راهنما، جستجو، فهرست مقالات
و مطالب مورد توجه خوانندگان

۱۳۹۴ خرداد ۱۶, شنبه

سیستم درمانی، زیر تیغ اشرافیت پزشکی

خلاصه : خدمات پزشکی و درمانی کشور اصلاً وضع خوبی ندارد. اولین متهم این ماجرا دولت است. در این نوشته استدلال شده که اگر دولت میزان سرمایه‌گذاری در امور درمانی را به یک باره صدرصد هم افزایش بدهد، تقریباً هیچ موفقیتی در کسب رضایت نسبی مردم نخواهد شد و در همچنان بر همین پاشنه خواهد چرخید. این در حالی است که همین مدیریت دولتی در بعضی زمینه‌های بهداشتی موفقیت‌هائی در حد استانداردهای غرب اروپا دارد. اشکال اصلی جای دیگری است که عملاً همه را به سکوت واداشته است.
ایران بیمارستان‌های فراوان و مجهزی دارد، پزشکان حاذقی دارد که از درس‌خوانترین افراد جامعه انتخاب می‌شوند. در دورافتاده‌ترین نقاط کشور درمانگاه‌هائی برپا شده که خدمات بهداشتی را مجانی و یا با کمترین دستمزد ارائه می‌کنند. تامین اجتماعی در اکثر مراکز استان‌ها بیمارستان‌هائی ساخته که همچنان تعداد آنها رو به افزایش است. بیمارستان میلاد در تهران علاوه بر محیط مناسب و امکانات معقول و چندین اتاق عمل فوقتخصصی، از بیمه‌شدگان تامین اجتماعی تقریبا هیچ هزینه‌ای دریافت نمیکند.
علاوه بر دانشگاه‌های علوم پزشکی که آنها نیز بیمارستان‌های مجهز و اساتید با تجربه در اختیار دارند، نهادها و یا افراد ثروتمند دیگر هم اقدام به تاسیس بیمارستان می‌کنند. محیط بیمارستان رضوی در مشهد که وابسته به آستان قدس است، مانند بیمارستان‌های درست و حسابی کشورهای ثروتمند، به هتل چند ستاره شباهت دارد. در زمان افتتاح گفته می‌شد که یکی از بهترین بیمارستان‌های خاورمیانه است.
بیمارستان‌های فوق‌تخصصی مراکزی مانند بنیاد شهید را همه می‌شناسند. ارتش و سازمان‌های نظامی و بانکها و بسیاری از وزارتخانه‌ها و مؤسسات متمول دیگر مانند شرکت نفت هم در امور بیمارستانی سرمایه‌گذاری کرده‌اند. ساخت و گسترش بیمارستانهای خصوصی هم که پایان ندارد.
شهر ما اورمیه حدود چهل سال پیش چند بیمارستان دولتی و خصوصی داشت. از یکی از بستگانم که زمانی رئیس یکی از همین بیمارستان‌های قدیمی شهر بود پرسیدم ظرفیت بیمارستان‌های اورمیه طی سی سال گذشته چقدر افزایش یافته است؟ گفتند که عدد و رقم ندارند ولی ظرفیت بسیار گسترش یافته است. از توضیحات ایشان مشخص بود که شهر بیش از رشد جمعیت، رشد کمی و کیفی بیمارستان داشته‌ است. این موضوع در اغلب شهرهای ایران اتفاق افتاده است.
با همه این اوصاف، بسیاری از مردم ایران از خدمات بیمارستانی و بهداشت و درمان عمومی راضی نیستند. آیا مردم ایران دچار زیاده‌خواهی شده و قدر این همه نعمت را نمی‌دانند؟ گرچه در مواردی حقیقتاً قدر داشته‌های خود را نمی‌دانیم،  ولی در این خصوص فقط کافی است یک بار گذر ما به مراکز درمانی بیفتد تا ببینیم که مردم چه عذابی می‌کشند. بیمارستان‌های دولتی بسیار شلوغ و بیمارستان‌های خصوصی هم بسیار گران هستند. دولت و مسئولان چه سرمایه‌گذاری دیگری می‌توانند انجام دهند، تا مردم از خدمات بخش سلامت و درمان رضایت نسبی داشته باشند؟
بدیهی است که امکانات بیمارستانی در ایران نباید با کشورهای فوق‌العاده مرفه مثل کانادا و یا بسیار ثروتمند مثل قطر و امارات مقایسه شود. سیستم بهداشتی و درمانی ایران طی چند دهه  گذشته، به خوبی توسعه یافته است. اما تجربه نشان می‌دهد که اگر تعداد بیمارستان‌های کشور ظرف فقط چند سال دو برابر هم بشود، خدمات به همین نسبت بهبود نخواهد یافت و نارضایتی همچنان باقی خواهد بود.
وزارت بهداشت طی نیم‌قرن گذشته موفقیت‌های بزرگی داشته است. سیستم واکسیناسیون کم‌نظیر ایران بسیار موفق عمل می‌کند. اغراق نیست بگوئیم که استانداردهای آن در حد غرب اروپاست. هر بچه‌ای از بدو تولد، تمام واکسن‌های متعارف و لازم را به طور کامل و با کمترین هزینه دریافت می‌کند. وقتی نظام بهداشتی ایران تصمیم می‌گیرد کلیه اطفال را در مقابل نوعی ویروس واکسینه کند، سرعت و دقت انجام کار در کشور پهناور ایران، درخور توجه است.
اما چرا در حوزه درمان این همه نارضایتی وجود دارد؟ بدیهی است که به این معضل باید اهل فن جواب دهند. اما من در خصوص متعارف‌ترین جوابی که برای این معضل بیان می‌شود، یک سینه سخن و اعتراض دارم. اگر این سوال را از وزیر بهداشت گرفته تا مریض عادی که سالها در نوبت یک عمل جراحی است بپرسید، هر دو به شما جواب خواهند داد که کمبود امکانات و بیمارستان و دکتر و پرستار و ... در کشور داریم. این جواب حتماً درست است و ایران با استانداردهای کشوری مثل کانادا خیلی فاصله دارد، اما معضل دیگری را از دیده‌ها پنهان می‌کند که اتفاقاً از همه مهمتر است.
به اندازه توان خودم این معضل را دنبال کرده‌ام. متاسفانه خیلی زود مشکل کلیوی پیدا کردم و کارم به دکتر و بیمارستان‌های مختلف افتاد. اکنون هم فشارخون بالا دارم و تحت نظر پزشک هستم. هر کدام از بستگان و از جمله مرحوم پدرم که در بیمارستان‌های مختلف بستری می‌شدند، به این مسئله و این معضل دقیق می‌شدم. این فرصت کوتاه را هم داشته‌ام که برای یک مسئله مشخص و عادی در ایران به بهترین متخصص‌ها، و در خارج از کشور به بیمارستان‌های معمولی مراجعه کنم تا فرصت مقایسه پیش آید. و البته دوستان و خوانندگان نهالستان توجه ویژه دارند که مسئله پزشکی ابتدای حوزه استحفاظی طب تا نجوم است.
مشکل اصلی و بزرگ اینجاست که سیستم بهداشتی درمانی و بیمارستانی و به طور خلاصه سیستم پزشکی ایران، از همان ابتدا به طرز افراطی و اسف‌انگیزی پزشک‌محور بنیان گذاشته شده است. این محوریت افراطی اهمیت سایر حوزه‌های پزشکی مثل پرستاری و مامائی را به حاشیه برده و در نهایت منجر به شکل‌گیری صنف قدرتمندی شده که من نام آن را اشرافیت پزشکی می‌گذارم. این اشرافیت موروثی نیست، ویروسی است. و مثل بختک تمام ارکان سیستم درمانی کشور را فراگرفته و علم و دانش و بعضاً اخلاق را پای درآمدزائی بیشتر قربانی کرده است. طی نیم قرن گذشته دولت‌ها برای تربیت هزاران هزار پزشک و کادر درمانی سرمایه‌گذاری کرده‌اند، اما در همچنان بر همان پاشنه می‌چرخد.
این نوع اشرافیت فرهنگ ویژه خود را کاملاً نهادینه کرده است. یک بیمارستان خوب، باید انواع خدمات مناسب ارائه کند که هیچکدام از آنها دست‌کمی از کار جراح برای سلامتی بیمار ندارد. اما در همه حال انتخاب اول و آخر ما "پزشک معروف" است. اوست که مشخص می‌کند کجا باید رفت و چه باید کرد. مراقبت‌های قبل از عمل، بعد از عمل، بهداشت، آموزش، نظافت، مراقبت‌های پس از مداوا، جنبه‌های روحی بیمار، و موضوعات مهم دیگر، عملا در حاشیه قرار می‌گیرد. و به همراه خود کادر ویژه این حوزه‌ها را نیز به حاشیه می‌راند. امروزه علاوه بر پرستاری و مامایی، پزشکان عمومی نیز کنار گذاشته شده‌اند. و همه راهها به متخصص و فوق‌متخصص ختم می‌شود.
معضل پزشک‌محوری افراطی و اشرافیت در پی آن، بحران سایر حوزه‌های درمانی را تشدید می‌کند و باعث می‌شود که در نظام درمانی و بیمارستانی ما، فقط پزشکانی که مستقیماً با بیمار سر و کار دارند، کار خود را دوست داشته باشند. انگار که سایرین از سر ناچاری به این مشاغل پیوسته باشند. تصویر کنید در امور مالی کارخانه‌ای بزرگ، فقط مدیر مالی شغل خود را دوست باشد. حتی بعضی تخصص‌های پزشکی هم از این نگرش آسیب دیده‌اند. چند سال پیش در کنکور رشته تجربی تصمیم گرفتند، متخصص بی‌هوشی از همان زمان دیپلم مشخص شود. کمتر پزشک عمومی داوطلبانه حاضر می‌شد تخصص هوش‌بری را انتخاب کند.
دانش‌آموزانی که در کنکور گروه‌های پزشکی رقابت می‌کنند، معمولاً چنین تصوری دارند که یا از پزشکی و دندانپزشکی و داروسازی قبول خواهند شد، و یا کنکور را خواهند باخت. در رشته‌های مهندسی و علوم انسانی، چنین تصوری وجود ندارد و یا خیلی حاد نیست. دانشجوی رشته‌های حسابداری و مدیریت و ادبیات، نسبت به هم احساس برتری ندارند. اما  دانشجوی پرستاری، از همان دانشکده تحت سیطره خانم و یا آقای دکتر است. نتیجه این شده که وقتی در بیمارستانی بستری می‌شویم، به جای سیستم پرستاری خوب، آرزوی پرستار خوب را داریم.
این گرفتاری تا به ثریا کج می‌رود و عملا سایر اعضاء کادر درمان را حتی اگر آدم‌های مسئولیت‌پذیری هم باشند، نسبت به کار خود دلسرد می‌کند. وقتی یک تکنسین رادیولوژی که مدام در معرض اشعه قرار دارد، با همه کارانه و یارانه و هر امکان دیگر شاهد است که پزشک همان بیمارستان دهها برابر او درآمد دارد، چه احساسی پیدا خواهد کرد؟ مگر پزشک چقدر بیشتر درس خوانده و یا چقدر نابغه و استثنائی است؟
تکنسین‌ها و پرستاران بعد از مدتی در کار خود مجرب می‌شوند و مدام با پزشکان تازه کاری مواجهند که بلافاصله حقوق و درآمدی چند برابر آنها دارند. موضوع به کلاف سردرگمی تبدیل شده است. بیمارستان نیز چاره‌ای به جز توجه بیش از حد به پزشک ندارد، چون آنها امکان مطب و درآمدزائی مستقل را دارند.
بعضی از پزشکان صاحب‌نام مطب خود را به بیمارستان کوچکی تبدیل کرده و کلی درآمدزائی می‌کنند. عملاً نقش حکیمان گذشته را بر عهده گرفته‌اند و خود را همه سیستم می‌دانند. جالب اینجاست که آوازه متخصصان معروف دامنگیر صنف خودشان هم شده است. در حالی که متخصصینی قادر به تامین هزینه مطب خود نیستند، از پزشکانی باید با کلی رابطه برای چندین ماه بعد، وقت گرفت.
تمام کوچه پس کوچه‌ها و خیابان‌های تهران پر از مطب پزشکی است. در کمتر شهر کشورهای توسعه‌یافته می‌توان این همه تابلوی مطب دید. تابلوهای رنگ و وارنگ پزشکی با ذکر انواع تخصص‌ها چشم‌انداز پیاده‌روهای شهر را هم زشت کرده است. از دکتری که در یک بیمارستان مجهر دولتی کار می‌کند و از عنوان استادی دانشگاه بهره‌ها می‌برد، ممکن است برای شش ماه آینده هم نتوان وقت گرفت. ولی می‌توان بعدازطهر همان روز به ملاقات ایشان در مطب خصوصی شتافت، تا اگر لازم باشد الساعه دستور بستری شدن شما را در بیمارستان مورد نظر خود صادر فرمایند.
جالب اینجاست که جامعه پزشکی ایران اهل تحقیق و نوآوری هم نیست. فرصت‌های بسیار نادر تحقیقاتی را هم از دست می‌دهند. مراکز تحقیقاتی مهم پزشکی در جهان، کمتر فرصتی به دست می‌آورند که تاثیر عملی استفاده از سلاح شیمیائی روی انسان را از نزدیک ببینند. بدبختانه در جریان جنگ ایران و عراق از سلاح‌های شیمیائی هم استفاده شد. پزشکان ایرانی ضمن مداوای بیماران فرصت کم‌نظیری داشتند که به کار تحقیقاتی هم بپردازند و نتایج آن را به جهانیان ارائه کنند. اما هیچ دستاوردی در کار نبود. احتمالاً نتایج تحقیقات پزشکان آلمانی بر روی چند شیمیایی اعزامی تنها دستاورد علمی این فاجعه بوده است.
