راهنما، جستجو، فهرست مقالات
و مطالب مورد توجه خوانندگان

۱۳۹۱ بهمن ۱۸, چهارشنبه

احضار الکسی دو توکوویل به مجلس ایران


آوازه محافظه کاری یهودیان در جوامع اسلامی همچون ایران، شهره خاص و عام و بر سر هر بازار است. اما به نظر می رسد نماینده کلیمیان در مجلس دیگر یک یهودی محافظه کار نیست. او نه تنها به راه درست هدایت شده، بلکه به جناح راست حکومت هم عنایت ویژه دارد. اگر مواضع ایشان بدون ذکر نامش خوانده یا در جایی بازگو شود، ممکن است این تصور بوجود آید که جناح تندرو برای مخالفان خود خط و نشان می کشد و آنها را انذار می دهد که مبادا در آزادترین کشور جهان دچار کفران نعمت شوند.
به شمار بی شمار امت اسلام حتی یک نفر هم افزوده شود، غنیمت است. اگر آن نفر از قوم بنی اسرائیل باشد، نماز شکر هم دارد. اما طنز تلخ قضیه از جای دیگری سر باز می کند. متاسفانه یافته ها و شواهد نشان می دهند، عموم کلیمیانی که ایشان آنها را نمایندگی می کند، اگر به فلسطین اشغالی مهاجرت کنند، به جناحی از حکومت اسرائیل رای می دهند که حتی به الحاق کامل کرانه باختری هم راضی نیست. یهودیان ایرانی تبار اسرائیل، هر وقت در مقابل دوربین های فارسی زبان قرار می گیرند، نوای «ایران وطنم و کوروش پادشاهم» ترجیع بند گفتار آنهاست. اما وقتی در انتخابات شرکت می کنند، رای آنها عموماً متعلق به افراد یا گروه های خشک مذهب، خواهان حمله به ایران، ضد عرب و ضد اسلام اسرائیلی است! چه رازی در این گفتار و کردار نهفته است؟ 
یک صحنه جالب توجه در صدا و سیمای ایران دیده ام، و یک توصیف زیبا از برخورد نژادها در کتاب "تحلیل دموکراسی در آمریکا" از الکسی دو توکوویل(*) خوانده ام که در ذهنم کاملا به هم مرتبط شدند. هر دو صحنه به گمان من نکته های درخور توجهی دارند. این کتاب حاصل سفر یک روشفکر لیبرال فرانسوی به امریکا در سال 1831 میلادی است و از جمله های شاهکارهای توکوویل محسوب می شود که از خلال آن با دقتی وصف ناپذیر آخر و عاقبت کشورهایی چون امریکا و روسیه را پیش بینی می کند. ابتدا اجازه بدهید بخشهائی از فصل هشتم "ملاحظاتی چند در باره حال و آینده سه نژاد مختلفی که در امریکا سکونت دارند" را با اندکی تلخیض برای شما نقل کنم. در آنجا توکوویل ابتدا وضعیت سه نژاد اصلی امریکا یعنی مهاجران سفید پوست اروپائی، بومیان سرخپوست و بردگان سیاه پوست را تشریح می کند :

«نژادی که از نظر فرهنگ و قدرت مقام اول را احراز کرده، سفید اروپائی است. دو نژاد سیاه و بومی بدبخت، از نظر شکل و زبان و ریشه هیچ تشابهی با هم ندارند، ولی بدبختی و آلام وجه تشابه آنهاست. فرد سیاه پوست در آخرین سر حد بردگی و اسارت مانده است. سیاه پوست امریکائی حتی خاطره کشور خود را نیز از دست داده است. زبانش را فراموش و دین و آئینش را ترک کرده است. در میان دو جامعه سرگردان، و در میان دو ملت تنها و منزوی است.  افریقا او را فروخته و اروپا هم او را طلاق گفته است. ولی فرد بومی به طور نامحدود آزاد است. با این حال، بردگی مردم سیاه پوست به اندازه آزادی بومیان اثرات شوم نداشته است. فرد سیاه پوست مالکیت وجود خویش را چنان از دست داده که هر عمل مالکانه او نوعی دزدی است. ولی فرد بومی از زمانی که قادر به انجام کار می گردد، آزاد رها می شود. فرد سیاه پوست به هزاران شکل کوشش می کند تا بتواند در جامعه ای که او مطرود می داند، به گونه ای راه یابد. بر خلاف سپاهپوست، ذهن بومی انباشته از ادعاهائی است که برای اصالت نژاد خویش قائل است. حاضر نیست تسلیم شود و به جسارت و شجاعت های غیر عادی خود متوسل می شود و در نبردی نابرابر از پای در می آید. سیاه پوست تلاش می کند که با اروپائیان بجوشد ولی برای او ممکن نیست. اما فرد بومی با آنکه می تواند تا حدودی در این راه موفق باشد، اعتنا نمی کند. پستی سیاه پوست او را به بردگی، و غرور بومی او را به مرگ می کشاند.»

