راهنما، جستجو، فهرست مقالات
و مطالب مورد توجه خوانندگان

۱۳۹۱ آبان ۲۴, چهارشنبه

همه مامانها آمده بودند به جز تو


در مدارس ابتدائی و بویژه  مدارس دخترانه، جلسات اولیاء کاملا مادرانه است. معمولا من تنها پدری هستم که در این جلسات شرکت دارم. بسیاری از مواقع حتی معلم متوجه حضور یک پدر نمی شود و مثلا می گوید از همه مادران خواهش می کنم این بخش را بیشتر دقت کنند و من هم بلافاصله ابراز خوشحالی می کنم که لازم نیست کاری بکنم! و  وقتی معلم می بیند بیکار برای خودم نشسته ام  تازه متوجه می شود پدری هم در جمع والدین است.
جلسه گذشته معلم و اولیاء را  به خاطر کارهای پیش آمده، کاملا فراموش کردم.  همان روز وقتی ظهر به مدرسه دخترم رفتم تا او را به خانه بیاورم، سارا ناراحت به طرف من آمد و گفت : بابا، خیلی از دست تو ناراحتم، چرا نیومدی؟  همه مامانها آمده بودند به جز تو.

۱۳۹۱ آبان ۲۰, شنبه

والدین و سیستم آموزشی




از طریق مطالعه کتاب و مقالات مرتبط و یا به واسطه رسانه ها فراگیرتر مانند تلویزیون، شیوه های جدید و مدرن رفتار با فرزندانمان را یاد می گیریم. موفقیتهائی هم در این خصوص کسب کرده ایم. ممکن است دچار عارضه فرزند سالاری شده باشیم، ولی خیلی از شیوه های خشونت بار گذشته فاصله گرفته ایم. اما در خصوص آموزش فرزندانمان چه می کنیم؟ اصلا چه کاری می توانیم بکنیم؟ 
وقتی نهال اولین فرزند ما سه ساله بود، من و همسرم منتقد تمام دوستان و اقوامی بودیم که فرزندان خود را مدام از این کلاس به آن کلاس می بردند. برای آنها استدلال می کردیم که کمترین عارضه این همه کلاس های جانبی، ممکن است باعث دلزدگی زودرس بچه ها نسبت به هر نوع درس و کلاس باشد. با همین طرز تفکر وقتی نهال و سارا به سن مدرسه رسیدند، در معمولی ترین مدرسه ابتدائی منطقه خودمان آنها را ثبت نام کردیم. اما اکنون و بعد از گذشت پنج سال، درست در مسیری قرار گرفته ایم که تا دیروز منتقد جدی آن بودیم. از آنجائی که آموزش امری بسیار تخصصی است، هیچ کارشناسی دخالت غیر کارشناسی در آن را تجویز نمی کند. این در حالی است که طی چند دهه گذشته، میزان دخالت مستقیم والدین در کیفیت و کمیت آموزش فرزندانشان، به طرز بی سابقه ای بالا رفته است. توضیح می دهم که چرا و چگونه ما در این دام ناخواسته گرفتار شدیم و راهی هم برای خلاصی از آن به فکرمان نمی رسد. از اول خرداد تا اول مهر، یعنی چهار ماه تمام مدارس ابتدائی یکسره تعطیل است. با احتساب مقدمه و موخره، نزدیک یک ماه تعطیلات عید نوروز داریم. در فصل بهار بچه ها به زحمت بیش از یک ماه به مدرسه می روند. دو سالی است که پنج شنبه ها را نیز تعطیل کرده اند. در غیر از این ایام، ساعات آموزش بچه ها از هفت و نیم صبح تا یک ربع بعد از دوازده ظهر است. یعنی کمتر از پنج ساعت، که در کل هفته حدود بیست و چهار ساعت خواهد شد. طی پنج سال گذشته سیستم ارزشیابی پیوسته از نمره ای به توصیفی تغییر کرده است. حتی سال گذشته و در کلاس چهارم، تا یک ماه از سال دانش آموزان بر اساس نمره ارزیابی می شدند، که بعدا به توصیفی تغییر یافت. از امسال سیستم آموزش قدیمی احیاء شده، کلاس ششم ابتدائی گذاشته اند و راهنمائی در حال حذف است. حتی بسیاری از معلمین نیز نمی دانشتند که در کلاس ششم دقیقاً چه دروسی ارائه خواهد شد. از طرف دیگر، بخش قابل توجهی از ساعات آموزش صرف دروسی می شود که هیچ توافق عمومی در خصوص آنها وجود ندارد. از همان کلاسهای اول زبان عربی آموزش داده می شود. در کلاسهای اولیاء و مربیان به وضوح مشاهده می کردم، بین والدین تنها کسی هستم که به یادگیری زبان عربی علاقه نشان می دهم. دروس مذهبی الی ماشاالله! با این روال بزودی کتاب فارسی از آنچه ما در تعلیمات دینی می خواندیم، فراتر خواهد رفت.
