راهنما، جستجو، فهرست مقالات
و مطالب مورد توجه خوانندگان

۱۳۹۱ آبان ۱۹, جمعه

زبان فارسی و نقش روحانیت

حجت الاسلام غضنفرآبادی عضو فراکسیون روحانیون مجلس گفته است : «زبان فارسی حیات خود را مدیون روحانیت است». البته در اصل مطلب منظور مقابله با پهلوی هاست و حتی به نظر می رسد حجت الاسلام چندان متوجه کارکرد متفاوت خط و زبان نیست. ولی همین جمله در شبکه های اجتماعی برجسته و اسباب تعجب شد. در نگاه اول و از منظر یک دوستدار زبان و ادبیات درخشان فارسی، این سخن بیشتر به طنز می ماند تا یک سخن جدی. سوژه ای برای انبساط خاطر است تا نقد و توجه علمی. روحانیت چه ارتباطی می تواند به حیات زبان فارسی داشته باشد؟ آنها دروس اصلی خود را به عربی می خوانند، عموم آثارشان را هم به عربی می نویسند. وقتی هم به فارسی سخن می گویند و یا چیزی می نویسند، اصرار دارند تمام دانش عربی خود را به کار ببرند، آنوقت زبان فارسی چگونه می تواند حیات خود را مدیون روحانیت باشد؟ از آقای غضنفرآبادی هیچ شناختی ندارم و حتی نمی دانم غضنفر کدام آبادی است. ضرورتی هم نمی بینم که وقتم را صرف این موضوع کنم که ایشان از چه منظری چنین سخنی گفته است، چون به نظر من اصل سخن تمام و کمال درست است و نه تنها ربطی به نظام جمهوری اسلامی ندارد، بلکه نظام این نقش را تضعیف هم کرده است.

