راهنما، جستجو، فهرست مقالات
و مطالب مورد توجه خوانندگان

۱۳۹۱ مرداد ۱۰, سه‌شنبه

نامادری ها و ناپدری ها هم مهربانند

چند سال پیش که در مشهد بودم، روزنامه خراسان خبر هولناکی از رفتار یک نامادری با دختری هشت ساله چاپ کرده بود. در جمع چند نفر از همکاران بودم که همه پس از خواندن خبر کاملا متاثر شده و برای آن نامادری آرزوی شدیدترین مجازات را می کردند. کسی تردیدی در بالفطره جنایتکار بودن نامادری نداشت.
دوستی دارم که خود و همسرش هر دو از ازدواج قبلی یک فرزند دختر داشتند. تنها فرزند پسرشان، حاصل ازدواج آنهاست. اکنون اختلافات بسیار شدیدی دارند. نسبتهائی که به هم می دهند باورنکردنی است، توان نوشتن آن را هم ندارم. کودکان که بزرگترین آنها سیزده سال دارد در آتش این اختلافات می سوزند. بر اساس شکایت مادر، پدر با اتهام کودک آزاری مواجه است. 

دو دختر من نهال و سارا فقط بیست ماه با هم اختلاف سن دارند. دو سالِ بعد از تولد سارا، سخت ترین دوران زندگی ما بود. زن و شوهری شاغل، بدون کمک موثر، و مادری که  اصرار دارد از شیر خود فرزند خردسال را تغذیه کند، به چنان کلاف سر در گمی تبدیل شده بود که اکنون دشوار می توانم باور کنم آن دوران سپری شده است.
موضوع بسیار بغرنج در این گیرودار، نگاه نهال به نورسیده بود. ابتدا تصور می کرد عروسکی بیش نیست، که فقط گریه می کند. اما بلافاصله متوجه شد که تماما مادر مهربان و انحصاری اش را از او گرفته است. طبیعی بود که در هر فرصتی زهر خود را بریزد. بچه ها گرچه معصومند و پاک، اما استعداد فوق العاده ای هم در بهم ریختن اعصاب والدین خود دارند. انجام وظایف مادری یا پدری در این شرایط، اعصاب نیرومندی می خواهد.
یک بار نزدیک بیست و چهار ساعت، خواب و آرامش نداشتیم. سارا مریض بود، گرسنه هم بود، مدام گریه می کرد. همسایه پائین ما که شاهد این همه آزار بچه بود، به داد ما رسید. از مخالفت دکترها با قنداغ کلی انتقاد کرد و اجازه خواست که کمی درست کند، نبات هم با خود آورده بود. از خدا خواسته نسخه ایشان را اجرا کردیم و سارا حسابی راحت شد و خوابید. ساعت حدود دوی بعدازظهر بود که یک دفعه با ضربه هولناک نهال مجددا سارا بیدار شد و دیگر نخوابید. بی اختیار و به طرزی بسیار عصبی پرخاش کردم که نهال کاملا ترسید، کِز کرد و در تخت خود آرام گرفت.
من عمیقا از کرده خود پشیمان و افسرده شدم. حال بسیاری ناراحتی داشتم. ساعتها طول کشید تا وضعیت عادی پیدا کنم. همسرم بیشتر با نهال بود تا احساس آرامش کند.
این اتفاق درست مقارن با اوج اختلافات دوستم و همسرش بود. وقتی چند ساعتی گذشت و آرام شدم، ناخودآگاه به همسرم گفتم : به راستی اگر یکی از ما، نامادری یا ناپدری نهال بودیم، چه اتفاقی می افتاد؟ شاید مشکلات آنها هم از همین اتفاقات شروع شده است؟ 

۱۳۹۱ مرداد ۶, جمعه

روزه هائی که فقط خدا قبول دارد

وقتی سی و چهار ساله بودم  به درد کلیه شدیدی دچار شدم که ناشی از سنگ سازی بوده است. آزمایش و دوا و دکتر نتایج خوشحال کننده ای نداشت. باید تا آخر عمر و با رژیم مناسب، مواظب سلامتی خودم می بودم. از جمله این مراقبتها نوشیدن آب فراوان بود که بعدا با فشار خون بالا ترکیب متناقضی درست کرد و قوزبالاقوز شد.
 وقتی به اولین ماه رمضان در همان سال رسیدم با یکی از بزرگترین چالشهای سنتی و مذهبی خودم تا آن تاریخ مواجه شدم که غیر قابل علاج به نظر می رسید.  نباید روزه می گرفتم. از روزه نگرفتن همینقدر یادم هست که وقتی بچه بودم و مادرم برای من لقمه می گرفت، به رسم عادت از انتهای لقمه بخشی را می کند و خود می خورد و بقیه را به من می داد.  روزی که مادرم لقمه را به شکل کامل داد، تعجب کرده و  پرسیدم چرا سهم خودت را برنداشتی؟ گفت : ما روزه هستیم و وقتی بزرگ شدی متوجه خواهی شد. بعد از آن به خاطر نمی آورم  که روزه نگرفته باشم. در خانواده ای کاملا مذهبی ما، از نزدیکان هم کسی که اهل روزه خوردن باشد، نداشتیم. با آنکه شرعا و قانونا عذر من موجه بود، اما دل کندن از روزه حتی تصورش هم سخت بود.
هیچ نماینده مذهبی هم در عالم خاکی یافت نمی شد که راه حلی پیدا کند. برای همین شخصا دست به کار شدم و یکی از بزرگترین فتواهائی که در عالم اسلام صادر شده است را برای خود دست و پا کردم : هم آب می خورم و هم روزه می گیرم. مطمئن بودم که پروردگار هیچ ایرادی نخواهد گرفت. همینطور هم شد.
روزهای اول کمی دشوار بود اما تبصره هائی به آن فتوا اضافه کردم که بار عبادی قضیه را بیشتر کند. گرچه نوشیدن آب حلال اعلام شده بود و نظر دیگران مسئله من نبود، ولی احترام روزه باید محفوظ می ماند. آب هرگز نباید در ملاء عام خورده می شد. هرگز نباید کسی آب خوردن من را می دید چه در خانه و چه در محل کار. به هوای شستن سر و صورت، آبی هم می نوشیدم  و اگر در شهری و موقعیتی دیگر چنین فرصتی پیش نمی آمد، به ناچار باید تشنگی تحمل می شد. درست سر ساعت افطار می کردم.
همه چیز تا چندین سال بعد، بخوبی پیش می رفت که مشکل دیرینه ای خود را نشان داد. از نماز خواندنم رضایت چندانی نداشتم. در یکی از این سالها و در خلوت خودم از باریتعالی نتیجه را پرسان شدم. عرض کردم که ای خدای مهربان شما که می دانید من عمری نماز خوانده ام، اما حتی در یک رکعت آن نیز نتوانسته ام به شما فکر کنم و همواره حواسم جای دیگری بود. شما که می دانید من دوستتان دارم، راضی می شوید اینگونه گستاخانه در محضر شما بایستم؟ رخصت می خواهم به همان روزه قناعت شود که هم خودش و ربنایش را و هم سفره افطارش را و هم عید پایانش را، صمیمانه دوست دارم.
ندا رسید : « راست می گوئی، از زمستانهای سرد ارومیه که پدر بزرگت به زور برای نماز بیدارت می کرد و بعضا بدون وضو نماز می خواندی و به خیال خودت سر آن پیرمرد وارسته کلاه می گذاشتی، تا این لحظه که درخواست واصل شد، نمازی برای تو ثبت نشده است. دولا و راست شدنهای بی خودی نه تنها از گناهانت کم نکرده، بعضا تاثیر منفی هم داشته است. برو همان روزه را که تنها نشانه باقی مانده از ایمان توست، به همان شکلی که دوست داری به جا بیاور. بیش از این درخواست جدید نتراش که جای تخفیف نیست و نامه اعمالت هم صورت خوشی ندارد«.
راحت شدم. از همان سال بهترین روزه ها ی عمرم را می گیرم. روزه با مقدار مناسبی آب و چند عدد قرص فشار خون. تا این لحظه هم خدشه ای در نتیجه آن احساس نکرده ام. گرچه باب مذاکره و چانه زنی با خدا همچنان باز است، ولی نه تنها ضرورتی به استفاده بیشتر پیش نیامده، بلکه نتیجه مهمتری هم داشته است. یاد گرفتم احدی را بین خود و خدای خود راه ندهم.

۱۳۹۱ مرداد ۴, چهارشنبه

ملتهای خوش شانس و ملتهای بدشانس

خوش به حال مردم افغانستان که منافع جهان توسعه یافته و متمدن، به هر دلیلی در جهت خوشبختی آنها قرار گرفت. میلیادرها هرینه کردند تا شر رژیم قرون وسطائی طالبان و تروریسم القاعده را از سر آنها کم کنند. میلیاردها دلار به توسعه اقتصادی افغانستان کمک کردند و خواهند کرد. اما مردم افعانستان از آن بهره برده اند؟ فعلا که در صدر دولتهای فاسد جهان قرار دارند. بخت هرگز چنین در این ملت درد کشیده را نزده بود، ولی همچنان به آن پشت کرده اند و فرصت را در نمی یابند.
خوش به حال مردم عراق که به هر دلیلی بزرگترین قدرت جهان منافع خود را در سرنگونی خون آشامی  به نام صدام حسین دید. نوری مالکی که با پول و سرباز و تکنولوژی امریکائی به قدرت رسیده و اکنون کابینه اش را در همین نزدیکیها! تشکیل می دهد، و ضرب المثل آخور و توبره فارسی را معنا می کند، نماینده ملتی است که یک سال قبل از سرنگونی صدام، با خون خود به او رای می دادند. شیعیان جنوب عراق حتی آتشین تر از سنی ها، فریاد می زدند بالدم، باروح، نفدیک یا صدام. تا صدام و عدی و قصی به مرگ طبیعی نمرده بود، محال بود این ملت زجر کشیده نفس راحتی بکشد. اما قدر این نعمت را می دانند؟ فعلا درگیر نزاعهای قومی هزار ساله شیعه و سنی خود هستند.  
خوش به حال مردم تونس که حتی فرانسه متحد تزدیک هم بلافاصله به بن علی پشت کرد. او تنها ماند و تونسی ها پیروز شدند. از این فرصت بهره خواهند برد؟
خوش به حال مردم مصر که جهان قدرتمند در یک چرخش سریع و البته در اثر استقامت آنها، به حذف حسنی مبارک رسید. وزیر خارجه امریکا به رئیس جمهور عضو اخوان المسلمین تبریک می گوید، که تصور آن هم ممکن نبود. از این فرصت بهره خواهند برد؟
خوش به حال مردم لیبی که از دست دیوانه ای به نام قذافی به کمک ایتالیا و فرانسه و امریکا و انگلیس نجات پیدا کردند. در حالی که در طرف مقابل فرماندهانی مانند بلحاج بود که قبلا در معرض اتهام همکاری با القاعده قرار داشت. از این فرصت بهره خواهند برد؟ در اولین سخنرانی رئیس شورای انتقالی به مسئله بسیار مهم تعدد زوجات!! اشاره کرد، که نشانه درخشانی از فهم و شعور سیاسی او بود.
خوش به حال مردم سوریه که با ایستادگی مثال زدنی، خود را به جهان تحمیل کردند. در حالی که هیچ قدرتی مایل نبود معادلات در سوریه به سمت پیش بینی ناپذیر پیش برود، اکنون اسد مانده است و چین و روسیه بی آبرو و البته معامله گر. آیا از این فرصت بهره خواهند برد؟ یا سلفی های عقب مانده به قدرت خواهند رسید که جهان حسرت آزادی های اجتماعی دوران اسد را ببرد؟

همه ملتها از چنین شانسی برخوردار نیستد. برای مردم بحرین شرایط منطقه ای و مجموعه ای از عوامل به گونه ای است که همواره سعی در فراموشی آنها خواهد شد. منافع جهانی در جهت ندیدن مردم استان قطیف در عربستان است که شهروند درجه هشت هم محسوب نمی شوند. کل مردم عربستان هم حالا حالاها روی تغییر را نخواهند دید.
مردم ترکمنستان که اگر شانس نمی آوردند و صفر مراد نیازاف نمی مرد اکنون بدبختر از همینی بودند که هستند. صفر مردا نیازاف دیوانه ای بود که یکبار قذافی در مکالمه تلفنی و به زبان فارسی به او گفت : دیوانه شدی صفر!! صفر مراد نیازاف زنجیر پاره ای بود که حتی در زبان ترکمنی هم دست برد. دستور داده بود به جای کلمه نان، نام مادر او را بگویند. کتابی نوشته بود که با موشک به آسمانها بفرستند تا عرش اعلا هم  بی نصیب نماند. ولی جهان هیچ توجهی به این دیوانه نداشت و حتی با او همکاری می کرد تا مُرد.

