راهنما، جستجو، فهرست مقالات
و مطالب مورد توجه خوانندگان

۱۴۰۴ آبان ۱۷, شنبه

آرشیو فیس‌بوک – 1/2 2013

اینجا تهران است

توهین به بعضی مقامات مذهبی در قوانین جمهوری اسلامی، جرم محسوب میشود. اولاً باید قانون کشوری را که در آن زندگی میکنیم، رعایت کرد. دوماً توهین کار بدی است. سوماً از توهین در این خصوص تفسیر بسیار موسعی وجود دارد. مثل مملکتداری و اقتصاد و صنعت و تورم و بیکاری و جرم و جنایت و تجاوز و دروغ و اختلاس و فیلم هم را پخشکردن و از پول تامین اجتماعی به وکیلالرعایا انعام دادن و از این قبیل قرتیبازیها نیست که شوخیبردار باشد. ممکن است حتی نام بردن بدون پیشوند هم توهین ارزیابی شود. و مثل آببازی در یک پارک کوچک، امنیت ملی را کُلّهم مختل کند.

دقیقاً نمیدانم که این قانون شامل فیسبوک هم میشود یا نه! چون فیسبوک بحمدالله تمام و کمال غیرقانونی است. اما دقیقاً میدانم که هوا بس ناجوانمردانه سرد است و باید لرزید و مراقب صفحه خود بود، تا طوفان نبرد. و باید توجه داشت که در این سرمای جانسوز، عدهای دوست ندارند خرس قطبی شکار کنند و با پوست آن پالتوئی بدوزند و روی نام واقعی خود بکشند و در جای گرم و نرم پناه بگیرند و چگوارا بشوند. خودِ خودشان هستند. اصلاً مخلص کلام اینکه هر چه میخواهد دل تنگت بگو، ولی به اونا در این صفحه چیزی نگو.

اینجا صفحه یک دوستِ دوستدار شما از تهران است. هوا در این شهر آلوده و سرد است. لطفاً هوای او را داشته باشید.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

انصاف نیست، اصلا انصاف نیست، خداوکیلی منصفانه نیست. درسته! قبول دارم؛ کلی مسائل دیگر و مهمتر داریم. ولی انصاف نیست که حتی یک نظریه کارشناسی هم در خصوص جنگ داخلی سودان جنوبی صادر نکنیم. آخر این چه سکوتی است؟ ما وظیفه و تکلیف، بلکه رسالت تاریخی داریم که از طب تا نجوم نظر دهیم. آنوقت دریغ از حتی یک استتوس ساده فیسبوکی، آن هم در خصوص یک کشور تازه تأسیس افریقائی، در حالی که جهانیان رفتهاند به تعطیلات سال نو میلادی، و انتظار بیشتری دارند از ما برای صدور نظرات کارشناسی، حتی ممکن است متهم شویم به نژادپرستی!.

همش که نباید راجع به ژاپن و کره و امریکا و اروپا نظر داد. اصلاً باید خودم شروع کنم. فقط یکی اسم اون دو قبیله را به من برسونه. بدون مطالعات گسترده کارشناسی که نمیشه همینطوری نظر داد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

دکتر اشرفیان بناب که به واسطه تلویزیون فارسی بیبیسی چهرهای معروف شد، نوشته که تُرک نیست، اما به ریشه آذری خود افتخار میکند. من در صفحات دوستانم این نوشته را دیدم. فرض کنیم این ادعا درست است. و نیاکان ما چند صد سال پیش به زبان باستانی آذری سخن میگفتند. و با هجوم و حاکمیت اقوام تُرک، آذری قربانی زبان وارداتی و غیرایرانی تُرکی شد. تبعات چنین ادعائی چیست؟ زبان تُرکی که مطابق ادعای مدعیان فاقد هر گونه مفاهیم شهری و متعلق به صحرانشینان بود، چگونه با سرعت برق و باد در بهترین شهرهای ایران رواج یافت؟ آن هم در دورانی که نه از آموزش عمومی خبری بود و نه از رادیو و تلویزیون و روزنامه؟  طی صد سال گذشته از زمین و زمان و یمین و یسار در محاصره آموزش انحصاری زبان فارسی هستیم. تمام مطبوعات و رسانههای گروهی به فارسی است. اما هنوز زبان آذربایجان تُرکی است و تُرکی باقی خواهد ماند. چه حکمتی در این کار است؟

وقتی ادعا می شود زبان تُرکی با چنین سرعتی در فرهنگیترین مناطق و شهرهای ایران رواج یافت، باید بدیهیترین تبعات نظریه را هم پذیرفت. و آن قدرت بینظیر و بالای فرهنگی این زبان بوده است. همه شواهد هم در خدمت این فرض است. از ایروان تا گرجستان تا همه همسایههای آذربایجان، برای ارتباط با ما و بعضاً با یکدیگر، زبان تُرکی را یاد میگرفتند. ارمنیها و آشوریها بدون تُرکی قادر به حرف زدن با هم نبودند. چه قدرتی دارد این تُرکی؟ عموم آذربایجانیها زبان هیچ همسایهای را نمیدانستند. در دوران معاصر هیچ زبانی در منطقه قادر به این کارکرد تُرکی نشده است. تُرکی به هر طریقی که به روح و جان و دل نیاکان ما راه یافته باشد، افتخار ماست. تا کور شود هر آنکس که نتواند دید.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

"مکتب در فرآیند تکامل" و آذربایجان

این بازی معرفی کتابهای مورد علاقه برای من خیلی جالب بود. از لیست کتابهای مورد علاقه دوستان، نام چندین کتاب را یادداشت کردم که حتماً بخوانم. از کتابهائی که خواندهام، "مکتب در فرآیند تکامل" در لیست دوستان کتابخوان زیادی بود. این موضوع برای من مسئلهای را که سالها با آن درگیر بودم، به خوبی ثابت کرد. در زبان فارسی راجع به دو موضوع شدیداً محدودیت منبع وجود دارد. مذهب شیعه و هر چه مربوط به ملت تُرک و مردم آذربایجان میشود. البته موضوع سومی هم وجود دارد که مشکل همه جوامع اسلامی است.

اما خیلی عجیب است که در پایتخت شیعه و در کشوری که مذهب شیعه را جهانیان به نام آن میشناسد، یک کتاب اینگونه غوغا میکند. "مکتب در فرآیند تکامل" را به دقت خواندهام. این کتاب بیش از اینکه فوقالعاده باشد، نشان از یک کمبود تعمدی و سازمان یافته در این خصوص دارد. به نظر من، و دستکم در ترجمه فارسی، خیلی هم کتاب فوقالعادهای نیست. روایت آکادمیک یک روحانی از روند شکلگیری مذهب است. نویسنده فرد معتقدی است که هیچ انتقادی هم به مذهب ندارد. اما آنچه خواننده ایرانی در این کتاب با آن مواجه می شود، انبوه مطالبی است که همواره از آن بیاطلاع مانده است. این کتاب حتی برای بخشهای مذهبی و کتابخوان جامعه هم تازگی داشت. به خوبی نشان داد که از چه بدیهیاتی بیخبر هستیم.

من صمیمانه و بدون هیچ تعصبی خدمت شما عرض میکنم که در خصوص تمام تحولات هویتخواهانه آذربایجان و تاریخ ملل تُرک هم اینگونه بیاطلاع هستیم. حتی بدیهیات را هم نمیدانیم. اصلاً راه دور نمیروم، راجع به فرقه دموکرات آذربایجان و رهبری آن تقریباً هیچ منبع درست و حسابی در زبان فارسی موجود نیست. آنچه در این خصوص نوشته شده، عموماً مغرضانه است. کسانی مثل آقای کاوه بیات خیلی تحقیق کردهاند و دست کم دروغ آشکار ننوشتهاند، اما یکسره مطلب را مغرضانه پیش بردهاند.  هر چه در خصوص آذربایجان نوشته میشود در نهایت باید خواننده را به این نتیجه برساند که چگونه ایران از فاجعه هولناک پانترکیسم نجات یافت. آثار انحصاری چنین محققانی، دیگر در شأن جامعه کتابخوان ایران نیست.

"مکتب در فرآیند تکامل" تاریخ شیعه را روایت میکند، اما درشتهایش را سوا نمیکند تا مبادا خواننده بر ایمان خود بلرزد. به شخصیت و فهم خواننده احترام میگذارد. به امید روزی که در زبان فارسی نظیر این کتاب، دستکم برای تحولات یک صد سال اخیر آذربایجان انتشار یاید. تا همه طرفین به زبان مشترکی از درد یک ملت برسند. و همه بدانیم که از چه بدیهیاتی بیخبر هستیم. فقط در این صورت میتواینم آینده بهتری برای کشورمان بسازیم.

زدم به صحرای کربلا و مطلب طولانی شد. برگردیم به کتابخوانی و به راستی یک سؤال! اصلاً کی کتاب بخوانیم؟ بهانه این نوشته قدیمی برنامه پرگار بی‌بیسی بود. که به نقش شبکههای اجتماعی و میزان استفاده از اینترنت میپرداخت. به هر حال وقت بیامانی صرف خواندن در فضائی غیر از روش کلاسیک کتاب چاپی میشود. این نوشته را برای دوستانی که ملاحظه نکردند، مجدداً به اشتراک میگذارم. نوشته از یک آگهی تلویزیونی نقل میکند : «دیروز کتاب، امروز کتاب، فردا کتاب .....» واقعاً همینطور است؟

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

آقای محمدجعفر منتظری، رئیس دیوان عدالت اداری ایران گفته محمود احمدی‌نژاد، رئیس‌جمهوری سابق ایران دروغ میگفت. قانون را هم زیر پا میگذاشت.

اگر ایشان میگفت : «به دوربین نگاه میکنند و به مردم دروغ میگویند» حتماً لازم بود که در حصر باشند، نه در دیوان عدالت. اصلاً همه اشکال از این کلمه دوربین بوده است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

نیاز به کمک دوستانی دارم که فرانسه میدانند. پس از اختراع قلب مصنوعی در فرانسه، رادیو فردا از قول وزیر بهداری این کشور نقل کرد : (لینک مطلب در کامنت اول)

«این خبر مایه مباهات فرانسه است و نشانی است از اینکه ما در عرصه خدمات پزشکی پیشرو هستیم، نشانی است از اینکه ما می توانیم اختراع کنیم، که می‌توانیم دست به نوآوری‌هایی بزنیم که امید را به زندگی انسان‌های بسیاری ارزانی دارد»

مطلب غیرمستقیم مستتر در این خبر را من اینطور فهمیدم. در کشور پاسکال و فوریه و پاستور و لاوازیه، وزیر بهداری با لحنی مشابه وزیر یک کشور توسعهنیافته که در آرزوی یک اختراع جهانی است، ذوقزده میگوید که بعله! ما هم میتوانیم. و لابد همه چیز در انحصار انگلیسیزبانها نیست. فکر نمیکنم فرانسه هنوز به چنین حال و روزی افتاده باشد. به کمک دوستی که فرانسه را مثل زبان مادری خود میداند، این مطلب را جستجو کردیم. آنچه ما یافتیم، نشان میداد لحن وزیر ابداً اینگونه نیست. او اظهار خوشحالی کرده بود و مایه مباهات فرانسه و دانشمندان فرانسه دانسته بود که به بشریت خدمت کردهاند. به صفحه فیسبوک رادیو فردا مسیج زدم تا منبع مطلب را ذکر کنند. جوابی نیامد. شما چیزی در این خصوص میدانید؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