تقریبا بیشتر محقیقین صاحب نظر زادگاه زبان فارسی را خراسان بزرگ می دانند. خراسان بزرگی که بخش وسیع آن هم اکنون بیرون از حوزه جغرافیائی ایران و عمدتاً در افغانستان است. خراسانی که فارسی در آنجا رشد کرد، عموماً سنی مذهب بود. بزرگان ادب فارسی هم تقریبا به جزء چند استثناء همگی سنی مذهب و یا به تعبیر امروزی ها، سنی شناسنامه ای بوده اند. حتی در خصوص فردوسی هم که اشعار نامهربانانه او با اعراب و ترکان و خلفا، گزکی به دست حضرات داده تا هفت پشت او را شیعه ثبت کنند، موضوع چندان بدیهی نیست و مناقشه برانگیز است. البته علاوه بر روحانیان، طیفی از مذهبی های ملی گرای ایرانی هم علاقه مند هستند فردوسی را شیعه بدانند، ولی در دنیای فارسی زبان غیر شیعه، این موضوع طرفدار چندانی ندارد و مورد قبول نیست. اصولا نگرشی موفق شده بزرگانی از ادب فارسی مانند حافظ را که در آثارشان و نامشان مثل سعدی و مولانا و عمر خیام مذهب ثبت نیست، شیعه معرفی کند و دست کم بین مردم عادی موفق هم باشد. گو اینکه بعضی نحله هائی ملی گرا و افراطی، تشیع را هم مذهبی ایرانی می دانستند که در مقابل اعراب سنی علم شده است. طرفه آنکه این مذهب یکی از عربی ترین مذاهب اسلامی است. علمای بزرگ شیعه هم بر عکس دنیای سنی مذهب که مدیون خراسان بزرگ است، عموماً عرب بوده اند. با چنین پیشینه ای، میراث کهن فارسی همان ارتباطی را با روحانیت مورد نظر جناب غضنفرآبادی دارد، که با راهبان بودائی در تبت ممکن است داشته باشد. البته در قرون اخیر ابیاتی غالبا تکراری و به تقلید از سعدی و حافظ سروده اند و می سرایند. ولی اگر از موارد بسیار نادر و استثنائی بگذریم، کاربرد آن نوعی فضل فروشی ادبی برای معاصران بوده است. هم اکنون نبیره هایی آن حضرات نیز منابع اصلی را ترجیح می دهند.
میراث درخشان یک زبان، لزوماً  عامل اصلی دوام و حیات گسترده آن نیست. سه کشور در حال حاضر و به طور رسمی، فارسی زبان محسوب می شوند. افعانستان و تاجیکستان و ایران. وضع زبان فارسی در افغانستان به گونه ای است که شکافهای قومی و فشار حریف پشتون، آن را چنان زمین گیر و درگیر مسائل بدیهی کرده که اگر بعد از چندین سال بحث و جدل، بالاخره به توافق برسند که نام زبانشان دری یا فارسی است، توفیق بزرگی نصیبشان شده است. پشتونها نه خود موفق شده اند میراث نوشتاری و آموزشی هم عرض فارسی به وجود بیاورند و نه به  فارسی مجال مناسب می دهند. فارسی زبانها هم شرایط پشتونها را درک نمی کنند، طوری که کلمه پوهنتون را هم برای دانشگاه بر نمی تابند. انگار همه چیز در افغانستان فعلی بر اساس تعصب و لجاجت قومی شکل گرفته است. از چنین وضع آشفته ای چیزی که نمی توان انتظار داشت، تولید فرهنگی است.
تاجیکستان کشور فراموش شده تاریخ و جغرافیاست. شاید عقب مانده ترین جمهوری سابق اتحاد شوروی، همین تاجیکستان باشد. منبع اصلی درآمد آن کارگرانی است که در روسیه کار می کنند. خط سیریلیک هم شکاف بزرگی میان تاجیکستان و دو کشور دیگر ایجاد کرده است. اگر آن را کنار بگذارند، و برای هماهنگی با دو کشور دیگر خط عربی را انتخاب کنند، با دردسر دیرینه زبان فارسی و الفبای عربی درگیر خواهند شد. ایران هم با شرایط فعلی قادر نیست نقش کشور پیشرو را در رفع این نقیصه بزرگ ایفا کند. با این حساب، تاجیکستان علاوه بر دهها گرفتاری دیگر، حالا حالاها در برزخ خط نوشتاری هم گرفتار خواهد ماند.