پزشک‌محوری مطلق فرهنگ بسیار ناکارآمد و بلکه مضری را هم در جامعه رواج داده است. برای یک بیماری ساده دنبال فوق‌تخصص می‌گردیم. به لحاظ سیستماتیک این موضوع ممکن است به فاجعه منتهی شود. چون پیشاپیش خود تشخیص داده‌ایم که مثلاً درد ما ناشی از معده است و باید به فوق‌تخصص داخلی با گرایش معده مراجعه کنیم. اما پزشکان به این نگرش غلط دامن می‌زنند و بعضاً مریض را ملامت می‌کنند که چرا برای دل‌درد ساده، بلافاصله به ایشان مراجعه نشده است.
بانوانی که حامله می‌شوند از همان ابتدا دنبال فوق‌تخصص زنان و زایمان هستند. همین فوق تخصص‌ها، بعضاً از عهده وظایف ساده‌ای که برای یک ماما و پرستار در نظر گرفته شده، بر نمی‌آیند و یا فراموش می‌کنند که نکات مهم را یادآور شوند. چه بسیار مادرانی که به بهترین متخصصان زنان و زایمان مراجعه کرده‌اند، اما از بدیهیات مسائل حاملگی نیز خبر نشده‌اند. در حالی که ماماهای کشور بی‌کارند، فوق‌تخصص‌ها با هزینه بیشتر و نه لزوماً کیفیت بهتر به جای آنها کار می‌کنند. حتی اگر فرض کنیم که مامائی بخشی از تخصص یک پزشک زنان و زایمان است، باز بسیار بعید است که او مراجعه کننده خود را در امور ساده به ماما ارجاع دهد.
در هر رشته‌ای و هر تخصصی سلسله مراتب وجود دارد. اگر به صافکار و نقاش باتجربه و شناخته شده هم مراجعه کنیم، ممکن است بگوید کمتر از سیئروئن مونتاژ فرانسه را کار نمی‌کند. اما در سیستم پزشکی فقط یک مرتبه وجود دارد و آن مرتبه خداوندی عالیجناب پزشک است. پزشکان برای امر ختنه هم که در گذشته دلاک‌ها انجام می‌دادند، لیسانسیهها و فوق‌لیسانس‌های سایر رشته‌های پزشکی را قبول ندارند. کار علمی دکترهای داروساز هم بستگی به این دارد که موقعیت داروخانه دونبش  آنها در کدام نقطه شهر واقع شده باشد. بعضاً  فروش چسب‌زخم در سایر بقالی‌ها را هم کاری خلاف علم می‌دانند. همه راهها باید به پزشک منتهی شود.
اشرافیت پزشکی در شأن خود نمی‌داند که با متخصص دیگری مشورت کند. بعضاً تصمیمات ویرانگری می‌گیرد و لازم هم نمی‌شود که پاسخگو باشد. سال هفتاد و هشت وقتی مشخص شد که یکی از کلیه‌های من دچار مشکل حاد شده، به یکی از جراحان معروف کلیه و مجاری ادرار در تهران مراجعه کردم. بعد از دو نوبت مراجعه گفت که باید جراحی کند و پس از اکسپلوریشن کلیه تصمیم بگیرد. این کلمه اکسپلوریشن و نحوه ادای آن هنوز یادم مانده و یادآوری مجدد آن همچنان ناراحتم می‌کند. گفتم دکتر با این همه پیشرفت در صنایع پزشکی هنوز تنها راه اکسپلوریشن، جراحی است؟ می‌دانست من چه تخصصی دارم. کمی از الکترونیک و نرم‌افزار  صحبت کرد و گفت که این کارها در تخصص او نیست. در واقع به من طعنه می‌زد که در کار پزشکی دخالت نکنم. ناراحت شدم و گفتم شما طوری از جراحی کلیه حرف می‌زنید که انگار  من در صندوق عقب ماشین خود یک کلیه زاپاس دارم. دیگر به آن پزشک اکسپلوریشن مراجعه نکردم. سالهاست بیمار دکتر بهروز برومند هستم و تا این تاریخ جراحی هم لازم نشده است. بعدها که شادروان دکتر ارنواز این مرد وارسته و یکی از اساتید بزرگ سونوگرافی در ایران کلیه من را سونوگرافی کرد، گفت جراحی این کلیه به علت چسبندگی در بعضی نواحی می‌توانست بسیار هم خطرناک باشد. به من توصیه کردند که همیشه مراقب باشم.
نفوذ پزشکان و پزشک‌محوری افراطی عوارض دردناک دیگری هم دارد. خیلی از کارهای پزشکان چندان قانونی نیست. مثلاً مریض را به همدیگر پاس می‌دهند و درآمدزائی می‌کنند. حتماً باید برای عکس  به رادیولوژی خاص و برای آزمایش به آزمایشگاه خاص مورد نظر پزشک رفت. اخیراً می‌خواستم از دندان‌پزشک خودم که حدود هشت سال  پیش روی دندانهایم کار کرده بود، وقت بگیرم. منشی می‌گفت حتماً باید با عکس مراجعه کنم. گفتم پیشاپیش عکس گرفته‌ام. می‌گفت آقای دکتر به کیفیت عکس حساسیت دارند و باید به فلان رادیولوژی مراجعه کنید. کفتم همان جائی رفته‌ام که چند سال پیش دکتر قبول داشت. این کاسبی‌های آشکار حتی اگر قانونی هم باشد، اخلاقی نیست.
در مراکز درمانی مناطق فقیرتر مراجعه به یک مطب همانا و تجویز کلی آمپول و ویتامین و سرُم برای هر درد بی‌ربطی هم همانا. تزریق سرم و آمپول هم حتماً باید در تزریقات مورد تائید دکتر باشد که معمولاً در گوشه‌ای از مطب مستقر است. این کارها آشکارا سلامتی مردم را تهدید می‌کند. اما هیچ برخورد درستی با آن نمی‌شود. چون پای همه پزشکان بنوعی در این مسائل گیر است. بسیاری از چشم‌پزشکان در مطلب خود یک مغازه عینک‌فروشی هم راه انداخته‌اند. سالهاست که صنف عینک‌سازان مشغول نبرد بی‌امان در خصوص غیرقانونی بودن این کار هستند. چشم پزشکان هم آنها را فاقد صلاحیت علمی می‌دانند. جالب اینجاست که اپتومتریست‌ها یعنی متخصصین اصلی این کار، حتی در حاشیه این دعوا هم نقشی ندارند.
اشرافیت پزشکی وقتی مورد انتقاد قرار می‌گیرد، از هزینه‌های بسیار بالای پزشکی و دستمزد پزشکان در ممالک توسعه‌یافته سخن به میان می‌آورد. و همینطور می‌گویند که بسیاری از ایرانی‌های مقیم امریکا و اروپا برای مداوا به کشور مراجعه می‌کنند. این موضوع را اغلب پزشکان معروف و پردرآمد بیان می‌کنند که بیشتر نوعی فرافکنی است.
اولاً نسبت به درآمد مردم ایران باید درآمد پزشکان بررسی شود. مثلاً دکترهاشمی وزیر بهداشت فعلی خود از بزرگترین میلیاردرهای کشور است. بعید می‌دانم مخترع عمل لیزیک هم با عمل لیزیک چشم به چنین ثروتی دست یافته باشد. مطب ایشان در یکی از گرانترین خیابانهای تهران بیشتر به یک کلینیک مجهز شباهت دارد. این مطب چندین منشی و کارمند و اپتومتریست دارد. اگر بزرگترین و معروفترین استاد چشم‌پزشکی کشور به غایت ثروتمند فنلاند هم گذرش به این مطب بیفتد و از میزان درآمد آن خبردار شود و با وضع درآمد خود در اروپا مقایسه کند، تازه متوجه فاصله طبقاتی بورژوا و پرولتاریا در قرن نوزده اروپا خواهد شد.
در ثانی پزشکی در کشورهای پیشرفته چنان استانداردهای بالائی دارد و همینطور اشتغال به پزشکی چنان مسئولیت‌های زیادی دارد که اغلب قشر مشتاق سراغ آن می‌روند. پزشکانی هم که درآمد بسیار بالا دارند، مالیات گزاف می‌پردازند. در کشورهای اسکاندیناوی درآمد پزشک متخصص ابداً قابل مقایسه با پزشکان ایرانی نیست. شاید مثال امریکا برای اشرافیت پزشکی از همه جالبتر باشد. چون در امریکا هم پزشکان بعضاً درآمد نجومی دارند. اما می‌دانیم که در میان ممالک توسعه‌یافته امریکا بدترین سیستم پزشکی را دارد. روی هم رفته درآمد پزشکان ایرانی با کمتر کشور توسعه یافته‌ای در جهان قابل مقایسه است. در کشورهای بسیار پیشرفته اسکاندیناوی درآمد پزشکان کمابیش مثل سایرین است. اما در ایران رئیس جامعه جراحان می‌گوید ما کمونیست نیستیم که درآمد کارگر را با پزشک مقایسه کنیم.
درآمد بالا و میل به زندگی اشرافی عملاً بسیاری از شهرستانها و حتی مراکز استانها را از پزشک متخصص خالی کرده است. وزیر بهداشت می‌گوید که نزدیک چهل درصد خدمات پزشکی کشور در تهران تجمیع شده است. بیمارستانهای بسیاری از شهرهای ایران برای مریضی‌های عادی هم بیماران خود را به تهران اعرام می‌کنند. ایران 26 هزار دندانپزشک دارد، اما در بسیاری از شهرها خبری از دندانپزشک نیست.
دولت برای رهائی از این وضعیت بعضاً طرحهای پرهزینه‌ای را هم تقبل می‌کند. حتی تصمیم گرفتند که اعضاء هیئت علمی فقط در بیمارستان‌ها کار بکنند و حق مطب نداشته باشند. اما در مقابل حقوق‌های بسیار کلانی از بیمارستانهای علوم پزشکی دریافت کنند و بعضاً در درآمد بیمارستان نیز سهیم باشند. در کجای دنیا این همه لی‌لی به لالای پزشکان می‌گذارند تا بلکه پزشکان پزشکی را به یک صنعت صرفاً درآمدزای خصوصی تبدیل نکنند؟ این طرح هم در عمل شکست خورده است. جمع قابل توجهی از همین پزشکان بیمار خود را به نام سایر همکاران به بیمارستانهای خصوصی برای جراحی هدایت می‌کنند و همزمان از سفره پربرکت  بیمارستانهای دولتی و خصوصی بهره می‌برند.
جالب اینجاست که علاوه بر حضور و نفوذ بالا در دولت، میزان حضور آنها به عنوان هیئت علمی دانشگاهها هم با سایر رشته‌ها تفاوت بسیار محسوسی دارد. اساتید علوم پایه و مهندسی و علوم انسانی در همه دانشگاهها کمابیش به جامعه شباهت دارند. میان آنها همه طیفی وجود دارد. بخشی هم به اصطلاح حزب‌اللهی و خودی محسوب می‌شوند. اما اساتید دانشگاههای علوم پزشکی روز به روز شباهت خود را به جامعه از دست می‌دهند. حاج‌آقا دکترهای ته‌ریش‌دار و حاج‌خانم‌های متخصص در میان اعضاء هیئت علمی دانشگاهها جائی برای دیگران نگذاشته‌اند. نوعی اشرافیت پزشکی کاملاً خودی هم در این بخش شکل گرفته است.
اشرافیت پرشکی از نقش مخرب خود به خوبی آگاه است. اما زمین و زمان را مقصر اوضاع فعلی می‌داند و طلبکار هم هست. بر عکس سایر تخصص‌ها، کمتر پزشک معروفی از کشور مهاجرت می‌کند. چون خوب می‌دانند که در هیچ کشور توسعه‌یافته‌ای چنین خوان‌نعمتی برای آنها گسترده نیست. با نفوذ فراوانی هم که در مدیریت درمان و بهداشت و داروی کشور دارند، کلاف سردگم ساختار پزشکی حالا حالاها به سامان نخواهد شد. هم درد و هم درمان این سیستم به دست آنهاست.
اما به نظر می‌رسد که این روند ویرانگر با یک مانع بسیار بزرگی مواجه شده است. عملکرد منفی اشرافیت پزشکی طی سالیان اخیر دامن خود پزشکان را هم گرفته است. تعداد زیاد فارغ‌التحصیلان پزشکی باعث شده که درآمد بالا روز به روز انحصاری‌تر شده و فقط در اختیار پزشکان معروف و ثروتمند و کاسبکار قرار بگیرد. چند سالی است با پدیده پزشک بی‌کار مواجه هستیم. پزشکان جوان زیادی نگران لغو قراداد خود با بیمارستان‌ها و با مؤسساتی هستند که چند روزی از هفته پرسنل آنجا را معاینه می‌کنند و حقوق متعارفی می‌گیرند.
من به این طبقه نوظهور از پزشکان، پرولتاریای پزشکی می‌گویم. شاید راهکار نهائی در قیام همین پرولتاریا باشد که رفته رفته چیزی برای از دست دادن نخواهد داشت. بالاخره آنها روزی در مقابل اشرافیت پرتوقع و نه لزوماً باسواد پزشکی قرار خواهند گرفت. مثل ممالک توسعه‌یافته در ایران هم سیستم پزشکی پیشرفته و مدرن جایگزین پزشک‌محوری افراطی و فرزند آن اشرافیت پزشکی خواهد شد. پس ای پرولتاریای قهرمان پزشکی، متحد شوید!

