راهنما، جستجو، فهرست مقالات
و مطالب مورد توجه خوانندگان

۱۳۹۱ مهر ۲, یکشنبه

شهری که پیاده رو ندارد


یکی از دوستانم  بعد از یک سال اقامت در سوئد به ایران بازگشت. خانوادگی و به قصد اقامت دائم مهاجرت کرده بودند و تنها پسرشان نیز در آنجا به دنیا آمد. اما به دلایلی ترجیح دادند برگردند. وقتی هم برگشتند فرزندشان شش ماهه بود. دوست من بدترین خاطره ای که از هنگام ورود به تهران همواره از آن یاد می کند‍، جابجائی فرزندش با کالسکه بود. وقتی برای من تعریف می کرد، عبارت تندی را هم بکار برد و گفت وضع پیاده روها در اینجا خیلی افتضاح است و مدتها طول کشیده تا به این وضع عادت کنند. می گفت به هر فروشگاهی و هر منطقه ای که در سوئد می خواستیم برویم  بچه را با کالسکه می بردیم و اصلا احساس نمی کردیم که ممکن است مشکلی به وجود بیاید. او مدام مجبور بود توضیح دهد که یک سال اقامت در کشوری پیشرفته نباید اسباب این همه غُر زدن بشود، ولی از پیاده روی در تهران خیلی عذاب می کشد. با لحن شوخی به او گفتم : اتفاقا ناراحتی شما کاملا بجاست. چون هنگام برگشت و از منظر بچه داری، تو و همسرت کاملا اروپائی محسوب می شدید و مانند مستشاری بلژیکی که به کنگوی برازاویل عزیمت کرده، در حال سپری کردن دوران عادت به زندگی در یک پایتخت جهان سومی بودید!.
واقعیت هم همین بود. هنگام اقامت در سوئد، از منظر سایر مولفه های زندگی، مدام آنها در حال مقایسه بوده اند. ولی بچه داری را اولین بار در یک کشور فوق العاده پیشرفته و منطم تجربه می کرده اند. طبیعتا گمان برده اند که بچه داری یعنی همین؛ از مراقبتهای منظم پزشکی تا گشت و گذار و پیاده روی در شهر با کالسکه،  لذتی است که در تهران خوابش را هم نمی توان دید. 


این عکسها را چند روز پیش از پیاده روهای یکی از گرانترین خیابانهای تهران گرفته ام که شاید یک مترمربع زمین در آنجا قیمت آپارتمان هفتاد متری در خیابان سجاد مشهد را داشته باشد. من چهار سالی است بطور مرتب به دفتر شرکتی در خیابان ظفر که با آنها همکاری دارم، مراجعه می کنم. این پیاده رو گرفتگی، ظاهرا سابقه زیادی در این بخش از خیابان دارد. ولی طی چهار سال گذشته کوچکترین تغییری در آن ندیده ام. اگر به عکس دقت شود به وضوح قابل مشاهده است، در خیابانی یک طرفه که ماشینها با سرعت در حرکتند، برای عابر پیاده هیچ حفاظی وجود ندارد. جالب اینجاست که از اختصاص بخشی از خیابان به پیاده رو عابران، که فقط محل پارک ماشینهاست هم خوداری شده است.  در عکس مشخص است که حتی لزومی به باریک کردن عرض ماشین رو خیابان هم نبود. فقط کافی بود از محل پارک چند ماشین صرفنظر شود. و جالبتر اینجاست که وقتی هم پیاده رو مشکلی ندارد، به محل مناسبی برای پارک ماشین تبدیل می شود!.
طی چند سال گذشته شهرداری تهران مقارن با شروع زمستان در همه خیابانها کیسه های نمک را تدارک می بیند. بلافاصله بعد از کوچکترین بارش برف، بسیاری از خیابانها و کوچه ها نمک پاشی می شوند. تهران شهر پربرفی نیست. شاید در شهرهای کم برفی مثل لندن هم چنین تمهیداتی برای برف روبی سریع معابر بکار نرفته باشد. چون فقط به زیبائی شهر لطمه نمی زند، هزینه زیادی هم لازم دارد.
وقتی به هر دلیلی تصادفی در خیابانهای تهران اتفاق می افتد که متاسفانه کم هم نیست، اولین کار پلیس رفع سد معبر است. اگر لوله ای در خیابانی ترکیده و ریزشی اتفاق افتاده باشد، با سرعتی ستودنی به رفع آن اقدام می کنند. پس چرا پیاده رو در تهران این چنین بی پناه است؟ یک از صد تمهیداتی که برای بسته نشدن معابر ماشین رو صورت می گیرد، به پیاده رو اختصاص نمی یابد، چرا؟ شهرداری تهران به وظیفه خود عمل نمی کند؟ و یا مردم تهران متوجه حقوق خود نیستند؟ و یا هر دو؟ حفظ حریم پیاده رو در دنیای امروز، حتی از معابر ماشین رو هم اولی تر است. از اولین موضوعاتی که در سفر به یک کشور پیشرفته نظر شهروند ایرانی را به خود جلب می کند، حضور بالای نابینایان و معلولان در خیابانهای آن شهرهاست. که بیش از هر چیزی مدیون پیاده روهای با طراحی درست است. چرا تهران در این خصوص تقریبا بدون پیشرفت باقی مانده است؟ این عکس ها از خیابان بالا شهری و بسیار ثروتمند ظفر است، محلات پائین شهر و شهرستانها وضعیتی به مراتب اسفناک تر دارند.