با این توضیح از وضعیت سه نژاد، توکوویل صحنه ای را تعریف می کند که در کنار چشمه ای از جنگلهای آلاباما شخصاً شاهد بوده است. توصیف او بقدری زنده است که تصویر صحنه را برای خواننده بازسازی می کند.

«به خاطر دارم که در ضمن عبور از جنگل هائی که سرزمین آلاباما را می پوشاند، روزی به کلبه ای رسیدم و نخواستم به منزل آن امریکائی داخل شوم. به قصد استراحت در کنار چشمه ای که نزدیک جنگل بود نشستم. در این موقع یک زن بومی از قبیله کریکس را دیدم که دست یک دختربچه سفید پوست پنج یا شش ساله ای را در دست داشت. حدس زدم دختر امریکائی صاحب منزل مجاور است. به دنبال آنان یک زن سیاهپوست نیز می آمد. در طرز لباس زن بومی یک نوع ابهت و جلال وحشی و سرکش وجود داشت. موهایش غرق در نگین ها و دانه های شیشه، آزادانه روی شانه هایش ریخته بود. اما زن سیاهپوست یک لباس ژنده و تقریباً پاره پاره پوشیده بود. هر سه نفر در کنار چشمه نشستند. زن جوان بومی طفل را در آغوش گرفته بود و او را به قسمی نوازش می کرد که معلوم بود عطوفت مادرانه ای محرک رفتار اوست. از آن طرف زن سیاه پوست با هزاران ادا و اطوار معصوم کوشش می کرد تا شاید خود را مورد توجه این مخلوق کوچک قرار دهد. کوچک ترین رفتار طفل، حاکی از رفتار برتری بود که با سن کم او عجیب به نظر می رسید. رفتار دختربچه چنان بود که گوئی از اینکه خدمت آنان را پذیرفته، منتی بر آنها دارد. زن سیاه پوست در مقابل دختر ارباب بر روی پاشنه ها نشسته بود و خواسته های او را اجابت می کرد. به نظر می آمد که محرک زن سیاه پوست مخلوطی از احساس مادری و ملاحظات پست بردگی بود. و حال آنکه در رفتار زن بومی و حتی در نوازش و محبتی که ابراز می کرد، آزاد منشی و غرور تقریباً وحشیانه ای وجود داشت. به آنها نزدیک شدم. ساکت به تماشای این منظره مشغول بودم. به طور یقین این کنجکاوی من مقبول طبع زن بومی قرار نگرفته بود. زیرا غفلتاً از جا برخاست و با خشونت طفل را از خود دور کرد و بعد از آنکه نگاهی منقلب به من انداخت، به داخل جنگل شتافت.»

