راهنما، جستجو، فهرست مقالات
و مطالب مورد توجه خوانندگان

۱۳۹۳ شهریور ۱, شنبه

در خدمت و خیانت به وطن


جنگ ایران و عراق بلافاصله بعد از انقلاب، به ایران تحمیل شد. سخن در خصوص چرائی شروع جنگ زیاد است. عده‌ای معتقدند شعارهای ایران انقلابی، حتی نظام‌های محافظه‌کار منطقه را تحریک می‌کرد. و به طریق اولی عراق و رژیم صدام حسین مترصد فرصت‌های کوچک‌تر از این هم بود. کسانی مسئله گروگان‌ها و حمایت ضمنی امریکا را مهم می‌دانند. اما آنچه اهمیت دارد، شروع جنگ و حمله به ایران است، که حکومت صدام حسین مقصر اصلی بود. این موضوع را نهادهای بینالمللی هم تائید کرده‌اند. اما در خصوص طولانی شدن جنگ و شش سال بعدی، هیچ اتفاق نظری وجود ندارد.

حکومت ایران بعد از فتح خرمشهر آشکارا شعار می‌داد که صدام باید برود. و راه قدس از کربلا می‌گذرد. عراق کشور مستقلی بود که در موضع ضعف قرار داشت، و البته تاوان سختی می‌داد. قطعنامههای سازمان ملل و وساطت نهادهای بین‌المللی را می‌پذیرفت. اما ایران از موضع تهاجمی هدف خود را برانداختن حکومت عراق اعلام کرده بود. بخش‌هائی از خاک عراق هم به اشغال ایران درآمد. در نهایت ورق برگشت، و ایران از سر ناچاری قطعنامه سازمان ملل را پذیرفت. بعد از آن صدام مجدداً به اصل خویش بازگشت. کویت را برق‌آسا اشغال کرد و جهانی علیه او متحد شد. و نهایتاً در جنگ دوم خلیج، رژیم صدام به دست ارتش امریکا برافتاد.

در تمام دوران جنگ، و از جمله شش سالی که عراق در موضع تدافعی قرار داشت، بخش مهمی از مقامات فعلی حکومت عراق، همراه با ایران، علیه کشور خود می‌جنگیدند. از جلال طلالبانی رئیس‌جمهور، تا نخست‌وزیر نوری مالکی و بسیاری از وزرا، همکاری آشکاری با نهادهای نظامی امنیتی ایران داشتند. این اقدامات هیچ‌کدام به سقوط حکومت صدام منجر نشد. کار اصلی را ارتش امریکا انجام داد. تحت نظارت همان ارتش، در عراق انتخابات آزاد برگزار، و قانون اساسی جدیدی تدوین شد. هم‌اکنون رئیس‌جمهور و دولت و مجلس، مطابق همین قانون و بر اساس رأی مردم انتخاب می‌شود.

بسیاری از ناظران سیاسی معتقدند که نفوذ فعلی ایران در عراق، قابل مقایسه با هیچ کشوری از جمله امریکا نیست. اغلب مقامات تصمصم‌گیر عراقی به نوعی دلبسته ایران هستند. حتی برای معالجات پزشکی نیز بعضاً به تهران سفر می‌کنند. کابینه دوم نوری مالکی با مساعدت ایران شکل گرفت. گفته می‌شود هادی العامری، وزير ترابری دولت مالکی، هم‌پيمان ديرين مهمترین مقام نظامی ایران بود. او در گذشته فرمانده سپاه بدر بود، و به عنوان يک سرباز در صفوف قوای ايران با ارتش کشور خود می‌جنگید.

از طرف ایران، گروه مسعود رجوی چند سال پس از شروع جنگ به ارتش صدام پیوست و علیه کشور خود جنگید. در حال حاضر شاید منفورتر از رجوی در ایران کسی را نتوان یافت. اگر روزی انتخاباتی برگزار شود، و مسعود رجوی که فعلاً از نظرها پنهان است، در آن شرکت کند، احتمالاً در خراسان و در روستای زادگاه خود هم موفق نخواهد شد از بستگان نزدیک رای بگیرد. دلیل این همه نفرت از رجوی به خاطر افکار مالیخولیائی او و سازمان تحت امرش نیست. به خاطر روش فاشیستی رهبری او هم نیست. حتی به خاطر جاسوسی و همکاری‌اش با سازمان‌های امنیتی سایر کشورها هم نیست. نفرت از رجوی دقیقاً به خاطر خیانتی است که در زمان جنگ، علیه کشور خود مرتکب شد. جالب اینجاست که خیانت گروه رجوی، در همان دوره شش ساله جنگ بود، که ایران وضعیت تهاجمی داشت.

سؤال اینجاست! چرا مقامات بلندپایه فعلی حکومت عراق را مردم آن کشور خائن نمی‌دانند؟ آنها در انتخابات شرکت می‌کنند و رای می‌آورند. چه بسا عضویت در گروه‌های نظامی زمان جنگ را جزو افتخارات خود هم ذکر می‌کنند. اما و به همان دلایل مشابه، فرقه رجوی را مردم ایران نمی‌بخشند و نخواهند بخشید.

در خصوص عراق جواب تقریباً مشخص است. گفته می‌شود عراق فعلی کشوری ساختگی است. متشکل از اقوامی است که با یکدیگر، به مراتب بیش از دشمن خارجی مسئله دارند. وحدت کلمه باسمه‌ای آنها، حول محور چاه‌های نفتی، و الزامات روابط بین‌المللی است. اگر هر قومی، مطمئن شود در صورت جدائی نفع بیشتر، و نفت بیشتری سهم خواهد برد، ذره‌ای در تصمیم خود تعلل نخواهد کرد. چنین شرایطی فعلاً عملی نیست، و ثروت نفتی به نفرت قومی ترجیح دارد.

در خصوص ایران نیز جواب حیّ و حاضر و آماده است. گفته می‌شود روح و فرهنگ ایرانی خیانت به کشور را هرگز برنمی‌تابد، و خائن را نمی‌بخشد. این جوابی است که کمتر کسی در درستی آن تردید دارد. اما این جواب خطاست، و به خطاهای بزرگتری هم دامن می‌زند.





وقتی جنگ شروع شد، بخش بزرگی از استان آذربایجان غربی عملاً منطقه جنگی بود. امنیت در این استان از خوزستان هم کمتر بود. در جنوب کشور خط مقدم جبهه، کمابیش مشخص بود. اما در استان آذربایجان غربی و کلاً مناطق بزرگی از غرب کشور، مرزی وجود نداشت. دو حزب مسلح دموکرات و کومله، در همه مناطق کُردنشین حضور داشتند. بعضی از جاده‌های بین‌شهری استان، در طول روز تأمین جاده داشت. شب‌ها عملاً تردد امکان‌پذیر نبود. حتی بطور غیررسمی، گذر شبانه از این جاده‌ها را مقامات محلی به مسافران توصیه نمی‌کردند. شهر و روستائی نبود که مورد حمله این احزاب قرار نگیرد. لشکر 64 اورمیه در وسط شهر مورد حمله قرار گرفت.

پاسگاه ژاندارمری بالانج، مرکز محال بزرگ باراندوزچای، چندین و چند بار به محاصره این گروه‌های مسلح درآمد. خیلی از حملات اساساً اهداف نظامی نداشت و به مردم عادی لطمات جبران‌ناپذیری می‌زد. برای چند ماهی بالانج به قدری ناامن شده بود که مردم شب‌ها به شهر می‌آمدند و در خانه بستگان و آشنایان خود می‌ماندند. و صبح زود به خانه و کاشانه و مزارع خود برای کار برمی‌گشتند. هنگام برگشت نیز امنیت نداشتند. یادآوری حوادث تلخ این دوران همیشه برای من دردآور است. قربانیان بی‌گناه همه آشنا بودند. از جمله کسانی که در همین مسیر مورد هدف قرار گرفت، مرحوم کتابعلی خدائی بود. کتابعلی بابای مهربان و دوست داشتی مدرسه ما در دوران ابتدائی بود. صبح که از اورمیه به بالانج برمی‌گشت، مینی‌بوس آنها مورد حمله این گروه‌ها قرار گرفت و خیلی از مسافران مجروح و کشته شدند. کتابعلی از جمله درگذشتگان این حمله بی‌رحمانه بود. آسیب‌هائی که مردم از این ناامنی‌ها دیدند، فراموش شدنی نیست. متاسفانه این خاطرات تلخ به بدبینی‌های قومی در استان بیشتر دامن زد. و البته هدف این نوشته پرداختن به آن نیست. دو کشور ایران و عراق احزاب مخالف کشور یکدیگر را در مناطق مرزی مورد حمایت قرار می‌دادند، و بیشترین آسیب را هم مردم ساکن آن مناطق می‌دیدند.

تلخ‌ترین و پرهزینه‌ترین دوران این اتفاقات، درست مقارن با همان دو سال اول جنگ بود که کسی در حقانیت ایران تردید نداشت. اکنون سال‌ها از پایان جنگ گذشته، اما بطور گسترده رهبران آن احزاب در خصوص عملکرد خود مورد سؤال قرار نمی‌گیرند. بدیهی است که در اینجا نظر حکومت منظور نیست. از منظر حاکمان شمار خائنان از شماره خارج است. بعضاً مقامات بسیار ارشد سابق در حد رئیس قوه و نخست‌وزیر را هم مرتکب خطاهای نابخشودنی در حد خیانت می‌دانند.

جامعه مدنی فارسی‌زبان و کارگزاران مستقل از قدرت آن، و رسانه‌های فراوان فارسی‌زبان در خارج از کشور، مدام با رهبران همان احزاب سابقاً مسلح، گفتگو می‌کنند. اما در اغلب موارد، حتی از آوردن نام گروه رجوی نیز اکراه دارند. وقتی کمپ اشرف مورد حمله قرار گرفت، و تصاویر جنازه‌ ساکنان دست‌بسته آنجا منتشر شد، این اقدام غیرانسانی عکس‌العمل چندانی میان ایرانیان نداشت. کسانی هم‌آوا با محافل حکومتی ابراز خوشحالی هم کردند. اگر همه این رویدادها را ناشی از جنگ بدانیم، تحلیل ما دچار دوگانگی خواهد شد. و از واقعیت دیگری غفلت خواهیم کرد. البته در این خصوص واقعیت را همه در ضمیر ناخودآگاه خود می‌دانند، اما به زبان نمی‌آورند.

جامعه هدف گروه‌های مسلح کُرد، مردم کُرد بود. چقدر میان این مردم طرفدار داشتند، سؤال دیگری است و موضوع این نوشته نیست. اما اگر بناست، این گروه‌ها پاسخ‌گوی اعمال خود باشند، که آیا مرتکب خدمت و با خیانت به کشور در شرایط جنگی شده‌اند، باید به مردمی جواب بدهند، که اساساً چنین سؤالی ندارند. اتفاقاً در همان شرایط سخت جنگ، پدیده‌ پر سر و صدائی به نام "پیشمرگ مسلمان" در کردستان به وجود آمد، که از حکومت حمایت می‌کرد. مخالفان این پیشمرگه‌ها را با عنوان تحقیرآمیز "جاش" مورد خطاب قرار می‌دادند.

مردم محروم کُرد، عمری را در تبعیض و محرومیت مضاعف زندگی کرده‌اند. بدیهی‌ترین خواست آنها که آموزش زبان مادری است، سرکوب شده است. هر کسی که مدعی نمایندگی این مردم است، ضرورتی نمی‌بینند که به بوشهری‌ها و اردبیلی‌ها و کرمانی‌ها و تهرانی‌ها و اصفهانی‌ها، جواب پس بدهد و مسئولیت بپذیرد. جواب را باید به کسی داد که در روزهای سخت و دشوار، یار و غم‌خوار باشد.

در ترکیه هم وضع گروه‌های مسلح کُرد اینگونه است. پ‌کا‌کا را نه تنها دولت و مردم تُرک، بلکه اتحادیه اروپا هم تروریست می‌داند. پ‌کا‌کا پرچم و تمامیت ارضی ترکیه را در متینگ‌های خود به رسمیت نمی‌شناسد. از دشمنان ترکیه کمک می‌گیرد. هر وقت ترکیه در تنگنا بود، به دامنه عملیات خود می‌افزاید. اما همه و از جمله دولت ترکیه ناچار شده‌اند آنها را جدی بگیرند. پ‌کا‌کا نه قدرت نظامی ترکیه را دارد، که ارتش این کشور یکی از قوی‌ترین‌ها در منطقه است، و نه مثل ترکیه از اعضاء ناتوست. پ‌کا‌کا حتی هماورد ملی‌گرائی، تُرکان ترکیه هم نیست. اما میان مردم خود محبوبیت دارد. این مردم هم برای تشخیض مصلحت خود و شناسائی خائنان، منتظر نظر مجمع خائن‌شنانان استانبول و آنکارا ننشسته‌اند، که عمری آنها را به هیچ انگاشته‌اند.