به نظر من در این خصوص شهرداری تهران تقریبا بدون تقصیر است. واقعیت این است که شهرهای ما سالهاست،شهردارانی دارند که همین چند وقت پیش از روستا به شهر مهاجرت کرده اند. هیچ روستائی در ایران پیاده رو ندارد. پس بر آنان حرجی نیست که خیلی متوجه این معضل نباشند. رمز موفقیت نسبی شهرداران موفق طی دو دهه گذشته، درک بالنسبه مناسب نیازهای طبقه متوسط شهری است. به هر نحوی که مقدور باشد، سعی در کسب رضایت این طبقه دارند. طبقه متوسط ماشین و خیابان و اتوبانهای عریض را می طلبد، که تهران احتمالا جزو چند شهر برتر در گسترش امکانات این چنینی است. تونلها و حتی اتوبانهای دو طبقه مدام در حال افتتاحند. شهرداران شهرستانها هم تهران را الگو قرار می دهند و مدام پل می سازند، گرچه هیچ نیازی هم به چنین پلهائی وجود نداشته باشد. در ارومیه میدان شهرچای که یکی از نشانه های شهر بود، عملا نابود و به روگذر و زیر گذر ماشینها تبدیل شد. در رشت و در خیابان لا هیجان پل بسیار زشت جانبازان را ساختند که با نمای این شهر زیبا، هیچ سنخیتی ندارد.
شهروند تهرانی به بسته شدن معابر ماشین رو، ناشی از هر حادثه ای، بلافاصله عکس العمل نشان می دهد. حتی بارش سنگین برف در چند سال گذشته که احتمالا پاریس و لندن را هم گرفتار راه بندان می کرد، باعث نشد مدام شهرداری را مواخذه نکنند که چرا اقدام مناسبی انجام نداده است. رقیب سیاسی شهردار هم به حساسیت مردم اشراف داشت که توانائی های نداشته خود را یادآوری می کرد. نتیجه هم کیسه های آماده شن و نمک سر هر کوی و برزنی است که با شروع زمستان بلافاصله تعبیه می شوند.
تهران احتمالا یکی از ماشین محورترین شهرهای جهان است که در آن محافظت از پیاده رو و مبلمان شهری محلی از اعراب ندارد. شهروندان تهرانی اگر معبری ماشین رو بسته شود، ممکن است تا ماهها در میهمانی های خود هم، آن حادثه را فراموش نکرده و تعریف کنند، اما به پیاده رو هیچ حساسیتی ندارند. مشکل اصلی اینجاست.

۱۳۹۱ شهریور ۳۱, جمعه

روشهای توسعه از چنگیز پهلوان تا مرتضی مردیها، مهاجرت کنید تا رستگار شوید


تقریبا تمام کتابهای دکتر مرتضی مردیها را با علاقه خوانده ام. آنهائی که نخوانده ام مانند فضیلت عدم قطعیت، بیشتر بار آکادمیک دارد و خیلی با حوصله کتابخوانی من سازگار نیست. با قلم ایشان هم آشنا هستم. وقتی در روزنامه جامعه ستون "با مسئولیت سردبیر" و بدون نام نویسنده منتشر می شد، حدس زده بودم که نویسنده دکتر مردیهاست. وقتی همین ستون در قالب کتابی منتشر شد از حدس خودم خیلی ذوق زده شدم. نگاه متفاوت دکتر مردیها به ملی شدن صنعت نفت و دوران صدارت مرحوم دکتر مصدق، فارغ از درستی و یا نادرستی تحلیل ایشان، درخور توجه است. عطف به همین نگاه در صفحه فیس بوک ایشان از آرزوی خودم نوشتم که کاش استاد با نگاه متفاوتشان دوران قاجار را هم مورد تحلیل قرار دهند. صد سال است نظامین پهلوی و مقدس، با نگرشی ایدئولوژیک قاجار را توصیف کرده اند. به نظر من تحلیل متفاوت و واقع بینانه از تحولات دویست سال گذشته از اوجب واجبات است. اما به نظر می رسد در خصوص نگاه کلان جناب مردیها به کلیت ایران و تحولات معاصر، سخت در خطا بودم.
