راهنما، جستجو، فهرست مقالات
و مطالب مورد توجه خوانندگان

۱۳۹۳ فروردین ۳۰, شنبه

یک پیشنهاد به تازه‌دیپلمات‌ها، هم گروگان و هم ویزا


سالی که سفارت امریکا در تهران تسخیر شد، اغلب مردم و گروه‌های سیاسی فعال جامعه درگیر آن شدند. پیر و جوان و پخته و خام و مذهبی و غیرمذهبی هم نداشت. تصویر هر گوشه‌ای از جامعه در آن ایام را مطالعه کنیم، به مثابه مشت نمونه خروار خواهد بود. بر مبنای دیده‌ها و شنیده‌ها و خوانده‌هائی که بیاد دارم، سعی می‌کنم تصویر بخشی از جامعه بسیار جوان آن زمان را ارائه کنم.

در آن سال من دانش‌آموز دبیرستان فردوسی اورمیه بودم. اغلب گروه‌های سیاسی در مدرسه فعال بودند. و به نوعی با گروه‌های دانشجوئی مشابه در دانشگاه اورمیه ارتباط داشتند. بعضاً برای چند هفته کلاس‌های درس تعطیل می‌شد. و ما اصلاً نمی‌فهمیدیم اوضاع از چه قرار و برای چه اعتصاب شده است. انجمن اسلامی مدرسه ما عملاً دو جناح داشت. جناح اول به حزب جمهوری اسلامی نزدیک بود. جناح دوم به "جنبش مسلمانان مبارز" نزدیکی فکری داشت. انجمن برای مدتی "امت" ارگان رسمی جنبش را به عنوان تنها نشریه خط امام به رسمیت شناخت.  و حتی رسماً اقدام به فروش آن کرد. مواضع اعضاء تفاوت‌هائی با هم داشت، ولی در مجموع انجمن اسلامی گروگان‌گیری سفارت امریکا را انقلاب دوم میپنداشت. و جناح به تعبیر امروزی‌ها چپ آن، خواستار محاکمه گروگان‌ها بود.

در آن تاریج دکتر حبیب‌الله پیمان رهبر جنبش مسلمانان مبارز محبوبیت زیادی در اورمیه و میان بچه‌های مذهبی انقلابی داشت، که خودشان را آدمهای مکتبی می‌دانستند. اما دیگران به آنها امتی می‌گفتند. حتی در نهادهای تازه‌تاسیس نظامی شهر هم مقامات مؤثری طرفدار جنبش بودند. حجت‌الاسلام ملاحسنی سخت با دکتر پیمان درافتاده بود. در خطبه‌های جمعه به او دندانسازی می‌گفت که دم از اسلام‌شناسی می‌زند. همان ایام وقتی دکتر پیمان به اورمیه آمد، در سالن بزرگ خانه جوانان شهر، جای سوزن انداختن نبود. جنبش مسلمانان مبارز از گروگان‌گیری سخت حمایت می‌کرد. با سازشکاری میانه‌ای نداشت و خواستار محاکمه گروگان‌ها در دادگاهی عادلانه بود.

سازمان چریک‌های فدائی خلق در میان چپ‌ها بیش از بقیه طرفدار داشت. در آن تاریخ به اقلیت و اکثریت تقسیم نشده بودند. وقتی از گروگان‌گیری صحبت می‌شد، ضمن اینکه هیچ تردیدی در انقلابی بودن و ضدامپریالیستی بودن اصل این حرکت نداشتند، و سخت از آن حمایت می‌کردند، به نوعی کار دانشجویان را تقلیدی از افکار خود می‌دانستند. بزرگترین مشکل آنها انحصارطلبی دانشجویان خط امام بود. از نظر فدائیان، مبارزه ضدامپریالیستی حریم اختصاصی تفکر چپ بود. حالا که دانشجویان خط امام به راه راست هدایت، و در حرکتی چپ از دیوار سفارت بالا رفته‌اند، نباید در را به روی صاحبان اصلی این تفکر می‌بستند. تا همه افتخار را مال خود کنند.

یادم نیست که حزب توده در آن تاریخ و در مدرسه رسماً طرفدار داشت یا نه، اما بعد از اقلیت اکثریت شدن فدائیان، نشریات حزب توده هم به مدرسه می‌آمد. دفترچه "پرسش و پاسخ" شادروان کیانوری طرفدار داشت و خوانده می‌شد. حزب توده کاملاً گروگان‌گیری را تائید می‌کرد. و سخت نگران لیبرالیسم بود که مبادا جاده را برای امپریالیسم صاف کند.

سازمان مجاهدین خلق در مدرسه فعال بود. اکنون که به آن دوره فکر می‌کنم، تصور می‌کنم از همان موقع تفکر فرقه‌گرای رجوی میان آنها حرف اول را می‌زد. بیشتر با خودشان بودند و دیگران را به جمع خود راه نمی‌دادند. اگر هم راه می‌دادند، انگار وظیفه داشتند اصول درون‌سازمانی و برون‌سازمانی را رعایت کنند. اصلاً شفاف نبودند. هر روز صبح ورزش می‌کردند و شعارهای سازمانی سر می‌دادند، و درودی هم به رهبران خود می‌فرستادند. گروگان‌گیری را تائید می‌کردند، اما تا آنجا که یادم هست، مثل فدائیان در این بحث‌ها وارد نمی‌شدند. 

سایر گروه‌های چپ مثل پیکار هم بودند. پیکار گروگان‌گیری را تائید می‌کرد.  یک حزب چپ به نام سازمان رنجبران هم بود، که می‌گفتند تفکر مائوئیستی دارد. بیرون مدرسه، "رنجبر" نشریه تشکیلات آنها، فروحته می‌شد. بعد از شعار ضدامپریالیستی و ضدامریکائی، یک بد و بیراه درست و حسابی هم نثار سوسیال‌امپریالیسم شوروی می‌کردند، تا عدالت رعایت شود. یادم نیست راجع به گروگان‌گیری چه نظری داشتند، چون حتی یک نفر هم در مدرسه طرفدار آنها نبود. احتمالاً جریانی چند نفره در شهر بودند که به تکلیف مائوئیستی خود، یعنی ضایع کردن سایر چپ‌ها عمل می‌کردند.

با این همه گروه‌های فعال که ممکن است نام بعضی از آنها را فراموش کرده باشم، کمتر دانش‌آموزی در مدرسه بود که خود را سیاست‌مداری کارکشته نپندارد و راجع به عالم و آدم نظر ندهد. از شاخ افریقا تا امریکای لاتین و حتی تا شیوه مدیریت مدرسه نظر می‌دادیم. کسانی صحبت از این می‌کردند که مدیر مدرسه عامل امپریالیسم است. هر کسی هم به یک گروه و نظری تعلق خاطر داشت. من هم از این قاعده مستثنی نبودم. معتقد بودم گروگان‌ها بی‌بُرو برگرد، باید محاکمه شوند.

فضای اصلی مدرسه دست همین جریان‌ها بود. با همه اینها، کسانی هم بودند که به طور تلویحی با گروگان‌گیری سفارت امریکا مسئله داشتند. عموماً حزب‌اللهی دو آتشه بودند که مخالفین به آنها فالانژ می‌گفتند. آنها مخالف گروگان‌گیری نبودند، و یا به علت انقلاب دوم نامیدن این حرکت ار طرف بنیان‌گذار جمهوری اسلامی، جرات نمی‌کردند که صراحتاً مخالفت کنند. معتقد بودند که سهم اصلی در مبارزه با قدرت‌های خارجی، باید به شوروی و کمونیست‌ها اختصاص یابد. و یا دست کم نصف به نصف شود.