بیبیسی فارسی دو کشف بزرگ تاریخی در حد اکتشافات عهد ویکتوریا کرده است. اولی ماهان عابدین است که واقعاً لفظی مؤدبانه برای توصیف وقاحت او به نظرم نمیرسد. در قضیه بلوچستان رسماً گفت به گروههایی مثل جیشالعدل انتقاد ندارم، اشکال بلوچها از جریانهای میانه‌روی این مردم است!!. دومین کشف بزرگ، آقای محمد مشتاق است. گویا قبلاً در بخش فارسی تلویزیون ترکیه مشغول بوده و از کار بیکار شده است. میگفت رقم اختلاس در ترکیه بالاتر از این حرفهاست، و صحبت از سیصد میلیارد یورو میکرد. مدعی بود "مردم" ترکیه  معتقد نیستند پیشرفتی در این کشور صورت گرفته باشد. به این کلمه آشنای "مردم" توجه بفرمائید. بدجوری کیهانگونه از نظرات مردم سخن می‌گوید. خلاصه بس که حرفهایش گزافه بود، آقای نادر انتصار محترمانه گفت با این اوضاف چرا ترکیه هنوز روی نقشه پابرجاست؟

بیبیسی چرا این کارها را مرتکب میشود؟ کمبود تحلیلگر دارد؟ من در همین فیسبوک با دوستانی مثل آقای رضا طالبی آشنا شدم که با دید روزنامهنگارانه  و منتقدانه تحولات ترکیه را دنبال میکنند. یعنی بیبیسی با آن همه ید و بیضاء به اندازه من تحلیلگر نمیشناسد و بهتر از محمد مشتاق سراغ ندارد؟

در خصوص ماهان عابدین سؤال بزرگی دارم، حتی نمیتوانم حدس بزنم چه حکمتی در این کار است. چون واقعاً او لُعبت است. کلاس او در حد برنامه بیست و سی صدا و سیماست. ابداً در حدی نیست که روبروی عنایت فانی بنشیند. اما در خصوص تحلیلگرانی که دوست دارند اوضاع ترکیه را ریخت و پاش و تحت سیطره مشتی دزد و دیکتاتور معرفی کنند، فکر میکنم ریشه در یک واقعیت تلخ دارد. بخش بزرگی از جامعه، شکست کشورهای تُرک و عرب منطقه دلشان را خنک میکند. و یک رسانه پرمخاطب حتماً متاثر از آن بخش جامعه خواهد بود. موضوع رقابت نیست که حق طبیعی هر کشوری است. موضوع حتی حسادت هم نیست. چون پیشرفت بعضی از این کشورها مثل قطر گمان نمیکنم، حسادتبرانگیز باشد. البته ممکن است دلایل بدبینانهتری هم وجود داشته باشد. چون دلیلی ندارد مهمترین رسانه فارسیزبان، از بزرگترین بحران مهمترین همسایه ایران، از میان این همه تحلیلگر توانا و قابل دسترس، محمد مشتاق را دعوت کند.

اگر نفسی از این مقدمه طولانی باقی مانده، این نوشته به نظرم بخشهای جالبی از ریشههای دعوا و توان بالقوه طرفین را منعکس میکند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

دکتر سید جواد طباطبائی استاد برجسته دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران بودند، که سال هفتادوسه و بدون هیچ توضیح رسمی از این دانشگاه اخراج شدند. تفکر تمامیتخواه در آن سالها حوصله و تحمل افکار این استاد باسواد را نداشت.

اگر به هر دلیلی آن اخراج اتفاق نمیافتاد، اکنون همان تفکر در همان دانشگاه، دکتر طباطبائی را روی سرش میگذاشت. شاید به عنوان چهره ماندگار برای او مراسم هم میگرفتند. هم میزان تمامیتخواهی آن تفکر بیشتر شده، و هم طباطبائی فعلی در افکار خودش راسختر است. اما زمان عوض شده و بعضی الویتها حسابی تغییر کرده است. و باید خیلی به هوش بود.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

کاش دوستانی که به زبان تُرکی مطالعه میکنند، و یا به این زبان مطالعات ادبی و فلسفی دارند، در خصوص این مطلب نظر دهند. آیا در ترکیه هم مشابه چنین انتقاداتی از زبان تُرکی میشود؟ مشکلات آنها در ترجمه چیست؟ طرفداران و منتقدان چه میگویند؟

البته به هیچ وجه منظورم مقایسه فارسی و تُرکی نیست. و اینکه یکی برتر است و دیگری زبان نیست و فلان و بهمان. منظورم نقدی اینگونه از زبان تُرکی در جوامع تُرک است.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

دوستان یک سوأل فنی، آنطور که بلاگ اسپات گزارش میکند، نهالستان هر روز چند بازدید کننده از طریق این صفحه دارد. وقتی به لینک مراجعه میکنم، به آدرس دیگری ریدایرکت میشود. چه حکمتی در این کار است؟ یک روز دو روز هم نیست. قطعاً این صفحه از جنس فیلترشکن نیست. کسی که فیسبوک آمده قبلاً خان هفتم را رد کرده است. هم اکنون نیازمند یاری شما هستم. ثواب هم دارد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

رامین محمودلو هر وقت راجع به ترکیه و حزب عدالت و توسعه نظر میدهد، حقیقتاً برای من خواندنی است. از علائق او پیداست که تحصیلات کلاسیک مرتبطی با فلسفه و سیاست دارد. علاوه بر این به زبان تُرکی مسلط است و تحولات را از منابع اصلی دنبال میکند. این کامنت ایشان در پست قبلی من بود. دلم نیامد شما را در لذت خواندن آن شریک نسازم. با مختصر ویرایشی که لازمه کامنت است، اینجا میگذارم.

 

کارل پوپر جمله‌ای به این مضمون در "جامعه‌ی باز و دشمنان آن" دارد. رهبری که ایده‌آل بزرگ و ارزشمندی داشته باشد (بسان یک پدر شاه) نه تنها مایل خواهد بود همه‌ی جامعه از کارهای او حمایت کنند، بلکه تحمل مخالفت کسی را نیز نخواهد داشت! اردوغان پس از کنار زدن ارتش به کمک جماعت گولن و مشاهده‌ی ورشکستگی سیاسی احزاب مخالف، رفته رفته به سمت خودرأیی حرکت کرد. اردوغان که خود را معمار ترکیه‌ی نوین می‌داند و آن را به سمت ترکیه‌‌ی 2023 هدایت می کند (در هدف او برای توسعه‌ی ترکیه شبهه‌ای نیست) با فاصله گرفتن از فرهنگ دموکراتیک و تقسیم جامعه به دوست و دشمن، به دو قطبی کردن جامعه پس از اعتراضات گزی پرداخت! اردوغان با تکیه به قدرت مدیریتی و شخصیت کاریزماتیک خود، در درون حزب نیز اقتدار خود را حاکم و صداهای مخالف را به حاشیه رانده است. او دموکراسی را به صندوق رای تنزل داده و خود را مظهر اراده‌ی ملی می‌داند، و هر مخالف و منتقدی را به صندوق رای حواله می‌دهد. این برداشت ناقص از دموکراسی، عرصه‌ی سیاسی دموکراتیک را که عرصه‌ای برای رقابت قانونی نیروهای اجتماعی است، به عرصه‌ی دشمنی و حذف نیروهای اجتماعی بدل می‌کند. این موضع اردوغان در جریان اعتراضات تقسیم، با مخالفت عبدالله گل مواجه شد. که نشان می‌دهد در درون حزب جناح رقیبی وجود دارد که با بعضی یکه‌تازی‌های او مخالف است. این رویکرد سازش ناپذیر اردوغان در قبال مخالفان، تا چند ماه پیش نه تنها آرای او در انتخابات را تهدید نمی‌کرد، بلکه با قطب‌بندی جامعه به موافقان و مخالفان، منجر به همبستگی بیشتر پایگاه اجتماعی محافظه کار او ‌شد. اما شرایط حاضر از وقتی شروع شد که اردوغان رویکرد سازش‌ناپذیر خود را بر علیه متحد و متفق سابق خود یعنی جماعت گولن در پیش گرفت. اختلافات این دو گروه در ده سال گذشته که از واقعه‌ی کشتی ماوی مرمره شروع شده بود، و همیشه برای حفظ مصلحت، از جانب دو طرف مخفی نگه داشته میشد، با تصمیم اردوغان برای تعطیلی درس‌خانه‌های جماعت به نزاع و مجادله تبدیل شد. اردوغان تصمیم گرفت تشکیلات معظم جماعت را که در برخی وقایع مانند اعتراضات گزی رویکرد مستقلی از دولت داشت در ادامه‌ی سیاست سازش‌ناپذیر خود (یا با من یا بر من) تضعیف کند. اتفاقات دوماه اخیر ترکیه محصول نزاع جماعت و اردوغان است که به نظر من نتیجه‌ی رویکرد نامتساهل و سازش‌ناپذیر اردوغان است. اما این بار رویکرد سازش‌ناپذیر اردوغان معطوف به بخشی از پایگاه اجتماعی محافظه‌کار است و ممکن است منجر به سقوط او از رأس جریان راست و محافظه‌کار ترکیه در دو سال آینده شود. چنانکه که از ظواهر امر پیداست، سیاست جماعت نیز عدالت و توسعه‌ی بدون اردوغان است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

 

هر کس ترکیه را از نزدیک دیده و با گذشته مقایسه کرده باشد، حتماً اذعان خواهد کرد که حزب اسلامگرای عدالت و توسعه کارنامه بسیار موفقی دارد. ترکیه که تا دیروز بدهکار و ورشکسته بود، اکنون هفتمین اقتصاد اروپاست و پروژههای چندین میلیارد یوروئی اجرا میکند. اما عکسالعمل رجب طیب اردوغان به دستگیری و فساد اخیر مقامات، و صحبت از توطئه و دست داشتن کشورهای خارجی در آن، نشان داد که جون به جونش کنند یک رهبر جهان سومی است. 

فساد همه جا هست. ژاک شیراک را بعد از آن همه سابقه به دادگاه کشاندند و محکومش هم کردند. گویا در دوران شهرداری پاریس برای چند نفر پارتی بازی کرده بود. دومنیک دو ویلپن و نیکلا سارکوزی هم حزبیهائی بودند که مدام برای هم سوسه میآمدند. همدیگر را به دادگاه هم کشاندند. اما آب از آب تکان نخورد. کسی هم جرأت نداشت رئیسپلیس برکنار کند، و یا به قاضی بگوید بالای چشمت ابروست.

خلاصه جناب رجب افندی! این حکومتداری به شیوه اروپائی، هواپیما که نیست تِر تِر برانی، هزار تا فوت و فن لازم دارد که حتماً باید بدانی. یکی از آنها هم این است که وقتی گند کار بالا آمد از طرف مقامی،  بلافاصله باید از خجالت آب شود مقام ارشد بالائی. پرروبازی و روکمکنی به نام دموکراسی، سبک ولادیمیر پوتین و حومهای است که تو با آن آشنائی.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

برداشت آزاد از کامنتی در زیر پست یکی از دوستان : «پروژه دکتر سیامک مرهصدق، نماینده کلیمیان در مجلس شورای اسلامی، به زودی و با انکار هولوکاست به پایان خواهد رسید.»

دوستی به نقل از یک متفکر در صفحه خود مطلبی نوشته بود که مضمون آن یادم مانده است. اگر روال فعلی مسائل قومی در ایران ادامه یابد، و از جمله میلیونها آذربایجانی کُلّهم بیخیال زبان تُرکی شوند، و سیاست یکسانسازی تمام و کمال موفق بشود، حتماً در مراکز دانشگاهی جهان، ترم جدیدی به نام "ایران" باز خواهد شد. این پروژه انشاالله و به یاری همه هممیهمنان شکست خواهد خورد، و "متکثر و متحد" و نه "یکسان و متحد"، باقی خواهیم ماند.