ایران مهمترین و موثرین کشور فارسی زبان است. در واقع هر اهمیتی که در سطح جهانی نصیب فارسی شده، عموماً به خاطر ایران و از طریق ایران بوده است. اما ایران چگونه کشوری است؟ شرط عقل نیست که متکثر بودن کامل فرهنگی و اجتماعی ایران انکار شود. اما اینکه این تکثر با جزئیات دقیقتر چگونه باید نامگذاری و تبیین شود، محل مناقشه است. میراث مشترک فارسی کار را دشوارتر نیز می کند و شاید هرگز توافقی در این خصوص صورت نگیرد. از همه دشوارتر نامگذاری قومی به نام فارس در ایران است. با علم به تمام این دشواریها و مسامحه فراوان در نامگذاری، و همینطور احترام عمیق به سایر اقوام، ایران فعلی میراث صفویه و برآیند توافق چند صد ساله دو قوم بزرگ ترک و فارس است. نگرشهای تمامیت خواه، کُرد و لُر و گیلک و مازندرانی و بلوچ را به علت اشتراکات ساختاری زبانی، سالهاست لهجه ای معرفی کرده اند که ریشه در فارسی دارد. امروزه مشخص شده این زبانها فرزند فارسی و در طول این زبان نیستند، بلکه در عرض فارسی و بعبارتی برادر فارسی محسوب می شوند. آمار دقیق و مستندی از جمعیت تُرکهای ایران نداریم، اما اگر از تعاریف و تمایلات تمامیت خواهانه و دیگرستیزانه صرفنظر کنیم، به ظن قوی تُرکها بزرگترین گروه قومی در سراسر ایران خواهند بود.
در صد سال گذشته که ایران امروزی شکل گرفت و آموزش عمومی گسترش یافت، تمام پتانسیل کشور و ثروت قابل توجه نفتی حول محور زبان فارسی بوده است. امروز ایرانی داریم با میلیونها شهروند باسواد و تحصیل کرده که به طور انحصاری به فارسی می نویسند و می خوانند. سطح فرهنگ و آموزش مردم سوئد از آلمانیها بالاتر نباشد، پائینتر نیست. کشورهای اسکاندیناوی، آموزش دیده ترین مناطق جهان هستند، تا کنون جوایز فراوان و بزرگ ادبی را برده اند، اما زبان آنها هرگز اهمیت آلمانی و ایتالیائی و اسپانیولی را ندارد. اهمیت یک زبان فقط در تولیدات کیفی آن نیست. به میراث باشکوه آن هم ارتباط قطعی ندارد که در اینصورت یونانی و عبری باید وضع بهتری از آلمانی می داشتند. جمعیت دهها میلیونی و باسواد، بزرگترین سرمایه یک زبان در جهان معاصر است. ثروت و اهمیت فارسی معاصر هم فقط به آثار شاملو و ساعدی و نیما نیست، به چند ده میلیون آدم کاملا معمولی است که انحصاراً به این زبان می نویسند و می خوانند.
ایران کشوری چند زبانی است، این میان ترکی به کلی زبانی دیگر و متفاوت از فارسی است. این دو زبان نه پدر مشترک دارند و نه مادر مشترک. پس چطور است که در صد سال گذشته این جمعیت میلیونی اینگونه دچار خودزنی زبانی شده است؟ چند صد کیلومتر دورتر ترکی نوبل ادبیات گرفته، یک زبان بسیار پر اهمیت در شرق اروپاست، ترکان ایران با هر متر و معیاری ترک تر از ترکیه هستند، اما زبان و لهجه آنها دستمایه طنز و خودشیرینی دیگران است. یعنی تُرکان ایران به اندازه پشتونها به زبانشان اهمیت نداده اند؟ چطور ممکن است ملتی با آن سوابق تاریخی، اینگونه دچار خمودگی زبانی بشود؟
اگر به شهر رشت بروید و از چند نفر گیلک باسواد و درس خوانده و حتی غیر مذهبی در خصوص زبانشان بپرسید، به احتمال قریب به یقین همه آنها گیلکی را لهجه ای از فارسی معرفی خواهند کرد. اگر به سنندج بروید و با همان شرایط در خصوص ارتباط کردی و فارسی سوال کنید، عموماً با جوابی مواجه خواهید شد که کردی را زبان می داند و مصرانه بر اهمیت آن پافشاری می کند. اگر به مازندران بروید اصلا از سوال کردن پشیمان خواهید شد. اگر در کرمانشاه چنین تحقیق میدانی بکنید حتی در کُرد بودن آنها هم ممکن است تردید کنید. لازم نیست دکترای زبان شناسی داشته باشیم تا تفاوتها را درست درک کنیم. با همان گوش دادن معمولی متوجه خواهیم شد، فهم گیلکی درست و حسابی حتی از کردی سورانی هم برای یک فارسی زبان دشوارتر است. چطور است اولی تقریبا هیچ اهمیتی به زبانش نمی دهد، ولی دومی اصرار دارد که از حقوق زبانی برابر برخوردار باشد؟ حتی با نظر داشت اشتراکات فرهنگی و دینی مردم این منطقه، دو فرهنگ گیلان و کرمان فرسنگها از هم فاصله دارند.
