راهنما، جستجو، فهرست مقالات
و مطالب مورد توجه خوانندگان

۱۳۹۱ خرداد ۱۰, چهارشنبه

دریاچه ارومیه، این بار در معرض یک توطئه عربی

این روزها در محافل و خبرگزاری های عربی توطئه جدیدی در حال شکل گرفتن است که خبرهای آن جسته و گریخته به بیرون درز می کند. الجزیره در سایت انگلیسی خود خبر نگران کننده ای را منتشر و بلافاصله حذف کرد. العربیه پا را از این هم فراتر گذاشت و تحلیلی مفصل در خصوص دریاچه ارومیه نوشت. چند روز پیش گستاخی این محفل وابسته به دربار سعودی از حد و مرز خود گذشت و برگردان تحلیل نوشته شده را روی سایت فارسی العربیه هم گذاشت. ظاهرا سرنوشت تلخ دریاچه همیشه ارومیه، گل بود به سبزه نیز آراسته شده است. آیا واقعا توطئه ای به مراتب خطرناکتر در حال شکل گرفتن است؟
موضوع از این قرار است که اخیرا اسناد و مدارکی از دوران اموی و عباسی منتشر شده است که نویسندگان فارس و عرب و رومی آن عهد، در توافقنامه های فی مابین، دریاچه همیشه ارومیه را بحرالعرب نامیده اند. آن طور که سایت العربیه در تحلیل خود نوشته بود، تا چهارصد سال قبل که صلحی پایدار میان ایران و عثمانی برقرار شد، در تمام مراودات این دو دولت، هنگام اشاره به حدود مرزی، نام دریاچه بلااستثنا بحرالعرب ثبت شده است.
اما موضوع فقط به اینجا ختم نمی شود. اخیرا نتیجه تحقیقات مشترک دانشگاههای ام آی تی و کمبریج و تل آویو به بیرون درز کرده است. این تحقیقات نشان می دهد که خشک شدن دریاچه، طبیعت ارومیه را دچار مشکلات غیر قابل جبران خواهد کرد، اما برای همسایه های ثروتمند عرب، فوق العاده مفید خواهد بود. علی الظاهر در شوره زار دریاچه ارومیه، نوعی خرما قابل استحصال است که شدیدا مورد توجه شاهزادگان سعودی و امارات قرار دارد.
این نوع خرما به مقدار بسیار محدود و در بخشهای خشک شده بحرالمیت توسط دانشمندان دانشگاه تل آویو، فرآوری، کاشت و نهایتا برداشت شده است. خاصیت اصلی آن علاوه بر خوشمزگی غیر قابل وصف، افزایش قدرت مردانگی است. اشکال کار در  نایاب بودن این محصول است، طوری که مقدار محدود آن را با وزن زعفران تولیدی از دهها هکتار زمین می توان مقایسه کرد. تنها نقطه ای از کره خاکی که این نوع خرما قابلیت استحصال دارد، بخشهای خشک شده بحرالمیت است که شباهت بسیار زیادی به طبیعت دریاچه ارومیه دارد. پیش بینی می شود که اگر دریاچه کاملا خشک شود سالانه بیش از دو تن خرما در این شوره زار قابل برداشت باشد. اگر با ظرفیت کل بحرالمیت که نهایتا 150 کیلو خواهد بود، مقایسه شود، اهمیت موضوع خود را نشان خواهد داد.
اما چرا این توطئه کاملا در خفا صورت می گیرد؟ برخی کارشناسان معتقدند که عربها از سرنوشت تغییر نام خلیج همیشه فارس درسهای زیادی گرفته اند. آنان به خوبی متوجه شده اند که در سرزمین اهورائی، ممکن است حتی یک قرن بلاتکلیفی میزان مالکیت ایران بر خزر تحمل شود، ممکن است از بین رفتن دریاچه ارومیه و کارون و فرسایش خاک کشور تحمل شود، اما تغییر نام دریاچه همیشه ارومیه با نام جعلی عربی هرگز تحمل نخواهد شد. همین کارشناسان نظر می دهند که اعراب این پیشینه را در تحلیلهای استراتژیک خود لحاظ می کنند و سعی دارند کاملا خود را بی تفاوت نشان دهند. چون به خوبی می دانند حتی شنیدن نام بحرالعرب و چشمداشت سعودی ها به خاک خشک شده دریاچه همیشه ارومیه، تمام مردم و مسئولان ایرانی را بر آن خواهد داشت که حتی آب آشامیدنی خود را هم وقف دریاچه کنند، تا خشک نشود.
عربها منتظر خشک شدن دریاچه هستند تا اسناد تاریخی مربوط به نام بحرالعرب را به سازمان ملل ارائه و زمین آن را تصاحب کنند. وای بر ما!