اما فکر میکنم زمان آن فرا رسیده که به نام ایران و با الهام از نماینده شجاع کلیمیان، ترم "کاش نماینده" در مراکز دانشگاهی جهان باز شود(*). چون دکتر مرهصدق اخیراً گفتهاند مختصر اشکالاتی هم که وجود دارد و یهودیهای ایرانی را فقط اندکی ناراحت میکند، بقایای قوانین دست و پا گیر رژیم قبلی است.

البته و با کمال تاسف این یادداشت من هم که احتمالاً خیلی از دوستان ملاحظه کردهاند، از حیّز انتفاع خواهد افتاد. چون از الکسی دو توکوویل هم دیگر کاری ساخته نیست.

(*) در اینجا کاش از دو حرف و آخر "کاسه داغتر از آش" اقتباس شده است.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

پدر و مادر پیمان عارفی که برای دیدن او به زندانی در مسجدسلیمان رفته بودند، در راه بازگشت تصادف و متاسفانه فوت میکنند. خیلی خیلی خبر غمانگیزی است، وحشتناک است. فقط خدا میداند که اکنون پیمان چه حال و روزی دارد. قبل از این حادثه من نام پیمان عارفی را نشنیده بودم، و ابداً نمیدانم به چه جرمی زندان را در تبعید میگذراند.

شرمسارانه باید عرض کنم که حاشیه این خبر هم دردناک بود. یعنی مسجدسلیمان تبعیدگاه است؟ یعنی به چنین حال و رزوی افتاده اولین شهر نفتی ایران؟ صد سال پیش اولین چاه نفت در مسجدسلیمان کشف شد. هر چه نفت بود از آن چاهها بیرون کشیدند و خیلی از شهرهای ایران را با آن ساختند و آباد کردند. آنچه برای این شهر باقی ماند، دو چیز بود. اولی بوی آزار دهنده چاههای مخروبه نفت که ظاهراً برای آزار تبعیدیها کاربرد دارد. و دومی خیل روشنفکران درسخوانده بختیاری که بزرگترین دغدغه آنها فراموشی ابیات حماسی بحر متقارب مُثَمَّن مَحذوف فعولن فعولن فعولن فعل بود و هست. ابیاتی که از کشمیر تا استانبول وکیل و وصی دارد. اینها باید روزی به مردم خود جوابگو باشند که بخت یارشان نبود و گرفتار چنین روشنفکرانی شدند. بختیاریها از این گرفتاریها کم ندارند. این مطلب من را خیلی از دوستان دیدهاند، و برای دوستانی که ملاحظه نکردهاند، به اشتراک میگذارم.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

مجله مردروز ترجمه انگلیسی خلاصهای از نوشته من در خصوص مرحوم پدرم را منتشر کرده است. سپاسگزار دوستان خواهم بود که متن انگلیسی آن را بخوانند و نظر دهند. نگران نباشید! بر عکس نوشتههای من خیلی کوتاه است.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

کیوان نسیمی در صفحه من کامنتی گذاشته و در آن از قول یک ژنرال چینی در عهد باستان، جملهای نقل کرده که به نظرم خیلی جالب رسید. توهم درد خیلی بزرگی است. چین با آن عظمتش و با آن همه جنایاتش از تیانآنمن تا کشتار ایغورهای بیدفاع، هرگز با امریکا شاخ به شاخ نمیشود، آنوقت ... 

دو هزار و پانصد سال پیش یک ژنرال چینی گفته : «آنهائیکه هم خود را می‌شناسند و هم دشمن را، همیشه برنده‌اند. و آنهائیکه فقط خود را می‌شناسند بعضاً برنده می‌شوند و بعضاً بازنده. و آنهائیکه نه خود را می‌شناسند و نه دشمن را، همیشه بازنده هستند»

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

مطابق آنچه خانم فرزانه روستائی در این مقاله نوشته، وضع ایران بعد از توافق ژنو بدتر هم خواهد شد. در واقع ایران چند لایه در این مخمصه گیر افتاده است. رفرنس مقاله را هم دادهاند که به قلم  طراح این نقشه، دیوید کوهن است. کاش دوستانی که انگلیسی را خوب میدانند، اصل مطلب را هم بخوانند. خانم روستائی آدم بیاطلاعی نیست، ولی موضوع خیلی عجیب به نظر میرسد. اگر سر ایران کلاه گذاشتهاند، چرا آن را به این وضوح بیان میکنند؟ آن هم به قلم طراح! مشکوک نیست؟ اگر اصل مقاله را خواندید، لطفاً من را هم بینصیب نگذارید.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

موفقیتهای سارا پایان ندارد. در مقام شامخ انتظامات مدرسه، چنان موفق بود که یک درجه ارتقاء یافت و اکنون انتظامات دفتر است. دیروز گروه یاوران آفتاب نمایش "صفّین" را به روی صحنه برد. در آستانه پیوند حوزه و مدرسه، چنان در نقش "عمروعاص" غرق شده بود که ناظران انگشت به دهان غرق تماشا شدند و برای لحظاتی تصور کردند که به مراسم پخش مستقیم حوادث صدر اسلام دعوت شدهاند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

برف و یخبندان در اورمیه

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

دعوت همگانی به روش یک جوان آبادانی

به دعوت دوستان ده کتابی را معرفی کردم که بیشترین تاثیر را از آنها گرفتم. کتابهای مورد علاقه تمام دوستان را خواندم. با چند کتاب جدید آشنا شدم. کلاً خیلی بازی خوبی بود. مطابق روال چنین کارهائی، کسی که دعوت میشود، باید دوستان دیگری را هم دعوت کند. اما کدام دوستان؟

اگر مانند بعضی دوستان کسی را دعوت نمیکردم، تا مثلاً شخصی از قلم نیفتد، جسارتاً یک مقدار به کارهای آقای هاشمی رفسنجانی شباهت پیدا میکرد. ایشان همیشه شأن خودشان را اجل از جناحها میپنداشتند و فراجناحی عمل میکردند. اما  آن پشت مشتها، بارگزاری کارگزاران یکی از آخرین عملیات فراجناحی ایشان بود.

اگر مینوشتم همه دوستان را دعوت میکنم، مثل این اساماسهای بخشنامهای میشد که برای دویست نفر همزمان ارسال میشود و سال نو را  "به شما و خانواده محترم" تبریک میگوید.

اگر دوستانی را انتخاب میکردم، که همین کار را کردم، این اتفاقی میافتاد، که افتاد. جمعی از کتابخوانترین رفقایم فراموش شد!. اساساً دوستانی دارم که نویسنده و مترجم هستند. کنجکاوی نزدیک به فضولی دارم تا بدانم کتابهای محبوب آنها چیست. بعضی از دوستان را هم که دعوت کردم، اصلاً حال و حوصله این کار را نداشتند و تحویل نگرفتند. چند نفر از دوستانی که فراموش کرده بودم، اتفاقاً خیلی استقبال کردند. خلاصه خبط بزرگی شد. اکنون تصمیم گرفتم به روش پستمدرنی توسل بجویم که ایده آن را از جوک بامزه آبادانی فراگرفتم. شایان ذکر است که از این جوک، من فقط شیرینی استنباط میکنم. هر کار خلافی هم از من سر بزند، توهین قومی حاشا و کلا!

یک روز یک آبادانی شیرین لهجه با رفیقاش قدم میزد. که یک دفعه جمع بزرگی در حدود ده نفر از سایر رفقایش را میبیند. میماند که چطور این همه آدم را به رفیقش معرفی کند؟ تصمیم جانانهای میگیرد و همه چیز را خلاصه میکند.  دوست و کاکای همراه، و سایر رفقای از راه رسیده را همزمان مخاطب قرار میدهد و میگوید : «کا! بئچهها ....  بئچهها! کا»

بئچهها! مخلص همه شما کتابخوانها هم هستم. سایر دوستان خود را از معرفی کتابهای تاثیرگذار بینصیب نگذارید و در صفحه خود مطلبی در این خصوص بنویسید. ارادتمند همه شما .... کا

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

فقط باید گوش داد و به قول بچههای تهران حالشو برد، چون خیلی زیباست. ممنون و سپاس بیکران از دوستی که این آهنگ را به من معرفی کرد. اصلاً منصفانه نبود به تنهائی لذت ببرم.

https://www.youtube.com/watch?v=XG9lEMKjUsI#t=196

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

گروه یاوران آفتاب دبستان بنتالهدی صدر تقدیم میکند :

 

***

 

***

 

***

 

***

 

***

**  صفّین 

***

 

***

 

***

 

***

 

***

 

***

*

با شرکت سارا بابائی در نقش عمروعاص

به زودی و در بهترین سالنهای نمایش آموزش و پروش

اینجا/

 

***

 

دوستان از همدیگر دعوت میکنند، ده کتاب تاثیرگذاری را که خوانده اند، معرفی کنند. دو دوست عزیز، علیرضا عبدی ممتاز و دکتر عرفان ثابتی، و دوستانی دیگر از طریق پیام خصوصی، من را هم قابل دیدند و دعوت کردند که نظرم را بنویسم. با کمال میل و به خاطر بعضی از عزیزان که مطالب من را در فضای وب دنبال میکنند، در نهالستان نوشتم.

خیلی از دوستان کتابهای مورد علاقه خود را نوشتند. اما کنجکاوی جالبی است که کتب مورد علاقه همه دوستان را بدانیم. از جمله این دوستان، خوره کتاب سید حیدر بیات است که از فیسبوک فرار کرده  و مدام کتاب میخواند و فعلاً از خواندههای او در این فضا بینصیب هستیم. گرچه تگ کردن کار خوبی نیست، اما ضمن عذرخواهی، این پست را با دوستان و استادان به  اشتراک میگذارم. و بدینوسیله و جسارتاً دعوت میکنم که آنها هم در این خصوص بنویسند.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

واقعاً باید شکرگذار باریتعالی باشیم که نلسون ماندلا را با یک سال تاخیر در جوار رحمت خود پذیرفت. تصور کنید سال گذشته این اتفاق میافتاد. یارو که آوردن اسمش نیز کراهت دارد، از همان روز اول سوار طیاره اختصاصی میشد و با کل فک و فامیل دِ بپر ژوهانسبورگ!. همه ده روز را سیاهپوش و با تیپ هیئتی آنجا میماند، تا نلسون ماندلا را در گور بگذارد. شاید میگفت نلسون مومن واقعی است و باید تلقین هم بشود. در این ایام و در آن دیار، تابستان است و پوشش خانمها بسی اندک. از طرف دیگر سیاهان فقط نزده نمیرقصند، معلوم شد در عزا هم میرقصند. این یارو هم هیئت خود را وسط سماع میبرد و میزد زیر گریه و به یک باره احساساتی میشد و رقصندهای را بغل میکرد و میگفت امان از دل مادر!. حالا بیا و درستش کن. مقامات افریقائی هم ناچار از رعایت تشریفات بودند. به تهران هم که بر میگشت، میگفت کسی از صالحان به او ندا داده، نلسون از خواص است و برخواهد گشت. خلاصه برای یک سالی روی اعصاب بود.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

زندگی مردم اورمیه با انگور پیوندی دیرینه داشت که متاسفانه دیگر اینگونه نیست. انگور محصول اصلی این شهر بود. از سرکه تا دُشاب و کشمش از انگور تهیه میشد، و در طول سال عملاً در رژیم غذائی این مردم حضور داشت. ماندگاری انگور مثل سیب و پرتقال بالا نیست. باغداران اورمیه به شیوهای خاص انگور را برای زمستان هم نگه میداشتند. که ما به آن "میلاق" میگوئیم. در پستوی خانهها و در یک مکان خنک و بدون نور، بعضی از انواع انگور را از سقف آویزان میکردند. این انگور تا ایام نوروز تقریباً تازگی خود را حفظ میکرد. و بهترین میوه برای پذیرائی از مهمانان بود.  