از نظر آنها اشغال سفارت اسباب شادی کمونیست‌های کافر بود. همراهی بیش از حد با این حرکت، عذابشان می‌داد. برای همین از شعار نه شرقی نه غربی، بخش نه شرقی را بیشتر از ته دل فریاد می‌زدند. بعدها معلوم شد جریان قدرتمندی بوده‌اند. بخش بزرگی از بدنه جناح راست حکومت چنین فکر می‌کرد. از ائتلاف اسدالله و حبیب‌الله و سایر حجره‌داران، تا مقامات دولت احمدی‌نژاد که از همان ابتدا قصد مدیریت جهان را داشتند و گویا در اورمیه اردوی آمادگی زده بودند.

نهضت آزادی و شادروان مهندس بازرگان هم چندان با گروگان‌گیری موافق نبودند. دیگران می‌گفتند نهضت جریانی سازشکار و طرفدار لیبرالیسم است، که جاده را برای امپریالیسم صاف می‌کند. در مدرسه و حتی در شهر ما به یاد ندارم که کسی با این جریان همدلی داشته باشد. نهضت آزادی بی‌تاثیرترین جریان سیاسی و مذهبی در بدنه جامعه بود و گوئی وجود نداشت. اما مدام اسم آن را مدام از رسانه‌ها می‌شنیدیم.

شادروان مهندس بازرگان اواخر دهه شصت در مصاحبه با مجله کیان جمله‌ای طلائی گفت که بلافاصله فراگیر شد. در توصیف نتیجه انقلاب گفت که مردم ما خسرالدنیا والآخره شده‌اند. این روزها کمتر کسی در درستی این سخن تردید دارد. حتی طرفداران تفکر رسمی حاکم هم بطور غیررسمی و جسته و گریخته اعتراف می‌کنند که مردم دیگر ایمان سابق را ندارند، و در این دنیا هم ‌کامشان تلخ است و آرمانها هیچکدام محقق نشد. اما این جمله مهندس بازرگان، یک استثناء داشت که اتفاقاً عاقبت به خیر شد : نهضت آزادی!

نهضت آزادی هیچ وقت جریان مؤثر و روشنفکر و پیشرو و تاثیرگذاری نبود. اما طنز تاریخ اینجاست که بسیاری از گفته‌های آنها درست از آب درآمد. نظرات نهضت آزادی به نوعی با اظهارات پیرمردهای فامیل تشابه داشت. در هر فامیلی معمولاً پیرمردی سردی گرمی روزگار چشیده‌ پیدا می‌شود که کارش نصیحت دیگران و علی‌الخصوص جوانان است. از جمله مدام در گوش جوانان می‌خواندند که کاری به کار سیاست نداشته باشند، سیاست پدر و مادر ندارد. از بد حادثه! در این کشور هیچ وقت سیاست پدر و مادر نداشته است. و امر را بر پیرمردان بعدی بیشتر مشتبه می‌ساخت که آینده را از چرچیل هم بهتر می‌شناسند. سیاست‌ورزی لازم و ضروری هر جامعه است. سیاست‌مداران نیز در هر جامعه درست و حسابی از سرمایه‌های آن کشور محسوب می‌شوند. ولی در ایران سیاست سرنوشتی پیدا کرده که بسیاری در گریز از آن از هم پیشی می‌گیرند.

مخالفت نهضت آزادی با چپ و موافقت آن با اصول لیبرالیسم هم خیلی عمق نداشت، و نوعی تفکر پیرمردی و محافظه‌کارانه محسوب می‌شد. نه حرف کسی را گوش می‌کردند و نه حرفشان تاثیر داشت. در هر دو رژیم جز نصیحت دیگران حرفی برای گفتن نداشتند. بعضی تلاش‌های شخصی مهندس بازگان به گونه‌ای بود که انگار یک مؤتلفه‌ای اروپا دیده است. در اوج تفکرات پیشرو آن روز، مهندس بازگان دنبال کشف دلایل علمی مطهرات در اسلام بود. اگر از این نوشته‌های ایشان استقبال بیشتری می‌شد، ممکن بود به بحث شیرین قمه‌زنی هم بپردازد. و مطاق اصول ترمودینامیک، شکافتن سر با قمه را به عنوان عادت سالیانه مردان، کشف بزرگ اسلام بداند.

مهندس بازگان در عمل هم خیلی اهل مدارا نبود. دولت موقت به هر چیزی شباهت داشت جز یک دولت برآمده از انقلاب. به هر حال در این مملکت انقلابی شده بود، و موتور محرک این انقلاب چپ‌های مذهبی و غیرمذهبی بودند. اما او حتی برای وزارت کار هم از تفکر چپ استفاه نکرد، و مرحوم داریوش فروهر را در آن پست گذاشت، که معلوم نبود چه ربط مستقیمی به این موضوعات دارد. 

گروگانگیری دانشجویان، و مخالفت قبیله‌ای جناح حزب‌اللهی حکومت با دولت موقت و اصولاً با هر بنی‌بشری، یک توفیق اجباری و مائده آسمانی بود که به دادشان رسید و تا حدودی محترمانه ار صحنه خارج شدند. کاملاً تصادفی و مبتنی بر ئتوری پیرمردی بعضی پیشبینی‌های آنها درست از آب در آمد. عاقبت به خیر شدند و خوشنام ماندند و به نوبت در انتظار ارتحال هستند، تا کُلّهم این پرونده بسته شود. در حال حاضر نیز بخش قابل توجهی از نیروهای ملی مذهبی با نهضت آزادی و شخص ابراهیم یزدی زاویه دارند. او محبوبیت شخصی بازرگان را هم ندارد. نظر نهضت آزادی در خصوص گروگان‌گیری را هم باید از همین منظر نگریست. به همه چیز اعتراض داشتند اما در هیچ موضوعی نه در جامعه و نه در قدرت حاکم تاثیرگذار نبودند. 

تحولات و نگرش‌های دانش‌آموزی مدرسه ما، از خلاء نیامده بود. کمابیش در همه کشور این وضعیت را می‌شد دید. کمتر گروهی با اصل گروگان‌گیری مسئله داشت. در تائید این عمل، همه از هم پیشی می‌گرفتند. نظر دانشجویان خط امام و مصاحبه‌های آنها به دقت دنبال می‌شد. دانشجویان حتی سعی می‌کردند بزرگ‌منشی از خود نشان داده و فراجناحی عمل کنند. شأن خود را اجل از دعواهای سیاسی جامعه می‌پنداشتند، و اشخاص بسیار مهمی محسوب می‌شدند.

تا دیروز گروگان‌گیری انقلاب دوم بود و آبدارچی دانشجویان هم برای خود کسی محسوب می‌شد. اکنون ورق برگشته و همه می‌گویند ما نبودیم. با همین فرمان، بعید نیست بعدها اسنادی منتشر شود که دست سیاست خارجی را در اشغال سفارت نشان دهد. و به کلی دامن ایرانیان را از این اقدام پاک کند.