منطقه ای که ما در آن زندگی می کنیم پر از کشورها و ملتهائی است که اِهنّ و تُلُبَّشان گوش فلک را کَر کرده است. به کمتر از هفت هزار سال تاریخ و تمدن راضی نیستند. به جزء ترکیه و اسرائیل همه موقعیت و ثروت خود را مدیون شانس و منابع طبیعی خدادادی هستند که حتی عرضه استخراج آن را هم ندارند. تنها چیزی که می نشود یافت، همان درایت و کفایت است که بیش از سوئد و دانمارک ادعای آن را دارند. آیا در این جمع پرمدعا ملتی هم وجود دارد که هم زمان شانس تاریخی و درک تاریخی داشته باشد و از فرصتها  بهره مناسب ببرد؟ من فکر می کنم کردستان عراق تنها جائی است که تا حدودی شانس و درایت را دست کم تا این لحظه با هم حفظ کرده است. خوش به حال کردهای عراق. 

۱۳۹۱ تیر ۲۶, دوشنبه

پروتستان مسئله دار و مورمون بی مسئله

میت رامنی رقیب جمهوری خواه باراک اوباما در انتخابات پیش روی ریاست جمهوری امریکا، مورمون است. مورمون در بستر مسیحیت پروتستان امریکائی متولد شده ولی پیامبر و کتاب مقدس خاص خود را دارد. روایت پیچیده آنها از تثلیث و رستاخیز عیسی مسیح در قاره امریکا، به مراتب متفاوت تر از روایت مسلمانان از حضرت عیسی نسبت به قرائت رسمی کلیسای کاتولیک و پروتستان و ارتدکس است. چیزی که بیش از همه آنها را در دنیای غرب استثنائی ساخته، اعتقادشان و یا دست کم عدم مخالفتشان در حال حاضر، با تعدد زوجات است.
نکته جالب اینجاست که تقریبا هیچ خبر و سر و صدائی از مورمون بودن میت رامنی نیست. آن هم در مذهبی ترین کشور غربی که خیلی عجیب به نظر می رسد. با دوستی که از امریکا آمده بود و اخبار انتخابات آنجا را از نزدیک دنبال می کرد، همین سوال را مطرح کردم. ضمن تائید گفت اصلا هیچ سوالی در این خصوص پرسیده نمی شود، انگار اصلا چنین مسئله ای وجود ندارد. گفته می شود که میت رامنی مورمون مومنی هم هست و با توجه به ثروت زیاد، به نهادهای مورمون کمک های مالی شایان توجهی هم می کرده است.
در انتخابات گذشته، مطبوعات امریکا در خصوص تبار مسلمان باراک اوباما غوغا و حتی آبروریزی کردند. او رسما مدعی شد که پروتستان است ولی پدر مسلمان و کنیائی اش مدام روی آنتن بود. پدری که اوباما اصلا او را درست و حسابی هم ندیده بود. بقدری بی پروا احتمال مسلمان بودن او را مطرح می کردند که حتی اعتراض بعضی از جمهوری خواهان را هم بر انگیخت. کار به جائی رسید که کالین پاول ژنرال جمهوریخواه و وزیر خارجه اول جرج بوش، ضمن حمایت از او گفت که اوباما مسیحی است ولی مگر مسلمان بودن اشکالی دارد؟ در واقع ضمن کمی آبرو داری یادآوری کرد که امریکائیها باید در اظهاراتشان مراقب اصل  آزادی مذهب در کشور خود باشند.
قطعا نفوذ لابی های قدرتمند در رسانه های امریکا، عامل اصلی این سکوت باورنکردنی در باره دین و مذهب میت رامنی است. از همه شگفت انگیزتر اینکه او کاندیدای جمهوری خواهان است که به آراء بنیادگرایان بی شمار مسیحی هم نظر دارد. ولی مگر دموکراتها در امریکا نفوذ نداشتند و ندارند؟
به نظر من این مسئله به وضوح نشان می دهد که افکار عمومی دنیای غرب و علی الخصوص امریکا، با تمام قوانین مدرن و ضد تبعیض، همچنان در ضمیر خودآگاه دچار نوعی تفکیک خودی و غیر خودی است که فعلا در اسلام ترسی بیشترین نمود را دارد.
این مسئله حتی در زمانی که آئین مورمون شکل می گرفت هم خود را نشان داد. با چند همسری آنها به مراتب بیشتر از مسلمانان و هندوها مخالفت می کردند. دلیل اصلی خودی بودن آنهاست. این خودی بودن زمانی اسباب سخت گیری بیشتر برای آنها بود ولی اکنون به امتیازی تبدیل شده است. جان استوارت میل در پایان فصل چهارم کتاب «در باره آزادی» (که بر عکس متون پیچیده فلسفی خواننده عادی هم از خواندن آن چیزی دستگیرش می شود) و در همان ایام این مسئله را بخوبی نشان داده است :
چیزی که در مورمون ها اینقدر حساسیت برانگیز شده است و باعث شده آن را تحمل نکنند، ایده چند همسری است که در این دین وجود دارد. چیزی که در اسلام، مذهب هندوها و چینی ها هم وجود دارد ولی اگر توسط کسی که انگلیسی صحبت می کند و زمینه ای مسیحی دارد بیان شود، دشمنی غیر قابل آشتی را ایجاد می کند. هیچکس به اندازه من به دلایل مختلف از مذهب مورمون ها تنفر ندارد چون آنچه می گویند قابل پذیرش نیست و با اصول آزادی همخوانی ندارد بلکه در مقابل کامل با آن قرار دارد و زنان یعنی نیمی از جامعه را در زنجیر ذلت و بردگی می کشاند و به نیم دیگر جامعه اجازه می دهد هرگونه که می خواهند با آن نیمه در بند رفتار کنند. هر چند باید در نظر داشت که این ارتباط از طرف زنان و کسانی که به نظر می رسد در طی آن رنج خواهند برد داوطلبانه پذیرفته شده، همچنان که در سایر مکاتب ازدواج نیز ممکن است موارد مشابهی وجود داشته باشد. هر چند ممکن است شگفت انگیز باشد که زنان تن به چنین ذلتی بدهند ولی نباید فراموش کرد که این ایده بسیار متداول است که به زنان بیاموزند ازدواج ضروری است و هدف زندگی آنها است، به نحوی که بسیاری از زنان ترجیج می دهند یکی از چند همسر باشند تا این که شوهری نداشته باشند.

مردروز،  فیس بوک : یک، دو
بالاترین

۱۳۹۱ تیر ۲۵, یکشنبه

آرزوی محقق نشده در بازی استریندبرگ سمندریان


پائیز و زمستان سال هفتاد و هشت اوج آشنائی من و همسرم مهرنوش بود. هر روز قرار ملاقات می گذاشتیم  و بیرون می رفتیم. معمولا در این دوران گل می گویند و گل می شنوند ولی در مورد ما اصلا اینطور نبود، چون فقط من حرف می زدم. مهرنوش هنوز هم همینطوری است، اگر در مجلسی باشیم  و کسی اعتراض کند که چرا حرف نمی زنمی؟ می گوید محمد به جای سه چهار نفر حرف می زند. البته بعضی وقتها وارد بحث می شود و به من تذکر می دهد که کمی فرصت بده!، فلانی هم می خواهد صحبت کند.
در این دوران شیرین آشنائی تنها کاری که من بلد بودم بیرون شام خوردن و یک طرفه حرف زدن بود. در یکی از این شبها کمی حرف زد و دو تا درخواست کرد. اول اینکه هر شب شام خوردن جالب نیست، باید کمی هم به تئاتر و سینما و اینجور جاها برویم. دوم  اینکه معلوم نیست ما ازدواج کنیم، بنابراین بهتر است هزینه ها تقسیم شود، امشب می خواهم هزینه شام را حساب کنم. تقریبا پذیرفتن هر دو برای من کار سختی بود. رفتن به سینما و تئاتر برای برای کسی که طی سی سال گذشته سه بار سینما رفته، و هزینه شام برای غیرت مردانه! به راحتی قابل هضم نبود. قبول کردم؛ گفتم هزینه جاهای هنری با تو و هزینه بخوربخور با من.
از آن شب مدام سینما و تئاتر می رفتیم. او حسابی اهل این نوع هنرهاست و کلی لذت می برد. یکی از نمایشهائی که تلاش کرد حتما بلیت بگیرد، اجرای جدید بازی استریندبرگ کار قدیمی آقای حمید سمندریان بود. ولی شب آخر نمایش بود و نتوانست بلیت تهیه کند. یک دفعه خبر دادند آقای سمندریان گفته اند در سالن را باز کنید و کسی پشت در نماند. تمام راهروها و روبروی سن پر از جمعیت شد و روی زمین نشستیم. مهرنوش جلوی من نشسته بود. بازی رضا کیانیان و هما روستا و لابد کل نمایش او را غرق در تماشا کرده بود. من هم غرق در فکر دیگری بودم. او جایش ناراحت بود و من هر لحظه منتظر بودم که بالاخره خسته شده و به من تکیه خواهد داد. ولی لامصب انگار اندازه گرفته بود، به یک سانتی متری من که می رسید تکانی می خورد و دوباره خود را جابجا می کرد. همین شد که من هیچ ارتباطی با نمایش نتوانستم برقرار کنم!

