من یک پیشنهاد برای دوستانی دارم که ادبیات تُرکی را می شناسند و به قول علما تمایل هم دارند که زکات علمشان را بدهند.
اگر یک صفحه مثلا برای "قوتاد قوبلیک" درست بشود و هر روز چند بیتی از آن به اشتراک گذاشته شده و توضیح مختصری هم به زبان امروزی داده شود، برای آدمهای بی اطلاعی مثل من بسیار مفید خواهد بود.
اولا ما با این ادبیات به کلی نا آشنائیم. دوماً برای بزرگانی که با آثار آنها آشنا هم هستیم، روش بسیار مفیدی است. مثلا من کلیات سعدی را در سنین جوانی تمام و کمال خوانده ام ولی بسیاری از آنها یادم رفته. خیلی دلم می خواست آن را دوره کنم اما همین که دیوان قطور را دستم می گرفتم، باب اول گلستان تمام نشده کنار می گذاشتم. الان صفحه سعدی هر روز مطلبی از او به اشتراک می گذارد. علاوه بر لذت، سعدی شیرین سخن هم دوره می شود.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
یکی از بهترین مطالبی که اخیرا خوانده ام، در صفحه فیس بوک نویسنده کُرد آقای شاهد علوی بود. در بخشی نوشته اند : «....و ثانيا تجزيه طلبی نيز اساسا يك ترم سياسی است و نه يك جرم جنايى و در مقام وسيله و راهبرد تعريف مي شود نه هدف و غايت»
بودجه رادیو زمانه را دولت هلند تامین می کند و مشخصاً هم برای ایران تصویب شده است. خانم فرح کریمی نماینده زن ایرانی تبار در پارلمان هلند، برای تصویب آن خیلی تلاش کرد. طی شش سال فعالیت مستمر، یک دهم آنچه که این رادیو به سمرقند و بخارا پرداخته، از ارومیه و تبریز چیزی ننوشته است. نویسنده و روزنامه نگار و روشنفکری که ایران واقعی را نمی شناسد و هنوز نوستالژی سمرقند و بخارا دارد و تمام شناخت او از زبان تُرکی "یاشاسین آذربایجان" است و موسیقی این ملت را هم در "سکینه دای قیزی نای نای" با صدای گوگوش خلاصه می کند، البته که وقتی خبری از تبریز و ارومیه بشود بیش از "جرم جنائی" چیزی به عقلش نخواهد رسید. تحلیلی هم جز این نخواهد داشت که همه چیز را به عوامل علی اف و سرویسهای اطلاعاتی ترکیه نسبت دهد.
تجریه طلبی که شاخ و دم ندارد. چیزی مانند براندازی است که حاکمان آن را به نرم و نازک و سفت و سخت تقسیم کرده اند. جریانی، ملتی، روشنفکرانی، حاکمانی، قشری، الیتی که نسل جدید را نفهمد و کاش نفهمد! فکر هم کند که خیلی می فهمد! چه زبانی برای گفتگو باقی خواهد گذاشت؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
این مصاحبه دکتر محمود صدری در خصوص تفکر سلفی بسیار خواندنی است.
***
حالا که وزیر بهداشت را برکنار و برای وزارتخانه سرپرست موقت تعیین کرده، می دانید چه خواهد کرد؟ به هر ضرب و زوری شده ارز و دلار و یوروی وزارت بهداشت را تامین خواهد کرد، تا بگوید وزیر قبلی ناشایست بود و مسئله را حل کردیم!
بچه بازی و لج بازی و رو کم کنی، به مهمترین شگرد مدیریتی در سختترین شرایط کشور تبدیل شده است.
***
حاکمان هفتاد و دو فرقه اند. قربة الى الله و از سر تکلیف شرعی و بدون هیچ چشمداشتی ردای خدمت پوشیده اند و از مال و ثروت و قدرت سخت بی زارند.
درد مشترک و جانکاهی هم دارند که سالهاست آن را فریاد می زنند : آی دزد ... آی فساد .... آی اختلاس ....
کی می خواهیم دست از سر مردان خدا برداریم؟ ها! کی؟
***
دوستی نوشته :
عجب برفی و بارانی میاد، هی میخواد بشینه، این آهن پاره ها میگازند و نمیگذارند!
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دوستان، این نوشته حمیدرضا ابک را از دست ندهید. از دیشب که حرف فرهاد در خصوص مخاطب را از بی بی سی شنیدم، فکر و ذکرم مشغول آن بود.
بگذارید من هم یک قصه برای شما بگویم. پدربزرگ من نمی دانم پای کدام منبر شنیده بود که فردوسی ابتدا آدم حسابی و عالم دین بود و تن به سرودن قصه شاهان نمی داد. سلطان محمود او را ته چاه انداخت تا تسلیم شود، ولی فردوسی مقاومت کرد. روزی چوپانی را هم در ته چاه با او همراه کردند. فردوسی شعر می گفت (لابد شعر حسابی!) و گریه می کرد. چوپان هم با او گریه می کرد. فردوسی خیلی خوشحال شد که همراهی پیدا کرده. روزی از او پرسید از شعر من چه می فهمی که این گونه بی تابی می کنی؟ چوپان جواب داد : «وقتی تو گریه می کنی، ریشت تکان می خورد و من را یاد بُزم می اندازد» در دم فردوسی فریاد زد «بکشید منو بالا! شاهنامه را می سرایم». در همین روایت هم فردوسی حاضر بود عمری ته چاه بماند، اما طاقت مخاطب نادان را نداشت.
-----
و گفت: "اينها مخاطبانِ من نبودند، چيزي كه من خواندم، هيچ جايِ شادي نداشت". ناراحت شده بود. پا كوبيده بودند جوانترها وقتي "يه شبِ مهـتاب" را خوانده بود در سالهاي آغازين دهه هفتاد. اولين بار بود بعد از انقلاب در ايران كنسرت برگزار ميكرد و حالا انگار كه حس كرده باشد حرفش را، صدايش را، نفسش را نميفهمند، سرخورده و دلشكسته، ياد "مخاطبان"ي افتاده بود كه روزي ميفهميدندش؛ "مخاطبانِ من". اطرافيان، دلداري اش ميدهند كه اينها جوانند و بايد صبور باشي و به آنها حق بدهي تا كم كم بفهمند با "فرهاد" طرفند كه فرهاد است و هيچكسِ ديگر نيست و هيچكسِ ديگر، مثل او نيست. دلِ فرهاد اما "مخاطبانِ من"اش را ميخواست انگار.
به نظرم اطرافيان فرهاد، يا همه كساني كه قائل به دلداري هايي ازين دستند، با تمام احترامي كه برايشان قائلم، "دردِ مخاطب" نداشته اند. دردِ مخاطب كسي دارد كه "خلق" ميكند؛ مينويسد، طراحي ميكند، ميخواند، نقاشي ميكند، مينوازد، بازيگري ميكند، يا چيزهاي ديگر. هرگز نميفهمم آنها را كه ميگويند كاري به مخاطب نداريم و براي خودمان خلق ميكنيم. اصلا "خلق براي خود" را نميفهمم؛ هرچقدر هم فلسفي. كيست كه بدش بيايد از مخاطب باهوش؟ كيست كه خوش خوشانش نشود وقتي ميفهمد بعد از چند سال كه نبوده (در صحنه نبوده وگرنه كه بوده و انگار بعضي ها بودنشان، مُرادِفِ در صحنه بودنشان است و انگار "شغل"هايي هستند كه تقديرشان جز اين نيست و در صحنه كه نباشي، بودنت به صنّار)، هنوز هم عده اي يادشان مي آيدش و دوست دارند آمدنش را كه نه، برگشتنش را؟ كيست كه بنويسد و خوانده شود و بخواند و شنيده شود و بكشد و ديده شود و تهِ دلش، درست در ته و توهايِ دلش "مخاطبانِ من"ِ خودش را نداشته باشد؟ و كيست كه با هزار مبارزه و مجاهده خودش را راضي كند و "باز"گردد و خودش را فرياد بزند و "مخاطب"، مخاطبي كه انگار ديگر برايِ او مخاطب نيست، يا مخاطبِ او نيست و به همين خاطر به معنايي كاملا دكارتي، اصلا مخاطب نيست، در بهترين شرايط، با رفتارش، عكس العملش، كلامش يا به تعبيرِ امروزي ها "خوانش"ش بگويد: "ببخشيد شما؟". آدميزاد دلش ميخواهد بميرد، يا لااقل خفه شود و نفرين و ناسزا نصيب و قسمت كساني كند كه زير پايش نشسته بودند و تشويقش كرده بودند كه برگردد؛ كاش بماند آدمي در همان غار لعنتي، وقتي زمانه، "مخاطبانِ منَ"اش را به گند كشيده است. مخاطبِ خوب، مخاطبِ باسواد، مخاطبِ فهميده، مخاطبِ همدل، مخاطبِ منتقد، از نان شب و نسيم صبح واجبتر است، حق مسلّم هر كسي است كه حرفي دارد؛ هر حرفي. به همين خاطر بود شايد كه فرهاد دلش شكست
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دسته جات مسلح و وحشی ارمنی، در ارومیه و دیگر شهرهای آذربایجان، سابقه جنایت جنگی با حمایت مستقیم روسیه را دارند.
ایام کریسمس و سال نو مسیحی است. به همت هموطنان صلح دوستی که تصور می کند با حواریون بلافصل و شمشیر نشناس عیسی مسیح طرفند، نه تنها وجدان عمومی جامعه ارمنی از این جنایت آزرده نیست، بلکه طلبکار هم شده است.
کسی که آذربایجان را دوست دارد، باید دردهای آن را هم بشناسد. چراغی که به خانه رواست را انحصاراً نثار 24 آوریل نکند. باید به جای تُرک ستیزی، اندکی تاریخ این شهر کشورش را هم بخواند و حتی قدردان سپاه عثمانی هم باشد. اگر به دعوت روحانی بزرگ شهر مرحوم عسگرآبادی، سپاه عثمانی به داد این مردم این منطقه نرسیده بود، داشناکهای وحشی اعزامی از ایروان، قصد پاکسازی کامل ارومیه از جمعیت تُرک و مسلمان را داشتند. شاید شهر سوخته را ضمیمه ارمنستان هم می کردند.
هنوز در ارومیه کسانی زنده اند که مسقیماً از پدر و یا مادر خود شرح آن فجایع را شنیده باشند. اشک امانشان نمی دهد وقتی از آن دوران حرف می زنند. گوش شنوائی هست؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
وزارت خارجه گفته با تمام توان پی گیر برخورد ناشایست امریکائی ها با یک شهروند ایرانی هستند که منجر به سکته قلبی و فوت ایشان شد. به شهروندان کشور هم توصیه کرده اند اگر کار واجبی ندارند به امریکا مسافرت نکنند. البته نگرانی فقط برای ایرانیان نیست، در شورش فقرای لندن اعلام کردند آماده اعزام سپاه صلح به پایتخت بریتانیا هستند.
وقتی پاریس شلوغ بود، آقای محمد قائد اینگونه نوشت :
«وزارت خارﺟﮥ ایران به شهروندان این کشور توصیه کرده است به دلیل ناآرامیهای فرانسه از سفر به آنجا خودداری کنند.
برخی عقلا گفتهاند آدم بهتر است اسباب خنده باشد تا ماﻳﮥ عبرت. در اين حرف، فرض بر اين است كه يا اين يا آن. به قول شيرازيها، گاسم* تا حالا به عقل كسی نرسيده باشد كه هر دوگانه ممكن است.
12 آبان 89
* گاه هم هست (كه)؛ شايد.»
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
نظریه پرداز تئوری نهنگ خراسان جناب دکتر مهدی خزعلی، به واسطه زندان و بعضی نوشته هایش معروف شد. با سلسله مصاحبه هائی که برنامه افق صدای امریکا با ایشان دارد، احتمالا خواننده های وبلاگش را هم از دست خواهد داد. مدام با او به عنوان کارشناس مصاحبه می کنند و این طفلک هم بدجوری خارج می زند. یک مقدار یادآور آن ضرب المثل معروف هم هست. پسته را عرض می کنم...
حاجی! سکوت هم چیز بدی نیست ها!
***
دوستی برای من با نهایت بزرگواری مطلبی نوشته که اگر بخواهم ساده بیان کنم اینطوری است: آخه مرد حسابی! قانون اساسی مصر را خوندی که میگی اخوان المسلین ال است و بل است؟
برای ایشان جواب دادم : وقتی در قانون اساسی تدوین شده در قرن بیست و یکم، مذهب و یا مذاهب رسمی گنجانده می شود، یعنی ای آدمهای غیر رسمی!! گوشی دستتان هست که ما رسمی ها تحملتان می کنیم و صبرمان نامحدود نیست؟
بعد از چند دهه کسی نتواند از این مجمل حدیث مفصل بخواند، باید خیلی کلاهش پس معرکه باشد.
***
یکی متهم به جاسوسی و اختلاس و توطئه و اخلال در امنیت عمومی و براندازی نظام است که تا تکمیل پرونده در انفرادی به سر می بُرد. رئیس تشخیص مصلحت همین نظام، به ملاقاتش در زندان اوین رفت. منزل شخصی خود را هم در گرو آزادی موقت او گذاشت.
دیگری به جرم توهین به مقدسات و ارزشهای اسلامی مجرم شناخته شده و در حال گذراندن دوران محکومیت خود است. وقتی برای مداوا از زندان به بیمارستان اعزام شد، بلافاصله رئیس جمهور و دومین مقام رسمی همین جمهوری اسلامی که به مقدساتش توهین شده، کار اداره ممکلت را تعطیل، و با سرعت برق و باد به ملاقات او شتافت.
من که تا نصفه های تاریخ نادر شاه افشار را خوانده ام، نمی فهمم کی به کیست! شما فقیر بیچاره ها که از احمد شاه قاجار به آنورتر نرفته اید چه حال و روزی دارید؟
***
-
تهران یکی از آلودترین شهرهای دنیاست. گاه گاهی باد و باران هوای آن را مدیریت می کند و فرصتی برای پیاده روی مهیا می شود. اما مدیران باکفایت دولتی هم قسم شده اند که به ماشینها در این شهر آلوده هرگز بد نگذرد.
چند عکس از سه نقطه تهران گرفته ام. گرچه عکسها آماتورند، اما کیفیت مدیریت شهری تهران به قدری حرفه ای است که همه چیز گویاست. ضرورتی هم به توضیح کوتاه من نبود. «اینجا»
***
معلم دینی سارا یک موضوع برای او تعریف کرده و خواسته تحقیق کند و حداکثر در دو صفحه بنویسید : پیامبر اعظم چگونه نماز می خواند؟
به درس و مشق بچه ها همسرم رسیدگی می کند و علی الخصوص چنین سوالاتی را اجازه نمی دهد که از من بپرسند. مسئله فقط امتیاز منفی نیست، به قول حکما و قدما ممکن العواقب هم هست. اما در این خصوص واقعاً به نتیجه ای نرسیدند و ناچار به من مراجعه کردند.
گفتم تا آنجا که من می دانم ابتدا باید دید مرجع تقلید نمازگزار کیست، اصلا چه مذهبی دارد؟ اگر شیعه هست، دوازه امامی است؟ چون تقریباً به تعداد امام ها انشعاب داریم. بعضی از فرق علوی و اهل حق اصلا نماز نمی خوانند. اگر سنی است، شافعی است؟ حنفی است؟ فقط خدا کنه به حق پیغمبر وهابی نباشه که در این دوره زمانه کسی حوصله سلفی گری ندارد ........... ندا آمد : بابا نخواستیم جوابتو! ذهن طفل معصوم را مشغول چه چیزهائی می کنی
من هم گفتم خودتون برید گوگل کنید، اگر به جواب مشخصی رسیدید من را هم بی خبر نگذارید.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
باد آسایش گیتی نزند بر دل ریش
صبح صادق ندمد تا شب یلدا نرود (حضرت سعدی)
چله تان مبارک.
کامنت : بیت را در صفحه دوست عزیزم مصطفی عزیزی دیدم. کلا ارادت من به استاد سخن بگونه ای است که حق هر گونه سرقت از صفحه دوستان را مجاز می سازد.
***
از یک استاد شیمی شنیدم که وقتی برای بازدید یک پروژه ای رفته بودند و در آن پروژه آقای مهدی هاشمی کاره اصلی بوده، وقتی وارد اتاق او می شوند مهدی خان پاهای خود را روی میز کارش گذاشته بوده و لازم ندیده که به احترام این گروه از اساتید اندکی مرتب بنشنید. جزئیات یادم نیست، ولی هر وقت ژست تصویر او را در بی بی سی می بینم، یاد همین شنیده می افتم. خلاصه اینکه مهدی خان، چنین کیا و بیائی داشته است و زمانی که اسب قدرت را سوار بود، فرق چندانی با دیگران نداشت.
کار نیک آهنگ کوثر هم با هر نیتی که باشد خیلی خیلی زشت و غیر حرفه ای و حتی مشکوک بود.
دهها مطلب در این خصوص نوشته شد. هیچکدام به اندازه این کوتاه نوشته دوست عزیزم نریمان ملایم وند به دلم ننشست. دوست دارم به آن اضافه کنم که می توان به تندی از کسانی انتقاد کرد، ولی احترام شخصی آنها را هم آم محفوظ داشت. کاری که بسیاری از انجام آن ناتوان بودند.
«می توانی شیفته آقای مهدی
هاشمی نباشی ولی از شنیذن خبر آزادی اش خوشحال شده باشی .
می توانی دشمن آقای کوثر نباشی ، سهل است که چندتا از کارهایش رو هم دوست داشته
باشی ولی از شنیدن صدایش حالت به هم بخوره .»
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
امشب که شب یلداست بسیاری از ما این اس ام اس را چندین بار دریافت کردیم :
«آنگاه که تولد دختری بیگناه مایه ننگ عربها بود، نیاکان ما بلندترین شب سال، یلدا شب تولد مینو، الهه زن و میترا الهه خورشید را شب زنده داری می کردند»
بهتر است نگاهی به وندیداد بکنیم :
از باب هفتم
«كسى كه (يعنى پزشكى كه) زن اول رئيس خانه را درمان كند (مزدش معادل) قيمت يك خر ماده است. زن رئيس محله را درمان كند (مزدش معادل قيمت) يك گاو ماده است. زن رئيس ده را درمان كند (مزدش معادل) قيمت يك ماديان است. زن رئيس شهر را درمان كند (مزدش معادل) قيمت يك شتر ماده است.»
از باب شانزدهم
«پس اهورامزدا گفت كسى كه براى زنى كه نشان حيض ديده يا حايض شده يا خون حيض از او جارى است خوراك مىبرد بايد سه گام از او دور بايستد. سؤال: خوراك زن حايض را در چه ظرفى ببرد؟ جواب: در يك فلز كمبها مثل (ظرف) آهن يا سرب.»
ونديداد، بخش سوم كتاب
اوستا؛ مترجم: سيّد محمدعلى حسنى، پرفسور سابق كالج نظام هندوستان؛ چاپ سنگى، يزد، 1327
***
امروز صبح قبل از اینکه بیرون بروم نوشته سخیفی را در صفحه ابراهیم نبوی دیدم و روزم به کلی خراب شد. عمیقاً دلم می خواهد دوستانم محبت کنند و این مطلب را بخوانند و بدون تعارف نظر دهند که من آدم حساسی شده ام و یا این مانقورد خوش رقص نمی داند و نمی فهمد چه می گوید؟ «اینجا»
***
چند روزی است به شرکتی در گرگان نمی توانم زنگ بزنم. مشکل کوچکی داشتند، ولی هم آنها می دانند و هم من که این همه پی گیری از مشتری مداری نیست، اسباب یادآوری طلبی هم هست که در این کسادی بازار به تاخیر افتاده. به همین خاطر مبایلشان را نمی گرفتم که بلافاصله اصل مطلب عیان می شد.
امروز فهیمدم کابل مخابرات منطقه اصفهان کلاته گرگان را دزدیده اند!! چند وقت پیش در همینجا برای دوستانم نوشتم که عصر تاسوعا کابلهای گیشا را کندند و بردند. وضعیت خوبی نیست، باید سریعاً فکری به حال امنیت مدارس امریکا بشود.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
فیلم هندی سنگام در زمان خود شاید پربیننده ترین فیلمی بود که در ایران نمایش داده شد. تقریباً همه ایرانیانی که به سینما دسترسی داشتند، دست کم یک بار این فیلم را دیدند و از قصه عاشقانه آن کاملا متاثر شدند. بعداً متوجه شدم که تمام آدمهای به اصطلاح با کلاس و اسنوب آن موقع که فیلم را تحقیر می کردند، خود با قابلمه غذا یک روز کامل را در سیمنا با سنگام اشک ریخته اند.
توضیح : در نسخه مرد روز پاراگراف آخر را خلاصه کرده ایم ولی در نهالستان خاطره ای از گوش کردن موسیقی این فیلم را هم آورده ام. «اینجا»
***
محمود احمدی نژاد زمان زلزله اهر و ورزقان وظیفه خود دید که برای رئیس جمهور ننه مرده سیرالئون پیام تسلیت بفرستد و بعد عازم عربستان سعودی شود. در حادثه پیرانشهر حرفی نزد، اما وزیر آموزش و پرورش او با قهقهه ای که قرار بود عذرخواهی محسوب شود، سنگ تمام! گذاشت.
حالا برای فاجعه غم انگیز کشتار کودکان بی گناه مدرسه ای در ایالت کانتیکت امریکا پیام تسلیت فرستاده است. فکر نمی کنم ربطی به مسئولیتهای جهانی او داشته باشد، چون همزمان نه فرشته افغانی در حال جمع آوری هیزم قربانی مین شده اند و خواهیم دید از عشق نیویورک است که خارها گل می شود!
***
باراک اوباما برای کشتار کودکان مدرسه ای در یک شهر کوچک امریکا اشک ریخت. او گفت خودش پدر هست و اندوه پدران و مادران را می فهمد. چنین استدلال مشابهی را در فجایع گذشته هم از او شنیده ایم. یعنی کسانی که به هر دلیلی پدر نیستد این فاجعه را نمی فهمند؟ «اینجا»
***
از تاغار تاغار کانالهای رادیوئی و کیلو کیلو شبکه های تلویزیونی صدا و سیما در منزل ما هیچ خبری نیست. اگر روزی برای هر خانه یک مامور بگذارند، ناچاریم تلویزیون را بفروشیم. خیلی هم خوشحال هستیم و به آفریندگان تکنولوژی ماهواره درود می فرستیم. فقط هنگامی متضرر می شویم که به ناگاه مدارس را تعطیل می کنند، مثل امروز. البته چون مسبوق به سابقه است اگر برفی و یخبندانی باشد پرس و جو می کنیم. گرچه دیروز برف آمد ولی در منطقه ما نه از یخبندان خبری هست و نه یک سانتی متر برف روی زمین نشسته. برگشتن از دم در مدرسه بخشی از شیرینی تعطیلی مدرسه برای بچه ها از بین می برد، علی الخصوص که از برف بازی هم خبری نباشد. ظاهراً منطقه کوهپایه ای مقامات برف زیادی نشسته است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
عباس عبدی در گفتگو با سعید حجاریان به شوخی گفته بود : «خبری که به تحلیل من نخورد، اصلا خبر نیست» خیلی طنز دلچسبی است.
این گفتگوی نیک آهنگ کوثر با مهدی هاشمی به تحلیل من نمی خورد. یک جای کار و شاید هم چند جای کار حسابی می لنگد. یعنی آدم پسر آقای هاشمی رفسنجانی باشد، آنوقت با نیک آهنگ کوثر گفتگوی تلفنی بکند؟ نه یک بار، نه دو بار، بلکه چندین بار اسم عالی ترین مقام نظام را بی پروا به زبان بیاورد؟ آن هم با کی؟ با نیک آهنگ کوثر! که نه سر پیاز است و نه ته پیاز، نه در داخل اعتبار دارد و نه در خارج، تمام کار کوثر کشیدن روزانه یک نقاشی در روزآنلاین تحت عنوان کاریکاتور است. خودنویس او بعضاً یادآور صفحه دو توپخانه بود. مهدی هاشمی با رسانه های بین المللی و جهانی امکان گفتگو داشت. یعنی او اینقدر پپه تشریف دارد؟ پسر کو این اندازه بی نشان از پدر هست؟
اگر واقعا مسئله درست باشد، می توان حدس زد که در آن خاندان معظم مدام این جمله در دلها تکرار می شود : آخه حیف نون ....
***
هم مصر را دوست دارم و هم تحولات آن را دنبال می کنم. جزء بی بی سی فارسی و یورونیوز هم منابع درست و حسابی دیگر برای من قابل استفاده نیست. چقدر خوشحالم این مهرداد فرهنمد از مصر گزارش نمی کند. گزارشهای او از منطقه مغرضانه و حسن نصرالله پسند، البته با استانداردهای بی بی است. در مقابل حسیب عمار هم فارسی شیرینی دارد و هم با کارشناسان جبل عاملی مشورت نمی کند.
چقدر از گزارشهای این فرهمند بدم می آید، بماند. اما دعا برای اخراجش از بی بی سی زیاد هم بدجنسی نیست. چون المنار به او پیشنهادهای بهتری خواهد داد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در صفحه 151 کتاب تعلیمات اجتماعی کلاس پنجم، از دانش آموزان درخواست می شود راجع به این سه موضوع مطلب بنویسند :
1- احترام به یکدیگر بر اساس محبت و صمیمیت
2- بیزاری و نفرت از دشمنان جامعه اسلامی
3- حفظ پاکیزگی خود و محیط زندگی
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
(متاسفانه داغ نشد)
در دوره اول آموزش سربازی دوست هم خدمتی داشتم که اهل اِوز فارس و شاید هم هرمزگان بود. او سوابق چپی اقلیتی و کلی تجارب تلخ داشت. یک آدم بی دین به تمام معنا بود اما اسلام و مذاهب را بخوبی می شناخت و کلی مطالعه داشت. به لحاظ وراثتی اهل سنت محسوب می شد اما روزی دیدم در برگه ای که پر کرده نوشته : دین اسلام مذهب شیعه اثنی عشری
به او گفتم بی دین الدوله! تو که به همان خدا و رسول هم کافری، آنوقت در صف منتظران قائم آل محمد هم ثبت نام می کنی؟ این دیگر چه صیغه ای است؟ جوابی ماندگار به من داد که هرگز فراموش نمی کنم. «اینجا»
کامنت : خوشبختانه این مطلب به بالاترین رفته و داغ هم شده است. آرزوی من این است که این دوست هر جای جهان است این مطلب را ببیند و من را یادش بیاید و در این فضای مجازی مجددا به گفتگو بنشینیم.
خیلی وقتها یک دوستی گذرائی شکل می گیرد، حتی عمق هم پیدا می کند ولی آدم بعداً متوجه می شود که کاش ارتباط را ادامه می داد. من فقط اسم کوچک این دوست یادم هست. فیس بوک هم امکان جستجوی ویژه برای بی دینهای بامزه ای مثل ایشان که در پادگان خاصی همدوره آموزش سربازی من باشد، نگذاشته!!
***
من از صبح امروز حسابی حالم گرفته است یعنی گرفته بود الان سر حال آمدم. بعضی ها حوصله من را ندارند، دوستی گیلک نوشته بود افکار امثال تو ایران را ویرانه خواهد کرد و از لیست دوستانش در فیس بوک من را حذف کرده بود. راستش من هم حوصله بعضی ها را ندارم، ولی اونلی ایمپورتنت حذف متمدنانه تری است.
مدتها بود از آقای مرتضی نگاهی در فیس بوک خبر نداشتم. یادم افتاد اخیراً شاعر دوست داشتنی آذربایجان سید حیدر بیات، مطلبی از او به اشتراک گذاشته بود. پس من چرا ندیدم؟ همانطور که ارشمیدس در حمام به آن کشف بزرگ نائل آمد، یک دفعه در حال دوش گرفتن به خود آمدم و گفتم : «نکند من را حذف کرده؟» در خانه تنها بودم و گفتن اینکه با چه وضعیتی خود را به فیس بوک رساندم ممکن است صحنه داشته باشد. دیدم بعله .... حذف شدم. کاری به افکار سیاسی آقای نگاهی ندارم. یولداش پیش کسوت وبلاگ نویسی در ایران بود. مشتری پروپاقرص مطالب شیرین آن بودم. حتی خیلی وقتها کامنتها را هم دنبال می کردم. وقتی هم به فیس بوک پیوستم دنبال اولین نفراتی که گشتم مرتضی نگاهی بود. برای ایشان نوشتم که این یولداش فعلی حال و روز خوشی ندارد، یولداش قدیمی خودمان را می خواهم. خوب؛ چه خطائی از من سر زده که او سر من را زده؟ مسیج زدم و دوباره درخواست فرستادم و دلیل را جویا شدم که افتخار دوستی داده اند ولی دلیل را هنوز نگفته اند. اما من دلیل را حدس زده ام و به شما می گویم.
آقای مرتضی نگاهی عزیز علاقه وافری به این بیت حافظ دارند و چون دوره میان سالی ایشان فرا رسیده، نمی خواهد با حافظ پیمان بشکند و به همه بیت وفادار نباشد. حالی که جوانی در گذر است، شراب لعل فام که فراوان است.
عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام
مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام
مجوز این کار را هم از خود حافظ دارند، که می فرماید:
به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست
زحمتی میکشم از مردم نادان که مپرس
اما مشکل اینجاست که جرعه در این بیت، در بعضی نسخ از جمله نسخه آقا مرتضی، جرعه جرعه جرعه جرعه نوشته شده که باز در چنین حالتی آزار کشس در پی نیست، فقط دگمه دیلیتش روی دوستان خزان است!
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
وزیر آموزش و پرورش مقصر اصلی فاجعه مدرسه روستای شین آباد پیرانشهر را معلم کلاس معرفی کرد. اعتراضی نیست! چون در سقوط هواپیما هم خلبانها مقصرند، مگر اینکه مثل کاپیتان شهبازی زنده بمانند و هواپیما را سالم بنشانند. معلم هم می توانست بسوزد.
اما اینگونه عذرخواهی کرده است : «به خاطر تمام اتفاقات آموزش و پرورش تا قیامت عذرخواهی می کنم»
راستش نه در زبان فارسی که وزیر فقط آن را می فهمد، و نه در زبان ترکی، کلمه مناسبی به نظرم نمی رسد که نثار افتادگی این دولمترد خدمتگزار بکنم. زبان دیگری هم نمی دانم، پس طلبش!
***
چند روز پیش در بهترین نقطه جلوی مدرسه بچه ها و در ساعت تعطیلی که معمولا جای سوزن انداختن نیست، جای پارک خالی دیدم. چهار مرد میانسال هم آنجا ایستاده بودند. مردد بودم و جای پارک را برانداز می کردم که آیا خواهم توانست در آنجا پارک کنم یا نه، در همین حال هر چهار نفر شروع کردند به فرمان دادن. بیا بیا.... بگیر راست راست .... خوبه خوبه ... خیلی مهربانانه همکاری کردند تا بتوانم ماشین را پارک کنم. وقتی پیاده شدم و خواستم تشکر کنم، یکی از آنها گفت : «آقا دمت گرم! اگر پارک نمی کردی ما شرطو باخته بودیم» پرسیدم چرا ؟ .... «اینجا»
***
به نظر من جایزه نوبل اقتصادی را باید به بنیاد مستضعان بدهند. چندین بار در جمع مدیران میانی زمزم هم این حرف را زده ام. اگر فقط در فروشگاههای کفش ملی که در بهترین نقاط شهرهای کشور بود، آدامس می فروختند، حال و روز کفش ملی بهتر از این بود. چنین مجموعه ثروتمندی را به گل نشاندن هنر بزرگی است. کفش ملی کاریکاتور مدیریت در این کشور است. دهها مثال از این نوع می توان زد که مدیریت توانمند!! آنها را تحویل گرفت و به روز سیاه نشاند.
آقای محمد قائد وقتی گذرش به بلوار کشاورز می افتد با آن قلم جادوئی می نویسد و تعجب می کند چگونه این بلوار از سلیقه ازگلستانی مدیران شهریِ شهر ندیده در امان مانده است.
هفته ای دو بار به کانون زبان ایران می روم و یاد نوشته آقای قائد می افتم و تعجب می کنم که همچنان از همه اقشار مردم به این نهاد کاملا دولتی که جانشین یک نهاد امریکائی ایرانی شده است اعتماد دارند. چیزی در حد معجره! «اینجا»
***
مرحوم عسگرآبادی از روحانیان و واعظان شریف و بنام ارومیه بود. قبل از انقلاب خیابانی که مسجد اعظم در آن قرار داد به نام ایشان بود که بدبختانه بعد از انقلاب عوض کردند. آن مرحوم با تلاش بی پایانی ارتش عثمانی را در جریان قتل عام مردم ارومیه توسط دسته جات مسلح ارمنی و متاسفانه آشوری قرار می دهد، که موسوم به جیلوها بودند. به نوشته کسروی جیلوها نزدیک هیجده هزار نفر را در ارومیه قتل عام می کنند. اگر عساکر عثمانی به ارومیه نرسیده بودند از این مردم شاید نشانی باقی نمی ماند. من قبل از اینکه این را در کتابها بخوانم از پدربزرگها و مادربزرگهای خودم با اشک و ناله شنیده ام. من هنوز در خانواده ام کسانی زنده اند که با کابوس این قتل عام بزرگ شده اند.
آیا این گزارش رادیو آلمان به همان حادثه اشاره دارد؟ یعنی یک هموطنی آنجا نبوده که موضوع را بفهمد؟ من از اینکه ارومیه از آسوری خالی می شود عمیقاً غمگینم و قبلا هم چیزی در این خصوص نوشته ام، ولی این خیلی فاجعه است که هموطن ما اینگونه نمی فهمد و یا خود را به نفهمیدن می زند. گور بابای هر چه کوروش و داریوش .... شرمتان باد! «اینجا»
***
عصر روز یازده اردیبهشت سال 89 مصادف با روز کارگر، بسیار بی حوصله پای تلویزیون ام بی سی پرشیا نشستم. دقایقی از یک فیلم گذشته بود که سخت میخکوب و محو تماشای آن شدم. همسرم چون سابقه سینمائی من را می داند، شگفت زده شده بود. فیلم بسیار دیدنی وانس بود، ساده و صمیمی. متاسفانه تا کنون تکرار آن را ندیده ام ولی آهنگش را دهها بار گوش کرده ام. بر عکس خودم، همسرم بشدت اهل سینما و فیلم است. وقتی در آشپزخانه کار می کند و پشت به تلویزیون هم هست، از دیالوگ فیلم تمام ماجرا را می فهمد حتی اگر اتفاقی بیفتد که دیالوگ نداشته باشد! و من حرصم می گیرد چون رو به تلویزیون قصه فیلمی به زبان فارسی را گم می کنم و ناچار از او می پرسم. با چنین سابقه ای، یک فیلم انگلیسی زبان را خوب می فهمیدم و سخت غرق تماشای آن شده بودم و او نیز بسیار متعجب بود.
من آخرین باری که سینما رفته ام یازده سپتامبر 2001 و در یک کشور خارجی بود. وقتی از سینما بیرون آمدیم تازه خبر شدیم که چه اتفاق تکان دهنده ای در امریکا افتاده است. هدفم از رفتن به سینما، دیدن خود سیمنا و شنیدن صدای فیلم از طریق سیستم های پیشرفته صوتی بود که تعریفش را شنیده بودم، کاری به خود فیلم نداشتم. خوشبختانه فیلم هم مولن روژ بود که بسیار پر سر و صدا و تازه هم اکران شده بود. تمام فکر و ذکرم درگیر کیفیت فوق العاده صدا و تصویر بود، از خود فیلم هیچ نفهمیدم، به جزء زیبائی خیره کننده نیکول کیدمن. این سابقه درخشان سینمائی من است، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. اما با چنین سابقه ای میخکوب پای تلویزیون وانس را تماشا می کردم.
در پایان وقتی همسرم علت را از من پرسید، جواب سوال دیگری را دادم. چرا سینما رو نیستم؟ هنوز هم به آن جواب وفادارم. اگر سینماهای کشور اینگونه انحصاری نبود و فیلمهای متفاوت و با سلایق مختلف را پخش می کرد، اگر فیلم های هنری خارجی اش نیز به سینمای پست مدرن پاراجانوف و ژان لوگ گدار و نمی دانم کی محدود نمی شد، اگر تنها گزینه برای سیمنای جدی فیلمهائی نبود که اهل سینما هم به سختی آنها را می فهمند و یا ادای فهمیدنش را در می آورند، استعداد فیلم بینی من بخت برگشته هم شاید شکوفا می شد! شاید! شاهد مدعا : فیلم وانس
به هنرهای تجسمی و نقاشی خیلی علاقه مند نیستم. اما راستش شدیداً دلم می خواست در این خصوص بخوانم و سلیقه خودم را ارتقاء بدهم و از دیدن یک نقاشی لذت ببرم. هر نقدی و نوشته ای هم در این خصوص می خوانم، سریع حوصله ام سر می رود. بس که ماشاءالله نویسندگان آن سنگین می نویسند و فضل هم می فروشند. هنر و نقاشی قدیمی و کلاسیک را نفهمیده، اسیر نقاشی های عجیب و غریب پست مدرن شدیم که نه تنها نمی فهمم، بلکه آنهائی که می فهمند را هم نمی فهمم. یک مشت خط و جوهری که انگار از سطل رنگ پاشیده شده، چگونه هنری می تواند باشد؟
این همه مقدمه گفتم که اصل حرفم را بزنم. با چنین سابقه ای، وقتی به این یادداشت رسیدم که در خصوص یک نقاش عصر صفوی است و اشاره ای هم به رمان معروف اورهان پاموک دارد، یک نفس آن را خواندم. نه تنها حوصله ام سر نرفت، بلکه بقدری ذوق زده شدم که انگار دارم از نقد نقاشی یک چیزهائی می فهمم. مثل همان فیلم وانس، به این نتیجه رسیدم که اهل هنر هم بی تقصیر نیستند. وقتی نقدی می نویسند اگر محبت کنند اندکی سهل بنویسند، امثال من هم چیزی دستگیرشان خواهد شد و عطای نوشته را به لقایش نخواهند بخشید. پس اگر این مقدمه طولانی را تا اینجا تحمل کرده اید، این یادداشت را از دست ندهید. روان و شیرین است.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
به نظر من شعار "هارای هارای من تورکم" در تاریخ ایران ماندگار خواهد شد، به دو دلیل ساده :
1- متاسفانه عموم هموطنان غیر ترک، از روشنفکر تا عامی برداشتی غیر واقع بینانه و پان ترکی از این شعار دارند. تصور می کنند سر دهندگان این شعار افرادی تجزیه طلب و خائن هستند که احیاناً از کشورهای دیگری هم خط می گیرند.
2- این شعار برآمده از کنه نسل جدید آذربایجان است. این شعار عکس العملی نمادین به صد سال تحقیر و انکار فرهنگ ترکی آذربایجان است. این شعار عکس العملی سنجیده به کسرویجات خود آذربایجانیها و پهلویجات دیگران هم هست. این شعار آشکارا اعتراض به کسانی است که عملا زبان ترکی را دمل چرکینی در پهنه کشور دانسته اند که باید به مداوای آن پرداخت. این شعار فقط اعتراض به دیگری نیست، انتقادی تند از خود نیز هست.
خیلی متاسفم که این مقایسه را می کنم، ولی هموطن ایرانی از شعاری که احساس سرکوب شده نسلی باسواد را نمایندگی می کند، همان را درک می کند که یک روزنامه واقع در میدان توپخانه تهران از شعار مخالفانش درک می کند. فرقی هم نمی کند این شعار از طرف تروریست بی وطنی مانند مسعود رجوی باشد، یا از طرف مقام ارشدی که در گذشته نظام مطلوب توپخانه را اداره می کرد.
این شعار با دو سرنوشت مواجه خواهد شد که در هر دو حال ماندگار خواهد بود. اگر به همین روال پیش برویم که چنین مباد، نسلهای بعدی خواهند گفت که کاش این فرصت را از دست نمی دادیم و درد آذربایجان را درک می کردیم. و اگر درست فهم شود که چنین باد، چه فرصتهای درخشانی در انتظار ایران عزیز ما خواهد بود...
حال که جسارت کرده و هموطن عزیز خودم را به روزنامه توپخانه تشبیه کردم، اجازه بدهید یکی هم به میخ بزنم. نسل جدید آذربایجان همانقدر احتمال دارد از هویت کامل ترکی خود بگذرد، که ملا محمد عمر در افغانستان کیش کاتولیک انتخاب کند و هللویا گویان مزامیر داوود بخواند و بگوید روح پاپ ژان پل دوم او را نجات داده و به ملکوت آسمان رهنمون شده است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
افغانستان همچنان فاسدترین کشور جهان است، این خبر امروز اعلام شد. فاسدترین سیستم اداری و دولتی برای فقیرترین و گرفتارترین و جنگ زده ترین کشور جهان که با کمکهای جامعه جهانی امرار معاش می کند، باید خیلی شرم آور باشد، اما در کابل و قندهار و هرات کسی به خیابانها نخواهد ریخت.
اگر یک کشیش دیوانه و گمنام در فلان ایالت امریکا به قرآن اسائه ادب کند، کف بر دهانان در خیابانهای کابل و مزارشریف نعره خواهند کشید و پرچم امریکا را آتش خواهند زد و وااسلاما سر خواهند داد و نتیجه نیز به تعبیر محمد قائد چندین جسد و چند ده دمپائی پلاستیک رها شده در کف خیابانها خواهد بود. انگار وکالت انحصاری اسلام و قرآن به افغانستان و پاکستان واگذار شده است.
تمام ادیان بزرگ از جمله اسلام انسان را به درستکاری دعوت کرده اند. کشوری که فاسدترین سیستم اداری جهان را دارد بزرگترین نگرانی اش پوسته دین شده و باید مدام از کشور همان کشیش دیوانه به او نهیب بزنند که : «کمی فتیله فساد را پائین بکشید، حوصله جهانیان را سر برده اید!»
***
شرکت میکروسافت غول نرم افزار با ویندوز و سیستمهای جانبی عرصه را چنان بر رقبا تنگ کرد که مجبور بود در دادگاهها ثابت کند که منوپول نیست و هنوز دیگران می توانند فعال باشند و نفس بکشند. اما همین شرکت از آینده اینترنت غافل بود، و عرصه را به گوگل واگذار کرد.
شرکت گوگل با موتور جستجو و یوتیوب و گودر و سرویس ایمیل و دهها محصول دیگر در عرصه اینترنت رقیب نداشت. اما از شبکه های اجتماعی غفلت کرد و فیس بوک میدان دار شد. گوگل پلاس با میلیاردها هزینه بعید است روزی رقیب فیس بوک تلقی شود.
عرصه اجتماع و کشور از این هم پیچیده تر است. با تحلیلهای صد سال پیش کسروی ساخته و پهلوی پرداخته، نمی توان به تحلیل آذربایجان نشست. یاشاسین آذربایجان و آذربایجان سر ایران است و این حرفها، مشکلی را حل نخواهد کرد. آذربایجان و نسل جدید آن به کلی عوض شده است. در همین بازی دیروز تراکتور، جوانان طرفدار با اقدامی بسیار مبتکرانه و مدنی همدردی خود را با زلزله زده ها نشان داده و مطالباتشان را هم فریاد زده اند. ذهنیت صد سال پیش هرگز قادر نخواهد بود تحلیل واقع بینانه ای از این حوادث ارائه دهد و اگر اوضاع به همین منوال پیش برود، دیوار بلند بی اعتمادی هزینه های سنگینی را تحمیل خواهد کرد.
گزارش اکبر پاشائی از بازی دیروز تراکتور – پرسپولیس خواندنی است. «اینجا»
***
نسرین ستوده وکیل دادگستری ابتدا به یازده سال و پس از تجدید نظر به شش سال زندان محکوم شد. و اکنون دوران محکومیت خود را می گذراند.
آندرس برویک قاتل دهها جوان نروژی پس از محاکه ای مفصل و با کلی وکیل و وصی به حداکثر مجازات یعنی بیست و یک سال زندان محکوم شد. او نیز اکنون دوران محکومیت خود را می گذراند.
بی بی سی گزارش کرد که آندرس برویک از شرایط زندان ناراحت است. شکایت کرده که به او اجازه بازیهای کامپیوتری دلخواهش را نمی دهند. چند بار قهوه سرد در اختیارش گذاشته اند و کلا از نظر روحی ناراحت است و او را درک نمی کنند.
نسرین ستوده هم در زندان سر و صدا راه انداخته و اعتصاب غذا کرده که چه کار به مهراوه دختر ده یازده ساله من دارید؟
من نمی دانم این زندان چگونه جائی است که هر کس در شرق و غرب عالم پایش به آنجا می رسد، از رافت و مهربانی زندان بانها سوء استفاده می کند؟
***
اگر مواضع ضد امپریالیستی دارید، اگر از انحصار بازارهای بورس نیویورک و نزدک و لندن خسته شده اید، اگر از سوئیس کشور بانکدارها که حافظ ثروت هر کس و ناکسی در جهان است به تنگ آمده اید، فقط کافی است این مقاله را به انگلیسی ترجمه کنید. بشمار سه وال استریت تسلیم سیستم بانکی پیشرفته گیشا استریت شده و تمام بورسهای جهان مات و مبهوت سقوط خواهند کرد. «اینجا»
***
احیاناً فکر نکنید اینجا ژاپن است و این پل را هم زلزله هفت هشت ریشتری و یا سونامی ریخته، نخیر؛ چند روز پیش در تهران باران بارید و سیلابی آمد و فونداسیون آن را شست و با خود برد و پل هم ریخت. اگر در عکس دقت کنید پل قدیمی جاده مخصوص که این پل جدید به موازات آن بود، هنوز پابرجاست. سیلاب نیر اول به آن پل برخورد کرده است.
از ابتدای این هفته کلاسهای دوره ای (از سر بیکاری) برای شرکتی نوشابه سازی در این حوالی برگزار می کنم که دیروز متوجه شدم انبار شرکت بیج گوش همین پل است و امروز از آن عکس گرفتم. شایان ذکر است که همه روزه برای رسیدن به مقصد از روی پل خواهر همین پل روی میدان شیر پاستوریزه مثل هزاران ماشین دیگر رد می شوم. ولی ملالی نیست، چون ضد زلزله است و آب هم زیرش زیرآبی نمی رود!!
***
اگرملکه الیزابت دوم و همسرشان پرنس فلیپ، در پشت بام کاخ باکینگهام کفتر نگهداری می کردند و به قول معروف کفتر باز بودند، به ظن قوی اکنون شاهد دو اتفاق مهم در ایران بودیم.
1- در کنار ادعای اولین اعلامیه جهانی حقوق بشر، اولین منشور کفتر بازی نیز از گوشه موشه دیوار نوشته ها خوانده و به نام ایران ثبت می شد. دهها مقاله نیز در بزرگداشت کفتر و روح کفتر نواز ایرانی در مجلات به چاپ می رسید.
2- از نگهداری سگ در آپارتمان هفتاد متری این همشهریان تهرانی خلاص می شدیم. در عوض همسایه ها دسته جمعی تهران را کفتر باران می کردند و به رخ ملکه الیزابت می کشیدند که تو چه می دانی کفتر یعنی چی؟
فرهنگ نگهداری سگ در آپارتمانهای تهران به شدت در حال گسترش است. اما این نوشته از منظری دیگر به گربه و حیوانات خانوادگی پرداخته است. انتهای آن که مربوط به حمل گربه در فرودگاه است، بسیار خواندنی است. «اینجا»
***
یعنی در مصر، سرزمین ام کلثوم افسانه ای، جامعه مدنی سکولار زهرمارالمسلین را سر جای خود خواهد نشاند؟
پشمالوهای کراواتی در زمان مبارک از آخور می خوردند و اکنون نیز از توبره می خورند. آنها تا دقایق آخر به انقلاب نپیوستند و بعد از آن نیز گفتند کاندید برای ریاست جمهوری نخواهند داشت اما اکنون رای عوام را به رخ همه می کشند و میدان داری می کنند.
خوشبختانه بی بی سی فارسی نیز به جای مهرداد فرهمند و گزارشهای حسن نصرالله پسندش، حسیب عمار را به مصر فرستاده است. خیلی زیبا و شیرین و دقیق گزارش می کند. از گزارشهای حسیب بیشتر از این تشکر کرده نمی توانم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
هفته گذشته من و نهال و سارا برای کم کردن روی وال استریت نیویورک و سیتی لندن، دست به یک تحقیقات بسیار گسترده در گیشا زدیم. نتیجه این گزارش به وضوح نشان می دهد که به کوری چشم استکبار جهانی و عوامل داخلی آن، ما در بزرگترین و سالمترین مرکز مالی جهان زندگی می کنیم. ضمن تشکر از نهال و سارا، شما را به خواندن این گزارش کوتاه دعوت می کنم. «اینجا»
***
در کابل بانک افغانستان، کشوری فقیر که اقتصاد آن با کمک جامعه جهانی اداره می شود نزدیک یک میلیارد دلار دزدی شده است. بیمارستان ثروتمند پارس تهران پرداخت هزینه با سیستم جدید بانکی را که با 48 ساعت تاخیر به حساب آنها واریز می کند، قبول ندارد.
این دو چه ارتباطی به هم دارند؟ «اینجا»
***
آمار کتاب خوانی و روزنامه در ایران بسیار پائین است. دلایل بسیاری برای آن ذکر می کنند. عده ای می گویند سیستم پخش کتاب و روزنامه ایراد دارد. حرف بی راهی هم نیست. کسی پیشنهاد کرده بود پخش کتاب به میدان داران سپرده شود که هندوانه تولیدی در اهواز را ظرف 48 ساعت در سراسر ایران پخش می کنند.
روزبه امین از منظری دیگر به مسئله نگاه کرده است. اینطور که من فهمیدم می گوید یکی از مهمترین مشکلات، کتابخوانهای فعلی و روشنفکرها هستند که در برج عاج نشسته اند و تصور می کنند شاخ غول را می شکنند. با کتاب می توان مشغول بود، از آن لذت برد و ساعاتی را به خوبی سپری کرد و سرگرم شد. «اینجا»
***
ببینید اعتماد و سرمایه اجتماعی و اعتبار چه اوضاع مزخرفی در این کشور گل و بلبل پیدا کرده است. از بستگان بسیار نزدیکم تا ساعاتی دیگر در بیمارستان پارس آنژیوگرافی خواهد شد. دعا می کنیم رگهای قلب را مناسب تشخیص بدهند و با بالون و فنر مشکل برطرف شود. در اینصورت نزدیک 14 میلیون تومان هزینه خواهیم داشت. بیمارستان پارس کارت خوان الکترونیکی اش برای پرداخت کار نمی کند. دلیل را از حسابداری بیمارستان پرسیدیم گفتنئد چون بانک مرکزی با 48 ساعت تاخیر به حساب آنها واریز می کند از این سرویس منصرف شده اند. ظاهرا چند روزی است اینطوری شده است. راهکار فقط چک بانکی و پول نقد است. ولی مسئله اینجاست که ما نمی دانیم هزینه چقدر خواهد شد. تا پول را هم نقداً پرداخت نکنیم مریض را ترخیض نخواهند کرد. فردا جمعه سیستم بانکی تعطیل است. بیمارستان پارس هم اگر با 48 ساعت تاخیر پول بگیرد، پزشکانش از گرسنگی می میرند. پس ناچارم بروم بانک و اسکناس تهیه کنم..... چه خاکی بر سر این مملکت ریخته اند؟
***
دوستان، اگر من را به گروه خاصی اضافه می کنید لطفاً قبلا اطلاع دهید. به هر حال کلی مسائل جانبی هم باید لحاظ شود. علاوه بر آن ممکن است بعضی از این گروهها را اصلا درک نکنم. اخیراً دوستی من را به گروه حامیان همجنسگرایان خاورمیانه اضافه کرده بود. نمی خواهم ادای آدم حسابی ها را در بیاورم و بگویم آنها را درک می کنم. اتفاقاً این همجنسگرائی، مخصوصا از جنس مردانه اش را اصلا درک نمی کنم. گمان هم نمی کنم حالاحالاها از کار آنها سر دربیاورم. آخر چطور ممکن است آدم از کنار نیکول کیدمن بی تفاوت بگذرد و به جنیفر لوپز محل نگذارد، آنوقت دلش بخواهد به یک یاردانقلی بچسبد؟ این دیگر چه تمایلی است؟
***
این یادداشت را تقدیم می کنم به دخترکان و پسرکان بی پناه قره داغی که تاسوعا و عاشورای خود را زیر چادر و برف و سرما گذراندند. هوا برای قره داغ، بس ناجوانمردانه سرد است.
و تقدیم می کنم به دوست شاعرم ابوالفضل بجانی که پیش از انتشار این مطلب در مجله مردروز، خاطرات کودکی من را از نگاه بچه های قره داغ خواند. «اینجا»
***
برق داریم، تلفن داریم، اینترنت داریم.....ما چقدر خوشبختیم!
زمانی فروش نوشابه سهمیه ای بود. مغازه ها متناسب با خرید زمستانی، در تابستان نوشابه دریافت می کردند. این سهمیه بندی حساب و کتابی داشت. من خودم اولین کسی بودم که برای این موضوع نرم افزار نوشتم. ولی حکومت واقعی دست فروشندگان بود. یادم هست پارتی دوستی شده بودم که برای بوفه مدرسه نوشابه تهیه کند. فروشنده فراموش کرد که مثلا من هم در این سیستم کاره ای هستم. جلوی خودم به رفیقم یک حال حسابی داد و گفت : «نگران سهمیه پهمیه نباش! اینها همش حرفه! هواتو دارم» ساندویچی ها مجبور بودند حتی سبیل کارگرهای فروش را هم چرب کنند، و گرنه تنبیه می شدند. اگر هم شکایت می کردند، مدیرانی مامور رسیدگی به شکایت آنها بودند که به نظر می رسد اکنون همگی در شرکت مخابرات کاره ای شده اند و خدمت را نه تنها وظیفه! بلکه تکلیف شرعی خود می دانند.
خدایا! مدیران با کفایت و خجالتی شرکت مخابرات را بحمدالله عموم مسلمین جهان به حد کفایه دارند، به امریکا و اروپا و چین و ماچین هم صادر بفرما!
***
امروز پنجمین روزی است که در منظقه گیشای تهران بخش عمده ای از خطوط تلفن کاملا قطع است. اینترنت و ای دی اس ال هم نداریم. آژانسهای درون شهری به مردم زنگ می زنند و شماره مبایل می دهند. کسانی مثل من هم که کارشان با اینترنت است، عاطل و باطل مانده اند و کسی هم جوابگو نیست. به 17 زنگ می زنم علت را خسارت کابل ذکر می کند. بسیاری در منطقه می گویند کابلهای مخابراتی را در ایام تعطیلات محرم دزدیده اند. چاره ای نداشتم که به مخابران مراجعه کنم. سر راه دیدم ماموران در نقاط مختلف کار می کنند. علت را پرسیدم و سوال کردم که آیا کابل دزدی شده؟ یکی از آنها گفت کابل بریده شده است!! به نظرم رسید از گفتن عبارت دزدی اکراه دارد.
دزدیدن سیم برق درون شهری که مس آن ارزش دارد و حتی جان خیلی از سارقان را هم گرفته، زیاد شنیده بودم. ولی کابلهای تلفن برای من تازگی داشت. فعلا که ناچاریم بسازیم. هر کسی هم لابد راه حلی دارد. من هم به دفتر همکارانم مراجعه کرده ام.
***
اگر این قصه باورتان نمی شود که من طی چهل سال چنین چیزی را متوجه نشده و اینگونه از جامعه فاصله داشته باشم، لطفا در کتاب خاطرات و فراموشی آقای محمد قائد، به بخشی که جریان ترور مرحوم مطهری را تعریف می کند، مراجعه کنید. در آنجا شورای سردبیری مهمترین روزنامه کشور، نه مطهری را می شناخت و نه از گروه فرقان خبر داشت. به کمانچه هابیل علی اف قسم می خورم که اسنوب بازی در نمی آورم و خودم را به اعضای شورای سردبیری آیندگان تشبیه نمی کنم، مثال دیگری به نظرم نرسید. «اینجا»
***
اگر منطقه ای فقط یکی از این هنرمندان را داشته باشد، حق دارد سینه فراخ کند و بگوید ما کلهر داریم و یا علی اکبر مردای داریم. سرزمین موسیقی خیز کرمانشاه هر دو را دارد. اصلا کسی چه می داند قومی که عبادتش با تنبور است، چه تعداد علی اکبر مردادی در سینه دارد؟
دلم می خواست به استاد کلهر دسترسی داشتم و می گفتم : با اردال ارزنجان، با شجاعت حسین خان، با بزرگان موسیقی غرب، آثار زیبائی را به جهانیان تقدیم کردید. "ساری گلین" ما را بیش از این در انتظار نگذارید، او کمانچه جادوئی شما را انتظار می کشد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اگر به یک سرگرد ارتش بگوئید جناب سروان ناراحت می شود. اگر به یک ستوان 3 بگوئید جناب سرهنگ، ممکن است کار به جاهای باریک هم بکشد. کسی که در یک دفتر حقوقی کار می کند را جناب قاضی صدا کنید، حتماً به شما تذکر می دهد. اما چرا در این مملکت همه مهندسند؟ فرانسویها که برج ایفل را ساخته اند اینقدر مهندس ندارند، که ما داریم.
این اتفاق که نوشته ام واقعی است، اما نامها تغییر یافته است. «اینجا»
***
امروز 29 آبان تولد نهال بود. هر سال از او در این نقطه از خانه و از یک زاویه ثابت عکس می گیرم. وقتی بزرگ شد، بهتر می تواند مراحل رشد خود را ببیند.
و البته هر سال در همین روز، با کلی مکافات او را راضی می کنم که جلوی دوربین بایستد. بس که از عکس گرفتن و دوربین و فیلم، فراری است.
***
در تاریخ معاصر ایران جملاتی از نمایندگان و مقامات نقل شده که تاریخی است. مثلا این جمله منتسب به بهزاد نبوی است که به نمایندگان معترض گفت : «کدامیک از شما حواله پیکان از من نگرفته است؟» یک بار هم نماینده بندرعباس به لایه اوزون پرداخت و گفت : «هر کس لایه اوزون را سوراخ کرده خودش هم رفو کند». همسر یکی از مقامات که نماینده مجلس اول بود، سخت به مرحوم بازرگان تاخت و او را لیبرال و امریکائی نامید. می گویند بازرگان با همان لحن طنز خطاب به او گفت : «کسی که به ما نر......کلاغ ورپریده بود»
اما در همین مجلس فعلی، و برای اولین در ایران و بلکه جهان، نماینده محترم اندیشمک نه کلامش! بلکه پیکر مطهرش روی دست نمایندگان بود که ماندگار شد. تاریخ همیشه او را مصور یاد خواهد کرد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در ترکی ارومیه ضرب المثلی داریم که کاملا فارسی است، اما هیچ فارسی آن را متوجه نمی شود. اطلاعی هم ندارم که در همه آذربایجان استفاده می شود یا فقط مختص ارومیه است. در مشهد و شیراز و اصفهان برای چند دوست تعریف کرده و متوجه شده ام که اصلا منظور این ضرب المثل فارسی را نمی گیرند. ضرب المثل بار نژادی و مذهبی دارد و نظر به کثیر القوم و کثیر المذهب بودن ارومیه، معمولا با احتیاط به کار می رود، اما خیلی کاربردی است و گوینده قصد هیچ توهینی ندارد. بهتر است با لهجه ترکی هم خوانده شود : «کورد کجا؟ کربلا کجا؟» در اینجا منظور از کُرد، مذهب اوست که اهل سنت است و در خصوص زیارت قبور به کلی متفاوت از شیعه فکر می کند. جایگاه کربلا هم در مذهب شیعه بسیار استثنائی و هویت بخش است. بنابراین وقتی می خواهند بی ارتباط بودن دو موضوع را بیان کنند، معمولا از این ضرب المثل استفاده می شود.