شاید بتوان گفت که مؤثرترین مخالفان گروگان‌گیری در داخل نظام، کسانی بودند که تفکر آنها معجون کمیابی در جهان هستی است. در آن تاریخ اشغال سفارت شوروی را بیشتر دوست داشتند. اما هنوز سیزده آبان را گرامی می‌دارند. یک روده راست در شکم آنها نیست. حرف درست هم بزنند، کسی باور نمی‌کند. اما اگر روزی مصالح‌شان ایجاب کند، که راز مگو را آشکار سازند، و بگویند با اشغال سفارت امریکا مخالف بودند، و تقیه می‌کردند، همگان حرف آنها را باور خواهند کرد. الان هم کسی جشن و سرور سیزده آبان این گروه را جدی نمی‌گیرد.


وقتی دولت هیئتی‌ نهم سر کار آمد، عکسی در نشریات جهانی منتشر شد که یک دانشجو خط امام را همراه گروگان امریکائی با چشم‌بند نشان می‌داد. گفته می‌شد یکی از دانشجویان احمدی‌نژاد است. دولت احمدی‌نژاد ماموریت جهانی داشت. و باید سالی یک هواپیما آدم به نیوریورک می‌برد. نمی‌شد که هاله نور ندیده و مدیریت نوین جهانی را برای جهانیان تشریح نکرده، در همان گام اول اسیر ویزا بمانند. مسئله داشت دردسرساز می‌شد که گروگان‌گیرهای اصلی به داد دولت رسیدند. و گفتند در آن تاریخ کسی احمدی‌نژاد را تحویل نمی‌گرفت. و او سودای دیگری در سر داشت. با همین اظهارات موضوع ختم به خیر شد و غائله خوابید، و ویزای هیئتی‌ها بیمه شد. حتی ممکن است بعدها عکسی هم منتشر شود که نشان از حضور احمدی‌نژاد در آن جمع باشد. چون معلوم شد خیلی به فکر آینده بوده، و از هر صحنه‌ای عکسی در جیب دارد. خود اگر آشکار نکرده، چون انقلاب دوم فعلاً اسباب دردسر است و آب و نان چندانی ندارد.

می‌گویند آقای جواد ظریف وزیر خارجه دولت یازدهم، بهترین دیپلمات این نظام است. لابد ایشان دچار دیپلمات‌قحطی در وزارت عریض و طویل خارجه شده‌اند. حتی هوش سیاسی محمد غرضی هم می‌توانست تشخیص دهد که روانه کردن یک دانشجوی خط امام به عنوان نماینده دائم کشور در سازمان ملل، و طلب ویزا از دولت امریکا، چه عواقبی می‌توانست داشته باشد. خاصه در شرایطی که مذاکرات حساسی را پیش می‌برند، و راهی جز جلب رضایت امریکا ندارند.

از آن جالب‌تر دلایلی بود که بعداً آوردند و گفتند حمید ابوطالبی فقط مترجم دانشجویان بود. تا این تاریخ می‌گفتند خانم معصومه ابتکار، سخنگو و انگلیسی‌دان جمع بود. لابد بخش متشرع دانشجویان در سفارت، زن و مرد را از هم جدا کرده و برای هر کدام مترجم مجزا گذاشته بودند. این عذر هم پذیرفته نشد، و ابوطالبی بدون ویزا ماند. فعلاً به سازمان ملل شکایت برده‌اند.

اینکه مترجم بودم و کاری نمی‌کردم و اصلاً گروگان‌ها را ندیدم و اهل این حرفها نبودم، استدلال‌های صد من یک غازی است که دیگر رنگ ندارد. اما موضوع فراتر از این حرفهاست. حالا که دولت یازدهم اجازه دیپلماسی فعال یافته و مقرر است مشکلات بی‌پایان سیاست خارجی کشور را سامان دهد، به هر حال آدم کاردان لازم خواهد داشت. وقتی برای مدیر یک مدرسه در فلان روستا هفتاد کانال نظارتی کار گزینش انجام می‌دهند، به طریق اولی دیپلمات مذاکره‌گر باید تا فیها خالدون خودی باشد. تنها دارائی فراوان نظام هم دشمن است. سابقه هر خودی را که اندکی رو کنند، بحمدالله یکی چند فقره از این معضلات روی شاخ پرونده آنهاست. پس راه حل چیست؟ با این فراخی دایره غیرخودی‌ها، که رؤسای‌جمهور سابق را هم در برگرفته، چه باید کرد؟ راه حل قضیه خیلی ساده است. مشاروه رایگان و بی‌جیره و مواجب هم تقدیم است و فقط همت می‌خواهد : مراجعه به فضای دیپلماسی دانش‌آموزی اوایل انقلاب!

ذکر جمیل دو گروهی رفت که در نظام حضور و با گروگان‌گیری مسئله داشتند. چاره در این است که مقامات ناشناخته را به آنها منتسب کنیم. با هیچ چسب نچسبی، مقامی در این نظام به نهضت آزادی نخواهد چسبید. اما تا دلتان بخواهد ظرفیت هیئتی‌ها بالاست. از همان ابتدا امپریالیسم ممپریالیسم سرشان نمی‌شد. تا دلتان بخواهد ضدکمونیست بودند. حتی به بهزاد نبوی وزیر صنایع دولت مهندس موسوی هم کمونیست می‌گفتند. اصلاً اسم چپ که می‌آمد، کهیر می‌زدند. دیپلمات‌های فعلی را باید بی سر و صدا به آنها منتسب کرد. ماشاالله همه سوات هم خوانده‌اند و بعضاً زبان خارجه هم می‌دانند و دکتر مهندس شده‌اند و سری توی سرها پیدا کرده‌اند. سوابق ضدکمونیستی و ضدچپ آنها هم که تمام و کمال اسباب خیر و برکت است. نه تنها بخت از چپ برگشته، بلکه سیاست‌های خرس‌وار روسیه باعث شده چنین پیشنه‌ای در غرب و علی‌الخصوص امریکا خریدار هم داشته باشد. این پیشنهاد را دولت روحانی باید جدی بگیرد. الان ماشاالله خودشان یک پا اصلاح‌طلب شده‌اند. مردم که بحمدالله کاری به گذشته افراد ندارند. پیشنهاد کارآمدی است. کُلّهم از اتهام گروگان‌گیری می‌رهند، و فرت و فرت ویزا امریکا می‌گیرند. حتی ممکن است در آینده دیپلمات برجسته هم بشوند.

