راهنما، جستجو، فهرست مقالات
و مطالب مورد توجه خوانندگان

۱۳۹۰ بهمن ۱۲, چهارشنبه

روایت رسمی تاریخ در ایران، به مغول هیچ رحم نمی کند

کتاب «انقلابهای اروپائی» نوشته چارلز تیلی و ترجمه بهاءالدین بازرگانی گیلانی، انتشارات کویر که به بررسی تحلیلی پانصد سال تاریخ سیاسی اروپا می پردازد، بیش از حد آکادمیک است و برای سلیقه کتاب خوانی من، اثری است کاملا کسل کننده. قبلا جائی خوانده بودم که اگر کتابی حوصله شما را سر برد، سریع آن را کنار بگذارید، چون کتب ناخوانده بسیار زیادی همچنان انتظار شما را می کشد. خیلی خوشحالم که به این توصیه گوش نکردم، چون در اواخر کتاب و در بخش مربوط به روسیه، به مطلبی در خصوص شیوه مملکت داری مغولها برخوردم، که اگر به زبان فارسی، پنجاه کتاب در خصوص مغولها می خواندم، بعید بود به چنین مطلب دست اول بکری بر می خوردم.
قبلا در مطلب یورونیوز فارسی نوشتم، برای کسانی مثل من که زبانی جز فارسی برای مطالعه نمی دانند، دیدن مطالبی با دید جهانی ولی مربوط به یک منطقه خاص، فرصتی است طلائی. نگرش بسیاری از نویسندگان بزرگ فارسی زبان با شخصی که در شرایط متعادل شهردار گرمسار هم نمی توانست باشد، اما برای بشریت مدعی روش جدید مدیریت جهانی است، چندان فرقی ندارد.