جامعه شناسی بسیار خاص مذهب شیعه، ترک و عرب و عجم نمی شناسد. استعداد ویژه ای دارد که سایر مولفه های فرهنگی را از دور خارج کند. شیعیان تقریباً در تمام جهان ابتدا خود را شیعه می دانند. حتی اگر در اکثریت مطلق هم باشند، باز فرهنگ اقلیت دارند. این موضوع هیچ ارتباطی به سطح توسعه یافتگی جوامع ندارد. برای مثال کردهای سنی عراق و ترکیه، با عربها و ترکهای سنی، مناقشه پایان ناپذیری دارند و حتی در عراق به عربهای شیعه بیشتر نزدیک شده اند. اما در ایران منطور از کُرد، کُرد سنی است. می دانیم که قریب به نصف کردهای ایران مذهبی غیر از مذاهب اهل سنت دارند. شرایط مشابه منطقه ای نشان می دهد که با همین شرایط فعلی، اگر تهران و رشت هر دو مسلمان، اما مثلا حنفی مذهب بودند، امروز گیلان از کردستان ترکیه هم هویت طلب تر بود. متاسفانه جامعه روشنفکری عرفی و غیر مذهبی کشور نه در گذشته و نه در حال، به این پتانسیل توجه کافی نمی کند. اما سیاستمداران حاکم فارغ از گرایش شخصی، همواره متوجه اهمیت این مسئله بوده اند. امیر اسدالله علم نه تنها مذهبی نبود، بلکه میانه ای هم با روحانیان نداشت. در خاطراتش از روز پانزده خرداد چهل و دو که نخست وزیر بود و عکس العمل سریع و خشن علیه آخوندها نشان داد، با افتخار یاد می کند. اما وقتی صحبت از آموزش ولیعهد آینده کشور است، به شاه یادآور می شود که ولیعهد باید در دو زمینه آگاهی درخور توجهی داشته باشد : زبان فارسی و مذهب شیعه. این قدرت استثنائی و بی نطیر در دنیای اسلام چگونه نصیب مذهب شیعه شده است؟ جواب اصلی در کیفیت سازمان روحانیت این مذهب است که در دنیای اسلام بی نظیر، و در ادیان ابراهیمی فقط یک نظیر دارد.
شیعه تنها مذهب اسلامی است که مَمَرّ درآمد سازمان روحانیت آن نه از دولت و نه حتی مستقیماً از پیروان این مذهب است. درآمد و پشتوانه این سازمان دینی از محل ایمان مومنانی است که به این مذهب باور دارند. سهم امام نشانه سخاوت شیعیان نیست، بخشی از ایمان آنهاست که با پرداخت خمس درآمدشان، کل اموال خود را پاک می کنند. مومن شیعه حتی اجازه ندارد بدون اذن مرجع تقلید، با خمس و یا سهم امامش مسجد بسازد و یا به فقرا کمک کند. خمس حتماً و قطعاً باید به مرجع تقلید و یا نماینده او پرداخت شود. اگر خمس دهنده پول نقد هم نداشته باشد، روش دست گردان برای او ابداع شده که از مال خود او مدام به او قرض می دهند تا خمس مستهلک شده و مال مومن پاک شود و فقط بدهکار باقی بماند. در هیچ مذهب اسلامی چنین پیوند مستحکم و مستقل مالی میان سازمان روحانیت و مردم وجود ندارد. باید توجه داشت که در راس سازمان روحانیت شیعه مانند دستگاه روحانی کاتولیک یک رهبر مادام العمر قرار ندارد. این سازمان در درون خود متکثر است و مراجع بزرگ طبق پروتکل مشخصی با همدیگر ارتباط دارند ولی هیچکدام در راس دیگری نیست. طرفدارن پروپاقرص این شیوه سنتی حتی منتقد آن نوع سازو کاری هستند که با تزریق کمکهای خود، آینده این ارتباط تاریخی را با خطر مواجه می کند. وقتی ایمان فقط برای آخرت مومنان نیست، سیستم نیازی به دخالت همه فن حریفان خارجی ندارد. 
قبل از تشکیل دولت ملتهای مدرن در منطقه، میراث مشترک فارسی نویسی وجود داشت. نقش سنتی و ایمانی روحانیت در وحدت قومی بی نظیر ترک و فارس کاملا موثر افتاد. نتیجه این شد که میلیونها تُرک ایرانی در دنیای جدید به گسترش زبان فارسی یاری رساندند، اما جمعیت به مراتب کمتر کُرد عراقی، با زبان باسابقه تر و دینی تر عربی هرگز کنار نیامدند. در میان غیر فارسی زبانهای ایران تُرکان ناخواسته بزرگترین بازنده کارکرد زبانی نهادی هستند که خود در سراسر ایران آن را گسترش دادند. تاریخ خوش شانسی ها و بدشانسی های زیادی برای ملتها ثبت کرده است.
نسل جدید آذربایجان به ارزشهای جهان معاصر گرایش دارد و برای تفاوت های فردی و گروهی و انتخاب های شخصی افراد اهمیت قائل است. ضد مذهب نیست و حتی نویسندگان و شاعران و فعالانی دارد که در حوزه های علمیه دروس مذهبی خوانده اند. این نوع شکل یابی های مدرن در زندگی روزمره مردم، مقدمه پایان  این اتحاد یک طرفه زبانی خواهد بود. 

