راهنما، جستجو، فهرست مقالات
و مطالب مورد توجه خوانندگان

۱۳۹۱ آبان ۵, جمعه

کشاورزی حرفه ای، قربانی خاموش اقتصاد نفتی


در حال حاضر یک هکتار شالیزار در تالش گیلان که از جمله کیفی ترین زمینهای تولید برنج ایران است، از شصت تا صد میلیون تومان معامله می شود. بسته به موقعیت زمین و دسترسی به آب سطحی و میزان شبنم و راه مناسب، قیمت متغیر است. بدیهی است، زمینهای نزدیک محلات و یا جاده های بین شهری که استعداد تجاری دارند، با مکانیزم کاملا متفاوتی قیمت گذاری می شود.
در بهترین و حاصلخیزترین شرایط از یک هکتار زمین سه تن برنج مرغوب هاشمی قابل استحصال است. اگر به قمیت مناسب فروخته شود، حداکثر ده میلیون تومان ارزش خواهد داشت. و اگر هزینه های مشهود را از آن کم کنیم، پنج میلیون تومان سودی خواهد بود که کشاورز می تواند روی آن حساب کند. آن سرمایه و این درآمد، هیچ تناسبی با هم ندارد.
در گیلان به ندرت خانواده ای را میتوان یافت که یک هکتار زمین داشته باشد. زمینها مدام در حال تقسیم بین وراث و کوچک شدن هستند. با این اوصاف، ارقام مذکور بیانگر بهترین شرایط است. در این مناطق درآمد سالانه خانوارهای گیلانی از شالیزار، به طور متوسط از دو میلیون تومان و تامین برنج مصرفی سالیانه خانواده بالاتر نمی رود.
شهرنشینان از قیمت بالای برنج شکوه دارند، الویت دولتها  نیز همواره ساکت ماندن شهرهای بزرگ بوده است. واردات بی رویه از محل ثروت نفتی، شهری را ساکت می کند اما غم انگیزترین فاجعه را برای کشاورزی در یکی از حاصل خیزترین مناطق ایران به بار آورده است : «در گیلان به ندرت می توان حتی یک کشاورز حرفه ای پیدا کرد!.» اگر هم کسی یافت شود که انحصارا درآمد او از کاشت و برداشت برنج باشد، بدون تردید زندگی بسیار فقیرانه ای دارد. نهادهای ناظر برای حفظ چنین زمینهای مرغوبی، قانون "تسطیح اراضی" را اجرا کرده اند که تبدیل کاربری را بسیار دشوار می کند. ممکن است برای ما که عاشق برنج مرغوب شمال و شالیزارهای زیبای آن هستیم، طرح خوبی باشد ولی زمینداران عملا هزینه ای را پرداخت می کنند که در نهایت هیچ منفعتی برای آنها ندارد. گرچه اهل فن راه دور زدن آن را بخوبی می دانند.
 آب و هوای غرب گیلان، مثل مازندران برای مرکبات مناسب نیست. تنها گزینه ممکن که زیاد هم متداول شده، کیوی است. در آمد کیوی پس از به بار نشستن، حدوداً ده برابر شالیزار است. کدام کشاورز عاقلی که توان سه سال سرمایه گذاری را داشته باشد از آن صرفنظر خواهد کرد؟ نمی دانم کیوی غرب گیلان در مقایسه با سایر نقاط جهان، دارای چه کیفیتی است، اما همه می دانند که برنج این مناطق کم نظیر و شهرت جهانی دارد.
شهر ارومیه معروف به شهر انگور بود. همین پروسه در قبل از انقلاب شروع  و بعد از انقلاب قریب به اتفاق باغات انگور را نابود و با باغ سیب جایگزین کرد. کیفیت انگور ارومیه زبانزد خاص و عام است. اما به جزء مناطق خاص و کوهستانی آن، سیب ارومیه معمولاٌ درجه دو محسوب می شود. انگور محصولی است که بیشترین کاربری آن در ساخت مشروبات الکلی است. قبل از انقلاب کشاورزانی که محصول خود را به چنین کارخانجاتی می فروختند، درآمد نسبتاً مناسبی کسب می کردند، ولی حال و روز خوشی در انظار روستائیان نداشتند. وضعیت بعد از انقلاب، همان قدرت مانور مختصر اما غیر شرعی را هم از کشاورزان گرفت و نتیجه نابودی باغات انگور شد. تصور کنید روزی در رودبار و منجیل کشت مثلا انار، مقرون به صرفه تر از زیتون باشد. در کجای ایران زیتون رودبار به بار خواهد نشست؟
کشاورزی و کشاورز در ایران قربانی خاموش اقتصاد نفتی است که ساکت نگه داشتن مصرف کننده شهری، بالاترین اولویت آن است. کشاورزان هیچ نهاد صنفی، حتی در سطح حداقل های کارگران را هم ندارند. از حقوق خود کاملا بی اطلاعند. من سالهاست در مناطقی به آنها رفت و آمد دارم شاهد این معضل بزرگ هستم که کشاور قیمت تمام شده و سود و زیان خود را با چیزی شبیه به این فرمول، ساده سازی کرده است : «ده هزار تومان دادم بذر خریدم، صد هزار تومان هم محصول را فروختم، پس نود هزار تومان سود کردم!!» بیمه، استهلاک، بازنشستگی، حوادث غیر مترقبه، بیکاری، از کارافتادگی، هیچکدام در محاسبات کشاورز راه ندارد و کاملا نامشهود است. سود حاصل از این ندانستنهای وحشتناک، تماما نصیب مصرف کننده شهری است که کاملا بی خبر از این معضلات است. ثروت ایران فقط از نفت نیست، از مفت و مجانی کار کردن خصوصی ترین بخش اقتصاد ایران، یعنی کشاورزی هم هست.
در دومین اقتصاد بزرگ اروپا که هم میراژ و ایرباس تولید و هم بیشترین و بهترین شراب دنیا را صادر می کند، کشاورزان همچنان از مالیات دهندگان شهری سوبسید دریافت می کنند. در اینجا نه تنها کسی از افزایش قیمت محصولات کشاورزی خوشحال نمی شود، بلکه دولت را به واردات بیشتر هم تشویق می کنند تا بلکه سریعتر زمینهای مرغوب کشور نابود شود.