از حدود صد سال پیش که آموزش زبان انگلیسی در این کشور متداول شد، گوئی تعمدی در کار بوده که بازدهی آن تمام و کمال ورشکسته باشد. از راهنمائی تا پایان دبیرستان انگلیسی می خوانیم ولی تمام سوادمان در حد هلو هاوار یو باقی می ماند. معلمان زبان نیز عموماً قادر به تکلم درست وحسابی انگلیسی نیستند. کمتر پدیده ای به اندازه موسیقی در زندگی امروز ما حضور دارد. تقریباً هیچ اقدام موثری که راهنمای والدین برای آموزش مناسب و اصولی بچه ها باشد حتی قابل تصور هم نیست.  
در خصوص معلمان چیزی نمی گویم، چون گرفتاری مالی و روزمره آنها به قدری بالاست که گفتن ندارد. آنها هنگام تعطیل مدارس، زودتر از دانش آموزان با سرعت برق و باد مدرسه را ترک می کنند و به دنبال گرفتارهای بعدی خود می روند.  تقریباً هیچ فرصتی برای گفتگو با معلمین بعد از ساعت آموزش باقی نمی ماند. ترجیع بند توصیه های پایان ناپذیر در جلسه با والدین، رسیدگی والدین به درس و مشق بچه هاست. فقط یک مثال ساده از این بحران می زنم. روش جدید جمع و تفریق، این دو عمل ساده ریاضی، نسبت به آنچه که ما در گذشته خوانده ایم، کاملا تفاوت دارد و کمک والدین بلافاصله بچه ها را دچار دوگانگی می کند. بسیاری از والدین فرصت کافی برای درس و مشق بچه ها ندارند.
سیستم آموزشی در هر کشوری علی الاصول باید از اعتماد نسبی شهروندان آن برخوردار باشد. والدین حتی اگر با جزئیات درگیر نشوند با مشاهده همین موارد، بلافاصله به این نیبجه خواهند رسید که باید در آموزش تکمیلی فرزندان خود دخالت کنند.
می دانیم که سیستم آموزش زبان انگلیسی ناکارآمد است، تقریباً تمام بچه ها از همان ابتدائی در یک کلاس زبان ثبت نام می شوند، که معمولا دو روز در هفته است. شهری مثل تهران پر از آموزشگاههای موسیقی است. والدین چون از وضع موسیقی در کشور اطلاع دارند حتی ممکن است از کشورهای پیشرفته غربی هم در این خصوص سخت گیرانه تر عمل کنند و اصرار داشته باشند بچه های آنها سازی را یاد بگیرد. ساعات محدود آموزش اوقات فراغت بسیار زیادی را برای بچه ها فراهم کرده است. بنابراین والدین حتی ناخواسته مجبور خواهند شد کلاسهائی مانند شنا و ژیمناستیک برای آنها تدارک ببینند. اما اینها تمام دردسر نیست. ولع کنکور و مسابقات آن حتی به ابتدائی هم نیز در حال سرایت کردن است. کیفیت و کمیت پائین آموزش، علی الخصوص والدینی را که فرصت و امکانات کافی  ندارند که در خدمت درس ومشق بچه ها باشند، وادار می کند که دروسی مثل ریاضی آنها را تقویت کنند. و تا به خود آئیم متوجه خواهیم شد که فرزندانمان را تماماً درگیر کلاسهای جانبی کرده ایم. چاره ای برای ما جز پیوستن به غافله این کلاس و آن کلاس و تلاش برای فلان مدرسه خوب، باقی نمی ماند. عملا آموزش فرزندان را نه به یک سیستم معتبر کشوری، بلکه به تشخیص خودمان می سپاریم که لزوماً مبتنی بر شیوه مدرن و متناسب بچه ها نیست. 
