راهنما، جستجو، فهرست مقالات
و مطالب مورد توجه خوانندگان

۱۳۹۰ آبان ۲۵, چهارشنبه

فرهنگ برتر، لهجه ی شیرین تر

تلویزیون من و تو در حال حاضر یکی از پربیننده ترین تلویزیونهای سرگرم کننده ماهواره ای است. روز به روز به خیل کسانی که از خیر کانالهای پرشمار وطنی می گذرند و به ماهواره پناه می برند اضافه می شود. خوشبختانه زبان فارسی روی ماهواره از ابتذال لس آنجلسی نجات پیدا کرده و اخیرا حتی نشنال جئوگرافیک نیز کانال فارسی خود را راه اندازی کرده است. کانال من و تو به همان سرعتی که بی بی سی فارسی جانشین کانالهای خبری داخلی و خارجی شد، به خانه های مردم راه یافت. مشارکت میلیونی در برنامه های موسیقی آن نشانگر نفوذ فراوان و زودهنگام این تلویزیون است. برنامه های آن حرفه ای، با کیفیت و پرهزینه تولید می شود، یقینا منابع مالی قدرتمندی نیز در اختیار دارد.  آنچه که بیشتر از هر چیز توجه من را به این تلویزیون جلب کرده، یک نکته کاملا حاشیه ای است. یکی از مجریان این تلویزیون، فارسی را با لهجه انگلیسی صحبت می کند. نه تنها لهجه او مانعی برای اجرای برنامه نیست، بلکه به نظر می رسد هیچ کوششی نیز برای برطرف کردن آن نمی شود. باید توجه داشت که فضای تلویزیون کاملا فارسی است و او نیز این زبان را سلیس و روان صحبت می کند. هر بار که این مجری را می بینم، بلافاصله این سوال برای من پیش می آید که اگر این خانم با همین کمالات لهجه ترکی داشت، اصلا امکان استخدام در آن سازمان برای او بوجود می آمد؟ قاعده ای در تمام رادیو تلویزیونهای جهان وجود دارد که مجریان باید لهجه نداشته باشند و یا خنثی و به لهجه  رسمی صحبت کنند. به ظن قوی اگر گوینده ای مثلا لهجه ترکی و یا گیلکی داشت، محترمانه همکاری را منوط به اصلاح لهجه می کردند و یا  عذر او را می خواستند و قوانین تلویزیون را برای او یادآوری می کردند. چرا در خصوص این خانم موضوع کاملا برعکس است؟ طبق اظهار خوانندگان وبلاگ این تلویزیون، لهجه بریتانیائی ایشان حتی کولاک ارزیابی شده و به محبوبیت برنامه نیز اضافه کرده است. در ایران میلیونها ترک زبان وجود دارد و علی الاصول ایرانی ها باید با لهجه ترکی آشناتر باشند. ولی پیشاپیش قابل تصور است که چه فاجعه ای خواهد بود لهجه ترکی داشتن دختری خوش قد و بالا در برنامه ای پربیننده. خود برنامه، برنامه ای برای مضمون هزاران جک جدید خواهد شد. به نظر می رسد در عالم واقع، نداشتن لهجه ملاک نیست. فی الواقع قانون نانوشته این طور است که مجری برنامه تلویزیونی باید از افراد بدون لهجه و یا با لهجه ای از یک زبان و فرهنگ برتر استخدام شود. اگر لهجه، انگلیسی کمبریج باشد، البته اولویت ویژه خواهد داشت. بی نظیر بوتو نخست وزیر درگذشته پاکستان، بیشترین محبوبیت را در ایالت زادگاه خود، سند، داشت، اما زبان آن ایالت را درست نمی دانست. در عوض لندن شهر دوم او بود و انگلیسی را با لهجه رسمی صحبت می کرد، رعیت نیز همین را می خواست. زبانها و لهجه های ایرانی از جمله فارسی و ترکی، مقهور زبان و فرهنگ انگلیسی هستند. احتمالا در ترکیه نیز لهجه بریتانیائی گوینده در مقایسه با فارسی، شیرینر به نظر خواهد رسید. البته واقعیت تلخ ستیز با زبان ترکی نیز در ایران وجود دارد. ترکی به هر دلیلی تحقیر و زبانی خشن و غیر ایرانی معرفی شده است که هر چه زودتر باید تکلیف آن یک سره شود. و تلخ تر اینکه نظریه پرداز چنین نژاد پرستی زبانی نیز عموما از خود ترکهای ایران بوده است، از رضا شاه تا احمد کسروی. وقتی زیانی و فرهنگی در جایگاهی پائین قرار گرفت، برخورد آن با فرهنگهای برتر، از قانون اندازه حرکت فیزیک در برخورد اجسام پیروی خواهد کرد. محمد قائد در کتاب "ظلم و جهل و برزخیان زمین" و در فصل "سقوط از متعالی به مبتذل در رویاروئی فرهنگها" با آن قلم جادوئی و چند مثال، به زیبائی موضوع را تشریح می کند.  مطالب ایشان البته در خصوص  زبان و لهجه نیست. اما اگر صحبت کردن به یک زبان را با دو لهجه متفاوت ارزیابی کنیم. تاثیر آن بستگی به نگرش شنوندگان آن زبان، به فرهنگ لهجه وارده خواهد داشت. زبان فرهنگ برتر، لهجه را شیرین تر نیز خواهد کرد.

