۱۴۰۴ بهمن ۲۱, سه‌شنبه

روزنوشت‌ها

دوران گذار

اصلاح‌طلبان و اصولگرایان حکومتی هر کدام یک شباهت شگفت‌انگیز با سلطنت‌طلبان دارند. شباهت با اصول‌گرایان حکومتی در شوره‌زار هنر بودن است. چند سالی است اصول‌گرایان حکومتی تلاش می‌کنند برای این همه کشته خود آثار هنری از جمله مجسمه درست کنند. اما حاصل کار آنها عموماً اسباب انبساط خاطر اهل هنر است. سلطنت‌طلبان هم با این همه ادعا و رسانه تا کنون موفق نشدند یک اثر هنری تولید کنند. حتی شاهین نجفی هم که قبلاً شاهد چند کار خوب از او بودیم، وقتی به جریان پهلوی پیوست یکسره آفریدگار عربده شد. شباهت با اصلاح‌طلبان حکومتی هم در امر ابتذال است.

اصلاح‌طلبان حکومتی مسئله مدرن اصلاحات را در ایران چنان به ابتذال کشاندند که امروز صحبت از هر گونه اصلاح ممکن است معادل هم‌فکری با هسته بسیار کثیف و جلائی‌پورپرور این باند تلقی شود. همین کار را پهلوی‌چی‌ها با "دوران گذار" مرتکب شدند. مسئله سخت و بسیار دشوار گذار را تا حد فهم سالومه از تلویزیون من‌وتو به ابتذال کشاندند.

داستان این ابتذال حقیقتاً غم‌انگیز است. ایام جنگ عموماً گیلان بودیم. در نبود اینترنت فرصت زیادی برای صحبت با دوست و آشنا فراهم می‌شد. گیلان و خاصه رشت در قتل‌عام دی ماه گذشته هزینه بسیار سنگینی داده بود. در هر صحبتی می‌شد عمق نفرت مردم از جانیان را دید. به چیز دیگر چندان فکر نمی‌کردند. نظر غالب این بود که کافی است اینها گورشان را گم کنند.

اما هر چه زمان گذشت و آثار ویرانگر جنگ بیشتر خود را نشان داد، ترامپ هم گند چاله دهان خود را باز کرد و کل کشور تهدید به نابودی شد، خیلی‌ها در خصوص عواقب جنگ و خاصه مواضع رسوای رضا پهلوی دچار تردید شدند.

به مرور شیرازه سخن همان افراد چنین شد که لزوماً طرفدار کسی نیستند. درد اصلی رفتن اینهاست. در خصوص پهلوی زیاد این حرف‌ها به میان می‌آمد که شخص مطلوبشان نیست، اما فعلا کسی را نداریم. بعد ادامه می‌دادند به هر حال برای دوران گذار کسی لازم است که همه ایران هم او را بشناسد.

این همان ابتذالی بود که سلطنت‌طلبان با موفقیت طی این سال‌ها رواج دادند. هر اعتراضی هم به این رویکرد سطحی، بلافاصله با این سؤال مواجه می‌شد که شما چه راهی دارید؟ همه راه‌های گذشته را امتحان کردیم، تا کی باید اسیر اینها بمانیم؟ این نوع گفتگو تواتر بالائی در سطح جامعه داشت.

چطور می‌شد برای مردمی چنین زخم‌خورده توضیح داد وقتی شرایط سخت است و هزینه بالاست، گاهی کاری نکردن هم تصمیم مهمی است. مگر این مردم مگر چقدر ظرفیت دارند که هر دو سال یک بار با یک کشتار مواجه شوند؟ اوج بی‌مسئولیتی و بی‌شرمی است که به این جامعه خسته گفته شود کمک خارجی آن هم از نوع نتانیاهو و ترامپ در راه است و حتماً باید کاری کرد و مبارزه هم "تلفات" دارد.

با همه اینها اغلب در جواب می‌گفتم اگر دوران گذار فقط یک چهره معروف برای رهبری کم دارد، چرا علی کریمی رهبر نباشد؟ او چهره معروفی است. در زمین فوتبال گُل‌‌های زیادی برای کشور زد. دل‌های زیادی را شاد کرد. شجاعت اعتراض داشت. هزینه هم داد. این علی کریمی هر چه باشد به مراتب بهتر از تنِ‌لشی چون پهلوی است که عُمری را به بطالت گذرانده است و یک کار مفید و مولد هم در کارنامه و زندگی انگلی او ثبت نیست. حتی دچار توهم است. فکر می‌کند سوار بر اف 16 در جنگ ایران و عراق مشارکت داشت.

مثال علی کریمی برای تمسخر نبود. برای نشان دادن ابتذالی بود که گرفتار آن شده بودیم. دوران گذار از چنین سیستمی، که همچنان به سوابق خود در تابستان 67 مفتخر است، آن هم در کشور بسیار متکثر ایران که بر سر کمتر چیزی تفاهم وجود دارد، چنان امر دشواری است که حتی صاحب‌نظران زیادی از سرانجام آن واهمه دارند.

در عمل چنین گذاری بسیار بعید است با رهبری فردی محقق شود. احیاناً اگر کسی توان رهبری هم داشته باشد، علی‌الاصول باید از چنان سوابق و شایستگی‌های مدیریتی و رهبری برخوردار باشد که حتی دشمنان او هم به توانائی‌اش اذعان کنند. این کودک شصت و چند ساله را خیلی از سلطنت‌طلبان قدیمی هم آدم حساب نمی‌کنند.

با چه زبانی باید توضیح داد که گذار در جامعه جای خود دارد، حتی در مهندسی و برای مصنوعات بشری هم سخت‌ترین مراحل است. ماشین‌های الکتریکی و کولر و یخچال و تلویزیون و به طور کلی همین وسائلی که هنگام قطع و وصل برق می‌سوزند فی‌الواقع دوران گذار خود را در همان ثانیه‌های اول تحمل نمی‌کنند. هواپیما وقتی بلند می‌شود و می‌نشیند بیشترین فشار را تحمل می‌کند. هنر خلبان هم عموماً در نشست و برخاست موفق است. دشوارترین مراحل پیاده‌سازی یک سیستم نرم‌افزاری در دوران گذار از سیستم قبلی به سیستم جدید است. اغلب شکست‌ها هم در این دوران اتفاق می‌افتد.

دیگر باید حدیث مفصل خواند که جامعه متکثر ایران با هزاران پیچیدگی برای عبور نسبتاً مسالمت‌آمیز از چنین حکومتی با چه دشواری‌هایی مواجه است. اکنون شخصیت‌های فعال و باتجربه داریم که عمری مبارزه کردند. بعضاً خانواده آنها سلاخی شدند. کسانی برای رهائی از زندان و فشار بازجوئی حتی به فکر خودکشی افتادند. اما همین آدم‌ها وقتی به گذار از این رژیم فکر می‌کنند تن‌شان از احتمال مسالمت‌آمیز نبودن این دوران می‌لرزد.

حال این کودک شصت و چند ساله قرار است رهبر این دوران باشد؟ این آدم همین الان در ساحل امن امریکا قادر نیست اختلافات دو لمپن خود شاهین نجفی و علی کریمی را درست مدیریت کند. قادر نیست به همسر خود حالی کند وقتی در آینده تاجگذاری کرد، علی‌الاصول ایران چپ هم خواهد داشت، و خیلی ضایع است از هم اکنون شاه و شهبانو برای همه آنها درخواست مرگ کنند. حتی نمی‌تواند شعبان بی‌مخ‌های تکفیری خود را ساکت کند تا پرچم دستگاه شکنجه ساواک را در خیابان‌های اروپا دست نگیرند. چنان نادان است که نمی‌داند خیلی از یهودی‌های شریف جهان هم از جنایات اسرائیل بیزارند، اما او مفتخر است که با جنایتکار جنگی نتانیاهو دیدار داشت.

آنوقت چنین آدمی رهبر دوران گذار از چنین رژیمی در چنین کشوری با این همه مسئله و با این همه تنوع باشد؟  آن هم به این دلیل ساده که کس دیگری را نداریم؟ باید به سلطنت‌طلبان و دم و دستگاه آنها تبریک گفت که در به ابتذال کشاندن دشواری دوران گذار چنین موفق شدند.

پُست و کامنت‌ها در تلگرام و فیس‌بوک قابل مشاهده است. تاریخ انتشار : 171405/04/

***

عُقلای سلطنت‌طلب چه می‌گویند؟

به تمام دولت‌ها و مؤسسه‌هایی که مشخصاً بعد از جنبش سبز با راه‌اندازی شبکه‌هایی مثل منوتو جریان پهلوی را بر سر زبان‌ها انداختند باید تبریک گفت. موفق شدند. در گذشته پهلوی یک جوک بود. اما به مرور مسئله روز شد و همه ما را درگیر خود کرد.

تا قبل از این قضایا ما شاهد جنبش‌هایی بودیم که رهبران و کنشگران اصلی آن مسئولانه تصمیم می‌گرفتند. بعضاً بیش از بدنه جامعه هزینه می‌دادند. اکنون با کسی مواجه هستیم که خود در ساحل امن مونیخ پشت شیشه ضدگلوله سخنرانی می‌کند، اما به مردم بی‌پناه فراخوان می‌دهد به خیابان‌ها بریزید و مراکز امنیتی رژیم را تسخیر کنید. وقتی هم در خصوص هزاران کشته از او سؤال می‌شود می‌گوید بالاخره هر حرکتی تلفات دارد.

چنین آدمی در چنین کشوری با چنین حکومتی ده هزار نفر هم طرفدار داشته باشد باید نگران آن جامعه بود. در گذشته به این آدم‌ها "هخا" می‌گفتند. بیشتر سوژه طنزپردازان بودند. اکنون واقعیتی است که کشور را در اوج بحران به بدترین نوع ابتذال دچار کرده است.

با همه اینها در میان سلطنت‌طلب‌ها چهره‌های قدیمی و معقول هم وجود دارد. این اشخاص چقدر از این ابتذال فاصله دارند؟

شخصیت این افراد اجازه نمی‌دهد نیابتی کشوری مثل اسرائیل باشند. بسیاری از آنها با صدای بلند اختلافات خود با رضا پهلوی را بر زبان می‌آورند. در گذشته بیشتر از فحاشی و نفرت‌پراکنی شعبان بی‌مخ‌های جدید پهلوی گلایه می‌کردند. اما بعد از جنگ مواضع رسوای رضا پهلوی را تحمل نکردند و آشکارا خود او را مخاطب قرار دادند.

اغلب این چهره‌ها خود را مشروطه‌خواه می‌دانند. این هم طرز فکری است. ولی مشروطه‌خواهی چه جنبشی است؟ در تمام دنیا، طرفداران مشروطه قبل از هر چیزی تلاش می‌کنند قدرت حاکم مطلق و غیرپاسخگو را در چهارچوب قانون مشروط و پاسخ‌گو کنند.

خیلی خوب! بسم‌الله، بفرمائید مشروط کنید. قدرت مطلق و غیرپاسخگو و غیرمسئول که به باریتعالی هم جوابگو نیست حیّ و حاضر است. برای این قدرت قانون پانون کُلّهم بی‌معنی است. مصلحت ایجاب کند واجب خدا را هم تعطیل می‌کند. وراثت کم داشت که آن هم تحقق یافت.