در شرایط کنونی که نمایندگان مسئولیت‌پذیر جامعه غیرکُرد ایران نگران آینده کشور هستند، لازم نمی‌بینند همه چیز قوزبالاقوز شود. و با سؤالات جهت‌دار خود وضع را از این هم بدتر بکنند. جالب اینجاست که نه تنها کسی از این گروه‌ها چنین سؤالی ندارد، بلکه رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور، و بعضاً داخل کشور، مدام پرونده اصلاح‌طلبان امروزی را بازخوانی می‌کنند. تا جواب‌گوی مسئولیت‌های خود در حوادث کردستان باشند. به نظر می‌رسد تا این لحظه آقای حمیدرضا جلائی‌پور فرماندار وقت مهاباد، بیش از رهبران حزب دمکرات کردستان در خصوص حوادث این شهر مورد انتقاد قرار گرفته است.

بسیاری از اصلاح‌طلبان حتی ناچار شده‌اند جواب هم بدهند. جواب آنها البته پاسخ هیچ سؤالی نیست. می‌گویند از همان ابتدا فی‌سبیل‌الله کار می‌کردند و عشق خدمت داشتند. و برای جهاد سازندگی و برق‌رسانی و آب‌رسانی عازم روستاهای کردستان شده بودند. و اگر با شواهد و مدارک غیرقابل کتمان نظامی روبرو شوند، می‌فرمایند سفیر صلح بودیم، و از شیوه نلسون ماندلا پیروی می‌کردیم، و برای مهار امثال خلخالی به منطقه رفتیم، و اگر ما نبودیم دریای خون راه می‌افتاد.

در عراق هم وضع همین است. احزاب کُرد و شیعه باید جوابگوی مردم خود باشند، که هستند. خط قرمز این مردم همکاری با حکومت صدام بود. در عراق اگر کسی دنبال مشابه و نوع ژنریک مسعود رجوی باشد، باید به میان اقلیت عرب و سُنی آن کشور برود که حاکم بودند. اگر چنین شخص زنده‌ای میان آنها یافت شد، قطعاً او رجوی عربهاست. و باید معلوم شود مریم او اکنون کجاست.





اگر اندکی به عقب برگردیم، و اتفاقی را مورد بررسی قرار دهیم که هنوز شاهدان زنده آن در قید حیات هستند، کمابیش به همین نتیجه خواهیم رسید. و آن حرکت و تاثیر فرقه دمکرات آذربایجان است. در خصوص حرکت فرقه و رهبری آن هیچ اتفاق نظری میان ایرانیان وجود ندارد. جمعی آن حرکت را کُلّهم خیانت و وطن‌فروشی می‌دانند. معتقدند که میرجعفر پیشه‌وری عامل استالین در آذربایجان بود. مأموریت داشت ایران را ایرانستان کند. و کشور مستقل آذربایجان را به وجود آورد. اما چنین تفکری در آذربایجان امروز سخت مناقشه‌برانگیز است، و تقریباً هیچ خریداری ندارد. بسیاری حرکت فرقه را واکنش روح جامعه آذربایجانی به سیاست‌های رضاخانی می‌دانند. معتقدند یکسان‌سازی خشن در جامعه چندزبانی و چندفرهنگی ایران، بدون واکنش نمی‌ماند.

کسانی که اینگونه فکر می‌کنند، اشتباهات آن حرکت را هم نقد می‌کنند. تا گذشته چراغ راه آینده باشد. نه تنها هیچ برداشتی مبتنی بر خیانت از حرکت فرقه ندارند، بلکه اگر با اسناد بسیار روشن و غیرقابل کتمان نیز ثابت شود که پیشه‌وری هماهنگ با مسکو برای رسیدن به اهداف خود عمل می‌کرد، باز به دنبال کشف خیانت در آن نخواهند رفت. بلافاصله این درس را خواهند گرفت که تکیه و اعتماد به یک قدرت خارجی در راه احقاق حقوق ملی، همواره ممکن است  فاجعه به بار بیاورد. این در حالی است که پیشه‌وری آشکارا تمایلات چپ‌گرایانه هم داشت. در آن تاریخ، اتحاد شوروی حتی برای چپ‌های فرانسه و ایتالیا هم محبوب بود. و البته مقارن با آن زمان، پادشاه وقت برای عمل جراحی شخصی خود هم از سفارت انگلیس کسب تکلیف می‌کرد.

اگر به تاریخ پر فراز و نشیب ایران نگاه کنیم، از این مثال‌ها زیاد می‌توان یافت که هیچ توافقی در خصوص آنها وجود ندارد. هیچ دو گروهی را نمی‌توان یافت که روایت نسبتاً مشابهی از تاریخ هزار ساله این کشور ارائه دهد. تا روح و فرهنگ ایرانی، دست‌کم در شکل تاریخی آن مورد ارزیابی و شناسائی قرار گیرد. تفاوت روایت در حد اختلاف رأی و تفسیر نیست. از زمین تا آسمان است. هر دولتی که در ایران عوض می‌شود، تحصیل‌کرده‌های تاریخ باید مجدداً آموزش ببینند. متفکرین و کارگزاران سه دوره معاصر قاجار و پهلوی و حکومت اسلامی، فقط سر یک موضوع با هم توافق دارند. هر سه همدیگر را خائن به روح و فرهنگ ایرانی می‌دانند.

با همه این اختلافات و تفاوتهای واضح که هیچ دست‌کمی از همسایه‌ها ندارد، ایران در تاریخ معاصر خود سرنوشتی مانند عراق و افغانستان نداشت. اقتصاد ایران را یک اقتصاد رانتی و نفتی می‌دانند. بر همین سیاق اگر اگر گفته شود که گسترش پدیده ملی‌گرائی و دمیدن در شعار  روح و فرهنگ ایرانی، با تنوع کم‌نظیر قومی و فرهنگی و زبانی، از رانتی‌ترین پدیده‌های فکری ایران معاصر است، سخن اغراق‌آمیزی نخواهد بود. در خصوص ایرانشهر و جهان ایرانی دهه‌هاست نظریه‌پردازی میشود. اما کل این پروژه قادر نیست تعریفی از ایران و ایرانی ارائه کند، که همه گروههای قومی و زبانی ساکن این سرزمین، دست‌کم از خدمت و خیانت به کشور تعریف واحدی داشته باشند.

امریکا سرزمین مهاجران است. ادعای هزاران سال تاریخ هم ندارد. اما در خصوص خدمت و خیانت به کشور، میان ادیان و اقوام بسیار متنوع آن اختلاف نظری نیست. جنگ ویتنام هزاران کیلومتر دور از سرزمین امریکا بود. در مجموع جنگ مشروعی هم نبود. اما اگر در همان جنگ یک امریکائی در جبهه مقابل ارتش کشور خود می‌جنگید، هرگز امریکائی‌ها او را نمی‌بخشیدند. و چنان تحت فشار افکار عمومی قرار می‌گرفت که احتمالاً افسرده می‌شد و می‌مُرد. نه اینکه مثل نوری مالکی از سفره نعمت ایران و امریکا همزمان می‌خورد و نخست‌وزیر کشور خود هم می‌شد.





ایران معاصر، ادامه یک وحدت مذهبی خاصی است که پانصد سال سابقه دارد. این چتر قدرتمند، چنان کارآئی داشت که طی صد سال گذشته، حتی بخش ناسپاس خود را هم پوشش ‌داد. باستانی‌کاران ملی‌گرا، عملاً از این رانت بزرگ برخوردار بودند. اما یک ناسیونالیسم خیالی و ساختگی را تبلیغ می‌کردند، که در عمل هیچ تاثیری در وحدت ایرانیان نداشت. این ناسپاسان، تا توانستند ایران باستان و حتی بزرگان ادب فارسی و شاهنامه فردوسی را در وحدت ملی ایرانیان پررنگ جلوه دادند. اما همان میراث مشترک زبان فارسی هم، موقعیت کنونی خود را مدیون مذهبی است که با آن سر ناسازگاری داشتند.

نقش مذهب به عنوان چسب اجتماعی در ایران از همه جوامع پیرامونی پررنگ‌تر است. سخن از عدد و رقم در چنین مقوله‌ای کار درستی نیست. اما اگر قابلیت اندازه‌گیری در این خصوص وجود داشت، شاید نتایج آن نشان میداد که مردم ایران روی هم رفته به اندازه یک‌دهم افغانستان هم مذهبی نیستند. ولی ایران ده برابر افغانستان از مذهب به عنوان چسب اجتماعی تاثیر پذیرفته است. و این نکته‌ای است که معمولاً لحاظ نمی‌شود، و راه را برای پروژه‌های پرسر و صدائی چون جهان ایرانی و فرهنگ ایرانشهری باز می‌کند، و برای بسیاری قابل باور می‌سازد، که گویا ایران فعلی ادامه همان فرهنگ ایرانشهری است. پروژه‌هائی که حتی قادر نیستند تحولات چند دهه پیش این کشور را هم توضیح دهند.

بسیاری از صاحب‌نظران وقتی به کشورهای همسایه و یا سایر کشورهای اسلامی می‌روند، و وضعیت آن جوامع را با ایران مقایسه می‌کنند، از اینکه بدنه جامعه ایران سکولارتر است، نوید روزهای خوشی را می‌دهند و ابراز خوشحالی می‌کنند. اما کمتر کسی به این نکته توجه دارد که در شرایط جدید، ایران وارد تونلی خواهد شد که افغانستان دهه‌ها پیش وارد آن شده است.



به موضع دین در ایران، از منظر روشنفکری دینی و حکومت اسلامی به اندازه کافی پرداخته شده است. اما از منظر کارکردها و پیامدهای ناخواسته، کمتر به خود مذهب و نهادها و مناسک مرتبط آن پرداخته می‌شود. اکنون که جامعه ایران بسیار تعییر کرده، و مذهب مرجعیت پررنگ و تقریباً انحصاری خود را از دست داده، لاجرم همه چیز تحت تاثیر این تحول قرار خواهد گرفت. 

طی صد سال گذشته انگار توافق نانوشته‌ای میان نمایندگان نهادهای سنتی و مدرن در ایران بود که کاری با یکدیگر نداشته باشند. اگر هم کاری بود، بیشتر جنبه تحقیر و انکار داشته باشد. بزرگترین نماینده سنت، روحانیت بود که اغلب روشنفکران را واداده در مقابل فرهنگ بیگانه می‌پنداشت. نمایندگان مدرنیته هم در کلاس خود نمی‌دیدند که شناخت عمیقی از  نهادهای متولی این سنت داشته باشند.

حتی روشنفکران دینی این کشور هم وقتی در خصوص دین حرف می‌زنند، کمتر وارد مقولات ملموس مذهبی جامعه ما می‌شوند. و بیشتر از امام محمد غزالی و مولوی مثال می آورند که اساساً تفکر این بزرگان، نه تنها مسئله محافل سنتی و مؤثر مذهب در ایران نیست، بلکه با افکار آنها مخالفت دارند. مولوی‌خوانی را سبب انحراف جامعه می‌دانند.

دکتر سروش وقتی به نقد عوام‌زدگی روحانیت پرداخت، و مقاله معروف "حُرّیت و روحانیت" را نوشت، از مرتضی مطهری مثال ‌آورد که نه در حوزه قم جایگاه درخور توجهی داشت، و نه روشنفکران او را به نیمچه‌روشنفکری قبول داشتند. به همین جهت، حتی ایشان هم ما را درگیر حواشی کم‌اهمیت مربوط به نهاد روحانیت می‌کند. از معایب دریافت مستقیم پول، توسط روحانیان از پامنبری‌ها می‌گوید، اما از ارتباط مالی منحصر به فرد و به مراتب مهمتر، میان مؤمنان و عالمان در مذهب شیعه چیزی نمی‌گوید. شیعه تنها مذهب اسلامی است که مَمَرّ درآمد سازمان روحانیت آن نه از دولت، و نه حتی مستقیماً از پیروان این مذهب است. درآمد و پشتوانه این سازمان دینی از محل ایمان مؤمنانی است که به این مذهب باور دارند. سهم امام نشانه سخاوت شیعیان نیست، بخشی از ایمان آنهاست که با پرداخت خمس درآمدشان، کل اموال خود را پاک می‌کنند. مؤمن شیعه حتی اجازه ندارد بدون اذن مرجع تقلید، با خمس و یا سهم امامش مسجد بسازد و یا به فقرا کمک کند. در کل جهان اسلام چنین پدیده‌ای وجود ندارد. و لاجرم چنین ارتباطی هم بین مردم و روحانیت آنها وجود ندارد. در بیرون از جهان اسلام، شاید بتوان فقط یک نظیر برای آن یافت.