۱۳۹۱ تیر ۱۹, دوشنبه

از نیاکان ماست که بر ماست

اردیبهشت سال نود در خانه موسیقی ایران هفتمین جشنواره موسیقی نواحی برگزار شد. عاشیق ممداف و عاشیق محمد صادق لو از جمهوری آذربایجان و گرجستان به اجرای موسیقی عاشیقی پرداختند که اصالت و ظرافت این نوع موسیقی  شهره خاص و عام است.  پس از اجرای موسیقی، عضو هیئت مدیره و رئیس قبلی خانه موسیقی ایران به سخنرانی در خصوص موسیقی عاشقی پرداخت. هر چه توانست رطب و یابس بافت و خزعبلات و توهمات ذهنی خود را به نام تحقیق به سمع شنوندگان رساند. عاشیق های آذربایجانی هم که زبان نمی دانشتند لابد در این فکر بودند که میزبان در وصف موسیقی آنها فیضان می کند و گرنه هیچ آدمی که اندکی تعلق به فرهنگ خود داشته باشد،چنین مهملاتی را تحمل نمی کند.
این چهره شناخته شده موسیقی و استاد دانشگاه با اشاره به تاریخ و پیشینه مناطق آذری نشین ایران و البته مقایسه آن با جمهوری آذربایجان، به شرح مفصل تاریخ دیرینه آذربایجان پرداخت و گفت که همه گونه های موسیقای مناطق، برگرفته از کلیت فرهنگ ایرانی است. او ادامه داد که سخنرانی اش حول سه محور تاریخ و فرهنگ و موسیقی است. از منطقه «ماد خرد» شروع کرد و گفت که در اثر تدبیر فرمانروای آن از حمله اسکندر مصون ماند و نهایتا به آتروپاتیگان و سپس آذربایگان تغییر نام یافت و پس از حمله اعراب، آذربایجان شد. سپس به بعضی جعل های تاریخی اشاره کرد و به موسیقی رسید و گفت که صحیح ترین تلفظ برای موسیقی عاشقی، موسیقی آشوقی است و تلفظ های عاشِقی یا عاشیقی و ایشقی غلط است و آشوق ها بازماندگان گوسان ها هستند؛ که در اساطیر ایران باستان قوم معتبری بودند و حالت مقدس داشتند و مردم به آنها احترام می گذاشتند.
عضو هیئت مدیره خانه موسیقی به صراحت گفت : «موسیقی آشوق ها یکی از اصیل ترین موسیقی های ایرانی است که ربطی به آنچه امروز گفته می شود ندارد» و با قاطعیت تاکید کرد این نوع موسیقی صد در صد اصالت و ریشه در ایران باستان دارد و از همان جا به سایر نقاط از جمله آذربایجان و باکو رفته است.
لازم نیست آدم استاد دانشگاه و محقق موسیقی باشد تا بلافاصله پی به یاوه بودن این سخنان ببرد. هر شنونده معمولی با اندکی ذوق که دل به نغمه های عاشقی یا همان اوزان های سابق سپرده و موسیقی بقیه ایران را هم شنیده و از آن لذت برده باشد، خوب می داند که چنین خزعبلاتی حتی ارزش توجه ندارد. موسیقی عاشیقی چنان با فرهنگ آذربایجان تنیده است که اصلا از آن جداشدنی نیست. بقیه ایران نیز از سرزمین سرشار از موسیقی کردستان تا جنوب خراسان و تربت جام چنان غنی هستند که نیازی به تحریف ندارند. اگر هم به باستان گرائی است، تاریخ ترکهای باستان را با این سه چیز مشخص کرده اند : اسب و سپر و سازی که سوار بر پشت دارد. از عاشیق درویش در ارومیه تا حاج قربان سلیمانی در شمال خراسان، نسل اندر نسل ریشه در همین اساطیر داشته اند.
مانا نیستانی کاریکاتوری کشید و هم روزنامه و هم خودش از آن عذرخواهی کرد. بسیاری حتی نتوانستد توهین آمیز بودن آن را تشخیص دهند. بزرگانی چون محمد قائد که عمری را در روزنامه نگاری گذرانده اند هم قانع نشدند که این کاریکاتور لزوما توهین آمیر است و گفتند که مرز و بوم اهورائی برای مطایبه کلامی امن نیست. اما اگر فرض کنیم کاریکاتور مانا نیستانی توهین آمیز باشد این سخنان شکلک یک کاریکاتوریست با لحن طنز نیست، سخنان رسمی عضو هیئت مدیره و رئیس سابق خانه موسیقی ایران است که علی الاصول باید خانه موسیقی همه ایرانیان باشد. چرا کسی اعتراضی نکرد؟ اصلا کسی این سخنرانی را شنید؟
مسئله مهم جواب این سوالات نیست، چیز دیگری است که بهانه اصلی یادداشت من هم همان است. سخنان بالا متعلق به مثلا محقق نامدار موسیقی نواحی، محمدرضا درویشی اهل شیراز نیست. مربوط به داریوش پیرنیاکان است که در ابتدای زندگی نامه او در ویکی پدیا چنین آمده است : « داریوش پیرنیاکان گرگری در سال ۱۳۳۴ در شهر گرگر (هادی شهر) از توابع شهرستان جلفا در استان آذربایجان شرقی متولد شد. او آموختن تار را از ۱۲ سالگی در شهر تبریز و نزد محمد حسن عذاری از شاگردان درویش خان آغاز کرد.... »
من از سخنان پیرنیاکان در خصوص موسیقی عاشیقی چیزی جزء تحقیر و انکار یک فرهنگ درک نمی کنم. اینکه شهر بزرگی مثل تبریز به یک کاریکاتوری آنگونه عکس العمل نشان می دهد ولی در خصوص این سخنان هیچ اعتراضی هم ندارد، به همان شهر تبریز مربوط است و شاید هم  به دلایلی که گفتم اصلا پیرنیاکان جدی گرفته نمی شود. آنچه که برای من جالب است این سخنی است که شنیدن آن خیلی ها را خوش نمی آید : دنبال دشمن فرضی نباید گشت، از ماست که بر ماست و پیرنیاکان با تمام این افاضاتش، دقیقا از خود ماست.

۱۳۹۱ تیر ۱۶, جمعه

بی دینی که نمی خواست هدایت شود

در دوره آموزش دو ماهه سربازی، با دوستی آشنا شدم که اهل جنوب ایران و آدم بسیار باسوادی بود. تاریخ ایران و اسلام را بخوبی می شناخت. اطلاعات قرآنی درخور توجهی هم داشت. مطالعات گسترده ای در زبان های ایران باستان انجام داده بود. یادم هست اسم من را در دفترچه ام به خط کتیبه بیستون (شاید هم خطی دیگر) نوشت. با هم صمیمی شده بودیم و از گذشته خود بعضی وقتها صحبت می کرد، او آدم درد کشیده ای بود. سوابق چپ و مارکسیسی و اقلیتی داشت. آنطور که می گفت مدتی هم زندان کشیده و از هر چه کرده و نکرده، توبه کرده بود تا بتواند ادامه تحصیل دهد و به زندگی عادی برگردد. من با لحن شوخی به او می گفتم با این دانشی که تو داری، بیشتر به توده ایهای نفوذی و عامل شوروی شباهت داری تا اقلیتی احساساتی!.
رشته تحصیلی او غیر از رشته من بود و متاسفانه بعد از دوره آموزش اولیه، کلا او را گم کردم. یادم نیست که اهل اوز فارس بود و یا استان هرمزگان و یا از آنجا ازدواج کرده بود، ولی هر چه بود پدر و مادر او اهل سنت بودند و به اصطلاح سنی محسوب می شد. خیلی محافظه کار بود و اصلا خودش را با چیزی درگیر نمی کرد. وقتی گروهان را به نماز می بردند، هر کسی از هر دری بهانه ای می آورد، بسیاری استدلال می کردند که در شب قبل مشکل بی نمازی پیدا کرده اند و هنوز فرصت استحمام  فراهم نشده است. اما او کاری به این کارها نداشت و  کاملا به شیوه روحانی پیشنماز، نماز می خواند. گرچه مشخصا به هیچ دینی اعتقاد نداشت، اما علیرغم دانش فوق العاده، با احدی در خصوص دین و مذهب صحبت نمی کرد.
روزی مشاهده کردم در فرمی که به همه داده بودند تا پر شود و اصلا یادم نیست در خصوص چه چیزی بود، او دین خود را اسلام و مذهب را شیعه اثنی عشری نوشت. دیگر طاقت فضولی من طاق شد و گفتم : مردحسابی! من که می دانم بی دین هستی و می فهمم که جرات نداری بنویسی، ولی اگر به وراثت هم باشد تو شیعه نیستی، چرا این گونه نوشتی؟ تقیه می کنی؟ از چی؟ از دین نداشته ات؟
جوابی فراموش نشدنی به من داد که فقط از آدم باسوادی چون او اینگونه استدلال انتظار می رفت، گفت : چی بنویسم؟ وضع من را که می دانی، نه اجازه نوشتن واقعیت را دارم و نه جراتش را. اما اگر به وراثت باشد و مثل بقیه مذهب پدر و مادرم را بنویسم، به دردسری خواهم افتاد که هرگز تحمل آن را ندارم. حاضرم زندان را تحمل کنم ولی به چنین مصیبتی گرفتار نشوم.
توضیح داد که وقتی حقیقت وراثتی را می نویسد، ماموران عقیدتی که در همه جا حضور فعال دارند و افکارشان عموما از تفکرات افراطی مانند حجتیه متاثر است، او را دعوت به بحث می کنند که شاید فرجی شده و به راه راست هدایت شود. بعد از من سوال کرد که در جواب آنها چه می توانم بگویم؟
جمله بسیار طنزی به کار برد که امیدوارم نوشتن آن بار توهین آمیز نداشته باشد، گفت : آنها بلافاصله فکر می کنند من سفیر کبیر عمر در ایران هستم، و باید در دادگاه تاریخ آقایان پاسخگوی عملکرد آن خلیفه باشم، چه بگویم؟ اگر از منظر  تاریخی و غیر الهی به بحث بپردازم، یقینا تحمل نخواهند کرد. اگر از آن خلیفه تبری بجویم، به راه راستی که می پندارند هدایتم خواهند کرد. چگونه به آنها بفهمانم که برای من راه گم کرده، اصلا راه راستی باقی نمانده است، اگر هم یافت شود پیش شما نیست؟. اگر احیانا تفسیری خلاف برداشت آنها بکنم به مصیبتی بزرگتر از زندان اول دچار خواهم شد. پس چیزی را می نویسم که اصلا سراغم نیایند.
توضیحات جالبی می داد که از سواد و روحیه طنز او در برخورد یک آدم به غایت غیرمذهبی با درخواستهای رسمی و حکومتی نشأت می گرفت. در خاتمه از او پرسیدم : حالا راستشو بگو، با این اوصاف، مرجع تقلیدت کیست؟ جواب داد : فضولی این یکی دیگر به تو نیامده، بقاء میت کرده ام!

۱۳۹۱ تیر ۱۰, شنبه

پس کی کتاب بخوانیم؟

سالها پیش در یکی از سرمقاله های آدینه، سیروس علی نژاد از آسیب های کتابخوانی با روحیه روزنامه نگاری نوشته بود. خودش را مثال زده بود که هر کتابی را دست می گیرد بیشتر روی سوژه ای که از پیش در نظر دارد، متمرکز می شود. بدیهی است که در چنین شرایطی اصل کتاب و پژوهشی که نویسنده وقت خود را صرف آن کرده، عموما از قلم خواهد افتاد. سیروس علی نژاد روشنفکر و نویسنده ای بود که کار روزنامه نگاری هم می کرد. وقتی ایشان از چنین آسیبی شکوه دارد، برای دیگران که خیلی هم اهل خواندن نیستند وضع دشوارتر هم خواهد بود.

در کتاب روح  پراگ، ایوان کلیما تنوع و زیادی منابع را عاملی می داند که ممکن است کیفیت را فدای کمیت کند :
اجداد ما با کتاب مقدس و با تعداد معدودی کتاب روزگار می گذراندند که نه فقط آنها را می خواندند، بلکه به یادشان نیز می سپردند. تلویزیون مجهول و ناشناخته بود. روزنامه هائی که می خواندند فقط شامل چند صفحه بود. اطلاعات کمتری در اختیار مردم گذارده می شد، اما زمان بیشتری برای سنجیدن اطراف و جوانب چیزها، و مشاهده مردم و طبیعت در اختیار داشتند. از آن همه، خیلی ها توانستند دیدگاهی از زندگی را روی هم بگذارند و آنگاه توانستند آن را بپذیرند. اما امروز؟ همه ما در سیلی از اطلاعات و اندیشه هائی زندگی می کنیم که اکثرا به محض پدید آمدن به زباله بدل می شوند. (روح پراگ، ترجمه فروغ پوریاوری صفحه 114)

این هر دو نقد از وضعیت کتابخوانی به دوران قبل از اینترنت و شبکه های اجتماعی مربوط می شود. دکتر عرفان ثابتی پژوهشگر و جامعه شناس در برنامه پرگار بی بی سی که در خصوص اینترنت بود، موضوع را از زاویه تلویزیونهای ماهواره ای و شبکه های اجتماعی بررسی کردند. ایشان تلویزیون را مثال زدند و گفتد که در گذشته چند کانال محدود داشتیم ولی اکنون صدها کانال ماهواره ای، وقتی برای تعمق در برنامه های آنها باقی نمی گذارد. ممکن است ساعتها این کانال و آن کانال بکنیم بدون اینکه در برنامه های آنها دقیق شویم. و بعد از شبکه های اجتماعی و تولید انبوه در آنها را مورد بررسی قرار دادند که چه آسیب هائی می تواند داشته باشد. به طریق اولی اینترنت و شبکه های اجتماعی فرصتی برای کتاب نگذاشته است.