آقای چنگیز پهلوان در شماره پانزده مجله آدینه به تاریخ اول مرداد 66 مقاله ای با عنوان "زبان فارسی و توسعه ملی" نوشتند. داخل پرانتز عرض بکنم که این شماره آدینه به خاطر مصاحبه معروف شاملو با عنوان "چراغم در این خانه می سوزد" خیلی معروف شد. مقاله آقای چنگیز پهلوان که روحیات ملی شدیدی دارد، به شکل تقریبا پاستوریزه ای تمام زبانهای غیر فارسی ایران را بی ارزش و فاقد توانائی لازم برای آموزش ارزیابی کرده بود. و حتی در اظهار نظری محیرالعقول گفته بود آموزش مثلا بلوچی و کردی، ستمی مضاعف! به بچه های آن مناطق است. چون در نهایت قرار است با فارسی زبانها که پشتوانه محکمی دارند، رقابت کنند. این مقاله بدون عکس العمل هم نماند و در شماره آذرماه همان مجله، م.ع.فرزانه مقاله "زبان فارسی و ملی گرائی افراطی" را در جواب چنگیز پهلوان نوشت.
اخیرا مصاحبه ای از آقای دکتر مردیها با یک نشریه کردی منتشر شده است. ابتدا از تیتر و بعضی عناوین، کاملا مشکوک شدم و باورم نشد که ایشان چنین اظهاراتی کرده باشند. اما بعد دیدم مطالب منتسب کاملا درست است و فقط ایشان تیتر آن را کمی تند ارزیابی کرده اند. جالب اینجاست که در این مصاحبه بعد از ربع قرن، بسی فراتر از چنگیز پهلوان رفته اند. به دلایل و ئتوریهای تاریخی پهلوان،جغرافیا را هم افزوده اند. مقاله آقای چنگیز پهلوان قابل تحمل تر از مصاحبه ایشان بود. در آنجا ایشان به زبان و فرهنگ پائین اقوام کار داشت. جبرگرایانه طبیعت خشن مناطق غیر فارسی زبان را عامل اصلی عدم توسعه این مناطق نمی دانست. دکتر مردیها قبل از تبعیض انسانی و حکومتی، مستقیما پای باریتعالی را به میان کشیدند که چرا بلوچها در چابهارند و در یزد و کرمان نیستند!. چنگیز پهلوان مهاجرت را هم پیشنهاد نکرده بود. فقط فتوا داده بود در همان منطقه ای که هستید فارسی را خوب بیاموزید تا توسعه بیابید، و گرنه با زبان اقوام یاجوج و ماجوج به جائی نخواهید رسید. اما دکتر مردیها می گوید اگر شخصاً بلوچ بود، ترجیح می داد به اصفهان هجرت کند و یا پاسپورت گرفته و قید کشور را بزند. ایشان قبلا در خصوص مهاجرت نخبگان در طول تاریخ، مقاله ارزشمندی نوشته بودند که در کتاب اخیرشان هم چاپ شده است. اما مهاجرت دست جمعی و قومی تا آنجا که می دانیم مربوط به پادشاهان گذشته مانند رضا شاه است که اقدام به پاکسازی قومی می کردند.
می توان از دکتر مردیها سوال کرد که آیا مقاله چنگیز پهلوان را خوانده اند یا نه، ولی من  حدس می زنم حتی از وجود چنین مطلبی هم بی خبر باشند. همین بی اطلاعی احتمالی، بیشتر ما را وا می دارد که این مصاحبه را جدی بگیریم. چون تفکر دو فرد کاملا متفاوت با تحصیلات و علائق متفاوت که اولی چهره ای ملی گرا و دومی بزرگ شده محیطهای مذهبی داخل نظام است، نمی تواند تصادفی باشد. این تفکر آبشخور مشترکی دارد و گرنه چنگیز پهلوان کجا و مرتضی مردیها کجا که بعد از بیست و پنج سال اظهاراتی می کند که نتایجی کاملا مشابه دارد. جناب مردیها حتی عقب گرد هم داشته اند. باید در نظر داشت که ایشان خود را فردی لیبرال می دانند و مدام تفکرات چپی را با شدت و حدت نقد می کنند. حتی در اظهار نفرت تند از چپ نیز هیچ ملاحظه ای ندارند.