۱۳۹۱ آبان ۴, پنجشنبه

دموکراسی، عارضه عوام فریبی هم دارد

انتخابات سال 2000 امريكا میان ال گور دموكرات و جرج دبلیو بوش جمهوری‌خواه بود. ال گور نماينده بخش باسواد و لیبرال جامعه امریکا بود. در زمان معاون اولی بيل كلينتون بيشترين تمركز خود را روی تكنولو‌ژی پيشرفته و اينترنت گذاشته بود. بعدها فيلم موفقی در خصوص گرمايش زمين ساخت و بطور مشترک با موسسه IPCC جایزه صلح نوبل را برد. اما جرج بوش احتمالا از فلسفه مک دونالد هم چیزی نمی‌دانست، ولی در عوض ختم روزگار بود. در انتخابات مقدماتی جمهوری‌خواهان، وقتی از او پرسیدند از میان فلاسفه سیاسی و سایر گرایشهای فلسفی به کدام دسته تعلق خاطر بیشتری دارد، با اعتماد به نفس بسیار بالائی جواب داد : عیسی مسیح!
هشت سال رياست جمهوری جرج بوش نشان داد كه او حتی از فلسفه مسيحيت هم چندان سر در نمی آود. اما آن جواب عوام فريبانه به مراتب از جوابهای درست و حسابی و متمدنانه ال گور تاثير گذارتر بود. جرج بوش چشمداشتی به آراء باسوادان جامعه نداشت. او قشری را هدف قرار داده بود كه همين جواب بیراه را طلب می كرد. موفق شد علاوه بر آراء سنتی جمهوری خواهان، بخش قابل توجهی از مسيحيان بنياد گرای امريكا را به خود جذب كند. به صورت ناپلئونی و با اتکاء بر آرای الکترال بیشتر، رئیس جمهور شد و تمام اندوخته های دوران موفق بیل کلینتون را بر باد داد.
سال 1384 كه پديده محمود احمدی نژاد به ايران و جهان معرفی شد، براي بخش باسواد و شهرنشين و مدرن جامعه ايران، او در محترمانه ترين حالت فقط يك جوك بود كه حرفهای بامزه ای می زد. سال 88 نيز تقریباً وضع به همين منوال بود. گذشته او  برای عموم جامعه ناشناخته بود. با تکیه بر همین ناشناختگی چنان به شكاف فقير و غنی دامن زد كه انگار مسئولیت اصلی تمام اين بدبختیها متوجه رقیب اوست. رقیبی که بیست سالی دور از قدرت بود. جوانان او را نمی شناختند و باید منتقدین خود را قانع می کرد ارتباطی با اصحاب کهف ندارد، گرچه به نقاشی و معماری مشغول بوده ولی فضای سیاسی کشور را رصد می کرده است. در کنار این معضل، حاميان احمدی نژاد كه اكنون به زبان بازبانی ابراز ندامت می كنند و مثل كفتر از کرده خود پشيمان هستند، دست او را باز گذاشتند كه سهام عدالت هشتاد هزارتومنی هم پرداخت كند. نتيجه دقيق انتخابات را نمی دانيم ولی شكی نيست كه آراء او بسی فراتر از ناطق نوری در دوم خرداد هفتاد و شش بود. ناطقی كه نه تنها نظام تمام قد پشت او ايستاد، بلكه علمای قم اصلح اصلح گویان به نوبت در تلويزيون ظاهر می شدند و تكليف شرعی مردم را يادآوری می كردند.