می گویند زبان پدیده ای زنده است که لایه های متفاوتی هم دارد. شاید همین ضرب المثل هم شاهدی بر این مدعا باشد.
کامنت : ایام محرم است و مومنانی مشغول کسب فیضند، کسانی هم به فکر چهار روز تعطیلی پیش رو هستند. من هم به دسته ای فکر می کنم که از کوچه ما رد خواهد شد و تعداد بلندگوهای آن از تعداد سینه زنانش بیش است و این هم به نظرم من رسید.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
چند سال پیش مخابرات بدون اجازه، شماره های روند را برای فروش با قیمت بالا، از بعضی مشترکین پس می گرفت و به آنها شماره عادی واگذار می کرد. وقتی اعتراض شد، قرارداد واگذاری خط را علم کرد که طبق فلان ماده، برقراری خط تضمین می شود، اما شماره موقتی و دست مخابرات است.
سقوط یکباره ارزش ریال و کمبود دلار، کسانی را که حساب ارزی در بانکها داشتند به شدت نگران کرد و اکثر آنها به بانکها مراجعه و حسابهای خود را بستند. شخص ناظر پس از مشاهده رفتار بانک سامان با مشتریان، برای لحظاتی تصور می کرد در زوریخ به سر می برد، نه در تهران. در کشوری که شرکت دولتی مخابرات آن، به شماره روند مردم هم نظر دارد، چنین رفتاری باور کردنی نیست. «اینجا»
***
یک نوشته خوب در خصوص دارو و مصرف بی رویه که به کیفیت دارو هم آسیب می زند. من خودم از داروی قلابی آسیب دیده ام. از سال 87 قرص فشار خون می خورم. همیشه وقتی از داروخانه قرص می گرفتم در خواست می کردم از آن قرص های آبی بدهد. همین موضوع اسباب شوخی بعضی ها از جمله همسرم شده بود. ایشان می گفت چطور است ورق قرص استفاده شده را مثل آدمهای بی سواد به داروخانه ببری و بگوئی از اینها می خواهم!!. کم کم این شوخی ها تاثیر خود را گذاشت و دی ماه 89 قرص دیگری که داروخانه داشت را گرفتم. بعد از یک ماه یک دفعه متوجه شدم فشار پائینم روی یازده!! است. اگر دیر متوجه تاثیر دارو قلابی نشده بودم، اکنون نمی توانستم این یادداش خوب را به شما معرفی کنم. «اینجایک نوشته خوب در خصوص دارو و مصرف بی رویه که به کیفیت دارو هم آسیب می زند. من خودم از داروی قلابی آسیب دیده ام. از سال 87 قرص فشار خون می خورم. همیشه وقتی از داروخانه قرص می گرفتم در خواست می کردم از آن قرص های آبی بدهد. همین موضوع اسباب شوخی بعضی ها از جمله همسرم شده بود. ایشان می گفت چطور است ورق قرص استفاده شده را مثل آدمهای بی سواد به داروخانه ببری و بگوئی از اینها می خواهم!!. کم کم این شوخی ها تاثیر خود را گذاشت و دی ماه 89»
***
شرکتهای بیمه به دارندگان ماشینهای سواری زنگ می زنند و اجازه می خواهند تا برای بیمه بدنه و دزدی، متمم صادر کنند. طی چند ماه گذشته، قیمت ماشین خارجی چند سال کار کرده، نزدیک دو برابر شده است. ظاهراً ماشین اولین محصولی است که رسماً به گذشته برگشته و دوباره کالای سرمایه ای می شود.
***
سالهاست این سوال برای من مطرح است و چندین بار هم اینجا نوشته ام تا شاید کسی یاری و راهنمائی ام کند : «چطور می توان راجع به جواد لاریجانی نوشت، طوری که هم او را درست معرفی کرد و هم از دایره ادب خارج نشد؟»
از کسی جوابی نیامد. اما امروز خودم دقیق ترین جواب ممکن را یافتم : جواد لاریجانی یعنی علاءالدین بروجردی!
تازه با یک تیر دو نشان زدم. یک توصیف زنده و سه بعدی هم برای علاءالدین بروجردی یافتم.
***
آقای علاءالدین بروجردی رئیس کمسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس گفته که ستار بهشتی در زندان هیچ آزار و اذیتی ندیده است. این علاءالدین فقط یک مقام امنیتی برجسته نیست. جادوی سیاست او نیز شهره عالمیان است. ایشان تنها سیاستمدار برجسته جهان بود که وقتی زین الدین زیدان بر سینه ماتراتزی کوبید، به او نامه ای رسمی و با عنوانی که در مجلس داشت نوشت و پیروزی اسلام بر کفر کاتولیسم را در سرزمین ژرمنها تبریک گفت. زیدان هنوز شرمنده بزرگواری اوست.
***
یک بار برای دوستانم نوشتم که در سرزمین خلخالی پرور ما، حکم بیست و یک سال زندان برای قاتل دهها نروژی، هرگز هضم نخواهد شد. اکنون حرف خودم را پس می گیرم. محکومیت حاج سعید حدادیان به پنجاه هزار تومان جریمه نقدی، نشان داد که ما نیز قوه قضائیه ای داریم!.
***
ما در ترکی می گوئیم «سوز وقتنه چه کَر». برای ضرب المثل معادل فارسی آن اکنون حضور ذهن ندارم، ولی تحت اللفظی یعنی : حرف به وقتش میره و یا حرف به وقتش بیان میشه.
درست سال گذشته همین مواقع، جلسه دوم اولیاء و مربیان را یادم رفت. امروز هم گرفتار بودم و به کل فراموش کردم و دوباره من ماندم و سارای پریشان و ناراحت که :«اینجا»
***
میت رامنی از خبرها حذف شد. می گویند انتخابات امریکا جایگزین جنگ سرد شده است. خیلی حرف بی ربطی نیست. نتیجه انتخابات این کشور در تمام جهان و علی الخصوص خاورمیانه تاثیر گذار است. قطعا آدم باسوادی مثل باراک اوباما از میت رامنی مذهبیِ مورومونِ آخرالزمانی که دو سال از عمرش را در فرانسه صرف تبلیغ آئین مورمون کرده، برای منطقه ما و علی الخصوص کشور ما که دهها میت رامنی قد و نیم قد دارد، بهتر است. اما رفتن میت رامنی یک بدی هم داشت. بعید می دانم به زبان فارسی آن هم در سایت پر بیننده بی بی سی، باز هم از این مطالب پر بار در خصوص آئین مورمون منتشر شود. «اینجا»
***
مطابق روایت انجیل متی، وقتی عیسی مسیح را به صلیب کشیدند او فریاد زد : ایلی ایلی لما سبقتنی
یعنی : ای خدا.... وقتی ستار جان می داد، چرا او را ترک کردی؟ هان! کجا بودی؟ چرا او را تنها گذاشتی؟
***
والدین بسیاری از جمله من، سیستم رسمی آموزش و پرورش کشورمان را فشل، ورشکسته و ایدئولوژیک می دانند. نه اعتمادی به آن و نه راه گریزی از آن داریم. دوست داشته باشیم یا نداشته باشیم، عملا ناچاریم بعد از مدتی نقش وزارت آموزش و پروش را برای فرزندان خود بعهده بگیریم. نتیجه این کلاس و آن کلاس بردن مرتب بچه ها شده که معلوم نیست با اصول مدون و مدرن آموزشی چقدر سازگار است. به تفصیل در مرد روز نوشته ام و براستی نمی دانم که چه باید کرد و به کجا باید پناه برد؟ «اینجا»
***
حجت الاسلام غضنفرآبادی عضو فراکسیون روحانیون مجلس گفته است : «زبان فارسی حیات خود را مدیون روحانیت است» در نگاه اول و از منظر یک دوستدار زبان و ادبیات درخشان فارسی، این سخن بیشتر به طنز می ماند تا یک سخن جدی. بر همین مبنا هم در شبکه های اجتماعی مورد توجه قرار گرفت. اما اگر از منظری دیگر به آن نگریسته شود، سخن بی راهی نیست .... «اینجا»
***
از صفحه یکی از دوستان :
الان اگر در دنیا کسی بیاید و شروع کند به سخنرانی راجع به دموکراسی، لیبرالیسم و اومانیسم اصلاً خریدار ندارد. حالت تهوع به شنوندگان دست میدهد. تمام شده، این حرفها هیچ جاذبهای ندارد. (محمود احمدینژاد: ۱ اسفند ۱۳۸۷)
دموکراسی آنقدر جاذبه دارد که بسیاری آن را قله دستآوردهای بشر معرفی مینمایند. (محمود احمدینژاد: ۱۸ آبان ۱۳۹۱ )
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اگر طرفدار ایرانی دموکراتیک و یکپارچه هستید و از احتمال فروپاشی آن در آینده سخت نگرانید، لطفا دنبال عوامل این اتفاق میان اقوام و گروههای سیاسی و دشمنان خارجی نگردید. چون وجود گهربار چنین متفکرانی که امیال خود را به نام همه ملت منتشر می کنند و هزاران سال تاریخ نداشته را به رخ سوئیس و کانادا و بلژیک می کشند، کشور را پیشاپیش مستعد همه نوع بحران کرده است. «اینجا»
***
حدود چهار سال و یک ماه پیش، دکتری که مهندس هم هست و صندوق امین ترین صندوقداران جهان یعنی صادق محصولی و پروفسور کامران دانشجو او را محبوبترین سیاستمدار ایران نیز اعلام کرده، گفت : «نخواهند گذاشت یک سیاه پوست رئیس جمهور امریکا شود، اینها همه بازی است».
***
در سالن انتظار فرودگاه مشهد لب تاپم را باز کردم و به اینترنت وصل شدم. دیدم آنچه که در آن شرایط نباید می دیدم. دومین مقام بزرگترین شرکت نوشابه سازی کشور در سالن انتظار بود و آنطور که در فرودگاه مهرآباد گفتند، خوشبختانه متوجه شده بودند که من در دنیای دیگری هستم و بی توجهی به اظهار محبت ایشان از بی ادبی من نبوده است. وقتی مامور سالن انتظار بالای سرم آمد و گفت بابائی شما هستید؟ تازه متوجه شدم که چندین بار اسم من را صدا کرده اند. خوشبختانه کنترلهای ایمنی در سالن انتظار بدادم رسید. در آنجا ماموران موظفند همه مسافران را سوار کنند، و گرنه از پرواز جا می ماندم.
همه اینها به دلیل این بود که مقاله ای از آقای محمد قائد روی سایت رفته بود. خوشبختانه شیفتگی به مطالب این نویسنده نان و آب برای کسی ندارد و حتی ممکن بود در فرودگاه مشهد پیش آن مقام تصمیم گیر، نان من هم آجر هم بشود. ولی همین مقاله کوتاه و اخیر ایشان بیانگر همه دلایل علاقه مفرطم به آثار محمد قائد است.
به راستی، چه کسی به جای مهر در پیشانی، یعنی تابلوی «مُردم از نمازخوانی» و فرق میان مومنان مذکر و مونث در این نمایش ایمانی، این چنین دقیق توجه کرده است؟ «اینجا»
***
تیم محبوب تراکتور بدون امیر قلعه نوعی تا این لحظه موفق تر هم عمل کرده است، از این بابت خیلی خوشحالم. موفقیتهای قلعه نوعی پشت سر هم و در تیمهای مختلف و با امکانات متفاوت تکرار شده، پس حتما آدم فوتبالی و قابلی است. ولی به نظر من او فقط یک علی پروین جوانتر است که کمتر فحش می دهد و بیشتر "کل یوم" می گوید و تیم را اداره می کند. همان بهتر که از تراکتور دور باشد.
حالا نخواستم از لمپنیسم رایج در فوتبال مرکز محور حرف بزنم. ولی به جاهای دیگر کمتر صادر شود، بهتر است.
***
مدیریت و نگاه امنیتی فقط وزارتخانه ها را آباد نکرده، در صنایع متوسط هم تاثیر خود را گذاشته است. امروز متوجه فاجعه ای شدم. یکی از پیشروترین صنایع آشامیدنی کشور، طی چند سال گذشته چنان پریشان حال شده که از اجرا نشدن پروسه ای مهم در سه ماه گذشته بی خبر مانده است. همین سازمان، با همین نیروها، و البته مدیریتی دیگر، زبانزد خاص و عام در کل کشور بود. برای تمام شرکتهای مشابه مرجع محسوب می شد. موضوع البته هیچ ربطی به مسائل مالی ندارد. ولی یاد این دو واگنی افتادم که در راه آهن گم شده بود!!. باور کنید عین حقیقت است و خودم از نزدیک درگیر این پروژه بودم و هنوز باورم نمی شود که چطور چنین چیزی اتفاق افتاده؟
شاید بیست سال دیگر زنده ماندم و مقدور بود اتفاق امروز را بنویسم. «اینجا»
شاید کامنت : کمودور 64 کامپیوتری بود که 64 کیلو بایت (توجه بفرمائید کیلو بایت و نه حتی مگابایت) حافظه داشت. بعضاً تصاویری را روی مانیتور (تلویزیون) نشان می داد که خود تصویر 64 کیلو بایت ظرفیت داشت. اهل فن تعجب می کردند که سیستم عامل کمودور چگونه توانسته تمام حافظه را به تصویر اختصاص دهد و در عین حال خودش نیز در حال اجرا باشد؟ اگر بگویم سیستم فروش بلیط قطارها هم چنین قابلیتی داشت، اغراق نکرده ام. مهندس حریری لاک کردن رکوردها را با اینتراپتهای داس انجام داده بود، چون هیچ امکان دیگری وجود نداشت.
مقامات مقدس در کشور مقدس، فرمان مقدسی را صادر کرده اند که عکس بی حجاب در فضای مجازی از مصادیق گناهان و لابد جرم است. ولی بنده که سی و چند سالی است از راه راست منحرف محسوب می شوم به شما عرض می کنم : خانم دکتر! دمت گرم شاد و سر زنده باشید
***
فرید، در ذیل مطلب "ختنه سوران شاه شاهان" کامنتی گذاشته که برای من بسیار جالب بود. ممکن است با همه آن موافق نباشید، اما نقد همه جانبه در کشوری با هزاران مشکل، سخت کمیاب است. این نوشته چنین دیدگاهی دارد.
از مقدسات جدید طبقه متوسط ایران نوشته که فرقی با مقدسات آن یکی ها ندارد. او از عربها نوشته که نقشه خوزستان را بیشتر شبیه نقشه میادین نفت و گاز می بینند و می کشند. از ترکها نوشته که در پس گرفتاری دریاچه ارومیه، فقط توطئه می بینند. از کردها نوشته که انگار مذاکرات دربار ساسانی را مستقیما از ماهواره هاتبرد تماشا کرده اند. خود فرید لُر است و از لُرها نوشته که هنرهای زیبا و دست به نقد خودشان را ول کرده و به آرش و آریوبرزن چسبیده اند.....
ضمن سپاس از ایشان، با شما هم به اشتراک می گذارم.
***
ما در گیشای تهران و زیر نگین برج میلاد با 63 درصد پارازیت غنی شده زندگی می کنیم. سال گذشته درست در همین روز یک دفعه در برج میلاد آتش بازی شروع شد. با خودم گفتم سپاه پنجم هخامنشیان آخرین سنگر را هم فتح کرد، شهرداری تهران روز جهانی کوروش را جشن گرفته است. بعداً معلوم شد این همه شلیک به مناسبت سالگرد ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه زهرا بوده و من اشتباه می کردم.
این مطلب را همان موقع نوشتم. دوستی در کامنتی پیشنهاد کرد روز هفت آذر را روز جهانی ختنه سوران نامگذاری کنیم. من نیز دست به کار شدم و با یک خوانش جدید از استوانه، دلایل تاریخی و محکمه پسندی برای هفت آذر یافتم. «اینجا»
***
یکی از دوستان خانوادگی نزدیک ما، به طور جدی قصد دارد تهران را ترک، و به کار کشاورزی مشغول شود. از من خواست از تالش و ارومیه که بیشتر رفت و آمد دارم، اطلاعاتی در خصوص زمین و قیمت آن جمع آوری کنم. چیزهائی از فاجعه ای که نوشته ام می دانستم، اما وقتی تابستان امسال به طور جدی و با اعداد و ارقام نسبتا دقیق، درگیر موضوع شدم، به وضوح مشاهده کردم که خصوصی ترین بخش اقتصاد ایران، عملا نابود شده است. از جواب حدوداً پنجاه نفری که با واسطه و بی واسطه سوال می کردم، متوجه شدم حتی یک نفر کشاورز حرفه ای در غرب گیلان وجود ندارد. «اینجا»
***
مقاله دکتر عرفان ثابتی در خصوص آئین مورمونها و نقش زنان در آن، بسیار خواندنی است. مورمون دین و یا کلیسای جدیدی است. یکی از چالشهای بزرگ این دین مقابله با احیاء سنت چند همسری بی اسرائیل، از طرف جوزف اسمیت بنیانگذار و پیامبر اولیه این دین است که در زمان حیات به تلکیف شرعی خود با چند ده زن (لابد زیبارو) عمل می کرد. از طرف دیگر تولد این دین مقارن با رواج شدید برده داری در امریکاست و مورمونهای اولیه متاثر از همان فضا، خیلی سیاهپوست را داخل آدم حساب نمی کردند. بعدها که متوجه شدند با این افکار نمی توان ادامه داد، دست به دعا برداشتند و باریتعالی را در جریان گذاشتند که زمان عوض شده و سخت نیازمند آیات جدید هستند. باریتعالی نیز آنها را خیلی آرزو به دل نگذاشت، ولی از آنجائی که یکی از کارکردهای مهم تمام ادیان، منجمد کردن بخشی از جامعه در تاریخ است، مورمونهای بنیادگرا آیات نازل شده را بدعت می دانند و علیرغم قوانین سفت و سخت امریکا، مردانشان ناچارند در خفا و قاچاقی قوانین الهی را با چند همسر خود به اشتراک بگذارند.
آرزو می کنم دکتر ثابتی سومین مقاله خود را به نقش سیاه پوستان در این دین اختصاص دهد و ما را تحولات این دین جدید در زمینه نژادی آشنا کند. شک ندارم آن مطلب نیز بسیار خواندنی خواهد بود. «اینجا»
***
در انتخابات سال 2000 امريكا و در يكی از مناظره ها ميان ال گور از طرف دموكراتها و جرج بوش از طرف جمهوری خواهان، اتفاق بسيار جالبی افتاد. گرداننده مناظره سوالها را قبلا طراحی كرده بود، کاندیداها هم از چند و چون آن خبر نداشتند. يكی از سوالها مربوط به فلسفه بود. ابتدا از ال گور پرسيد فيلسوف مورد علاقه شما كيست؟ ال گور مثل باراك اوباما نماينده بخش باسواد و لیبرال جامعه امریکا بود. در جواب اسم فيلسوف و يا فيلسوفان مورد علاقه خود را كه دقيقا خاطرم نيست، ذكر كرد و توضيح كوتاهی هم داد. اما جرج بوش احتمالا از فلسفه مک دونالد هم چیزی نمی دانست، ولی در عوض ختم روزگار بود. وقتی مورد سوال قرار گرفت، جوابی به مراتب تاثير گذارتر داد ................. «اینجادر انتخابات سال 2000»
***
یکی از ویژگی های خاندان لاریجانی، اطوار آنها هنگام حرف زدن و نوشتن است. در قضیه دانشگاه آزاد صادق لاریجانی گفته بود فلان چیز «منبطل» است!! من فکر کردم لابد سواد عربی ام قد نمی دهد، بعدا دیدم گرداننده روزنامه جمهوری اسلامی هم که به سن صادق خان روحانی بوده، متوجه منظور آقا داماد نشده است.
در نامه اخیرش به احمدی نژاد هم نوشته «قبل از استیذان»! لابد اگر می نوشت «اجازه» فضلش بر ما معلوم نمی شد. البته همین نامه هم نشان می دهد قاضی القضات نه هیئت منصفه را درست متوجه شده و نه تصویر درستی از استقلال قوه قضائیه دارد.
سخنی هم با دکترالممالک! مردم این همه فریاد زدند : «دکتر برو دکتر» گوش نکردی! یک وقت به حرف لاریجانی ها گوش ندی ها! بمان، اصلا نخواستیم بری دکتر! خودت از همه دکترتری.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در کلانتری گیشا دزدی را گرفته بودند. حتی مامور مربوطه لباسش نیز پاره شده بود. اموالی که از او یافته بودند، با مشخصات مال باخته ای که چند روز پیش منزلش سرقت شده بود، همخوانی داشت. هر چه افسر پلیس به مال باخته زنگ می زد و اصرار می کرد و حتی خواهش می کرد که بیاید و شکایت کند تا او را تحویل دادگاه بدهند، مال باخته حاضر به شکایت نبود. همان لحظه من آنجا بودم و وقتی دلیل را پرسیدم، گفتند می ترسد که بعداً جناب دزد به بطور مفصل تلافی کند.
آزادترین کشور جهان بودیم و هستیم. باید برای فتح قله امن ترین کشور جهان تلاش کنیم، به نظر راه زیادی باقی نمانده است
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
ببخشید تکراری است. ولی در عوض نامه امروز تا دلتان بخواهد جدید است، پس :
دکتر! نه رو دکتر
***
این روزها گذرم زیاد به کلانتری و آگاهی می افته، تازه فهمیدم چه خبر است! به هر پلیسی که می رسم سوال می کنم چطور می توان خانه را امن تر کرد؟
با یکی از آنها که اسم کوچکش چیزی هم ورزن حمدالله است، حسابی رفیق شده ام. می گم درب ضد سرقت خوبه؟ می گه اونم باز می کنند!، می گم بالکن رو به حیاط خلوت را آن هم در طبقه پنجم نرده کشی بکنم؟ سه تا مثال میزنه که در فلان جاها کل نرده را کندند!، می گم چه نوع گاوصندوقی را نمی توانند باز کنند؟ میگه مثل پَرِ کاه برش می دارند و می برند....
می گم حمدالله جان! یک چیزی بگو! دلم برای خالی بندی های پاسبانهای زمان شاه تنگ شده پهلوون! دِ خالی که میتونی ببندی لامصب؟ تو مامور قبض روحی؟ یا همانطور که صدا و سیما میگه حافظ جان و مال و ناموس و خاک و .....
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
منزل همسایه طبقه اول ما، حدود یک ماه پیش مورد دستبرد قرار گرفت. این عکس جنازه گاو صندوق آنهاست که ایستاده به مرگ محکوم شده است. وقتی به 110 زنگ زدیم و مامور موتورسوار رسید، یکی از همسایه گفت : «سرکار! موتور را بیاورید تو! ندزدند؟» ولی سرکار اطمینان خاطر داد و گفت : محکم قفلش کرده ام!
چند روز بعد از این حادثه منزل همکار همسرم را زدند. ایشان هم که مرتب به آگاهی مراجعه می کرده، بانوئی را دیده که تمام سکه های طلا و جواهراتش را برده بودند. این بانو، دارائی های ارزشمندش را لای نخود و لوبیا و برنج مخفی کرده بود که دزدان یافته و یک جا برده بودند. مامور آگاهی توضیح داده است که برادران دزد، طلایاب! دارند. من تا این نکته را شنیدم به تمام دوستان و آشنایان زنگ زدم که چه نشسته اید! نخود و لوبیا دیگر اثر ندارد. ولی در کمال تعجب مشاهده کردم، تنها کسی که از این موضوع خبر ندارد، من هستم. حتی یک نفر هم از این خبر هیجان انگیز اظهار تعجب نکرد.
در این شرایط حساس انتظار دلجوئی و آرامش از پلیس کشور درخواست لوس و بی مزه ای است. کلا تامین امنیت جهان گرفتاریهای زیادی دارد. ولی نیروهای پلیس چنان با حرارت از قابلیتهای فنی دزدان برای مال باخته حرف می زنند که انگار ماموریت دارند یک فیلم پلیسی جنائی در حد جمیز باند را تعریف کنند و شنونده را سر ذوق بیاورند تا مشتاقانه بپرسد : بعدش چی!؟ تعابیر بکری هم به کار می برند. یکی از آنها به ما می گفت، گاو صندوق را روی فرش قرار می دهند و می کشند و بعد داخل آسانسور می گذارند و مثل پَر کاه بلند می کنند و می برند. در مقابل مامور قانون که آخر روحیه بود و باقی مانده دل و جرات بچه ها را با هنرنمائی دزدان از بین می برد، فقط یادآوری قوانین داخلی ساختمان خودمان به نطرم رسید. گفتم جناب سروان، خوشبختانه در ساختمان ما، حمل اثاث بسیار سنگین با آسانسور، اکیداً ممنوع شده است!
البته بعضی از آنها صادقانه قصد آگاه کردن مردم را دارند. وقتی کاری از دستشان بر نمی آید، آگاهی از خطر، حتما مفیدتر از بی خبری است.
***
انگار دیشب به غرب تهران حمله شده بود. در کلانتری محل ما می گفتند نزدیک هشت فقره در گیشا سرقت شده است. در آگاهی منطقه غرب می گفتند حدود سی تا سرقت طی شب انجام شده، خودشان هم از این آمار تعجب می کردند.
وقتی درِ آپارتمان را شکسته دیدیم و سراسیمه به 110 زنگ زدیم، پلیس دقایقی بعد خود را رساند. ضمن صورتجلسه و مستندسازی اشیاء دزدیده شده، نصیحت را هم فراموش نکرد و گفت : «باید بیشتر مواظب می بودید، چرا دزدگیر نصب نکرده اید؟ حواستان باشد، وقتی همه با هم از منزل خارج می شوید، چشمانی مراقب شماست!» من با دل و جان به نصایح ایشان گوش می دادم، اما در این فکر هم بودم که رسیور ماهواره را جرو اشیاء سرقتی بنویسم یا ننویسم؟
نصایح بی تاثیر نبود ....... کدام رسیور؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
این اخباری است که طی چند هفته گذشته مستقیماً از اقوام و همسایگان و دوستان شنیده ایم و دیده ایم :
حدود یک ماه پیش قفل پنجره بالکن رو به حیاط و با حفاظ آهنی و آکاردئونی همسایه طبقه اول ما را باز کردند و با پتک گاوصندوقش را شکستند و دار و ندار قابل حملش را بردند. از طلا و جواهر تا سند ازدواج پیرزن هشتاد ساله.
چند هفته پیش آپارتمان یکی از همکاران همسرم را در طبقه سوم باز کردند و هر چه طلا و جواهر بود، با خود بردند.
دو روز پیش از درب منزل یکی از دوستان، ظرف نیم ساعت ماشین اش را دزدیدند.
دیشب هم که در منزل دوستی به مدت چند ساعت میهمان بودیم، حفاظ آهنی و آکاردئونی آپارتمان ما در طبقه پنجم را باز کردند و هر چیز با ارزشی که در جیب جا شود و یا بتوانند در دست بگیرند، با خود بردند.
الان هم که این مطلب را برای شما می نوشتم، مادرم از ارومیه زنگ زد و گفت ماشین پراید یکی از بستگان را دزدیده اند.
فعلا خبری نیست، تا فردا....
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
یک سوال دائی جان ناپلئونی : بازی ایران و کره مشکوک نبود؟
بهترین و موفق ترین تیم آسیا، کشوری با لیگ حرفه ای بی نظیر در شرق و غرب قاره، در مقابل تیم ده نفره و پرحاشیه ایران به اندازه بنگلادش هم از خود توانائی نشان نداد! عجیب نیست؟
کامنت : تابستان سال هشتاد و چهار و از یک کارمند شرکت آسان موتور در غرب تهران شنیدم و به عینه هم دیدم که فقط در تهران روزانه بیش از شصت ماشین نسبتا گران قیمت از سانتافه تا جنسیس شماره گذاری می شود. بقیه ایران هم در همین حدود ماشین گران قیمت کره ای مصرف دارد. این غیر از صدها هزار ماشین متوسطی است که تهران را از سئول هم کره تر کرده است.
***
در میان انبوه تلویزیونها ماهواره ای فارسی زبان، یورونیوز و نشنال جئوگرافیک موقعیت بی نظیری را در اختیار ما قرار داده اند. نشنال جئوگرافیک بسیار پرطرفدار است اما یورونیوز فارسی اینگونه نیست. مثلا دو روز است که بخش فارسی آن قطع شده، اما انعکاس بسیار محدودی در رسانه های فارسی داشته است. به نظر من و به دلایلی که نوشته ام، یورونیوز فرصتی را در اختیار ما می گذارد که رسانه هائی نظیر بی بی سی فارسی، ذاتاً فاقد آن هستند. «اینجا»
کامنت : پیشنهاد می کنم به صفحه یورونیوز بروید و آن را لایک کنید. بی بی سی فارسی با همه بی بی سی بودنش، نگاه ایرانی دارد. ما به نگاه جهانی و اروپائی هم نیاز داریم. موقعیتی که سالهاست کانالهای بین المللی برای زبانهای عربی و ترکی مهیا کرده اند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
بعد از انقلاب رادیو مونتی کارلو روی موج متوسط جزو معدود کانالهائی بود که جوانان اهل موسیقی می توانستند با موسیقی جهان ارتباط داشته باشند. این رادیو، عربی فرانسوی بود و موسیقی های فوق العاده ای هم پخش می کرد. یک شب و در همان اوایل دهه شصت، این آهنگ را گذاشت. اصلا نفهمیدم این صدای انسان است، فرشتگان است، صدای کیست؟ که نهایتاً مجری رادیو مونتی کارلو گفت : جمیل جداً جداً کوکب الشرق سیده الغناء العربی ام کلثوم ..... باور کنید تظاهر نمی کنم تا صبح "الی شوفتو" در سرم طنین انداز بود و خوابم نمی برد.
مقطع اصلی معروفترین کنسرت ام کلثوم : انت عمری
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
نظام مقدس حتی برای فردا هم برنامه ریزی نمی کند، بس که به فکر رتق و فتق کردن گرفتاریهای امروز خود است. نظام مقدس حتی اسم مجمع تشخیص مصلحتش را به شکل مصلحتی هم که شده، تشخیص مصلحت کشور نگذاشته است، بس که حفظ نظام از اوجب واجبات است. آنوقت نگران کاهش جمعیت در پنجاه سال آینده است؟ آن هم به این گستردگی؟ با عکس العملها و نقدهائی نسبت به گذشته که کاملا بی سابقه بوده است؟ نخیر! مسئله چیز دیگری است.
من این مطلب را قبلا نوشته ام و الان هم برای جمعی از دوستان مجددا به اشتراک می گذارم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت : با عرض معذرت، من تازه یاد گرفتم که چگونه می توان در فیس بوک لیست درست کرد. این پست چند ماه قبل را بر همین اساس مجددا به اشتراک گذاشتم. دنبال همین مرتب سازیها بودم که اشتباهاً پاک کردم. چند نفر از دوستان پسندیده بودند و چند کامنت محبت آمیز هم بود که با کمال تاسف حذف شد. ضمن عذرخواهی، مجدداً به اشتراک گذاشتم.
***
بعضی از دوستان جملاتی از بزرگان را در فضای مجازی به اشتراک می گذارند. کسانی که به زبانهای خارجی مطالعه و از کتاب در دست مطالعه بخشی را انتخاب می کنند، عملا ما را هم در لذت مطالعه شریک کرده اند. کار زیبائی است. من متاسفانه چنین توانی ندارم. اما حیفم آمد از ولادیمیر پوتین، دمکراتترین سیاستمدار عصر، رئیس سالمترین دولت شرق و غرب عالم صنعتی، حامی مردمی ترین دولتهای خاورمیانه از جمله خاندان اسد، صادقانه ترین حرفی را که زده، اینجا نگذارم :
«هر کس که ما را برنجاند سه روز بیشتر زنده نمی ماند.»
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
ظاهرا اسکاتلندیها مصمم شده اند از مجموعه بریتانیا جدا شوند. صحبت از اتحاد ده بیست ساله نیست. این دو کشور بیش از سیصد سال است متحدند. حتی پرچم بریتانیا نیز ترکیبی از پرچم اسکاتلند و انگلستان است. اسکاتلندی ها زبان اصلی شان را نیز تقریباً فراموش و انگلیسی زبان شده اند.
حالا یک سوال : تمام تجزیه طلبان جهان عامل انگلیسند، اسکاتلندیها عامل کی هستند؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت : یک مقداری با اسکاتلند آشنا هستم. این اتحاد کاملا دموکراتیک و به نفع دو طرف بود. اسکاتلند بخشی از بزرگترین امپراتوری جهان بود و کاملا از آن بهره مند هم شده است. یک ژنرال معروف که در تاریخ ایران هم بسیار موثر بود اصالت اسکاتلندی دارد و هر چه فکر کردم اسمش یادم نیامد. بدون بریتانیا، گذشته اسکاتلند حداکثر مثل سوئد و نروژ بود. در خصوص زبان هم کیست که یارای مقاومت با انگلیسی را آن هم بیخ گوش لندن داشته باشد؟ ایرلندیها هم فقط آیریش را می خوانند که از بین نرود، وگرنه همه کارهایشان و زندگی شان به انگلیسی است. خلاصه بوی نفت و گاز در این جدائی بی تاثیر نیست و یک مقدار هم نامردی
***
قرار بود از محل افزایش قیمت حاملهای انرژی، یارانه پرداخت شود. همه می دانستند که دولت دکترها برای این منظور دلارفروشی هم می کند. تا اینکه خوانین فوق لیسانس به بالای مجلس هم متوجه شدند و رسماً قانونی تصویب کردند که فروش ارز برای پرداخت یارانه ممنوع شد!
اصولا دکتر و حامیان نزدیکش کاری کردند که پیشرفت یعنی بازگشت به هشتاد و چهار، یعنی کاش هفتصد میلیارد دلار درآمد نفتی نبود، یعنی یارانه را لغو کنیم کمتر از گذشته به اقتصاد نفتی یارانه داده ایم، یعنی چطوری تونستی چنین گندی بزنی؟ آخه نماینده ها هم فهمیدن!
ما تُرکها کلمه قاراشمیش را برای توصیف این بلبشو، به فارسی صادرات کرده ایم. اوضاع بیش از حد دکترانه شده و قاراشمیش کافی نیست. نه کلمه ای برای صادرات مانده و نه اوضاع احوال ارز و تحریم چنین اجازه ای می دهد. باید دنبال کلمه گشت. پیشنهاد من همان دُکترانه! است، چرا که نه؟ قبلا کردانیسم را جهانی کرده ایم. ما می توانیم!
***
اولین کنکور سراسری بعد از انقلاب سال 62 برگزار شد. دوستی که سال 60 دیپلم گرفته بود، برای ادامه تحصیل و فرار از سربازی، قاچاقی به ترکیه رفت. به دلایلی که یادم نیست، موفق نشد و از همان حوالی دیاربکر برگشت. آدم شوخ طبعی بود. وقتی به جمع دوستان آمد و از او پرسیدیم چه خبر؟ مانند جهانگردی جهان دیده که تمام فرنگ را در این سفر شکست خورده زیر پا گذاشته باشد، گفت : در غرب خبری نیست!
من فقط یک جلسه کلاس تُرکی رفته ام. سعی می کنم خواندن و نوشتن ترکی استانبولی را یاد بگیرم. اما در همین یک جلسه دچار مکاشفات هزار ساله شدم و به این نتیجه رسیدم : زبان فارسی هزار سال و زبان تُرکی نهصد سال از عمر خود را با الفبای عربی بر باد داده اند!
عربی علاوه بر اینکه زبانی بسیار توانمند است، زبان دین و قرآن هم هست. عربی نفوذ بی پایانی در فارسی و ترکی دارد. این زبانها اگر با الفبای عربی که هیچ تناسبی هم با ساختار آنها ندارد، نوشته شوند، به کلی از ریخت و قیافه خواهند افتاد. چون در فارسی غرق این ریخت و قیافه ساختگی هستیم، متوجه نمی شویم. فقط کافی است نوشتار دوره عثمانی را با تُرکی جدید مقایسه کنیم تا بلائی که سر فارسی آمده و می آید را بهتر متوجه شویم. پس : الفبای عربی مناسب فارسی نیست، تعویض باید گردد!
از اولین درسهائی که در ترکی یاد می دهند حروف صدادار است. ترکی نه حرف صدادار دارد، چه بلائی سر این زبان با الفبای عربی می آمده؟ تُرکها برای جواب این سوال بهتر است سری به ایران بزنند.
این مطلب را هم قبلا نوشتم :«اینجا»
کامنت : تحصیلات آکادمیک استاد زبان تُرکی من، ادبیات فارسی است. هر دو زبان را بسیار سلیس و روان صحبت می کنند. جالب اینجاست که سابقه تدریس فارسی به ترکها را هم دارند. خاطرات ایشان در این خصوص خیلی شنیدنی است، آرزو می کنم این تجارب روزی نوشته شوند.
***
همین آقای احمد توکلی که اکنون منتقد سرسخت سیاستهای ویرانگر اقتصادی دولت است، حوالی سال هفتاد و شش که تازه از انگلیس با مدرک دکترا و کل اهل و عیال برگشته بود، روزنامه «فردا» را تاسیس کرد. فردا تقریبا همزمان با جامعه منتشر شد. روزنامه خوبی هم بود. جناح محافظه کار هم حامی آن بود و نسبتاً متمدنانه اصلاحات را نقد می کرد. اصلاح طلبان هم از حضور آن استقبال کردند.
روزنامه های اصلاح طلب نوبتی و بعضاً فله ای گرفتار عدالتخانه دکتر سعید مرتضوی می شدند، اما فردا هم بسته شد. نه از طرف سعید مرتضوی! چون فردا کاملا خودی بود، بلکه از طرف خود احمد توکلی. توکلی دکترای اقتصاد داشت. با کلی ایده به مصاف اصلاحات آمده بود. در همان تاریخ روش مجارستانی برای نجات اقتصاد ایران و خصوصی سازی ارائه می کرد. اما در آخرین شماره نوشت : روزنامه به دلایل اقتصادی!! بسته می شود.
بنیانگذار جمهوری اسلامی به جناح راست حکومت که پاپیچ دولت محبوب ایشان شده بود، می گفت : توان اداره یک نانوائی را هم ندارید. باسوادترین منتقد سیاستهای اقتصادی دولت احمدی نژاد در داخل نظام و جناح حاکم، دکتر احمد توکلی است که با همه حمایتها از عهده دخل و خرج یک روزنامه هم بر نیامد. آنوقت اقتصاد کشور گیر چه «شمس الدینی» افتاده است و چه «بهمنی» در راه است!
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
ممکن است به قول حوزوی ها قیاس مع الفارق باشد، ولی نگاه مردان تحصیل کرده و مدرن و شاید هم پست مدرن امروزی به زن، خیلی شباهت به نگاه هم میهمنان عزیز به آذربایجان و آذربایجانی دارد.
مردان امروزی و تحصیل کرده که متوجه شده اند ضعیفه دانستن زنان در گذشته چه فجایعی به بار آورده، هنگام اظهار نظر و نوشتن در خصوص زنان، سنگ تمام می گذارند. کلی شکسته نفسی هم می کنند و می گویند که اصلا ما در مقابل شما هیچ هیچیم. زن قلب تپنده هستی است. نماد تمام زیبائی ها زن است. پستی های جهان یکسره در انحصار مردان است. از بهشت زیر پای شماست مذهبی ها تا فمینست های مرد!، همه جا ذکر بزرگوراری و حق برابری و بلکه برتری زنان است. اما اگر به اندرون بسیاری از همین آدمها راه پیدا کنید، به مراتب کمتر از پدربزرگ روستائی من احترام همسرشان را دارند. کاش زن را ضعیفه می دانستند، از رانندگی گرفته تا آشپزی زن خرده می گیرند و به کل ....
وقتی صحبت از ایران و آذربایجان است، سند شش دانگ این کشور را به نام آذربایجان می زنند و می گویند اینها همه نوادگان ستارخان هستند. مشروطه را آورده اند! اصلا آذربایجان سر ایران است. غیرت آذری، حافظ میهن باستانی بوده و خواهد بود. اینها به قدری آریائی هستند که ما در مقابل اینها مغولیم. بعضاً با قطره اشکی در چشم احساسات لطیف شان نمود خارجی هم پیدا می کند. اما همین که بگوئید سند شش دانگ نخواستیم، ضمن عشق مجنون وار به فارسی، خود را فارس نمی دانیم و تُرک هستیم و به زبان خودمان همانند قبیله زولو در بورکینافاسو، حق تحصیل برابر می خواهیم، ........... آقا بگیرید آن تجزیه طلب وطن فروش پان ترک را! نظام چرا با اینها کاری ندارد؟ چرا این کشور اینگونه بی صاحب شده است؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در زبان عربی به کسی که ازدواج نکرده، عزب می گویند. در فارسی مجرد گفته می شود که آن نیز کلمه ای عربی است. در ترکی استانبولی هم بِکار می گویند، که همان بی کار فارسی است.
معادل فارسی مجرد را نمی دانم و شاید هم وجود دارد و من حضور ذهن ندارم. اما در ترکی کلمه اختصاصی «سوبای» را داریم که تصور می کنم هیچ کاربردی جزء برای نامیدن آدم مجرد نداشته باشد.
انگار نیاکان فضل فروش ما اصرار داشتند، تا کلمه مصطلح زبان خودی را با یک کلمه نامأنوس خارجی جایگزین نکنند، فاضل محسوب نخواهند شد. آن هم با کلماتی که در زبان اصلی معنی کاملا متفاوتی دارد.
میس آندر استندینگ نشود، قصد زیر سوال بردن نیاکان فاضل مان را ندارم، چون نهضت همچنان ادامه دارد....
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
سعید متین پور، فعال حقوق بشر زنجانی در زندان است. همسر بردبار او عطیه خانم نامه ای نوشته و گفته است که امیدی به اجرای عدالت ندارد. سایت کلمه نامه را منتشر کرده و از همان طریق به بالاترین ارسال شده است.
در بالاترین به کامنتهای پاترون، که منتقد و مخالف سرسخت نظام جمهوری اسلامی هم هست، توجه فرمائید. دستگاه قضائی جمهوری اسلامی به سعید متین پور چنین اتهاماتی نزده است. «اینجا»
***
قهوه چی بئر چای گتیر
من بو چایی ایشمرم
دروازادان گئشمرم
دروازا منیم اولسون
ایپک تومانیم السون
گئیم گئیدم مکیه
مکه ده تویوم السون
قزلار گلسن تویوما
قوروبان السون بویوما
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
این مقاله به بررسی شیوه های نقد موسیقی مردم پسند می پردازد. مطلب روی یکی از منتقدین این نوع موسیقی در سالهای قبل از انقلاب متمرکز است که تمایلات چپگرایانه داشت. همین مطالب را می نوشتند که آدم می ترسید بگوید از آغاسی خوشش می آید. مقاله ای بسیار خواندنی است.
از متن : آغاسی ... به شکل بیرحمانه ای با ماهلر و واگنر افسانه ای مورد مقایسه قرار می گیرد، «در موسیقی آغاسی آرایش صحنه نقش چندانی ندارد»، انگار که باید آغاسی یا شنوندگان، کافه دارها و گردانندگان برنامه هایش از تئوری هنر ترکیبی واگنر با خبر باشند و یا آن را کاملا اجرا کنند و در قید و بند این حرف ها بگذرند......موزیک آغاسی می تواند به علت انجماد فوق العاده اش محبوب آن قشرهایی باشد که از نظر زبان اجتماعی در پائین ترین سطح اجتماع قرار دارند» و یا دست بالا درباره گوگوش به عنوان نماینده خرده بورژازی گفته می شود، «خودِ ایده آل دروغی اند». «اینجااز متن : آغاسی ... به شکل بیرحمانه ای با ماهلر و واگنر افسانه ای مورد مقایسه قرار می گیرد، «در موسیقی آغاسی آرایش صحنه نقش چندانی ندارد»، انگار که باید آغاسی یا شنوندگان، کافه دارها و گردانندگان برنامه هایش از تئوری هنر ترکیبی واگنر با خبر باشند و یا آن را کاملا اجرا کنند و در قید و بند این حرف ها بگذرند......»
کامنت : علی دشتی در جائی از کتاب خواندنی «قلمرو سعدی» به توصیف رقص عربی و هندی که در قاهره و در دربار ملک فاروق مشاهده کرده بود، می پردازد و با باله غربیها مقایسه می کند. باله را مجموعه ای از منحنی های زیبا ارزیابی و در رقص عربی و هندی فقط نمایش صرف جنسی می بیند.
***
و دلار را فرمان دادیم که در 1266 تومان، خود را تثبیت کند....
دو هزار و پانصد سال طول خواهد کشید تا ایرانیان دریابند، اولین اعلامیه جهانی اقتصاد بخشنامه ای، در همین سرزمین اهورائی و توسط نیاکان خردمندشان صادر شده است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در انتخابات سال هشتاد و چهار، دکتر مصطفی معین کاندیدای اصلاح طلبان بود. یک دفعه دُز اصلاح طلبی را بالا برد و نوید تشکیل «جبهه دموکراسی و حقوق بشر داد».
وقتی نتیجه انتخابان با هاله نور روشن شد، گروههائی همچنان آن شعار را پی گیری می کردند. نهضت آزادی کاری در راستای همین جبهه دموکراسی و حقوق بشر انجام داد، بلافاصله دکتر معین از آنها تشکر کرد. در همان تاریخ ابراهیم نبوی طنزی با این مضمون نوشت که «معلوم نیست او چرا تشکر می کند؟ انگار صاحب مجلس ایشان هستند!»
درست در همین راستا، وظیفه خود می دانم که رسماً از آقای دکتر محمدرضا خاتمی بابت مصاحبه اخیرشان تقدیر و تشکر نمایم. ایشان در این مصاحبه و در کمال صداقت فرمودند «اگر اذن حضور دادند، با کمال میل و فداکارانه داوطلب خواهیم شد تا رئیس جمهور و وزیر و حتی وکیل شویم. اگر مصلحت ندیدند، بی سر و صدا سراغ کار و زندگی معمولی خود خواهیم رفت، تا دوباره احضار شویم»
با این مصاحبه درخشان، اگر کسانی همچنان به امام زاده خاتمی دخیل بسته اند، بهتر است اندکی دست از خرافه بردارند و به پیشرفتهای جدید پزشکی ایمان بیاورند و به دکتر مراجعه کنند.
البته مراجعین باید توجه داشته باشند که دکتر معین کلا گم شده و به مطب خود هم مراجعه نمی کند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
وقتی وزیر رجّاله راه و ترابری پاکستان دهان گندش را باز کرد و برای قتل شهروند کشوری که بیشترین کمک نظامی را به آنها می کند جایزه تعیین کرد، وقتی دختری چهارده ساله را ترور می کنند، وقتی در جیب شهروند مسیحی قرآن سوخته قرار می دهند تا به دارش بیاویزند، می توان با آرامش در خصوص این کشور بی آینده چیزی نوشت؟
به دلایلی که نوشته ام، پاکستان عوضی ترین کشور جهان است. «اینجا»
کامنت : من حدود یکی و نصفی کتاب در خصوص پاکستان مطالعه کرده ام. یک مقاله هم در باره زبان اردو خوانده ام. مطابق نوشته نجف دریابندری در کتاب "در عین حال"، می دانم که پاکستانی ها علاقه ای فراوانی هم به ایران و ایرانی دارند. وقتی کنسولگری دستگاه دیپلماسی کشور در لندن (لابد بهترین ها)، برای دختر بچه ای متولد ادینبورو، هنگام صدور شناسنامه و ثبت در پاسپورت، می نویسد؛ شهر : ادینبورگ کشور : انگلند! قطعا دارنده چنین مطالعات گسترده ای در حد فرید ذکریا صلاحیت اظهار نظر در خصوص آینده پاکستان را خواهد داشت!!.
***
در کتاب تعلیمات اجتماعی پنجم دبستان و در بخش معرفی همسایه های ایران، دو کشور آذربایجان و ارمنستان اینگونه معرفی شده است :
«جمهوری آذربایجان حدود هشت میلیون نفر جمعیت دارد .... در گذشته، این کشور از ولایت های ایران بود اما فتحعلی شاه قاجار در جنگ با روسیه تزاری، پس از امضای قراردادهای گلستان و ترکمان چای، سراسر نواحی شمالی رود ارس و از جمله آذربایجان را به روسیه واگذار کرد.»
«کشور ارمنستان در حدود سه و نیم میلیون نفر جمعیت دارد. مهمترین رود ارمنستان رود ارس است.....همان طور که در درس تاریخ سال چهارم خواندید، در دوره امپراتوری ساسانی، ارمنستان جزو ایران بوده و بر سر تصرف آن، میان امپراتوری ساسانی و امپراتوری روم شرقی جنگ هائی اتفاق افتاده است.»
خوشبختانه هیچ ضرورتی برای توضیح بیشتر در خصوص ارتباط گلستان و ترکمانچای با نواحی شمال ارس وجود ندارد.
کامنت : من به دلایلی در درس دخترانم دخالت نمی کنم، چون کاملا می مانم که چه بگویم. فکر می نمی کردم تعلیمات اجتماعی هم اینگونه آزار دهنده باشد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
..... ناگهان نرخ بازار سیاه از 145 تومن برای هر دلار به 45 تومان سقوط کرد. این یک شوک بود که گفته می شود چندین نفری را هم راهی سی سی یو بیمارستانهای تهران کرد و یکی دو نفری را هم راهی دیار عدم. اما واقعیت این است که عوامل اصلی بازار آزاد ارز، قیمت واقعی دلار را تا هفتاد تومن هم بالا بالا برده اند......
نقل از مجله آدینه شماره 27 شهریور 67 در گزارشی به نام «شوک 598 سقوط دلار و ...»
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
این حجت الاسلام چه می گوید؟ برنامه های آنها در تلویزیون جمهوری اسلامی و شیوه حرف زدن و استدلالشان، جوان مسلمان شیعه را از دین گریزان کرده، آنوقت چگونه دم مسیحائی او اسباب صدور فتوا برای رعایت حجاب اسلامی از طرف پاپ اعظم در کلیسای کاتولیک شده است؟ خدای نکرده ایشان دروغ می گوید؟ حاشا و کلا! فکر نمی کنم این معضل را با فرهنگ مبتنی بر دروغ گوئی بتوان تحلیل کرد. موضوع خیلی پیچیده است.
حجت الاسلام از احتمال شیعه شدن علوی های ترکیه هم گفته است. فرهنگ و عبادت علوی ها مبتنی بر موسیقی و تنبور و باغلاماست. تنبور را از علوی بگیرید او کافر می شود. اینکه دین اسلام چه میانه ای با موسیقی دارد، محل مناقشه است. اما اینکه حضرات با نشان دادن آلت موسیقی در تلویزون خودشان همچنان مسئله دارند، اظهر من الشمس است. آئین علوی ها حتی از مسیحیت هم موسیقائی تر است. قیافه آن علوی که این حجت الاسلام او را دعوت می کند تنبور را بگذارد و پای روضه حضرتش بنشیند تا هدایت شود، حتما خیلی دیدنی خواهد بود. «اینجا»
***
شادروان کسروی در یکی از کتابهایش از نقش بیش از حد زنان در جامعه انتقاد می کند. اکنون یادم نیست چرا این اظهار نظر ضد زن را در آنجا نوشته بود و کلی هم در کتابخانه ام گشتم و متاسفانه پیدا نکردم. به نظرم در نقد دورانی بود که به زور و نمایشی می خواستند زنان مسئولیتهای زیادی داشته باشند. بعد از او می پرسند که پس انگلیس چی، که کلی پادشاه و مقامات زن دارد؟ بلافاصله جواب می دهد : آن انگلیس را ول کن که در همان اروپا هم اسباب تحیر و تعجب بسیاری است!
ظاهرا سوسیالیسم و چپ هم مناسب همان غرب اروپاست. بقیه را کلا باید بی خیال شد که به افتضاح و شارلاتانیسم کشیده می شود. قذافی خود را سوسیالیست می دانست. همین خاندان آدمکش و بعثی اسد و صدام هم مثلا چپ بودند. لنین و استالین و مائو و کاسترو را هم که همه می شناسند.
فقط سوسیالیسم بولیواری قرن بیست و یکمی شارلاتانی به نام هوگو چاوز را کم داشتیم که آن هم بحمدالله فراهم شد. او در روز روشن و در یک انتخابات کاملا آزاد، زیر نظر موسسه کارتر و به کمک سیستمهای پیشرفته کامپیوتری که مو لای درزش نمی رود، به ریش هر چه آزادی و دموکراسی در جهان است، خندید.
***
قطعه «دل به تو دادم در نور مهتاب» با کمانچه امامیار حسین اف بسیار شنیدنی و دیدنی است.
امامیار در تهران و در تالار رودکی هم کنسرتی با حمید متبسم و پژمان حدادی داشت. در انتهای آن کنسرت او و حمید متبسم هر کدام قطعاتی را به تنهائی نواختند. کمانچه امامیار و نوای آشنائی که انتخاب کرده بود، فوق العاده تاثیر گذار بود.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
نظام مقدس که حفظهم الله بر او باد، به زبان بازبانی می گوید با ما باش جواد لاریجانی باش، با ما باش معاون رئیس جمهور باش، با ما باش پرونده زمین خواری و میلیاردی داشته باش تا بگوئیم برود داخل مصلحت. اما وای به حالت است اگر بر ما باشی، اگر پشت بام هم بروی و اذان هم بدهی، یک کله عامل مستقیم اسرائیلی!
اما اپوزوسیون این نظام چه می گوید؟ یک کلام : حقوق بشر و دموکراسی! اما نه هر بشری! بشری که که دل در گرو تعاریف ما از ایرانی و ایرانی داشته باشد وگرنه گوربابای هر چه بشر!. آن یکی از لس آنجلس پیغام می دهد که حاضر است در رکاب آقایان اسلحه هم دست بگیرد .....
این جوان نه اسلحه دست گرفته است و نه عامل بیگانه است. به گونه ای دیگر فکر می کند و اکنون اعتصاب غذا کرده است. اما از بی بی سی تا خالاسی همچنان ساکتند!
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
تا این لحظه هر چه از بانک سامان بگویم، کم گفته ام. عمده سپرده های ارزی این بانک با دلار و یوروست. ظاهرا نوعی تقسیم ارازی (جمع ارز!) بین بانکهای خصوصی وجود دارد و مثلا بانک پاساگارد بیشتر با درهم اماران کار می کند. مشتریانی که سپرده درهمی در بانک سامان دارند و برای پس گرفتن ارز خود مراجعه می کنند، مشکل پیدا کرده اند، چون بانک درهم کافی ندارد. اما سعی می کند تک تک آنها را با معادل دلاری راضی نگه دارد. حتی باور این مسئله در کشوری که یکی از فاسدترین و رانتی ترین اقتصادهای دولتی و بدتر از آن خصوصی را دارد، کار بسیار بسیار دشواری است.
مطابق قرادادهائی که بانکها می بندند و مردم معمولا ندیده آن را امضاء می کنند، دست بانک سامان خیلی هم برای پس دادن معادل ریالی این سپرده ها بسته نیست. تعهدات این بانک بیشتر مطابق آگهی های گسترده ای است که قبلا برای جذب ارز پخش کرده بود. از این مسئله هم که بگذریم، حتی اگر تعهد محکم و محکمه پسند هم داشت، ولی اجرا نمی کرد، دست مردم به جائی بند نبود. آقا و یا خانمی که از یارانه چهل تومنی هم نگذشته ولی سپرده سیصد هزار دلاری در این بانک دارد، به کجای این دم و دستگاه فوق مستقل قضائی شکایت ببرد؟
باید در نظر داشت که اینجا ایران و کشور بی مسئولیت ترین مدیران جهان و در یک کلام! کشور بانک صادرات ایران است. بانک گستاخی که مقارن با دزدی سه هزار میلیاردی، بابک هر کلیک الکترونیکی و بدون اطلاع و اجازه مشتری، از حساب آنها بیست و پنج تومن کم می کرد. این مسئله به قدری مضحک و گستاخانه بود و مغایرت حساب درست می کرد که مورد اعتراض قرار گرفت و ناچار شدند به کناری بگذارند. صد البته نه تنها مبالغ را برنگرداندند، بلکه یک عذرخواهی خشک و خالی هم لازم ندیدند. این مطلب را همان موقع نوشتم. «اینجا»
***
یکی از محبوبترین روزنامه نگارهای نسل جدید محمد قوچانی است. انصافا هم خوب می نویسد ولی من به دلایلی خیلی از او خوشم نمی آید. دلیل اصلی حرفهای بسیار گنده ای است که می زند. اصولا ایران سرزمین شکست است و وقتی کسی موفق شد بلافاصله این موضوع مطرح می شود که مبادا این یکی از دست برود و همین حاشیه امنیت کاذب برای او درست می کند. مثلا در رادیو و تلویزیون ایران با مجریان به غایت بی سواد، عادل فردوسی پور واقعا نعمتی است. اما همین عادل بعضا حسابی دور بر می دارد و میهمان خود را حتی تحقیر هم می کند. در تلویزیونی که دردانه اش نجف زاده است، انتقاد از فردوسی پور صورت خوشی نخواهد داشت.
محمد قوچانی هم همینطور، یک بار هانتیگتون شده بود و پیشنهاد کرد ایران با ویژگی اسلامی و آریائی خود استعداد رهبری از هند تا مراکش را دارد و بهتر است دست به کار شود. یک بار هم نوشته بود اگر مارکس در فلان دانشگاه استخدام می شد دست از تئوریهایش بر می داشت. بزرگترین مارکس شناسهای جهان هم چنین جراتی ندارند. با مزه تر از همه درسی بود که به فرانسویها می داد که چه اشکالاتی دارند و چرا پاریس المپیک را به لندن باخت؟ خلاصه حرفهای خیلی گنده گنده. قوچانی به نظر من یک ایرانی اصیل است. اگر پنجاه سال پیش ظهور کرده بود یک کمونیست درجه یک بود و اکنون مدافع پرشور لیبرالیسم، هر دو هم قلابی.
اما یکی از بهترین مقالات او مقدمه ای بود که بر انتشار لوموند دیپلماتیک به عنوان ضمیمه همشهری جهان نوشت. در آنجا نوشت که هر کس در قدرت است حرفی از آزادی نمی زند و تا برکنار شد، مدافع آزادی می شود. بعد همین موضوع را در خصوص چپ و راست هم نوشته بود که همه چپهای ایران آب ندیده اند، و گرنه شناگر ماهری هستند. در خصوص راستها هم چنین چیز مشابهی نوشته بود. بعد گفته بود «ما می خواهیم نشریه ای چپ که منقتد سرمایه داری از موضعی اصیل است را داشته باشیم. و حال که خود را لیبرال می دانیم، با نقد واقعی بیشتر آشنا شویم». استدلالی فوق العاده!