در خانواده سنتی ما، و از دولتی سر مادر بزرگوارم که یک باغدار واقعی و قدیمی است، هنوز انگور حرف اول و آخر را میزند. هفته گذشته که در اورمیه بودم، چند خوشه میلاق به یاد همه دوستان صرف شد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

زایندهرود

شادروان شاملو در مصاحبهای با شیرازیها و حافظ شوخی شیرینی کرد، که مضمون آن یادم مانده است. گویا رفته بودند آب رکناباد را ببینند، که حافط در وصف آن ابیاتی ماندگار دارد. شاملو میگفت رکناباد چشمهای داشت که یک شاش موش هم توی آن آب نبود. اما شیرازی شیرینسخن، چنان آن را وصف کرده که انگار کنار رودخانه راین زندگی میکرده است.

ما دریاچه زیبایمان را که نشانه شهر و روستاهایمان بود، نشانه زیبائی و آبادی منطقهمان بود، از دست دادیم. دریاچه اورمیه قربانی مدیران بیکفایت و پرادعا شد. در تُرکی ضربالمثلی داریم که میگوید : «اؤلوسو اؤلن پخیل اولار» مضمون آن خیلی مثبت نیست، اما واقعگرایانه است. میگوید وقتی کسی عزیزی را از دست داد، لزوماً نلسون ماندلا نمیشود. حسادت هم میکند و بدش نمیآید که دیگران درد او را احساس کنند.

دیروز اصفهان بودم. راستش تا همین دیروز خیلی به زایندهرود فکر نمیکردم. ولی وقتی تاکسی از روی این رود همیشه پرآب گذشت، و دیدم حتی به اندازهای که شاملو هم میگفت آب ندارد، خیلی غمگین شدم. اگر امروز حافظ  زنده بود، احتمالاً آب رکناباد را نمیستود، شکوهای میکرد از نالایقان که مپرس!

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

ای کسانی که در ساحل امن خارجه نشستهاید، و هنگام نوشتن به کمتر از فیشل فوکو رضایت نمیدهید، و مسائل ساده و عادی جامعه را در شأن خود نمیدانید، و تابلوی "فرزند بیشتر، زندگی شادتر" را به طنز بستهاید، و جامعهشناسی میکنید، و به مانند ژاپنیها تحلیل جمعیتشناسی ارائه میدهید! بدانید و آگاه باشید که یک نفر دارد اینجا از دست شما خفه میشود. چون قند توی دل طراحان این شعار آب میکنید، بس که از منظور آنها فاصله دارید.

قبیله به کار خود مشغول است و مخالفان قبیله به میشل فوکو مشغول

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت : به نظرم منظور واضح است. ولی اگر دوستان آشنا مایل بودند، برای آنها توضیح میدهم و منظور در خصوص این مطلب است که اکنون نمی توان به وضوح حرف زد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

چرا نشستهاید؟ جلوی از ما بهتران و انظار خارجی آبروی دیرینه ما رفت. بشتابید و به کمپین یک صد هزار امضاء بپویندید. از لیونل مسی عزیز دلجوئی کنید و به او بگوئید : «لئوی عزیز و دوست داشتنی، فرهنگ ایرانی پربارتر از این حرفهاست...»

ایرونیبازی شروع شد. در صفحه پادشاه عربستان سعودی چنان کامنتهای توهینآمیز و بیشرمانهای گذاشته بودند که باور کردنی نبود. از پادشاه عرب، ایداً عذرخواهی لازم نیست. چون از عهد هخامنشیان آنها برده و غلام ملت آریائی بودند. اما لئوی عزیز را نباید رنجاند. اصلاً آن کامنتها مربوط به ایران نبود. شاید هم دست دشمن در کار بود. چه خوب گفت محمد قائد بزرگ : «همه ما به طرز غمانگیزی ایرانی هستیم»

و این هم از اوضاع مالزی، نوشته آقای عبدالسلام سلیمی

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

اگر پای افریکانرهای سفیدپوست و  نژادپرست و وحشی و چپاولگر و استعمارگر و امپریالیست غربی به افریقای جنوبی نمیرسید، و در آنجا ماندگار نمیشدند، و رژیم ضدانسانی آپارتاید را بنیان نمیگذاشتند، این کشور الان چه وضعی داشت؟

خیلی بعید بود که کشوری یکپارچه به وجود میآمد. اما با فرض همین جغرافیای سیاسی، اکنون افریقای جنوبی هم کشوری عقبمانده و گرسنه، مثل سایر کشورهای گرسنه افریقائی بود. درگیریهای قبیلهای مملکت را مدام محتاج دخالت سازمان ملل میکرد. آنجلینا جولی برای قبایل گرسنه و جنگزده لباس و خوراک جمعآوری میکرد. نلسون ماندلا هم اگر در قید حیات بود، و قبیله روبرو زنده زنده او را نخورده  بود، حداکثر کدخدای روستای خود میشد. و با مهربانی کمکهای بیشتری از آنجلینا جولی برای قبیلهاش دریافت میکرد.

اما اگر افریقای جنوبی رژیم سیاسی مقتدری داشت، دانشمندی به نام رابرت موگابه برای تمام عمر سند ششدانگ کشور را به نام خود میزد. درآمد سرشار همه معادن طلا صرف بیلیاقتی و بخور بخور این مستعضف سابق و شیکپوش فعلی میشد. گوش فلک را هم با رسانههای بیشمار خود کَر میکرد که قدرتهای استعماری و امپریالیستی، اجازه رشد به "جمهوری دموکراتیک سوسیالیستی خلقی فدراتیو شورائی افریقای جنوبی" نمیدهند و مدام علیه رهبری او توطئه میکنند، و نمیفهمند که رابرت موگابه در قلب مردم جا دارد. و رابرت عاشق قدرت نیست، تشنه خدمت است.

ای سفیدپوستِ استعمارگرِ  چپاولگرِ  نژادپرستِ کافرِ کاتولیک (و یا پروتستان...بقیه لازم نیست!) چرا گذرت به شهر و روستای ما نیفتاد؟ ما را هم یک استعماری میفرمودی، دست کم الان به یک زبان بینالمللی غُر میزدیم. تازه! از تو طلبکار هم بودیم.

 

پینوشت : این مطلب به قول بعضی دوستان فقط "خوددرگیری فرهنگی" است. پیامش هم این است که صد رحمت به استعمارگر و چپاولگری که از یک جامعه  متمدن آمده، و امان از این رهبران آزادیبخش عاشق وطن!

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

اجرائی جدید و بدون کلام و کوتاه و شنیدنی و دیدنی از قطعات به یاد ماندنی "آرشین مال آلان".

از دوستی که این ویدئو را به من معرفی کردند، سپاسگزارم. تردید ندارم که شما هم لذت خواهید برد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

کامنتباران کردن صفحات فیسبوکی وزیر خارجه فرانسه و والیبالیست ایتالیائی و اخیراً لئونارد مسی و مجری قرعهکشی جام جهانی، فقط شرم آور نبود، یک نشانه مهم دیگری هم داشت.

من از طریق دوستانم متوجه این موضوع شدم. همه آنها از طیفهای مختلف این رفتار شرمآور را نقد کرده بودند. دوستان روزنامهنگار، نکاتی هم از این کامنتها آورده بودند، که باور کردنی نبود. اما یک سوال : چرا کامنتگذاران به این همه نقد توجه نمیکنند؟ این همه تذکر داده میشود، ولی آنها کار خودشان را میکنند، چرا!؟

به نظر من نکته همینجاست. موضوع نشانه یک شکاف بسیار بزرگی است. آنها اصلاً این انتقادات را نمیبینند. هر آدم بیادب و بیشعوری اگر متوجه شود که چهار تا آدم حسابی کار او را تقبیح میکند، دستکم آن کار را ادامه نخواهد داد. اما بعید نیست این کامنتگذاران تا بازی ایران و آرژانیتن به کار خود ادامه دهند.

جامعه شکافهای بسیار بزرگی دارد. شاید این را بتوان از آن شکافهائی دانست که در فیسبوک خود را نشان داد. خدا قادر است که در عالم واقع چه شکافهای خطرناکی وجود دارد، که خیلیها مثل من، کّلهم از آن بیخبرند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز  

مرده آن است که نامش به نکوئی نبرند.

در سنت اسلامی ما میگویند اگر چند ده نفر از صمیم قلب به درستکاری و صداقت و ایمان کسی شهادت دهند، نصیب او در آن دنیا بهشت برین است. یک جهان به نکوئی ماندلا شهادت داد. جای او در کدام بهشت است؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

آقای مهندس زنگنه را شاید بتوان معتبرترین وزیر کابینه نامید. معمولاً همه صاحبنظران او را مدیری توانمند میدانند. کرمانشاهی مردی دوست داشتنی هم هست. اما سخنانی که بیبیسی از ایشان پخش کرد، نشان داد که اپیدمی قهرمانبازی و میل به مصدق شدن و امیرکبیر شدن، در این اوضاع و احوال هشلهفت اقتصادی، دامنگیر این وزیر توانا هم شده است. با قدرت گفت از سهمیه و حق ایران کوتاه نمیآیم، حتی اگر قیمت نفت بیست دلار شود. اما جواب موذیانه و بسیار سیاستمدارانه علی النعیمی وزیر نفت عربستان به این سخنان جالب بود. او که کشورش تقریباً همه سهمیه ایران را بلعیده، ضمن ابراز رضایت از شرایط موجود، در کمال آرامش گفت، اگر نفت بیست دلار شود همه شرکتهائی که با روش جدید اقدام به استخراج نفت میکنند و تمام کشورهائی که تازه به جرگه تولید کنندگان نفت پیوستهاند، به کناری خواهند رفت. جوابی فوقالعاده سیاستمدارانه به اظهاراتی کاملاً شعارگونه.

یکی از دوستانم در امریکا برای شرکتهای نفتی که با روش جدید و از لایههای رسوبی نفت استخراج میکنند، نرم افزار مینویسد. و اطلاعات جالبی از این روش بسیار پرهزینه و بسیار آلوده کننده محیط زیست دارد، و کمی هم برای من توضیح داده است. در این روش ابتدا چاهی عمودی به عمق حدود پنج مایل میکنند و بعد آن را کاملاً پر میکنند. نه با همان خاک و سنگ، بلکه با بتون!  بعد منتظر میمانند تا بتون خشک شود و عمل آید. مجدداً از وسط بتون چاهی دیگر میکنند و به همان عمق میرسند. بعد از آن تازه پروژه شروع میشود. اینبار در عمق چاه، زمین را به شکل افقی و در جهات مختلف میکنند و سنگهای رسوبی را در زیر زمین منفجر میکنند. و در نهایت، با مصرف بیرحمانه آب، نفت استخراج میشود. این آب، پس از استخراج بقدری بدبو و آلوده است که بلافاصله باید تصفیه شود. آن بتونی هم که میریزند برای جلوگیری از آلودگی آبهای زیر زمینی است. این روش علاوه بر تکنولوژی بسیار بالا، بسیار پرهزینه هم هست. کوچکترین اشتباه منجر به فاجعه محیط زیستی میشود. شاید هزینه استخراج هر بشکه نفت از شصت هفتاد دلار هم بیشتر باشد. در امریکا و در پی گران شدن قیمت نفت، گُر گُر شرکتهای نفتی این تکنولوژی پیشرفته را بکار بردند و سرمایهگذاری کلانی هم کردند. و پیشبینی میکنند که چند سال دیگر امریکا از واردات نفت خلاص شود.