۱۳۹۱ خرداد ۸, دوشنبه

پاپ و راک در انحصار انگلیس و انگلیسی

وقتی نتیجه یورویژن 2012  باکو اعلام، و سوئد قهرمان این مسابقه آواز پر سر و صدای اروپائی شد، نکته جالب مقام شامخ انگلستان بود. که با نهایت اقتدار رتبه 25 از میان 26 فینالیست را کسب کرد. این هم از عجایب یوروویژن است که معمولا تکرار می شود. در عالم واقع، و در موسیقی عامه پسند پاپ و راک اروپائی، اصلا مقام دوم وجود ندارد. تمام مقامها متعلق به انگلیس است. لندن پایتخت بی چون و چرای تمام گروههای جریان ساز موسیقی عامه پسند در چندین دهه گذشته بوده است.
کسانی که فوتبال انگلیس را دنبال می کنند، می دانند که تیم ملی انگلیس به اندازه سایر کشورهای اروپائی برای انگلیسی‌ها  اهمیت ندارد. آنان مسابقات باشگاهی خود را به هر چیز دیگری ترجیح می دادند. موسیقی ای که بنیانگذار و جریان ساز آن هستند و فوتبالی که از آن جزیره به جهان معرفی شده است، نشانه های کافی از این دارد که این سرزمین به نوعی غنای داخلی رسیده است. اصولا جهان خارج در درجه بعدی اهمیت برای آنها قرار دارد و به نظر می رسد همین فرهنگ را هم به امریکا صادر کرده باشند. یوروویژن هم نشان داد که خیلی در بند مسابقات خارج از جزیره نیستند. و گرنه مقام بیست و پنجم آن هم بعد از کشورهائی مانند صربستان و ترکیه و مولداوی و آذربایجان و روسیه و لیتوانی و ... که در این نوع موسیقی، حتی موقعیت قابل اندازه گیری هم ندارند، بسیار عجیب است.
من سوالی دارم که نزدیک پانزده سال است جوابی برای آن پیدا نمی کنم. با هر اهل فن هم که صحبت می کنم، چیزهای جدید یاد می گیرم اما سوال همچنان پابرجاست. چرا موسیقی راک و پاپ و بطور کلی موسیقی عامه پسند، در انحصار انگلیس و امریکا و بطور کلی کشورهای انگلیسی زبان است؟ حرف بی حسابی نیست که بگوئیم در این نوع موسیقی مقام دومی وجود ندارد.
صدها سال است کشورهای مهم و بزرگ غرب اروپا در تمام زمینه های علمی و فرهنگی، تقریبا انحصار دارند. بین خودشان در زمینه های مختلف، کشور و منطقه خاصی ممکن است پیشرو باشد. اما بقیه نیز به دنبال همان کشور، حضوری بسیار فعال دارند. پاریس پایتخت نقاشی و نویسندگان رمانهای بزرگ است. آلمان و اتریش سرزمین موسیقی کلاسیک و آهنگسازان آن است. ایتالیا معماری شگفت انگیزی دارد. اما اینطور نیست که بقیه کشورها در همین زمینه ها بزرگان صاحب سبک نداشته باشند.
در زمینه های علمی و سیاسی و فلسفی، دانشگاههای انگلیس و فرانسه و آلمان تفاوت فاحشی با هم ندارند. اگر انگلیس مرکز تفکرات لیبرالی است، فرانسه هم متفکرین بزرگ لیبرال مانند توکوویل دارد. اگر آلمان و فرانسه مرکز تفکرات چپ جهانی است، جریان چپ موسوم به راه سوم، از انگلیس و با تونی بلر شروع شد که نظریه پرداز آن آنتونی گیدنز بود.
اما به نظر می رسد موسیقی پاپ و راک، تنها موردی است که ارتباط در آن کاملا یک طرفه است. چرا؟ مسلما جهانی شدن زبان انگلیسی و گسترش روز افزون آن در این پدیده بی تاثیر نیست. اما زمانی که بیتل ها قله های موسیقی جهان را فتح کرده بودند، فرانسه هنوز سرمست دوران با شکوه زبان خود بود. بعید نیست در آن عصر تعداد انگلیسی هائی فرانسه دان، بیشتر از فرانسوی های انگلیسی دان بوده باشد. فرانسوی ها فقط چند سالی است که واقعیت جهان را قبول کرده اند و سعی دارند درست و حسابی انگلیسی یاد بگیرند.
چند سال پیش مصاحبه ای از التون جان می خواندم. او از هنرمند پاپ فرانسوی میلن فارمر خوشش آمده بود و ابراز امیدواری  می کرد که کنسرت مشترکی با او داشته باشد. خوشحال بود از اینکه در فرانسه چنین هنرمندانی وجود دارد. لحن مصاحبه به گونه ای بود که انگار مستشاری بلژیکی از کنگوی برازاویل بازدید می کند و متوجه استعداد نهفته جوانی جویای نام شده است. آن هم در فرانسه و در پاریس که اهالی آنجا با ملکه الیزابت هم پالوده نمی خورند.
دوستی فرانسه دان می گفت برنامه صبحگاهی و پربیننده Télématin از کانال دو فرانسه عموما با آهنگی انگلیسی شروع می شود. تاپ چارت آهنگهای پرفروش در فرانسه معمولا انگلیسی است. این در حالی است که حضور یک آهنگ فرانسوی (سال 2001، اگر درست یادم مانده باشد) در لیست آهنگهای پرفروش انگلیس خیلی عجیب به نظر می رسید. کشوری با هنرمندانی بزرگ مانند ژاک برل، ادیت پیاف، Jean Ferrat، که هر کدام برای خود یک پینک فلوید محسوب می شوند، تمام و کمال تسلیم موسیقی عامه پسند بریتانیائی است. آلمان و هلند و کشورهای اسکاندیناوی به مراتب بیشتر از فرانسه تسلیم این موسیقی هستند. چنین رابطه یک طرفه ای در هیچ زمینه دیگری وجود ندارد.
از شوپنهاور نقل است که گفت همه هنرها می خواهند به مرحله موسیقی برسند. و گفته اند آنجا که سخن باز می ماند موسیقی آغاز می شود. همه این توصیفها بیانگر کیفیت انتزاعی موسیقی است. با همه اینها موسیقی راک عمیقا با زبان انگلیسی پیوند خورده است. شکیرا خواننده کلمبیائی هم تا انگلیسی نخواند، جهانی نشد. 
دهه نود میلادی ابتکار یک آگهی هلندی در خصوص لزوم آموزش زبان انگلیسی برای پدربزرگ ها و مادربزرگ ها مورد توجه قرار گرفت. پدربزرگ و مادر بزرگ در حالی که نوه های آنها سوار ماشین هستند، پیچ رادیو را باز می کنند تا آهنگی پخش شود. رتیم آهنگ را می پسندند و با آن می رقصند، اما شعر آهنگ بسیار بی ادبانه است. نوه ها از اینکه مادر بزرگ و پدربزرگ متوجه ماجرا نیستند، می خندند. این آگهی ناخواسته معنای دیگری هم داشت؛ انگار قرار است تمام آهنگهای عامه پسند جهان انگلیسی باشد!