این مصاحبه اشکالاتی بدیهی داشت که از دو حال خارج نیست. یا جناب مردیها از این مطالب بدیهی بی خبر هستند که با توجه به سطح دانش ایشان دشوار بتوان آن را پذیرفت. و یا ضمیر ناخودآگاه خود را بدون لحاظ کردن حواشی احتمالی در آن مصاحبه بیان کرده اند. در هر حال باید به آن پرداخت. برای خواننده ای که طعم تبعیض را کشیده و یا درک امروزی تری از تبعیض دارد، و حتی برای کسی که بی توجه به پیچیدگیهای چنین مباحثی، به هویت و زبان و فرهنگ خود اهمیت می دهد، فرقی نخواهد کرد که این سخنان از زبان چنگیز پهلوان ملی گرا بیان شود و یا استاد لیبرال فلسفه، جناب مرتضی مردیها. برای او نتیجه مهم است که بدون تعارف و رودربایستی از این صحبتها صدای پای ادامه سرکوب و پاکسازی قومی را خواهد شنید. اهمیتی هم نخواهد داشت که مطالب حساب شده و با دقت فراوان نوشته شده باشند و یا در یک موقعیت خاص، سرسری و بدون  دقت بیان شود. اولی نشانه تفکر و دومی به مراتب بدتر از آن، نشانگر ضمیر ناخودآگاه است. دکتر مرتضی مردیها دقیقا صحبتهائی کرده اند که پان ایرانیستهای افراطی (بخوان پان آریائی با محوریت انحصاری زبان فارسی) یک قرن است این کشور را با افکار فاشیستی خود به آستانه فروپاشی برده اند. پس کسی که به سرنوشت ایران اهمیت می دهد، اتفاقا بیش از دیگران باید به آن حساسیت نشان دهد. سکوت اگر نوعی همراهی با چنین تفکری ارزیابی شود، بی راه نخواهد بود.
ایشان جغرافیای کردستان و بلوچستان را یکی از عوامل مهم پرهزینه بودن توسعه این مناطق ذکر کرده اند. کشورهای عربی خلیج فارس میلیاردها دلار صرف ساخت بنادری کرده اند که سرویس نگهداری به شرکتهای بزرگ بین المللی کشتیرانی می دهند و از آن راه درآمدهای هنگفتی هم کسب می کنند. فقط با یک نگاه به نقشه می توان دید که چابهار مناسبترین مکان برای چنین سرمایه گذاری بوده است. چابهار از منظر بندری و واردت و صادرات، طلای آشکار بلوچستان است. کجای یزد و کرمان چنین موقعیتی دارد؟ بعد از فروپاشی اتحاد شوروی کشورهای ثروتمندی بوجود آمدند که تشنه خدمات مقرون به صرفه چابهار برای حمل و نقل بین المللی هستند. هر جای دیگری از جمله دوبی و بندرعباس پرهزینه تر از چابهار خواهد بود. حال باید پرسید : مهاجرت بلوچها پرهزینه تر است یا توسعه چابهار؟
کردستان را چنان معرفی کرده اند که انگار قطب جنوب تازه کشف شده است. و جالب اینجاست با کرمان و یزد هم مدام مقایسه کرده اند. من بسیاری از مناطق کردستان و کرمان را دیده ام. نیاز به گفتن ندارد که کردستان در مقابل صحاری عموما لم یزرع استان کرمان، چون بهشت برین است. رودخانه ها و دریاچه های کوچک و چشمه های پرآب کردستان حتی ارزش سرمایه گذاری برای توریسم دارد. کجای کردستان سی درجه زیر صفر است؟ در ارومیه هم که یکی از سبزترین مناطق ایران است اوایل دهه شصت سرمای شدید حدود سی درجه زیر صفر داشتیم و حتی رودخانه پرآب باراندوزچای یخ زد. شب 30/10/86 من در مشهد بودم. داخل ماشینی که سوار بودم، دمای بیرون را منهای بیست و یک درجه نشان می داد. اخبار رسمی هم عددی در همین حدود اعلام کرد. سرمای شدید همه جای ایران بوده است. شاید زمانی که جناب مردیها در سپاه بودند و در مناطق صعب العبور ماموریت داشتند، همه کردستان را کوهستان دیده اند؟ تابستانهای سنندج از مشهد هم گرمتر است. اگر کشورهای اسکاندیناوی چنین روشنفکرانی داشتند، کلهم اجمعین به امریکا مهاجرت می کردند. جالب اینجاست که اسکاندیناویهای مهاجر، اکثرا به مناطق سرد امریکا مثل مینه سوتا رفته اند. چه کسی گفته است سرما مانع توسعه است؟ مگر کردستان از شمال خراسان چقدر سردتر است؟ جالب اینجاست که وقتی هم مثال می زنند از خوزستان و یا آذربایجان که سرشار از امکانات طبیعی است چیزی نمی گویند، چون قصد پیش بردن تفکری را دارند که پیشاپیش حقانیت آن اثبات شده است و فقط باید برای آن دلیل تراشید.