۱۳۹۳ فروردین ۱۲, سه‌شنبه

میترا فرازنده، هنرمند تالشی

میترا فرازنده اهل اسالم و متولد بیست و پنجم خرداد هزار و سیصد و پنجاه و پنج است. اکنون سی‌هشت سال دارد. وقتی چهار سال داشت والدین او متوجه رشد ناموزون او شدند. میترا به مریضی راشتیسم مبتلا بود. دستها و پاهای او درست رشد نکرد. فقط چهار سال اول زندگی را توانست راه برود. تا یازده سالگی بیماری او به اوج رسید. و اکنون نزدیک سی سال است که روی یک تخته صاف زندگی می‌کند. تقریباً هیچکدام از کارهای شخصی خود را به تنهائی نمی‌تواند انجام دهد.  
عدم تحرک استخوان‌های او را بسیار نرم کرده و خیلی زود درد شدید به سراغ او می‌آید. هر دو کلیه او سنگ دارد و بعضاً چندین روز پشت سر هم درد می‌کشد. فیزیک بدن او به گونه‌ای است که پزشکان ترجیح می‌دهند هرگز بی‌هوش نشود. تقریباً هیچ عمل جراحی روی بدن او امکانپذیر نیست. هر کدام از این مشکلات برای از پا در آوردن یک انسان کافی است. اما میترا یک انسان عادی نیست. شور زندگی و امید و عزمی جزم، از او انسانی فوق‌العاده ساخته است.
به مدرسه نمیتوانست برود. اما از طریق خواهر خود و در خانه خواندن و نوشتن یاد گرفت. وقتی معلمین منطقه اراده او را دیدند، به طور فوق‌العاده برای او کلاس خصوصی گذاشتند. اکنون میترا باسواد است. به سه زبان تالشی و فارسی و تُرکی تسلط کامل دارد. گاهگاهی به فارسی و تُرکی اشعاری هم می‌سراید. گیلکی و کُردی را نیز کامل می‌داند، اما به راحتی تُرکی و فارسی صحبت نمی‌کند. در استان اردبیل، عنبرانی‌ها زبان خاصی دارند، که هم‌حانواده تالشی است. از دوستان و خویشان خود زبان عنبرانی را هم یاد گرفته و بخوبی صحبت می‌کند. در منطقه تالش با هر کسی به زبان خود او حرف می‌زند. اندکی هم انگلیسی می‌داند. ذوق یاد گرفتن در این دختر پایان ندارد.
نمایشگاه نوروزی میترا
میترا بسیار خوش صحبت است. شخصیت محوری در میان دوستان و آشنایان دارد. سنگ‌صبور دختر پسرهای جوان تالشی است. شیرین حرف می‌زند. شاداب است و شوخی می‌کند و سر به سر دیگران هم می‌گذارد. و از همه مهمتر اینکه دختری آزاده و از نظر مالی نسبتاً مستقل است. درآمد اصلی میترا از فروش تابلوها و نمایشگاه‌هائی است که به کمک دوستانش در شهرهای مختلف برگزار می‌کند. تا کنون در تهران و رشت و اردبیل و مریوان و هشت‌پر نمایشگاه برگزار کرده است. ماه رمضان سال گذشته میهمان یک برنامه زنده تلویزیونی در اردبیل بود، که بسیار مورد استقبال قرار گرفت.


اتاق و محل کار میترا
اینجا اتاق کار و محل زندگی و فی‌الواقع محل دائمی نمایشگاه آثار اوست. ایام عید امسال افراد زیادی پای همین سفره هفت‌سین به دیدن او آمدند و آثارش را دیدند و چند نفری هم خرید کردند. علاوه بر نقاشی، منجوق‌دوزی هم می‌کند. در این کارها یاور اصلی او خواهرش جمیله است. متاسفانه جمیله نیز به طور مادرزاد ناشنواست. اغلب کارهای شخصی میترا را جمیله انجام می‌دهد.
میترا به همراه جمیله خواهر ناشنوای خود
نقاشی‌های زیادی کار کرده که با حوصله ویژگی‌های هر کدام را توضیح می‌دهد. طبعیت زیبای تالش و دریا و ییلاق و عشق و نمادهای مذهبی موضوع اصلی نقاشی‌های اوست. در منطقه، تابلوهای با مضمون مذهبی میترا طرفداران زیادی دارد.
پرفروش‌ترین تابلوی او "ضامن آهو" است. دیگر نقاشی پرطرفدار میترا "دختر تالشی" است. که عید همین امسال با قیمت خوبی به فروش رفت. می‌گفت دوست داشتم اینگونه لباس تالشی بپوشم. به نظر می‌رسد تصویر خودش را نقاشی کرده است. بعضی از آثار پرفروش خود را در چند نسخه نقاشی می‌کند. وقتی از او پرسیدم نسخه اصلی کدام است، با شیطنت گفت صورتحساب مخارج زندگی، نسخه اصلی آثار یک هنرمند است. 
"دختر تالشی"
اما روز سوم فروردین امسال تابلوی "آذربایجان مارالی" رکورد شکست. ابتدا یک ایرانی مقیم امریکا به او دویست دلار پیشنهاد داد. بعد شخص دیگری حاضر شد هشتصد هزار تومان نقداً بپردازد. رقابت خوبی شکل گرفت و در نهایت "آذربایجان مارالی" یک میلیون و یک صد و پنجاه هزار تومان فروش رفت.
"آذربایجان مارالی"
میترا از فروش خوب "آذربایجان مارالی" بی‌نهایت خوشحال شد. عینک و آستیگمات زیاد چشم‌ها، او را اذیت می‌کند. نمی‌تواند روی کاغذ سفید نقاشی کند. پزشکان قول داده‌اند که چشمان او عمل لیزیک شود. با همه تخفیفاتی که معمولاً لحاظ می‌کنند، باز ناچار است هزینه‌های سنگین جراحی و مراقبت‌های بعدی را فراهم کند. خاصه که هیچگونه بی‌هوشی برای او مقدور نیست. فروش تابلو از این بابت او را خوشحال کرد.
میترا روی تابلوهای خود قیمت نمی‌گذارد. کمتر شانس می‌آورد که بر سر یک تابلو میان خریداران رقابت صورت بگیرد. هرگز به مبلغ پرداختی خریدار اعتراض نمی‌کند. اگر کسانی از او تابلو بخواهند، معمولاً بسته‌بندی کرده و پست هم می‌کند. متاسفانه اتفاق افتاده که یا به مقصد نرسیده و یا به هر دلیلی پس از پُست، هزینه تابلو به دست او نرسیده است. اما ابداً این موضوع در روال کار او تاثیر نگذاشته است. هر کس با او تماس بگیرد و اثری از او را بپسندد، و امکان ارسال وجود داشته باشد، مضایقه نمی‌کند.
میترا در ضمن دایرة‌المعارف گویای تالش هم هست. همه لهجه‌های تالشی و شهرها و مناطق تالش را به خوبی می‌شناسد. آشنایان زیاد و محبوبیت فراوانی هم دارد. سرمایه اجتماعی او خیلی بالاست. یکی از دوستان من در دانشگاه کلرادوی امریکا و در مقطع دکترا روی زبان تالشی تحقیق می‌کند. از من خواست کسی را در تالش به او معرفی کنم. بی‌درنگ به او گفتم نگران نباش! فرماندار تالش دوست صمیمی ماست. وقتی با میترا آشنا شد، به من می‌گفت او از استاندار گیلان هم بیشتر در این منطقه نفوذ دارد. دوست من اکنون با دانشگاه گیلان همکاری می‌کند. مدام به ایران می‌آید و به مناطق مختلف تالش‌زبان از فومن و ماسوله و ماسال و شاندرمن و پره‌سر تا عنبران در اردبیل سفر می‌کند. تقریباً به همه لهجه‌های تالشی دسترسی پیدا کرده است. با کسانی در تالش مصاحبه کرده که جز تالشی زبان دیگری نمی‌دانند. دسترسی به چنین اشخاصی در نقاط دور افتاده تالش کار دشواری است. متاسفانه زبان تالشی در آستانه فراموشی است، و برای موضوع تحقیقات ایشان چنین مصاحبه‌هائی جنبه حیاتی دارد. دوست من همه این‌ امکانات پژوهشی سریع و مناسب در منطقه را مدیون سرمایه اجتماعی بالای میتراست. بعید نیست نام میترا در تز دکترای او هم ذکر شود.
میترا بیشتر دوست دارد با او در خصوص شعر و نقاشی صحبت شود. هرگز استادی نداشته و نقاشی را به طور غریزی یاد گرفته است. بهترین همراهی با او درگیر شدن با آثار اوست. انتقادپذیر است و دوست دارد یاد بگیرد. مثل هر هنرمندی اگر کسی خریدار آثار او باشد، بسیار خوشحال می‌شود. دختر تالش با دست‌های کوچولوی خود معجزه می‌کند، و تابلوهای بزرگی می‌کشد.
میترا در حال نقاشی