چرا این نقد را گذاشتید و دنبال کسی می‌گردید که اول او را سر کار بیاورید و بعد قدرت او و وارثان بعدی او را مشروط کنید؟ این کار خنده‌دار نیست؟ لابد می‌گویند این حکومت مشروط‌بشو نیست و باید سرنگون شود. آمنّا! ولی در کشوری که لازم است قدرت حاکم سرنگون شود دیگر مشروطیت چه معنی دارد؟

از کسی پرسیدند شهر شما آثار باستانی هم دارد؟ گفت ندارد ولی بناست در آینده بسازند. مشروطه‌خواهان وطنی عملاً قصد دارند نشان دهند چنین سؤال و جوابی فقط یک جوک نیست، هنری است که نزد ایرانیان است و بس.

پُست و کامنت‌ها در تلگرام و فیس‌بوک قابل مشاهده است. تاریخ انتشار : 1405/04/15

***

مشکل تیم ملی کجاست؟

در مورد تیم فوتبال ایران این سؤال خطاست که بپرسیم تیم ایران است یا تیم حکومت است؟ جواب واضح است. تیم ایران است. چون اگر همین فردا این حکومت بربیفتد، کمابیش همین بازیکنان برای تیم ملی انتخاب خواهند شد.

از تیم فعلی فقط سردار آزمون به دلایل سیاسی حذف شد. در گذشته هم از این اتفاقات افتاده است. اما چنین روندی در حکومتی که آخوند مساجد محلی هم بر اساس میزان ذوب‌شدگی در ولایت انتخاب می‌شود، برای فوتبال قاعده نیست. نمی‌تواند هم باشد. اتفاقاً این تیم با معیارهای بالای شایسته‌سالاری انتخاب شده است.

مهدی طارمی از حکومتی‌ترین اعضای تیم است. در فاجعه سوریه آرزو می‌کرد مدافع حرم باشد. اما یکی از بهترین فوتبالیست‌های کشور هم هست. قلعه‌نوعی هم نشان داد مربی کاربلدی است و صرفاً به خاطر اینکه مجیز حکومت را می‌گوید انتخاب نشده است. در ضمن این تیم از هر گوشه کشور عضوی دارد. از این منظر بیشترین شباهت را به همه ایران دارد.

ممکن است به درستی گفته شود چهره‌های معروف در مقابل جنایت علیه مردم مسئولیت بیشتری دارند. اتفاقاً از این نظر هم این تیم بی‌شباهت به دیگر اقشار معروف جامعه نیست. منحط‌ترین رفتار بعضی از این فوتبالیست‌ها در مسائل سوریه بود. اما در آن فاجعه محمود دولت‌آبادی نویسنده نام‌آشنا تا آستانه دستبوسی سرداران هم رفت. از طارمی چه انتظاری باید داشت؟

این تیم برآمده از ظرفیت فوتبال کشور است. بنابراین افتخار و شکست آن هم در نهایت برای ایران است. پس مشکل تیم ملی در هنگامه بروز اعتراضات کجاست؟

برای هر کسی پیش می‌آید که فکر کند مطلب خاصی از او حاوی نگاه کاملاً متفاوت و جدیدی است و لابد خیلی مورد توجه قرار خواهد گرفت. آنچه من در پی جنبش زن زندگی آزادی و خوشحالی از باخت فوتبال ایران حتی در تهران نوشتم، به نظر خودم از جمله این مطالب بود. اما به طرز بی‌رحمانه‌ای ناخوانده ماند. هر چه تبلیغات هم کردم نگرفت. با این وجود تردیدی در تحلیل خود ندارم.

مشکل تیم ملی فوتبال ایران در همین کلمه "ملی" است. اساساً در ایران هر چیزی که به آن "ملی" اطلاق می‌شود مستعد مسئله است، اما چون در خیلی از موارد فرصت ظهور پیدا نمی‌کند با عناوین دیگر انکار می‌شود. حتی سرود معروف "ای ایران" هم که تصور می‌شود بطور غیررسمی سرود ملی است، در همه ایران چنین جایگاهی ندارد. بعضاً حتی جایگاه ندارد.

از سال‌ها پیش در مناطق عرب و کُرد و بلوچ ویژگی خاص فوتبال این مسئله را نشان داده بود. اکنون در آذربایجان هم شاهد این مسئله هستیم. چقدر؟ نمی‌دانم. اما قطع و یقین تیم ملی اگر در تبریز مسابقه داشته باشد شرایط استقبال از آن به وضوح با اصفهان فرق ماهوی خواهد داشت.

در پی جنبش تکثرگرای زن زندگی آزادی شرایطی پیش آمد که در تهران هم این مسئله خود را نشان داد. اما بسیاری اسیر این کژتابی شدند که گویا همه چیز ریشه در اعتراض به حکومت دارد. جزئیات را با ذکر مثال و مقایسه با ترکیه و مشخصاً وضعیت شهر وان در سال 2002 که اوج موفقیت فوتبال ترکیه بود، توضیح دادم.

البته در این جام اتفاق جدیدی افتاد که جای آن در نوشته خالی است. در جنبش زن زندگی آزادی پهلوی‌چی‌‌ها تأثیری نداشتند. بیشتر انگل بودند. من هم فکر نمی‌کردم اینها که خود را ملی‌گرا می‌دانند چنین بی‌شخصیت باشند. پرچم شیرخورشید را به ماتحت خود ببندند و با پرچم اسرائیل در دست برای شکست تیمی خوشحالی کنند که همین الان ترامپ و نتانیاهو شاهزاده آنها را هم سر کار بیاورد، تیم ایران کمابیش همین خواهد بود.

پُست و کامنت‌ها در تلگرام و فیس‌بوک قابل مشاهده است. تاریخ انتشار : 1405/04/08

***

در پی توافق‌نامه مهم ایران و امریکا و استفاده پی‌درپی طرفین قرارداد از یک کلمه خاص تُرکی بحث‌های زیادی میان صاحب‌نظران شکل گرفت. بسیاری معتقدند این نوع استفاده از زبان درست نبود. من شخصاً در این خصوص خیلی احتیاط می‌کنم. احیاناً و در صورت ارتکاب اجباری دچار خوددرگیری هم می‌شوم. خواسته یا ناخواسته رعایت قواعد و سلیقه نوشتاری خودم در کوتاه کردن پاراگراف‌ها و فاصله‌گذاری را از دست می‌دهم. اما پنهان نمی‌کنم که مقایسه زبان کوچه در دو حوزه فارسی و تُرکی جزو علائق من است. بیشتر دنبال جواب این سؤال بودم و هستم تا بدانم کدام زبان در بدنه جامعه مؤدبانه‌تر به کار می‌رود. بعدها متوجه شدم تجربه زیسته من دیتای کافی در اختیارم نمی‌گذارد. زندگی من در فضای تُرکی کوتاه بود. مدارسی که درس خواندم و فضای خانواده هم اندکی پاستوریزه‌تر از بیرون بود. اما بعد از آن عموماً در فضای فارسی‌زبان بودم. مثلاً سال‌ها برای صنایع و کارخانجات در خیلی از شهرهای فارس کشور نرم‌افزار نوشتم و کار کردم. زبان کوچه در آنجاها حرف اول را می‌زد. با چنین تجاربی و کمی احتیاط فکر می‌کنم زبان کوچه در فارسی اندکی بی‌ادبانه‌تر از تُرکی است. دست‌کم مؤدبانه‌تر از تُرکی نیست. مثلاً استفاده از نام قسمت‌های خصوصی زنان و مردان بدون هیچ سانسوری در فارسی خیلی متداول‌تر است. بینی و بین‌الله در حوزه تُرکی فرد باید کمی بیشتر بی‌ادب باشد تا این کلمات را مثل فارسی فرت و فرت به کار ببرد. بنابراین نظر منتقدان را قبول دارم که در چنین مواردی و خاصه در چنین تفاهم‌نامه مهمی اینگونه استفاده از زبان تُرکی ممکن است به بعضی شائبه‌ها دامن بزند. ولی باید منصف بود و پذیرفت که گاهی یک کلمه چنان معانی وسیعی پیدا می‌کند که معادل آن در هر زبان دیگری ممکن است منظور طرفین را خاصه در شرایط حساس به اندازه کافی منتقل نکند. با متداول شدن سریال‌های تُرکی که بسیاری از فارسی‌زبان‌ها این سریال‌ها را به زبان اصلی و با زیرنویس می‌بینند کاربرد بعضی کلمات تُرکی در فارسی بیشتر ریشه دوانده است و استفاده از آنها اجتناب‌ناپذیر است. در مورد خاص توافق ایران و امریکا تردید هم وجود دارد که استفاده از زبان فارسی و یا حتی انگلیسی کافی بوده باشد. دو طرف امریکائی و ایرانی در یکی از بندهای توافق به پایان جنگ در همه جبهه‌ها اشاره کردند. علی‌الاصول طرف ایرانی نمی‌پذیرفت و این فرصت را از دست نمی‌داد که به یکی از دلایل اصلی شروع جنگ به وضوح اشاره نشود. طرف امریکائی هم بزرگترین اقتصاد جهان و عظیم‌ترین کارخانجات دنیا را دارد. تاریخ مصرف مصنوعات خود را خیلی خوب می‌شناسد. اتفاقاً بخش دلال و معامله‌گر امریکائی هر چه قدر هم بی‌سواد باشد با تاریخ مصرف به خوبی آشناست. در ضمن امریکائی‌ها ید طولائی در تولید انواع دستمال از جمله دستمال توالت دارند. حتی در خیلی از کشورها از جمله ایران برند امریکائی کلینکس معادل انواع دستمال کاغذی است. با این حساب چه کاری بهتر از این که برای پرهیز از تطویل کلام و انتقال بی‌کم و کاست منظور طرفین از پایان جنگ در همه جبهه‌ها خطاب به اعلیحضرت سیروس اول و رضا شاه دوم و نیابتی سوم آشکارا بگویند تو یکی با همه اعوان و انصارت کُلّهم سیکدیر

پُست و کامنت‌ها در تلگرام و فیس‌بوک قابل مشاهده است. تاریخ انتشار : 1405/03/31

***

ارمنستان و معجزه دیرهنگام دمکراسی

در مورد ارمنی‌ها و ارمنستان اطلاعات ما ایرانیان محدود است. کاش محدود بود، کژتابی هم دارد. چون آنچه ما می‌دانیم عموماً از نیکی‌های جامعه ارمنی است. من شخصاً تجربه زیسته با ارمنی‌ها دارم. هر چه از ارمنی دیدم درستکاری و همسایه خوب و رفیق خوب بود. بعدها متوجه شدم نه تنها این تجربه کمکی به شناخت درست این جامعه نکرده است، بلکه اسباب کژتابی هم شده است.

این شناخت ابداً به دریافت تصویر درستی از جامعه کمابیش بسته ارمنی و خاصه مشکلات و بحران‌های درونی آن نمی‌کند. اتفاقاً همین بحران‌ها نقش اول را در شکل دادن به روابط ارمنی‌ها با جوامع همسایه دارد. حتی رابطه مسئله‌دار ارمنستان مسیحی ارتدوکس با تنها همسایه مسیحی ارتدوکس این کشور یعنی گرجستان هم کاملاً متأثر از بحران‌های درونی جامعه ارمنی است.