روسای جمهور فرانسه همواره افرادی فرهنگی و فرهیخته بوده اند، شاعر و نویسنده و موسیقی دان. حتی سعدی کارنو  چهارمین رئیس، جمهوری سوم فرانسه نام خود را از سعدی داشت. علت این نامگذاری علاقه فراوان پدر بزرگ او به گلستان شریف بوده است. که نشان می دهد این مقامات تماما در محیطهای فرهنگی آموزش می دیدند. اما وقتی سارکوزی و سگولن رویال در دور پیشین با هم رقابت می کردند، یک تحلیل گر فرانسوی گفت آنها دیگر از نسل کتاب نیستند، از نسل تلویزیونند. بیراه هم نمی گفت،سارکوزی به کلی با سایر روسای جمهور فرانسه فرق داشت و بیشتر به نمایشهای تلویزیونی امریکائی تمایل نشان می داد.

برای نمایشگاه کتاب تهران (به نظرم اولین نمایشگاه بود) پروموشن فوق العاده ای طراحی کرده بودند. چند موضوع را در گذشته های دور و نزدیک و امروز نشان می داد مثلا از شیوه پیام رسانی باستان می گفت و بعد به تلگراف می رسید و در انتها از ماهواره مثال می زد که چه تغییرات فوق العاده ای واقع شده است. در انتها به کتاب رسید و گفت : دیروز کتاب، امروز کتاب، فردا کتاب.

دیروز کتاب، امروز کتاب و فردا کتاب زیباترین توصیفی بود که برای کتاب شنیدم. اگر سازنده آن آگهی در آن تاریخ شبکه های اجتماعی را پیش بینی کرده بود، باز می گفت فردا کتاب؟ به راستی کی باید کتاب خواند؟ با کدام وقت؟

۱۳۹۱ تیر ۸, پنجشنبه

فوتبال، از مجید وارث تا عادل فردوسی پور

نگاه به فوتبال و پوشش گسترده آن از طریق شبکه های داخلی خود گواه بسیار محکمی است که طی این سی و سه سال چه مسیر پر فراز و نشیبی را طی کرده ایم. در خصوص ورزش ارزشهائی که جامع فضائل عالم بود، نصیب ما شد. هم میراث چپ جهانی که این همه هیاهو را امپریالیستی می دانست و هم تفکر بسته خرده فرهنگ حوزه و بازار که می گفت : فوتبال کیلوئی چند؟. آنچه خوبان همه دارند، ما یکجا داشتیم.
اولین جام جهانی فوتبال بعد از انقلاب، 1982 اسپانیا بود. هفته ای دو نوبت فوتبال پخش می کردند که مجید وارث هم آن را گزارش می کرد. یک نوبت در برنامه ورزش و مردم که عصر روز یک شنبه پخش می شد و نوبت بعدی روز جمعه. گرچه ایران حق پخش تمام بازیها را حتی برای سالیان بعد در رژیم قبلی خریداری کرده بود، ولی پخش مستقیم منوط به این بود که با ساعت آن دو برنامه هم پوشانی داشته باشد. تهیه کنندگان این برنامه در همان ساعات محدود خلاصه بازیها و چند بازی مهم را پخش می کردند. گرچه فینال مسابقات بین ایتالیا و آلمان روز یک شنبه برگزار شد ولی با ساعت ورزش و مردم همخوانی نداشت. باید تا روز جمعه صبر می کردیم تا بازی را ببینیم. چطور می شد طاقت آورد؟ من دو روز تمام خودم را قرطینه کردم که نتیجه را نفهمم و با گزارش مجید وارث از این رویداد  جهانی لذت ببرم، ولی نشد. پائولو روسی ایتالیائی چنان در این جام درخشید و برزیل و آلمان را به توپ بست که اخبار آن در گوشه گوشه روزنامه ها مدام گزارش می شد.
مجید وارث گزارشگری بسیار باسواد بود که کاملا سوخت. در آن شرایط ظاهرا یکی از هزاران حرفهائی که اکنون عادل فردوسی پور به زبان می آورد را به او نسبت داده بودند (دقیق نمی دانم چه بود) اما چه کسی به محبوبیت او در بین جوانان اهمیت می داد؟ سریع مرخصش کردند.
موضوع فقط جام جهانی و فوتبال جهانی نبود. در فینال آسیائی زمان مربیگری علی پروین و  شادروان سیروس قایقران که ایران مقابل کره شمالی بود، وسط بازی و در شرایطی که کار به ضربات پنالتی کشیده بود، بازی را قطع کردند و اذان ظهر پخش شد. حتی گوینده نیز دل و دماغ نداشت تا آرزوی قبولی طاعات بکند.
ایران در المپیک 1988 سئول نتایج بسیار بدی گرفت. فقط یک مدال نقره آن هم در کشتی آزاد توسط عسگری محمدیان بدست آمد. دقیقا یادم هست که یکی از ارشدترین مقامات ورزشی برای توجیه این کارنامه گفت که هدف ما آمادگی برای بازیهای آسیائی 1990 پکن هست، جل الخالق! شگفت از این همه کفایت و درایت! یعنی میدان بزرگ المپیک اردوی آمادگی برای بازیهای آسیائی بعدی است. متاسفانه نام آن مسئول یادم نیست ولی یکی از دو مجله هفتگی ورزشی اعتراضی کوچک نسبت به این اظهار نظر محیرالعقول کرده بود. چنین مدیریت ورزشی در تاریخ ماندگار خواهد شد و شهادت خواهد داد که چه ها کشیده ایم.
اکنون یک شبکه  کامل را به ورزش اختصاص داده اند. با حق امتیاز و بدون حق امتیاز هر فوتبالی در جهان را به طور افراطی پوشش می‌دهند. حتی وسط بازیهای باشگاهی درجه دو هم برنامه  برای ناهار و نماز قطع نمی شود. عادل فردوسی پور را در هر حال تحمل، و ملاحظه میلیونها طرفدار برنامه نود او را می کنند. مدیریت تمام باشگاههای بزرگ کشور دست کسانی است که تا دیروز لازم نمی دیدند از حق امتیاز پخش مستقیم استفاده کنند. صداو سیما هم خوب می داند که مجید وارث را به این راحتی نمی توان با خیل گزارشگران ناوارد جایگزین کرد. سرنوشت قدیمی ترین برنامه تلویزیون یعنی ورزش و مردم پیش روی آنهاست. تلویزیون بیننده لازم دارد. نمایندگان مجلس مترصد اشتباهی هستند تا خودی نشان دهند و کسی را استیضاح کنند. حتی وزارت ورزش هم تشکیل داده اند. رئیس دولت خود پنالتی می‌زند. و تا گوساله گاو شود، دل صاحبش آب شود. از قدیم هم گفته‌اند که در مثل مناقشه نیست.
مرد روز

۱۳۹۱ تیر ۵, دوشنبه

سرود بی کلام و یاد هندوستان

در جام ملتهای اروپا شنیدن سرود ملی اسپانیا حاوی نکات درخور توجهی است. اسپانیا سرزمین اصلی زبان اسپانیولی است. بعد از انگلیسی دومین زبان اروپائی است که بسیار گسترش یافته است. به جزء برزیل، زبان رسمی کشورهای جنوب امریکا و امریکای مرکزی و مکزیک است. دومین زبان مهم در امریکا هم اسپانیولی است. 
اسپانیا قبل از انگلستان مقتدرترین امپراتوری اروپائی را داشت. میراث ادبی این زبان در جهان کم‌نظیر است. دن کیشوتِ سروانتس از معروفترین رمانهای جهان است و بسیاری آن را اولین رمان مدرن تاریخ می دانند. نویسندگان قدیم و جدید اسپانیولی‌زبان که کاملا جهانی شده‌اند، از شماره خارج است. اما با همه این تفاسیر سرود ملی اسپانیا بدون کلام است، چرا؟
در گذشته سرود ملی اسپانیا شعری داشت که مضمون آن مثل سرود ملی اغلب کشورها در ستایش ملت بود و روح ملی‌گرایانه داشت. اما حدود چهل سال پیش که کشور به سمت دموکراسی رفت، این سرود با سؤال بزرگی مواجه شد. شعر سرود در وصف کدام ملت است و باید چه زبانی باشد؟
این در حالی است که هیچکدام از زبانهای متداول در اسپانیا نفوذ اسپانیولی را ندارند. بسیاری از مردم جهان حتی نمی دانند کاتالونی چیست و اگر باشگاه معروف بارسلونا نبود، شاید همینقدر هم این زبان شناخته نمی شد. اما تا این تاریخ هیچ توافق مرضی‌الطرفین میان اسپانیولی‌ها و کاتالان‌ها و باسک‌ها صورت نگرفته است. به همین جهت اسپانیائی‌ها تصمیم گرفته‌اند که در محافل رسمی سرود ملی این کشور بدون کلام باشد.
بلژیک پایتخت اروپا دو سال فاقد دولت بود. نه دعوای چپ و راست در آن کشور وجود دارد و نه پیشینه کاتولیک پروتستان. کشوری مدرن و درس خوانده و مرفه و باسواد، مشکلی از جنس عراق مصیبت زده دارد. فرانسوی تبارها و هلندی تبارها سر زبان متفاوت به توافق نمی رسند و حتی تا آستانه فروپاشی کشور هم پیش رفته اند.
آقای هاشمی رفسنجانی اوایل دهه شصت به عنوان رئیس مجلس به هند مسافرت کرده بود. سخنرانی ایشان در مجلس هند را تلویزیون ایران به طور کامل پخش کرد. ایشان که تحت تاثیر تمدن و میهمان نوازی هندی ها قرار گرفته بود، از سر دلسوزی و البته میل بی پایان روحانیان به نصیحت دیگران، از انگلیسی صحبت کردن نمایندگان اظهار تعجب کرد. پیشینه تمدن هند را یادآور شد و در رفتاری غیردیپلماتیک و در عین ناباوری نمایندگان مستمع، از آنها انتقاد کرد که چرا هندو صحبت نمی کنید؟
بلافاصله نماینده ای به ایشان جواب نه چندان محترمانه و محکمی داد که خود قادرند تصمیم صحیح بگیرند و ضرورتی به ارشاد دیگران نیست. اما حقیقت این بود که نه آقای هاشمی قصد اهانت داشت و نه نمایندگان منظور او را درست متوجه شده بودند. هندوستان علیرغم میراث هزاران ساله هندو، فقط هندو زبان نیست. زبانهای بنگالی و اردو و گجراتی و پنجابی و کشمیری و چندین زبان دیگر هم در آن کشور وجود دارد. 
زبان هندو بیش از عربی و حتی یونانی سابقه کتابت دارد. رئیس مجلس می پنداشت اینجا هم علی القاعده باید مثل ایران باشد. و اصلا برای او قابل درک نبود که به این راحتی نمی توان همه را به کناری نهاد و سر یک زبان به توافق قطعی رسید. هندی های هنوز هم این مسئله را نتوانسته اند حل کنند و انگلیسی به عنوان زبان رابط نقش مهمی را در آن کشور دارد. آیا خبره ترین سیاستمدار جمهوری اسلامی ایران بعد از سی سال سیاست ورزی، متوجه این سوءتفاهم شده است؟
ریال، واحد رسمی پول ایران کلمه ای اسپانیولی است اما آنچه که بین مردم کاملا رواج دارد تومان است که کلمه‌ای تُرکی است. وقتی قرار بر تغییر واحد پول شد، از نامهای هخامنشی و اشکانی شروع کردند و ظاهرا طبق نطر سنجی بانک مرکزی فعلا "پارسی" کاندید اصلی است. هیچ خبری از تومان نیست که حی و حاضر و متداول آماده جایگزینی رسمی با ریالی است که از اول هم چندان کاربردی میان مردم نداشت. تردید نمی توان کرد که تومان هم تاوان زبان تُرکی را می پردازد وگرنه چه معنی دارد که آن برنتابند؟
بلژیک و اسپانیا و هند با آن همه پیشرفت، اسیر چنین معضلات به نظر لاینجلی هستند، اما در ایران کلمات هم قربانی می شود، ولی آب از آب تکان نمی خورد. آنها عقب مانده اند؟ یا ما اولترا مدرنیم؟ و یا فارسی از هندو و فرانسوی و اسپانیولی قدرتمندتر است؟ و یا هنوز وارد این تونل نشده‌ایم؟

