راهنما، جستجو، فهرست مقالات
و مطالب مورد توجه خوانندگان

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۷, شنبه

مسجد و کلیسا

در یکی از مناطق شهر لندن کلیسائی قرن هجدهمی با موافقت مقامات محلی به مسجد تبدیل شد.  تلویزیون بی بی سی گزارشی تهیه کرده بود که در آن علت این تبدیل زیاد شدن تعداد مسلمانان در این منطقه و همچنین بلااستفاده بودن این کلیسا بوده است. مسلمانان همان منطقه اظهار خوشحالی کردند. امام جماعت مسجد نیز این موضوع را ناشی از قدرت اسلام دانست و هیچ اشاره ای به میزان بسیار بالای رواداری جامعه بریتانیا با مذاهب مختلف نکرد. شاید هم اساسا چنین چیزی را درک نمی کند. تصور کنید عکس این موضوع در کشوری مسلمان ولی کثیر المذهب مثل مالزی و در منطقه ای مسیحی نشین اتفاق می افتاد. چند صد نفر همان روز اول، فقط در پاکستان کشته می شدند؟

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۳, سه‌شنبه

روشن است آینده - گر شود سیف‌الله نماینده

در دهه شصت استاد درس ریاضی مهندسی ما که خود صاحب تألیف و ترجمه بود، و کتابهای او در بسیاری از دانشگاهها تدریس می‌شد، پس از قریب به ده سال سابقه ممتاز و با مدرک دکترا که هر استادی در آن تاریخ نداشت، همچنان استادیار بود. در یکی از کلاس‌ها کسی سؤالی کرد و فرصتی پیش آمد تا ایشان در این خصوص صحبت کند. گفتند که تمام شرایط را برای تبدیل وضعیت به دانشیاری دارند. اما یکی از بالاترین امتیازها داشتن پست مدیریتی در دانشگاه است. و چون هیچ پستی نداشته‌اند، و این را با کمی طعنه گفتند که یعنی چنین پستهائی مختص از ما بهتران است، باید سالها تلاش کنند تا از طریق سابقه تدریس و مقالات، کمبود آن امتیاز جبران شود.
البته در همه جای دنیا پست دانشگاهی امتیاز است. اما عموم مدیران اولیه دانشگاه‌ها، چیزی جز همین یک امتیاز را نداشتند و تا توانستد امتیاز آن را کریمانه پررنگ کردند تا خود ارتقاء یابند. سالها گذشت. حضرات یکی پس از دیگری دکتر مهندس شدند. این بار شرط مدرک پررنگتر شد. تا همین چند سال پیش اگر یک نفر استاد دانشگاه فقط دکترا داشت و یک مقاله چاپ شده، بلافاصله از وضعیت رسمی آزمایشی به رسمی قطعی تبدیل وضعیت می‌یافت. پس از مدتی که منتظرین خودی ارتقاء یافتند، باید شرایط سخت تر می‌شد، که شد. هم اکنون برای چنین تبدیل وضعیتی باید علاوه بر سه مقاله در مجلات معتبر، شصت درصد امتیاز دانشیاری نیز کسب شود تا پس از پنج سال، استاد رسمی آزمایشی به رسمی قطعی تبدیل وضعیت یابد. مراحل دانشیاری و استادی نیز روز به روز سخت‌تر می‌شود. چون همه خودی‌ها این مراحل را طی کرده‌اند.