۱۳۹۲ اسفند ۲۰, سه‌شنبه

دو روی رفتار یک خرس، تزار گازی در اوکراین و سوریه

اوضاع اوکراین به یک بحران جهانی تبدیل شده است. لابد جهانیان هم راه‌حلی برای آن پیدا خواهند کرد. اما این مسئله حواشی جالبی هم برای ما دارد. از عهد قاجارها تا کنون، تحولات سرزمین روس‌ها در ایران تاثیر کاملاً محسوسی داشته است. اکنون در اوکراین حکومت یانوکوویچ برافتاده و مخالفان قدرت را به دست گرفته‌اند. مسئله دیگر اعتراض مردم به یک حاکم مستبد و فاسد نیست. مسئله اصلی رقابتی سخت میان روس‌تبارها و اوکراینی‌تبارهای[1] این کشور، و دخالت آشکار روسیه است.
آنچه که اتفاق افتاد، این تصویر کلی را به ما نشان می‌دهد که مردم اوکراین، حکومت مورد حمایت روسیه را بر انداختند، و روسیه نیز بشدت عصبانی شد. سپس تزار گازی روسیه، یعنی ولادیمیر ولادیمیرویچ پوتین، به جان مردم اوکراین افتاد تا از کرده خود پشیمان شوند. او روس‌تبارها را تحریک می‌کند، و قصد تجزیه کشور را دارد. رئیس‌جمهور امریکا، ولادیمیر پوتین را متهم کرد که در قرن نوزده باقی مانده و به حق حاکمیت ملی کشورها احترام نمی‌گذارد. اما موضوع واقعاً اینگونه است؟ اگر امریکا و انگلیس و فرانسه به جای روسیه در چنین شرایطی بودند، دست روی دست می‌گذاشتند؟
از وقتی که کتاب برخورد تمدن‌های هانتینگتون را خواندم، اخبار اوکراین را تا حد امکان و توان دنبال می‌کنم. در آن کتاب به نحو دقیقی این بحران پیش‌بینی شده بود. درک شکاف‌های قومی و مذهبی این کشور، موضوع پیچیده‌ای است. اما در این رقابت قومی، هیچ کدام از طرفین به حق و یا مظلوم نیست. نگرانی روس‌تبارها هم به جاست. خودبرتربینی و فساد در هر دو طرف قضیه هست. و حتی روحیات نژادپرستانه هم دارند.
سال 2012 که جام ملت‌های اروپا در اوکراین و لهستان برگزار می‌شد، یکی از گرفتاری‌های یوفا، اهانت‌های مضحک و شدیداً نژادپرستانه در ورزشگاه‌های اوکراین به بازیکنان غیرسفیدپوست بود. وقتی دولت مورد نظر اوکراینی‌تبارها به رهبری یولیا تیموشنکو سر کار بود، در شارلاتان‌بازی و سوءاستفاده از قدرت، هیچ دست‌کمی از حریف روس نداشت. فساد و سیاسی‌کاری دو ویژگی مهم میلیاردرهای تازه به دوران رسیده جمهوری‌های سابق اتحاد شوروی است.
اگر اندکی اخبار اقتصادی کشور پهناور اوکراین را دنبال کنیم، به راحتی در می‌یابیم که این کشور زیبا، شدیداً مقروض و حتی ورشکسته است. اوکراینی‌تبارها خواهان الحاق و نزدیکی هر چه بیشتر به اتحادیه اروپا هستند. سالهاست داخل اتحادیه اروپا خودش را می‌سوزاند، و بیرون آن منتظران در صف پیوستن را واله و شیدا کرده است. یونان و چند اقتصاد ورشکسته دیگر فعلاً روی دست اروپا مانده، و تا چندی  پیش حتی صحبت از احتمال فروپاشی اتحاد پولی یورو بود. در یونان جناح چپ آن کشور خواهان بازگشت به پول سابق شد.
فعلاً در غرب خبری نیست. کشورهای اصلی آن نیز خود هزار درد بی‌درمان، مانند بی‌کاری و رکود اقتصادی دارند. شاید بتوان گفت ترکیه از پیشروترین کشورهای در صف پیوستن به اتحادیه است. بیش از ده سال است که مسیر خود را انتخاب کرده و رشد اقتصادی بالائی دارد. اکنون پشت در اتحادیه نه تنها تحقیر نمی‌شود، بلکه به نظر می‌رسد عجله چندانی هم برای پیوستن ندارد.
رابطه دیرین اوکراین و روسیه هم اظهر من‌الشمس است. سیطره سیاسی اتحاد شوروی در قرن بیستم، اوکراین و روسیه امروز را در یک رابطه تاریخی و ادغام‌های قومیتی پیچیده فرو برد. حتی یک اوکراینی‌تبار شدیداً ضدروس هم می‌داند که این کشور، نه می‌تواند و نه به مصلحت آن است که با روسیه دشمنی کند. مرزهای قومی در این کشور پیچیده است. به هر حال یانوکوویچ هم در یک رقابت انتخاباتی رئیس‌جمهور شده بود. رقیب او پیروزی را نپذیرفت و گفت تقلب شده است. اگر تقلبی هم صورت گرفته باشد، در حد چند درصد است، چون رقابت نزدیک بود. جمعیت و قدرت مانور هر کدام از طرفین، تقریباً مساوی است.
روسیه نه تنها در اوکراین نفوذ اقتصادی بالائی دارد، بلکه بسیاری از روس‌های ساکن اوکراین، عملاً و به شکل طبیعی دل در گرو سرزمین اصلی خود دارند. اصلاً لازم نیست که در حد فرید زکریا از اوضاع جهان سر در آورد تا متوجه این گسل‌های تاثیرگذار در دل جامعه و سیاست اوکراین شد. البته بعضی وقتها ممکن است آدم‌های عادی در یک موضوع مهم، نکته‌ای را بیابند که بزرگان کُلّهم از قلم انداخته‌اند. اگر تفاوت‌های قومی و مذهبی موجود در این کشور را لحاظ کنیم، به راحتی عمق بحران درک خواهد شد. در اینصورت نگرانی روسیه از تحولات اوکراین بهتر معنی‌دار می‌شود.
مرزهای اوکراین طبیعی نیست. ابداً اشاره به یک ملت منسجم با اتحاد ملی قابل قبول ندارد. روسیه را متهم می‌کنند که سیاست قرن نوزدهمی دارد، اما در حقیقت روسیه خود گرفتار است. روسیه از روی ناچاری و در اثر فروپاشی اقتصادی دوران کمونیسم، این سرزمین‌ها را واگذار کرد. و ناچار شد خیلی‌ها را از قطار پیاده کند. در دوران کمونیسم، ملغمه‌ای از تفکرات جهان‌وطنی و فاشیستی حاکم بود. کمونیست‌های متحد اقوام مختلف، بعضاً مرزی میان خود قائل نبودند. زمان خروشچف و لابد در پی یک قیام و قعود، کمونیست‌های روس، شبه جزیره استراتژیک کریمه را به کمونیست‌های اوکراین بخشیدند. خروشچف خود اوکراینی بود. اگر عمر اتحاد شوروی کفاف می‌کرد، حتی بعید نبود حیدر علی‌اف یکی از اعضاء برجسته پولیت‌برو حزب کمونیست، به مقام صدر هیئت رئیسه اتحاد شوری برسد. که عالی‌ترین جایگاه در کشور شوراها بود. در زمان لنین، احساسات انقلابی ایران را هم بی‌نصیب نگذاشت. بخش قابل توجهی از غرامت‌های سنگین جنگ‌های ایران و روس بخشیده شد. و حق کشتی‌رانی محدود را در دریای خزر به ایران دادند.
همه نظام‌های ایدئولوژیک کمابیش از این رفتارها دارند. در ایران اعضاء یک دار و دسته مسلح لبنانی، که سرزمین آنها هزار کیلومتر از ایران فاصله دارد، به مراتب خودی‌تر از یک تربت‌جامی فارس اصیل خراسانی است. و یا به گفته یک مقام بانفوذ، حفظ سوریه از خوزستان نیز برای حکومت ایران با اهمیت‌تر است. کشور بی‌نیاز و ثروتمند کویت، مطابق قوانین بین‌المللی از محل فروش نفت عراق، خسارت جنگ چند ماهه صدام را همچنان می‌گیرد. اما برای اقتصاد سخت نیازمند ایران، تا دردانه‌های عزیزکرده‌ای چون نوری مالکی سرِ کار هستند، دریافت خسارت‌های ویرانگر دیوانه بعثی، احتمالاً در دست بررسی هم نخواهد بود.