۱۳۹۱ تیر ۲, جمعه

پان ترکهای ایران چه کسانی هستند؟

شکی نیست که در ایران تمایلاتی مانند پان ترک و پان عرب وجود دارد. باز شکی نیست که در  میان کرد و ترک و عرب و ... میتوان جریانهائی را مشاهده کرد که چندان پایبند یکپارچگی ایران نیستند و به وضوح تفکری مبتنی بر جدائی دارند. اینکه این جریانات چقدر قدرت و نفوذ دارند، معلوم نیست. دشوار بتوان در این شرایط غیرشفاف وزن و میزان تاثیر گذاری این گروهها را مشخص و حتی آنها را شناسائی کرد. اما آنچه که مشخص است و بیش از صد سال قدرت و آدمهای اسم و رسم داری هم داشته، و به گمان من کشور را به این حال و روز و شکافهای سخت دچار کرده، جریانهای پان ایرانیستی است. شایان ذکر است که در کشوری با شرایط ایران که چندین زبان و فرهنگ و قوم و قبیله و عشیره و یا هر اسم دیگری دارد، عنوان پان ایرانیسم نقض غرض است و به کلی بی معنی است. در واقع نام اصلی این جریان را شاید پان آریائی گری با محوریت انحصاری زبان فارسی نامید و گرنه در حالی که تعداد عربهای بومی ایران از قطر و بحرین و کویت هم بیشتر است، پان ایرانیسم چه معنائی دارد؟
جریانهای مبتنی بر پان، در هر حال و با هر نگرش و تعریفی نوعی عقب گرد محسوب می شود. در شرایط امروز دنیا که پذیرش تکثر و تنوع امری بدیهی است، یک نوع فکر و فرهنگ و زبان را حق مطلق انگاشتن، دست کمی از فاجعه ندارد. در این نوشته من قصد ندارم بر خلاف تیتر مطلب نشان دهم پان ترکها چه کسانی هستند، چون نه می شناسم و نه علاقه ای به آدمهائی که خود را نقطه پرگار تمدن می دانند، دارم. می خواهم نشان دهم که سایر هموطنان غیر ترک ما، به چه کسی پان ترک می گویند.
چند وقت پیش و در یکی از شرکتها با دوستی گپ می زدم. متوجه شدم که بعضی از نوشته های من را خوانده است، انتظار نداشتم و خیلی خوشحال شدم. ضمن صحبت و به مناسبتی بیتی از سعدی خواندم، بلافاصله گفت : شما با این افکارتان شعر فارسی هم می خوانید؟
کاملا ساکت شدم و مصاحبت ما عملا پایان یافت، ایشان تصور کرد ناراحت شدم، ولی من چیزی که دنبالش می گشتم را پیدا کرده بودم. می ترسم حمل بر خود نیوتن پنداری شود، اما در کشوری که یارو دیپلم درست و حسابی هم ندارد خود را هانتینگتون جهان اسلام می داند، چه ایرادی دارد که بگویم این سوال و طعنه ایشان، معادل افتادن سیب از درخت بود. معنای دقیق پان ترک از دید بسیاری از هموطنان عزیزم را فهمیدم :
در ایران، پان ترک به آذربایجانی و بطور کلی به ترکی گفته می شود که از زبان و فرهنگ و ادبیات ترکی، اعلام نفرت و انزجار نکرده باشد.
این تعریف هیچ فرقی میان کسی که آشکارا خود را غیر ایرانی می داند با مثلا رضا براهنی که عمری به زبان فارسی خدمت کرده، قائل نیست. او حتی این حق را برای شما قائل نیست که مثلا سعدی و حافظ را دوست بدارید ولی از فردوسی هیچ لذتی نبرید. در این تعریف دوست داشتن فردوسی چند واحد اجباری است که ترکها حتما باید آن را گذرانده باشند. اما اگر ابراهیم گلستان نظامی گنجوی را به فردوسی ترجیح دهد، مجاز است.
می گویند ذهنیت پرورش یافته در یک محیط استبدادی حتی اگر مخالف آن باشد در عمل به آن شباهت پیدا می کند. رژیم هائی مثل صدام، مخالفانش را هم به شکل خودش در می آورد. آریائی گری در کشور ما موفق شده و کار خود را کرده است. نه تنها قابل انکار نیست بلکه باید توجه شود که چقدر به تحلیل مثلا روزنامه کیهان از مخالفانش شباهت دارد. کیهان تقریبا همان الفاظی را در خصوص فرقه و باند رجوی به کار می برد که در خصوص معترضین انتخابات 88 به کار برد. محافلی با رده های رسمی بسیار بالا از کمک چند میلیارد دلاری عربستان و صهیونیستها به رئیس جمهور سابق همین کشور سخن گفتند. برای این نگرش کلمه ای باقی نمانده است که با آن بتوانند فرق سایر مخالفان خود را با باند رجوی که در جبهه صدام با کشور خود جنگید، بکار ببرند. قصد مقایسه نیست که مثلا جدائی طلبان را با فرقه رجوی قیاس نمائیم، اتفاقا تفکر این گروه میانه ای با ترکی ندارد و ارزانی همان آریائی بازان. ولی بهتر است کمی تعمق و ملاحظه کرد که چنین تفکراتی عملا بانی تمام این شکافهاست. به نظر بسیار محدود من آینده ایران و یکپارچگی آن بیش از همه در دست جامعه مدنی فارسی زبان است که با بسیج گسترده برای اذهان مخدوش و بیماری که فقط از آنها حرف شنوی دارد، چاره ای بیندیشد. در غیر اینصورت دست کم با بیست میلیون پان ترک مواجه خواهند شد.

۱۳۹۱ تیر ۱, پنجشنبه

زبان تالشی در حال مرگ است

یکی از دوستانم که در دانشگاه کلرادو امریکا در حال دریافت دکترای زبان شناسی است،  تحقیقات خود را روی زبان تالشی متمرکز کرده است. لهجه ها مختلف تالشی را از ماسوله تا اسالم و جوکندان بررسی، ضبط و مورد مطالعه قرار می دهد. تالشی زبان مادری چندین شهر غرب گیلان مانند شهر تاریخی ماسوله و ماسال و شاندرمن و رضوانشهر و پره سر و اسالم و تا حدودی هشت پر است که طی صد سال گذشته از غرب تحت فشار ترکی، از شرق گیلکی، و از شمال و جنوب و شرق و غرب و زمین و آسمان هم تحت فشار فارسی است. یونسکو این زبان را زبانی در حال از بین رفتن اعلام کرده است. دوست محقق من پس از چند روز اقامت در تالش، حتی مرگ این زبان را زودتر از موعد پیش بینی ارزیابی کرد. یک ناظر عادی هم در شهرها و روستاهای تالشی به وضوح مشاهده می کند که روز به روز از گویشوران این زبان کم می شود. مرکز تالش یعنی هشت پر، شهری کاملا ترکی است. این موضوع سالهاست برای من از دو منظر مختلف درخور توجه است. از منظر قدرت زبان ترکی که علیرغم توهین و تحقیر و حتی انکاری که طی صد سال گذشته بی امان نصیب آن شده، حتی از فارسی نیز در این مناطق بیشتر نفوذ فرهنگی یافته که بسیار قابل توجه است. اما از منظر زبان نحیف تالشی، موضوع بسیار غم انگیز است.

در ایران علیرغم همه بدبختها، فعالان محیط زیست زحمات زیادی می کشند و صدای نسبتا رسائی دارند. اگر یک شکارچی سمیرمی خرسی را بی رحمانه شکار کند، و یا اگر جان شکاربانی  در خطر باشد، فعالیت بسیار زیادی را برای اطلاع رسانی انجام می دهند. علیرغم تمام بی توجهی ها موفقیت های خوبی هم کسب کرده اند. وضعیت دریاچه ارومیه و کارون و فرسایش خاک و دهها مشکل زیست محیطی کشور، عملا توسط نهادهای مدنی مدیریت می شود و دست اندکاران دنباله رو این نهادها هستند. حتی در قضیه سد سیوند و پاسارگاد به اندازه ای شلوغ کردند که عملا مسئولان جرات کار کارشناسی شده را هم از دست دادند.

چرا نابودی یک زبان که عملا به نابودی آن فرهنگ هم منجر خواهد شد، حساسیتی را دست کم در حد نابودی نوعی گونه زیست محیطی، بر نمی انگیزد؟ نابودی یک زبان و یک فرهنگ، کم اهمیت تر از خشک شدن زاینده رود نیست که تمام توجهات را به خود جلب کرد.

در ارومیه روستاهای بسیار آباد آشوری به زبانی صحبت می کردند که نزدیک سه هزار سال کتابت دارد. اکنون آن روستاها تقریبا از جمعیت جوان خالی شده اند. یک بار سعادت داشتم در محضر مرحوم دکتر شهریار نصیری که در خصوص عهد عتیق تحقیقات درخور توجهی کرده بودند از تاثیر نمادها و اسطوره های آشوری و کلدانی و آرامی در کتاب تاثیر گذار تورات، آگاهی های جالبی کسب کنم. به ایشان عرض کردم که اگر اکنون یک کوزه سه هزار ساله از فلان تپه، مربوط به امپراتوری آشور بنی پال پیدا شود، در اقدامی شایسته هزینه های گزافی خرج نگهداری آن می کنند. اما به انسانهائی که حامل زنده آن فرهنگ هستند بی توجهی می شود و این شاید طنز تاریخ باشد. هزاران آشوری در کشور ما به زبان باستانی عهد تورات صحبت می کنند که محقیق خارجی ابتدا باید آن را یاد بگیرند و سپس تحقیق کنند. از منظر انسانی ریشه کن شدن این قوم فاجعه است، کاش از منظر تحقیقاتی حضور آنها مورد توجه قرار می گرفت.

در کشوری مثل نروژ برای حفظ زبانی که چند هزار نفر گویشور دارد هزینه می کنند و آن زبان را آموزش می دهند. اما در ایران همه چیز حول محور یک زبان متمرکز شده است. بدبختی دیگری هم البته گریبانگیر کشور ماست. به جز زبانهای ترکی عربی و کردی و بلوچی، بقیه مردم همچنان غرق تبلیغات آریائی محور صد سال گذشته هستند. در شهر ساری دشوار بتوان به تعداد انگشتان یک دست کسانی را پیدا کرد که نگران زبان مازندرانی باشند. شاید کمتر جائی مثل مازندران یافت شود که مردم آن عاشق فارسی حرف زدن باشند، اصلا آنها خود را فارس می دانند. وقتی از سر اشتیاق به دوستان مازندرانی خود می گویم که با بچه های خود طبری حرف بزنید و نگذارید از بین برود، بلافاصله جواب می دهند که مازندرانی فقط یک لهجه است. هیچ خراسانی را اینگونه نمی توان عاشق دلخسته فارسی یافت. سراسر شمال ایران از آستارا تا گرگان به زبانهای ترکی و تالشی و گیلکی و طبری و ترکمنی حرف می زنند، شاید پنجاه سال بعد همه آن زبانها از بین رفته و با فارسی جایگزین شوند. یقینا محرومیت از این ثروت زبانی، بسی بیش از دستاوردهای آن خواهد بود.