حتی آقای علیآبادی سرپرست پیشین وزارت نفت دولت محمود احمدینژاد هم میداند که شرکتهای نفتی در امریکا چه نفوذی دارند. حتی وزیر جهاد کشاورزی احمدینژاد که تهران را با هواپیمای سمپاشی آبپاشی میکرد، هم میداند که این شرکتها دست چه جناحی در آن کشور است. حتی وزیر علوم دولت اول احمدینژاد که مرد سال ریاضی جهان بود، هم میداند که ایران چقدر در شرایط پیچیدهای قرار  دارد. اگر لازم باشد و اگر قرار بر بهانهتراشی شود، کار به حقوق بشر هم نخواهد کشید. به حقوق گربهها هم در ایران گیر خواهند داد که قیمت نفت پائین نیاید. آنوقت! محافلی چنین قدرتمند و با نفوذ، اجازه بدهند که وزیر پهلوان ایرانی برای آنها شاخ و شانه بکشد و نفت بیست دلاری روانه بازار کند؟ تا آنها به روز سیاه بنشینند؟ آن هم با لغو تحریمهای کمرشکن که حی و حاضر در خدمت سیاست آنهاست؟

آقای وزیر دوست داشتنی! سُمبه خیلی پرزور است. رخصت پهلوون، کمی سیاست! کشور نیازی به قهرمان ندارد. شما دیگه چرا؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

گزارشی به مناسب روز جهانی معلولان، از شهر ضدمعلولان

تهران شهر بسیار ثروتمندی است، که در آن پروژههای چند صدمیلیون دلاری شهری مدام در حال اجراست. فقر در حواشی این شهر غوغا میکند، اما تعداد اتومبیلهای لوکس آن را با پایتختهای اروپائی میتوان مقایسه کرد. اگر روزی پرده بر افتد، احتمالاً وضعیتی مثل روسیه را شاهد خواهیم بود. و یک دفعه معلوم خواهد شد، چندین میلیاردر اول جهان در کشوری با حکومت مستضعفان زندگی میکردهاند. پنتهاوسهای آنچنانی بماند، اگر کسی در مناطق متوسط تهران هم صد متر مربع آپارتمان داشته باشید، با فروش آن قادر است در اغلب شهرهای مهم جهان آپارتمان صدمتری بخرد. تهران شهری گران و ثروتمند است.

اوتوبانهای عریض و طویل، مترو و خطوط بی آرتی، تونلهای طولانی، و خیابانهای دو طبقه مدام ساخته میشوند، اما چرا در این شهر، انسان سالم و به طریق اولی معلول، این همه مسئله دارد؟ چرا در تهران پیادهرو اولین معبری است که قربانی میشود؟ چرا در طراحی شهری، تقریباً امکانی برای پیادهروی با کالسکه و حرکت با ویلچر نیست؟ بخش عمده خیابان ولیعصر، به خیابانی برای مسابقه سرعت اتوبوسهای غولپیکر تبدیل شده است. کنایه تلخی است که بهترین خیابان تهران با بهترین پیادهروها، مدام قربانی پیاده میگیرد. اخیراً انتشار تصاویر دلخراش خانم سحر که اتوبوس غولپیکری با او برخورد کرد، دل همه را به درد آورد. در بخشهائی از خیابان به مراتب عریضتر آزادی، پیادهروه دو سه متر بیشتر عرض ندارد. تقریباً در هیچ ساختمان نوسازی امکانی برای معلولان نیست. این موضوع بخش خصوصی و دولتی ندارد. انگار حضور انسان در شهر و خیابان‌های آن فراموش شده و همه چیز برای ماشینهاست. در داخل پارک پردیسان و در مسیری که قرار است مردم پیاده روی کنند، و محل استقرار رئیس سازمان محیط زیست هم هست، عابر پیاده از دست ماشینهای دولتی آرامش ندارد.

چه کسی مقصر است؟ قطعاً انگشت اشاره به طرف مدیران شهری میرود. ولی به نظر من در این خصوص خود مردم مقصر هستند، و شهرداران تقریباً هیچ تقصیری ندارند. اگر حوصله خواندن این یادداشت سال گذشته من را دارید، در آن برای این مدعا استدلال کردهام و بعید نیست با من همدل شوید.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

این عکس کاملاً گویا را خانم آمنه پرویزی گرفتهاند. در این کشور معلولین رسماً فراموش میشوند. اگر در یک ساختمان بیست طبقه، سازندهای ده مترمربع خلاف کند، تا مقامات شهرداری وجوه رسمی و غیررسمی خلافی را به وفور دریافت نکنند، از "پایانکار" خبری نخواهد بود. این ساختمان کاملاً نوساز است و مغازههای پر زرق و برقی هم دارد. البته بنیاد عریض و طویل جانبازان و معلولین هم هست، ولی وظایف مهمتری دارد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

این نوشته را به مناسبت صدرنشینی مبارک تراکتورسازی نوشتهام. و در آن به موج نوی فوتبال و همینطور دلایل حمایت نهادهای خاص از تراکتور پرداختهام.  تقدیم می کنم به تمام هواداران این باشگاه، و علیالخصوص تقدیم میکنم به هممیهنانی که طرفدار این باشگاه مردمی نیستند، اما تحولات آن را با علاقه دنبال میکنند. و تقدیم میکنم به فوتبالدوستان کرمانشاه و مازندران و گیلان و لرستان و کردستان و خوزستان و خراسان و ... و تهران، که دیر یا زود به راه تراختور خواهند رفت. تا کشورمان شاهد یکی از شادابترین لیگهای باشگاهی جهان باشد. و ایران از چنبره فوتبالفارسی که در شان مردمان آن نیست، نجات یابد.

در ضمن و با کمال تاسف، یادم رفته که در صفحه کدامیک از دوستان اصطلاح فوتبالفارسی را خواندم، و گرنه حتماً اشاره میکردم. خیلی اصطلاح جذابی است.  «اینجادر ضمن و با کمال تاسف، یادم رفته که در صفحه کدامیک از دوستان اصطلاح فوتبالفارسی را خواندم، و گرنه حتماً اشاره می»

 

***

 

تراکتورسازی شخصیت دارد ، رنگ دارد، تماشاچی دارد، شور دارد، عشق دارد، زبان دارد، شهر و روستا دارد. تراکتور هویت دارد. تراکتور از جنس فوتبالفارسی نیست. تراکتور موج نوی فوتبال باهویت کشورمان است. بزرگانی چون بهمن بیضائی و عباس کیارستمی، سیمای این کشور را از فیلمفارسی  نجات دادند. تراکتور هم زمین فوتبالفارسی را شخم خواهد کرد، و در آن نهال فوتبالی از جنس اسپانیا و بریتانیا خواهد کاشت. البته کسانی که هنوز گرفتار الگوی فوتبالفارسی "قرمزته و آبیته" هستند، دشوار بتوانند عظمت تراختور ما را درک کنند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

جدول لیگ برتر فوتبال ایران را از دست ندهید. هم فال است و هم تماشا. انگار در بالاترین طبقه برج خلیفه دبی نشستهاید. تازه! از نگاه تیزبین نماد فوتبال باهویت کشور، دو تیم شیر یا خطی پولدار را هم میتوانید آن پائین پائینا نظاره کنید.

(ترختور در صدر جدول لیگ برتر نشست)

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

روز چهارده آبان که دنبال بچهها رفته بودم، حتی عینک سارا هم میخندید. میگفت امروز بهترین روز زندگی من است. حق هم داشت، به مقام شامخ انتظامات مدرسه منصوب شده بود. اگر کسی مثلاً در آبخوری مدرسه، با دست آب بخورد و لیوان شخصی نداشته باشد، با سارا طرف است و باید جوابگو باشد. الکی که نیست، مدرسه حساب و کتاب دارد. ابوسارا هم از این بابت خوشحال است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

بار دیگر وعده الهی محقق شد. تیر بدخواهان به سنگ خورد. سیاهنمائی آنها بینتیجه ماند و به خودشان برگشت. باد و نسیم ملایمی در تهران وزید و آلودگی را به نحو احسن مدیریت کرد. آگاهان دعای خیر مسئولان و مدیران را عامل اصلی این پیروزی میدانند. مدیرانی که فقط برای ادای تکیلف الهی، و بدون هیچ چشمداشت مادی، ردای خدمت به این ملت را پوشیدهاند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در ایران تُرکها را از منظر علاقه به زبان تُرکی، شاید بتوان به سه گروه تقسیم کرد :

گروه اول کسانی هستند که انگار نه انگار زبان مادری و آبا و اجدادی آنها تُرکی است. بزرگترین مشکلشان هم لهجه است. مسئله لهجه که هم حل شد، اگر کسی از آنها در خصوص میزان آشنائی با زبان تُرکی سوالی کرد، بلافاصله جواب خواهند داد : «میفهمم ها! نمیتونم صُعبت کنم». گروه دوم هویتطلبان آذربایجانی هستندکه به کلی بیخیال جامعه مدنی و رسانههای فارسیزبان شدهاند، و از همراهی آنها قطع امید کردهاند. گروه سومی هم وجود دارد که نه سر پیازند و نه پیاز، اما پروردگار عالمیان مقرر فرموده تا از دست هر دو گروه فوقالذکر تا ابدالآباد حرص بخورند و عذاب بکشند. من خودم را جزو همین گروه سوم میدانم.

درود بر آقای ابراهیم رشیدی (ساوالان) و درود بر بیبیسی فارسی. هنوز مطلب را کامل از سایت بیبیسی نخوانده، به اشتراک میگذارم. پرثمر باد و زیاد باد، این مراودهها و نقدها و نظرها. به امید ایرانی آباد و آزاد و دموکراتیک و متکثر و متحد که همه فرهنگها در آن از احترام و شرایط برابر برخوردار باشند.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

گزارش صریح آقای روحانی از عملکرد فاجعهبار دولت محمود احمدینژاد بدون شک یک نقطه عطف بود. خوشبختانه ایشان در این خصوص مثل آقای خاتمی یک حرف حق نزد و پشت سرش هزار بار "اما و اگر البته" چاشنی سخنان خود نکرد، و روی اعصاب نرفت، تا مبادا به کسی بر بخورد. در مقام رئیسجمهور، صریح و روشن، و با دسترسی به اطلاعات دست اول گفت که در پنجاه سال گذشته پولدارترین دولت ایران مقروضترین دولت این کشور هم بوده است، یعنی فاجعه به تمام معنا.

با شناخت محدود و نسبی که از صنعت کشور دارم، بعید میدانم آثار زیانبار این دولت نابکار تا پنجاه سال دیگر هم جبران شود. صنعت و اقتصاد نفتی ایران همیشه مسئله داشت. اگر در اختیار فردی ناتوان که بعضاً برای جبران ناکامیهای خود تریاک هم میکشد، پول و هروئین کافی قرار گیرد، با خود همان کاری را خواهد کرد که احمدینژاد با اقتصاد و صنعت این کشور کرد. اکنون اقتصادی داریم که معتاد تزریقی است. لازم نیست آدم توماس فریدمن باشد تا این فاجعه را متوجه شود. آقای روحانی گفت نقدینگی کشور در دوران هشت ساله، هفت برابر شد. اما دلار را تقریباً در تمام این مدت حدود هزار تومان نگه داشتند، تا کفگیر به ته دیگ خورد و کنترل از دست خارج شد. یعنی تزریق مخدر مضاعف به اقتصادی که از اول هم مسئله داشت. اما احمدینژاد کیست؟ فقط دو مثال میزنم.

در دوره دوم ریاست هشت ساله او، چنان افسار دولت را کشیدند که به واسطه نوچه خود، یعنی کامران دانشجو هم نتوانست فرهاد رهبر رئیس دانشگاه تهران را برکنار کند. او در این دوره رسماً بیست و پنج میلیون رای داشت. آن هم در دور اول! و در رقابت با فرزانهای چون مهندس موسوی. احمدینژاد طبق اعلام رسمی، تا این لحظه مثلاً محبوبترین و مردمیترین سیاستمدار ایران است.