اگر در روسیه فعلی ولادیمیر پوتین هم حکومت نمی‌کرد، و یک دموکراسی کامل به سبک فرانسه برقرار بود، باز منافع ملی مشروع روسیه ایجاب می‌کرد که مراقب اوضاع اوکراین باشد و به شکل کاملاً طبیعی نیمه غربی آن کشور را تحت شدیدترین فشارها قرار دهد تا به جبهه حریف نپیوندد. اتفاقاً اگر سیاست‌های قرن نوزدهمی ادامه می‌یافت، اکنون بخش مهمی از اوکراین جزو روسیه بود. غرب از اوکراین در مقابل روسیه حمایت می‌کند. اما این حمایت نه تنها برای برای رضای خدا نیست، بلکه یک بخش مهم مردم اوکراین هم از آن رضایت ندارد. اما روسیه به طور ویژه از روس‌تبارها حمایت می‌کند. آن هم در شرایطی که این حمایت مورد درخواست و رضای نسبی روس‌های دو طرف مرز است. نخست‌وزیر موقت اوکراین که دور اروپا راه افتاده و مظلوم‌نمائی می‌کند، بهتر از هر کسی می‌داند که او نخست‌وزیر موقت اوکراینی‌تبارهاست، و سخن‌گوی همه اوکراینی‌ها نیست. همانطور که یانوکوویچ رئیس‌جمهور روس‌تبارها بود، و به همه اوکراین تعلق نداشت.
شاید بتوان گفت وضعیت اوکراین، و شکاف‌های بزرگ قومی آن، نسخه اروپائی عراق است. در عراق دموکراسی و رای اکثریت، مسئله گروه‌های سیاسی این کشور نیست. عراق حداقل در درون خود سه کشور را جا داده، و نورمالکی فی‌الواقع نخست‌وزیر منتخب شیعیان آن کشور است.  کابینه نوری مالکی با وساطت ایران شکل گرفت. سنی‌های عراق مورد حمایت سعودی و سایر کشورهای عربی هستند. تمام کُردهای منطقه به موفقیت حکومت اقلیم کردستان دل بسته‌اند. چیزی که این میان مطرح نیست، تمامیت ارضی عراق و ایجاد سیستم سیاسی و اجتماعی دموکراتیک است.
منتقدان می‌گویند که خود مردم روس هم دل در گرو غرب دارند. این سخن درست است اما آدرس اشتباهی به شنونده می‌دهد. فرق است میان کشوری که مسیر غربی شدن را طی می‌کند، با مردمی که در دل یک ملت دیگر، غربی می‌شوند. مثلاً ترکیه و بلغارستان هر دو رو به سوی غرب دارند. اما بلغارستان جمعیت قابل توجه تُرک هم دارد. سرنوشت تُرک‌ها در کشور غربی شده بلغاری، کاملاً با سرنوشت تُرک‌های ترکیه فرق خواهد کرد. و عملاً زیر این چتر بزرگ، در فرهنگ بلغارها حل خواهند شد. بدیهی است که روس‌تبارهای اوکراین اجازه ندهند چنین اتفاقی برای آنها بیفتد. هم غربی بشوند، و هم اهمیت خود را در مستعمره سابق از دست بدهند.
اجازه بدهید یک مثال واضح دیگر بزنم. برای کسانی چون من که شدیداً دغدغه رسمی شدن زبان تُرکی را در ایران داریم، بعضاً استدلال می‌کنند که «دست از قوم‌گرائی در دهکده جهانی بردارید و اندکی به دنیای فرازبانی بیندیشید. ما هم که زبان مادری‌مان فارسی است، بیشتر سعی می‌کنیم بچه‌هایمان انگلیسی یاد بگیرند.» به ظاهر سخن درستی است. مثلاً رویکرد جهانی هم دارد، اما کاملاً آدرس اشتباهی می‌دهد. انگار تُرکی یک زبان قبایلی در مرکز افریقاست. و باید هر چه زودتر در انگلیسی و فرانسه حل شود، و لابد احتیاط واجب در آن است که فارسی کاتالیزور این محلول جدید باشد. به طریق اولی این موضوع برای روس‌ها که یکی از بزرگترین ملل جهان هستند، همواره مطرح خواهد بود. خیلی بعید است روس‌ها در قزاقستان که جمعیت روس قابل توجه دارد، با چنین بحرانی مواجه شوند. در آنجا حریف فرهنگ روسی، غرب جهان‌وطن نیست.
روس‌ها تا همین چند ده سال پیش، سایر ملل اتحاد شوروی را در زبان و فرهنگ خود آسیمیله می‌کردند. اما اکنون در جمهوری‌های سابق و مخصوصاً اروپائی، شرایط دشواری را سپری می‌کنند. نه تنها هژمونی قبلی از بین رفته، بلکه دیگران خاطره خوشی هم از حضور آنها ندارند. سند شش‌دانگ استالنسیم، تا ابد به نام  ملت روس ثبت است. این موضوع بی‌جهت هم نیست. بعضاً حفظ مجسمه لنین در تقابل با دیگران، برای آنها به یک مسئله هویتی تبدیل می‌شود. با یک دانشجوی روس و اهل استونی، که زبان و ادبیات تُرکی می‌خواند، هم‌سفر شدم. به من می‌گفت در استونی شرایط برای زندگی روس‌ها دیگر مناسب نیست. و تقریباً نسل آنها در این کشور رو به انقراض است. جوانان روس، یا به روسیه و یا به کشورهای غربی مهاجرت می‌کنند. اغلب، سالمندان روس در این جمهوری سابق اتحاد شوروی باقی مانده‌اند.
بحران داخلی اوکراین کاملاً واقعی است، و ریشه در گسل‌های بزرگ زبانی و فرهنگی و مذهبی این کشور دارد. ساخته و پرداخته غرب و یا دخالت روسیه نیست. اوکراین چه تجریه بشود و چه متحد باقی بماند، روزهای بسیار دشواری را پیش‌رو خواهد داشت. اما وقتی معترضان حکومت فاسد یانوکوویچ را برانداختند. ولادیمیر پوتین، این تزار گازی/امنیتی روسیه، که گران‌ترین المپیک زمستانی تاریخ را تمام کرده بود، مثل خرس عصبی عنان از کف داد و طبق معمول کار آخر را همان اول مرتکب شد. و بلافاصله به شبه جزیره کریمه سرباز فرستاد و جهانی را علیه خود متحد ساخت. به جز رژیم پسر حافظ اسد و ایران و چند گروه و دار و دسته مسلح دیگر، همه جهان یک صدا حامی اوکراین شدند.
شبه جزیره خودمختار کریمه قبلاً جزو روسیه بود. اکثریت فعلی آن روس‌تبار است. و اگر انتخابات آزاد هم برگزار شود، شاید مردم آنجا بازگشت به مام‌میهن را ترجیح دهند. تزار گازی در چنین اوضاع و احوالی به شبه جزیره کریمه سرباز فرستاد، که به طریق اولی تحت نفوذ کامل روسیه بود.
در کریمه خیلی قبل از اینکه پوتین متولد شود، رفیق استالین زحمت تصفیه نژادی را کشیده بود. این گرجی روس‌تر از هر روس، اوایل قرن بیستم آنجا را روسی‌سازی کرد. تاتارهای بومی کریمه سوار قطار به سیبری تبعید شدند. بسیاری از آنها در این راه جان باختند. کاش رهبران تاتار و به طور کلی جهان تُرک، به اندازه یک دهم ارامنه به این موضوع می‌پرداختند. تا جهانیان بهتر بدانند که چگونه ساکنان بومی کریمه به طور سیستماتیک نسل‌کشی شدند.
اوکراین در موقعیتی نیست و نبود که انتخاب طبیعی مردم شبه جزیره را نادیده بگیرد. اما در شرایط فعلی همه  چیز به حساب دخالت نظامی روسیه نوشته خواهد شد. قرار است در چنین فضائی اهالی کریمه پای صندوق رای بروند. حتی اگر همه چیز به نفع روسیه باشد، و بر فرض نتیجه رفراندوم را سازمان ملل هم به رسمیت بشناسد، باز نتایج بعدی آن بیش از همه دامن‌گیر روسیه خواهد بود. روسیه خود سرزمین هفتاد دو ملت است. اگر اهالی چچن در آینده چنین درخواستی داشته باشند، سرنوشت کریمه دستاویز بسیار مناسبی برای آنها خواهد بود.