مردروز، فیس بوک، بالاترین

۱۳۹۱ آبان ۱۹, جمعه

زبان فارسی و نقش روحانیت

حجت الاسلام غضنفرآبادی عضو فراکسیون روحانیون مجلس گفته است : «زبان فارسی حیات خود را مدیون روحانیت است». البته در اصل مطلب منظور مقابله با پهلوی هاست و حتی به نظر می رسد حجت الاسلام چندان متوجه کارکرد متفاوت خط و زبان نیست. ولی همین جمله در شبکه های اجتماعی برجسته و اسباب تعجب شد. در نگاه اول و از منظر یک دوستدار زبان و ادبیات درخشان فارسی، این سخن بیشتر به طنز می ماند تا یک سخن جدی. سوژه ای برای انبساط خاطر است تا نقد و توجه علمی. روحانیت چه ارتباطی می تواند به حیات زبان فارسی داشته باشد؟ آنها دروس اصلی خود را به عربی می خوانند، عموم آثارشان را هم به عربی می نویسند. وقتی هم به فارسی سخن می گویند و یا چیزی می نویسند، اصرار دارند تمام دانش عربی خود را به کار ببرند، آنوقت زبان فارسی چگونه می تواند حیات خود را مدیون روحانیت باشد؟ از آقای غضنفرآبادی هیچ شناختی ندارم و حتی نمی دانم غضنفر کدام آبادی است. ضرورتی هم نمی بینم که وقتم را صرف این موضوع کنم که ایشان از چه منظری چنین سخنی گفته است، چون به نظر من اصل سخن تمام و کمال درست است و نه تنها ربطی به نظام جمهوری اسلامی ندارد، بلکه نظام این نقش را تضعیف هم کرده است.

تقریبا بیشتر محقیقین صاحب نظر زادگاه زبان فارسی را خراسان بزرگ می دانند. خراسان بزرگی که بخش وسیع آن هم اکنون بیرون از حوزه جغرافیائی ایران و عمدتاً در افغانستان است. خراسانی که فارسی در آنجا رشد کرد، عموماً سنی مذهب بود. بزرگان ادب فارسی هم تقریبا به جزء چند استثناء همگی سنی مذهب و یا به تعبیر امروزی ها، سنی شناسنامه ای بوده اند. حتی در خصوص فردوسی هم که اشعار نامهربانانه او با اعراب و ترکان و خلفا، گزکی به دست حضرات داده تا هفت پشت او را شیعه ثبت کنند، موضوع چندان بدیهی نیست و مناقشه برانگیز است. البته علاوه بر روحانیان، طیفی از مذهبی های ملی گرای ایرانی هم علاقه مند هستند فردوسی را شیعه بدانند، ولی در دنیای فارسی زبان غیر شیعه، این موضوع طرفدار چندانی ندارد و مورد قبول نیست. اصولا نگرشی موفق شده بزرگانی از ادب فارسی مانند حافظ را که در آثارشان و نامشان مثل سعدی و مولانا و عمر خیام مذهب ثبت نیست، شیعه معرفی کند و دست کم بین مردم عادی موفق هم باشد. گو اینکه بعضی نحله هائی ملی گرا و افراطی، تشیع را هم مذهبی ایرانی می دانستند که در مقابل اعراب سنی علم شده است. طرفه آنکه این مذهب یکی از عربی ترین مذاهب اسلامی است. علمای بزرگ شیعه هم بر عکس دنیای سنی مذهب که مدیون خراسان بزرگ است، عموماً عرب بوده اند. با چنین پیشینه ای، میراث کهن فارسی همان ارتباطی را با روحانیت مورد نظر جناب غضنفرآبادی دارد، که با راهبان بودائی در تبت ممکن است داشته باشد. البته در قرون اخیر ابیاتی غالبا تکراری و به تقلید از سعدی و حافظ سروده اند و می سرایند. ولی اگر از موارد بسیار نادر و استثنائی بگذریم، کاربرد آن نوعی فضل فروشی ادبی برای معاصران بوده است. هم اکنون نبیره هایی آن حضرات نیز منابع اصلی را ترجیح می دهند.