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۹, شنبه

پان‌آذری‌های ایران چه کسانی هستند؟

طی صد سال گذشته تحقیقات گسترده و بی‌طرفانه‌ و صد البته علمی بحمدالله ثابت کرده که در ایران تُرک نداریم. میلیون‌ها ایرانی هم که تُرکی صحبت می‌کنند، در اصل آذری‌هائی هستند که تُرک‌زبان شده‌اند. بنای این نوشته مناقشه در این بحث صدرصد علمی نیست. بررسی حواشی این مدعای علمی است که متاسفانه کمتر و بلکه اصلاً به آن پرداخته نمی‌شود.
وقتی گفته می‌شود در ایران تُرک نداریم، به طریق اولی صحبت از معضل و خطر پان‌تُرکیسم به همان اندازه اعتبار دارد که از خطر پان‌ژاپنی‌ها و یا پان‌مغول‌های ایران سخن به میان آید. اما وقتی با دلایل علمی ثابت شده که ایران میلیون‌ها شهروند آذری دارد، حتماً کسانی از میان این جمعیت انبوه تمایلات پان‌آذری خواهند داشت. تا کنون صدها مقاله با مضمون پان‌تُرک‌های ایران چه کسانی هستند به زیور طبع آراسته شده است. اما دریغ از یک مقاله که در آن دست‌کم ویژگی‌ها و خصلت‌های اصلی و منحصرد به فرد پان‌آذری‌های ایران مورد بررسی قرار گیرد. جریانی که بسیار فعال است و دهها نشریه و سایت و بودجه‌های مناسب تبلیغاتی در اختیار دارد. در این یادداشت سعی خواهد شد مشخصات و ویژگی‌های اصلی یک پان‌آذری اصیل که در کنگره‌های این جریان به تصویب می‌رسد، اجمالاً معرفی شود.
شایان ذکر است که کنگره پان‌آذری‌ها همه ساله در بیست و یک آذر برگزار می‌شود و در آن بیست و یک هسته اصلی پان‌آذری از بیست و یک شهر آذربایجان شرکت می‌کنند. هر هسته بیست و یک عضو دارد و بر سینه هر کدام از اعضاء هم بیست و یک نشان طلائی "آذرآبادگان" نصب است. قطعنامه‌های پایانی نیز همواره بیست و یک بند دارند و بیست و یک عضو شورای مرکزی پان‌آذری نیز در جریان همین کنگره‌ها برای مدت یک سال تعیین می‌شوند. بیست و یک در مکتب پان‌آذری عدد مقدسی است. اصول و تمامیت تفکر پان‌آذری مبتنی بر بیست و یک مصوبه‌ اصلی همین کنگره‌هاست و هر پان‌آذری همواره باید آنها را رعایت کند.
1-     پان‌آذری مدافع سرسخت منافع ملی و تمامیت ارضی و زبان رسمی فارسی در ایران است. پان‌آذری همه ایران را متحد و یکپارچه می‌داند و از علم کردن زبان‌ها و فرهنگ‌های محلی در مقابل زبان و فرهنگ رسمی سخت بی‌زار است و آن را عامل تجزیه کشور می‌پندارد. با همه این کلی‌نگری‌ها، پان‌آذری از همه ایران عضو نمی‌پذیرد، نگاه ملی اما زادگاه محلی دارد. به لحاظ شناسنامه‌ای پان‌آذری حتماً و قطعاً باید متولد یکی از استان‌ها و شهرهای تُرک‌نیشن ایران باشد. ترجیحاً اگر متولد تبریز باشد اصیل‌تر محسوب می‌شود. حوزه فعالیت پان‌آذری ایجاب می‌کند که اجداد او هم از طرف مادری و هم از طرف پدری به شکل کاملاً طباطبائی تُرک‌زبان باشند.
2-     پان‌آذری مهمترین تئوری تاریخ بشریت را متعلق به فیلسوف بزرگ ایران سید احمد کسروی می‌داند. کسروی کشف کرد که آذربایجانی‌ها قبلاً نمی‌دانستند تُرکی چیست و به زبان باستانی و ایرانی آذری صحبت می‌کردند. مطابق این تئوری با هجوم و حاکمیت اقوام صحرانشین تُرک، آذری با سرعتی بی‌پایان قربانی زبان وارداتی و غیرایرانی تُرکی شد. در حال حاضر آذرآبادگان محبوبترین کلمه برای پان‌آذری‌هاست که ریشه در این تئوری دارد و یادآور دوران باستان آذربایجان است.
3-     علیرغم قطعی و علمی بودن تئوری آذری شادروان کسروی، متاسفانه این تئوری در عمل به پدیده‌ای منحصر به فرد در کل تاریخ بشریت منجر شد. همه جهان متمدن در اعصار گذشته مورد هجوم اقوام صحرانشین بودند. اما در همه این موارد بعد از مدتی صحرانشینان مهاجم مغلوب فرهنگ و زبان برتر میزبان می‌شدند. مطابق این تئوری آذربایجان تافته جدابافته‌ای است که در آنجا از زمین به  آسمان باریده است. پاسخ به شبهات ناشی از این نظریه موضوع اصلی کنگره بیست و یکم پان‌آذری‌ها قرار گرفت. برای پرهیز از اطاله کلام، شبهات دشمن و مصوبات کنگره بیست و یکم در پانویس شماره یک به طور خلاصه ذکر شده است. [1]
4-     سیاست خارجی پان‌آذری مبتنی بر تنش‌زدائی و احترام به همه همسایه‌های ایران است. مشروط بر اینکه همسایه هم از اصالت برخوردار باشند. متاسفانه بعضی از همسایه‌های ایران مانند کشورهای عربی از جمله امارات یک وجبی و جمهوری آذربایجان چند وجبی و ترکیه ویژگی‌های یک کشور اصیل را ندارند و از فرهنگ ایرانشهری بی‌بهره مانده‌اند. نظر به تنوع همسایه‌های غیراصیل، پان‌آذری‌ها در این بخش با برادر بزرگتر یعنی پان‌ایرانیست‌ها تقسیم کار کرده‌اند. عرب‌ها را کُلّهم به پان‌ایرانیست‌ها که بزرگترین عرب‌شناس‌های جهان هستند، واگذار کرده و از مصوبات آنها تبعیت می‌کنند. اما خود به طور ویژه روی جمهوری آذربایجان و ترکیه متمرکز شده‌اند.
5-     علاقه پان‌آذری به جمهوری آذربایجان طوری است که چندین نام روی این کشور شناخته شده در عرصه بین‌المللی گذاشته است. اغلب با عنوان جمهوری جعلی آذربایجان از آن یاد می‌کنند. اما وقتی صحبت از آذربایجان ایران هم در میان باشد، ترجیح می‌دهند که به آن اران بگویند. پان‌آذری وقتی احساساتی می‌شود نام جمهوری آذربایجان را به شیوه‌ای صمیمانه و متمدنانه تحبیب می‌کند و به آن جمهوری باکو می‌گوید. علائق پان‌آذری فقط محدود به نامگذاری نیست. خواستار عودت جمهوری باکو به مام میهن هم هست. معتقد است که زمان معاهده ترکمانچای به پایان رسیده و اساساً استقلال این کشور جعلی بی‌معنی است.
6-     سوگلی پان‌آذری در میان همسایه‌های ایران ارمنستان است. وقتی صحبت از ارمنی و ارمنستان می‌شود، گُل از گُل پان‌آذری می‌شکفد.  همه چیز این کشور را به شکل فرهنگ می‌بیند. البته پان‌آذری یک ابهام استراتژیک در ارتباط دیپلماتیک با این کشور باستانی دارد که امیدوار است در آینده دانشمندان و متفکران و فلاسفه پان‌آذری راه‌حلی مرضی‌الطرفین برای آن بیابند. موضوع سرزمین‌های اشغالی آذربایجان توسط ارمنستان است. روزی که قرار است جمهوری باکو به مام میهن عودت شود، کمیته مرکزی پان‌آذری هنوز برای یک سؤال مهم و استراتژیک پاسخی قطعی نیافته است. آیا در چنین موقعیتی مناطق اشغالی جمهوری باکو از جمله قره‌باغ اشغالی هم باید عودت شوند؟ اگر دل نازک ارمنستان از این گستاخی رنجید چه باید کرد؟ آیا سرزمین‌های اشغالی باید مشمول عفو ملوکانه بشوند؟ این موضوع بزرگترین چالش دیپلماتیک پان‌آذری‌ها با سوگلی آنهاست که در تمام کنگره‌های پان‌آدزی مورد بررسی قرار می‌گیرد. آخرین راه‌حلی که سیاستمداران و فیلسوفان بزرگ پان‌آذری به کمیته مرکزی این تشکل ارائه کرده‌اند، حاکی از آن است که باید در آینده کلاً بی‌خیال عودت جمهوری آذربایجان بشوند و سری را که درد نمی‌کند بی‌جهت دستمال نبندند. چون در هر حال عودت این جمهوری جعلی منجر به رنجش کشور باستانی و اصیل ارمنستان خواهد شد.
7-     پان‌آذری به آرامش و متانت شهره است و هرگز نباید از کوره به در رود. تنها در یک مورد اجازه دارد که دهان خود را با لحن عصبی و امنیتی باز کند. و آن زمانی است که صحبت از جعل جمهوری است. منتقدان سؤال می‌کنند چرا فقط جمهوری آذربایجان را کشور جعلی می‌دانید؟ چرا ارمنستان و یا حتی گرجستان را جعلی نمی‌دانید؟ مگر همان سرزمین‌ها طبق همان معاهدات ترکمانچای و گلستان از ممالک محروسه ایران و امپراتوری قاجار جدا نشدند؟ چرا خواهان عودت آن کشورها نیستید؟ پان‌آذری این سؤالات را شُبهات پان‌تُرک‌ها می‌داند و بلافاصله فریاد می‌زند که بگیرید این پان‌تُرک بی‌وطن را....
8-     عشق پان‌آذری به ترکیه عارفانه و ویرانگر است. اسم ترکیه که به میان می‌آید پان‌آذری از خود بی‌خود می‌شود. حتی یادش می‌رود که قرار بود آدمی سکولار و غیرمذهبی انگاشته شود. چون خانم تانسو چیللر نخست وزیر اسبق جمهوری ترکیه را هم به شکل سلطان سلیم عثمانی می‌بیند. به طریق اولی برای پان‌آذری امیر اسدالله علم و امیر عباس هویدا و علی اکبر ولایتی و غلامعلی حداد عادل هم هیچ فرقی با هم ندارند. همه آنها کارگزاران دم و دستگاه شاه عباس کبیر هستند که باید انتقام شاه اسماعیل صفوی را در چالدران از وارثان فعلی سلطان عثمانی بگیرند و آنها را به خاک سیاه بنشانند. برای پان‌آذری بسیار مهم است که یک آذری اصیل همواره بداند ترکیه همان عثمانی و ایران همان صفوی است و کوچکترین غفلت موجب خواهد شد که ترکیه در اولین فرصت تبریز شیعه‌مذهب را قتل‌عام کند.
9-     رابطه عاشقانه پان‌آذری و ترکیه یکی داستانست پرآب و چشم و بیان آن متنوی هفتاد من کاغذ لازم دارد. وقتی صحبت از ترکیه به میان می‌آید، ممکن است پان‌آذری سکولار به یک بچه‌هیئتی دوآتشه تبدیل شده و آذربایجانی اصیل را کسی بداند که هفت پشت او ضرورتاً باید شیعه‌مذهب باشد. اخیراً پان‌آذری‌ها کشف کرده‌اند که شاعر نامدار تُرک مولانا محمد فضولی غیرآذربایجانی و ایران‌ستیز بوده است. می‌گویند پان‌تُرک‌ها او را آذربایجانی جلوه داده‌اند. چون فضولی سنی‌مذهب بود و بدتر از آن از صفویه نفرت داشت و مدح سلطان سلیمان قانونی را هم گفته بود. کلاً صحبت از سکولاریسم و لائیسم و هگل و دموکراسی و حقوق بشر منوط به شرایطی است که پای ترکیه و عثمانی در میان نباشد. در غیر اینصورت این بحثهای فلسفی نوعی قرتی‌بازی خواهد بود که ممکن است تمامیت مام میهن را با خطر مواجه کند.
10-حقوق بشر سرلوحه فعالیت‌های پان‌آذری است. علاقه بشردوستانه فراوانی به یادآوری کشتار  ارامنه به دست عثمانی‌ها دارد. هر کس کوچکترین تردیدی در نسل‌کشی ارامنه بکند، پان‌آذری سخت برمی‌آشوبد. حتی سؤال‌های دیگر را هم انحرافی می‌داند. مثلاً اگر کسی  صحبت از فاجعه جیلولوق در آذربایجان بکند که دسته‌جات مسلح مسیحی و از جمله داشناکهای ارمنی مسبب اصلی آن بودند، باز پای عثمانی را به میان می‌کشد که قصد کشتار شیعیان را داشتند. در چنین مواقعی پان‌آذری بدش هم نمی‌آید که نقش طوایف کُرد را در این میان پررنگتر ببیند و دسته‌جات مسلح ارمنی را کُلّهم تطهیر کند.
11-پان‌آذری در ایران همه فعالان کُرد را تجزیه‌طلب و خائن می‌داند. به آنها مشکوک است و سعی وافر دارد که پشت هر نوع فعالیت مدنی و قانونی مثل چاپ یک کتاب به زبان کُردی در سقز، توطئه بزرگ خائنان را کشف کند. اما همین پان‌آذری در ترکیه سخت دلبسته مبارزات مردم کُرد با میراث نژادپرستانه تُرکهاست و خواهان رسمیت کامل زبان کُردی در آن کشور است. البته به استقلال کُردها در ترکیه علاقه ندارد، چون برادر بزرگتر یعنی جریان پان‌ایرانیست مصوب کرده که هر جا کُرد هست آنجا ایران است. فعلاً  شرایطی مهیا نیست که خواهان عودت کردستان ترکیه به مام میهن بشوند. به طور کلی پان‌آذری تخصص ویژه‌ای روی نبرد تُرک و کُرد در هر نقطه از خاورمیانه دارد.
12-شجاعت از بارزترین خصلت‌های پان‌آذری است. در شرایط فعلی هیچ جریانی جرات انتقاد علنی از قانون اساسی کشور را ندارد. اما پان‌آذری شجاعانه اصل پانزده قانون اساسی را وصله ناجوری می‌داند که اجرای آن به تجزیه کشور منتهی خواهد شد.
13- پان‌آذری اصرار دارد که مهمترین میراث بشریت شاهنامه فردوسی است. گذراندن چند واحد اجباری شاهنامه‌شناسی در دانشگاه‌ها را توصیه می‌کند اما در این خصوص رفتار او کاملاً منطقه‌ای است. مثلاً برای اهالی شیراز و اصفهان این حق را قائل است که سعدی و جامی و نظامی گنجوی و حافظ را به فردوسی ترجیح دهند. و یا اگر ابراهیم گلستان نقد تندی هم بر علیه حکیم ابولقاسم فردوسی نوشت، پان‌آذری بر اساس اصول مدارا و حکمت آنها را تحمل می‌کند و بلکه مفید می‌داند. اما وقتی پای اهالی آذربادگان در میان باشد، حفط حریم مقدس شاهنامه از اوجب واجبات است. هر نقدی به فردوسی حتی اگر از طرف رضا براهنی باشد که از پیشگامان نقد ادبی در این کشور است و بسیاری از اشعار کلاسیک فارسی از جمله حافظ را از منظری متفاوت به ایرانیان معرفی کرده، شاخکهای حسی پان‌آذری تحریک شده و توطئه بزرگی را پشت آن تشخیص خواهد داد. پان‌آذری خواندن شاهنامه را ضروری سواد برای اهالی آذربایجان می‌داند. خاصه به داستان نبرد رستم با افراسیاب تورانی علاقه ویژه‌ای دارد.
14-پان‌آذری از طریق دوستان و دشمنان به طور دوجانبه تحت فشار است. بزرگترین دوست و برادر بزرگ و متحد آنها جریان پان‌ایرانیست است. اما در بعضی جلسات داخلی که اختلافاتی پیش می‌آید، پان‌آذری علیرغم این همه خدمات همچنان از طرف برادر بزرگتر با عبارت "دیگه داری تُرک‌بازی در میاری ..." تحقیر می‌شود. این لهجه لامصب هم که درست شدنی نیست. پان‌آذری داریم که با نیم قرن سابقه خدمت و شعار آذری آذری همچنان فارسی را با لهجه تُرکی صحبت می‌کند و اسباب انبساط خاطر برادر بزرگ در جلسات کاری می‌شود. حتی بعضی وقتها برادر بزرگتر به اندازه کافی او را خودی نمی‌داند و واهمه دارد که در ادامه راه دشوار مبارزه، دلبستگی‌های خانوادگی پان‌آذری را تحت تاثیر قرار بدهد و مرتکب خیانت بشود و به یک باره تصور بکند که خود نیز تُرک است. همین نگرش‌ها و تردیدها پان‌آذری را به حال و روز برده تحقیرشده‌ در کتاب اکلسی دو توکوویل انداخته که به هر اطواری متوسل می‌شد و خودشیرینی می‌کرد تا دل ارباب سفیدپوست خود را به دست آورد. پان‌آذری همواره  ناچار است که کاسه داغ‌تر از آش باشد. اگر در چند کیلومتری زادگاه فردوسی و در مشهد به یک باره نقاشی‌های مرتبط با شاهنامه از سطح شهر محو شوند، پان‌آذری کک‌اش هم نمی‌گزد. چون آن بی‌حرمتی متعلق به حوزه‌ای است که نقش ارباب فرهنگی را برای پان‌آذری دارد و لابد هر چه آن خسرو کند شیرین بود. اما اگر در شهر سلماس همین کار را با مجسمه فردوسی بکنند، کسی را یارای مقابله با غیرت باستانی پان‌آذری نیست. البته در پی بحران سلماس انتقادهای زیادی متوجه پان‌آذری‌ها شد و حتی برادر بزرگ آنها را به کم‌کاری متهم کرد. پان‌آذری‌ها نیز برای اثبات وفاداری قرار است در کنگره بعدی پیشنهاد  معطل‌مانده و دشمن‌شکن بنیانگذار تشکیلات خود را تصویب کنند. مطابق این مصوبه وقتی در آذربایجان به هر مناسبتی نام فردوسی به میان آمد، مردم موظف خواهند شد که سه صلوات بلند بفرستند. گویا نهادهای مذهبی هنوز چنین مجوزی را به پان‌آذری‌ها نداده‌اند.
15- پان‌آذری از طریق دشمنان به طور مضاعف تحت فشار روانی است. بسیاری پان‌آذری‌ها را پان‌ایرانیست‌های تکامل نیافته می‌دانند و با عنوان "دونمه" آنها را تحقیر می‌کنند. تُرک‌ها در گذشته به کسانی که دین و مذهب خود را تغییر می‌دادند، دونمه می‌گفتند. این اصطلاح چندان محترمانه نیست. به هر حال در شرایط عادی یک انسان عادی بی‌دین می‌شود، اما دین و مذهب آبا و اجدادی را برای خوشایند همسایه تغییر نمی‌دهد. در اغلب موارد دونمه‌گری ریشه در نوعی ترس و یا فرصت‌طلبی داشت. دونمه در دین و مذهب جدید از پاپ کاتولیک‌تر می‌شد و در هر موردی هم که شاه می‌بخشید، دونمه نمی‌بخشید. متاسفانه در مناطق کوچک‌تر دردسر اصلی برای نسل‌های بعدی دونمه باقی می‌ماند. از اینجا مانده و از آنجا رانده می‌شدند. بعضاً منطقه خود را ترک می‌کردند تا شاید در جائی که کسی اصل و نسب آنها را نمی‌شناسد، به آرامش برسند. پان‌آذری هم با چنین معضلی در دنیای معاصر مواجه است. اگر کوتاه بیایند از طرف برادر بزرگ به تُرک‌بازی متهم خواهند شد. به حال خود هم که رها می‌شوند، این عبارت دونمه دست از سر آنها برنمی‌دارد. روان پان‌آذری همیشه درگیر است.
16-پان آذری دموکرات و پایبند حقوق بشر است. اما با فعالان تُرک که همه آنها را پان‌تُرک می‌داند، شوخی ندارد. اگر این فعالان به زندان افتاده باشند و از حکومت اسلامی شش ماه حکم هم گرفته باشند، به کمتر از اعدام آنها راضی نمی‌شود.
17-پان‌آذری استقلال رای دارد. بسیاری پان‌آذری را عنصر گوش به فرمان برادر بزرگ یعنی پان‌ایرانیست می‌دانند. اصلاً اینطور نیست. بعضاً شجاعانه در مقابل آنها ایستادگی می‌کنند. به عنوان مثال جریان پان‌ایرانیسم از سر بزرگواری التفاتاتی به موسیقی اقوام دارد. موسیقی محلی را به رسیمت می‌شناسد و لازم هم باشد در محافلی به نمایش می‌گذارد که تحمل کثرت در فرهنگ ایرانشهری را نمایش دهد. اما پان‌آذری در حوزه فعالیت خود اجازه چنین قرتی‌بازی‌های را صادر نمی‌کند. رابطه موسیقی عاشیقی و پیوند آن با زبان و اسطوره‌های تُرکی باستان به گونه‌ای است که حسین علیزاده اشعار تُرکی معاصر را هم چندان مناسب آن نمی‌داند. با این وجود پان‌آذری اصرار دارد که عاشیق ریشه در گوسان‌های عهد خشایارشاه دارد و همین موسیقی هم باید پشت قباله شاهان تمدن‌ساز هخامنشی انداخته شود.
18-پان‌آذری تحولات آذربایجان را از بازی‌های تراکتورسازی گرفته تا فعالیت‌های کاملاً مدنی به خوبی و با دقت و امکانات فراوان رصد می‌کند. و خیلی خوب می‌داند که اوضاع در عالم واقع از چه قرار است. و برای  همین است که مدام بال بال می‌زند و برای همین هم باید گفت بزن بزن که داری خوب می‌زنی.
19- برای پان آذری عدد بیست و یک از تقدس بالائی برخوردار است. ادیان قدیمی هم اعداد مهم  و هویت‌بخش دارند. مثلاً در تورات ده فرمان اهمیت دارد. پان‌آذری‌ها عدد بیست و یک را حسابی گرامی می‌دارند. گفته میشود پان‌آذری‌های افراطی وقتی غذا هم می‌خورند، حتماً باید تعداد لقمه‌ها بیست و یک باشد. آبگوشت را هم با بیست و یک تکه نان خشک تیلیت می‌کنند. البته اصلاح‌طلبان و معتدلین پان‌آذری در این خصوص چندان سخت‌گیر نیستند و معتقدند بیست یک لقمه مستحب است و از واجبات نیست.
20-به طور کلی هر نوشته و هر بیانیه و هر قطعنامه و هر کتاب پان‌آذری باید به نوعی بیست و یک بند و یا فصل داشته باشد. اگر تعداد بندها زیاد بود در هم ادغام می‌کنند. و اگر به هر دلیلی قافیه تنگ آمد، می‌توان با خیال راحت به تعداد آنها آب بست.
21-پان‌آذری با بیست و یک قمار نمی‌کند.