بعداً هم که پوتین فهمید تندروی کرده، گفت آنها نیروهای خودجوش کریمه بودند. و لابد معترضان به سیاست‌های روسیه هم خس و خاشاک هستند. یک بحران واقعی که بدون موافقت و رضایت کامل روسیه و شهروندان روس‌تبار اوکراین ابداً قابل حل نبود، به یک اتحاد جهانی علیه روسیه تبدیل شد. نمایش اقتدار پوتینی، مثل حمله‌های احمدی‌نژاد به اسرائیل بود که قند توی دل بنیامین نتانیاهو آب می‌کرد. دولت موقت اوکراین اکنون حمایت همه جهان را دارد. ولی بخشی از مردم آن کشور را نمایندگی می‌کند. بخش دیگر اوکراین، روسیه را متحد واقعی خود می‌داند.
سیاست روسیه در اوکراین دو روی رفتار یک خرس بود. از یک سو همچون خرسی هیجان‌زده و عصبی به سمت اوکراینی‌‌تبارها یورش برد. و از سوی دیگر مانند خاله‌خرسه روس‌‌تبارهای اوکراین را گرفتار ساخت. هیچ بعید نیست که بیشترین متضرر این سیاست، همانا روس‌تبارهای اوکراین باشند. روسیه هزار اهرم فشار سیاسی و اقتصادی و همراهی مردم روس را داشت که رهبران اوکراین را تسلیم، و بلکه تنبیه کند. اما در شرایط فعلی تاب تحمل یک تحریم و انزوای جهانی خودخواسته را نخواهد داشت.
همه این‌ها در شرایطی است که غرب حامی اوکراین، در درگیری‌های خود با روسیه، وضعیت چندان خوبی ندارد. در خصوص سوریه به بن‌بست رسیده‌اند. حمایت بی چون و چرای روسیه از بشار اسد که مدت‌هاست به دلیل جنایات جنگی و نقض آشکار حقوق بشر، مشروعیت خود را از دست داده، و کشورش را دچار فلاکت کرده، هر گونه راه‌حلی را با بن‌بست روبرو می‌کند. امریکا هم به دلیل سیاست‌های نرم اوباما، در موقعیتی قرار گرفته که به ظاهر، حتی حامد کرزی رئیس فاسدترین دولت جهان و شهردار ناتوان کابل هم برای آن خط و نشان می‌کشد. در عراق که به واسطه امریکا از دست صدام به آزادی رسید، اوضاع از این نیز بدتر است. رقیب خودخوانده و منطقه‌ای امریکا در آنجا جولان می‌دهد. وضع رقبای جهانی روسیه اصلاً خوب نبود.
اساساً پدیده سیاست در سرزمین روس‌ها چهره کشور علمی و فرهنگی روسیه را هم مخدوش کرده است. روسیه در سایر زمینه‌ها یکی از کشورهای مهم و تاثیرگذار جهان است. قریب به دویست سال پیش الکسی دو توکوویل در انتهای کتاب "دموکراسی در امریکا" وضعیت فعلی روسیه و امریکا را به طرز شگفت‌انگیزی پیش‌بینی کرد. سرزمین پوتین‌پرور روسیه از همان زمان جامعه مدنی قدرتمندی نداشت. و در همچنان بر همان پاشنه می‌چرخد. چهره کشوری تاثیر گذار و پیشرو، چنان مخدوش شده که هر تازه به دوران رسیده‌ای برای آن نسخه می‌پیچد. کسی که تا دیروز با حلال بودن بلندگو و میکروفن هم مسئله داشت، خواستار صدور تکنولوژی پیشرفته به روسیه می‌شود، و تولستوی را در قبر می‌لرزاند.
در افغانستان روس‌ها سرنوشت غم‌انگیزی داشتند. دولت مورد حمایت اتحاد شوروی، دموکراتیک نبود، اما ضددین هم نبود. جنگ‌سالاران، نه در آن تاریخ می‌دانستند دموکراسی چیست، و نه امروز برای حاکمیت مردم مبارزه می‌کنند. از وقتی هم که حاکم شدند، رکورد فساد و دیگرستیزی را در جهان شکستند. امروز بر هر منصفی ثابت شده که دولت دکتر نجیب‌الله، بسیار نجیب‌تر و میهن‌دوست‌تر از جنگ‌سالاران عموماً نانجیب جهادی بود. که هر کدام دل در گرو یک کشور منطقه داشتند و دارند. حزب خلق و حکومت نجیب‌الله این اندازه قوم‌گرا نبود. همه اقوام و مذاهب در آن دولت شرکت داشتند. افغانستان ارتش و حتی نیروی هوائی داشت. دانشگاه کابل آباد بود. ولی لئونید برژنف به آنجا لشکر کشید، و اتحاد شوروی ده‌ها هزار، و افغان‌های مظلوم صدها هزار کشته دادند. در نهایت با خفت از افغانستان بیرون رفت. و مجاهدین ژولیده و بی‌خبر از شهر و شهرنشینی، از قرون وسطی و با موشک استینگر و حمایت ارتجاع مذهبی منطقه، به شهر باسواد کابل پرتاب شدند. و از دل آنها تفکر جهنمی طالبان و القاعده بیرون جهید.
در مناقشه ارمنستان و آذربایجان، با حمایت روسیه بیست درصد خاک آذربایجان به اشغال ارمنستان درآمد. اما عملاً ارمنستان مستعمره روسیه باقی ماند. برنده نهائی این مناقشه حتماً آذربایجان خواهد بود. چون رویکردی جهانی دارد. اگر حمایت یک‌جانبه روسیه نبود، احتمالاً تناسب قوای طرفین آنها را ناچار می‌کرد به توافقی برسند. ارمنستان هم استعداد بیشتری برای جهانی‌شدن و جلب حمایت غرب داشت. اما اکنون نه راه پیش دارد و نه راه پس. اشغال‌گر فقیری است که شکم شهروندان خود را هم نمی‌تواند سیر کند. حمایت بی‌دریغ خاله‌خرسه، ملتی با پیشینه تمدنی درخشان را اسیر فقر و کینه‌های قومی اعصار گذشته کرده است.
سیاست در روسیه، چپ و سوسیالیسم را هم به روز سیاه نشاند. زمانی چپ بالنده‌ترین تفکر و جنبش جهان بود. نسخه روسی سوسیالیسم، به محض اجرا با سرعتی وصف‌ناپذیر به استالنیسم منتهی شد. در آن تاریخ اغلب آدم‌های حسابی جهان تفکر چپ داشتند. و حتماً قادر بودند اشتباهات آن را نقد و تصحیح کنند. ولی چه می‌توانستند بکنند، وقتی فرمان دست خرس افتاده بود.
سوریه آخرین نسخه فلاکت‌بار دخالت وحشیانه روسیه است. اعتراض مسالمت‌آمیز مردمی نجیب علیه رژیمی نانجیب و آدم‌کش، مثل سایر کشورهای عربی، سوریه را از توحش خاندان اسد نجات نداد. بلکه این کشور مفلوک در آستانه تجزیه قرار دارد. اگر این اتفاق بیفتد، در خوشبینانه‌ترین حالت، علوستان به عنوان مستعمره برای سیاست تزار گازی باقی خواهد ماند. اما این اتفاق به نابودی جمعیت علوی‌های سوریه منجر خواهد شد.
علوی‌ها نیم‌قرنی است که حکومت را در سوریه به دست گرفته‌اند. تمام پست‌های کلیدی لشکری و کشوری، در اختیار آنهاست. ارتش و نهادهای امنینی را قُرُق کرده‌اند. وضعیت آنها، به وضعیت اعراب سنی عراق در زمان صدام شباهت دارد. کشور علوستان هم سرنوشتی بدتر از شرق عراق خواهد داشت. بخش اعظم علوی‌ها، برای حکومت کردن از روستا به دمشق و حلب و شهرهای بزرگ آمده‌اند. علی‌الاصول وقتی جنگ مذهبی به تجزیه کشور انجامید، باید این شهرها را ترک کنند. اما شاهزاده‌های نازپروده علوی که نیم‌قرن از رفاه رانتی و امنیتی برخوردار بودند، قطعاً به روستای آبا و اجدادی در علوستان برنخواهند گشت. خروج از کشور انتخاب طبیعی آنهاست.  همان اتفاقی که برای الیت سنی حاکم در بغداد افتاد. و اکنون موطن اصلی آنها یعنی شرق عراق، در کنترل گروه‌های تروریستی است.