میراث درخشان یک زبان، لزوماً  عامل اصلی دوام و حیات گسترده آن نیست. سه کشور در حال حاضر و به طور رسمی، فارسی زبان محسوب می شوند. افعانستان و تاجیکستان و ایران. وضع زبان فارسی در افغانستان به گونه ای است که شکافهای قومی و فشار حریف پشتون، آن را چنان زمین گیر و درگیر مسائل بدیهی کرده که اگر بعد از چندین سال بحث و جدل، بالاخره به توافق برسند که نام زبانشان دری یا فارسی است، توفیق بزرگی نصیبشان شده است. پشتونها نه خود موفق شده اند میراث نوشتاری و آموزشی هم عرض فارسی به وجود بیاورند و نه به  فارسی مجال مناسب می دهند. فارسی زبانها هم شرایط پشتونها را درک نمی کنند، طوری که کلمه پوهنتون را هم برای دانشگاه بر نمی تابند. انگار همه چیز در افغانستان فعلی بر اساس تعصب و لجاجت قومی شکل گرفته است. از چنین وضع آشفته ای چیزی که نمی توان انتظار داشت، تولید فرهنگی است.
تاجیکستان کشور فراموش شده تاریخ و جغرافیاست. شاید عقب مانده ترین جمهوری سابق اتحاد شوروی، همین تاجیکستان باشد. منبع اصلی درآمد آن کارگرانی است که در روسیه کار می کنند. خط سیریلیک هم شکاف بزرگی میان تاجیکستان و دو کشور دیگر ایجاد کرده است. اگر آن را کنار بگذارند، و برای هماهنگی با دو کشور دیگر خط عربی را انتخاب کنند، با دردسر دیرینه زبان فارسی و الفبای عربی درگیر خواهند شد. ایران هم با شرایط فعلی قادر نیست نقش کشور پیشرو را در رفع این نقیصه بزرگ ایفا کند. با این حساب، تاجیکستان علاوه بر دهها گرفتاری دیگر، حالا حالاها در برزخ خط نوشتاری هم گرفتار خواهد ماند.
ایران مهمترین و موثرین کشور فارسی زبان است. در واقع هر اهمیتی که در سطح جهانی نصیب فارسی شده، عموماً به خاطر ایران و از طریق ایران بوده است. اما ایران چگونه کشوری است؟ شرط عقل نیست که متکثر بودن کامل فرهنگی و اجتماعی ایران انکار شود. اما اینکه این تکثر با جزئیات دقیقتر چگونه باید نامگذاری و تبیین شود، محل مناقشه است. میراث مشترک فارسی کار را دشوارتر نیز می کند و شاید هرگز توافقی در این خصوص صورت نگیرد. از همه دشوارتر نامگذاری قومی به نام فارس در ایران است. با علم به تمام این دشواریها و مسامحه فراوان در نامگذاری، و همینطور احترام عمیق به سایر اقوام، ایران فعلی میراث صفویه و برآیند توافق چند صد ساله دو قوم بزرگ ترک و فارس است. نگرشهای تمامیت خواه، کُرد و لُر و گیلک و مازندرانی و بلوچ را به علت اشتراکات ساختاری زبانی، سالهاست لهجه ای معرفی کرده اند که ریشه در فارسی دارد. امروزه مشخص شده این زبانها فرزند فارسی و در طول این زبان نیستند، بلکه در عرض فارسی و بعبارتی برادر فارسی محسوب می شوند. آمار دقیق و مستندی از جمعیت تُرکهای ایران نداریم، اما اگر از تعاریف و تمایلات تمامیت خواهانه و دیگرستیزانه صرفنظر کنیم، به ظن قوی تُرکها بزرگترین گروه قومی در سراسر ایران خواهند بود.