ممکن است این شرایط سخت، استادان را وادار به پژوهش کند، اما فعلا بیشترین حاصل آن، مقالات فله‌ای و بعضا تقلبی است که پیوسته برای اعتبار علمی کشور دردسرساز می‌شود. مرتکبین هم بحمدالله همه خودی هستند. آنان که تمام این مراحل را رد کرده اند و اکنون پستهای بسیار بالاتر دارند، بیشتر به این فکر می کنند که با سخت گیری به دیگران، آمار مقالات را هر چند به شکل فله‌ای، بالا ببرند تا شاهدی برای مدیریت درخشان فعلی آنها باشد. اگر هم آبروریزی پای خودشان را گرفت عذر بدتر از گناه می آورند و بر عهده دانشجوی خود می‌گذارند. خوشبختانه این معضل کاملا فراجناحی است. از معصومه ابتکار رئیس سابق و اصلاح طلب سازمان محیط زیست تا کامران دانشجو وزیر علوم، هر دو نیز دانشجوی فوق‌لیسانس خود را مقصر جلوه دادند.
پس از انقلاب شور و شوق اولیه، حتی نشستن روی صندلی های قرمز مجلس را هم مسئله دار کرده بود. در رقابتهای مجالس اولیه معمولا برای سرکوفت زدن به مخالفین، مدرک تحصیلی آنها را با تحقیر به رخشان می کشیدند. که بعله! فلان کس! شما که ماشاالله حقوقدان و دکتر و مهندس و استاد دانشگاه هستید، چرا مسئله به این سادگی را نمی فهمید! در عمل نداشتن مدرک تحصیلی درست و حسابی به ارزشی تبدیل شده بود. و مدرک داران فکلی جرات اظهار سواد و مدرک، آن هم از دانشگاههای معتبر خارج را نداشتند. اما در بطن این تحقیر، عقده نداشتن مدرک به وضوح قابل مشاهده بود.
آبها که از آسیاب افتاد، عقده‌داران بلافاصله دست به کار شدند و مدرک پشت مدرک گرفتند. چنان شتابی در این کار بود که افتضاح کردانیسم امروز اصطلاحی جهانی شده است. حال که همه مدرک دار و سوار اتوبوس شده اند بهتر است برای تفکیک خود و پیاده ها قانون هم تصویب شود، که شد. 
مجلس تصویب کرده است که کاندید نمایندگی حتما باید فوق لیسانس به بالا باشد. معادل ها هم که از ابتدا مشکل نداشتند. در زادگاه دموکراسی و پارلمان هم چنین قانونی سابقه ندارد. در فرانسه که مهد دموکراسی است و چند رئیس جمهور گذشته آن علاوه بر سیاست، شاعر و موزیسین و نویسنده هم بودند و سطح سواد نیز در جامعه آنها بسیار بالاست، نه تنها چنین قانونی وجود ندارد، بلکه اصلا در خصوص مدرک سخنی در میان نیست. نماینده منتخب مردم است و باید فرض شود که مردم خود شعور کافی دارند که به فرد کم سواد رای ندهند. بریتانیا زادگاه پارلمانهای مدرن با چند صد سال حکومت پارلمانی پیوسته، چنین قانونی ندارد. با این همه افتضاح مدرک تحصیلی در این کشور، واقعاً فکر نکرده اند که چنین قانونی حسب ظاهر هم، صورت خوشی ندارد؟.
اوایل انقلاب در ارومیه نماینده ای بود که طبع شعر هم داشت. چند باری هم در مجلس صحبت کرد. یک بار هنگام استیضاح محتشمی‌پور وزیر وقت کشور از استانداران و فرمانداران او به عنوان هم پالکی‌هایش نام برد. وقتی رئیس مجلس به دادش رسید تا فرصتی یابد و مسئله را راست و ریس کند، گفت اشتباه لپی کرده است و مجلس هم زد زیر خنده. یحتمل وزیر کشور در حال استیضاح باید بیش از همه از چنین مخالفی راضی بوده باشد. اسم کوچک او بر وزن سیف الله یا چیزی مشابه بود. در تراکت تبلیغاتی خود سروده بود "هم وطن، روشن است آینده – گر شود سیف الله نماینده". سیف الله نماینده شد، اما فعلا روشنی آینده در گرو فوق‌لیسانس سیف‌الله‌های بعدی است.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۲, دوشنبه