کشور علوی‌ها، ممکن است رابطه اعراب سنی را با دریای آزاد قطع کند. یعنی به طور قطع تنها قدرت منطقه‌ای حامی این پروژه ایران خواهد بود. سایر کشورها  و اعراب سنی هر چه در توان دارند، مقاومت خواهند کرد. یعنی علوستان روی دریای خون بنا خواهد شد. و به طور طبیعی مستعمره فقیر روسیه و ایران خواهد شد. هیچ چشم‌انداز روشنی هم برای آن نمی‌توان تصور کرد. وضعیت داخلی و بقای درازمدت استعمارگران حامی هم پیداست که چگونه است. بر عکس اعراب سنی عراق، که از هر طرف مورد حمایت همسایه‌های ثروتمند خود بودند و هستند، علوی‌های پوتین‌آباد، وضعیتی شبیه اسرائیل برای همسایه‌ها خواهند داشت. بی‌آنکه حتی یکی از توانائی‌های جهانی مردم اسرائیل را داشته باشند. نفرت همیشگی همسایه‌ها، تنها میراث کشور آنها خواهد بود. این وضعیت پیامد سیاست روسیه در سوریه است. و بزرگترین بازنده آن اتفاقاً علوی‌ها خواهند بود.
همه می‌گویند باید از تجربه اوکراین و از خوی تجاوزگری روسیه درس آموخت. اما به نظر من موضوع فراتر از این حرفهاست. باید از اوضاع اوکراین درس بسیار بزرگتری گرفت. عرصه سیاست در روسیه از منطق خرس تبعیت می‌کند. دوست و دوشمن را به یک اندازه می‌آزارد. امروز در منطقه حساس خاورمیانه، سیاست کشور ما به طرز شگفت‌انگیزی در مسئله سوریه به روسیه گره خورده است. حکومت واجبات دیگری دارد. اما اپوزوسیون حکومت نیز در یک طیف بسیار وسیع عملاً در این دام افتاده است. سیاست روسی تا این لحظه حتی برای روس‌های اوکراین هم کاری نکرده است. به طریق اولی برای دیگران چیزی جز ویرانی به بار نخواهد آورد.
سیاست در روسیه امر ویرانگری است. جز لوله تنفنگ راه دیگری نمی‌شناسد. رهبران خردمند غرب، در نهایت این سیاست مبتنی بر خون و خون‌ریزی را مهار خواهند کرد.  تزار گازی را سر جای خود خواهند نشاند. خردمندانی چون باراک اوباما فقط با فرماندهان لشکر خود مشاوره نمی‌کنند. گرچه همان فرماندهان نیز ابزارهای موثرتر و دقیق‌تری در اختیار دارند. حیات و ممات غرب فقط به شیر گاز وصل نیست. و وای به حال کسانی و کشورهائی که دل به لشکرکشی خرس وحشی بسته‌اند. و یا روی حمایت خاله خرسه از خود در مقابل دشمن فرضی حساب ویژه باز کرده‌اند. خرس در هر حال آنها را با خود خواهد برد.

[1] – در اوکراین تقسیم‌بندی روس‌تبارها و اوکراینی‌تبارها را به این راحتی نمی‌توان به کار برد. عناوین مناسب دیگری هم  به نظرم نرسید. یکی از دوستان من در انتقاد از این تقسیم‌بندی مطلب جالبی نوشت، که نقل می‌کنم.
«به نظرم این گزاره دقیق نیست و در واقع بیش از اندازه قطبی است. روس زبانان و روس‌تباران اوکراین همیشه گروه واحدی نیستند. (تغییر زبان و مهاجرت در قرن بیستم) و اگر ترس از برادر بزرگتر و مساله هویت در میان نباشد، بسیاری اوکراینی‌ها راحت‌ترند روسی حرف بزنند. ضمنا دو زبان هم‌خانواده و بسیار نزدیکند. گرایش سیاسی هم طی سال‌های گذشته، اگر چه قطبیت داشته اما طیفی بوده و تقسیم‌بندی غرب و شرق، روس-اوکراینی که الان در رسانه ها خیلی رایج و برجسته می‌شود در عمل پیچیده‌تر از این حرف‌هاست و ده‌به‌ده و شهر به شهر فرق می‌کند. ولله اعلم!»