در روانشناسی اجتماعی برخورد فرهنگها و طبقات چند نکته می توان یافت. اول، هر چه طرف انتقاد کننده قوی تر باشد، ضربه وارده دردناک تر و احساس مظلومیت در طرف ضعیف بیشتر است. چنانچه در روزنامه ای در یک شهر کوچک ایران مطلبی دائر بر وجود تنعم بی حد و حساب در شهر تهران، و حاوی اتهام اسراف و افراط در خوشگذرانی به ساکنان آن درج شود، واکنش احتمالی چنین مطلبی در تهران دلسوزی همراه با مطایبه است. در مقابل، درج مطلبی در روزنامه ای چاپ تهران حاوی انتقادی نه حتی به آن اندازه سنگین از مردم یک شهر کوچک ممکن است سبب شود مردم محلی دفتر نشریه در آن شهر را به آتش بکشند و ورود نسخه های آن را ممنوع کنند. چون موضوع را کاملا شخصی می بینند و خود را شخصا در معرض اهانت می یابند. زمانی که در تهران مطلبی درج شد در باره حمله وحشیانه افرادی در لرستان به کوهنوردانی که از شهرهای دیگر برای سیاحت آن نواحی رفته بودند، پاسخ مقامهای محلی آکنده از خشم و ملامت بود. در موردی دیگر، یک دانشجوی اهل تهران که مقاله ای در انتقاد از خدمات شهر محل تحصیلش، بوشهر، در روزنامه در تهران منتشر کرده بود چنان زیر آتشبار حمله های شدید اهالی شهر قرار گرفت که ناچار شد در نشریه ای محلی پوزش بخواهد. انتقاد دانشجوی اهل بوشهر از مصائب خویش در شهر تهران بسیار کمتر توجه بر می انگیزد، تا چه رسد که کار به عذرخواهی از اهالی پایتخت بکشد.....وقتی فرهنگی از سوی فرهنگ بالادست تحقیر می شود، پاسخ آن ممکن است نه مقابله به مثل، بلکه پرخاش باشد. فرهنگ قوی تر به فرهنگ ضعیف تر نزدیک می شود و به معاینه آن می پردازد، در حالی که فرهنگ ضعیف تر نه تنها قادر به چنین کاری نیست بلکه از فهم گزارش حریف از آن معاینه در می ماند......واقعیات تاریخی هر چه باشد، به تجربه می بینیم که نه فصلی از کتاب، بلکه ده کتاب کامل هم اگر در ممسنی و بویر احمد در ذم اهالی شیراز یا تهران منتشر شود کسی از آنان خم به ابرو نخواهد آورد. حتی ممکن است چنین مطالبی را مفرح قلمداد کنند. برخورد دو فرهنگ، و یا دو خرده فرهنگ، پیش از هر چیز تابع برخورد دو جرم است: جرم سنگین کمتر از جرم سبک از چنین برخوردی تاثیر می پذیرد.