[1] شبهه اصلی را مخالفان قسم‌خورده پان‌آذری‌ها با پذیرش تئوری زبان آذری مطرح کردند و به تبعات اجتناب‌ناپذیر آن پرداختند. زبان تُرکی مطابق این تئوری فاقد هر گونه مفاهیم شهری و متعلق به صحرانشینان بود، اما با سرعت برق و باد در بهترین شهرهای ایران رواج یافت. آن هم در دورانی که نه از آموزش عمومی خبری بود و نه از رادیو و تلویزیون و روزنامه. طی صد سال گذشته از زمین و زمان و یمین و یسار زبان تُرکی در محاصره آموزش انحصاری زبان فارسی است. تمام مطبوعات و رسانه‌های گروهی هم به فارسی است. اما هنوز زبان آذربایجان تُرکی باقی مانده و به نظر می‌رسد همچنان تُرکی هم باقی خواهد ماند. مخالفان قسم‌خورده از پان‌آذری‌ها سوال کردند چه حکمتی در این کار است؟ و بعد ادامه دادند که وقتی تئوری زبان آذری می‌گوید زبان تُرکی با چنین سرعتی در فرهنگی‌ترین مناطق و شهرهای ایران رواج یافت، باید بدیهی‌ترین تبعات نظریه را هم پذیرفت. و آن قدرت بی‌نظیر و بالای فرهنگی این زبان است. شواهد زنده‌ای هم برای آن آوردند. از ایروان تا گرجستان تا همه همسایه‌های آذربایجان، برای ارتباط با مردم آذربایجان و بعضاً با یکدیگر، زبان تُرکی را یاد می‌گرفتند. ارمنی‌ها و آشوری‌ها بدون تُرکی قادر به حرف زدن با هم نبودند. یک زبان وارداتی که به تازگی یک زبان اصیل را به حاشیه رانده چگونه به چنین قدرتی دست یافته است؟ عموم آذربایجانی‌ها در گذشته زبان هیچ همسایه‌ای را نمی‌دانستند. در دوران معاصر هیچ زبانی در منطقه قادر به این کارکرد تُرکی نشده است. مخالفان گفتند تُرکی به هر طریقی که به روح و جان و دل نیاکان آنها را راه یافته باشد، به آن افتخار می‌کنند تا کور شود هر آنکس که نتواند دید. اما پان‌آذری‌ها کور نشدند و در کنگره بیست و یکم، بیست و یک ماده تصویب کردند که خلاصه آنها به شرح زیر است :
زبان اقوام صحرانشین گرچه فاقد هر گونه  مفاهیم شهری بود، اما این اقوام بسیار حساب شده عمل کردند. گرچه از شرق به غرب آمدند، ولی تعمداً از روی نیشابور و سمنان و شهرهای شرقی ایران پریدند و آنها را تُرک‌زبان نکردند، تا امروز جریان‌های اصیل مثل پان‌آذری را با تناقض مواجه کنند. کلاً این اقوام از همان اول پان‌تُرک بودند و سیاست‌های چندلایه و پیچیده آنها را قرنها بعد اینتلجنت‌سرویس به کار بست تا زبان فرانسه را به حاشیه ببرد و انگلیسی زبان اول ارتباطی جهانیان بشود. کنگره بیست و یکم در بند بیست و یک مصوبه خود تصویب کرد که شنیدن شبهات معاندان برای پان‌آذری‌ها مجاز نیست. و اگر به طور تصادفی در معرض این شبهات قرار گرفتند، از این گوش بشنوند و قبل از اینکه از آن یکی گوش به در کنند، یک دل سیر فحش و بد و بیراه نثار پان‌تُرک‌ها بکنند.