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۲, جمعه

آیا مشکل دریاچه ارومیه، فقط زیست محیطی است؟

به نظر می رسد توهم توطئه عهدی ناگسستنی با سرزمین ما بسته است. عهد عتیق این توهم با حمله عرب شروع شده و به انگلیس در عهد جدید منتهی می شود. توهم توطئه بدون هیچ رودربایستی مدعی است اگر ایران را به حال خود می گذاشتند، اکنون آلمان فدرال در همین گربه نشسته بر سینه آسیا بود، نه غرب اروپا. بعضی از صاحبنظران این معضل را تحت عنوان نوعی بیماری ملی مورد بررسی قرار می دهند تا شاید خلایق را بیدار کنند که در درجه اول مسئول همه گرفتاریها، خودمان هستیم. اما آیا مبارزه با توهم توطئه، به فرصتی طلائی برای طراحان افکار جدید تبدیل شده است؟ یعنی خیالشان را راحت کرده که دیگران و حتی مخالفان، بی جیره و مواجب در حال خنثی کردن آثار سوء نقشه های آنها برخواهند آمد، که بعله! همه چیز مثل آینه شفاف است. دست کم دو مورد را کاملا به یاد دارم که ابتدا در متوهمانه بودن آنها شک نداشتم، ولی نتیجه با کمال تعجب واقعی از آب درآمد.
دقیقا خاطرم نیست انفجار در حرم امام رضا و میدان شهدای مشهد در چه تاریخی بود. اما اوایل سال 73 یک کارگر مشهدی برای کاری به اتاق من آمد و بی مقدمه و البته با تاسف و تاثر عمیق گفت : کار خودشونه!!. سوژه نابی برای توهم توطئه یافته بودم. لهجه زیبا و غلیظ مشهدی هم تشویقم کرد بیشتر با او سر حرف را باز کنم و بفهمم چرا اینگونه فکر می کند. دلایل او بسیار ساده بود، باید توجه داشت که مشهدی ها علاقه ویژه ای به امام رضا دارند، این موضوع دلایل واقع گرایانه هم دارد. مشهد هیچ وقت پایتخت خراسان نبوده و توسعه و پیشرفت خود را مدیون آن مکان مقدس است. او استدلال می کرد که می خواهند از اهمیت آنجا بکاهند و مکانهای جدیدی که به نظرشان مهمتر می رسد را جایگزین کنند. استدلال ساده دلانه ای بود و معقول به نظر نمی رسید، ولی تا چند سال بهترین مثال برای اینکه نشان دهم چقدر درگیر توهم توطئه هستیم را یافته بودم تا اینکه مسئله قتلهای زنجیره ای پیش آمد و باند سعید امامی کشف شد. بنا به اظهار منابع رسمی مشخص شد آن انفجار و مخصوصا انفجار میدان شهدا کار این باند مخوف بوده است. بلافاصله یاد آن روز افتادم. استدلال آن کارگر بر مبنای تحلیل قابل استناد و درکی نبود، اما نتیجه به طرز غم انگیزی درست از آب در آمد.
سال 84 از اصفهان به تهران می آمدم. برنامه ام طوری بود که هر وقت کارم تمام شد بلافاصله از ترمینال کاوه ماشین بگیرم و به تهران برگردم. به طور تصادفی همسفری یافتم که پیشنهاد کرد ماشین را با هم بگیریم تا هزینه نصف شود. برای مطالعه در ماشین کتاب قطور مقدمه ابن خلدون را برداشته بودم که همین کتاب نیز باعث مصاحبت گرم ما شد. تا قم مشغول صحبت و بحث در خصوص تاریخ اسلام و متفکرین آن بودیم. آدم مطلعی بود، اهل اهواز و ساکن اصفهان و با تمایلات کاملا طرفدارانه از حکومت. بطور اتفاقی صحبت از نگرش ارامنه به تاریخ و تمدن مسلمانان کرد. متوجه اطلاعات دقیق او از ارمنستان و علی الخصوص شهر ایروان شدم که به نظرم خیلی عجیب رسید. دلیلش را پرسیدم، در کمال تعجب توضیح داد و من از جواب او یخ زدم. هنوز متوجه نشده ام که آیا به من اعتماد کرد؟  و یا منظوری داشت که برای من قابل درک نبود؟ اما دقیقا تشریح که در ایروان مدتی ساکن بوده و در مناقشه ارامنه و آذربایجان چه ها که نمی کرده اند!. تا تهران به معنای واقعی کلمه هنگ کردم. هر چه گفت و پرسید نطق من باز نشد و همچنان در خود فرو رفته بودم، که آیا او راست می گوید؟ یعنی در این مناقشه و جنگ که بیست درصد خاک آذربایجان در اشغال ارمنستان است، ایران رسما جانب ارامنه را گرفته است؟ فارغ از اینکه در خود قره باغ حق با کیست، ارمنستان به وضوح کشوری اشغالگر است. سرزمینهائی را اشغال کرده که سازمان ملل و روسیه هم متعلق به آذربایجان می داند. چطور چنین چیزی ممکن است؟ تا آن تاریخ فقط در سایتها و اخبار محافل فعال قومی آذربایجان چنین چیزی را خوانده بودم، از آنجا که بعضی از آنها چندان دلبسته جغرافیای فعلی ایران نیستند، یک راست به حساب توهم دامن گیر توطئه گذاشته بودم. اکنون کیست که از این مواضع جانبدارانه خبر نداشته باشد؟ خوش خیالی مثل من نیز متوجه شده است. بگذریم که مردم غیر ترک ایران هم با این تصمیم به غایت اشتباه همراهی عملی دارند و از درک مسئولیت تاریخی خود غافل مانده اند. آنان حتی اگر مضحکه پایان ترکمانچای و بازگشت قفقاز به مام میهمن را هم ملاک قرار دهند، شایسته نیست کرور کرور به ارمنستان سفر کنند و زخمی غیرقابل التیام بر دل آذربایجانیها بگذارند.
در خصوص دریاچه ارومیه فعالان محیط زیست تمام تلاش خود را می کنند که مسولان را بیدار کنند. آنان چنان در فکر مدیریت جهانند که بسیاری معتقدند خانه از پای بست ویران است و مشکل بزرگ دریاچه ارومیه حتی بزرگترین معضل زیست محیطی ایران نیست. وقتی خشکیدن بزرگترین دریاچه کشور فقط یکی از معضلات باشد تصور اینکه چه بر سر محیط زیست کشور می آید وحشتناک خواهد بود. اما وقتی کارشناسی در حد دکتر اسماعیل کهرم بارها از بی بی سی اظهار می کند اگر بیست درصد آب ذخیره شده سدهای احداثی به دریاچه اختصاص یابد، دریاچه نفسی خواهد کشید تا سر فرصت راهکاری مناسب برای نجات آن پیدا شود، چرا این اقدام صورت نمی گیرد؟
یک تفکر پرطرفدار می گوید توطئه ای در کار است تا این دریاچه خشک شود. وقتی فعالیت پیوسته فعالان محیط زیست را می بینیم که چطور برای این دریاچه دل می سوزانند به نظر  این طرز فکر افراطی و متوهمانه می رسد. اما مگر اتفاق نظر وجود ندارد که ابتدا باید از خشک شدن آن با هر نوع مسکنی جلوگیری کرد تا فکری اساسی به حال آن بکنند؟ چرا نمی کنند؟

این عکسها را روز یازده اردیبهشت 91 از ورودی جزیره اسلامی گرفته ام که طی چند سال اخیر خشک خشک بود. جزیره اسلامی زمانی که دریاچه آب کافی هم داشت از سمت تبریز در تابستانها کم آب می شد و مردم راهی داشتند که بدون قایق به شهرهای بزرگ سفر کنند. سالهاست فقط بخشی از جزیره با دریاچه تماس دارد ولی بارندگی امسال بقدری مناسب بوده که آبهای سرگردان حتی همین بخش را نیز پر کرده است. از این فرصت چرا استفاده نمی شود و  آب سدها را باز نمی کنند؟  البته هیچ بعید نیست  چنین تذکراتی باعث شود  در مسیر ورودی همین آبهای سرگردان هم سدی بزنند!!
بخشی بزرگی از آب دریاچه به مصرف کشاورزی و برای کشاورزانی عرضه می شود که حتی درصد کوچکی از آنها هم کشاورز حرفه ای نیستند. شاید بتوان گفت به شعاع بیست کیلومتر از ارومیه، باغات اطراف عملا ویلاهای تفریحی مردم است که بر فرض هم یک سال آب نداشته باشند به جائی بر نخواهد خورد. به ندرت کشاورز حرفه ای در این شعاع وجود دارد. این در حالی است که قبل از مهار شهرچای، آنان به هر طریق شده با آبهای زیرزمینی، زمینهای خود را آبیاری می کردند. گیرم که یک سال تمام محصولات ارومیه از بین برود، اولا جبران خسارت آن از تامین خرج آژانس کمتر است. در ثانی دوستان چینی همه نوع میوه را تولید می کنند، اما هنوز به مرحله تولید انبوه دریاچه نرسیده اند. از چین هم نشد می توان در میوه فروشی معروف نارمک صف کشید و با اندکی تحمل همه نوع میوه را به قیمت ارزان خرید. از قدیم هم گفته اند الاهم فی الاهم باید در کارها لحاظ شود. کویری شدن منطقه سبز و زیبا به مراتب فجیع تر از یکی دو سال تحمل کم آبی است.
آیا آش آنقدر شور خواهد شد که خوش خیالی مثل من هم متوجه کاسه ای زیر نیم کاسه شود؟