منتخب از صفحات 332 تا 345 :
اقوام مختلف مغول از سالهای 1230 تا پایان قرن پانزدهم بر بخش وسیعی از این نواحی سیطره داشتند تا اینکه ایوان کبیر توانست منطقه را از یوغ استیلای مغولان رها سازد. فتوحات مغولان در تهاجم به کشورهایی قرین بیشترین موفقیت بود که درآمد جاری شان را از تولیدات کشاورزی و دامپروری تحصیل می کردند. سلاطین مغول این کشوها را یا خراجگذار خود می ساختند و یا سراسر کشور را بدون اینکه تغییر چندانی در ساختار داخلی اش بوجود آورند در اختیار خود می گرفتند. در دو مورد استیلای مغولان غیرمستقیم و ستمگرانه بود. مغولان خواستار اطاعت و انقیاد سمبلیک، پرداخت منظم خراج، حمایت نظامی گاه بگاه، به رسمیت شناختن حاکمان اسلاوی که از جانب آنان منصوب می شدند، وفاداری به خان مغول در منازعاتش با دشمنان و بعضاً تسلیم گروگان بودند. در عوض آنان نیز به مناطق تحت حیطه امیرانی که با آنان همکاری می کردند استقلال عمل گسترده ای می بخشیدند.
......درعین حال ایوان کبیر و جانشینانش در روند مداوم آزادسازی  قلمرو روسیه از سلطه مغولان، بسیاری از شیوه های حکومتی مغولان را حفظ و مورد اقتباس قرار دادند. ایوان خود صراحتاً شیوه حکومتی غیرمستقیم نوع مغولی را در پیش گرفت؛ وی امیران خادم اش را در نووگورود و دیگر شهرها نصب کرد و آنان مادامی که در خدمت منافع تزار بودند مقام و قلمروشان را حفظ می کردند. ایوان به طور همزمان زمین و مناصب دولتی را در بین اصطلاحاً پومشیکی ها (Pomesc iki) توزیع می کرد و آنان املاک، مناصب، اختیارات و امتیازات را فقط در دوران زندگی خود (و نه وراث) و به شرط جلب رضایت تزار حفظ می کردند.
.....درسالهای 1250 مهاجمان مغول با کمک الکساندر نوسکی بر امیرنشین مسکو غلبه کردند. روسها بیش از 200 سال به قبیله طلائی –نامی که بر مغولان نهاده بودند-  خراج می پرداختند. طی سالهای 1441-1438 قبیله طلائی به خانات های سرای (پایتخت مغولها)، کازان، آستراخان، و کریمه تجزیه گردید که خانات اخیر الذکر بلافاصله جزء اقمار امپراتوری عثمانی شد.
از دانش آموز اولین کلاسهای تاریخ در مدارس، تا عالی ترین و فرهنگی ترین نهادهای این کشور همه یک چیز را خوب آموخته ایم و هیچ تردیدی هم در آن نداریم: مغول قومی بود که فقط توحش داشت و از ممکلت داری هیچ نمی دانست!. گفته می شود و در سطح وسیع باور شده است که وقتی مغولها به ایران رسیدند، اینجا نقطه پرگار تمدن بشریت بود، و آنان قومی وحشی که جز زور چیز دیگری نداشتند، و اداره مملکت هم به خرد احتیاج داشت، ناچار وزیرانی ایرانی انتخاب کردند.
مطابق نوشته این کتاب کاملاً آکادمیک، که حوزه اروپا را بررسی می کند، سپردن اختیارات به حاکمان محلی، شیوه ای جدید و ابتکاری در اداره امپراتوری وسیع مغولها بوده. چنان کارآمدی داشته که حتی امپراتور مقتدر روسیه، ایوان کبیر نیز، از آن تقلید کرده است.
یک نکته دیگر در مملکت داری مغولها، دخالت نکردنشان در امور مذهبی اقوام تحت سلطه است. البته در قرون بعدی با اسلام آوردن بعضی از طوایف، وضعیت فرق کرد. الکساندر نوسکی قهرمان و قدیس معروف روسی است. فیلمی با همین نام توسط سرگئی آیزنشتاین ساخته شده که بخشی از تاریخ سینماست. فتح مسکو توسط مغولها به کمک همین قدیس صورت گرفته است. یعنی مغولها احترام و رایزنی و معامله را هم بخوبی بلد بوده اند. طوری که همکاری نوسکی با آنها هیچ لطمه ای به تصویر او در روسیه وارد نکرده است.
من بر این گمانم که تاریخ رسمی این کشور به کلی باید بازنویسی شود. از دروغی که در روایت دوران قاجار، پهلوی ها به این سلسه روا داشتند تا عباسیان و امویان و سلسه های قبل از اسلام همه و همه باید بازنویسی شود. همه چیز سیاه و سفید و آشکارا جانبدارانه و دیگرستیزانه تحویل ما می شود. زمانی دید نژادی و قومی صرف، و اکنون نیز  نگرشهای مذهبی، مبنای نوشتن تاریخ شده است.

۱۳۹۰ بهمن ۱۰, دوشنبه

آخه اون یه دختره

چند سال پیش که تهران در اوج سرما با کمبود گاز مواجه بود، گاز شهری بسیاری از مناطق مرتفع آن قطع شد. در همسایگی ما زن و شوهری زندگی می کردند که دختری هم سن دختر من سارا داشتند. آنان برای گرم گرم کردن خانه از چراغ نفتی استفاده می کردند و روی آن هم، همیشه کتری بزرگی برای گرم کردن آب می گذاشتند.
حدود ساعت نه شب یک دفعه صدای جیغ و داد همسایه بلند شد. سراسیمه در آپارتمان ما را زدند. زن و شوهر داد می زدند که شیوا سوخت. در آن وضعیت امکان رانندگی برای آنها وجود نداشت. بلافاصله ماشین را آماده کردم. یکی از پزشکان درمانگاهی که نزدیک ماست از دوستانم بود که حین رانندگی به ایشان تلفن کردم و متوجه شدم آن شب کشیک او نیست. با این وجود خواهش کردم خود را به درمانگاه برساند. خوشبختانه قبول کرد و همزمان با ما رسید، و تمام درمانگاه را برای مداوا بسیج کرد.
آب کتری روی صورت و پای شیوا ریخته بود. بلافاصله کادر درمانگاه او را به اتاقی بردند و مشغول مداوای او شدند. در همین حین مادر شیوا نیز از درد فریاد کشید. ما تازه متوجه شدیم که پای او نیز سوخته و حتی بعدا متوجه شدیم که عمق سوختگی او بسیار بیشتر از دخترش بوده است.
من عمیقنا تحت تاثیر حس مادرانه او قرار گرفتم. در تمام طول راه نه من و نه همسرش متوجه سوختگی او نبودیم. آه و ناله های او تماما متوجه دخترش بود.
نزدیک یک ساعت پانسمان و مداوا طول کشید. مادر و دختر در اتاق جداگانه ای بودند. بلافاصله که موفق به ملاقات مادر شدیم با التماس  از من احوال شیوا را پرسید. من دقیقا آنچه دوستم گفته بود را به او گفتم که خوشبختانه سوختگی عمیق نیست. بلافاصله گفت یعنی جاش نمی مونه؟ روی صورت و پا جای سوختگی نمی مونه؟ آخه اون دختره آقای بابائی! شما خودت دو تا دختر داری، میدونی دختر یعنی چی؟  
سوختگی مادر شیوا عمیق بود به بیمارستان اعزام و دو روز هم بستری شد. اما خوشبختانه سوختگی شیوا بسیار سطحی بود. بزرگترین دغدغه مادر شیوا در تمام این مدت که ما پیش او بودیم، نه پای شدیدا سوخته خود بود و نه عذاب آن لحظات شیوا. او نگران آینده دخترش شده بود که مبادا اثری از سوختگی روی صورت او باقی بماند. آخه شیوا دختر بود. 