به هر حال دموكراسی همين است. هم عوام دارد و هم خواص. طی دويست سال گذشته متفكرين بزرگ تمام تلاش خود را كرده اند كه عوام فريبی را در اين روش به حداقل برسانند، ولی به نظر می رسد هرگز از بين نخواهد رفت. امریکائیها درسهای فراوانی از جرج بوش گرفتند. ميت رامنی تقریبا نسخه مورمون جرج بوش است. باراك اوباما رئیس جمهور كاردان و باسوادی است که موفق شده طی چهار سال جهانی را با سیاستهای خود هماهنگ کند. اما سیاستهای ویرانگر جرج بوش را به همین راحتی نمی توان جبران کرد، دولت او و عملکرد او و معضل بی کاری همچنان استعداد عوام فریبی دارد. طوری که میت رامنی در جلسه خودی ها از فقرای جامعه رسماً فاصله می گیرد، ولی در علن قول ایجاد میلیونها شغل به آنها می دهد.

مناظره آخر اين دو را بی بی سی فارسی به تفصیل پخش کرد. این مناظره نشان داد كه حزب دموكرات چه درسهائی از انتخابات گذشته گرفته است. باراك اوباما در كمال خونسردی، فرصت كوچكترین عوام فريبی را به ميت رامنی نداد. او را كاملا جدی گرفت و با تفرعن به بی سوادی و بی اطلاعیش تلخند نزد. تناقضهای سخنانش را بگونه ای يادآوری كرد که همه قادر به درک آن باشند. اجازه نداد دولت او را غیرمسئولانه مورد حمله قرار دهد. او را مجبور كرد از گفته هایش دفاع كند. ميت رامنی گرچه کاملا ملاحظه می کرد و بی گدار به آب نمی زد تا چپ و راست دچار اشتباه شود و مانند گذشته به پريشان گوئی بیفتد، ولی باز اشتباه فاحشی کرد. چالش اصلی امریکا در خاورمیانه، ایران و سوریه و قضیه فلسطین است. اما میت رامنی تصور می کرد تنها راه دسترسی ایران به آبهای آزاد، سوریه است! ایران و تنگه هرمز سالهاست که در صدر اخبار جهان است. جناب رئیس جمهور آینده، نقشه خاورمیانه را هم ندیده بود.
اما در ایران از هشت سال گذشته چه تجربه هائی اندوخته شده است؟ به نظر من در همچنان بر همان پاشنه می چرخد. لازم نیست خیلی دنبال دلیل بگردیم، صحبت از عنصر فرصت سوزی مثل محمد خاتمی، گواه همه چیز است. ديروز متوجه شكاف فقير و غنی نشدیم كه با استادی تمام شکاف  سازان و فقیر پروران به آن دامن مي زدند، امروز هم متوجه شکافهای دیگر نخواهیم شد. ایران شكافهای عميق و بزرگ ديگری دارد که شكاف فقير و غنی در مقابل آن به مراتب كوچكتر است.

