راهنما، جستجو، فهرست مقالات
و مطالب مورد توجه خوانندگان

۱۳۹۳ اسفند ۲۴, یکشنبه

جُک‌های قومیتی، مخرب یا امری متداول؟

چند سال پیش بانوی نویسنده خانم شهرنوش پارسی‌پور در رادیو زمانه خاطرات خود را منتشر می‌کرد. در بخشی از این خاطرات به زندگی مجردی خود و دوستش در تهران اشاره کرده بود. از طعنه‌هائی نوشته بود که دو زن بدون شوهر از مردان می‌شنیدند. دست‌آخر این دو تصمیم می‌گیرند که برای مدتی از تهران بروند. بی‌آنکه شناخت قبلی داشته باشند، رشت را برای زندگی انتخاب می‌کنند. در ادامه این خاطره خانم پارسی‌پور از خود می‌پرسد چرا در آن تاریخ رشت را انتخاب کردیم؟ در جواب این سؤال احتمال می‌دهد حرفهائی که مدام در خصوص رشتی‌ها می‌شنیدند در تصمیم آنها بی‌تاثیر نبوده است. چون در نهایت آنها را به این نتیجه رسانده بود که لابد زنان در رشت زندگی آزادتری دارند.
محمود احمدی‌نژاد در سفرهای پرسر و صدای استانی خود از زن شمالی ستایش کرد و گفت : «برخلاف دیدگاه بعضی افراد، من معتقدم زنان گیلانی با حفظ عفاف خود در عرصه‌های مختلف کشاورزی حضور داشته‌اند
دو نقل قول بالا که اولی حاوی سؤال یک نویسنده از خود و دیگری سخنان رئیس‌دولتی است که واهمه‌ای از تکرار حرف‌های عوامانه نداشت، به وضوح تحت تاثیر جُک‌هائی است که در سطح جامعه ساری و جاری است. پدیده اس‌ام‌اس و وایبر این جُک‌ها را با سرعتی وصف‌ناپذیر گسترش داده و طیف‌هائی وسیعی از جامعه شامل لُرها و تُرک‌ها و عرب‌ها و رشتی‌ها را در بر گرفته است. کمترین تاثیر مخرب و ناخواسته آن در روابط اجتماعی اقوام و ملل گوناگون که در رنگین کمان ایران با هم زندگی می‌کنند، نهادینه کردن نابجای این ضرب‌المثل معروف فارسی است که : تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها
از این هجمه بی‌پایان ضمیر ناخودآگاه نویسنده و رئیس‌دولتی که علی‌الاصول باید حساب شده صحبت کند در امان نیست. مردم عادی در روابط معمولی همیشه قربان صدقه همدیگر نمی‌روند. لازم باشد که متاسفانه خیلی هم لازم می‌شود، بار منفی و مخرب این اس‌ام‌اس‌ها را ضمیمه ضرب‌المثل فوق‌الذکر می‌کنند و بی‌رحمانه بر سر حریف می‌کوبند. این اس‌ام‌اس‌ها مثل خوره و با سرعتی بی‌پایان در حال تهی کردن جامعه از احترام متقابل و زندگی مدنی است. در عمل تاثیر مخرب این جُک‌ها بسیار فراتر از این حرفهاست. نقد نادرست و بعضاً سطحی نیز تاثیر آنها را مخربتر خواهد کرد.
ابتدا عرض بکنم که من به هیچ باور ندارم که این جُک‌ها از مراکز خاصی تولید شده و قصد تحقیر حساب شده فلان شهر و بهمان ملت را دارد. ریشه این مسائل باید خیلی ساده‌تر از این حرفها باشد. چون شوخی شوخی امر بر ما مشتبه شده که ملت شوخ‌طبعی هستیم. اصلاً اینطور نیست. شوخ‌طبعی هنری است که اغلب با تمسخر و لودگی اشتباه می‌گیریم. مرز شوخ‌طبعی و لودگی و تمسخر بعضاً بسیار باریک است و سواد و هنر و ذوق فراوان لازم دارد تا در هم آلوده نشود. طنرنویسان مطرح کشور هم از این عارضه در امان نیستند. ابراهیم نبوی یکی از معروفترین طنزنویسان ایرانی سالها قیافه محمود احمدی‌نژاد را موضوع طنر سیاسی خود قرار داده بود و آشکارا به او توهین می‌کرد. گویا اگر رئیس‌دولت خوش‌تیپ بود، چنین اعمالی را مرتکب نمی‌شد.
اغلب مجریان تلویزیون وطنی هم که احساس طنّاز بودن می‌کنند، فی‌الواقع کارشان لودگی است. روی هم رفته شوخ‌طبعی را بلد نیستیم، اما به آن تظاهر می‌کنیم. خیلی زود شوخی‌های ما وارد عرصه تمسخر می‌شود. درک عمومی‌مان نیز چندان بالاتر از شوخی‌های مسعود ده‌نمکی در سریال اخراجی‌های نیست. مثال واضح و کاریکاتور فرهنگ تمسخر ما همان مستربین خودخوانده ایرانی است. او بسیاری را می‌خنداند اما معنای طنز را هم نمی‌فهمد. در یک مصاحبه حرفه‌ای، طنز عمیق نهفته در سؤال‌ها را هم متوجه نمی‌شد و مافی‌الضمیر خود را بیشتر لو می‌داد.
نکته دوم این است که اگر فرض کنیم ایران کشوری است که همه مناطق و شهرها و فرهنگ‌های متنوع آن در یک فرهنگ خاصی ریشه دارند و هیچ اختلاف مبنائی از قبیل زبان و فرهنگ و مذهب در ایران وجود ندارد و همه شهروندان و یا دست‌کم اکثریت مطلق آنها کمابیش از شرایط مساوی برخوردار هستند، حتماً حق با کسانی خواهد بود که می‌گویند نباید این جُک‌ها را که برای تُرک‌ها و اصفهانی‌ها و رشتی‌ها و مشهدی‌ها و لُرها و .... ساخته می‌شود زیادی جدی گرفت. من نه چنین باوری دارم و نه اصولاً با باورمندان به چنین یکدستی تخیلی حرفی برای گفتن دارم.
آنچه که برای خساست اصفهانی‌ها و تنبلی شیرازی‌ها گفته می‌شود، با آنچه که برای تُرک‌ها ساخته می‌شود فرق ماهوی دارد. و اینکه اصفهانی‌ها و شیرازی‌ها خود نیز خودشان را دست می‌گیرند ابداً نشانه ظرفیت بالای آنها در این خصوص نیست. و اینکه تُرک‌ها از این جُک‌ها می‌رنجند،  ابداً نشانه کم‌ظرفیتی آنها نیست. و مهم‌تر از آن! اینکه بسیاری از تُرک‌ها نیز مانند شیرازی‌ها و اصفهانی‌ها خود جک تُرکی می‌گویند، نشانه فائق بودن و قوی بودن آنها نیست.
در ایران تبعیض و تحقیر ساختار یافته‌ای نسبت به زبان‌های غیرفارسی و در راس آنها زبان و فرهنگ تُرکی وجود دارد. این تحقیر و تبعیض حتی وارد کتب رسمی درسی هم شده است. از منظر دینی نیز گفتن ندارد که موقعیت پیروان بعضی ادیان چقدر اسفناک است. و به طور کلی هر غیرشیعه‌ای در ایران از تبعیض آشکار مذهبی رنج می‌برد. مسئله برابری زن و مرد حتی در کشورهای توسعه‌یافته هم به طور کامل محقق نشده است. در اینجا قوانین رسمی هم به برابری حقوق زن و مرد قائل نیست. بنابراین هر جُک قومی و مذهبی و زبانی و جنسی را باید از این منظر مورد بررسی قرار داد. سعی می‌کنم که بحث را با ذکر چند مثال کاملاً متفاوت بیشتر توضیح دهم.
اگر کسی بگوید «جرج دبلیو بوش سفید‌پوستی کله‌خراب و ششلول‌بندی تگزاسی و گاوچرانی با افکار خرافاتی و آخرالزمانی بود که با زد و بند به ریاست‌جمهوری امریکا رسید»، تمام عالم و آدم گوینده چنین سخنی را فقط به بی‌ادبی متهم خواهند کرد. اما اگر کسی بگوید : «پرزیدنت اوباما، سیاه‌ باسوادی است» بلافاصله همان عالم و آدم از آن بوی نژادپرستی استنشاق خواهند کرد و خواهند پرسید : سیاه باسواد!!؟ پشت این جمله مفهومی نژادپرستانه خوابیده که باراک اوباما را کاکاسیاهی می‌داند که اکنون سواد و مدنیت یاد گرفته است. در جامعه مسئولیت‌پذیر و بسیار شوخ‌طبع امریکا حتی اگر کسی در دل نیز چنین بیندیشد و قصد شوخی هم داشته باشد، از اظهار آن شرم می‌کند و البته می‌داند که عواقب سختی هم در پی دارد. اما در جامعه پر از تمسخر ایران جواد لاریجانی یادش می‌رود که اظهار علنی عبارت کاکاسیاه برای رئیس‌جمهور امریکا به غایت شرم‌آور است. و البته خوب می‌داند که چنین اظهاراتی از طرف یک مقام رسمی هیچ عواقبی هم در پی ندارد.
کریس راک، بازیگر سیاه‌پوست هالیوود در خصوص معروف بودن خودش می‌گوید «معروف بودن خوبه، خیلی شبیه اینه که سفیدپوست باشی.» اگر نیکول کیدمن سفیدپوست چنین حرفی بزند و با اندکی طعنه بگوید که نام او مثل سیاه‌پوست‌ها بر سر زبانهاست، حتماً سخن او توهینی نژادپرستانه ارزیابی خواهد شد.