سال 76 و قبل از انتخابات دوم خرداد، فضای نسبتاً آزادی بوجود آمده بود. بین طرفداران نامزدها و حتی خود نامزدها، مناظرات نیم بندی هم برگزار شد. از جمله این جلسات تلویزیونی، دعوت از رهبران مذهبی و بیان دیدگاهها و مشکلات اقلیتهای دینی در ایران بود. جاثلیق آرام اول پیشوای دینی ارامنه جهان که مقیم لبنان بود و اتفاقاً در آن تاریخ به تهران دعوت داشت، شادروان موبد موبدان رستم شهزادی رهبر مذهبی زرتشتیان ایران، عالیجناب خاخام یوسف همدانی کهن رهبر کلیمیان ایران، شرکت کنندگان این میزگرد بودند. اجرای برنامه به نظرم با داریوش کاردان بود و یک نفر روحانی نیز که مجری او را حجت الاسلام خطاب می کرد و متاسفانه اسمشان را فراموش کرده ام، نماینده مسلمانان و شاید هم حاکمیت در این نشست بود.
جاثلیق آرام اول، فارسی نمی دانست (و یا صحبت نمی کرد!) و مترجم داشت. یادم هست سخنانش کمی متکبرانه به نظرم رسید، ولی در مجموع حرف چندان مهمی که از جنبه های اجتماعی و یا دینی اهمیت داشته باشد، نگفت. منظره دیدنی و شنیدنی، صحبتها و عکس العملهای نمایندگان مسلمانان، یهودیان و زردتشتیان بود. حجت الاسلام در کمال بزرگواری بر اهل ذمه منت گذاشته و فروتنانه به سخنان آنها گوش می داد. اما میدان دار ماجرا، موبد موبدان شادروان رستم شهزادی بود. مدام انتقاد می کرد، از آئین زرتشت و از ایران باستان می گفت و هیچ اشاره ای هم برای خوشایند میزبان به اسلام نمی کرد. انگار نه انگار تفکری که حجت الاسلام آن را نمایندگی می کرد، مقرر بود صبور و بردبار باشد. و گرنه اشاره ای کوتاه به پرونده مجوسان آتش پرست ثنوی، بلافاصله قضیه را فیصله می داد. موبد موبدان هم خوب می دانست که در بدنه جامعه کلی همراه و همدل دارد که چندان دل خوشی از شرایط حاکم ندارند. علاوه بر آن، کم نیستند ایرانیانی که می پندارند اگر عرب حمله نمی کرد، ایران فرانسه جهان معاصر بود.
اما مجری برنامه هر سوالی از عالیجناب خاخام می کرد او فقط یک جواب داشت : «از همه چیز راضی هستیم، در مملکت اسلام هیچ مشکلی نداریم، از نظام و مسئولانش کمال تشکر را داریم، کاملاً آزادیم». اگر موبد موبدان فرصتی باقی می گذاشت و دوباره نوبت سوال از عالیجناب خاخام می رسید، او جزء رضایت از زمین و زمان کلامی برای گفتن نداشت. معمولاً بزرگان یهود برای خوشایند ایرانیان یادی از کوروش هخامنشی هم می کنند، اما خاخام خط قرمز احتمالی حجت الاسلام را هم در نظر داشت. بگذریم که موبد موبدان پیشاپیش از هر چه مربوط به ایران باستان بود، به تفصیل داد سخن سر داده بود. میهمانان، بعضاً بین سخنان هم چیزی می گفتند، اما عالیجناب خاخام در سکوت کامل، فقط گوش می داد و همه چیز را طوری تائید می کرد که قند توی دل حجت الاسلام آب شود.
کتاب الکلسی دو توکوویل را چند سالی بعد از آن میزگرد خواندم. وقتی به صحنه کنار چشمه رسیدم، هر چه توکوویل می گفت، نظیرش در همان میزگرد برای من تداعی می شد. یعنی موبد موبدان همان سرخپوستی است که سفید اشغالگر تفنگ بدست مهاجم اروپائی زمین او را غصب و فرهنگ خود را نیز به او تحمیل کرده؟ یا عالیجناب خاخام زن سیاهپوستی بود که نیم نگاه مهربانانه دختربچه ارباب سفیدپوست خود را انتظار می کشید؟ ممکن است با کمی تسامح قیاس اولی را پذیرفت، اما کار دشواری بود مقایسه برده مفلوک افریقائی با عالیجناب محافظه کاری که هم کیشان او مراکز مالی مهم جهان را کنترل می کنند. تا اینکه اظهارات رهبر فعلی کلیمیان و نماینده آنها در مجلس پی در پی منتشر شد و دشواری قیاس از بین رفت. این همه دلربائی از حاکمیت، چندان هم با ادا و اطوار آن برده مفلوک بی ارتباط نیست. نه برده سیاهپوست را سفیدها بازی دادند و نه کسی حرف نماینده جماعتی را صادقانه قلمداد خواهد کرد، که در آخر مجبور می شوند نقش شهرک نشین چند جانبه را بازی کنند. 

جوامع اسلامی و علی الخصوص جوامع عربی کینه و نفرت زیادی از اسرائیل دارند، که بی دلیل هم نیست. اسرائیل به پشتوانه امریکا تقریباً همه جهان را هیچ می شمارد، قطعنامه های سازمان ملل را وقعی نمی نهد و قطعنامه دانشان را پر می کند و آنها را کاغذ پاره می داند. در سرزمین های اشغالی شهرک می سازد و یهودیانی از همه جهان را جمع و جور و در آنجا ساکن و ساکنان حقیقی آن سرزمینها را آواره می کند. با گردن کلفتی در مذاکرات صلح کارشکنی می کند و طلبکار هم می شود که فلسطینی ها اهل صلح و مذاکره نیستند.
در چنین شرایطی که حتی اروپا هم از دست اسرائیل عصبی است، تصور کنید سازمانی مسلح مثل حماس به نوعی سلاح کشتار جمعی که شهری را در یک چشم بهم زدن ویران کند، دست بیابد، بلافاصله تل آویو را با خاک یکسان خواهد کرد. اما نکته عجیب قضیه اینجاست، اگر اداره اسرائیل فقط با آراء اهالی تل آویو بود، شاید چندین سال از تشکیل کشور فلسطینی سپری و جنگ و خونریزی پایان و صلحی پایدار در منطقه مستقر شده بود. جناج جنگ طلب اسرائیل محبوبیت چندانی در تل آویو ندارد. پایگاه اصلی بنیادگرایان و جنگ طلبان اسرائیل، شهرک نشنیان یهودی است که خیلی از آنها از کشورهای اسلامی و برخی کشورهای افریقائی و یا حداکثر از روسیه جمع آوری شده اند.
در خصوص امریکا هم همینطور است. بن لادنِ غارنشین، در اولین فرصتی که فراهم شد، برجهای دو قلوی نیویورک را در هم کوبید. غافل از اینکه بنیادگرایان مسیحی و دشمن مسلمانان، پایگاهشان در نیویورک نیست، در مناطق مرکزی و جنوبی امریکاست. تشکیلات بن لادن هرگز نفر و هواپیمائی را برای کشتار آنها قابل نخواهد دانست. آدم عاقل که فرد آموزش دیده و آماده شهادت خود را برای ردنک های تگزاسی نفله نمی کند، نیویورک و واشنگتن همواره هدف بهتری خواهد بود.
شهرهائی مثل تل آویو فرهنگ اروپائی دارد. یهودیان آن عموماً از کشورهائی آمده اند که اتفاقاً ناراضی بودند و نارضایتی خود را فریاد هم می زدند. اکنون هدف نفرت صدها میلیون عرب و مسلمانی هستند، که علی الاصول باید نصیب یهودیانی شود که در کشور مبداء، همواره راضی! بودند.
نماینده کلیمیان در مجلس ایران هر چقدر هم صادقانه حرف زده باشد، کسی باور نخواهد کرد. و اینکه این همه اصرار ایشان چه تفسیری دارد، شاید راه حل مناسب، احضار روح الکسی دو توکوویل از کنار چشمه جنگلهای آلابامای امریکا از سال 1831 میلادی به مجلس شورای اسلامی است. تا از او پرسیده شود : «دکتر سیامک مره صدق چه می گوید؟ برای که می گوید؟» 