در خصوص اهمیت حفظ یکپارچگی کشور هم سخن رانده اند. ابتدا و به طور تلویحی همراهی خود را با بخشی از اپوزوسیون خارج از کشور نشان داده اند که علیرغم اختلافات و حتی دشمنی با حاکمیت، حاضرند برای یکپارچگی ایران پشت سر مقامات ایستاده و  تجزیه طلبان را سر جای خود بنشانند. و بعد  مثالهائی زده اند که شگفت آور است. کانادا را استثناء دانسته اند، ولی لشکر کشی انگلیس به جزائر فالکند(مالویناس)، که هزاران کیلومتر دورتر از بریتانیاست را قائده امروز معرفی کرده اند. اسکاتلند قرن بیست و یک که هر آن ممکن است اراده کند و از چهارچوب بریتابیا خارج شود را زیر سبیلی ندیده گرفته اند، اما جنگهای امپراتوری بریتابیا با ایرلندی ها در قرون گذشته را های لایت کرده اند، تا گفته باشند لیبرالترین کشور جهان هم سر مرزهایش با کسی شوخی ندارد. این در حالی است که هم در کتاب "دفاع از عقلانیت" و هم در "نقد مبانی تفکر سیاسی" به وضوح نوشته اند که جغرافیای فعلی ایران کاملا تصادفی است و می توانست اشکال دیگری داشته باشد.
در خصوص زبانها و از جمله ترکی، استاد سنگ تمام گذاشته اند. دست کم در لحن، گفتار ایشان بسیار بدتر  از نوشته چنگیز پهلوان است. بارزترین نقطه مشترک آنها لطف و کرمی است که در خصوص زبان اقوام دارند و مانند قالی کرمان آن را جزو میراث بشریت می دانند و تجویز می کنند که با یکی دو نشریه محلی می توان از مرگ این میراث جلوگیری کرد. موضوع بیش از حد واضح است و چیزی چندانی در نقد این سخنان به نظرم نمی رسد. وقتی متفکر لیبرالی این گونه فکر می کند، باید نگران آینده بود. دست کم چنگیز پهلوان برای بیان تفکر خود، کلی اطلاعات از زبانهای ایرانی کسب کرده بود. جناب مردیها به نظر می رسد جزء فارسی در ایران اصلا زبانی را نمی شناسند و لازم هم نمی دانند در کنار دانش انگلیسی و فرانسه خود، زبانهای بدوی! را هم تحویل بگیرند و اینگونه بی محابا اظهار نظر نکنند و بدانند که برای بلوچها، بلوچی، از انگلیسی هم ارزشمندتر است.
در جواب خبرنگار کُرد، و برای اینکه بی طرفی خود را نشان دهند، از گسترش زبان انگلیسی برای دروس علمی در دانشگاهها سخن می گوید. و وقتی خبرنگار اشاره می کند، پس چرا زبانهای هم سطح نباید از این امکان برخوردار شوند، با اندکی تندی جواب می دهند که این زبانها هم سطح (فارسی) نیستند و در سوال شما نوعی لجاج است. خبرنگار با حوصله ای قابل تحسین و با احترام، به ایشان تُرکی را یادآوری می کند که در حال حاضر سطح آن از فارسی بالاتر است. ایشان در جواب چنین سوالاتی می گوید دوستان ترکی دارد که با بچه های خود ترکی حرف نمی زنند، چون ممکن است لهجه بگیرند، جل الخالق!! سعی می کنند مثال مشابهی هم از دنیای پیشرفته بزنند و می گویند فرانسوی ها هم نگران توسعه بیش از حد انگلیسی هستند. این در حالی است که همه می دانیم زبان فرانسه طی قرن گذشته جهان را از دست داده است و ناراحتی آنها بیشتر جنبه حسادت دارد. این چه ربطی به ترکها دارد که حتی از نعمت خواندن و نوشتن به زبان خود بی بهره اند؟
این مطالب را در خصوص زبان، کسی می گوید که در قلب خارجه درس خوانده و اقامت دارد. بهتر از هر کسی می داند که مثلا زبانهای دانمارکی و نروژی و کاتالونی، چند سال سنت نوشتاری در مقابل لاتین دارند. ایشان از انگلیسی می گویند و بهتر از هر کسی می دانند که تا همین  چند صد سال پیش انگلیسی در بریتانیا زبان عوام محسوب می شد و همه خواص فرانسه صحبت می کردند. زمانی که در یونان باستان شعر و ادب و فلسفه و نمایشنامه تولید می شد، ژرمنها و اجداد انگلیسیهای امروزی، هنوز به مرحله ای از بربریت که بعدها به آن دست یافتند و مزاحم رومی ها شدند، ارتقاء نیافته بودند. به عنوان مزاحم هم برای یونانیان داخل میوه جات حساب نمی شدند. اکنون یونان روی دست آلمان مانده است که با این وصله ناجور اروپا چه باید کرد؟ وقتی به زبانهای مهجوری چون بلوچی می رسند جغرافیای خشن آنجا را مقصر اصلی قلمداد می کنند و وقتی به زبان قدرتمند ترکی می رسند از نگرانی دوستانش برای لهجه ترکی فرزندانشان مثال می آورند.