در صد سال گذشته که ایران امروزی شکل گرفت و آموزش عمومی گسترش یافت، تمام پتانسیل کشور و ثروت قابل توجه نفتی حول محور زبان فارسی بوده است. امروز ایرانی داریم با میلیونها شهروند باسواد و تحصیل کرده که به طور انحصاری به فارسی می نویسند و می خوانند. سطح فرهنگ و آموزش مردم سوئد از آلمانیها بالاتر نباشد، پائینتر نیست. کشورهای اسکاندیناوی، آموزش دیده ترین مناطق جهان هستند، تا کنون جوایز فراوان و بزرگ ادبی را برده اند، اما زبان آنها هرگز اهمیت آلمانی و ایتالیائی و اسپانیولی را ندارد. اهمیت یک زبان فقط در تولیدات کیفی آن نیست. به میراث باشکوه آن هم ارتباط قطعی ندارد که در اینصورت یونانی و عبری باید وضع بهتری از آلمانی می داشتند. جمعیت دهها میلیونی و باسواد، بزرگترین سرمایه یک زبان در جهان معاصر است. ثروت و اهمیت فارسی معاصر هم فقط به آثار شاملو و ساعدی و نیما نیست، به چند ده میلیون آدم کاملا معمولی است که انحصاراً به این زبان می نویسند و می خوانند.
ایران کشوری چند زبانی است، این میان ترکی به کلی زبانی دیگر و متفاوت از فارسی است. این دو زبان نه پدر مشترک دارند و نه مادر مشترک. پس چطور است که در صد سال گذشته این جمعیت میلیونی اینگونه دچار خودزنی زبانی شده است؟ چند صد کیلومتر دورتر ترکی نوبل ادبیات گرفته، یک زبان بسیار پر اهمیت در شرق اروپاست، ترکان ایران با هر متر و معیاری ترک تر از ترکیه هستند، اما زبان و لهجه آنها دستمایه طنز و خودشیرینی دیگران است. یعنی تُرکان ایران به اندازه پشتونها به زبانشان اهمیت نداده اند؟ چطور ممکن است ملتی با آن سوابق تاریخی، اینگونه دچار خمودگی زبانی بشود؟
اگر به شهر رشت بروید و از چند نفر گیلک باسواد و درس خوانده و حتی غیر مذهبی در خصوص زبانشان بپرسید، به احتمال قریب به یقین همه آنها گیلکی را لهجه ای از فارسی معرفی خواهند کرد. اگر به سنندج بروید و با همان شرایط در خصوص ارتباط کردی و فارسی سوال کنید، عموماً با جوابی مواجه خواهید شد که کردی را زبان می داند و مصرانه بر اهمیت آن پافشاری می کند. اگر به مازندران بروید اصلا از سوال کردن پشیمان خواهید شد. اگر در کرمانشاه چنین تحقیق میدانی بکنید حتی در کُرد بودن آنها هم ممکن است تردید کنید. لازم نیست دکترای زبان شناسی داشته باشیم تا تفاوتها را درست درک کنیم. با همان گوش دادن معمولی متوجه خواهیم شد، فهم گیلکی درست و حسابی حتی از کردی سورانی هم برای یک فارسی زبان دشوارتر است. چطور است اولی تقریبا هیچ اهمیتی به زبانش نمی دهد، ولی دومی اصرار دارد که از حقوق زبانی برابر برخوردار باشد؟ حتی با نظر داشت اشتراکات فرهنگی و دینی مردم این منطقه، دو فرهنگ گیلان و کرمان فرسنگها از هم فاصله دارند.