این مقاله لوموند دیپلماتیک من را یاد آن مطلب قوچانی انداخت. نقد یک نشریه اصیل چپ بر پرشورترین مدافع بازار آزاد یعنی اکونومیست که بیش از یک و نیم قرن قدمت دارد. چنین چیزهائی در نشریات ایران که پر از چپ های به راست غلتیده است، به ندرت پیدا می شود. (چقدر حرف زدم تا یک مقاله را به اشتراک بگذارم!) «اینجا»
***
محمود احمدی نژاد نه پایگاهی میان مردم دارد و نه قدرتی برای تحرک اجتماعی، نه میان سپاهیان نفوذ دارد، نه حوزوی ها او را قبول دارند، نه حزب اللهی ها برایش تره خورد می کنند، و نه حتی آیت الله مصباح یزدی او را تحویل می گیرد. کل طرفداران پروپاقرص ایشان، با عائله و فک و فامیل و عروس و داماد و دوستان و آشنایان، حدود صد و شصت نفر است که همه ساله آنها سوار هواپیما می کند و با خودش نیویورک می برد.
محمد خاتمی میان مردم محبوب بود، در حوزه قم نفوذ و حامی داشت، دانشگاهیان تقریبا و تمام و کمال با او بودند، در بدنه سپاه کلی رای داشت، تکنوکراتهای نظام با او بودند، نویسندگان و روزنامه نگاران حمایتش می کردند، اقلیتهای مذهبی به او دل بسته بودند، خوش قیافه بود، اعتبار جهانی داشت، بیل کلینتون برای سخنرانی اش در سازمان ملل نشست و .....
احمدی نژاد خیلی چیزها را برای خیلی ها ثابت کرد. اما بی شک بزرگترین اکتشاف تاریخی این دانشمند هسته ای، کشف بی عرضه ترین رئیس دولت در منطقه خاورمیانه از زمان مادها تا کنون بوده است.
فقط باید گفت : «دایان بیر باخ منئه! داش باشیان سالیم» از خواب پا شده و جاشو خیس کرده، آنوقت عده ای برای او چای شیرین تعارف می کنند و تولد هم می گیرند. چه قحط الرجالی است این مملکت گل و بلبل!
«دایان بیر باخ منئه! داش باشیان سالیم» معادل : یک دقیقه وایستا یک چیزی بهت بگم، ای خاک (در اینجا سنگ) عالم بر سر بی عرضه ات کنم
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اونلی ایمپورتنت، یکی از بهترین و متمدنانه ترین دگمه های فیس بوک است. من تجربه هایم را از فیس بوک یادداشت کرده ام ولی فرصت و تنبلی و گستره فراخناک طب تا نجوم، اجازه نمی دهد جمع و جور کنم و روی وبلاگم بگذارم. این شبکه ها در بسیاری از موارد از غرایز و نیازهای اصلی انسان الهام گرفته اند. یکی از بالاترین نیازهای انسانی هم حق قهر کردن است. بعضی وقتها نزدیکترین دوستان حوصله آدم را سر می برند، و لابد برعکس!.
ولی چرا قطع رابطه؟ بزن اون اونلی ایمپورتنت لعنتی را که در چنین مواقعی حسابی آرام بخش است. بعد از یک مدتی هم دلت برای دوستت تنگ می شود. هیچ هم بچه بازی نیست.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اگر بانک سامان، موفق شود این بحران را به همین شکل و با همین روند از سر بگذارند، یک شاهکار مدیریتی و سابقه درخشان در کارنامه خود ثبت خواهد کرد.
من برداشت خودم را بر اساس شنیده ها و دیده هایم می نویسم. از اظهارات مدیرانی که با آنها کار می کنم و کاملا به گفته هایشان باور دارم به این نتیجه رسیده ام. ممکن است واقعیت پیچیده تر از درک من باشد، که بحث دیگری است.
اگر مردم به دویچه بانک آلمان هم برای پس گرفتن سپرده های ارزی خود اینگونه مراجعه کنند، کمر این بانک قدرتمند آلمانی خواهد شکست، ولی تا این لحظه بانک سامان خم به ابرو نیاورده است. تمام تعهدات خود را مو به مو اجرا می کند. جالب اینجاست که بانک سامان از همان ابتدا به مشتریان خود گفته بود که اگر حسابشان را ببندند و پول نقد بخواهند، هر روز حداکثر معادل پانزده میلیون تومان به آنها ارز خواهد داد. دقیقا همین کار را می کند ولی باز بسیاری معترض هستند. مراجعین همه می گویند بلیط داریم و فردا پرواز داریم و فلان و بهمان. پانزده میلیون تومان را هم دقیقا مطابق تعهد خود بر اساس قیمت رسمی محاسبه می کند و روزانه دوازده هزار دلار و برای سپرده های یوروئی، نه هزار و چهارصد یورو به مشتریانش پس می دهد. حتی با یک مشتری هم چانه نمی زنند که حسابتان را نبنیدید. چون مراجعین سپرده ای دلاری بسیار زیاد است و باید از مرکز ارز تهیه کنند، وقت قبلی تعیین می کنند، ولی یورو را معمولا دارند و از همان روز اقدام به پرداخت می کنند.
من سالهاست با مدیران مالی سر و کار دارم و کلی کار سیستماتیک خزانه داری انجام داده ام و بی اطلاع از این مشکلات نیستم. امیدوارم چشم نزنم ولی مدیریت بانک سامان شاهکار است و مشتری مداری و اجرای دقیق تعهداتشان حسابی تحت تاثیرم قرار داده است. اگر مدیران بی کفایت دولتی اینگونه در اقتصاد کشور دخالت نمی کردند، همین مدیریتها نشانگر ظرفیتهای شایسته کشور است که می توانست در اوضاع بحرانی به داد ملت برسد.
از فروپاشی اقتصاد کشور همه متضرر خواهیم شد. بقدری طی این چند دهه بی اعتمادی دیده ایم که بی راه خواهد بود اگر آرزو کنیم : کاش مردم همچنان به این بانک شایسته که بیشترین سپرده های ارزی را دارد، اعتماد می کردند و آن را تنها نمی گذاشتند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
از ابتدای سال 1373 بطور مداوم در صنعت نوشابه سازی هستم. در این صنعت هم تجربه مدیریت دارم و هم با تمام گروههای بزرگ نوشابه، قراردادهای نرم افزاری و سیستمی جهت بهبود روشهای توزیع اجرا می کنم. طی این مدت در صنعت بسته بندی شغل موظف هم داشته ام، اما هرگز ارتباطم با نوشابه قطع نشده است. اگر به من بگویند، از حواشی کار با این صنایع، بهترین و شیرین ترین و همینطور آموزنده ترین نکته ای که دریافتی، چیست؟ همین خواهد بود که در اینجا نوشته ام و سالهاست که ملکه ذهنم شده است. «اینجااز ابتدای سال 1373»
***
این طنز، آی طنز، خیلی خواندنی است. بعضی از دوستانم از من ایراد می گیرند که همه چیز را از منظر قومی و قبیله ای می نگرم. حرفشان خیلی هم بی راه نیست. اگر خواهان کشوری یکپارچه و متحد هستیم با تزریق غرور کاذب که ایران باستان بیمه و مالیات هم داشت و عرب همه را از بین برد و ترکها هم که هجوم آوردند ما اهلیشان کردیم، چنین چیزی به دست نخواهد آمد. اینها فقط خزعبلات نیست، بی نهایت مخرب هم هست. خانم شکوه میرزادگی برای روز جهانی ساختگی کوروش کلی مطلب نوشت و توصیه کرد به همدیگر اس ام اس کنید. این یعنی به جهل عوام دامن زدن، و ظنز بهترین ابزار پرداختن به این مزخرفات است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
من هم بعد از خبر یورونیوز در خصوص سوتین نوشتم :
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
بازاری ها در جنبش سبز هیچ مشارکتی نداشتند، کاملا درست؛ ولی طبقه کارگر هم در جنبش سبز مشارکت نداشت، چرا کسی از کارگران ایراد نمی گیرد؟ استادان دانشگاه هم هیچ مشارکت فعالی در جنبش سبز نداشتند. روحانیان که حاکمند و اگر تغییراتی صورت گیرد احتمالا تر و خشک از عوارض آن بی نصیب نخواهند بود، از اساتید فعالتر بودند. استادان عموما نگران شغل و منافع و تبدیل وضعیت بعدی خود هستند. وقتی دانشجویان اعتراض داشتند و کلاسی را تعطیل می کردند، احتمالا روی همکاری حراست بیشتر از استاد می توانستند حساب کنند. پس چرا کسی از آنها ایراد نمی گیرد؟ در تحولات بعد از انتخابات، بسیجی ها نقش فعالی داشتند و بیشترین بسیجی را از کارخانجات و از میان کارگران بسیج می کردند. چرا منتقدین در این خصوص ایرادی به کارگران نمی گیرند؟ رحیم پور ازغدی در دانشگاهها کلاس بصیرت افزائی تشکیل می دهد، دست کم سی درصد استادان در این کلاس ها مشارکت فعال دارند، تا مبادا هنگام تبدیل وضعیت مشکلی داشته باشند. اگر اسدالله بادامچیان در بازار سنتی تهران (نه جمهوری و میرداماد و ...) کلاس بصیرت افزائی تشکیل دهد، چند درصد بازاریها شرکت می کنند؟
زمانی در ایران تفکرات سوسیالیستی و مارکسیستی مُد بود، همه چپ بودند. خیلی از خان زاده ها!! جذب حزب توده می شدند. لیبرال فحش نابخشودنی بود. امروز همه اولترا لیبرال شده اند، چپ و تفکرات چپی خریداری ندارد. اما این همه تغییرات انقلابی، برای بازاری جماعت هیچ حاصلی نداشته است. برای آنها در همچنان روی همان پاشنه می چرخد، در عزا و عروسی نامحبوبند و مشکوک. قرار هم نیست سودجوئی و محافظه کاریشان درک شود!
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
***
سال 1372 دفتر نرم افزاری من و سه نفر از دوستان و شرکایم در خیابان جمهوری بود. اکنون همه رفقا مهاجرت کرده اند. بازار هدف را فروشگاهها و مغازه های جمهوری قرار داده بودم که سر از صنعت نوشابه در آوردم!.
بهترین تجربه ام در آنجا آشنائی با بازار کلان وسائل صوتی و تصویری بود. آن موقع یک تلویزیون خوب سونی حدود شصت هزار تومان قیمت داشت. شاهد بودم که مردم مراجعه می کردند و اگر تصمیم به خرید می گرفتند، طبق معمول تخفیف می خواستند. صاحبان مغازه و یا فروشگاه و نمایندگی، با مردم خوب برخورد نمی کردند. حداکثر حاضر بودند پانصد تومان تخفیف بدهند. این سوال را با آنها مطرح کردم که مشتری بالاخره تخفیف می خواهد، چرا استقبال نمی کنید؟ چرا سعی در راضی کردن او نمی کنید؟ جواب این بود که : «اینها می روند و چند دور می زنند و قیمت دستشان می آید و نهایتاً مراجعه می کنند. بعد هم فکر می کنند ما نصف این پول را استفاده می کنیم و حوصله جرُ و بحث هم نداریم.»
راست می گفت. من وقتی وارد حساب و کتاب آنها شدم، دیدم در هر تلویزیون حداکثر دو هزار تومان سود می کنند. رقابت خیلی سنگین بود. ولی چرا کسی قبول نمی کرد که اینها در شصت تومن حدود دو هزار تومن سود می کنند؟ جواب ساده بود و به آنها هم مدام می گفتم : بس که به مردم دروغ گفته اید!
بین بازار و مردم یک دیوار بلندی از بی اعتمادی است. الان هم ممکن است بازار مشکلات جدی داشته باشد، ولی کیست که قبول کند؟ بی راه هم نیست. آنها فقط به فکر مشکلات خودشان بوده اند. ولی مگر بقیه غیر از این بوده اند؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
فیس بوک و کلا شبکه های اجتماعی پدیده های فوق العاده ای هستند. روز به روز هم پیشرفت می کنند، ولی متاسفانه یک امکان و یا دگمه ساده ای که بشه با اون رژیم چنج کرد، هنوز در این شبکه ها تعبیه نشده! شاید هم این امکان هست ولی در کشورهائی مثل مصر ظاهر میشه، واقعا از کار این انگلیسا نمیشه سر در آورد! خدا عالم است که چه نقشه ها برای دنیا دارند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
جنبش سبز، جنبش طبقه درس خوانده و شهری ایران بود. برای آن خط کشی نمادین هم کرده بودند و می گفتند از خیابان انقلاب پائین تر نرفت.
جنبش دلار از جمهوری داره میاد بالا!
***
مشکل بیکاری حل،
مشکل تورم حل،
مشکل مسکن حل،.........
.
.
.
اصلا هر خانوار ایرانی، هزار متر زمین رایگان! همه باید ویلا داشته باشند.
***
در همان شماره های اول روزنامه جامعه، ابراهیم نبوی طنزی در ستون پنجم خودش نوشت. آن موقع مُد شده بود که همه به هم می گفتند پیام دوم خرداد را نگرفتی! طنز نبوی، گفتگوی یک وزیر با خاتمی بود که در انتها به خاتمی می گفت : آقای خاتمی! شما مثل اینکه پیام دوم خرداد را نگرفتید ها!
طنز نبوی نقدی بر این بود که عمود خیمه دوم خرداد را هم به نگرفتن پیام دوم خرداد متهم می کنند!. ولی به نظر من، روند تحولات خود طنز تلخی شد و آن نوشته در عالم واقع، خیلی هم جدی از آب درآمد. خاتمی یا پیام دوم خرداد را نگرفته بود و یا خودش را به کوچه علی چپ می زد.
بر همین سیاق، "معجزه هزاره سوم" را باید جدی گرفت. طنزش آن جوری از آب درآمد، فاطمه خانم رجبی که طنزنویس نیست!!
***
دکتر! نه رو دکتر
***
شاید همین فردا برکنار شد، شاید!
***
می گویند هر کشوری در جهان یک ارتش دارد، ارتش پاکستان تنها ارتشی است که یک کشور دارد.
ایران هم در جهان بی نظیر است، تنها کشوری است که دو تا ارتش دارد. دو تا دو تا نیروی هوائی، دریائی و زمینی کم شگفتی نیست. احتمالا در آینده این ضرب المثل به شکل زیر بروزآوری خواهد شد : «هر کشوری در جهان یک ارتش دارد، به جزء ایران و پاکستان! اولی دو ارتش، و ارتش دومی یک کشور دارد»
ولی ارتش دوم ایران مستشاری یک و نصفی کشور دیگر در خارج از مرزهای ایران مثل سوریه و بخشهائی از در و همسایه را هم دارد، پس تکلیف آنها در این ضرب المثل بروز شده چه می شود؟ ....... چه انتظاراتی! ایران از تحلیل خارج شده، یک ضرب المثل مگر چقدر ظرفیت دارد؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
نارمک صرافی نداره؟ حتما داره! دلار از گوجه فرنگی که مهمتر نیست!
***
زیمباوه کشوری در افریقا و پایتخت آن هم حراره است. ژنرال رودزیا، فرمانده فاتح و استعمارگر انگلیسی، نام این کشور را تا سال 1980 به نام خودش، رودزیا نامگذاری کرده بود. سال 1980 رهبر خردمندی به نام رابرت موگابه، این کشور را آزاد و از همان سال داهیانه و قاطعانه، کشور و ملت و اقتصاد و بانک مرکزی و واحد پول آن دلار زیمباوه را اداره می کند.
زیمباوه با ایران تقریبا هیچ شباهتی ندارد. اجلاس رهبران جهان در خصوص گرمایش زمین، زمستان سال پیش در دانمارک برگزار شد. در این اجلاس، مارگارت دوم ملکه دانمارک، به دو نفر شام نداد : محمود احمدی نژاد و رابرت موگابه! از زمان مادها تا کنون، این تنها وجه تشابه ثبت شده ایران و زیمباوه است.
***
تا حلب، حلبچه نشود، این یارو ول کن نیست.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دلار به نزدیکی های سه هزار تومان رسید. کنترل از دست دولت خارج شده و لابد عده ای هم این وسط سوءاستفاده می کنند. اما یک گروه هستند که اگر اندکی گوشها را تیز کنیم، صدای تار و کمانچه عروسی شان به وضوح شنیده می شود : برادران دزد سه هزار میلیاردی!
وقتی پرده از راز این برادران افتاد، ارزش دزدی آنها سه میلیارد دلار بود، که با یک حرکت گازانبری دو میلیارد دلار آن حل شد. طبق محاسباتی که با متدلوژی پیشرفته دکتر عباسی و با نرم افزارهای فوق سری گوگل و فوتوشاپ و اتو کد و فیس بوک انجام شده، سال دیگر در همین ماه و با همین روال، ارزش اختلاس برادران حداکثر صد میلیون دلار خواهد شد. صد میلیون دلار هم که عددی نیست، با ضرر و زیان و سهم ویژه و تمام حواشی، یک چک دویست میلیون دلاری می کشند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود. از همه مهمتر، به همگان ثابت خواهد شد که وصله بزرگترین اختلاس تاریخ ایران به دامن پاکترین دولت میهن اهورائی از زمان مادها تا کنون، هرگز نچسبیده و نخواهد چسبید.
***
محمود احمدی نژاد در نیویورک علامت همیشگی پیروزی را که از ممسنی تا امریکا همواره عشق نمایش آن با اوست، مدام نشان می داد. در صحنه ای که بی بی سی پخش می کند، لحظه ای انگشت شست را هم به نشانه تشکر (لابد!) نشان می دهد.
انگشت شست یا همان بیلاخ، در فرهنگ ایرانی معنای بسیار زشتی دارد. اما هژمونی فرهنگ غرب حتی تربیت شده فرهنگ مداحی را هم تحت تاثیر قرار داده است. چندین سال پیش هنگام پخش مستقیم فوتبال، مهرداد میناوند که از بازی در یک تیم اتریشی به پرسپولیس برگشته بود، به نشانه تشکر از هم تیمی، انگشت شست نشان داد و بلافاصله متوجه شد و حرکت خود را تصحیح کرد.
عجب قدرتی دارد این فرهنگ غرب! به بیلاخ هم رحم نمی کند، آن هم نزد چه کسی! اوه اوه
***
مسعود رجوی و مریم رجوی، منفورترین چهره های سیاسی میان ایرانیان هستند. اگر روزی هم به ایران برگردند و در یک انتخابات آزاد شرکت کنند، ممکن است حتی به تعداد اعضاء کمپ اشرف هم رای نداشته باشند. دلیل اصلی، خیانت آنها در جبهه صدام حسین به کشور خودشان است.
تمام عراقی هائی که در جبهه ایران و یا با حمایت مستقیم ایران، در جنگ هشت ساله با کشور خود می جنگیدند، اکنون رئیس جمهور و نخست وزیر و وزیر و وکیل و رئیس اقلیم و خلاصه یک چهره سیاسی موثر و مورد حمایت طایفه و قبیله خود هستند. کسی هم در این تردید ندارد که شش سال آخر جنگ، این ایران بود که می خواست عراق را فتح کند.
چرا وضعیت این دو گروه این اندازه متناقض است؟
به نظر من فقط یک دلیل دارد، عراق یک کشور کاملا ساختگی است. هیچ پیوندی بین ترکمن و کرد و عرب شیعه و عرب سنی که آنها را در یک کشور متحد نگه دارد، وجود ندارد. به جزء یک محور که لامصب بدجوری فریبنده است : نفت
***
-
یک نشریه زرد فرانسوی کاریکاتوری در خصوص مقدسات مسلمانان منتشر کرد. فرانسه تمام سفارتخانه ها و مدارس و ادارات خارج از کشور خود را از ترس مهاجمین، یک روز کامل تعطیل کرد. برای دومین اقتصاد اروپا که مشکلات فراوانی هم دارد، این یعنی تحمل میلیونها یورو ضرر. دولت فرانسه نه تنها اجازه برخورد با نشریه را ندارد، بلکه موظف است از آن نشریه در مقابل حملات احتمالی، محافظت بیشتر هم بکند. نشریه ای که آشکارا به منافع اقتصادی کشور ضرر زده است.
هادی حیدری کاریکاتوری را در روزنامه شرق منتشر کرد که حداد عادل هم قادر نیست از آن ......... اصلا بی خیال ..... یا همان اوه اوه!
***
بر اساس مشاهده محدود خودم و شنیده ها و خوانده ها و علاقه ای که به آداب و رسوم متفاوت عروسی در کشورمان دارم، به جزء سرزمین رقص و موسیقی کردستان که معضلی همه گیر را حتی به فرصت هم تبدیل کرده، عروسی های آذربایجان و گیلان و خراسان و بسیاری جاهای دیگر، شدیداً آسیب دیده و بعضاً تبدیل به کنسرتهای سطحی چند نوازنده و خواننده شده است.
در جامعه و مطبوعات ما بعضاً مسائل بسیار پیچیده ای مدام در حال نقد و بررسی است. در محافل هنری بر میشل فوکو و ژاک لوک گدار دهها نقد می نویسند، ولی مسائل ملموسی که همه با آن درگیریم، خیلی تحویل گرفته نمی شود. امیدوارم دوستانم این مطلب را بخوانند و اگر هم نپسندیدند، شخصا دست به قلم بشوند و مطلب در خور توجهی در این خصوص بنویسند.
به تعبیر آقای محمد قائد تخصص اصلی خرده فرهنگ حوزه و بازار در مراسمی که همه در آن شرکت دارند، ختم و کفن و دفن است که در آن دست بالا را دارند. به خوبی هم از سنتهای این مراسم مواظبت و حتی به سبک خود مدرن سازی هم کرده اند. اما در خصوص عروسی و شادیها که جزو شاخص ترین سنن ملتهاست، همه چیز با هجوم عروسی کاران در حال از هم پاشیدن است. «اینجابه تعبیر آقای محمد قائد تخصص اصلی خرده فرهنگ حوزه و بازار »
***
تاپ گیر از پربیننده ترین برنامه های بی بی سی است. دیشب بی بی سی فارسی تکرار یکی از قسمتهای آن را که مربوط به میلاد مسیح بود، نشان داد. سه مجری برنامه از شرق به سمت بیت الحم، محل تولد عیسی مسیح می روند. وقتی به بیت الحم می رسند، تصاویر، روایات انجیل را بازسازی می کند. نوری می بینند و دنبال می کنند و به چوپانها در طویله ای می رسند. مریم مقدس با دو مرد دیگر در آنجاست. طفلی متولد شده است. خود را مجوسیانی معرفی می کنند که از شرق آمده اند. اجازه می خواهند که طفل را ببینند. پرده به کنار می رود و در کمال تعجب استیگ کوچولو!!! ظاهر می شود. بعد هم قیافه متعجب جرمی کلارکسون رو به دوربین که : با این خبر هیجان انگیز تا برنامه بعد.
این برنامه یعنی کل کلیساهای کاتولیک و پروتستان و ارتدوکس و شرق آشور و قبطی و هر چه کلیسا و تفکر مسیحی در جهان است : کشک!
مسیحیان جهان متاسفانه یک جو غیرت پاکستانی توی رگهای بی خاصیتشان نیست، درست بشو هم نیستند. ولی خوشبختانه راه برای مسلمانان جهان باز است، فقط کافی است برنامه ماشین بی بی سی را ببینند، تا بفهمند که اگر مقدسات آنها نبود، نه تنها تولد عیسی مسیح اشکال شرعی داشت، بلکه طفل نامشروع راننده فرمول یک هم از آب در می آمد!
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
امروز اولین جلسه آشنائی اولیاء و مربیان در مدرسه دخترانم بود. چون کلاس ششم پیدا شده، مدارس را در هم ادغام کرده اند. بسیاری را نمی شناختم. با بغل دستی ام کمی گپ زدیم و گفتم من پدر نهال هستم. او هم دخترش را معرفی کرد. دو بار پرسیدم، با احترام تکرار کرد، تا املای اسم را ندیدم، متوجه تلفظ ایشان نشدم. این چه نهضت اسم سازی در این کشور است؟
اگر با اسلام و عرب میانه ای ندارید، منبع درخشانی مثل اسامی شاهنامه ای در اختیار است. منوچهر، منیژه و تهمینه و سودابه و سهراب و گردآفرید . .... هم اسامی قشنگی هستند و هم ایرانی و هم آشنا. آخه پروچستا هم شد اسم؟
در ترکیه به اسامی اسلامی برگشته اند. در جمهوری آذربایجان و در تقابل با همسایه های مسیحی، چنان اسامی اسلامی برمی گزینند که اگر در اینجا به آیت الله علم الهدی برای نوه تازه متولدشان هم پیشنهاد شود، احتمالا خواهند گفت : زیادی بی کلاس است! «اینجا»
***
یارانه را باید تا قران آخرش گرفت
این را از قول آدم ثروتمندی شنیدم که فقط ماشینهائی سواری خود و خانواده اش کل زندگی من و شما را می خرد. چرا گفتم شما؟ جواب آشکار است، کسی که وضعش آنچنانی باشد و پشت فیس بوک هم بنشیند، با من و شما که رفیق نمی شود، می شود؟
جالب اینجاست که مرد بسیار خیّری هم هست. واقعا نمی دانم که برای یارانه ثبت نام کرده یا نه؟ ولی اصرار داشت همه باید بگیرند. وقتی اظهار تعجب کردم، گفت : تو چقدر برای این دولت اعتبار قائلی؟ من هم گفتم اگر قرار باشد وزرای آموزش و پرورش و علوم را یک روز در میان برای سرویس مدرسه بچه هایم استخدام کنم، تحقیقات در خصوص تقلبی نبودن گواهینامه رانندگی آنها کافی نخواهد بود، نذر و نیاز و استخاره هم لازم خواهم داشت. این را که شنید، استدلال فوق العاده ای کرد که برای من کاملا درخور توجه بود.
«این یارانه بهترین و مناسبترین محل برای سوء استفاده مدیران سه هزار میلیاردی است. نگرفتن آن، قطع و یقین صرف کار دیگری خواهد شد و به نیازمندان چیزی نخواهد رسید. با فقر گسترده ای که در کشور هست، همه ما می توانیم با اندکی تحقیق، خانواده نیازمند و با آبروئی را پیدا کرده و یارانه را پس از دریافت مستقیما به حساب آنها حواله کنیم. هم بدون هیچ منتی گره از کار کسی گشوده ایم، و هم از فساد بیشتر جلوگیری کرده ایم.»
حقیقتاً استدلالی ساده و انسانی، برای توانمندان است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
رضا براهنی سالها پیش در مباحث نقد ادبی خود به مسئله فرم و محتوا و ارتباط آنها پرداخته بود. جزئیات یادم نیست. اما مثالهای روشنی از فرم غزل و قصیده زده بود. براهنی می گفت بزرگان ادب فارسی این فرم را به کمال رسانده اند. محتوای جدید، نه تناسبی با این فرمها دارد و نه توان رقابت با سعدی و حافظ. براهنی دقت نکرده بود که همواره استثناهائی پیدا می شوند که تمام تئوریها و نقدها را بهم می ریزند. کار خانم مهناز هدایتی، فرمهای کلاسیک شعر فارسی را جانی دوباره بخشیده است....
پُست و کامنتها در فیسبوک
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
تا آنجائی که از سربازی یادم مانده، یک گروهان حدود هشتاد یا نود نفر سرباز داشت. دو گروهان حدود صد و شصت نفر خواهد شد. یک گردان هم حداقل از سه گروهان تشکیل می شود.
با این حساب، سالی دو گروهان آدم با خودش برد نیویورک! طی هشت سال، نزدیک پنج گردان در نیویورک نیرو پیاده کرد. یعنی یک هنگ کامل!
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
سالگرد جنگ هشت ساله است. بیست و سه سال است این جنگ تمام شده ولی بسیاری همچنان نان آن را می خورند. بعضی از آنها حتی در آن تاریخ به دبستان هم نمی رفتند. در چنین شرایطی، خیلی بی معرفتی است که از قهرمانان واقعی جنگ یاد نکنیم. جناب سرگردی که بیست سال پیش و در دوره آموزشی با ایشان آشنا شدم، یکی از همین قهرمانان بی نام و نشان است. او افسری برازنده و آموزش دیده دانشکده افسری قبل از انقلاب بود. تمام هشت سال را در جبهه بود ولی ..... «اینجا»
***
تهران احتمالا یکی از ماشین محورترین شهرهای جهان است. همه جا شهرداری مشغول عملیات عمرانی برای تونل و اتوبان و حتی اتوبان دوطبقه برای عبور و مرور ماشینها در یکی از آلوده ترین شهرهای جهان است. چرا به جزء یکی دو خیابان محدود، هیچ خیابان دیگری پیاده روی درست و حسابی ندارد؟ هم اکنون چهارراه امیرآباد را خراب کرده اند و زیر و گذر و روگذر درست می کنند. در بخشهائی، اثری از پیاده رو باقی نمانده. دانشکده اقتصاد و بیمارستان شریعتی و مرکز قلب تهران در آن محدوده، کلی مراجعه کننده دارد. هر کس در هر خیابان و کوچه ای خانه ای می سازد، حتی برای یک سال مداوم پیاده رو را می بندد، چرا کسی معترض نیست؟ یک کوچه به روی ماشین بسته شود، همه اعتراض می کنند، چرا پیاده رو این اندازه بی پناه است؟ مسئولان نمی فهمند؟ مسئولان معنای کارتابل را هم نمی فهمیدند، ولی اکنون پل و حتی خیابان دو طبقه می زنند.
چند سالی است که به خیابان ظفر رفت و آمد دارم و این عکسها را هم از آنجا گرفته ام. فکر می کنم دلیل اصلی نزد خودمان است.... «اینجا»
***
بعضی از دوستان که خیلی به من محبت و لطف دارند، انتقاد می کنند که چرا ترکی نمی نویسی؟ جواب دقیق در همین ویدئوئی است که یکی از همان عزیزان لینکش را برای من فرستاده است. هیچ ضرورتی ندارد که ترکی بدانید، ویدئو کاملا گویاست. «اینجا»
کامنت : کسی که گویش صحیح و نوشتار روان و سلیس را درست نمی داند، اگر بنویسد احتمالا به زبان لطمه هم خواهد زد. این نکته را هم اضافه کنم که میان ترکی نویسان آذربایجانی در ایران، یک حرکت بسیار مبارکی برای درست و حتی الامکان ترکی کامل نوشتن، شکل گرفته است. این حرکت تجربه فارسی نویسی خوب را هم دارد که استفاده افراطی از کلمات عربی را به کناری گذاشت. البته متاسفانه فارسی نویسان دچار نوعی لجاجت با عربی شدند. نویسندگان آذربایجانی خوشبختانه از آن حرکت افراطی درس گرفته اند و با کلمات غیر ترکی جا افتاده هیچ عنادی ندارند. در این خصوص من چیزی نوشته ام ولی تکمیل نکرده ام. در چنین شرایطی ترکی نوشتن امثال من، به مثابه جلوی قاضی و ملق بازی هم خواهد بود.
***
دو دختر من، نهال و سارا امروز اول مهر به کلاس پنجم و چهارم رفتند. این سیستم آموزشی ماست:
- از اول خرداد تا اول مهر مدارس ابتدائی یکسره در تعطیلات تابستانی هستند، یعنی چهار ماه تمام.
- با احتساب مقدمه و موخره نزدیک یک ماه تعطیلات عید داریم. یعنی در فصل بهار به زحمت بچه ها بیش از یک ماه به مدرسه می روند.
- به تعطیلات متداول و عزا و غم هم که اول و آخر کره خاکی هستیم، تعطیلی آلودگی و سرما هم اضافه می شود. باید امیدورا بود که اجلاسی هم در کار نباشد.
- پنج شنبه ها را نیز تعطیل کرده اند. قبل از آن یک روز در هفته معلمین بالای بیست سال خدمت استراحت!!! داشتند.
- ساعات آموزش بچه ها از هفت و نیم صبح تا دوازده ظهر است. معلمین نیز همراه با بچه ها دوازده ظهر، مدرسه را با سرعت برق و باد ترک می کنند.
طی این پنج سال پیوسته سیستم آموزشی از نمره ای به توصیفی در حال تغییر بود. حتی در کلاس چهارم نهال، تا یک ماه از سال را بر اساس نمره ارزیابی می شدند، که یک دفعه به توصیفی تغییر یافت.
شما خودتان سر انگشتی حساب کنید که سیستم عریض و طویل آموزش و پروش چه آموزشی و چه پرورشی به این گلها می دهد؟ واقعا چه باید کرد؟ من و همسرم اصلا دوست نداشتیم بچه ها را این کلاس و آن کلاس و مدارس آنچنانی بفرستیم. در مدرسه ای کاملا عادی و دولتی محلمان به نام دبستان بنت الهدی صدر (اسم را نگاه کن، آخه منو چه به بنت الهدی صدر؟) ثبت نام کردیم.
چاره ای برای ما جز پیوستن به غافله این کلاس و آن کلاس و تلاش برای فلان مدرسه خوب، باقی مانده است؟
***
مصاحبه آقای دکتر مردیها در خصوص ایران و اقوام و زبانهای آن، دو بخش داشت. قسمت اول که به طبیعت سرزمینی اقوام می پرداخت، واقعا نوبرانه بود. بعضی حرفها که به نقل از کسی ثبت می شود، مانند آنچه شاه گفت هر کس ناراحت است پاسپورت بگیرد و برود، از حافظه تاریخ پاک شدنی نیست و ماندگار خواهد شد. این نوع اقلیم شناسی ایشان هم به گمان من ماندگار خواهد بود. اما بخش دوم که در خصوص زبانها بود خیلی برای من آشنا به نظر رسید. کلی حافظه خودم را جستجو کردم تا یافتم. ارتباط زبان اقوام و توسعه، مطلبی بود که بیست و پنج سال پیش جناب چنگیز پهلوان در مجله بیاد ماندنی آدینه منتشر کرده بود. به دشواری از آرشیو شخصی خودم آن مقاله را پیدا کردم و مجددا خواندم. اظهارات این دو شخصیت خیلی به هم شباهت داشت.
کسانی که به یکپارچگی ایران اهمیت می دهند و یا کسانی که فکر می کنند مثلا شکوفائی هویت آذربایجانی و فرهنگ ترکی، در چهارچوب ایرانی آزاد و دمکراتیک و با تکیه بر میراث و ارزشهای مشترک، فرصتی تاریخی و خدادادی است و نباید به این نعمت بزرگ پشت کرد، باید بیش از همه از این سخنان واهمه داشته باشند. استقلال طلبی که شاخ و دم ندارد، استدلال آنها این است که فرقی میان حداد عادل حزب اللهی و چنگیز پهلوان ملی گرا و دکتر مرتضی مردیهای روشنفکر لیبرال وجود ندارد، همه آنها سر بزنگاه یک حرف را خواهند زد. خشونت را هم تجویز خواهند کرد. «اینجا»
***
یکی از خوش فکرترین متفکرین لیبرال ایران، دکتر مرتضی مردیهاست. من تقریبا تمام کتابهای غیر آکادمیک ایشان را با علاقه خوانده ام. این مصاحبه را اگر در صفحه فیس بوک ایشان نمی دیدم و مطمئن نمی شدم که با خود دکتر مرتضی مردیها انجام شده، گمان می کردم آقای ورجاوند اندکی کتاب خوانده و این بار سعی می کند کمی محترمانه تر نسبت به دیگران اظهار نظر کند.
یعنی استاد ما دکتر مرتضی مردیها، این قدر از ایران بی اطلاع است؟ من نمی توانم کلمه ای متناسب برای توصیف این سخنان خارج از زمان پیدا کنم. هنوز تصور می کنم که خواب دیده ام و ممکن نیست یک روشنفکر لیبرال و آزادی خواه، کانادا را استثناء بداند و از لشکرکشی انگلیس، کشور محبوبش، به فالکند مثال بیاورد و بگوید برای دفاع از یکپارچگی خشن هم می توان بود!!. جل الخالق!
این حرفها یعنی چی؟
استاد مردیهای عزیز، چابهار یکی از بهترین و استراتژیک ترین بنادر جهان است. موقعیت چابهار هزاران بار بهتر از دوبی و قطر است. چابهار اگر آباد شود، کم نظیر خواهد بود. چابهار طلاست. این چه فرمایشی است؟
از کی طبیعت خشک یزد و کرمان بهتر از کردستان شده است؟ کردستان را ندیده اید یا یزد و کرمان را؟ کجای کردستان سی درجه زیر صفر است؟ شاید زمانی که در سپاه بودید و در مناطق صعب العبور ماموریت داشتید، همه کردستان را کوهستان دیده اید؟ اتفاقا سنندج شهر بسیار گرمی است. بعضی از مناطق کردستان در مقایسه با یزد و کرمان، چون بهشت است.
استاد مردیها، یعنی می فرمائید مردم سیستان و بلوچستان برای زندگی بهتر مهاجرت کنند؟ مطمئن هستید؟ جهان شانس بزرگی داشته است که کشورهای اسکاندیناوی برای توسعه، مورد مشورت شما قرار نگرفته اند.
در خصوص زبانها و از جمله ترکی، استاد سنگ تمام گذاشته اند. چیزی به نظرم نمی رسد، فقط باید بگویم وقتی متفکر لیبرالی این گونه فکر می کند، باید هم نگران آینده بود.
از متن :
«یکی از مشکلات مهم کردستان وضعیت جغرافیایی آن است یعنی کوهستانی و سر بودن. در جایی کوهستانی و سرد اگر بخواهید کارخانهای بزنید قیمت تمام شده جنسی که میخواهید به تهران برسد خیلی پرهزینهتر است از همان جنس که در اصفهان یا مشهد بخواهد تولید شود. هزینههایی که تمام میشود سنگین است..... مثلاً به سبب دوری و بدی راه و اینکه اگر یک نفر هم بخواهد در سرمایه ٣٠ درجه بهعنوان مهندس و مدیر کار کند، حقوق بیشتری میگیرد و نهایتاً قیمت کالای شما زیاد خواهد بود و بنابراین صرف نمیکند. به همین دلیل دولت نمیتواند بدون سوبسید کارخانه بزند و بخش خصوصی هم نمیتواند. من نمیگویم تمام علت این بوده ولی باید این را هم در نظر گرفت. بنابراین یک رشته مشکلات طبیعی است و راهحل ندارد یا راهحل آن خیلی سخت و درازمدت است. ولی ما عادتاً این را به یک چیز توطئهآمیز تبدیل کردهایم........... مثلاً سیستان و بلوچستان را در نظر بگیرید، اگر شرایط مشغول به کار شدن و رفاه برای یک نفر را در روستاهای چابهار فراهم کنید ممکن است هزینهای داشته باشد که دقیقاً نمیدانم ولی فکر میکنم بشود معادل چندین نفر در تهران یا اصفهان………….. در عین حال در وهله اول ما باید بپذیریم که بعضی از مناطق هستند که امکانات طبیعی محدودی دارند و در آن معجزه نمیتوان کرد. البته شاید شنیدن این حرفها برای خیلیها دشوار باشد ولی ببخشید اعتقادم این است که اگر در سیستان و بلوچستان زندگی میکردم و میتوانستم مهاجرت کنم مثلاً به شیراز یا اصفهان میرفتم، و بعد اگر میتوانستم به تهران یا مکانیهای بهتری در خارج ایران.............. امکاناتی که در کردستان و بلوچستان بدست میآید کمتر از چیزی است که در یزد و کرمان میآید و در آنجا کمتر از اندازهای است که در اصفهان و تهران به دست میآید. این را اگر بخواهیم اعتراض کنیم باید به خداوند تبارک و تعالی بگوییم یا به طبیعت یا به سرنوشت، گمان نمیکنم در این مورد بشود یقه کسی را گرفت، بنابراین بخشی از مشکل اساساً حل نشدنی است و این را باید به خودمان بقبولانیم. بخش دیگری از مشکل را این چنین تلقی کنیم که ما باید برای حقوق انسان تلاش کنیم.»
«اگرچه باید این زبان را نگه داشت و قطعاً باید نگه داشته شود، هم در مقام هنر و هم در مقام فرهنگ که باید در پی حفظ و نگاهداری آن برآمد، اما حفظ کردن یک بحث است و شیوع دادن به همه زمینهها از جمله زمینه علمی بحث دیگری است. به نظرم میآید این زبانها محدودیت دارند اگرچه نه در مقابل هنر و فرهنگ ولی در برابر علم و روابط فراگیر بینالمللی محدودیت دارند...........ما باید زبان انگلیسی را به حدی برسانیم که همه مردم به راحتی بتوانند پیشرفت کنند و اساتید و نه حتی اساتید بلکه همه دانشجویان باید به همان شکل که به زبان فارسی مقاله مینویسند به همان شکل هم بتوانند انگلیسی بنویسند .............. تظاهراتی پارسال در دانشگاه اتفاق افتاده بود، یک بخش از اپوزیسیون به بخش دیگری از اپوزیسیون نامه نوشته بود که جملة «فعالان کُرد در این راهپیماییها بودند» در گزارش شما یعنی چی؟ چرا ننوشتید فعالان شیرازی، فعالان مشهدی و… این فعالان کُرد یک رنگ و لعاب خاصی دارد، یعنی این دارد به نحوی که رنگ و غیرمستقیم به جداییطلبی کُردها مشروعیت میبخشد و ما زیر بار نمیرویم. الان خیلی از روشنفکران هستند که به شدت از وضعیت فعلی سیاسی ایران ناراضی هستند، به شدت، اما اظهار میکنند که بله اگر قضیه فروپاشی، جداییطلبی و این جور چیزها در این مملکت پیش بیاید ما با این حکومت سفت و سخت متحدیl. حالا این چه علیه آمریکا و چه علیه کُردها باشد…………..من معتقدم اگر قومیتها نشریاتی به زبان خود داشته باشند خوب است، حتی باید کمکشان کرد استقبال هم باید کرد تشویق هم کرد؛ بهعنوان حفاظت از یک فرهنگ محلی که میراث بشریت است. ولی اینکه این کشیده شود به دانشگاه و دبیرستان من مخالفم. نه از منظر یک فارس بلکه از منظر یک طرفدار توسعه که معتقدم که بهتر است بخشی از کلاسها و درسها را در تهران و اصفهان و سنندج به زبان انگلیسی تدریس کرد، تا اینکه از فارسی به سمت کُردی و ترکی حرکت کنیم...............(در اینجا سوال کننده به همین انگلیسی اشاره می کند و می گوید که چرا زبانهای هم سطح مورد تبعیضند که جواب کوبنده ای می گیرد).......نه همسطح نیست. این حرف شما مایهای از لجاج دارد. اگر هم از هر حیثی مثلاً تاریخی برابر باشند الان مدتها است که فارسی بهعنوان زبان رسمی گسترة بیشتری دارد. من خیلی از دوستانم ترک هستند اما با بچههایشان ترکی حرف نمیزنند میدانید چرا؟ چون در فارسی لهجه پیدا میکنند، فردا در مدرسه مشکل دارد و سر به سرشان میگذارند. این واقعبینی است.........»
«سوال :
این بحث که در مورد ترکها گفتید شاید زیاد منطقی نباشد، چون اولاً به لحاظ روانشناختی عدم پیشرفت یک بچه تنها ناشی از این نیست که فارسی بلد نیست، بلکه ناشی از این است که به زبان مادریاش اجازه نمیدهند بخواند و بنویسد، و در نتیجه به لحاظ علمی هم پیشرفتی ندارد، دوماً اگر صرف زبان هم باعث پیشرفت باشد برای مثال همه فارسها میبایست دانشمند بودند و برعکس از ترکها هم دانشمندی برنمیخواست، ولی مسلماً که اینطور نیست، سوماً این به نظر تأثیر شرایط سیاسی ایران است که خانواده اینگونه فکر میکنند که منفعتشان در آن است که نه شرایطی برابر که حق انتخاب داشته باشند وگرنه زبان ترکی که خیلی در سطح بالاتری است نسبت به فارسی؟
جواب :
این اجازه ندادن، اجازه ندادن با زور و سلاح نیست، ببینید فرانسویها نسبت به فضای زبان بینالمللی ناراضیاند. مثلاً اینترنت. منظورشان این بود که برای به رسمیت شناختن و ساپورت این فضاها باید بخشی از مطالب به زبان فرانسوی باشد ولی این یک تلاش نتیجهبخش نیست، برای اینکه در این شرایط رقابت با زبان انگلیسی امکانپذیر نیست. زبان فرانسه که از نظر مادری زبان چهارم و کُردی و ترکی به طریق اولی درست است. البته دلبستگیهای عاطفی و هویتی هم هست که منکر آن نمیشوم. من معتقدم آن مقداری که به دلبستگیهای عاطفی و هویتی ربط دارد و به اینکه یک میراث بشری است را باید مورد توجه قرار داد و به آن فضا داد، اما مقداری که براساس رابطه سود و فایده و توسعه معنا دارد به ترجیحات من و شما ربطی ندارد. یعنی آن هنگام که دوست کُرد شما به این نتیجه رسید که بدون لهجه صحبت کردنش به فارسی باعث راحتتر پیدا کردن کار میشود و عامل توسعه او است و حساب سود و زیان خود را کرد، آن وقت منهای توسعههای من و شمای روشنفکر کار خود را خواهد کرد.»
اصل مصاحبه :«اینجا»
***
از درس خوانده تریم بخشهای این جامعه تا سبزی فروش فلان روستای دورافتاده، بر این تصورند که سلسله بی عرضه قاجار، سند ششدانگ امپراتوری هخامنشیان را به ارث بردند و در اثر بی لیاقتی و احیانا به خال هندوی زیباروئی مدام این کشور باستانی را به بیگانه بخشیدند تا میراث کوروش به این کوچکی شود. کم شرم آور نیست چنین نگاه مضحکی به تاریخ! همه آثار مثبت قاجار هم شده است امیرکبیر و قائم مقام. اگر بابی ها را داخل آدم بدانیم، بابت همان امیر کبیر هم باید روزی جوابگو باشیم.
چه لذتی بردم از خواندن این نوشته کوتاه :
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
قیمت نوشابه بالاخره افزایش قابل توجهی یافت. چند سالی است اوج عوام فریبی نصیب کارخانجات و صنایع شده است. مواد اولیه و تمام خدمات جانبی، مستقیما از گرانی و قیمت دلار تبعیت می کند، اما دولت اجازه افزایش قیمت محصولات را به شرکتها نمی دهد، تا مثلا تورم را کنترل کرده باشد. اولین نتیجه این فشارها، رکود صنعت و تمام شرکتهائی است که به آنها خدمات می دهند.
البته راستش را بخواهید اقتصاد ایران هم مانند دولت ایران و حتی مردم ایران، در هیچ تحلیلی نمی گنجد. بخش خصوصی از این دولت هم غیرشفافتر و حتی رندتر است. در حالی که شما فکر می کنید آنها در حال ورشکستگی هستند، یک دفعه مشخص می شود اصلا از این خبرها نبوده و از آشفتگی بازار حسابی بهره برده اند.
معمولا این تغییرات چکشی و بی حساب کتاب دولت، کاسبی نرم افزاری من را در کوتاه مدت رونق می دهد که بی ارتباط به این عدم شفافیت همه جانبه اقتصاد کشور نیست. الان نوشابه را یک دفعه گران کرده اند، شرکتهای تولید کننده نوشابه خارجی و شرکتهای بزرگ نوشابه داخلی نفسی می کشند، اما بسیاری از شرکتهای کمتر شناخته شده که هزینه های آنها را نداشتند، قدرت مانور برای ارائه تسهیلات و کسب بازار بیشتر پیدا خواهند کرد. تا دیروز ناله می کردند که آی ورشکست شدیم و به دادمان برسید و فلان و بهمان، اما اکنون بخش عمده این افزایش قیمت را صرف بازاریابی و گرفتن مشتریان شرکتهای بزرگ خواهند کرد، و این یعنی نیاز بیشتر به خدمات نرم افزاری.
خلاصه امیدوارم کار و کاسبی من مثل دفعات گذشته کمی رونق بگیرد و مجبور نشوم هی پشت فیس بوک بنشینم و بقول شاهین نجفی تز صادر بکنم و حوصله شما را هم سر ببرم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اخبار افغانستان را سالهاست و تا حدودی دنبال می کنم. معمولا وقتی کسی را از نزدیک نمی شناسیم، اما با آثار و یا اخبار مربوط به او آشنا هستیم، تصویری از شخصیت او در ذهنمان شکل می گیرد. دو شخصیت افغان، دو تصویر کاملا متفاوت در ذهن من دارند.
تصویر شادروان برهان الدین ربانی، مردی که شمرده و متین و آرام حرف می زد، بر مبنای اسطوره های مذهبی در ذهن من شکل گرفته بود. تصور می کردم یکی از اصحاب بدر است که هر روز مرحوم پدربزرگم شمایل مهربان آنها را برای ما تعریف می کرد. واقعا اطلاعی ندارم که اصحاب بدر همه مهربان بودند یا نه، و نمی دانم در عالم واقع هم مرحوم ربانی اصلا آدم مهربانی بود یا نه، ولی آن تصویر کار خودش را کرده بود. وقتی ایشان را کشتند، حسابی غمگین و عزادار شدم. روحش شاد.
هر چه از بچگی در خصوص شمایل و اوصاف شیطان در گوش من کرده اند، همه را در چهره منحوس این گلبدین حکمتیار می بینم. جالب اینجاست که چهره بن لادن اصلا به نظرم اینطوری نبود، اما حکمتیار انگار خود شیطان است. مردی سرشار از نفرت که عقده جدی گرفته شدن دارد. امروز خارجی ها را کشت تا به جهان بگوید من هم هستم. به طرفدارانش هم بگوید که بعله! اهانت به پیغمبر را تحمل نمی کنم. یعنی به گمان خودش هم از آخور خورد و هم از توبره. کاش کسی پیدا شود و به او بگوید : پیغمبر اسلام اگر دوستی مثل تو داشته باشد، دیگر چه نیازی به دشمن دارد؟
شایان ذکر است که قبل از حمله امریکا به افغانستان، وجود منحوس ایشان در تهران بود. در همان ایام، و ظاهرا به واسطه ایشان، ترتیبی داده شد که روزنامه انتخاب مصاحبه ای هم با ملا محمد عمر داشته باشد. حدیث مفصل بخوان از این مجمل ...
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
زمان حمله به عراق، چپهای جهان در خیابانهای پاریس و لندن راهپیمائی و اعتراضهای کم سابقه ای را تدارک دیده بودند. اکنون چین و روسیه در روز روشن پشت سر خاندان آدم کش اسد ایستاده و شورای امنیت را به بن بست کشانده اند. منتظرند تا پس از قتل عام ملت با میگ و توپ و تانک، نوبت سلاحهای شیمیائی برسد، تا حلب، حلبچه ای دیگر شود. در این شرایط وظیفه ضد امپریالیستی چپهای جهان، البته که لالمونی است. ظاهرا قدرت بسیج کنندگی آنها منوط به این است که طرف مقابل حتما امریکا باشد. این هم از عدالت طلبان جهانی!
در ضمن با هر نیتی، حتی توسل به دروغ در عراق، هم سقوط طالبان و هم سقوط دیوانه تشنه خونی به نان صدام، در نهایت به نفع مردم افغانستان و عراق تمام شد. قطعاً نفت در عراق عامل مهمی بود، ولی در صد سال گذشته، نفت عراق به جزء خرید اسلحه و جنگ افروزی، مگر مصرف عمده دیگری هم داشته است؟ اتفاقاً امریکا تا اینجای کار بازنده اصلی عراق است. جوانک صدام صفتی به نام مقتدی صدر در خیابانهای بغداد جولان می دهد، نوری مالکی هم کابینه اش را در تهران و با اجازه آقایان می چیند. اینکه در عراق و افعانستان نتوانسته اند از این فرصت خوب استفاده کنند، امری است داخلی و حداکثر منطقه ای. و گرنه منافع امریکا با آرامش و امنیت این دو کشور پیوند خورده، که قدرش را نمی دانند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در یکی از امنیتی ترین ساختمانهای تهران که نمایندگان مجلس و بسیاری از اعضاء دولت هم از محل آن خبر ندارند، آتش سوزی و یا خرابی سیستم برق مرکزی و شاید هم یک خرابکاری تعمدی صورت گرفته است. یک منبع بسیار موثق، دو روزی است آثار صوتی و تصویری این اتفاق را بطور مستند و با کیفیت بسیار بالا به من نشان می دهد، رسیور ماهواره را عرض می کنم. هیچ پارازیتی نداریم!. از نشنال جئوگرافیک تا منوتو تا بی بی سی و همه و همه بدون پارازیتند! آن هم در تهران! زیر نگین برج معظم میلاد!!! یعنی اتاق پارازیت کلا سوخته؟
***
قضیه این فیلم بی کیفیت و توهین آمیز امریکائی، در حاشیه خود نشان بسیار خوبی هم از ایران داشت. جوامعی که سر این فیلم به هم ریخته اند، با کمال تاسف نشان دادند که درک و فهم و ظرفیتشان، در همان حد سازندگان این فیلم است. ایران کشوری کاملا مذهبی است ولی به رواداری مذهبی فوق العاده ای دست یافته که شاید در جهان اسلام بی نظیر باشد. این رواداری گرچه خیلی گران تمام شده ولی کاملا خوشحال کننده است.
از سایر ادیان خبر ندارم، ولی مومنین به ادیان ابراهیمی در حساسیت به سلسله مراتب مقدسات خود، هیچ صداقتی ندارند. مثلا توهین به خداوند که علی الاصول باید بیش از همه حساسیت برانگیز باشد، هیچ حساسیتی را بر نمی انگیزد.
بر همین مبنا در مذهب شیعه هم حساسیتها از پائین به بالاست. توهین آمیزترین قسمت فیلم راجع به حضرت محمد و همسرش حضرت خدیجه است. اگر چنین فیلمی راجع به امام یازدهم و همسر ایشان، آن هم با سرمایه حریف سلفی ضد شیعه ساخته می شد، بهتر می توانستیم ظرفیت جامعه ایران را بسنجیم. به نظر من حتی در همین شرایط هم ایران روسفید بود و خود را مثل مسلمانان پاکستان و مصر و لیبی، مضحکه جهانیان نمی کرد.
قضیه شاهین نجفی هم این را به خوبی نشان داد. در آنجا سه گروه برآشفتند، حکومتیان و اصلاح طلبان آواره دین و دنیا و اپوزوسیونی که خودش را برای این دو لوس می کند. از مردم خبری نبود، و چه خبری بهتر از این بی خبری!
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
قبل از ظهر روز جمعه بسیار بی حوصله روی تخت دراز کشیده بودم. به قول دوستی کمی هم خوددرگیری فرهنگی داشتم که یک دفعه این موسیقی و صدای دل انگیز عود، انگار از آسمان نازل شد و کاملا دگرگونم کرد. آلبوم «نظم و نثر» را دوستی به همسرم هدیه داده بود.
قبل از ظهور نابغه نیشابوری، شنیدن نوای سنتور به تنهائی کار دشواری بود. پرویز مشکاتیان شخصیتی جدید به این ساز بخشید.
در موسیقی آذربایجان کمانچه همواره زیر سایه تار بود. هابیل علی اف ظهور کرد و به کمانچه شخصیت دیگری داد. در موسیقی ایرانی هم کمانچه با کیهان کلهر دیگر آن کمانچه سابق نیست، شور و حال متفاوتی دارد.
عربها به عود سلطان سازها می گویند. آیا حضور مهجور عود در موسیقی ایرانی، با سعید نایب محمدی جایگاهی ویژه پیدا خواهد کرد؟
دکتر محمود قطاط، استاد دانشگاه و موسیقی شناس تونسی، مقدمه مفصلی بر آلبوم «نظم و نثر » سعید نایب محمدی نوشته و نوازنده را بسیار تحسین کرده است، از جمله :
«سعید نایب محمدی از نادر موسیقی دانان ایرانی است که به عود، سازی که مدت زمانی طولانی در ایران به آن بی اعتنائی می شد، توجه نشان داده است؛ چیزی که پیوند میان بنیانهای صنعت موسیقائی بزرگ ایرانی – عربی – ترکی را همانگونه که همه آرزو دارند، استحکام می بخشد.»
نام قطعه : پیش در آمد افشاری
آهنگساز و نوازنده عود : سعید نایب محمدی
تمبک : حمید قنبری
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
چرا در ورزش بانوان، شورت ورزشی عموما طرحی شبیه شورت آقایان ندارد؟ مثل فوتبال!
البته برای ما که هنوز با پدیده خوش حجابی و بدحجابی درگیریم، خیلی مقدور نیست در شرایط متعادلی اظهار نظر کنیم. ولی خداوکیلی در والیبال ساحلی بانوان، پوشش حداکثر دوازده سانتی متر مربعی اندام میانی خانمهای خوش قد و بالا، فقط به دلایل ورزشی است؟ مثل آقایان بپوشند ایرادی دارد؟
ورزش اصلی ارومیه والیبال است و بچه های ارومیه کلا والیبال را دوست دارند. ولی کیست که قبول کند فقط به خاطر والیبال این مسابقات تماشائی است؟ نابهنگام بودن ساعت والیبال ساحلی آقایان! هم به شبهات دامن می زند!
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
رامین جهانبگلو با الهام ار منشور 77 واسلاو هاول، منشور 91 را برای آینده ایران صادر کرد.
ضمن تبریک و تشکر از ایشان که ما را به سلامت و بدون ذره ای خشونت از این برهه حساس تاریخ عبور دادند، یک سوال : حالا واسلاو هاول ایران کیست؟
جواب : آخه این هم سواله؟ معلومه دیگه! کسی که 91 درصد راه را با نوشتن منشور رفته، برای 9 درصد باقی مونده مشکل پیدا می کنه؟ خوب؛ خودش هم میشه واسلاو هاول. خداوکیلی این مسئله سوال داشت؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
حوصله عدم خشونت و رامین پامین جهانبگلو و خلاصه این تیپ حرفها را ندارم. لذتی که در انتقام هست، هرگز در گذشت نبوده و نخواهد بود.
در این گیرودار و درگیری ها و افشاگری های داخلی خودشان، یک دفعه بخت از «نیمه پنهان» عالم و آدم برگرده و بیفته اون تو. چنان تنظیم موتور بشه که وقتی در تلویزیون ظاهر شد، ابتدا از روابط نامشروع با معاونش طلب استغفار بکنه و سپس نحوه شروع ارتباط با موساد و سیا و گا گ ب را توضیح بده. در انتها با گردنی کج و فروتنانه اظهار بکنه که : از بخشش بزرگان ناامید نیست!
چه دلهائی خنک میشه ........
یا عیسی مسیح، به تو باید توسل جست و گفت : ایلی ایلی لما سبقتنی
خدایا؛ چرا ما را فراموش کردی؟
***
سالها پیش نشریه ای دانشجوئی و با تیراژ بسیار محدود در دانشگاه پلی تکنیک، نمایشنامه ای چاپ کرد که به سختی می شد از آن توهین به امام زمان را برداشت کرد. اما روزنامه کیهان و جناب حسین شریعتمداری اصرار داشت که توهین شده و در تیراژ وسیع آن را منتشر کرد. فریاد وااسلاما وا امام زمانای او مدتها سر زبانها بود و می گفت همه مقدسات بر باد رفت.
یک یهودی متنفر از اسلام، فیلمی بی کیفیت ولی به گفته بی بی سی به غایت توهین آمیز در خصوص پیغمبر اسلام ساخته است. سلفی ها اصرار کرده اند که همه مردم این توهین را ببینند. هر چه در توان داشته اند آن را نشان داده اند. دغدغه پیغمبر را نداشتند، سرباز برای یازده سپتامبر جمع می کردند که زهر چشمی از امریکا بگیرند.