کاش نهادهای مدنی در این کشور دست کم به اندازه ماجرای سد سیوند برای حفط زبان تالشی حساسیت نشان دهند. کاش یک از هزار حساسیتی که به نام خلیج فارس دارند، نثار زبان تالشی بکنند. کاش...

۱۳۹۱ خرداد ۱۰, چهارشنبه

دریاچه ارومیه، این بار در معرض یک توطئه عربی

این روزها در محافل و خبرگزاری های عربی توطئه جدیدی در حال شکل گرفتن است که خبرهای آن جسته و گریخته به بیرون درز می کند. الجزیره در سایت انگلیسی خود خبر نگران کننده ای را منتشر و بلافاصله حذف کرد. العربیه پا را از این هم فراتر گذاشت و تحلیلی مفصل در خصوص دریاچه ارومیه نوشت. چند روز پیش گستاخی این محفل وابسته به دربار سعودی از حد و مرز خود گذشت و برگردان تحلیل نوشته شده را روی سایت فارسی العربیه هم گذاشت. ظاهرا سرنوشت تلخ دریاچه همیشه ارومیه، گل بود به سبزه نیز آراسته شده است. آیا واقعا توطئه ای به مراتب خطرناکتر در حال شکل گرفتن است؟
موضوع از این قرار است که اخیرا اسناد و مدارکی از دوران اموی و عباسی منتشر شده است که نویسندگان فارس و عرب و رومی آن عهد، در توافقنامه های فی مابین، دریاچه همیشه ارومیه را بحرالعرب نامیده اند. آن طور که سایت العربیه در تحلیل خود نوشته بود، تا چهارصد سال قبل که صلحی پایدار میان ایران و عثمانی برقرار شد، در تمام مراودات این دو دولت، هنگام اشاره به حدود مرزی، نام دریاچه بلااستثنا بحرالعرب ثبت شده است.
اما موضوع فقط به اینجا ختم نمی شود. اخیرا نتیجه تحقیقات مشترک دانشگاههای ام آی تی و کمبریج و تل آویو به بیرون درز کرده است. این تحقیقات نشان می دهد که خشک شدن دریاچه، طبیعت ارومیه را دچار مشکلات غیر قابل جبران خواهد کرد، اما برای همسایه های ثروتمند عرب، فوق العاده مفید خواهد بود. علی الظاهر در شوره زار دریاچه ارومیه، نوعی خرما قابل استحصال است که شدیدا مورد توجه شاهزادگان سعودی و امارات قرار دارد.
این نوع خرما به مقدار بسیار محدود و در بخشهای خشک شده بحرالمیت توسط دانشمندان دانشگاه تل آویو، فرآوری، کاشت و نهایتا برداشت شده است. خاصیت اصلی آن علاوه بر خوشمزگی غیر قابل وصف، افزایش قدرت مردانگی است. اشکال کار در  نایاب بودن این محصول است، طوری که مقدار محدود آن را با وزن زعفران تولیدی از دهها هکتار زمین می توان مقایسه کرد. تنها نقطه ای از کره خاکی که این نوع خرما قابلیت استحصال دارد، بخشهای خشک شده بحرالمیت است که شباهت بسیار زیادی به طبیعت دریاچه ارومیه دارد. پیش بینی می شود که اگر دریاچه کاملا خشک شود سالانه بیش از دو تن خرما در این شوره زار قابل برداشت باشد. اگر با ظرفیت کل بحرالمیت که نهایتا 150 کیلو خواهد بود، مقایسه شود، اهمیت موضوع خود را نشان خواهد داد.
اما چرا این توطئه کاملا در خفا صورت می گیرد؟ برخی کارشناسان معتقدند که عربها از سرنوشت تغییر نام خلیج همیشه فارس درسهای زیادی گرفته اند. آنان به خوبی متوجه شده اند که در سرزمین اهورائی، ممکن است حتی یک قرن بلاتکلیفی میزان مالکیت ایران بر خزر تحمل شود، ممکن است از بین رفتن دریاچه ارومیه و کارون و فرسایش خاک کشور تحمل شود، اما تغییر نام دریاچه همیشه ارومیه با نام جعلی عربی هرگز تحمل نخواهد شد. همین کارشناسان نظر می دهند که اعراب این پیشینه را در تحلیلهای استراتژیک خود لحاظ می کنند و سعی دارند کاملا خود را بی تفاوت نشان دهند. چون به خوبی می دانند حتی شنیدن نام بحرالعرب و چشمداشت سعودی ها به خاک خشک شده دریاچه همیشه ارومیه، تمام مردم و مسئولان ایرانی را بر آن خواهد داشت که حتی آب آشامیدنی خود را هم وقف دریاچه کنند، تا خشک نشود.
عربها منتظر خشک شدن دریاچه هستند تا اسناد تاریخی مربوط به نام بحرالعرب را به سازمان ملل ارائه و زمین آن را تصاحب کنند. وای بر ما!

۱۳۹۱ خرداد ۸, دوشنبه

پاپ و راک در انحصار انگلیس و انگلیسی

وقتی نتیجه یورویژن 2012  باکو اعلام، و سوئد قهرمان این مسابقه آواز پر سر و صدای اروپائی شد، نکته جالب مقام شامخ انگلستان بود. که با نهایت اقتدار رتبه 25 از میان 26 فینالیست را کسب کرد. این هم از عجایب یوروویژن است که معمولا تکرار می شود. در عالم واقع، و در موسیقی عامه پسند پاپ و راک اروپائی، اصلا مقام دوم وجود ندارد. تمام مقامها متعلق به انگلیس است. لندن پایتخت بی چون و چرای تمام گروههای جریان ساز موسیقی عامه پسند در چندین دهه گذشته بوده است.
کسانی که فوتبال انگلیس را دنبال می کنند، می دانند که تیم ملی انگلیس به اندازه سایر کشورهای اروپائی برای انگلیسی‌ها  اهمیت ندارد. آنان مسابقات باشگاهی خود را به هر چیز دیگری ترجیح می دادند. موسیقی ای که بنیانگذار و جریان ساز آن هستند و فوتبالی که از آن جزیره به جهان معرفی شده است، نشانه های کافی از این دارد که این سرزمین به نوعی غنای داخلی رسیده است. اصولا جهان خارج در درجه بعدی اهمیت برای آنها قرار دارد و به نظر می رسد همین فرهنگ را هم به امریکا صادر کرده باشند. یوروویژن هم نشان داد که خیلی در بند مسابقات خارج از جزیره نیستند. و گرنه مقام بیست و پنجم آن هم بعد از کشورهائی مانند صربستان و ترکیه و مولداوی و آذربایجان و روسیه و لیتوانی و ... که در این نوع موسیقی، حتی موقعیت قابل اندازه گیری هم ندارند، بسیار عجیب است.
من سوالی دارم که نزدیک پانزده سال است جوابی برای آن پیدا نمی کنم. با هر اهل فن هم که صحبت می کنم، چیزهای جدید یاد می گیرم اما سوال همچنان پابرجاست. چرا موسیقی راک و پاپ و بطور کلی موسیقی عامه پسند، در انحصار انگلیس و امریکا و بطور کلی کشورهای انگلیسی زبان است؟ حرف بی حسابی نیست که بگوئیم در این نوع موسیقی مقام دومی وجود ندارد.
صدها سال است کشورهای مهم و بزرگ غرب اروپا در تمام زمینه های علمی و فرهنگی، تقریبا انحصار دارند. بین خودشان در زمینه های مختلف، کشور و منطقه خاصی ممکن است پیشرو باشد. اما بقیه نیز به دنبال همان کشور، حضوری بسیار فعال دارند. پاریس پایتخت نقاشی و نویسندگان رمانهای بزرگ است. آلمان و اتریش سرزمین موسیقی کلاسیک و آهنگسازان آن است. ایتالیا معماری شگفت انگیزی دارد. اما اینطور نیست که بقیه کشورها در همین زمینه ها بزرگان صاحب سبک نداشته باشند.
در زمینه های علمی و سیاسی و فلسفی، دانشگاههای انگلیس و فرانسه و آلمان تفاوت فاحشی با هم ندارند. اگر انگلیس مرکز تفکرات لیبرالی است، فرانسه هم متفکرین بزرگ لیبرال مانند توکوویل دارد. اگر آلمان و فرانسه مرکز تفکرات چپ جهانی است، جریان چپ موسوم به راه سوم، از انگلیس و با تونی بلر شروع شد که نظریه پرداز آن آنتونی گیدنز بود.
اما به نظر می رسد موسیقی پاپ و راک، تنها موردی است که ارتباط در آن کاملا یک طرفه است. چرا؟ مسلما جهانی شدن زبان انگلیسی و گسترش روز افزون آن در این پدیده بی تاثیر نیست. اما زمانی که بیتل ها قله های موسیقی جهان را فتح کرده بودند، فرانسه هنوز سرمست دوران با شکوه زبان خود بود. بعید نیست در آن عصر تعداد انگلیسی هائی فرانسه دان، بیشتر از فرانسوی های انگلیسی دان بوده باشد. فرانسوی ها فقط چند سالی است که واقعیت جهان را قبول کرده اند و سعی دارند درست و حسابی انگلیسی یاد بگیرند.
چند سال پیش مصاحبه ای از التون جان می خواندم. او از هنرمند پاپ فرانسوی میلن فارمر خوشش آمده بود و ابراز امیدواری  می کرد که کنسرت مشترکی با او داشته باشد. خوشحال بود از اینکه در فرانسه چنین هنرمندانی وجود دارد. لحن مصاحبه به گونه ای بود که انگار مستشاری بلژیکی از کنگوی برازاویل بازدید می کند و متوجه استعداد نهفته جوانی جویای نام شده است. آن هم در فرانسه و در پاریس که اهالی آنجا با ملکه الیزابت هم پالوده نمی خورند.
دوستی فرانسه دان می گفت برنامه صبحگاهی و پربیننده Télématin از کانال دو فرانسه عموما با آهنگی انگلیسی شروع می شود. تاپ چارت آهنگهای پرفروش در فرانسه معمولا انگلیسی است. این در حالی است که حضور یک آهنگ فرانسوی (سال 2001، اگر درست یادم مانده باشد) در لیست آهنگهای پرفروش انگلیس خیلی عجیب به نظر می رسید. کشوری با هنرمندانی بزرگ مانند ژاک برل، ادیت پیاف، Jean Ferrat، که هر کدام برای خود یک پینک فلوید محسوب می شوند، تمام و کمال تسلیم موسیقی عامه پسند بریتانیائی است. آلمان و هلند و کشورهای اسکاندیناوی به مراتب بیشتر از فرانسه تسلیم این موسیقی هستند. چنین رابطه یک طرفه ای در هیچ زمینه دیگری وجود ندارد.
از شوپنهاور نقل است که گفت همه هنرها می خواهند به مرحله موسیقی برسند. و گفته اند آنجا که سخن باز می ماند موسیقی آغاز می شود. همه این توصیفها بیانگر کیفیت انتزاعی موسیقی است. با همه اینها موسیقی راک عمیقا با زبان انگلیسی پیوند خورده است. شکیرا خواننده کلمبیائی هم تا انگلیسی نخواند، جهانی نشد. 
دهه نود میلادی ابتکار یک آگهی هلندی در خصوص لزوم آموزش زبان انگلیسی برای پدربزرگ ها و مادربزرگ ها مورد توجه قرار گرفت. پدربزرگ و مادر بزرگ در حالی که نوه های آنها سوار ماشین هستند، پیچ رادیو را باز می کنند تا آهنگی پخش شود. رتیم آهنگ را می پسندند و با آن می رقصند، اما شعر آهنگ بسیار بی ادبانه است. نوه ها از اینکه مادر بزرگ و پدربزرگ متوجه ماجرا نیستند، می خندند. این آگهی ناخواسته معنای دیگری هم داشت؛ انگار قرار است تمام آهنگهای عامه پسند جهان انگلیسی باشد!