همین احمدینژاد در چهار ساله اول با پنج میلیون رای مسئلهدار، به دور دوم رفت و در رقابت با هاشمی رفسنجانی که هیچ وقت محبوب نبود و رای خوب نداشت و نماینده وضع موجود بود و دهها حاشیه داشت، فقط هفده میلیون رای آورد. اما چنان قدرتی داشت که آدمی مثل محسنی اژهای وزیر اطلاعات را از کابینه اخراج کرد. شخصی مثل صفارهرندی را پشت در گذاشت و بعد به عنوان یک "عدد" از او استفاده ابزاری کرد، تا کابینه از حد نصاب نیفتد. قبلاً نصف کابینه را مرخص کرده بود.

به وضوح و آشکارا قدرت احمدینژاد، نه از خودش بود و نه از رای مردم. هر زمان هم لازم شد مصلوبالاختیار شد. البته آن زمان هرگز زمانی نبود که اقتصاد کشور را نابود میکرد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

احمد داوداوغلو بؤیوک بدشانسلیق گتیردی و سوریه‌ده نانجیب قونشویا راست گلدی. یوخسا تئوری‌سی‌نی یاخجی قاباغا آپاریردی. تورکیه تامام قونشالارینان مسئله‌سینی صفر ائله‌مکده‌یدی.

اول الله! بیز بو تئوری‌نی ایرانین ایچینده و سرحدینده، بئله یوزه‌یوز ایجرا ائلمک‌ده‌ییک. قونشولاریمیز، فارس، کورد، ائرمنی و گیلاندا تالیشدیر. هامیسینین اوره‌یین بئله اله گتیرمیشیک کی دونیادان گئچسه‌لر، بیزدن گئچمیه‌جکلر. چوخلاری دئییر موفق اولموشوق و ایش قوتولوب. بعضی‌لری‌ده دئییر بیر بالاجا عربلرینن موشکولوموز قالیب. بیزه یاراشماز اورتادوغودا بیر ملتی‌ایله مسئله‌میز اولا، یا دا کی اورکلری بیزدن اینجییه. اونا گؤره عربلرله ده گرک مسئله رفع اولا. آمما استراتژیک باخجی‌لاریمیز دئییرلر اولارلا قونشو دئییلیک، و بو مسئله‌نین اولویتی آزدیر.

شُکر آللاها کی ایچه‌ریده جواد طباطبائی تکین اصلان‌لاریمیز خالقا دایاق‌دیر. تیلویزیون وار کی ماشاالله دانیشاندا دیلی بالدیر، بیزی ایسته‌مه‌ین ده فقط بیر نئچه قبیله او دا آفریقادا واردیر. الله سن اؤزون بدنظردن ساخلا بو خالقی، بیز نییه بیر بئله خوشبختیک آخی، اؤستوموزده اؤلسون نظرن ای سئوملی تانری، بیردن ائلمییه جادو جنبل او بیزی سئومه‌ین آفریقالی.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

آقای محمود فرجامی که نویسندهای اهل خراسان و مشهدی است، شعری از فردوسی را با چاشنی طنز به اشتراک گذاشتهاند که نشان از فرهنگ ضدزن دارد. بعضی دوستان تُرک که مطالب ایشان را دنبال میکنند، از این موضوع استقبال کردهاند. بینهایت از همه این دوستان بابت جسارت خودم عذرخواهی میکنم، ولی به نظر من اصلاً کار جالبی نیست. ابتدا لازم میدانم توضیح بدهم که به نظر من کار محمود فرجامی هم جالب نیست. فردوسی بزرگتر از این حرفهاست. حالا چند بیت ضدزن و ضدتُرک و ضدعرب هم دارد، مگر دیگران ندارند؟ در بخشهائی از تورات رسماً خر و گاو و زن در یک ردیف آورده شده است. مگر تُرکها پای ملل غیرتُرک همواره فرش قرمز پهن کردهاند؟ و یا از هر گونه فرهنگ ضدزن مبرا بودهاند؟ یعنی عربها علیه ایرانیها و فارسها شعر توهینآمیز نگفتهاند؟ اگر با فرهنگ ارمنی از نزدیک آشنا باشید، ملاحظه خواهید کرد که شوخی شوخی همسایههای مسلمان خود را اساساً داخل دنیای متمدن نمیدانند و دست ایرانی را در نقطه پرگار تمدن پنداشتن خویش، از پشت بستهاند. همه از این موارد فراوان دارند. هایلایت کردن چند بیت و به یک نتیجه خاص رسیدن، کار جالبی نیست. علیالخصوص که فردوسی در میان بزرگان ادب فارسی، زبانی بسیار پاک دارد.

من از یک بستر کاملاً مذهبی که در آن قهرمانهای محبوبم صدرصد پاک و مخالفان آنها مشتی مارق و ناکث و شارلاتان و زنازاده و دروغگو و میمونباز و .... بودند، به واسطه کتاب سوگ سیاوش شادروان شاهرخ مسکوب، به داستان سیاوش در شاهنامه رسیدم. و از این همه پاکی زبان فردوسی کاملاً تعجب کردم. فردوسی همواره احترام دیگران را هم داشته است. اگر با همعصران خود مقایسه شود، شاید بسیار استثناء باشد. تجاربم از شاهنامهخوانی را روزی خدمت دوستانم خواهم نوشت.

به نظر محدود من، برای علاقهمندان فرهنگ و ادبیات آذربایجان، که خواهان گسترش و رسمیت زبان تُرکی و مبارزه با فرهنگ مبتذل ضدتُرکی در این جامعه هستند، استقبال از چنین نوشتههائی جالب نیست، و ممکن است بلافاصله به مچگیری تعبیر شود. انگار یک فارس هم به سر عقل آمده و از فرهنگ مثلاً ضدزن خود انتقاد میکند و ما هم باید خوشمان بیاید و خوشحال باشیم. فیالواقع افتادن در دام آریائیبازیهای صد سال گذشته هم هست. در صورتی که نگاه منصفانه باید آن را به خودانتقادی تعبیر، و اعتماد به نفس نویسنده و جامعهای به آن تعلق دارد را ستایش هم بکند. حتی از چنین تجاربی باید بهره ببرد و دست به انتقاد از خود نیز بزند. اگر هم بنای مقایسه دارد، باید منصفانه و مستدل باشد. مثلاً من معتقدم آذربایجان از منظر رواداری مذهبی یک سر و گردن از سایر نقاط ایران بالاتر است. مطالبی هم نوشتهام و منتشر خواهم کرد.

در خاتمه برای دوستانی که این مطلب من را ملاحظه نکرده اند، سه تجربه خودم از روستاهای آذربایجان و اورمیه را مجدداً به اشتراک میگذارم که در هر سه مورد بر اساس آموزههای دینی و فرهنگی انتظار نتیجه عکس میرفت. از فرهنگ به این راحتی نمیتوان نتیجه مشخص گرفت، و موضوع پیچیده تر از این حرفهاست.

و دوست عزیزم جناب آقای فرجامی، فردوسی اگر نصف شاهنامه را هم به ستایش زنان اختصاص میداد، بعید میدانم جامعه امروز ایران در موقعیت دیگری بود.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

هوای تهران بسیار آلوده است. گرچه همان بحثهای تکراری و بیحاصل همهساله جریان دارد، اما یک خبر خوش هم این میان نباید فراموش شود که ناشکری بزرگی است. بعد از هشت سال، این اولین زمستانی است که دولت احمدینژاد سر کار نیست. همین سه سال پیش و در همین آذر ماه، دولت خردمند احمدینژاد تصمیم گرفت مشکل آلودگی هوا را با روشی ابتکاری ریشهکن کند. خیابانهای شهر درندشت تهران را در روز روشن با هواپیمای سمپاشی، آبپاشی کردند. به همین سادگی!!

در این دولت مرز خبر ناگوار و گوارا و طنز و تمسخر و همه چیز به هم ریخته بود. دولت احمدینژاد دشمنان قسمخورده و بدخواه و مغرض و قلم به دست زیاد داشت. اما اگر همین آدمها در نهایت بدجنسی و غرضورزی میخواستند این دولت را مسخره کنند، چه باید مینوشتند؟

این مطلب کوتاه را همان موقع نوشتم.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

بسیاری از تحلیلگران که توافق ژنو را ناشی از رای مردم میدانند، در واقع خواسته یا ناخواسته مردم را طوری گمراه می کنند که انگار همه تصمیمات مهم این کشور منوط به اراده آنهاست. نظام سیاسی در گذشته هم تصمیمات دشواری گرفته است. مگر مردم در یک انتخابات آزاد به پایان جنگ رای دادند تا قطعنامه پذیرفته شد؟

نظام سیاسی به هر دلیلی تصمیم عاقلانهای گرفته که بیش از این فشار تحریمها اقتصاد کشور را دچار فروپاشی نکند. اگر قالیباف هم به ریاستجمهوری انتخاب میشد، هیچ بعید نبود که ظریف وزیر خارجه او باشد. ظریف با احمدینژاد هم همکاری داشته است. ظریف از دولت احمدینژاد که به تمام معنا یک فاجعه بود، استعفاء نکرد، اخراج شد. چنین توافقی تیم جدید لازم داشت. تیم احمدینژاد به قدری بیاعتبار بود که هر چه منت امریکائیها را کشید، آنها را داخل میوهجات حساب نکردند. نظام سیاسی هم کاندید این باند را در دم ردصلاحیت کرد.

آقای ولایتی که از هر شخصی در این کشور به نظام نزدیک و صدرصد مورد وثوق است، به مراتب بیش از آقای روحانی، شیوه مذاکره سعید جلیلی را به نقد کشید و به صراحت دستاوردهای او را سکه یک پول کرد و حتی به سخره گرفت. ولایتی هم اگر رئیسجمهور میشد، هیچ بعید نبود یکی مثل ظریف وزیر خارجه او باشد. مسئله را نباید سادهسازی کرد. اخباری منتشر شده که حتی قبل از انتخاب روحانی، مذاکرات محرمانهای با امریکا در کار بوده است. کسانی که در انتخابان گذشته شجاعانه رای دادند، امیدی داشتند که معلوم نیست محقق شده باشد. و حتی معلوم نیست که رای آنها چقدر تاثیر مثبت داشته است. شاید خودشان میبردید و میدوختند، نتیجه بهتر بود. کسانی هم که رای ندادند، هزار حرف داشتند که هزار و یکمی هم به آن اضافه شد : آدرس اشتباهی!

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

من امروز کسی را ندیدم که از توافق ژنو خوشحال نباشد. از کارخانهدار و مدیر ارشد تا کارمند عادی همه خوشحال بودند. ما که کاری از دستمان برنمیاد، باید از جهان متمدن و کلیت نظام سپاسگزار باشیم که به هر دلیلی قصد دارند به این مسئله هستهای خاتمه دهند. از توافقات تا این لحظه منتشر شده هم پیداست که طرف ایرانی تنها چیزی که لازم نداشت انگلیسی در حد شکسپیر و سیاست در حد کیسینجر بود. فقط کافی بود تیم احمدینژاد و همفکران به این مذاکرات اعزام نشود. دولت قبلی اگر کاغذ سفید امضاء هم به مقامات غربی تقدیم میکرد، باز کسی آنها را داخل میوهجات به حساب نمیآورد. اما اگر آقای قالیباف هم طرف مذاکره بود، افتخار امضای چنین توافقی را به او هم میدادند. همان قالیباف که به زبان فارسی و با تهلهجه طرقبهای، در مناظرهای با حضور محمد غرضی، از افتخارات خود چنان داد سخن سر داد، و چنان ستاد خودی را گرفتار کرد، که رقیبان به کلی قید رقابت با او را زدند. تازه! شاید میگفتند این یکی شهردار خوب سیاست نمیداند و ظریف نیست و صد میلیون دلار هم بیشتر از کیسه خودمان به خودمان میبخشیدند. ما هم بیشتر خوشحال میشدیم.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

برخی منتقدین مهمترین دوران آشنائی جهان اسلام با تمدن غرب را مصادف با یک بدشانسی بزرگ میدانند. در آن دوران و در دل تمدن غربیان، جنبش نیرومند و پیشرو چپ شکل گرفت بود که همه ارکان غرب و سرمایهداری را به چالش کشید. جوامع اسلامی هم که قبلاً با حسرت به غرب نگاه میکردند، فرصت را مغتنم شمردند و بلافاصله وسط معرکه پردیدند و با فرمان چپ منتقد سرسخت غرب شدند. غافل از اینکه چپ هم محصول همین تمدن بود و سرمایهداری افسارگسیخته را رام کرد. اکنون هم جهان اسلام با نوعی افراطگرائی اسلامی خشن مواجه است که کُلهم غرب را قبول ندارد. و همه چیز قوزبالاقوز شده است.