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۹, سه‌شنبه

با لهجه یا بدون لهجه، مسئله این نیست

تلویزیون من و تو در حال حاضر یکی از پربیننده ترین تلویزیونهای سرگرم کننده ماهواره ای در ایران است. روز به روز به خیل کسانی که از خیر کانالهای پرشمار وطنی می گذرند و به ماهواره پناه می برند اضافه می شود. خوشبختانه زبان فارسی روی ماهواره از ابتذال گذشته نجات پیدا کرده و اخیرا حتی نشنال جئوگرافیک نیز کانال فارسی خود را راه اندازی کرده است.
کانال من و تو به همان سرعتی که بی بی سی فارسی جانشین کانالهای خبری داخلی و خارجی شد، به خانه های مردم راه یافت. مشارکت میلیونی در برنامه های موسیقی آن نشانگر نفوذ فراوان و زودهنگام این تلویزیون است. برنامه های آن حرفه ای، با کیفیت و پرهزینه تولید می شود و  یقینا منابع مالی قدرتمندی نیز در اختیار دارد.
خانم «دنیل وودنات» یکی از مجریان این تلویزیون که از پدری ایرانی و مادری بریتانیائی متولد شده از مجریان پرطرفدار این تلویزیون است. او فارسی را با لهجه انگلیسی صحبت می کند. نه تنها لهجه او مانعی برای اجرای برنامه نیست، بلکه به نظر می رسد هیچ کوششی نیز برای برطرف کردن آن نمی شود.
باید توجه داشت که فضای تلویزیون کاملا فارسی است و عموم مجربان آن نیز ایرانی هستند، ایشان نیز فارسی را سلیس و روان صحبت می کند. هر بار که این مجری را می بینم، بلافاصله این سوال برای من پیش می آید که اگر این خانم با همین کمالات، مثلا لهجه گیلکی داشت، اصلا امکان استخدام در آن سازمان برای او بوجود می آمد؟
قاعده ای در تمام رادیو تلویزیونها وجود دارد که مجریان باید لهجه نداشته باشند و خنثی و به گویش رسمی آن زبان صحبت کنند. به ظن قوی اگر گوینده ای مثلا لهجه ترکی و کردی و یا گیلکی داشت، محترمانه همکاری را منوط به اصلاح لهجه می کردند و یا  عذر او را می خواستند و قوانین تلویزیون را برای او یادآوری می کردند. چرا در خصوص این خانم موضوع کاملا برعکس است؟ طبق اظهار خوانندگان وبلاگ این تلویزیون، لهجه بریتانیائی ایشان حتی کولاک ارزیابی شده و به محبوبیت برنامه نیز اضافه کرده است.
در ایران میلیونها ترک زبان وجود دارد و علی الاصول ایرانی ها باید با لهجه ترکی آشناتر باشند. ولی پیشاپیش قابل تصور است که چه فاجعه ای خواهد بود لهجه ترکی داشتن دختری خوش قد و بالا در برنامه ای پربیننده. خود برنامه، برنامه ای برای مضمون هزاران جوک جدید خواهد شد. به نظر می رسد در عالم واقع، نداشتن لهجه ملاک نیست.
فی الواقع قانون نانوشته این طور است که مجری برنامه تلویزیونی باید از افراد بدون لهجه و یا با لهجه ای از یک زبان و فرهنگ برتر استخدام شود. اگر لهجه، انگلیسی کمبریج باشد، البته اولویت ویژه خواهد داشت. بی نظیر بوتو نخست وزیر درگذشته پاکستان، بیشترین محبوبیت را در ایالت زادگاه خود، سند، داشت، اما زبان آن ایالت را درست نمی دانست. در عوض لندن شهر دوم او بود و انگلیسی را با لهجه رسمی صحبت می کرد، رعیت نیز همین را می خواست.
زبانها و لهجه های ایرانی از جمله فارسی و ترکی، مقهور زبان و فرهنگ انگلیسی هستند. احتمالا در ترکیه نیز لهجه بریتانیائی گوینده در مقایسه با فارسی، شیرینر به نظر خواهد رسید. وقتی زیانی و فرهنگی در جایگاهی پائین قرار گرفت، برخورد آن با فرهنگهای برتر، از قانون اندازه حرکت فیزیک در برخورد اجسام پیروی خواهد کرد. محمد قائد در کتاب “ظلم و جهل و برزخیان زمین” و در فصل “سقوط از متعالی به مبتذل در رویاروئی فرهنگها” با آن قلم جادوئی و چند مثال، به زیبائی موضوع را تشریح می کند.  مطالب ایشان البته در خصوص  زبان و لهجه نیست. اما اگر صحبت کردن به یک زبان را با دو لهجه متفاوت ارزیابی کنیم. تاثیر آن بستگی به نگرش شنوندگان آن زبان، به فرهنگ لهجه وارده خواهد داشت. زبان فرهنگ برتر، لهجه را شیرین تر نیز خواهد کرد.
« وقتی فرهنگی از سوی فرهنگ بالادست تحقیر می شود، پاسخ آن ممکن است نه مقابله به مثل، بلکه پرخاش باشد. فرهنگ قوی تر به فرهنگ ضعیف تر نزدیک می شود و به معاینه آن می پردازد، در حالی که فرهنگ ضعیف تر نه تنها قادر به چنین کاری نیست بلکه از فهم گزارش حریف از آن معاینه در می ماند……واقعیات تاریخی هر چه باشد، به تجربه می بینیم که نه فصلی از کتاب، بلکه ده کتاب کامل هم اگر در ممسنی و بویر احمد در ذم اهالی شیراز یا تهران منتشر شود کسی از آنان خم به ابرو نخواهد آورد. حتی ممکن است چنین مطالبی را مفرح قلمداد کنند. برخورد دو فرهنگ، و یا دو خرده فرهنگ، پیش از هر چیز تابع برخورد دو جرم است: جرم سنگین کمتر از جرم سبک از چنین برخوردی تاثیر می پذیرد.»

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۲, سه‌شنبه

از لیون تا ایلخچی

وقتی کتابی می خوانید که از فرانسه ترجمه شده و با کلمه ای مواجه می شوید که تلفظ دقیق آن با الفبای فارسی امکان پذیر نیست و مشاهده می کنید مترجم اصل فرانسه کلمه را در پانوشت گذاشته است، تازه مشکل دو تا می شود. فرانسه دانها می گویند نوشتن در فرانسه قاعده دارد،حتما همینطور است. اما کسی که فرانسه نمی داند، اگر سعی در خواندن کلمه کند، به ظن قوی در خوانش آن اشتباه خواهد کرد، بس که شکل نوشتن و خواندن کلمات متفاوت است. فرض کنید اسم شهر مون پلیه را نمی توانید بخوانید، چگونه Montpellier به خواندن صحیح آن کمک خواهد کرد؟ به همین دلیل وقتی در جمع فرانسه دانها باشم، به شوخی می گویم نام شهر لیون (Lyon) در فرانسه را جزو عجایب هفتگانه این کشور می دانم. چون هم لیون نوشته می شود و هم لیون خوانده می شود. چیزی که در زبان فرانسه بسیار نایاب است.
بر همین سیاق، اگر از من بپرسند از عجایب هفتگانه آذربایجان یکی  را نام ببر، بدون تردید خواهم گفت ایلخچی!، البته با سرنوشتی کاملا متفاوت. ایلخچی شهر کوچکی در نزدیکی های تبریز است. بهترین پیاز قرمز کشور را تولید می کند، همانطور که انگور نماد ارومیه است، پیاز نماد و گرداننده اصلی اقتصاد این شهر است.
در زمان پهلوی اول مدرن سازی ظاهری که همه ایران را گرفتار کرده بود در آذربایجان بدبختی مضاعفی به همراه داشت، چون ضدیت با زبان و فرهنگ ترکی، بطور وِیژه در دستور کار بود. روشنفکران آن عصر نشستند و فکر کردند و یک دفعه متوجه شدند که همه ایران از نژاد پاک آریائی است و اگر کمی ژنهای این ملت بررسی شود، بیست و پنج نسل گذشته ایرانیان مستقیما از نسل دارا و جمشید و کوروش و خشایارشاه است. هندوانه بزرگی هم بنام گل سرسبد نژاد پاک زیر بغل آذربایجان گذاشتند، و یک شبه مغان چند صد ساله و بلکه هزار ساله شد: پارس آباد!
تقریبا از اسامی ترکی چیزی باقی نماند. البته اگر بخواهیم منصفانه بگوئیم این موضوع مختص آذربایجان و یا خوزستان نبود. نامهای ژیگولی چالوس، نوشهر و بابلسر و رامسر و بهشر هم یادگار همان دوران است. اینکه مردم مازندران متاسفانه خودآگاهی منطقه ای ندارند و بابلسر را به بارفروش ترجیح می دهند مسئله دیگری است. اما در آذربایجان مسئله فقط ژیگول سازی نبود، ترکی زدائی افراطی نقش اصلی را داشت.
تمام رودخانه ها و شهرها و بعضا روستاهای ما را تغییر نام دادند، اما این میان ایلخچی که جای کوچکی هم نبود، همچنان ایلخچی باقی ماند. باید توجه داشت نام این شهر اساسا با الفبای عربی قابل نوشتن نیست و آنچه که نوشته شده حداکثر امکان الفبای عربی فارسی برای نوشتن آن است. این نام نه تنها کاملا ترکی است بلکه در نظام آوائی فارسی غیر قابل بیان است. بیشترین استعداد تغییر نام به مثلا نوشین شهر و کوروش آباد و داریوش دژ و این قبیل نامها را داشت، که بطرز معجزه آسائی از زیر دست مدیران پروژه آریائی سازی در رفت.