۱۳۹۳ اسفند ۲۴, یکشنبه

جُک‌های قومیتی، مخرب یا امری متداول؟

چند سال پیش بانوی نویسنده خانم شهرنوش پارسی‌پور در رادیو زمانه خاطرات خود را منتشر می‌کرد. در بخشی از این خاطرات به زندگی مجردی خود و دوستش در تهران اشاره کرده بود. از طعنه‌هائی نوشته بود که دو زن بدون شوهر از مردان می‌شنیدند. دست‌آخر این دو تصمیم می‌گیرند که برای مدتی از تهران بروند. بی‌آنکه شناخت قبلی داشته باشند، رشت را برای زندگی انتخاب می‌کنند. در ادامه این خاطره خانم پارسی‌پور از خود می‌پرسد چرا در آن تاریخ رشت را انتخاب کردیم؟ در جواب این سؤال احتمال می‌دهد حرفهائی که مدام در خصوص رشتی‌ها می‌شنیدند در تصمیم آنها بی‌تاثیر نبوده است. چون در نهایت آنها را به این نتیجه رسانده بود که لابد زنان در رشت زندگی آزادتری دارند.
محمود احمدی‌نژاد در سفرهای پرسر و صدای استانی خود از زن شمالی ستایش کرد و گفت : «برخلاف دیدگاه بعضی افراد، من معتقدم زنان گیلانی با حفظ عفاف خود در عرصه‌های مختلف کشاورزی حضور داشته‌اند
دو نقل قول بالا که اولی حاوی سؤال یک نویسنده از خود و دیگری سخنان رئیس‌دولتی است که واهمه‌ای از تکرار حرف‌های عوامانه نداشت، به وضوح تحت تاثیر جُک‌هائی است که در سطح جامعه ساری و جاری است. پدیده اس‌ام‌اس و وایبر این جُک‌ها را با سرعتی وصف‌ناپذیر گسترش داده و طیف‌هائی وسیعی از جامعه شامل لُرها و تُرک‌ها و عرب‌ها و رشتی‌ها را در بر گرفته است. کمترین تاثیر مخرب و ناخواسته آن در روابط اجتماعی اقوام و ملل گوناگون که در رنگین کمان ایران با هم زندگی می‌کنند، نهادینه کردن نابجای این ضرب‌المثل معروف فارسی است که : تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها
از این هجمه بی‌پایان ضمیر ناخودآگاه نویسنده و رئیس‌دولتی که علی‌الاصول باید حساب شده صحبت کند در امان نیست. مردم عادی در روابط معمولی همیشه قربان صدقه همدیگر نمی‌روند. لازم باشد که متاسفانه خیلی هم لازم می‌شود، بار منفی و مخرب این اس‌ام‌اس‌ها را ضمیمه ضرب‌المثل فوق‌الذکر می‌کنند و بی‌رحمانه بر سر حریف می‌کوبند. این اس‌ام‌اس‌ها مثل خوره و با سرعتی بی‌پایان در حال تهی کردن جامعه از احترام متقابل و زندگی مدنی است. در عمل تاثیر مخرب این جُک‌ها بسیار فراتر از این حرفهاست. نقد نادرست و بعضاً سطحی نیز تاثیر آنها را مخربتر خواهد کرد.
ابتدا عرض بکنم که من به هیچ باور ندارم که این جُک‌ها از مراکز خاصی تولید شده و قصد تحقیر حساب شده فلان شهر و بهمان ملت را دارد. ریشه این مسائل باید خیلی ساده‌تر از این حرفها باشد. چون شوخی شوخی امر بر ما مشتبه شده که ملت شوخ‌طبعی هستیم. اصلاً اینطور نیست. شوخ‌طبعی هنری است که اغلب با تمسخر و لودگی اشتباه می‌گیریم. مرز شوخ‌طبعی و لودگی و تمسخر بعضاً بسیار باریک است و سواد و هنر و ذوق فراوان لازم دارد تا در هم آلوده نشود. طنرنویسان مطرح کشور هم از این عارضه در امان نیستند. ابراهیم نبوی یکی از معروفترین طنزنویسان ایرانی سالها قیافه محمود احمدی‌نژاد را موضوع طنر سیاسی خود قرار داده بود و آشکارا به او توهین می‌کرد. گویا اگر رئیس‌دولت خوش‌تیپ بود، چنین اعمالی را مرتکب نمی‌شد.
اغلب مجریان تلویزیون وطنی هم که احساس طنّاز بودن می‌کنند، فی‌الواقع کارشان لودگی است. روی هم رفته شوخ‌طبعی را بلد نیستیم، اما به آن تظاهر می‌کنیم. خیلی زود شوخی‌های ما وارد عرصه تمسخر می‌شود. درک عمومی‌مان نیز چندان بالاتر از شوخی‌های مسعود ده‌نمکی در سریال اخراجی‌های نیست. مثال واضح و کاریکاتور فرهنگ تمسخر ما همان مستربین خودخوانده ایرانی است. او بسیاری را می‌خنداند اما معنای طنز را هم نمی‌فهمد. در یک مصاحبه حرفه‌ای، طنز عمیق نهفته در سؤال‌ها را هم متوجه نمی‌شد و مافی‌الضمیر خود را بیشتر لو می‌داد.
نکته دوم این است که اگر فرض کنیم ایران کشوری است که همه مناطق و شهرها و فرهنگ‌های متنوع آن در یک فرهنگ خاصی ریشه دارند و هیچ اختلاف مبنائی از قبیل زبان و فرهنگ و مذهب در ایران وجود ندارد و همه شهروندان و یا دست‌کم اکثریت مطلق آنها کمابیش از شرایط مساوی برخوردار هستند، حتماً حق با کسانی خواهد بود که می‌گویند نباید این جُک‌ها را که برای تُرک‌ها و اصفهانی‌ها و رشتی‌ها و مشهدی‌ها و لُرها و .... ساخته می‌شود زیادی جدی گرفت. من نه چنین باوری دارم و نه اصولاً با باورمندان به چنین یکدستی تخیلی حرفی برای گفتن دارم.
آنچه که برای خساست اصفهانی‌ها و تنبلی شیرازی‌ها گفته می‌شود، با آنچه که برای تُرک‌ها ساخته می‌شود فرق ماهوی دارد. و اینکه اصفهانی‌ها و شیرازی‌ها خود نیز خودشان را دست می‌گیرند ابداً نشانه ظرفیت بالای آنها در این خصوص نیست. و اینکه تُرک‌ها از این جُک‌ها می‌رنجند،  ابداً نشانه کم‌ظرفیتی آنها نیست. و مهم‌تر از آن! اینکه بسیاری از تُرک‌ها نیز مانند شیرازی‌ها و اصفهانی‌ها خود جک تُرکی می‌گویند، نشانه فائق بودن و قوی بودن آنها نیست.
در ایران تبعیض و تحقیر ساختار یافته‌ای نسبت به زبان‌های غیرفارسی و در راس آنها زبان و فرهنگ تُرکی وجود دارد. این تحقیر و تبعیض حتی وارد کتب رسمی درسی هم شده است. از منظر دینی نیز گفتن ندارد که موقعیت پیروان بعضی ادیان چقدر اسفناک است. و به طور کلی هر غیرشیعه‌ای در ایران از تبعیض آشکار مذهبی رنج می‌برد. مسئله برابری زن و مرد حتی در کشورهای توسعه‌یافته هم به طور کامل محقق نشده است. در اینجا قوانین رسمی هم به برابری حقوق زن و مرد قائل نیست. بنابراین هر جُک قومی و مذهبی و زبانی و جنسی را باید از این منظر مورد بررسی قرار داد. سعی می‌کنم که بحث را با ذکر چند مثال کاملاً متفاوت بیشتر توضیح دهم.
اگر کسی بگوید «جرج دبلیو بوش سفید‌پوستی کله‌خراب و ششلول‌بندی تگزاسی و گاوچرانی با افکار خرافاتی و آخرالزمانی بود که با زد و بند به ریاست‌جمهوری امریکا رسید»، تمام عالم و آدم گوینده چنین سخنی را فقط به بی‌ادبی متهم خواهند کرد. اما اگر کسی بگوید : «پرزیدنت اوباما، سیاه‌ باسوادی است» بلافاصله همان عالم و آدم از آن بوی نژادپرستی استنشاق خواهند کرد و خواهند پرسید : سیاه باسواد!!؟ پشت این جمله مفهومی نژادپرستانه خوابیده که باراک اوباما را کاکاسیاهی می‌داند که اکنون سواد و مدنیت یاد گرفته است. در جامعه مسئولیت‌پذیر و بسیار شوخ‌طبع امریکا حتی اگر کسی در دل نیز چنین بیندیشد و قصد شوخی هم داشته باشد، از اظهار آن شرم می‌کند و البته می‌داند که عواقب سختی هم در پی دارد. اما در جامعه پر از تمسخر ایران جواد لاریجانی یادش می‌رود که اظهار علنی عبارت کاکاسیاه برای رئیس‌جمهور امریکا به غایت شرم‌آور است. و البته خوب می‌داند که چنین اظهاراتی از طرف یک مقام رسمی هیچ عواقبی هم در پی ندارد.
کریس راک، بازیگر سیاه‌پوست هالیوود در خصوص معروف بودن خودش می‌گوید «معروف بودن خوبه، خیلی شبیه اینه که سفیدپوست باشی.» اگر نیکول کیدمن سفیدپوست چنین حرفی بزند و با اندکی طعنه بگوید که نام او مثل سیاه‌پوست‌ها بر سر زبانهاست، حتماً سخن او توهینی نژادپرستانه ارزیابی خواهد شد.
اگر روزی نخست‌وزیر نروژ مدعی شود که مدیریت مردان کابینه او فاجعه‌بار است و قصد دارد هفتاد درصد اعضاء کابینه را از زنان انتخاب کند، ممکن است از او انتقاد شود که ضعف عملکرد خود را به سایر مردان کابینه نسبت می‌دهد. اما اگر همین نخست‌وزیر بگوید که سهمیه‌بندی اجباری برای شرکت‌ها و نهادهای دولتی که حتماً باید سی‌درصد مدیران ارشد آنها از زنان انتخاب شوند، مخالف اصل شایسته‌سالاری است و به اقتصاد نروژ ضربه می‌زند، مدافعان حقوق زن بلافاصله  معترض سخنان او خواهند شد. این اظهارات را نوعی توهین به شایستگی و توانائی مدیران زن ارزیابی خواهند کرد. و یادآور خواهند شد که فرهنگ مردسالار همچنان در نروژ ریشه دارد و باید با آن مبارزه شود. در چنین مواردی حتی شخصیت افراد نیز در چگونگی دریافت سخن و کار آنها دخیل است. مثلاً شخصی مثل سیلویو برلسکونی نخست‌وزیر پوپولیست ایتالیا هر کاری هم برای زنان بکند، باز کار او حرف خواهد داشت و یا کسانی نیت‌خوانی کرده و برای او حرف درخواهند آورد. خاصه اگر یکی دو نفر از وزرا خوشگل و جوان هم باشند الم شنگه‌ای بپا خواهد شد. پیری زودرس اولین حاصل جوان‌گرائی چنین پیرمردی برای کابینه ایتالیا خواهد بود.
باراک اوباما در آخرین مصاحبه مطبوعاتی سال 2014 خود فقط خبرنگاران زن را انتخاب کرد. بسیاری کار او را تحسین کردند و گفتند که رئیس‌جمهور به زنان روزنامه‌نگار عیدی داده است. هیچ مرد خبرنگاری هم معترض نشد. اما اگر در همین مصاحبه اوباما خبرنگاران را بر اساس گرایش سیاسی رسانه‌ها  انتخاب و سعی می‌کرد که عدالت را رعایت کند، و تصادفاً همه خبرنگارهای انتخابی هم مرد بودند، به ظن قوی زنان معترض می‌شدند و کاخ سفید ناچار از توضیح می‌شد.
باید به تاریخ کلمات و پیشینه اتفاقات توجه داشت. اشاره به رنگ پوست سفید و سیاه از یک جنس نیست. شوخی و صحبت از حقوق زنان و مردان حتی در کشورهای اسکاندیناوی هم که از منظر برابری زن و مرد بهترین در جهان هستند از جنس هم نیست. اینها را در کنار هم قرار دادن و مدارای یک طرف را با کم‌ظرفیتی طرف مقابل مقایسه کردن، خلط مبحث است.
می‌گویند ملت‌ها و گروه‌های اجتماعی مثل بلوندها که برای خودشان جُک می‌سازند و یا به جُک‌هائی می‌خندند که دیگران برای آنها می‌سازند، از اعتماد به نفس بالائی برخوردار هستند. بر همین اساس به دیگران هم توصیه می‌شود که ظرفیت خود را بالا ببرند. و حتی اگر ظرفیت بالائی هم ندارند، مانند گروه‌های فائق عمل کنند و خم به ابرو نیاورند. این سخن در بهترین حالت فقط ساده‌سازی صورت یک مسئله پیچیده است.
گمان نمی‌کنم گروهی و جامعه‌ای در جهان باشد که برای خود جُک نسازد. من از حوزه تُرکی و فارسی در ایران اطلاعات نسبتاً مستقیمی دارم. در زبان تُرکی و در شهر ما اورمیه، جُکی نیست که مردم برای تبریزی‌ها نساخته باشند. در این جُک‌ها زرنگی و فرصت‌طلبی و بعضاً به شکل ناجوانمردانه‌ای خباثت به تبریزی‌های نسبت داده می‌شود. مثلاً می‌گویند که اگر دو تا تخم‌مرغ از تبریزی بخرید و یکی از آنها حاوی زرده باشد، قطعاً شما برنده هستید. یکی از تفریجات ما هم تعریف کردن این جُک‌ها و این طعنه‌ها در جمع خود تبریزی‌هاست. علی‌الخصوص میهمان‌نوازی آنها را دست می‌گیریم که چگونه با تعارف شاه‌عبدالعظیمی میهمان بی‌نوا را دست به سر می‌کنند. حتی به لهجه تبریزی‌ها هم که اتفاقاً بسیار شیرین است رحم نمی‌کنیم. با همه اینها گمان نمی‌کنم شهری در آذربایجان باشد که تبریزی‌ها به اندازه اورمیه مردمان آن را دوست داشته باشند. این جُک‌ها ذره‌ای عداوت و کینه میان مردم اورمیه و تبریز ایجاد نکرده است. حتی یک مورد نیز سراغ ندارم که بازگوئی این جُک‌ها اسباب انبساط خاطر خود تبریزی‌ها هم نشده باشد.
اما همین مردم اورمیه برای کُردها هم جُک می‌گویند و لهجه آنها را هم تقلید می‌کنند. خودشان هم می‌دانند که اغلب این گفته‌ها سخیف و توهین‌آمیز است. هیچ اورمیه‌ای متشخص و بانزاکتی به خود اجازه نمی‌دهد که در حضور یک فرد کُرد از این جُک‌ها حرفی به میان آورد. و شنیدن چنین سخنانی هم برای هیچ کُردی اسباب انبساط خاطر نیست.