قتل یک قاتل

روزی که ابومصعب الزرقاوی کشته شد، خوشحالی زایدالوصف داشتم. روزی که صدام حسین قاتل دهها هزار ایرانی با حقارت به دار آویخته شد خوشحال شدم، ولی کمی هم برای این دشمن وحشی، دلم سوخت. بن لادن هم کشته شد. البته خبر خوشحال کننده ای است. او به تمام معنا یک جنایتکار بود. ولی هیچکدام از اینها به اندازه ابومصعب الزرقاوی خوشحالم نکرد. شاید دلیل آن عملا هیچ کاره بودن این دو نفر آخر در زمان کشته شدن بود. ابومصعب الزرقاوی نماد توحش بود. جلوی دوربین سر انسان بی گناه را می برید و افتخار هم می کرد. او در اوج قدرت به سزای عملش رسید. شاید همین بیشتر باعث خنک شدن دل آدم می شود. قیافه او هم بی تاثیر نبود و مثل نقش منفی فیلمهای فارسی و هندی، توحش از سر و رویش می بارید. بن لادن قیافه جنایتکارانه ای نداشت، حداقل ظاهر او این همه درنده خوئی را تائید نمی کرد. ولی هر چه بود و هر که بود، بن لادن جنایتکاری نابغه بوده است. در منطقه اعیان نشین اسلام آباد و بیخ گوش یک نهاد نظامی مهم پاکستان، سالها مخفی بوده و کسی خبردار نشده است. در رجاله آباد پاکستان پیدا کردن آدمهائی که برای ده دلار به هر کس و نا کسی نامردی کنند، قطعا کار ساده ای است. برای دستگیری بن لادن میلیونها دلار جایزه تعیین شده بود. این مقدار پول حتی رئیس ارتش پاکستان را هم قلقلک می کند، افراد عادی که جای خود دارند. ده سال زنده ماندن این تروریست زیر نظر پیشرفته ترین کنترلهای امریکا، قدرت سازمان دهی بالای او را نشان می دهد. ظاهرا ساختمان محل سکونت او هم به همین منظور ساخته شده بود. این همه کارگر و بنا در آنجا کار کرده اند و بوئی نبرده اند. قدرت سازمان دهی و داشتن یاران باوفا  ویژگی بسیار مهمی است. چیزی که صدام حسین جنایتکار فاقد آن بود و بلافاصله و با حقارت دستگیر شد. باید متاسف بود برای ملت بیچاره فلسطین که یکی از نمایندگانش، حماس، از کشته شدن او اظهار ناراحتی می کند. قطعا بیش از همه آدم کشهای اسرائیلی از این عکس العمل احمقانه خوشحال هستند. همه اینها به کنار، چه خوشحالی می کند این شهردار کابل، حامد کرزای!. انگار دم و دستگاه تحت مدیریت او چنین شکاری کرده اند. با افتخار و صدای بلند می گوید، گفتم که تروریستها در داخل خاک افغانستان نیستند!. انگار از وجب به وجب خاک کشورش خبر دارد. یادش رفته همین چند روز پیش یک لشکر زندانی از داخل  تونل، در قندهار شهر تحت مدیریت برادراو فرار کرده اند. یادش رفته همین چند روز پیش در وزارت دفاع کشورش، نزدیک بود وزیر دفاع فرانسه را بکشند. آدم چه زود پررو می شود. آن هم با کت شلوار دیگری.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۰, شنبه