وقتی روستای به مراتب کوچکتر گمچی در ارومیه را به کشتیبان تغییر نام دادند، اصلا عجیب نخواهد بود نام ایلخچی را جزو عجایب هفتگانه آذربایجان بنایم!

۱۳۹۱ فروردین ۳۱, پنجشنبه

از مبصر تا سر گروهبان


کسانی که سربازی رفته اند و مخصوصا دوران آموزشی خود را در یکی از مراکز آموزش نیروی زمینی گذرانده اند، بیشترین خاطرات تلخ – و نه لزوما سخت – خود را از همین دوران دارند. معمولا اعضای اصلی کادر آموزش، گروهبان وظیفه هستند که بیشترین خشونت کلامی را دارند. ایراد گرفتن های الکی از نظافت شخصی و جمعی، توهین به شعور سرباز آموزشی که چپ و راستش را هنوز نشناخته، امری بسیار متداول میان آنهاست.
دوست هم خدمت اهل بروجردی داشتم که ذاتا تن صدای او بالا نبود. هنگام حضور و غیاب که سرباز باید با تمام توان "من" بگوید، معمولا مورد اعتراض قرار می گرفت. روزی یکی از سرگروهبانهای وظیفه که از نظافت جمعی ناراضی بود، یک ساعت قبل از خاموشی، تصمیم به تنبیه گروهان گرفت. در نهایت به "من" گفتن دوستم پیله کرد و دستور داد او پشت گروهان برود و بقدری داد بزند "من"، که همه از جمله گروهان بغلی بشنوند. به "من من" افتادن آدمی ذاتا محجوب و آرام، در خلوت پشتی ساختمان گروهان، چنان روحیه او را خراب کرد که کار به بیمارستان کشید. 
لازم نیست آدم تئوریهای خشونت و شیوه بازتولید آن را عمیقا مطالعه و درک کرده باشد تا متوجه دلیل اینهمه توهین و تحقیری شود که ضمن آموزش مرتکب می شوند. دقیقا چند ماه پیش همانها توهین و تحقیرهای بسیار شدیدتری را تحمل کرده و نهایتا برای بازتولید همین فرهنگ انتخاب شده اند. مخصوصا اگر در مصدر گروهانی قرار بگیرند که در آینده ای نزدیک، افسر وظیفه خواهند شد.


وقتی دختر من کلاس اول دبستان رفت، معمولا بیشتر از کسانی با عنوان چهارمی ها و پنجمی ها شکوه می کرد. می گفت: مانع آب خوردن و بیرون رفت او شده اند، اسمش را به خانم معاون داده اند و از این گلایه ها هر روز می کرد. برای کلاس اول و دوم، مبصر از کلاسهای چهارم و پنجم انتخاب می شود.
دختر من اکنون کلاس چهارم است، خود او و دوستانش به سمت انتظامات و مبصری کلاسهای پائین منسوب می شوند. این عبارات افتخار آمیز بعضی از همین بچه ها، که معمولا پس از انتساب، به والدین شان هنگام تعطیلی مدرسه می گویند را، یادداشت کرده ام :
شیدا : مامان، امروز مبصر شدم، نگذاشتم یک نفر بدون اجازه من از کلاس بره بیرون، خانم خیلی خوشش اومده بود.
فرحناز : مامان، این اولی ها خیلی بچه اند، هیچی نمی فهمند، همینجوری سرشون میندازند پایین و میرند آب بخورند! 
آنوشا : نیوشا، دفترشو نیاورده بود، منم رفتم به خانم معلم گفتم.
نهال : خانم معاون گفته: "هیشکی حق نداره در راه رو دیده بشه" منم اسمای همشونو نوشتم و به خانم معاون دادم.

 به دخترم گفتم: بالاخره تو هم چهارمی شدی ها! یادته کلاس اول بودی چقدر از این چهارمی ها و پنجمی ها ناراحت بودی؟ گفت : نخیر! فرق داره، اولا من که نمی تونم حرف خانم معاونو گوش ندم، بعدا منو انتظامات نمیزاره! دوما، من که حرف بد نزدم، اونا نمی فهمن که باید حرف منو گوش بدن، باید چکار کنم؟ 

۱۳۹۱ فروردین ۲۸, دوشنبه

داستان صورتحساب

سال 1373 اولین نسخه سیستم توزیع و فروش در شرکت ساسان به بهره برداری رسید. ساسان دو حوزه فروش شهر و شهرستان داشت و غول نوشابه سازی ایران در آن تاریخ محسوب می شد. بار ارسالی و دریافتی توسط اسناد جداگانه ای  به نام حواله خروج  و ورود و برای فروش مویرگی نیز هر دو روی یک برگ، ثبت و مستند سازی می شد. ترکیب این اسناد منجر به طرح سند مهمی به نام بارنامه شد، که اکنون استفاده از آن در تمام شرکتهای نوشابه، فراگیر شده است.
وقتی اواخر سال 1374 در اولین زمزم، یعنی زمزم شرق تهران، قراداد همکاری و پیاده سازی سیستم منعقد شد، متوجه تفاوت اساسی در گردش کار زمزم ها با شرکت ساسان شدم. شرکت ساسان کاملا بارنامه محور بود اما در زمزم ها سندی به نام صورتحساب، در پایان روز برای فروشنده صادر می شد. این سند خلاصه ای از عملکرد تعدادی و ریالی بود. نیازی به  تشریح بیشتر گردش کار این سند نیست، همین اندازه بگویم که کار طراحان سیستمهای دستی زمزم، استادانه بود. آنان تعمدا و البته جسورانه، مرتکب کاری غیر حسابدارانه شده و انبار محصول را به عنوان تنظیم کننده و صادر کننده صورتحساب تعیین کرده بودند. سه سال پیش که در زمزم رشت همچنان سیستم دستی پابرجا بود، شاهد ادامه این روند بودم. وظیفه انباردار فقط ثبت و ضبط تعدادی کالاهاست و به هیچ وجه نباید درگیر محاسبات ریالی شود. اما گردش کار و ترجیح سرعت و عدم معطلی فروشنده، با آموزش مناسب انباردار، برطرف شده بود. پیداست که گروه طراح اولیه، اشخاص صاحبنظری بوده اند.
ایده اولیه این سند را در حد توان خود بسیار توسعه دادم. متوجه شدم طراحان اولیه به اجرای دستی نظر داشته اند و نمی توانستند صندوق دار را درگیر این محاسبات کنند. اما در سیستم مکانیزه به راحتی این سند قابل بازگشت به محل اصلی خود و با امکانات بهتر بود. این کار نیز صورت گرفت، علاوه بر اطلاعات قبلی، عملکرد صندوق نیز در طرح آن گنجانده شد.
طراحان اولیه صورتحساب در گردش آن تعمدا اصول حسابداری را نادیده گرفته بودند، اما متاسفانه من در طراحی آن اشتباهی بسیار ساده وابتدائی مرتکب شدم، که تا همین الان در سیستم پابرجاست. همه شما نیز با آن آشنا هستید و ضرورتی به توضیح بیشتر نیست. اولا تعداد بارنامه ها در یک صورتحساب محدود است و دوما به طور اساسی سیستم قادر به گزارش گری بارنامه بر اساس صورتحساب نیست. به عبارت دیگر سیستمی با این همه دبدبه و کبکبه، قادر نیست به راحتی گزارش کند که بارنامه در کدام صورتحساب ثبت شده است.!! بسیاری از دوستان آرزو می کردند که مثلا شماره صورتحساب هم در گزارش چندسطحی عوامل به عنوان یک لایه وجود داشت. کاری که بسیار ساده به نظر می رسد، اما اشکال طراحی مانع اصلی اجرای آن بود. هر روز و هر سال که می گذشت، به همان اندازه که جبران آن سخت می شد، میزان شرمنده گی بنده نیر بالا می رفت.  
به دلایلی از اول امسال تمام راههای برون رفت و فرار از این معضل بسته شد. توفیق اجباری ناچارم  کرد این نقیصه را جبران کنم. خوشحالم که با تاخیر فراوان نسخه اصلاح شده را به تدریج برای شما  ارسال خواهم کرد. البته شما تاخیر بسیار اساسی تری را تحمل کرده اید که حتی از آوردن اسم آن نیز هراسانم.
لطفا توجه داشته باشید که در بخش "مدیریت – نگهداری سیستم – تثبیت روش جدید صورتحساب" ابزای برای این تغییر گنجانده شده که ضرورتا باید اجرا شود. مطابق استانداردهای سیستم، پس از اجرا، جداولی با پیش نام فیکس ایجاد خواهند شد که باید جایگزین جداول اصلی شوند.