سکوت سرشار از دوراندیشی است

یکی از آموزشگاههای موسیقی کودکان تهران، تسهیلات نسبتا مناسبی برای والدینی که منتظر پایان کلاس فرزندانشان هستند در نظر گرفته است. اعتراض همسایه های این آموزشگاه به تجمع والدین در بیرون، مدیریت آنجا را واداشته است که علیرغم کمبود جا، امکاناتی از قبیل اتاق انتظار با تلویزیونی بزرگ و کتابخانه برای مطالعه، به والدین اختصاص دهد. کتابخانه البته بعد از چند ماه به کلاسی برای کسب درآمد تبدیل شد.
اتاق انتظار بلافاصله بعد از نشستن والدین که عموما خانمها هستند به حمام زنانه (و یا مردانه)تبدیل می شود. گفتگوهای چند نفره آنها در حالی که سیستم صوتی آموزشگاه هم موسیقی پخش می کند برای من غیر قابل تحمل بود و بیرون رفتن و در راه رو منتظر بودن هم با اعتراض مسئولان مواجه می شد. مسئولان که خود نیز اکثرا خانم بودند در مقابل اعتراض به سر و صدا از بلندگوی آموزشگاه درخواست سکوت می کردند که حتی همان درخواست نیز در همهمه والدین گم می شد.
این میان خانمی که معمولا ساکت نشسته بود، توجهم را جلب کرد. بعد از چند نوبت به طور نسبی با هم آشنا شدیم و من هم مدام از دست خانمهائی که با آرایش غلیظ و حرفهای صد من یک غاز، آدم را کلافه می کردند، غر می زدم و او هم گوش می کرد. بعدا متوجه شدم او تحصیلات عالی مهندسی از دانشگاه شریف دارد و در شرکتی هم کار می کند. همه چیز این خانم با دیگران فرق داشت. علیرغم زیبائی ظاهری حتی موهای خود را که زیاد هم سفید شده بود، رنگ نمی کرد. بسیاری از مواقع هم کتابی در دست مطالعه داشت و مدام در حال تذکر این نکته میان صحبت هایمان به من بود که همه خانمها فقط اینها که تو می بینی نیستند و تازه قرار هم نیست همه فروغ فرخزاد باشند.
در طول چند ترم بیشتر با هم آشنا شدیم. به من در بدقلقی های و کم طاقتی های دخترانم در کلاس ارف خیلی کمک می کرد. بسیاری از مواقع که دنبال جای پارک مناسب بودم بچه ها را تحویل ایشان می دادم.
یک روز به من برگه ای را نشان داد و گفت که شما این را دیده اید؟ نگاه کردم دیدم مربوط به کمپین یک میلیون امضاء است. گفتم دیده ام و کامل هم خوانده ام. گفت حاضرید آن را امضاء کنید؟ محکم گفتم: من؟ گفت: آقایان هم می توانند. گفتم می دانم ولی برای دفاع از حقوق این خانمها؟ عمرا! اگر چنین کاری بکنم. تن صدای من بقدری بلند بود که توجه چند نفر از خانمهای دیگر را هم جلب کرد. بعد توضیح دادم که من مادر روستائی خودم را هزار بار مدرن تر از این خانمهای بزک کرده و پر حرف می دانم. تمام لباس و ماشین و آرایش اینها بوی نفت می دهد اینها را چه به برابری حقوق؟ همین را هم که دارند زیادی است. ایشان چیزی نگفت و سکوت کرد.