به طریق اولی بررسی پیامدها وکارکردهای ناخواسته مذهب کمتر مورد توجه قرار گرفته است. این موضوع مخصوصاً در میان هویت‌طلبان آذربایجانی ضروری‌تر هم است. آنها هزار و یک دلیل برای چرائی وضعیت اسفبار زبان مادری میلیون‌ها شهروند تُرک در ایران ذکر می‌کنند، اما کمتر به نقش مذهب می‌پردازند. جالب اینجاست که ارتباط مذهب و زبان تُرکی از دو منظر مختلف، ما را به دو نتیجه کاملاً متفاوت می‌رساند. و موضوع را بسیار پیچیده می‌سازد. پیامد مستقیم مذهب در آذربایجان، کمابیش در خدمت زبان تُرکی بوده است. دشوار بتوان در میان گلیک‌ها و مازندرانی‌ها و کُردهای شیعه‌مذهب چند بیتی نوحه به زبان خودشان و غیر از فارسی یافت. این امر در آذربایجان حتی استثناء هم نیست. بخش مهمی از اشعار حزین تُرکی، در رثای سالار شهیدان و وفاداری برادر بزرگوار ایشان است. بسیاری از آنها استانداردهای درخور توجه ادبی هم دارد. شعر غیرتُرکی در هیئت‌های آذربایجانی، تقریباً هیچ کاربردی نداشته و ندارد. اما پیامد ناخواسته مذهب، کلاً در خدمت زبان فارسی بود، و عملاً تُرکی را به حاشیه برده است.

از منظر مناسک نیز چنین است. اگر روزی فقط از منظر همین مناسک، سنت‌های مذهبی در ایران مورد مطالعه قرار گیرد، شاید به تنهائی پاسخی برای این سوال باشد که چرا مذهب در افغانستان به غایت مذهبی‌تر، عامل وحدت قومی نیست. اما در ایران به چنان چسب قدرتمندی تبدیل شده که بسیاری را حتی به فکر فرو برده تا بلکه ریشه‌های باستانی هم برای چنین وحدتی پیدا کنند.

در گذشته نه چندان دور، مرجعیت تقریباً انحصاری مذهب در مناطقی چون کرمانشاه و آذربایجان به اتفاقاتی جالب توجهی منجر شده است. با یک دوست کرمانشاهی در همین خصوص صحبت می‌کردم. مثال جالبی از تاثیر مذهب در کرمانشاه می‌زد. می‌گفت در قبل، و علی‌الخصوص بعد از انقلاب، گروههای چپ مارکسیستی در کرمانشاه طرفداران زیادی داشت. بعضی از آنها به مبارزه مسلحانه هم معتقد بودند. اما حتی یک نفر را سراغ نداشت که به احزاب مارکسیستی کردستان، مانند کومله پیوسته باشند. اسلام سیاسی در کردستان مطرح نبود. ایدئولوژی گروه‌های سیاسی کُرد، ربطی به شیعه و سُنّی نداشت. کسانی هم که اسلامی محسوب می‌شدند، عملاً دنباله‌رو گروههای سیاسی بودند. اما با این وجود در شهری چون کرمانشاه، مذهب روی غیرمذهبی‌ها هم چنین تاثیری داشت.

این موضوع در آذربایجان به پدیده‌ی منحصر به فردی در منطقه، و احتمالاً در کل جهان منجر شده است. آذربایجان در ایران نه فرهنگ اقلیت دارد و نه فرهنگ اکثریت. من اغلب شکاف‌های قومی و مذهبی را در حد توان خود پی‌گیری می‌کنم. از افغانستان و پاکستان و هندوستان و تُرکان ایغور در چین، تا تفاوت‌های فرهنگی و زبانی در کانادا و بلژیک را با حساسیت ویژه دنبال می‌کنم. تا این لحظه نظیری برای آذربایجان نیافته‌ام.

در اصلی‌ترین نماد هویتی ایران یعنی مذهب، خود مدعی هستند. اما با زبان و فرهنگی تُرکی آذربایجان طی صد سال گذشته چنان نبرد سازمان‌یافته‌ای وجود داشته که باور کردنی نیست. تُرکی چون زبان اقلیتی مهجور و بی‌دست و پا تحقیر می‌شد. اما بسیاری از شهروندان آذربایجان چنان احساسی از خود نشان می‌دادند که تو گوئی ساکنان نیمکره غربی مریخ مخاطب این تحقیرهاست. موضوع بعضاً جنبه طنزآمیز هم پیدا می‌کرد. اوایل انقلاب و در اورمیه، بارها شاهد بودم که همشهری‌های من در هیأت مهاتما گاندی ظاهر شده و بزرگوارانه از حقوق زبانی کُردها دفاع می‌کردند. و با تاکید می‌فرمودند که باید به کُردها اجازه داد تا زبان مادری خود را بیاموزند. تو گوئی همشهری من از همان بدو خلقت فارس اصیل بوده و اساساً مشکل زبان مادری نداشته است. کسانی هم که اندکی حساسیت نشان می‌دادند، به پان‌ترکیسم متهم می‌شدند. و یا از طرف مصلحان بالادست‌تر به آنها توصیه می‌شد که چونان مشهد و اصفهان مدارای بیشتری پیشه کنند. هم اشدّ تبعیض و تحقیر علیه زبان مادری، و هم اقلّ احساس تبعیض از طرف گویشوران، باید معجون نایابی در جهان باشد. احتمالاً "یه روز یه تُرکه... "، شاخص‌ترین نماد این معجون است.

رابطه پشتون‌ها و تاجیک‌ها در افغانستان، شباهت‌های درخور توجهی با تُرک‌ها و فارس‌ها در ایران دارد. متاسفانه ما عادت نداریم از تجربه همسایه‌های خود درس بگیریم. علی‌الخصوص اگر آن همسایه در شرایط اقتصادی و اجتماعی پائینی هم باشد، به مراتب بیشتر مورد بی‌توجهی قرار می‌گیرد. تجربه افغانستان را نباید از منظر درگیری‌ها و بحران‌های فعلی آن کشور دید. اغلب این گرفتاری‌ها ریشه در دخالت سازمان‌های استخباراتی منطقه دارد. درست مقارن با ایامی که در ایران همه چیز به سمت یکسان‌سازی می‌رفت، و روشنفکران زیادی از آذربایجان هم در این پروژه شرکت فعال داشتند، افغان‌ها موفق شدند در زادگاه اصلی زبان فارسی کشوری را بنیان بگذارند که دو زبان رسمی داشت.

افغانستان از منظر تجریه‌طلبی هم نمونه فوق‌العاده‌ای برای ما ایرانیان است. علی‌الخصوص برای تُرک‌ها و کُردها درس‌های زیادی دارد که به هر بهانه‌ای متهم به تجزیه‌طلبی می‌شوند. با اینکه در افغانستان زبان فارسی جایگاه بسیار بالائی دارد، و فراگیرترین زبانهاست، اما نغمه‌های جدائی‌طلبی، اغلب از طرف شمال فارسی‌زبان شنیده می‌شود. تو گوئی همین میزان نفس‌کشیدن نیز برای دیگران مجاز نیست و هویت خراسان بزرگ را باید از دست به تعبیر تحقیرآمیز خودشان اوغان‌ها نجات داد.

یکپارچگی سیاسی افغانستان بر مبنای وحدت مذهبی دو قوم اصلی پشتون و تاجیک نیست. وحدت بر مبنای مذهب در یک سرزمین متکثر، با بالا رفتن سطح آموش شهروندان رفته رفته تضعیف می‌شود. اگر سازمان‌های استخباراتی منطقه بگذارند، و اگر تفکر روسیاه طالبانی اجازه بدهد، و اگر تاجیک‌ها دست از زیاده‌خواهی زبانی خود بردارند، و سر یک واژه پوهنتون جان پشتون‌ها را به لب نرسانند، افغانستان مبارک تجربه‌ای برای ایرانیان است. برای من هیچ تجربه‌ای به اندازه تجربه افغانستان جذاب نیست. و حتی ستایش‌گر تصمیمات به موقع روشنفکران آن جامعه هستم. آروز دارم که افغانستان از بحران‌های درازدامن فعلی به سلامت عبور کند و از هم نپاشد. در هر فرصتی نیز دوست دارم که نقش کاملاً متفاوت مذهب در دو جامعه ایران و افغانستان را مقایسه کنم.

بزرگترین و مهم‌ترین فرق ایران و افغانستان مذهب است. پیامدهای مستقیم و کارکردهای ناخواسته مذهب در این دو جامعه، بسیار تاثیرگذار بوده‌اند. در افغانستان مذهب هیچ نقشی در وحدت قومی نداشته است. در ایران چنان نقشی داشته که سایر مؤلفه‌ها را به حاشیه برده است.  این مهم برای فعالان آذربایجانی که زبان تُرکی مهمترین دغدغه آنهاست، به طور ویژه باید مورد توجه باشد. از زوایای مختلف و به تفصیل مورد بررسی قرار گیرد. مثلاً اگر دو جامعه ایران و افغانستان از منظر مناسک مذهبی  مقایسه شوند، به نشانه‌های روشنی خواهیم رسید که چرا مذهب در این دو جامعه کارکرد کاملاً متفاوتی داشته است.

دین اسلام نیز مانند سایر ادیان، مناسک و عبادات خاص خود را دارد. هفده رکعت نمازهای روزانه، دو عید بزرگ فطر و قربان، حج و جمعه و جماعت بخش‌های اصلی این مناسک است که میان دو مذهب شیعه و سُنّی از اشتراکات محسوب می‌شود. حال اگر اهمیت نظری این مناسک را لحاظ نکینم، و فقط از منظر کمّی و اهمیت عملی به آنها بنگریم، متوجه خواهیم شد که اینها فقط بخش کوچکی از مناسک مذهب شیعه است. و اگر این نکته بسیار مهم را هم در نظر بیاوریم که اهمیت مقدسات، از جنبه نظری و عملی لزوماً یکسان نیست، به اهمیت بسیار مهمتر مناسک خاص شیعه، بیشتر هم پی خواهیم برد.

در عمل اهمیت و اولویت حساسیت به مقدسات، نه از بالا به پائین، بلکه از پائین به بالاست. طوری که ذات باریتعالی عملاً هیچ مدافع خاصی ندارد. دهها کتاب از آته‌ایست‌ها به زبان فارسی می‌توان یافت، که در خصوص دین و مذهب و خداوند اظهار نظر کرده‌اند، اما حضور یک کتاب که فقط اندکی قرائت متفاوت از زندگی حضرت فاطمه زهرا ارائه دهد، به هیچ وجه تحمل نمی‌شود. برای یک مسلمان خارجی که از ایران بازدید می‌کند، یعنی کشوری که به نام اسلام و حکومت اسلامی در جهان شناخته می‌شود، باعث بسی تعجب است که مهمترین عید مسلمانان یعنی فطر، عملاً حال و هوای عید را ندارد.

شیعه در کنار مسجد، ده‌ها حسینیه دارد که بعضاً فعال‌تر هم هستند. علاوه بر دو عید فطر و قربان، عید غدیر هم دارد که عیدی هویت‌بخش است. در جهان سُنی‌مذهب و در کشورهائی مانند ترکیه، برای پیامبر اسلام مولودی می‌گیرند. ولی در خصوص همین مولودی نیز اتفاق نظر وجود ندارد. بخش‌های بنیادگرای این جهان مخصوصاً در کشورهای عربی، مولودی را بدعتی می‌داند که از مسیحیت وارد اسلام شده است. اما شیعه تولد هر چهارده معصوم خود را عید می‌داند و جشن می‌گیرد. اهمیت نیمه‌شعبان از همه این مولودی‌ها بیشتر است. اخیراً این مراسم برای منسوبان درجه یک معصومان نیز تسرّی یافته است. به تدریخ سالگرد ازدواج و مراسم ایچنینی نیز که بیشتر مربوط به جوامع غربی است، به آئین‌های مذهبی افزدوه می‌شود.

موضوع به اینجا نیز ختم نمی‌شود. اگر در کشورهای عموماً سُنّی‌مذهب مثل ترکیه و افغانستان از صد مؤمن نماز شب‌خوان، تاریخ و روز درگذشت خلفای راشدین را سوال کنید، بعید نیست که هر صد نفر هم از چنین تواریخی بی‌خبر باشند. شاید زندگی در مجاورت جامعه شیعه ایرانی آنها را متوجه بیست و یک رمضان کرده باشد، ولی به ظن قوی از تاریخ درگشت خلیفه دوم اعلام بی‌خبری خواهند کرد. اما در شیعه از همین روز هم اطلاع دقیق وجود دارد. تدارک مراسم خاصی نیز دیده‌اند که در گذشته رونق بسیار گسترده‌ای داشت. و صد البته اکنون نیز اهمیت زیرزمینی آن برای محافلی محفوظ است که فقط خودی‌های اهل یقین را به آن راه می‌دهند.

در خصوص مراسم عزاداری حرف بیشتری نمی‌توان زد. این مراسم با تاریخ شیعه پیوند هویتی دارد. اگر برای روز وفات و شهادت سیزده معصوم، چهارده روایت هم موجود باشد، بی‌کم و کاست به آنها عمل می‌شود. مراسم عاشورا و عزاداری‌های محرم و صفر شهرت جهانی دارد. حضرت ابولفضل جزو معصومین نیست، اما جایگاه ویژه ایشان مراسم سوزناکی دارد که تقریباً بی‌رقیب است. بخش مهمی از ماه رمضان نیز به عزاداری اختصاص دارد. مکانهای مقدس فقط محدود به مکه و مدینه و کربلا و نجف و مشهد نیست. بیش از یازده هزار امام‌زاده در سراسر کشور وجود دارد که حتی رشد جهشی تعداد آنها صدای نمایندگان مجلس را هم درآورد.

از منظر مناسک و مراسم، مذهب شیعه بسیار فربه، و در جهان اسلام بی‌نظیر است. تقریباً برای تمام ایام سال مراسم عزاداری ویژه و جمعی دارد. روزنامه‌نگاری که خود با این فرهنگ کاملاً آشناست، از عملکرد ساکنان مسکن مهر در تهران متعجب می‌شود که چگونه با سرعتی باورنکردنی یک هیئت عزاداری موفق تشکیل می‌دهند، اما هنوز در جمع‌آوری شارژ ماهیانه که برای ادامه زندگی جمعی آنها حیاتی است، مشکل دارند. روحانیان و شبکه گسترده مداحان، که پیوند اقتصادی نیز با این مناسک دارند، عملاً دو جامعه شیعه تُرک و فارس را چنان در هم تنیده‌اند که سایر تفاوت‌ها و از جمله اهمیت زبان و فرهنگ، به حاشیه رفته است. این همه اشتراکات مذهبی و مناسکی، فرصتی برای افتراقات باقی نمی‌گذارد. اگر اهالی دو شهر قندهار و مزارشریف شیعه بودند، امروز به ظن قوی فرصتی برای اختلافات نمی‌یافتند. و متقابلاً اگر رشتی‌ها و اصفهانی‌ها حنفی‌مذهب بودند، بعید نبود که هویت گیلکی و فارسی دو مسئله مهم ایران معاصر می‌بود. مذهب در ایران چنین پیامدهای شگرفی داشته است. حضور چنین پرکارکرد مذهب در جامعه ایرانی، برای تفکرات پان‌ایرانیستی و ملی‌گرا، امر را مشتبه ساخت و به این نتیجه رساند که در شهر خبری جز اخبار آنها نیست، و ایران فعلی، ادامه همان ایرانشهر فرهنگی است.

تنها تکیه‌گاه اصلی این تفکر، میراث باشکوه و هزارساله زبان و ادبیات فارسی است. در همین حوزه اگر کسی از تورانشهر سخن بگوید، گناه کبیره مرتکب خواهد شد. اما اگر همه چیز را بر اساس همان میراث مشترک فارسی تعریف کنیم، ضمن ارتکاب این خطا که تاریخ زبان فارسی را با تاریخ ایران یکی گرفته‌ایم، مرتکب خطاهای بزرگتری هم خواهیم شد. زبان فارسی در گذشته از کشمیر تا استانبول نفوذ داشت. بسیاری از آثار آن توسط کسانی تولید شده که خود فارسی‌زبان نبوده‌اند. حضور زبان و ادب فارسی در استانبول کمتر از تبریز نیست. با این حساب باید بسیاری از همسایه های دور و نزدیک ایران، خود را ایرانی بدانند. این در حالی است که حتی افغانستانی‌های فارسی‌زبان هم چنین احساسی ندارند و خود را ایرانی نمی‌دانند. این چه تعریفی از فرهنگ ایرانی است که از کشمیر تا استانبول را مشمول نظریه‌پردازی خود می‌کند، اما فقط ساکنان این جغرافیای سیاسی ناچارند چشم و گوش بسته آن را بپذیرند تا خائن و بی‌وطن شناخنه نشوند؟ و البته خطای اصلی، زمانی آشکار خواهد شد که پای فرهنگ اسلامی و میراث مشترک به مراتب بزرگتر، یعنی زبان عربی به میان آید. بزرگان کمتر قومی در جهان اسلام، به زبان مادری خود بیشتر از زبان عربی آثار ماندگار بر جا گذاشته‌اند. و البته همانگونه که ذکر شد، این پروژه حتی قادر به تحلیل تحولات نزدیک ایران هم نیست.



نتیجه : اکنون در سرزمین متکثر ایران وضع به کلی فرق کرده است. علائق ملی، میان همه ایرانیان در حال رشد و بالندگی است. در گذشته، تمام تلاش دستگاه عریض و طویل تبلیغاتی رژیم پهلوی برای مهمتر جلوه دادن ایران باستان، حریف یک سخنرانی پرشور و حرارت دکتر علی شریعتی با مضمون اسلامی شیعی نمی‌شد. اما امروز و در حکومت اسلامی، بخت فرخنده فرجام کوروش هخامنشی چنان درخشیدن گرفته که از طرف مخاطبان فراگیرترین رسانه فارسی‌زبان، به عنوان بزرگترین و مؤثرترین شخصیت ایران زمین انتخاب می‌شود. البته پرتاب شخصیتی از دو هزار و پانصد سال پیش به ایران فعلی که تا صد سال پیش کسی از وجود آن خبر نداشت، فقط نشانه تغییر نیست، نوعی بحران و عکس‌العمل به حکومت مذهبی هم هست.

در آذربایجان هم تغییرات زیادی روی داده است. البته بعضی از این تغییرات صرفاً نوعی عکس‌العمل به انکار هویت تُرکی آذربایجان است. و بیشتر از سنخ همان کوروش‌پناهی است. اما رویکرد اصلی تغییر در آذربایجان، فرهنگی است. جوانان این خطّه، بدون هیچ حمایت دولتی، آموزش ادبیات کلاسیک تُرکی را مجدانه وجهه همت خود قرار داده‌اند. متون و شعر و قصه‌های فاخری به تُرکی می‌نویسند. موضوع هویت ابداً مربوط به الیت محدود و نخبگان آذربایجان نیست. بسیار فراگیر است و در هر مناسبتی نیز خود را نشان می‌دهد. مشاهده عمق این تغییرات حتی نیازی به بحثهای پیچیده و کارشناسی شده جامعه‌شناسی هم ندارد. فوتبال و خوابگاههای دانشجوئی در سراسر کشور، شاخص خوبی برای راست‌آزمائی این مدعاست. اگر تیم ملی فوتبال ایران با شعار شاهزاده‌های پارسی، تصمیم به شکار شیران بین‌النهرین در تبریز بگیرد، سراسر کشور به وضوح خواهند دید که چنین افکاری در آذربایجان چقدر خریدار دارد. 

ایران برای همه ایرانیان است. سید حیدر بیات شاعر و محقق آذربایجانی ایران را خاورمیانه‌ کوچک تعریف می‌کند. دریغ است از ایران زیبا و متنوع که به دست ایرانیان ویران شود. بدست همان ایرانیانی ویران شود که کشوری با این همه تنوع را به میل و سلیقه خود تعریف می‌کنند. ما مجاز نیستم وطن را به گونه‌ای تعریف کنیم که فقط فرهنگ پیروان یک مذهب و گویشوران یک زبان در آن از موقعیت بالا برخوردار باشند. قطعاً ما مجاز نیستیم تعریفی از ایران بدهیم که در آن میلیونها هموطن عملاً خائن بالقوه ارزیابی شوند. ما مجاز نیستیم در بررسی شخصیت‌های کشور، معیار دوگانه و چندگانه را به کار ببریم. باید مصمم و جدی در یک اقدام فراکیر و به واقع ملی، هویت متکثر خود را به گونه‌ای زیر چتر یک کشور متحد تعریف کنیم که در همه حال خدمت و خیانت به ایران از طرف همگان، و از منظر فارس و تُرک و کُرد و عرب و بلوچ و مسلمان و غیرمسلمان و شیعه و سُنّی و اهل‌حق و درویش و مندائی و همه ایرانیان، فقط یک معنی و یک تعریف داشته باشد.

۱۳۹۳ خرداد ۳۰, جمعه

چگونه می‌توان ضربات پنالتی را عادلانه شروع کرد؟

شیوه برگزاری جام جهانی فوتبال از آغاز پیدایش تا کنون تغییرات زیادی داشته است. زمانی حتی چهار تیمی که به مرحله نیمه‌نهائی این مسابقات می‌رسیدند، با همدیگر بازی می‌کردند تا تیمی که بیشترین امتیاز را کسب کرده است، قهرمان جام اعلام شود. وقت اضافه و ضربات پنالتی در این شیوه کاربرد نداشت. و حتی معلوم نبود قهرمان جام در کدام بازی مشخص خواهد شد. بعدها تصمیم گرفتند که بازی چهار تیم نهائی به همین صورتی که الان هست، برگزار شود. و بالتبع وقت اضافه و ضربات پنالتی هم ضرورت پیدا کرد. این روش تا جام هشتاد و دوی اسپانیا برقرار بود.
از جام 1986 مکزیک، فیفا تصمیم گرفت بازی تیم‌های صعود کرده از مرحله مقدماتی، به صورت حذفی برگزار شود. مسابقه حتماً باید برنده می‌داشت. بعضاً هر کدام از این بازی‌ها، به اندازه فینال مسابقات جذاب بود. ضربات پنالتی بیشتر اهمیت خود را نشان داد. این شیوه، تحول بزرگی در مسابقات ایجاد کرد.
مکزیک هشتاد و شش، از هر نظر تاریخی بود. بازی فرانسه دوران میشل پلاتینی، و برزیل دوران زیکو و ادر و سوکراتس، باشکوه‌ترین مسابقه این جام بود. هیچکدام از این دو تیم نیز قهرمان جان نشد. کسانی هنوز  این بازی را زیباترین مسابقه تاریخ فوتبال می‌دانند. فرانسه این مسابقه را نهایتاً در ضربات پنالتی از برزیل بُرد. زیکو در جریان مسابقه یک پنالتی را از دست داد، اما در ضربات پنالتی خوش درخشید. میشل پلاتینی که ستاره میدان و زننده گل فرانسه بود، در ضربات پنالتی ناکام ماند. تمام لحظات این مسابقه، تاریخی و دیدنی بود. اما همه مسابقات در شرایطی چنین برابر و زیبا، به ضربات پنالتی منتهی نمی‌شدند. بعضاً این ضربات اسباب حذف زودهنگام تیم‌های به مراتب شایسته‌تر هم بودند. این روش منتقدین زیادی پیدا کرد.
بر عکس شیوه برگزاری جام جهانی که تغییرات زیادی کرده است، بازی فوتبال و قوانین آن بسیار محافطه‌کارانه تغییر می‌کند. نظر به اینکه ورزش بسیار پرطرفداری است، متولیان جهانی فوتبال همواره این نگرانی را دارند که تغییر در قوانین از جذابیت‌های ذاتی این ورزش کم بکند. در جام‌های بعدی، فیفا قانون گل طلائی را به فوتبال اضافه کرد. طبق این قانون در وقت اضافه هر تیمی به گل می‌رسید، برنده اعلام می‌شد. این روش هم کارساز نبود. تیم‌ها فرصت جبران اشتباه خود را نداشتند. گل طلائی خیلی زود از قوانین فوتبال حذف شد.
ضربات پنالتی بعد از صد و بیست دقیقه بازی، یکی از بهترین ابداعات فوتبال است. ماندگاری این قانون در ورزشی که بسیار محافظه‌کارانه تن به تغییر می‌دهد، نشان از کارکرد درست و متناسب آن است. قبل از این قانون بعضاً با انداختن سکه برنده را مشخص می‌کردند. وقتی دو تیم بعد از دو ساعت بازی به نتیجه نمی‌رسند، همه چیز را در شرایط مساوی از صفر شروع می‌کنند. قدرت روحی پنالتی‌زنان و توان دوازه‌بانان، برنده مسابقه را مشخص می‌کند.
اما مسیر دشواری که به این ضربات منتهی می‌شود، در نهاد خود حاوی نوعی بی‌عدالتی است که با تمام قوانین دیگر فوتبال منافات دارد. اصولاً در فوتبال، بازی هجومی ارجح است. قوانین نیز به گونه‌ای تصویب شده که در شرایط مساوی، بازی هجومی امتیاز بیشتری کسب کند. نتیجه مساوی پرگُل، بر مساوی کم‌گُل، در شرایط برابری امتیاز، ارجحیت دارد. تعداد گُل‌های بیشتر یک تیم، موقعیت آن را در جدول، بالاتر از تیم هم‌امتیاز قرار می‌دهد. حتی در شرایط کاملاً مساوی، تعداد گُل‌های زده در خانه حریف نیز تعیین‌کننده است. ایران در چنین شرایطی از استرالیا بُرد و به جام  نود و هشت فرانسه راه یافت. بازی شجاعانه، به بازی محتاطانه در تمام شرایط ترجیح داده می‌شود.
اما در ضربات پنالتی اینگونه نیست. دو تیم همه چیز را از صفر شروع می‌کنند. تیمی که صد و بیست دقیقه با قدرت حمله کرده، با تیمی که در تمام این مدت، به لاک دفاعی فرو رفته و حتی بازی تیم مقابل را هم خراب کرده است، در یک شرایط قرار می‌گیرد. پس از سوت پایان صد و بیست دقیقه، تیم دفاعی بعضاً در شرایط روحی بهتری هم قرار می‌گیرد. تیم مهاجم، کلافه از آن همه حمله به دروازه حریف، باید خود را تسلیم ضربات پنالتی بکند. اگر همین تیم بازنده هم بشود، خیلی ناعادلانه خواهد بود. ضربات پنالتی اجتناب‌ناپذیر است. پس چطور می‌توان حتی‌الامکان آن را در راستای روند اصلی فوتبال قرار داد، و شرایط را تا حدودی عادلانه ساخت؟
با امکانات گسترده‌ی امروزی، تمام لحظات بازی‌ها ضبط، و بلافاصله آنالیز می‌شود. در هر لحظه مشخص است که هر تیم چند درصد مالکیت توپ را در اختیار دارد. حتی میزان دوندگی تک تک بازیکنان نیز معلوم است. معیارهای قابل اندازه‌گیری و بدون مناقشه‌ای در فوتبال وجود دارد، که به وضوح نشانه بازی تهاجمی است. و تشخیص آنها، نه تنها مستقل از سلیقه افراد است، بلکه و تقریباً به هیچ ابزار پیشرفته‌ای هم نیاز ندارد. مانند تعداد کُرنر و شوت در چهارچوب دروازه و ضربات کاشته پشت محوطه هیجده قدم و حتی حضور در محوطه جریمه حریف، به راحتی قابلیت اندازه‌گیری دقیق  دارند. و می‌توان برای هر کدام از این موارد امتیازی تعیین کرد. ویژگی اصلی این نشانه‌ها هم طوری است که هرگز به بازی تصنعی تیم‌ها منجر نمی‌شود. مثلاً فرستادن توپ به کُرنر، و با خطای مدافع پشت محوطه جریمه، در هیچ شرایطی مطلوب تیم مدافع نیست. و گرفتن چنین امتیازاتی هرگز نشانه بازی تصنعی تیم مهاجم هم نخواهد بود.
بدیهی است که حتی برای آن بازی رویائی فرانسه و برزیل هم این امتیازها در نهایت مساوی نخواهد بود. اما اگر در طول صد و بیست دقیقه، یکی از تیم‌ها درصدی خاص و کارشناسی شده (مثلاً ده درصد)، بیشتر از تیم مقابل امتیاز کسب کند، می‌تواند نشانه تهاجمی بودن بازی همان تیم تلقی شود.
در این صورت می‌توان یک پنالتی برای تیمی که بهتر بازی کرده، در نظر گرفت. فی‌الواقع ضربات را از پنالتی دوم و با نتیجه یک بر صفر به نفع تیم مهاجم شروع کرد. هم ضربات پنالتی تعیین‌کننده خواهد بود، و هم صد و بیست دقیقه بازی تهاجمی، به بازی دفاعی ارجحیت خواهد داشت. در ضمن تیمی که به لاک دفاعی می‌رود، گوشه چشمی هم به شرایط نسبتاً نابرابر پنالتی‌ها خواهد داشت. به هر حال تیم دفاعی باید تاوان پس بدهد. نه اینکه وقتی سوت پایان صد و بیست دقیقه به صدا درآمد، شادی بکند و بالا و پائین بپرد، که از بازی زیبا و هجومی حریف قِسر در رفته است.

۱۳۹۳ خرداد ۲۶, دوشنبه

نفرت‌پراکنی مذهبی، فراتر از یک نزاع فرقه‌ای


سرزمین متکثر ایران با ده‌ها قوم و مذهب و زبان، قطعاً مشکلات عدیده‌ای دارد. اما در شرایطی که منطقه آشکارا درگیر نزاع قرون وسطائی شیعه و سُنّی شده است، و ایران نیز بزرگترین کشور شیعی جهان است، و بسیاری از تحلیل‌گران درگیری فرقه‌ای در سوریه را جنگ نیابتی قدرتهای شیعه و سُنّی منطقه می‌دانند، خوشبختانه بدنه اصلی جامعه ایران، عاری از نفرت مذهبی است. اما نقش مذهب  و تاثیر نهادهای مرتبط مذهبی در روج و جان این جامعه، با هیچ موضوع دیگری قابل مقایسه نیست.  میزان پایبندی به مذهب در افغانستان، ابداً با ایران قابل قیاس نیست. اما هویت ایرانی به مراتب بیش از افغانستان تحت تاثیر مذهب است. از همین منظر، گسترش نفرت‌پراکنی مذهبی شیعه و سُنّی، خطرناکترین شبحی است که ایران می‌تواند با آن مواجه شود.

خلاصه : این نوشته به کارکردهای اصلی این شبح خطرناک می‌پردازد. با ذکر چند مثال و دلیل، نشان می‌دهد که جنگ فرقه‌ای افراط‌گرایان، جنگ هفتاد و دو ملت نیست که اقشار فرهیخته جامعه همه را عذر بنهند و از کنار آن بی‌تفاوت بگذرند. نشان می‌دهد که با تمام مسائلی که در خصوص ایران و حمایت از گروه‌های شیعه در منطقه مطرح است، اتفاقاً این بحران در بیرون از ایران و علی‌الخصوص در عراق ریشه دارد. بدنه جامعه ایران در گذشته و به سلامت از آن عبور کرده است. و نشان می‌دهد که بر عکس تفکر رایج، افراط‌گرایان مشتی آدم‌های نادان نیستند که درگیر نزاع‌های قبیله‌ای خود باشند. اتقاقاً بسیار حساب شده عمل می‌کنند. آنها به خوبی قادر هستند که بخش‌های ملایم مذهبی و حتی غیرمذهبی جامعه را هم تحریک کنند. افراط‌گرایان سُنّی، در مقام عمل هیج شیعه‌ای را تحمل نمی‌کنند. افراط گرایان شیعه با اهانت‌های بی‌نهایت سخیف و مشمئزکننده، حتی قادر هستند که یک روشنفکر مارکسیست اهل مراکش را هم دچار شیعه‌هراسی بکنند. اتفاقات اخیر بلوچستان و نحوه ورود اقشار مختلف جامعه به این بحران، که بعضاً در دام محافل افراطی حکومتی هم افتادند، به وضوح نشان داد که خطر بسیار جدی و فراتر از یک نزاع فرقه‌ای است.
مسحد اموی، قبل و بعد از جنگ داخلی سوریه
بی‌بی‌سی عربی مستندی فوق‌العاده از شبکه‌های نفرت‌پراکن مذهبی تهیه کرده بود. بی‌بی‌سی فارسی، نسخه دوبله شده آن را پخش کرد. سازندگان این مستند طی شش ماه ده‌ها شبکه افراطی را زیر نظر گرفته و به دنبال حامیان مالی آنها گشته بودند.

در این مستند، واعظان افراطی سُنّی، کُلّهم شیعه را رافضی و مستوجب مرگ می‌دانستند. بدترین توهین‌ها را نثار شیعه‌مذهب‌ها می‌کردند. یکی از آنها می‌گفت سگهای رافضی را باید مثل مار له کرد. دیگری می‌گفت شیعه سرطان جامعه اسلامی است. افراطی‌های شیعه، زننده‌ترین الفاظ را به خلفای راشدین و عایشه همسر پیامبر بزرگوار اسلام نسبت می‌دادند. این دو طیف، همدیگر را بیشتر هم تحریک می‌کردند. یکی از همین شیعیان به شبکه افراطی سُنّی زنگ می‌زد، و با به کار بردن الفاظ سخیف و ناروا نسبت به همسر پیامبر، او را به غایت خشمگین می‌کرد.

هر دو طیف نیز امکانات مالی گسترده‌ای داشتند. یاسر حبیب روحانی افراطی شیعه که احتمالاً همه آئین‌های برآمده از بستر جامعه شیعه در دویست سال گذشته را کار انگلیس‌ها می‌داند، کلیسائی را به قیمت یک میلیون پوند در لندن خریداری، و به مرکز نفرت‌پراکنی خود تبدیل کرده بود. حسن الله‌یاری که علاوه بر افراطی بودن، یک کمپلکس روانی هم به نظر می‌رسد، برنامه‌های خود را از امریکا پخش می‌کرد. و شبکه‌ای که کل شیعیان جهان را یک سرطان می‌پنداشت، از قاهره، و به هرینه یک شیخ کویتی اداره می‌شد.

اما دو نکته جالب و حاشیه‌ای در این مستند بود، که به گمان من، به اندازه خود مستند اهمیت و ارزش تعمق داشت. تقریباً درتمام مواردی که یک افراطی شیعه، به اهل‌سنت اهانت می‌کرد، بی‌بی‌سی ناچار بود سخنان او را سانسور کند. و روی کلمات زشت و مشمئزکننده، صدای بوق بگذارد. اما تقریباً در تمام مواردی که شنیع‌ترین اهانت‌ها را افراطی‌های سُنّی، به شیعیان نسبت می‌دادند، بی‌بی‌سی بی‌کم و کاست سخنان آنان را پخش کرد. نکته و کارکرد اصلی افراط‌گرایان همینجاست.

تمام تلویزیون‌های افراطی سُنّی، با اظهارات تند و عصبی، بیش از آنکه توهین کنند، فی‌الواقع تفکر به غایت بسته خود را نشان می‌دادند. مشخصاً، همه شیعیان را مستوجب مرگ می‌دانستند. در واقع اگر بی‌بی‌سی سخنان آنها را سانسور می‌کرد، از دایره بی‌طرفی خارج می‌شد. چون بهتر از این نمی‌توان ماهیت خطرناک یک تفکر را به بیننده نشان داد.


اما وقتی یک افراطی شیعه مثل حسن الله‌یاری شروع به توهین می‌کرد. به خود اهل‌سنت کار نداشت، مقدسات سواد اعظم مسلمانان را به نام و با الفاظ بسیار رکیک، مورد اهانت قرار می‌داد. اگر بر فرض محال، فرقه‌ای در جهان اسلام یافت شود، که مقدس‌ترین بانوی عالم تشیع را با ادبیاتی نزدیک به ادبیات سخیف حسن الله‌یاری توصیف کند، مومنین شیعه که جای خود دارند، حتی ممکن است اقشار سکولار این جامعه هم احساس توهین بکنند. امثال حسن الله‌یاری و یاسر حبیب در این مستند، دقیقاً چنین نقشی را برای مخاطب عام سُنّی داشتند. اگر این سخنان سانسور نمی‌شد، می‌توانست مصداق ترویج جنگ فرقه‌ای هم باشد.

در دنیای اهل‌سنت، هستند کسانی که اساساً شیعه را غیرمسلمان، مشرک و خارج از دین و رافضی می‌دانند. اینکه این نوع نگرش چقدر طرفدار دارد، و یا فقط متعلق به یک اقلیت کوچک است، موضوع این نوشته نیست. واقعیت این است که وجود چنین تفکری را در حال حاضر نمی‌توان انکار کرد. در طرف شیعه، رواج اصطلاح ناصبی، که معنای آن اظهر من‌الشمس است، تاریخی بس طولانی دارد. حتی در جریان قتل فجیع داریوش و پروانه فروهر، یک مقام مسئول در صدا و سیما مدعی شد که آن دو سخنانی شبیه ناصبی‌ها به زبان آورده بودند، و بعد مجازات شرعی سنگین چنین سخنانی را یادآورد شد. از این منظر، شاید بتوان گفت که افراطی‌های این دو مذهب، در تفکیر یکدیگر دست کمی از هم ندارند.

اما در حال حاضر، حتی افراطی‌ترین و ضدسُنّی‌ترین بخش‌های شیعه هم اهل‌سنت را غیرمسلمان نمی‌داند. گرچه با کلی اما و اگر، آنها را مسلمانانی کم‌ایمان می‌داند که از راه و روش درست دین‌ورزی به دور افتاده‌اند. دشوار بتوان مرجع تقلید و صاحب فتوائی را در جهان تشیع یافت، که رسماً اهل‌سنت را خارج از دین بداند. به عبارت دیگر، تفکر تکفیری، دست کم به شکل رسمی، در جهان شیعه‌مذهب به حاشیه رفته است. آیت‌الله سیستانی، بزرگترین و پرنفوذترین مرجع شیعه، که بیشترین نفوذ را هم در عراق دارد، به شیعیان توصیه کرد که نگوئید براداران ما اهل‌سنت ، بگوئید جان ما اهل‌سنت. در جامعه اکثراً سُنّی‌مذهب و اهل مدارائی چون ترکیه، شنیدن چنین سخنانی از علمای دین عادی به نظر می‌رسد، ضرورتی هم ندارد. اما در کشوری مثل عربستان، که موج نفرت از شیعه وجود دارد، و بیان چنین سخنانی اتفاقاً ضروری است، دشوار بتوان عالمی هم‌سطح آیت‌الله سیستانی یافت که بی‌واهمه از هجمه افراطیان، قادر باشد شیعه را جان خود معرفی کند.