من از وقتی این مصاحبه را خوانده ام، حکایت آن دوستی را پیدا کرده ام که می گفت بعد از انقلاب فوق دیپلم تاریخم بر باد رفت!. عمیقنا معتقدم که در جامعه مدنی فارسی زبان روشنفکران بسیار آگاهی وجود دارند که پیشگام رفع چنین تبعیضهای وحشتناکی خواهند شد. وقتی متفکری که نوشته های او را با علاقه خوانده ام و با کتابهایش مانوس هستم، اینچنین خارج می زند، حق دارم نگران باشم که تمام آرزوهایم ممکن است پیشاپیش بر باد رفته باشد.

۱۳۹۱ شهریور ۲۱, سه‌شنبه

الهام علی اف قذافی می شود


سال 2004 رامیل صفرف از جمهوری آذربایجان و یک افسر ارمنی بنام گورکن مارکاریان در بوداپست مجارستان مشغول آموختن زبان انگلیسی بودند. بحث و جدل بین آنها بر سر جنگ و اشغال خاک آذربایجان کار را به جائی می رساند که صفرف، افسر ارمنی را با تبر و در هنگام خواب به قتل می رساند. او مطابق استاندردهای اروپائی در مجارستان محاکمه و محکوم به حبس می شود. چند وقت پیش مجارستان و آذربایجان توافق می کنند که صفرف برای گذراندن ادامه محکومیتش، به آذربایجان مسترد شود. پس از بازگشت، الهام علی‌اف رئیس جمهور آذربایجان، او را مورد عفو قرار می دهد و همچون یک قهرمان ملی از او استقبال می کنند. علی اف به این هم بسنده نمی کند، حقوق معوقه هشت سال حبس او در مجارستان را پرداخت و درجه نظامیش را نیز  ارتقاء می دهد. خشم ارمنستان و توضیحات مجارستان که تضمین های کافی را گرفته بود، کارساز نمی شود و دو کشور هم اکنون بحران دیپلماتیک دارند. شایان ذکر است که  قبل از این استرداد، توافقات پرداخت چند میلیارد دلاری وام از ثروت نفتی آذربایجان به مجارستان هم صورت گرفته بود. اقدام آذربایجان را همه تقبیح کردند، حتی روسیه پوتین زده که نگرانی اش برای حقوق بشر در سوریه زبانزد خاص و عام است.
ابتدا اجازه بدهید توضیح بدهم که با شرایط مشابه آذربایجان و ارمنستان این موضوع برای یک انگلیسی و فرانسوی هم می توانست اتفاق بیفتد، آذربایجانی و ارمنی عصب زده که جای خود دارند. من خود تجربه تلخی در این زمینه دارم. چند سال پیش و در شهر اصفهان با دوستی ارمنی و چند نفر از دوستانم در همین زمینه صحبت می کردم. دوست ارمنی از بی خیالی تاریخی هم میهنان که بدون تردید برای کشور در آینده بسیار گران تمام خواهد شد، نهایت استفاده را کرد. از 24 آوریل شروع و به قتل عام ارامنه در باکو! رسید و تا توانست از فرهنگ فارسی هم بهره گرفت و در خصوص ترکتازی های تاریخی سخن سرائی کرد. توضیحات من در خصوص آدم کشی دسته جات مسلح مسیحی در ارومیه برای دوست ارمنی آشنا بود، ولی دوستان اصفهانی که به کلی از مرحله پرت بودند و تصور می کردند قوم عیسی مسیح به کسی نازکتر از گل نمی گوید و من قصه شکمی می بافم تا برای آنها اتهامات ناروا وارد کنم، به کلی شیرازه بحث را از دست من خارج کرد و یک شرمندگی همیشگی در کارنامه ام ثبت شد.
من با دهها ارمنی در این خصوص صحبت کرده ام و هیچ وقت صحبتم با آنها به مشاجره منجر نشده است. دست کم در ظاهر به درک مشترکی رسیده ایم، چون هر دو از سوابق قوم خود خبر داریم. اما تائیدهای هم میهن اصفهانی که سر سوزن از موضوع اطلاع نداشت و مزه پرانی های ضد ترکی اش که توام با لوس بازی برای طرف ارمنی بود، طوری که انگار در مقابل یک مستشار بلژیکی نشسته و خود شیرینی می کند، چنان اعصابم را بهم ریخت که دوست ارمنی را ول کردم و خطاب به آن دوست اصفهانی گفتم : «آخه، خاک بر سر احمق بی شعورت کنند، آذربایجان از هر نظر به تو نزدیکتر است، این به جهنم، مطابق همان اعلامیه کوروش تان که سازمان ملل را می چرخاند، حتی روسیه نیز قبول دارد که بیست درصد خاک آذربایجان در اشغال ارمنستان است. آخه نفهمه نادان، اگر اندکی شعور داشتی می فهمیدی که کار تو کم از مسعود رجوی نیست که در جبهه صدام به روی ملت خود آتش گشود» سخنانم شاید از این هم تندتر و بی ادبانه تر بود، اما در ادامه بدتر هم شد. یکی از بزرگان مجلس گفت «صلوات بفرستید، آقا مهندس رگ تُرکیش بدجوری بالا اومدس» نمی دانم اصلا رگی در کار هست یا نه، ولی با همان لحن عصبی و بی ادبانه گفتم «حاج آقا، رگ ترکی من بخوره تو سر شما که اگر بود، این هم وطن احمق اینطوری به اعصاب من نمی ر...، اگر بود شرم می کردید از یک ترک که همه زیبائی شهرتان مدیون دوران صفویه است، آنوقت به فلان نشورها چسبیده اید؟» در تمام آن جلسه کسی به جزء من سر سوزن از دایره ادب خارج نشد. بزرگواری و تحمل مجلس بلافاصله آن را به سکوت کشاند. اگر اندکی غیر از این بود، موضوع بیخ پیدا می کرد.