اگر روزی نخست‌وزیر نروژ مدعی شود که مدیریت مردان کابینه او فاجعه‌بار است و قصد دارد هفتاد درصد اعضاء کابینه را از زنان انتخاب کند، ممکن است از او انتقاد شود که ضعف عملکرد خود را به سایر مردان کابینه نسبت می‌دهد. اما اگر همین نخست‌وزیر بگوید که سهمیه‌بندی اجباری برای شرکت‌ها و نهادهای دولتی که حتماً باید سی‌درصد مدیران ارشد آنها از زنان انتخاب شوند، مخالف اصل شایسته‌سالاری است و به اقتصاد نروژ ضربه می‌زند، مدافعان حقوق زن بلافاصله  معترض سخنان او خواهند شد. این اظهارات را نوعی توهین به شایستگی و توانائی مدیران زن ارزیابی خواهند کرد. و یادآور خواهند شد که فرهنگ مردسالار همچنان در نروژ ریشه دارد و باید با آن مبارزه شود. در چنین مواردی حتی شخصیت افراد نیز در چگونگی دریافت سخن و کار آنها دخیل است. مثلاً شخصی مثل سیلویو برلسکونی نخست‌وزیر پوپولیست ایتالیا هر کاری هم برای زنان بکند، باز کار او حرف خواهد داشت و یا کسانی نیت‌خوانی کرده و برای او حرف درخواهند آورد. خاصه اگر یکی دو نفر از وزرا خوشگل و جوان هم باشند الم شنگه‌ای بپا خواهد شد. پیری زودرس اولین حاصل جوان‌گرائی چنین پیرمردی برای کابینه ایتالیا خواهد بود.
باراک اوباما در آخرین مصاحبه مطبوعاتی سال 2014 خود فقط خبرنگاران زن را انتخاب کرد. بسیاری کار او را تحسین کردند و گفتند که رئیس‌جمهور به زنان روزنامه‌نگار عیدی داده است. هیچ مرد خبرنگاری هم معترض نشد. اما اگر در همین مصاحبه اوباما خبرنگاران را بر اساس گرایش سیاسی رسانه‌ها  انتخاب و سعی می‌کرد که عدالت را رعایت کند، و تصادفاً همه خبرنگارهای انتخابی هم مرد بودند، به ظن قوی زنان معترض می‌شدند و کاخ سفید ناچار از توضیح می‌شد.
باید به تاریخ کلمات و پیشینه اتفاقات توجه داشت. اشاره به رنگ پوست سفید و سیاه از یک جنس نیست. شوخی و صحبت از حقوق زنان و مردان حتی در کشورهای اسکاندیناوی هم که از منظر برابری زن و مرد بهترین در جهان هستند از جنس هم نیست. اینها را در کنار هم قرار دادن و مدارای یک طرف را با کم‌ظرفیتی طرف مقابل مقایسه کردن، خلط مبحث است.
می‌گویند ملت‌ها و گروه‌های اجتماعی مثل بلوندها که برای خودشان جُک می‌سازند و یا به جُک‌هائی می‌خندند که دیگران برای آنها می‌سازند، از اعتماد به نفس بالائی برخوردار هستند. بر همین اساس به دیگران هم توصیه می‌شود که ظرفیت خود را بالا ببرند. و حتی اگر ظرفیت بالائی هم ندارند، مانند گروه‌های فائق عمل کنند و خم به ابرو نیاورند. این سخن در بهترین حالت فقط ساده‌سازی صورت یک مسئله پیچیده است.
گمان نمی‌کنم گروهی و جامعه‌ای در جهان باشد که برای خود جُک نسازد. من از حوزه تُرکی و فارسی در ایران اطلاعات نسبتاً مستقیمی دارم. در زبان تُرکی و در شهر ما اورمیه، جُکی نیست که مردم برای تبریزی‌ها نساخته باشند. در این جُک‌ها زرنگی و فرصت‌طلبی و بعضاً به شکل ناجوانمردانه‌ای خباثت به تبریزی‌های نسبت داده می‌شود. مثلاً می‌گویند که اگر دو تا تخم‌مرغ از تبریزی بخرید و یکی از آنها حاوی زرده باشد، قطعاً شما برنده هستید. یکی از تفریجات ما هم تعریف کردن این جُک‌ها و این طعنه‌ها در جمع خود تبریزی‌هاست. علی‌الخصوص میهمان‌نوازی آنها را دست می‌گیریم که چگونه با تعارف شاه‌عبدالعظیمی میهمان بی‌نوا را دست به سر می‌کنند. حتی به لهجه تبریزی‌ها هم که اتفاقاً بسیار شیرین است رحم نمی‌کنیم. با همه اینها گمان نمی‌کنم شهری در آذربایجان باشد که تبریزی‌ها به اندازه اورمیه مردمان آن را دوست داشته باشند. این جُک‌ها ذره‌ای عداوت و کینه میان مردم اورمیه و تبریز ایجاد نکرده است. حتی یک مورد نیز سراغ ندارم که بازگوئی این جُک‌ها اسباب انبساط خاطر خود تبریزی‌ها هم نشده باشد.
اما همین مردم اورمیه برای کُردها هم جُک می‌گویند و لهجه آنها را هم تقلید می‌کنند. خودشان هم می‌دانند که اغلب این گفته‌ها سخیف و توهین‌آمیز است. هیچ اورمیه‌ای متشخص و بانزاکتی به خود اجازه نمی‌دهد که در حضور یک فرد کُرد از این جُک‌ها حرفی به میان آورد. و شنیدن چنین سخنانی هم برای هیچ کُردی اسباب انبساط خاطر نیست.
در اینجا بزرگی و کوچکی شهرها هم چندان مطرح نیست. مثلاً در حوزه زبان فارسی مردم مشهد کلی جُک برای اهالی تُربت‌حیدریه می‌سازند. نسبتی نیست که در این جُک‌ها به این مردم ندهند. خود تُربتی‌ها بیشترین مشارکت را در بازگوئی این جُک‌ها دارند. در مشهد و در جمعی که یک تربتی نشسته باشد، اصلاً مجالی برای دیگر شهرها و مناطق باقی نمی‌ماند. اما این موضوع در خصوص تربت‌جام صادق نیست. محسن نامجو متولد شهر عمدتاً سنی‌مذهب تربت‌جام است. در مستندی و با اشاره به شهر زادگاه خود می‌گفت : «از تربت‌جام هم فقط می‌تونم بگم متولد آنجام دیگه و چیز زیادی به یاد ندارم. یک مقدار معناهای تاریخی آدم را کامل میکنه که مثلاً مال آن دیاری، یا قیافه‌مون که اینجوری شده مثل سُنّی‌ها ...» تعبیر شباهت قیافه در مقابل تعابیری که مشهدی‌ها برای اهالی تربت‌حیدریه به کار می‌برند، هیچ نیست. ولی در اینجا سخن نامجو آشکارا سخیف و زننده است. قطعاً اهالی یکی از مراکز مهم موسیقی خراسان یعنی تربت‌جام از شنیدن این بی‌نزاکتی خوشحال نخواهند شد.
در کشوری مثل امریکا که مردم شوخ‌طبعی هم دارد، اگر سفیدی برای رنگ پوست سیاهی جُک بسازد، توهین‌آمیز و نژادپرستانه ارزیابی خواهد شد. در ایران نیز زبان تُرکی بیش از صد سال است که جایگاه زبان بی‌سوادها را دارد. زبانی بیگانه و غیرایرانی محسوب می‌شود. پس حتماً کار کسی که از منظر زبان باسوادها برای زبان بی‌سوادها جُک می‌سازد و گویشوران آن را به بلاهت متهم می‌کند توهین‌آمیز ارزیابی خواهد شد. برعکس آن لزوماً چنین نیست.
چند سال پیش در مجلس ایران شخصی بنام کوچک‌اوف به لهجه غلیط نماینده مردم اورمیه طعنه زد و از او پرسید که چرا فارسی بلد نیست. او نیز در جواب گفت که زبان ماردی من تُرکی است و حضرت سلیمان نیستم که همه زبان‌ها را بدانم. معروف است که حضرت سلیمان زبان حیوانات را بلد بود. نماینده اورمیه در این تمثیل آشکارا به زبان فارسی توهین کرد. اما کسی خم به ابرو نیاورد و شاید شنوندگان قهقهه‌ای هم سر داده باشند. اما اگر موضوع برعکس بود و به تُرکی چنین نسبتی می‌دادند، مسئله فرق می‌کرد. کسی که اولی را نشانه ظرفیت فارس‌ها و دومی را نشانه عصبیت زودهنگام تُرک‌ها می‌داند، اساساً خلط مبحث می‌کند.
فی‌الواقع ناراحتی و عداوت زمانی شکل می‌گیرد که بالادستی پائین‌دستی را دست بیندازد. اگر امریکائی‌ها و فرهنگ آنگلوساکسون و انگلیسی‌زبان‌ها به همه جُک‌هائی می‌خندند که همه مردم جهان برای آنها می‌سازند، لزوماً نشانه ظرفیت آنها نیست. فرهنگ امریکائی و زبان انگلیسی کوچه پس‌کوچه‌های مرکز فرهنگ اروپا یعنی فرانسه را هم فتح کرده است. این همان فرانسه‌ای است که زمانی اهالی آن با ملکه ویکتوریا هم پالوده نمی‌خوردند. اگر برای بلوندها جُک می‌سازند و خودشان هم می‌خندند، کودکانه خواهد بود که به سیاهان افریقا هم توصیه کنیم نظیر آنها رفتار کنند. در همین ایران دشوار بتوان بانوئی را پیدا کرد که کلی تلاش نکرده باشد تا اندکی بلوند به نظر برسد.
در ابتدای این نوشته عرض کردم که روی سخن این نوشته با کسانی نیست که معتقدند ایران فاقد مسائل قومیتی و زبانی است و جک تُرکی هم  چیزی شبیه جُک اصفهانی است. بزرگترین چالش آینده ایران جایگاه زبان‌های غیرفارسی و در راس این زبان‌ها پرگویشورترین آنها یعنی زبان تُرکی است. جایگاه فعلی زبان تُرکی در ایران اسباب شرمساری است. قبلاً دلایل این موضوع را نوشته‌ام که تُرک‌ها در ایران  نه فرهنگ اقلیت دارند و نه فرهنگ اکثریت. پس جای تعجب ندارد که بعضاً خود نیز جُک‌های تُرکی را بازگوئی می‌کنند. اکنون که روز به روز جامعه ایران سکولارتر می‌شود و خودآگاهی تُرک‌ها نسبت به اصلی‌ترین نماد هویتی آنها یعنی زبان تُرکی بالا می‌رود، وضعیت فعلی فقط در شرایط سرکوب قابل تداوم خواهد بود. بنابراین باید مسئولانه به نقد کارکرد مخرب جُک‌های قومیتی در ایران بپردازیم. اگر با تمام تنوعی که ایران دارد به حفظ تمامیت ارضی و یکپارچگی کشورمان اهمیت می‌دهیم، از همین امروز باید برای شرایط دموکراتیک آینده سرمایه بیندوزیم. مسئولیت اصلی در وضعیت فعلی بر عهده کسانی که زبان و فرهنگ و مذهب آنها به هر دلیلی دست بالا را دارد.