در اینجا بزرگی و کوچکی شهرها هم چندان مطرح نیست. مثلاً در حوزه زبان فارسی مردم مشهد کلی جُک برای اهالی تُربت‌حیدریه می‌سازند. نسبتی نیست که در این جُک‌ها به این مردم ندهند. خود تُربتی‌ها بیشترین مشارکت را در بازگوئی این جُک‌ها دارند. در مشهد و در جمعی که یک تربتی نشسته باشد، اصلاً مجالی برای دیگر شهرها و مناطق باقی نمی‌ماند. اما این موضوع در خصوص تربت‌جام صادق نیست. محسن نامجو متولد شهر عمدتاً سنی‌مذهب تربت‌جام است. در مستندی و با اشاره به شهر زادگاه خود می‌گفت : «از تربت‌جام هم فقط می‌تونم بگم متولد آنجام دیگه و چیز زیادی به یاد ندارم. یک مقدار معناهای تاریخی آدم را کامل میکنه که مثلاً مال آن دیاری، یا قیافه‌مون که اینجوری شده مثل سُنّی‌ها ...» تعبیر شباهت قیافه در مقابل تعابیری که مشهدی‌ها برای اهالی تربت‌حیدریه به کار می‌برند، هیچ نیست. ولی در اینجا سخن نامجو آشکارا سخیف و زننده است. قطعاً اهالی یکی از مراکز مهم موسیقی خراسان یعنی تربت‌جام از شنیدن این بی‌نزاکتی خوشحال نخواهند شد.
در کشوری مثل امریکا که مردم شوخ‌طبعی هم دارد، اگر سفیدی برای رنگ پوست سیاهی جُک بسازد، توهین‌آمیز و نژادپرستانه ارزیابی خواهد شد. در ایران نیز زبان تُرکی بیش از صد سال است که جایگاه زبان بی‌سوادها را دارد. زبانی بیگانه و غیرایرانی محسوب می‌شود. پس حتماً کار کسی که از منظر زبان باسوادها برای زبان بی‌سوادها جُک می‌سازد و گویشوران آن را به بلاهت متهم می‌کند توهین‌آمیز ارزیابی خواهد شد. برعکس آن لزوماً چنین نیست.
چند سال پیش در مجلس ایران شخصی بنام کوچک‌اوف به لهجه غلیط نماینده مردم اورمیه طعنه زد و از او پرسید که چرا فارسی بلد نیست. او نیز در جواب گفت که زبان ماردی من تُرکی است و حضرت سلیمان نیستم که همه زبان‌ها را بدانم. معروف است که حضرت سلیمان زبان حیوانات را بلد بود. نماینده اورمیه در این تمثیل آشکارا به زبان فارسی توهین کرد. اما کسی خم به ابرو نیاورد و شاید شنوندگان قهقهه‌ای هم سر داده باشند. اما اگر موضوع برعکس بود و به تُرکی چنین نسبتی می‌دادند، مسئله فرق می‌کرد. کسی که اولی را نشانه ظرفیت فارس‌ها و دومی را نشانه عصبیت زودهنگام تُرک‌ها می‌داند، اساساً خلط مبحث می‌کند.
فی‌الواقع ناراحتی و عداوت زمانی شکل می‌گیرد که بالادستی پائین‌دستی را دست بیندازد. اگر امریکائی‌ها و فرهنگ آنگلوساکسون و انگلیسی‌زبان‌ها به همه جُک‌هائی می‌خندند که همه مردم جهان برای آنها می‌سازند، لزوماً نشانه ظرفیت آنها نیست. فرهنگ امریکائی و زبان انگلیسی کوچه پس‌کوچه‌های مرکز فرهنگ اروپا یعنی فرانسه را هم فتح کرده است. این همان فرانسه‌ای است که زمانی اهالی آن با ملکه ویکتوریا هم پالوده نمی‌خوردند. اگر برای بلوندها جُک می‌سازند و خودشان هم می‌خندند، کودکانه خواهد بود که به سیاهان افریقا هم توصیه کنیم نظیر آنها رفتار کنند. در همین ایران دشوار بتوان بانوئی را پیدا کرد که کلی تلاش نکرده باشد تا اندکی بلوند به نظر برسد.
در ابتدای این نوشته عرض کردم که روی سخن این نوشته با کسانی نیست که معتقدند ایران فاقد مسائل قومیتی و زبانی است و جک تُرکی هم  چیزی شبیه جُک اصفهانی است. بزرگترین چالش آینده ایران جایگاه زبان‌های غیرفارسی و در راس این زبان‌ها پرگویشورترین آنها یعنی زبان تُرکی است. جایگاه فعلی زبان تُرکی در ایران اسباب شرمساری است. قبلاً دلایل این موضوع را نوشته‌ام که تُرک‌ها در ایران  نه فرهنگ اقلیت دارند و نه فرهنگ اکثریت. پس جای تعجب ندارد که بعضاً خود نیز جُک‌های تُرکی را بازگوئی می‌کنند. اکنون که روز به روز جامعه ایران سکولارتر می‌شود و خودآگاهی تُرک‌ها نسبت به اصلی‌ترین نماد هویتی آنها یعنی زبان تُرکی بالا می‌رود، وضعیت فعلی فقط در شرایط سرکوب قابل تداوم خواهد بود. بنابراین باید مسئولانه به نقد کارکرد مخرب جُک‌های قومیتی در ایران بپردازیم. اگر با تمام تنوعی که ایران دارد به حفظ تمامیت ارضی و یکپارچگی کشورمان اهمیت می‌دهیم، از همین امروز باید برای شرایط دموکراتیک آینده سرمایه بیندوزیم. مسئولیت اصلی در وضعیت فعلی بر عهده کسانی که زبان و فرهنگ و مذهب آنها به هر دلیلی دست بالا را دارد.
باید توجه داشت که اگر خدای نکرده کشور در شرایطی قرار بگیرد که گروه‌های قومی متفاوت در وضعیت تخاصمی قرار بگیرند، بسیار طبیعی خواهد بود که از تصویر منتسب به فرهنگ مخالفان خود که آشکارا نفرت می‌پراکنند و توهین می‌کنند و به تبعیض و تحقیر دیگران دامن می‌زنند، استقبال کنند. این موضوع امری فراگیر و حتی از منظر سیاسی پذیرفتنی است.  فلسطینی‌ها برای نشان دادن حقانیت خود بیشتر دوست دارند سخنانی از آویگدور لیبرمن وزیر خارجه نژادپرست و افراطی اسرائیل نقل کنند که خواهان بریدن سر فلسطینی‌هاست. بنیامین نتانیاهو آشکارا برای حرف‌های زمان احمدی‌نژاد دلتنگی می‌کند و آروز دارد که کسی در ایران از نابودی اسرائیل سخن به میان آورد. رژیم امنیتی و سرکوبگر سوریه اساساً کاری با داعش ندارد اما سر مردم عادی و گروه‌های میانه‌رو بمب بشکه‌ای می‌ریزد. این نگرش ربطی به خوب و بد بودن هیچکدام از طرفین هم ندارد. هر کسی دوست دارد که برای پیشبرد افکار و برنامه‌های خود مخالف و دشمن او با چهره‌ای مخوف ظاهر شود تا حقانیت خود را بهتر اثبات کند.
به همین جهت باید جامعه مدنی ایران خود را به طور گسترده برای مقابله با این لودگی‌ها و مسخره‌بازی‌های مخرب آماده کند. مسئولیت بپذیرد و مسئولیت‌پذیری را به جامعه یادآوری کند. قبول کند و نشان دهد که در ایران تبعیض فراگیر و ساختار یافته در حوزه فرهنگ و زبان و مذهب و جنسیت وجود دارد و بازگوئی هر سخنی تحت عنوان جُک ممکن است آثار مخرب داشته باشد.
اخیراً استاد اقتصاد دکتر محسن رنانی در کنفرانسی به این موضوع پرداخته است. کاملاً پیداست که دکتر رنانی از سر دلسوزی این سخنان را به زبان می‌آورد، اما متاسفانه کاملاً در سطح می‌ماند. آمار و ارقامی هم که ارائه می‌دهد به راحتی قابل نقض است. مثلاً می‌گوید که این جُک‌های سیاه باعث می‌شود شده هیچ تُرکی در اصفهان سرمایه‌گذاری نکند و شکاف بین شهرها بوجود آید و سرمایه اجتماعی از بین برود و توسعه کشور لطمه ببیند. من در همین حوزه کار خودم یعنی صنعت نوشابه بزرگترین کارخانه خصوصی که در اصفهان می‌شناختم متعلق به یک تُرک اهل خوی بود. فی‌الواقع در عمل با مهاجرت و سرمایه‌گذاری کاملاً یکطرفه مواجه هستیم. مثلاً اصفهان محله تبریزی‌ها دارد اما دشوار بتوان در تبریز چند خانواده اصفهانی را پیدا کرد که این شهر قدیمی و تاریخی و پُر اهمیت را برای کار و زندگی انتخاب کرده باشند. در دوران دانشجوئی بارها مسافر اتوبوس‌های مسیر تبریز شیراز بودم. به یاد ندارم که حتی یک مسافر شیرازی هم در این سفرها دیده باشم.
دکتر محمود فرجامی نقدی خواندنی بر این ویدیو نوشته است. نقد شیوه سطحی بررسی این جُک‌ها حقیقتاً کار ارزنده‌ای است. خاصه از طرف کسی که خود نویسنده و طنزپرداز حرفه‌ای است. محمود فرجامی جزو معدود طنزنویس‌های ایرانی است که تحصیلات کلاسیک بسیار بالائی هم دارد. پایان‌نامه دکترای ایشان نیز پژوهش در تاریخ طنز ایران است. به اهمیت بالای شهر تبریز واقف است. از مقالاتی که حاصل پژوهش‌های اوست چنین برمی‌آید که علاقه ویژه‌ای هم به این شهر و مردمانش دارد. نشریات تاریخی و طنز آذربایجان و شوخ‌طبعی تُرک‌های ایران را به خوبی می‌شناسد.
اما ایشان نیز با چنین توان علمی و شناخت عمیق از طنز به همان ورطه‌ای می‌افتد که عملاً وزن جُک اصفهانی و رشتی و تُرکی را در یک ترازو قرار می‌دهد. در قضیه ویدیوی دوشواری هم نقدی بر نوشته محققانه ایشان در بی‌بی‌سی نوشتم و این خطای بزرگ را توضیح دادم. جایگاه ایشان به عنوان طنزنویس و علاقه ویژه او به تبریز و تحصیلات کلاسیک بالا و پژوهش‌های فراوان سطح انتظار را از ایشان بالا می‌برد. اما با نقل قولی که در انتهای نوشته اخیر خود از دکتر احمد صدری آورده‌اند، خواننده علاقه‌مند نوشته‌های تحلیلی خود را به این نتیجه رسانده‌اند که مرغ همچنان یک پا دارد. دکتر صدری در این مطلب به تُرک‌های ایران توصیه می‌کند که مثل بلوندها رفتار کنند و جُک‌هائی را که برای آنها ساخته و پرداخته می‌شود همچنان نقل کنند و بگویند و بخندند که این موضوع واقعیتی جهان‌شمول است.
شایان ذکر است که این جُک‌ها به زبان فارسی و در خصوص زبان ملتی است که در کتب رسمی آموزشی زبان آنها یعنی تُرکی زبان غلامان معرفی شده است. در کجای جهان توسعه یافته جُکی که تبعیض را دست‌مایه طنز کند نُقل محافل است؟ در پایان هم می‌گویند که این حرفها مربوط به اقوامی اصلاً ایرانی مثل تُرک‌ها و رشتی‌ها، و یا عرب‌هائی است که قرن‌ها از سکونت آنها در ایران سپری شده است. گمان نمی‌کنم اعراب ساکن در جنوب ایران خود را کمتر از سایرین بومی آن مناطق بدانند.
چه باید کرد؟ چگونه باید با هجمه بی‌پایان این جُک‌ها مقابله کرد؟ به نظر نمی‌رسد که این معضل راه‌حل قطعی و مشخصی داشته باشد. در همه جهان گروه‌های اجتماعی مختلف برای همدیگر جُک می‌سازند. در خصوص تعریف تحقیر و توهین هم دشوار بتوان به نتیجه مشخصی رسید که همه آن را رعایت کنند. تنها راه‌حل مناسب مسئولیت‌پذیری است. جامعه آموزش‌دیده و مسئولیت‌پذیر به راحتی قادر است که شوخی و طنز را از تمسخر و لودگی تشخیص دهد. تاریخ کلماتی را که به کار می‌برد در نظر بگیرد. انسان سفیدپوست خوب می‌داند که به خاطر تبعیضی که در طول تاریخ علیه سیاهان وجود داشته، سیاه‌پوست قادر نخواهد بود که در شرایط مساوی با رنگ پوست او شوخی کند. در خصوص جنسیت و زبان و مذهب و فرهنگ هم این قاعده صادق است.
در پایان این نوشته من تجربه شخصی و خانوادگی خودم را می‌نویسم که تصور می کنم تجربه‌ای محدود اما موفق بود. و آن تحریم این جُک‌های مخرب در سطح خانواده است. من هم جزو آن ایرانیانی هستم که شوخی شوخی احساس شوخ‌طبعی می‌کنند. اینکه کیفیت این شوخی‌طبعی چگونه است باید دوستان و آشنایان و همکاران و خواننده نوشته‌های نهالستان نظر دهند. اما در یک جلسه کاملاً رسمی کاری هم که اغلب شرکت کننده‌ها برای من ناآشنا هستند، نمی‌توانم برای ده دقیقه هم که شده کاملاً جدی باشم و بین حرف‌ها شوخی نکنم. در نوشته‌هایم حتی اگر مربوط به پدر تازه درگشته هم باشد، باز نمی‌توانم کاملاً جدی باشم و شوخی نکنم. در خانه و زندگی معمولی هم همینطور است. با همسر و دخترانم نهال و سارا و دوستان و اقوام و آشنایان سر هر موضوعی شوخی می‌کنم. اما جُک مبتذل قومیتی که مدام در اس‌ام‌اس‌ها و ایمیل‌ها و شبکه‌های اجتماعی دست به دست می‌شود، به طور مطلق در خانه ما کاربردی ندارد.
نتیجه موفقیت‌آمیز این کار را وقتی نهال و سارا زیر ده سال بودند، به عینه در یک میهمانی دیدیم. در آن میهمانی مدام همین جُک‌های یک تُرکه و یک لُره و یک رشتی تکرار می‌شد. من و همسرم یک آن متوجه شدیم که بچه‌های ما عملاً هیچ ارتباطی با این جُک‌ها برقرار نمی‌کنند. متعجب از قهقهه دیگران و حتی بچه‌های هم‌سن و سال خود هستند. تا آن تاریخ این اولین میهمانی بود که در آن شرکت داشتیم و از این جُک‌ها زیاد گفته می‌شد. امکان گریز از آن مهلکه هم برای ما فراهم نبود.  اما تصادفی نتیجه مثبت کار خود را دیدیم. اکنون که بچه‌ها بزرگ شده‌اند ما کنترلی بر این قضیه نداریم. در آن تاریخ همکلاسی‌های کوچک آنها به سن جُک‌گوئی نرسیده بودند. اکنون در مدرسه مدام این جُک‌ها را می‌شنوند. به نظرم اگر احساس مسئولیت بکنیم و دست‌کم در محیط خانواده این جُک‌ها را تکرار نکنیم، به مرور زمان از حجم باورنکردنی آنها کاسته خواهد شد. کار به جائی رسیده که حتی باسوادترین و دوست‌داشتنی‌ترین روشنفکران کشور هم بعضاً در نوشته‌های خود این موضوع را رعایت نمی‌کنند. 