این وسط علاءالدین بروجردی رئیس کمسیون امنیت ملی مجلس گفته رئیس جمهور امریکا باید از همه مسلمانان عذرخواهی کند. این همان علاءالدینی است که به زین الدین زیدان نامه نوشت و گفت : خوب پرچم اسلام را بر افراشتی و حق ماتراتزی را کف دستش گذاشتی، دمت گرم پسر!
بی مروت زیر نامه را علاء الدین بروجری امضاء نکرد. رئیس کمسیون امنیت ملی مجلس را هم گذاشت.
اینها چقدر به هم شبیه اند...
***
وقتی در نیویورک هاله نور مشاهده شد، محمدرضا نیکفر در مقاله ای به یاد ماندنی نوشت : «آن زمان که در قم گفت، هالهی نور او را دربرگرفته، حق بود که حجج اسلام این حجت را جدی گیرند، عمامه بر زمین کوبند، سینه چاک کنند و لباس بر تن او بردرند تا تکهای به قصد تبرک به چنگ آورند»
این زمان که الهام علی اف این افتضاح سیاسی را به بار آورده، حق بود که مردم آذربایجان او را از قدرت به زیر کشند و بگویند : ای رجاله! چرا سرزمین سرسبز ما را به صحرای لیبی تبدیل کرده ای و اینگونه بلاهت به خرج می دهی؟ ولی افسوس و هزار افسوس!
هم خاطره تلخ خودم را از شرایط رامیل صفرف نوشتم و هم به عکس العمل ها پرداخته ام. می دانم که دوستان تُرکم آن را نخواهند پسندید. ولی تحمل کنید! شاید روزی با هم به توافق رسیدیم که چگونه علی اف ها مانند خاندان اسد و صدام، آذربایجان را به سمت فروپاشی اجتماعی برده اند!
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
نه میراث مشترک فارسی تشابهی به زبان ماندارین دارد، و نه ترکی آذربایجانی در ایران موقعیت ترکی ایغوری در چین را داراست. اما بیائید یک فرض محال را مبنا قرار دهیم و فرض کنیم که ایران مستعمره تمام عیار چین شده است. گرچه با این اوضاع و احوال که یوان کم کم جای دلار را می گیرد، عده ای ممکن است محال بودن فرض را هم زیر سوال ببرند ..... «اینجا»
***
شطرنج در ایران حرام بود. زمانی که آزاد اعلام شد، بلافاصله در مسابقات جهانی و آسیائی شطرنج بازان مطرحی از ایران ظهور کرد. این شطرنج بازان کجا بودند؟ جواب را هم ما می دانیم، هم مدیران مقدس!
بوکس در ایران ممنوع بود. تا ممنوعیت آن برطرف شد، بلافاصله بوکسورهای ایرانی در مسابقات آسیائی خودی نشان دادند. اینها کجا بودند و چگونه تمرین می کردند؟ جواب را هم ما می دانیم، هم مدیران مقدس!
از ترویج و آموزش و گسترش موسیقی در ایران، رسما و عملا و گشت ارشادا، ممانعت می شد و می شود و حالا حالاها خواهد شد. آقایان هنوز اندر خم مجاز بودن تصویر تار و کمانچه اند که دهها رپر و راکر از ایران ظهور کرده است. توسط چه کسانی و در چه محیطی اینها آموزش دیده اند؟ جواب را هم ما می دانیم، هم مدیران مقدس!
حالا چطور شده مدالهای المپیک و پارالمپیک لندن، به حساب مدیریتهای درخشان از مصطفی هاشمی طبا تا این یارو علی آبادی گذاشته می شود؟
نهایت کار آقایان ریختن پول بی حساب نفتی به مثلا ورزش حرفه ای است که مقاصد پشت پرده آن را همه می دانند. کمترین دستاوردشان در توسعه زیر ساخت ها و باشگاهداری حرفه ای به سبک آلمان و اسپانیاست و بزرگترین دستاورد این حاتم بخشی ها، میداندار شدن مربیان و بازیکنان میلیاردی است که در یک باشگاه درجه چهار اروپائی هم توان عرض اندام ندارند.
پس افتخارات جهانی این ورزشکاران محصول تلاش کیست؟ جواب را هم ما می دانیم، هم مدیران مقدس! ولی فهم آن برای همسایگان هم کار دشواری است، پاریس و لندن که به کل از درک مدیریت نوین جهانی عاجزند!
بزرگترین صادر کننده سنگ پای قزوین ایران است. ولی مثل آن طلای سیاه همه این طلای سنگی به یک کشور فروخته نمی شود، تا کسی در خارج از این مرزها پیدا شده و درد ما را درک کند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
قیمت یورو به نزدیکی های سه هزار تومان رسیده است. اگر کسی بیست و پنج هزار یورو تهیه کند، هفتاد و پنج میلیون تومان پول لازم خواهد داشت. خیلی از خانواده های ایرانی اگر از فرش زیر پا تا طلاهای روز مبادا را بفروشند، به این پول خواهند رسید. و اگر این میزان یورو را در بانکهای خصوصی ایران و بصورت یک ساله سپرده گذاری کند، حدود صدوچهل یورو در ماه سود دریافت خواهد کرد، آن هم بصورت نقد و اسکناس های قدرتمند یورو.
حداقل حقوق کارگر طبق قانون کار و در شرایط بی کاری فعلی که از دیپلم تا فوق لیسانس را مشمول می شود، کمی بیش از چهار صد هزار تومان است که تقریبا 140 یورو خواهد شد. لازم است کسی سراغ پارتی برای کار بگردد؟. ضمن حفظ ارزش دارائی، حقوق ریالی هم بحمدالله مدام افزایش خواهد یافت.دویچه بانک آلمان هم توان پرداخت چنین سودی را ندارد. در رباخوارترین کشور جهان و دارنده عنوان وزین بانکداری اسلامی، اطلاعیه چنین سودهائی بر در و دیوار بانکهای خصوصی نصب است.
کشوری که ظرف سی سال گذشته اقتصاد تک محصولی و نفتی زمان طاغوت را توسعه داده و اکنون در کنار نفت، بزرگترین صادر کننده سنگ پای قزوین نیز هست، رئیس دولتش حق دارد از الگو بودن این اقتصاد برای جهانیان سخن بگوید. یا آن مقام عالی رتبه شورای عالی انقلاب فرهنگی که در کمال سخاوت و بزرگ منشی اعلام کرد سرعت پیشرفت ما زیاد است، نگران عقب ماندن دیگرانیم.
جهان از اقتصاد تا سیاست و معنویت، احتیاج به مدیریت جدید دارد. چرا کسی درک نمی کند؟
***
یکی از دوستان درس گفتارهای دکتر باطنی در کانادا را به اشتراک می گذارد. در اولین درس استاد مثالی عجیب اما بسیار متداول از وام گرفتن لغات عربی و معنای کاملا متفاوت آن در فارسی زد. من تا کنون نه شنیده و نه دقت کرده بودم. به این موضوعات علاقه دارم و تصور می کردم این مثال هم مانند کلمه «مزخرف» خواهد بود که در عربی معنای آراستن می دهد و اصلا بار منفی ندارد. اما موضوع خیلی غیر مترقبه بود :
لوطی و لوطی گری در فارسی به معنای جوانمردی است و اطلاق آن به کسی حتی اسباب افتخار و خوشحالی او هم هست. اما معنای این کلمه در زبان اصلی یعنی عربی، لواط کار است.
بیچاره آدمهای با مرام! لوطی گری بدجوری تقّش درآمد، اختصاصی قوم لوط!!
***
امروز از صبح گرفتار تعویض باتری ماشینم بودم که یک دفعه مشخص شد نفس های آخرش هست. به همان نمایندگی که همیشه می رفتم، مراجعه کردم. جای سوزن انداختن نبود. بعد از سه ربع حتی نوبت پذیرش من هم نرسید. یک دوست ارمنی در آنجا دارم که از او پرسیدم : فِرِد، مسئله چیست، چرا اینقدر شلوغه؟ با همان لهجه ارمنی گفت : چهارشنبه شهادته، تا آخر هفته شلوغی قبل از تعطیلاته! گفتم، طاعات و عبادات شما قبول باشه، ولی این ملت که تازه از سفرهای دور و دراز و حتی بین هفته ای برگشتند؟ سکوت کرد، چیزی نمی دانست.
از چند نفر که آنجا منتظر بودند سوال کردم و متوجه شدم اتفاقا موضوع همین است. بین تعطیلات خیلی ها نتوانسته اند ماشین را برای سرویس ببرند و لازم است تا چهارشنبه همه چیز آماده شود.
در همه دنیا صحبت از جنگ احتمالی و تحریم کمرشکن ایران است، بحمدالله دولت و ملت در ایران اصلا تو باغ نیستند. اولی در فکر مدیریت جهان است و دومی هم : دم را غنیمت بشمار، جنگ و تحریم کیلوئی چند؟
خدا وکیلی این دولت و ما ملت، خوب به هم می آئیم. تفاهم در حد تیم ملی!!
***
هواپیمائی ماهان قبل از شروع پرواز، ویدئویی را برای آشنائی مسافران خود با هواپیمائی که سوار شده اند، پخش می کند. در ابتدای این ویدئو، برای اینکه توجه افرادی که زیاد سفر می کنند را هم جلب کند، تذکر می دهد که این هواپیما با بقیه هواپیماها فرق دارد و لطفا مسافرین کثیرالپرواز هم توجه کنند. ایران ایر نیز اطلاعیه ای داده بود و در آن نوشته بود که مسافرین کثیرالپرواز این شرکت، از تسهیلات ویژه ای هنگام ثبت نام در لیست انتظار برخوردار خواهند بود، که البته در عمل، هرگز محقق نشد. اخیرا هر دو شرکت و احتمالا در پی اعتراض دوستداران زبان فارسی، عبارت کثیر الپرواز در نوشته های خود را به کثیرالسفر تغییر داده اند.
در ترکیه به ترمینال پروازهای بین المللی فرودگاهها، دیش هاتلار) می گویند. من وقتی .... «اینجا»
***
محمود احمدی نژاد مقررات این نوع بازی داخلی که نهایتا به برکشیدن خود او منتهی شد را خوب می داند و حتی در آن استاد است. او زرنگتر از این حرفهاست که در سال آخر ریاستش با کارت سوخته رحیم مشائی مجدداً وارد بازی شود تا حریفانش به او یادآوری کنند که اینجا روسیه نیست و بازی پوتین مدودیف نداریم. او نقشه ای بسیار حساب شده دارد و محال است چنین ساده انگارانه دوباره ادامه دولتش را، آن هم در این شرایط یادآوری کند.
احمدی نژاد با این امکان ویژه، که خود چهره ای ناشناخته و هاشمی رفسنجانی چهره نظام است، سیاستمدار پیر و کارکشته را چنان آچمز کرد که دو راه بیشتر برای او باقی نماند؛ سکوت و یا مثل او افشاگری. افشاگری متقابل هم تف سربالا بود و هم در نهایت نظامشان را بر باد می داد و هاشمی ناچار از سکوت شد. این همان هاشمی است که وقتی محمد یزدی همیشه عصبانی، پا را از گلیمش فراتر گذاشت، فقط تلویجا اشاره کرد که از نقش او در جلسات خبرگان بعد از درگذشت آیت الله خمینی توضیحاتی دارد. بلافاصله احمد خاتمی دوان دوان خود را از قم به تهران رساند و خدمت هاشمی شرفیاب شد و عرض کرد گذشت از بزرگان است، سوء تفاهم شده. احمدی نژاد این هاشمی را به سکوت کشاند، اکنون رحیم مشائی را علم کند؟ هرگز!
تمام این مقدمات و سخنرانی احتمالی رحیم مشائی، سرکاری و البته موفق بوده است. او در دقیقه نود کل نظام را با چهر ه ای جدید آچمز خواهد کرد. حدس من، مجتبی هاشمی ثمره است. او پشت سر هاشمی ثمره نماز می خواند و شورای نگهبان هم طبق مقررات همان بازی، قادر به رد صلاحبت این حزب اللهی شش دانگ نیست. با وجود چنین دوستی، چرا بازی ای را شروع کند که از پیش معلوم است بازنده بزرگ آن خواهد بود؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دوستان، از من به شما نصیحت!! آب دستتان است زمین بگذارید و این یادداشت را بخوانید تا بدانید : من نصیحت می کنم، پس هستم «اینجا»
***
وقتی شعر فوق العاده مرگ ناصری از شادروان احمد شاملو را می خواندم، در دلم با شاملو حرف می زدم و می گفتم : چرا از مضامین فرهنگ مذهبی خودمان استفاده نمی کنی ای شاعر شیرین سخن؟ همین مراسم عاشورا سرشار از فرهنگ ریاست. آه و ناله مضحک مردانی که قطعا مصلحت را در لشکر یزید می دیدند و اکنون حسین وای حسین وای می کنند. ظاهرا شاملو صدای این شکوه را شنید و آن شعر فوق العاده "مطرب گورخانه به شهر اندر چه می کند" را سرود.
امروز در صفحه فیس بوک مصطفی عزیزی بسیار عزیز، شعر کوتاهی از ایشان دیدم که در آن هفتاد هزار امام زاده را بقدری زیبا فدای کرشمه یار کرده بود، که حقیقتا برای من فوق العاده بود.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
احمدی نژاد به هر کنفرانسی در خارج از کشور که امکانش را داشت، رفت. بسیاری از آن کنفرانسها در حد سفرا و وزرا بود، ولی باز رفت تا میزبان مجبور شود با توجه به پستش و اینکه حتی رئیس جمهور کومور هم در آنجا حضور ندارد، او را سخنران اول قرار دهد. این بود جواب این همه سفر؟ در دانمارک حتی به او و رابرت موگابه گفتند که شام دعوت نیستید، با نان و پنیر ساخت و باز رفت. این بود جواب این همه گذشت و فداکاری؟
در تهران که اتفاقا جای سران بود، باید میزبان تاغار تاغار وزیر و سفیر می شد؟ دلشان به مُرسی خوش بود که او هم خون به دلشان کرد و ناهار نخورده رفت.
***
من هنوز نفهمیدم که جواد لاریجانی را چگونه باید توصیف کرد تا از دایره ادب خارج نشد. اما خوب می فهمم دم و دستگاهی را که در روز روشن سخن میهمان خود را تحریف می کند و بعد می گوید اشتباه سهوی مترجم بوده، چگونه باید توصیف کرد : جواد لاریجانی
***
به دوست نازنینی که در قلب اروپا زندگی می کند و استاد یک دانشگاه دولتی است و شغل تثبیت شده ای دارد و همسرش نیز کارمند بانک است، بر اساس معیارهای این مفتستان نفتی که در آن زندگی می کنیم، رهنمود دادم که چرا یک ماشین بزرگ نمی خری تا وقتی دعوتمان کردی و تشریف فرما شدیم، راحت ما را این ور و آنور ببری؟ جواب او هم این بود : «بنزین گران است. من و همسرم از پس هزینه اش بر نمی آئیم.»
آنوقت در اینجا تا دو روز تعطیل می شود، اتوبانهای بی شمار، پر از ماشین می شود و جای سوزن انداختن هم باقی نمی ماند. تلفات دویست سیصد نفری در جاده ها هم که جزو برنامه است. بنزین هم مسئله ای نیست؛ صد تومن باشد یا هفتصد تومن، دارندگی و برازندگی! روزهای بین التعطیلین از زمان مادها متداول بود که به تعبیر دکتر ناصر کرمی و به میمنت اجلاس، بین دو هفته هم به آن اضافه شد.
در این ام الغُرا (*) عالم، همه غر می زنند که وضع خراب است و ناچاریم در صف کیلومتری مرغ ساعتها معطل شویم و مدام ناله از اوضاع خراب اقتصادی می کنند، اما ذره ای در برنامه مصرف سوخت آنها خلل ایجاد نمی شود. واقعا امر غریبی است!
(*) نظام مقدس تهران را ام القری عالم اسلام می داند. به جزء کیهان در تهران و حسن نصرالله در لبنان، کسی تا کنون موافقت خود را با این نامگذاری اعلام نکرده است. ولی اگر به این بزرگترین غُرستان عالم، ام الغرا بگوئیم، شاید کسانی آن را تائید کنند.
***
نظام جمهوری اسلامی ایران تمام قد پشت سر خاندان علوی حافظ اسد در سوریه ایستاده است. ولی شاید کسی از حقوق علوی ها در ایران خبر نداشته باشد. در آذربایجان به علوی های اهل حق، گوران می گویند که نام یکی از طوایف کرد هم هست. نمی دانم چرا از این نام برای آنها استفاده می کنند، شاید دلیل آن حضور رهبران و بزرگان علوی در کرمانشاه باشد.
علوی های آذربایجان یکی از بی آزارترین و بی پناه ترینِ اقوام ترک هستند که به معنای واقعی کلمه آزارشان به مورچه هم نمی رسد. اما بیشترین آزار و تحقیر را متحمل شده اند. علوی ها رسما وجود ندارند. اگر در کنکور و هنگام استخدام، مذهب خود را علوی و یا اهل حق بنویسند، حتما با دردسر مواجه خواهند شد.
بی شرمانه ترین برخورد با آنها به اوایل انقلاب بر می گردد. همین امام جمعه معروف ارومیه مامورانی در مبادی ورودی شهر گذاشته بود که آنان را از روی سبیلشان شناسائی می کرد و از مینی بوس پائین می کشید و روی صندلی می نشاند و در انظار عموم تحقیر و سبیلشان را قیچی می کرد. به این هم قانع نبودند، به روستاهای آنان مراجعه می کردند و سبیل بزرگانشان را می زدند. سبیل بلند نزد اهل حق، از احترام بسیار بالائی برخوردار است. هنوز در روستاهای ارومیه اکثریت ترک شیعه مذهب، خجالت زده این رفتار با اهل حق هستند که عملا به آنها منتسب می شد و از یادآوری آن احساس شرم می کنند. آنطور که آن موقع در ارومیه شنیدیم، بزرگان اهل حق به آیت الله منتظری مراجعه کرده بودند و بالاخره با مساعدت ایشان این روال متوقف شد. همان امام جمعه چند سال پیش از طرف محمود احمدی نژاد جزو چهره های ماندگار معرفی شد.
اکنون تمام حیثیت کشور، صرف یکی از بی حیثیت ترین و آدم کش ترین خاندان علوی خاورمیانه شده است تا همگان بدانند صداقت در سیاست چه معنائی دارد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
جواد لاریجانی گفته است که سخنان مُرسی و بانکی مون در تهران نشانه ای از سعه صدر و تحمل نظام است!. یعنی اگر این همه سعه صدر و تحمل در وجود نازنین تان نبود، این دو را به جرم اقدام علیه امنیت ملی بازداشت می کردید؟ آخه پرر.......
سالهاست این سوال برای من مطرح است :
چطور می توان راجع به جواد لاریجانی نوشت، طوری که هم او را درست معرفی کرد و هم از دایره ادب خارج نشد؟
***
در عروسی های سنتی ارومیه که معمولا سه روز طول می کشید همه چیز بر اساس فرهنگ دیرینه این ملت طراحی شده بود. بلافاصله از طرف بزرگان مجلس شخصی که سخنور و تیزبین آگاه و خوشنام و بسیار محترم بود، به عنوان بَی (بیگ) انتخاب می شد. او نیز شخصی را به نام امیر بی (امر بر بیگ) که معمولا جوانی قبراق و سرحال بود، انتخاب می کرد تا توان اجرای مو به موی فرمایشات او را داشته باشد. تمام مجلس در اختیار تجریات بَی و شیرینکاریهای امیر بَی بود. او حاکم مطلق بود و هر کس باید آنچه در چنته داشت به او عرضه می کرد. کله قندی پای میز صدارت او بود که تاج و تختش را مشخص می کرد. جالب اینجاست که مردم در حضور بَی اجازه نداشتند با او مستقیم صحبت کنند. خود بَی نیز مردم را مخاطب قرار نمی داد و از طریق امیر بی با میهمان سخن می گفت. یک نمایش فوق العاده، که بسته به تجربه این دو لحظاتی سرشار از شادی می آفرید.
اکنون عروسی کارانی به نام خواننده و فیلمبردار همه این وظایف را یک تنه بر عهده دارند. بسیاری از آنها هنر را با پرروئی عوضی گرفته اند. شیرینکاری و طنز را با لودگی جایگزین کرده اند. آمپلی فایرهای گردن کلفت که گوش آدم را کر می کند و صدای گوشخراش خواننده که از فرط مزخرفی حوصله آدم را سر می برد و از همه بدتر! ملتی آواره از سنت و بی خبر از موسیقی مدرن که فکر می کند چون این خواننده در فلان تلویزیون برنامه داشته، لابد بهترین است..... چه عذابی کشیدم دیشب؟
***
اجلاس تهران به معنای واقعی کلمه معجزه می کند. اولین معجزه همین امروز رخ داد. محمد مُرسی رئیس جمهور اخوان المسلمینی مصر، از جانی دپ هم خوش تیپ تر است.
***
دوستی که دانشجوی رشته عمران داشگاه تبریز است و در همین فیس بوک هم افتخار دوستی ایشان را دارم و تمایلاتش هم تا با جماعت تُرک اصلا مهربان نیست و گاهگاهی هم پستهای من را نقد می کند و ارادتی ویژه! به ادبیات ترک دارد و دده قورقود را هم ساختگی می داند، به من می گفت : بیش از نود درصد دانشجویان تبریزی دانشگاه تبریز، تمایلات شدید ترکی آذربایجانی دارند.
به قدری پیرنیاکانیسم ذهن من را به خود مشغول کرده، با اینکه بارها از فعالان تُرک همین حرف را شنیده بودم که زمان عوض شده و تو خبر نداری، با این وجود خیلی باورم نمی شد.
دستگاه تبلیغات نظام مقدس وقتی می خواهد همه باور کنند که اینبار راستش را می گوید، مدام به نظر کارشناسان دشمن یعنی امریکا و اسرائیل و انگلیس استناد می کند. به نظر می رسد موفق شده است خیلی های دیگر را هم مثل خودش بکند. من که در محیط نیستم، حتما باید این خبر را از پرچمدار درفش کاویانی می شنیدم، تا جدی بگیرم!
***
این جمله یاسر عرفات خیلی معروف است که «بزرگترین سلاح مبارزه ما، شکم مادران فلسیطنی است». آنطور که در روزنامه شرق نوشته بود، یک فلسطینی که پانزده سال است در اسرائیل زندانی است ،از راه لقاح مصنوعی یک فرزند پسر به دنیا آورده است. عمارالزین عضور حماس قبل از زندان صاحب دو دختر بوده است که باز احساس تکلیف می کند. اسپرم از زندان قاچاق می شده و زوجین علاقه داشته اند که محموله حتما حاوی پسر باشد که نهایتا هم موفق شده اند. ایگال امیر، قاتل اسحاق رابین هم که اکنون زندانی است، قبلا به همین شیوه و از داخل صاحب فرزندی شده بود.
نکته حاشیه ای مسئله اینجاست که آن دو در شرایط زندان چگونه اسپرم تهیه می کرده اند؟ حماس یک حزب مسلح و تندرو اسلامی است که حتی از الفتح هم عضو نمی پذیرید. ایگال امیر هم یهودی بسیار افراطی است که نخست وزیر وقت اسرائیل را خائنی مستحق مرگ می دانست. از طرف دیگر، هم در تورات و هم در اسلام، آن کاری که آن دو، بدون هیچ ضرورت پزشکی، برای تولید اسپرم مرتکب شده اند، شدیدا مذموم است و مجازات سنگینی دارد. از مجازات بگذریم، طفل حاصل از این عمل چه حکمی خواهد داشت؟
مصلحت همه چیز از جمله تلمود دو هزار ساله را هم پویا می کند، ولی ولدالاستمناع باید چالش بزرگی برای خاخامهای اسرائیل و مفتیان فلسطین باشد.
***
همین الان یورونیوز به نقل از رویترز گزارش داد که رئیس جمهور داغدار سیرالئون در اجلاس تهران شرکت خواهد کرد. ظاهرا دعوت رسمی را نپذیرفته بود، اما بعد از آن نامه تاریخی عرض تسلیت، حسابی تحت تاثیر قرار گرفته است. ناظران معتقدند، دیپلماسی سوگ یاب دولت عدالت پرور، ترم جدیدی را در عرصه بین المللی باز کرده است. همین حضور نیز از نتایج درخشان این دیپلماسی است.
فرصتی مناسب برای کسانی است که در سفر بوده و یا کوتاهی کرده و به امر بی اهمیت زلزله پرداخته اند. تا حضورا خدمت رسیده و مراتب همدردی خود را با دولت و ملت سیرالئون اعلام کنند.
اما چه فایده!! این ملتی که ما هستیم، باز هم فرصت سوزی کرده و به سفر خواهیم رفت.
***
در صنایعی که من برای آنها کار سیستمی و نرم افزاری می کنم، وقتی سر و کله یک شرکت و نرم افزار خارجی پیدا می شود، برای رقابت و از دور خارج کردن رقیب از فرنگ رسیده، به تنها چیزی که نیاز نیست، بدجنسی و زیرآب زنی است. توضیح صادقانه چند واقعیت کوچک، مدیر ایرانی را تا سر حد سکته و طرف خارجی را از خاورمیانه فراری خواهد داد... «اینجا»
***
دوستان، عزیزان، یاران داغ دیده آذربایجانی، دل سوختگان بختک آریائی، گروهی از فعالان مدنی و حقوق بشر در راه کمک به زلزله آذربایجان، تحت کنترل نهادهائی هستند که هیچکس را به جزء خودشان نمی خواهند. چرا چیزی نمی نویسید؟ چرا اطلاع رسانی نمی کنید؟ چرا از آنان قدردانی نمی کنید؟
کسی نوشته بود که این گروه فارس برای تبلیغ و عکس گرفتن و سر و صدا به آذربایجان آمده است. اگر مهدی دانشمند با کردار و گفتار زهر آلود و سراسر کینه اش توانست اسلام شیعه را گسترش دهد، تو هم خواهی توانست به آذربایجان خدمت کنی
***
زمانی که در یونان باستان شعر و ادب و فلسفه و نمایشنامه تولید می شد، ژرمنها هنوز به مرحله ای از بربریت که بعدها به آن دست یافتند و مزاحم رومی ها شدند، ارتقاء نیافته بودند. به عنوان مزاحم هم برای یونانیان داخل میوه جات حساب نمی شدند.
اکنون یونان روی دست آلمان مانده است که با این وصله ناجور اروپا که کم کار می کند و زیادی مصرف، خیلی ادعا دارد و بیش از تحمل آنان بی نظم و فاسد، چه باید کرد؟
***
وقتی در المپیک آتن رضازاده که روی پیراهن خود نام حضرت ابوالفضل را نوشته بود، مدال طلا گرفت، کانال سه نوای نوحه شورانگیز موذن زاده اردبیلی را در وصف دلاوری های حضرت عباس پخش کرد. جائی خواندم شیعیان لبنان اگر اسرائیل را فتح می کردند، اینگونه خوشحال نمی شدند.
وقتی تیم ایران بعد از دو دهه به جام جهانی راه یافت، استاد اسدی در تلویزون گفت تنها تیم شیعه جهان در فرانسه خواهیم بود. مجله ایران فردا انتقاد کرده بود که مربی ایشان آقای ذولفقارنسب کرد و سنی است و نباید از این تبلیغات صورت گیرد.
وقتی ایران و عربستان در استادیوم آزادی بازی داشتند و نهایتا عربستان برد، گل اول را ایران زد و به نظرم داور قبول نکرد. ولی مجری عنان از کف داد و با صدای بلند الله اکبر گفت. از آن ور خبر ندارم، لابد اهل عربستان برد نهائی را به قادسیه دوم تشبیه کرده اند.
در این مقاله بسیار خواندنی بی بی سی، دکتر عرفان ثابتی به رابطه دین و ورزش از
منظری علمی و جامعه شناسانه می پردازد. اصطلاح
دین عضلانی در متن مقاله ترکیب بسیار جالبی است. نویسنده نتیجه می گیرد که
ورزش حذفی به افیون توده ها تبدیل شده است.
***
قاتل دهها نروژی به 21 سال زندان که حداکثر مجازات ممکن در آن کشور است، محکوم شد. چنین احکام لوسی برای سرزمین خلخالی پرور ما، بیشتر در حکم نوعی قرتی بازی است.
اکثر مقتولین بی گناه این جنایت، نروژی مو بور بودند. تصور کنید اگر به مسجدی در اسلو حمله می شد، مسلمین جهان پس از مشاهده چنین حکمی، چه ها که نمی کردند؟ نروژیها باید دادگاه را ول کرده و مدام توضیح می دادند که این قانون ماست، عرب و عجم و پاکستانی و نروژی هم نمی شناسد!. ولی مگر کسی می پذیرفت؟
***
در انتخابات 88 به کسی رای دادیم که نه سخنور خوبی بود و نه از فلسفه حرف می زد و نه گفتگوی بی حاصل تمدنها راه انداخته بود و نه دست از طلائی طلائی گفتن بر می داشت و نه عبای شکلاتی داشت و نه قول ژاپن شدن داده بود و نه .... فقط گفت : صادق خواهد بود و سر حرفش خواهد ایستاد. و ایستاد تا سکته کرد.
به یاد آوریم شعر اخوان بعد از شهریور بیست را که گفت : ما بی شرفها مانده ایم....
در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین، ما ناشریفان مانده ایم
آبها از آسیاب افتاده، لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم
ملاحظه چند دوستی که خیلی دوستشان دارم مثل ونداد زمانی و عرفان پرویزی را کردم و چیزی راجع به خاتمی ننوشتم و گرنه راجع به موسوی بنویسم و از بی عرضه ای به نام خاتمی نام نبرم، می ترکم. پس آن قسمت را در کامنت می گذارم :
محمد خاتمی مثلا اصلاح طلب و چهره موجه نظام مقدس بود. مردی بزدل و مذبذب و حتی دروغگو، که با رندی ایرونی امید میلیونها رای دهنده را با اراجیفش توجیه و پای قدرت قربانی کرد. مهمترین نتیجه کارش چند برابر شدن بودجه نهادهای محافظه کاری شد که اکنون احمدی نژاد هم این اندازه به آنها رسیدگی نمی کند.
***
یکی از اتفاقات ناگواری که اخیرا افتاد، درگذشت بانو آليس روزالين كروما، مادر رئیس جمهور کشور دوست و برادر، سیرالئون بود. که از هر زلزله ای، علی الخصوص در آذربایجان مهمتر بود.
یک نکته بسیار درخور توجه در حاشیه نامه تسلیت رئیس دولت بود که به نظر من کاملا تاریخی است. ضمن دعوت به برگزاری باشکوه مراسم اربعین پیش رو برای آن بانوی بزرگوار، شما را به خواندن نکته حاشیه ای یادداشت رئیس دولت دعوت می کنم :«اینجا»
***
شهر تهران آماده برگزاری اجلاس سران غیر متعهدهاست. همه چیز درست و دقیق پیش بینی شده است. اطلاع رسانی تمام مسئولان به حوزه های ذیربط با دقتی بی نظیر در حال انجام است. از جمله مهمترین اطلاع رسانی های که طی این چند انجام شده از طرف شخصی است که من از او وی پی ان گرفته ام :
«مشترکین عزیز، به خاطر برگزاری اجلاس سران در تهران، از طرف شرکت مخابرات اشکالاتی طی این چند روز در اینترنت شما مشاهده خواهد شد. تا پایان اجلاس صبور باشید.»
***
از دیدن و شنیدن آواز این پدر و دختر، سیر نمی شوم. سرزمین شعر و موسیقی آذربایجان زوج کم نظیری را در دامن خود پروانده است. عالیم قاسم اف با دخترش فرغانه و در ارکستری به رهبری نادر مشایخی، بینننده و شنونده را با خود به اوج می برد. در موسیقی اصیل ایرانی متاسفانه نمی دانم چه سنتی است که خواننده و نوازنده روی تشکچه ای می نشیند و از همان ابتدا شنونده را آماده حزن و اندوه می کنند، حتی اگر در ادامه تصنیفی شورانگیز هم جزو برنامه باشد. خوشبختانه هنرمندان آذبایجان از این منظر با شور و حال خاصی می خوانند و البته عالیم قاسم اف میان آنها هم استثناست. بیننده را از همان ابتدا محسور می کند.
دخترش فرغانه ظاهرا مذهبی است و حجاب دارد. علاوه بر صدای زیبا و خوشگلی ذاتی و هنری که احتمالا در مکتب پدر آموخته، بسیار هم با سلیقه است. روسری و پوشش او ترکیب فوق العاده ای دارد.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
خیلی ها زلزله آذربایجان را با زلزله بم مقایسه می کنند. این در حالی است که زلزله بم به معنای واقعی کلمه یک فاجعه انسانی بود. زلزله در شب اتفاق افتاده بود و اهل بمی در تهران نبود که چند عزیز را از دست نداده باشد. در زلزله آذربایجان خرابی بسیار زیاد بود ولی خوشبختانه تلفات انسانی قابل مقایسه با بم نیست.
من هم مانند خیلی ها منتظر مواضع و کمکهای بزرگانی که به آذربایجان کم لطفند، هستم و اخبار آن را پی گیری می کنم. ولی انصافا مردم در سراسر ایران سنگ تمام گذاشتند و یک همدلی بیاد ماندنی در پی این مصیبت از خود نشان دادند. حتی به نظرم بسیاری فرصت را مناسب دیدند که کم لطفی های احتمالی گذشته را جبران کنند و این خیلی حرکت شایسته ای است.
در شبکه های اجتماعی دوستان زیادی از آذربایجان، مدام از این همدلی اظهار خوشحالی می کنند. ولی هستند کسانی که هیچ توجهی به آن ندارند. کمترین نتیجه منفی کار آنها این خواهد بود که اگر زمانی انتقاد درستی هم در این گونه موارد بکند، کسی جدی نخواهد گرفت.
***
اگر اینترنت خوب دارید و برنامه افق در خصوص یمن را ندیده اید، به نظر من ارزش دیدن دارد. هیچ وقت این اندازه از تحلیلهای علیرضا نوری زاده خوشم نیامده بود. متاسفانه او زیاد خیالپردازی می کند و سی سالی هم هست که می گوید رژیم نفس های آخرش را می کشد. وقتی در مقابل فردی که هیچ از حقوق دیگری نمی فهمد و عرب و عجم را با نام مستعار وهابی می کوبد، قرار گرفت، گرچه احساسات ناسیونالستی دارد ولی تحلیل منصفانه ای از تحولات منطقه و عربهای ایران ارائه کرد.
خانم شیرین هانتر به معنای واقعی کلمه دری وری می گفت. این همان لایه مضحک ناسیونالیستی است که خیلی ها از آن می نالند. شیخ و مکلا و مرد و زن و بی حجاب و بدحجاب هم ندارد، حرف همه آنها یکی است : ایران فقط یک صدا دارد!
یک پیشنهادی هم بعد از دیدن این برنامه برای خانم هانتر به نظرم رسید. بهتر است ایشان توبه و استغفار کرده و چادر و چاقچور سر کنند و تشریف بیاورند ایران و در حوزه علمیه خواهران الزهرا درس بخوانند تا بهتر و با مخاطب مناسبتر، در خصوص وهابی ها صحبت کنند. دست مهدی دانشمند را در مزخرف گوئی بسته بود و چقدر نوری زاده با آرامش جواب او را می داد. وهابی اسم مستعاری شده است که یک مشت نادان و بعضا معلوم الحال از عرب شیعه دوازده امامی خوزستاتی تا بلوچ سنی معتقد را با آن می نوازند. زنک برای توجیه افکار پریشان خود، همزمان عرب شیعه خوزستانی و مسجد مکی بلوچهای زاهدان را به وهابی ها نسبت داد. گریزی هم به آذربایجان زد. نوری زاده که شکافهای مذهبی را خوب می شناسد توضیح داد که آذربایجان و عربهای ایرانی شیعه هستند و وهابی چه نفوذی در این مناطق می تواند داشته باشد؟ یعنی خانم بیخودی زِر نزن! ولی او که عصبی هم بود، چیزی نفهمید. «اینجا»
***
من به دلایلی که قبلا نوشتم خیلی دیر درگیر زلزله شدم. مثل بسیاری از هموطنان، پانصد!! سالی است که به این دم و دستگاه ریا پشیزی اعتبار قائل نیستم. مانند زلزله بم هم نبود که تنها نهاد قابل اعتماد شناخته شده برای من، شماره حسابی باشد که خانم شیرین عبادی اعلام کرده بود و از طریق سایت آقای بهنود با آن آشنا شدم. این بار فاجعه در آذربایجان بود و می توانستم به چندین دوست که مستقیما درگیر کمک ها بودند، متصل شوم. سه نکته اساسی در حاشیه مصیبت زلزله دستگیرم شد که سومی بنوعی ناقض اولی! هم هست.
1- به معنای واقعی کلمه روسیاهی برای دم و دستگاه صدا و سیما و مدیران بی کفایت و نشریاتی مانند کیهان باقی ماند که سعی کردند زلزله را بی اهمیت جلوه دهند و کارهای مهمتری مثل شرکت در اجلاس مکه و نمایش جلوی دوربین داشتند.
2- دم همه ایرانی ها گرم که از تمام نقاط کشور به کمک آذربایجان شتافتند و ضمن همدردی با مصیبت دیدگان، به سهم خود بی کفایتی مدیران را جبران کردند.
3- بچه های آذربایجان و فعالان آن عجب پتانسیلی داشتند! من حتی تصورش را هم نمی کردم. با جان و دل هر چه در توان داشتند گذاشتند، که البته این قابل انتظار بود. ولی گمان نمی کنم به طور گسترده کسی از این همه پتانسیل خبر داشت. صدا و سیما و کیهان و از ما بهتران که به اطلاعات دقیقتری دسترسی دارند، ظاهرا حق داشتند که سعی کنند زودتر سر و ته مسئله هم بیاید و بی اهمیت جلوه داده شود. من وقتی نظر آقای مهدی خلجی را در بی بی سی خواندم که گفته بود در بی اهمیت جلوه دادن زلزله اشتباه محاسباتی کردند، به نظرم درست رسید. ولی اکنون فکر می کنم به ظن قوی عملکردشان، اتفاقا ناشی از محاسبه درست بود و نمی خواستند این ظرفیت خودی نشان بدهد.
***
می گویند دروغگو کم حافظه است، راست می گویند. آدم وقتی به آنچه می گوید باور نداشته باشد، حتی اگر پوپولیست در حد هاله نور هم باشد، سرخوش از اینکه ملک عبدالله او را داخل میوه جات حساب کرده و ور دلش نشانده، مثل بچه ها با نشان پیروزی!! رو به دوربین ها لبخند همواره آزاد دهنده اش را تف می کند. در حالی که میهن غرق ماتم است.
***
حدود سی و چند سال پیش و درست در ماه رمضان و هنگام سحری، زلزله نسبتا شدیدی ارومیه را لرزاند. پنجره اتاقی که در آن سحری می خوردیم نزدیک یک متر از حیاط منزل ارتفاع داشت. من با سرعت از پنجره بیرون پریدم. کوچکترین برادرم در آن تاریخ چند سال بیشتر نداشت و خواب بود. مادرم با عجله او را بغل کرد و دیرتر از همه خود را به حیاط رساند. تا طلوع آفتاب و پس لرزه های بعدی در کوچه و خیابان بودیم. خوشبختانه آن زلزله نسبتا شدید تلفات جانی نداشت ولی کابوس آن تا این لحظه گریبان من را ول نکرده است. «اینجا»
***
بی بی سی گفت یک صفحه تویتر در خصوص اشغال سفارت انگلیس اظهار نظری را منتشر کرده است. فکر می کنم بی بی سی اشتباه کرد، شاید هم قصد و غرضی داشت. مگر تویتر فیلتر نیست؟
***
دکتر جلیلی، پس از ملاقات با دکتر بشار اسد فرمودند : مشکلات سوریه باید از طریق دموکراسی حل شود.
اِشِد عاباسقولو، تقی لبه دار قویوب
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت : این از آن مواردی است که زبان فارسی من کلا ته می کشد و قادر نیستم از لایه های عاطفی این زبان برای وصف این راه حل کسینجر گونه بهره ببرم. اصطلاحات و عبارات ترکی پدرم بهترین راه حلی است که به نطرم می رسد.
دوست پدرم عباسقلی، پسری به نام تقی داشت که هنوز سبیل های او سبز نشده کلاه شاپو گذاشته بود. در
آذربایجان این نوع کلاه از سنین میان سالی به بالا زیاد استفاده می شود، اما برای
پسری بسیار جوان اصلا صورت خوشی ندارد. دوستان عباسقلی از جمله پدرم که اکنون
آلزایمر امانش را بریده، برای سر به سر گذاشتن او می گفتند : عباسقلی، تقی هم که
کلاه شاپو گذاشته!.
***
انصاف نیست، اصلا انصاف نیست، خداوکیلی منصفانه نیست. درسته! قبول دارم؛ شریک جرم ماهر اسد و بشار اسد است. اما باز هم انصاف نیست که خانم اسماء اسد، آن بانوی خوش قد و بالا، آن متولد و تربیت شده بریتانیا، آن کارلا برونی عرب و عجم، به تهران بیاید و میان حاج خانمها بنشیند و آش نذری درست کند!
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
من متوجه نشدم فیس بوک دوستی با اشخاص دیگر را بر چه مبنائی پیشنهاد می دهد؟ مثلا مدتهاست شخصی را به من پیشنهاد می دهد که نه اسمشان را تا کنون شنیده ام و نه میوتال فرندی با ایشان دارم و نه در صفحه ایشان اطلاعاتی هست که بفهمم چه وجه اشتراکی داریم!! پس چرا فیس بوک ول کن نیست؟
به دکتر ح.ع، کارشناس ارشد روشهای نفوذی دشمن!! هم دسترسی ندارم تا بپرسم.
***
اگر جمهوری دمکراتیک خلق کره که کشورهای استعماری و غیر دموکراتیک و ضد حقوق بشر مانند فرانسه به آن کره شمالی می گویند، تمام و کمال از ژنرال اسد دفاع کند، جمع دوستان و یاران کاملا دست خواهد شد. تا بترکه چشم حسود!
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اگر این خبر درست هم باشد من در عملی بودن آن کاملا تردید دارم. چون ارمنی های در هر کشوری که باشند معمولا سرمایه اجتماعی بسیار بالائی دارند که آن را با کار و تلاش و درستکاری کسب کرده اند و نتیجه آن رفاه بالا و زندگی مناسب بوده است. از بیروت تا تهران، ارمنی ها اقلیت محبوبی هستند. اگر حکومت ایران این وضع را نداشت، محال بود ارمنی ای از ایران به ارمنستان مهاجرت کند. ارمنی ها نوستالژی سرزمین مادری مثل قوم سرگردان هم ندارند. حتی با همین وضع نیز هزاران ارمنی در تهران کار و تلاش می کنند و راضی به مهاجرت نمی شوند. بنابراین بعید است سرزمین مصیبت زده اشغالی آذربایجان را برای زندگی انتخاب کنند. اما :
همین خبر نشان واضحی است از حکومت به غایت بی لیاقت، بی عرضه، فاسد، پهلوی نما، شارلاتان، مافیائی، دروغگو، خالی بند، زِر زن ..... علی اف ها در آذربایجان.
سرنوشت کشور آذربایجان برای من همیشه اهمیت داشته است. اکنون چاره ای جزء این ندارم که آرزو کنم و بلکه دعا کنم مردم جمهوری آذربایجان، کمی دست از تار و کمانچه و حرف مفت زدن بردارند و مردم سوریه را ببیند و همت باستانی شان را به خود یادآوری کنند، تا بعد از خاندان فاسد حافظ اسد، شاهد برچیدن خانواده بی لیاقت علی اف ها در آذربایجان باشیم. «اینجا»
***
تاجیکها در افغانستان دل خوشی از محمود طرزی ندارند. من فقط چند مقاله از این روشنفکر پشتون خوانده ام و شیفته او شده ام، فقط به یک دلیل : روشفنکران معاصر محمود طرزی در آذربایجان ادعایشان گوش فلک را کَر کرد. چنان به کسرویات و خودزنی مشغول شدند که گمان نمی کنم جائی در دنیا نظیر داشته باشد. اما امثال محمود طرزی در زادگاه زبان فارسی، زبان پشتو را تا حد امکان بالا کشیدند و کشوری دو زبانه ساختند.
اگر زیاده خواهی تاجیکها بگذارد که کوچکترین کلمه پشتو را فارسی ستیزی ارزیابی می کنند، و اگر طالبانیسم عهد حجری پشتون بگذارد، افغانستان بدون فروپاشی کشوری دو زبانه است.
همه در افغانستان چند زبانه، فارسی را می دانند. تاجیکها به این هم قانع نیستند و گسترش زبان پشتون را بر نمی تابند و آن را مانند همزادان ایرانیشان زبانی قومی عقب مانده می دانند و نمی دانند که با این روال، اگر افغانستان روی آرامش ببیند و توسعه یابد، زبان ارتباطی انگلیسی خواهد شد نه فارسی.
***
وقتی بنزین 700 تومن شد، در اولین تعطیلات از طریق انزلی به تالش رفتم. در این شهر بندری جای سوزن انداختن نبود. ماشینها هم بنز و بی ام و نبودند، شهر پر بود از پراید و سمند و پژو که همه دارند. در امریکا و فرانسه و انگلیس هم اگر بنزین پنجاه درصد گران شود، خیلی ها از خیر سفر با ماشین می گذرند. شاید اصلا سفر نروند. پس چرا افزایش هفتصددرصدی تاثیری در سفرهای برون شهری مردم ایران نگذاشت؟ چرا در ترافیک شهری هیچ تاثیری نمی گذارد؟ چرا در شلوغی پمپ بنزینها تاثیر نمی گذارد؟
ایستادن در صف یک کیلومتری مرغ واقعا از سر نیاز است یا نوعی حرص و ولع هم چاشنی آن است؟ یعنی این همه آدم به چهار هزار تومان اختلاف قیمت چنان نیازی دارند که ساعتها برای آن در صف باشند؟
چه کسی در این جامعه فقیر و چه کسی غنی است؟ از سهامدار فلان بانک تا زاغه نشین زابلی همه از شرایط چنان می نالند که گوئی محتاج نان شبند.
بیش از بیست سال است که با کارگر و کارفرما و میلیونر و کارخانه دار و سه شغله و بیکار و تاجر و شهری و روستائی .... از نزدیک سر و کار دارم، آن هم بطور سیستماتیک و نرم افزاری. مُردم از بس نفهمیدم موضوع چیست؟
به هر کسی که دسترسی دارم این سوال را مطرح می کنم. خیلی ها می گویند از وضع مردم خبر نداری و اِل است و بِل است که اصلا جواب قابل قبولی نیست. چون باید مابازاء آن را ببینیم. مثلا وقتی بنزین سهمیه بندی شد به وضوح خیابانهای تهران خلوت شد ولی وقتی هفتصد تومن شد انگارنه انگار.
صاحب یک کارخانه رنگ سازی که دوست من است جوابی اخیرا به من داد که تا حدود بسیار
زیادی قانع شدم. جواب هم اگر درست باشد، خیلی ساده است.
***
اگر واقعا این توافق صورت گرفته باشد و بخشی از آب دریاچه ارومیه از طریق ارمنستان تامین شود، کار بسیار خردمندانه ای از طرف سیاستمداران ارمنی است. چون آنطور که در گزارش نوشته، جمهوری آذربایجان با انتقال آب ارس مخالفت کرده است که احتمالا دلیل اصلی آن تنشهای سیاسی است.
مقامات این طرف یک روده راست در شکمشان نیست که آدم به حرفشان اعتنا کند، اما از باند مافیائی خاندان علی اف بعید نیست که در این خصوص حرف و عملشان اینگونه متضاد باشد.
تصور کنید بخشی از آب لازم برای نجات دریاچه ارومیه توسط ارمنستان تامین شود. چقدر سیاست دوراندیشانه ای خواهد بود و به تحبیب قلوب کمک خواهد کرد. دریاچه در حال حاضر بزرگترین غم دوستداران طبیعت آذربایجان و بلکه کل ایران است. «اینجا»
***
بچه ها فوق العاده اند، در این تردیدی نیست. و البته استعداد خوبی هم برای بهم ریختن اعصاب والدین دارند که به شیرینی خودشان همواره فراموش می شود. درست در لحظه عصبیت فرض کنید فرزندی ناتنی هم دارید که همو اسباب ناراحتی شما شده است. چقدر استعداد بحران بیشتر می شود؟ «اینجا»
***
می خواستم در فیس بوک گروه بندی کنم. فک و فامیل را در دسته خاصی قرار بدهم. نمی دانم چه اشتباهی کردم که چند نفری از دوستانم را اشتباهی حذف کردم. در لیست می گردم تا تک تک حذف شده ها را پیدا کنم و ضمن عذرخواهی مجددا درخواست بفرستم. امیدورام فراموش نکنم و بی ادبی نشود. اصلا از خیر گروه بندی گذشتم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دستان، شاهکار مشکاتیان و شجریان سال 67 منتشر شد. تقریبا از همان سال به آن گوش می کنم و لذت می برم. گمان نمی کنم علاقه مندان این اثر از آن سیر شوند، حقیقتا اثری است ماندگار.
محسن نامجو چندین سال پیش خوش درخشید. خیلی ها فکر می کردند نیمای موسیقی ظهور کرده است. چند روز پیش خواستم دوباره گوش کنم، بلافاصله حوصله ام سر رفت. نامجو نیما نشد! اما آیا در آینده به اندازه جواد یساری آهنگهایش خاطره انگیز خواهد بود؟ فکر نمی کنم، بیشتر های و هوی بود.
اولین بار در آثار رضا براهنی ویژگی مستقل از زمان بودن اثر هنری را خواندم. هنوز یک دهه از آثار نامجو سپری نشده برای من کهنه شده اند، دیگران را نمی دانم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
محمدرضا پهلوی بیش از آنکه دیکتاتور باشد، یک فاجعه بود. مردی متوهم از پول نفت که به بریتانیائیها درس مملکت داری می داد. وقتی قدرت داشت عربده می کشید و وقتی تحت فشار بود به مرض تردد (همان اسهال خودمان) دچار شد. این را در خاطرات یکی از خدمه او دیدم که گفته بود در زمان آمدن ژنرال هایزر، اعلیحضرت مدام دستشوئی می رفت.
تلویزیون پولدار من و تو، مستندی کاملا یک طرفه از او پخش کرد که در آن پادشاه خردمند حتی مشکلات کنونی جوامع غربی را هم پیش بینی می کند. فرح هم که اگر شهبانو نشده بود به یقین چپ بود و مخالف شاه، حسابی برای همسرش پپسی باز می کند.
البته یک نکته در این مستند برای من جالب بود. اینکه انور سادات کمکهای او را فراموش نکرد و جوانمردانه تا آخرین لحظه کنارش ایستاد. شاه به خیلی ها کمک کرد ولی طفلک عقلش نمی رسید که دیگران پول او را می خواهند و گرنه داخل میوه جات نیست.
نوشته محمد رهبر خواندنی است. از متن :
«کجا بود بانو فرح، وقتی اصغر بدیع زادگان را در شکنجه گاه ساواک بر گاز پیک نیکی آنقدر نشاندند که سوختگی تا نخاعش پیش رفت و عاقبت اعدامش کردند. از یاد ها رفته است روستازاده ی به فغان آمده ای از ظلم خوانین و نامش صفرخان قهرمانی که ۳۲ سال در زندان شاه ماند تا با انقلاب آزاد شد. »
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
خیلی خیلی معذرت می خواهم، ممکن است این شوخی بی مزه و لوس باشد ولی نتوانستم از آن صرفنظر کنم. من در خیلی از شهرهای ایران و علی الخصوص مشهد دوستان و همکارانی دارم که به جد معتقدند در ایران باستان مشابه بیمه و بانکداری و حداقل حقوق کارگر و مبارزه با برده داری و .... وجود داشته است. همین توهماتی که در ایمیلها رد و بدل می شود را به جد باور دارند. هر چه می گویم چقدر ساده اید! این حرفها چیه؟ کو مدرک؟ می گویند تو کیتبه های باقی مانده نوشته شده، تازه خیلی چیزها هنوز کشف نشده! و در ادامه هم اضافه می کنند که چشم بصیرت می خواهد که لابد من ندارم. اوایل خیلی با این دوستان صحبت می کردم، اما بعدا دیدم گفتار لذت بخشی است، حتی بهتر است در آن شرکت کرد، ضرر که ندارد.
یورونیوز اعلام کرد که لباس زیر زنانه و مردانه ای به تازگی در اتریش پیدا شده که ثابت می کند سینه بند زنانه و شورت مردانه، متعلق به قرن هفدهم نیست و سابقه آن در قرون وسطاست، یعنی پانصد سال پیش.
خوب، یک پیشنهاد؛ چطور است یک نگاه دوباره ای به آن کتیبه های سنگی انداخته شود. وقتی از یکی دو صفحه نوشته با خط میخی فنیقی و بابلی، بانکداری و بیمه قرائت می شود، دیدن تصویر یک سوتین در گوشه موشه های آن نباید کار دشواری باشد! یک کله دو هزار سال از اروپائی ها جلو می زنیم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
در ضمن اگر از جنس همین آریائی بازیها برای ترکها هم سراغ دارید لطفا نشانی بدهید. این بازیها فقط باید با همین شوخی ها به پایان برسد. واقعا اسباب شرمساری و خجالت است.
البته و انصافا در خصوص ترکها باید گفت بانکداری و بیمه پیشکش. در روز روش و حی حاضر موسیقی عاشیقی آنها را هم با استاد به همین کتیبه ها، پشت قباله داریوش و کوروش انداخته اند. آن هم به دست دلاور آذربایجانی، سردار خانه موسیقی ایران، داریوش پیرنیاکان.
***
من متاسفانه نتوانستم افتتاحیه المپیک لندن را کامل ببینم. همان اندازه که یورونیوز پخش کرد، دیدم. بریتانیا یک سرزمین واقعا افسانه ای است. ملتی شوخ طبع و با اعتماد به نفس بسیار بالا. به نظر من یورونیوز زیباترین تعبیر را در خصوص مراسم به کار برد :
«طنزی که از فرهنگ ملتی حکایت دارد که گاه خود را بسیار جدی میگیرند و گاه جدیت زیادی خود را به مسخره نقد میکنند.»
***
***
مقامات نگران کاهش کدام جمعیت هستند؟
من با دهها نفر آدم باسواد و کتابخوان از نزدیک و در فضای مجازی مواجه شده ام که گفته اند در آذربایجان خبری نیست. سر و صدا از طرف یک مشت تجزیه طلب است که سر فرصت، دلاوران آذربایجان مانند داریوش پیرنیاکان راسا آنها را سر جای خود خواهند نشاند.
نگرانی های اعلام شده برای جمعیت آینده ایران که این روزها سر زبانهاست، یک نمونه فوق العاده واضح از جنس همین مسائلی است که تمام تحلیهای ارائه شده پیرامون آن به نظر من کلا خطا بود. همین موضوع نشان می دهد که چگونه حتی باسوادترین اقشار جامعه هم از واقعیتهای خیلی ساده بی خبر می مانند.
هم در دولت نهم و هم در دولت دهم، رئیس دولت در کمال تعجب از سیاست کاهش جمعیت انتقاد کرد و بسیاری از منتقدان حتی او را به سخره گرفتند. در حالی که نگرانی او کاملا درست بود. او در این اظهاراتش نگرانی های تفکری را نمایندگی می کند که محمد قائد در نوشته های خود از آنها بنام خرده فرهنگ حوزه و بازار یاد می کند. آنها نگران چیز دیگری هستند که خود را تماما متعلق به آن می دانند.
این تفکر نگران آینده ایران نیست. حتی در صورت نگرانی هم سالهاست چنان اسیر روزمرگی شده که همه از آن خبر داریم. این تفکر نگران جمعیت مسلمانان جهان هم نیست، نیازی هم به استدلال ندارد. این تفکر نگران جمعیت مسلمانان ایران هم نیست، که همواره اکثریت مطلق خواهند داشت. این تفکر در واقع نگران جمعیت شیعیان ایران است و قطعا از آمارهائی خبر دارد که من و شما کاملا از آنها بی اطلاعیم. همان حرفی که مهدی دانشمند در هتاکی های خود گفته و می گوید، در واقع نگرانی اصلی این خرده فرهنگ است که این بار از زبان رئیس دولت، اما به شکلی محترمانه تر بیان می شود. چند وقت پیش شیعه آنلاین خبری مبنی بر حضور یک میلیون سنی در تهران منتشر و به فاصله چند روز آن را حذف کرد.
این مسئله اختصاص به ایران هم ندارد، تمام کشورهائی که شکافهای قومی و مذهبی دارند و دچار توسعه نامتوازن می شوند در نهایت با این مسئله مواجه شده و یا خواهند شد. در لبنان و در زمان حاکمیت فرانسویان اکثریت نسبی به ترتیب با مسیحیان و سنی ها و شیعیان بود. شیعیان جنوب از همه فقیرتر بودند، چنان جمعیت آنها رشد یافت که شاید سالیان بعد حتی اکثریت نسبی فعلی را هم پشت سر بگذارند و به اکثریت مطلق تبدیل شوند. برای همین هم هست که مسیحی ها و سنی ها در توافقی نانوشته هرگز راضی به سرشماری دقیق جمعیت نمی شوند. در اسرائیل به تعبیر یاسر عرفات سلاح اصلی مبارزه، شکم مادران فلسطینی است که با سرعتی شگفت آور زاد و ولد می کنند. در عراق و در بغداد، ناامنی ها روز به روز سنی های مرفه دیروز را وادار به مهاجرت کرد و شهر به سرعت در حال شیعه شدن است. مقتدی صدر در حال تبدیل به قدرت اول شهر صدام حسین است. مثالهای زیادی از این دست می توان زد.
اما چرا سیاست تشویق به کار می گیرند؟ در این سیاست امکان سهمیه بندی وجود ندارد. مثلا نمی توان گفت اهل اصفهان موظند دست کم پنج بچه داشته باشند اما بلوچها حداکثر یک نفر. اما می دانند که سیاستهای تشویقی تاثیر مستقیمی در مناطق محروم ندارد. آنها بی سیاست و باسیاست، بی برنامه و بابرنامه، معمولا زاد و ولد خوبی دارند. این مناطق برخوردار و شهری است که معمولا میل به بچه دار شدن در آن توام با حساب و کتاب فراوان است. همه می دانند که این مناطق در ایران ترکیبی مطلوب خرده فرهنگ حاکم حوزه و بازار دارد. سخت نگران کاهش جمعیت همین بخش نسبت به حریفی هستند که در تلویزیونها و سایتهای خود اعلام می کند بیشتر خاک ایران و علی الخصوص مناطق مرزی به آنان تعلق دارد. در کار خود نیز استادند، طوری که فرزندان احمد شاملو را هم داخل جمعیت مطلوبشان شمارش می کنند. چون خوب می دانند چنین کسانی هرگز داخل جمعیت حریف شمارش نخواهند شد.
طی این چند روز اخبار بی بی سی، سایتها و جاهای معروف دیگر را دنبال کرده ام. احدی به این مسئله اشاره نکرده است، دست کم در جاهای معروف ندیده ام. در حالی که بدون تردید نگرانی واقعی همین است. خرده فرهنگ حوزه و بازار در این خصوص بسیار حساب شده عمل می کند. وقتی در زندان شاه هم بود رسیدگی به حساب دیگر زندانیان دگراندیش را در سرلوحه برنامه های آینده خود داشت. زمان شاه بخش اصلی آنها، مبارزه را به کناری نهاد و به مبارزه با بهائیت پرداخت، حتی با رژیم پهلوی همکاری هم کرد. حال چطور ممکن است آینده کشور شیعه را در مقابل رقیب تضعیف شده ببیند؟ هرگز چنین اجازه ای نخواهند داد.
