از اوایل خرداد 1400 گرفتار شکنجه عذابآوری شدم که آرامش و نظم طبیعی و معمولی زندگی من را به کلی به هم ریخت. بختکی بود که راحتم نمیگذاشت. ساعتی هم که آرام میشدم با خُروپُفی نابهنگام حضور خود را تحمیل میکرد تا مبادا به روال عادی برگردم. بالاخره موفق شدم خودم را از این عذاب الیم رها کنم.
حدود سی سال پیش و در یک شرابط کاملاً متفاوت و بعد از آشنائی با عاشقترین زوجی که تا آن تاریخ به چشم خود دیده بودم، شرح کوتاهی از دوستی شنیدم که حتی کوتاهتر از پُستهای توئیتری فعلی بود. اگر این داستان به غایت عاشقانه را برای شما نقل کنم، بیان همان شرح کوتاه میتواند داستان این شکنجه را هم توضیح دهد. اگر از نزدیک شاهد این عشق رؤیائی و شیرین نبودم و کسی دیگری برای من تعریف میکرد، ممکن بود نتوانم باور کنم. شاید هم در دل میگفتم داستان یک فیلم عاشقانه هندی است.