۱۳۹۳ بهمن ۱, چهارشنبه

وبلاگ، پدیده‌ای گذرا یا ماندگار؟


پنچ سال پیش و درست در همین روز نهالستان را شروع کردم. مقارن با این ایام شبکه‌های اجتماعی با سرعتی باور نکردنی گسترش می‌یافت و وبلاگ را به حاشیه می‌برد. زمان مناسبی برای شروع نبود. اغلب وبلاگ‌نویس‌های فعال به شبکه‌های اجتماعی پیوسته بودند. بعضاً ماهها می‌گذشت و وبلاگ خود را به روز نمی‌کردند. چند وبلاگ معروف حتی متروک هم شدند. کسانی سوت پایان دوران وبلاگ را به صدا در آورند و گفتند که با ظهور شبکه‌های اجتماعی جذاب مثل فیس‌بوک، پدیده وبلاگ را باید متعلق به عصر سپری شده اینترنت دانست.

با همه اینها و علیرغم شروع دیرهنگام، طی این پنج سال تجربه متفاوتی از وبلاگ به دست آورده‌ام. پیش‌بینی می‌کنم و در این پیش‌بینی تردیدی ندارم که وبلاگ جزو پدیده‌های کاملاً ماندگار دنیای بسیار متلاطم و مدام در حال انقلاب اینترنت خواهد بود. گرچه مثل گذشته رونق نخواهد یافت. آن رونق تبی گذرا بود که سپری شد. بعضی پدیده‌ها و دستاوردهای بشری ذاتاً ماندگار هستند. به نظر من وبلاگ جزو این پدیده‌هاست. در عرصه تکنولوژی و نرم‌افزار هم که بعضاً تغییرات شگرف بسیار سریع اتفاق می‌افتد، بعضی پدیده‌ها ماندگار می‌شوند. به طور تصادفی تجربه متفاوتی از ماندگاری نسل سوم زبانهای برنامه‌نویسی دارم که برای پرهیز از اطاله کلام حکایت آن را در پانویس این مطلب می‌آورم. [1]

رسانه‌های تصویری و چاپی طی چند سال گذشته شدیداً تحت تاثیر اینترنت قرار گرفته‌اند. حدود دو سال پیش مجله معروف نیوزویک بعد از هشتاد سال اعلام کرد که دیگر نسخه چاپی نخواهد داشت. این  رسانه‌ها چندان عمر طولانی نسبت به تمدن بشری ندارند. و خود پدیده مدرنی محسوب می‌شوند. اما اهمیت یکی از قدیمی‌ترین دستاوردهای بشری یعنی کتاب، تقریباً هیچ آسیبی از این همه تغییرات ندیده است. از چند هزار سال پیش که انسان نوشتن را ابداع کرد و در اشکال مختلف کتاب نوشت، این دستاورد مدام تکامل یافت و باقی ماند و باقی خواهد ماند. انبوه مطالبی که منتشر می‌شود، وقت ما را برای کتاب خواندن بسیار محدود ساخته است. اما این شعار همچنان پابرجاست : دیروز کتاب، امروز کتاب، فردا کتاب. دستاوردهای دیگر بشری ممکن است از وظیفه و حجم و تنوع کتاب کاسته باشند. زمانی رُمان‌های بسیار قطور بالزاک دهها صفحه را فقط به توصیف چیدمان میز و صندلی یک اتاق اختصاص می‌داد. عصر سینما چنین توضیحاتی را غیرضروری کرد، اما به اصل نویسندگی و رُمان لطمه‌ای نزد.

ماندگاری وبلاگ در دنبای وب، چیزی نطیر ماندگاری کتاب در دنیای نشر خواهد بود. اگر تجربه خودم را از نوشتن در وبلاگ بگویم، خواننده این متن خیلی بر من خُرده نخواهد گرفت که چرا چنین بی‌مهابا اهمیت وبلاگ را بالا می‌دانم. در آینده همچنان دهها پدیده اینترنتی ظهور و سپس فراموش خواهند شد. اما وبلاگ خواهد ماند. این ادعای بزرگی است. و البته فقط در یک وبلاگ که از طب تا نجوم نظر می‌دهد باید سراغ چنین ادعاهای بزرگی را گرفت.

وبلاگ به سهولت شرایط نوشتن را برای ما فراهم می‌کند. هر وبلاگ‌نویسی سردبیر نوشته‌های خود است. شرکتهای بزرگ مثل گوگل شرایطی را فراهم آورده‌اند که هیچ هزینه‌ای برای نگهداری و طراحی و هاستینگ وبلاگ لازم نباشد. نوشتن در وبلاگ به راحتی نوشتن در دفترچه یادداشت شخصی است. اگر پیش‌بینی من از ماندگاری وبلاگ درست باشد، اتفاقاً شبکه‌های اجتماعی در خدمت کسی خواهد بود که به طور جدی وبلاگ می‌نویسد.

به هر حال بدیهی‌ترین هدف از نوشتن خوانده شدن توسط دیگران است. حتی بعد از ظهور اینترنت هم حق نوشتن محدود به عده بسیار خاصی بود. حداکثر کاری که شهروند عادی می‌توانست انجام دهد، گذاشتن کامنت زیر مطلب دیگران بود. قبل از اینترنت رابطه نویسنده و خواننده تقریباً یک طرفه بود. همان عده معدودی هم که به عنوان نویسنده و روزنامه نگار تریبون داشتند، هر مطلب شخصی  را نمی‌توانستند بنویسند و منتشر کنند. وبلاگ امکان نوشتن هر مطلبی را برای هر کسی در هر حوزه‌ای و به هر مناسبتی فراهم کرد. و مشخص شد که اگر مطلبی درخور توجه باشد و حرفی برای گفتن داشته باشد، بالاخره خواننده خود را پیدا خواهد کرد. چه بسیار وبلاگهائی که تعداد خواننده‌های آنها برای وبسایت‌های بزرگ هم دست نیافتنی است. اکنون حتی وب‌سایت‌های آنلاین مؤسسات بزرگی چون یورونیوز و بی‌بی‌سی هم برای گزارشگران خود وبلاگ درست کرده‌اند که کمی راحتتر مطالب خارج از حوزه‌های رسمی را در آنجا بنویسند.

اگر سراسر گیتی را با چراغ قوه بگردید، بعید می‌دانم دو نفری را پیدا کنید که روزها و ساعت‌ها وقت خود را صرف نوشتن یک مطلب بکنند، بی‌آنکه حتی به شکل بالقوه هم امید داشته باشند که دست‌کم توسط یک نفر دیگر خوانده خواهد شد. البته "بعید می‌دانم" را برای نفر دوم نوشتم. چون نیم قرن از عمر نفر اول سپری شده و حیّ و حاضر به کار خود ادامه می‌دهد. آرشیو شخصی او سرشار ازدست‌نوشته‌هائی است که حتی یک نفر هم سراغ آنها را نگرفت و نخواند. اما نهضت را همچنان ادامه داد تا وبلاگ به داد او رسید. و فهمید وبلاگ رسانه ماندگار شهروندان بی‌تریبون و حتی باتریبون است.

از وقتی وبلاگ در ایران گسترش یافت از خوانندگان جدی مطالب وبلاگ‌های مختلف بودم. احساس می‌کردم که این محیط دقیقاً متناسب با روحیه من است. دلم می‌خواست من هم وبلاگ داشته باشم. احساس می‌کردم که حتی قبل از پیدایش وبلاگ هم من ذاتاً وبلاگ‌نویس بوده‌ام و خود خبر نداشته‌ام. اما خیلی دیر وبلاگ خودم را ایجاد کردم. دلیل اصلی شناختی بود که از خود داشتم. می‌دانستم که اگر شروع کنم، بسیار جدی خواهم نوشت. و می‌دانستم که از طب تا نجوم خواهم نوشت. و می‌دانستم که در این مملکت به غایت سیاسی اگر در خصوص شیوه اندازه‌گیری قطر کهکشان راه شیری هم کسی مطلب جدی بنویسد، بالاخره جائی نوشته او به یک موضوع سیاسی اصابت خواهد کرد. روحیه محافظه‌کار و گوشه‌گیر من حکم می‌کرد که فقط خواننده وبلاگ‌ها باشم.

در شغل نرم‌افزاری خودم وقتی موضوع جدیدی پیش می‌آمد، با حوصله می‌نشستم و برای همکاران توضیحات لازم را می‌نوشتم. خیلی وقتها به صحرای کربلا می‌زدم و مطلبی که به نظر خودم ممکن بود برای همکاران اسباب انبساط خاطر باشد، ضمیمه آن می‌کردم. اما توفیق رفیق من نبود. متاسفانه فرهنگ شفاهی میانه‌ای با خواندن ندارد. در مواردی متوجه می‌شدم که در شرکتی اشکالی پیش آمده است که من پیشاپیش توضیحات آن را فرستاده بودم. وقتی معترض می‌شدم، بعضاً می‌گفتند ایمیل را دریافت نکرده‌اند و خلاصه دشواری‌های خاصی پیش می‌آمد. مثل سایر مؤسسات حوصله و توان راه انداختن سایتی مخصوص کارهای نرم‌افزاری خودم را نداشتم. اما همین مشکلات بهانه‌ای شد تا مقاومت را کنار بگذارم و وبلاگی فقط برای کار حرفه‌ای خودم درست کنم. اولین مطلب را در اول بهمن هشتاد و هشت نوشتم و برای همکارانم فرستادم.