حاشیه ای بر متن ازدواج سلطنتی


ازدواج شاهزاده خوشبخت دربار کهن اما مسلوب الاختیار بریتانیا، دو میلیارد تماشاگر تلویزیونی داشته است. سی سال پیش در مراسم ازدواج پدر و مادر این شاهزاده، اتفاق جالبی افتاد. یکی از روسای جمهور یا پادشاهان افریقائی به این مراسم دعوت شده بود، به محض رسیدن به لندن و همزمان با خطبه عقد، در کشور متبوعش کودتا شد و تاج و تختش بر باد رفت. شاید آن رهبر و همسرش که یحتمل پس از کودتا ابدالآباد سر بار انگلیس و در لندن ماندگار شدند، زنده و بین تماشاگران عادی شاهد این مراسمی بودند که داغ دلشان را تازه کرد. همانطور که داغ دل من را برای فراموشی قصه های سرزمین مادری حسابی تازه کرد. کل مراسم تصویر زیبائی از عظمت و شکوه گذشته بریتانیا و لندن بود. مراسمی کاملا سنتی و البته بسیار کسل کننده. داخل کلیسا اسقف ها وعظ بی حاصلی می کردند که نسل امروز برای آن تره هم خورد نمی کند. سوال بزرگی است که چه چیز این مراسم کسل کننده برای دو میلیارد انسان در سرتاسر دنیا جالب بوده است؟ شاید یک جواب این باشد که غرب و در راس آنها کشورهای انگلیسی زبان، تمام ارزشها و فرهنگشان جهانی شده است. کودکان در این مراسم ازدواج، شکل واقعی عروسی های رویائی محصولات فرهنگی و سینمائی غرب را می بیینند که دهها سال است جهان با اشتیاق به تماشای آثار پرخرج آن نشسته است. برای کودک ده ساله در این مراسم تقریبا اتفاق ناشناسی وجود ندارد. مراسم ازدواج ولیعهد امپراتور ژاپن، هرگز این همه تماشاگر نخواهد داشت. در تبریز یکی از بزرگترین شهرهای ایران و کلان شهر آذربایجان از چند همکار جوان پرسیده ام که اسم چنلی بل را شنیده اید؟ چیزی از نگار و کچل حسن و اسلی و کرم می دانید؟ بلااستثنا کسی چیزی نمی دانست. اگر از همانها رابین هود و پیتر پن را بپرسید، شاید آهنگهای ساخته شده برای فیلمشان را هم ازحفظ باشند. آذربایجان قصه ها و اساطیر و حماسه های بسیار زیبائی دارد که عاشقها با زخمه سازشان در عروسی ها و قهوه خانه ها برای مردم تعریف می کردند. مردمی که بارها این قصه ها را شنیده بودند اما با علاقه منتظر پایان داستان می مانند. هنر عاشق دست کمی از فیلمهای باشکوه هالیودی نداشت که یک قصه را چندین بار می سازند و هنچنان بیننده دارد. غرب گیلان و تقریبا از انزلی به بعد موطن یکی از نجیب ترین و باستانی ترین اقوام ایرانی، یعنی تالشهاست. قریب به اتفاق تالشها ترکی را بخوبی صحبت می کنند. ترکها عموما طی همین صد سال اخیر برای کار و زندگی بهتر به آنجا مهاجرت کرده اند. به جز تجارت که رشته تخصصی ملت ترک است، سایرین به علت نداشتن زمین، عموما به مشاغل سخت مشغول می شدند و روی زمین دیگران کار می کردند. با این وجود به جای اینکه آنها تالشی یاد بگیرند، تالشها  ترکی را بخوبی فرا گرفته اند. این موضوع بقدری فراگیر است که متاسفانه موجودیت زبان زیبای تالشی را تهدید می کند. زبان ترکی در صد سال گذشته مغضوب طیف وسیعی از دربار پهلوی گرفته تا جلال آل احمد و احمد شاملو بوده است. زبان نوشتاری و آموزشی هم که نیست. پس دلیل این همه نفوذ ترکی در منطقه تالش چه می تواند باشد؟ سوال بزرگی است و شاید روزی تحقیقی جامع و علمی در این خصوص صورت بگیرد. پس از قریب به بیست و پنج سال رفت و آمد به این منطقه، یکی از دلائلی که به نظر من رسیده  فرهنگ و موسیقی و اساطیر و قصه های آذربایجانی است. آذربایجانیها فرهنگ خود را با خود به تالش برده اند. مذهبشان را پیش نبرده اند و شاید هم موفق نشده اند اما زبان و موسیقی آنها جزو لاینفک خاطره جمعی پیرمردان و پیرزنان تالشی است. عاشق های آذربایجانی قصه های شیرین سرزمین مادری را در آنجا نیز با صدای ساز دل انگیزشان معرفی کرده اند. لاجرم بر دل هنردوست ملت تالش هم نشسته است. یک پیرزن تالشی شاید بهتر از پیرزنان آذربایجانی قصه کوراوغلی را میداند و از تعریف کردن آن لذت می برد. این قصه های شنیدنی و خواندنی چنان قدرتی داشته اند که میزبان را وادار به یادگیری زبان مهاجر کرده اند. اما امروز بسیاری از جوانان آذربایجانی حتی اسم این قصه ها را هم نمی دانند. بدیهی است که رویای آنها را هم تصاویر با شکوه هالیوود در فیلمهائی مثل سیندرلا و سفید برفی و زیبای خفته می سازد. دیدن نمونه واقعی آن البته جذاب تر خواهد بود. پیش درآمد این جذابیت صد سال است نواخته می شود. چشم حسود کور. بالاخره مللی که پانصد سال است منشاء تمام تاثیرات بوده اند باید هم فرهنگ و زبانشان اینقدر جهانی شود. خوش به سعادت ملتهائی که دست کم به اندازه پری دریائی، قصه های خودشان را هم می دانند و همچنان از آن لذت می برند.

پی‌نوشت : مقام افریقائی را از حافظه نوشته بودم. دوستی از آرشیو نیویورک‌تایمز مشخصات دقیق این مقام را پیدا کردند. در مراسم ازدواج چارلز و دایانا علیه رئیس‌جمهور گامبیا داودا جارار کودتا شد. البته آن کودتا شکست خورد، و جارار سال 1994 با کودتای دیگری از کار برکنار شد.