(*)تحلیل دموکراسی در امریکا، الکسی دو توکویل، ترجمه: رحمت الله مقدم مراغه ای، چاپ دوم بهار 83، نک به فصل هشتم، ملاحظاتی چند در باره حال و آینده سه نژاد مختلفی که در امریکا سکونت دارند، صفحات 442 تا 448.

۱۳۹۱ بهمن ۷, شنبه

راننده اصفهانی در روستای کرمانشاهی


برای اجرای پروژه ای نرم افزاری، صبح بسیار زود عازم اصفهان شده بودم. در اتوبان خلوت کاشان اصفهان و حوالی نظنز احساس خواب و کاهش هوشیاری به سراغم آمد. راننده های کامیون مسافران دایمی این جاده ها هستند، همیشه این تصور را داشتم که علاوه بر حرفه ای بودن، با معرفت هم هستند. من در آن خلوت صبح تنها بودم، به دنبال جائی که کامیونی هم پارک باشد، می گشتم.

رسیدم به پارکینگی که دو نفر راننده کامیون مشغول خوردن صبحانه بودند. در نزدیکی آنها پارک کردم و از دور سلام و صبح بخیر گفتم. تعارف‌ام کردند و تا حدودی اصرار که با آنها صبحانه بخورم. با خوردن چند لقمه دلچسب املتی که تازه درست شده بود، حسابی سر حال آمدم.

به آنها گفتم من وقتی لهجه اصفهانی شما را شنیدم تازه متوجه اشتباه خود شدم، حدس می زدم شما دو نفر کُرد هستید. یکی از آنها که نامش اسماعیل بود گفت: چطور مگه؟ از کجا چنین حدسی زدی؟

گفتم مجموعه ای از نشانه های ساده چون شلوار کردی و شیوه آراستن اتاق راننده برای من بسیار آشنا به نظر رسید. از کابین پر از رنگ های زنده یک نوع سلیقه کُردی احساس کردم. پرسید اهل کجا هستی؟ گفتم اهل ارومیه و با کُرد و فرهنگ کُردی نسبتاً آشنا هستم.

آقا اسماعیل گفت: «آها! نه! ما کُرد نیستیم ولی کردها را خیلی دوست داریم و قصه‌اش هم طولانی است» اشتیاق من را که دید، قصه خودش را تعریف کرد. 


چند سال پیش در یکی از شهرهای کرمانشاه و نزدیک روستائی بین راه، دو چرخ کامیون پنجر شد. تا حوالی ظهر تعویض و پنچر گیری طول کشید و وقتی کار تمام شد و به روستا رسیدیم، آب روانی دیدیم و تصمیم گرفتیم سر و صورتی بشوریم و خستگی در کنیم. رفیقم ترجیح داد استراحت کند و من هم گفتم در مسجد روستا نمازم را بخوانم. وقتی وارد مسجد شدم نماز جماعت تمام شده بود. دنبال مُهر می گشتم که پیدا نکردم. از خادم مسجد که مرد نسبتاً هیکلی بود، سوال کردم. او گفت : «شیعه هستی؟» گفتم : «بله» لهجه ما هم که تابلوست و اشاره کرد «اهل اصفهان هم که هستی!» گفتم هیمنطور است، که در همین هیر و ویر متوجه شدم اینجا مسجد سُنّی هاست.