حالا چرا کسی متوجه این مسئله نیست؟ در بی بی سی یک جامعه شناس کلی تحلیل کرد و گفت که توقف رشد جمعیت رئیس دولت را نگران ساخته و حتی به طور ضمنی این برنامه را تائید هم کرد. به نظر من دلیل اصلی این است که ایران به کلی عوض شده است ولی عمده تحلیل گران بر اساس شرایطی که دیگر وجود ندارد به تحلیل مسائل می نشینند. به کمتر از کانت و پوپر و میشل فوکو راضی نیستند و مسائلی مانند شکاف مذهبی و زبانی و فرهنگی در کلاس آنها نیست که به آن توجه نمایند. البته عده ای تجاهل العارفین می کنند و در نهایت اگر به آلاف و الوفی هم برسند همان سیاستهای رژیم پهلوی و نظام مقدس را ادامه خواهند داد که روی سخن این نوشته با آنها نیست.
من فکر می کنم نگرانی حوزه و بازار، ریشه در انجماد فکری آنان دارد و همه را به کیش خود می پندارند. ایران به رواداری مذهبی شگرفی دست یافته است. هرگز دچار تنشهای مذهبی نخواهد شد و نگرانی از تضعیف رقم شیعیان کسی را نگران نخواهد کرد. مسئله اصلی آینده ایران، شکافهای ملی و قومی و زبانی و فرهنگی و عشیره ای و قبیله ای و هر نامی که دوست داریم بر آن بگذاریم، است. برج عاج نشینان همان طور که نگرانی این خرده فرهنگ را درست متوجه نمی نشوند، از آذریایجان هم اطلاع درستی ندارند. با این روال بدجوری غافلگیر خواهند شد. و وقتی خواهند فهمید که کاملا کار از کار گذشته باشد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
کردها، میان ترکها و عربها محبوب نیستد. من شخصا و همیشه از این موضوع عذاب کشیده ام. وقتی با دوستان کُردم در این خصوص حرف می زنم مانند تمام ملتهای تربیت شده در این منطقه توطئه محور، همه چیز را به نژاد پرستی حواله می کنند و صورت مسئله را حذف می کنند. در صورتی که مسئله فقط این نیست.
در کردستان عراق خبر سرمایه گذاری اسرائیل تحت پوشش کردهای یهودی مهاجرت کرده، مدام به گوش می رسد. ممکن است از نگاه مبتنی بر توسعه، کار بسیار خوبی هم باشد. ولی کیست که نداند عربها مناقشه سختی با اسرائیل دارند و حتی شاه سابق ایران هم چنین بی پروا به اسرائیل میدان نمی داد. به هر حال فعلا اقلیم کردستان جزو عراق است و نتیجه منفی تولید نفرت این اقدام، به مراتب بیشتر از سود اقتصادی آن خواهد بود.
اکنون خبرهائی از سوریه می رسد که گروههای مسلح کُرد با جنایتکاران حاکم ساخت و پاخت کرده اند. باید آرزو کرد چنین حرفی درست نباشد. در اینصورت آینده تاریکی در انتظار ملت ستم کشیده کرد سوریه خواهد بود. اگر این خبر درست باشد فقط یک فرصت طلبی نیست، از پشت خنجر زدن به ملتی است که قهرمانانه در مقابل جنایتکاران ایستاده اند.
رژیم بعث سوریه در این نیم قرن چه گلی به سر شما زده که احیانا چنین خنجری از پشت به عربها بزنید؟ و البته همچنان باید امیدوار بود که خبر درست نباشد.
البته من که فکر می کنم همه ما در این منطقه، خود صدام هستیم. تا زمانی که پول پول نفت و تفنگ بدست نیاورده ایم، مظلوم نمائی می کنیم.
«اینجا»
***
از الازهر تا نجف، و از نجف تا جاکارتا، هیچ مفتی و فقیهی این روزه ها را قبول ندارد، ولی خداوند قبول دارد. بهتر نیست کسی خود را سر راه مردم و خدای مردم قرار ندهد؟ البته تکلیف من مشخص است، چون به کسی چنین اجازه ای نداده ام و نخواهم داد. «اینجا»
***
یورونیوز از قول بازماندگان ورزشکاران اسرائیلی در مونیخ گفت که درخواست کرده اند یک دقیقه به احترام آنها در افتتاحیه المپیک لندن سکوت شود.
من به این نتیجه رسیدم که این قوم برگزیده خیلی لوس و نونور شده. فرقی نمی کند هولوکاست باشد یا سنگ اندازی چند جوان عاصی فلسطینی، در هر حال به یک اندازه سر و صدا خواهند کرد.
ولمون کنید بابا! حوصله مونو سر بردید با این مظلوم نمائی. همین کارها را می کنید که خیلی ها ته دلشن میگن به جهنم.
آویگدور لیبرمن خون دیده و برای ما مظلوم شده، طفلکی!
***
منطقه ای که ما در آن زندگی می کنیم پر از کشورها و ملتهائی است که به کمتر از هفت هزار سال تاریخ و تمدن راضی نیستند. به جزء ترکیه و اسرائیل همه موقعیت و ثروت خود را مدیون شانس و منابع طبیعی خدادادی هستند که حتی عرضه استخراج آن را هم ندارند. پس :
خوش بحال افغانها که شانس بزرگی آوردند ولی قدر نمی دانند.
خوش به حال عراقی ها که شانس آوردند ولی اصرار دارند که صدام گزینه بهتری برایشان بود......... و بیچاره بحرینی ها که منفعت در فراموشی آنهاست. و دم کردهای عراق فعلا گرم! «اینجا»
***
دولت سوریه احتمال استفاده از سلاح شیمیائی را در شرایط خاصی مطرح کرد. اولا چشممان روشن، دوما من یک پیشنهاد بسیار مهمی دارم :
همان شهر حلب را بمباران شیمیائی کنند! برای چه؟
آها! مسئله در همین "چه" هست. قبلا آنکل صدام حلبچه را شیمیائی کرد. با این "چه" که به حلب اضافه شود، در همه چیز برابر می شوند.
یک توضیح : آنکل باید با لهجه بریتیش و کمبریج که مورد پسند خانم اسماء اسد است، خوانده شود.
***
بعضی وقتها فکر می کنم بی سواد بودن، از رامین جهانبگلو بودن بهتر است.
چهار تا از کتابهای ایشان را خوانده ام. دلم می خواست مصاحبه اش با نصر و امر قدسی و فلان بهمان را هم بخوانم. اما دیگر نه از رامین جهانبگلو خوشم می آمد، نه از این آقا که در مدرنترین نقطه دنیا نشسته و راجع به سنت و زندگی سنتی تز صادر می کند و مصداق دقیق ضرب المثل هم از .... هست.
نوشته اخیر رامین جهانبگلو در بی بی سی را تازه دیدم و بیشتر حرصم گرفت. او جزو کسانی است که عدم خشونت و گاندی و آهیمسا و ... را همیجوری و با دُز بالا مصرف می کند. روشنفکر وارداتی که ناچار است تز صادر کند و نفهمد که :
دشمن گاندی انگلیس بود، متمدن ترین استعمارگر تاریخ
دشمن نلسون ماندلا، سفید درس خوانده با تبار هلندی انگلیسی بود. انسان متعلق به این فرهنگ، محکوم است که در نهایت متمدنانه رفتار کند و اهلی شود.
آخر قذافی و صدام و ماهر اسد و حافظ اسد را چه به عدم خشونت و آهیمسا؟ شوخی هم حدی دارد! بلد نیستید راه حل بدهید و از خودتان حرف جدیدی داشته باشد، چرا مدام آهیمسا آهیسما می کنید؟ لازم هم نکرده نگران مردم ایران باشید. این ملت نه اهل خشونت است و نه توان و نه حال و حوصله خشونت دارد. و گرنه منتظر فرمایشات شما نمی ماند.
نلسون ماندلا در «راه دشوار آزادی» می گوید:
«در سیر مبارزه، هر مبارز آزادیخواهی این درس دشوار را فرا میگیرد که همیشه این ستمگر است که ماهیت مبارزه را تعیین میکند.»
بغض متراکم مردم، از طرابلس تا دمشق را فقط می توان و باید "درک" کرد؛ زیرا زمان "نقد" گذشته و رسیدن به چنین نقطه ی بازگشت ناپذیری را هیچکس نخواسته جز قذافی و اسد. «اینجا»
***
سرنوشت محتوم شخص بشار اسد، تفسیر این دو حرف است: رفیق بد و ذغال خوب.
حافظ اسد، رقیب صدام در آدم کشی، لیاقت و عُرضه و جراتِ شلیک حتی یک گلوله به سمت اسرائیل را نداشت. اما در حالی که بلندیهای استراتژیک جولان در اشغال بود و هست، دلاورانه! ده هزار نفری از ملت خودش را در حماء کشت.
وقتی حافظ اسد مُرد، همه تحلیلگران می گفتند در جنایت و آدم کشی، بشار اسد جانشین مناسبی برای او نیست. آدم کشی، درندگانی مثل ماهر اسد و قصی و عدی صدام را لازم دارد. اما مجموعه ای از شرایط، بشار را به قدرت رساند. بشار اسدِ تحصیل کرده انگلیس، با آن زن خوش قد و بالا و کارلا برونی خاورمیانه، خوش می گذراند و اهل این حرفها به نظر نمی رسید. حتی می گفتند در قضیه رفیق حریری افسردگی گرفته، بس که این پسر ناز پرورده است.
کار از کار گذشته است و پایان او به ظن قوی مثل قذافی و صدام خواهد بود. شاید هم همین روزها همشهری شدیم!. اما اگر به حال خود بود، احتمالا عاقبتی مثل حسنی مبارک و بن علی را انتخاب می کرد. ولی مگر رفیق بد و ذغال خوب و مشاور نگران حال خود!!!؛ گذاشت؟
***
در برنامه پرگار بی بی سی که مربوط به فوتبال بود، داریوش کریمی از بهترین های بی بی سی، چند سوال دقیق در خصوص فوتبال و شکافهای قومی کرد.
مهرداد مسعودی که افتخار می کرد از فوتبال کلمبیا چه چیزهائی که نمی داند، به کلی از مرحله پرت بود و اصلا سوال را درست نفهیمد.
ایرج ادیب زاده که از روزنامه نگاران قدیمی است به زحمت چیزهائی می دانست.
فرهاد خسروخاور جامعه شناس هم چندان در جریان نبود.
نه تراکتورسازی بهترین باشگاه ایران است و نه تبریز فوتبالی ترین شهر ایران و نه کل آذربایجان به اندازه تهران و اصفهان عشق فوتبال. اما اگر در جهان فعلی و کشورهائی که دچار شکافهای حل نشده هستند، سه تا مثال بالقوه بخواهیم بزنیم، قطعا یکی از آنها تراکتورسازی است.
تراکتورسازی قادر است یک صد هزار تماشاگر، نه از تهران! بلکه از آذربایجان به ورزشگاه آزادی گسیل کند که صبح با ماشین هفتصد کیلومتر رانندگی کرده و شب هم برگردند. بارسلونای میلیاردر که نماینده شکاف قومی در اسپانیاست هم در حال حاضر چنین توانی ندارد. من از روی بی اطلاعی و احیانا با روحیه طرفدارانه این حرف را نمی زنم، هر کسی که این موضوع را دنبال می کند به خوبی واقف است که تراکتور چه احساس فروخفته ای را نمایندگی می کند.
این بی اطلاعی به وضوح نشان می دهد که جامعه مدنی فارسی زبان و کارگزاران مستقل از قدرت آن، انگار در آرژانتین دوران حکومت نظامی زندگی می کنند. با این اوصاف، وقتی در ایران فردا با مسائل اصلی مواجه شوند، احتمالا راهکارهای رژیم پهلوی و نظام مقدس، مناسبترین گزینه ای خواهد بود که در مقابل یک مشت "تجریه طلب بی وطن" به ذهنشان خواهد رسید.
***
بزرگترین بدشانسی تاریخ چند ده ساله اخیر ما، ظهور سید محمد خاتمی است. آدمی نامناسب، در زمانی مناسب.
و یا به تعبیر زیبای دکتر حاتم قادری، یک آدم غیر مدنی با شعار جامعه مدنی.
http://www.etemaad.ir/Released/91-04-31/335.htm#208001
***
«و بر زن همسایه ات طمع مورز و به خانه همسایه ات و به مزرعه او و به غلامش و کنیزش و گاوش و الاغش و به هر چه از آن همسایه تو باشد طمع مکن»
تورات – تثنیه – باب پنجم – آیه 21
***
وقتی تلویزیون یک مملکت با میلیاردها بودجه، این اندازه بی اعتبار شود، نتیجه همین خواهد شد که فارسی وان اذان مغرب به وقت تهران را با ربنای استاد شجریان پخش می کند و لابد بیننده بیشتری هم دارد و یا خواهد داشت!
در همان رشته تخصصی هم بند را آب داده اند.
***
آدم وقتی در کانالی مثل نشنال جئوگرافیک زندگی حیوانات و به طور کلی حیات وحش را می بیند، ناخودآگاه مهربان می شود. حتی اگر میانه ای با حیوانات نداشته باشد.
چطور ممکن است وقتی مشاهده می کنیم یک سمور با چه زحمتی برای فرزندان خود غذا تهیه می کند، اقدام به شکارش کنیم؟
پس خواهش می کنم فتیله پارازیت را همینطور پائین نگه دارید، تا دست کم مشمول نشنال جئوگرافیک نشود. مهربانی که ضرر ندارد.
***
یِردَه محمد
گویدَهَ احمد
سئورم سنئی یا محمد
«در زمین محمد و در آسمان احمد، دوستت می دارم یا محمد»
رمضان مبارک و بیاد و آرزوی سلامتی همه پدران و مادران، و پدر خودم که آلزایمر نماز و روزه را به کلی از یاد او برده.
***
گفت وگوی روزنامه اعتماد با عباس حبيبی به انگيزه انتشار كتاب «گوش درد قرن چهارده هجری»
از متن :
در ادبيات ما، گوش از مهم ترين ابزارهاي يادگيري و تنبيه است. براي مثال اگر كسي حرف گوش نكند، گوشش را مي پيچانند. كسی را كه به نوكری مي برند، حلقه غلامی در گوشش مي اندازند. كسی را كه كار خلافی مرتكب می شود گوش مي برند تا مايه عبرت شود و ..... «اینجا»
***
صدام که هیلتر پیش او مدافع حقوق بشر بود و افتخار بمباران شیمیائی سرزمین خود را هم داشت، ابتدا بغداد را چسبید بعد به تکریت میان هم قبیله ای های خود فرار کرد و عاقبت با کلی پشم و پیله او را از سوراخی بیرون کشیدند و بر بالای دار رفت.
قذافی آن یگانه دیوانه بدون زنجیر جهان، ابتدا در میدان اصلی طرابلس به معنای واقعی کلمه عربده کشید (به قصد توهین ننوشتم واقعا سخنرانی او اینگونه بود) سپس به سِرت میان قبیله خود رفت و عاقبت از درون لوله او را بیرون کشیدند و آن سرنوشت شوم در انتظارش بود.
بشار اسد فررزند برومند حافظ اسد که نسخه بدون نفت صدام حسین بود، ابتدا گفت در دمشق خبری نیست!
می گویند به لاذقیه رفته، بعد هم میان قبایل علوی و ....
دوست عزیزم ونداد زمانی در صفحه فیس بوک خود مطلبی راجع به محاکمه حسنی مبارک نوشته بود و استدلال کرده بود که باید فرقی میان دیکتاتوری که آتش به روی مردم خود نگشود و امثال قذافی باشد. مطلب بسیار زیبائی بود. گشتم تا لینک آن را پیدا کنم و اینجا بگذارم، پیدا نکردم. نوشتن در فیس بوک چنین عوارضی هم دارد. جستجوئی در کار نیست و مطالبی که یاد آدم مانده را به سختی می توان پیدا کرد.
با این اوصاف و با وجود چنین جنایتکارانی باید گفت : گلی به جمال حسنی مبارک و ارتش مصر
***
چند سالی است ماه رمضان برای من یادآور یکی از عجایب زبانی تُرکی است که اغراق نیست آن را جزو عجایب هفتگانه تُرکها نامگذاری کرد!.
دوستی مطلبی از داریوش آشوری به اشتراک گذاشته بود که در آن دلیل اصلی تضعیف زبان فارسی را نوعی بیماری به نام سواد و فضل دانسته بود. من زیر همان مطلب کامنت گذاشتم که در ترکی این گرفتاری دوگانه است. انگار نیاکان ما اجباری داشته اند که برای فضل فروشی کلمات متداول ترکی را به کناری بگذارند و از معادلهای نه چندان مناسب عربی و فارسی استفاده کنند. اما چطور شده است که این دو کلمه زیبای ترکی از دست نیاکان فضل فروش ما در رفته و همچنان و کاملا متداول است، نمی دانم؟ آن هم دو کلمه کاملا مذهبی و در میان یکی از مسلمان ترین ملتهای جهان! واقعا از عجایب هفتگانه است.
به ماه رمضان می گوئیم اُوروشلوق. دقیقا نمی دانم ریشه این کلمه چیست
به سحری می گوئیم اُوباشدانِخ. سخت است توصیف زیبائی این کلمه و تناسب عمیق آن با موعد سحر
امان از دست این نیاکان فضل فروش...
از صفحه نادر
گناهِ آمیختگی واژگان عربی با فارسی، آنگونه که آشوری میگوید:
«نه به گردن هیچ عرب و عربزبانی است و نه آمیختگیِ طبیعی زبان فارسی و عربی، به علتِ رابطهی همه جانبهی با یکدیگر، علت آناست، بلکه رشد یک بیماری به نام "سواد" و "فضل" آن را پدید آورده... ([۱] ص. ۱۰۳)»
***
من به این مهرداد فرهنمد در بی بی سی از اول مشکوک بودم و اکنون مشکوک تر هم شدم. اگر روزی فاش شود که با دفتر حسن نصرالله در بیروت سر و سرّی دارد اصلا تعجب نخواهم کرد.
همین الان در بی بی سی انفجارهای دمشق که به کشته شدن جنایتکاری مثل آصف شوکت منجر شد را از قول کارشناسان عرب! به انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی در ابتدای انقلاب تشبیه کرد و از قول همان تحلیلگران نتیجه گرفت اوضاع مهار خواهد شد. چقدر عمیق و بی طرف است این پسر!!
مرد حسابی! انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی اوایل انقلاب بود. خیلی ها از این خشونتها استفاده لازم را بردند و نمدی برای کلاه خود دوختند. بنیانگذار جمهوری اسلامی با خیل طرفدارانش در قید حیات بود. خون لازم بود که مخالفان سر جای خود نشانده شوند که دو دستی تقدیم شد. تازه خیلی از همفکران همان کشته شدگان به تعبیر محمد قائد اکنون اسرای پیژامه پوشند. این چه ربطی به رژیم پنجاه سالهِ فاسدِ آدم کشِ در حال احتضارِ خاندانِ اسد دارد؟ تازه از کی تا بحال کارشناسان عرب محل استناد تو شده اند؟ یادت هست که در استودیوی بی بی سی حتی صدای حسیب عمار را هم در آوردی؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
با دوستی که از امریکا آمده بود و تمام تحولات انتخابات امریکا را دنبال می کرد هم این مسئله را مطرح کردم و ضمن تائید گفت : خبری از مورمون بودن میت رامنی نیست.
اگر امریکا دارای آزادی مذهبی است که هست و گیر دادن به دین مردم کاری غیر اخلاقی است و امریکا هم کشور پیشروئی در این زمینه است، پس چرا باراک اوباما علاوه بر معضل رنگ پوست هر روز رسمی و غیر رسمی ناچار بود اصلاعیه صادر کند که پروتستان مومنی است و مسلمان نیست؟ «اینجا»
***
دبیر شورای عالی انقلاب فرهنگی گفته سرعت پیشرفت علم در ایران بقدری بالاست که نگران جاماندن دیگرانیم.
این از آن خبرهائی است که در توصیف آن زبان فارسی من کلا ته می کشد و قادر نیستم از لایه های عمیق این زبان برای وصف این پیام استفاده کنم. فقط به ترکی کاملا اختصاصی پدر خودم باید بگویم : اشد عاباسقولو، تقی لبه دار گویوب
دوست پدرم عباسقلی، پسری به نام تقی داشت که هنوز سبیل های او سبز نشده کلاه شاپو گذاشته بود. در آذربایجان این نوع کلاه از سنین میان سالی به بالا زیاد استفاده می شود، اما برای پسری بسیار جوان اصلا صورت خوشی ندارد. دوستان عباسقلی از جمله پدرم که اکنون آلزایمر امانش را بریده، برای سر به سر گذاشتن او می گفتند : عباسقلی، تقی هم که کلاه شاپو گذاشته!.
این دبیر در بهترین و مودبانه ترین حالت، همان تقی است.
***
اینجا
و توضیح ونداد :
»
***
تبعیض و خودی و نخودی و غیر خودی در همه جای دنیا هست، ایران و امریکا و افغانستان و عربستان ندارد.
میت رامنی رقیب باراک اوباما مورمون است. به وضوح هم مورمون است، ظاهرا مورمون مومنی هم هست. مورمون دین جدید و دشمنی غیر قابل آشتی است، ولی کسی کاری به کار او ندارد، چرا؟
ولی باراک اوباما مسیحی پروتستان بود و آشکارا هم این را اعلام می کرد، مادرش هم پروتستان بود. پدر مسلمانش را در همان بچگی از دست داده بود. همسر و فرزندانش هم پروتستان بودند. ولی جمهوریخواهان غوغا به پا کردند که نخیر؛ او مسلمان است، اصلا خود بن لادن است! «اینجا»
***
من هم خاطره ای که برای خودم بسیار بیاد ماندنی است از آخرین شبِ آخرین اجرایِ «بازی استریندبرگ» شادروان حمید سمندریان دارم. با این توضیح که به هیچ وجه هنری نیست. «اینجا»
***
آب دسانی نیم لیتری را شرکت کوکا کوکا به قیمت 2292 ریال به مغازه دار می فروشد. نه کوکا و نه هیچ شرکتی جرات ندارد یک ریال بیشتر از مبلغ تعیین شده بفروشد، اما قیمت برای مصرب کننده نهائی که از طرف وزارت بازرگانی 2750 ریال تعیین شده است، تقریبا توسط هیچ مغازه داری رعایت نمی شود. در فرودگاه مشهد و در یکی از این غرفه ها که معمولا به خواص هم اجاره داده می شود، یارو می گفت پانصد تومان. از تشنگی هلاک شدم و نخریدم.
همه شرکتهای نوشابه و آب معدنی علاوه بر قیمت رسمی و برای رقابت، کلی به مغازه داران تخفیف می دهند. یخچال هم برای سرد کردن نوشیدنی در اختیارشان می گذارند و بعضا ممکن است وام هم به آنها بدهند و شاید پول برقشان را هم حساب کنند. خلاصه بازار رقابت است و اجتناب ناپذیر. اشکال بزرگ قضیه در اینجاست که بهره ناشی از این رقابت تماما نصیب مغازه دار می شود نه خریدار نهائی.
اگر خوب اطلاع رسانی شود و شرکتها هم با همدیگر خوب همکاری کنند، دست کم آب را به دو برابر قیمت نمی خوریم و اساسا نمی خریم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
مارادونا را ولش، داریوش پیرنیاکان اصل آذربایجانی را بچسب
***
شادروان شاملوی بزرگ در شعری اینچنین سروده است :
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم!
در سراسر ایران بحمدالله سر این موضوع همه با هم توافق داریم که تمام بدبختی ها تقصیر دیگران است. آذربایجان و کسانی که برای فرهنگ و زبان آن تلاش می کنند نه تنها از این قائده مستثناء نیستد، بعضا مش قاسم غیاث آبادی را هم درس انگلیسی می دهند.
هیچ دلاوری میان هیچ قومی و قبیله ای این چنین به خدمت فرهنگ موسیقی خود برنخاسته است که داریوش پیرنیاکان گرگری اصل آذربایجانی، به مرگ آن نشسته است.
یعنی در تمام دنیا، میان این همه قوم و قبیله و ملت و فرهنگ و هر چیز دیگر؛ به اندازه آذربایجان غضنفر پیدا می شود؟
***
در تمام کردستان و بلوچستان و پشتونستان و لرستان و عربستان و پاکستان و تاجیکستان و هندوستان و ارمنستان و لهستان و قیرقیزستان و هر چه ستان در جهان و در ایران و توران هست، با چراغ قوه هم بگردید؛ یکی مثل داریوش پیرنیاکان گرگری تبریزی اصل آذربایجانی را پیدا نمی کنید که این چنین به فرهنگ و ملت خود خدمت کرده باشد. این دلاور آذربایجانی طی تحقیقانی مفصل، بالاخره موفق شد یکی از اصیل ترین موسیقی های آذربایجانی را پشت قباله داریوش و کوروش به ثبت جهانی برساند.
***
سایت بالاترین خبری را در خصوص تحریف نام خلیج فارس در تابناک داغ کرده بود. خبر را که خواندنم دیدم عبارتی را هایلایت کرده که در آن نوشته شده است : خلیج! تمام تحریف همین بود و ظاهرا اگر کسی خلیج فارس نگوید، تحریف است و در بالاترین داغ می شود.
اگر همه چیز آذربایجان، حتی زبانش هم جعلی باشد و فقط یک چیز اصیل از خود داشته باشد، آن موسیقی عاشیقی است. آنوقت عضو هیئت مدیره خانه موسیقی به نام تحقیق کلی رطب و یابس در خصوص این موسیقی می بافد و پشت قباله هخامنشیان تبت می کند، اما نهادهای مدنی و بزرگان و شخصیتهای آذربایجانی صم و بکم! خبر را هم نشنیده اند. اما اگر با کلی توضیح و تفسیر و حتی عذرخواهی گفته شود که قضیه کاریکاتور سوسک توهین آمیز نبود، نخواهند پذیرفت. یعنی ما فقط عکس مار را قبول داریم! اعتراض مدنی و پیگیرانه هم که دست کم طرف را مجبور کند مستندات خود را ارائه کند، ظاهرا در مرام ما نیست.
***
***
***
سه سال قبل از زلزله بم شادروان ایرج بسطامی با داریوش پیرنیاکان در کرج کنسرتی داشته اند. بس که پیرنیاکان جواب آواز را درست نمی دهد و خارج می زند، بسطامی عصبانی می شود و وسط کنسرت دعوا راه می افتد و معرکه ای به پا می شود و ظاهرا تار پیرنیاکان هم به زمین کوبیده می شود. به دوستی که این را برای من تعریف کرد گفتم لابد مرحوم بسطامی زیادی خود سازی کرده بوده، مگر چنین چیزی ممکن است؟
حالا می فهمم آن زلزله زده بی نوا، چی می کشیده از دست این دلاور آذربایجانی! «اینجا»
***
آذربایجان اویاخدی
داریوش پیرنیاکاندا، اونا دایاخدی «اینجا»
***
خیلی از بچه های آذربایجان غرور ملی شان در این است که عکس حجت الاسلام ملا حسنی را به اشتراک بگذارند و زیرش بنویسند او اصلان آذربایجان است. لابد دلیل محکم شان هم این است که اوایل انقلاب، خوب خدمت کُردها رسیده است. حجت الاسلام حسنی ورژن منطقه ای خلخالی بود. من یادم هست که حتی بسیاری از حزب اللهی های اوایل انقلاب هم از او دل خوشی نداشتند. از گروههای سیاسی، جنبش مسلمانان مبارز چنان نفوذی در ارومیه داشت که بسیاری از سپاهیان ارومیه به امتی بودن متهم بودند، از شهید باکری تا عبدالعلی زاده استاندار سابق تبریز. از همان جنبش مسلمانان مبارز تا تمام گروههای چپ و راست، مذهبی و غیر مذهبی، ترک و فارس همه از حجت الاسلام حسنی دوری و از کارهای او ابراز تاسف عمیق می کردند. فرماندار وقت نقده یعنی حمیدرضا جلائی پور هم که هنوز مجبور است از خود در خصوص فجایع نقده دفاع کند، هرگز مطلب مثبتی از حسنی نگفت. حسنی کاری کرد که هنوز کسی باور نمی کند فجایع در آن منطقه یک جانبه نبوده است. قارنا و قالاتان به سمبلی برای معرفی جنایات تبدیل شد. من خودم هنوز مطلب بی طرفانه ای در این خصوص نخوانده ام که دقیقا بدانم که گروههای سیاسی کُرد چه نقشی داشته اند. اما هیچ کس تردیدی در نقش خلخالی وار امام جمعه ندارد.
در خصوص خلخالی همینقدر کافی است بدانیم که در همین نظام هم کسی حاضر نیست خود را بدنام کرده و از او دفاع کند. خلخالی یک بار در مجلس سوم چنان از دست جناح راست عصبانی شد که گفت شما خودتان گله گله آدم کشته اید، از من ایراد می گیرید؟ وقتی هم در انتخابات دوم خرداد 76 خواست از خاتمی حمایت کند به او نه چندان محترمانه پیغام رساندند که بهتر است لب وا نکنی که همه رسوا می شویم. خلخالی چنین آدمی بود. وقتی مُرد، کسی در داخل نظام هم او را تحویل نگرفت. فرزندان خلخالی هم جرات نمی کنند از او دفاع کنند، ماشاالله بس که خوشنام مُرد.
حالا همین بچه های آذربایجان که چپ و راست از فارس و کرد شکوه می کنند و همه را از خود می ترسانند و عکس حسنی به اشتراک می گذارند، یک کلمه از داریوش پیرنیاکان گفته اند؟
***
یک نکته جالب در خصوص سیاست نفتی ایران وجود دارد. هم زمان شاه که ایران به تولید شش میلیون بشکه در روز هم رسیده بود و هم الان که نفت تولیدی روی دریا شناور است و تحریم همه جانبه حاکم، سیاست نفتی ایران واحد بوده است. ایران در هر دو رژیم به بخش تندرو اوپک تعلق داشت که همواره خواهان افزایش قمیت نفت بود و عربستان هم همیشه در نقطه مقابل ایران. ثابت هم شده است که سیاست عربستان بسیار دوراندیشانه بوده است. یعنی عربها با ثروت نفتی خود بسیار سنجیده تر از ایران برخورد کرده اند.
وقتی این یارو آن سخنرانی معروف را در دانشگاه کلمبیا کرد و واقعا افتضاحی به بار آمد، محمد قائد مقاله ای نوشت و مظفرالدین شاه و محمدرضا شاه و این یارو را با هم مقایسه کرد.
ما اینیم و نوع رژیم هم تاثیری در آن ندارد : هیچ کاره پرمدعا که تصور می کند نقطه پرگار تمدن است. «اینجا»
***
رفتم خانه موسیقی ایران و آقای داریوش پیرنیاکان را هم دیدم. قبل از آن بقدری با یکی از کارمندان آنجا پرچونگی کردم که وقت از دست رفت. او خبرنگار خانه موسیقی و مسئول تنطیم همان خبر بود.
از شانس من آقای پورنیاکان هم آنجا بود. وقتی موضوع را گفتم پرسیدند آذربایجانی هستی؟ (یعنی باز به رگ غیرت ترکها برخورده، کدام غیرت؟ اصلا غیرت یعنی چی؟). مهربانانه من را دعوت کردند که بنشینیم و صحبت کنیم و متاسفانه من وقت نداشتم. دنبال اداره کردن کارخانه ها و کشتی های روی آب نبودم، کار بچه داری وقتی برای من نمی گذارد.
قرار شد برای دو هفته دیگر وقت بگیرم و صحبت کنیم. می خواهم بدانم آن مستنداتی که با استناد به آن موسیقی عاشیقی را پشت قباله داریوش و کوروش انداخته اند، چیست؟ ایشان قرار است فردا در تبریز کنسرت داشته باشند. کاش بچه های تبریز همین سوال را با ایشان مطرح می کردند. مسئله کوچکی نیست اما ... بگذریم.
گفتم غیرت و کدام غیرت؟ من کلا با کلماتی مثل ناموس و غیرت و ... این تیپ کلمات کلا مشکل دارم و احساس می کنم کلماتی متعلق به انسان دیروز است. این کلمات بوی تعصب و مخصوصا افکار ضد زن می دهد. ولی همین کلمه غیرت هم در خصوص آذربایجان لوث شده است. اجاز بدهید مثالی صدرصد متفاوت بزنم.
شخصی را فرض کنید که کاملا آدم بی دینی است. به خدا و به هیچ پیغمبری باور ندارد. کافر به تمام معناست. استحضار دارید که پیدان کردن چنین آدمهائی کار دشواری نیست، اما یک استثنا برای آن قائل می شوم که تقریبا نایاب باشد. فرض کنید همین آدم بی دین، پدر و مادرش بهائی باشد که دینی است وابسته به امریکا و شوروی و انگلیس و صهیونیسم و وهابی و صدام و ....
همین آدم در سایتی می خواند که بهائی ها برای تبلیغ دین صهیونیستی و انگلیسی و وهابی و روسی و ... خود در شهر تبریز و یا کیش از دختران خوشگلشان به عنوان طعمه جنسی استفاده می کنند. (من خودم این خبر را دیدم و از آن تاریخ از فرط ناراحتی کلا همان سایت را دن کیشوت وار تحریم کرده ام. چون دوز بی شرمی هم حدی دارد) حال این آدم ناراحت می شود و عصبی می شود و قصد دفاع از خود دارد، به رگ غیرت دینی پدانش برخورده؟ اصلا او دین ندارد که غیور هم باشد.
می دانید او از چی عصبی می شود؟ فقط باید ترک باشید و از بستن موسیقی عاشیقی به قباله کوروش ناراحت بشوید و به شما غیرتی و قوم گرا بگویند، تا متوجه بشوید از چی دفاع می کند.
------------
حدود بیست سال پیش و پس از فروپاشی اتحاد شوروی، هابیل علی اف در اوج دوران هنری خود به تهران آمد. کنسرتهای اولیه او بسیار پر سر و صدا بود. اساتید موسیقی ایران نیز در آن شرکت می کردند. در یکی از این کنسرتها و فکر می کنم اولین آن، استاد بی بدیل آواز ایران، محمد رضا شجریان هم حضور داشت. مردم از ایشان یک صدا خواستند که روی صحنه بروند و با کمانچه دل انگیز یگانه آذربایجان، هابیل علی اف، آواز بخوانند. استاد تسلیم اصرار و تشویق زیاد مردم شدند. شور و هیجانی در مردم و همینطور هابیل علی اف بود که تمام قد به احترام استاد آواز ایران ایستاده بودند. وقتی روی صحنه رفتند توضیح دادند که اندکی سرماخوردگی دارند ولی خواهند خواند. هابیل علی اف یک کلمه فارسی نمی دانست. هیچ مکالمه ای هم بین آنها صورت نگرفت. به تعبیر مولانا ای بسا ترک و هندو همزبان، دو استاد بزرگ نگاهی به هم کردند و هابیل شروع کرد و شجریان خواند و جواب آواز شنید. انگار سالها با هم تمرین کرده بودند.
چند ماه پیش در مجله گزارش موسیقی از قول استاد محمد رضا شجریان با لحنی نه چندان مهربانانه خواندم که گفته بودند در نوازندگی چیزی به نام مکتب تبریز نداریم. با خود گفتم : استاد عزیز، پس آن آوازی که بدون هیچ تمرین و کاملا فی البداهه با کمانچه کم نظیر هابیل علی اف خواندید، مکتب نبود، پس چی بود؟ مهد کودک بود؟ چرا اینهمه با سرزمین سرشار از موسیقی آذربایجان نامهربان شده اید؟
اما حالا می فهمم چرا استاد چنین حرفی زده است. ایشان مدتها با داریوش پیرنیاکان کنسرت داده اند و تمرین کردنده اند. پیرنیاکان هم تار زده و آشوق آشوق گفته، تار زده و آشوق آشوق گفته...، تا اینکه استاد به این نتیجه رسیده اند که بعله! لابد همه آذریایجان همین است! یعنی : از ماست که بر ماست. «اینجا»
***
سه دولت و سه کشور متولی زبان فارسی هستند که با وجود این سه، زبان فارسی چندان نیازی به دشمن ندارد. دولت افغانستان که دچار شکاف قومی است، تاجیکستان هم که تا تمام کمونیستهای سابق نمیرند، همچنان در فقر و بدبختی است. می ماند ایران با حداد عادلش که فعلا همه کاره زبان فارسی است.
از دوستی در مشهد که خود کلاسهای پیشرفته مهندسی شبکه برگزار می کند، کسی برای انتخاب رشته مشورت خواسته بود. ایشان که یکی از باسوادترین مهندسان و مدرسان شبکه در مشهد است، مانده بود که بالاخره این رشته ها معادل چی هستند و چه فرقی با هم دارند؟ برای کنکوری جوان راهی جزء شیر یا خط باقی می ماند؟
در مشهد یک پیتزا فروشی است که اسمش هم پیتزاست. تکنولوژی فناوری را چیزی معادل پیتزا پیتزا فرض کنید.
کد 226 تکنولوژی فناوری اطلاعات رسانه
کد 2034 تکنولوژی ارتباطات و اطلاعات
کد 2080 فناوری اطلاعات و ارتباطات
کد 2079 فناوری اطلاعات
منبع :«اینجا»
***
استاد حسن کسائی و اصفهان و درد نیاکان
اصفهان نگین شهرهای ایران است. اصفهان شاید تنها شهری در ایران باشد که محلات اعیان نشین آن قدمتی بیش از صد سال دارد. اصفهان تا آنجا که من دیده ام تنها شهر ایران است که قبل از شروع هر کار عمرانی، مانند تمام شهرهای بزرگ و متمدن جهان، ابتدا بخشی از خیابان را به پیاده رو اختصاص می دهند که مردم عادی دچار عذاب نشوند اما راه ماشین رو باریک شود. این را مقایسه کنید با برخوردارترین شهر ایران یعنی تهران که در آن پیاده رو اصلا در محاسبات منظور نمی شود. اصفهان پیاده رو محور ترین شهر ایران است و از این منظر استاندارد بالائی دارد، معلولان و یا با کالسکه بچه در بسیاری در خیابانهای آن از جمله چهارباغ می توان قدم زد و نگران پله و پستی بلندی نبود. اصفهان بسیاری از اسامی قدیمی خود را هم حفظ کرده است به جزء میدان معروف نقش جهان، نسبت به سایر جاهای ایران وضع بهتری دارد، مشکل زبانی هم مانند ارومیه ندارد که محله "یدّی درمان" را به هفت آسیاب ترجمه کنند. اصفهان شهر موسیقی و هنرمندان بزرگ هم هست و شاید بیشترین موسیقی دانها از اصفهان برخاسته باشند. از جمله شهر استاد حسن کسائی است که اخیرا مرحوم شدند.
یکی از محلات قدیمی و اعیانی اصفهان (ترکیبی که در تهران کاملا بی معناست) خیابان عباس آباد است. شهرداری اصفهان در حد امکان خیابان آذر که عمود بر این خیابان است را در دست تعریض دارد. بخش زیادی از پروژه اجرا شده اما درست سر تقاطع عباس آباد متوقف شده است. دوستی اهل فرهنگ در اصفهان آنجا را به من نشان داد و گفت : این خانه بزرگ متعلق به استاد حسن کسائی است، فعلا وقتی ایشان زنده هستند کسی جرات خراب کردن آن، بقصد تعریض خیابان را ندارد. فی الواقع اصفهان کم دشمن موسیقی ندارد ولی از مردم اهل فرهنگ حساب می برند و جرات نمی کنند و احتمالا پس از درگذشت استاد نیز اینگونه خواهد بود. نمی دانم موضوع چقدر واقعیت دارد و یا فقط شنیده دوست من است، اما از شهر فرهنگی اصفهان چنین ظرفیتی بعید نیست.
گرچه از معایب بزرگ اصفهان نفوذ زیاد ارتجاع مذهبی در آن شهر است و جناح راست حکومت و امثال پرورش در آن قدرت زیادی دارند، اما مردم اهل فرهنگ اصفهان بسیاری از نوکیسگان را اهلی و یا متظاهر به اهلی بودن کرده اند. در این لحظه و در این هنگام که کاملا ناراحت و غمگین هستم، آرزو دارم که کاش موسیقی گرانبهای عاشیقی، اختصاصا متعلق به مردم اصفهان بود. در این صورت مردم فرهنگ دوست این شهر از کسی مانند داریوش پیرنیاکان اصل آذربایجانی (گرگری را نمی نویسم چون یک دوست نازنین گرگری دارم که پیرنیاکان اسباب ناراحتی اوست)، حتما تبری می جستند و اصلا چنین آدمی را به شهر خود راه نمی دادند و می گفتند : ما را به خیر تو امید نیست شر مرسان و برو در همان آریاآبادی که به آن تعلق داری زندگی کن. اگر شهردار این شهر هم آریائی باز درجه یک در حد حزب پان ایرانیست بود که پیرنیاکان را حمایت می کرد، باز او را اهلی می کردند که چنین جسارتی نکند. «اینجا»
***
استاد حسین علیزاده گفتگوئی دارد با محسن شهرنازدار که در قالب یک کتاب منتشر شده است. این کتاب بسیار خواندنی است. در جائی استاد می گویند ما موسیقی سنتی نداریم و موسیقی های سنتی داریم و بعد به موسیقی بومی می رسند و در خصوص موسیقی عاشیقهای آذربایجان با اشاره به حماسه کوراغلو، توضیح کوتاه اما بسیار دقیقی می دهند که نشان از عمق دانش ایشان است. ایشان دوره این موسیقی را متعلق به فرهنگ فتودالی می دانند که در آن قهرمان داستانها از ظلم ارباب و یا شکست در عشق می گویند. بعد اضافه می کنند که فرم این موسیقی گرچه سیاسی هم هست، اما وقتی به مسائل روز می پردازد، بسیار سطحی می شود.
بعبارت دقیقتر و ساده تر منظور استاد این است که این موسیقی به قدری سنتی و اصیل است که حتی با شعر ترکی تا کنون کسی موفق به خلق اثری جدید که ماندگار باشد، نشده و همه سطحی از آب در آمده اند. عاشیق دهقان در رادیو ارومیه قبل از انقلاب در وصف شاهنشاه می خواند و بعد از انقلاب هم بسیاری از عاشیق ها در خدمت افکار جریانهای چپ خواندند. کسانی سعی کردند برای قهرمانان آذربایجانی جنگ مانند شهید باکری، موسیقی عاشیقی اجرا کنند. هیچکدام موفق از آب درنیامد و بلافاصله فراموش شد. موسیقی عاشیقی فقط با حماسه های آذربایجانی و با زبان خاص ترکی خود زیباست. دست کم به اذعان یکی از برجسته ترین اساتید موسیقی ایران، آثار بعدی همه سطحی بوده اند. چنین پیوندی میان این نوع موسیقی و زبان ترکی و فرهنگ اساطیری آذربایجان، برقرار است.
الهی جزّ جیگر بگیری داریوش پیرنیاکانِ گرگریِ تبریزیِ اصلِ آذربایجانیِ عشق آریائی. چند روز است من از این همه رطب و یابس تو حسابی غمگینم. شوخی نیست، این سخنان در خانه موسیقی ایران و از طرف مدیر سابق و عضو هیئت مدیره فعلی بیان شده است. لینک سخنان او را در متن گذاشته ام. «اینجا»
***
اول داریوش بود، و داریوش شاه شاهان بود، و داریوش همان "دارا یَه وَ هوش" بود، و "دارا یَه وَ هوش" همان دارنده هوش بود.
وقتی لشکر او به غرب کشور رسید از همان موقع مردم آن منطقه لهجه داشتند و نمی توانستند «دارا یَه وَ هوش» بگویند و گفتند : اَ وَ هوش.
بعد از آمدن عربها که از بیخ عرب بودند و نه کتاب داشتند و خط و نه زبان و نه شعر و نه غزل و نه قصیده؛ گفتند : اَشوق. تا نهایتا تبدیل شد به آشوق.
آشوق تا همین ده بیست سال پیش ادامه داشت، تا اینکه پان ترکهای بی فرهنگ آن را کردند عاشیق. این در حالی است که مستندات دقیق تاریخی نشان می دهد که عاشیق همان داریوش است.
همین صد سال پیش هم دست خطی از حاج بابا بالانجی بدست آمده که نبیره او قصد انهدام آن را داشته است. آن مرحوم هنگام مرگ و قبل از ادای شهادتین، در همان روستای بالانج، آشوق را نه تنها به زبان آورده، بلکه مکتوب هم کرده است، تا ریشه های باستانی این ملت به یغما نرود.
این خلاصه تحقیقان پروفسور دکتر داریوش پیرنیاکان گرگری تبریزی اصل آذربایجانی
است. اصل مطلب را از اینجا بخوانید.
***
زیتون از قدیمی ترین و به عبارتی از پیش کسوتان وبلاگ نویسی در ایران است. خیلی ها نوشته های او را می شناسند و از مطالبش لذت می برند. زیتون از جمله وبلاگ/سایتهائی بود که به نظر من از فیس بوک آسیب دید.
آنهائی که قدیمی اند، سرمایه اند. نمی دانم چه طلسمی است که ما نباید در عرصه نوشتن نام معتبر و پرخوان مداومی داشته باشیم؟ نگاه به یولداش آقای مرتضی نگاهی بکنید، بی رودبایستی حال و روز خوشی ندارد. روزگاری جزو اولین ها و بهترین ها بود.
زیتون در این نوشته ابتدا از خود انتقاد کرده و به سوالاتی در خصوص ناشناس بودن خود جواب داده است، بسیار خواندنی است.
می گویند خانمها راز دار نیستند، اگر فقط یک دلیل در رد آن کافی باشد، همین رازداری زیتون است. کدام مردی است که یک دهه بنویسد و این همه خواننده داشته باشد ولی همچنان طاقت بیاورد که کاملا ناشناس باقی بماند؟
http://z8un.com/archives/2012_07.html#002415
***
دلم می خواست به نویسندگان بزرگِ صاحب سبک و روزنامه نگاران مطرح کشور دسترسی داشتم و سوال می کردم :
چطور می توان راجع به جواد لاریجانی نوشت، طوری که هم ایشان را درست و منصفانه معرفی کرد و هم از دایره ادب خارج نشد؟
***
رفتم نتیجه آزمایشهای شش ماهه را گرفتم و دکتر هم دید. فعلا فشار خون بالا به کمک دوا و درمان مهار است و چربی و اوره و ... به اندازه. اما هر چه در دنیا طعمی دارد و اشتهائی بر می انگیزد بر من حرام.
به میمنت این پیروزی و به اتفاق خانواده رفتیم به کافی شاپی در انتهای خیابان هفدهم سنائی که توسط چند جوان بسیار مودب و کاربلد ارمنی اداره می شود. هات داگهای خوشمزه ای دارد با کلی سس و چیزهای بسیار خطرناک و البته فوق العاده خوردنی. از خانمها نباید نگران بود، آنها تعداد کشمشها را هم می شمارند و می خورند. ولی با بچه ها شرط کردم که به غذای من ناخنک نمی زنید، دوست دارید سفارش دهید!. با یک تیر دو نشان زدم، هم هات داگ خودم را تمام کمال در خدمت داشتم و هم آنها بخورش نبودند و در نهایت نصیب من می شد.
این نوشته دلنشین توکا نیستانی هم در ذهنم به شکل مجازی مدام قرائت می شد. تا هات داگ های بزرگ و خوردنی رسید، چشمها را بستم و از ته دل گفتم : سلام سوسیس، منم! تا شش ماه دیگه باید حسرت تو را بخورم. پس فعلا ای هلو؛ برو تو گلو «اینجا»
***
آنطور که من فهمیده ام در ایران کمتر کسی به اندازه فعالان آذربایجانی از دست دیگران شکوه می کنند که چرا زبان و فرهنگشان اینگونه مورد ستیز است. و باز آنطور که من می فهمم در ایران هیچ قومی و ملتی به اندازه خود آذربایجان در بلائی که به سر خود آورده، مقصر نیست. اما همه دنبال دشمن می گردند.
این اظهارات سخیف در خصوص موسیقی آذربایجان اگر در علی آباد کتول هم اتفاق می افتاد، حتما مردم آنجا معترض می شدند. این که کسی معترض نشده انشاالله از رواداری است. ولی مسئله سوی دیگری دارد که بسی مهمتر است، سعی کرده ام به آن بپردازم. «اینجا»
***
در این مدتی که به فیس بوک پیوسته ام با عزیزانی دوست شده ام که در عالم واقعی تقریبا محال بود با آنها آشنا شوم. بدیهی است خیلی ها هم بعد از آشنائی، به قول خودشان حوصله افکار پریشان قومی و قبیله ای و تُرکی من را نداشته اند. لابد Only Important را روشن کرده اند و خلاص. چند نفری هم از لیست دوستی حذفم کرده اند. اما نکته جالب اینجاست که تمام دیلیت کننده ها از دوستان تُرکم بودند!.
یکی از آنها نوشت بود : چرا در صفحه فلان کُرد کامنت گذاشته ای و لایک کرده ای؟ جواب ندادم و دیلیتم کرد. جواب ندادنم از بی ادبی و حتی بی حوصله گی نبود، سوال و درخواست بیش از ظرفیت من محیر العقول بود.
چقدر سرشار از استعداد برای گفتگوی تمدنها هستیم!
***
در داخل ایران خودمان، هنوز ترک و فارس و عرب و کرد و لر و بلوچ و شیعه و سنی و اهل حق و درویش و ... یاد نگرفته اند و یاد نگرفته ایم که چگونه با هم گفتگو کنیم و احترام همدیگر را نگه داریم، آنوقت رئیس جمهور منتخب ما جهان را به گفتگوی تمدنها فرا خواند. همین موضوع نشان می دهد که مسئله «داخل را ولش و جهان را بچسب» ربطی به ظهور هاله نور ندارد. پادشاه سابق ایران هم بی میل نبود به بریتانیائیها درس حکومتداری بدهد.
حالا که اینطور شد و ظاهرا اینطوری هم خواهد ماند، من هم روز هیجدهم تیر را روز جهانی دکتر سید محمد خاتمی اعلام می کنم.
***
من بالاخره نفهمیدم تلفظ رسمی پایخت اسکاتلند در فارسی چیست؟ ادینبورگ یا ادینبورو؟ حتی بی بی سی فارسی هم در این خصوص بلاتکلیف است و هر دو را می نویسد. تا آنجائی که من فهمیدم و شنیدیم همه ادینبورگ می نویسند ولی ادینبورو می خوانند. عربها هم که ما از الفبای آنها استفاده می کنیم، ادنبره می نویسند و می خوانند.
مثلا شهر میدلزبورو هم به شکل میدلزبورگ نوشته می شود اما در فارسی هم میدلزبورو می گویند. شاید هم به خاطر داشتن باشگاه فوتبال است. تنها شهر بلاتکلیف همان پایتخت اسکاتلند است.
مسئله خیلی مهمی است، خیلی! هیچ ربطی هم به بیکاری و کسادی بازار ندارد.
***
آرمان سیگارچی که عود می نوازد در برنامه مکث بی بی سی جریان سازسازی های اخیر را مشکوک خواند و توضیحات مفیدی داد. به نظرم روی سخن او مستقیما با استاد شجریان بود. چون هیچ کس به اندازه کارگاه نجاری ایشان طی چند سال گذشته ساز بی مصرف نساخته است. این جریان احتمالا در هیچ جای جهان و یقینا در کل منطقه خاورمیانه، سابقه ندارد. بیش از آنکه مشکوک باشد، مضحک است. و مضحکتر از همه، همان بی بی سی فارسی است که تصاویر نواختن با یکی از این سازها را به تیتراژ شروع خبر خود افزوده و هر روز بطور غیر مستقیم برای آن تبلیغ می کند. «اینجاآرمان سیگارچی که عود می نوازد در برنامه مکث بی بی سی جریان سازسازی های اخیر را مشکوک خواند و توضیحات مفیدی داد. به نظرم روی سخن او مستقیما با استاد شجریان بود. چون هیچ کس به اندازه کارگاه نجاری ایشان طی چند سال گذشته ساز بی مصرف نساخته است. این جریان احتمالا در هیچ جای جهان و یقینا در کل منطقه خاورمیانه، سابقه ندارد. بیش از آنکه مشکوک باشد، مضحک است. و مضحکتر از همه، همان بی بی سی فارسی است که تصاویر نواختن با یکی از این سازها را به تیتراژ شروع خبر»
***
معلم موسیقی دخترم مهاجرت کرد و باید در فکر جایگزین برای ایشان بودم. مدام از دوست و آشنا برای یافتن معلم جدید پرس و جو می کردم. یکی از مادران هم کلاسی دخترم، معلمی را معرفی و خیلی از او تعریف کرد. اما با لحنی که انگار مشکلی را می خواهد تذکر دهد، یادآور شد که فامیل ایشان احمدی نژاد است. اصلا به روی خودم نیاوردم و گفتم : اسمه دیگه! چه اشکالی دارد؟
ولی همش ادعا بود، حتی سراغ آن استاد نام باخته هم نرفتم.
موضوع یکی دو تا نیست. هاله نور را شاید بتوان کاری کرد، بقیه را چی؟ تازه همه اوصاف هم که به ظرافت هاله نیست!
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
ترکی حرف زدن دخترهای ارومیه منو کشته! مثلا میخواد بگه : آقا کاظم، یک ورق کاغذ داری به من بدی؟
لحن را هم خودتان فرض کنید :
«آقا کاظم، بیر ورق کاغذ واریزدی منه وریسز»
نه کاظم، نه کاغذ، هیچ کدام در نظام آوائی ترکی به این شکل قابل بیان نیست و باید می گفت :
کازم آقا، بیر ورخ کاغاز واریزدی، منه ورسیز
آنان نه ترکی حرف می زنند و نه فارسی. کارشان شده خراب کردن ترکی با نظام آوئی کاملا متفاوت فارسی. به فرزندانشان هم همین را یاد می دهند...
آدم از در دیوار عذاب بکشد بهتر از این نمی شود، به دیار هم که می رود با عذاب برمی گردد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
مرحوم حاج نبی مرادی اهل روستای کوکیا (کوکه) در ارومیه بود. بعضی مواقع در رادیوی ارومیه هم مقامهای کاملا محلی را اجرا می کرد. مردی مومن و لوطی مسلک و وارسته بود. دوست بسیار قدیمی و نسل اندر نسل پدرم نیز بود، بقدری نزدیک که بسیاری آنها را فامیل می پنداشتند.
صدای گرمی داشت که متاسفانه ضبط با کیفیت تصویری از ایشان باقی نمانده است، ولی قطعا در رادیو ارومیه صدای صوتی خوبی از ایشان باقی است. همسرم محترمشان نیز مقامهای ترکی را بخوبی می خوانند و خوشبختانه هنوز در قید حیات هستند. فرزندانشان نسخه های خصوصی ضبط شده از ایشان دارند که با هم می خوانند و جواب هم را می دهند. روحش شاد.
کیفیت تصویر که فرزند ایشان در اختیارم قرار داده، اصلا مناسب نیست ولی کیفیت ضبط صدا قابل تحمل است. آواز حاج نبی اما شنیدن دارد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
انگیزه این یادداشت صحبت های دکتر عرفان ثابتی پژوهشگر و جامعه شناس در برنامه پرگار بی بی سی بود که در متن هم به آن اشاره شده است. موضوع در خصوص اینترنت و شبکه های اجتماعی بود. به نظر من اینترنت و شبکه های اجتماعی بیش از همه شیوه قدیمی و سنتی کتابخوانی را تحت تاثیر قرار داده است. شاید نظر پژوهشگران این باشد که در مجموع وضع بهتر شده است، در اینصورت این شعار "دیروز کتاب، امروز کتاب، فردا کتاب" دیگر جاودانگی خود را از دست خواهد داد. جلوی تحولات را نمی توان گرفت اما آرزو که می شود کرد : چنین مباد و زنده باد کتاب.
در ضمن همین یادداشت را البته اگر قابل باشد به دکتر ثابتی که یک ماهی است در فضای فیس بوک افتخار آشنائی نزدیک با ایشان را یافته ام، تقدیم می کنم. شاید هم نقض غرض باشد، ولی بدون فیس بوک و شبکه های اجتماعی و صرفا از راه کتاب خواندن، کی فرصت آشنائی با چنین فرد فرهیخته ای نصیب من می شد؟ اکنون دهها دوست دارم که تصور آشنائی با آنها در دنیای منزوی خودم هرگز ممکن نبود. ولی با همه اینها : زنده باد کتاب.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
من نفهمیدم چگونه در فیس بوک از این لینک سر در آوردم، لینکش را کپی کردم تا سر فرصت گوش دهم که متاسفانه منبع آن یادم رفت تا از آن طریق به اشتراک بگذارم. ولی دست اشتراک گذارنده درد نکند که حسابی لذت بردم.
اوج خوانندگی جواد یساری مقارن با شروع اسنوب شدن سطحی بسیاری از جمله من بود. به کلاس ما نمی خورد جواد یساری گوش بدهیم. هم اسنوب، هم بچه مذهبی، چه شود؟ به کمتر از شور امیرف راضی نبودم.
امان از این کلاس، امان! ولی حالا .... باید گوش داد.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
تلویزیون یورونیوز برنامه ای به نام I talk دارد که در آن سوالات مردم عادی ضبط و از مقام مرتبط اروپائی پرسیده می شود. یورونیوز تقریبا به همه زبانهای عمده اروپائی پخش می شود که هلندی جزو آنها نیست، ولی جایگاه فرانسه در آن از همه بالاتر است. از زبانهای دیگر، عربی و ترکی و اخیرا فارسی هم به آن اضافه شده است. مرکز این تلویزیون نیز در فرانسه است. همه اینها را عرض کردم که یک نکته کاملا حاشیه ای ولی به نظر خودم بسیار مهم را بگویم.
به زبان کسانی که از بلژیک زنگ می زنند، بدقت توجه می کنم. همه بلژیکیها فرانسه می دانند ولی بسیاری از آنها سوال خود را انگلیسی می پرسند که در واقع هلندی تبار هستند. به عبارت بسیار واضح و آشکار، هلندی های بلژیک دیگر حاضر نیستد فرانسه صحبت کنند. از کسانی که در بلژیک زندگی می کنند هم شنیده ام که انگلیسی در حال تبدیل شدن به زبان ارتباطی است. همه اینها در نهایت یک دلیل بیشتر ندارد : غرور و خودخواهی زبانی فرانسویها و دهاتی حساب کردن دیگران، همین!
حالا هی در ایران آریائی بازی در بیاورید و دیگران را هیچ حساب نکنید، تازه آنجا پایتخت اروپاست...
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
مجله مرد روز که اکنون هزاران خواننده دارد، قبل از تولد فیلتر شد. مسئول مجله به کسانی که مطالب آنها را می پسندید و حدس می زد میتوانند همکاری کنند، آدرس نسخه آزمایشی را می فرستاد.
این که چگون اداره فیلتر متوجه شد و مجله را بست بحث دیگری است، ولی کاش سایر ادارات هم وظیفه شان را به این خوبی انجام می دادند.