۱۳۹۱ فروردین ۲۴, پنجشنبه

تبریز، چندمین شهر ایران است؟

زمستان سال 1362، بعد از ثبت نام در اولین سال تحصیلی پس از بازگشائی دانشگاهها، و تا زمان شروع کلاسهای درس، فرصتی فراهم شد تا اطراف شیراز را بگردیم. به اتفاق دوستان عموما همشهری و هم مدرسه که در این دانشگاه قبول شده بودیم، علاوه بر دیدنی های شیراز، کوهنوردی هم کردیم. در ارتفاعات اطراف شیراز و در جای با صفائی به مردی میانسال که در حال چوپانی بود، برخوردیم. من سر صحبت را با او باز کردم. از من پرسید، اهل کجائی؟ گفتم : ارومیه، سری تکان داد و پیدا بود اصلا چنین نامی به گوش او نخورده است. تعجب کردم!، و مجبور شدم نشانی بدهم. در نهایت گفت : «آها! طرفای تبریز». بعد از مدتی مصاحبت، متوجه شدم از کل منطقه آذربایجان، فقط با نام تبریز آشناست.
بعد از برگشت به دوستی اهل ارومیه که همراه ما نبود، این اتفاق را توضیح دادم. او نیز با خونسردی گفت : «چرا تعجب می کنی؟ کسی که بزرگترین دریاچه کشورش را نشناسد، اصلا ارزش فکر کردن ندارد» اما آدم حساسی مثل من، مگر می توانست ول کن قضیه باشد. در کوره دهات بسیار دور افتاده ارومیه، شهر های مشهد و شیراز و اهواز و آبادان و بندر عباس و حتی کرمان و یزد را می شناسند، و یا دست کم اسم آن شهرها را شنیده اند، اما این مرد به زحمت نام تبریز را به یاد آورد.
پایان همان سال که برای تعطیلات نوروز بر می گشتیم .دوستان تازه ای هم پیدا کرده بودم، از جمله دوستی اهل تهران که با هم، همسفر شدیم. در آن تاریخ، اتوبوسها از وسط شهر اصفهان و از روی سی و سه پل، عبور می کردند. قبل از ورود اتوبوس به دروازه شیراز، شهر زیبای اصفهان به خوبی قابل مشاهده بود. با دوست تهرانی ام صحبت از بزرگی اصفهان و نصف جهان شد. من این بیت فارسی، ترکی را برای او خواندم که : «اصفهان، نصف جهان – اولماسن، تبریز جهان» بعد که فارسی آن یعنی  اصفهان نصف جان، گر نباشد تبریز جهان را برای او گفتم، کاملا تعجب کرد. به شوخی گفت «این حرفها چیه میزنی؟ این اصطلاح ویژه اصفهان است و بقیه اش احتمالا فقط به درد شما ترکها می خوره». ساکت شدم! ما از بچگی وصف بزرگی و زیبائی اصفهان را شنیده و همواره بزرگی تبریز را به آن ضمیمه کرده بودیم. برای من به اندازه همان "اصفهان نصف جهان" بدیهی بود. آیا ما در جزیره جدائی از ایران بزرگ شده بودیم؟  اگر نه! چرا اینها، اینقدر از ما بی اطلاعند؟
در تمام مدت تحصیل و سالها بعد از آن همچنان ذهن من درگیر این موضوع باقی ماند. حتی نمره ماشینها را نیز در نظر داشتم. قبلا شماره گذاری ماشینها شامل شهر مبداء نیز بود و ارتباطی به شخص مالک نداشت. میزان حضور ماشینهای مثلا نمره اصفهان و یا شیراز را با میزان حضور ماشینهای نمره تبریز و ارومیه در همان شهرها مقایسه می کردم که همچنان نشان از ارتباطی کاملا یک طرفه داشت. در مدت سربازی نیز متوجه شدم پادگانها و مراکز نظامی در شهرهای آذربایجان از منظر سایرین، دور افتاده و به نوعی تبعید گاه محسوب می شود. پادگانهای خاش و سراب، آه از نهاد کسانی بلند می کرد که به علت امتیاز کم و یا نداشتن پارتی، ناچار از ادامه خدمت در آنجا بودند.
مشاهده موقعیت شهرهای ما برای دیگران، من را به صرافت انداخت که با یک روش شخصی موضوع را بیشتر بررسی کنم. تصمیم گرفتم سوالی را طرح کنم و به طور کاملا اتفاقی و به مناسبتهای متفاوت از هموطنانی که به آنها می رسم، بپرسم. در این سوال، سوال شونده را با اطلاع قبلی از کسانی انتخاب می کردم که اهل آذربایجان و به طور کلی غرب ایران نباشند. البته این کار را از زمان دانشجوئی شروع کردم، اما  بعدا کار نرم افزاری و درگیر شدن با نظامهای مالی و مدیریتی و پخش، بسیار کمک می کرد که سوال کاملا طبیعی جلوه کند. اتفاقی و بدون مقدمه می پرسیدم "چند شهر ایران را نام ببر!" و بعد توضیح می دادم که مثلا می خواهم به نام آنها و به طور آزمایشی مرکز توزیعی را ثبت کنم. شکی نیست که این مطالعه واجد شرایط و معیارهای علمی نبود، اما به وضوع مشاهده می کردم که تبریز، نه تنها بعد از مشهد و اصفهان و شیراز و اهواز و بندرعباس، بلکه از کرمان و یزد و نیشابور هم دیرتر به ذهن سوال شونده می رسید. ارومیه و زنجان را میشد حذف شده فرض کرد، اردبیل هم که به سختی شهر فرض می شد. مشخص است که شهریت و سابقه مدنیت در این شهرها، دست کمی از سایر نقاط ندارد، اما چرا اینگونه فراموش می شدند؟ اصفهان محله تبریزیها دارد اما در تبریز تعداد خانوارهای اصفهانی ساکن، یقیننا بسیار محدود است.