ارمنی‌ها از یک قرن پیش مثل سایر ملل جهان تلاش کردند هویت ملی خود را احیا کنند. استقلال و  کشور خود را داشته باشند. در راستای همین تلاش، هم از یک پتانسیل بالقوه و کم‌نظیر برخوردار بودند، و هم با بزرگترین بدبیاری تاریخی خود مواجه شدند.

پتانسیل بالقوه جامعه ارمنی حقیقتاً غبطه‌برانگیز است. ارمنی در دوران مُدرن هرگز با این سؤال به طور جدی مواجه نشد که ما کیستیم؟ کیستی ارمنی معلوم بود. پیوند تاریخی هویت ارمنی و کلیسای خاص ارمنی و حضور همسایه‌های عموماً غیرمسیحی، یکسره در خدمت احیا هویت ملی ارمنی قرار گرفت. در عین حال ارمنی‌ها برعکس آشوری‌ها کمتر اسیر تبلیغات دو کلیسای بیگانه‌ی کاتولیک و پروتستان شدند. نزدیک نود درصد ارامنه به کلیسای باستانی و شرقی خود وفادار ماندند.

اگر با ایران مقایسه کنیم بهتر متوجه کارایی این پتانسیل می‌شویم. در ایران بیش از صد سال است ما همچنان درگیر کیستی خود هستیم. رابطه اسلام و ایران و عرب و فارس و تُرک و کُرد و مباحثی از این دست گوئی پایان ندارد. بعد از حکومت اسلامی کوروش‌بازی حتی بیشتر رونق گرفت. آذربایجان هنوز درگیر بحث مبتذل آذری‌گری است.

اما ارمنی‌ها بدبیاری بزرگ هم داشتند. حتی می‌توان گفت این بدبیاری بر آن خوشبیاری بزرگ غلبه هم کرد. طی یک قرن گذشته جامعه ارمنی بیش از هر زمانی در تاریخ طولانی خود برای عبور از بحران‌ها و فجایع پیش‌رو، نیاز مبرم به رهبران خردمند داشت. با همه اینها، مجموعه‌ای از عوامل دست به دست هم داد تا ارمنی‌ها عملاً دچار چیزی به نام "سرطان رهبری" شوند.

برای مقایسه شاید مثال ایران جالب باشد. همه می‌دانیم ایران اکنون با بدترین بحران دوران تاریخ معاصر خود مواجه است. حکومت از یک طرف، امریکای ترامپ و  آپارتاید اسرائیل با اهداف شیطانی از طرف دیگر، و اپوزسیون رسانه‌ای و دست‌ساز به رهبری یک شاهزاده بی‌مقدار، چند سالی است چون خوره به جان کشور افتادند. و درست در دورانی که ایران برای بقاء و آینده دمکراتیک خود بیشترین نیاز را به جنبش‌های مدرن و مترقی دارد، کشور و جامعه مدنی دچار بی‌عملی و اسیر مباحث مبتذل لُمپنسم پهلوی هم شده است. حال تصور کنید رهبرانی که قدرت و اختیار مدیریت ایران برای عبور از این بحران‌ها را دارند، یکسره طرز فکری نظیر همین پایداری‌چی‌های مصباح یزدی داشته باشند. چه بر سر ایران و ایرانی می‌آید؟

از زمانی که ارمنی‌ها تلاش کردند حق و حقوق ملی خود را کسب کنند، فقط با امپراتوری‌هایی که بر آنها حاکم بودند مواجه نشدند، رهبری این جامعه یکسره اسیر همین پایداری‌چی‌های جامعه ارمنی شد.

طرز فکر داشناکی و نحله‌های مختلف آن قرنی است رهبری جامعه ارمنی را در اختیار دارد. باید توجه داشت که پایداری‌چی‌ها در ایران یک جناح تحمیلی چهار درصدی هستند. با این رژیم آمدند و با این رژیم هم خواهند رفت. اما داشناک‌ها در جامعه ارمنی نفوذ و حضور طولانی دارند. بارها از این مردم رأی گرفتند. ارمنستان از همان دوران فروپاشی شوروی مثل عموم جمهوریهای دیگر شوروی، یک جمهوری وراثتی نشد. کشور نسبتاً آزادی است. اما سرطان داشناکسیون پیش‌تر متاستاز کرده بود.

برای اینکه نتیجه این متاستاز را ببینیم فقط کافی است یک نگاه کُلّی به سه کشور قفقاز بیندازیم. صد سال پیش جغرافیای فعلی ارمنستان و آذربایجان و گرجستان کمابیش به یک اندازه تنوع اتنیکی داشتند. گرجستان و آذربایجان همان هستند که بودند. اما ارمنستان به یکی از تک‌اتنیکی‌ترین کشورهای جهان بدل شد. متاستاز داشناکی به دیگرستیزترین و منحط‌ترین و متوهم‌ترین  نوع ملی‌گرائی افراطی در منطقه دامن زد و عموم غیرارمنی‌ها را از ارمنستان راند.

این سرطان همچنان در جامعه ارمنی ریشه عمیق دارد. در همین ایران هنوز اختیار قریب به اتفاق نهادها و نشریات و حتی کلیسای ارمنی دست داشناک‌هاست. هر جا ارمنی هست این به ظاهر جریان چپ، اما در اصل ناسیونال سوسیالیست‌های دیگرستیز هم هستند. پیشه اصلی آنها هم آبیاری کینه‌های تاریخی است. به کودکان ارمنی از همان کودکی یاد می‌دهند از دیاربکر تا باکو، از وان تا ایروان، از اورمیه تا تفلیس یکسره سرزمین ارمنی است و روزی باید آزاد شوند. صد سال پیش حتی هوس فتح استانبول را هم داشتند.

در آذربایجان از همان دوران "کمون باکو" داشناک‌ها مشغول کاشتن بذر نفرت بودند. آخرین هنرشان هم این بود که تمام تلاش خود را به کار ببرند تا ارمنی‌دوست‌ترین کشور مسلمان منطقه، یعنی آذربایجان هم حتماً در ردیف دشمنان ارمنستان قرار بگیرد. بدبختانه موفق هم شدند.

بعد از فروپاشی شوروی بنا داشتند تا باکو پیش بروند و سواحل خزر را هم جزو ارمنستان بزرگ اعلام کنند. تا حدودی موفق شدند. یک چهارم خاک آذربایجان را اشغال کردند. بی‌رحمانه دست به پاک‌سازی قومی زدند. یک میلیون نفر از جمعیت نه میلیون نفری آذربایجان را آواره کردند.

قبل از این فاجعه ارمنی هم مثل دیگران شهروند عادی آذربایجان بود. آذربایجانی باور نمی‌کرد روزی چنین حوادثی رخ دهد. در خوجالی بخش قابل توجهی از کسانی که ماندند و فرار نکردند و قتل‌عام شدند، استدلالشان این بود که مگر ممکن است ارمنی ما را بکشد؟ ولی کشتند و داغی به دل این مردم گذاشتند که نگو و نپرس.

موفقیت این جریان در مقایسه با سایر ملی‌گرایان افراطی و متوهم منطقه حقیقتاً نوبر است. در ایران هم کُلی مشنگ ملی‌گرا داریم که تا سواحل مدیترانه را جزو ایران بزرگ می‌دانند. با همه اینها در قوانین قانون اساسی ایران، نقشه ایران همین ایرانی است که در جوامع بین‌المللی به رسمیت شناخته شده است.

اما طرح  ارمنستان بزرگ حتی به قانون اساسی جمهوری ارمنستان هم راه یافته است. ارمنستان تمامیت ارضی هیچکدام از همسایه‌های مهم خود را به رسمیت نمی‌شناسد. معلوم است چنین نگرشی در دنیای امروز در نهایت چه دستاوردی دارد. باخت پشت باخت و بدبختی پشت بدبختی دستاورد این سرطان برای جامعه ارمنی بود.

البته برای نمایش‌های بی‌پایان دیاسپورای بی‌مسئولیت ارمنی در امریکا و اروپا کارکرد دارد. این دیاسپورا نان بدبختی ارمنی را می‌خورد و با آن مدام نمایش می‌دهد. آخرین نمایش از این دست را برای ارمنی‌های بومی آذربایجان اجرا کردند.

بعد از اینکه در اشغال یک چهارم خاک آذربایجان ناکام ماندند و در جنگ شکست خوردند، ارمنی‌های بومی آذربایجان را تحریک کردند که داشتن پاسپورت آذربایجانی در شأن شما نیست. هدف اصلی ایجاد صف آواره‌گی از هزاران ارمنی بود تا نشان دهند به زور از آذربایجان رانده می‌شوند و اگر هم بمانند نسل‌کشی خواهند شد.

در این نمایش موفق هم شدند. ابلهانی در همین ایران، آذربایجان را متهم به پاکسازی قومی کردند. آدم باید همزمان همه بیشعوری‌های مترجم بیشعوری و یاسیمن پهلوی و اقلیم‌شناس رضا پهلوی را یکجا داشته باشد تا چنین اتهامی به آذربایجان بزند. اساساً فرهنگ ارمنی‌دوستی را آذربایجان به بقیه ایران صادر کرد. طُرقیه و جوپار و اندیمشک و آباده و زواره که با ارمنی آشنا نبود.

با همه اینها و گرچه دیرهنگام، در نهایت دمکراسی موفق شد معجزه خود را نشان دهد. فقط کافی است تضادی را در نظر بگیریم که از بیرون و برای ناظر کم‌اطلاع از جامعه ارمنستان هم قابل مشاهده است. ارمنستان چند سالی است در همه جبهه‌های جنگ از آذربایجان شکست می‌خورد. قره‌باغ را کُلّهم از دست داده است که برای ملی‌گرایان ارمنی جنبه ناموسی داشت. با همه اینها، ارمنی‌ها باز هم به همان دولتی رأی دادند که در جریان همه این شکست‌ها بر سر کار بود. گرچه دیرهنگام، اما خیلی خوب متوجه شدند این شکست‌ها ریشه در کدام طرز فکر دارد.

در خیلی از موارد صف‌بندی قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی در حمایت از یک مسئله ممکن است به دلایل کاملاً متضاد باشد. اما در خصوص ارمنستان این صف‌بندیها علیرغم تضاد منافع حاوی نشانه‌های مهمی است.

بزرگترین دشمنان پاشینان در بیرون و درون جامعه ارمنی، روسیه پوتین و رژیم ایران و ملی‌گرایان ایرانشهری و همینطور داشناک‌های ارمنی و ارتجاع مذهبی در خود ارمنستان و بیرون ارمنستان است. اینها پاشینیان را بعضاً عامل بیگانه هم می‌دانند.

صف کشورهایی که از پیروزی پاشینان خوشحال هستند هم حکایت جالبی دارد. هم غرب و مشخصاً فرانسه از پیروزی  پاشینان حمایت می‌کند، و هم ترکیه و آذربایجان. غرب در جنگ قره‌باغ حامی ارمنستان بود. آذربایجان هم در جنگ با همین دولتی بود که اکنون دوباره رأی آورده است. با همه اینها اغراق نیست که بگوئیم آذربایجان و ترکیه بیش از غرب از این پیروزی خوشحال هستند. چرا؟

چون ارمنستان همسایه است. و به طور طبیعی هر کشوری دوست دارد همسایه آن در نهایت رفتار نرمال داشته باشد. تمامیت ارضی همسایه‌های خود را مطابق قوانین بین‌المللی به رسمیت بشناسد و بفهمد دوران کشورگشائی بر اساس روایات تاریخی سپری شده است.