فیلترینگ نشان می دهد که «ما می توانیم» فقط یک شعار انتخاباتی نبود. می توانند!! «اینجا»
***
***
ابوعلی سینا و خوارزمی و بیرونی تقریبا تمام آثارشان را به عربی نوشته اند و حتی طبق نوشته آقای آذرتاش آذرنوش در کتاب چالش میان فارسی و عربی، بعضا فارسی و ترکی را تحقیر هم می کرده اند که زبان علم نیست. اما اگر عربها ادعا کنند که بوعلی دانشمند عرب است از بی بی سی تا خالاسی علم و کتل بر می دارند که وا ایرانا!! این عربهای .... دانشمندانمان را دزدیدند.
مولانا شعر ترکی هم دارد و از بزرگان ادب فارسی است. مثل خاقانی و نظامی و غلامحسین ساعدی و براهنی و شهریار و... اهمیتی دارد که زبان پدر و مادرش چه بوده است؟ ضرر دارد که از بلخ تا استانبول به او افتخار کنند؟ کافی است کسی بگوید مولانا ترک است، از خرد و کلان در این سرزمین خواهند گفت : چیزی ندارند و مولوی را به خودشان می چسبانند.
همین چیزهای به ظاهر کوچک اسباب چنان نفرتی می شود که آن سرش در «خلیج عرب» پیدا
خواهد شد و شاید شده است. موضوع خیلی پیچیده نیست، بهتر است یک سوزن هم به خود زد.
در این منطقه که همه چیز در هم تنیده چنین تفکیهائی جزء توهین حاصلی نخواهد داشت.
کسی خیلی عاشق شکوه آریائی است به چهره های انحصاری بچسبد که در هر ملتی یافت می
شود. اسکندر مال یونانی ها...نه ببخشید او مسئله یونانی مقدونی دارد!!، چنگیز
انحصارا مال مغولهاست، تمیور مال ازبکهاست، ناپلئون مال فرانسوی ها...باز ببخشید
او هم مسئله کورس و فرانسوی دارد. کوروش اما انحصارا مال شما، دربست! نظر به علاقه
یهود به این ستاره باستان تقسیم آن با بنی اسرائیل هم به عهده خودتان. کسی هم چپ
چپ به او و میراث او نگاه کرد، چشمش ابدالآباد چپ باد!
***
بعد از هفت تیر هشتاد و هشت و حوادث حوالی حسینیه ارشاد و مسجد قبا که به فاجعه ترانه موسوی انجامید، مقامات مسئول توضیحاتی دادند. گفتند کلا سه ترانه موسوی بیشتر نداریم، هر سه زنده اند و سرحال و یکی از آنها مهاجرت کرده و در فلان کشور است. و به دنبالش آن نمایشهای مضحک بنگاه بانگ و رنگ و تشکیل پرونده برای کسانی که فاجعه را افشا کردند.
آخ خ .......
مطابق روایت اناجیل وقتی عیسی مسیح را به صلیب کشیدند او فریاد زد : ایلی ایلی لما سبقتنی، یعنی الهی الهی چرا مرا ترک کردی؟ بگذریم که همین جمله، متکلمین مسیحی را قرنهاست درگیر مفهومی متناقض کرده که خداوند بر صلیب، کدام خدا را صدا می کند؟ اما وقتی عیسی مسیح چنین درخواستی دارد، چرا ما فریاد نزنیم و شکوه نکنیم و نپرسیم که :
خدایا؛ اگر هستی و اگر زمین و آسمان و کل کائنات را در ید اختیار خود داری، زمانی که محسنی اژه ای دهانش را در تلویزیون باز کرد تا از ترانه بگوید، کجا بودی؟ ها! کجا بودی؟ چرا ترانه را تنها گذاشتی؟ چرا؟
***
احمدی نژاد در مناظره ها گفت که از نحوه استقبال خاتمی در فرانسه خجالت کشیده است. البته که دروغ گفت، چون ژاک شیراک از پله ها پائین آمده و استقبال گرمی هم کرده بود.
در برزیل کدخدای یکی از روستاهای اطراف ریودوژانیرو هم از او استقبال نکرد.
مسئله فقط پرروئی نیست، چون این اتفاق برای روسای جمهور فراری هم نمی افتد. پس چرا خجالت نمی کشند؟ یعنی خجالت دان همه
جماعت حکومتی پاره شده؟
***
مجله گزارش موسیقی مصاحبه ای با هومن خلعت بری کرده که در آن موسیقی نامجو را اصلا موسیقی نمی داند. نمی دانم با هم خرده حساب پیدا کرده اند و یا صرفا نقد است، چون نامجو هم به آکادمی موسیق گوگوش حمله کرده بود. اما مطالب به نطرم درخور توجه بود. مخصوصا جائی یادآور شده بود که کنسرت تک نفره با یک سه تار، کار هر کسی نیست. مردی کهن چون حاج قربان سلیمانی می خواهد.
من همین امروز این مصاحبه را در مجله گزارش موسیقی خواندم. دنبال لینک آن می گشتم که در رادیو دویچه وله یافتم. حال منبع اصلی کجاست، نمی دانم!
از متن :
موسیقی نامجو، موسیقی بدی است. موسیقی نامجو اصلاً جزو ژانر موسیقی نیست. من بعد ازاینکه دوبار با نامجو، زمانی که در اتریش بود، صحبت کردم، ایشان را دیگر هیچوقت ندیدم. تا اینکه ۱۰ روز پیش به کنسرت زندهی ایشان در لندن رفتم. در ردیف اول و با فاصلهی کمی نشسته بودم. او با یک سهتار و یک گیتار برای اجرا آمده بود. آن هم در سالن دوهزار نفرهی "باربیکن" که حداقل ۹۰۰ نفر آمده بودند. موسیقی نامجو، در اتریش و آلمان، موسیقی کابارهتیستها است. کابارهتیست شعرهای سیاسی، خندهدار و… را میخواند. یعنی هم دارد حرف میزند و هم میخواند. تمام جمعیت هم میخندند و بالا و پایین میروند. کابارتیست امروز اروپایی شاید چیزی در مایهی جوکهای سیدکریم باشد. شاید چیزهایی از این قبیل قبلاً در ایران بوده است.
شما باید کنسرت آقای نامجو در لندن را میبودید. من به برنامهریز ایشان هم که این برنامه را ارگانیزه کرده بود گفتم که شما با دست خودت، داس به دست، تیشه به ریشهی آقای نامجو زدی. شما چگونه توانستی قبول کنی که این آقا تکی در چنین سالنی برنامه اجرا کند؟! او پاسخ داد که ما فکر میکردیم جواب میدهد. به ایشان گفتم: بله شما که بیسواد و بیاطلاع و ایشان هم که خودش را دست شما سپرده است!....اینکه شما شنونده را مجبور میکنید به اینکه فقط به یک نفر گوش کند و روی او متمرکز بشود، بدبختات میکند! من فکر میکنم فقط یک نفر میتوانسته، از لحاظ کشش و جاذبهی هنری، جمعیتی را به خود جلب کند. آن هم "حاج قربان سلیمانی" بود که با دوتارش در تئاتر "شاتله"ی پاریس دوهزار، سههزار نفر را جذب کرده بود. تکی! پیرمردی بود، با کلاهی سفید بر سر و با یک دوتار … «اینجاشما باید کنسرت آقای نامجو در لندن را میبودید. من به برنامهریز ایشان هم که این برنامه را ارگانیزه کرده بود گفتم که شما با دست خودت، داس به دست، تیشه به ریشهی آقای نامجو زدی. شما چگونه توانستی قبول کنی که این آقا تکی در چنین سالنی برنامه اجرا کند؟! او پاسخ داد که ما فکر میکردیم جواب میدهد. به ایشان گفتم: بله شما که بیسواد و بیاطلاع و ایشان هم که خودش را دست شما سپرده است!....»
***
سوال : در برابر اين نقاط قوت، نقطه ضعف سپاه را چه ميدانيد؟
جواب سردار رمضان شریف : نقطه ضعف آن در اين است كه گاهي عادي ميشود به اين معنا كه گاهي اهميت نقش سپاه در جامعه كمرنگ ميشود و اين خلاف فرمايشات امام مبني بر اينكه سپاه بايد پيشتاز عموم مردم در تمام عرصههاي فرهنگي و اجتماعي باشد لذا بايد همواره در سطحي گام بردارد كه بسيار حساب شده و عمقي تحولات را بررسي كرده و با آنها بهموقع برخورد كند. سپاه به شكل جدي نتوانسته كاركرد خود را به عموم مردم معرفي كند و فرماندهان ما در اين زمينه ما را همراهي نميكنند و باعث ميشود كه رسانهها هم نسبت به اين موضوع نپردازند.
یعنی کلا آقایان دوست دارند اینجوری از آنها انتقاد شود : شما چرا بیشتر دخالت نمی فرمائید، تکلیف دارید آقا! تکلیف!!
آنها هم در جواب بگویند : فعلا صبر و اعتدال! پیشه کرده ایم.
در ضمن این مطلب را دیروز در روزنامه ملت ما که توی کوچه روی زمین هم بیفتد بر نمی دارم بخوانم، دیدم. هواپیما تاخیر داشت و کتاب برای مطالعه نبرده بودم که چشمم به آن افتاد، بس که روی تمام صندلی ها ریخته بودند. و گرنه از من دور باد که بازتاب و تابناک و ملت ما و کلا دکتر محسن رضائی بخوانم.
لینکش هم چیزی توی این مایه هاست. کسی مایل است اصلش را ببیند، خودش جای نقطه ها را حدس بزند. کسر شان است روزنامه دکتر را لینک دادن «اینجا»
***
من به عنوان یک ایرانی اصیل وظیفه و بلکه تکلیف دارم که از طب تا نجوم نظر بدهم، فوتبال که چیزی نیست. خود آرسن ونگر پنداری، حق مسلم همه ماست.
- فرانسه تیم محبوب من، بیدی است که با هر بادی در اردو آن اختلاف و دعوا راه می افتد و حذف خواهد شد.
- اسپانیائیها گرجه بهترین تیم جهانند، ولی وسط بازی ممکن است یادشان بیفتد که کاتالون هستند واسپانیائی زبانها از آنها سوء استفاده کرده اند و خوب بازی نکنند.
- انگلیسها هم که مرکز جهانند و اصلا چه نیازی به اروپا دارند؟. قهرمان لیگ برتر، لابد قهرمان جهان است، اروپا کیلوئی چند؟
- پرتقال هم با رونالدوی مغرور که بعد از زدن گل از سایرین دعوت می کند خدمتش برسند و تبریک بگویند، به جائی نخواهد رسید.
جام مال آلمان لامصب است که لعنتی هم بنز است و هم بوگاتی ویرون.
***
هیچ تمدنی در دنیا تا کنون آثارش به اندازه تمدن یونانی زنده نمانده است. هنوز هم وقتی از شعر و فلسفه و موسیقی و المپیک و تصوف و ریاضیات و .... صحبت میشود، معمولا شروع مطلب از یونان است. تمدن یونان چنین عظمتی دارد. زمانی که یونانیها در چنین اوجی بودند یکی از نگرانی های آنها اقوام نیمه وحشی ژرمن در شمال بود.
اما اکنون چطور؟ اقتصادش ورشکسته اش سربار اروپا و منتظر عنایت آلمان است، فوتبالش نیز زیر دست و پای ژرمنها لت و پار شد.
***
در کشور ما یک پروفسور دکتر پر سر و صدا که دوستی او را حکیم عصر جدید نامید و البته از میان کاغذ پاره های فرهنگ منحط غرب دیپلم متوسطه را هم دریافت نکرده، خود را حریف هانتینگتون در نطریه پردازی می داند. با این حساب، شرعا و قانونا حمل بر تکبر و خود دانشمند بینی نخواهد شد که بگویم : نیوتن وار تعریف پان ترکیسم را فهمیدم. همین چند وقت پیش! کاملا جدی می گویم. «اینجا»
***
پس از اعدام فرزاد کمانگر، شاهین نجفی به اتفاق نوید زردی آهنگی به یادماندنی برای او خواند. در سرزمینی دچار شکافهای بزرگ و شاید پر نشدنی، که هر کس فقط به فکر زندانی و اعدامی خود هست، کار شاهین فوق العاده بود. فرزاد کمانگر در متنی شاعرانه خود را همشهری صمد بهرنگی نامیده بود. مثل او در روستاهای فقیر کردستان به بچه ها درس می داد. آهنگ فوق العاده تاثیر گذار بود و کاش در اجراهای بعدی و بیاد صمد، ترکی و کردی و فارسی در کنار هم قرار گیرد.
تا این لحظه من ندیده ام کسانی که دم از وحدت ملی و این حرفها می زنند چیز درخور توجهی در خصوص این آهنگ بنویسند. شاید هم اینقدر کم بوده که من ندیده ام. اما به محض اینکه آهنگی خواند که عده ای آن را طنز، عده ای توهین آمیز و عده ای مستحق مرگ خواننده تشخیص دادند، سیل انتقادات شروع شد و فقط خواجه حافظ تهرانی ماند که چیزی ننویسد.
از همه بدتر هم مجله ما یعنی مرد روز بود. بیر گونم وار سنن اوچون ونداد، صبر اله!!
***
vive la france
گرچه اسپانیا هم خیلی دوست داشتنی است.
vive la france
god save the queen
و جای سوئد و دانمارک هم در جام خالی.
مسئله حاشیه ای جام ملتهای اروپا نژاد پرستی شد. آن هم در اوکرائین که یکی از مقامات کمیته المپیک آن در حال قاچاق بلیط المپیک بود! خاک بر سرشان
فرانسه و انگلیس نماد مدارا در این جام هستند. فرانسه بازیکنانی داشته که حتی حاضر نبوده اند سرود ملی این کشور را بخوانند ولی کسی نمی تواند به آنها بگوید بالای چشمتان ابروست. چرا برای چنین تیمهائی آرزوی موفقیت نکنیم؟
***
تا آنجائی که سواد عربی من اجازه می دهد، اخوان المسلین یعنی برادران مسلمان. غیرمسلمانها به کنار که کاملا آزادند به اسلام مشرف شوند، ولی تکلیف خواهران چه می شود؟ آن هم در مصر! سرزمین ام کلثوم افسانه ای.
شاید هم چیزی معادل رجال سیاسی در قانون اساسی خودمان است که سالها منتظر تفسیر آیت الله جنتی باقی ماند که بالاخره خانمها را شامل می شده یا نه؟ آخر سر هم معلوم شد: نه
یعنی مصر باید تمام این راهها را بپیماید؟ بقیه مشکلات را بی خیال، انتظار برای ارتحال از همه طولانی تر است، تازه آن هم شاید!
غیر مسلمانها هم لابد باید پاسپورت بگیرند و تشریف ببرند
***
حساسیت مومنان و دینداران نسبت به مقدسات خود خیلی صادقانه به نظر نمی رسد. این موضوع کاتولیک و مسلمان و یهودی هم ندارد. اتفاقا وقتی تصور می کنند مورد اهانت قرار گرفته اند، موضوع بیشتر آشکار می شود.
شاهین نجفی در آلبوم سال خون که دو سال پیش منتشر شد، آهنگی به نام قسم دارد. در این آهنگ به وضوح خداوند را مورد خطاب قرار می دهد و آشکارا الفاظی را آن هم بطور جدی، به کار می برد که علی القاعده برای هیچ مومنی نباید قابل تحمل باشد. اما کسی اعتراضی نکرد، فتوائی صادر نشد، چرا؟ در آهنگی جدیدی که عده زیادی آن را توهین آمیز ارزیابی کردند مضمون آهنگ طنز بود و آن هم در خصوص امام دهم. علی الاصول مقام باریتعالی بسیار مقدس تر و بالاتر از امام معصوم است، پس چرا کسی حساسیتی نشان نداد؟
نگران ذات باریتعالی بودن در هیچ دینی به درد دکان دستک درست کردن نمی خورد. خداوند متولی مستقیم ندارد. شاید هم عده ای آفریدگار را نماینده خود در آسمانها می دانند ولی به هر دلیلی از اینکه نگران انتقاد از ذات اقدس نیستند، بسیار خوشحال کننده است.
***
«خانه ای که شهر ندارد»
مدام به این تیتر محشر و شاعرانه روزبه امین فکر می کنم.
***
به نظر می رسد در نژاد پرستی هم نوعی نژادپرستی داریم یعنی فقط بعضی ها حق دارند نژادپرست باشند!. دست کم برای من اینطور است چون از حذف روسیه و لهستان و کرواسی و انشاالله امشب اوکرائین، بسیار خوشحال شدم.
یعنی چی این لهستانیها و اوکراینی ها و روسها نژاد پرستند؟ مثلا خیلی فوق العاده اند؟ می گویند آلمانیها نژادپرستند، اولا این متعلق به گذشته است و اکنون آلمان جزو دموکراتیکترین جوامع اروپائی است. دوما، اگر هم هستند، آلمان کجا و اوکرائین کجا؟ آلمانیها بیست سال بعد از جنگ دوم کشور ویرانه و تجزیه شده را مجددا به اقتصاد اول اروپا تبدیل کردند. ویلی برانت سوسیال دمکرات را به اروپا و جهان معرفی کردند. حتی آلمان شرقی هم در بلوک شوروی از همه سرتر بود. وضع اوکرائین چیست؟ بزرگترین صادراتش به اروپا سکس است، نخست وزیر پیشین به جرم اختلاس در زندان است، رئیس جمهور فعلی بیشتر روس است تا اوکراینی و هشت شان گرو نه شان است، آن وقت نژاد پرست و ضد سیاه پوست هم هستند. تنها سیاهپوست ایتالیائی از بازی در زمین این کشورها واهمه داشت، خاک بر سرشان!
اوکرائین را با انگلیس و فرانسه، یعنی قلب اروپا مقایسه کنید. تیم فرانسه عملا تیم شمال افریقاست. بعضی از سیاهپوستان این تیم سرود ملی فرانسه را تعمدا نمی خوانند، با همه اینها عضو تیم هستند و اگر کسی به آنها بگوید بالای چشمتان ابروست، به جرم نژادپرستی مجازات می شود. با این وجود فرانسه انکار نمی کند که مشکل نژاد پرستی دارد.
همین تیم فرانسه را با کشور گل و بلبل و کوروش زده خودمان مقایسه نمائید. به اعضای تیم ایران گفتند: شاهزاده های پارسی!! کسی هم حق اعتراض نداشت چون اینها لشکر هخامنشیان بودند؛ زهی بلاهت.
***
چه کسانی و چه اقشاری در این جامعه فقیرند؟ و چه اقشاری غنی؟ گمان نمی کنم حتی برای کارشناسان درجه یک هم در جامعه به غایت غیر شفاف ایران، تشخیص این موضوع کار آسانی باشد.
چند ماه پیش در یکی از مرفه ترین مناطق تهران شام میهمان بودیم که یکی از مدعوین بسیار دیر رسید. او در همان منطقه فوق العاده ثروتمند کارمند بانک پاسارگاد بود و گفت امروز یارانه ها را واریز کرده بودند و بانک غلغله بود. در آن مناطق شارژ بعضی آپارتمانها بیش از نیم میلیون تومان در ماه است.
اکنون در تالش هستیم. هیچ باجه پرداخت حتی نسبتا خلوت هم نمی توان پیدا کرد. مردم در صفهای بسیار طولانی مابه التفاوت یارانه را دریافت می کنند.
مبلغ یارانه چه درد همزمانی را از این دو قشر درمان می کند؟
***
وقتی آقای جلیلی که مثل عمده مسولان حکومتی تربیت شده خرده فرهنگ حوزه و بازار است، خسته از مذاکرات به تهران می رسد، یحتمل در جلسه با دوستان همفکرش بیش از همه راجع به خانم کاترین اشتون شوخی می کنند، تا خستگی او از این فتوحات در شود. لابد چیزی توی این مایه ها به او می گویند :
حاجی... دکتر! بغداد بودی، نجف که نزدیک بود! اصلا حاج آقا فلانی هم که باهات بود، خوب، با یک مختصر مهریه صیغه عقد می خوندی و کارو تمام می کردی! عقد موقت هم که شرط اسلام لازم نداره، مرد مومن. خیالمون هم راحت میشد، یک وقت جلوی انظار باهاش دست می دادی خیالی نبود. تازه؛ هوامونم داشت....
و البته خنده و تائید حضار که : راست میگه دیگه! ندیدی مانتو هم پوشیده بود؟ یعنی ما هستیم!
عمده مسولان جمهوری اسلامی تربیت شده خرده فرهنگ حوزه و بازار هستند. این تحلیل بسیاری از نویسندگان درجه یک کشور هست. نگرش خرده فرهنگ حوزه و بازار به زن هم که کاملا مشخص است، رختخواب و تولید مثل. البته از راه مشروع، دائم نشد؛ موقت.
***
کوروش کبیر : خدایا خودم مراقب دشمنانم هستم، تو مراقب دوستانم باش.
م ب : خدایا من مراقب میراث کوروش هستم، تو مراقب آریائی های مقیم فلات ایران باش.
این جملات منتسب به کوروش را باید جدی گرفت. خیلی بیشتر از آگهی پپسی روی کره ماه باور می شود. باور کنید که من در یکی از نوشته های آقای مسعود بهنود هم استناد به این جمله که «برای مبارزه با سیاهی به جنگ دشمن نمی روم چراغی می افروزم» را دیده ام. در تمام اوستا چنین چیزی نیافتم و از یک دانش آموخته الهیات پرسیدم، گفت جمله ای از بوداست (و یا کنفسیوس، یادم نیست)
***
مرز میان طنز و جدیت چنان در کشورمان به هم ریخته که من ابتدا فکر کردم این لینک کار محافل صهیونیستی و استکباری و .... از این حرفهاست. ولی کاملا جدی است.جوانی را اینطور تنبیه کرده اند : تا یکسال باید بری نماز جماعت!!
خداوکیلی این هم تنبیهی است دیگر، نه؟
ممنون از دوستی که این لینک را برای من فرستاد. «اینجا»
***
امیر نایف ولیعهد عربستان سعودی درگذشت. 37 سال وزیر کشور، آن هم با نگاهی صدرصد امنیتی. احتمالا سعید امامی آرزوی چنین مدیریت طولانی را داشته است که واجبی امان نداد. شاهزاده نایف محبت ویژه ای هم به جهان تشیع داشت.
علاوه بر پادشاهی، فقط یک آرزوی دیگر ایشان برآورده نشد: جایزه صلح نوبل برای ترویج مدارا در منطقه
***
جهان متمدن چه حمایتی از بانوی مقاوم، آن سان سوچی کرد؛ دیدن صحنه های تشویق ممتد، فوق العاده شوق انگیز بود.
موسوی و کروبی شرایط به مراتب سخت تری را تحمل می کنند.
***
حدود بیست سال پیش که آقای حداد عادل در وزارت آموزش و پرورش پستی داشت، من در مرکز آموزش 01 کادر تهران، دوره آموزش سربازی را می گذراندم. یک دفعه اعلام کردند که گردانها عازم مسجد شوند و وضو هم لازم نیست بگیرند. وسط آموزش خبری بهتر از این نمی شد شنید. نگو همه به سخنرانی آقای حداد عادل دعوت شده ایم. ایشان شروع کرد راجع به فلسفه و ملاصدرا حرف زدن. همهمه ای بود میان سربازانی که فرصتی برای فرار از آموزش پیدا کرده بودند. دریغ از یک نفر که به او گوش دهد. او یک ریز برای در و دیوار سخنرانی مطولی کرد و سربازان همه در حال گفتگوی چند جانبه با یکدیگر. بعد، فرمانده پادگان دعوت کرد که اگر سوالی دارید از ایشان بپرسید. تمام سوالات راجع به این بود که چطور می توانیم امریه وزارت آموزش و پروش را بگیریم و ادامه خدمت را در آنجا باشیم؟ یک سخنرانی بی ربط و البته سوالاتی کاملا مرتبط. حداد غافلگیر شد و جوابهائی گنگ داد و در نهایت گفت او هم در همین پادگان آموزش دیده و کمی هم از سربازی حرف زد و تمام شد!.
حداد عادل با این همه ید و بیضا و دکترا، نفهمید که برای سرباز خسته از آموزش، با حال و هوای پادگانی، ملاصدرا چه جذابیتی ممکن است داشته باشد؟. اکنون اما به این نتیجه رسیده که هیچ فایده ای در علوم انسانی غربی برای انسان نیست.
خداوکیلی خود حداد در این سی سال و اندی چه فایده ای داشته است؟ «اینجا»
***
مجله مرد روز مطلبی که را در خصوص عصبانی شدنم از دست دخترم نهال و عکس العمل بعدی او نوشته ام، منتشر کرده است. از انتشار آن خیلی خوشحال شدم. علی الخصوص که کار نهال فوق العاده بود. امیدوارم زیاد خوانده شود و اگر احیانا به بیشتر خوانده شدن آن کمک کنید من را خیلی خوشحال کرده اید. «اینجا»
***
جام جهانی 1982 اسپانیا اولین بازی اتحاد شوروی با برزیل سوکراتس و ادر و .. بود. همین اولگ بلوخین آن موقع کاپیتان تیم اتحاد شوروی بود. داسایف دروازه بانی بی نظیر و خوش تیپ هم در درون دراوزه. من که عاشق برزیل در سطح جهانی هستم، در آن بازی سخت از شکست دو به یک شوروی ناراحت شدم. خوب هر چه بود ورزش شوروی نماد پیشرفت چپ بود! کدام پیشرفت؟ ما در چه فکری بودیم؟ آدم چقدر تغییر می کند.
تا ساعتی دیگر تیم اولگ بلوخین در مقابل فرانسه محبوبم قرار می گیرد. انگار تاریخ برای من تکرار تکرار می شود.
زنده باد فوتبال
***
دوستی که سالهاست ساکن کالیفرنیاست می گفت اگر از هر یهودی ایرانی بپرسی اهل کجائی؟ می گوید ایرانی هستم. ولی بلااستثناء ارامنه ایرانی می گویند، ارمنی هستم. ارامنه ای که از راه موسیقی ایرانی نان می خورند البته حسابشان جداست.
اما در ایران، ارمنی ها خیلی محبوبتر از یهودی ها هستند. لابی های ارمنی خود می دانند که چگونه ارامنه روی چشم ایرانیها و مخصوصا تبریزیها و ارومیه ای ها جا داشتند و همان لابی ها خوب می دانند که در خفا چه کینه ای از این ملت و علی الخصوص ترکها دارند. هر وقت هم فرصت پیدا کرده اند زهرشان را ریخته اند. دسته جات مسلح ارمنی با شتاب خود را در ایام جیلوها به ارومیه رساندند که لابد انتقام عثمانی را از این ملت نجیب بگیرند.
در تمام عالم و آدم فقط یک منتقد سینمائی ارمنی به نام روبرت صافاریان پیدا شده است که بگوید بیلگه جیلان فیلمساز ترک، تحت تاثیر کیارستمی است. نه که تحت تاثیر کیارستمی بودن کار بدی باشد، او کینه اش از ترکها را در نقدش گنجانده است. «اینجا»
***
اسامی بعضی از سران کنفرانس هشت کشور بزرگ صنعتی که اخیرا جلسه سالانه آنها در کمپ دیوید امریکا برگزار شد :
دکتر باراک اوباما
دکتر فرانسوا اولاند
دکتر آنگلا مرکل
دکتر جمیز کامرون
دکتر دیمتری مدودیف
خداوکیلی عنوان دکتر به اسم کدومشون میاد؟ هیچکدوم! جمیز کامرون که نخست وزیر آکسفورد هم هست، یا اوباما که از هاروارد پی اچ دی دارد، فقط عنوان دکتر را ضایع می کنند.
البته چرا، کمی تا قسمتی به مدودیف میاد. که آن هم از صدقه سری خوش و بشی بود که با دکتر بیست و پنج میلیونی خودمان بعد از خرداد 88 داشت.
تازه؛ دکترینال هم داریم! هانتیگتون خاورمیانه!! که در این نوشته کوتاه و هر نوشته بلند دیگری نمی گنجد. او دکتر هم برود، همچنان دکتر هست!
منصفانه اگر بخواهیم قضاوت کنیم در منطقه اسامی دیگری هم هستند که خیلی دکترند : دکتر بشارالاسد که چشم در میاره
***
چند هفته ای که از شروع جنبش سبز نگذشته بود، این مقاله از دکتر مرتضی مردیها در گویا نیوز منتشر شد. وحشت کردم؛ چون ایشان حرف بی حساب نمی زند. برداشت خودم از بخش مهم مطلب را اگر به زبان ساده بخواهم بگویم، چنین است : «فعلا هم پول دارند و هم زور دارند و هم میل به استفاده از زور که چه عرض کنم شهوت استفاده از زور. پس حالا حالاها اتفاقی نخواهد افتاد.»
قبلا هم این لینک را به اشتراک گذاشته بودم. «اینجا»
***
از میان روشنفکران دینی که بالاخره معلوم نشد چگونه ترکیبی است، به مطالب هیچ کس به اندازه دکتر سروش علاقه مند نبوده ام. ولی به نظر می رسد دوران دکتر سروش هم به سر رسیده است. در خصوص ترانه شاهین نجفی چه حرفهای زده است؟ کافران مسلمان خوار!!! آیا نتیجه اقامت در خارج و مشاهده مضحکه های لوس آنجلسی او را چنین به خشم آورده؟ چی در این خارجه است که اغلب نویسندگان مملکت را بعد از مدتی اینگونه فلج می کند؟
***
دیشب فرصتی دست داد که چند ساعتی در خدمت یک شاعر باسواد آذربایجانی باشم، کلی گپ زدیم. ایشان از ویژگی های زبان ترکی گفت و اینکه ترکی بر عکس فارسی به سختی با قواعد عروض عربی سازگار است. از اوزان طبیعی و تاریخی و هجائی ترکی مثالهای متعددی زدند و گفتند که تلاش برای مثلا دوبیتی کردن آنها چه آسیبی به این زبان زده است. از ادبیات کلاسیک ترکی و میراث گرانبهای آن مثالها زندند. من تماما و با حسرت گوش می کردم که چقدر از زبان خودم بی خبرم یعنی فی الواقع هیچ نمی دانم.
وارثان میراث هزار ساله ادبیات درخشان فارسی، با اندکی انصاف کاملا درک خواهند کرد که محروم شدن یک ملت، قوم، قبیله، عشیره، و یا هر چیزی دیگر از زبان و ادبیات خود، چه ستم بزرگی است.
حالا که همه چیز چینی شده است، در عالم خیال فرض کنیم روزی ایران مستعمره چین شود و تمام ایرانیان به طور انحصاری موظف به یاد گرفتن زبان ماندارین شوند. بعد از صد سال جوان ایرانی حتی اسم سعدی را هم نخواهد شنید. چه فاجعه ای خواهد بود؟ چقدر غم انگیز است ملتی از فردوسی و خیام و حافظ و سعدی خود خبر نداشته باشد و حتی اسم آثار آنها را هم نتواند تلفظ کند؟ چنین ملتی بمیرد بهتر است، اصلا شاید هم مرده و تمام شده باشد.
معادل اندرزهای اخلاقی و شیرین سعدی، بخشهائی از قوتاد قوبلیک در زبان ترکی است که البته قدمتی بیش از سعدی دارد. من حتی اسم آن را هم درست نمی توانم تلفظ کنم، تصور کنید کسی نداند شاهنامه چیست، فاجعه نیست؟ آیا اگر سایر ایرانیان متوجه شوند که به هر دلیلی چنین اتفاقی در آذربایجان افتاده است، به آنان در جبران این فاجعه کمک خواهند کرد؟ بدبختانه هنوز نگاه بخش عمده ای از جامعه مدنی فارسی زبان و نهادهای مستقل از قدرت آن به آذربایجان و زبان ترکی، در عهد ستارخان باقی مانده است.
***
روز 25 خرداد 88، تهران متمدن ترین شهر جهان بود. چنین ادعائی اصلا گزاف نیست، توضیح می دهم.
بعد از زلزله و فجایع طبیعی ژاپن که از زمین و آسمان و دریا و نیروگاه، بلا سر این ملت نازل شد، قصه هائی از ژاپن نقل می شد که حتی با استانداردهای اروپائی و امریکای شمالی هم باور کردنی نبود. در طوفان کاترینای امریکا، بسیاری از فروشگاهها غارت شد. در اغتشاشات لندن و پاریس به وضوح شاهد تصاویر حاکی از غارت بودیم. ژاپنیها ساعتها می ایستادند تا چند بطر آب و سایر مایحتاج ضروری را تهیه کنند، اما وقتی برق قطع می شد و امکان پرداخت پول نبود، همه چیز را سر جای خود بر می گردانند تا روز بعد مراجعه کنند. حتی تصور چنین مدنیتی دشوار است. تهران روز 25 خرداد، معادل همین ظرفیت را از خود نشان داد.
میلیونها نفر ساعتها در صف ایستادند و به یکی از حزب الهی ترین مدیران نظام رای دادند، به این امید که دیگر از منتخب خود دروغ نشنوند. مهندس موسوی چنان از دوران طلائی با آب و تاب صحبت می کرد که انگار در آن ایام ایران سوئیس بود. حتی بخشهائی از جناح راست حکومت هم پشت سر او بودند، بس که حزب اللهی بود. با همه اینها مردم در او صداقت دیدند و رای دادند و چقدر هم خوب تشخیص دادند. هیچ صندوق خلوتی در شهرهای بزرگ وجود نداشت. میلیونها نفر برای اولین بار در این نظام رای دادند.
جواب یک نتیجه باور نکردنی بیست و پنج میلیونی بود که حتی مجلس خودشان هم برای صاحب چنین آرائی در تعیین کابینه، تره خورد نکرد. گفتند که اگر توصیه به مدارا نشده بودند، دست کم نه وزیر او رد می شد. کابینه خاتمی بعد از دوم خرداد، از مجلس رقیبش برای تمام وزرا، حتی عبدالله نوری، رای موافق گرفت. کار مجلس تحت ریاست ناطق عاقلانه بود، هیچ نهادی آشکارا با منتخب بیست میلیونی مخالفت نمی کند. اما منتخب بیست و پنج میلیونی را «دودو» هم کردند.
میلیونها نفر درست یا غلط چنین نتیجه ای را غیر قابل قبول می دانستند. بسیار بهت زده و در نهایت خشم بودند. تقریبا همه اهل تهران در روزهای منتهی به 25 خرداد، شاهد رفتار نیروهائی که علی القاعده باید حافظ جان و مالشان باشد، بودند. در مجتمع سبحان و کوی دانشگاه چنان افتضاحی بالا آمد که خودشان کمیته تحقیق تشکیل دادند.
اما همین مردم، در بعدازظهر بیست و پنج خرداد و در کمال سکوت، راهپیمائی میلیونی برگزار کردند. از میدان امام حسین تا آزادی و بلکه تا میدان پونک در تسخیر راهپیمایان بود. دست کم در آن بعدازظهر هیچ جمعیتی یارای برابری با آنها را نداشت. هر فرصتی برای تخلیه درون فراهم بود، اما هیچ شعاری داده شد. دعوت به سکوت بلافاصله توسط همه پذیرفته می شد. البته مسبب فجایع بعدی کاملا مشخص بود.
اگر مردم پاریس و لندن و نیویورک، اینچنین از حاکمان خود خشمگین باشند، قادرند اینگونه احساسات خود را کنترل و راهپیمائی میلیونی سکوت برگزار کنند؟
تهران روز بیست و پنج خرداد، ظرفیت غیرقابل تصوری از خود نشان داد. مدنی ترین رفتاری که می توان از یک کلان شهر انتظار داشت.
***
خانم مسیح علی نژاد در زمستان 87 و در صفحه آخر اعتماد ملی مقاله ای نوشت که همچنان حسرت دوباره خواندن آن را دارم. کاش کسی نسخه ای از آن را داشت. ایشان از فضای سرد انتخابات نوشته بود و گفته بود مردم کوچه و بازار به انتخابات امریکا بیشتر حساسیت داشتند تا انتخابات پیش روی خودمان. در آن تاریخ اوباما تازه رئیس جمهور امریکا شده بود.
چنان تنور انتخابات گرم شد که هنوز فتنه از کلامشان خارج نشده است. من هم بعد از سه سال در هوای آن روزها کار و زندگی را ول کرده ام و مدام خاطراتم را مرور می کنم و سخت غمگینم.
***
عباس عبدی قبل از 22 خرداد تحلیلی با این مضمون کرد که موضوع این انتخابات چپ و راست نیست، موضوع مرام است و اینکه چه کسی به حرفی که می زند پایبند است (به طور ضمنی خاتمی را هم نقد می کرد) .
احمد زیدآبادی را همه می شناسند که چه شخصیت فوق العاده ای است.
بر اساس آن تحلیل عبدی و نظر زیدآبادی و اشخاص دیگر، به این تصمیم رسیدم که به کروبی رای بدهم. موسوی هم زیاد طلائی طلائی می کرد. تا اینکه روز مناظره کروبی و موسوی فرا رسید. کروبی در آن گفتگو (مناظره که نبود) انتقادی از ستاد موسوی کرد و گفت : یک کمونیستی را آورده اند....
منظورش محمود دولت آبادی بود که در ستاد موسوی به دکتر سروش، حامی کروبی حمله کرده و پرسیده بود در ستاد انقلاب فرهنگی چه می کرده؟. حسابی دچار تردید شدم و گفتم از کوزه همان برون تراود که در اوست. کروبی از حقوق بشر و قومیتها و زبانها و دراویش می گوید اما در یک مناظره با ادبیات خود، محمود دولت آبادی را می نوازد. بالاخره در دقیقه نود به موسوی رای دادم.
اما اکنون فکر می کنم کاش این همه مته به خشخاش نمی گذاشتم، چون خیلی مرام داشت.
***
اگر روز 22 خرداد به جای موسوی و کروبی، خاتمی کاندید بود؛ چه کار می کرد؟
به خدا شکایت می برد؟ از بداخلاقی ها شکوه می کرد و همه چیز را می پذیرفت؟ نمی دانم! همین قدر می دانم که کلی حرف می زد و توجیه می کرد و روی اعصابمان راه می رفت. جرات هیچ اعتراض درست و حسابی را هم نداشت.
وحشت دارم و می ترسم که او را برای دوره بعد اصلاح طلبان کاندید کنند. و روز از نو روزی از نو....
خدایا؛ زورمان که به آقای جنتی نمی رسد، خاتمی را بازنشسته کن
***
بعد از تحولات 22 خرداد، جاهائی که من کار می کردم اکثرا مدیران دولتی بودند. بخش اعظم آنها از وضع موجود قاطعانه حمایت می کردند که بی محابا با آنها بحث می کردم. شرایط همه را شجاع کرده بود. بخش دیگری از آنها مثلا می خواستند میانه روی کنند و می گفتند هم احمدی نژاد اشتباه کرد و هم موسوی. آن اولی ها هزار بار قابل تحمل تر از اینها بودند و حالم از این باصطلاح برخورد منصفانه و میانه روانه این دسته اخیر بهم می خورد.
بعد از سه سال بهترین مقاله ای که در خصوص همین میانه روی ها خواندم مربوط به آهنگ شاهین نجفی بود. آنها رندان میانه یابند، نه میانه رو «اینجا»
***
صبح شنبه، روز 23 خرداد 88، تهران به وضوح بهت زده بود. من با دو نفر از دوستان که می گفتند همه چیز تمام شد، شرط بستم که تا آخر هفته تجدید نظر می کنند. استدلال من این بود که اولا لقمه گلوگیری است، دوما نظام عاقل تر از این حرفهاست که اینچنین و به وضوح و آن هم به خاطر این یارو! خودش را در مقابل میلیونها رای دهنده قرار دهد. بعدازظهر اطلاعیه صادر شد و من از دوستانم خواهش کردم که کمی در شرط تجدید نظر کنم. شرط این شد که این آقا، دوام نخواهد آورد. حتی ممکن است یک روز مانده به اتمام دوره، بالاخره برکنارش کنند ولی چهار سال را تمام نخواهد کرد. چنان اعتماد به نفس داشتم که با دوستان زیادی این شرط را بستم. امروز سه سال گذشت....
***
بعد از سه بار مراجعه به صندوقی در گیشا و مستقر در مدرسه دخترانم، موفق شدیم رای بدهیم. بیش از سه ساعت وقت گذاشتیم.
نتیجه برای اینها : رئیس جمهوری با بیست و پنج میلیون رای که نماینده مجلس با پنجاه هزار رای هم برایش تره خورد نمی کند.
نتیجه برای ما : وفای به عهد از طرف هر دو کاندید، آن هم بعد از سی سال.
خودشان هم می دانند که برنده نهائی کیست.
***
کاملا قبول دارم که در تلویزیونهای وطنی برنامه های خوب و برنامه سازان باسواد هم حضور دارند. اما در مجموع سالهاست مشاهده این کانالها را توهین به شعور خودم می دانم. امیدوارم بیننده این کانالها نوشته را توهین آمیز ارزیابی نکند و به حساب حساسیت من بگذارد. ولی اگر برای دیدن فوتبال حاضر نیستید حتی شبکه 3 را هم تحمل کنید، و احیانا اطلاع ندارید، این کانال آلمانی فوتبال جام ملتهای اروپا را پخش می کند.
Hotbird
11541 V 22000 3/4
DAS ERSTE
***
آیت الله خمینی برای تحقیر جناح راست سنتی موتلفه محور که پاپیچ نخست وزیر محبوبش شده بود، گفت : اینها عرضه اداره یک نانوائی را هم ندارند.
اعضای آن جناح ممکن است نانوایان خوبی نباشند، ولی اکنون علاوه بر حصر همان نخست وزیر، بخش اعظم قدرت را در اختیار دارند. پس شاید بهتر باشد اینطور بگوئیم :
بیچاره ملتی که رهبری جنبش اعتراضی مسالمت آمیز آن به دست اشخاصی مانند اردشیر امیر ارجمند افتاده باشد که عرضه اداره کردن یک تلویزیون را هم ندارند.
***
تلویزیون من و تو در حال حاضر جزو پربیننده ترین تلویزیونهای فارسی زبان است. حتی استاد رسانه آقای مهدی جامی در مصاحبه با جرس پیشرو بودن آن را ستوده است :
«فکر میکنم من و تو در دقیقهی اکنون پیشروترین رسانهی تصویری فارسی است»
به نظر من تلویزیون من و تو و بی بی سی فارسی، علیرغم اینکه بودجه آنها را دیگران تامین می کنند نماد بخشی از تفکرات جامعه مدنی فارسی زبان و مستقل از قدرت حاکم در ایران نیز هستند. بی بی سی فارسی نوسط موفق ترین روزنامه نگارانی که مجبور به مهاجرت شده اند، اداره می شود و البته تاثیر خود را هم می گذارند.
هفته گذشته تلویزیون من و تو در حال تبلیغ برنامه ای در خصوص نسل کشی ارامنه بود. گرفتاریهای خود را فراموش کردم و درد بی درمان ژیگول بازیها و فرانسوی بازیهای هموطنانم دوباره به سراغم آمد. اگر این ملت واقعا مثل فرانسوی ها غم و درد حقوق بشر داشت باز چیزی!
ما که خودمان را خوب می شناسیم! عشق آریائی قلمداد شدن و خود آلمانی پنداشتن باعث شد در استادیوم آزادی برای خودشیرینی مقابل آلمانها، شعار ابلهانه هایل هیتلر سر داده شود. محمد قائد نوشته بود که چگونه بعضی مدیران ایرانی برای خوش رقصی به آلمانیها می گویند اگر کمی بیشتر می کشتند حالا کار تمام بود!! بدبختها حتی نمی فهمند هیتلر اسباب سرافکندگی آلمانهاست. اصلا چرا بفهمند؟ وقتی به دیوانه ای مثل خشایارشاه افتخار می کنند؟ فکر نکنید تماشاگر استادیوم آزادی و یا حاج آقای دکتر و سردار به شما ارتباطی ندارد، آنها از شما یاد گرفته اند و فکر می کنند مثلا خیلی آریائی هستند.
حضرات؛ اولا کشتار وسیع و فجیع ارامنه به خاطر بلاهت سیاستمداران ارمنی بود که انگار از ازل چنین رهبرانی پیوست این ملت متمدن بوده و همیشه بابت آن هزینه های گزاف داده اند. تاریخ ارمنستان را بخوانید تا بفهمید که ایرانی ها و رومی ها چگونه انتقام نادانی سیاستمداران ارمنی را از این ملت بخت برگشته گرفته اند. دوما، همسایه ما یعنی ترکیه و به طور کلی ترکها، نسل کشی ارامنه را قبول ندارند. آن را جنایتی می دانند که دامنگیر همه ملتها شد. خیلی هم بی راه نمی گویند، باور ندارید؟ سری به ارومیه بزنید و از پیرمردان و پیرزنان بالای هفتاد سال بپرسید که چگونه پدبزرگها و مادربزرگهای آنها در همان ایام توسط دستجات مسلح ارمنی مورد حمایت روسیه قتل عام شدند؟ بپرسید و شاید بفهمید که اگر عساکر ترک عثمانی به دعوت مرحوم عسگرآبادی به داد اهل ارومیه نرسیده بود، شاید نشانی از این شهر باقی نمی ماند.
این ژیگول بازیها به شما نیامده و لازم نیست ادای فرانسویها را دربیاورید. فرانسه کشوری است که جامعه مدنی آن بیش از الجزایری ها از آزادی آن کشور حمایت کرد. شما خلیج عرب گفتن همسایه تان را تحمل نمی کنید! شما گستاخانه دیگران را تحقیر می کنید که تاریخ درخشانتان را ندارند! تاریخی که فقط توهم است و توهم
هنوز یاد نگرفته اید که به فرهنگ و زبان میلیونها هموطن خود احترام بگذارید، لازم نیست فرانسوی بازی دربیاورید و برای خوشایند لابی ارمنی خوش رقصی کنید. با این کارها هم کسی شما را به عنوان مدافع حقوق بشر نخواهد شناخت، فقط پیش هموطن ترک خود بیشتر روسیاه خواهید شد.
***
در همه ممالک نسبتا درست و حسابی، پلیس حضور خود را با دهها علامت در جاده ها اعلام می کند، یعنی : ما حضور داریم، لطفا خلاف نکنید و قانونی برانید تا ما مجبور نشویم شما را جریمه کنیم.
در کشور گل و بلبل ما، پلیس ماشین خود را درست جائی پارک می کند که حتی الامکان در تیررس رانندگان نباشد. بعبارت دیگر محترمانه برای مردم کمین می گذارد، یعنی : خوش دارم خلاف کنی، تا بفهمی چه جوری می تونم حالتو بگیرم.
البته در این نیرنگستان تمام رانندگان مظنه را می دانند. و از نسبت آن با مدل ماشین و سردی و گرمی هوا و عذابی که پلیس ساعتها برای اجرای قانون!!! کشیده، آگاهند.
***
نظام مقدس هزاران مشکل دارد و یک راه حل همیشگی. یکی از این مشکلات هم رودربایستی با خودشان است. دور روز تعطیلات آن هم پشت سر هم در ماه خرداد و پس از تعطیلات مدارس، اگر به پنج شنبه و جمعه برخورد نداشته باشد، یعنی یک هفته تمام تعطیلات. مانده اند که چه بکنند؟
پنج شنبه گذشته در اتوبان تهران قزوین و قبل از ورودی چالوس تا بعد از عوارضی قزوین یک ساعت و چهل و پنج دقیقه در ترافیک بودیم. در تعطیلات نوروز هم شاهد چنین ترافیکی نبودم. پیج رادیو پیام را باز کردم تا شاید چیزی از ترافیک بگوید و البته گفت. یک سرهنگ نیروی انتظامی به مردم اطمینان می داد که علیرغم ترافیک سنگین روز چهارده خرداد در اطراف حرم، برای همه ماشینها جای پارک در نظر گرفته شده است، نگران نباشند.
به این می گویند تفاهم کامل ملت و دولت.
***
برگشت از تعطیلات خردادیه که رقیب تعطیلات نوروزی شده است و شروع مجدد کار روزمره، کمی بی حوصله گی به همراه دارد، اما وقتی متوجه مطلب جدید آقای محمد قائد شدم همه چیز فراموش شد. یک نفس آن را خواندم و حسابی لذت بردم.
از متن :
شاپور بختيار، نخست وزير وقت ايران، گفته بود ظهور آيتالله خمينى نتيجهٔ ربعقرن سركوبى از سوى حكومت محمدرضاشاه است. صناعى در ردّ اين حرف نوشت احمد قوام زمانی که در مقام نخست وزير قصد اعزام قشون به آذربايجان داشت از آيتالله بروجردى خواست فردى موثق تعيين كند تا چنانچه كشمكش در آن نواحى ادامه يابد و خونين شود دولت نظراتش را از آن طريق به اطلاع مَراجع مذهبى برساند، و فرد معرفىشده از سوى آيتالله بروجردى، روحانىاى بود به نام روحالله خمينى.
.......
درباره آيتالله خمينى در ايران و در جهان بسيار نوشتهاند اما دستكم به سه نكته توجه كافى نشده يا هيچ توجه نشده است. يكى اينكه سيمايش به مراتب بيش از سران رژيم سابق به نيمرخهاى حجارىشدهٔ ايران باستان شباهت داشت. در حالى كه طبقهٔ پهلوى دَم از نژاد آريايى مىزد و، در مقابل، یک سيد قاعدتآً بايد از اخلاف طايفهٔ قريش باشد، اين هم از مطايبههاى تاريخ است.
.......
در جامعهاى كه اقليت كوچك حكومتكننده را اكثريت بزرگ حكومتشونده در ميان گرفته است. جزيرهاى در جزيره. بانكآباد اسلامى در نيرنگستان آريايى. پاچهورمالیدههایی خداجو با بیرق یعقوب لیث و رابین هود. «اینجا»
***
حدود یک ماه پیش وقتی از ارومیه بر می گشتم و به عوارضی قزوین رسیدم، جایگاه خلوت بود. حین توقف مردی خود را به پشت باجه پرداخت رساند. وقتی شیشه ماشین را پائین کشیدم تا عوارضی را پرداخت کنم، دیدم عکس زن نیمه برهنه ای را به من نشان می دهد. درست در نزدیکترین جائی ایستاده بود که راننده ناچار است شیشه ماشین را پائین بکشد. خیلی تعجب کردم. آنجا جای خلوتی نیست، پلیس راه و عوارضی کلی مامور و کارمند مستقر دارند. همین که متوجه نگاه من شد، بلافاصله و با عجله توضیح داد؛ اسپری تاخیری و ....
حدود دو هفته پیش و دوباره در همین محل، این اتفاق افتاد. من اخیرا بعلت مریضی و ملاقات پدرم زیاد و به تنهائی این مسیر را رانندگی می کنم. ابتدا فکر کردم چون همواره با خانواده بوده ام این صحنه ها را ندیده ام. ولی از سال 74 تا 82 هفته ای یک بار از همین مسیر به شهر صنعتی البرز قزوین می رفتم و بر می گشتم. چنین چیزی را نه دیده و نه از همکارانم شنیده بودم. موضوع چیست؟
........
آخه وقتی توی کشوری که همش چند میلیون بیکار داره، یک دفعه دو و نیم میلیون! آن هم طی یک سال! اشتغال زائی می کنی، خوب همین میشه دیگه! کشور ظرفیت این شاهکارهای مدیریتی را نداره، به موتور سوزی میفته، بدبخت میشیم. رحم کن بابا، نخواستیم! همان سالی پانصد هزار نفر کافیه!
***
می گویند فیس بوک شرکت بسیار پردرآمدی است. نزدیک یک میلیارد نفر از سراسر جهان عضو آن هستند. سهامش هم دهها میلیارد دلار می ارزد. درآمدش هم تماما از آگهی است. اما کدام آگهی؟ من که یک سال است عضو فیس بوک شده ام، تا کنون حتی یک آگهی هم ندیده ام. شاید هم فیس بوک صفحه من را قابل نمی داند؛ بهتر!
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دیکتاتورهای امریکای لاتین، می کشتند و انکار می کردند. حافظ اسد، همزاد صدام حسین، جنایتکاری کلاسیک بود که درسهای آدم کشی را برای فرزندانش بشار و ماهر به ارث گذاشت. اما به نظر می رسد آنان دروس جدید را هم بخوبی فرا گرفته اند: بکش و طلبکار باش
***
باید صمیمانه پذیرفت که وقتی آدم به موضوعی حساس می شود، عملا آن را چنان زیر ذره بین می گیرد که ممکن است به خرده گیریهای بنی اسرائیلی هم مبتلا بشود. از طرف دیگر بی بی سی فارسی مهمترین رسانه فارسی زبان در حال حاضر است که با معیارهای حرفه ای تولید خبر و برنامه می کند. در چهارچوب ساختار بی بی سی مادر، به نوعی زبان فارسی را هم نمایندگی می کند، از برنامه های فرهنگی آن گرفته تا گزارش آب و هوای شهرهای مهم.
حالا یک سوال : چرا بی بی سی فارسی آب هوای بخارا را گزارش می کند؟
بخارا در گذشته شهری مهم و فرهنگ ساز در حد نیشابور و شاید بالاتر هم بوده است، اما اکنون جزو سه کشور هدف فارسی زبان بی بی سی نیست، جزو ازبکستان است. چند نفر در آن شهر منبع اصلی خبرشان بی بی سی فارسی است؟ از همه مهمتر، چند نفر قادر است الفبای فارسی را بخواند؟
این در حالی است که بی بی سی فارسی از کل شهرهای استانهای آذربایجان غربی و شرقی و زنجان و اردبیل، فقط تبریز را قابل دیده است. آن هم بعد از شهرهای تهران، اصفهان، مشهد، شیراز ، اهواز، بندرعباس، کرمان، یزد!!. همانقدر که در مشهد بی بی سی فارسی مورد توجه است، در زنجان هم دیده می شود. بعید است بی بی سی این را نداند، اما همچنان گزارش هوای بخارا را ترجیج می دهد.
آیا بی بی سی فارسی خود را مدافع خاطره های دنیای فارسی زبان می داند؟ تا مانند تلویزیونهای وطنی موظف باشد حتما آب و هوای تنب بزرگ و کوچک را که یک نفر هم در آنها زندگی نمی کند، گزارش کند؟
یکی از انتقادات جدی که اپوزسیون نظام جمهوری اسلامی به فعالان آذربایجانی وارد می کنند، سکوت آنها در جریان جنبش سبز است. حتی بعضا آنها را به هم دستی با رژیم هم متهم می کنند.
شکی نیست که این جریان عملا تبریز را در جریان اعتراضات بعد از انتخابات به سکوتی بسیار معنادار کشاند. اما دلایل آن به هیچ وجه چیزی نیست که دیگران می گویند. برداشت خودم را از مجموع خوانده هایم در این مدت اگر بخواهم به زبان ساده بگویم، (و ممکن است کاملا اشتباه باشد) چنین است:
«صد رحمت به نظام جمهوری اسلامی. شما اگر سر کار بیایید، نوستالژی بخارا را هم به زنجان و ارومیه و مراغه و اردبیل و میانه و خوی و ماکو ترجیح خواهید داد.»
***
من بیست و سومین سالی است که تحت داس برنامه نویسی می کنم و به جزء خودم دهها شرکت و کارخانه را هم بدبخت کرده ام، آنوقت فیس بوک هر روز به من پیشنهاد میدهد : تایم لاینی شو!!
نفهمیده با کی طرفه!! من آخرین نفری خواهم بود که بعلت قطع سرویس و به زور، مجبور به استفاده از تایم لاین شده است. همان بلائی که میکروسافت با این ویندوز 64 بیتی سرم آورده و لعنتی برنامه های شانزده بیتی را حتی اجرا هم نمی کند!!
***
نمی دانم این پیرمردهائی که حتی سواد خواندن و نوشتن هم ندارند اما فرزندانشان مدارج عالی علمی را طی کرده و مثلا یکی از جراحان بنام کشور شده است را دیده اید یا نه؟ من دیده ام. اگر در جمعی باشند و وقتی از فرزندان آنها تعریف و تمجید می شود، حسابی باد در غبغب می اندازند که بعله! ما اینیم!. خوب، حق هم دارند. بر آنان حرجی نیست، آدم به فرزند خود افتخار نکند، پس به کی افتخار کند؟
اما همین رفتار در برادران آخوند هم وجود دارد. وقتی دانشمندی بزرگ در حد شرودینگر در عظمت خلقت می ماند و اذعان می کند که حتی به اندازه تار مو هم نفهمیده، اینها ضمن تلخندی باد در غبغب می اندازند که بعله! کجاشو دیدی؟ هنوز خیلی مونده بفهمی؟؟؟ انگار همه چیز را فهمیده اند و یا نعوذبالله فرزند برومندشان خالق خلقت بوه است!! بحمدالله سوال هم که ندارند، همش جوابند! اصلا خود جوابند!
پُست و کامنتها در فیسبوک
چنان
پیرمردی روستائی که سواد خواندن و نوشتن هم ندارد را تصور کنید. پسر او تمام مدارج علمی را طی کرده و اکنون یکی از جراحان موفق کشور است.
***
روز دوم خرداد در دانشگاه صنعتی شریف، شب شعری برگزار شد. سید حیدر بیات شاعر نوپرداز آذربایجان شعری خواند و سخنرانی کوتاهی کرد. در همین سخنرانی کوتاه به نکته ای اشاره کرد که برای من کاملا تازگی داشت، برداشت خودم از این سخنرانی را در دست نوشتن دارم. ایشان روایتی از تاریخ تمدن ترکی کرد که تردید دارم در دیگر کشورهای ترک، بی طرفانه به آن بپردازند. در ایران ترکها را انکار می کنند، در ترکیه با سلجوقیان همان ارتباط عاطفی را دارند که در ایران با هخامنشیان. سرزمین اصلی تمدنی مورد اشاره ایشان، در چنگال رژیم به غایت نژادپرست چین است. باکو هم فعلا سرزمین رجاله های وابسته به خاندان نکبت علی اف است، در آنجا عرضه تحقیق داشتن، حتی اگر یافت شود، جرمی نابخشودنی است. من بر این گمانم که دانشمندان جوان ما جور این کارها را خواهند کشید. فقط کافی است همت حمایت از آنها را داشته باشیم و توجه کنیم که تحقیقات علاوه بر ذوق و استعداد فراوان، هزینه گزافی هم لازم دارد.
روایت رسمی تاریخ در ایران حتی به مغول هم رحم نکرده است. من وقتی کتاب تاریخ انقلابهای اروپائی را خواندم متوجه دروغ بزرگی در این خصوص شدم، که در اینجا نوشته ام. «اینجا»
***
لوموند دیپلماتیک فارسی به مشترکین خود اطلاع داد که از این پس به عنوان ضمیمه روزنامه شرق منتشر خواهد شد.
روزنامه شرق تمایلات لیبرالی و راست گرایانه دارد، اما قرار است لوموند دیپلماتیک را به عنوان ضمیمه روی دکه روزنامه فروشی های کشور بفرستد، که آشکارا گرایش چپ دارد. این در حالی است که سایت فارسی لوموند دیپلماتیک رسما فیلتر است.
احمد زیدآبادی که همواره یادش گرامی باد، قبلا جائی نوشته بود : صبح به دادگاه انقلاب فراخوانده شدم بودم که به جرم اخلال در امنیت ملی و این حرفها تفهیم اتهام شوم. بعد ازظهر هم در رادیو فرهنگ برای برنامه ای دعوت داشتم.
هموطنان خارج از کشور حق دارند که خیلی زود کنترل اوضاع کشور را از دست بدهند. اینجا همه چیز در هم!
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
امروز و در سالگرد فتح خرمشهر، دلاور دیپلمات هایمان بالاخره به بغداد رسیدند. فاتحانه مشغول صدور آب نبات و تحویل گرفتن در و مروایدهائی هستند که قولش را داده بودند.