واقعیت دیگر این است که گرچه سُنّی‌ها و شیعه‌های افراطی از تفکر همدیگر نفرت دارند، اما در خصوص شخصیت‌های مورد احترام و یا مورد غضب، موضوع تقریباً یک طرفه است. اهل‌سنت با شخصیت‌های مورد احترام شیعه نه تنها کار ندارند، بلکه جزو مقدس‌ترین شخصیت‌های آنها هم هست. دعوای اصلی شیعه با سُنّی سر خلافت حضرت علی است. اما حضرت علی، یکی از محبوبترین، و شاید هم بعد از پیامبر محبوبترین شخصیت در جهان سُنّی‌مذهب است. این میزان محبوبیت، افراطی و غیرافراطی هم ندارد. هر هفته در بخشی از خطبه‌های جمعه و در سراسر جهان اسلام، درود و سلام به حضرت محمد و یاران و اصحاب و اهل‌بیت ایشان فرستاده می‌شود. نام حضرت فاطمه زهرا، و امام حسن و امام حسین با عنوان امامین همامین و سیدین شهیدین، جایگاه بالا و بسیار مقدسی در این بخش خطبه‌ها دارد.

اما در خصوص شیعه موضوع ابداً اینگونه نیست. متعادل‌ترین قرائت رسمی شیعی هم با خلفای راشدین و عایشه همسر پیامبر، و تقریباً عموم اصحاب که بعد از وفات حضرت محمد در قید حیات بودند، مشکل ازلی و ابدی دارد. تا چند سال بعد از انقلاب ایران، بخش قابل توجهی از جهان اهل‌سنت، شناخت چندانی از شیعه نداشت. مثلاً در اروپا وقتی یک ایرانی را سرِ نماز، با دستِ باز می‌دیدند، فکر می‌کردند او پیرو مذهب مالکی است. اما شیعه از همان دوران کودکی با سُنّی آشنا می‌شود. او همواره در معرض مراسم و مناسکی است که یکسره مشغول دست و پنجه نرم کردن با خلفای راشدین مورد احترام اهل‌سنت است. از زیارت عاشورا که تحت عنوان اولی و دومی و سومی به شکل واضح خلفا را مورد عتاب و خطاب قرار می‌دهد، تا مراسم بسیار شایع اما عموماً غیررسمی، که در آن همه چیز و همه حرفی مجاز است. هر شرکت‌کننده‌ای در اینگونه مراسم یک حسن الله‌یاری است. خلیفه دوم نهایت این ابراز نفرت رسمی و غیررسمی است. روز درگذشت ایشان تظاهر به شادی توصیه می‌شود. مراسمی هم دارد که به راحتی در آن الفاظ چاله‌میدانی به کار می‌رود. تقریباً تمام مراجع با نفوذ شیعه در این خصوص ساکت هستند. در ایران نفوذ این تفکر باورنکردنی است.

در خصوص روحانیت شیعه و سُنّی نیز این موضوع کاملاً یک طرفه است. اوایل انقلاب وقتی هفته وحدت مطرح شد، مرحوم آیت‌الله منتظری، با لحنی دوستانه از علمای اهل‌سنت گلایه می‌کرد که چرا در حوزه های علمیه خود کُتُب شیعه را مطالعه نمی‌کنند. برای آنها گفت که همه کتاب‌های معتر اهل‌سنت به دقت در حوزه‌های شیعه مورد بررسی و استناد قرار می‌گیرد. حقیقت هم همین است. شاید طی چند سال گذشته که بحران شیعه و سُنّی در منطقه پیدا شده، بررسی کُتُب شیعه اندکی مورد توجه حوزه‌های سُنّی قرار گرفته باشد. اما پیش از آن این رابطه کاملاً یک‌طرفه بود. روحانیت شیعه منابع اهل سنت را فوت آب است. اما در آن طرف حتی از اسامی منابع شیعی نیز کمتر کسی خبر دارد.

منابع شیعه از شخصیت‌های مقدس خود، تفسیری فوق‌بشری و معصومانه دارد. در عصر حاضر، حتی محققانی با تحصیلات حوزوی به دنبال نقد چنین رویکردی هستند. اما در منابع اهل‌سنت به طرز شگفت‌انگیزی سیره پیامبر اسلام، از جزئیات مسائل خانوادگی تا شجاعت و حسادت یاران و خاندان ثبت و ضبط است. اغلب آن نوشته‌ها هم جنبه بشری دارد. بخش قابل توجهی از تمرکز روحانیت شیعه نیز ناشی از همین رویکرد است. آنها شب و روز با این منابع دست و پنجه نرم می‌کنند، تا نقطه ضعفی را از خلفای راشدین و همسر پیامبر بیابند. این عبارت ترجیع‌بند سخنان هر منبری در ایران است : «از وسائل‌الشیعه نمی‌گویم ها! در منابع خودشان نوشته، در صحیح بخاری که بعد از قرآن معتبرترین منبع سنی‌هاست نوشته که ....» معیار بررسی هم طبق معمول دوگانه است. همین منابع، شخصیت‌های مقدس شیعه را هم با رویکرد بشری که همواره جایزالخطاست، مورد بررسی قرار داده‌اند. [1]

اگر به شکل‌گیری اولیه دو مذهب شیعه و سُنّی نظری بیندازیم، با واقعیت تعجب‌برانگیزی مواجه خواهیم شد. اگر ایران فعلی و علی‌الخصوص خراسان را از دنیای سُنّی‌مذهب جدا کنیم، خلاء بزرگی ایجاد خواهد شد. بسیاری از نامداران و متفکران اهل‌سنت، برخاسته از همین جغرافیای فعلی ایران هستند. اما تقریباً همه بزرگان شیعه هنگام شکل‌گیری این مذهب در قرون اولیه، غیرایرانی بودند. با این همه سابقه، و به رغم اینکه حدود بیست درصد مردم فعلی ایران سُنّی‌مذهب هستند، تقریباً خبری از نام عُمر و عایشه در ایران نیست. حتی اگر با تفکر باستان‌گرایانه هم به صدر اسلام بنگریم، که لشگرکشی خلیفه دوم را اسباب شکست و تحقیر ایرانیان می‌داند، باز به جوابی جز تاثیر مذهب نخواهیم رسید. نام‌های چنگیز و تیمور به وفور در ایران یافت می‌شود، اما اهالی سنندج نیز نام "فاروق" را که لقب خلیفه دوم است، با احتیاط روی فرزندان خود می‌گذارند.

من تا کلاس پنجم، در مدرسه ابتدائی روستای بالانج اورمیه درس می‌خواندم. تنوع زبانی و فرهنگی روستا، شامل اکثریت تُرک و دو اقلیت قابل توجه آشوری و ارمنی بود. اما بالانج تنوع مذهبی حقیقتاً شگفت‌انگیزی داشت. شیعه و سُنّی و اهل‌حق و مسیحیان تابع کلیساهای شرق‌آشور و گیریگوری و کاتولیک، همه در کنار هم زندگی می‌کردند. و هر کدام نیز مساجد و کلیساهای خاص خود را داشتند. بالانج مرکز محال باراندوزچای است. و مدرسه روستای ما، یکی از معدود مدارس منطقه در آن تاریخ بود. اهل روستا به طرز تحسین‌برانگیزی احترام مذهب همدیگر را داشتند. ازدواج‌های بین‌مذهبی هم رایج بود. وقتی به گذشته با معیارهای امروزی نگاه می‌کنم، این موضوع حقیقتاً باورنکردنی و شگفت‌انگیز به نظرم می‌رسد. اما مسئله این بود که از روستاهای اطراف هم به مدرسه می‌آمدند. اغلب آن روستاها تک‌مذهبی بودند. وقتی این بچه‌ها با هم و یا با یکی از بچه‌های بالانج دعوا می‌کردند، بعضی وقت‌ها عنان از کف می‌دادند و فتنه‌ای به پا می‌کردند، که کار به جاهای باریک هم می‌کشید.

اگر طرف دعوا مسیحی بود، بلافاصله و با اشاره به مسئله طهارت، نظافت بخش‌های خصوصی آنها مورد عنایت قرار می‌گرفت. اگر طرف دعوا اهل‌حق بود، فقط اشاره به سبیل پدر کفایت می‌کرد تا قیامتی بپا شود. اگر طرف دعوا سُنّی بود، گفتن ندارد که چه بلوائی به پا می‌شد و نمایش حسن الله‌یاری را به طور زنده تماشا می‌کردیم. این نوع دعواها یک استثناء کاملاً یک‌طرفه داشت. وقتی یک بچه‌سُنّی با بچه‌شیعه دعوا می‌کرد، به طور مطلق بچه‌سُنّی کم می‌آورد. یک نفر از مقدسین شیعه را پیدا نمی‌کرد که دقّ دلش را سر او پیاده کند و جنبه خودزنی هم نداشته باشد. [2]

فقط حضور چند هم‌کلاسی از روستاهای مجاور، که در دعوای شخصی علائق مذهبی خود را بروز می‌دادند، بعضاً فضای کم‌نظیر ما را دچار تلاطم می‌کرد. بچه‌ها را به جان هم می‌انداخت. در بالانج، همه به مذهب خود پایبند بودند. اما روابط شخصی افراد به طرز شگفت‌انگیزی مبتنی بر مذهب آنها نبود. ممکن بود بهترین دوست یک شیعه، مسیحی باشد. این موضوع، بزرگ و کوچک هم نداشت. فی‌الواقع بچه‌ها رفتار والدین خود را یاد گرفته بودند. در یک بی‌خبری شیرینی به سر می‌بردیم. نمی‌دانستیم که با گیر دادن به مذهب همدیگر، می‌توانیم حال یکدیگر را بگیریم. وقتی خاطرات دوران کودکی خود را مرور می‌کنم، به وضوح در می‌یابم که حتی در یک محیط روستائی هم نمی‌توان دور خود دیوار کشید، و از تنش همسایه‌ها بی‌تاثیر بود.

مدعای اولیه این نوشته تحسین فضای عاری از نفرت مذهبی در ایران بود. اما این فضا به دلایلی با دوران بلوغ خود خیلی فاصله دارد. با بالا رفتن سطح آموزش، جامعه ایران به آهستگی، و البته با پرداخت هزینه سنگین، از بخش‌های منفی و نفرت‌پراکن مناسک خود فاصله گرفت. اما اگر پای حریف خارجی به میان آید، ممکن است پایداری این فضا به تلنگری بند باشد.

معمولاً سطح فرهنگ در یک جامعه را با سطح آموزش آن مرتبط می‌دانند. مثلاً وقتی گفته می‌شود فرانسه کشور بسیار بافرهنگی است، یعنی مردم آنجا سطح آموزش بالائی دارند. اما همه جوامع، سنت‌های فرهنگی و مناسک مذهبی و ملی نیز دارند که از نیاکان خود به ارث برده‌اند. اتفاقاً ماندگاری این سنت‌ها، در جوامع توسعه‌یافته و دارای سطح آموزش بالا، مستقل از سطح آموزش تک تک افراد آن جامعه است. به عبارت دیگر، سنت‌ها و مناسکی در جوامع توسعه یافته ماندگار خواهد بود، که مستقل از سطح آموزش شهروندان همان جامعه، همچنان زیبا و جذاب به نظر برسد.

نوروز و سیزده بدر و چهارشنبه‌سوری برای ایرانیان با هر سطح آموزشی جذاب است. خیلی از متولیان حکومت اسلامی میانه‌ای با این سنت‌ها نداشتند و ندارند. و بعضاً ریشه‌های خرافی و غیراسلامی آنها را یادآوری می‌کنند. چه بسا در مواردی راست هم می‌گویند. سیزده‌بدر برای یک عدد، سرنوشت منحوسی را رقم زده است. اما جامعه آموزش دیده ایران، این سنت‌ها را زیبا و جذاب ارزیابی کرده و گرامی می‌دارد. امروزه از دکترای کوانتوم مکانیک و فلسفه و منطق، تا کسی که به زحمت سواد خواندن و نوشتن دارد، روز سیزده بدر را صمیمانه و بی‌هیچ دغدغه‌ای گرامی می‌دارد و به آغوش طبیعت می‌رود. تنها کاری که از حکومت برآمده، تعیین نام رسمی "روز طبیعت" برای آن است.

اما جامعه ایران، سرشار از مناسک و سنت‌های مذهبی هم بود که بسیاری از آنها آشکارا جنبه نفرت‌پراکنی داشت. متولیان قدرتمندی هم حامی آن مراسم بودند و هستند. سطح بالای آموزش جامعه، بسیاری از این مناسک را به حاشیه رانده است. در تنها حکومت شیعه جهان، شادی روز درگذشت خلیفه دوم در خفا انجام می‌شود. بخش بزرگی از جامعه مذهبی و غیرمذهبی ایران، از اینگونه مناسک و رفتارها، اعلام کراهت می‌کند. جامعه، متولیان را نیز به دنبال خود کشانده است. امروز در ایران تقریباً هیچ مرجع مذهبی حاضر نیست که آشکارا از این مناسک حمایت کند. قشر مرجع ایرانی، از تنفر مذهبی بی‌زار است. و دامن زدن به چنین تفکراتی را در شأن خود نمی‌داند.