چند روزی است که خبر عفو صفرف منتشر شده است. در شبکه های اجتماعی و سایتهای فعالان ترک موضوع را دنبال می کردم که چه عکس العملی نشان خواهند داد. در فیس بوک چندین دوست دارم که تحولات آذربایجان را دنبال می کنند. حتی بعضی از آنها اختصاصا در خصوص آذربایجان می نویسند و بندرت به موضوعی غیر مرتبط حساسیت نشان می دهند. منتظر بودم ببینم که از دوستانم کسی اشاره ای به این مسئله خواهد کرد؟ نهایتا یک دوست استاتوسی نرم در تقبیح این حرکت نوشت که چندان با واکنشهای تائید آمیز مواجه نشد. من مانده ام که این رژیم مافیائی خاندان علیف ها، چه مصلحتی برای آذربایجان دارد که بسیاری حتی به این اقدام شرم آور آنها هم اعتراض نمی کنند؟
قذافی یک دیوانه و آدم کش خل و چلی بود که صحرائی سرشار از نفت را با تمام قبایلش به مدت چهل سال به گروگان گرفته بود. تروریست و افسر ارشدی را روانه اروپا کرد که سرانجام عملیات او انفجار لاکربی بود. او مانند همه دیکتاتورها که در مقابل ملت خود مشت آهنین نشان می دهند اما  در مقابل گردن کلفتهای جهانی  سریع به شکر خوردن می افتند، از کیسه ثروت نفتی، میلیاردها دلار صرف این بلاهت خود کرد تا بخشیده شود. فشار شرکتهای نفتی و ثروت بی امانی که کلیدش انحصارا در اختیار این دیوانه بود، افسر زندانی در اسکاتلند را هم نهایتا آزاد کرد. در لیبی از او مثل یک قهرمان ملی استقبال کردند وصحنه های مضحک آن در تمام جهان پخش شد.
وقتی حکومتی برای عوام فریبی و در عین بلاهت سیاسی، پرونده یک دعوای شخصی را که در هر کشوری ممکن است اتفاق بیفتد، شبیه و حتی بدتر از اقدام جنون آمیز یک دیوانه تروریست به پایان می برد، شایسته انتقاد نیست؟ شایسته انزجار نیست؟ چوب حراج زدن به آبرو و حیثیت ملی کشوری که نماد مظلومیت است و خاک آن در اشغال دیگری است، چه تحلیلی دارد؟ به جزء این است که این خاندان مافیائی و بی عرضه، از محل ثروت نفتی معامله ای به قصد عوام فریبی کرده است؟ بزرگترین چالش خاندن اعلیحضرت پرزیدنت الهام علی اف و علیاحضرت مهربان علی اوا، فرزند و عروس برومند حیدر علی اف عضو سابق و ارشد پولیت بوروی حزب کمونیست و اولترا لیبرال نفتی بعدی، بقای حکومت خاندان خودشان است. محمدرضا شاه پهلوی هم با ثروت نفتی به وارثان امپراتوری بریتانیای کبیر درس سیاست می داد و آنها هم با گوش جان اوامر ملوکانه را استماع می کردند. ضرر که اصلا!، کلی هم عایدی داشت. آدم عاقل فریب موفقیت های نفتی را نمی خورد.