اگر قرار است معیار این باشد که زمانی وان یک شهر ارمنی بود، در کل جهان سنگ روی سنگ بند نخواهد شد. به هزار و یک دلیل جامعه ارمنی با تأخیر فراوان این مسئله بدیهی را متوجه شد و به تداوم روشی رأی داد که از حدود ده سال پیش شروع شده است.

این یک انقلاب بزرگ علیه نگرشی است که ریشه عمیق و دیرین در ارمنستان دارد. همه متولیان آن نگرش توسعه‌طلبانه هم اکنون حی و حاضر هستند و با این تغییرات دشمنی می‌کنند. حتی تا پای کودتا هم پیش رفتند.

تأثیر بسیار مخرب دیاسپورای ارمنی را هم باید در نظر داشت. جمعیت آنها بیش از سه برابر ارمنستان است. عموماً هم در 24 آوریل فریز شدند. اگر گینه‌بیسائو ترکیه را محکوم به نسل‌کشی ارمنی‌ها بکند، برای این دیاسپورا جذاب‌تر از سالی ده درصد رشد اقتصادی ارمنستان است.

در چنین فضائی، مردم ارمنستان موفق شدند بدون خشونت و کودتا، و به روش‌های دمکراتیک، تغییر رویه بدهند. ظرفیت جامعه ارمنی برای چنین چرخشی، آن هم با تکیه بر روش‌های دمکراتیک، حقیقتاً ستودنی است. برای آذربایجانی‌ها از همه بیشتر خوشحال کننده است. مثل یک معجزه می‌ماند.

اگر جمهوری آذربایجان به چنین ظرفیت دمکراتیکی دست می‌یافت بعید می‌دانم شخصاً این اندازه خوشحال می‌شدم. ساختار واقعی حکومت آذربایجان یکی از مبتذل‌ترین نوع جمهوری‌ها، یعنی جمهوری وراثتی است. اکنون هم الهام علی‌اف ولیعهد خود را برای آینده بعد از خود پرورش می‌دهد.

اما آذربایجان در طول تاریخ خود هرگز مبتلا به ملی‌گرائی افراطی نبود. نژادپرستی و دیگرستیزی در آذربایجان نه سابقه و نه زمینه اجتماعی دارد. به عبارت دیگر، حکومت آذربایجان هر چه هست، سود و زیان آن مستقیماً نصیب مردم آذربایحان می‌شود. اما بیش از یک قرن است قفقاز اسیر داشناک‌های ارمنی است. حتی گرجستان را هم بی‌نصیب نگذاشتند. عبور از نکبت ملی‌گرائی افراطی، آن هم به روش دمکراتیک، حقیقتاً خوشحال‌کننده است.

شخصاً عمری است در آرزوی چنین روزی بودم. یک دوست بسیار نزدیک و صمیمی ارمنی دارم. جزو شریف‌ترین انسان‌هایی است که می‌شناسم. اما تربیت شده ششدانگ فرهنگ داشناکی است. سالها پیش و قبل از اینکه مهاجرت کند به او گفتم : «باخ بورا! آتلیب دوشمه، اوزویونده بو اروپالی‌لارا ازدیرمه، اصلاً سن کیم روس کیم؟ سن کیم فرانسه‌لی کیم؟ سن هارا امریکالی هارا؟ اوغلان گوزویون آچ گوزمه باخ! بیر گون بونو قاناجاقسان کی سنه قالان منم، منه قالاندا سنسن/ ببین! اینقدر بالا و پایین نپر، خودت را هم این اندازه برای این اروپائی‌ها لوس نکن. اصلاً تو را چه به روس و فرانسه و امریکا؟ چشمت را باز کن پسر! روزی این را خواهی فهمید که در نهایت ما برای همدیگر خواهیم ماند»

پُست و کامنت‌ها در تلگرام و فیس‌بوک قابل مشاهده است. تاریخ انتشار : 1405/03/29

***

دو روز این جنگ برای من نتایج کاملاً متضادی داشت. یکی از این روزها سیاه‌ترین و دیگری امیدبخش‌ترین روز جنگ بود.

سیاه‌ترین روز : زیرساخت‌ها و نهادهای مرتبط با مردم از همان روزهای اول جنگ مشخصاً از طرف اسرائیل مورد حمله قرار می‌گرفت.

حمله به کلانتری‌ها چنین کارکردی داشت. کلانتری یک نهاد نظامی است. در مواقع سرکوب هم دربست در خدمت سیستم سرکوب است. اما در عین حال کلانتری یک نهاد مردمی است. گرچه از همان رژیم گذشته به هزار و یک دلیل محبوبیتی میان مردم نداشت.

در خدمت سیستم سرکوب بودن هم لزوماً معیار درستی برای ارزیابی کارکرد نهادها نیست. چون ماشاالله جائی نیست که در چنین مواقعی از آن استفاده ابزاری نشود.

با همه اینها و نظر به وجود انبوه نهادهای نالازم و حکومتی که فقط به درد حکومت و یا سرکوب می‌خورند، نهادهای دولتی نظامی و غیرنظامی ضروری برای جامعه را می‌توان به طرز ساده هم تعریف و از هم تفکیک کرد. موجودیت نهادهای ضروری، مستقل از نوع حکومت است. مثلاً اگر فردا این رژیم سرنگون شود، وجود بسیج فلان اداره و محله، دیگر کُلّهم بی‌معنی است. اما شهر همواره کلانتری لازم دارد.

زندگی در کلان‌شهری مثل تهران شاید برای مدت‌ها بدون خدمات شهرداری دوام بیاورد، اما وقتی کلانتری‌ها در چنین سطحی مورد حمله قرار می‌گیرند، اوضاع ممکن است به یک هرج‌ومرج بزرگ منتهی شود. کلانتری در اغلب ساعات شبانه‌روز محل مراجعه مردم عادی برای کارهایی چون دزدی و سرقت و یا هر نوع شکایت دیگری است. ضمناً در کلانترهای امثال احمدرضا رادان مستقر نیستند. بخش بزرگی از پرسنل کلانتری سرباز وظیفه است.

در همان روزهای اول جنگ به کلانتری محله ما گیشا در دو نوبت حمله سنگینی شد. به فاصله چند صد متر خانه‌های مردم هم آسیب فراوان دید. آنطور که شنیدم چند سرباز وظیفه هم شهید شدند. خیلی خیلی ناراحت‌کننده بود.

سعی کردم اخبار را بیشتر دنبال کنم و ببینم چه اتفاقی افتاده است. کاش این کار را نمی‌کردم. چون خبر این بمباران درست مصادف با روزی بود که این شاهزاده بی‌مقدار کشته شدن سربازان امریکائی در حمله به ایران را به خانواده‌های آنها تسلیت گفت و در اخبار هم منعکس شد. در چنین شرایطی این حجم از چاپلوسی این انگل برای چند سرباز امریکائی، سیاه‌ترین روز جنگ را برای من رقم زد.

خدایا! این چه مصیبتی است که از همه طرف چنین بر سر ما آوار است؟ یعنی داری ما را امتحان می‌کنی که تا کجا طاقت می‌آوریم و دق‌مرگ نمی‌شویم؟

از جنبش درخشان زن زندگی آزادی کار ما را به اینجا رساندند که باید اسیر بحث‌های مبتذل بشویم و برای مردمی مستأصل مدام استدلال کنیم که ساواک هم جنایتکار بود. تصاویر آخرین شاهکار سیستم یعنی کیسه‌های سیاه کهریزک هم چون بختک بر سر ما آوار بود. حالا هم ابرقدرت جهان و کشور آپارتاید منطقه اینگونه کشورمان را شخم می‌کنند. این میان فقط همین ابله را کم داشتیم که برای سرباز کشور متجاوز چنین خوش‌رقصی کند و خود را رهبر دوران گذار هم بنامد.

روز امید : 25 اسفند به اتفاق همسرم عازم اورمیه بودیم. ساعت حدود یک ربع به دوی بعدازظهر به نزدیک کمربندی تبریز رسیدیم. کارخانه کوکاکولا در سمت چپ قابل مشاهده بود. زمزم تبریز هم در همان نزدیکی‌هاست. سال‌ها برای این شرکت‌ها کار کردم و طبیعتاً هر وقت از آنجا می‌گذرم بیشتر توجه‌ام جلب می‌شود. درست در همین لحظه حمله بسیار شدیدی به همان مناطق تبریز شد. چنان ویران شدم که خدا رحم کرد در کمربندی شلوغ پر از ماشین‌های سنگین تبریز تصادف نکردم. نمی‌دانم هدف کجا بود، ولی بعداً در اخبار خواندم پنج نفر هم در این حمله کشته شدند.

دقایقی بعد به انتهای کمربندی رسیدیم. در خروجی کمربندی به سمت اورمیه فضائی وجود دارد که شهرداری تبریز آنجا را به پارک کوچکی تبدیل کرده است. در همین شرایط چندین کارگر شهرداری با آرامش کامل مشغول کاشتن گل گیاه و آراستن این فضا برای نوروز بودند. انگار نه انگار جنگ بود و لحظاتی پیش به شهر آنها حمله بسیار سنگینی صورت گرفته بود. انگار نه انگار اینجا بخشی از کمربندی تبریز بود که تقریباً هر روز شاهد یک حمله سنگین بود.

گوئی دنیا را به من دادند. ای کاش از ماشین پیاده می‌شدم و از این صحنه عکس می‌گرفتم. صحنه به وضوح نشان از این داشت که ما زنده‌ایم. ما صدها و بلکه هزاران سال است ریشه در این خاک داریم. ما مردمی نیستیم که در هیچ گوشه دنیا تحمل نشده باشیم و روی خاک دیگران برای خود کشور درست کرده باشیم. زیر هر بمبارانی هم زندگی برای ما ادامه دارد. خاصه که نوروز و بهار در پیش باشد.

در طول جنگ ما دو بار اورمیه رفتیم. این عکس را روز سیام فروردین گرفتم. همانجاست، و کار همان کارگرانی است که در اوج بمباران گُل و گیاه امید می‌کاشتند.

پُست و کامنت‌ها در تلگرام و فیس‌بوک قابل مشاهده است. تاریخ انتشار : 1405/03/12

***

چند ماه در سیاهچاله اینترنتی بودیم. در کشوری با این میزان از خبر و بحران این چند ماه زمان بسیار طولانی است. بر همین اساس ممکن است دوستان بیرون سیاهچاله نکاتی را که می‌نویسم قبلاً بین خود بحث کرده باشند. به مرور و با باز شدن اینترنتی که متاسفانه به مرتب بدتر از گدشته فیلتر است، ما هم انشاالله به روز خواهیم شد. سه نکته در خصوص جنگ و پیامدهای آن به نظر من مهم است.