دو سالی گذشت. من تحمل مدیریت و همینطور تحمل والدین آن آموزشگاه را نداشتم. بچه ها را به جای دیگری منتقل کردم. به کلی ارتباطم با آن خانم قطع شد. بعد از تحولات سال 88 جمعیت صدها هزار نفری زنان و دختران تحصیل کرده و رعنا، جهانیان را حیرت زده و انگشت به دهان گذاشت. این همه دختر جوان و پی گیر و شجاع کجا بودند؟ کسی تردید ندارد که آنها صف مقدم اعتراضات را تشکیل می دانند. همه نوع سختی را دیدند و تحمل کردند. حتی بسیاری از والدین دختران جوان، بزرگترین مانع برای حضور آنها در اعتراضات بودند. با این وجود بسیار دیرتر از آقایان صحنه را ترک کردند.
مدام حرف همان خانم که همیشه تاکید می کرد خانمها را نمی توان با دیدن صرف این والدین تحلیل کرد، در ذهنم مرور می شد. راست هم می گفت. من خیلی دیر متوجه شدم. اما فرصت اینکه با ایشان مطرح کنم که چقدر نظرم عوض شده کاملا از دست رفته بود. هیچ نشانی از ایشان به جزء اینکه مامان یکی از بچه هاست، نداشتم.
یک مجله فرانسوی عکسی را از خانم گلشیفته فراهانی منتشر کرده است. همه نوع اظهارات در این خصوص صورت گرفت. بهت زدگی زیاد در این اظهارات کاملا مشهود است. تجربه به من نشان داده است که بهترین عکس العمل برای بسیاری از مردان، سکوت است. دلیل اصلی آن تغییر شگرف نگرش زنان به خود و جنس مخالف طی چندین دهه گذشته است. این در حالی است که حتی بسیاری از مردان مدرن هم در نگاه خود به دختر و همسر و بطور کلی زنان، فاصله زیادی با سنتهای متعارف چند صد ساله ندارند. بسیاری از آقایان و شاید هم اکثریتشان، از سکولار تا مذهبی، از جنوب شهر تا شمال شهر، وقتی در خانه هستند، فقط یک کار را در اول وقت انجام می دهند و تصور هم می کنند که به کار در خانه کمک کرده اند، آن هم کشیدن لایه ضخیم پرده پنجره ها هنگام غروب آفتاب و روش شدن چراغ خانه است. سکوت مردانی با این همه غیرت، سرشار از دوراندیشی هم می تواند باشد.  