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۲, جمعه

آیا مشکل دریاچه ارومیه، فقط زیست محیطی است؟

به نظر می رسد توهم توطئه عهدی ناگسستنی با سرزمین ما بسته است. عهد عتیق این توهم با حمله عرب شروع شده و به انگلیس در عهد جدید منتهی می شود. توهم توطئه بدون هیچ رودربایستی مدعی است اگر ایران را به حال خود می گذاشتند، اکنون آلمان فدرال در همین گربه نشسته بر سینه آسیا بود، نه غرب اروپا. بعضی از صاحبنظران این معضل را تحت عنوان نوعی بیماری ملی مورد بررسی قرار می دهند تا شاید خلایق را بیدار کنند که در درجه اول مسئول همه گرفتاریها، خودمان هستیم. اما آیا مبارزه با توهم توطئه، به فرصتی طلائی برای طراحان افکار جدید تبدیل شده است؟ یعنی خیالشان را راحت کرده که دیگران و حتی مخالفان، بی جیره و مواجب در حال خنثی کردن آثار سوء نقشه های آنها برخواهند آمد، که بعله! همه چیز مثل آینه شفاف است. دست کم دو مورد را کاملا به یاد دارم که ابتدا در متوهمانه بودن آنها شک نداشتم، ولی نتیجه با کمال تعجب واقعی از آب درآمد.
دقیقا خاطرم نیست انفجار در حرم امام رضا و میدان شهدای مشهد در چه تاریخی بود. اما اوایل سال 73 یک کارگر مشهدی برای کاری به اتاق من آمد و بی مقدمه و البته با تاسف و تاثر عمیق گفت : کار خودشونه!!. سوژه نابی برای توهم توطئه یافته بودم. لهجه زیبا و غلیظ مشهدی هم تشویقم کرد بیشتر با او سر حرف را باز کنم و بفهمم چرا اینگونه فکر می کند. دلایل او بسیار ساده بود، باید توجه داشت که مشهدی ها علاقه ویژه ای به امام رضا دارند، این موضوع دلایل واقع گرایانه هم دارد. مشهد هیچ وقت پایتخت خراسان نبوده و توسعه و پیشرفت خود را مدیون آن مکان مقدس است. او استدلال می کرد که می خواهند از اهمیت آنجا بکاهند و مکانهای جدیدی که به نظرشان مهمتر می رسد را جایگزین کنند. استدلال ساده دلانه ای بود و معقول به نظر نمی رسید، ولی تا چند سال بهترین مثال برای اینکه نشان دهم چقدر درگیر توهم توطئه هستیم را یافته بودم تا اینکه مسئله قتلهای زنجیره ای پیش آمد و باند سعید امامی کشف شد. بنا به اظهار منابع رسمی مشخص شد آن انفجار و مخصوصا انفجار میدان شهدا کار این باند مخوف بوده است. بلافاصله یاد آن روز افتادم. استدلال آن کارگر بر مبنای تحلیل قابل استناد و درکی نبود، اما نتیجه به طرز غم انگیزی درست از آب در آمد.
سال 84 از اصفهان به تهران می آمدم. برنامه ام طوری بود که هر وقت کارم تمام شد بلافاصله از ترمینال کاوه ماشین بگیرم و به تهران برگردم. به طور تصادفی همسفری یافتم که پیشنهاد کرد ماشین را با هم بگیریم تا هزینه نصف شود. برای مطالعه در ماشین کتاب قطور مقدمه ابن خلدون را برداشته بودم که همین کتاب نیز باعث مصاحبت گرم ما شد. تا قم مشغول صحبت و بحث در خصوص تاریخ اسلام و متفکرین آن بودیم. آدم مطلعی بود، اهل اهواز و ساکن اصفهان و با تمایلات کاملا طرفدارانه از حکومت. بطور اتفاقی صحبت از نگرش ارامنه به تاریخ و تمدن مسلمانان کرد. متوجه اطلاعات دقیق او از ارمنستان و علی الخصوص شهر ایروان شدم که به نظرم خیلی عجیب رسید. دلیلش را پرسیدم، در کمال تعجب توضیح داد و من از جواب او یخ زدم. هنوز متوجه نشده ام که آیا به من اعتماد کرد؟  و یا منظوری داشت که برای من قابل درک نبود؟ اما دقیقا تشریح که در ایروان مدتی ساکن بوده و در مناقشه ارامنه و آذربایجان چه ها که نمی کرده اند!. تا تهران به معنای واقعی کلمه هنگ کردم. هر چه گفت و پرسید نطق من باز نشد و همچنان در خود فرو رفته بودم، که آیا او راست می گوید؟ یعنی در این مناقشه و جنگ که بیست درصد خاک آذربایجان در اشغال ارمنستان است، ایران رسما جانب ارامنه را گرفته است؟ فارغ از اینکه در خود قره باغ حق با کیست، ارمنستان به وضوح کشوری اشغالگر است. سرزمینهائی را اشغال کرده که سازمان ملل و روسیه هم متعلق به آذربایجان می داند. چطور چنین چیزی ممکن است؟ تا آن تاریخ فقط در سایتها و اخبار محافل فعال قومی آذربایجان چنین چیزی را خوانده بودم، از آنجا که بعضی از آنها چندان دلبسته جغرافیای فعلی ایران نیستند، یک راست به حساب توهم دامن گیر توطئه گذاشته بودم. اکنون کیست که از این مواضع جانبدارانه خبر نداشته باشد؟ خوش خیالی مثل من نیز متوجه شده است. بگذریم که مردم غیر ترک ایران هم با این تصمیم به غایت اشتباه همراهی عملی دارند و از درک مسئولیت تاریخی خود غافل مانده اند. آنان حتی اگر مضحکه پایان ترکمانچای و بازگشت قفقاز به مام میهمن را هم ملاک قرار دهند، شایسته نیست کرور کرور به ارمنستان سفر کنند و زخمی غیرقابل التیام بر دل آذربایجانیها بگذارند.
در خصوص دریاچه ارومیه فعالان محیط زیست تمام تلاش خود را می کنند که مسولان را بیدار کنند. آنان چنان در فکر مدیریت جهانند که بسیاری معتقدند خانه از پای بست ویران است و مشکل بزرگ دریاچه ارومیه حتی بزرگترین معضل زیست محیطی ایران نیست. وقتی خشکیدن بزرگترین دریاچه کشور فقط یکی از معضلات باشد تصور اینکه چه بر سر محیط زیست کشور می آید وحشتناک خواهد بود. اما وقتی کارشناسی در حد دکتر اسماعیل کهرم بارها از بی بی سی اظهار می کند اگر بیست درصد آب ذخیره شده سدهای احداثی به دریاچه اختصاص یابد، دریاچه نفسی خواهد کشید تا سر فرصت راهکاری مناسب برای نجات آن پیدا شود، چرا این اقدام صورت نمی گیرد؟
یک تفکر پرطرفدار می گوید توطئه ای در کار است تا این دریاچه خشک شود. وقتی فعالیت پیوسته فعالان محیط زیست را می بینیم که چطور برای این دریاچه دل می سوزانند به نظر  این طرز فکر افراطی و متوهمانه می رسد. اما مگر اتفاق نظر وجود ندارد که ابتدا باید از خشک شدن آن با هر نوع مسکنی جلوگیری کرد تا فکری اساسی به حال آن بکنند؟ چرا نمی کنند؟

این عکسها را روز یازده اردیبهشت 91 از ورودی جزیره اسلامی گرفته ام که طی چند سال اخیر خشک خشک بود. جزیره اسلامی زمانی که دریاچه آب کافی هم داشت از سمت تبریز در تابستانها کم آب می شد و مردم راهی داشتند که بدون قایق به شهرهای بزرگ سفر کنند. سالهاست فقط بخشی از جزیره با دریاچه تماس دارد ولی بارندگی امسال بقدری مناسب بوده که آبهای سرگردان حتی همین بخش را نیز پر کرده است. از این فرصت چرا استفاده نمی شود و  آب سدها را باز نمی کنند؟  البته هیچ بعید نیست  چنین تذکراتی باعث شود  در مسیر ورودی همین آبهای سرگردان هم سدی بزنند!!
بخشی بزرگی از آب دریاچه به مصرف کشاورزی و برای کشاورزانی عرضه می شود که حتی درصد کوچکی از آنها هم کشاورز حرفه ای نیستند. شاید بتوان گفت به شعاع بیست کیلومتر از ارومیه، باغات اطراف عملا ویلاهای تفریحی مردم است که بر فرض هم یک سال آب نداشته باشند به جائی بر نخواهد خورد. به ندرت کشاورز حرفه ای در این شعاع وجود دارد. این در حالی است که قبل از مهار شهرچای، آنان به هر طریق شده با آبهای زیرزمینی، زمینهای خود را آبیاری می کردند. گیرم که یک سال تمام محصولات ارومیه از بین برود، اولا جبران خسارت آن از تامین خرج آژانس کمتر است. در ثانی دوستان چینی همه نوع میوه را تولید می کنند، اما هنوز به مرحله تولید انبوه دریاچه نرسیده اند. از چین هم نشد می توان در میوه فروشی معروف نارمک صف کشید و با اندکی تحمل همه نوع میوه را به قیمت ارزان خرید. از قدیم هم گفته اند الاهم فی الاهم باید در کارها لحاظ شود. کویری شدن منطقه سبز و زیبا به مراتب فجیع تر از یکی دو سال تحمل کم آبی است.
آیا آش آنقدر شور خواهد شد که خوش خیالی مثل من هم متوجه کاسه ای زیر نیم کاسه شود؟