۱۳۹۰ آبان ۲۲, یکشنبه

هنر حسابی، نزد ایرانیان است و بس

خیابانی در تهران به نام مرحوم دکتر حسابی نام گذاری شده است. چندین بار ایمیلی که حاوی نام این خیابان به نام پروفسور دکتر حسابی بود را دریافت کرده بودم. اما واقعا فکر نمی کردم شهرداری تهران این قدر ندید بدید باشد و چنین عنوان دهن پرکنی را رسما روی تابلوی خیابانی نصب کند. تصور می کردم کاری است فتوشاپی که زیاد هم متداول شده است.گذرم نیز به آن خیابان هرگز نمی افتاد. تا اینکه افتاد و چه افتادنی! در چهار راهی که این خیابان را قطع می کند، موزه هنر ایرانی نیز قرار دارد. و چون از قدیم گفته اند هنر نزد ایرانیان است و بس، این تابلوی پرطمطراق  را در کنار تابلوی موزه نیز نصب کرده اند، چه حسن تصادفی!. خیابان فرشته که جزو بهترین و گرانترین مناطق تهران است، پر از تابلوی پرفسور دکتر است. حتی نام یک بن بست را هم پروفسور دکتر حسابی گذاشته اند. عنوان پروفسور از فرانسه وارد زبان فارسی شده که در آنجا چندان عنوان عجیبی نیست و حتی به دبیران دبیرستانها هم پروفسور اطلاق می شود. در همان فرانسه، دکتر نیز معمولا به پزشکان اطلاق می شود. کسانی که پی اچ دی دارند شاید در یاددشتهای بسیار رسمی و آکادمیک تیتر دکتر برای آنها گذاشته شود. خانم دکتر و آقای دکتر در دانشگاهای ایران مثل نقل و نبات رد و بدل می شود. در سایر کشورهای منطقه، آنچه که در تلویزیون جمهوری آذربایجان دیده ام، بیشتر از عنوان معلم استفاده می کنند آن هم با اسم کوچک که بسیار زیباست. سایتهای فارسی منتسب به کشور ترکیه مانند ایران سرشار از عناوین پروفسور دکتر است. به نظر می رسد اعراب نیز دست کمی از ما ندارند. من که تا کنون در هیچ نوشته ای و ترجمه ای پروفسور دکتر انیشتین نخوانده ام. اما در کشور ما حتی سردارها و حجت الاسلام ها، عنوان دکتر را بیشتر از عنوان اصلی و رسمی خود می پسندد.
البته تردیدی در خدمات مدیریتی مرحوم حسابی وجود ندارد. این خدمات در رژیم قبل صورت گرفته و دربار نیز به ایشان توجه خاصی داشته است، طوری که سناتور انتسابی نیز بوده اند. اما شخصیت علمی ایشان که عنوان پروفسور دکتر علی القاعده باید مستخرج از آن باشد، برجستگی ویژه ای ندارد. استادی بوده اند در سطح سایر استادان. شخصیت علمی برجسته آن دوره مرحوم دکتر هشترودی است. مقالات ایشان در مجلات بسیار معتبری چاپ شده که کمتر استاد ایرانی دست کم تا آن تاریخ چنین موفقیتی داشته است. نکته اینجاست که مرحوم حسابی مانند تمام مقامات سابق رژیم گذشته مدتها مورد بی مهری بود، تا اینکه به یک باره و در آستانه مرگ، مورد توجه قرار گرفت. دهها موسسه و کانون و مدرسه به نام دکتر حسابی ظهور کرد و نام آن مرحوم حسابی مورد بهره برداری شیادانه قرار گرفت. ظاهرا فرزند برومندشان با ارتباطاتی که با مقامات برقرار کرده اند، از فضل پدر، حسابی بهره می برند. اخیرا حتی عکسها و قصه هائی از ایشان سر سفره هفت سین با انیشتن نیز منتشر می شود. نه تنها عکس منتشر شده ربطی به مرحوم حسابی ندارد، بلکه کل دیدار مرحوم حسابی با انیشتین بسیار محدود و مانند سایر دانشجویان بوده است. یکی از استادان قدیمی و بازنشسته دانشگاه تهران می گفتند که چندین عکس در کنگره ها با برندگان جایزه نوبل شیمی دارند، این عکسها دلیلی بر مقام علمی نمی تواند باشد. قصه نشستن سر سفره هفت سین با انیشتین بیش از حد مضحک است، اما چرا این همه باور می شود؟ این جامعه حسابی بحرانی و دچار کمبود اعتماد به نفس است، هر قصه ای که نشانی از عظمت کاذب در آن باشد، بلافاصله مورد قبول قرار می گیرد.