کمی تامل کرد و گفت «برای شما مُهر میارم، ولی اگر بخوای اینجا با مُهر نماز بخونی شرط داره» 

یک نگاهی به اطراف کردم و چندین مرد را در مسجد دیدم که یا قرآن می خواندند و یا دور هم بودند و ما را می پائیدند. در دلم گفتم «یا امام زمان به دادم برس، عجب غلطی کردم ها! کاش همون بیرون نمازم را خونده بودم! آخه چه شرطی چه شروطی؟» با کمی احتیاط گفتم : «نماز چه شرایطی میخواد؟ وضو که دارم، ولی خوب؛ بفرمائید»  او گفت : «بعله! اگر از خودمون بودی مسئله ای نبود، ولی برای شما شرط داره» بعد اشاره ای به خودش و جمعیت کرد و گفت : «منه که می بینی! اینها را هم که می بینی! نمازت که تمام شد، باید برای تک تک ما دعا کنی، قبوله؟»

انگار آب سردی روی سر من ریخته باشند. نفس بسیار راحتی کشیدم و گفتم : «نوکرت هم هستم، محتاجم به دعا؛ ولی ای به رو چشم!» نمازهایم را با خیال راحت خواندم و از ته دل دعا کردم که تا آن موقع سابقه نداشت. بعد رفتم خداحافظی و تشکر کنم که خادم مسجد با لحن جدی و شوخی گفت : «نماز را خوندی و شروطش هم که به جا آوردی! اینجا هم که اصفهان نیست، میریم خونه، نهارت را بخور و راه بیفت» تعارف در مقابل او کار ساده ای نبود و احتمال داشت اینبار شروط واقعاً سختی تعیین کند. به همراه رفیقم ناهار را خوردیم و استراحتی کردیم و راه افتادیم.

الان سالهاست با کاک عبدالرحمن رابطه خانوادگی دارم. کلی سوغاتی برای ما می آورند. تمام این چیزهائی که داخل ماشین می بینی همه را از همان نماز دارم و یک رفیق بسیار خوب که فراموشش نمی کنم. بعد رو به من کرد و گفت : «فکر نکنی اصفهانی ها فقط کادو میگرند ها! اتفاقاً برای اینکه ثابت کنیم دست و دلبازیم یک بار گز هم بردیم!» از این تاکید آخرش هر سه خندیدم.

۱۳۹۱ دی ۲۴, یکشنبه

ریشه یابی دوشواری، دشوار نیست

بی بی سی فارسی مقاله ای خواندنی و محققانه از محمود فرجامی روزنامه نگار و طنزنویس در خصوص ویدئوی مشهور به "دوشواری" منتشر کرده است. مقاله نکات جالبی از تاریخچه طنز معاصر و نقش کم نظیر ترک ها در گسترش آن دارد، که مطلب را جذاب تر هم می کند. بعد از وقایع مربوط به کاریکاتور مانا نیستانی و مطلبی که آقای محمد قائد نوشتند، به نظرم این یکی از بهترین مقالاتی است که منتقدانه به چگونگی تاثیر چنین اتفاقاتی می پردازد.
نویسنده معتقد است کسانی که در آن فضا و با آن ژست، سخنان پیرمرد را جالب یافته اند، لزوماً به خاطر لهجه ترکی او نبوده، اگر ویدئو مثلا با لهجه غلیظ مشهدی هم ضبط می شد، حتی بیش از این می توانست دستمایه سرگرمی عمومی باشد. و البته ادامه می دهد که در اینصورت مشهدی ها هیچ عکس العملی به آن نشان نمی دادند و حتی گفتار آن نُقل محافل جوانان مشهدی هم می شد. به نظر من و با شناختی که از لهجه مشهدی دارم، تردیدی در درستی این فرض نمی توان کرد. اما چرا تُرک ها اینگونه عکس العمل نشان دادند؟ نویسنده معتقد است که اگر مشهدی ها هم مدام در معرض «یه روز یه مشهدیه...»  بودند، به احتمال زیاد عکس العمل متفاوتی داشتند.

محمود فرجامی به نقش بی نظیر ترک ها در طنز ایرانی اشاره و استدلال می کند که با نفوذ گسترده آنها در تمام مناصب سیاسی و فرهنگی و علمی کشور، بعید است حتی یک نفر از جوکهائی با مضمون «یک روز یه ترکه...»، برداشتی مبتنی بر بلاهت بکند. دلایلی برای رواج این جوکها می آورد و البته اذعان دارد که به راحتی قابل ابطالند و به سختی قابل اثبات. اما نتیجه اصلی در انتهای مطلب به روشنی بیان می شود. چون این جوکها برای خنداندن است نه قضاوت «به هر حال بهتر است در مقام گوینده بیشتر محتاط و مودب بود و در مقام شنونده زیاد جدی نگرفت».

این نتیجه ی قابل قبول و بی طرفانه، به عموم هموطنان یادآور می شود مراقب حرفهای حساب نشده و احیاناً مضحک و اهانت آمیز خود باشند و به ترک ها نیز توصیه می کند مانند مشهد و اصفهان خویشتن دار باشند و از این گوش بشنوند و از آن گوش در کنند، چون این حرفها به شکل عام از جانب یک گوینده خاص و با یک انگیزه تخریب گرایانه گفته نمی شوند و با این همه وسعت غیرقابل انکار حضور ترکها در نقش های مهم اجتماعی و همزیستی راحت و معمول شان در کنار سایرین، واجد هیچ ارزشی نیست.