باید توجه داشت که اگر خدای نکرده کشور در شرایطی قرار بگیرد که گروه‌های قومی متفاوت در وضعیت تخاصمی قرار بگیرند، بسیار طبیعی خواهد بود که از تصویر منتسب به فرهنگ مخالفان خود که آشکارا نفرت می‌پراکنند و توهین می‌کنند و به تبعیض و تحقیر دیگران دامن می‌زنند، استقبال کنند. این موضوع امری فراگیر و حتی از منظر سیاسی پذیرفتنی است.  فلسطینی‌ها برای نشان دادن حقانیت خود بیشتر دوست دارند سخنانی از آویگدور لیبرمن وزیر خارجه نژادپرست و افراطی اسرائیل نقل کنند که خواهان بریدن سر فلسطینی‌هاست. بنیامین نتانیاهو آشکارا برای حرف‌های زمان احمدی‌نژاد دلتنگی می‌کند و آروز دارد که کسی در ایران از نابودی اسرائیل سخن به میان آورد. رژیم امنیتی و سرکوبگر سوریه اساساً کاری با داعش ندارد اما سر مردم عادی و گروه‌های میانه‌رو بمب بشکه‌ای می‌ریزد. این نگرش ربطی به خوب و بد بودن هیچکدام از طرفین هم ندارد. هر کسی دوست دارد که برای پیشبرد افکار و برنامه‌های خود مخالف و دشمن او با چهره‌ای مخوف ظاهر شود تا حقانیت خود را بهتر اثبات کند.
به همین جهت باید جامعه مدنی ایران خود را به طور گسترده برای مقابله با این لودگی‌ها و مسخره‌بازی‌های مخرب آماده کند. مسئولیت بپذیرد و مسئولیت‌پذیری را به جامعه یادآوری کند. قبول کند و نشان دهد که در ایران تبعیض فراگیر و ساختار یافته در حوزه فرهنگ و زبان و مذهب و جنسیت وجود دارد و بازگوئی هر سخنی تحت عنوان جُک ممکن است آثار مخرب داشته باشد.
اخیراً استاد اقتصاد دکتر محسن رنانی در کنفرانسی به این موضوع پرداخته است. کاملاً پیداست که دکتر رنانی از سر دلسوزی این سخنان را به زبان می‌آورد، اما متاسفانه کاملاً در سطح می‌ماند. آمار و ارقامی هم که ارائه می‌دهد به راحتی قابل نقض است. مثلاً می‌گوید که این جُک‌های سیاه باعث می‌شود شده هیچ تُرکی در اصفهان سرمایه‌گذاری نکند و شکاف بین شهرها بوجود آید و سرمایه اجتماعی از بین برود و توسعه کشور لطمه ببیند. من در همین حوزه کار خودم یعنی صنعت نوشابه بزرگترین کارخانه خصوصی که در اصفهان می‌شناختم متعلق به یک تُرک اهل خوی بود. فی‌الواقع در عمل با مهاجرت و سرمایه‌گذاری کاملاً یکطرفه مواجه هستیم. مثلاً اصفهان محله تبریزی‌ها دارد اما دشوار بتوان در تبریز چند خانواده اصفهانی را پیدا کرد که این شهر قدیمی و تاریخی و پُر اهمیت را برای کار و زندگی انتخاب کرده باشند. در دوران دانشجوئی بارها مسافر اتوبوس‌های مسیر تبریز شیراز بودم. به یاد ندارم که حتی یک مسافر شیرازی هم در این سفرها دیده باشم.
دکتر محمود فرجامی نقدی خواندنی بر این ویدیو نوشته است. نقد شیوه سطحی بررسی این جُک‌ها حقیقتاً کار ارزنده‌ای است. خاصه از طرف کسی که خود نویسنده و طنزپرداز حرفه‌ای است. محمود فرجامی جزو معدود طنزنویس‌های ایرانی است که تحصیلات کلاسیک بسیار بالائی هم دارد. پایان‌نامه دکترای ایشان نیز پژوهش در تاریخ طنز ایران است. به اهمیت بالای شهر تبریز واقف است. از مقالاتی که حاصل پژوهش‌های اوست چنین برمی‌آید که علاقه ویژه‌ای هم به این شهر و مردمانش دارد. نشریات تاریخی و طنز آذربایجان و شوخ‌طبعی تُرک‌های ایران را به خوبی می‌شناسد.
اما ایشان نیز با چنین توان علمی و شناخت عمیق از طنز به همان ورطه‌ای می‌افتد که عملاً وزن جُک اصفهانی و رشتی و تُرکی را در یک ترازو قرار می‌دهد. در قضیه ویدیوی دوشواری هم نقدی بر نوشته محققانه ایشان در بی‌بی‌سی نوشتم و این خطای بزرگ را توضیح دادم. جایگاه ایشان به عنوان طنزنویس و علاقه ویژه او به تبریز و تحصیلات کلاسیک بالا و پژوهش‌های فراوان سطح انتظار را از ایشان بالا می‌برد. اما با نقل قولی که در انتهای نوشته اخیر خود از دکتر احمد صدری آورده‌اند، خواننده علاقه‌مند نوشته‌های تحلیلی خود را به این نتیجه رسانده‌اند که مرغ همچنان یک پا دارد. دکتر صدری در این مطلب به تُرک‌های ایران توصیه می‌کند که مثل بلوندها رفتار کنند و جُک‌هائی را که برای آنها ساخته و پرداخته می‌شود همچنان نقل کنند و بگویند و بخندند که این موضوع واقعیتی جهان‌شمول است.
شایان ذکر است که این جُک‌ها به زبان فارسی و در خصوص زبان ملتی است که در کتب رسمی آموزشی زبان آنها یعنی تُرکی زبان غلامان معرفی شده است. در کجای جهان توسعه یافته جُکی که تبعیض را دست‌مایه طنز کند نُقل محافل است؟ در پایان هم می‌گویند که این حرفها مربوط به اقوامی اصلاً ایرانی مثل تُرک‌ها و رشتی‌ها، و یا عرب‌هائی است که قرن‌ها از سکونت آنها در ایران سپری شده است. گمان نمی‌کنم اعراب ساکن در جنوب ایران خود را کمتر از سایرین بومی آن مناطق بدانند.
چه باید کرد؟ چگونه باید با هجمه بی‌پایان این جُک‌ها مقابله کرد؟ به نظر نمی‌رسد که این معضل راه‌حل قطعی و مشخصی داشته باشد. در همه جهان گروه‌های اجتماعی مختلف برای همدیگر جُک می‌سازند. در خصوص تعریف تحقیر و توهین هم دشوار بتوان به نتیجه مشخصی رسید که همه آن را رعایت کنند. تنها راه‌حل مناسب مسئولیت‌پذیری است. جامعه آموزش‌دیده و مسئولیت‌پذیر به راحتی قادر است که شوخی و طنز را از تمسخر و لودگی تشخیص دهد. تاریخ کلماتی را که به کار می‌برد در نظر بگیرد. انسان سفیدپوست خوب می‌داند که به خاطر تبعیضی که در طول تاریخ علیه سیاهان وجود داشته، سیاه‌پوست قادر نخواهد بود که در شرایط مساوی با رنگ پوست او شوخی کند. در خصوص جنسیت و زبان و مذهب و فرهنگ هم این قاعده صادق است.
در پایان این نوشته من تجربه شخصی و خانوادگی خودم را می‌نویسم که تصور می کنم تجربه‌ای محدود اما موفق بود. و آن تحریم این جُک‌های مخرب در سطح خانواده است. من هم جزو آن ایرانیانی هستم که شوخی شوخی احساس شوخ‌طبعی می‌کنند. اینکه کیفیت این شوخی‌طبعی چگونه است باید دوستان و آشنایان و همکاران و خواننده نوشته‌های نهالستان نظر دهند. اما در یک جلسه کاملاً رسمی کاری هم که اغلب شرکت کننده‌ها برای من ناآشنا هستند، نمی‌توانم برای ده دقیقه هم که شده کاملاً جدی باشم و بین حرف‌ها شوخی نکنم. در نوشته‌هایم حتی اگر مربوط به پدر تازه درگشته هم باشد، باز نمی‌توانم کاملاً جدی باشم و شوخی نکنم. در خانه و زندگی معمولی هم همینطور است. با همسر و دخترانم نهال و سارا و دوستان و اقوام و آشنایان سر هر موضوعی شوخی می‌کنم. اما جُک مبتذل قومیتی که مدام در اس‌ام‌اس‌ها و ایمیل‌ها و شبکه‌های اجتماعی دست به دست می‌شود، به طور مطلق در خانه ما کاربردی ندارد.
نتیجه موفقیت‌آمیز این کار را وقتی نهال و سارا زیر ده سال بودند، به عینه در یک میهمانی دیدیم. در آن میهمانی مدام همین جُک‌های یک تُرکه و یک لُره و یک رشتی تکرار می‌شد. من و همسرم یک آن متوجه شدیم که بچه‌های ما عملاً هیچ ارتباطی با این جُک‌ها برقرار نمی‌کنند. متعجب از قهقهه دیگران و حتی بچه‌های هم‌سن و سال خود هستند. تا آن تاریخ این اولین میهمانی بود که در آن شرکت داشتیم و از این جُک‌ها زیاد گفته می‌شد. امکان گریز از آن مهلکه هم برای ما فراهم نبود.  اما تصادفی نتیجه مثبت کار خود را دیدیم. اکنون که بچه‌ها بزرگ شده‌اند ما کنترلی بر این قضیه نداریم. در آن تاریخ همکلاسی‌های کوچک آنها به سن جُک‌گوئی نرسیده بودند. اکنون در مدرسه مدام این جُک‌ها را می‌شنوند. به نظرم اگر احساس مسئولیت بکنیم و دست‌کم در محیط خانواده این جُک‌ها را تکرار نکنیم، به مرور زمان از حجم باورنکردنی آنها کاسته خواهد شد. کار به جائی رسیده که حتی باسوادترین و دوست‌داشتنی‌ترین روشنفکران کشور هم بعضاً در نوشته‌های خود این موضوع را رعایت نمی‌کنند. 