۱۳۹۰ آبان ۸, یکشنبه

در انتظار سالگرد ختنه سوران شاه شاهان

امروز که هفتم آبان است دهها اس ام اس دریافت کردم که سالروز تولد!! کوروش را تبریک می گفت. دوستان و همکاران که خوب می دانند من چه توجهی به این خزعبلات دارم در فرستادن چنین پیغامهائی امساک نمی کنند. جملاتی زیبا، در کلاس زرتشت و کنفوسیوس و بودا نیز از قول کوروش، پیوست تبریک سالروز تولد شاه شاهان است. جمع بزرگتری پا را از این هم فراتر گذاشته اند و هفت آبان را روز جهانی کوروش می دانند. روز جهانی که در هیچ نهاد جهانی ثبت نشده است. عده ای علاقه مند به شکوه موهوم باستانی، شخصا وکالت جهانیان را تقبل کرده و روز تولد آن یگانه عالم را روز جهانی کوروش نامیده اند. در سرزمینی که روز تاجگذاری بنیانگذار آخرین سلسله سنتی آن، یعنی آقامحمد خان قاجار هم معلوم نیست، در دو هزار پانصد سال پیش روز تولد یک پادشاه با دقت تعیین و به ثبت جهانی هم رسانده می شود. جل الخالق، چه عظمتی!. باید توجه داشت که بنیان گذاران در روز تولد، آدم مهمی محسوب نمی شدند. تاریخی ترین روز در شروع زندگی شاهانه آنها روز تاج گذاری است. در این سرزمین به غایت شفاهی، همان نیز برای آقا محمد خان قاجار ثبت نشده است. شاه قاجاری که خود فرزند رئیس یک ایل بزرگ بود و علی القاعده باید تولد او هم اهمیت می داشت. تردیدی نیست که چنین سرگرمی های کودکانه هیچ اهمیتی ندارد، آنچه که اهمیت دارد باور گسترده این بازیهاست. گردانندگان و قدرتمندانی که به کمتر از مدیریت جهان فکر نمی کنند، بد نیست اندکی با خود خلوت کنند و ببینند نتیجه این همه تبلیغاتشان، چه نتایج معکوسی داشته است. بازماندگان آخرین سلسه پادشاهی ایران تصور هم نمی کردند، در زیر سایه حکومتی که کلمه ملی برای نام مجلس خود را هم بر نمی تابد، چنین کوروش گرائی متداول شود.  وقتی زنده یاد صمد بهرنگی در رودخانه ارس غرق شد و کاملا تصادفی درگذشت، جلال آل احمد در مجله آرش مقاله ای نوشت و تلویجا ساواک را متهم به کشتن او کرد. دستگاه عریض و طویل شاهنشاهی هر کاری کرد، نتوانست از خود رفع اتهام کند. حتی سالها بعد از آن که سازندگان آن سناریو در مجله آدینه به مرگ عادی صمد بهرنگی اذعان کردند، باور آن برای بسیاری سخت بود. همان روز باید نظام شاهی متوجه می شد که حرف راست و مستند آنها نیز در مقابل شایعه رندانه یک مجله اعتبار ندارد.  
شهرداری تهران چند سالی است سعی می کند مرتب یادآوری کند که چه شهر شادی داریم. به هر مناسبتی در برج میلاد ترقه در می کنند و آتش بازی راه می اندازند. هنوز نفهمیده اند که استادان عزاداری سر سوزن استعداد این کارها را ندارند. نه تنها کسی را خوشحال نمی کنند، بلکه بسیاری از خودی ها را نیز با اعمال شنیع خود می رنجانند. امشب نیز آتش بازی راه انداختند. یعنی شهرداری تهران نیز روز جهانی کوروش را گرامی می دارد؟ جریان موسوم به انحرافی در مدیریت برج میلاد نقشی ندارد. آیا شهرداری تهران نیز به انقلاب هخامنشی پیوسته است؟  پس از پرس و جو و مشاهده تقویم، متوجه شدم امروز سالگرد ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه است. شهرداری تهران روز جهانی ازدواج را جشن می گیرد، ملت آریائی هم روز جهانی کوروش را.
حضرات دست بالا را در کشف مکان و مناسبت مقدس دارند و بعضا با ترمز بریده دست به اکشتاف می زنند. در گیلان سرعت کشف امام زاده های جدید صدای مقامات هم در آورد. نوادگان کوروش نیز در طرف دیگر ماجرا بی محابا می تازند. هر کس هم مخاطب خود را دارد. وقتی برای چهارشنبه سوری دنبال ریشه های باستانی می گردند، در حالی که سنت هفت روز هفته آشکارا ریشه در فرهنگ اقوام و ادیان سامی دارد، بعید نیست چند سال دیگر باستان شناسان وطنی علاوه بر آلت قتاله، کشف کنند که کوروش کبیر درست چهل روز بعد از تولد ختنه شده است. سازمان ملل هم که در انتظار این کشفیات تمدن ساز است، بی‌درنگ هفده آذر را روز جهانی ختنه سوران اعلام خواهد کرد. زمان قرار نیست همواره در خدمت کشف حقیقت باشد، بلاهت را نیز ذاتی می کند.