 

یک - این جنگ علیرغم همه ویرانی‌ها، ما را از یک بحث فرسایشی چند سال اخیر نجات داد. جنگ نشان داد انقلاب 57 درست بود. سال‌هاست پول و رسانه در خارج، و سرکوب بی‌رحمانه هر حرکت مترقی در داخل، و فساد و ناکارآمدی و تمامیت‌خواهی گسترده، دست به دست هم دادند تا روح جامعه را طوری مستهلک کنند که عملاً بخش بزرگی از مردم دچار خودتحقیری شود. طوری که گویا اغلب روشنفکران و صاحب‌نظران و اقشار پیشرو این کشور در سال 57 اشتباه کردند و فقط محمدرضا پهلوی درست فهمید که او هم حاکم بود و معنی نداشت علیه خود قیام کند.

نتیجه این خودتحقیری برای ایران بسیار گران تمام شد. انگلی به نام رضا پهلوی ظهور کرد که عملاً به عنوان نیروی نیابتی اسرائیل وارد صحنه سیاست ایران شد. همیشه این خطر هم وجود داشت که مثل اجدادش با دخالت و جنگ و کودتای خارجی، و تکیه بر فضای عمومی بسیار مستأصل داخل ایران که می‌گوید "فقط اینها بروند، و فعلاً کسی جز این یارو نداریم" بر سر کار آید.

اما پسته بی‌مغز و تتمه پهلوی‌ها در همان شب اول جنگ ماهیت کل خاندان خود را در یک جمله به نمایش گذاشت. ویرانی ایران به دست ترامپ و جنایتکار جنگی نتانیاهو را دخالت بشردوستانه نامید. جنگ با سرعت برق و باد ماهیت وابسته و نیابتی پهلوی را رسوا کرد.

دو – وقتی صحبت از نظام حاکم است، به درستی انبوهی از فجایع جلوی چشم ما رژه می‌رود. از تابستان 67 تا سرکوب‌های خونین اخیر هر کدام به تنهائی نشان از عمق فجایع باورنکردنی دارند. با همه اینها اجازه بدهید کمی دوراندیشانه نگاهی به طرف مقابل جنگ داشته باشیم.

بدون تردید امریکا و اسرائیل آمده بودند رژیم را سرنگون کنند و عوامل خود را بر سر کار بیاورند. به نظر می‌رسید کاندید اول آنها رضا پهلوی است. اما گویا و آنطور که نیویورک‌تایمز افشا کرده است، این کودک شصت و چند ساله را به اندازه "معجزه هزاره سوم" نطام هم لایق ندیده بودند تا بعد از این همه خوش‌خدمتی دست‌کم به عنوان کدخدای "ممسنی" منصوب کنند.

فارغ از اینکه این بحث‌ها چقدر درست است و چه کسی واقعاً مدّ نظر آنها بود، مطرح شدن چنین نام‌هایی در چنین سطحی، اتفاقاً عمق فاجعه را نشان می‌دهد.

امریکائی‌ها درست است که بهترین نیروی نظامی جهان را دارند، اما بی‌شخصیت‌ترین رئیس‌جمهور حال حاضر جهان را هم دارند. و این امریکا را از همیشه خطرناک‌تر کرده است. همین ترامپ وزیر جنگی به نام پیت هگزت دارد که در شارلاتانیسم و حرامزادگی روی دست رئیس خود بلند شده است.

حتماً داستان انجیل‌خوانی پیت هگزت را شنیدید که در پنتاگون آیاتی از انجیل خواند تا نشان دهد امریکا در یک جنگ مقدس است. اما آنچه خواند آیاتی جعلی و متعلق به فیلم پالپ ‌فیکشن بود. راست افراطی و کادر رهبری فعلی امریکا خاصه جنگ‌طلبان آن، چنین شارلاتان‌هائی هستند. احمدی‌نژاد پیش اینها یک چهره دانشگاهی به نظر می‌رسد. گوئی هر کدام یکی یک یاسمین پهلوی هستند.

نتیجه جنگ و تصمیمات چنین کسانی در صورت پیروزی مثل روز روشن بود. عامل خود را سرِ کار می‌آوردند و بعد از چند ماه تازه می‌فهمیدند چه غلطی کردند و کل منطقه را به هم ریختند. بعد مثل افغانستان دُم خود را روی کولشان می‌گذاشتند و می‌رفتند و ما می‌ماندیم با ویرانه‌ای که باید هر روز حسرت همین روزهای آن را بخوریم.

با این حساب، باید خوشحال باشیم که مقاومت نیروی نظامی ایران در مقابل این تجاوز آشکار، کشور را از یک بحران به مراتب بزرگتر نجات داد. در سطح جهان هم مؤثر بود. راست افراطی جنگ‌طلب و نژادپرست امریکائی خاصه بعد از اقدامات خود در ونزوئلا بیش از حد پررو و خطرناک شده بود.

سه – با همه اینها آثار ویرانگر جنگ یکسره نصیب مردم ایران شد. بار دیگر "نعمت جنگ" اعتماد به نفس حاکمیت را بالا برد. از همان روزهای شروع آنش‌بس آنچه می‌گویند بیشتر یادآور مناسبات تابستان 67 در برخورد با مخالفان است. این یکی از بدترین هزینه‌هایی است که جامعه ایران پرداخت. صدمات ویرانگری به جنبش‌های آزادی‌خواهانه تحمیل شد.

اما جریان‌های مبتذل و نیابتی نیز رسوا شدند. در عین حال راه و تجربه درخشان و مترقی زن زندگی آزادی همچنان پیش روی ماست. این جنبش درست برعکس جریان نوکرصفت پهلوی که اسباب سرافکندگی ایرانیان نزد افکار عمومی جهانیان بود، جهانی را تحت تأثیر خود قرار داد.

پُست و کامنت‌ها در تلگرام و فیس‌بوک قابل مشاهده است. تاریخ انتشار : 1405/03/08

***

سلام دوستان، خیلی خوشحالم که دوباره می‌توانیم مطالب همدیگر را بخوانیم. حسابی دلم برای این فضا و گفتگو و خواندن مطالب دوستان تنگ شده بود. در جریان جنگ مطالبی یادداشت کردم که به مرور تقدیم خواهم کرد.

پُست و کامنت‌ها در تلگرام و فیس‌بوک قابل مشاهده است. تاریخ انتشار : 1405/03/06

***

راست افراطی همواره شوره‌زار هنر بود و هست. نه که این طیف قادر به جذب هیچ هنرمندی نباشد، کسی را جذب هم بکند بلافاصله استعداد هنری او را نفله می‌کند. خوشبختانه همین الان یک مثال روشن داریم : شاهین نجفی!

شاهین نجفی در حال حاضر امیر تتلوی رضا پهلوی است. همانطور که با تتلو گفتگوی اختصاصی شکل گرفت، پهلوی هم با شاهین نجفی مصاحبه اختصاصی کرد. اما فارغ از هر نوع قضاوتی در خصوص افکار شاهین نجفی، او هم صدای گیرائی دارد و هم در گذشته کارهای خوبی ارائه کرده است. 

بعد از اینکه فرزاد کمانگر را اعدام کردند، به نظر من ماندگارترین و تاثیرگذارترین کار از آن شاهین نجفی بود. با یک خواننده کُرد آهنگی دو زبانه برای فرزاد خواندند که بسیار زیبا بود. شاهین نجفی بعد از جنبش سبز هم آثار درخور توجهی ارائه کرد.

حال سؤال اینجاست، فاجعه این روزها بسی بزرگ‌تر است. قتل‌عام اتفاق افتاده است. رضا پهلوی ولی‌نعمت شاهین نجفی هم خود را رهبر اعترضات می‌داند. سواد هنری شاهین نجفی هم بیشتر نشده باشد کمتر نشده است. پس چرا اکنون نتوانسته حتی یک کار متوسط ارائه کند و شنیده هم بشود؟

مسئله فقط شاهین نجفی نیست. خوانندگان نام‌آشنائی چون ابی و گوگوش هم به اردوی رضا پهلوی پیوستند. ابی پی ‌در پی و ماشاالله‌گویان کنسرت برگزار می‌کند. اما او هم تا کنون حتی یک اجرای جدید از آهنگ‌های قدیمی که متناسب با فجایع روز باشد ارائه نکرده است.

به یاد داشته باشیم که درست فردای جنبش مترقی زن زندگی آزادی آثار هنری زیادی ارائه شد. ماندگارترین آن آهنگ "برای" متعلق به خواننده ناشناخته‌ای بود که دل از جهانیان ربود و به نماد جنبش تبدیل شد. مهدی یراحی و توماج صالحی هم کارهای بسیار زیبائی اجرا کردند.

پس چرا اینها با این همه رسانه و امکانات و حتی هنرمندان نام‌آشنا که در اختیار دارند، موفق نمی‌شوند کاری ارائه کنند؟

جواب واضح است. هنر باید از دل برآید. اما کار راست افراطی و جریان‌های نژادپرست اساساً دیگرستیزی و دل شکستن است. دمیدن بر برتری خود است. هنر و شعر و موسیقی و ادبیات هم اساساً با این روحیات ناسازگار است.

لازمه حضور در جریان‌های راست افراطی عربده مداوم است. هنرمندی هم به این جریان بپیوندد، در نهایت انتخاب دیگری نخواهد داشت. راست افراطی شوره‌زار هنر است. شاهین نجفی نمونه واضح آن است.

پُست و کامنت‌ها در تلگرام و فیس‌بوک قابل مشاهده است. تاریخ انتشار : 1404/12/03

***

علی کریمی خطاب به رژیم گفته است بجنگ تا بجنگیم. تهدید کرده است از این به بعد برای هر اعدامی یک قرآن سوزانده خوانده شد. چنین اظهاراتی را دیگر نمی‌توان با جهالت و بی‌سوادی و لمپن بودن علی کریمی توجیه کرد. البته این سردار سلطنتی همه این فضائل را یکجا و به وفور دارد. حتی شایستگی  دارد پسرخوانده عفیفه سلطنتی هم بشود. با همه اینها به نظر می‌رسد موضوع فراتر از جهالت است.

علی کریمی اساساً سایز این حرف‌ها نیست که کسی این تهدید را احیاناً از نوع نقد رادیکال مقدسات بداند و بخواهد از حق آزادی بیان او دفاع کند. در ثانی، هر کسی به اندازه یاسمین پهلوی هم فهم سیاسی داشته باشد، قادر است بفهمد چنین تهدیدی اتفاقاً نقض غرض است.

علی شکوری‌راد حزب‌اللهی‌ترین اصلاح‌طلب حکومتی به وضوح توضیح داد که آتش زدن مساجد و کُتب مقدس در اعتراضات مردمی چگونه شکل می‌گیرد. سالها پیش کارهای باند سعید امامی در حرم امام رضا را هم خود سیستم پذیرفت.

بعد از جنبش مترقی زن زندگی آزادی و حواشی پی در پی جریان پهلوی، خیلی‌ها به این تحلیل رسیدند که ممکن است این جریان کُلّهم پروژه باشد. اکنون اوضاع پیچیده‌تر هم شده است. راست افراطی دخیل بسته به ترامپ و نتانیاهو با پرچم اسرائیل در خارج از کشور جولان می‌دهد. و این به معنای واقعی کلمه یک رسوائی ملی در عرصه جهانی است.