بی بی سی فارسی اکنون پرمخاطب ترین تلویزیون فارسی زبان است. بخشی از با سوادترین روزنامه نگاران کشور در آن مشغول به کار هستند. در تمام شبکه های خبری، گزارش آب و هوا، برای شهرهای اصلی تحت پوشش آن شبکه بیان می شود. مثلا یورونیوز پاریس و لندن و مسکو ... را پوشش  می دهد. بی بی سی فارسی نیز که به طور ویژه برای ایران و افغانستان و تاجیکستان است، دوازده شهر اصلی ایران را اینگونه دسته بندی کرده است:
صفحه اول: تهران، اصفهان، مشهد، شیراز 
صفحه دوم : اهواز، بندرعباس، کرمان، یزد
صفحه سوم :تبریز، سنندج، رشت، گرگان
این دسته بندی هیچ مبنای جغرافیائی و یا منطقه ای ندارد. حتی ممکن است سوال شود، مثلا کرمانشاه و همدان و زاهدان بر چه اساسی کم اهمیت تر از این شهرها ارزیابی شده اند؟ اما سوال اصلی تبریز است. به راستی تبریز چندمین شهر ایران است؟ می توان پذیرفت که نیت خاصی در این دسته بندی وجود ندارد و ذهن گردانندگان، ناخودآگاه تبریز را در این جایگاه قرار داده است. می‌توان تردید هم کرد. چون تاکید بیش از حد گردانندگان این رسانه به سمرقند و بخارا عجیب به نظر می‌رسد. سمرقند و بخارا جزو ازبکستان است. مردم این دو شهر سواد درست و حسابی فارسی ندارند. مثل ما تُرک‌های ایران که عموماً سواد تُرکی نداریم. اگر اهالی این دو شهر سواد فارسی هم داشته باشند، فارسی ایران را که لهجه معیار بی‌بی‌سی فارسی است به دشواری متوجه می‌شوند. و اگر متوجه بشوند، و سواد فارسی هم داشته باشند، با الفبای عربی آشنا نیستند. چون به سیرلیک می‌خوانند و می‌نویسند. اگر فرض کنیم که همه اینها را داشته باشند، و الفبای عربی را هم بشناسند، به ظن قوی در مدارس دینی آنجا درس قرآن می‌خوانند و کاری و نیازی به بی‌بی‌سی فارسی ندارند. آنوقت این تلویزیون روزی چندین بار آب و هوای سمرقند و بخارا را با الفبای عربی می‌نویسد، تا مبادا اهالی این دو شهر، در روز بارانی چتر خود را فراموش کنند و با سر و وضع نامرتب سر کار خود حاضر شوند.
پروموشن (تیتراژ شروع خبر) بی بی سی فارسی بسیار زیبا طراحی شده است. احتمالا تاکید بیش از حد به شمال و علی الخصوص رشت، به رئیس رشتی بی بی سی بی ارتباط نباشد، که به وضوح سوغات رشت را نیز تبلیغ می کند، اما سایر تصاویر، برآیند دیدگاه گردانندگان و تولید کنندگان آن است. از تخت جمشید تا اصفهان و شیراز، حضور پررنگی را در این پروموشن دارند، و در انتها به سازهای من در آوردی شجریان هم منتهی می شود، اما هیچ نشانی از تبریز و آذربایجان در آن نیست!. اتفاقی است؟ من شخصا تصور می کنم تعمدی در کار نیست. همان عواملی که اهمیت تبریز را برای عموم مردم تعیین می کند، روزنامه نگاران و برنامه سازان را هم، بی نصیب نگذاشته است.
باید توجه داشت که حضور پررنگ یک شهر و یا حتی یک برند در اذهان، فقط یک افتخار نیست، سرشار از مزایای اقتصادی هم هست. در هر نقطه جهان اگر از مردم آنجا سوال شود که چند شهر مهم در جهان را نام ببرند، احتمالا پس از شهرهای خود، بلافاصله پاریس و لندن را هم خواهند گفت. پاریس لبریز از توریست، تمام تلاش خود را می کند که همچنان سر زبانها باقی بماند. دشوار بتوان کسی را در جهان یافت که نام کوکا کولا را نشنیده باشد. با این وجود کوکا میلیاردها دلار هزینه تبلیغات می کند که همچنان موقعیت خود را حفظ کند.  
آیا تبریز شایسته چنین موقعیتی در سطح ایران است؟ شهری که در چند صد سال گذشته جزو تاثیر گذارترین شهرهای ایران بوده، هم اکنون حتی در ردیف کرمان و یزد نیز ممکن است دسته بندی نشود. شاید هم در آینده با بخشداریهای تازه  شهر شده، ناچار از رقابت باشد!.
سرنوشت محتوم تمام شهرهائی که زبان آنها در داخل یک جغرافیای سیاسی کم اهمیت تلقی می شود، نمی تواند خیلی درخشان باشد. این در حالی است که تبریز شهری زبان باخته است. انتطار موقعیت بالا برای شهری که زبان آن مدام در معرض توهین و تحقیر باشد، دور از واقع بینی خواهد بود. حتی شاید بتوان گفت با وجود چنین گرفتاری بزرگی، تبریز از پیشینه درخشان و قدرتمند خود بهره می برد و همین موقعیت را هم مدیون آن سابقه است. وگرنه شهری که زمانی نه چندان دور گل سر سبد شهرهای ایران بود، بیشتر از این هم استعداد فراموشی دارد.