۱۳۹۳ بهمن ۱, چهارشنبه

وبلاگ، پدیده‌ای گذرا یا ماندگار؟


پنچ سال پیش و درست در همین روز نهالستان را شروع کردم. مقارن با این ایام شبکه‌های اجتماعی با سرعتی باور نکردنی گسترش می‌یافت و وبلاگ را به حاشیه می‌برد. زمان مناسبی برای شروع نبود. اغلب وبلاگ‌نویس‌های فعال به شبکه‌های اجتماعی پیوسته بودند. بعضاً ماهها می‌گذشت و وبلاگ خود را به روز نمی‌کردند. چند وبلاگ معروف حتی متروک هم شدند. کسانی سوت پایان دوران وبلاگ را به صدا در آورند و گفتند که با ظهور شبکه‌های اجتماعی جذاب مثل فیس‌بوک، پدیده وبلاگ را باید متعلق به عصر سپری شده اینترنت دانست.

با همه اینها و علیرغم شروع دیرهنگام، طی این پنج سال تجربه متفاوتی از وبلاگ به دست آورده‌ام. پیش‌بینی می‌کنم و در این پیش‌بینی تردیدی ندارم که وبلاگ جزو پدیده‌های کاملاً ماندگار دنیای بسیار متلاطم و مدام در حال انقلاب اینترنت خواهد بود. گرچه مثل گذشته رونق نخواهد یافت. آن رونق تبی گذرا بود که سپری شد. بعضی پدیده‌ها و دستاوردهای بشری ذاتاً ماندگار هستند. به نظر من وبلاگ جزو این پدیده‌هاست. در عرصه تکنولوژی و نرم‌افزار هم که بعضاً تغییرات شگرف بسیار سریع اتفاق می‌افتد، بعضی پدیده‌ها ماندگار می‌شوند. به طور تصادفی تجربه متفاوتی از ماندگاری نسل سوم زبانهای برنامه‌نویسی دارم که برای پرهیز از اطاله کلام حکایت آن را در پانویس این مطلب می‌آورم. [1]

رسانه‌های تصویری و چاپی طی چند سال گذشته شدیداً تحت تاثیر اینترنت قرار گرفته‌اند. حدود دو سال پیش مجله معروف نیوزویک بعد از هشتاد سال اعلام کرد که دیگر نسخه چاپی نخواهد داشت. این  رسانه‌ها چندان عمر طولانی نسبت به تمدن بشری ندارند. و خود پدیده مدرنی محسوب می‌شوند. اما اهمیت یکی از قدیمی‌ترین دستاوردهای بشری یعنی کتاب، تقریباً هیچ آسیبی از این همه تغییرات ندیده است. از چند هزار سال پیش که انسان نوشتن را ابداع کرد و در اشکال مختلف کتاب نوشت، این دستاورد مدام تکامل یافت و باقی ماند و باقی خواهد ماند. انبوه مطالبی که منتشر می‌شود، وقت ما را برای کتاب خواندن بسیار محدود ساخته است. اما این شعار همچنان پابرجاست : دیروز کتاب، امروز کتاب، فردا کتاب. دستاوردهای دیگر بشری ممکن است از وظیفه و حجم و تنوع کتاب کاسته باشند. زمانی رُمان‌های بسیار قطور بالزاک دهها صفحه را فقط به توصیف چیدمان میز و صندلی یک اتاق اختصاص می‌داد. عصر سینما چنین توضیحاتی را غیرضروری کرد، اما به اصل نویسندگی و رُمان لطمه‌ای نزد.