با همه اینها، نه جهالت شخصی علی کریمی، و نه این رسوائی فراگیر راست افراطی، توان توجیه تهدید اخیر را ندارد. از این تهدید چیزی گیر خود اینها هم نخواهد آمد. فقط یک دلیل قانع‌کننده باقی می‌ماند. جاهل اعظم علی کریمی دیگر قرار نیست گُل بزند، "مأموریت" دارد پاس گُل بدهد.

پُست و کامنت‌ها در تلگرام و فیس‌بوک قابل مشاهده است. تاریخ انتشار : 1404/12/02

***

برای این روزهای ایران شاید داستان شکل‌گیری شعار "مرگ بر ضد ولایت فقیه" از خود داستان تحمیل ولایت فقیه بر سایر جریان‌های انقلاب جذاب‌تر باشد. امروز در ایران کمتر کسی است که ولایت فقیه را راه‌حل بداند. حتی بخش بزرگی از اصلاح‌طلبان حکومتی داخل نظام هم از ولایت فقیه عبور کردند و چنین چیزی را اکنون جزو صورت مسئله ایران می‌دانند. اما اوایل انقلاب شرایط طور دیگری بود. مخاطب شعار مرگ بر ضد ولایت فقیه هم فقط روشنفکران و چپ‌ها و دانشگاهی‌ها و جریان‌های ملی‌مذهبی و ملی‌گرا نبود که در پیروزی انقلاب پنجاه و هفت مشارکت فعال داشتند و مخالف ولایت فقیه بودند.

اتفاقاً یکی از مخاطبان اصلی این شعار بخش سنتی و بسیار بانفوذ روحانیت شیعه بود. در مذهب شیعه به طور تاریخی نظر مراجع سنتی و پرنفوذی غالب بود که اساساً تشکیل حکومت در زبان غیبت را درست نمیدانستند. سال 57 پرنفوذترین مرجع شیعه در قم آیت‌الله شریعتمداری و در نجف آیت‌الله خوئی بود. این دو بیشترین مقلد را داشتند. هیچکدام هم ولایت فقیه با این شکل و محتوا را قبول نداشتند. نظام با هر دو مرجع درگیر شد. از سرنوشت آقای شریعتمداری خبر داریم. آقای خوئی هم به طور غیرمستقیم آماج حملات بود.

شعار مرگ بر ضد ولایت فقیه چنان بُردی در سطح جامعه داشت که حتی مراجع سنتی شیعه هم توان مقابله با آن پیدا نکردند. هنگام تصویب این اصل گویا بنی‌صدر اولین رئیس‌جمهور نظام به آن رای نداده بود، اما هرگز جرات بیان آن را نداشت و مدام در معرض اتهام مخالفان خود بود که درست و حسابی ولایت فقیه را قبول ندارد.

در داخل نظام رقابت اصلی بر سر میزان سرسپردگی به ولی فقیه بود. در آن تاریخ اصلاح‌طلبان حکومتی فعلی، حتی اصول‌گرایان حکومتی فعلی را هم به اندازه کافی پایبند به اصل ولایت فقیه نمی‌دانستند.

آیا چنین نفوذی و چنان بُردی، دالّ بر درستی این شعار بود؟ امروز نظرها در خصوص کسانی که تسلیم این شعار نشدند چیست؟ کسانی که دنبال این شعار راه افتادند امروز چه جایگاهی دارند؟

دار و دسته رضا پهلوی و طرز فکر آنها قطعاً در آذربایجان و کردستان و بلوچستان و مناطق عرب کشور نمی‌تواند جریان مؤثری باشد. نه تنها جریان نیست، بلکه به وضوح و آشکارا جزو صورت مسئله است. در سایر مناطق ایران هم معلوم نیست نفوذ مؤثر و ماندگار این جریان چقدر است. بسیاری از این شعارها ریشه در استیصال مردم و پول و قدرت رسانه‌ای راست افراطی دارد.

با همه اینها فرض محال محال نیست. فرض کنیم اکثریت ایرانیان با این جریان همدل هستند. باز هم این همه همراهی دلیلی بر درستی این جریان  نیست که همه مخالفان خود را با بی‌حیائی تمام به خیانت متهم می‌کنند.

یک کنشگر مستقل لزوماً نباید چون سیاستمداران در پی قدرت، دنبال فرصت باشد و بیشتر جهت باد را دریابد. یک کنشگر مستقل علی‌الاصول نمی‌تواند شغل ناشریف افرادی چون ایرج مصداقی را اختیار کند و درست در جائی که نازی‌ها شعار یک ملت و یک دولت و یک پرچم و یک پیشوا سر دادند او هم همین کار را برای بی‌کفایتی چون رضا پهلوی مرتکب شود.

وظیفه یک کنشگر مستقل فقط این نیست که از هر نوع مجیز قدرت پرهیز کند، وقتی چیزی را مبتذل تشخیص می‌دهد، حتی اگر مردم هم دنباله‌رو آن باشند، هرگز نباید خود را به "مصداقی"گری بزند.

ضمن سپاس از دوستانی که به انحاء مختلف به من گفتند اولویت ما اکنون چیز دیگری است، باید بگویم من چنین فکر نمی‌کنم. در شرایط فعلی و استیصال جامعه، جریان وابسته و کودتائی و مبتذل و ارتجائی پهلوی را با حامیان نابشر راست افراطی و نژادپرست چون ترامپ و نتانیاهو، یک فاجعه بزرگ برای همه ایران میدانم.

پُست و کامنت‌ها در تلگرام و فیس‌بوک قابل مشاهده است. تاریخ انتشار : 1404/11/28

***

برای ارزیابی هر حرکتی گاهی بهتر است آن را از چشم دیگران و خاصه همسایه‌ها هم ببینم. ربع قرن است در ترکیه دولتی با علائق اسلامی حاکم است. این دولت در خصوص زنان و مسائلی از قبیل برابری جنسیتی مواضعی کاملاً محافظه‌کارانه دارد. رسانه‌های طرفدار دولت هم عموماً همین مواضع را دنبال می‌کنند. 

بر اساس همین رویکرد، محافل دولتی و مذهبی ترکیه با جنبش زن زندگی آزادی نه تنها همدل نبودند، بلکه روی خوش هم به آن نشان نمی‌دادند. قابل درک هم بود. به هر حال تصاویر نمادین جنبش در مخالفت با حجاب اجباری و برانداختن روسری بود.

اما ترکیه جامعه مدنی سرزنده‌ای دارد. روزی نبود که ویدیوئی از هنرمندان و چهره‌های معروف این کشور در همدلی با زن زندگی آزادی و دختران و پسران شجاع ایران منتشر نشود. این همدلی چنان مؤثر بود که محافل نزدیک به دولت را عملاً ناچار از سکوت کرده بود.

با همه این ظرفیت‌ها، در خصوص اعتراضات کنونی، علیرغم قتل‌عام باورنکردنی، حتی از طیف‌های سرسخت اپوزوسیون دولت ترکیه هم صدای همدلی شنیده نمی‌شود.

شعارهای مبتنی بر حمایت از ارتجاع سلطنتی و حضور پرچم اسرائیل در تظاهرات خارج از کشور طرفداران پهلوی، تصویری بسیار مخرب از ایران به جهان و منطقه مخابره کرده است. آن هم اسرائیلی که رئیس دولت آن جنایتکار جنگی است. نهادهای بین‌المللی حکم دستگیری این جنایتکار را دارند. دست او آغشته به خون ده‌ها هزار کودک فلسطینی است.

حمایت گسترده راست افراطی امریکا از جریان سلطنت در ایران، و تهدید نابشرهایی چون ترامپ و نتانیاهو به حمله نظامی، حتی متحدان امریکا در کشورهای عربی منطقه را نیز ترسانده است. این کشورها گرچه در دشمنی با رژیم ایران سابقه طولانی دارند، اما تمایل هم ندارند جایگزین این رژیم دست‌نشانده اسرائیل و راست افراطی امریکا باشد.

همانطور که ظهور داعش برای رژیم بشار اسد یک مائده آسمانی بود و عملاً حمایت جهانی از جنبش مردم سوریه را به حاشیه برد، ظهور سلطنت‌طلبان با حامیان نژادپرست و جنایتکاری چون نتانیاهو هم چهره‌ای عقب‌مانده از ایران به همه جهان مخابره کرد.

و این پاس گُل برای نظامی است که با زن زندگی آزادی عملاً دچار فروپاشی تدریجی شده بود. رژیم بعد از جنبش ژینا حتی نتوانست مسئله ناموسی خود حجاب اجباری را هم دوباره احیاء کند.

بعید نیست اگر از این مهلکه جان سالم به در ببرند، برای بقا عمر کودک شصت و چند ساله  محمدرضا پهلوی مراسم نذر و نیاز هم برگزار کنند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک و تلگرام قابل مشاهده است. تاریخ انتشار : 1404/11/26

***

این چه کابوسی است؟ تاوان چیست؟ چطور و چگونه و کی این کابوس گریبان ما را رها خواهد کرد؟ اصلاً بعد از این فاجعه می‌شود به خود آمد؟ از هر طرف که دیده شود جز وحشت و ناامیدی چیزی در پی ندارد. ایران اسیر مثلث فلاکت است.

در عملیات تروریستی یازده سپتامبر دو هواپیمای مسافربری را به دو تا از غول‌پیکرترین ساختمان‌های تجاری جهان کوبیدند. هر دو ساختمان به فاصله کوتاهی پودر شد. این فاجعه سه هزار نفر کشته داد. زلزله‌ی وحشتناکی به وسعت آلمان در ترکیه رخ داد. آن را فلاکت قرن نامیدند. پنجاه هزار نفر جان خود را از دست دادند. دو سال تمام اسرائیل به اندازه یک جنگ جهانی بر سر باریکه غزه که فشرده‌ترین جمعیت جهان را در خود دارد بمب ریخت، و هیچ بنائی را سالم نداشت. هفتاد و پنج هزار نفر قربانی این جنایات شدند. آنوقت! ظرف دو روز، آن هم فقط دو شش ساعت، بیش از سی هزار نفر کشته شدند. فقط نام دویست دانش‌آموز میان کشته‌هاست. فاجعه در این حد و اندازه است.

کشور اسیر ابربحران‌هاست. در چنین هنگامه‌ای گوئی در اقصی نقاط جهان با ذره‌بین میان ایرانیان گشته‌اند تا بی‌کفایت‌ترین و نالایق‌ترین شخص را بیابند و نام او بر سر زبان‌ها بیفتد. چهل و دو تشکیلات این آدم فقط چند روز قبل از فاجعه برای یلدا فراخوان دادند. اما  موفق نشدند 42 نفر را به خیابان بیاورند. چطور و چگونه این جریان انگلی پرچم اسرائیل به دست، و اسباب شرمساری نزد وجدان‌های بیدار جهان، موفق شد سوار جنبش مردمی شود که با زن زندگی آزادی دل از جهانیان ربوده بود؟

تا همین چند سال پیش عموم جریان‌های ایرانی ضدجنگ بودند. فضا طوری بود که سَراَنگل جریان انگلی هم خجالت می‌کشید آشکارا از جنگ بگوید. جنگ که هیچ! در مبارزه با رژیم حتی در خصوص کارکرد تحریم‌ها هم اتفاق نظر نبود. اکنون کسانی بی‌هیچ خجالتی از بی‌شخصیت‌ترین و دروغ‌گوترین رئیس‌جمهور جهان یعنی ترامپ، و از جنایتکار جنگی نتانیاهو، دعوت می‌کنند به مام میهن حمله کند و شاهزاده آنها را سر کار بیاورد. این چه فلاکتی است؟ پدر این شاهزاده هر چه بود، یک عمر بابت کودتای 28 مرداد خجالت کشید و توجیه کرد. وقتی طرفداران سلطنت به شعبان جعفری، شعبان تاجبخش گفتند برآشفت. اکنون هزاران شعبان بی‌مخ بی‌حیا و بی‌شرم دوروبر این کودک شصت‌وچند ساله را فرا گرفته‌اند و بر طبل جنگ می‌کوبند و او هم لذت می‌برد. خود را رهبر انقلاب هم می‌داند.