همه این دستاوردها فقط ناشی از سطح آموزش بالا نیست. ایران هزینه‌های کمرشکنی را طی ده‌ها سال گذشته تحمل کرده است. پیامد ناخواسته این هزینه‌ها، پیدایش و گسترش نوعی واقع‌بینی نسبت به مذهب در سطح جامعه است. احتمالاً ایران تنها کشور اسلامی است که زمینه برای شکل‌گیری جریان‌های افراطی اسلامی از متن جامعه را ندارد. تبعیض‌های دینی و مذهبی میان شهروندان، یکسره مربوط به قوانین رسمی است. 

مجموعه این عوامل، ایران را به جامعه‌ای تبدیل کرده که عاری از نفرت مذهبی گسترده است. و دست رد بر سینه هر نوع تبعیض و نفرت‌پراکنی مذهبی می‌زند. مبارک ظرفیتی است که همه‌جانبه باید مراقب آن بود. این پیشرفت‌ها هنوز با دوران بلوغ خود فاصله زیادی دارد. اگر پای تعصبات مذهبی همسایه‌ها به این مسئله باز شود، هیچ بعید نیست که در چشم بهم زدنی، افراطیان سُکّان احساسات جامعه ایرانی را به دست گیرند.

در کشورهای همسایه ایران، مخصوصاً آنها که جمعیت بزرگ شیعه دارند، فعلاً تاریخ در جهت عکس پیش می‌رود. عراق و بحرین، جمعیت بسیار بزرگ شیعه دارند. این دو جمعیت، علیرغم اکثریت عددی، اغلب مورد ستم حاکمان سُنّی‌مذهب بوده‌اند. مجموعه‌ای از عوامل، به چنان شکافی بین آنها دامن زده که شیعه یا سُنّی بودن، به چیزی شبیه مشخصات شناسنامه‌ای تبدیل شده است. چشم‌انداز پیش‌رو حتی حاکی از شکاف‌های خطرناکتر هم هست. حکومت عراق، رسماً در خصوص مذاهب بی‌طرف است. اما بی‌دین‌ها هم باید مشخص کنند که اجدادشان چه مذهبی داشته‌اند، تا خودی و غیرخودی بودن آنها برای مردم و برای حکومت، بهتر سنجیده شود. در عراق، مارکسیست شیعه و سُنّی هم معنی دارد. در بحرین، ممکن است یک شهروند غیرعرب، اما سُنّی‌مذهب پاکستانی، بلافاصله به طبقه حاکم راه یابد. اما شیعیان بومی آنجا درگیر حقوق برابر شهروندی خود هستند.

وقتی به شبکه اجتماعی فیسبوک پیوستم، از اولین نفراتی که برای من فرند رئکوست فرستاد، یک عرب بحرینی شیعه‌تبار بود. او زبان فارسی و مشخصاً شاعر مورد علاقه من سعدی را خوب می‌شناخت. موسیقی عربی و عراقی به اشتراک می‌گذاشت که بعضاً حاوی اشعار فارسی و تُرکی هم بود. با علاقه این گونه موسیقی‌های او را دنبال می‌کردم. بعضاً از علائق شخصی و جنسی خود هم می‌نوشت که بیان آنها تابوی بزرگی در کشورهای اسلامی است. این آدم چنین ویژگی‌هائی داشت.

اخبار اعتراضات و دشواری‌های مردم بحرین را بخوبی انعکاس می‌داد. از تحولات تونس و مصر هم اخبار خوبی می‌نوشت. در تمام این موارد، تا آنجا که من می‌فهمیدم، مثل یک انسان متمدن، جانب اعتراضات مدنی و به حق مردم کشور خود و سایر کشورهای عرب را داشت. اما وقتی اعتراضات سوریه شروع شد، او مثل یک بچه‌هیئتی افراطی و سرشار از نفرت، تحولات آن کشور را تحلیل و گزارش می‌کرد. مدام از خطر مخالفین اسد می‌گفت. در آن تاریخ هنوز جنگ مسلحانه شروع نشده بود. همه اتفاقات، اعتراض مسالمت‌آمیز و غریبانه یک ملت ستم‌دیده، علیه رژیمی تمام امنیتی و سرکوبگر بود. اما او میان خبرها می‌گشت و مثلاً سخنان یک آخوند سوری را پیدا می‌کرد که گفته بود حکم فلان خواننده زن قتل است. خیلی از عکس‌های ساختگی جهاد نکاح [3] را ابتدا در صفحه او می‌دیدم. مدام از نقش بلوچ‌های ایرانی در القاعده می‌نوشت.

وقتی پای مذهب پیش آمد، همین آدم، روشنفکر‌بازی و متمدن‌بازی را بلافاصله کنار گذاشت. اسد را از همان ابتدا اسداللهی دید که کمر به قتل نواصب بسته است. آنچه علیه مبارزه مردم سوریه می‌نوشت، فی‌الواقع چهره اتو کشیده سخنان حسن الله‌یاری و یاسر حبیب بود. در بهترین حالت، او برای من نقش همان بچه‌روستائی را داشت که برای درس خواندن، به یک محیط چندمذهبی آمده و در یک دعوای شخصی، بلافاصله عقده‌گشائی می‌کرد. او یک نمونه از خیل مردمان کشورهای همسایه بود که همه چیز را از دریچه مذهب می‌دید. حتی با عرب‌های ایرانی هم آبش توی یک جوب نمی‌رفت.

در ایران امروز حتی برای بخش‌های مذهبی جامعه هم وضع اینگونه نیست. تبعیض علیه مهاجران افغانستانی، اسباب شرمساری است. اما همین تبعیض، در درون خود نشانه‌هائی دارد که حاکی از نگرش متفاوت مردم ایران با کشورهائی مثل عراق و بحرین است. هزاره‌های مهاجر، شیعه هستند. حتی بخشی از آنها به محافل قدرت نزدیک شده‌اند. اما در متن جامعه ایران، اتفاقاً بیشتر از بقیه افغانستانی‌های سُنّی‌مذهب تبعیض می‌بینند. ظاهر ویژه و قابل تشخیص هزاره‌ها، آنها را به نماد "افغانی" تبدیل کرده است. لفط افغان در افغانستان بیشتر به پشتون‌ها اشاره دارد. گروه‌های افراطی و طالبانی پشتون، مرتکب بیشترین تبعیض و آزار علیه هزاره‌های شیعه شده‌اند. گوئی ایران و افغانستان در یک توافق نانوشته تصمیم گرفته‌اند، همه خصلت‌های زشت جامعه خود را یکجا سر هزاره‌ها آوار کنند. بعید نیست که روحانی افراطی حسن الله‌یاری، خود قربانی این وضعیت بوده باشد. او دیوانه‌وار از زمین و زمان نفرت دارد. گویا از هزاره‌های افغانستان است. به مقامات نظام ایران هم نسبت‌هائی می‌دهد، که قلم از بیان آن شرم دارد.  

اما جنگ مذهبی، قادر است رویکرد ایرانی را هم بلافاصله عراقی‌‌زه و بحرینی‌زه کند. رگه‌هائی از این بحران را در عملیات تروریستی جیش‌العدل دیدیم. اعلامیه‌های اولیه این گروه به وضوع نشان از تفکر افراطی و ضدشیعه آنها داشت. جیش‌العدال در ابتدا حتی به مشکلات مردم بلوچستان هم کار نداشت. شرط آزادی گروگان‌ها را به اتقاقات سوریه ربط داده بود. و این موضوع را پیچیده کرد و تشخیص سره از ناسره دشوار شد. گروه‌های افراطی، فقط اسباب تحریک رقیب افراطی خود نیستند. چه بسا در دل از عملیان همدیگر استقبال هم می‌کنند. اقدام آنها وقتی زنگ خطر اصلی را به صدا در می‌آورد، که اسباب انحراف جامعه مدنی از مُعضل اصلی ‌شود. و همین موضوع، بستر مناسبی برای شعله‌ور کردن آتش فتنه بزرگ خواهد بود. قربانی اصلی اقدامات جیش‌العدل، مردم فقیر و مظلوم بلوچستان بود که چند‌جانبه تحت تبعیض هستند. اما از میان فعالان و نویسندگان این کشور، به جز کسانی که تبار آنها به نوعی شرایط بلوچ‌ها را داشت، کمتر کسی با این قوم همدردی جانانه کرد. و شرط واقعی هم‌میهنی را به جا آورد. بعضاً حتی نمک نیز به زخم بلوچ‌ها می‌پاشیدند.

قبل از این حوادث، محافل خاصی به خرید زمین توسط بلوچ‌ها در مناطق غیربلوچ حساسیت نشان می‌دانند. ظاهراً یک سازمان ثبت اسناد موازی مأموریت دارد که به حساب زمین‌های خریداری شده توسط بلوچ‌ها رسیدگی کند. در هر نقطه از ایران و علی‌الخصوص خراسان، که زمینی توسط آنها خریداری شود، بعضی نهادهای پرقدرت، حتی حفظ ظاهر را هم مصلحت نمی‌بینند و بلافاصله معترض می‌شوند. نام مستعار خریداران را هم وهابی گذاشته‌اند. در چنین شراط سخت، که بلوچستان توسعه نمی‌یابد، و مهاجرت بلوچ‌ها به سایر نقاط زیر ذره‌بین است، و کمتر کسی هم از درد واقعی آنها می‌نویسد، علی‌الاصول نباید انتظار ظهور گاندی از بلوچستان را داشت. بگذریم که مولوی عبدالحمید، این شخصیت خردمند و عالم دینی بلوچ، هیچ دست‌کمی از صلح‌جویان جهانی ندارد. باید بلوج‌ها را هم از صمیم قلب تحسین کرد، که در سخت‌ترین شرایط، محبوبترین رهبر آنها، یکی از محبوبترین شخصیت‌های کشوری هم هست.

به عبارت دقیق‌تر، جنگ افراطی‌های شیعه و سُنّی در منطقه، از جنس جنگ هفتاد دو ملت نیست که اقشار فرهیخته جامعه همه را عذر بنهند. اتفاقاً اندکی غفلت، پای همه را به این جنگ و نفرت باز خواهد کرد. آن شیعه‌ای که افراطی سُنّی آرزوی مرگ او را دارد، و دلش می‌خواهد سرش را چون مار له کند، از روشنفکر سکولاری چون رضا براهنی تا مصباح یزدی را شامل می‌شود. بدیهی است در چنین شرایطی سکولارترین و غیرمذهبی‌ترین بخش جامعه ایران نیز دچار ترس و واهمه خواهد داشت. آتش کینه‌ای که عملاً از این سرزمین رخت بربسته، با سرعتی شگفت‌انگیز آن را فرا خواهد گرفت. آن یاسر حبیب که دهانش را باز می‌کند و با کینه‌ای قبیله‌ای و هزار ساله، مثل یک کودک عقده‌ای به شخصیت‌های بسیار محترم اهل‌سنت، سخیف‌ترین اهانت‌ها را می‌کند، نجیب محفوظ سکولار در قاهره را هم می‌تواند نسبت به خطر شیعه هراسان کند.

این دو فرقه افراطی، اتفاقاً کار خود را خیلی خوب بلد هستند. آنها آب خوردن قادرند به جامعه خود ثابت کنند، که حریف فقط تهدیدی برای خوشان نیست، برای همه جامعه آنهاست. هر دو طرف قضیه، حتی قدرت تحریک آدم‌های سکولار جامعه مقابل خود را هم دارند. عراق را با میلیاردها دلار درآمد نفتی، به یکی از ناامن‌ترین کشورهای جهان تبدیل کرده‌اند. در ابتدا قرار بود انقلاب ایران به کشورهائی چون عراق صادر شود. آن پروژه عملی نشد. جنگ هشت‌ساله، هزینه سنگینی به دو ملت ایران و عراق تحمیل کرد. ورق برگشته و اکنون عراق پایتخت دسته‌جات نفرت‌پراکن مذهبی است. نفرت و بیماری آنها هم مُسری است.

اگر این دسته‌جات به دنبال رسوائی همدیگر بودند، حداقلی از عقلانیت حکم می‌کرد که جواب طرف مقابل را ندهند. یک سُنّی خردمند، حتی اگر خواهان آشکار شدن افکار افراطی‌های شیعه باشد، چه ابزاری بهتر از حسن الله‌یاری در اختیار اوست؟ الله‌یاری اتفاقاً بزرگ‌ترین دشمن شیعیان (و نه لزوماً مذهب شیعه) است. که اکثریت مسلمانان را به راحتی از آنها متفر می‌کند. یک شیعه خردمند، اگر خواهان آشکار شدن افکار تکفیری‌های سُنّی است، چه ابزاری بهتر از آن شیخ مصری دارد که می‌گوید سر شیعیان را چون مار باید له کرد؟ هیتلر هم به این وضوح راجع به یهودی‌ها اظهار نظر نمی‌کرد. جالب اینجاست! که مرکز اصلی این تلویزیون‌های نفرت‌پراکن  هم در انگلیس و امریکاست.