***
آیا این عبارت «نقد دین، پنی سیلین توده هاست» ماندگار خواهد شد؟
به نظر من که فوق العاده است. شاید از مشابه خارجی اقتباس شده است، اطلاعی ندارم و چیزی هم از ارزش مقاله نمی کاهد، اما اگر کاملا تازگی داشته باشد، افتخاری است که یک هموطن چنین تعبیر بکری را برای مقاله خود انتخاب کرده است. فکر می کنم به اندازه جمله منتسب به مارکس، ارزش ماندگاری دارد.
البته جمله منتسب به مارکس هم "دین افیون توده هاست" نبود. از جمله اصلی حتی می توان برداشت همدلانه هم کرد. «مذهب آه مخلوق ستم دیده،احساس جهان بی احساس و جان اوضاعی بی جان است. مذهب افیون مردم است.» «اینجاالبته جمله منتسب به مارکس هم "دین افیون توده هاست" نبود. از جمله اصلی حتی می توان برداشت همدلانه هم کرد. »
***
اصل 44 قانون اساسی در تعریف بخش دولتی می گوید:
«بخش دولتی شامل کلیه صنایع بزرگ، صنایع مادر، بازرگانی خارجی، معادن بزرگ، بانکداری، بیمه، تأمین نیرو، سدها و شبکههای بزرگ آبرسانی، رادیو و تلویزیون، پست و تلگراف و تلفن، هواپیمایی، کشتیرانی، راه و راهآهن و مانند اینها است که به صورت مالکیت عمومی و در اختیار دولت است»
یعنی همانقدر که روی بانکداری و مخابرات و هواپیمائی و کشتیرانی تاکید شده، روی رادیو و تلویزیون هم تاکید شده است. اما نظام مقدس دو دستی رادیو و تلویزیون را چسبیده و ول کن هم نیست.
چقدر قانون مدارند ماشاا......
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
امروز اول خرداد، روز تولد بهمن احمدی اموئی است.
من که نمی توانم به او تبریک بگویم، همچنان در زندان است. ژیلا خانم بنی یعقوب همسر صبور و مقارمشان و همینطور اعضای خانواده او را هم نمی شناسم. اصلا چه ضرورتی دارد که به آنها تبریک بگویم؟ وقتی به اندازه برادر و خواهر بهمن او را دوست دارم.
پس به دوستانم و خودم و تمام کسانی که به وجود چنین دلاوری افتخار می کنند، تولد او را تبریک می گویم.
***
مایل هستید با یک کلمه بسیار مصطلح از لایه های عمیقا مردمی ترکی ارومیه آشنا شوید؟ اگر بله، لطفا به این گفته رئیس دانشگاه تهران، که در خصوص تحریم مجله بسیار معتبر الزویر، افاضه کرده اند، توجه فرمائید :
"ارائه مقالات علمی به بیگانگان به منزله ساخت قصر علمی توسط خشت های دانشمندان ایرانی است که این بنا با تحریم کردن دانشمندان کشور فرو می ریزد."
ما در ارومیه به این جور آدمها می گوئیم : بامبلی
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اروپا غرق مشکلات است. بیکاری، لزوم ریاضت اقتصادی، نداشتن رشد اقتصادی، اسپانیا، یونان، یورو، سیاستهای متناقض اقتصادی و .... به کلاف سر در گمی تبدیل شده است. ولی به نظر من موضوع راه حل بسیار ساده ای دارد. نمی دانم چرا نمی فهمند!
دکتر ما را بردارن ببرن ...
***
دوست من احمد تابعی وقتی از آذربایجان حرف می زند، به معنای واقعی کلمه روی اعصابم راه می رود، بس که پرت و پلا می گوید.
اما وقتی در خصوص فیلمی حرف می زند و یا می نویسد، چنان خیال انگیز به وصف آن می پردازد که حتی تا آستانه بخشیدن او پیش می روم.
این نوشته جدید اوست در باره فیلم «اینجا بدون من»
http://marde-rooz.com/?p=7507
***
در خصوص ارمنستان و آذربایجان مطلبی نوشتم که باعث آشنائی و دوستی من با آقای حسام جان نثار شد. ایشان در مجموع نوشته من را منصفانه ارزیابی نکرده اند و در نامه ای با اطلاعات دقیق و البته با قلمی منصفانه آن را نقد کرده اند. ابتدا با اجازه ایشان نامه ارسالی را اینجا قرار می دهم و سپس نظر خودم را می نویسم.
سلام آقای بابایی
من آخرین مطلب شما رو خوندم ولی چون نمیشد که کامنت بنویسم، گفتم اینجا یکسری از حقیقت های بین آذربایجان و ارمنستان و ایرانیان رو براتون عرض کنم.
من ۱۶ سال تو جمهوری آذربایجان زندگی کردم تا پارسال که اومدم آلمان. میتونم بگویم بیشتر بالا پایین های این کشور رو بعد از استقلالش دیدم.
اول درباره جنگ ارمنستان و آذربایجان. ببینید، بعد از فروپاشی شوروی و اعلام استقلال کردن این کشورها ، قره باغ هم مثل آذربایجان و ارمنستان در پی استقلال بود و هدفشون این بود که کشور قرباغ رو تاسیس کنند، که البته این خواسته روسیه هم بود. اما از اونجا که قره باغی ها قدرت چندانی نداشتند، برای این که این منطقه به دست آذربایجان نیفته، روسیه چراغ سبزی به ارمنستان نشون داد برای وارد شدن به این سرزمین . در این بین این روهم بگم که تمام گفته های من بر اساس حرف هایی هست که من از مردم فراری از قره باغ و اعترافاتی که در یک دوره ای در تلوزیون میشد و تاریخی که در دانشگاه اونجا خوندم، میگم.
در قره باغ هم ارامنه زندگی میکردند هم آذری ها، درست مثل باکو و ایروان. بعد از حمله ارمنی ها، آذری ها شهر هارو تخلیه کردند، به گفته دوست من که از شهر شوشا بود، فرماندهان آذری اعلام میکنند که ارمنی ها رسیدند به شهر و باید فرار کنید، بعد از خالی شدن شهر شوشا که به گفته مردمش، گرفتن این شهر فقط از راه حمله هوایی امکان پذیر بوده، چون شهر در ارتفاعات هست و فقط یک یا دو راه ورود داره، این شهر یک روز خالی از سکنه بوده، که وقتی ارامنه وارد میشوند بدون خونریزی شهر رو میگیرند. اما برخورد هایی که شده و انسان های بیگناهی که کشته شدند هم کم نبوده ولی فقط آذری ها نبودند ، بلکه ارامنه زیادی به طور وحشیانه ای کشته شدند که مردم قرباغ گاها با افتخار از اون یاد میکنند.
اما تسخیر ۲۰٪ خاک آذربایجان نه بخاطر قدرت نظامی ارمنستان بوده و نه روسیه، بلکه خیانت فرماندهان و سیاسیون خود آذربایجان به مردم خودشون. این حرفی هست که میتوانید از تمام آذری ها بشنوید .
امروز هم مردم در حرف خواستار پس گرفتن این خاک هستند، اما هیچکس حاظر نیست که فرزندش رو جبهه بفرسته و کسانی که توان مالی دارند ویا پارتی، با رشوه فرزندان خودشون رو به جاهای امن برای سربازی میفرستند، و کسانی که نه توان مالی دارند و نه آشنا، مجبورند که به جبهه بروند. در آنجا نه از جنگ، بلکه هرسال از سرما، بیماری، تشنگی و گرسنگی، چندین سرباز جان خودشون رو از دست میدن. به گفته دوستم که تازه از سربازی از نقطه صفر برگشته بود، میگفت : ما اجازه شلیک نداریم، حتی اگه به ما شلیک بشه، حتی اگر بخواهیم هم نمیتونیم شلیک کنیم ، چون هیچ گارانتی وجود نداره که تفنگمون سالم باشه و کار کنه ، به امید صلح و آرامش برای این دو کشور .
اما در جواب سوالی که پرسیدید که چرا ایرانیان به ارمنستان میرن .
اول این که فقط فارس ها نیستند، از اقوام خود من هم بعد از خاطرات تلخ سفر به آذربایجان چندین بار به ارمنستان سفر کردند، ببینید شما وقتی به کشوری سفر میکنید، انتظار دارید که امنیت شما و آرامش شما حفظ بشه. در بسیاری از سفر ها ، ایرانیان مجبور به پرداخت چندصد دلار رشوه به ماموران آذری بودند، از گمرک گرفته تا پلیس راه تا برسند به باکو .
در باکو، ما مثل ایران دو جور پلیس داریم، راهنمایی رانندگی و نیروی انتظامی. من بارها به چشم خودم دیدم که به دلیل بی اطلاعی هموطنانم، چه فارس چه ترک، پلیس انتظامی جلوی ماشینشون رو گرفته و جریمه های سنگینی براشون نوشته و نقدا گرفته، که شما هم میدونید که این جریمه همون رشوه هست.
برای اجرای کنسرت های ایرانی انقدر اداره مالیات به بهانه های مختلف به کنسرتگذار فشار میاره که مجبوره قیمت بلیط رو دوبرابر کنه ( کنسرتی که در آلمان ۲۵ تا ۳۰ یورو هست رو شما باید در باکو ۱۰۰ تا ۱۲۰ منات بخرید )
خوب حالا با تمام این ها، خود ما ایرانی هایی که در آذربایجان زندگی میکردیم، راضی نبودیم به این که ایرانیان برای عید به باکو بیان، و در سال های آخر که توریست های ایرانی به شدت کم شد، ما خوشحال بودیم. و خود ایرانیای مقیم آذربایجان، کسانی که به ایران نمیروند برای عید، به گرجستان سفر میکنند .
حالا شما خودتون ببینید، سفر به ترکیه، ارمنستان و گرجستان بهتر هست که هم امنیت دارید، هم احترام و هم خرجتون به شدت پایین تره؟ یا سفر به آذربایجان و خرج کردن برای کسانی که فرهنگ توریست پذیری ندارند ؟
این رو هم خدمت شما عرض کنم که بسیاری از سرمایه دارهای بزرگ ایرانی که در آذربایجان کار میکردند، به دلیل اذیت های دولت آذربایجان، یا به ایران برگشتند، یا سرمایه خودشون رو به گرجستان بردند .
ببخشید که حرف هام طولانی شد، اما حساسیتی که در من ایجاد شده، اینه که گاهی هموطنانم در در ایران، درباره آذربایجان جوری فکر میکنند که واقعا اونطور نیست.
با سپاس موفق باشید
بدرود
حسام عزیز، از توضیحات مفید تو بسیار ممنونم. سعی می کنم نظرم را با نظرداشت اطلاعاتی که داده ای، بنویسم.
1- اگر دست من بود آرزو می کردم که به جای بیست درصد، چهل درصد خاک آذربایجان در اشغال کشور دیگری بود، اما به جای حکومت فاسد خاندان دیروز کمونیست و امروز اولترا لیبرال علی اف ها، یک دموکراسی و حکومت نیم بند مردمی در آنجا برقرار بود. به علت تعلق خاطری که به کل آذربایجان دارم از شنیدن نام علی اف ها ناراحت می شوم. حتی وقتی به موغام گوش می کنم همواره وحشت از شنیدن نام مهربان و الهام علی اف دارم که کشور را به ملک شخصی خود تبدیل کرده اند. حیدر علی اف را جای آتاتورک گذاشته اند و مدام از بانی استقلال کشور می گویند، در صورتی که بی لیاقت ترین مدیریت پس از استقلال متعلق به همین آذربایجان بود. تمام مرزها در تمام جمهوریی ها تقریبا دست نخورده باقی ماند ولی آذربایجان به این حال و روز افتاد. طنز تلخ اینجاست که در شرق و غرب خزر، آذربایجان و تاجیکستان بیشترین شباهت را به ایران دارند و بیشترین گزافه گوئی هم متعلق به رهبران فاسد این دو کشور است.
2- آنچه در خصوص مردم آنجا نوشته ای کاملا برای من باور کردنی است. در متن هم اشاره کرده بودم. می نشینند و لاف می زنند و قره باغ شکسته سی می خوانند و دریغ از یک جو همت! هزار بار باید رزمندگان ایران را ستود که در مقابل لشگر صدام در کشوری تازه انقلاب کرده تا پای جان ایستادند و متجاوز را بیرون کردند. هر جا نقدی از جنگ می شود من همین کشور آذربایجان را یادآوری می کنم که بی لیاقتی و بی کفایتی دولتها، حتی ممکن است خاک کشوری را به اشغال کشور فقیرتر هم دربیاورد.
3- در مورد ارتباط ارمنستان و آذربایجان و کشتار و اینکه حق به جانب کیست، من باید صمیمانه بگویم که من اصلا بی طرف نیستم. و اصلا نمی توانم در مقام داور و بی طرفانه نظر دهم. آذربایجان به نوعی سرزمین مورد علاقه من است. ساده بگویم، نگاه من مثل طرفداری از تیم ترختور است. ترختور، خوب بد کثیف و ضد ورزشی هم بازی کند من طرفدار پیروزی آن هستم. در عرصه ملی، احتمالا شاید یادتان نباشد، در بازی با کره جنوبی و حدود بیست سال پیش که علی پروین مربی تیم ملی بود، ایران یکی از کثیف ترین بازیهای فوتبال در جهان را به نمایش گذاشت و در نهایت با گل به یاد ماندنی مرحوم سیروس قایقران بازی را برد. من هم مثل هر ایرانی، بشدت خوشحال شدم. ملاحظه بفرمائید پیروزیهای اقتصادی و توسعه ترکیه برای ما افتخار است و حتی برای دنیای اسلام غیر ترک هم باعث افتخار است. رشوره و فساد در آذربایجان اسباب شرمساری است و یادآوری آن هم آدم را خجالت زده می کند. با این مثالها، ابتدا خواستم بگویم موضع من چیست و بعد به اصل مطلب بپردازم. مناقشه ارمنستان و آذربایجان از منظری دیگر مانند مناقشه اسرائیل و فلسطینی هاست. سوالی است که همه جواب آن را می دانیم، اگر اسرائیلی در کار نبود اکنون فلسطینی ها شهری مثل تل آویو می ساختند؟ و یا حکومتی کاملا دموکراتیک مثل اسرائیل درست می کردند؟ واضح است که نه. فلسطین هم اکنون کشوری فاسد و فقیر مثل سوریه و اردن بود. یا رئیس جمهور مادام العمر و آدمی کشی مثل حافظ اسد داشت و یا پادشاهی مثل سایر کشورهای عربی. ولی اخلاقا ما موظف هستیم از کشور اشغالگر تبری بجوئیم. آن را تحریم کنیم. در نگاه کلان فارغ از تمام این فساد و رشوه و گندی که نحوست علی اف ها در آنجا به بار آورده اند و بی لیاقتی فرماندهان باعث آن شده است، ارمنستان کشوری اشغالگر است و مردم ایران باید از ارمنستان دوری بگزینند. می دانیم که علیرغم سوءاستفاده حکومت از مسئله فلسطین همه در ایران به مظلومیت فلسطینی ها اذعان دارند. ولی در اینجا من چنین همراهی نمی بینم. حتی قبل از اینکه باب مسافرتها باز شود و مردم با باکو و ایروان آشنا شوند، چنین معضلی را داشتیم. برداشت من این است که مردم ایران ترک ستیز هستند و من از این بابت غمگینم.
4- در خصوص کنسرتها و اذیت مردم ایران در آنجا نگو که دلم خونه. ممانعت از کنسرتها را در سایت هنرمندان هم خوانده ام و شنیده ام. بس که شرم آور است اصلا نمی خواهم بیش از این به آن بپردازم. اما لطفا به یک نکته توجه داشته باش که دولت فاسد آذربایجان علاوه بر فسادی شبیه آل اسد در سوریه یک رژیم کثیف نفتی هم هست. و به پول توریست احتیاجی ندارد. پول بادآورده نفت محمدرضا شاه پهلوی را دیوانه کرد و در مصاحبه ای حکومت انگلیس را نصیحت می کرد . این یارو از نیویورک برای جهانیان منشور صادر می کند عین کوروش هخامنشی!!! خاندان علی اف آنچه رذلان همه دارند را جمع کرده است. رژیمش ترکیبی است از پهلوی و سوریه ای و اندکی قذافی و .... و توسعه را هم در یوروویژن و ساختمان سازی به سبک امارات می داند.
ارمنستان، آذربایجان و اقلیتهای مذهبی ایران
دراویش گنابادی که نسل اندر نسل تابع بزرگان خود بودند مورد بدترین اهانتها قرار گرفتند. خانقاههای آنها در بعضی شهرها از جمله اصفهان با خاک یکسان شد. بزرگان آنها را دستگیر و زندانی کردند. از اجتماع آنها جلوگیری می شود. اما تمام این بدبختی ها و بدرفتاریها و تبعیض ها، ناخواسته منجر به نتیجه بسیار مثبتی هم برای کل کشور شد، مثال دیگر از وضع اهل سنت موضوع را بهتر نشان می دهد.
پس از آمار گیری فراگیر اخیر، سایت شیعه آنلاین خبری زد که تهران بیش از یک میلیون سنی دارد و بلافاصله هم خبر را حذف کرد. حکومت به دلایلی بسیار واضح مانع از تاسیس مسجد برای اهل سنت در تهران می شود. اما همین امتناع نیز ناخواسته منجر به نتیجه بسیار مثبتی شده است.
منتقدین حکومت اعم از مذهبی و غیر مذهبی و ضد مذهبی و اصلاح طلب و برانداز و سکولار و چپ و راست و همه و همه در نوشته ها و گفته های خود بر حقوق اهل سنت در داشتن مسجدی در تهران تاکید می کنند و آن را از نمونه های آشکار نقض حقوق دیگران می دانند. از حمله به مقدسات دراویش از صمیم قلب و نه برای رفع تکلیف، ابراز انزجار می کنند. بسیار درخور توجه است که بیش از خود اهل سنت، شیعیان و یا شیعه تباران از حق سایر هم میهنان خود دفاع می کنند. گرچه محال است حکومت به درخواست سنی ها تن بدهد و یا از محدود کردن دراویش دست بردارد، ولی همین همدلی سرمایه ای بسیار بزرگ برای آینده فراهم می کند. در فردای ایران جریانات سلفی سرشار از کینه، با وجود چنین سرمایه ای، هرگز توان بهره برداری از شکافهای مذهبی را نخواهند داشت. اگر با درویشی هم صحبت شوید، متوجه خواهید شد که علیرغم تمام این گستاخی ها، چقدر از همدلی و صدای بلند اعتراض هم میهنان خود، خوشحال است.
مدارس تعطیل شده است و بزودی تابستان فرا خواهد رسید. هزاران نفر از هم وطنان برای سفرهای تفریحی خود ارمنستان و ایروان را انتخاب خواهند کرد. بیست درصد از خاک زادگاه نظامی گنجوی و خاقانی شروانی در اشغال ارمنستان است. من دقیقا نمی دانم در مناقشه منطقه قره باغ حق با کیست، ولی اشغال خاک کشور آذربایجان را سازمان ملل و روسیه و فرانسه حامی ارمنستان و امریکا و چین و اسرائیل و بورکینافاسو و همه و همه قبول دارند، اما دریغ از ذره ای همدلی ایرانیان غیر ترک با ملت بلازده آذربایجان!. اثبات اینکه مساجد و مقدسات آذربایجانی ها به نحو مشمئزکننده ای در آنجا هتک حرمت شده است، کار سختی نیست. شما برای ترانه شاهین نجفی کلی عکس العمل نشان دادید، اصلا کار خوبی هم کردید. ولی آذربایجان هم کشوری اسلامی است که متوهمان ارمنی چه بلاها سر آنها نیاورده اند، چرا بی خیالید؟
اصلا همدلی نخواستیم، همراهی با اشغالگران هم وجود دارد، چرا؟ چرا عمده هم وطنان متوجه نیستند که مسافرت و خریدهای آنچنانی، به اقتصاد کشوری کمک می کند که خاک کشوری دیگر را در اشغال دارد. آن کشور دیگر، تبت نیست، آذربایجان است! دم خروس را باور کنیم یا قسم حصرت عباس را؟
اشغال آن سرزمین زخم بزرگی بر دل آذربایجانی های ایران هم هست، چرا روی آن نمک می پاشید؟ متوجه هستید که همین کارهای به ظاهر ساده و بی اهمیت چه آتشی به پا خواهد کرد؟ هزاران هزار آذربایجانی هنوز آواره اند، حکومت به غایت فاسد علی اف ها هم که جزء تار و کمانچه و قره باغ شکسته سی لیاقت اقدام دیگری ندارد. آنان چشم به راه همدلی برادران و خواهران ایرانی خود بودند، که سخت ناامید شدند. آنطور که من می فهمم در آذربایجان ایران هم چنین ناامیدی بوجود آمده است.
فعلا کسی نمی تواند برای سنی ها در تهران مسجد بسازد ولی همین همدلی ها تاثیر مثبت خود را در آینده خواهد گذاشت. در مناقشه آذربایجان و ارمنستان، بیشتر با ارمنستان اشغالگر همدلی وجود دارد، همین هم کار خود را خواهد کرد و شاید هم کرده است. این بی مسئولیتی مقدمه بدبختی بزرگی برای ایران است. به جای حواله دادن مشکلات به بیرون از مرزها، بهتر است در همین بی مسئولیتی ها دنبال دلایل گشت. گفتن ندارد که حساب هموطن ارمنی از کشور ارمنستان جداست، اصلا باید هم جدا باشد.
محمدرضاشاه پهلوی هم می فهمید که ایران با فرهنگ اسلامی، شایسته نیست که آشکارا و در روز روشن، جانب اسرائیل را در مناقشه با اعراب داشته باشد. تاکید داشت که تمام قرار و مدارها مخفیانه باشد. حتی اکنون ثابت شده است که دستی در کمک به فلسطینی ها هم داشته است. یعنی پادشاه متوهم پهلوی این را می فهمید ولی جامعه ایران، موضوع به این سادگی را درک نمی کند؟ شاید هم به آن اهمیتی نمی دهد، چنین مباد.
این مطلب را نوشتم که در نهالستان بگذارم،تا شاید بیشتر خوانده شود و شاید گوش شنوائی پیدا شود و ببیند و بفهمد که امثال من چه می کشد از دست هم وطن خود. فعلا مصلحت دیدم اینجا باشد.
***
دلم برای نوشته های اقتصادی بهمن احمدی اموئی خیلی تنگ شده، خیلی زیاد
کسی را جز بهمن ما سراغ دارید که یک کتاب قطور آن هم راجع به اقتصاد بنویسه، اما وقتی دستت می گیری، یک نفس بخوانی و نتوانی زمین بگذاری؟
***
دارو فقط درمان نیست، هم درد است و هم درمان
این یادداشت احمد تابعی به نظر من کاملا جدی است. من حتی به ایشان پیشنهاد کردم آن را بصورت مطلب مستقلی منتشر کند. خودم از داروی قلابی آسیب دیده ام. از سال 87 قرص فشار خون می خورم. همیشه وقتی از داروخانه قرص می گرفتم در خواست می کردم از آن قرص های آبی بدهد. همین موضوع اسباب شوخی بعضی ها از جمله همسرم شده بود. ایشان می گفت چطور است ورق قرص استفاده شده را مثل آدمهای بی سواد به داروخانه ببری و بگوئی از اینها می خواهم!!. کم کم این شوخی ها تاثیر خود را گذاشت و دی ماه 89 قرص دیگری که داروخانه داشت را گرفتم. بعد از یک ماه یک دفعه متوجه شدم فشار پائینم روی یازده است. درست روز معروف 25 بهمن 89 وزوزی در گوش چپم پیدا شد که دیگر قطع نمی شود. در واقع این وزوز بعد یک بدشانسی بزرگ، فرصتی بود تا از مرگ نجات یابم. فشار خون بی سرو صدا داشت خفه ام می کرد. اورژانس و دوا و دکتر چاره ای نداشت و تازه یادم افتاد دارو را عوض کرده ام. بلافاصله از داروی اصلی گرفتم و ظرف دو روز فشارم به حالت نرمال و کنترل شده برگشت. ولی وزوز پایان ناپذیر باقی ماند. دارو هیچ فرقی با هندوانه سر بسته در این کشور ندارد، باید کاملا مواظب بود.
***
وقتی ندا آقا سلطان در 30 خرداد 88 به شهادت رسید و ویدئوی دلخراش آن منتشر شد، دو روز تمام اشک امانم را برید. تمام قرارهای کاریم را لغو کردم و تا یک هفته حال عادی نداشتم. اما بعد از چند روز کم کم به این همه یادآوری ندا در سراسر جهان حساسیت پیدا کردم. دلیل آن به روحیه ام بر می گردد. پس تکلیف دهها مادری که حتی شانس انتشار اسم و عکس فرزندشان نیز فراهم نشد، چیست؟ در کف خیابانهای تهران چه بسا آنها فجیع تر از سهراب و ندا هم کشته شدند، چه کسی از آنها یاد خواهد کرد؟ در خلوت آنها چه می گذرد؟
شاهین نجفی آهنگی خوانده است. بخشی از نویسندگان و روشنفکران چنان نگران دل نازک علما و مردم معتقد هستند که فارغ از توهین آمیز بودن یا نبودن متن ترانه، لج آدم را در می آورند. همین دل نازکها، جاهای دیگر کارهای به مراتب زشت تری کرده اند و می کنند، چرا آنجا صدایتان در نمی آید؟ و یا حداقل به این شدت اعتراض نمی کنید! دیگران هم مقدسات و فرهنگ و زبان و آئین دارند که برایشان با ارزش است.
این مقاله جزو معدود مطالبی است که در این مدت با نگرشی همه جانبه نوشته شده است. نویسنده به خوبی نشان داده است که مثلا اگر به جای مقدسات مذهبی، یک پادشاه باستانی مورد خطاب قرار می گرفت، در طرف مقابل دهن های کف کرده چه ها که نمی گفتند.
از متن :
مسئله به فقط مذهبیها ختم نمیشود مشکل داشتن اشخاص مقدس در تمام گروهها کم و بیش وجود دارد. لحظهیی تصور کنید شاهین نجفی این ترانه را برای «کوروش بزرگ» یا «فردوسی» خوانده بود! آنوقت کاملا اوضاع برعکس میشد و اکنون بخشی از کسانی که دارند برای او هورا میکشند میشدند دشمن خونیاش که میخواستند خرخرهاش را بجوند و گروهی که اکنون حکم قتلاش را صادر کردهاند میشدند هورا کشندهگاناش.
نکتهی مهم دیگر این است که حساسیتها به جای این که به محتوا و عینیت باشد به شکل و ذهنیت است...... سه هزار، سه هزار میلیارد میدزدند و آقایان حساس خطر نمیکنند و هیچ نمیگویند.
چه کسی به امام زمان توهین کرده است «شاهین نجفی» یا «محمود احمدینژاد» با هالهی نورش و صندلی خالی و استکان چایی که برای آقا میگذارد؟
***
حامد کرزی رسما رئیس جمهور افغانستان است ولی در عمل شهردار کابل هم نیست. چند وقت پیش برای خود شیرینی تن به تائید قانونی داد که محافل افراطی سنی و ارتجاع مذهبی افغانستان آن را تهیه کرده بود. این قانون عقب مانده زنان را مجبور می کند که در بیرون از منزل حتما با محرم مرد! همراه باشند.
محمد خاتمی، درست بعد از اخذ بیست میلیون رای از مردم و برای خود شیرینی و اثبات اطاعت از علما، پیشنهاد آیت الله وحید خراسانی در خصوص ایام فاطمیه و تعطیلی جدید با عنوان شهادت! را بلافاصله به قانون تبدیل کرد. پیشنهادی که به گفته ابطحی معاونش، روسای جمهور قبلی یعنی آقای هاشمی رفسنجانی و آیت الله خامنه ای و نخست وزیر دوران جنگ آقای مهندس موسوی هم آن را قبول نکرده بودند، بس که افراطی و مناقشه برانگیز است.
حامد کرزی سبز می پوشد و خاتمی عبای شکلاتی دارد. هر دو خوب حرف می زنند، اما نه کرزی شهردار خوبی برای کابل است و نه خاتمی تدارکاتچی خوبی برای اصلاحات بود.
اما باز دم مردم افغانستان گرم که از این کرزی عبور کرده اند، اینجا خیلی ها هنوز به این شکلاتی تکذیب کن، امید بسته اند.
مردم فرانسه ژنرال دوگل را اینقدر نستودند و در قدرت نگه نداشتند. تازه او گروهبان هم نبود.
***
پلیس در جاده ها، انصافا موفق به کنترل سرعت شده است. یک دلیل واضح، نحوه استقرارشان است که علیرغم مقررات نظامی سفت و سخت، از شدت بی کاری، مامور دوربین روی یک صندلی به انتظار شکار می نشیند. قبلا سر پا بودند و سرشان حسابی شلوغ. گرچه به نظر من این همه جدیت چندان هم برای رضای خدا نبود و نیست، دلایل دیگری دارد. اما هر چه بود نتیجه موفق بود.
این نوشته البته مربوط به عید سال پیش است ولی به نظرم در همچنان بر همان پاشنه می چرخد : مظنه چقدر است!!! «اینجا»
***
دو نفر از نویسندگان خارج از کشور هستند که از چند سال پیش و از طریق سایت بی بی سی و رادیو زمانه با نوشته های آنها آشنا شده ام و مطالبشان را مرتب دنبال می کنم. جناب آقای مهدی جامی و آقای ونداد زمانی.
با ونداد اکنون در فیس بوک ارتباط بسیار فعالی دارم. از جناب آقای جامی علاوه بر روشنفکری، تصویر آدمی مهربان و بسیار خوش صحبت و منصف در ذهن من هست، که از نوشته هایشان ایجاد شده است. اطمینان دارم که همینطور هم هست.
اما این دو بزرگوار در بعضی مسائل از حزب اللهی ترین اصلاح طلب های مشارکتی هم پیشی می گیرند که اصلا قادر به درک مواضع آنها نمی شوم. سر رای دادن خاتمی آقای شکوری راد رسما نوشت که خاتمی به او دروغ گفته است ولی این بزرگواران چنان به دفاع از او برخواستند که نگو و نپرس. آن هم خاتمی که با حامد کرزی در سومدیریت و فرصت سوزی کورس رقابت گذاشته است و مرتب با حرفهای چند پهلو روی اعصابمان راه می رود. اندازه شکوری راد هم از او انتقاد نکردند.
شاهین نجفی هم چیزی گفته، اصلا خیلی بد گفته!، بالاخره مواضع شما بزرگواران که در قلب خارجه موسیقی رپ را می شنوید، باید فرقی با بقیه داشته باشد یا نه؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
وقتی اوایل دهه شصت از ارومیه به تهران و از تهران با هزار مکافات و از طریق دوستان بلیط شیراز می گرفتم، اتفاق می افتاد درست هنگام سوار شدن در ترمینال ارومیه اتوبوس کلا به جبهه اعزام می شد و ما آواره می ماندیم. می گفتند رزمنده ها از شما واجترند، جنگ است، و دفاع از وطن. قبول می کردیم و تا شیراز در بوفه سایر اتوبوسها می رفتیم.
خوب دریاچه به همان اهمیت جنگ نیست؟ جزو خاک ایران نیست؟ آن جنگ را صدام به ایران تحمیل کرد ولی دریاچه را سالها بی کفایتی خودمان به این حال روز انداخته، پس چرا سدها را اندکی باز نمی کنند؟.
این عکسها را خودم گرفتم. آدم کاملا غیر کارشناس هم می تواند تائید کند که بارندگی امسال چقدر خوب بوده، اما دریاچه با همان سرعت در حال کویر شدن است. «اینجا»
***
ترانه شاهین نجفی در حاشیه کاملا نامربوط خود موضوعی را که مدتهاست به آن فکر می کنم، کاملا برای من مسلم کرد. ابتدا یک توضیح کوتاه لازم است. فعالان حوزه زبان و فرهنگ ترکی و به طور کلی جامعه مدنی ترکی زبان، تقریبا خرج خود را از جامعه مدنی فارسی زبان جدا کرده است و یا خیلی از هم دور افتاده اند. برای من به عنوان یک ایران دوست و آذربایجان دوست موضوع کاملا غم انگیز است و در درجه اول جامعه مدنی فارسی زبان را مقصر این اتفاق می دانم که جای بحث آن در اینجا نیست.
اما نکته مهمی که نظرم را جلب کرده است. جامعه مدنی و فعالان حوزه زبان و ادبیات ترکی کاملا و دقیقا و در سطح بسیار بالا، سکولار هستند. سکولار به معنای بریتانیائی و نه حتی فرانسوی کلمه. آنها گرچه تحت فشار شدید یک حکومت دینی قرار دارند، اما ذره ای ضد دین نیستند. این حوزه در درون خود، هم شاعر نوپرداز طلبه علوم دینی دارد که در سطح شاملو شعر می گوید، هم نویسنده با سابقه مارکسیستی که اصلا خدا و پیغمبر نمی شناسد. با هم گفتگو می کنند و کلی اختلاف نظر دارند اما دین را به هیچ وجه وارد حوزه بحث خود نمی کنند. در حوزه فارسی سکولار بودن با ضد دین بودن قاطی می شود اما در این حوزه من تا کنون حتی یک نفر را ندیده ام که به دین و مذهب و مقدسات مردم توهین کند. تاکید می کنم اگر فشار هست آنها هم تحت فشارند و حتی بیشتر تحت فشارند. در حوزه ترکی هرگز شاهد ترانه ای مثل شاهین نجفی که یک امام مورد احترام میلیونها نفر را به طنز بگیرد، نخواهیم بود و این اتفاق بسیار فرخنده ای است. با دهها انتقادی که به این حرکت دارم و حتی بعضی وقتها از آن دلسرد می شوم، از صمیم قلب می گویم : دمتان گرم و دست مریزاد. در اوج فشار، این همه ظرفیت از خود نشان دادن، مایه بسی مباهات و افتخار است.
***
یک خواننده رپ در خارج از کشور آهنگی را خوانده است که با هر معیاری شعر آن نسبت به امامان شیعه توهین آمیز است.
بزرگترین مرجع تقلید قم هر چه خواسته اند به نام وهابی به هموطن سنی خود گفته اند.
اعتراضشان هم این بوده که چرا اجازه یافته اند روایت خود از زندگی حضرت زهرا را در
نمایشکاه کتاب عرضه کنند. انگار حضرت آیت الله چندان هم بی میل نیستند که هموطنان
سنی شان دقیقا معادل تفکر وهابی ارزیابی شوند. «اینجا
بزرگترین مرجع تقلید قم هر چه خواسته اند به نام وهابی به هموطن سنی خود گفته اند.
اعتراضشان هم این بوده که چرا اجازه یافته اند روایت خود از زندگی حضرت زهرا را در
نمایشکاه کتاب عرضه کنند. انگار حضرت آیت الله چندان هم بی میل نیستند که هموطنان
سنی شان دقیقا معادل تفکر وهابی ارزیابی شون»
***
یک شوخی با متکلمین زبان فارسی
فارسی زبانها از نویسنده و شاعر گرفته تا مردم کوچه و بازار، عموما حروف غ و ق را مثل هم و قاف تلفظ می کنند که بعضی وقتها معانی آنها حسابی با هم فرق دارد. مانند غریب،قریب، غربت،قربت، قضا، غذا و .... این در حالی است که مخرج هر دو حرف را هم دارند.
بسیاری از ترکهای ایران دو حرف گ و ق را مثل هم تلفظ می کنند و همه هم با مثالهای آن آشنا هستند، مانند قاضی و گازی. البته دوستان فارس معمولا قند را به صورت گند مثال می زنند که نه تنها افراطی است بلکه غلط هم هست.
هنگام گفتگو به سختی می توانم فارس زبانها را متوجه این اشتباه کنم با این که مخرج هر دو حرف را دارند. اما بسیاری از ترکها (بعضی مناطق دارند) در زبانشان مخرج ق را ندارند. من بعد از سی سال اقامت در فارسستان، هنوز اگر اولین بار با کلمه ای مواجه شوم که نشنیده ام، باید املای آن را ببینم تا بفهمم که مشمول کدامیک از حروف ق و گ است. خوب حرف می زنم، ولی گوشم هنوز تشخیص نمی دهد.
هر دوست فارسی را که بالاخره بعد از کلی تلاش متوجه این اشتباه می کنم می گویم، در ترکی ضرب المثلی هست که می گوید : خانم سندران قابن سسی چیخماز! یعنی ظرفی که خانم خونه بشکنه صداش در نمیاد. فعلا شما خانم خونه هستید، اگر انشاءالله روزی زبان ما هم رسمی شد و حووی کاملا برابر شما شدیم، آن وقت نوبت ماست که حسابی شما را اذیت کنیم و دست بگیریم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اگر رژیم آل خلیفه در بحرین سرنگون شود، هر رژیمی که توسط اکثریت مردم آنجا سر کار بیاید، با هر رژیمی که در ایران سر کار باشد، به احتمال قوی، روابط بسیار خوبی خواهد داشت. شاید چیزی معادل روابط فعلی بحرین با عربستان و ایران با عراق.
اگر رژیم پسر حافظ اسد در سوریه سرنگون شود (که چنین باد)، رژیمی که سر کار خواهد آمد به احتمال زیاد با هر رژیمی در ایران روابط خوبی نخواهد داشت. مثلا هرگز به حد روابط با ترکیه نخواهد رسید.
با این وجود افکار عمومی در ایران با جنبش سوریه حسابی همدلی نشان می دهد اما تقریبا بی خیال تحولات بحرین است. چرا؟
باید توجه داشت که منافع ملی لزوما مبتنی بر مواضع انسان دوستانه در خارج از کشور نیست. بسیاری از کشورها مانند بریتانیا کارنامه درخشان حقوق بشر در داخل دارند اما در خارج از کشور حمایت از رژیم آپارتاید افریقای جنوبی در کارنامه آنها فراموش شدنی نیست. پس نمی توان مواضع انسان دوستانه صرف را ملاک قرار داد. گرچه آل خلیفه با مخالفانش بسیار نرمتر از آل اسد خون آشام برخورد می کند.
دلیل اصلی به نظر من این است که اولا ما نیز مردمی هستیم، دوما چندین دهه ترجیح منافع کشور به موضوعاتی که ارتباط چندانی به ایران ندارد، افکار عمومی را هم به همان روش حاکمان متوسل کرده است:
منافع ملی را ولش، چه چیزی زودتر دلمان را خنک می کند!
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اگر پارازیت بگذارد من برنامه های خانم دنیل وودنات مجری من و تو را با دقت دنبال می کنم. روز به روز لهجه او بیشتر می شود، بس که ملت لذت می برند!
اگر او لهجه لری داشت، چه بلائی سر او و کل تلویزیون می آوردند؟
اگر لهجه گیلکی داشت، چه ها که نمی گفتند؟
اگر لهجه ترکی داشت، دستمایه هزاران جوک سخیف بود.
اصلا اگر لهجه داشت استخدامش می کردند؟ نه والله!
اما لهجه ایشان بریتیش است، لهجه از ما بهتران. نه تنها اشکال ندارد بلکه نمک برنامه هم هست!!!.
پیشنهاد می کنم لهجه ایشان را بیشتر دقت کنید. آدم اگر دو سال در توکیو هم بماند کمی لهجه ژاپنی اش بهتر می شود ولی این خانم طی این دوسال (یحتمل به توصیه برنامه سازان) لهجه دار تر هم می شود و خواهد شد.
در این خصوص و در مرد روز بیشتر نوشته ام
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
فرانسوا اولاند رئیس جمهور فرانسه شد. اما یک نکته کاملا حاشیه ای هم در نام ایشان وجود دارد. نام آقای اولاند – (Hollande (Francois - در واقع همان هلند در زبانهای غیر فرانسوی است، هم نام کشور هلند. نام بین المللی هلند، ندرلند هست، فرانسوی ها هم Pays-Bas می گویند که همان معنی سرزمین پست را می دهد. هلند نام بخشهائی از ندرلند است که در بسیاری از زبانها نام این کشور را هم هلند می گویند. فرانسوی ها اچ در اول کلمه را نمی توانند تلفظ کنند، مانند الو که از هلو انگلیسی اخذ و از طریق فرانسه وارد فارسی شده است. بر همین سیاق به هلند هم اولاند می گویند.
از این توضیح منظور دارم. فرانسوی ها تلفظ خودشان از این کلمه را دارند و جهان هم باید همان را بگوید، حق هم همین است. ولی بارها برای خود من اتفاق افتاده که وقتی گفتم ترختور! بلافاصله گفته اند از اون ترکهاست!! از کدام ترکها؟ ناچار شده ام توضیح بدهم که باباجان! تراکتور وسیله نقلیه ای نبود که کوروش هخامنشی با آن زمینهای بابل را شخم می کرد، تراکتور کلمه ای است غربی که هم تلفظ فارسی آن از اصلش فاصله دارد و هم ترکی. در ترکی اگر تراکتور بگوئیم آوای جمله خراب می شود. ولی خوب! ما که فرانسوی نیستیم، باید کلمات را به همان شکل ژیگولی تلفظ کنیم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
Hollande
Hollande Francois
Pays-Bas
کشور ندرلند را در ایران هلند می گویند که در واقع از اتحاد هلند شمالی و جنوبی تشکیل شده است.
***
80 درصد مردم فرانسه در انتخابات شرکت کردند ولی این سارکوزی خود ناپلئون پندار حتی 63 درصد هم رای نیاورد!! اندازه پوتین و تئوریسین خس و خاشاک هم نشد!
***
کشور فرانسه را به دلایلی بسیار دوست دارم و انتخابات آنجا را دنبال می کنم. دلم با سوسیال دموکراتها و چپ هاست که همیشه همینطور بوده ام اما به دلیل همان علاقه، شدیدا آرزو می کنم سارکوزی پیروز شود. فرانسه یعنی قلب اروپا زیادی چپ است و حتی دست راستی های آن با استانداردهای امریکایی کمونیست محسوب می شوند. اما این سارکوزی با همه ادا و اطوارش یک دست راستی واقعی است. ایستاد و روی محافل تنبل پرور چپ را کم کرد و سن بازنشسگی را بالا برد. فرانسویها حتی چند ساعت در هفته کمتر از آلمان کار می کنند. راست و چپ لازم و ملزوم هم هستند و فرانسه تحت ریاست یک راست واقعی، چپ را هم ارتقاء خواهد داد.
کشور خودمان هم همینطوری است. زمانی چپ مد بود و همه چپ بودند و اکنون چپ شکست خورده و همه از آن وری غش کرده اند. اما دریغ از یک دست راستی واقعی.
نذر با معیار فرانسوی، برای پیروزی سارکوزی، مشکل شرعی دارد و نمیشود گفت. ماءالشعیر هم که قبول نیست.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دیروز جمعه میهمان دوستی بودیم که گفت : چه خبر از انتخابات؟ من انتخابات فرانسه را تا حدودی دنبال می کنم، او هم تحصیل کرده فرانسه است، ناخودآگاه گفتم : هیچی، اولاند داره رئیس جمهور میشه! گفت : نه بابا، انتخابات مجلس! تازه متوجه شدم در این حد که چهار کلمه حرف هم بزنیم یادم نبود که انتخابات، با شکوه تمام در حال برگزاری است.
امروز صبح بچه ها را بردم مدرسه دیدم مدرسه تعطیل است. متصدی مدرسه گفت دیروز حوزه بوده، تلویزیون هم گفت که حوزه ها شنبه تعطیلند، نشنیدید؟
البته خیلی ها همیشه در صحنه نیستند ولی ظاهرا صحنه هم زیادی تغییر یافته است!
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اتفاقا بعد از سفر این یارو به جزیره ابوموسی شرم آور بود. اما شرم آورترین و خجالت آورترین آن نوشتن کامنت های توهین آمیز در صفحه ملک عبدالله پادشاه سعودی و همینطور وزیر خارجه آن کشور بود.
بعضی وقتها فوتبالیها در فیس بوک مطلبی را به اشتراک می گذارند و مثلا می گویند «سرشماری عاشقان فلان بازیکن، طرفدارا لایک بزنن» کامنتهای ذیل این دولتمردان هم یادآور همین مسئله بود و به نوعی می توانست سرشماری بلاهت و مضحکه فیس بوک بازان ایرانی باشد.
زندگی و اقتصاد کشورهای عربی همسایه کاملا وابسته به خلیج فارس است. می گویند یارو خیلی خوش چسه، جلوی باد هم می ایسته، هموطنان ما با این اقدامات بی شرمانه و غیرمتمدنانه (و شاید تا حدودی وحشیانه) خود انتظار دارند به در و دیوار این کشورها مدام کلمه فارس هم چسبیده باشد!!!. بسیاری که هم وطن شما هستند حالشان از رفتار مضحکتان به هم می خورد، انتظار دارید آنها که خود نزده می رقصند، نامتان را هم بر پشیانی سرزمین خود بچسبانند؟
در خصوص نام خلیج فارس، اولا باید دانست و فهمید که این خلیج نامهای دیگری هم دارد. در قفقاز به آن خلیج ایران، در ترکیه خلیج بصره (بصره بوغازی) و عربها هم خلیج عربی می گویند. دوما مارادونا را ولش، کشور خودمان را بچسبید که نقش غضنفر را در آن دارید. با این آریائی بازیهای مضحکتان اگر خدای نکرده روزی این کشور از هم بپاشد (که از صمصم قلب آرزو می کنم :چنین مباد) جداشدگان هم نام شما را به زبان نخواهند آورد، بس که ماشاالله تلخ و نچسبید.
مغول سر زبان فارسی و نام آن چنین بلائی نیاورده که اندیشه های مضحک کوروش پرستی و آریائی بازی سر آن آورده و می آورد. اختیار زبان سعدی شیرین سخن دست کسانی افتاده که جزء قلدری زبان دیگری را نمی فهمند و اصرار دارند به همه جهان ثابت کنند بلاهت مخربترین نیروئی است که بشر دارد.
***
برداشت من از شغل معلمی در جهان معاصر این است که معلم حقوق می گیرد و درسی را می دهد که عرب و عجم و ترک و فرانسوی و ژاپنی و کاتولیک و شیعه و بودائی و یهودی و هندو و روس.... در لزوم یاد گرفتن آن هیچ مناقشه ای ندارند، از الفبا گرفته تا شیمی و فیزیک و ریاضی و زیست شناسی و ادبیات.
اول انقلاب یک گروه تروریستی با افکاری منحط، آیت الله مطهری یکی از روحانیان بلند پایه نظام را ترور کرد. ایشان روحانی مسلمان و شیعه اثنی عشری بودند. کارشان تبلیغ دین و هدایت مردم به راه راستی بود که خود می پنداشتند. در همان حوزه علمیه قم هم بسیاری از روحانیان سنتی افکار ایشان را قبول نداشتند و هنوز هم ندارند. اگر امروز زنده بودند معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظارشان بود. بعبارت دیگر اگر روز شهادت ایشان را روز روحانی نامگذاری می کردند، یقینا مراجع بسیار با نفوذ حوزه های علمیه آن را نمی پذیرفتند. با این حساب چرا روز معلم؟ رسالت آن روحانی فقید چه ربط مستقیمی به کار معلمی دارد؟ منظور این نیست که کار معلم کاملا جدا از دین است. ممکن است معلم کاتولیک باشد، ولی سه واحد فقه جعفری در دانشگاه سوربن درس بدهد، این غیر از تبلیغ و هدایت دانشجویان به آئین ویژه ای است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دو روزی که در بیمارستان آذربایجان پیش پدرم بودم چیزی غریبی دیدم که سالهاست در ارومیه به سختی می توان مشاهده کرد. یکی از پرستاران جوان بیمارستان، دختری آشوری بود.
روستاها و کلیساهای آباد آشوریها رو به نابودی است. به هر روستای آشوری که بروید فقط پیرمرد و پیرزن می بینید. جوانها همه مهاجرت کرده اند و یا در حال مهاجرتند.
روستای آشوری نشین ساعتلو در جاده بالانج را من از دهها سال پیش دیده ام. پدرم نیز از بچگی به این روستا رفت و آمد داشت. یعنی دست کم از هفتاد سال قبل این روستا اطلاع مستقیم دارم که کوچه هایش سنگفرش بود. این در حالی است که آشوری ها خیلی هم مرفه نیستند و حتی در مقایسه با همسایه های خود شاید اندکی فقیرتر هم باشند. در عین زندگی ساده روستائی، بسیار تمیز و متمدنانه زندگی می کردند. مثل سایر روستاها گاو گوسفتد و مرغ و خروس و زمین کشاورزی داشتند، اما خانه ها و کوچه های آنها بطرز شگفت انگیزی مرتب و زیبا بود.
خانه های دو طبقه که نمای بیرون آن هم سفید کاری شده از نشانه های ساعتلو بود که شاید زودتر از دریاچه ای که نامش را از زبان آنها گرفته است، آخرین ساکنانش را از دست بدهد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
رضا سوخته سرائی کشتی گیر نامدار مازندرانی در اوج آمادگی قربانی سیاست شد و ناکام ماند. المپیک 1980 مسکو را ایران تحریم کرد. او خود را برای المپیک 1984 لس آنجلس آماده می کرد که ایران تصمیم گرفت در تحریم شرق و غرب رعایت انصاف را کرده باشد، آن المپیک را هم تحریم کرد. عمر کشتی سوخته سرائی که کاندید بالقوه مدال طلا بود، به سر آمد.
دهها دختر با استعداد متاسفانه در کشور ما حتی فرصت شکوفائی هم پیدا نمی کنند و در همان نه سالگی محکومند که حداکثر در سالنهای داخلی هنرنمائی کنند. عملا از همه المپیکها محرومند و حتی فرصت سوختن، سوخته سرائی را هم ندارند. امید که فرصت موفقیت های بیشتر برای الینا، فراهم شود.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اسم این کار چیست؟
اوایل امسال از یزد به من زنگ زدند و گفتند که سوالی در خصوص سیستم توزیع و فروش دارند، گفتم بفرمائید. بعد چون به جا نیاورده بودم پرسیدم : معذرت می خواهم شما از کدام شرکت زنگ زدید؟
گفتند از شرکت فلان. من هم بلافاصله ادامه دادم ببخشید که نشناختم و عید شما مبارک و باقلوا فراموش نشه و از این حرفها....
مشکل، تلفنی حل شد و خداحافظی کردیم. بعد از دقایقی یک دفعه دوزاری من افتاد : من که به شرکت فلان در یزد نرم افزار نفروختم!! یعنی چی!!؟
به دفتر مرکزی و بالاترین مدیران آن شرکت زنگ زدم. پس از کلی مِنٌ و مِن گفتند : ببخشید!!! البته دو ماهی بیشتر نیست!.... معلوم شد مسئول جدید آی تی توجیه نبوده که قضیه لو رفت.
ملاحظه سابقه روابطمان را کردم و صورتحساب فرستادم. دیروز دیدم سر خود از صورتحساب، شصت درصد تخفیف گرفته اند و بعد حواله کرده اند!!
به معاون مدیر مالی گفتم در ترکی ضرب المثلی هست که می گوید :
آلتنا اشمغی بس دویول، شیرین چایدا استر – مرد حسابی! صبح پاشدی جاتو خیس کردی، چای شیرین هم میخوای؟ این چه کاری بود کردید؟
هر چه امروز تماس گرفتم اصلا جواب ندادند.
به یزد زنگ زدم و گفتم از کی سیستم نصب است؟ خوشبختانه هماهنگ نشده بود و گفتند : حدودا از دو سال پیش!!!
من بدبخت، پخمه، ساده دل، از همه جا بی خبر، که هیچ چیزی برای مخفی کردن از اینها ندارم، چند وقتی بود هی می گفتم : چقدر سرورهای شما بهم می خورده و درخواست رجیستری می کنید؟ کوکا کولا با آن عظمتش اینقدر در خواست ثبت نمی کند؟ ....
شعبات که جای خود دارد، یحتمل نمایندگی هایشان هم در سراسر ایران، با سیستم من صفا می کنند...
شاید بعد از هر رجیستری، یک جوکی هم می گفتند : یک ترکه هم رجیستر می کرد، هم کلی شوخی می کرد و سر به سرمان می گذاشت که شما منشاء ویروس هستید که این همه مشکل دارید ها!
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
از دوستی مترجم که بیشتر در زمینه ادبیات کودکان کار می کند، وضعیت آخرین کتاب در دست ترجمه اش را جویا شدم، گفت: از ترجمه آن منصرف شده است! تعجب کردم، پاسخ داد : قهرمان کتاب سگ داشت که گفته بودند باید به گوسفندی، بزی چیزی ترجمه شود و من دیدم اصلا موضوع به کل عوض می شود و منصرف شدم. می گفت توضیح داده است که موضوع در شهر می گذرد و کسی در شهر و در منزلش گوسفند نگه نمی دارد!، اما قبول نکرده اند.
جل الخالق از این همه کفایت!! وزارت ارشاد دولت مهرپرور نه تنها ما را گرفته، بلکه خودشان هم حسابی سر کارند. در مسجدی که اخیرا سر مومنان ریخته از سگهای زنده یاب استفاده کرده اند، ولی در داستان خارجی ترجمه سگ موجب بدآموزی است!!. دست مالی دیپلمات هم در برزیل تفاوت فرهنگی است!! اینها دیگه کی هستند؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
کنسرت نهال
همه والدین از هنرنمائی بچه های خود بسیار خوشحال می شوند، ولی معمولا توجه نمی کنند که خوشحالی آنها، ممکن است برای دیگران نه تنها جالب نباشد، بلکه حوصله آنها را هم سر ببرد. ساز زدن بچه ها یکی از این موارد است. آرشه ای که سر دیگران را می برد، برای پدر و مادر دست کمی از روستوپوویچ ندارد. من خاطراتی در این خصوص دارم که در مجله مرد روز خواهم نوشت.
با علم به این موضوع، دوست نازنینیم روزبه امین، این ویدئو را پسندید و در یوتیوب دانلود کرد. من را هم تشویق کرد که به اشتراک بگذارم.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
روز سعدی
شیخ بزرگوار سعدی شیرازی که مجموعه آثار او را شاید بتوان تورات زبان فارسی نامید، از کشمیر تا آلبانی را با قند پارسی سیراب کرده است. لیلی گلستان در خاطرات خود تعریف می کند:
"در فرودگاه کاتماندو اضافه بار داشتم، مامور فرودگاه وقتی پاسپورت را دید گفت: گلستان؟ گفتم بله. گفت سعدی؟ گفتم بله. بلافاصله اضافه بار را بخشید".
پدر بزرگ من یک کلمه فارسی نمی دانست اما بسیاری از حکایات سعدی را از این و آن یاد گرفته بود. هنگام تعریف آن حکایات اشک امانش نمی داد و احساساتی میشد و می گفت : "کیشی، الله سنن یانندا یاتان نارا دا! رحمت اله سن" یعنی ای مرد، خدا به آنهائی که در جوار تو خوابیده اند هم رحمت کند، تو که جای خود داری.
یکی از بهترین و دیدنی ترین آثار کلاسیک سینمای آذربایجان، کمدی موزیکال مشهدی عباد است. این اثر ماندگار، یادگار دوران اتحاد شوروی است. شخصا معتقدم که اگر چنین اثری در سینمای هالیوود و به زبان انگلیسی تولید می شد، اکنون شهرت جهانی داشت. در یکی از بخشهای آن قهرمان اصلی داستان یعنی مشهدی عباد، بیت زیر از سعدی شیرازی را به زیبائی و به فارسی می خواند:
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفائی – عهد نابستن به از آنکه ببندی و نپائی
چند سالی است متوجه شده ام این بیت و این بخش بی سروصدا از اصل فیلم برداشته شده است. تصور نمی کنم نگرشی ضد فارسی در آن طرف رود ارس شکل گرفته باشد. نگرانی هویتی افکار عمومی در جمهوری آذربایجان، بیشتر در مقایسه و تقابل با همسایگان مسیحی است و در مجموع عناد خاصی با زبان فارسی آن طور که در ایران بسیاری با زبان عربی دارند، مشاهده نمی شود. شاید هم این حذف، متاثر از شکافهای کنونی داخل ایران است که بسیاری چشم بر آن بسته اند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
(فعلا منتشر نکردم)چرا در مسئله جزیره ابوموسی بسیاری چشمها را بسته و هر چه از دهنشان در می آید نثار اعراب می کنند؟ متوجه نیستند که ما صدها هزار عرب هم وطن داریم؟ متوجه نیستند که جمعیت عرب ایرانی از جمعیت بعضی کشورهای عرب خلیج فارس هم بیشتر است؟
جامعه مدنی عمدتا فارسی زبان و کارگزاران مستقل از قدرت آن، بدبختانه روز به روز از ایران واقعی بیشتر فاصله می گیرند. بزرگترین تهدید برای یکپارچگی ایران، همین معضل درک نادرست آنها از وضعیت حقیقی است. چون فقط اندکی درک درست، مانع از این همه زخم زبانهای توهین آمیز و غیر مسئولانه خواهد شد، که لابد نیست.
***
دکتر مرتضی مردیها نقدی خواندنی بر برنامه پرگار بی بی سی در خصوص ذات اسلام نوشته است. کشور و حکومتی که چنین اندیشمندانی را وادار به ترک وطن می کند، نباید انتظار داشته باشد که سخنان کم مایه و بی مایه سخنوران مورد تائید دستگاه پررونق شود، باید انتظار داشته باشد که اظهارات اسلام ستیزانه و خارج از زمان و البته سخیف امثال بهرام مشیری (که روی دیگر خودی های اینوری است) در داخل ایران هزاران شنونده مشتاق پیدا کند.
از متن :
بر فرض که اسلام هر ماهیتی داشته باشد، امروز چه رفتاری با آن به نفع صلح است؟ ستیز با آن (در بهترین فرض) نوعی حقیقتجوئی است که بسا به مصلحت نباشد. از حکومتها که بگذریم، بخشهای وسیعی از مردم با این باور مأنوسند. گویا به نفع صلح و سلامت است که از آن تفسیری مسالمتجویانه داده شود. و نمیشود گفت ظرفیت چنین تفسیری را ندارد. بسیاری از مسلمانان مومن و بسیاری از مراجع دینی ستیزهجو نیستند. اینکه اسلام راستین، دین رحمت است یا نه، مسئلة اصلی امروز نیست؛ مسئلة مهمتر، استقبال از تفسیر رحیمانهتر آن است
***
یک طرح فوق العاده برای دریاچه ارومیه!. کاش کسی پیدا شود و این را به کارشناس الملک و عالم العلما برساند. البته باید مثل آن دختر شانزده ساله که در آشپزخانه انرژی هسته ای تولید کرد، حوصله محافظ و این حرفها را داشته باشد.
تمام دور دریاچه را چاه عمیق بکنیم و آب همه آنها را بریزیم توی دریاچه. پر پر که شد، بقیه را می توانیم لوله کشی کنیم و بریزیم توی همین کانال خزر تا خلیج که آن موقع حتما تمام شده، تا شوری آبش گرفته شود و طعنه تلخ کسانی که می گویند فقط در آنجا می توان خیار شور کاشت، به خودشان برگردد. بعد از این مرحله، مابقی آب را می توانیم به کشورهای منطقه که کمبود آب دارند، صادر کنیم. اگر احیانا مشتری نداشت، دور برگردان می زنیم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
طرح اتصال دریای خزر به خلیج فارس، بر خلاف نظر معاندان و دشمنان، کاملا حساب شده و از روی نقشه است. دانشمندان طراح آن در اتاقی نشسته و بزرگترین نقشه موجود ایران را بررسی کرده و پس از اندازه گیری دقیق، خطاب به رئیس دولت گفته اند:
قربان، همش پنجاه وجبه! تازه، اگه مشکلی هم بود، اون وسطها دور برگردان می زنیم!