این مثلث فلاکت تاوان چیست؟ می‌گفتند اگر با داعش در سوریه نجنگیم باید در تهران بجنگیم. بمب بشکه‌ای بر سر حلب و درعا ریختند و سوری‌ها را گرسنگی دادند تا به مدیترانه برسند. کم نبودند کسانی که خوشحالی کردند. به دعا هم باور داشته باشیم آه و ناله میلیون‌ها زن و مرد و کودک سوری قطعاً نمی‌تواند شامل دانش‌آموز معصومی بشود که چون کودک سوری کشته شد. پس به کدامین گناه؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک و تلگرام قابل مشاهده است. تاریخ انتشار : 1404/11/22

***

از قتل‌های زنجیره‌ای تا پذیرش قتل‌عام سه هزار نفر

پاییز سال 1377 وزارت اطلاعات دولت محمد خاتمی مسئولیت قتل‌های زنجیره‌ای را رسماً پذیرفت. قطع و یقین تعداد این قتل‌ها بسی بیش از چهار نفر بود. همه می‌دانستند شخصیت‌های زیادی چون دکتر کاظم سامی و دکتر محمدتقی زهتابی و احمد میرعلائی و چند عالم دینی شناخته شده در کردستان به مرگ طبیعی از دنیا نرفتند. با همه اینها کار دولت محمد خاتمی در پذیرش مسئولیت این جنایت ماندگار بود.

عاملان و آمران آن قتل‌ها یکی دو سال بعد دوباره جان گرفتند. در ادامه چنان پررو شدند که اگر پذیرش رسمی در کار نبود، همه چیز را انکار می‌کردند. چه بسا طلبکار هم می‌شدند. اصلاً بعید نبود که بگویند کانون نویسندگان ایران متهم اصلی است. ماشاالله رو که نیست، مثلاً می‌گفتند نویسندگان کانون دچار اختلافات درونی شدند. نقشه قتل‌ها را هم جناح طرفدار دکتر رضا براهنی در کانادا با کمک موساد طراحی کرد.

پذیرش رسمی کشتار سه هزار نفر با نام و نشان از طرف دولت پزشکیان هم کارکردی نظیر پذیرش رسمی قتل‌های زنجیره‌ای دارد. گرچه محافل حقوق بشری روز به روز نام و نشان تعداد بیشتری را راستی‌آزمائی می‌کنند و صحبت از قتل‌عام سی هزار نفر در میان است. در عین حال کشتار سه هزار نفر طی دو شب هم بی‌چون و چرا قتل‌عام است.

باید در نظر داشت که نمی‌دانیم در ادامه اوضاع به چه سمتی پیش خواهد رفت. دشمن اصلی اینها در خارج بی‌شخصیت‌ترین رئیس‌جمهور امریکا و بلکه جهان است. محمود احمدی‌نژاد نزد ترامپ شخصیت مؤدب و محترمی محسوب می‌شود. در طرف اسرائیل هم بنیامین نتانیاهو جنایتکار جنگی است. این دو نفر بشر نیستند که حقوق بشر حالی‌شان شود. با این حساب اصلاً بعید نیست که به طریقی این دو را راضی کنند و در روز موعود انتقام سخت‌تر را دوباره از بیپناهان بگیرند.

حتماً باید در نظر داشت که بدنامی ترامپ، و جنایات اسرائیل، و بلاهت غیرقابل تصور و تاریخی شاه‌پرستان یکی از دیگری بیشعورتر ایرانی که پرچم اسرائیل را دست می‌گیرند، حتی کشورهای منطقه را هم ترسانده است. واهمه دارند بعد از سقوط رژیم نیابتی اسرائیل سر کار بیاید. عملکرد ابلهانه شاه‌پرستان حتی بسیاری از وجدان‌های بیدار جهان را هم دچار شک و شبهه کرده است.

به هر حال از پس امروز فردائی هست. اینها نزده می‌رقصند. در اولین فرصت مانورها با این اقدامات پهلوی‌چی‌ها و ترامپ و اسرائیل خواهند کرد. واقعیت را هم باید قبول کرد. سرنوشت تلخ ما از زن زندگی آزادی که دختران و پسرانمان با سبک مبارزه مدرن و تکثرگرای خود دل از جهانیان ربودند، به علمداری بی‌کفایتی چون رضا پهلوی با پرچم اسرائیل منتهی شده است.

اسرائیل کشوری است که این روزها انبوه یهودیان شریف جهان هم از جنایات آن اعلام بیزاری می‌کنند. آنوقت تاغار تاغار پهلوی‌چی با پرچم اسرائیل فریاد می‌زنند این آخرین نبرده و پرینس چارمینگ دایی جان نتانیاهو  از مریلند برای نجات ایران بر می‌گرده.

در چنین فضائی عملکرد دولت پزشکیان از درون سیستم برای اعلام نام سه هزار نفر کمابیش چیزی نظیر پذیرش مسئولیت قتل‌های پاییز 77 است. حتی اگر کلاً هم بگویند این سه هزار را موساد و تروریست‌ها کشتند، باز هم اعلام این اسامی اهمیت دارد. چون عملاً اذعان به این است که سیستم اینها در برقراری امنیت کارکردی نظیر دولت ورشکسته سومالی دارد.

اگر این آمار نبود، اصلاً بعید نیست وقتی به خود آمدند همه چیز را انکار کنند. حتی بگویند تعداد کشته‌ها فقط سی نفر بود و رسانه‌های صهیونیستی عددسازی کردند. تازه نصف کشته‌ها هم از خودمان بود. بعد بگویند بررسی کردیم و مسلم شد چند نفر را گروه رجوی کشت که از جمهوری آذربایجان با کمک موساد وارد ایران شده بودند، ده نفر هم کار کومله بود که از اقلیم کردستان تحت اشغال موساد آمدند، بقیه را هم جیش‌العدل کشت و به پاکستان متواری شد. بعد هم سی موشک به اقلیم کردستان بزنند و انتقام سخت آن دو کشور دیگر را هم یکجا از کُردها بگیرند.

@MohammadBabaeeB

برای مشاهده پُست و کامنت‌ها اینجا کلیک کنید. تاریخ انتشار : 1404/11/19

***

وقتی رژیم به مذاکرات در استانبول تن نداد و مسقط را انتخاب کرد، بسیاری خوشحال شدند. چون به نظر می‌رسید قصد دارند همه چیز را بپذیرند و سایه شوم جنگ از سر کشور برداشته شود. برای همین لازم دیدند برای حفظ آبرو یک جای خلوت را انتخاب کنند.

اما نتایج نشان داد چه بسا دلیل اصلی اینها مسخره‌تر از آن بوده است که بتوانند در استانبول به زبان بیاورند. قرار بود در استانبول دیپلمات‌ها و وزرای خارجه چند کشور مهم منطقه مثل سعودی هم حضور داشته باشند.

مسقط نشان داد در مذاکراتی چنین مهم و سطح بالا، مسئله اصلی هیأت ول معطل ایرانی این بود که چطور در استانبول از وزیر خارجه برجسته‌ای چون هاکان فیدان بخواهند ساعت‌ها کار و زندگی خود را ول کند و از این اتاق به آن اتاق برود و حرف اینها به هم برساند.

حتماً و به درستی تشخیص دادند ممکن است وسط چنین شرایطی حوصله مقامات کشورهای بزرگ منطقه سر برود. و در نهایت هاکان فیدان به عراقچی بگوید : «پسرجان! ول کن این مسخره‌بازی‌ها را، بیا و بشین مثل آدم و رودررو مذاکره کن، کشورت در خطر جنگ بزرگی است، در همین استانبول روس‌ها و اوکراینی‌ها که تا خرخره درگیر یک جنگ ویرانگر هستند بارها با هم مذاکره کردند، آنوقت تو میگی ما قهریم و من هم اجازه ندارم؟ اسم خودت را هم دیپلمات گذاشتی؟» 

لازمه تداوم این مسخره‌بازی‌ها همان مسقط و وزیر خارجه بیکار عمان است. بدبخت ملتی که در چنین شرایطی عراقچی وزیر خارجه آن باشد و در چنین سطحی هم علاف و بی‌اراده باشد.

@MohammadBabaeeB

برای مشاهده پُست و کامنت‌ها اینجا کلیک کنید. تاریخ انتشار : 1404/11/18

***

قتل‌عام با عدد قابل بیان نیست

در آستانه سالگرد فاجعه زلزله ترکیه هستیم. سه سال پیش در این کشور در منطقه‌ای به اندازه مساحت آلمان زلزله وحشتناکی رخ داد. آن را فلاکت قرن نامیدند. پنجاه هزار شهروند ترکیه در این فاجعه جان خود را از دست دادند.

گاهی نیاز داریم برای فهم عدد از منظر دیگری به آن دقت کنیم. در خصوص جمعیت کشورها معمولاً از ده‌ها و صدها میلیون نفر استفاده می‌شود. و این باعث می‌شود بعضاً نتوانیم ده هزار نفر و بیست هزار نفر و سی هزار را درست تجسم کنیم.

ما دقیق نمی‌دانیم ظرف دو شب و یا به تعبیر دوستی ظرف دو شش ساعت، ایران به عزای چند هزار جان شیرین خود نشست. حتی عدد اعلامی مقامات هم وحشتناک است. آنطور که نهادهای حقوق بشری به مرور اعلام و راستی‌آزمائی می‌کنند، در این دو بازه زمانی بسیار کوتاه، جانهایی در حد فلاکت قرن را از دست دادیم. سی هزار نفر و یا بیست هزار نفر چنین فاجعه‌ای است.

کابوس دیدن صحنه‌هایی از هزاران پیکر پیچیده در کیسه سیاه هرگز گریبان مردم بی‌پناه ایران را رها نخواهد کرد. کی و چگونه روح و روان ویران این جامعه پس از دیدن صحنه پدران و مادرانی که میان هزاران جنازه دنبال جنازه فرزند خود می‌گردند درمان خواهد شد؟

@MohammadBabaeeB
برای مشاهده پُست و کامنت‌ها اینجا کلیک کنید. تاریخ انتشار :
1404/11/16

***

مسئولیت رضا پهلوی با کیست؟

این نظام دیگر اصلاح‌پذیر نیست، با فجایعی که اتفاق افتاد حتی فرض چنین چیزی هم درست نیست. با همه اینها گفته‌اند فرض محال، محال نیست. فرض کنیم معجزه‌ای رخ دهد و نظام به اصلاحات ساختاری تن دهد. در چنین هنگامه‌ای اولین کار نظام مسئولیت‌پذیری است. بزرگترین مسئولیتی هم که ابتدا به ساکن باید بپذیرد، مسئولیت شخص رضا پهلوی است.