۱۳۹۱ آبان ۱۰, چهارشنبه

واگنهائی که خالی می رفت



سال 1368 برای اولین بار در ایران سیستم فروش بلیط قطارها مکانیزه شد. مدیر و طراح و مجری این طرح مهندس همایون حریری یکی از بهترین و باسوادترین مهندسان کشور بود. در عرصه نرم افزار و سیستمهای کاربردی ایشان فردی شناخته شده و از سهامداران و بنیانگذاران اصلی شرکت همکاران سیستم هستند. با امکانات آن زمان و سیستم عامل داس و فایل سرور ناول نت ویر و بدون بانکهای اطلاعاتی امروزی، اجرای کاری با ماهیت آنلاین و مبتنی بر شبکه، واقعا کارستان بود.
این سیستم اواخر پائیز 68 افتتاح شد. سعی شده بود مشکلات اجرائی در ایام کم سفر برطرف شود. راه آهن چند نفر دستیار برای پروژه استخدام کرد که کارهای پشتیبانی سیستم و آموزش به بلیط فروشها و اپراتورها را انجام دهند، یکی از این دستیاران من بودم. من و دوستی دیگر خیلی خوب در این کار پیشرفت کردیم و عملا به دستیاران اصلی مهندس حریری تبدیل شدیم. همکاری ما گسترده تر شد و بعداً در شرکت همکاران سیستم ادامه یافت.
اشکالات اولیه سیستم به مرور بر طرف می شد. ما هم با جزئیات بیشتر آشنا می شدیم. آقای حریری از پیشرفت من و دوستم خوشحال بود. بعد از چند ماه به ندرت به ایشان مراجعه می کردیم و عموماً از عهده راهبری و رفع اشکالات بر می آمدیم. چند ماه بعد و در اوج شلوغی، متوجه اشکالی در سیستم شدم. توان من و دوستم مشکل گشا نبود. مهندس حریری را در جریان گذاشتم و ایشان در سالن فروش بلیط و پای فایل سرور و میان صدها مسافر، ناچار از تریس برنامه شد. اشکال در تشکیل قطار بود.
قطار در مسیر بین ایستگاههای تشکیلاتی مثل تهران و تبریز تشکیل می شود. ایستگاههای بین راهی  فقط توقف دارند و مبداء و مقصد محسوب نمی شوند. این میان دو استثناء وجود داشت : مراغه و اندیمشک. در آن تاریخ این دو ایستگاه هم تشکیلاتی بودند و هم ایستگاه بین راهی برای قطارهای تهران تبریر و تهران اهواز محسوب می شدند. ضمن ردیابی اشکال، متوجه اشکال مهمتر دیگری شدیم. واگن قطار درجه یک، برای ایستگاههای تشکیلاتی بین راه، در مسیر دو ایستگاه تشکیلاتی دیگر، اساساً تشکیل نمی شد. یعنی در دو مسیر تبریز و اهواز، برای واگنهای مراغه و اندیمشک سیستم بلیتی نمی فروخت. اما در عمل و عالم واقع، چنین واگنهائی وجود داشت و به قطار متصل بود. بلافاصله این سوال پیش آمد، چرا در چند ماه گذشته کسی چیزی نگفته؟ یعنی در تمام این مدت با این همه مسافر آواره، این دو واگن خالی می رفته؟ مگر چنین چیزی امکان دارد؟
اشکال را برطرف کردیم. جالب اینجاست بعد از آن نیز کسی چیزی نگفت. یعنی فروختن و یا نفروختن یک سالن درجه یک با هشت کوپه چهار نفری و 32 مسافر، هیچ انعکاسی در این سازمان عریض و طویل نداشت؟ اگر ما به طور تصادفی و در حال بررسی مشکلی دیگر، متوجه اشکال کارمان نمی شدیم، این دو واگن همچنان خالی می رفت؟ کسانی که با قطار مسافرت کرده اند، می دانند که قطار  ماموران رستوران و پلیس و کلی خدمه دارد. از همه مهمتر، رئیس قطاری دارد که اختیارات اصلی در دست اوست. باور کردنی نیست که آنها یک سالن خالی را طی چند ماه ندیده باشند. اطلاع دقیقی ندارم که این دو واگن در عالم واقع چه سرنوشتی پیدا می کردند. اما به راحتی می توان حدس زد که فقط در نرم افزار ما خالی می رفتند.