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
تو اگه اینکاره ای، لوله بکش آب خزر بریز تو دریاچه ارومیه که داره کویر میشه، لازم نکرده کویر و آباد کنی، آخه هر چیزی یه حدی داره!!!!!
***
اولین جلسه محاکمه قاتل نروژی پس از ماهها برگزار شد. سر و مر گنده نشسته و از همه هم طلبکار بود. نه تنها اعدامی در کار نیست، ظاهرا حبس ابد هم نخواهد شد.
اکثر مقتولین بی گناه این جنایت، نروژی مو بور بودند. تصور کنید اگر به مسجدی در اسلو حمله می کرد، مسلمین جهان پس از مشاهده چنین دادگاهی، چه ها که نمی کردند؟
از قاهره تا تهران و افغانستان و پاکستان، هزاران نفر در تظاهرات اعتراضی نعره می زدند و دهها نفر زیر دست و پا نفله می شدند که چه نشسته اید! این چه دادگاهی است برای قاتل نوامیس مسلمین؟
برای ما که حسابی کمبود داریم و هر کدام حاوی یک فقره خلخالی هستیم، درک چنین دادگاهی، آن هم برای چنین جنایتکاری، باید هم کار بسیار دشواری باشد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
زمانی اگر روی عنوان مطلبی نام اکبر گنجی و سید ابراهیم نبوی را می دیدم، بی درنگ می خواندم. فارغ از موافقت یا مخالفت، حتما نکته ای و طنزی بکر در آنها بود.
مرتضی نگاهی نویسنده و روزنامه نگار، جائی گفته بود که ابراهیم نبوی کارخانه تولید کلمه دارد. اما انگار خط تولید این کارخانه، اخیرا و پس از مهاجرت، فول مکانیزه شده و اتوماتیک مطلب تولید می کند. خیلی هم با خود نبوی کاری ندارد!.
از خواندن مطالب درازدامن اکبر گنجی هم با طرح مسئله و یکم دوم و چندم کردنهای بی پایانش، حوصله ام سر رفته است.
چی در این خارجه نهفته؟ چرا اینها اینطور می شوند؟
نبوی ستون پنجم چی شد؟
گنجی راه نو با آن مصاحبه های جنجالی و خواندنی کجا رفت؟ انگار مسئولیت نظریه پردازی در همه زمینه ها را بعهده او گذاشته اند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در مصاحبه با مجله هنر موسیقی، استاد آواز ایران، جناب شجریان فرموده بودند که چیزی به نام مکتب تبریز نداریم! البته لازم است استاد توجه بفرمایند، همانطور که کارگاه نجاری ایشان خیلی محل مناسبی برای ابداع فله ای ساز جدید نیست، سرزمین غنی از شعر و ادب و موسیقی خراسان هم، همه ایران نیست.
دنبال مطلبی در همین خصوص می گشتم که به معرفی تبریز در ویکی پدیای فارسی برخوردم. اشکالات آن واضح تر از این است که نیازی به آمار و ارقام احساس شود:
- تبریز دومین شهر صنعتی ایران است؟ همه می دانند که چه صنایع عظیمی در اصفهان احداث شده است.
- تبریز پس از مشهد، دومین شهر مسافر پذیر ایران است؟ فقط چند سالی است که تبریز صاحب چند هتل درست و حسابی شده است. یعنی از اصفهان و شیراز، بیشتر مسافر دارد؟
- تبریز، دومین شهر دانشگاهی پس از تهران است؟ گرچه دانشگاه تبریز قدمت بالائی دارد ولی به نظر نمی رسد طی چند دهه، توجه به دانشگاه آن (و سهند) در مقایسه با سایر جاها خیلی قابل توجه باشد.
- تبریز، مهد سرمایه گذاری ایران است؟
البته در ادامه مطلب مشخص می شود که چه نیتی از این همه زیبانمائی تبریز، پشت قضیه است. ویکی پدیا سایت بسیار معتبری است. چرا کسی اعتراض نمی کند؟ هر کس این مطلب را بخواند تصور می کند در تمام صد سال گذشته، دار و ندار ایران صرف تبریز شده است. «اینجاالبته در ادامه مطلب مشخص می شود که چه نیتی از این همه زیبانمائی تبریز، پشت قضیه است. ویکی پدیا سایت بسیار معتبری است. چرا کسی اعتراض نمی کند؟ »
***
از کتاب مقدس، عهد عتیق را به دقت مطالعه کرده ام. اسفار پنجگانه را در مجموع بیش از یک بار خوانده ام. عهد جدید را حتی بیشتر و دقیق تر خوانده ام. موعظه سر کوه عیسی مسیح را از حفظ هستم.
اما همین چند ساعت پیش، تازه فهمیدم : کلمه پاک، در عید پاک، فرانسوی است، نه فارسی! نزدیکان فرانسه زبان هم کم ندارم.
La fet de paque
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
چند سال پیش در گذر از شهر اردبیل متوجه شدم در بهترین و گرانترین میدان شهر، دو قهوه خانه کاملا سنتی وجود دارد. سنتی به معنای واقعی، نه از این سفره خانه های سنتی تهران با مشتریان مدرن(؟) که مانند مستشاری بلژیکی در کنگوی برازاویل، برای انبساط خاطر به سفره خانه تشریف آورده باشند. آن دو قهوخانه پر از مشتری کاملا معمولی و سنتی بود. وقتی با شهر خودمان ارومیه مقایسه می کردم، کارشان تحسین بر انگیز بود که همچنان در چنین نقطه شهر، قهوه خانه داری، شغلی مقرون به صرفه است. ارومیه احتمالا یکی از شهرهای پیشگام در زدودن سنتهای محلی بود، علی الخصوص که هندوانه بزرگی تحت عنوان پاریس ایران هم زیر بغلش گذاشته بودند.
بگذریم که تابستان گذشته متوجه شدم آن دو قهوه خانه هم از بین رفته اند و ساختمانهای جدید (به نظرم بانک) جایگزین آنها شده است.
پدران و پدربزرگهای ما بخش بزرگی از خاطرتشان را از همین قهوه خانه ها تعریف می کردند. اوایل انقلاب امام جمعه معروف ارومیه بزرگترین مخالف قهوه خانه بود و حتی سهمیه قند و شکر آنها به درستی پرداخت نمی شد. اعتقاد بر این بود که محل وقت گذرانی است و بهتر است به جای آن مردم عبادت کنند. قهوه خانه ها تعطیل و نابود شدند، اما مشتریان آن به مساجد نرفتند.
امروز دوستی برای من لینکی فرستاد در خصوص قهوخانه داری در استانبول و لندن. مطلبی است از گاردین که توسط صفا هراتیان ترجمه و در سایت آیکافی منتشر شده است. بسیار خواندنی است. در قرن شانزده مقامات عثمانی قهوه خانه را محلی برای دوری از فضیلت و تقوا می دانستند. اما خوشبختانه قدرت نابودی آن را نداشتند.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
این روزها، ایام عید پسح یهودیان و پاک مسیحیان است، مبارک شان باد.
اما داستان عید پسح یا فطیر یک نکته کاملا حاشیه ای هم دارد. نگاه بسیار ظالمانه انسان به حیوان نجیب و پرکار، یعنی خر!. آن هم در یکی از تاثیر گذارترین کتابهای جهان.
از متن :
بنا به روایت کتاب خروج از اسفار پنج گانه تورات، بنی اسرائیل از یهوه خدای خود درخواست آزادی از اسارت مصریان را می کنند، خداوند نیز انواع بلایای عجیب و غریب را سر مصریان فرود می آورد که هیچکدام کارساز نمی شود. نهایتا با قوم برگزیده خود قرار می گذارد که خون بره قربانی را به دیوار خانه های خود بمالند تا شبانه یهوه بر مصر نازل شود و تمام نخست زادگان ذکور (غیر ذکور، نه!) از فرزند فرعون تا پائین ترین مردمان و تمام نخست زاده نر حیوانات را بکشد و البته از زدن خانه های علامت دار با خون بره قربانی به نشانه خودی بودن، خودداری کند. این اتفاق می افتد و مصریان تسلیم می شوند و بنی اسرائیل را آزاد می کنند. از آن به بعد این پیروزی و آزادی از اسارت به یکی از اعیاد بزرگ یهودیان، یعنی عید فطیر تبدیل می شود و خدای بنی اسرائیل مقرر می کند که به شادمانی این آزادی همه ساله جشن بگیرند و نخست زادگان نر خود را قربانی کنند. این درخواست با دو استثنای بزرگ مواجه می شود، انسان و خر. بدیهی است که در هیچ فرهنگی نمی توان از انسان انتظار داشت، ابدالآباد فرزند ارشد پسر خود را قربانی آزادی نیاکانشان از اسارت کند. خدای قوم یهود هم پیشاپیش می داند این درخواست شدنی نیست، بنابراین مقرر می کند به جای انسان گاوی، شتری، و یا بره ای قربانی شود. اما دومین استثناء سرنوشت بسیار غم انگیزی پیدا می کند، خداوند او را لایق قربانی شدن نیز نمی داند و دستور می دهد به جای نخست زاده خر، حیوان دیگری فدیه کنند و اگر استطاعت آن را ندارند، گردن خر را بشکنند. «اینجا»
***
اگر پيامبر بودم٬ رسالتم شادماني بود٬ بشارتم آزادي و معجزه ام خنداندن كودكان.
نه از جهنمي مي ترساندم نه به بهشتي وعده مي دادم. تنها مي آموختم "انديشيدن" را و "انسان" بودن را.....
"كوروش كبير"
چندین بار ایمیلی با مضمون همین جملات بالا دریافت کرده ام. اینکه جملاتی در حد کنفسیوس حکیم به یک فرمانده لشگری که دو صفحه مکتوب هم از او باقی نمانده، نسبت داده شود، به وضوح کودکانه است. جدی گرفتن آنها هم باید نقض غرض باشد. ولی مسئله مهمتری وجود دارد!، چرا اینچنین باور می شود؟ به سادگی می توان کسانی را دید که آدم کم سوادی هم نیستند، اما چنین خزعبلات ساختگی را حتی به اشتراک هم می گذارند. آیا این یک مصیبت ملی واگیردار است؟
زبان و ادبیات فارسی، با میراثی هزار ساله، غنی تر و درخشانتر از این حرفهاست که میراث داران آن خود را نیازمند اوهامی به نام جملات کوروش کبیر بدانند. آیا هدف سازمان یافته ای از گسترش این عبارات ساختگی و بعضا حنده دار وجود دارد؟ آن هم در کشوری با صدها معضل سهمگین!!
سالها پیش خانم شکوه میرزادگی مطلبی در گویا نیوز نوشت و بسیاری از این جملات ساختگی را به مناسبت روز جهانی کوروش (کدام جهان؟)!!!! در آنجا ذکر کرد و از خوانندگان خود خواست که به همدیگر اس ام اس کنند. هر کسی اندکی احساس مسئولیت کند، در چنین شرایطی، حتی اگر این جملات واقعی هم باشند، در بوق و کرنا نمی کند. حال که اوهامی بیش نیست باید در نیت سازندگان و تولید کنندگان آن حسابی تردید داشت.
به خوبی می دانیم که تولید و پخش گسترده کتابهائی در خصوص موضوع "شهادت حضرت فاطمه" آن هم در مناطق سنی نشین ایران، چه تاثیراتی گذاشته است!
سرزمین گل و بلبل ما، بحمدالله از همان ابتدا گل بود، اکنون به چمن کوروش بازان نیز آراسته شده است.
***
همانطور که مشروطیت و مدارس مدرن و بسیاری از اولین ها در این کشور مدیون تبریز است که البته و در نهایت سر خودش بی کلاه ماند، فوتبال باشگاهی درست و حسابی را هم تبریز با تراکتورش در این کشور نهادینه خواهد کرد.
این استقلال و پرسپولیس یعنی چه؟ در کجای دنیا مردم شیر یا خط می اندازند و تیم محبوب خود را انتخاب می کنند؟ حتی فساد مدیریتی این دو باشگاه هم با هم فرق ندارد. همه جای دنیا اگر مدتی زندگی کنید علائق فوتبال مردم آنجا دستتان خواهد آمد. خداوکیلی در تهران و مشهد و اصفهان چطور می توان یک استقلالی و پرسپولیسی را تشخیص داد؟
گرچه اهالی انزلی هم به قرمز و آبی تقسیم می شوند، اما هرگز پشت ملوان را خالی نکرده اند. این را مقایسه کنید با طرفداری خنده دار فوتبال در شهر مشهد که عاشقان پرسپولیس تحقیر ابومسلم را را در مشهد به جشن می نشینند، خنده دار نیست؟ خودمانیم، مضحک نیست؟ میلیونها طرفدار پرسپولیس و استقلال نه تنها باعث افتخار نیست، اسباب شرمساری هم هست. شخصا شاهد جشن جوانان اصفهانی در چهارباغ بودم وقتی که در شهر اصفهان پرسپولیس ذوب آهن را در هم شکسته بود.
قبول که تراکتور هم مدیریت دولتی دارد و از همان حواشی فوتبال کشور در رنج است، اما تراکتور ثروتی دارد به نام تماشاگر و هوادار واقعی، که تیم خود را با شیر یا خط انتخاب نکرده است. تراکتور خوب بازی کند، بد بازی کند، نتیجه نگیرد، تمام بازیکنانش اهل سایر نقاط کشور باشند، عشق میلیونها جوان آذربایجانی است. فوتبال هم در همه دنیا یعنی همین. حالا اگر در تهران و به تبع آن سراسر کشور، فوتبال جدیدی را برای جهانیان ابداع کرده اند، امری دیگر است.
تراکتور فرهنگ فوتبال دوستی واقعی و رقابت سالم را به سراسر ایران صادر خواهد کرد. مردم ایران هم در نهایت از مضحکه فوتبال شیر یا خطی، نجات پیدا خواهند کرد. شک ندارم. «اینجا»
***
نوروز ملیترین عید ماست. اس.ام.اسهای زیبا قطعاً اسباب انبساط خاطر گیرنده خواهد بود، اما هرگز جایگزین شایستهای برای یک کارت تبریک ساده، با منظرهای از شهر محل زندگی یا طبیعت آن، نخواهد بود. نوروز را فقط با اس.ام.اس تبریک نگوییم(1).
با همه شکافهای بالفعل و بالقوه در جامعه ما، خوشبختانه قریب به اتفاق مردم ایران نوروز را گرامی می دارند، این ملت حتی تفکر سرسختی که نوروز و چهارشنبه سوری را خرافه می داند، به دنبال خود کشیده اند. این تفکر با همه قدرتی که دارد نه تنها از پس نوروز بر نیامده، بلکه سیزده بدر را نیز به ناچار تحمل می کند.
اگر همه کره زمین را نیمکره شمالی فرض کنیم، شاید اغراق و یا تعصب نباشد که نوروز را زیباترین جشن سال نو در جهان بدانیم. باید از نیاکانمان صمیمانه سپاسگزار باشیم که چنین آئینی را برای ما به یادگار گذاشتند. آیا شایسته است که چنین نعمت و میراث بزرگی را با اس ام اس های بخشنامه ای(2) صرف، تبریک بگوئیم؟
(1) – عنوان مطلب را " نوروز را فقط با اس.ام.اس تبریک نگوییم" گذاشته بودم که رادیو زمانه عوض کرده است. چندان هم بی مناسبت نیست ولی به نظرم عنوان من بهتر بود.
(2) – بخشنامه اشاره دارد به نوشته کوتاهی از آقای محمد قائد در همین خصوص. «اینجا(2»
دوستان عزیزم – من در ارومیه دسترسی بسیار محدودی به فیس بوک دارم. مسیج اصلا رد و بدل نمی شود. به سختی برای دو نفر پیغام تبریک فرستادم. ظاهرا در دام این فیلترینگ و سرعت پائین، ناچارم از همین طریق سال نو را به دوستانم تبریک بگویم، که چیزی کم از اس ام اس بخشنامه ای ندارد!. قصد نوشتن نامه برای تک تک دوستان را داشتم. مخصوصا دوستانی که طی امسال افتخار آشنائی آنها را در این فضای مجازی بدست آورده ام. همین مطلب سه ربع طول کشید تا پست شود.
نوروز مبارک
-----------
هر چه از رضا مرادی غیاث آبادی خوانده ام به نظرم یا مطلب درخور توجهی رسیده و یا به غایت مزخرف. این مطلب شرق، از جمله خزعبلات اوست که ادعا دارد ایام هفته و تعطیلی یک شنبه اروپائیان هم در ایران باستان ریشه دارد. تورات و انجیل و فرهنگ و تمدن سامی هم لابد همه ریشه ایرانی دارند!. یکی نیست از او خواهش کند، حال که اینگونه می بافی! یک الفبائی هم برای ایران باستان سر هم کن که از همان ابتدا اسباب سر افکندگی نباشد. نمی شود ملتی که ایام هفته و تعطیلی یک شنبه را ابداع و جهانی کرده، خطی از خود نداشته باشد. مطلب بقدری مزخرف بود که حوصله نکردم تا پایان بخوانم.
از متن :حتي تعطيلي روز يكشنبه در تقويم ميلادي از روز تعطيل ايراني برگرفته شده است. ميدانيم كه نام روز يكشنبه در هر دو آنها به يك معناست و Sun day دقيقا به معناي «خورشيد روز» است. اما در دوره ساساني و همراه با ديگر تحريفهاي بيشمار آنان از آيين و فرهنگ ايران باستان، روزهاي هفته را نيز از گاهشماري خود حذف ميكنند و تنها نام روزهاي ماه را بهكار ميگيرند. البته نامهاي سيگانه روزهاي ماه، در همه تقويمهاي ايراني بهكار ميرفته و خاص تقويم ساساني نبوده است. «اینجااز متن :حتي تعطيلي روز يكشنبه در تقويم ميلادي از روز تعطيل ايراني برگرفته شده است. ميدانيم كه نام روز يكشنبه در هر دو آنها به يك معناست و Sun day»
------------
سید محمد خاتمی همان دکتر حسن حبیبی جناح راست و یا میانه حکومت است. همان دکتر عباس شیبانی است که سالها مورد تائید و کاندید تمامیت جناج راست حکومت بود. هم حسن حبیبی و هم عباس شیبانی به آدمهای آرام و درستکاری شهره اند. عباس شیبانی چندین دوره ممتد نماینده تهران بود، کسی از او بد نمی گفت، اما چرا حکومت او را که چنین سابقه ای هم دارد برای ریاست و پستهای بالا کاندید نمی کند؟
سید محمد خاتمی محصول دوم خرداد و نه آفریننده آن است. دوره ای که آقای موسوی حاضر به کاندیداتوری نشد و فیلتر گسترده شورای نگهبان هم جناح اصلاح طلب را با قحط الرجال مواجه کرده بود. او به واسطه شخصیتش و نیاز جامعه خوش درخشید اما در نهایت سوخت، حق هم همین بود. محمد خاتمی به قول سعید حجاریان فاقد خط قرمز است، نه خوب مصالحه کرد و نه به موقع کوتاه آمد. او بسیار بزرگتر از ظرفیت و توانش ظاهر شده بود. ریاست او مثل سخنرانی اش در داووس بود که برای جمعی تاجر و صنعتگر از فلسفه می گفت و حوصله همه را سر می برد. این در حالی است که فلسفه را هم خوب نمی دانست.
اگر عباس شیبانی و حسن حبیبی می توانند در شرایط سخت جناح خود را نجات دهند و یا رهبری کنند، خاتمی هم خواهد توانست. باید دست از سر او برداشت. این به معنی کنار گذاشتن او نیست، به معنی هدایت بی دردسرش به جایگاه واقعیست که دست کم روی اعصاب جامعه راه نرود. روزنه ای که خاتمی عامل باز نگه داشتن آن باشد به درد خود او هم نخواهد خورد، عمه ما که جای خود دارد.
***
هر اتفاقی که می افتد پارازیت روی ماهواره اولین اقدام است. اتفاقات هم که تمامی ندارد. همه جای تهران هم که پارازیت نداشته باشد، پارازیت نود درصد غنی شده مناطق دور و بر برج میلاد تضمین شده است. دو سه روزی است بدون پارازیتیم و بی بی سی و من و تو داریم. من هم که ول کن لهجه این خانم نیستم. میان این همه بچه تهران، نه تنها لهجه او کم نشده، بلکه روز به روز بیشتر هم می شود. ته لهجه مشهدی را هم این همه مدت تحمل نمی کردند، لهجه ترکی و یا گیلکی که جای خود دارد و اصلا به آنجا راه نمی یافت. «اینجا»
شاید هم به برکت انتخابات پارازیت منطقه ما که درست زیر برج میلاد و به شکل نود درصد غنی
---------
اگر مبارزین حمص و درعا ترسیده و روحیه خود را از دست داده باشند، جای نگرانی نیست. بعضی از همشهری های من در ارومیه، آماده برگزاری دوره های مجانی شجاعت و استقامت و از خودگذشتگی و ایثار هستند!.
از چند نفر دوست و آشنا پرسیدم، چه خبر؟ پس از کلی مِن و مِن و نمی خواستیم و قبول نداریم و این حرفها، فرمودند : "والله! شایعه شده بود یارانه ها را قطع می کنند، مردم چاره ای نداشتند"
-----------
تا همین چند هفته پیش حتی مبلغ بیست هزار تومان را هم می شد از طریق سیستم شبا و اینترنتی حواله کرد. یک دفعه قانون عوض شده، عوض شدنی!!
مبلغ پانزده میلیون تومان را یک و نیم میلیون تومان می خواندم. موضوع فقط خطای دید نیست، اینکه که سیستم بانکی کشور این اندازه هردمبیلی و حسینقلی خانی اداره می شود، باور کردنش سخت است.
همین بانک صادرات بعد از قضیه سه هزار میلیارد بی سر و صدا و بدون اخطار قبلی برای صورتحساب اینترنتی هزینه منظور می کرد و بعد که گندش درآمد، باز بی سر و صدا حذف کرد.
نقل از پیغام سیستم بانکداری اینترنتی بانک صادرات:
کاربر گرامی : حداقل مقدار انتقال وجه بين بانکي در هر بار جابجایی مبلغ ١٥٠,٠٠٠,٠٠٠ ریال می باشد. همچنین سقف انتقال وجه بين بانکی در یک روز از هر حساب مبلغ ٣٠٠,٠٠٠,٠٠٠ ریال می باشد. ضمناً مجموع انتفال وجه هاي از هر حساب در يک روز اعم از داخلی يا بين بانکی نميتواند از مبلغ ٦٥٠,٠٠٠,٠٠٠ ریال بيشتر باشد
-----------
راجر واترز هنرمند گروه گمنام پینک فلوید، از در دهات سرزمین دور افتاده انگلیس، با آن زبان و لهجه عجیب و غریب و نا آشنا، در مصاحبه با کاوه باسمنجی، چه ابراز ارادتی به سینمای بهمن قبادی می کرد. بدبخت فیلم ندیده!
بیچاره پروفسور دکتر محسن نامجور که اجدادش از قرن پانزده میلادی از خوانین و اشراف خراسان بود، حق داشت از چنین سینمائی ابراز انزجار کند. خوب این حرفها به طبقه ایشان نمی خورد.
توضیحات بعدی اش از اظهار نظرش هم مسخره تر بود. مرحوم حاج قربان سلیمانی، به جای
موسیقی باید کمی ادب به این پسر یاد می داد.
------------
دوستی نوشته من در خصوص بحرانهای قومی را پسندیده و سعی کرده است آن را در بالاترین قرار دهد. مطلب امتیاز مثبت گرفته، اما نمرات منفی زیادی هم دارد. کامنتهای زیر آن بسیار خواندنی است. کسانی حتی از شنیدن نام افغانستان که ممکن است برای ما درسهائی داشته باشد، ناراحت شده اند. اما کل کامنتها به نظر من دو نقطه اوج دارد.
کسی نوشته است : «اصولن کسی که از ملیتها نام میبرد برای مردم ایران به نظر من فقط یک مزدور پست است و بس.» یعنی بنده را می فرمایند.
و دیگری در جواب نظرات منفی که به نظر از شنیدن هر چیزی که اسم ترک و زبان ترکی روی آن باشد کهیر می زنند، مطلبی نوشته است فوق العاده :
«ما اگر متمدن شویم به راحتی میتوانیم با چندین زبان در کنار هم زندهگی کنیم و اگر متمدن نباشیم با یک زبان هم همدیگر را میکشیم»
به نظر من جامعه مدنی و کارگزاران فرهنگی و ادبی مستقل این کشور، عموما اینگونه فکر می کنند. و البته باید امیدوار بود که همین جامعه در آینده ایران دست بالا را داشته باشند و گرنه بعید است تفکری که هر مخالفی را مزدور می داند، اصلا نیاز به گفتگو داشته باشد. برای او همه چیز حل شده است یا مثل او فکر می کنید و یا مزدورید!. مزدور را هم که معلوم است چه باید کرد. «اینجا»
***
جدائی نادر از سیمین اسکار گرفت و ملتی را خوشحال کرد.
البته این پیروزی بازندگان گردن کلفتی هم داشت. کسانی که سعی کردند با فیلمفارسی، لمپنی، مسعود ده نمکی در مقابل اصغر فرهادی عرض اندام کنند و با رانت دولتی برای اخراجی ها و امثال شریفی نیا، رکورد فروش درست کنند.
افتخارات این فیلم یک شرمنده بزرگ هم داشت، محسن نامجو! او با نوشته سبک خود، سینماگر بزرگ دیگری را تحقیر کرد که اصغر فرهادی روی شانه های امثال او ایستاده و افتخار می آفریند. زبان کردی را دورافتاده نامید در حالی که در همان خراسان زادگاه او، هزاران کرد کرمانج، زندگی می کنند. کردها هیچ نداشته باشند، موسیقی ای دارند که کم نظیر است. همان موسیقی که محسن نامجو هم وامدار آن است.
------------
من اهل مطالعه فلسفه نیستم ولی اگر جائی مقاله ای مرتبط با موضوع مورد علاقه ام پیدا شود، کنجکاو می شوم مثلا پوپر چه می گوید، یا مارکس چه تئوری دارد. با خواندن یکی دو مقاله هم بالاخره چیزی دستگیرم می شود که بر فرض نظریه ابطال پذیری پوپر چیست. اما هر چه شنیدم و خواندم، نفهمیدم این میشل فوکو چه می گوید، بس که گنگ و مبهم است.
دوست بسیار نزدیکی دارم که تا به او می گویم حالت چطوره! می گوید میشل فوکو می گوید نمی توان تعریف درستی از حال و احوال در لحظه کرد پس منظورت... می گم بابا! من فقط خواستم حال و احوال کنم، قبل از فوکو کسی احوال دیگری را نمی پرسید؟
گل بود به چمن نیز آراسته شد. دوست بسیار باسوادی در فیس بوک پیدا کرده ام. مقاله مفصلی در خصوص بقول مش قاسم قسمتهای ناموسی مردان نوشته است. با اشتیاق آن را مطالعه کردم، چپ و راست نقل و قول از میشل فوکو. یعنی فوکو نبود، کسی نمی توانست به زبان ساده دو کلمه حرف حساب بزند؟ که دو نفر دیگر هم بفهمد؟ اساسا آوردن اسم فوکو در یک مقاله برای من تداعی یک متن کنگ و مبهم است، حتی اگر متن واقعا ساده باشد، من قبلا با شنیدن آن نام نامی سرگیجه گرفته ام.
می دانستم که قبلا از مرتضی مردیها جائی نظرات در خور توجهی و به زبان ساده در همین خصوص خوانده بودم. اما نه عنوان مطلب یادم بود و نه عباراتی از آن، که بشود جستجو کرد. با هزار بدبختی بالاخره پیدا کردم که در مهرنامه بود، بسیار خواندنی است. ابتدا به عنوان استاد فلسفه خدمت فلسفه می رسد و می گوید فلسفه تقريباً عبارت است از علم ناكام. بعد هم به میشل فوکو و فلاسفه مشابه پرداخته است.
از متن:
همانطور كه همه ميدانند در عصر قديم هر كسي در هر زمينهاي كه دانش يا چيزي شبيه آن داشته، فيلسوف ناميده ميشده اما آنچه در دنياي مدرن اتفاق افتاد، اين بود كه به تدريج و به ترتيب بخشهايي از دانش از بدنه اصلي جدا شدند و اعلام استقلال كردند. ابتدا مثلا نجوم و بعد از آن، فيزيك، شيمي، زيستشناسي و بعد هم علوم انساني، مانند روانشناسي، جامعهشناسي و اقتصاد از آن جدا شدند و رفتند. مثل تعدادي شريك كه با هم فروشگاهي تاسيس ميكنند، اما بعد از مدتي به دليل توسعه و تخصص اكثريت آنان جدا ميشوند و فروشگاه خاص خودشان را درست ميكنند و شما در انتها با يك فروشگاه سنتي روبهرو هستيد كه اجناس محدودي در ته بساط آن پيدا ميشود. اين فروشگاه فلسفه است. و آنهايي ماندند كه گويا امكان نوعي استقلال و اسم و رسم مستقل در جهان جديد، جهان تجربه، برايشان وجود نداشت، مجموعه اينها آن چيزي است كه ما الان به آن تحت عنوان فلسفه ميپردازيم. يعني عمدتاً اخلاق، زيباييشناسي و شناختشناسي كه بنا به علل سهگانهاي كه گفتم، شرايطي برايشان به وجود نيامد كه مثل نجوم، فيزيك، شيمي يا زيستشناسي يا حتي اقتصاد و جامعهشناسي و روانشناسي بروند و يك بنگاه مستقل تأسيس كنند. فلسفه تقريباً عبارت است از علم ناكام. علمي كه نتوانسته از موقعيت هيولايي اوليه فاصله زيادي بگيرد.
من در يك مراسم دفاع رساله اين را به صراحت گفتم كه ماركس اگرچه مشكلات زيادي را در دنياي ما آفريد ولي معلوم بود چه دارد ميگويد، خيلي دقيق و روشن، اما در مورد پيروان آن كه فوكو باشد يا دريدا باشد نميشود فهميد چه ميگويند، من از طرفداران و پيروان آنها سوال ميكنم كه بگو به من فلسفه اينان در باره اينكه از فردا چه چيز را چه جور بشناسيم و چه جور عمل كنيم، چه ميگويد؟ فقط نقد و نفي: هر چيزي كه فكر ميكني حقيقت است، نيست. هر چي كه فكر ميكني نظم است، نيست. هر چه را فكر كني علمي است، نيست. هر چه را كه فكر كني عدالت است، نيست. اينها چه مشكلي از ما حل ميكنند؟
آن فروشگاهي كه گفتم در ميان اغلب فلاسفه ايراني خصوصاً در ميان دانشگاهيان با چشمي كه من گفتم ديده نميشود. آن را بنگاهي مستقل و محتشم ميدانند كه كالايي در آن عرضه ميشود كه دانش تجربي در برابر آن چيز قابل اعتنايي نيست كه نياز اصلي و اساس انسان را به برخي دانستنها با روشي كاملاً انحصاري و كارآمد پاسخ ميدهد. از نگاه اين بزرگان فلسفه (لااقل اولاً اگر نه كلاً) يعني متافيزيك، يعني فلسفه يوناني، يعني فلسفه آلماني.
در فوقليسانس فلسفه غرب، افلاطون داريم ارسطو داريم. هگل و كانت هر كدام دو يا چهار واحد. اما كل فلسفه تجربي انگلستان دو واحد اختياري است كه معمولا هم عرضه نميشود.
چندي پيش كه من همين درس را تدريس ميكردم، دانشجويي از دانشگاه ديگري آمد پيش من، گفت من ميخواهم كلاسهاي شما را آزاد بيايم و شركت كنم. گفت من به مدير گروه دانشكده خودمان گفتم كه چرا واحد درسي فلسفه تجربي انگلستان را ارائه نميكنيد، گفت انگليسيها آدمهاي بيدردي هستند، ما چون آدمهاي دردمندي هستيم بايد فلسفه آلماني بخوانيم. گفتم اتفاقا آن استاد درست ميگويد، انصافا در فلسفه آلماني براي هر دردي هم دوا هست، مثلا هگل، هم فاشيستها از آن استفاده كردند هم كمونيستها. هردو دردهايشان را با آن درمان كردند. گرچه شايد آن دردها اساساً بي درمان بود. چنان كه گفتهاند در نبرد استالينگراد، جنگ جهاني دوم، يك ميليون نفر در جنگ بين چپ هگلي و راستهگلي كشته شدند.
در ايران غالب اساتيد معظم فلسفه چنين گمان ميكنند كه وقتشان شريف تر از آن است كه براي مطالعه و تدريس فلسفه انگليسي آمريكايي هدر شود. به جز چند استثنا كه معمولاً از امكان فعاليت جدي در فضاي آكادميك ايران هم برخوردار نيستند، فلسفه تحليلي و فلسفه تجربي در ميان فلاسفه ايراني معمولاً مطرود يا مقهور است.
***
محسن نامجو هنرمند بزرگی است. اشکال بزرگ او این است که حرف می زند، حرف هم که می زند، معمولا گند می زند.
در برنامه آپارات بی بی سی گفت که بچه تربت جام است و بعد گفت از بس با سنی ها زندگی کردیم قیافه مون شده مثل سنی ها! شوخی احمقانه تر از این نمی شد شوخی کرد.
به شهرام ناظری توهین کرد و بعد مفتضاحه (خاتمی وار) انکار کرد و گفت منظورم چیز دیگری بود.
اخیرا هم از اصغر فرهادی دفاع کرده و در انتها، سینمای بهمن قبادی را تحقیر کرده است. از آن بدتر الفاظی نسبت به زبان کردی به کار برده که به غایت مسخره است.
من شک ندارم که منظور خاصی نداشته و در راستای بی حساب و کتاب حرف زدن اوست، و نباید زیاد از کاه کوه ساخت. اما دو نتیجه حاشیه ای از حرفهای او می توان گرفت:
1- هموطنان فارس زبان حتی فرهیخته، اصولا متوجه نیستند که اظهار نظر آنها نسبت به دیگران بعضا مسئله دار است، و باید مواظب باشند.
2- کامنتها و پستهائی که در این دو روز نوشته شده و من دسترسی داشتم است را مرور کردم. تقریبا از دوستان ترک هیچ نوشته ای ندیدم که اظهار ناراحتی بکنند. (من ندیدم! نمی گویم وجود ندارد) نامجو اگر چنین چیزی در خصوص ترکها می نوشت که هیچ از او بعید نیست، قطعا حق ما بود که ناراحت شویم. ولی برای دیگران چی؟ بدترین جواب این است که بگوئیم وکیل و وصی دیگران نیستیم.
***
-
برای دوستی سفر کرده نوشتم که اینترنت و فیلترینگ حسابی کلافه ام کرده و حتی بعضی روزها نمی توانم ایمیل هم بفرستم. ببینید در جواب چی نوشته، سخت تحت تاثیرم قرار دارد:
« دلم شدیدا تنگ است و مازوخیستوار حتا برای فیلترینگ و راههای دور زدن آن هم تنگ شده است»
یکی از امامان معروف جمعه چند سال پیش در خطبه های جمعه گفت که کلی زحمت کشیده ایم اینها از ایران بروند، تلاش برای برگشت آنها چه معنی دارد؟
اگر همین مقام بلند پایه که فوق تخصص استصواب دارد، مجبور شود بقیه عمر پربرکتش را در نجف اشرف سپری کند، دلش برای ایران و تهران تنگ خواهد شد؟ خواهد گفت حاضرم حتی بدون اختیار تام رد صلاحیت کردن، به تهران برگردم؟ گمان نمی کنم. ظاهرا مردان خدا فقط به تکلیف فکر می کنند، وطن چه معنی دارد؟
***
--
اوهوووووووی، آقائی که نشستی و دگمه فیلتر را فشار می دهی، من دارم با اینترنت کارم می کنم، چه خبره؟ یاهو را هم بستی که!. با وی پی ان هم از دیشب نمی تونم باز کنم.
بابا، من دارم برای شرکتهائی که بخش بزرگی از آنها متعلق به بنیاد مستضعفان است هر روز ایمیل می زنم و کار جدید می فرستم و سفارش می گیرم، پس چه باید بکنم؟ خود آنها هم از دومین هایشان بندرت استفاده می کنند و در یاهو و جی میل فعالند، بس که ماشاالله همه کارمان درست است.
پانزده سال پیش که اینترنتی در کار نبود و یا گسترده نبود، می رفتم فرودگاه مهرآباد و دیسکت و یا سی دی برای مشهد بارنامه می کردم، الان دیگر نمی شود این کار را کرد، چرا نمی فهمید؟
------------
تقسیم بندی کرد، شیعه، سنی در عراق، به تنهائی گویای بسیاری از بحرانهای این کشور است. این تقسیم بندی همزمان حاوی افتخار و شرمساری است. افتخار آن تماما برای کردهاست. آنان گرچه مسلمانان سنی مومنی هستند، اما هرگز خود را درگیر تنشهای مذهبی در عراق نکرده اند. شرمساری آن نیز یکسره متوجه سیاستمداران و گروههای قومی و مذهبی ملت بزرگ عرب است که با آن پیشینه تمدنی و فرهنگی و ادبی، آن هم در مهد تمدن بین النهرین، همچنان درگیر کینه های باستانی مانده اند. ظاهرا حتی کمونیستهای عراق هم از این تقسیم بندی جدا نیستند.
این مقاله ای است که آقای مهران موحد، ترجمه و در مجله خاوران منتشر کرده است. تحلیلی خواندنی، که وضعیت عربهای عراق را بخوبی نشان می دهد.
اینجا
***
-
محمدعلی گویا شاعر بزرگ اهل کرمانشاه که در سال 1380 درگذشت، شعر زیبائی دارد به نام برخیز.
گفتنی است که استاد بهاءالدین خرمشاهی در مقدمه مجموعه اشعار این شاعر به نام «بیا به عشق بیندیشیم» ایشان را سعدی زمان نامیده است. تخلص ایشان نیز گویا بود.
تا چند چو یخ فسرده بودن – با قالب زنده مرده بودن
لب بستن و راز دل نگفتن – چون غنچه صفت به دل نهفتن
از سایه خویشتن رمیدن – خلوتگه انزوا گزیدن
با محنت و رنج خو گرفتن – با خون جگر وضو گرفتن
بنشستن و صبر پیشه کردن – خون دل خود به شیشه کردن
نومید به کنج غم نشستن – درهای امید و شوق بستن
تا چند در انتظار دستی – کز غیب دهد به غم شکستی
در پنجه رنج پنجه افکن – وین دیو سیاه بر زمین زن
زنهار ز خویشتن برون آی – یک گام به راه آزمون آی
دل گرچه طپد به سینه تو – آنجا که نهفته کینه تو
آن کینه که شعله ور نگردد – آتش زن بیخ شر نگردد
در سینه چه غیر آه سازد – جزء آنکه ترا تباه سازد
بیهوده چرا طپند دلها – تا چند جدا طپند دلها
هر شعله به سینه ای نهان است – تا هست جدا بلای جان است
خود چون شرری به خانه توست – آتش زن آشیانه توست
زان سوز نهفته ناله خیزد – اندوه هزار ساله خیزد
لیکن چو ز سینه گشت بیرون – فریاد شود به دشت هامون
دلها چو تمام هم صدا گشت – هر شعله به شعله آشنا گشت
بانگی که برون ز کام گردد – خود آتش انتقام گردد
اشکی که به گاه بی قراری – از چشم تر تو هست جاری
با دیگر اشکها چو شد یار – زان سیل گران شود پدیدار
این سیل به هر طرف که پوید – پیوسته بنای ظلم شوید
***
***
***
**
زان آه نهان و اشکباری – این نخل ستم شد آبیاری
ای مرد دمی به خویشتن بین – چون پیرزنان به خانه منشین
پیکار نشان زندگانی است – حیوان زبون خفته فانی است
چون تیغ برهنه باش و خوش باش – بی برگ و لیک خصم کش باش
در خدمت خلق همچو من شو – گویای زمان خویشتن شو
***
قبل از ظهور مجدد این ستاره هاله دار، جریانهای سیاسی داخل نظام به اصلاح طلب و اصول گرا با گرایشهای مختلف تقسیم می شد. حالا جریان شناسی عرصه سیاسی ممکلت ما را ببین:
جریان فتنه
همراهان فتنه
ساکتین فتنه
جریان انحرافی
ساکتین جریان انحرافی
..................
***
صدای امریکا در برنامه افق میزگردی را در خصوص وحدت شیعه و سنی تشکیل داده بود. یک کج سلیقگی و شاید هم شیطنت، در این برنامه کاملا مشهود بود، ترکیب مهمانان.
آقای قاسم درانی از اهل سنت نمایندگی می کرد که پیدا بود کاملا آدم کاربلدی است.
آقای یوسف عزیزی بنی طرف روزنامه نگار مشهور و کارشناس مسائل عرب، بنوعی از اندیشه سکولار و جدائی دین از سیاست دفاع می کرد.
اما از همه جالبتر مهمان سوم بود، یعنی جناب دکتر مهدی خراسانی که ظاهرا به عنوان نماینده مذهب شیعه انتخاب شده بود.
مشنگ تر از این آدم نمی شد کسی را برای دفاع از مذهب شیعه انتخاب کرد. ابتدا شعری خواند و در ادامه همه چیز را گردن انگلیس و فراماسیون! انداخت. بقدری مزخرف می گفت و حرفهای بی پایه و اساس می زد که آدم محترمی مثل یوسف عزیزی بنی طرف، نمی توانست به او نخندد.
یعنی در امریکا و انگلیس که صدها شیعه باسواد و محقق و استاد برجسته دانشگاه، روحانی و غیرروحانی، زندگی می کنند، انتخاب آدمی با چنین نگرش دائی جان ناپلئونی، مثل انتخاب سایر مدعوین بود؟ گمان نمی کنم. حتی گمان نمی گنم فقط کج سلیقگی باشد، شیطنتی هم در آن بود.
***
-
جان لاین خبرنگار با سابقه بی بی سی که در اکثر پایتختهای منطقه و از جمله تهران سابقه کار دارد، در گزارشی که از بی بی سی فارسی پخش شد، همان ابتدا به محمد بوعزیزی و نحوه خودسوزی او اشاره کرد. علاوه بر بی بی سی، یورونیوز و سایر شبکه های بین اللملی هم گزارشی مشابه در خصوص عامل اولین جرقه های بهار عربی، پخش کرده اند. این میان فقط یک استثنا وجود دارد: مهرداد خان فرهمند خبرنگار بی بی سی فارسی در بیروت.
او در گزارش مفصلی به محمد بوغزیزی و خانواده اش پرداخت و حسابی او را به لجن کشید که گویا فردی بی عار و بی مصرف بوده است. این گزارش تا آنجا که من دنبال کردم در هیچ جای دیگری حتی در بی بی سی جهانی، جدی گرفته نشد. نظر به اهمیت فراوان موضوع، اگر اندکی اعتبار داشت، حسابی سر و صدا می کرد. ما را باش که از بی تلویزیونی مجبوریم گزارش چه کسی را تحمل کنیم!.
---------
و دلار را فرمان دادیم که در 1266 تومان، خود را تثبیت کند....
کاش دکتر هم یک منشوری، چیزی درست کند. شاید 2500 سال دیگر ثابت شد که اقتصاد را با بخشنامه بهتر می توان اداره کرد. آن وقت ما می شویم اولین صادر کننده اعلامیه جهانی اقتصاد بخشنامه ای!
***
تفسیر سورآبادی مربوط به قرن پنجم هجری، به لحاظ زبانی، شاهکاری است. خوش به سعادت زبان فارسی که چنین پیشینه ای دارد.
از دخترم سارا خواسته اند قصه ای راجع به صدر اسلام بنویسد. انتخاب داستانی که تحریف نشده باشد و منبع معتبر هم داشته باشد در عین حال با روحیه دختری هشت ساله مناسب باشد، کار دشواری است. بدبختانه در قصه های قرون گذشته، یا گردنی زده می شود و یا ارتباطات جنسی مورد ارزیابی قرار می گیرد، که تلطیف آنها کار سختی است. تفسیر را مرور می کردم، به قصه ای برخوردم که فارغ از محتوای آن، ساخت کوتاه و گویای جملات، فوق العاده بود. قصه مربط به بهلول نباش است.
نوعروس جوانی متعلق به خانواده ای ثروتمند، جوانمرگ می شود. خانواده او را با زیوآلات و لباسهای حریر و گران قیمتش دفن می کنند. بهلول نباش شبانه برای دزدی نبش قبر می کند. زیورآلات را بر می دارد و لباسهای مرده را از تن او می کند. مردان اکنون هم با این همه وفور ارتباطات نزده می رقصند، مردی فقیر در آن عهد، با دیدن پیکری بی جان و بلورین، عنان اختیار از کف می دهد و با مرده نزدیکی می کند و ... حال ببینید ابوبکر عتیق نیشابوری، نویسنده تفسیر، این بخش از داستان را ضمن رعایت نهایت ادب و اخلاق، چگونه به شیوائی و به وضوح بیان می کند :
...گور او را نبش کرد و جامها از او برکشید و او را برهنه کرد، چشمش بر آن تن و روی تازه وی افتاد، با خویشتن برنیامد تا به وی رسید.
«با خویشتن برنیامد تا به وی رسید» این جمله چقدر زیباست!
***
-
یکی از بزرگترین مزایای فیس بوک برای من پیدا کردن دوستان باسواد ترک بوده است. بدون تعارف به دوستی با آنها افتخار می کنم و چیزهای جدیدی از نوشته های آن می آموزم.
ولی بعضی نوشته های آنها مو به تن آدم راست می کند. بی محابا و بدون هیچ عذاب وجدانی به فارس توهین می کنند. در بازی امروز تراکتور که به استقلال باخت، حتی کسی نوشته بود که اسم این داور بی شرف شایسته نیست ترکی باشد، او را محسن پارسی صدا کنیم. جل الخالق!!
معضل فرهنگی ناشایستی در خصوص توهین به ملت بزرگ ترک در این کشور داریم که بیش از همه جامعه مدنی فارسی زبان از آن ناراحت است و عذاب می کشد. اصلا گیرم که همه فارسها به ترک توهین می کنند، این راه مقابله است؟
این توهین ها نه تنها هیچ نشانی از بزرگی ندارد، بلکه حاوی علائم خطرناکی نیز هست. من سربسته اجازه می خواهم بخشی از کتاب ارجمند محمد قائد را اینجا بگذارم.
***
-
آدم چقدر از تغییرات جهان تاثیر می پذیرد و در نهایت چقدر تغییر می کند.
قطعا اگر سی سال پیش یک تنیس باز اهل یوگسلاوی نفر اول جهان بود، من برای قهرمانی او لحظه شماری می کردم. آن موقع تصور می کردیم بلوک شرق سخت برای احقاق حقوق ما از دست امپریالیستها مبارزه می کند!.
توحش صربها در بوسنی و نسل کشی در آنجا تاثیر خودش را گذاشته است. از اینکه این نواک جوکوویچ صرب، رافائل نادال را از صدر جدول پائین کشیده حسابی ناراحتم. اندی ماری را دیروز حذف کرد، فردا هم با نادال فینال را برگزار خواهد کرد. بدترین تصویر برای من دیدن قهرمانی این پسر در گرند اسلم استرالیاست.
***
-
باید اعتراف کرد وقتی آدم به کسی بدبین میشود دیگر همه حرفهای او بار معنائی خاصی پیدا می کند. من حسابی به مهرداد فرهنمد خبرنگار بی بی سی فارسی مشکوک شده ام.
دیشب تحلیل فرمودند که تصرف دوباره شهری که به دست مخالفان افتاده بود، یک پیروزی برای رژیم پسر حافظ اسد است. جل الخالق!!
پسر حافظ اسد در پی حضور هیئت اعزامی اتحادیه عرب تعهد کرده بود که ارتش را از سطح شهرها جمع کند. در همین فرصت چند شهر به دست مخالفان افتاد. یعنی رژیم بعثی اسد فقط به ضرب تانک و توپ و به گلوله بستن مردم خود، زنده است. این موفقیت است؟
از دفتر سیاسی حزب الله لبنان تحلیلگر می آوردند، ممکن بود منصفانه تر از مهرداد فرهنمد تحلیل کند.
***
یک خواهش از دوستانی که لطف می کنند و مطالب من را می خوانند، دارم. لطفا یاری کنید و وقت بگذارید و در این خصوص بدون تعارف و صراحتا نظر دهید.
من مطلبی در خصوص نامگذاری بچه ها در ایران نوشتم. با نامهای ترکی و عربی کشورهای همسایه کمابیش آشنائی دارم. نه در آن کشورها و نه در افغانستان که تا حدود زیادی تحت تاثیر ایران است، چنین انقلابی در نامها دیده نمی شود. بعضی از این نامها برای من از اسامی چینی هم غریب تر است.
دستی در مطلب بردم و به گمان خودم آن را برای انتشار در مجله مرد روز متناسب سازی کردم. اصرار از من و انکار از ونداد زمانی که این مطلب مناسب نیست.
ونداد زمانی استاد نه گفتن است. شیرین تر از عسل به آدم نه می گوید و هیچ توانی برای پاسخ گفتن نمی گذارد. خلاصه جواب او اگر شیرینی قلمش را هم گرفته باشم در خصوص مطلب این بود که نه برای تو خوب است و نه برای مجله.
من اگر روزی مجبور شوم همه مطالب نهالستان را حذف کنم و فقط یکی را نگه دارم آن همین مطلب خواهد بود. آدم که عمری سردبیر و ته دبیر خودش باشد هیچ بعید نیست این چنین بی راه رفته باشد.
سوال من این است : واقعا این مطلب مزخرف است؟ ارزش خواندن ندارد؟ یعنی من اینقدر از مرحله پرت هستم؟
سوال من کاملا شخصی و برای خودم است. ونداد زمانی به من خیلی لطف دارد و معمولا مطالبم را در مرد روز منتشر می کند و حتی تشویق و تصحیح هم می کند. ولی چرا برای مطلبی که این همه آن را دوست دارم، تره هم خورد نکرد؟
صادقانه و صمیمانه می گویم که من اسم ونداد را هم اول بار از نام ایشان شنیده ام و شاید اگر جزو دوستان بچه های من بود در همین لیست قرار می گرفت ولی شخصیت ایشان والاتر از این است که به این دلیل مطلب را نپسندیده باشد. پس ملاحظه می کنید که اگر بی تعارف نظر دهید چه کمک بزرگی به من کرده اید؟
***
-
وقتی صبح تا شب خبرهای نکبت بار می شنویم، از جنگ از خودخواهی از خودمحوری از تنگ نظری از بی کفایتی از پرمدعائی از اختلاس از تعطیلی خانه سینما، شنیدن خبری فوق العاده مثبت و غرور انگیز آن هم در چنین سطحی از جهان، چه حالی دارد، غیر قابل توصیف است. علاوه بر ارزش و افتخار سینمائی کار اصغر فرهادی، انگار همه ما به لحاظ عاطفی نیاز به این شوک مثبت داشتیم.
جدائی نادر از سیمین واقعا فیلم متفاوتی است. حتی تیزر تبلیغاتی آن نیز متفاوت است. بیننده بر اساس همان تیزر منتظر می ماند تا ماجرای جدائی را ببیند که به خاطر پدر است و معلوم می شود اینطور نیست اما تیزر نیز اصلا گمراه کننده نیست و بخش قابل توجهی از ماجرای فیلم است. حتی تیتراژ پایانی فیلم نیز برعکس عموم فیلمها بیننده را میخکوب می کند که تا آخرین لحظه تماشاگر آن باشد.
دوست من احمد تابعی نقد ارجمندی بر آن، در رادیو زمانه منتشر کرده است. «اینجا»
***
از آنجائی که همه ما تربیت یافته مکتب دائی جان ناپلئون کبیر هستیم.
و از آنجائی که از زمان هخامنشیان تا کنون، همواره شعری از شاعر بزرگ عصر ویکتوریا، مش قاسم غیاث آبادی، ورد زبان ملت باستانی بوده است؛ که:
تا خون در رگ ماست ----- کار همچنان کار انگلیساست
من به تحلیلهای مهرداد فرهمند خبرنگار بی بی سی فارسی، حسابی مشکوفم!
ابتدا فکر می کردم زیادی بی طرفانه تحلیل می کند که مبادا متهم به جانبداری از انقلابهای منطقه شود. اما الان احساس می کنم زیادی خوشبین بوده ام، چون از قدیم گفته اند تا سه نشه بازی نشه.
1- هنگامی که شترسواران حسنی مبارک میدان تحریر را مورد حمله قرار دادند، در کمال تعجب گزارش کرد که اینها به نظر سازمان یافته نمی رسند و از همه اقشار مردم هستند. حتی حسیب عمار تحلیل گر امور مصر که در استودیوی بی بی سی نشسته بود، نتوانست از این تحلیل ابراز شگفتی نکند. برای اینکه آدم بفهمد که یک رئیس جمهور سی ساله چقدر می تواند نیرو بسیج کند، لازم نیست لزوما در کره شمالی زندگی کرده باشد.
2- وقتی طرفداران پسر حافظ اسد در خیابانهای دمشق راهپیمائی فرمایشی راه انداختند گزارش کرد که به وضوح طرفداران این پسره، از تجمعات پراکنده مخالفان بیشتر است. خبرنگار بزرگ شده در محیط پاستوریزه و فوق العاده آزاد پاریس هم می داند که تجمعات کوچک زیر شلکیک تک تیراندازان امنیتی چه فرقی با تجمعات دولتی دارد. همین قذافی تا چند ماه قبل از سقوط میدان اصلی طرابلس را پر از فدائیان خودش می کرد.
3- امروز هم افاضه فرمودند که آس برنده در درگیرهای سوریه، دست پسر حافظ اسد است. چون روسیه پوتین که خود نمی داند چه خاکی بر سر کند، ناو هواپیمابرش در سواحل سوریه است. ترکیه اقتصادش آسیب دیده و چین در شورای امنیت حمایت می کند. یعنی ملتی که تا کنون بیش از پنج هزار کشته داده و خم به ابرو نیاورده و بقیه جهان که بنوعی حامی آنها هستند، کشک!
پُست و کامنتها در فیسبوک
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اگر کسی کوچکترین تمایل چپ گرایانه داشته باشد، سرنوشت شوم و استالینی روسیه شوروی را به او یادآوری می کنند. اما اگر از افتضاح روسیه پوتین حرفی به میان آید، همه می گویند این دموکراسی روسی و قلابی است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
کوتاه و کاملا گویا :
ناگهان جوان افغانی رو به من نکته دردناک و تلخی را گفت که هنوز با شنیدن آن به خودم می پیچم . او گفت: « در طی 11 ماه اقامت و کار در ایران، شما اولین ایرانی هستید که با من گپ زدید»
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
حدود سی سال پیش در ارومیه و در ایام انتخابات مجلس، کاندیدائی داشتیم که نامی بر وزن سیف الله داشت. نه ترکی را خوب حرف می زد و نه فارسی را، اما شعر می گفت!. از جمله برای تراکت تبلیغاتی خود سرود بود :
هموطن، روشن است آینده – گر شود سیف الله نماینده
سیف الله به سلامتی انتخاب و نماینده شد، اما مشخص نکرد منظورش از آینده چند سال دیگر است. از حال و روز فعلی سیف الله که به نظرم تحصیلاتی در حد دیپلم داشت خبر ندارم، شاید هم اصلاح طلب شده و مغضوب است. اما سایر سیف الله ها به سلامتی تاغار تاغار دکترا گرفته اند و شرایط هم گذاشته اند که نمایند مجلس کمتر از فوق لیسانس نباید باشد. امری که در مهد دموکراسی، یعنی فرانسه و بریتانیا هم سابقه ندارد.
کاش یکی پیدا می شد و روند تغییر شرایط تبدیل وضعیت در دانشگاهها را با روند رشد آقایان تطبیق می داد. در سیستم آموزشی ما هم همین تفکر سیف الله ای حاکم است:
در ابتدا می گفتند :من مدرک دکترا ندارم پس پست مدیریتی برای ارتقاء بیشترین اهمیت را داراست چون من فقط همان را دارم.
اکنون همه استاد تمام شده اند و می گویند: باید چندین و چند مقاله در بهترین مجلات علمی داشته باشید تا با تبدیل وضعیت شما موافقت شود. هم از ما گذشته و هم مملکت باید در دوره وزارت ما رتبه علمی کسب کند.
بعبارت بهتر: ما سوار اتوبوس شدیم، آقا، در را بزن، کار و زندگی داریم! «اینجا»
***
تا آنجائی که من متوجه شده ام روشنفکرترین و و باسوادترین نویسنده های این کشور هم در این تردید ندارند که فقط حمله اسکندر به ایران، حمله یک فرهنگ برتر بوده است. همه آن دیگران فرهنگ فروتری داشته اند.
در سیستمهای مبتنی بر نظارت برای استاندارد بودن محصولات یک کمپانی، به طور کلی دو روش وجود دارد. تمرکز بر محصول تولیدی و یا تمرکز بر فرآیند اولید.
در روش اول ناظر کاری به خط تولید ندارد، مثلا ممکن است یک کمپوت سیب در کثیف ترین محیط هم تولید شده باشد، محصول نهائی مورد مطالعه قرار می گیرد که باید سالم و تمیز باشد. صاحبان این ایده معتقدند محصول سالم و استاندارد، روند تولید اصولی را در پی خواهد داشت. نمی توان در محیطی مبتنی بر دله دزدی، مرسدس بنز تولید کرد.
در روش دوم که مهمترین آنها استاندارد ایزو است، خود محصول مشخصا هدف نیست. فرآیند تولید و عرضه و فیدبک مشتری دقیقا مستند سازی می شود که مو لای درزش نرود. صاحبان این ایده معتقدند، شرکتی که روالهای مدرن، دقیق و شفافی دارد، پژو 405 محصول برگزیده وقت اروپا را، هرگز سی سال پشت سر هم به این شکل افتضاح تولید نمی کند.
دقیقا نمی دانیم بعد از حمله اسکندر چه آثار مکتوبی از ایران باقی مانده است. اما تمام شکوه و عظمت تولیدات فرهنگی باقی مانده ایران بعد از ورود عرب به این سرزمین بوده است. کشوری که چند ورق نوشته بیشتر از عهد ساسانیان ندارد، امروز به میراث گرانبها و هزار ساله ای از علم و دانش و فرهنگ و شعر و ادبیات که حتی از حمله چنگیز نیز جان سالم به در برده، می نازد.
سوال بسیار ساده است. اگر فرهنگ مهاجم فروتر بوده پس چرا تاثیر چنین عمیق است؟
شک ندارم روزی این ملت از عرب ستیزی خود اظهار شرمساری خواهد کرد. عرب ستیزئی که به مضحکه هم شباهت دارد. این یادداشت را دو سال پیش نوشتم که زیاد مشهد می رفتم و بسیار شاهد توهین به زائران عرب بودم و حرص می خوردم. «اینجا»
***
می گویند در شهر پاریس گرانترین مناطق، سواحل رود سن و حوالی برج ایفل است.
ما هم در تهران، زیر نگین برج همیشه در دست ساختمان میلاد زندگی می کنیم. نصیب ما اما، پارازیت نود درصد غنی شده اصل اصل
ارسال یک نظر