۱۳۹۱ مهر ۱۵, شنبه

لوگوی زمزم، طراحی باسوادان و نگاه کم سوادان


پس از پایان جنگ ایران و عراق، صنعت نوشابه به سرعت رونق گرفت. در زمان جنگ، سهمیه بندی شکر و سایر کالاهای اساسی، نوشابه را به محصولی کمیاب تبدیل کرده بود. "نوشابه بدون ساندویچ فروخته نمی شود" یادگار این دوران است. بلافاصله بعد از شروع رونق مجدد این صنعت، شرکتهای تولید کننده دست به تبلیغ و ابتکارات گسترده زدند. پیشرو این تحولات گروه شرکتهای زمزم و ساسان تهران بود. بعداً تولید نوشابه خارجی در مشهد، عرصه را رقابتی تر کرد. گروه کوکا کولا و پپسی، بیشتر درگیر حواشی امریکائی بودن محصولات خود بودند، آرم و طرح شیشه مناسب با استاندارد جهانی، پیشاپیش برای آنها مهیا بود. اما شرکتهای ایرانی باید دست به ابتکار می زدند.
شرکت ساسان نام محصول اصلی خود را پارسی کولا گذاشت و بلافاصله آگهی تلویزیونی نیز تهیه و با ترجیع بند "پارسی کولا، دلچسب و گوارا" به طور گسترده ای از تلویزیون پخش کرد. اما گروه زمزم دست به ابتکارات و تبلیغات و طراحی های درخور توجهی زد. در اولین سری آگهی های تلویزیونی، از مدرسه موشها، برنامه محبوب بچه ها در آن تاریخ استفاده کردند. شعار آن ذائقه ایرانی، نوشابه ایرانی بود. هم استفاده از مدرسه موشها مورد انتقاد قرار گرفت و هم شعار آن با ادعای نوشابه ای برای صادرات، در تعارض بود. بعداً به نوشابه ایرانی ذائقه جهانی تغییر یافت. اما قشنگ ترین و زیباترین طرح آنها که به بزرگترین اشتباهشان نیز تبدیل شد، لوگوی تجاری زمزم بود. لوگوی زمزم یکی از زیباترین اقتباسهای طراحان ایرانی از یک نشان مشابه خارجی است. به سبک عبارت لاتین کوکا کولا، زمزم را با حروف جدا که در فارسی متداول نیست، نوشتند.
در آن تاریخ محصول عمده بازار مصرف، شیشه در گردش بود. گروه زمزم، میلیونها بطر شیشه و صدها هزار جعبه پلاستیکی با هزینه های هنگفت برای بیش از ده کارخانه خود در سراسر کشور تولید کرد. از سربرگ یادداشتهای شرکت، تا تبلیغات روی ماشیها و جعبه و شیشه، مزین به لوگوی جدید زمزم شد.  با تبلیغات وسیع، بیش از چهل درصد بازار نوشابه را در اختیار گرفت. زمزم پیشگام صادرات نوشابه بعد از فروپاشی شوروی و صدور آن به بازارهای جدید آسیای میانه بود. بعد از اولین محموله های صادراتی، مردمان آسیای میانه که فقط با الفبای سیریلیک و اندکی لاتین آشنائی داشتند، مواجه با نوشابه ای از همسایه ایرانی خود شدند، که قادر بودند از روی لوگو نام لاتین آن را بخوانند : پی پی!!