ماندگاری وبلاگ در دنبای وب، چیزی نطیر ماندگاری کتاب در دنیای نشر خواهد بود. اگر تجربه خودم را از نوشتن در وبلاگ بگویم، خواننده این متن خیلی بر من خُرده نخواهد گرفت که چرا چنین بی‌مهابا اهمیت وبلاگ را بالا می‌دانم. در آینده همچنان دهها پدیده اینترنتی ظهور و سپس فراموش خواهند شد. اما وبلاگ خواهد ماند. این ادعای بزرگی است. و البته فقط در یک وبلاگ که از طب تا نجوم نظر می‌دهد باید سراغ چنین ادعاهای بزرگی را گرفت.

وبلاگ به سهولت شرایط نوشتن را برای ما فراهم می‌کند. هر وبلاگ‌نویسی سردبیر نوشته‌های خود است. شرکتهای بزرگ مثل گوگل شرایطی را فراهم آورده‌اند که هیچ هزینه‌ای برای نگهداری و طراحی و هاستینگ وبلاگ لازم نباشد. نوشتن در وبلاگ به راحتی نوشتن در دفترچه یادداشت شخصی است. اگر پیش‌بینی من از ماندگاری وبلاگ درست باشد، اتفاقاً شبکه‌های اجتماعی در خدمت کسی خواهد بود که به طور جدی وبلاگ می‌نویسد.

به هر حال بدیهی‌ترین هدف از نوشتن خوانده شدن توسط دیگران است. حتی بعد از ظهور اینترنت هم حق نوشتن محدود به عده بسیار خاصی بود. حداکثر کاری که شهروند عادی می‌توانست انجام دهد، گذاشتن کامنت زیر مطلب دیگران بود. قبل از اینترنت رابطه نویسنده و خواننده تقریباً یک طرفه بود. همان عده معدودی هم که به عنوان نویسنده و روزنامه نگار تریبون داشتند، هر مطلب شخصی  را نمی‌توانستند بنویسند و منتشر کنند. وبلاگ امکان نوشتن هر مطلبی را برای هر کسی در هر حوزه‌ای و به هر مناسبتی فراهم کرد. و مشخص شد که اگر مطلبی درخور توجه باشد و حرفی برای گفتن داشته باشد، بالاخره خواننده خود را پیدا خواهد کرد. چه بسیار وبلاگهائی که تعداد خواننده‌های آنها برای وبسایت‌های بزرگ هم دست نیافتنی است. اکنون حتی وب‌سایت‌های آنلاین مؤسسات بزرگی چون یورونیوز و بی‌بی‌سی هم برای گزارشگران خود وبلاگ درست کرده‌اند که کمی راحتتر مطالب خارج از حوزه‌های رسمی را در آنجا بنویسند.

اگر سراسر گیتی را با چراغ قوه بگردید، بعید می‌دانم دو نفری را پیدا کنید که روزها و ساعت‌ها وقت خود را صرف نوشتن یک مطلب بکنند، بی‌آنکه حتی به شکل بالقوه هم امید داشته باشند که دست‌کم توسط یک نفر دیگر خوانده خواهد شد. البته "بعید می‌دانم" را برای نفر دوم نوشتم. چون نیم قرن از عمر نفر اول سپری شده و حیّ و حاضر به کار خود ادامه می‌دهد. آرشیو شخصی او سرشار ازدست‌نوشته‌هائی است که حتی یک نفر هم سراغ آنها را نگرفت و نخواند. اما نهضت را همچنان ادامه داد تا وبلاگ به داد او رسید. و فهمید وبلاگ رسانه ماندگار شهروندان بی‌تریبون و حتی باتریبون است.

از وقتی وبلاگ در ایران گسترش یافت از خوانندگان جدی مطالب وبلاگ‌های مختلف بودم. احساس می‌کردم که این محیط دقیقاً متناسب با روحیه من است. دلم می‌خواست من هم وبلاگ داشته باشم. احساس می‌کردم که حتی قبل از پیدایش وبلاگ هم من ذاتاً وبلاگ‌نویس بوده‌ام و خود خبر نداشته‌ام. اما خیلی دیر وبلاگ خودم را ایجاد کردم. دلیل اصلی شناختی بود که از خود داشتم. می‌دانستم که اگر شروع کنم، بسیار جدی خواهم نوشت. و می‌دانستم که از طب تا نجوم خواهم نوشت. و می‌دانستم که در این مملکت به غایت سیاسی اگر در خصوص شیوه اندازه‌گیری قطر کهکشان راه شیری هم کسی مطلب جدی بنویسد، بالاخره جائی نوشته او به یک موضوع سیاسی اصابت خواهد کرد. روحیه محافظه‌کار و گوشه‌گیر من حکم می‌کرد که فقط خواننده وبلاگ‌ها باشم.

در شغل نرم‌افزاری خودم وقتی موضوع جدیدی پیش می‌آمد، با حوصله می‌نشستم و برای همکاران توضیحات لازم را می‌نوشتم. خیلی وقتها به صحرای کربلا می‌زدم و مطلبی که به نظر خودم ممکن بود برای همکاران اسباب انبساط خاطر باشد، ضمیمه آن می‌کردم. اما توفیق رفیق من نبود. متاسفانه فرهنگ شفاهی میانه‌ای با خواندن ندارد. در مواردی متوجه می‌شدم که در شرکتی اشکالی پیش آمده است که من پیشاپیش توضیحات آن را فرستاده بودم. وقتی معترض می‌شدم، بعضاً می‌گفتند ایمیل را دریافت نکرده‌اند و خلاصه دشواری‌های خاصی پیش می‌آمد. مثل سایر مؤسسات حوصله و توان راه انداختن سایتی مخصوص کارهای نرم‌افزاری خودم را نداشتم. اما همین مشکلات بهانه‌ای شد تا مقاومت را کنار بگذارم و وبلاگی فقط برای کار حرفه‌ای خودم درست کنم. اولین مطلب را در اول بهمن هشتاد و هشت نوشتم و برای همکارانم فرستادم.

در توضیح وبلاگ نوشته بودم که فقط برای کارهای نرم‌افزاری است. اما طاقت نیاوردم و گاهگاهی مطالب متفرقه از اتفاقات حاشیه‌ای را هم در وبلاگ گذاشتم. این مطالب بیشتر خوانده شد. رفته رفته تعداد مطالب حاشیه‌ای بیشتر شد. سعی کردم یک نوشته خاص را همیشه در معرض دید همکارانم قرار دهم که اظهارات آنها لابلای سایر مطالب گم نشود. اما همانطور که از اول پیش‌بینی می‌کردم، با سرعتی وصف‌ناپذیر حاشیه بر متن غلبه کرد. بلاگ‌اسپات هم که میزبان وبلاگ بود، فله‌ای فیلتر شد و نهالستان تصمیم گرفت همین باشد که اکنون هست.

تا قبل از این نوشته 212 مطلب برای نهالستان نوشته‌ام. البته تعدادی از آنها به استتوس شباهت  دارد. تا کنون فقط یک مطلب را حذف کرده‌ام. آن هم مربوط به معرفی دختر هشت‌ساله یکی از همکارانم بود. به من گفته شد که او در مسابقات جهانی شنا مقام آورده است. خوشحالی کردم و از پدرش چند عکس و البته اجازه گرفتم که او را بیشتر معرفی کنم. بعداً معلوم شد که مطلب خطا بوده است. مدتها غمگین بودم و باورم نمی‌شد که به این راحتی اصل مطلب را اصلی‌ترین منبع به من خلاف گفته است.

تا لحظه انتشار این مطلب یکصد و سی شش هزار بار مطالب نهالستان خوانده شده است. به طور متوسط هر مطلب را ششصد و چهل نفر خوانده‌اند. برای آدمی مثل من یک رقم نجومی است. و صمیمانه و فروتنانه سپاسگزار خوانندگان نهالستان هستم. خوشبخانه اغلب مطالب پرخواننده آن مربوط به مسائل اجتماعی و غیرسیاسی مثل پیاده‌رو و زمانی برای درک خرها و عروسی و بزرگان موسیقی و الفبای تُرکی و فارسی و لرزیدن تولستوی در قبر و عاشقانه روسی و از این قبیل مطالب است.  نهالستان را از پپسی مشهد شروع کردم و دیگر بیش از این برای خودم پپسی باز نمی‌کنم.