ابتدا اجازه بدهید به خطای متداولی که به شکل کلیشه ای در خصوص ترک های ایران رواج دارد و در این نوشته هم روی آن تاکید شده، اشاره ای داشته باشم. هر وقت که آذربایجانی ها از تبعیض در ایران سخن می گویند، نفوذ بالای سیاسی ترک ها در دستگاه سیاسی حال حاضر کشور به آنها گوشزد می شود. ساختار این نظام، مبتنی بر حکومت روحانیت شیعه است. از طرفی قریب به اتفاق مردم آذربایجان شیعه هستند. این مذهب نیز از طریق آذربایجان به سایر نقاط ایران گسترش یافته و بسیاری از مراجع بلند پایه و با نفوذ معاصر مانند آیات عظام شریعتمداری، مرعشی نجفی و خوئی آذربایجانی بوده اند. اگر کثرت جمعیت آذربایجانی ها را لحاظ کنیم، حتی ممکن است حضورشان در دستگاه سیاسی متناسب هم نباشد. باید توجه داشت که نفوذ شیعیانی با اصالت عراقی و یا معاود عراقی هم در این حکومت کم نیست. با همه اینها، دشوار بتوان در این حکومت حتی یک بخشدار یافت که تاکید و اصرار آشکار به شخصیت آذربایجانی و ترکی خود داشته باشد. همانطور که نامگذاری بهترین اتوبانهای تهران به نام علمای عرب معاصر را نمی توان پاسداشت فرهنگ هموطنِ عربی دانست که از توهین و تحقیر سازمان یافته "آریائی کاران" در عذاب است.

در سیاست خارجی هم این قاعده به روشنی نمایان است. مقامات با ذره بین دنبال کشف فلان جامعه شیعه در دور افتاده ترین کشور افریقائی هستند، اما در مناقشه دومین کشور مهم شیعی جهان با ارامنه مسیحی ارتدوکس که بیست درصد خاک شیعیان را در اشغال دارد، آشکارا مصلحت را در نزدیکی به ارمنستان دیدند. روابط ایران و ارمنستان در میان همسایه های آن کشور، حتی از گرجستان مسیحی نیز بهتر است. البته شخصیت آذربایجانی آذربایجانیها، مسئله اصلی تمام حکومتهای صد سال گذشته بوده است. به این استدلال خطا باید جداگانه و مفصل پرداخت.



مدیر خارجی یکی از شرکتهای معتبر نوشابه سازی در ایران اهل استانبول ترکیه و نماد یک تُرک طرفدار حزب عدالت و توسعه است. به ایران و تمام کشورهای اسلامی علاقه دارد. به زبان فارسی عشق می ورزد. برعکس سایر مدیران تُرک که همواره مترجمی از طرف سازمان در اختیار آنهاست، به هزینه شخصی خود معلم فارسی استخدام کرده تا این زبان را یاد بگیرد. من مدتها فارسی حرف زدن ایشان در جلسات و عکس العمل شنوندگان را زیر نظر داشتم. بعضی همکاران مشهدی من که فقط کافی بود کسی از تبریز زنگ بزند و بلافاصله بگویند «یکی بیاد ببینه این ترکه چی میگه!» با جان و دل به او گوش می دادند. اشتباهات فراوان او را حدس می زدند و محترمانه و تا حدودی متمدنانه، ضمن صحبت جمله صحیح را در جواب بکار می بردند. اگر رواج «یه روز یه ترکه ....» به خودی خود واجد کارکرد تاثیر گذار بالائی بود، این شهروند ترکیه که از پیرمرد "دوشواری" هم دشوارتر فارسی حرف می زند و کلمات ترکی را هم چاشنی صحبتهای خود می کند، باید بیشتر اسباب خنده دیگران بود، که ابداً چنین نیست.

قبل از انقلاب وقتی امل ساین آهنگ گل سنگم را خواند، با استقبال بسیار گسترده ایرانیان مواجه شد. اگر بانوئی از اردبیل با همان کیفیت و با همان میزان لهجه این آهنگ را می خواند، باید خود را بلافاصله بازنشسته می کرد، وگرنه مجبورش می کردند به زندگی خود خاتمه دهد. رواج «یه روز یه ترکه ....» به سهم خود می تواند مخرب باشد، اما نباید اسباب ساده سازی صورت مسئله شود.

در خصوص سایر شهرهای ایران نیز به وفور جوکهای تندی ساخته می شود. در آنها تاکید بر خساست اصفهانی ها و تنبلی شیرازیها و شمع دزدی مشهدی ها کم نیست. فرض کنید در کاریکاتور مانا نیستانی سوسک مربوطه شمعی در دست و در حال فرار مورد بازخواست قرار می گرفت و می گفت  : «یَرَه مال مُویِه!» به راحتی می توان پذیرفت که این فرض به مراتب تندتر از «نمنه» ترکی است. در اینجا اهالی شهر به سوسکی تشبیه شده اند که شمعی را دزدیده و دروغ هم می گوید.