۱۳۹۰ مهر ۳۰, شنبه

جام جهانی قطر و سازهای جدید محمد رضا شجریان


جام جهانی سال 2022 فوتبال در قطر برگزار خواهد شد. اگر فوتبال قطر موفق به راهیابی به جام 2014 برزیل و 2018 روسیه نشود، اولین بار خواهد بود که جام جهانی فوتبال در کشوری برگزار می شود که تیم آن تا آن تاریخ، موفق به راهیابی به هیچ جامی در دوره های گذشته نشده است. قبل از جام 2002 ژاپن کره، فوتبال ژاپن نیز چنین مشکلی داشت، که البته موفق شد به جام 1998 فرانسه صعود کند. به نظر می رسد این مشکل کمی اسباب شرمندگی برای کشور فوق العاده ثروتمند قطر خواهد بود و یقینا تا آن تاریخ تمام تلاش خود را خواهند کرد که در یکی از دو جام پیش رو شرکت داشته باشند. با ثروت نفت و گاز و البته مدیریت صحیح، همه کار می توان کرد. از شبکه معتبر الجزیره تا شهروند وارداتی پا به توپ.
بی بی سی فارسی از کنسرت استاد آواز ایران در لندن گزارش نسبتا مفصلی پخش کرد. فرصت مناسبی برای دیدن کنسرت و سازهای جدید با کیفیت تصویری خوب بود. ورود این همه ساز به موسیقی ایرانی آن هم توسط کسی که حتی به تعداد آن سازها هم آهنگ ماندگار در موسیقی ایران نساخته است، بی اختیار من را یاد جام جهانی 2022 قطر انداخت. فوتبال این کشور که حتی یک بار نیز به جام جهانی راه نیافته در رقابت با انگلیس و ژاپن و کشورهای صاحب نام در فوتبال، برنده میزبانی معتبرترین جام فوتبال شد. تاغار تاغار ساز یک دفعه وارد موسیقی کشور آن هم توسط کسی شده است که همترازان او در کشورهای منطقه و ایران، نهایتا یک سیم به سازی اضافه کرده و یا اندکی آن را توسعه داده اند. آن هم بعد از عمری آهنگسازی و نواختن تخصصی یک ساز. آدم لازم نیست دانشی در حد حسین علیزاده داشته باشد تا بفهمد که چه کار عبثی است ساختن این همه ساز من درآوردی. ثروت قطر جام جهانی را کسب می کند و چون پول قادر به هر کاری است، لازم نیست کسی بپرسد این کشور نه هوای مناسب دارد و نه سابقه ای در فوتبال، اگر هم پرسید به شکل مناسبی! قانع می شود. بیش از نیم قرن اعتبار  استاد آواز ایران همه را به شنیدن صدای این سازها کشانده است. اگر شخص دیگری بود نه تنها شنونده نداشت، شاید مسخره هم می شد. در همان کنسرت، آهنگساز و نوازنده نام آشنا مجید درخشانی نیز تار می زند و از این سازها دست