برای نوشتن مطالب نهالستان کاملاً وقت می‌گذارم. وقتی کسی نوشته‌های آن را نقد می‌کند بسیار خوشحال می‌شوم. اما وقتی گفته می‌شود که مطالب آن "وبلاگی" است دلخور می‌شوم. در چنین مواردی گوینده لزوماً قصد کم‌اهمیت جلوه دادن مطلب را ندارد. نوشته‌ای که در یک رسانه جدی منتشر نشده باشد، خیلی‌ها آن را دل‌نوشته نویسنده می‌دانند. اما برای من اصلاً اینطور نیست. برای بعضی نوشته‌ها مدتها وقت می‌گذارم و بارها از دوستان و متخصصانی که می‌شناسم سوال می‌کنم و در خصوص چند و چون آن برای مطالعه بیشتر راهنمائی می‌خواهم. در مواردی نوشته را قبل از نشر برای دوستان خاصی می‌فرستم که فکر می‌کنم در این خصوص صاحب‌نظر هستند و از آنها خواهش می‌کنم که لطف کرده و مطلب را بخوانند و ایرادات آن را به من تذکر دهند. وقتی مطلب نفرت‌پراکنی مذهبی فراتر از نزاع فرقه‌ای را می‌نوشتم، بعد از کلی سؤال از اهل فن در خصوص مذاهب، یک صبح تا ظهر به وقت تهران، وقت نیمه‌شب دوستی سفر کرده را پشت اسکایپ در آن ور آب‌ها گرفتم. او در کمال بزرگواری مطلب درازدامن من را پرینت گرفته بود و در خصوص هر کدام از پاراگراف‌های آن نظر می‌داد. بعد خیلی دوستانه به من گفت که این مطلب حیف است فقط در یک وبلاگ منتشر شود. با اندکی خشم به او گفتم به خاطر زحماتی که کشیده جسارت به ساحت لوموند فارسی‌زبان را می‌بخشم.

وقتی در خدمت و خیانت به وطن را می‌نوشتم، از دوستان فیس‌بوکی افغان و کُرد و تُرک و فارس کلی راهنمائی گرفتم. در نهایت با دوست عزیزم روزبه امین قراری گذاشتم که حضوری مطلب را بخواند و اشکالات آن را به من تذکر دهد. روزبه مثل همیشه با کمال بزرگواری تقبل کرد. خلاصه اینکه من برای نوشتن مطالبم کاملاً وقت می‌گذارم و زحمت می‌کشم. اگر خوب از آب در نمی‌آید، دلیل آن سرسری نوشتن نیست. حداکثر توان من همین است. زیاد اتفاق افتاده که وقتی از دوستی در خصوص مطلبی تحقیق می‌کنم از من سؤال کرده مگر مطلب قرار است در کجا منتشر شود که اینگونه وقت صرف آن می‌کنی؟ من هم توضیح داده‌ام که استاندارهای لوموند بسیار بالاست. این مطلب هم در لوموند فارسی‌زبان منتشر خواهد شد.
معمولاً عنوان مطلب و خود مطلب با هم به نظرم می‌رسند. اما اگر مطلبی بنویسم و عنوانی که به دلم بچسبد برای آن نیابم، همچنان انتشار آن را به تاخیر می‌اندارم. مدتهاست  که از تجارب خودم در مراجعه به بیمارستانها و پزشکان مطلبی نوشته‌ام. برداشت من این است که در سیستم پزشکی کشور یکی از معضلات بزرگ خود پزشکان هستند که عملاً رفتار و کردار آنها اهمیت بقیه کادر پزشکی را به حاشیه رانده است. ولی برای مطلب عنوان مناسبی نیافته‌ام تا منتشر کنم. مطلب بخت یار بختیاری‌ها نیست حاوی انتقادی نسبتاً تند از روشنفکران بختیاری بود. مدتها منتظر ماندم تا عنوانی تند و تیز اما در عین حال محترمانه برای آن پیدا کنم.

پس از انتشار به حفظ اصل نوشته کاملاً وفادار هستم. در موارد بسیار خاصی مطلب را پس از نشر تغییر داده‌ام. خیلی جدی فرض را بر این گذاشته‌ام که نهالستان لوموند من است و بعد از چاپ دیگر اصلاح مقدور نیست. البته در موارد خاص که مطلب غلط واضح املائی داشته و یا متوجه شده‌ام که لینک مورد استناد در متن درست نیست و حاوی اطلاعات اشتباهی است، مطلب را اصلاح کرده‌ام. برای معدود اصلاحاتی که اندکی اصل مطلب را تغییر داده، بلافاصله یک پی‌نوشت اضافه کرده‌ام. تا خواننده متن اولیه در مراجعه بعدی متوجه تفاوت هر چند کوچک متن فعلی باشد.

البته در یک مورد خاص که مربوط به موسیقی عاشیقی بود، چون دلبستگی عاطفی و خانوادگی به این سبک ناب موسیقی  آذربایجان دارم، از دیدن اظهارات غیرمسئولانه در نشریه خانه موسیقی حسابی عصبانی شدم. خیلی تند رفتم و از احوالات شخصی و بداخلاقی‌های فرد مورد بحث در یک کنسرت نوشتم. بعد پشیمان شدم و آن بخش مطلب را بدون پی‌نوشت حذف کردم. در انتهای مطلب دوشواری‌های پدرم هم مطلب بسیار زشتی نوشتم و اکنون حسابی خجالت‌زده هستم. اما چون این مطلب در دهها جای مختلف و البته بدون هماهنگی بازنشر شد، نخواستم از زیر بار مسئولیت آن شانه خالی کنم و همچنان در متن باقی است. خوشبختانه نویسنده‌ای که به او درشتی کرده‌ام، فرانسه نمی‌داند و لوموند نمی‌خواند.

در زبان فارسی علاقه وصف‌ناپذیری به سعدی دارم. نام این وبلاگ را از نام دخترم نهال گرفته‌ام. شخصاً بهترین مطلب نهالستان را چگونه پدران خود را تربیت کنیم؟ می‌دانم که مربوط به بگومگوی صبحگاهی من و نهال بود. سعدی شیرین‌سخن ظهر همان روز ما را آشتی داد.

در کتاب "در عین حال"، نجف دریابندری نقد معروف خود  برای کتاب "شوهر آهو خانم" نوشته علی محمد افغانی را اینگونه شروع کرد :