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۹, سه‌شنبه

با لهجه یا بدون لهجه، مسئله این نیست

تلویزیون من و تو در حال حاضر یکی از پربیننده ترین تلویزیونهای سرگرم کننده ماهواره ای در ایران است. روز به روز به خیل کسانی که از خیر کانالهای پرشمار وطنی می گذرند و به ماهواره پناه می برند اضافه می شود. خوشبختانه زبان فارسی روی ماهواره از ابتذال گذشته نجات پیدا کرده و اخیرا حتی نشنال جئوگرافیک نیز کانال فارسی خود را راه اندازی کرده است.
کانال من و تو به همان سرعتی که بی بی سی فارسی جانشین کانالهای خبری داخلی و خارجی شد، به خانه های مردم راه یافت. مشارکت میلیونی در برنامه های موسیقی آن نشانگر نفوذ فراوان و زودهنگام این تلویزیون است. برنامه های آن حرفه ای، با کیفیت و پرهزینه تولید می شود و  یقینا منابع مالی قدرتمندی نیز در اختیار دارد.
خانم «دنیل وودنات» یکی از مجریان این تلویزیون که از پدری ایرانی و مادری بریتانیائی متولد شده از مجریان پرطرفدار این تلویزیون است. او فارسی را با لهجه انگلیسی صحبت می کند. نه تنها لهجه او مانعی برای اجرای برنامه نیست، بلکه به نظر می رسد هیچ کوششی نیز برای برطرف کردن آن نمی شود.
باید توجه داشت که فضای تلویزیون کاملا فارسی است و عموم مجربان آن نیز ایرانی هستند، ایشان نیز فارسی را سلیس و روان صحبت می کند. هر بار که این مجری را می بینم، بلافاصله این سوال برای من پیش می آید که اگر این خانم با همین کمالات، مثلا لهجه گیلکی داشت، اصلا امکان استخدام در آن سازمان برای او بوجود می آمد؟
قاعده ای در تمام رادیو تلویزیونها وجود دارد که مجریان باید لهجه نداشته باشند و خنثی و به گویش رسمی آن زبان صحبت کنند. به ظن قوی اگر گوینده ای مثلا لهجه ترکی و کردی و یا گیلکی داشت، محترمانه همکاری را منوط به اصلاح لهجه می کردند و یا  عذر او را می خواستند و قوانین تلویزیون را برای او یادآوری می کردند. چرا در خصوص این خانم موضوع کاملا برعکس است؟ طبق اظهار خوانندگان وبلاگ این تلویزیون، لهجه بریتانیائی ایشان حتی کولاک ارزیابی شده و به محبوبیت برنامه نیز اضافه کرده است.
در ایران میلیونها ترک زبان وجود دارد و علی الاصول ایرانی ها باید با لهجه ترکی آشناتر باشند. ولی پیشاپیش قابل تصور است که چه فاجعه ای خواهد بود لهجه ترکی داشتن دختری خوش قد و بالا در برنامه ای پربیننده. خود برنامه، برنامه ای برای مضمون هزاران جوک جدید خواهد شد. به نظر می رسد در عالم واقع، نداشتن لهجه ملاک نیست.
فی الواقع قانون نانوشته این طور است که مجری برنامه تلویزیونی باید از افراد بدون لهجه و یا با لهجه ای از یک زبان و فرهنگ برتر استخدام شود. اگر لهجه، انگلیسی کمبریج باشد، البته اولویت ویژه خواهد داشت. بی نظیر بوتو نخست وزیر درگذشته پاکستان، بیشترین محبوبیت را در ایالت زادگاه خود، سند، داشت، اما زبان آن ایالت را درست نمی دانست. در عوض لندن شهر دوم او بود و انگلیسی را با لهجه رسمی صحبت می کرد، رعیت نیز همین را می خواست.
زبانها و لهجه های ایرانی از جمله فارسی و ترکی، مقهور زبان و فرهنگ انگلیسی هستند. احتمالا در ترکیه نیز لهجه بریتانیائی گوینده در مقایسه با فارسی، شیرینر به نظر خواهد رسید. وقتی زیانی و فرهنگی در جایگاهی پائین قرار گرفت، برخورد آن با فرهنگهای برتر، از قانون اندازه حرکت فیزیک در برخورد اجسام پیروی خواهد کرد. محمد قائد در کتاب “ظلم و جهل و برزخیان زمین” و در فصل “سقوط از متعالی به مبتذل در رویاروئی فرهنگها” با آن قلم جادوئی و چند مثال، به زیبائی موضوع را تشریح می کند.  مطالب ایشان البته در خصوص  زبان و لهجه نیست. اما اگر صحبت کردن به یک زبان را با دو لهجه متفاوت ارزیابی کنیم. تاثیر آن بستگی به نگرش شنوندگان آن زبان، به فرهنگ لهجه وارده خواهد داشت. زبان فرهنگ برتر، لهجه را شیرین تر نیز خواهد کرد.
« وقتی فرهنگی از سوی فرهنگ بالادست تحقیر می شود، پاسخ آن ممکن است نه مقابله به مثل، بلکه پرخاش باشد. فرهنگ قوی تر به فرهنگ ضعیف تر نزدیک می شود و به معاینه آن می پردازد، در حالی که فرهنگ ضعیف تر نه تنها قادر به چنین کاری نیست بلکه از فهم گزارش حریف از آن معاینه در می ماند……واقعیات تاریخی هر چه باشد، به تجربه می بینیم که نه فصلی از کتاب، بلکه ده کتاب کامل هم اگر در ممسنی و بویر احمد در ذم اهالی شیراز یا تهران منتشر شود کسی از آنان خم به ابرو نخواهد آورد. حتی ممکن است چنین مطالبی را مفرح قلمداد کنند. برخورد دو فرهنگ، و یا دو خرده فرهنگ، پیش از هر چیز تابع برخورد دو جرم است: جرم سنگین کمتر از جرم سبک از چنین برخوردی تاثیر می پذیرد.»

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۲, سه‌شنبه

از لیون تا ایلخچی

وقتی کتابی می خوانید که از فرانسه ترجمه شده و با کلمه ای مواجه می شوید که تلفظ دقیق آن با الفبای فارسی امکان پذیر نیست و مشاهده می کنید مترجم اصل فرانسه کلمه را در پانوشت گذاشته است، تازه مشکل دو تا می شود. فرانسه دانها می گویند نوشتن در فرانسه قاعده دارد،حتما همینطور است. اما کسی که فرانسه نمی داند، اگر سعی در خواندن کلمه کند، به ظن قوی در خوانش آن اشتباه خواهد کرد، بس که شکل نوشتن و خواندن کلمات متفاوت است. فرض کنید اسم شهر مون پلیه را نمی توانید بخوانید، چگونه Montpellier به خواندن صحیح آن کمک خواهد کرد؟ به همین دلیل وقتی در جمع فرانسه دانها باشم، به شوخی می گویم نام شهر لیون (Lyon) در فرانسه را جزو عجایب هفتگانه این کشور می دانم. چون هم لیون نوشته می شود و هم لیون خوانده می شود. چیزی که در زبان فرانسه بسیار نایاب است.
بر همین سیاق، اگر از من بپرسند از عجایب هفتگانه آذربایجان یکی  را نام ببر، بدون تردید خواهم گفت ایلخچی!، البته با سرنوشتی کاملا متفاوت. ایلخچی شهر کوچکی در نزدیکی های تبریز است. بهترین پیاز قرمز کشور را تولید می کند، همانطور که انگور نماد ارومیه است، پیاز نماد و گرداننده اصلی اقتصاد این شهر است.
در زمان پهلوی اول مدرن سازی ظاهری که همه ایران را گرفتار کرده بود در آذربایجان بدبختی مضاعفی به همراه داشت، چون ضدیت با زبان و فرهنگ ترکی، بطور وِیژه در دستور کار بود. روشنفکران آن عصر نشستند و فکر کردند و یک دفعه متوجه شدند که همه ایران از نژاد پاک آریائی است و اگر کمی ژنهای این ملت بررسی شود، بیست و پنج نسل گذشته ایرانیان مستقیما از نسل دارا و جمشید و کوروش و خشایارشاه است. هندوانه بزرگی هم بنام گل سرسبد نژاد پاک زیر بغل آذربایجان گذاشتند، و یک شبه مغان چند صد ساله و بلکه هزار ساله شد: پارس آباد!
تقریبا از اسامی ترکی چیزی باقی نماند. البته اگر بخواهیم منصفانه بگوئیم این موضوع مختص آذربایجان و یا خوزستان نبود. نامهای ژیگولی چالوس، نوشهر و بابلسر و رامسر و بهشر هم یادگار همان دوران است. اینکه مردم مازندران متاسفانه خودآگاهی منطقه ای ندارند و بابلسر را به بارفروش ترجیح می دهند مسئله دیگری است. اما در آذربایجان مسئله فقط ژیگول سازی نبود، ترکی زدائی افراطی نقش اصلی را داشت.
تمام رودخانه ها و شهرها و بعضا روستاهای ما را تغییر نام دادند، اما این میان ایلخچی که جای کوچکی هم نبود، همچنان ایلخچی باقی ماند. باید توجه داشت نام این شهر اساسا با الفبای عربی قابل نوشتن نیست و آنچه که نوشته شده حداکثر امکان الفبای عربی فارسی برای نوشتن آن است. این نام نه تنها کاملا ترکی است بلکه در نظام آوائی فارسی غیر قابل بیان است. بیشترین استعداد تغییر نام به مثلا نوشین شهر و کوروش آباد و داریوش دژ و این قبیل نامها را داشت، که بطرز معجزه آسائی از زیر دست مدیران پروژه آریائی سازی در رفت.

وقتی روستای به مراتب کوچکتر گمچی در ارومیه را به کشتیبان تغییر نام دادند، اصلا عجیب نخواهد بود نام ایلخچی را جزو عجایب هفتگانه آذربایجان بنایم!

۱۳۹۱ فروردین ۳۱, پنجشنبه

از مبصر تا سر گروهبان


کسانی که سربازی رفته اند و مخصوصا دوران آموزشی خود را در یکی از مراکز آموزش نیروی زمینی گذرانده اند، بیشترین خاطرات تلخ – و نه لزوما سخت – خود را از همین دوران دارند. معمولا اعضای اصلی کادر آموزش، گروهبان وظیفه هستند که بیشترین خشونت کلامی را دارند. ایراد گرفتن های الکی از نظافت شخصی و جمعی، توهین به شعور سرباز آموزشی که چپ و راستش را هنوز نشناخته، امری بسیار متداول میان آنهاست.
دوست هم خدمت اهل بروجردی داشتم که ذاتا تن صدای او بالا نبود. هنگام حضور و غیاب که سرباز باید با تمام توان "من" بگوید، معمولا مورد اعتراض قرار می گرفت. روزی یکی از سرگروهبانهای وظیفه که از نظافت جمعی ناراضی بود، یک ساعت قبل از خاموشی، تصمیم به تنبیه گروهان گرفت. در نهایت به "من" گفتن دوستم پیله کرد و دستور داد او پشت گروهان برود و بقدری داد بزند "من"، که همه از جمله گروهان بغلی بشنوند. به "من من" افتادن آدمی ذاتا محجوب و آرام، در خلوت پشتی ساختمان گروهان، چنان روحیه او را خراب کرد که کار به بیمارستان کشید. 
لازم نیست آدم تئوریهای خشونت و شیوه بازتولید آن را عمیقا مطالعه و درک کرده باشد تا متوجه دلیل اینهمه توهین و تحقیری شود که ضمن آموزش مرتکب می شوند. دقیقا چند ماه پیش همانها توهین و تحقیرهای بسیار شدیدتری را تحمل کرده و نهایتا برای بازتولید همین فرهنگ انتخاب شده اند. مخصوصا اگر در مصدر گروهانی قرار بگیرند که در آینده ای نزدیک، افسر وظیفه خواهند شد.


وقتی دختر من کلاس اول دبستان رفت، معمولا بیشتر از کسانی با عنوان چهارمی ها و پنجمی ها شکوه می کرد. می گفت: مانع آب خوردن و بیرون رفت او شده اند، اسمش را به خانم معاون داده اند و از این گلایه ها هر روز می کرد. برای کلاس اول و دوم، مبصر از کلاسهای چهارم و پنجم انتخاب می شود.
دختر من اکنون کلاس چهارم است، خود او و دوستانش به سمت انتظامات و مبصری کلاسهای پائین منسوب می شوند. این عبارات افتخار آمیز بعضی از همین بچه ها، که معمولا پس از انتساب، به والدین شان هنگام تعطیلی مدرسه می گویند را، یادداشت کرده ام :
شیدا : مامان، امروز مبصر شدم، نگذاشتم یک نفر بدون اجازه من از کلاس بره بیرون، خانم خیلی خوشش اومده بود.
فرحناز : مامان، این اولی ها خیلی بچه اند، هیچی نمی فهمند، همینجوری سرشون میندازند پایین و میرند آب بخورند! 
آنوشا : نیوشا، دفترشو نیاورده بود، منم رفتم به خانم معلم گفتم.
نهال : خانم معاون گفته: "هیشکی حق نداره در راه رو دیده بشه" منم اسمای همشونو نوشتم و به خانم معاون دادم.

 به دخترم گفتم: بالاخره تو هم چهارمی شدی ها! یادته کلاس اول بودی چقدر از این چهارمی ها و پنجمی ها ناراحت بودی؟ گفت : نخیر! فرق داره، اولا من که نمی تونم حرف خانم معاونو گوش ندم، بعدا منو انتظامات نمیزاره! دوما، من که حرف بد نزدم، اونا نمی فهمن که باید حرف منو گوش بدن، باید چکار کنم؟