در چنین شرایطی روزنامه متمدن حتماً تمام دست اندکاران را راساً تنبیه می کند و احتمالاً مورد اعتراض شدید مقامات هم قرار می گیرد، اما آیا استان خراسان به هم می ریخت؟ شهر مشهد به مدت یک هفته دست خوش اعتراضات بسیار گسترده می شد؟ فضای شهر به خاطر همین کاریکاتور برای مدتها امنیتی می بود؟ کسانی که مشهد را می شناسند، با این مدعا مخالفتی نخواهند کرد که عبارت « یَرَه مال مُویِه!» نه تنها مشهد را بهم نمی ریخت، بلکه مدتها نقل محافل جوانان این شهر هم می شد. توهینی به مراتب تندتر با عکس العملی کاملا متفاوت مواجه می شود، چرا؟ محمد قائد در کتاب "ظلم و جهل و برزخیان زمین" و در فصل "سقوط از متعالی به مبتذل در رویاروئی فرهنگها"، می نویسد :

«در روانشناسی اجتماعی برخورد فرهنگها و طبقات چند نکته می توان یافت. اول، هر چه طرف انتقاد کننده قوی تر باشد، ضربه وارده دردناک تر و احساس مظلومیت در طرف ضعیف بیشتر است. چنانچه در روزنامه ای در یک شهر کوچک ایران مطلبی دائر بر وجود تنعم بی حد و حساب در شهر تهران، و حاوی اتهام اسراف و افراط در خوشگذرانی به ساکنان آن درج شود، واکنش احتمالی چنین مطلبی در تهران دلسوزی همراه با مطایبه است. در مقابل، درج مطلبی در روزنامه ای چاپ تهران حاوی انتقادی نه حتی به آن اندازه سنگین از مردم یک شهر کوچک ممکن است سبب شود مردم محلی دفتر نشریه در آن شهر را به آتش بکشند و ورود نسخه های آن را ممنوع کنند. چون موضوع را کاملا شخصی می بینند و خود را شخصاً در معرض اهانت می یابند. زمانی که در تهران مطلبی درج شد در باره حمله وحشیانه افرادی در لرستان به کوهنوردانی که از شهرهای دیگر برای سیاحت آن نواحی رفته بودند، پاسخ مقامهای محلی آکنده از خشم و ملامت بود. در موردی دیگر، یک دانشجوی اهل تهران که مقاله ای در انتقاد از خدمات شهر محل تحصیلش، بوشهر، در روزنامه در تهران منتشر کرده بود چنان زیر آتشبار حمله های شدید اهالی شهر قرار گرفت که ناچار شد در نشریه ای محلی پوزش بخواهد. انتقاد دانشجوی اهل بوشهر از مصائب خویش در شهر تهران بسیار کمتر توجه بر می انگیزد، تا چه رسد که کار به عذرخواهی از اهالی پایتخت بکشد.....وقتی فرهنگی از سوی فرهنگ بالادست تحقیر می شود، پاسخ آن ممکن است نه مقابله به مثل، بلکه پرخاش باشد. فرهنگ قوی تر به فرهنگ ضعیف تر نزدیک می شود و به معاینه آن می پردازد، در حالی که فرهنگ ضعیف تر نه تنها قادر به چنین کاری نیست بلکه از فهم گزارش حریف از آن معاینه در می ماند......واقعیات تاریخی هر چه باشد، به تجربه می بینیم که نه فصلی از کتاب، بلکه ده کتاب کامل هم اگر در ممسنی و بویر احمد در ذم اهالی شیراز یا تهران منتشر شود کسی از آنان خم به ابرو نخواهد آورد. حتی ممکن است چنین مطالبی را مفرح قلمداد کنند. برخورد دو فرهنگ، و یا دو خرده فرهنگ، پیش از هر چیز تابع برخورد دو جرم است: جرم سنگین کمتر از جرم سبک از چنین برخوردی تاثیر می پذیرد.»
منظور آقای محمد قائد در این کتاب بررسی برخورد فرهنگهاست و هیچ ارتباط مستقیمی به این بحث ندارد، اما مقالاتی که به حساسیت ها و تعصبات قومی می پردازند و اینکه هر نوشته ای، عکسی، کاریکاتوری، بلافاصله به تریج قبای این اقوام بر می خورد را نقد می کنند، بهتر است رودربایستی را کنار بگذارند و مدلی در برخورد فرهنگها را ملاک ارزیابی قرار دهند که حتی لهجه فرهنگ برتر را هم هنگام صحبت به زبان فرهنگ فرودست زیباتر جلوه می کند. البته پیداست که این صراحت به دردسر بزرگتری هم منتهی خواهد شد.