در توضیح وبلاگ نوشته بودم که فقط برای کارهای نرم‌افزاری است. اما طاقت نیاوردم و گاهگاهی مطالب متفرقه از اتفاقات حاشیه‌ای را هم در وبلاگ گذاشتم. این مطالب بیشتر خوانده شد. رفته رفته تعداد مطالب حاشیه‌ای بیشتر شد. سعی کردم یک نوشته خاص را همیشه در معرض دید همکارانم قرار دهم که اظهارات آنها لابلای سایر مطالب گم نشود. اما همانطور که از اول پیش‌بینی می‌کردم، با سرعتی وصف‌ناپذیر حاشیه بر متن غلبه کرد. بلاگ‌اسپات هم که میزبان وبلاگ بود، فله‌ای فیلتر شد و نهالستان تصمیم گرفت همین باشد که اکنون هست.

تا قبل از این نوشته 212 مطلب برای نهالستان نوشته‌ام. البته تعدادی از آنها به استتوس شباهت  دارد. تا کنون فقط یک مطلب را حذف کرده‌ام. آن هم مربوط به معرفی دختر هشت‌ساله یکی از همکارانم بود. به من گفته شد که او در مسابقات جهانی شنا مقام آورده است. خوشحالی کردم و از پدرش چند عکس و البته اجازه گرفتم که او را بیشتر معرفی کنم. بعداً معلوم شد که مطلب خطا بوده است. مدتها غمگین بودم و باورم نمی‌شد که به این راحتی اصل مطلب را اصلی‌ترین منبع به من خلاف گفته است.

تا لحظه انتشار این مطلب یکصد و سی شش هزار بار مطالب نهالستان خوانده شده است. به طور متوسط هر مطلب را ششصد و چهل نفر خوانده‌اند. برای آدمی مثل من یک رقم نجومی است. و صمیمانه و فروتنانه سپاسگزار خوانندگان نهالستان هستم. خوشبخانه اغلب مطالب پرخواننده آن مربوط به مسائل اجتماعی و غیرسیاسی مثل پیاده‌رو و زمانی برای درک خرها و عروسی و بزرگان موسیقی و الفبای تُرکی و فارسی و لرزیدن تولستوی در قبر و عاشقانه روسی و از این قبیل مطالب است.  نهالستان را از پپسی مشهد شروع کردم و دیگر بیش از این برای خودم پپسی باز نمی‌کنم.

برای نوشتن مطالب نهالستان کاملاً وقت می‌گذارم. وقتی کسی نوشته‌های آن را نقد می‌کند بسیار خوشحال می‌شوم. اما وقتی گفته می‌شود که مطالب آن "وبلاگی" است دلخور می‌شوم. در چنین مواردی گوینده لزوماً قصد کم‌اهمیت جلوه دادن مطلب را ندارد. نوشته‌ای که در یک رسانه جدی منتشر نشده باشد، خیلی‌ها آن را دل‌نوشته نویسنده می‌دانند. اما برای من اصلاً اینطور نیست. برای بعضی نوشته‌ها مدتها وقت می‌گذارم و بارها از دوستان و متخصصانی که می‌شناسم سوال می‌کنم و در خصوص چند و چون آن برای مطالعه بیشتر راهنمائی می‌خواهم. در مواردی نوشته را قبل از نشر برای دوستان خاصی می‌فرستم که فکر می‌کنم در این خصوص صاحب‌نظر هستند و از آنها خواهش می‌کنم که لطف کرده و مطلب را بخوانند و ایرادات آن را به من تذکر دهند. وقتی مطلب نفرت‌پراکنی مذهبی فراتر از نزاع فرقه‌ای را می‌نوشتم، بعد از کلی سؤال از اهل فن در خصوص مذاهب، یک صبح تا ظهر به وقت تهران، وقت نیمه‌شب دوستی سفر کرده را پشت اسکایپ در آن ور آب‌ها گرفتم. او در کمال بزرگواری مطلب درازدامن من را پرینت گرفته بود و در خصوص هر کدام از پاراگراف‌های آن نظر می‌داد. بعد خیلی دوستانه به من گفت که این مطلب حیف است فقط در یک وبلاگ منتشر شود. با اندکی خشم به او گفتم به خاطر زحماتی که کشیده جسارت به ساحت لوموند فارسی‌زبان را می‌بخشم.

وقتی در خدمت و خیانت به وطن را می‌نوشتم، از دوستان فیس‌بوکی افغان و کُرد و تُرک و فارس کلی راهنمائی گرفتم. در نهایت با دوست عزیزم روزبه امین قراری گذاشتم که حضوری مطلب را بخواند و اشکالات آن را به من تذکر دهد. روزبه مثل همیشه با کمال بزرگواری تقبل کرد. خلاصه اینکه من برای نوشتن مطالبم کاملاً وقت می‌گذارم و زحمت می‌کشم. اگر خوب از آب در نمی‌آید، دلیل آن سرسری نوشتن نیست. حداکثر توان من همین است. زیاد اتفاق افتاده که وقتی از دوستی در خصوص مطلبی تحقیق می‌کنم از من سؤال کرده مگر مطلب قرار است در کجا منتشر شود که اینگونه وقت صرف آن می‌کنی؟ من هم توضیح داده‌ام که استاندارهای لوموند بسیار بالاست. این مطلب هم در لوموند فارسی‌زبان منتشر خواهد شد.
معمولاً عنوان مطلب و خود مطلب با هم به نظرم می‌رسند. اما اگر مطلبی بنویسم و عنوانی که به دلم بچسبد برای آن نیابم، همچنان انتشار آن را به تاخیر می‌اندارم. مدتهاست  که از تجارب خودم در مراجعه به بیمارستانها و پزشکان مطلبی نوشته‌ام. برداشت من این است که در سیستم پزشکی کشور یکی از معضلات بزرگ خود پزشکان هستند که عملاً رفتار و کردار آنها اهمیت بقیه کادر پزشکی را به حاشیه رانده است. ولی برای مطلب عنوان مناسبی نیافته‌ام تا منتشر کنم. مطلب بخت یار بختیاری‌ها نیست حاوی انتقادی نسبتاً تند از روشنفکران بختیاری بود. مدتها منتظر ماندم تا عنوانی تند و تیز اما در عین حال محترمانه برای آن پیدا کنم.

پس از انتشار به حفظ اصل نوشته کاملاً وفادار هستم. در موارد بسیار خاصی مطلب را پس از نشر تغییر داده‌ام. خیلی جدی فرض را بر این گذاشته‌ام که نهالستان لوموند من است و بعد از چاپ دیگر اصلاح مقدور نیست. البته در موارد خاص که مطلب غلط واضح املائی داشته و یا متوجه شده‌ام که لینک مورد استناد در متن درست نیست و حاوی اطلاعات اشتباهی است، مطلب را اصلاح کرده‌ام. برای معدود اصلاحاتی که اندکی اصل مطلب را تغییر داده، بلافاصله یک پی‌نوشت اضافه کرده‌ام. تا خواننده متن اولیه در مراجعه بعدی متوجه تفاوت هر چند کوچک متن فعلی باشد.

البته در یک مورد خاص که مربوط به موسیقی عاشیقی بود، چون دلبستگی عاطفی و خانوادگی به این سبک ناب موسیقی  آذربایجان دارم، از دیدن اظهارات غیرمسئولانه در نشریه خانه موسیقی حسابی عصبانی شدم. خیلی تند رفتم و از احوالات شخصی و بداخلاقی‌های فرد مورد بحث در یک کنسرت نوشتم. بعد پشیمان شدم و آن بخش مطلب را بدون پی‌نوشت حذف کردم. در انتهای مطلب دوشواری‌های پدرم هم مطلب بسیار زشتی نوشتم و اکنون حسابی خجالت‌زده هستم. اما چون این مطلب در دهها جای مختلف و البته بدون هماهنگی بازنشر شد، نخواستم از زیر بار مسئولیت آن شانه خالی کنم و همچنان در متن باقی است. خوشبختانه نویسنده‌ای که به او درشتی کرده‌ام، فرانسه نمی‌داند و لوموند نمی‌خواند.

در زبان فارسی علاقه وصف‌ناپذیری به سعدی دارم. نام این وبلاگ را از نام دخترم نهال گرفته‌ام. شخصاً بهترین مطلب نهالستان را چگونه پدران خود را تربیت کنیم؟ می‌دانم که مربوط به بگومگوی صبحگاهی من و نهال بود. سعدی شیرین‌سخن ظهر همان روز ما را آشتی داد.

در کتاب "در عین حال"، نجف دریابندری نقد معروف خود  برای کتاب "شوهر آهو خانم" نوشته علی محمد افغانی را اینگونه شروع کرد :

نخست باید اعتراف کنم که کتاب «شوهر آهو خانم» را با بی‌اعتقادی کامل دست گرفتم. و چیزی که انتظارش را  نداشتم این بود که بتوان در باره آن به طور جدی سخن گفت. تقصیری هم نداشتم؛ زیرا که صرف نظر از سر و وضع کتاب بطور کلی، عکس بزرگ نویسنده نیز که در صفحه سوم گراوور شده است و زیر آن می‌خوانیم «عکس منصف در لحظه پایان کتاب»...
عنایت باریتعالی فراتر از تصور ماست. احتیاطاً من تنها عکس موجود از چهره منصف را که کاملاً بی‌ارتباط به پایان این مطلب و یا هر مطلب دیگری است، در انتهای نوشته نصب می‌کنم.
[1] سال 1373 که در بزرگترین شرکت نوشابه‌سازی ایران مدیریت و اجرای یک پروژه نسبتاً بزرگ نرم‌افزاری را بر عهده گرفتم، با یک پدیده جدیدی آشنا شدم. شرکت دیگری که نرم‌افزارهای عمومی کارخانه نوشابه را نوشته بود، با بانک اطلاعاتی پارادوکس محصول شرکت بورلند کار می‌کرد. این بانک برای کار با دیتابیس خود یک زبان برنامه‌نویسی نسل چهار هم داشت. به جز پروژه من، سایر سیستمها همگی باParadox Application Language  نوشته شده بود که به آن PAL می‌گفتند. من با زبان برنامه‌نویسی پاسکال کار می‌کردم و هنوز کار می‌کنم. در آن تاریخ محصولات شرکت بورلند حرف اول را می‌زد. به طور ویژه بورلند پاسکال تکنیک آبجکت اورینتد را هم به نحو احس پشتیبانی می‌کرد، و زبان بسیار پیشرفته‌ای محسوب می‌شد.
وقتی کارهای شرکت دیگر را دیدم و با دیتابیس تحت پارادوکس آشنا شدم متوجه شدم که پارادوکس حقیتاً شاهکاری است. بورلند اسم آن را تعمداً پارادوکس گذاشته بود. مدعی بود که امکانات جمع نشدنی را یکجا جمع کرده است. اما زبان برنامه نویسی نسل چهار آن یعنی PAL به نظرم خیلی زمخت می‌رسید. فاکس‌پرو هم که در آن تاریخ متداولتر بود، زبان نسل چهار خاص خودش را داشت. در ادامه این پروژه متوجه شدم که شرکت بورلند، انجین اصلی پارادوکس را هم بیرون داده است. یعنی بی‌آنکه مجبور باشیم از زبان زمخت نسل چهارمی استفاده کنیم، به کمک این اینجین می‌توانستیم از بانک اطلاعاتی پارادوکس استفاده کنیم ولی ولی برنامه کاربردی را به زبان نسل سوم بنویسیم. بخش مهمی از پروژه را اینگونه پیش بردم و برای همکاران خود با ضرص قاطع پیش‌بینی کردم که این زبانهای نسل چهار مثل PAL در آینده کاربرد چندانی نخواهند داشت. زبانهای نسل سوم مثل پاسکال و سی که تازه در ایران متداول شده بود، حرف آخر را زده‌اند. نسخه‌های جدید آنها به کمک همین تکنیک‌ها به بانکهای اطلاعاتی متصل خواهند شد و دیگر هر بانکی شخص برنامه‌نویس را با زبان خاص خود که لزوماً هم زیبا و دلچسب نیست، درگیر نخواهد کرد. در حال حاضر تا آنجا که می‌دانم فقط اوراکل زبان نسل چهار خود را دارد. البته حکایت اوراکل جداست. هنگام نصب سیستم‌های عامل را هم چندان داخل میوه‌جات حساب نمی‌کند. اما سایر بانکهای اطلاعاتی معروف دیگر چیزی به نام زبان نسل چهار را به برنامه‌نویس تحمیل نمی‌کنند.
بعد از آن تاریخ، مثل پزشکانی که هزار بلا سر بیماران خود می‌آورند و صدها بار اشتباه می‌کنند، اما یک بار که با تشخیص درست و به هنگام بیماری را از مرگ حتمی نجات می‌دهند و هر جا می‌رسند یک روایت جذاب و جدید از تنها شاهکار خود تعریف می‌کنند و در ادامه تاکید می‌کنند که زیاد از این خاطرات دارند و اگر بگویند و یا قلمی کنند مثنوی هفتاد من کاغذ خواهد شد، من هم برای همه دوستان اهل فن در خصوص این پیش‌بینی شاهکار خودم مرتب منبر رفته‌ام و دهها بار داد سخن سر داده‌ام. حسرت به دلم مانده که آیا در غیاب من هم کسی این همه درایت را تحسین می‌کند؟ البته اگر تا انتهای داستان را گوش کرده باشد!