نگرفته است. گرچه افتخار حضور در کنار شجریان مغتنم است اما باید آبروی حرفه ای را هم مد نظر داشت. این همه ساز جدید فقط در همان کنسرتهای شجریان نواخته می شود. حتی شاگردان طراز اول او هم از این سازها استفاده نمی کنند. اگر از منظری دیگر به قضیه نگاه کنیم ورود این همه ساز که بعضی از آنها آشکارا تقلیدی ناشیانه از سازهای غربی است، ناخواسته به موسیقی کشور اهانت هم می کند. یک مثال از آمار و ارقام اقتصادی شاید بهتر منظور را بیان کند. اقتصاد فوق العاده پیشرفته آلمان اگر دو درصد رشد داشته باشد، رقم بسیار بالائی است اما اقتصاد در حال توسعه چین سالهاست ده درصدی است. کشور رهیده از دست طالبان افغانستان، اگر سالانه رشدی بالای بیست درصد نداشته باشد، همچنان گرفتار جنگ و بدبختی خواهد بود. این ارقام بر اساس استاندارد یکسانی تهیه می شوند. ولی در کشور جنگ زده خالی از هر نوع فعالیت اقتصادی، حتی تاسیس دو تا کارخانه ماکارونی هم ممکن است در آمار رشد اقتصادی تاثیر محسوس بگذارد. در اقتصاد اشباع شده آلمان هرگز خبری از این ارقام نخواهد بود. بر این مبنا، ورود این همه ساز من درآوردی معنای دیگری نیز دارد، موسیقی ایرانی خالی از ساز درست و حسابی است!. ترکها و عربها با آن همه استادان نامدار و جهانی، فقط به بهسازی و توسعه سازهای موجود دست زده اند. نه تنها ساز جدیدی ابداع نکرده اند بلکه استادانه سازهای غربی را در خدمت موسیقی خود قرار داده اند.  البته از کسی که از موسیقی جهان سلین دیون و خولیو را می شناسد بیش از این انتظار نیست. اما نه موسیقی ایرانی اینقدر خالی است که این همه ساز جدید نیاز داشته باشد و نه استاد آواز ایران اینقدر موسیقی شناس است که فضای خالی احتمالی را پر کند. کافی است به ابتدای آلبوم دستان ساخته پرویز مشکاتیان که خود آوازهای فوق العاده آن را خوانده اند، توجه کنند، که چگونه ضرب زورخانه را با سایر سازها ترکیب کرده و قطعه ای ماندگار آفریده است. مشکاتیان دستان و بیداد را ساخت و موسیقی ایرانی را ارتقاء داد، بدون اینکه حتی در سنتور ساز تخصصی خود هم دست به تغییرات شگرف بزند. آنچه که او داشت دانش بالای موسیقی و هنر آهنگسازی بود. شجریان بهتر است همچنان استاد آواز ایران باقی بماند که در این هنر کم نظیر و شاید هم بی نظیر است.