۱۳۹۱ فروردین ۱۵, سه‌شنبه

پرسپولیس و استقلال چه فرقی با هم دارند؟

استقلال و پرسپولیس نماینده مستقیم هیچ بخشی از جامعه نیستند، در عین حال تقریبا در قریب به اتفاق اقشار جامعه طرفدار دارند، این پدیده را چگونه می توان توضیح داد؟ آیا زمان آن نرسیده است که از دورهِ لیگ فوتبال که فقط  دو تیم اصلی دارد عبور کنیم؟
وقتی با دو باشگاه روبرو هستیم که به لحاظ سبک بازی، روش و تکنیک، تفاوتی با هم ندارند، زمانی که حتی مسائل حاشیه ای، سوء مدیریت و جنجال های شان با هم مشابه است کمی عجیب نیست اکثر مردم  فقط طرفدار سرسختِ پرسپولیس یا استقلال باشند؟
ریشه های  طرفداری از هر باشگاه در کشورهای صاحب لیگ معتبر، کاملا مبتنی بر یک احساس شناخته شده منطقه ای، قومی، زبانی و یا حتی مذهبی است. در اسکاتلند، گلاسگو رنجرز نماینده پروتستان ها و سلتیک نماینده کاتولیک هاست.
 در انگلستان، منچستر یونایتد از طرف کارگران صنایع بزرگ منچستر، زادگاه انقلاب صنعتی، حمایت می شود. فوتبال مردمی بارسلون نماینده کاتالونهای اسپانیاست و رقیب دیرینه آن رئال مادریدِ پایتخت نشین، در پیشینه خود، حمایت دربار و اقشار ثروتمند را داراست.
در ایتالیا و آلمان، هر باشگاه بزرگ، مردم ایالت و منطقه ایی را نمایندگی می کنند که در گذشته ای نه چندان دور، حکومت های مستقل هم داشته اند. در فرانسه و ترکیه نیز باشگاهها، طرفداران خاص خود را دارند. بشیکتاش و فنر باغچه و پارسین ژرمن، نام مناطقی به همین نام در استانبول و پاریس  هستند.
لیگهای معتبر سبک خاص خود را  چه به لحاظ نحوه برگزاری و چه به لحاظ نوع فوتبال دارند و عموما طرفداران فرا منطقه ای خود را نیز متناسب با سبک و کیفیت خود جذب می کنند. تفاوت فوتبال انگلیس با ایتالیا به قدری آشکار است که حتی بیننده عادی فوتبال نیز قادر به درک تفاوتهای ماهوی آن است.
سبک ها و تکنیک های اصلی که توسط باشگاه های بزرگ آنها نمایندگی می شود طرفدارانی را در خارج از حوزه جغرافیایی و یا فرهنگی  فراهم می کنند. اگر در نروژ هستید، منچستر یونایتد را به آ ث میلان ترجیح می دهید و احتمالا سبک بازی سرعتی و سانتر از جناحین را بیشتر می پسندید.
جمعیت کافی، شهرهای بزرگ و طرفداران بی شمار و همینطور پشتوانه مالی، موقعیتی است که شانس داشتن یک لیگ جذاب و متنوع را دارد. کشور ما مستعد باشگاه های بزرگ است، چون مهمترین بخش آن یعنی طرفداران بی شمار و تفاوتهای فرهنگی و زبانی را در حوزه جغرافیایی ایران داراست.
نمی توان در جامعه ای که سرشار از تفاوتهای فرهنگی و زبانی و حتی اقتصادی است همچنان شاهد حضور بلامنازع استقلال و پرسپولیس بود. در اصفهان و مشهد، طرفداران این دو تیم  از باشگاه های  منطقه بیشتر است. ممکن است شما در اهواز باشید و در حالی که تیم محلی شما با استقلال بازی دارد کاملا طرفدار پیروزی تیم میهمان باشید و برای آن هورا به کشید. فوتبال دوستان جنوبی با آنکه سعی می کنند فوتبال برزیل را برای خود الگو قرار دهند ولی یک صدا، استقلال و پرسپولیس را فریاد می زنند.
در کشوری که اقوام قدیمی و ریشه داری در آن زندگی می کنند و می توانند رقابتهای سالم خود را در قالب مسابقات باشگاهی دنبال کنند فریاد یک صدای قرمزته و یا آبیته دنباله روی از چیست؟  آیا مردم، باشگاه فوتبال مورد علاقه خود را به خاطر نداشتن تفاوت بارز،  با شیر یا خط مشخص کرده اند؟
اگر از یک مشهدی اصیل که چندین نسل اهل این شهر بوده پرسیده شود :« باشگاه ابومسلم برای تو هیچ اهمیتی ندارد؟» جوابی آشنا خواهد داد :« ابومسلم همینقدر برای من اهمیت دارد که در لیگ بماند تا پرسپولیس به مشهد بیاید!»
این ادعا واقعی است که ملوان بندرانزلی، تراکتور سازی و اخیراً تا حدودی سپاهان اصفهان، نشانه های ظهور  باشگاه های مطرح و جذاب را دارا هستند. باشگاههای اصفهانی بدون استقلال و پرسپولیس هم تماشاگر را به استادیوم می کشانند. تبریز قادر است بیش از پنجاه هزار نفر تماشاگر مشتاق را برای بازی تراکتور، به تهران روانه کند.
همه این زمینه چینی ها و سئوالات ارائه شد تا به مدد آن و برای بهتر شدن وضعیت لیگ های فوتبال،به تیم های غیر تهرانی فرصت ابراز و علاقه بدهیم. شاید بد نباشد به سپری شدن دوران انحصار استقلال و پرسپولیس فکر کنیم. شاید از این طریق بتوان امیدوار شد که  تنوع و طرفداری در مسابقات باشگاهی بیشتر شود و در نتیجه، فوتبال ایران نیز گسترش یابد.


نسخه ویرایش شده برای انتشار در مجله مرد روز

۱۳۹۱ فروردین ۱۲, شنبه

تعطیلات طولانی و تبریکات دوره ای نوروز

نوروز عملا نزدیک یک ماه کشور را به حالت تعطیل و نیمه تعطیل درمی آورد. دوره تعطیلات از چند روز آخر اسفند تا پایان سیزده فروردین است، که هم ابتدای و هم انتهای آن، با کوچکترین بهانه ای استعداد افزایش دارد. مقامات مسئول و تصمیم گیر نظر به مشکل بنیادینی که با این عید ملی دارند، قادر نیستند تصمیمات درستی که مورد قبول عموم باشد در خصوص کاهش این تعطیلات بگیرند. آنان بلافاصله با این سوال مواجه خواهند شد که تعطیلات غیر ضروری دیگری در تقویم وجود دارد که بهتر است ابتدا به سراغ آنها بروند.  
سال که نو می شود گردش عبارت "سال نو مبارک" در سه دوره زمانی به اوج خود می رسد. و مانند خود تعطیلات، به درازا کشیدن آن بعضا حالت طنز هم پیدا می کند.
دوره اول، شروع سال نو و تعطیلات رسمی هفته اول است که دید و بازدید های خانوادگی و دوستانه به اوج خود می رسد. تعطیلات رسمی حداکثر پنج روز بیشتر نیست و دیدارهای اصلی و مهم در همین دوره صورت می گیرد.
دوره دوم پایان تعطیلات رسمی است. کارمندانی که نتوانسته اند تا سیزده نوروز مرخصی بگیرند، به سر کار خود بر می گردند و معمولا روز اول را با همکاران به خوش و بش و عرض تبریک می گذرانند. باید توجه داشت که به جزء معدودی از ادارات و شرکتها، بعد از این دوره کشور در حالت نیمه تعطیل است و همگان منتظر فرارسیدن پایان تعطیلات واقعی، که سیزده بدر باشد، هستند.
اما سومین و مهمترین دوره بعد از سیزده است، که مردم از سفر دور و دراز برگشته اند و تازه همکاران و دوستان و همسایگان خود را می بینند. روز سیزده اگر بعد از اوسط هفته قرار گیرد عملا و اتوماتیک چند روز باقی مانده از هفته و پنج شنبه و جمعه هم به آن الصاق می شود. بعد از آن دیدارهای باقی مانده و عرض تبریک سال نو مجددا به راه می افتد. به تجربه دریافته ایم که تا پایان فروردین این دوره سوم ادامه دارد و مثل خود تعطیلات واقعی و نه رسمی، بلند ترین و البته دیرهنگام ترین دوره زمانی عرض تبریک  سال نوست.
در تهران که اکثریت ساکنین آن را مهاجرین از سراسر کشور تشکیل می دهد، برای بسیاری، دوره سوم تازه شروع دید و بازدیدهای نوروزی است. معمولا همه به شهرهای خود می روند و بعد از تعطیلات، نوبت بازدید از دوستان و آشنایان تهرانی است.
در کشوری که تقویم رسمی آن سرشار از مناسبت های غم انگیز است، طوری که بعضا مقامات مسئول هم به کم بودن سهم مناسبتهای شاد اعتراض می کنند، شاید طولانی بودن مراسم نوروز بد نباشد. خاصه اینکه بهره وری بسیاری از واحدهای خصوصی در ایام تعطیلات، بیشتر از ادارات و شرکتهای ظاهرا مشغول به کار است. اما در شرایط متعادل، قطعا فکری به حال این همه تعطیلات خواهد شد. یک دوازدهم از سال را به نوروز مشغولیم، در سایر تعطیلات هم سرآمد جهانیان هستیم، روزی که لازم باشد اقتصاد مملکت با کار واقعی، نه پول نفت! بچرخد، چه باید کرد؟