گروه‌های مختلف حکومت ایران، در خصوص این جنگ فرقه‌ای، نظرات متفاوتی دارند. اما در مجموع کسی ایران را بی‌طرف نمی‌داند. مبنا و قانون اساسی این حکومت بر اساس مذهب رسمی است. از شیعیان در سوریه و بحرین و لبنان و عراق، آشکارا حمایت می‌کند. کسانی هم در این حکومت نفوذ دارند، که در نفرت از سُنّی، دست‌کمی از حسن الله‌یاری ندارند. و بسیار پیچیده و چندلایه مشغول پراکندن نفرت هستند.

روز سوم خرداد سال جاری، شروع امتحانات پایان سال پایه ششم مدارس ابتدائی بود. این امتحانات به صورت منطقه‌ای و استانی برگزار می‌شود. اولین امتحان از درس "هدیه‌های آسمانی" بود. ساعت هشت صبح دخترم نهال را که کلاس ششم است، به  مدرسه رساندم. ساعت نه که امتحان تمام می‌شد، دنبالش رفتم. دیدم در حیاط مدرسه با دوستش فاطمه سر درستی جواب یک سؤال بحث می‌کنند. نظر من را پرسیدند. سوال این بود که امام حسن به دست چه کسی به شهادت رسید؟ چهار گزینه داشت : ابوبکر و عمر و عثمان و معاویه. انگار آب سردی روی سرم ریختند. آخر این چه گزینه‌هائی است؟ شگفت اینکه دوست نهال جواب غلط عُمر را انتخاب کرده بود. وقتی اشتباه خود را فهمید، خیلی ناراحت شد. ناراحتی او من را یاد خاطره‌ای انداخت.

سال 1355 شمسی من کلاس اول راهنمائی در مدرسه اسلامی اورمیه بودم. درست معادل کلاس ششم نظام جدید فعلی دخترم. مدرسه ما سابقه اسلامی داشت و داخل آن مسجد هم بود. معروف‌ترین عکس باقی مانده از فاجعه جیلولوق، روبروی همین مسجد است. اکنون محل سازمان تبلیغات اسلامی است. اما همه قشری بچه‌های خود را در این مدرسه ثبت‌نام می‌کردند. دومین مدرسه راهنمائی خوب شهر در آن تاریخ بود. مدرسه یک دفتردار داشت که بازنشسته ژاندارمری بود. به پسوند بالانجی نام من بیشتر دقت می‌کرد. وقتی نام و مشخصات او را به مرحوم پدرم گفتم، کاملاً او را شناخت. اواخر دهه سی، رئیس پاسگاه ژاندارمری بالانج بوده است. مردم روستا به او سَقّل‌رئیس (رئیس ریشو) می‌گفته‌اند. و از دخالت‌های ناروای او در مسائل مذهبی خود، خاطرات تلخی داشتند. گویا شیعیان را تشویق می‌کرده که مانع ازدواج دختران خود با پسران  اهل‌سنت و اهل‌حق بشوند. ازدواج بین‌مذهبی در بالانج، امری بسیار متداول بود. [4]

سقّل‌رئیس گرچه دفتردار بود، اما به طور فوق‌العاده، درس تعلیمات دینی هم می‌داد. بی‌نهایت متعصب بود. با طرح سؤالات جهت‌دار، و بعضی بحث‌های بی‌ارتباط به درس، سعی در شناسائی اعضای یک اقلیت دینی و کلاً بچه‌های غیرشیعه کلاس را داشت. برای ثلث اول این سؤال را طرح کرده بود : پیامبر با چه کسی از مکه به مدینه مهاجرت کرد؟ یکی از دانش‌آموزان نوشته بود : حضرت ابوبکر!

سوال یک نمره داشت، ولی نیم نمره از آن دانش‌آموز کم شده بود. وقتی اعتراض کرد که جواب را درست نوشته، سقّل‌رئیس نپذیرفت و گفت جوابت کامل نیست. چون به این آدم "حضرت" نیامده است. کار خیلی بیخ پیدا کرد. پدر این دانش‌آموز آدم بانفوذی بود. چند بار به مدرسه مراجعه و اعتراض جدی کرد. در آن تاریخ دو تا روحانی هم در مدرسه ما بودند. بعدها فهیمدم از نظر مذهبی مدرسه تحت نفوذ تفکرات حجتیه‌ای بوده است.

سقّل‌رئیس وقتی ژاندارمِ، ژاندارمری رژیم شاه بود، به مذهب مردم در یک روستای کثیرالمذهب کار داشت. وقتی دفتردار آمورش و پروش رژیم شاه بود، دانش‌آموزان خاص را شناسائی و بایت فعالیت فرهنگی، فوق‌العاده حقوق می‌گرفت. وقتی هم انقلاب شد، او دیگر نه ژاندارم بود و نه دفترادار. به آلاف و الوفی رسید و صاحب‌منصب ‌شد.

آن روز دلم می‌خواست به فاطمه دوست نهال بگویم، بابت جواب غلط نگران نباش! چه بسا یکی دو نمره هم تشویق بشوی. سقّل‌رئیس‌ها، امروز نام خود را "دانشمند" گذاشته و در تارپود این کشور نفوذ کرده‌اند. حتی در دولتی که بیشترین رأی را از مناطق سُنّی‌نشین گرفته، رسماً سؤالاتی را طرح می‌کنند که آشکارا جنبه نفرت‌پراکنی دارد. دلم می‌خواست به او بگویم اتفاقاً جواب غلط تو را بیشتر خواهند پسندید. نگران نمره‌ات نباش، نگران آینده کشورت باش. باید در سرزمینی زندگی کنی که فعلاً حسن الله‌یاری‌های سرشار از نفرت در آن جولان می‌دهند.

نتیجه : کشوی مثل امریکا هم بنیادگرایان بسیار افراطی مسیحی دارد. اصولاً میان پیروان همه ادیان، بنیادگرا وجود دارد. ولی در حال حاضر این بنیادگرایان برای دیگران مزاحمتی ندارند. و یا درگیر مسائل منطقه‌ای خود هستند. مانند بنیادگرایان هندو که نهایتاً با پاکستان و نه کل جهان اسلام، مشکل دارند.

اما بنیادگرائی اسلامی بنای تغییر کل جهان را دارد. این ببیادگرائی در درون خود به درگیری فرقه‌ای شیعه و سُنّی هم تبدیل شده است. اگر اندکی طرفدار تئوری توطئه باشیم، شاید دست خارجی و یا دست‌کم خوشحالی خارجی را هم بتوانیم در آن ببینیم. حال که مسلمین و مسلمات دست از سر دنیای مسیحیت بر نمی‌دارند، چه بهتر که به خود مشغول باشند.

فرقه‌گرایان افراطی دنیای اسلام، همه چیز دارند. علاوه بر وفور نفرت و پول و طرفدار و انگیزه، دولت‌های حامی هم در خدمت آنهاست. به راحتی قادر هستند که همه جوامع اسلامی را درگیر پروژه خود بسازند. و کل جامعه خود را از طرف مقابل هراسان بسازند. بی آنکه رد چندانی از نقش مخرب خود بگذارند.

جامعه مدنی ایران نمی‌تواند به سکولار شدن بدنه جامعه چندان تکیه کند. حکومت خود یک طرف دعواست و کارش را هم نیک می‌داند. نفرت‌پراکنی مذهبی محافل قدرتمند هم در ایران پیشینه چند قرنی دارد. به راحتی و با تاکید بر شیعه‌ستیزی حریف، مجدداً قادر است تعصب را در جامعه بازتولید کند. ایران در حساس‌ترین مناطق خود، اقلیت‌های بسیار بزرگ اهل‌سنت دارد که حتی در کتب درسی رسمی هم دست از سر مقدسات آنها بر نمی‌دارند. تلویزیون‌های ماهواره‌ای آنچه را که در خفا گفته می‌شد، با صدای بلند و آزادنه فریاد می‌زنند.

حکومت امنیتی خاندان اسد در سوریه، هر اشکالی که داشت، درگیر مسئله شیعه و سُنّی نبود. خاستگاه آن رژیم از یک قبیله علوی بود. صدام حسین و معمر قذافی هم نزدیکترین افراد خود را از قبیله خودشان انتخاب می‌کردند. همانطور که مقامات کلیدی صدام، تکریتی بودند، در رژیم امنیتی سوریه هم علوی هستند. اتفاقاً مقامات علوی سوریه، تظاهر به سُنّی بودن هم می‌کردند و مثل آنها نماز می‌خواندد. دمشق و حلب، دو شهر بزرگ سوریه کاملاً رنگ و بوی سُنّی داشت و حکومت نیز کاری به دین مردم نداشت. بزرگترین گروه مخالف این حکومت اخوان‌المسلین بود. این گروه با حاکمان سُنّی تونس و مصر و عربستان هم درگیر بود و هست. همه اینها به یک طرف، اساساً سوریه شیعه چندانی نداشت. علوی‌ها هم شیعه نبودند و نیستند. فاصله علوی با شیعه، اگر بیشتر از سُنّی نباشد، کمتر از آن نیست. با همه اینها، امروز سوریه در آتش جنگ شیعه و سُنّی می‌سوزد. بشار اسد و همسرش اسما اسد، که احتمالاً نام امامان شیعه را هم درست نمی‌دانند، به نماد مقاومت حکومت شیعه در جهان تبدیل شده‌اند. روشنفکر و نویسنده سکولاری چون برهان غلیون هم یکی از رهبران در حال مبارزه با این خاندان است. افراط‌گرایان هر دو طرف کار خود را بسیار خوب می‌دانند. آنها همه جامعه را درگیر خود کرده‌اند. شبح سوریه شدن، شبح خطرناکی است.

[1] گویا در قم و در مساجدی که مدرسین و طلبه‌ها عرب هستند، این موضوع خیلی بیشتر شایع است. دوست محققی تعریف می‌کرد که برای بهتر شدن زبان عربی خود، مدتی تصمیم گرفته بود به درس‌های این مساجد برود. به قدری در این مدارس بحث شیعه و سُنّی رواج داشته که او تصمیم می‌گیرد عطای بهتر کردن زبان عربی خود را به لقای این بحث‌های پایان‌ناپذیر ببشخد.

[2] یکی از همین روستاها که بچه‌های آنجا برای درس خواندن به بالانج می آمدند، "زؤرگاوا (بزرگ‌آباد)" بود. روستائی کاملاً شیعه و سخت پایبند مذهب، که امام جمعه معروف اورمیه هم اهل آنجاست. سال‌ها بعد و زمانی که در اوایل انقلاب هفته وحدت مطرح شد، من این تجربه دوران دبستان را به طنز نوشته‌ای تبدیل کردم. گفتم وحدت واقعی فقط در تمجید از یکدیگر نیست. باید توپخانه حال‌گیری طرفین هم متناسب‌سازی شود. پیشنهاد دادم هنگام دعوا و برای جبران مافات، اهل‌سنت، شیعیان را به امام جمعه معروف اورمیه نسبت دهند. و آنها نیز تعهد کنند که حتماً و بشدت عصبانی خواهند شد. در عالم واقع و در این مورد نیز شیعه از سُنّی پیشی گرفت. شیعیان هر جمعه گوش به رادیو بودند، تا با نقل سخنان گهربار ایشان، اسباب انبساط خاطر همه مردم استان را فراهم سازند.

[3] بعضی از اطلاعاتی که در خصوص جهاد نکاح و تکفیری‌ها از طریق چنین آدم‌هائی در فضای فارسی‌زبان منتشر می‌شد، اتفاقاً حاصل نبرد درونی اسلام‌گرایان و نظامیان و سکولارهای جوامع اهل‌سنت عربی بود. و اساساً ربطی به ایران و مذهب شیعه نداشت. نظامی‌های مصر برای کوبیدن دولت اسلام‌گرای مُرسی به هر ابزاری متوسل می‌شدند. و حتی آنها را متهم به جاسوسی برای ایران هم می‌کردند. اما  همین آدم‌ها با انعکاس ناقص این اتهامات، فضای فارسی‌زبان را هم تحت تاثیر قرار می‌دادند. و موضوعی که هیچ ربطی به ایران نداشت، عملاً دستاویزی برای نفرت‌پراکنی قرار می‌گرفت.

[4] خوشبختانه سقّل‌رئیس در بالانج موفق به هیچ کاری نمی‌شود. کینه روستا را هم به دل داشته است. گویا روزی در قهوه‌خانه نشسته و گفته بود حوصله این روستای هفتاد و دو ملت را ندارد و به زودی انتقالی خواهد گرفت. اما یک تعریف هم از بالانج کرده بود که باز ریشه در افکار شدیداً مذهبی او داشت. گفته بوده تنها نکته مثبت بالانج در این است که بابی و بهائی ندارد. راست می‌گفت. بالانج هیچ وقت بهائی نداشت. شاید به همین دلیل در مسائلی که بنوعی مربوط به بهائیان می‌شد، مثل تحریم نوشابه پپسی ، فرق چندانی با سایر روستاها نداشت. زندگی در کنار هم درس‌های بزرگی دارد.