پی پی نه تنها در فارسی، بلکه در بسیاری از زبانهای آن منطقه و حتی جهان، معنی جالبی ندارد. برای نام یک محصول آشامیدنی، فاجعه نیز محسوب می شود. مدیران زمزم متوجه اشتباه کلان خود در این طرح زیبای فارسی شدند. بسیاری از مدیران آن دوره زمزم را می شناسم، از بهترین های بنیاد مستضعفان بودند. معاونت تولید زمزم، شاگرد اول رشته الکترونیک دانشگاه پلی تکنیک و همینطور سایر حوزه های مدیریتی از دانش کیفی بالائی برخوردار بود. من شخصا در صنایع دولتی و شبهه دولتی نوشابه، دیگر شاهد چنین دوران مدیریتی یک دست و باسواد نبودم. شایان ذکر است که زمزم پیشینه سازمانی و مدیریتی کم نظیری در قبل از انقلاب داشت، که جداگانه برداشتم از آن دوره باشکوه و استثنائی را خواهم نوشت. همین مدیران، طراحی آرم زمزم را به گرافیست ها و طراحان حرفه ای سپرده بودند، اما نتیجه فاجعه از آب درآمد. دلیل آن خوانش طبیعی فارسی و از راست به چپ لوگوی طرح شده بود. اگر در کنار این همه مدیر و طراح باسواد و انگلیسی دان، یک نفر هم از روستاهای صربستان با شش کلاس سواد، قرار می گرفت، یقیناً با اولین نگاه متوجه خوانش لاتین آن می شد و امروز شاهد چنین خبطی نبودیم. 
 زمزم لوگو را تغییر داد. با چسباندن میم و ز وسطی، خوانش لاتین آن، از پی پی به پی پی آی تغییر کرد. 

می گویند «آن چه در آینه جوان بیند، پیر در خشت خام آن بیند». لوگوی زمزم به وضوح نشان داد که اگر پدیده ها فقط و فقط از یک زاویه انحصاری دیده شوند، پیران باسواد عیب آن را حتی در آینه هم نخواهند دید.