نخست باید اعتراف کنم که کتاب «شوهر آهو خانم» را با بی‌اعتقادی کامل دست گرفتم. و چیزی که انتظارش را  نداشتم این بود که بتوان در باره آن به طور جدی سخن گفت. تقصیری هم نداشتم؛ زیرا که صرف نظر از سر و وضع کتاب بطور کلی، عکس بزرگ نویسنده نیز که در صفحه سوم گراوور شده است و زیر آن می‌خوانیم «عکس منصف در لحظه پایان کتاب»...
عنایت باریتعالی فراتر از تصور ماست. احتیاطاً من تنها عکس موجود از چهره منصف را که کاملاً بی‌ارتباط به پایان این مطلب و یا هر مطلب دیگری است، در انتهای نوشته نصب می‌کنم.
[1] سال 1373 که در بزرگترین شرکت نوشابه‌سازی ایران مدیریت و اجرای یک پروژه نسبتاً بزرگ نرم‌افزاری را بر عهده گرفتم، با یک پدیده جدیدی آشنا شدم. شرکت دیگری که نرم‌افزارهای عمومی کارخانه نوشابه را نوشته بود، با بانک اطلاعاتی پارادوکس محصول شرکت بورلند کار می‌کرد. این بانک برای کار با دیتابیس خود یک زبان برنامه‌نویسی نسل چهار هم داشت. به جز پروژه من، سایر سیستمها همگی باParadox Application Language  نوشته شده بود که به آن PAL می‌گفتند. من با زبان برنامه‌نویسی پاسکال کار می‌کردم و هنوز کار می‌کنم. در آن تاریخ محصولات شرکت بورلند حرف اول را می‌زد. به طور ویژه بورلند پاسکال تکنیک آبجکت اورینتد را هم به نحو احس پشتیبانی می‌کرد، و زبان بسیار پیشرفته‌ای محسوب می‌شد.
وقتی کارهای شرکت دیگر را دیدم و با دیتابیس تحت پارادوکس آشنا شدم متوجه شدم که پارادوکس حقیتاً شاهکاری است. بورلند اسم آن را تعمداً پارادوکس گذاشته بود. مدعی بود که امکانات جمع نشدنی را یکجا جمع کرده است. اما زبان برنامه نویسی نسل چهار آن یعنی PAL به نظرم خیلی زمخت می‌رسید. فاکس‌پرو هم که در آن تاریخ متداولتر بود، زبان نسل چهار خاص خودش را داشت. در ادامه این پروژه متوجه شدم که شرکت بورلند، انجین اصلی پارادوکس را هم بیرون داده است. یعنی بی‌آنکه مجبور باشیم از زبان زمخت نسل چهارمی استفاده کنیم، به کمک این اینجین می‌توانستیم از بانک اطلاعاتی پارادوکس استفاده کنیم ولی ولی برنامه کاربردی را به زبان نسل سوم بنویسیم. بخش مهمی از پروژه را اینگونه پیش بردم و برای همکاران خود با ضرص قاطع پیش‌بینی کردم که این زبانهای نسل چهار مثل PAL در آینده کاربرد چندانی نخواهند داشت. زبانهای نسل سوم مثل پاسکال و سی که تازه در ایران متداول شده بود، حرف آخر را زده‌اند. نسخه‌های جدید آنها به کمک همین تکنیک‌ها به بانکهای اطلاعاتی متصل خواهند شد و دیگر هر بانکی شخص برنامه‌نویس را با زبان خاص خود که لزوماً هم زیبا و دلچسب نیست، درگیر نخواهد کرد. در حال حاضر تا آنجا که می‌دانم فقط اوراکل زبان نسل چهار خود را دارد. البته حکایت اوراکل جداست. هنگام نصب سیستم‌های عامل را هم چندان داخل میوه‌جات حساب نمی‌کند. اما سایر بانکهای اطلاعاتی معروف دیگر چیزی به نام زبان نسل چهار را به برنامه‌نویس تحمیل نمی‌کنند.
بعد از آن تاریخ، مثل پزشکانی که هزار بلا سر بیماران خود می‌آورند و صدها بار اشتباه می‌کنند، اما یک بار که با تشخیص درست و به هنگام بیماری را از مرگ حتمی نجات می‌دهند و هر جا می‌رسند یک روایت جذاب و جدید از تنها شاهکار خود تعریف می‌کنند و در ادامه تاکید می‌کنند که زیاد از این خاطرات دارند و اگر بگویند و یا قلمی کنند مثنوی هفتاد من کاغذ خواهد شد، من هم برای همه دوستان اهل فن در خصوص این پیش‌بینی شاهکار خودم مرتب منبر رفته‌ام و دهها بار داد سخن سر داده‌ام. حسرت به دلم مانده که آیا در غیاب من هم کسی این همه درایت را تحسین می‌کند؟ البته اگر تا انتهای داستان را گوش کرده باشد!

۱۳۹۳ دی ۲۴, چهارشنبه

چرا عالیم قاسم‌اوف به هر کنسرتی رضایت می‌دهد؟


موغام موسیقی مقامی آذربایجان با موسیقی سنتی ایران شباهت‌ها و تفاوتهائی دارد که اهل فن در خصوص آن زیاد گفته‌اند و نوشته‌اند. اما جایگاه این دو نوع موسیقی در میان مردم جمهوری آذربایجان و ایران تفاوتهای اساسی با هم دارد. شاید بتوان آن را به تفاوت تاریخ زبان تُرکی و فارسی هم تشبیه کرد.

یک مثال ساده می‌تواند عمق این تفاوت را به خوبی نشان دهد. در جمهوری آذربایجان وقتی خواننده و نوازنده موغام معروف می‌شود و در جامعه موفقیت کسب می‌کند، او را بیشتر به عروسی دعوت می‌کنند. و او نیز دعوتهای بیشتر را موفقیتی برای خود می‌داند. اما در ایران اگر خواننده‌ای در عروسی بخواند و بعداً به عنوان خواننده حرفه‌ای و پرطرفدار در جامعه مطرح شود، دیگر سراغ عروسی نخواهد رفت. سابقه خواندن در عروسی برای او کسر شأن خواهد بود. اگر مورد پرسش قرار گیرد، جوانی و غم نان و از این تیپ مسائل را مطرح خواهد کرد. در ایران خوانندگان و نوازندگان عروسی خیلی به هنرمندی شهره نیستند. قبلاً در مطلبی با عنوان "عروسی‌کاران" بیشتر در این خصوص نوشته‌ام.

در جمهوری آذربایجان حتی ممکن است بزرگانی چون رامیز قلی‌اف و عاریف بابایف و عالیم قاسم‌اوف هم در یک مجلس عروس حاضر شوند و برای شادی و پایکوبی مردم بنوازند و بخوانند. موسیقی غنی موغام نغمه‌های شاد فراوانی دارد. اما در ایران اجرای موسیقی سنتی در یک مجلس عروسی تقریباً امری نایاب است. به طریق اولی حتی در تصور هم نمی‌گنجد که روزی بزرگانی چون حسین علیزاده و شجریان و شهرام ناظری نوازنده و یا خواننده یک مجلس عروسی باشند. این نگرش فراگیر است و فقط به موسیقی سنتی اختصاص ندارد.

این موضوع نشانه‌ای از تداوم سنت‌های زیبا در جامعه جدید آذربایجان است. شاید کمتر جامعه شرقی را بتوان یافت که نسل جدید هنرمندان آن علیرغم اشتهار جهانی چنین پیوندی با متن جامعه خود داشته باشند. و در مقایسه با موسیقی سنتی ایران، نشانگر این است که موغام همیشه در متن جامعه آذربایجان حضور داشته و در همه حال نیز کاربرد دارد. فی‌الواقع موغام از مردم و برای همه مردم است.

دشوار بتوان در خصوص موسیقی سنتی ایران به چنین ارتباطی قائل بود. در حال حاضر پایگاه موسیقی سنتی بیشتر در میان اقشار برخوردار و شهری جامعه ایران است. بعضاً نگاه و درک آنها از این نوع موسیقی بی‌شباهت به گسترش سفره‌خانه‌های سنتی نیست. سفره‌خانه‌های بالاشهری ظاهراً تداوم سنت‌های دیرین است. اما طبقه خاصی به آنجا می‌روند و قلیان می‌کشند و آبگوشت می‌خورند و روی دشکجه می‌نشینند و به مخده‌ای تکیه می‌دهند و تصور می‌کنند که غرق فضای اصیل ایرانی شده‌اند. اما همین آدم‌ها با سنت اصلی ما که قهوه‌خانه‌نشینی است، ابداً میانه‌ای ندارند. اصلاً کسر شأن آنهاست که به چنین جاهائی بروند، سنت قهوه‌خانه‌نشینی عموماً برای کارگران و اقشار ضعیف جامعه زنده مانده است.

موسیقی سنتی ایران در زمان قاجار بیشتر درباری بود، الان هم بالاشهری است. بالاشهری‌ها هم لزوماً این موسیقی را درک نمی‌کنند. ولی حاضر می‌شوند از بازار سیاه به چندین برابر قیمت بلیط کنسرت استاد شجریان را تهیه کنند. وقتی هم کنسرت را دیدند، در هر حال از چند و چون اجرای هنرمندانه  استاد داد سخن سر خواهند داد، حتی اگر ضمن کنسرت چرت زده باشند. در چنین فضائی است که استاد آواز تصمیم می‌گیرد یک تنه چهارده ساز جدید ابداع کند. طرفداران پروپاقرص ایشان هم می‌گویند هر چه آن خسرو کند شیرین بود.

جایگاه مردمی موغام در جمهوری آذربایجان باعث شده که بزرگان موسیقی آذربایجان هرگز ارتباط خود را با بدنه جامعه از دست ندهند. قرائن نیز این مسئله را تائید می‌کند. حداقل سه تن از بزرگان هنر این سرزمین از جمله هابیل علی‌اف را که اشتهار جهانی دارد، در تهران و هنگام کنسرت دیده‌ام. خیلی آدم‌های خاکی به نظر می‌رسیدند. رفتار آنها هیچ شباهتی به رفتار رسمی چهره‌های معروف و جهانی نداشت. گویا اسنوب بودن و به دیگران فخر فروختن در ژن آنها جایگاهی ندارد. همیشه میان مردم هستند و به هر مناسبتی هنرنمائی می‌کنند. هیچ بعید نیست که این میزان از مردمی بودن برای چهره‌های با شهرت بین‌الملی این کشور تاثیر منفی هم داشته باشد. به شکل افراطی مردمی بودن باعث می‌شود که از آن ور بام بیفتند. دقت و حساسیت به کیفیت عوامل اجرائی را تحت تاثیر فرهنگ باری به هر جهت برای مردم خواندن قرار دهند.