۱۳۹۱ آبان ۵, جمعه

کشاورزی حرفه ای، قربانی خاموش اقتصاد نفتی


در حال حاضر یک هکتار شالیزار در تالش گیلان که از جمله کیفی ترین زمینهای تولید برنج ایران است، از شصت تا صد میلیون تومان معامله می شود. بسته به موقعیت زمین و دسترسی به آب سطحی و میزان شبنم و راه مناسب، قیمت متغیر است. بدیهی است، زمینهای نزدیک محلات و یا جاده های بین شهری که استعداد تجاری دارند، با مکانیزم کاملا متفاوتی قیمت گذاری می شود.
در بهترین و حاصلخیزترین شرایط از یک هکتار زمین سه تن برنج مرغوب هاشمی قابل استحصال است. اگر به قمیت مناسب فروخته شود، حداکثر ده میلیون تومان ارزش خواهد داشت. و اگر هزینه های مشهود را از آن کم کنیم، پنج میلیون تومان سودی خواهد بود که کشاورز می تواند روی آن حساب کند. آن سرمایه و این درآمد، هیچ تناسبی با هم ندارد.
در گیلان به ندرت خانواده ای را میتوان یافت که یک هکتار زمین داشته باشد. زمینها مدام در حال تقسیم بین وراث و کوچک شدن هستند. با این اوصاف، ارقام مذکور بیانگر بهترین شرایط است. در این مناطق درآمد سالانه خانوارهای گیلانی از شالیزار، به طور متوسط از دو میلیون تومان و تامین برنج مصرفی سالیانه خانواده بالاتر نمی رود.
شهرنشینان از قیمت بالای برنج شکوه دارند، الویت دولتها  نیز همواره ساکت ماندن شهرهای بزرگ بوده است. واردات بی رویه از محل ثروت نفتی، شهری را ساکت می کند اما غم انگیزترین فاجعه را برای کشاورزی در یکی از حاصل خیزترین مناطق ایران به بار آورده است : «در گیلان به ندرت می توان حتی یک کشاورز حرفه ای پیدا کرد!.» اگر هم کسی یافت شود که انحصارا درآمد او از کاشت و برداشت برنج باشد، بدون تردید زندگی بسیار فقیرانه ای دارد. نهادهای ناظر برای حفظ چنین زمینهای مرغوبی، قانون "تسطیح اراضی" را اجرا کرده اند که تبدیل کاربری را بسیار دشوار می کند. ممکن است برای ما که عاشق برنج مرغوب شمال و شالیزارهای زیبای آن هستیم، طرح خوبی باشد ولی زمینداران عملا هزینه ای را پرداخت می کنند که در نهایت هیچ منفعتی برای آنها ندارد. گرچه اهل فن راه دور زدن آن را بخوبی می دانند.
 آب و هوای غرب گیلان، مثل مازندران برای مرکبات مناسب نیست. تنها گزینه ممکن که زیاد هم متداول شده، کیوی است. در آمد کیوی پس از به بار نشستن، حدوداً ده برابر شالیزار است. کدام کشاورز عاقلی که توان سه سال سرمایه گذاری را داشته باشد از آن صرفنظر خواهد کرد؟ نمی دانم کیوی غرب گیلان در مقایسه با سایر نقاط جهان، دارای چه کیفیتی است، اما همه می دانند که برنج این مناطق کم نظیر و شهرت جهانی دارد.
شهر ارومیه معروف به شهر انگور بود. همین پروسه در قبل از انقلاب شروع  و بعد از انقلاب قریب به اتفاق باغات انگور را نابود و با باغ سیب جایگزین کرد. کیفیت انگور ارومیه زبانزد خاص و عام است. اما به جزء مناطق خاص و کوهستانی آن، سیب ارومیه معمولاٌ درجه دو محسوب می شود. انگور محصولی است که بیشترین کاربری آن در ساخت مشروبات الکلی است. قبل از انقلاب کشاورزانی که محصول خود را به چنین کارخانجاتی می فروختند، درآمد نسبتاً مناسبی کسب می کردند، ولی حال و روز خوشی در انظار روستائیان نداشتند. وضعیت بعد از انقلاب، همان قدرت مانور مختصر اما غیر شرعی را هم از کشاورزان گرفت و نتیجه نابودی باغات انگور شد. تصور کنید روزی در رودبار و منجیل کشت مثلا انار، مقرون به صرفه تر از زیتون باشد. در کجای ایران زیتون رودبار به بار خواهد نشست؟
کشاورزی و کشاورز در ایران قربانی خاموش اقتصاد نفتی است که ساکت نگه داشتن مصرف کننده شهری، بالاترین اولویت آن است. کشاورزان هیچ نهاد صنفی، حتی در سطح حداقل های کارگران را هم ندارند. از حقوق خود کاملا بی اطلاعند. من سالهاست در مناطقی به آنها رفت و آمد دارم شاهد این معضل بزرگ هستم که کشاور قیمت تمام شده و سود و زیان خود را با چیزی شبیه به این فرمول، ساده سازی کرده است : «ده هزار تومان دادم بذر خریدم، صد هزار تومان هم محصول را فروختم، پس نود هزار تومان سود کردم!!» بیمه، استهلاک، بازنشستگی، حوادث غیر مترقبه، بیکاری، از کارافتادگی، هیچکدام در محاسبات کشاورز راه ندارد و کاملا نامشهود است. سود حاصل از این ندانستنهای وحشتناک، تماما نصیب مصرف کننده شهری است که کاملا بی خبر از این معضلات است. ثروت ایران فقط از نفت نیست، از مفت و مجانی کار کردن خصوصی ترین بخش اقتصاد ایران، یعنی کشاورزی هم هست.
در دومین اقتصاد بزرگ اروپا که هم میراژ و ایرباس تولید و هم بیشترین و بهترین شراب دنیا را صادر می کند، کشاورزان همچنان از مالیات دهندگان شهری سوبسید دریافت می کنند. در اینجا نه تنها کسی از افزایش قیمت محصولات کشاورزی خوشحال نمی شود، بلکه دولت را به واردات بیشتر هم تشویق می کنند تا بلکه سریعتر زمینهای مرغوب کشور نابود شود.