نروژیها قتل وحشیانه هفتاد و هفت شهروند خود را فراموش نخواهند کرد. بزرگترین حادثه در آن کشور بیحادثه، آتش گرفتن یک مغازه و دو دقیقه دیر رسیدن مامور آتشنشانی است. اما شاید بتوان گفت سرنوشت این قاتل نروژی، در مجموع به نفع تمدن غرب عمل کرد. او دهها شهروند عموماً مسیحی و موبور نروژی را کشت، اما به تعداد آدمهای کشته شده هم حکم زندان نگرفت. اگر زبانم لال او به یک مسجد در اسلو جمله میکرد و فقط چهار نمازگزار را میکشت، و آنوقت چنین حکمی میگرفت، و چنین نامهای از زندان منتشر میکرد، فقط در کف خیابانهای پیشاور و لاهور هفتاد و هفت نفر به درجه رفیع شهادت نائل میشدند. و درخواست چهار صد بار اعدام در ملاء عام برای انتقام خون مومنین در کافرستان نروژ میکردند. و حالا حالاها این معرکه ادامه داشت که غربیها با این احکام قضائی که بیشتر به قرتیبازی شباهت دارد، به ریش مسلمین خندیدهاند.

شاید روزی اهل مغرب به سرنوشت همین قاتل متوسل شوند و عاجزانه از مسلمین جهان درخواست نمایند که عیسی به دین خود و موسی به دین خود، و کاری به کار ما نداشته باشید. و بگویند اگر خوشتان نیست، به سرزمین بیغیرت ما قدمرنجه نفرمائید که از انتقام حاصلی ندیدیم و درستشدنی هم نیستم!.

لطفاً این یادداشت کوتاه را از دست ندهید.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

(*بزرگترین کشور سوسیالیستی به تفکر استالینی منتهی شد و آدمخواری پیشه کرد.*)

 

***

 

اگر امروز تُرکی در ایران زبان رسمی بود، حتماً واژه بینهایت زیبای "نیسگیل" را به فارسی وام داده بود. وقتی آدم چیزی را میپسندد و دلش میخواهد عزیزانش را هم در این پسند شریک کند، یعنی برای آنها نیسگیل کرده است. من این ویدیو را از صمیم قلب برای دوستان عزیزم نیسگیل میکنم. اکثر قطعات آن حتماً برای شما آشناست. و با سپاس فراوان از دوستی که این لینک را برای من فرستادند.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

مطلبی دیگر راجع به نیسگیل

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

دوستان، گزارشهای آقای صدرا محقق خبرنگار روزنامه شرق از چابهار را از دست ندهید. من وقتی میخوانم انگار این گزارشها از قاره دیگری است. فقر و بدبختی و این اندازه ناآشنائی ما با با این هممیهنان واقعاً غم انگیز است. فقط با یک نگاه به نقشه میتوان موقعیت فوقالعاده چابهار را دید. کمتر بندری در این مناطق موقعیت چابهار را دارد. مشاهده امکانات بالقوه و فقر و بدبختی بیپایان، برای ناظر بیغرض این سوال را ایجاد کند که عدم توسعه این مناطق تعمدی است یا خرید زمین توسط بلوچها در سایر مناطق ایران؟

در ضمن صدرا پستهای کوتاهی هم در صفحه خود مینویسد که عموماً پابلیک هستند. خواندنی و البته بینهایت غمانگیز.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

عطاءالله مهاجرانی را چگونه باید توصیف کرد؟

وقتی کتابی که حاوی گفتگو با آقای ابراهیم گلستان بود، منتشر شد، خیلی سر و صدا کرد. گلستان از شخصیتهای برجسته و فرهنگی این کشور است. اما در این گفتگو مطابق روال همیشگی خود از الفاظی مثل احمق و بیشعور و نفهم ... فراوان استفاده کرده بود. خلاصه حرفهایش این بود که من از اول درست میفهیمدم و بقیه اغلب احمق بودند و هیچ نمیفهمیدند. شاملو هم جوانکی دوربین بدست بود که در موسسه گلستانفیلم خدمت ما شرفیاب شد، اما حرفی برای گفتن نداشت و مرخصاش کردیم!!

آقای محمد قائد مقاله فوقالعاده "ایرونیبازی در تاریخ محاورهای و نوستالژی دهه چهل" را در همین خصوص نوشتند و خلاصه عکسالعملها زیاد بود. آقای گلستان هم طبق معمول خم به ابرو نیاورد. اما جوابی از ایشان که متاسفانه نقل و قولی از آن را جائی خواندم و  اصل مطلب را پیدا نکردم، بسیار جالب و درخور توجه بود. گلستان مطلبی به این مضمون در جواب منتقدان گفته بود : «کلماتی مثل احمق و بیشعور را برای چه به وجود آوردهاند؟ وقتی من فکر میکنم کسی احمق است، چه باید بگویم؟ بالاخره این کلمات مصداق و کاربرد دارد!» اشکال کار اینجاست که آقای گلستان خیلیها را احمق میداند، مخصوصاً اگر پای شادروان فروغ فرخزاد در میان باشد. اما جواب او کلاً درخور توجه بود.

بیبیسی، عطاءالله مهاجرانی را به برنامه پاسخ دعوت کرده بود. از او در خصوص اعدام بلوچها پرسیدند و به تعبیر خودش اجمالاً جوابی داد که قوه قضائیه هم مایل نیست به آن سوال اینگونه بیپروا جواب دهد. حالا سوال اینجاست! وقتی آدم فکر میکند عطاءالله مهاجرانی یک پوفیوز تمام و کمال سیاسی است، چگونه باید او را وصف کند که هم از دایره ادب خارج نشود و هم حق مطلب را ادا کند؟ بالاخره این کلمه پوفیوز کاربردی داشته که وارد زبان فارسی شده است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

سالها پیش مجله بیاد ماندنی آدینه در خصوص پروستریکا از صاحبنظران و رجال سیاسی نظرخواهی کرده بود. مرحوم مهندس بازرگان و شیخ صادق خلخالی از جمله این سوالشوندگان بودند. مهندس بازرگان که فردی باسواد و مسلط به زبان فرانسه و احتمالا انگلیسی بود، و لابد مطالب نشریات معتبر جهان را میدید و سیاستمدار مجربی محسوب میشد، در جواب آدینه مطلبی با این مضمون گفت : «ما نه سر پیازیم و نه ته پیاز، از اوضاع کشور خودمان هم اطلاع درست و حسابی نداریم. شخص مطلعی مثل برژینسکی هم میگوید قادر به پیشبینی اوضاع شوروی نیست. آنوقت یکی مثل من چه میتواند بگوید؟"  و بعد با احتیاط شروع به تحلیل و اظهار نظر کرد. اما وقتی نوبت به صادق خلخالی قاضی شرع ابتدای انقلاب رسید، او که تمام اطلاعاتش از مجلات دمدستی تهران بود، به شیوه خود برنامههای چند ده سال بعد شوروی را هم پیشبینی کرد!. هیچ تردیدی هم در اظهارات خود روا نمیداشت. شیخ خوشنام فقط در صدور احکام قضائی تخصص نداشت، یک روسیهشناس درجه یک هم بود.

این روزها خیلیها در خصوص فرانسه حرف میزنند و براحتی برای سیاستمداران آن درس سیاست میدهند. جمعی هم آوارهاند که در این اوضاع احوال باید از چه کسی یاد کنند؟ از محمدرضا شاه پهلوی که ملکه بریتانیا را درس سیاست میداد؟ از صادق خلخالی که فقط نام استالین را شنیده بود؟ یا از مردی با هاله نور؟ که اگر اندکی حساب و کتاب در این کشور بود، کدخدای گرمسار هم نمیشد. اما هشت سال جهان را درس سیاست و مدیریت داد!

یعنی اگر با همین فرمون اعاظم فرانسهشناس به افاضات خود ادامه دهند، عنقریب مهد آزادی و پنجمین اقتصاد جهان، و یکی از بزرگترین مراکز فرهنگ و سیاست و ادبیات و شعر و فلسفه و هنر و موسیقی، به همان سرنوشت روسیه نزد افکار عمومی ایرانیان مبتلا خواهد شد. و این بار نوبت رومن رولان است که در قبر بلرزد.

این هم نوشته چند ماه پیش من در خصوص روسیه، اگر ملاحظه نکردید احتمالاً به خواندنش میارزد.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

این لالائی خیلی زیباست، خیلی

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در ریاضیات اثبات قضایائی که بسیار بدیهی به نظر میرسند، از دشوارترین کارهاست. بعضی مسائل را هم به عنوان اصل در نظر میگیرند و اساساً اثبات شدنی نیست. مانند از هر دو نقطه فقط یک پاره‌خط می‌گذرد که یکی از اصول هندسه اقلیدسی است.

ممکن است نظری بدبینانه باشد، ولی من فکر میکنم بقدری ناچار خواهیم شد سر بدیهیات بحث کنیم، تا آخرسر همه چیز بر باد برود و چیزی نماند که سر آن دعوا کنیم. مسائلی کاملاً مناقشهبرانگیز در این کشور جزو اصول بدیهی فرض شدهاند. یا باید تسلیم محض آنها بود، و یا تا ابدالآباد حرص خورد و بحث کرد و به هیچ نتیجهای هم نرسید. یکی از این مسائل تاریخ سلسلههای تُرک در ایران است. حتی در کتابهای درسی بچهها هم مطالب کاملاً مغرضانه تحویل آنها میدهند. 

یکی از فاجعهبارترین رهبران امریکا، یک امریکائی اصیل و سفیدپوست و پروتستان به نام جرج دبلیو بوش بود. یکی از رهبران خردمند فعلی امریکا و جهان، باراک حسین اوباماست که ریشه کنیائی و مسیحی و حتی اسلامی دارد. هنر بزرگ تمام ممالک و امپراتوریهای موفق جهان جلب استعدادها به سمت خود بوده است. از دوران باستان تا عصر فعلی این قانون همچنان پابرجاست. پیکاسو، شارل آز ناوور، ژاک برل و بسیاری از نامداران فرانسوی، ریشه غیرفرانسوی دارند. شارل آز ناوور اگر در ارمنستان مانده بود، احتمالاً سرگرم دویستمین اجرای مختلف ساریگلین بود، تا مبادا تُرکها مدعی آن شوند.