۱۳۹۰ بهمن ۲, یکشنبه

سه تصویر از عراق بعد از فروپاشی صدام

وقتی صدام حسین یکی از خونخوارترین دیکتاتورهای منطقه و بلکه جهان سرنگون شد و رژیمش با سرعت و برق و باد فرو پاشید، سه تصویر از عراق به جهان مخابره شد.
1-     تصویر جامعه عرب سنی، که مشخص بود کاملا سر در گم است. اعراب سنی همواره حاکمان بلامنازع عراق فعلی بوده اند. قبل از استقلال عراق و در زمان تسلط امپراتوری اسلامی، حاکمان محلی از اعراب سنی انتخاب می شد و بعد از استقلال تا زمان صدام نیز حاکمیت اصلی دست آنها بوده است. اعراب سنی بهت زده نگران آینده خود بودند. نگرانی ای که تا کنون هم ادامه دارد.
2-     تصویر جامعه عرب شیعه، جامعه ای رها شده از تسلط اعراب سنی که به زحمت آنها را به مسلمانی قبول داشت، توانست در نزدیکترین فرصت که مصادف با اربعین بود، قدرت خود را نشان دهد. جمعیتی سیاهپوش و بزرگ، سینه زنان و قمه زنان با سرهای خونین به سمت مقدس ترین مکان شیعیان راهپیمائی کردند. این تصویر جهانیان را حیرت زده کرد. مذهب شیعه را بسیار بیش از گذشته وارد ادبیات جهانی کرد. جهانی که عموما تصویر او از اسلام، اسلام سنی بود.
3-     تصویر جامعه کرد عراقی، جامعه کرد شاهد خشن ترین سرکوبها در زمان صدام بود. از نسل کشی شیمیائی حلبچه تا جنگهای طولانی مدت پیشمرگان با حکومت مرکزی، هزاران هزار قربانی روی دست این ملت گذاشته بود. اما تصویر این ملت بعد از آزادی عراق و سرنگونی صدام، تماما رنگ و شادی و رقص و پایکوبی و دست افشانی و هلپرکه کردی بود. سرزمین سرشار از موسیقی کردستان، علیرغم تمام ناملایمات، ذاتا شاد است. اما این تصویر هیچ تناسبی با دو جمعیت عمده دیگر عراق نداشت.

سنی های بهت زده و شیعیان عزادار همچنان گرفتار اختلافات باستانی خود هستند و شاید به این زودی ها نیز به نتیجه ای نرسند. اما کردستان اکنون امن ترین نقطه عراق است. آنها برای اولین بار در منطقه بحرانی خاورمیانه تقسیم بندی جدیدی را وارد ادبیات جهانی کرده اند. کرد، شیعه، سنی. که ذاتا قیاس مع الفارق نژاد و مذهب است. کردهای عراق  اکثرا سنی هستند، سنی هائی بسیار معتقد. اما نشان دادند در عمل سکولارترین ملت منطقه که هیچ عنادی هم با مذهب ندارد، کردستان عراق است. آنان هرگز خود را گرفتار درگیریهای مذهبی عراق نکرده اند. تجربه و دستاورد مبارکی است.

۱۳۹۰ دی ۲۵, یکشنبه

استفاده گسترده از نام خانوادگی

نام خانوادگی در ایران امری کاملا وارداتی است. تاریخ آن مقارن با تشکیل سجل احوال و صدور شناسنامه برای ایرانیان است. اما استفاده از نام خانوادگی به طرز شگفت آوری گسترده است. حتی کثیری از زنان شهری متعلق به طبقات بالای جامعه، همچنان همسران خود را به نام خانوادگی صدا می‌کنند. تیترهائی مانند دکتر و مهندس و تیمسار آقایان، که برای صدا کردن همسران خانه دارشان نیز استفاده می‌شود، کمابیش رونق گذشته خود را دارد.
در ادارات و شرکت‌ها و کارخانجات عموما همکاران همدیگر را به نام ناخوادگی صدا می‌کنند. استفاده از نام کوچک همکار خانم از طرف آقایان در یک شرکت دولتی، غیر قابل تصور است.
اینکه چگونه و از کجا استفاده از نام خانوادگی این چنین نهادینه شده است، سوال مهمی است. این در حالی است که کشورهای صادر کننده این روش نامگذاری، در محافل غیر رسمس به ندرت از نام خانوادگی استفاه می‌کنند. اگر به کشورهای همسایه ترک و عرب خود نیز توجه کنیم موضوع پیچیده‌تر نیز می‌شود. در جمهوری آذربایجان و ترکیه کمتر اتفاق می‌افتد که در محیط کار و اداره و حتی رادیو و تلویزیون، شخصی با نام خانوادگی مخاطب قرار گیرد.
البته چند سالی است که در شرکتهای خصوصی ایرانی و تحت تاثیر روابط با کشورهای توسعه یافته، میان اقشار مدرن تحصیل کرده، استفاده از نام کوچک گسترش یافته است. گرچه همین موضوع نیز ممکن است نوعی تقلید از فرهنگ غرب باشد، اما در اصل بازگشتی درست به خویشتن خویش است.
شاید از همه این‌ها شگفت انگیز‌تر، استفاده گسترده در مدارس ابتدائی از نام خانوادگی است. دیدن دختران و پسران خردسال اول ابتدائی که همدیگر را بابائی و مصباحی و میرهاشمی صدا می‌کنند، خیلی عجیب و بی‌مورد به نظر می‌رسد اما همچنان متداول است. البته باید اذعان کرد که نسبت به دوران بچگی ما کمتر شده است. تصور می‌کنم دلیل آن استفاده همگانی از مهد کودک در چند دهه گذشته باشد.
پدران و مادران شاغل شهری که از خردسالی فرزندان خود را به مهد کودک می‌سپارند روز به روز بیشتر می‌شود. خوشبختانه عموم مهد کودک‌ها خصوصی است و از روابط رسمی آموزش و پروش در آنجا کمتر می‌توان سراغ گرفت. مربیان عموما از خانم‌ها هستند و همگی خود را با نام کوچک معرفی می‌کنند. بچه‌ها نیز آن‌ها را نازی جون، مریم جون، شیرین جون صدا می‌کنند.
اما همین بچه‌ها به محض ورود به دبستان با سنت چند ده ساله و کهنه صدا کردن با نام خانوادگی مواجه می‌شوند. من شخصا در کلاس اول و دوم دخترانم سعی می‌کردم با معلم‌های آن‌ها در این خصوص حرف بزنم. گمان نمی‌کنم محیط خشک و رسمی آموزش و پرورش به این زودی‌ها دست از این سنت کاملا ساختگی بردارد.
در دبستان دخترانه‌ای که تمام کادر آن را خانم‌ها تشکیل می‌دهند و همدیگر را کاملا رسمی صدا می‌کنند، حتی ممکن است چنین درخواستی تفسیر خوبی هم نداشته باشد. معلمی با سابقه بالا به من می‌گفت که صدا کردن دختر شما با عنوان خانم بابائی شخصیت و اعتماد به نفس او را تقویت می‌کند!
با همه این‌ها رشد طبقه تحصیل کرده‌ای که ناخودآگاه متوجه این معضل شده است خود به خود در حال حذف این روش صدا کردن همدیگر است. هیچ بعید نیست استفاده از نام خانوادگی حتی دو همکار، هنگام شنا در استخر، از‌‌ همان آموزش و پرورش نهادینه شده باشد. ولی به یقین می‌توان گفت که در گسترش استفاده صمیمانه از نام کوچک، آموزش و پروش رسمی کشور هیچ نقشی ندارد.

دیوار فیس‌بوک و آهوی بیابان

از اوایل دهه هفتاد شمسی علاقه‌مند شدم یک برنامه نرم‌افزاری بنویسم که در آن نوشته‌های پشت کامیون‌ها را جمع‌آوری کنم. اینقدر امروز و فردا کردم که بالاخره دوران برنامه‌نویسی مبتنی بر ذوق سپری شد. پشت کامیون‌ها و ابراز وجود رانندگان و قدرت جلب توجه‌شان همیشه برایم جذابیت داشت. حسرت، عشق، غربت، مادر، فرزند، حافظ، حتی شاملو نیز روی کامیون‌ها و اتوبوس‌ها .حضور داشتند
در ایام بچه‌گی در همسایگی ما راننده کامیونی زندگی می‌کرد که مدام از خاطراتش در جاده‌ها حرف می زد. پشت ماشین خود زده بود: "آرش، چشم انتظارم باش". آرش پسرش بود، اما وقتی در جاده‌ها هم نبود، معمولاً با دوستانش در قهوه‌خانه سر کوچه ناهار می‌خورد. همیشه این سئوال را داشتم، حالا که پیش آرش است چرا در خانه غذا نمی‌خورد؟ انگار او فقط چشم‌های منتظر آرش را می‌خواست.
در مدت کوتاهی که به فیس‌بوک پیوسته‌ام و صفحات مختلف را می‌بینم. دیوار فیس‌بوک برایم دیوار پشت کامیون‌ها را تداعی می‌کند. جملات پرسوز و گذاری که نویسنده مشخص و ثابتی ندارد مدام در این دیوارها، نظرات، ادعاها و برداشت‌های شخصی با حسرت و آه فرصت بازنویسی پیدا می‌کنند.
این دو متن که به عنوان نمونه می‌آورم به شکل قابل توجهی، البته با کمی تغییر، چندین‌بار در صفحات مختلف و زمان‌های مختلف دیده شده‌اند:
روایت اول: "دوتا رفیق بودند که همیشه باهم عرق می‌خوردند. یکی از اونا می‌میرد. چندوقت بعد دوست دیگر به می‌خانه می‌رود. به ساقی می‌گوید دو پیاله شراب بریز. ساقی می‌پرسد چرا دوتا؟ در جواب می‌شنود: یکی برای خودم، یکی به یاد رفیقم.
مدتی بعد وقتی به همان می‌خانه برمی‌گردد دستور یک پیاله شراب می‌دهد. ساقی کنجکاو می‌پرسد: رفیقت را فراموش کردی؟ می‌گوید: نه، خودم توبه کردم. سهم او را می‌نوشم."
روایت دوم: "پدری دست بر شانه پسرش گذاشت و از او پرسید: در منازعه بین من و تو کدام‌مان برنده خواهد شد. من یا تو؟ پسر جواب می دهد: من برنده پیکار خواهم بود. پدر ناباورانه دوباره سئوال را تکرار می‌کند ولی باز همان جواب را می‌شنود. مدتی می‌گذرد. پدر برای سومین‌بار سئوال را تکرار می‌کند تا شاید جوابی مساعد بشنود. این‌بار پسر جواب می‌دهد: شما. پدر بلافاصله و با تعجب می‌پرسد: چرا دوبار اول این را نگفتی؟ پسر جواب می‌دهد تا وقتی دست شما روی شانه‌ام بود، عالم را حریف بودم، ولی وقتی دست از شانه‌ام کشیدید، همه قوتم را با خود بردید."

به نظر می‌رسد فیس‌بوک به مرجع اخلاق، داوری یک ریش سفید و حتی سنگ صبور آدم‌ها ارتقا یافته است. در نگاه اول، شاید خیلی‌ها این نوع ابراز وجودها را جدی نگیرند. همانطور که شعارهای پشت کامیون از حد انبساط خاطر و سرگرمی فراتر نرفت.
گویی، فیس‌بوک به مدد راننده‌های کامیون آمده است. متون مشابه شعارهای پشت کامیون در فضای مجازی مدام تکرار و بعد ذخیره می‌شوند. انبوه نزدیک به یک میلیارد انسان برای اولین‌بار این فرصت برای‌شان فراهم شده است تا هرکدام یک کامیون یا اتوبوس بزرگ نصیب‌شان شود تا هر لحظه اراده کنند "آهوی بیابان" و "اشک مادر" و "یا ضامن آهو"ی خویش را در چهار راه‌های مجازی زمین به نمایش بگذارند.
برابری و بده بستان برابر بین ابراز وجودهای متنوع و در سطوح کیفی متنوع در فیس‌بوک باعث شده است تا گردش احساسات، ارزش‌ها، اخلاقیات و تخیلات از دست نخبگان و از مابهتران بیرون آورده شود.
یک عضو فیس‌بوک ممکن است پنج‌هزار دوست داشته باشد ولی چون به اتوبوس و کامیون دوستانش توجه نمی‌کند شاید مخاطب چندانی نداشته باشد و برعکس یک کامیون ناآشنا و تازه وارد به خاطر اینکه به همه دیوارها و شعارها و علائم احساسی سر می‌زند و به اصطلاح لایک می‌دهد، بعد از مدتی توجه بیشتری نصیب خود می‌کند.
به عبارتی، گردش آزاد اطلاعات در سبک و سیاق مدرن و دمکراتیک جلوه پیدا می‌کند. زمامداران و نمایندگان سنت و فرهنگ که بر اساس عادت بر برج عاج خویش می‌نشستند و خواهان حرف‌شنوی و تقلید بودند به یکباره در شبکه جدید تبادل اطلاعات با جمعیت عظیمی روبه‌رو می‌شوند که رسماً و عملاً نشان می‌دهند اگر به آنها و نظرات‌شان توجه نشود بهای لازم به آنها داده نمی‌شود.