۱۳۹۱ آبان ۴, پنجشنبه

دموکراسی، عارضه عوام فریبی هم دارد

انتخابات سال 2000 امريكا میان ال گور دموكرات و جرج دبلیو بوش جمهوری‌خواه بود. ال گور نماينده بخش باسواد و لیبرال جامعه امریکا بود. در زمان معاون اولی بيل كلينتون بيشترين تمركز خود را روی تكنولو‌ژی پيشرفته و اينترنت گذاشته بود. بعدها فيلم موفقی در خصوص گرمايش زمين ساخت و بطور مشترک با موسسه IPCC جایزه صلح نوبل را برد. اما جرج بوش احتمالا از فلسفه مک دونالد هم چیزی نمی‌دانست، ولی در عوض ختم روزگار بود. در انتخابات مقدماتی جمهوری‌خواهان، وقتی از او پرسیدند از میان فلاسفه سیاسی و سایر گرایشهای فلسفی به کدام دسته تعلق خاطر بیشتری دارد، با اعتماد به نفس بسیار بالائی جواب داد : عیسی مسیح!
هشت سال رياست جمهوری جرج بوش نشان داد كه او حتی از فلسفه مسيحيت هم چندان سر در نمی آود. اما آن جواب عوام فريبانه به مراتب از جوابهای درست و حسابی و متمدنانه ال گور تاثير گذارتر بود. جرج بوش چشمداشتی به آراء باسوادان جامعه نداشت. او قشری را هدف قرار داده بود كه همين جواب بیراه را طلب می كرد. موفق شد علاوه بر آراء سنتی جمهوری خواهان، بخش قابل توجهی از مسيحيان بنياد گرای امريكا را به خود جذب كند. به صورت ناپلئونی و با اتکاء بر آرای الکترال بیشتر، رئیس جمهور شد و تمام اندوخته های دوران موفق بیل کلینتون را بر باد داد.
سال 1384 كه پديده محمود احمدی نژاد به ايران و جهان معرفی شد، براي بخش باسواد و شهرنشين و مدرن جامعه ايران، او در محترمانه ترين حالت فقط يك جوك بود كه حرفهای بامزه ای می زد. سال 88 نيز تقریباً وضع به همين منوال بود. گذشته او  برای عموم جامعه ناشناخته بود. با تکیه بر همین ناشناختگی چنان به شكاف فقير و غنی دامن زد كه انگار مسئولیت اصلی تمام اين بدبختیها متوجه رقیب اوست. رقیبی که بیست سالی دور از قدرت بود. جوانان او را نمی شناختند و باید منتقدین خود را قانع می کرد ارتباطی با اصحاب کهف ندارد، گرچه به نقاشی و معماری مشغول بوده ولی فضای سیاسی کشور را رصد می کرده است. در کنار این معضل، حاميان احمدی نژاد كه اكنون به زبان بازبانی ابراز ندامت می كنند و مثل كفتر از کرده خود پشيمان هستند، دست او را باز گذاشتند كه سهام عدالت هشتاد هزارتومنی هم پرداخت كند. نتيجه دقيق انتخابات را نمی دانيم ولی شكی نيست كه آراء او بسی فراتر از ناطق نوری در دوم خرداد هفتاد و شش بود. ناطقی كه نه تنها نظام تمام قد پشت او ايستاد، بلكه علمای قم اصلح اصلح گویان به نوبت در تلويزيون ظاهر می شدند و تكليف شرعی مردم را يادآوری می كردند.
به هر حال دموكراسی همين است. هم عوام دارد و هم خواص. طی دويست سال گذشته متفكرين بزرگ تمام تلاش خود را كرده اند كه عوام فريبی را در اين روش به حداقل برسانند، ولی به نظر می رسد هرگز از بين نخواهد رفت. امریکائیها درسهای فراوانی از جرج بوش گرفتند. ميت رامنی تقریبا نسخه مورمون جرج بوش است. باراك اوباما رئیس جمهور كاردان و باسوادی است که موفق شده طی چهار سال جهانی را با سیاستهای خود هماهنگ کند. اما سیاستهای ویرانگر جرج بوش را به همین راحتی نمی توان جبران کرد، دولت او و عملکرد او و معضل بی کاری همچنان استعداد عوام فریبی دارد. طوری که میت رامنی در جلسه خودی ها از فقرای جامعه رسماً فاصله می گیرد، ولی در علن قول ایجاد میلیونها شغل به آنها می دهد.

مناظره آخر اين دو را بی بی سی فارسی به تفصیل پخش کرد. این مناظره نشان داد كه حزب دموكرات چه درسهائی از انتخابات گذشته گرفته است. باراك اوباما در كمال خونسردی، فرصت كوچكترین عوام فريبی را به ميت رامنی نداد. او را كاملا جدی گرفت و با تفرعن به بی سوادی و بی اطلاعیش تلخند نزد. تناقضهای سخنانش را بگونه ای يادآوری كرد که همه قادر به درک آن باشند. اجازه نداد دولت او را غیرمسئولانه مورد حمله قرار دهد. او را مجبور كرد از گفته هایش دفاع كند. ميت رامنی گرچه کاملا ملاحظه می کرد و بی گدار به آب نمی زد تا چپ و راست دچار اشتباه شود و مانند گذشته به پريشان گوئی بیفتد، ولی باز اشتباه فاحشی کرد. چالش اصلی امریکا در خاورمیانه، ایران و سوریه و قضیه فلسطین است. اما میت رامنی تصور می کرد تنها راه دسترسی ایران به آبهای آزاد، سوریه است! ایران و تنگه هرمز سالهاست که در صدر اخبار جهان است. جناب رئیس جمهور آینده، نقشه خاورمیانه را هم ندیده بود.
اما در ایران از هشت سال گذشته چه تجربه هائی اندوخته شده است؟ به نظر من در همچنان بر همان پاشنه می چرخد. لازم نیست خیلی دنبال دلیل بگردیم، صحبت از عنصر فرصت سوزی مثل محمد خاتمی، گواه همه چیز است. ديروز متوجه شكاف فقير و غنی نشدیم كه با استادی تمام شکاف  سازان و فقیر پروران به آن دامن مي زدند، امروز هم متوجه شکافهای دیگر نخواهیم شد. ایران شكافهای عميق و بزرگ ديگری دارد که شكاف فقير و غنی در مقابل آن به مراتب كوچكتر است.