هیچ دلیل دیگری جز این مقدمه طولانی به نظرم نمی‌رسد تا توجیهی برای مشارکت استاد عالیم قاسم‌اوف در کنسرتی با ارکستر سازهای بادی تهران پیدا بکنم. محال است هنرمندی در حد و اندازه عالیم قاسم‌اوف به چنین اجرائی تن بدهد. بی‌آنکه به جایگاه والا و بین‌المللی هنر خود توجه داشته باشد.

من شب دوم اجرا را دیدم. به نظرم ستاره این کنسرت فرغانه بود. مثل همیشه با آمادگی کامل و نجابت تمام در کنار پدر هنرنمائی می‌کرد. بسیار ساده و زیبا پوشیده بود. فرغانه به معنی واقعی کلمه آذربایجان مارالی است. حجاب هم با چهره دلنشین او تناسب دارد. مدت زیادی تک‌خوانی کرد. خود استاد هم کاملاً سرحال به نظر می‌رسید. هر دو ایستاده کنسرت را اجرا می‌کردند. در لحظاتی که پدر و دختر آواز می خواندند و تار هم جواب آواز را می‌داد، همه چیز عادی به نظر می‌رسید.

اما تنظیم صدا در سالن وحشتناک بود. حضور بی‌امان و انبوه سازهای بادی چنان سر و صدائی راه انداخته بودند که صدای رسا و قدرتمند عالیم و فرغانه هم در میان آنها گم می‌شد. بعد از پایان کنسرت وقتی این مسئله را با دوستی موسیقی‌شناس مطرح کردم به من گفت تنظیم خوب برای ارکستر و آواز، باید در زمان‌هایی که نوبت خواندن خواننده است، برخی سازها را خاموش بگذارد تا حجم صدای سازها، صدای خواننده را نپوشاند. تنظیم بد در این لحظات چنان آزار دهنده بود که شنونده عادی مثل من هم متوجه آن می‌شد.

پیدا بود که ارکستر خیلی با خواننده‌ها هماهنگ نیست. عالیم و فرغانه چند جا زودتر از ارکستر شروع کردند. اصلاً من نفهیمدم این ارکستر بادی چه نقش مثبتی در این کنسرت داشت. ممکن است اهل فن بگویند ریزه‌کاریهای موسیقی را متوجه نیستم. این درست؛ ولی تنظیم آهنگ‌هائی که سازهای بادی می‌نواختند، اساساً حال و هوای موسیقی آذربایجان را نداشت. حال و هوائی که برای همه مردم ایران آشناست. عالیم در کنسرتهای خود با وسعت صدایش شنونده را به وجد می‌آورد. اما در این کنسرت صدای ناکوک سازهای بادی به او اجازه عرض و اندام نمی‌داد.

قطعات و آهنگهای شناخته شده در این کنسرت اجرا شد، که ساری گلین از جمله آنها بود. عالیم و فرغانه به سبک زیبای خود این قطعه ماندگار را بسط داده بودند. اما اگر روزی نسخه ضبط شده این اجرا پخش شود، بعید می‌دانم خواننده علاقه‌مند به آثار عالیم دو بار بیشتر بتواند آن را گوش دهد. کافی است این اجرا را با اجرای مشترک ساری گلین توسط ژیوان گارسپاریان و حسین علیزاده در محوطه کاخ نیاوران تهران مقایسه کنیم. این دو هنرمند فقط چند روز در تهران همدیگر را ملاقات کردند. زبان هم را هم نمی‌دانستند. اما اجرای مشترک آنها یکی از ماندگارترین اجراهای ساری گلین تا این تاریخ است. آلبوم آن اجرا برای جایزه گرمی هم کاندید شد. هیچ کدام از خواننده‌های این اجرا وسعت صدای عالیم و فرغانه را نداشتند.

صدا و هنر عالیم قاسم‌اوف برای ما فقط یک صدا و هنر زیبا نیست. سرشار از عشق و عاطفه هم هست. گویا بلبل شرق توجه ندارند که صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را تا دگر مادر گیتی چو عالیم فرزند بزاید. مگر این صدا و این هنر همینجوری پیدا شده که آن را پای این سازهای بادی با صدابرداری ابتدائی ریخته بودند؟ نوبت قبل و در اردیبهشت امسال هم که عالیم در محل نمایشگاه بین‌المللی کنسرت داشت، برای دقایقی ناچار شده بود نقش صدابردار را هم ایفا کند.

اصلاً اغراق نیست که ادعا کنیم در هیچ شهری از جهان به اندازه تهران عالیم قاسم‌اوف طرفدار مشتاق ندارد. حق این مشتاقان است که از استاد اجرائی  ماندگار طلب کنند. چنین اجرائی اگر قرار است با مشارکت موسیقی‌دانان ایرانی باشد، وقتی میسر خواهد بود که در کنار ایشان بزرگانی چون حسین علیزاده و کیهان کلهر نشسته باشند. به ظن قوی پذیرش هر دعوتی ریشه در وارستگی و خاکی بودن این استاد بی‌بدیل دارد. اما بعید است همه طرفداران ایشان از چنین تصمیمی راضی باشند. 

پی‌نوشت : یکی از دوستانم که مایل نبودند نامی از ایشان برده شود و شب دوم اجرا را دیده بودند، مطلب من را دیدند و چند توضیح دقیق‌تر راجع به این کنسرت دادند. اجازه گرفتم که مطلب ایشان را منتشر کنم.
1- سر و صدای اضافه و نابه‌جای سازهای ضربی که فضای تصنیف‌های آذری را تحت‌الشعاع قرار داد. همه تصنیف‌های جهان بالاخره ریتمیک هستند، اما سازهای ضربی همه تصنیف‌های جهان را این‌طور که سازهای ضربی در این کنسرت پررنگ بودند، همراهی نمی‌کند.
 2- صدای بلند ارکستر، حتی هنگامی که نوبت خواندن عالیم و فرغانه بود. یک تنظیم خوب برای ارکستر و آواز، باید در زمان‌هایی که نوبت خواندن خواننده است، برخی سازها را خاموش بگذارد تا حجم صدای سازها، صدای خواننده را نپوشاند.
3- تمپو یا سرعت اجرای بسیاری از آهنگ‌ها بسیار تندتر از چیزی بود که حافظه موسیقایی ما در خاطر سپرده و سلیقه شنونده‌ها انتظار دارد. آیریلیق و ساری‌گلین و کوچه‌لر برای نمونه سه تا از قطعاتی هستند که در مایه بیات شیراز و با اشعاری غمگنانه ساخته شده‌اند، اما تنظیم آن‌ها در این اجرا طوری بود که انگار تنظیم‌کننده ارکستر، تفاوتی میان این تصنیف‌ها و فی‌المثل لاله‌لر (که لحنی سرخوشانه و بهاری دارد) قائل نشده است.
4- این تمپوی زیاد، تا حد زیادی باعث شده که زمان کافی برای اجرای ریزه‌کاری‌های آوازی از قبیل زنگوله‌ها و تحریرها و غلت‌ها در بسیاری از این تصنیف‌ها نماند. خواننده باید سریع هجاها را به پایان برساند و ته مصارع را هم بیاورد و هیچ امکانی برای بروز این ریزه‌کاری‌ها باقی نمی‌ماند.
5- کوک و گستره صوتی انتخابی برای بسیاری از تصنیف‌ها طوری بود که اگر عالیم می‌خواست یک اکتاو پایین‌ترش را بخواند، صدایش کر می‌شد و اگر می‌خواست یک اکتاو بالاترش را بخواند، برخی نت‌ها بالاتر از وسعت صدایش قرار می‌گرفتند. عالیم عادتاً دوست دارد شنونده‌ها را با اوج صدایش به هیجان بیاورد و معمولاً این کار را با یک اکتاو بالاتر خواندن برخی جمله‌ها انجام می‌دهد، اما در این اجرا ناچار بود به کوکی تن بدهد که چنین امکانی برایش فراهم نمی‌کرد و حتی یکی دو جا، موقع بم‌خوانی، فالش خواند و موقع اوج‌خوانی به جای این که اکتاو جمله قبلی را بخواند، به درجه پنجم رفت، آن‌هم با صدایی که به قول خواننده‌ها «صدادزدی» داشت و معلوم بود نت‌هایی را در اوج وسعت صدایش می‌خواند. یک تنظیم حرفه‌ای، که حتی یک تنظیم ابتدایی هم باید با آگاهی و اشراف بر دامنه صوتی و محدوده طلایی صدای خواننده‌ها انجام شود، حتی اگر آن خواننده، وسعت صدایی مانند عالیم داشته باشد.