پی‌نوشت : قصه ساخت شاه‌کمان از زبان سازنده آن پیتر بیفن استرالیائی بسیار درخور توجه است. این سازنده غربی با همکاری دو استاد مسلم کمانچه، هابیل علی‌اف و کیهان کلهر، پانزده سال برای ساخت این ساز تلاش می‌کند. علیرغم نظر مثبت هر دو استاد آذربایجانی و ایرانی، هنوز شاه‌کمان فراگیر نشده است.
شاه‌کمان ریشه در دو منبع مختلف، دارد. شکل ظاهری آن از کمانچه سنتی ایران و آذربایجان بوده؛ اما نحوه صدادهی آن از تارهو (شکل جدیدی از کمانچه سنبله آسیای میانه که در سال 1995 ساختم) برگرفته شده است. من اولین بار از طریق مینیاتورهای خاورمیانه و آسیای مرکزی با کمانچه آشنا شدم و لطافت آن مرا بسیار مجذوب خود کرد. اولین ساز کمانی (آرشه‌ای) که ساختم، کمانچه‌ای بود که طراحی تقریباً سنتی داشت به جز اینکه سیم های واخوان در شیار میانی دسته ساز بود. از سال 1980 با کمانچه و شکل‌های مختلف کمانچه سنبله شرقی به تمرین پرداختم خصوصا تنبور تُرکی و ارهو چینی. تمامی این سازها دارای یک پوست رویی بود و من واقعاً تحت تاثیر صدایی بودم که از این صفحه سبک بیرون می‌آمد. البته پوست دارای ویژگی‌هایی بود که برای من خوشایند نبود چه این که به خاطر انعطاف‌پذیری‌اش، امکان تولید صداهای زیر را نداشت. در سال 1994 از تلاش برای یافتن صدایی دل‌خواه از پوست منصرف شدم و در عوض از کاسه چوبی استفاده کردم که وزنی تقریبا مساوی پوست رویی داشت؛ ولی محکم‌تر بود. به همین منظور، سازی به نام "تارهو" ساختم که ترکیبی از لغات تنبور و ارهو بود. در سال1995 آهنگی ضبط شده از یک کمانچه‌نواز آذربایجانی به نام هابیل علی‌اف شنیدم که برایم فوق‌العاده جالب بود؛ طی آن سال‌ها بارها و بارها بدان گوش سپردم و در نهایت سال 2001 کمانچه تارهو را ساختم. طراحی کلی آن عمدتاً بر پایه کمانچه سنتی بود؛ ولی باطناً تارهوی ساده‌ای بود که یک کاسه چوبی سبک داشت که در بدنه معلق بود. کیهان کلهر را در سال 2002 ملاقات کردم. در آن زمان هر دو در فستیوال knee fiddle magic در رودولستالت آلمان شرکت کرده بودیم. کیهان صدای تارهو را دوست داشت؛ ولی به دنبال سازی با سیم‌های واخوان بود. از طرف دیگر چون من از قبل کارهای گسترده‌ای در این زمینه انجام داده بودم، تصمیم گرفتیم با همکاری هم بر روی کمانچه تارهو کار کنیم که پنج سیم اصلی و هفت سیم واخوان داشت. اولین تارهو در سال 2003 برای کیهان ارسال شد که دارای جنبه‌های مثبتی بود؛ ولی صدای آن نیاز به ارتقای بیشتری داشت. به همین جهت در سال 2004 فرصتی به دست آمد تا به کمک راس دیلی موفق شدم سه هفته در کِرته با هابیل علی‌اف روی صدای کمانچه تارهو کار کنم. این یک دوره خلاقانه فوق‌العاده بود که موفقیت بزرگی به ارمغان آورد. طی سال‌ها بعد همکاری من و کیهان بیشتر شد و آن به این دلیل بود که من به خاطر او بر روی بسط و گسترش کمانچه تارهو  کار می‌کردم و نهایتاً وی در سال 2008 آن را دریافت کرد. وقتی که کیهان نام شاه‌کمان را برای ساز پیشنهاد کرد حس کردم پس از تلاش فراوان به نتیجه بزرگی دست یافته‌ایم.
پیتر بیفن
منبع : آلبوم "تنها نخواهم ماند" اثر کیهان کلهر و علی بهرامی‌فرد.