جامعه شناسی بسیار خاص مذهب شیعه، ترک و عرب و عجم نمی شناسد. استعداد ویژه ای دارد که سایر مولفه های فرهنگی را از دور خارج کند. شیعیان تقریباً در تمام جهان ابتدا خود را شیعه می دانند. حتی اگر در اکثریت مطلق هم باشند، باز فرهنگ اقلیت دارند. این موضوع هیچ ارتباطی به سطح توسعه یافتگی جوامع ندارد. برای مثال کردهای سنی عراق و ترکیه، با عربها و ترکهای سنی، مناقشه پایان ناپذیری دارند و حتی در عراق به عربهای شیعه بیشتر نزدیک شده اند. اما در ایران منطور از کُرد، کُرد سنی است. می دانیم که قریب به نصف کردهای ایران مذهبی غیر از مذاهب اهل سنت دارند. شرایط مشابه منطقه ای نشان می دهد که با همین شرایط فعلی، اگر تهران و رشت هر دو مسلمان، اما مثلا حنفی مذهب بودند، امروز گیلان از کردستان ترکیه هم هویت طلب تر بود. متاسفانه جامعه روشنفکری عرفی و غیر مذهبی کشور نه در گذشته و نه در حال، به این پتانسیل توجه کافی نمی کند. اما سیاستمداران حاکم فارغ از گرایش شخصی، همواره متوجه اهمیت این مسئله بوده اند. امیر اسدالله علم نه تنها مذهبی نبود، بلکه میانه ای هم با روحانیان نداشت. در خاطراتش از روز پانزده خرداد چهل و دو که نخست وزیر بود و عکس العمل سریع و خشن علیه آخوندها نشان داد، با افتخار یاد می کند. اما وقتی صحبت از آموزش ولیعهد آینده کشور است، به شاه یادآور می شود که ولیعهد باید در دو زمینه آگاهی درخور توجهی داشته باشد : زبان فارسی و مذهب شیعه. این قدرت استثنائی و بی نطیر در دنیای اسلام چگونه نصیب مذهب شیعه شده است؟ جواب اصلی در کیفیت سازمان روحانیت این مذهب است که در دنیای اسلام بی نظیر، و در ادیان ابراهیمی فقط یک نظیر دارد.
شیعه تنها مذهب اسلامی است که مَمَرّ درآمد سازمان روحانیت آن نه از دولت و نه حتی مستقیماً از پیروان این مذهب است. درآمد و پشتوانه این سازمان دینی از محل ایمان مومنانی است که به این مذهب باور دارند. سهم امام نشانه سخاوت شیعیان نیست، بخشی از ایمان آنهاست که با پرداخت خمس درآمدشان، کل اموال خود را پاک می کنند. مومن شیعه حتی اجازه ندارد بدون اذن مرجع تقلید، با خمس و یا سهم امامش مسجد بسازد و یا به فقرا کمک کند. خمس حتماً و قطعاً باید به مرجع تقلید و یا نماینده او پرداخت شود. اگر خمس دهنده پول نقد هم نداشته باشد، روش دست گردان برای او ابداع شده که از مال خود او مدام به او قرض می دهند تا خمس مستهلک شده و مال مومن پاک شود و فقط بدهکار باقی بماند. در هیچ مذهب اسلامی چنین پیوند مستحکم و مستقل مالی میان سازمان روحانیت و مردم وجود ندارد. باید توجه داشت که در راس سازمان روحانیت شیعه مانند دستگاه روحانی کاتولیک یک رهبر مادام العمر قرار ندارد. این سازمان در درون خود متکثر است و مراجع بزرگ طبق پروتکل مشخصی با همدیگر ارتباط دارند ولی هیچکدام در راس دیگری نیست. طرفدارن پروپاقرص این شیوه سنتی حتی منتقد آن نوع سازو کاری هستند که با تزریق کمکهای خود، آینده این ارتباط تاریخی را با خطر مواجه می کند. وقتی ایمان فقط برای آخرت مومنان نیست، سیستم نیازی به دخالت همه فن حریفان خارجی ندارد. 
قبل از تشکیل دولت ملتهای مدرن در منطقه، میراث مشترک فارسی نویسی وجود داشت. نقش سنتی و ایمانی روحانیت در وحدت قومی بی نظیر ترک و فارس کاملا موثر افتاد. نتیجه این شد که میلیونها تُرک ایرانی در دنیای جدید به گسترش زبان فارسی یاری رساندند، اما جمعیت به مراتب کمتر کُرد عراقی، با زبان باسابقه تر و دینی تر عربی هرگز کنار نیامدند. در میان غیر فارسی زبانهای ایران تُرکان ناخواسته بزرگترین بازنده کارکرد زبانی نهادی هستند که خود در سراسر ایران آن را گسترش دادند. تاریخ خوش شانسی ها و بدشانسی های زیادی برای ملتها ثبت کرده است.
نسل جدید آذربایجان به ارزشهای جهان معاصر گرایش دارد و برای تفاوت های فردی و گروهی و انتخاب های شخصی افراد اهمیت قائل است. ضد مذهب نیست و حتی نویسندگان و شاعران و فعالانی دارد که در حوزه های علمیه دروس مذهبی خوانده اند. این نوع شکل یابی های مدرن در زندگی روزمره مردم، مقدمه پایان  این اتحاد یک طرفه زبانی خواهد بود.