در دشوارترین شرایط تاریخ معاصر کشور، بر سر زبان‌ها افتادن بی‌کفایت‌ترین فردی که حتی طرفداران جدید و قدیم سلطنت پهلوی را هم نمی‌تواند متحد کند، یکسره محصول بستن راه هر نوع اصلاح، و سرکوب خونین تمام جریان‌های مترقی کشور است. و طبعاً مسئولیت آن با نظام است.

سال 88 وقتی محمود احمدی‌نژاد را بار دوم بر سر کار آوردند ، محمدرضا نیکفر مقاله‌ای نوشت و در آن گفت جریان احمدی‌نژاد حتی اگر یک میلیون رأی هم در ایران داشته باشد باید آن را جدی گرفت و نگران آینده بود. با اقتباس از آن نوشته باید گفت شخص ناتوانی چون رضا پهلوی، اگر در چنین هنگامه‌ای و برای برون رفت از شرایط دشوار، در سطح کشور یک میلیون طرفدار هم داشته باشد باید نگران آینده ایران بود.

سرزمین متکثر ایران متعلق به همه ایرانیان است. حتی با فرض اینکه رضا پهلوی شخص شایسته‌ای هم باشد که مطلقاً نیست، حتی با فرض اینکه پهلوی در بدنه جامعه فارس و یا خودفارس‌پندار ایران اکثریت هم داشته باشد که بسیار بعید است چنین باشد، باید بدانیم جریان پهلوی نه تنها راه‌حل ایران واقعی نیست، بلکه جزو صورت مسئله ایران است.

ایران، ایران صد سال و یا حتی پنجاه پیش نیست. اجازه بدهید یک مثال بسیار ساده از ورزش و بی‌ربط به مسائل روز بزنم تا نشان دهم ایران چقدر نسبت به گذشته تغییر کرده است. اکنون تقریباً امر محالی است که سازمان ورزش کشور با خیال راحت بتواند در شهر تبریز مسابقه تیم ملی فوتبال ایران را برگزار کند، و در آن از استادیوم هم بخواهد هم‌آوا با بازیکنان، نه سرود جمهوری اسلامی، بلکه سرود "ای ایران" را سر دهد. سرودی که در اصفهان و مشهد آشکارا جایگاه سرود ملی را دارد.

ضمناً فهم سیاسی آدم باید در حد ابلهی چون یاسمین پهلوی باشد که چنین چیزی را به چهار تا عامل علی‌اف و اردوغان در آذربایجان نسبت دهد.

در چنین ایرانی پهلوی جزو صورت مسئله بلوچ و عرب و تُرک است. پهلوی مشخصاً جزو صورت مسئله آذربایجان است. دست پهلوی در آذربایجان به خون آلوده است. ممکن است شرایط دشوار فعلی خیلی از هموطنان ما را به شکل نوستالژیک یاد دوران دلار هفت تومانی بیندازد و مرتکب ساده‌اندیشی بشوند، ولی پهلوی همچنان منفورترین جریان در آذربایجان است.

بدون آذربایجان، بدون شهر بسیار تأثیرگذار تبریز، آخر چقدر باید ساده‌اندیش بود که برای آینده کشور از میان این جریان دنبال راه‌حل و چهره گشت؟ آن هم نه هر چهره‌ای، شخصی چون رضا پهلوی!!

این کودک شصت و چند ساله گُل بود به چمن دایی‌جان نتانیاهوی خود هم پناه آورد. در حال حاضر جریان پهلوی عملاً نیروی نیابتی اسرائیل در ایران است. به عبارت دیگر و در سطح کشور، این جریان بیش از گذشته نزد اقشار مترقی منفور است. اقشاری که به درستی باور دارند هدف وسیله را توجیه نمیکند و نمی‌توان از راست افراطی و نژادپرست جهان برای مبارزه با تبعیض و بی‌عدالتی و جنایت در داخل کمک گرفت.

نمی‌توان برای مبارزه داعش، متحد و زیر پرچم داعش دیگری بود. نتانیاهو داعش اسرائیل است. دست نتانیاهو به خون ده‌ها هزار کودک فلسطینی فقط به خاطر فلسطینی بودن و مسلمان بودن آلوده است. نتانیاهو در دادگاه‌های بین‌المللی مثل رئیس یک سازمان تروریستی جنایتکار جنگی شناخته شده است.

آخر چطور می‌توان برای مبارزه با رژیم، متحد و حتی نیابتی یک جنایتکار جنگی بود؟  آخر چطور می‌توان برای مبارزه با این رژیم پرچم اسرائیل را دست گرفت؟ و انتظار هم داشت وجدان‌های بیدار جهان همدل ایرانیان باشد؟ 

روند این فاجعه از همان سال 88 و پس از سرکوب خونین جنبش سبز شکل گرفت. از همان سال تلویزیون منوتو به داخل خانه‌هایمان راه یافت و صبح تا شب مشغول سفیدشوئی از پهلوی و حتی ساواک پهلوی شد. اکنون هم ایران اینترنشنال به داخل خانه‌های اغلب ایرانیان راه یافته است که عموماً نقش اسرائیل اینترنشنال را دارد.

وقتی همه گروه‌ها را در همان دهه شصت سرکوب کردند، وقتی خاوران پر شد از جنازه شراره‌های بی‌مزار، وقتی هر نوع امکان اصلاح را به شکست کشاندند، وقتی جنبش سبز را سرکوب کردند، وقتی آبان خونین 98 را رقم زدند، وقتی جنبش مترقی زن زندگی آزادی را که افتخاری برای ایران و ایرانی در سطح جهان بود سرکوب کردند و چشم دختران و پسران ما را کور کردند، در نهایت و باید هم کشور با ابتذال "این آخرین نبرده و پرینس چارمینگ از مریلند برای نجات ایران برمی‌گرده" مواجه می‌شد.

مسئول مستقیم این فاجعه باید مسئولیت بپذیرند.

@MohammadBabaeeB

برای مشاهده پُست و کامنت‌ها اینجا کلیک کنید. تاریخ انتشار : 1404/11/15

***

تلگرام، و یک پدیده کم‌نظیر ایرانی

تلگرام از همان هنگامی که معرفی شد در ایران به شکل گسترده و فعال مورد استفاده قرار گرفت. چنین اتفاقی یک پدیده کم‌نظیر و حتی شاید بتوان گفت بی‌نظیر است. چرائی این مسئله را در ادامه توضیح خواهم داد. اما پیش از آن لازم است داستان دیگری تعریف کنم.

صبح روز 21 آذر 1404 اتفاقی در فیس‌بوک برای من افتاد که همچنان در شوک آن هستم. اول صبح کامنت‌های آخرین پُست خودم را دیدم. همین که به اولین کامنت جواب دادم فیس‌بوک پیام داد لازم است راستی‌آزمائی کند تا مطمئن شود گرداننده صفحه من یک شخص حقیقی است.

خیلی متعجب شدم. صفحه من هر ایرادی داشته باشد به وضوح مشخص است که از طرف یک شخص حقیقی و با نام و هویت مشخص اداره می‌شود. بدترین و ناشیانه‌ترین الگوریتم هم بعید است چنین چیزی را تشخیص ندهد.

به آنچه فیس‌بوک گفت عمل کردم. در مقابل دوربین آن قرار گرفتم. ابتدا یک عکس گرفت و بعد خواست سر را به چپ و راست و بالا بچرخانم تا ویدیو بگیرد. در خاتمه به من گفت ساعتی منتظر بمانم تا نتیجه را اطلاع دهد. یک ساعت بعد ایمیل آمد صفحه فیس‌بوک شما برای همیشه بسته شد. حق اعتراض هم ندارید. و بهتر است دوباره قوانین فیس‌بوک را مطالعه را کنید. جل‌الخالق!!!

برای ادامه لطفاً روی لینک کلیک کنید.

@MohammadBabaeeB

برای مشاهده پُست و کامنت‌ها اینجا کلیک کنید. تاریخ انتشار : 1404/11/12

***

سپاس بیکران از دوستانی که احوالپرس بودند. امروز خوشبختانه سایفون روی کامپیوتر باز شد و می‌توانم اینجا بنویسم. حال هیچکدام از ما خوب نیست. همه عزاداریم.

در جنگ واقعی معلوم شد توان جنگی‌شان چیست. در این قتل‌عام هم معلوم شد قدرت واقعی جنگی‌شان کجاست و از چه کسانی باید "انتقام سخت" گرفت. مکانیزم سوریه شدن و "اگر با داعش در حلب نجنگیم باید در تهران بجنگیم " هم نمایش داده شد. واضح است چه کسانی مسئول هستند. اما شرم بر آنهائی هم باد که در نسخه اوریجینال این سبک جنایت هم‌آوا با مرتکبان ابراز شادی می‌کردند و می‌گفتند به مدیترانه رسیدیم.

نکانی را یادداشت کردم و عُمری و اینترنتی باشد به مرور تقدیم خواهم کرد. خیلی معذرت می‌خواهم با مطلبی نامرتبط شروع می‌کنم. این مطلب را چند روز قبل از قتل‌عام و قطعی اینترنت تمام کرده بودم. اما اینترنتی برای انتشار نبود.

وسط این فجایع از این فیس‌بوک هم بیزار شدم. کانال تلگرام ایجاد کردم و تلاش کنم دوستان دیرین خودم را در تلگرام پیدا کنم. کانال را با مطلبی در ستایش تلگرام شروع کردم.

حق دارید در این شرایط حوصله خواندن مطلب را نداشته باشید، اما ممنون می‌شوم کانال تازه تأسیس من را دنبال کنید. و بر من منت می‌گذارید اگر این کانال را معرفی کنید. تا اطلاع ثانوی تصمیم دارم با فیس‌بوک به روش آن بازنشسته تأمین اجتماعی رفتار کنم که در متن نوشتم.

 

انتخاب از متن :

صبح روز 21 آذر 1404 اتفاقی در فیس‌بوک برای من افتاد که همچنان در شوک آن هستم. مطابق روال معمول اول صبح کامنت‌های آخرین پُست خودم را دیدم. همین که به اولین کامنت جواب دادم فیس‌بوک به من پیام داد باید راستی‌آزمائی کنیم که شما یک شخص حقیقی هستید...

تلگرام از همان هنگامی که معرفی شد در ایران به شکل گسترده رواج یافت. چنین اتفاقی یک پدیده کم‌نظیر و حتی شاید بتوان گفت بی‌نظیر است.

اورحان پاموک در کتاب استانبول برای لحظاتی از گذشتگان خود شاکی می‌شود که چرا چندان از استانبول ننوشتند. و هر چه هست غربی است، غربی‌ها هم اغلب به چیزهای عجیب و غریب استانبول توجه کردند. و در نهایت به این نتیجه می‌رسدکه  باید خودمان غربی خودمان باشیم. با اقتباس از تعبیر پاموک، ایرانیان هم با انتخاب آگاهانه تلگرام عملاً غربی خودشان شدند و بی‌جهت دنباله‌روی نکردند...

برای مشاهده پُست و کامنت‌ها اینجا کلیک کنید. تاریخ انتشار : 1404/11/12

***





هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر