راهنما، جستجو، فهرست مقالات
و مطالب مورد توجه خوانندگان

۱۳۹۱ شهریور ۱۷, جمعه

کلمات عربی در ترکی و فارسی


هواپیمائی ماهان قبل از شروع پرواز، ویدئویی را برای آشنائی مسافران خود با هواپیمائی که سوار شده اند، پخش می کند. در ابتدای این ویدئو، برای اینکه توجه افرادی که زیاد سفر می کنند را هم جلب کند، تذکر می دهد که این هواپیما با بقیه هواپیماها فرق دارد و لطفا مسافرین کثیرالپرواز هم توجه کنند. ایران ایر نیز اطلاعیه ای داده بود و در آن نوشته بود که مسافرین کثیرالپرواز این شرکت، از تسهیلات ویژه ای هنگام ثبت نام در لیست انتظار برخوردار خواهند بود، که البته در عمل، هرگز محقق نشد. اخیرا هر دو شرکت و احتمالا در پی اعتراض دوستداران زبان فارسی، عبارت کثیر الپرواز در نوشته های خود را  به کثیرالسفر تغییر داده اند.
در ترکیه به ترمینال پروازهای بین المللی فرودگاهها، دیش هاتلار (Dış Hatlar) می گویند. من وقتی اولین بار این کلمه را دیدم از روی نوشته انگلیسی معنی آن را فهمیدم و حدس زدم ترکیب کاملا اصیل ترکی است که برای من ناآشناست. از چندین نفر سوال کردم، چیزی دستگیرم نشد. تا اینکه کسی معنی آن را در مقابل ترمینال پروازهای داخلی، یعنی ایچ هاتلار (İç Hatlar) برای من توضیح داد. بلافاصله معنی دیش را فهمیدم، در ترکی آذربایجانی هم استفاده می شود. ما معمولا وقتی خواب می بینیم، می گوئیم : دیشده گوردوم. دیش معنای دوردست می دهد و ایچ در مقابل آن و معنای داخل را دارد.
اما کشف معنای هاتلار کمی طول کشید. از همه کسانی که دور وبرم بودند و سوال می کردم و تحصیلات معمولی داشتند، حتی یک نفر نیز نمی دانست که این لغت ریشه عربی دارد و از همان «خط» گرفته شده است. خط در فارسی و ترکی به شکل عربی آن قابل تلفظ نیست و در واقع به شکل «خت» تلفظ می شود. ترکی استانبولی خ ندارد و در نهایت مطابق آوای آن زبان که د آخر را نیز به ت تبدیل می کند، به شکل هات در آمده است. جمع آن نیز هاتلار است، یعنی خطوط.
زبان عربی به واسطه اینکه زبان دین و کتاب مقدس مسلمانان است و ادبیات و میراث مکتوب قدرتمندی را هم نمایندگی می کند، در زبانهای فارسی و ترکی تاثیر بسیار زیادی گذاشته است. اما ترکی امروزی دقیقا بر عکس ترکی عثمانی و فارسی فعلی، به واسطه الفبائی که اختصاصا برای آن زبان طرح شده، کلمات عربی را مصادره و به ثروت زبانی خود افزوده و به شکلی که کاملا منتاسب ترکی است، می نویسد و تلفظ می کند. شایان ذکر است که همین پروسه شامل کلمات فارسی و یونانی و سایر زبانها که در ترکی وارد شده اند، هم می شود. در زبان فارسی انبوه کلمات عربی، ضمن حفظ شکل نوشتاری، شیوه تلفظ را نیز تا حد امکان تحمیل کرده اند. مشاهده می کنیم که حتی کلمات کاملا فارسی، با قواعد عربی ترکیب و حتی جمع می شود. ترکیباتی مانند ممنوع الکار و ممنوع الچاپ و گزارشات، دیگر معمولی به نظر می رسند. این در حالی است که زبان فارسی لغتهای وام گرفته از ترکی را کاملا مال خود کرده است. فقط کسانی که بطور اختصاصی مطالعه می کنند می دانند که سراغ کلمه ای ترکی و از ریشه سوروشماق است، چون ترکی کلمه را قرض داده نه نوشتار آن را. اما هر کسی با سواد کاملا معمولی فارسی، قادر است کلمات عربی را شناسائی کند. قطعا داشتن سواد عربی توفیق در خور توجهی است اما ساختار زبان را هم باید در نظر گرفت.
موضوع حتی در نامهای اسلامی عربی هم خود را نشان می دهد. هیچ فارس و ترکی در ایران قادر نیست در نظام آوائی زبان خود، محمد، یعنی متداولترین نام دنیای اسلام را دقیق تلفظ کند. در ارومیه مَمَد می گویند، بسیاری از ترکها و فارسها به آن مَمّد می گویند و در ترکی استانبولی مِهمِت. وقتی چندین سال پیش مهمت شول ترک تبار، عضو تیم ملی فوتبال آلمان بود، و سریالهای ترک هم متداول نشده بود، بسیاری در ایران نمی دانستند که اسم کوچک او همان محمد است. در حال حاضر نام محمد با تلفظ تقریبا عربی آن، کاملا در ایران متداول شده است.
می توان با ضرس قاطع گفت که ترکها در صد سال گذشته یکی از انقلابی ترین تصمیمات ملی خود را گرفته اند. در ایران معمولا گذشته را یادآوری می کنند، ولی مگر ترکها گذشته مکتوب نداشته اند؟ میراث ادبی فارسی و ترکی عمدتا هزار سال سابقه دارد، سوال اینجاست : مگر قرار است زمان به پایان برسد؟ کل تاریخ کتابت بشر به زحمت به چند هزار سال می رسد، ولی همچنان قرار است صدها هزار سال دیگر حیات بشر ادامه یابد، باید آینده را هم فدای گذشته کرد؟ کل میراث گذشته در زبان و ادبیات فارسی و ترکی و عربی مگر چند کتاب است؟ امروزه به همان تعداد فقط در یک روز نشر می شود. بدیهی است منظور در اینجا کیفیت کتب نشر شده نیست. سابقه دیگران هم نشان می دهد که طی چند سال همه به آن عادت خواهند کرد و همه چیز عادی خواهد شد.

کاملا می دانم که در زبان فارسی موضوع به این سادگی نیست. زمانی روشنفکری در حد محمد قائد نوشت این بحث را باید به آیندگان سپرد و نسل فعلی قادر نخواهد بود کاری بکند. اما خوشبختانه ترکیه به عنوان بزرگترین میراث دار زبان ترکی، تمام گرفتاریهای این مسیر دشوار را طی کرده و سرمایه ای درخشان و حی و حاضر را برای سایر ترکان جهان که هنوز فرصت خواندن و نوشتن به زبان خود را نیافته اند، فراهم کرده است. فقط کافی است فرصت استفاده از آن فراهم شود.
فیس بوک 
پی نوشت : در خصوص معنای دیش اشتباه کرده ام که دوستان تذکر دادند. منظور نحوه و شکل کلمات سایر زبانها بود. این خطا آسیبی به کلیت مطلب نمی زند.

۱۳۹۱ شهریور ۱۵, چهارشنبه

نصیحت، همچنان مسئله این است


جلسات مرتب معلمین و مدیران مدارس با اولیاء دانش آموزان شاید جزو معدود بخشهای مفید نظام آموزشی ما باشد که دستخوش تغییرات اساسی نشده است. یکی دو سال اول با اشتیاق در این جلسات شرکت می کردم اما بعدا کاملا دلسرد شدم. دلیل آن میل به نصیحت فراوان در این جلسات بود. برای من باور کردنی نبود که معلم به همین راحتی جلسه با اولیاء را غیر مستقیم به پند و اندرز یک جانبه تبدیل و بی وقفه والدین را راهنمائی می کند. البته فرهنگ ما سرشار از نصیحت کردن است :
پدر ما را نصیحت می کند،
مادر ما را نصیحت می کند،
تلویزیون ما را نصیحت می کند،
رادیو پیام ما را نصیحت می کند،
بیلبورد شهرداری تهران ما را نصیحت می کند،
آن یکی نه فقط ما را، بلکه جهانیان را! نه از تهران، از نیویورک! نصیحت می کند،
وزیر ما را نصیحت می کند،
وکیل ما را نصیحت می کند،
پلیس هنگام تحویل لبخند رضایت از توافق نقدی، ما را نصیحت می کند،
معلم ما را نصیحت می کند،

خلاصه همه و همه در حال نصیحت دیگران هستند. کسی هم از این نصیحتهای بی حاصل پندی نمی گیرد. من شخصا حتی به کلمه نصیحت هم حساسیت دارم و دست کم در خصوص فرزندانم کاملا مواظب بودم که این عارضه باستانی را منتقل نکنم. اما اکنون مشاهده می کنم که دختر بزرگم که ده سال دارد، دختر کوچکم را حسابی نصیحت می کند. بعضا او را در اتاق خود پای تابلو  می نشاند و یک ساعت برای او منبر می رود. تمام مطالبی که در کلاس شنیده است تحویل او می دهد، بخش مهم این مطالب نصیحت است نه آموزش.
آیا فرهنگ نصیحت دیگران، از همان مدرسه شروع می شود؟ از همان مدرسه هم می توان آن را متوقف کرد؟
موضوع بلوغ زودرس در دختران بیشتر از گذشته شایع شده است. مدرسه از کارشناسی دعوت کرده بود که با والدین صحبت کند و اطلاعات و تحقیقات جدید را در اختیار آنها قرار دهد. تردیدی نداشتم که همچنان به نصیحت منتهی خواهد شد. ماهواره و دیدن صحنه های مبتذل دلیل اصلی این عارضه معرفی خواهد شد. نظر به اهمیت موضوع و با اکراه شرکت کردم اما این بار کاملا غافلگیر شدم. جلسه با نصیحت شروع نشد و خانم متخصصی که می گفت تحقیقات گسترده ای در بلوغ دختران و پسران دارد، بلافاصله هندوانه بزرگی زیر بغل ما گذاشت: «بدانید که حتما شایسته بودید و لیاقت داشتید که خداوند شما را پدر و مادر قرار داده است»
لابد کسانی که بچه ندارند و یا نمی توانند داشته باشند برگزیده خداوند به مقام پدر و مادری نیستند. کاش همچنان نصیحت می کرد.
مردروز، فیس بوک،بالاترین

۱۳۹۱ شهریور ۱۴, سه‌شنبه

به دنبال تاریخ رسمی، از ایران تا ترکیه


دوستی نازنین و اهل خوی داشتم که در شیراز و هنگام تحصیل با هم آشنا شدیم. متاسفانه بعد از فارغ التحصیلی و هنگام شنا در رودخانه جغاتی غرق شد. نادر ترکمن، آدمی بسیار خوش مشرب و مهربان بود. یادش گرامی باد. خاطرات زیادی هم از او دارم. اوایل دهه شصت که میهمان خانواده او در خوی بودم، برادر او و یا یکی از بستگان نزدیکش که فوق دیپلم تاریخ و معلم مدارس راهنمائی بود، خاطرات خود را از تدریس تاریخ در قبل و بعد از انقلاب تعریف می کرد. ضمن صحبت، جمله ای گفت که برای من کاملا تاریخی شد. این جمله در عین سادگی، روایتی بسیار دقیق از سرگذشت تاریخ نگاری  در این سرزمین است. او گفت : «بعد از انقلاب فوق دیپلم تاریخ من کلا بر باد رفت!»
می گفت خوانده هایش، یا بر باد رفته و یا کاملا بر عکس شده است. در روایت قبل از انقلاب شیخ فضل الله نوری آخوند بدنام و ضد مشروطه ای بود که حتی روحانیان نیز او را برنتابیدند و حکم مرگش را صادر کردند، اکنون قهرمان شده است. رضاشاه بنیانگذار ایران نوین بود که اکنون دست پرورده انگلیس معرفی می شود. توضیح می داد که متاسفانه فرمولی هم ارائه نمی کنند که همه چیز را در منفی ضرب کنیم و تمام شخصیتها مثبت، منفی شوند و برعکس! بعضی شخصیتها و حوادث به کلی حذف شده اند و اشخاصی ظهور کرده اند که اسم آنها را هم نشنیده بودیم.
روایتی رسمی از تاریخ که مورد قبول تمام خرده فرهنگهای موجود در ایران باشد، امری دست نیافتنی است. بنوعی هم در ذهنیت بسیاری از جمله من، رسوخ کرده است که گوئی واقعیتی است جهان شمول. بر اساس همین ذهنیت سالهاست از همکاران و مدیران ترکیه ای که در صنایع نوشابه ایران کار می کنند، خواهش می کردم کتابهای تاریخ مدارس متوسطه ترکیه را برای من تهیه کنند، تا با روایت رسمی تاریخ در آن سرزمین آشنا شوم. در آنجا نیز مانند ایران و احیانا بسیاری از نقاط جهان، کتابهای درسی را از کتابفروشی های معمولی نمی توان تهیه کرد. چون خیلی موضوع برای من اهمیت داشت، خودم دست به کار شدم و در کتابفروشی های مختلف ترکیه درخواستم را مطرح کردم.
پس از کلی سوال و جواب با افراد مختلف، دیدم خیلی موضوع برای آنها آشنا نیست. و هر بار کتابی را پیشنهاد می کنند و می گویند آنچه تو می خواهی در اینها هست، دنبال چه می گردی؟. یک باره متوجه شدم آب در هاون می کوبم و در واقع روحیه ایرانی من را آواره کتابفروشی های آناتولی کرده است.
ترکیه و ایران گرچه اشتراکات فرهنگی و زبانی و مذهبی زیادی دارند ولی دست کم در خصوص تاریخ رسمی، دو سرزمین به غایت متفاوتی هستند. تاریخ در ترکیه، حکایتی مشابه فرانسه و انگلیس و آلمان دارد. نه ادعای هزاران سال تاریخ و تمدن دارند و نه تفاوتی می کند که حوادث تاریخی آن کشور را تاریخدانی با نگرش مذهبی نوشته باشد و یا حتی ضد مذهبی. از سلجوقیان و نبرد سرنوشت ساز ملازگرد تا فتح استابنول و تا پایان عثمانی و ظهور ترکیه جدید، چندان اختلافی در روایات نیست. دنبال دیدگاه رسمی در این خصوص گشتن، امری ایرانی است که برای آنها چندان قابل درک نیست. دو سه کتابی که خواندم، همین مطلب را کاملا تائید کرد.
قطعا نگرش تاریخ نگار، در تحلیل چرائی حوادث موئر است. ولی اختلاف از دو قرن سکوت زرین کوب تا روایت همفکران مرتضی مطهری، نشانه چیز دیگری است. آنچه که اکنون به عنوان تاریخ به بچه ها درس داده می شود حتی مورد قبول نظام مقدس هم نیست و میزان وضع فعلی افراد و نگرش منتسب به آنهاست. از روایت دولت موقت در اوایل انقلاب، تا تاثیر هاشمی رفسنجانی، مدام در حال بازنگری است. وضعیت تاریخ گذشته های دور که علی الاصول باید کمتر محل مناقشه باشد، از این هم بدتر است. بسیاری از هم میهنان به حذف نام پادشاهان از کتابهای درسی اعتراض دارند و از اینکه ایران قبل از اسلام بی اهمیت جلوه داده می شود، ناراحتند. امثال من هم در این کشور کم نیستند که مدعی اند هخامنشیان و ساسانیان چندان ارتباطی به آنها ندارد و اگر هم داشته باشد در جهتی مخالف است. بعید است در روایت رسمی تاریخ کشور حتی در آینده ای دور توافقی حاصل شود. با این اوصاف،  معلوم نیست مسائل ملموس تری مانند زبان و فرهنگ های مختلف، در شرایطی که نگرشی خاص قادر نباشد خود را به بقیه تحمیل کند، چه سرنوشتی پیدا خواهد کرد؟ 

۱۳۹۱ شهریور ۴, شنبه

می پیچم و می پیچانم، پس هستم!


در صنایعی که من برای آنها کار سیستمی و نرم افزاری می کنم، وقتی سر و کله یک شرکت و نرم افزار خارجی پیدا می شود، برای رقابت و از دور خارج کردن رقیب از فرنگ رسیده، به تنها چیزی که نیاز نیست، بدجنسی و زیرآب زنی است. و گرنه من هم به سهم خود تربیت شده این نیرنگستان اهورائی هستم و راهکارها را می شناسم. فقط کافی است به مدیر ایرانی دانش اتو کشیده شرکت خارجی را یادآوری کرد، بخت برگشته تا آستانه سکته پیش خواهد رفت. به شرکت رقیب هم یک نمونه از روال و گردش کار را توضیح و با کمال صداقت به او نشان داد که ما چنان موجودات پیچیده ای هستیم که از شدت پیچیدگی بعضا به خودمان هم می پیچیم. توضیح نحوه دریافت چک و گردش بانکی از وصول تا برگشت، و تبعات بعدی چک برگشتی و انواع تعاملات ممکن با مشتری، از شرخر تا اقدامات حقوقی و در نهایت روبوسی!، او را از منطقه خاورمیانه فراری خواهد داد.  
حالا چرا این را نوشتم؟ همین فیس بوک! با نزدیک یک میلیارد کاربر در جهان همه نوع مملکتی دیده، چین را دیده، کوبا را دیده، کره شمالی را...نه آنجا را ندیده!! ولی ایران چیز دیگری است!!. فیلترینگ آن از متغیرهای محیر العقولی تبعیت می کند. از دریاچه ارومیه تا اجلاس سران در تهران! سوراخ سمبه های فرار از این فیلتر، فیس بوک را دچار چنان سرگیجه ای کرده که نزدیک بود اکانت من را به دست خودم و به عنوان سارق مسلح!! ببندد. وقتی وی پی ان نیست، فیلتر و فیلتر شکن تبدیل می شود به بازی موش و گربه. الان از آی پی مالزی وصلی، تا خارج و وارد می شوی از فنلاند سر در میاوری. فیس بوک هم که این حرفها سرش نمی شود. مدام سوال و جواب می کند که این چه غوغائی است؟ با چه سرعتی دور دنیا می گردی؟
اگر شانس می آوردیم و زاکربرگ نه از فلیپین، بکله با یک دختر ایرانی ازدواج می کرد، هم آشنا می شدیم و هم خیلی از مسائل ما در همان چشم و هم چشمی میهمانی ها حل می شد. 

۱۳۹۱ شهریور ۳, جمعه

درگذشت مادر رئیس جمهور سیرالئون، از منظری دیگر


یکی از اتفاقات ناگواری که اخیرا افتاد، درگذشت بانو آليس روزالين كروما، مادر رئیس جمهور کشور دوست و برادر، سیرالئون بود. متاسفانه هنگام وقوع این فاجعه من در سفر بودم. به مراسم سوم و هفتم ایشان نرسیدم. جائی که من رفته بودم نه از سوم و هفتم خبری بود و نه از شش و هشت. ضمن تقدیم این یادداشت به روح بزرگوار آن بانوی سخت کوش و معلم دلسوز، امید دارم عذر تقصیر و کوتاهی من، مقبول مقامات ارشد سیرالئون قرار گیرد. جای بسیار خوشحالی است که رئیس دولت در اقدامی شایسته، جبران مافات کرده و تسلیتی تاریخی را برای مقامات رسمی آن کشور ارسال کردند. من نیز اجازه می خواهم سخنم را در خصوص بزرگداشت آن بانو، از همین نامه شروع کنم.
مادام آلیس روزالین کروما، شخصیتی تاریخی بود. اما اگر کوچکترین تردیدی نیز معاندان در تاریخی بودن آن بزرگوار داشتند، نامه تسلیت یکی دیگر از تاریخی ترین شخصیت های منطقه به وضوح آن را به اثبات رساند. ابتدا اجازه بدهید متن نامه را مجددا بخوانیم :

جناب آقاي ارنست بای كروما
رييس‌جمهوری سيرالئون
در گذشت مادام آليس روزالين كروما، مادر گرامی‌تان را كه معلمی سختكوش و دلسوز بود، به جنابعالی، دولت و ملت سيرالئون تسليت مي‌گويم.
ضمن ابراز همدردی با جنابعالی و ملت سيرالئون، از خداوند متعال غفران و رحمت الهی براي آن مرحومه، صبر و شكيبايی بازماندگان و سربلندی و شادكامی دولت و ملت سيرالئون را مسألت دارم.
محمود احمدی‌نژاد
رييس‌جمهوری اسلامی ايران

از چپ و راست و از رسانه ای اولترا محافظه کار تا رسانه های نیمه جان اصلاح طلب، معتقد بودند که این نامه بدون فکر کردن و آن هم در آستانه زلزله کم اهمیت آذربایجان(!)، بی جهت نتظیم شده است و چندان با عرف دیپلماتیک سازگار نیست. اتفاقا من سالهاست بر این باورم که در دولتهای نهم و دهم، دقیقترین و رساترین اقدامات، کارهائی است که بدون هیچ گونه فکر کردنی انجام می شود. در این گونه موارد دست اندرکاران خود را درگیر حواشی زائد نمی کنند و مافی الضمیر خود را دقیقا مطابق آنچه که هستند، نشان می دهند.
در متن این نامه، علاوه بر تعارفات متداول، به ملت سیرالئون نیز تسلیت گفته شده است. چرا ملت؟ مگر باید ملت آن کشور نیز همراه با رئیس جمهور مادر مرده، عزادار باشند؟ در کجای جهان به جزء کره شمالی، چنین مسئله ای را رسما اعلام می کنند؟ نکته و شانس تاریخی ما دقیقا همینجاست که بدون اندکی فکر کردن متن این نامه تنظیم شده است. مسئولان دولت وجود نازنین خود و فک و فامیل را مقدس و سرمایه ای برای کشور می دانند. معجزه هزاره که همواره هاله ای نورانی او احاطه کرده، حتما در دامن مادری مافوق بشر تربیت شده است. علی الاصول باید درگذشت آنها ضایعه ای برای کشور و حتی تاریخ باشد. وقتی که آنها چشم خود را می بندند و بدون ذره ای تفکر چنین نامه ای می نویسند، فی الواقع مافی الضمیر خود را نشان می دهند. بعبارت دقیقتر، اگر خدای نکرده والده مکرم رئیس دولت دارفانی را وداع گوید، انتظار این است که مردم ایران هم به همراه خانواده ایشان، این مصیبت را تحمل کنند و شکیبا باشند.  البته اگر مثل من سفر نروند که بر مسافر روزه هم واجب نیست!
فیس بوک

۱۳۹۱ مرداد ۲۶, پنجشنبه

مصیبت و کابوس زلزله

حدود سی و چند سال پیش  و درست در ماه رمضان و هنگام سحری، زلزله نسبتا شدیدی ارومیه را لرزاند. پنجره اتاقی که در آن سحری می خوردیم نزدیک یک متر از حیاط منزل ارتفاع داشت. من با سرعت از پنجره بیرون پریدم. کوچکترین برادرم در آن تاریخ چند سال بیشتر نداشت و خواب بود. مادرم با عجله او را بغل کرد و دیرتر از همه خود را به حیاط رساند. تا طلوع آفتاب و پس لرزه های بعدی در کوچه و خیابان بودیم. خوشبختانه آن زلزله نسبتا شدید تلفات جانی نداشت ولی کابوس آن تا این لحظه گریبان من را ول نکرده است. من هیچ کمکی به طفلی که خوابیده بود، نکردم!. خودخواهانه فقط خودم را نجات را دادم. می گویند تهران روی خط زلزله است، همواره با این کابوس زندگی می کنم که خدای نکرده در لحظه احتمالی زلزله تهران، حتما پدر و همسر خودخواهی خواهم بود!
بیش از ده سال است مسافرت خارج از کشور نرفته ام. حوصله و تحمل ویزا گرفتن از سفارتخانه کشورهای اروپائی که هزار جور تعهد برگشت می خواهند را ندارم. از زمان افتتاح فرودگاه بین المللی جدید، کار من فقط رانندگی برای بستگانم و خانواده ام به این فرودگاه بوده است. تا اینکه فرصتی استثنائی و بدون دردسر دست داد تا چند روزی به خارج از کشور بروم. نزدیک ده روز به استراحت مطلق که سخت به آن نیاز داشتم، مشغول شدم. از رسانه و اینترنت کاملا و تعمدا دور بودم. از هیچ عرب و عجمی هم خبر نداشتم. کسانی هم که زنگ می زدند و یا برای احوالپرسی پدرم، خودم  زنگ می زدم، مراعات می کردند که مبادا بد بگذرد!. نگو که در آذربایجان عزیزم خانه ها سر مردم بی پناه ویران شده است. درست در لحظه ای که من در اوج خوشی بودم، پدری و فرزندی هراسان از مزرعه خود را به خانه رسانده اند : واویلا! اِومیز یخلب داغلیب، آنادان، باجیدان خبر یوخدی!
سفر زهرمار شد به درک، انگار کابوس خودخواهی همراه این مصیبت مجددا و اینبار تعمدا به سراغم آمده باشد. من خبر را از زیر زمین هم شده، پیدا می کنم و می خوانم. زمانی چنین تصمیمی گرفتم که آذربایجان در اوج غم بود و درست یک روز مانده به برگشت آن هم به شکل تصادفی متوجه موضوع شدم. حتی دوستی که از من بی خبر بود و زنگ زد، ابتدا تسلیت گفت؛ تصور دیگری کردم و بلافاصله از حال و روز خوش خودم گفتم تا نگرانی او برطرف شود!
وضعیت مصیبت بار شهرها و مناطق اهر و هریس و ورزقان را همه می دانند، اما در شهرهای بزرگ هم زلزله محسوس بوده است. در ارومیه مردم برای مدتی خانه و کاشانه را ترک کرده اند. وقتی از مادرم حال و روزشان را پرسیدم، گفت که زلزله شدید بود و همه بیرون ریختند. پرسیدم خودتان چه کردید؟ گفت : «من که نمی توانستم پدر بیمارت را تنها بگذارم، پیش او نشستم و توکل به خدا کردم».
فیس بوک