۱۳۹۰ فروردین ۳۱, چهارشنبه

رؤسای جمهور تاجدار و فرزندان برومندشان


پدر تاجدار این پسره بشار اسد، از پنجاه سال پیش و از فرط عشق  وطن! و نفرت از اسرائیل! و شدت انقلابی گری! در سوریه وضعیت فوق العاده اعلام کرد. برای دست گرمی هم مردم حما را چنان تنظیم کرد که در شرایط فعلی نیز جرات اعتراض نداشته باشند. حالا یکی نیست به این پسره بگه تمام آن زحمات طاقت فرسای پدرت در اعلام وضعیت فوق العاده برای نیم قرن، اتفاقا برای چنین روزهائی بوده، حالا تو چرا لغوش می کنی؟
راستی کی نوبت این یکی پسره، الهام علی اف فرزند برومند اول رجاله پولیت بوروئی سابق می رسد؟
عجب دنیائی است. فیدل کاسترو داداش رائول، پس از یکی پنجاه سال حکومت و قدرت، تصمیم گرفتند جانشینانشان فقط دو تا پنج سال بیشتر حکومت نکنند!. البته در قانون جدید فراموش نشده که رائول جان هنوز هفت سال جا دارد. یاد جمله ای از نوشته های سعدی زمان، محمد قائد افتادم. متن کامل در سایت ایشان موجود است.
از جملاتی‌ كه تا در زمينۀ مشخص قرار نگيرند معنايی‌ دقيق نمی‌دهند يكی هم ”در را بزن“ است.  فرد تا وقتی پای او رو‍‌ی آسفالت باشد و بخواهد خودش را به‌هرترتيبی‌‌شده در اتوبوس جا كند،‌ اين جمله را، گاه با ته‌ رنگی‌ از اعتراض و حتی ‌پرخاش، ندا می‌دهديعنی راننده درِ‌ ديگر را هم باز كند تا مردم (بخوانيد اينجانب) سوار شوند.
زمانی كه فرد سوار شد، همين جمله معنايی متفاوت دارد: در را ببند برويم،‌ مردم كار دارند، يك اتوبوس چقدر ظرفيت دارد، و مگر اين مملكت صاحب ندارد؟

۱۳۹۰ فروردین ۲۳, سه‌شنبه

یورونیوز فارسی، فرصتی یگانه

می گویند یک معلم هرگز قادر نیست دقیقا درک کند در غیاب او کلاس و شاگردانش چه وضعیتی دارند. به محض وارد شدن معلم به کلاس، وضعیت به کلی عوض می شود. شیمی دانها می گویند هرگز نمی توان ماده ای را در شرایط واقعی آزمایش کرد. به محض ورود ابزار آزمایش، شرایط هر چند اندک، تغییر می کند. فارسی زبانی است که اکنون در جهان بیشتر اهمیت سیاسی دارد. قرنهاست هیچ تولید جهانی نداشته است. به محض تولید مطلبی به فارسی، هزاران ملاحظات منطقه ای و سیاسی در آن لحاظ می شود که لزوما هم منفی نیستند. مثلا اگر هر شبکه فارسی زبان و خبرنگار ایرانی تبار با هر سیاستمدار و روشنفکری در جهان مصاحبه کند، حضور این خبرنگار و حساسیتهای او، عملا مصاحبه را به ایران هم مرتبط خواهد کرد. فرض کنید خبرنگاری در یک شبکه فارسی با برنده جایزه نوبل ادبی از امریکای جنوبی در خصوص ادبیات جهان مصاحبه می کند. در این صورت اگر اشاره ای از طرف آن نویسنده به ادبیات ایران بشود، معلوم نیست چقدر حضور یادآورانه خبرنگار ایرانی تبار عامل اصلی آن بوده است. شاید در مصاحبه با یک خبرنگار بین المللی، اصلا اسم ایران و ادبیات فارسی هم برای او غریبه باشد. مانند تعارفات دیپلماتیک مقامات در سفر به کشورهای همدیگر. بعضا مقام عالی رتبه کوچکترین اطلاعی از کشور مقصد ندارد، اما در فرودگاه از نقش برجسته آن کشور در تمدن جهانی داد سخن می دهد. جرج دبلیو بوش در سفر به پاکستان تصور می کرد پاکستانی ها عربی صحبت می کنند و صحبتهای او دردسری دیپلماتیک درست کرد. اینکه وضعیت خود را بدون حضور خود، مشاهده کنیم، راهی جز خواندن و شنیدن به یک زبان معتبر جهانی نیست. به زبان فارسی اگر امری محال نباشد، بسیار سخت خواهد بود. توهم نقطه پرگار تمدن بودن و هنر نزد ایرانیان است، موضوع را از این هم سخت تر و دردناکتر می کند. قرار گرفتن فرد در یک موقعیت جهانی مانند المپیک و نمایشگاه نقاشی، و ملاحظه اینکه چندان داخل میوه جات حساب نمی شویم، سرخوردگی زیادی به همراه دارد.
برای مشاهده متن کامل کلیک کنید...