۱۳۹۱ مهر ۱۵, شنبه

لوگوی زمزم، طراحی باسوادان و نگاه کم سوادان


پس از پایان جنگ ایران و عراق، صنعت نوشابه به سرعت رونق گرفت. در زمان جنگ، سهمیه بندی شکر و سایر کالاهای اساسی، نوشابه را به محصولی کمیاب تبدیل کرده بود. "نوشابه بدون ساندویچ فروخته نمی شود" یادگار این دوران است. بلافاصله بعد از شروع رونق مجدد این صنعت، شرکتهای تولید کننده دست به تبلیغ و ابتکارات گسترده زدند. پیشرو این تحولات گروه شرکتهای زمزم و ساسان تهران بود. بعداً تولید نوشابه خارجی در مشهد، عرصه را رقابتی تر کرد. گروه کوکا کولا و پپسی، بیشتر درگیر حواشی امریکائی بودن محصولات خود بودند، آرم و طرح شیشه مناسب با استاندارد جهانی، پیشاپیش برای آنها مهیا بود. اما شرکتهای ایرانی باید دست به ابتکار می زدند.
شرکت ساسان نام محصول اصلی خود را پارسی کولا گذاشت و بلافاصله آگهی تلویزیونی نیز تهیه و با ترجیع بند "پارسی کولا، دلچسب و گوارا" به طور گسترده ای از تلویزیون پخش کرد. اما گروه زمزم دست به ابتکارات و تبلیغات و طراحی های درخور توجهی زد. در اولین سری آگهی های تلویزیونی، از مدرسه موشها، برنامه محبوب بچه ها در آن تاریخ استفاده کردند. شعار آن ذائقه ایرانی، نوشابه ایرانی بود. هم استفاده از مدرسه موشها مورد انتقاد قرار گرفت و هم شعار آن با ادعای نوشابه ای برای صادرات، در تعارض بود. بعداً به نوشابه ایرانی ذائقه جهانی تغییر یافت. اما قشنگ ترین و زیباترین طرح آنها که به بزرگترین اشتباهشان نیز تبدیل شد، لوگوی تجاری زمزم بود. لوگوی زمزم یکی از زیباترین اقتباسهای طراحان ایرانی از یک نشان مشابه خارجی است. به سبک عبارت لاتین کوکا کولا، زمزم را با حروف جدا که در فارسی متداول نیست، نوشتند.
در آن تاریخ محصول عمده بازار مصرف، شیشه در گردش بود. گروه زمزم، میلیونها بطر شیشه و صدها هزار جعبه پلاستیکی با هزینه های هنگفت برای بیش از ده کارخانه خود در سراسر کشور تولید کرد. از سربرگ یادداشتهای شرکت، تا تبلیغات روی ماشیها و جعبه و شیشه، مزین به لوگوی جدید زمزم شد.  با تبلیغات وسیع، بیش از چهل درصد بازار نوشابه را در اختیار گرفت. زمزم پیشگام صادرات نوشابه بعد از فروپاشی شوروی و صدور آن به بازارهای جدید آسیای میانه بود. بعد از اولین محموله های صادراتی، مردمان آسیای میانه که فقط با الفبای سیریلیک و اندکی لاتین آشنائی داشتند، مواجه با نوشابه ای از همسایه ایرانی خود شدند، که قادر بودند از روی لوگو نام لاتین آن را بخوانند : پی پی!!

پی پی نه تنها در فارسی، بلکه در بسیاری از زبانهای آن منطقه و حتی جهان، معنی جالبی ندارد. برای نام یک محصول آشامیدنی، فاجعه نیز محسوب می شود. مدیران زمزم متوجه اشتباه کلان خود در این طرح زیبای فارسی شدند. بسیاری از مدیران آن دوره زمزم را می شناسم، از بهترین های بنیاد مستضعفان بودند. معاونت تولید زمزم، شاگرد اول رشته الکترونیک دانشگاه پلی تکنیک و همینطور سایر حوزه های مدیریتی از دانش کیفی بالائی برخوردار بود. من شخصا در صنایع دولتی و شبهه دولتی نوشابه، دیگر شاهد چنین دوران مدیریتی یک دست و باسواد نبودم. شایان ذکر است که زمزم پیشینه سازمانی و مدیریتی کم نظیری در قبل از انقلاب داشت، که جداگانه برداشتم از آن دوره باشکوه و استثنائی را خواهم نوشت. همین مدیران، طراحی آرم زمزم را به گرافیست ها و طراحان حرفه ای سپرده بودند، اما نتیجه فاجعه از آب درآمد. دلیل آن خوانش طبیعی فارسی و از راست به چپ لوگوی طرح شده بود. اگر در کنار این همه مدیر و طراح باسواد و انگلیسی دان، یک نفر هم از روستاهای صربستان با شش کلاس سواد، قرار می گرفت، یقیناً با اولین نگاه متوجه خوانش لاتین آن می شد و امروز شاهد چنین خبطی نبودیم. 
 زمزم لوگو را تغییر داد. با چسباندن میم و ز وسطی، خوانش لاتین آن، از پی پی به پی پی آی تغییر کرد. 

می گویند «آن چه در آینه جوان بیند، پیر در خشت خام آن بیند». لوگوی زمزم به وضوح نشان داد که اگر پدیده ها فقط و فقط از یک زاویه انحصاری دیده شوند، پیران باسواد عیب آن را حتی در آینه هم نخواهند دید.