می گویند آذربایجان در حال جنگ است و مصلحت نیست تضعیف شود. کدام حکومت و کشور در دنیا به اندازه اسرائیل دشمن دارد؟ حتی افکار عمومی اروپا نیز با اسرائیل همراه نیست. اسرائیل گرچه حمایت قاطع امریکا را دارد، اما قدرت اصلی این کشور از مردم و نظام به غایت دموکراتیک آن است. قوه قضائیه مستقلی دارد که در آن یک قاضی عرب اسرائیلی، رئیس جمهور خانم بازش را خلع و به زندان می اندازد. جنایات تل زعتر را مطبوعات و جامعه مدنی مستقل از قدرت اسرائیل افشاء کرد. آریل شارون  و اقدامات جنایتکارانه اش  را روزنامه های اسرائیل به جهانیان اطلاع دادند. اسرائیل در درون خود یکی از شفافترین کشورهای جهان است. قضات مستقل هر مقامی را پس از تخلف مالی خلع و زندانی می کند. چنین جامعه ای حتما رشید خواهد بود. چند میلیون شهروند یهودی آگاه به حقوق خود دارد که مثل خروس جنگی همواره آماده نزاعند. هفتاد سال است صدها میلیون عرب را با میلیاردها ثروت نفتی عاصی، سرزمینشان را  اشغال و ملتشان را آواره کرده اند. دوقورت و نیم شان هم بالاست که از هولوکاستی جدید می ترسیم!! جنایات  دولت و ملت اسرائیل علیه فلسطینیها و اشغال سرزمین مادری آنها دل هر دردمندی را به درد می آورد، ولی در اینجا مبانی قدرت آن کشور مورد نظر است که عربها و تمام جوامع اسلامی دهه هاست فقط حمایت امریکا را دیده اند.
عربها هفتاد سال است در قهوه خانه می نشینند و از ظلم اسرائیل و حمایت امریکا و توطئه انگلیس سخن می رانند. تازه فهمیده اند ملتی که حافظ اسد و ماهر اسد و صدام حسین و قذافی دارد، دیگر چه نیازی به دشمن خواهد داشت. شاهزاده های شکمباره نفتی از عربده کشهای انقلابی عراق و سوریه، برای فلسطین مفید تر بوده اند. صدام حسین زمانی موشک بی خاصیت به سمت اسرائیل شلیک کرد که جنگ کویت را باخته بود و نیاز به عوام فریبی داشت. خاندان آدم کش اسد، حتی عرضه و جرات نداشت به شورای امنیت بابت اقدام غیرقانونی اسرائیل در نابودی مراکز هسته ای سوریه اعتراض کند. در چهل سال گذشته بیشترین شعار انقلابی مقاومت از سوریه شنیده شده اما حتی یک گلوله هم به سمت اسرائیل شلیک نکرده اند. امروز ژنرال اسد از فتج دوباره حلب و دمشق می گوید و با توپ و تانک به جان ملت عاصی خود افتاده است که بعله! اینها همه تروریستند! تروریست پدر و عموی جنایتکارت بود که در حماء دست کم ده هزار نفر را سلاخی کرد. چنین ملتی، با چنین دژخیمانی، نیاز به دشمن دارد؟ از یک زائر عراقی که به مشهد می رفت شنیدم و کاملا هم برایم باور پذیر بود که از جنایات صدام حسین این پهلوان پنبه فلسطینی ها، خانواده ای در جنوب عراق نیست که داغدار نشده باشد. آنها عرب شیعه و شهروند درجه دو بودند. بخشی را بابت گوشت دم توپ در جنگ با ایران کشت و بخشی را هم روانه گورستانهای جمعی کرد. حکومت خود گردان فلسطین که از محل اعانات دیگران دولتش را اداره می کند، طبق اعلام منابع بین المللی یکی از فاسدترین پرونده های اقتصادی را دارد. همسر همان قهرمان افسانه ای یعنی یاسرعرفات، آپارتمانی مجلل و مشرف به سن در پاریس دارد که دوران بازنشستگی را در آن سپری می کند. این تشکیلات اصلا نیازی به دشمن دارد؟
بزرگترین دشمن کشورها حکومتهای فاسدی است که همه چیز را فدای بقای خود می کنند. بزرگترین دارائی هم نظام سالم و دموکراتیکی است که شهروندان رشید و مسئولیت پذیر و نهادهای مدنی مستقل، همواره حکومت آن را تحت نظر دارند. خاندان علی اف حتی اگر بر خلاف برداشت من فاسد و مافیائی هم نباشند، دوران حکومتشان سپری شده است. این را خوب می دانند و سعی می کنند با مانورهای پر زرق و برق و پول بادآورده نفتی، کشور را گروگان بقای خود کنند. در انگلیس، لیبرالترین کشور اروپائی، با ساختار چند صد ساله حزبی، یک نخست وزیر بیش از ده سال دوام نمی آورد. تداوم حکومت بیست ساله خاندان علیف راهی جزء عوام فریبی برای آنها باقی نگذاشته است.
اگر آذربایجان به اندازه بنگلادش دموکراسی داشت و مردمش رشید بود، امروز به خاطر این افتضاح سیاسی حکومت را از عرصه قدرت به پائین می کشید. اگر در ایران خودمان هم بین دوستداران فرهنگ آذربایجانی، اندکی خود انتقادی متداول بود، سایتها و مراکز خبر رسانی آنها سرشار از تحلیهای مبتنی بر انزجار از این عمل قذافی گونه الهام علیف می شد. علی اف ها طی این بیست سال چه صحرای بی حاصلی از آذربایجان سرسبز ساخته اند که در آن به راحتی نقش قذافی را بازی می کنند!. افسوس و هزار افسوس!