۱۳۹۰ فروردین ۲۱, یکشنبه

در بانک


برای پرداخت دو هزینه سی و پنج هزار تومنی موسسه ای وابسته به آموزش و پرورش به بانک مراجعه کردم. نوبت گرفتم و تا وقتی شماره ام را صدا بزنند هر دو قبض را پر کرده بودم. وقتی پشت باجه رسیدم، متصدی گفت این حساب مربوط به ما نیست. بعد شماره حسابی که دستم بود را به دقت نگاه کردم و تازه متوجه شدم اینجا بانک پارسیان! است و من اشتباهی آمده ام و باید بانک پاسارگاد می رفتم. عذرخواهی کردم و رفتم در بانک پاسارگاد نوبت گرفتم. تا نوبتم رسید متصدی گفت مبلغ شصت هزار تومان است. گفتم اشکالی ندارد برای دو قبض است. گفت می شود هفتاد هزار تومن و ده تومن کم دارد. ده تومن بیشتر دادم و گفتم ببخشید نتوانستم ذهنی درست جمع بزنم. مشغول شد و تا شماره حساب را دید گفت این مربوط به بانک ما نیست!! کاملا تعجب کردم و گفتم مگر اینجا بانک پاسارگاد نیست؟ گفت بله. بعد کاغذ مربوط به شماره حساب را نشان دادم، دید و گفت : شماره حساب مربوط به بانک ملی شعبه پاسارگاد است!! عذرخواهی کردم و رفتم بانک ملی نوبت گرفتم.
در کلاس سوم دبیرستان فردوسی ارومیه یک هم کلاسی داشتیم که بسیار خود را برای دبیران لوس می کرد و بلافاصله داوطلب می شد. در کلاس زبان طبق معمول داوطلب خواندن متن شد. خواند : شاپکیپر ایز ا..... بعد دبیر زبان اعتراض کرد این چه خواندنی است؟ شاپکیپر نه، شکسپیر!!. کلاس که دل خونی از دست این شاگرد لوس داشت محکم زد زیر خنده و دلی خنک کرد. تا خنده تمام شد معلم سکوت کرد و بعد کلاس فهمید چه اتفاقی افتاده است و اینبار محکم تر خندید. بار اول به آن پسر لوس و بار دوم به کل کلاس که فرق شکسپیر و شاپکیپر را نشنیده بود و یا شاید هم نفهمیده بود!.
اگر شما هم به حواس فوق العاده من در بانک خندیده اید، لطفا خنده دوم را محکمتر نثار دهها شرکت بزرگ و کوچک نوشابه سازی بکنید که حساب و کتاب فروش خود را دست نرم افزار من سپرده اند!.

دسته بیل عسس در شوارع امن! بلاد

چند سالی است که پلیس ایران دستگاههای کنترل سرعت در جاده ها را به کار می برد. از حق نیز نباید گذشت که سرعتهای دیوانه وار بخوبی کنترل شده اند. روش پلیس ایران این است که روی یک نوع خلاف متمرکز می شود و تمام انرژی خود را صرف مهار آن می کند. در مواردی هم موفق شده است. مانند توقف پشت خط عابر پیاده و بستن کمربند ایمنی و همینطور کنترل سرعت در جاده ها. انبوه خلافهائی رانندگی هم که در سطح شهر و جاده ها می بینیم یا جزو ناموفقیتها است و یا هنوز به آن پرداخته نشده است. مثلا چند سال پیش در تهران لشکری از پلیس و نیروی وظیفه، بسیج شدند تا رانندگی داخل خطوط را اجباری کنند. موفق نشدند و عملا دست از این طرح برداشتند. اما کنترل سرعت در جاده ها با جدیت ادامه دارد. این همه جدیت و انرژی برای موضوعی که اولا و خوشبختانه بخوبی کنترل شده است، دوما عامل تمام بدبختی های ما در جاده نیست، کمی عجیب به نظر می رسد.  آمار و ارقام نشان می دهد که ناامنی در جاده های ایران و میزان کشتار همچنان جزو بالاترین ها در جهان است.
برای مشاهده متن کامل کلیک کنید...