۱۳۹۱ مهر ۷, جمعه

عروسی کاران


همه ما در خیابانهای تهران و سایر شهرها شاهد این صحنه نسبتا خطرناک بوده ایم که شخصی نیم تنه بالائی بدن خود را کاملا از شیشه ماشین بیرون آورده و دوربین سنگینی در دست، تا کمر خم شده و مشغول فیلمبرداری است. سعی دارد دوربین را با مهارت از نزدیکی های کف خیابان به آرامی بالا ببرد و از ماشینی در حال حرکت فیلم بگیرد. او فیلمبردار  صحنه هائی از یک فیلم هالیوودی که ماجرای آن در تهران می گذرد، نیست. از عروسی زوجی جوان فیلم می گیرد.
اوایل دهه هفتاد مجله تصویر متعلق به آقای سیف الله صمدیان عکاس بنام ایرانی، عکسهائی خانوادگی را منتشر کرد که بسیار دیدنی بود. مانند عکسهائی بود که همه ما در آلبوم خانوادگی از پدران و مادران و دوران کودکی خود داریم. این عکسها و نحوه ایستادن  آدمها در مقابل دوربین، امروزه کاملا خاطره انگیز است. معمولا با معیارهای متداول همان زمان در آتلیه ها و یا با دوربین خانوادگی تهیه می شد.
به آقای سیف الله صمدیان دسترسی نداشتم ولی به هر ترتیب شده خودم را به آقای عبدالله صمدیان که شاعر و دبیر ویرایش ادبی مجله بود، رساندم. بدون مقدمه گفتم : «من از این عکسها خیلی خوشم آمد، اما تردید ندارم، هنرمندانی که مقارن با تاریخ همین عکسهای قدیمی هنرآفرینی می کردند، نوع ایستادن مردم و نحوه عکس گرفتن عکاسان آتلیه ها را مطلقا تحویل نمی گرفته اند و شاید همین عکسها سوژه ای برای دست انداختن آنها نیز بوده است. ولی امروز مجله هنری شما در بهترین صفحات خود آنها را چاپ می کند، این چه تناقضی است؟»
صحبت ما خیلی گرم گرفت و من موضوعات روز را مطرح کردم. به ایشان گفتم اکنون وسایل فیلمبرداری پیشرفت زیادی کرده است. فیلمبردارها مانند همان عکاسان قدیمی، بهترین خاطره های ما را در عروسی ها به تصویر می کشند، اما مجلات هنری مثل مجله شما، هیچ توجهی به کار آنان ندارد و البته آنها نیز از خدا خواسته، فضا را خالی از نقد دیده و نه تنها فیلمبردار، بلکه کارگردان هم شده اند. شخصا شاهد بوده ام که فیلمبردار بیش از چهار بار عروس و داماد بی نوا را مجبور کرد تا مجددا از سر میز شام بیرون بروند و دوباره برگردند. تا مو به مو دستورات کارگردان محترم! اجرا نشد، عروس و داماد و ضرورتاً بقیه میهمانان، اجازه شام خوردن نیافتند.
با اشخاصی دیگری نیز که دست در کارهای هنری دارند، این موضوع را مطرح کرده ام و نهایتا دیده ام که آنها را با عبارت «ولش کن، عروسی کارند!» تحقیر می کنند. این در حالی است که همین عروسی کاران مهمترین تصاویر زندگی ما را ثبت می کنند. اگر آنان نقد نشوند پا را از این هم فراتر خواهند گذاشت که گذاشته اند. سالهاست تدوین های عجیب و غریبی  هم از فیلم های خود ارائه می کنند. عملا در بسیاری از موارد اصل صدا و تصویر عروسی از بین می رود. ضمن اینکه برای کارهای غیر ضروری، هزینه های گزافی هم مطالبه می کنند.
البته باید گفت تمام تقصیر از فیلمبرداران نیست. به نظر می رسد مردم و علی الخصوص عروس و داماد میل پایان ناپذیری به بازی کردن هم دارند. بعضی از این صحنه ها که علی الاصول باید اسباب ناراحتی باشد، موجب تشویق صاحب مجلس هم هست که بعله! طرف خوب کارش رو بلده!! تا خوبه خوب نگیره! ول کن عروس و داماد نیست!

نقش خواننده و نوازنده ای که برای مراسم عروسی دعوت می شود از این هم تعیین کننده تر شده است. در بعضی از عروسیهای طبقات ثروتمند تهران که امکان اجاره باغ بزرگ را دارند، معمولا محل نشستن و رقص و موسیقی و شام تفکیک شده است. اما در بسیاری از عروسی های دیگر، علی الخصوص در شهرستانها که سنتهای دیرینه ای داشتند، موضوع بسیار بغرنج و بی حساب کتاب شده است. 
 در عروسی های سنتی ارومیه که معمولا سه روز طول می کشید همه چیز بر اساس فرهنگ دیرینه این مردم طراحی شده بود. بلافاصله از طرف بزرگان مجلس شخصی که سخنور و تیزبین آگاه و خوشنام و محترم بود، به عنوان بَی (بیگ) انتخاب می شد. او نیز شخصی را به نام امیربی (امربر بیگ) که معمولا جوانی قبراق و سرحال بود، انتخاب می کرد تا توان اجرای مو به موی فرمایشات او را داشته باشد. تمام مجلس در اختیار تجریات بَی و شیرینکاریهای امیربَی بود. بَی حاکم مطلق بود و به هر کسی اشاره می کرد باید حاضر می شد و آنچه در چنته داشت به مجلس عرضه می کرد. کله قندی پای میز صدارت او بود که تاج و تختش را مشخص می کرد. جالب اینجاست که مردم در حضور بَی اجازه نداشتند با او مستقیم صحبت کنند. خود بَی نیز مردم را مخاطب قرار نمی داد و از طریق امیربَی با میهمان سخن می گفت. یک نمایش فوق العاده، که بسته به تجربه این دو، لحظاتی سرشار از شادی می آفرید.
اکنون عروسی کارانی به نام خواننده و فیلمبردار  همه این وظایف را یک تنه بر عهده دارند. بسیاری از آنها هنر را با پرروئی اشتباه گرفته اند. شیرینکاری و طنز را با لودگی جایگزین کرده اند. آمپلی فایرهای گردن کلفت که گوش آدم را کر می کند و صدای گوشخراش خواننده که از فرط آزار دهنده بودن، حوصله آدم را سر می برد، مراسم و شادیهای عروسی را به کنسرتی بی محتوا تبدیل کرده است. و از همه بدتر! نقش ملتی آواره از سنت و بی خبر از سبک های جدید است که تصور می کند چون این خواننده در فلان تلویزیون برنامه داشته، لابد بهترین است و باید با هزینه های گزاف دعوت شود.
در عروسی روستاهای گیلان و تالش عملا همه کاره خواننده است. سنتهای زیبا و آداب و رسوم متعارف، روز به روز از بین می رود. خواننده و نوازنده توان ارائه برنامه ای ندارد که ارزش ماندگاری داشته باشد. بعضی از آنها حتی بلد نیستند آهنگی گیلکی و یا تالشی را درست و حسابی بنوازند و بخوانند. همه چیز در انحصار موسیقی  شش و هشت و تقریبا از پیش ضبط شده لس آنجلسی و آمپلی فایرهای فالش خارج از تنظیم است.
 البته موضوع در همه جای ایران به این شدت غم انگیز نیست. در کردستان سرزمین رقص و موسیقی، حتی میتوان گفت از امکانات جدید بهره بهتر هم گرفته شده است. عروسی های کردستان بر عکس بقیه ایران، کاملا مبتنی بر حرکات جمعی است. عروسی های آذربایجان و علی الخصوص ارومیه هم رقص جمعی دارد که به آن یاللی یا جلمان می گوئیم. پایه اصلی عروسی های کردستان علاوه بر سایر سنتهای زیبا، رقصی جمعی است که به آن هلپرکه و یا چوپی می گویند. چون این رقص کاملا جمعی است عملا باعث شده است که خواننده و نوازنده نسل جدید، مطابق سنت رشد کند و به شکل منطقی با آداب جمعی آن مردم هماهنگ باشد. و حتی تصور می کنم عروسی های آنها زیباتر هم شده است. در سنندج ممکن است دهل و سرنا نواز سنتی مانند گذشته وجود نداشته باشد، ولی مردم به نوازنده کی بورد و البته به طنز، لوطی برقی می گویند که نقش خود را به خوبی ایفا می کند. کار او نوازندگی و کار خواننده هم خواندن است، عروسی را کارگردانی نمی کنند. میهمان حتی ممکن است آنها را ضمن عروسی مشاهده هم نکند، چیزی که در گیلان و آذربایجان امری محال است.

متاسفانه عمده بازار فیلمبرداران و خوانندگان عروسی ها، رسما غیر مجاز است و زیرزمینی محسوب می شود. همین موضوع، نقد نشدن آنها را تشدید می کند. اگر در یک فضای سالم و در رسانه های معتبر نقد شوند، در اینصورت آنان نیز به جای کارهای خطرناک در خیابانهای شلوغ شهر و ارائه موسیقی و برنامه های سطحی، رشد یافته و کارشان هم بهتر خواهد شد.