صبح تا شام در کشورهای اسلامی بالا و پائین غربی ها را زیر و رو می کنند، حتی حسرت شنیدن این اهانتها از طرف غربی به دل جوامع اسلامی مانده است. اما گستاخی یک کشیش روان پریش، جهان اسلام را ماهها درگیر معرکه های خشونت بار خیابانی می کند. در سطح کشوری نیز توهینی به غایت شدیدتر در مشهد موجب هیچ عکس العملی نمی شود، ولی کمتر از آن شهری مثل تبریز را به هم می ریزد. پس چاره ای باقی نمی ماند که وزن و ظرفیت فرهنگی دو شهر در تحلیل لحاظ شود.

اما به راستی! تبریز و مشهد دارای چنین تفاوت فرهنگی شگرفی هستند؟ حتی فرض چنین فاصله فرهنگی هم پذیرفتنی نیست. نه تنها قاطبه هموطنان، بلکه کسانی که آشکارا تمایلات ضد تُرکی هم دارند، شهر پیشرو و جریان ساز تبریز را یکی از مراکز مهم فرهنگی کشور و بلکه منطقه می دانند.

پس موضوع چیست؟ حساسیت به لهجه و کاریکاتور را به وضوح دیده ایم و می بینیم، قبول تاثیر مخرب جوکها ساده سازی مسئله است، فرض اختلاف سطح فرهنگ هم آشکارا باور کردنی نیست، پس جواب چیست؟ در واقع نویسنده این مقاله و مقالات مشابه، منتقدانه و با حسن نیت تمام در پی جواب این سوال هستند که چه عواملی ترک های ایران را اینگونه حساس کرده است؟ اگر به همین روال صدها مقاله و کتاب در خصوص این مسئله و سوالی که مطرح شد نوشته شود، هرگز پاسخ و تحلیلی قابل قبول به دست نخواهد آمد، چون طرح سوال به روشنی اشتباه و از اساس خطاست. اگر نگاه را تغییر دهیم و اندکی جایگاه زبان و فرهنگ ترکی را بشناسیم، باید بپرسیم : «چرا آذربایجان هیچ حساسیتی ندارد؟»

کسی که فرهنگ آذربایجان و زبان ترکی و موسیقی و فولکلور این ملت را بشناسد، در شگفت خواهد بود که چرا تبریز طی صد سال گذشته به چنین سرنوشتی تن داده؟ شاید بتوان گفت تبریز تُرک ترین شهر منطقه خاورمیانه است. زمانی که استانبول پایتخت امپراتوری روم شرقی بود و توسط فاتحان عثمانی فتح نشده بود، تبریز شهر تُرکانی بود که به سهم خود مشغول تولید فرهنگ و دانش بودند. اکنون استانبول نوبل ادبیات را در سینه دارد و زبان و ادب ترکی را به سراسر جهان معرفی کرده، اما تبریز  در اندر خم حق ابتدائی خواندن و نوشتن زبان مادری دست و پا می زند. استانبول برای یک سال پایتخت فرهنگی اروپا شد، اما فرهنگ سازان ایران معاصر از صادق هدایت و دهخدا تا جلال آل احمد و احمد شاملو با فرهنگ تُرکی نامهربانی ها کردند. عارف قزوینی بدترین اهانتها را به تُرکان کرد. استاندار تبریز در رژیم پهلوی هم لابد در مدرسه ایشان آموزش دیده بود که خرشماری را به جای سرشماری به کار برد.

جهت مطرح کردن دقیق یک مسئله اجتماعی که به حال مردم مفید باشد و موجب گشایشی در احوالات آنها شود باید تمامی ابعاد خرد و درشت فرهنگی و همچنین واقعیت های غیر قابل انکار فضای نابرابر را در نظر گرفت. و گرنه در شهرها و مناطق مختلف آذربایجان هم جوکهای درون زبانی جریان دارد. بعضی از آنها مضامین بسیار تندی هم دارند، اما هرگز موجب اعتراض و حساسیت ویژه نبوده اند. اگر تاثیر «یه روز یک مشهدیه ...»  با «یه روز یه ترکه ...» مقایسه می شود، باید توام با این فرض باشد که در مشهد نیز مانند سمرقتد و بخارا، ازبکی زبان رسمی و انحصاری است. در چنین شرایطی تحلیل گر منصف در پی پاسخ به سوالاتی کاملا متفاوت خواهد بود. او خواهد پرسید :

تبریز را چه شده؟ چرا صد سال بی امان را از دست داده؟ چرا حساسیتهای خود را محدود به چند نوشته و کاریکاتور و ویدئو می کند؟ چرا به تحقیر سازمان یافته زبان و فرهنگ ترکی حساس نیست؟ چه صبری و چه ظرفیت نهانی دارد این تبریز؟ تبریز دروازه ورود مدرنیته به ایران است. تبریز اولین مدارس مدرن و دو زبانه را در ایران تاسیس کرد. اولین ترجمه ها از تبریز بود. با چنین سابقه ای، چرا باید تبریز زبان و فرهنگ خود را به کناری بگذارد؟ چرا باید آموزش مدرن تبریز طی صد سال گذشته انحصاراً به زبانی باشد که همچنان شهروندانش به "دوشواری" با آن سخن می گویند؟