عقل سالم، به خدمت سلاجقه درآمدن خواجه نظامالمک را به حساب توانائی سلسله سلجوقیان هم میگذارد. همانطور که عقل سالم موفقیت ایرانیان در امریکا و اروپا را به حساب ژن ایرانی نمیگذارد. ولی ببینید در کتابهای تاریخ این بچههای معصوم، چه الم شنگهای راه انداختهاند! معلوم نیست چرا خواجه یک سلسله اصیل آریائی تشکیل نداد؟ سلجوقیان که چیزی نیست! حتی به مغول هم رحم نکردهاند. همه هنرها نزد ایرانیان است و همه رذالتها نزد دیگران!

اگر این یادداشت من را ملاحظه نکردهاید، آنچه از کتاب "انقلابهای اروپائی" عیناً نقل کردهام ملاحظه بفرمائید، تا مشخص شود چگونه تاریخ ساختگی در این کشور ریشه دوانده است. 

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

سید حیدر بیات صفحه فیسبوک شخصی خود را غیرفعال کرده است. بر اساس کارهای استخباراتی چندلایه و بسیار پیچیده که من انجام دادم، علت مسئله کشف شد. فیسبوک به کارهای تحقیقاتی و مطالعاتی ایشان خیلی لطمه میزده، و وقت بیامانی را میگرفته است. برای شخصی مثل آقای بیات که تمام وقت مشغول مطالعه و تحقیق در حوزه ادبیات و دین است، این موضوع را به راحتی میتوان درک کرد.

اما این خط و این پُست و این هم نشان! اگر حیدر دو ماه توانست سر این تصمیم خود باقی بماند، اولاً و خداوکیلی باید اذعان کرد که انسان بسیار مصممی بوده است. دوماً اگر او سر حرفش ماند، من با شما شرط میبندم که یک ماه روزه سکوت بگیرم و هیچ ننویسم. استحضار دارید که اشخاص پرحرف وقتی ناچار به سکوت میشوند ، بعضاً و برای همیشه ساکت میمانند. چنین شکنجهای است سکوت!

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

سرعت تحولات ترکیه باور کردنی نیست. مسعود بارزانی با شؤان پرور هنرمند بینهایت خوشصدا و محبوب کُرد به دیاربکر میروند. از آنکارا هم رجب طیب اردوغان به همراه ابراهیم تاتلیسس عازم این شهر شدهاند. اردوغان اظهار امیدوراری کرد که از دوئت ابراهیم تاتلیسس و شؤان پرور همگان لذت ببرند. این دو هنرمند را تقریباً همه در ایران می شناسند. شؤان پرور هنرمندی چپ و انقلابی است که دولت ترکیه را تروریست میدانست. در میان کُردهای ایران برای او نظیری نمیشناسم.  ولی مثل این می‌ماند که رئیس جمهور ایران برای دیدن رهبر حزب کومله به شهر سقز سفر کند.

به هر حال آقای اردوغان نماینده اکثریت مردم است. و لابد به کمک جامعه مدنی مدرن ترکیه، ناسیونالیسم تُرک را که میانهای با کُرد ندارد، به این سازش تاریخی قانع کرده است. گروههای کُرد هم خیلی پیشرفت کردهاند. معمولاً از رقابت ویرانگر و درونی آنها، بلافاصله رقبای منطقهای بهره بردهاند. امید که اینبار همه چیز به خوبی و خوشی پیش برود و گوش شیطان همچنان کَر بماند.

راستش من که نصف تاریخ نادرشاه را خواندم، در سرعت این تحولات ماندم. تکلیف کسی که تاریخ تاجگذاری احمد شاه قاجار را هم نمیداند، چیست؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

بیبیسی گفت تولید تریاک در افغانستان نسبت به سال گذشته پنجاه درصد افزایش یافته است. ضمن عرض هزار ماشاالله به توان و بهرهوری دولت پرزیدنت حامد کرزی، که پیشتر رکورد فاسدترین دولت جهان را هم شکسته بود، یک سوال : این مزارع خشخاش کجاست؟

مزرعه که مثل طالبان در ارتفاعات توره‌بوره مخفی شدنی نیست تا برای کشف آنها هواپیمای بدون سرنشین و ماهواره و دم و دستگاه پیشرفته جاسوسی لازم باشد. لابد هزاران هکتار زمین مرغوب در روز روشن زیر کشت این اکسیر مردافکن رفته است. هزاران کشاورز نیز به این شغل شریف اشتغال دارند، و قرار هم نیست محصولات تولیدی خود را در میدان میوه و ترهبار کابل بفروشند، حتماً و قطعاً باید دودستی تقدیم براداران قاچاقچی نمایند. پس این دولت که میلیاردها دلار هم از جهانیان کمک میگیرد، به کجای این مملکت حکومت دارد؟ با این روال چند سال دیگر مزارع اطراف کاخ ریاستجمهوری هم به کشت خشخاش اختصاص خواهد یافت. رئیسجمهور دیگر شهردار کابل هم نخواهد بود.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در گیلان چند سالی است یک قانون کاملاً درخور توجه راهنمائی و رانندگی وضع شده است. البته از غرب گیلان اطلاع دارم، و شاید در سایر نقاط کشور قوامین مشابه وجود دارد. میدانیم که در شمال حیوانات اهلی مثل گاو و اسب، معمولاً در مزارع و کنار جادهها مشغول چرا هستند. و متاسفانه زیاد هم باعث تصادف میشوند. اگر کسی با آنها تصادف کند، صاحب دام به خاطر عدم مواظبت، مقصر شناخته میشود، و باید تمام خسارت اتومبیل را جبران کند. تصادف کننده اگر به دامدار دسترسی نداشته باشد، حتی مجاز است بلافاصله دام گوشتحلال را ذبح و صرف خسارت ماشین خود کند. اما این قانون یک استثناء دارد : گاومیش!

چون نسل گاومیش در خطر است، در هر موقعیتی که راننده با آن تصادف کند، مقصر شناخته میشود، و باید خسارت صاحب گاومیش را تامین کند. شیر و ماست گاومیش واقعاً خوردن دارد، اما دیگر کسی مایل به نگهداری آن نیست. این قانون حمایتی و این تبعیض مثبت، شاید روستائیان را تشویق کند که مجدداً به نگهداری گاومیش رو آورند.

و البته ای کاش، ای کاش .....

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

یادداشت من در خصوص دریاچه اورمیه و مسئولیت شهرنشنیان اورمیه در روزنامه شرق. و با تشکر از صدرا محقق عزیز.

با کمال تاسف از دریاچه دیگر چیزی باقی نمانده. اما اگر روزی هم طرحی ملی برای نجات آن تدارک دیده شود، به نظر من شهرنشنیان اورمیه هم باید خیلی مسئولانه با این معضل برخورد کنند. خوشبختانه سهم آب دریاچه تماماً صرف مردم منطقه شده است و مشکلاتی مثل زاینده رود و کارون هم از این منظر ندارد. قطعاً مقصر اصلی اوضاع دریاچه، مدیران بیکفایت در سطح منطقه و کشور است. اما این مدیریت فقط در تخریب محیط زیست که به هر حال دوراندیشی خردمندانهای می طلبد، استاد نیست. در مسائل بسیار ساده هم شاهکار است. مثلاً کفش ملی را هم ورشکست کرده، که اگر یک کودک نه ساله را بالای سر آن می گذاشتند و در خیل فروشگاههای دونبش این شرکت بزرگ، دستور فروش آدامس میداد، باز به این حال و روز نمیافتاد. چنین مدیران توانائی داریم.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

آقای ظریف به بیبیسی جهانی گفتهاند : «تنش و نزاع بین شیعه و سنی، احتمالاً خطرناکترین تهدید برای امنیت جهان است»

در فیلمی که بیبیسی فارسی از سوریه پخش کرد، فرماندهای به فارسی و با ته‌لهجه مازندرانی میگوید : «این جنگ، جنگ اسلام علیه کفر است، جنگ حق علیه باطل است». برای مدعای خود صفآرائی طرفین را تشریح میکند و میگوید : «حامی ما سید حسن نصرالله و حزبالله و مجاهدین عراقی و افغانی است. جبهه آن طرف نیز عربستان و ترکیه و قطر و امارت است». البته چند کشور غربی و اسرائیل هم دشمنان همیشه در صحنه این صفآرائیهاست. ترجمه این سخنان به زبان شیرین لُری(*) میشود : جنگ قرون وسطائی شیعه و سنی!

البته جناب وزیر این فیلم را کُلهم تکذیب کردند، وگرنه انصاف ویژگی اصلی سیاستمداران ایران از عهد باستان است. خاصه که ایشان به دیپلمات برجسته شهرهاند و کشورهای عربی علیالخصوص سعودی از همان ابتدا سیاست پیاست حالیشان نبود.

شایان ذکر است که در صفآرائی سوریه، بزرگترین حامی شیعیان کشوری است که پایتخت آن در جهان اسلام قطعاً بینظیر است. احتمالاً بیشترین سرانه تارکالصلاة را باید در همین پایتخت سراغ گرفت و مردم این کشور هم سکولارترین در جهان اسلام هستند. بزرگترین حامی سنیها هم کشوری است که پیچیدهترین مشکل اقام‌الصلاةهای بیشمار آن، حق رانندگی زنان است. این کشور، هم پول دارد و هم زور هم دارد و هم نیرو دارد و هم نفوذ دارد و هم خود را حق مطلق میداند و هم تا اطلاع ثانوی شیر نفت در اختیار اوست.

جناب آقای وزیر! متوجه شدیم که انگلیسی شما در حد شکسپیر است. لطفاً با کسانی هم به فارسی در این خصوص گفتگو کنید. کشور وارد بد مخمصهای شده است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت : (*) میدانم کار خیلی بدی است این کلمه را به کار بردن. مخصوصاً برای یکی مثل من که با چنین موضوعی صبح تا شب مشغول مخالفت است. مجوز آن از نوشتههای آقای محمد قائد گرفتم که این اصطلاح را به کار میبرند. و از قدیم گفتهاند هر چه آن خسرو کند، شیرین بود. در ضمن اگر به لُرها هم برخورد بد هم نیست. شاید یک فکری برای این زبان در حال نابودی بکنند.

کامنت1 : وقتی جنگ دوم امریکا با عراق در آستانه شروع بود. یک تلویزیون غربی از چند کارشناس نظر خواست. یک اسرائیلی سخنانی گفت که مضمون آن کاملاً یادم مانده است. در آن تاریخ احساس خوبی از  سخنان او نداشتم. از احتمال سرنگونی دیکتاتور و جلاد بعثی خوشحال بودم. کارشناس اسرائیلی گفت : «نمیدانم این امریکائیها میخواهند چه کار کنند؟ نمیفهمند آنجا کجاست؟ ما شصت سالی است اسیریم، وضع ما را نمیبینند؟» تجربه نشان داد که نه تنها دموکراسی به عراق نرفت، بلکه کشور به مخاصمه قرون وسطائی شیعه و سنی افتاد و هر روز شاهد آثار شوم آن هستیم.

کامنت2 : در این مطلب آقای ظریف گفته خطرناکترین نزاع در جهان، نزاع شیعه و سنی است. «اینجاکامنت2»

 

***

 

آروز میکنم که دوستان لُر و بختیاری در ادامه این نوشته از من نرنجند. در خبرها آمد که زبان گیلکی زبان رسمی شورای شهر رشت شد. خیلی خبر مسرتبخشی است. کاش در مناطق تالش هم این اتفاق بیفتد. زبان تالشی در آستانه نابودی است. فارسی کمر تالشی را شکسته و تُرکی هم به این زبان مهجور خیلی لطمه زده است. مگر این کشور متعلق به همه ما نیست؟ مگر همه ما در هزار سال گذشته به فارسی خدمت نکردهایم؟ پس چطور است که این زبان بلای جان زبانهای خودمان شده است؟  مقصر کیست؟ جز بیتوجهی خودمان؟ رشت شهر مجبوب من است و زیاد به این منطقه میروم. در آنجا توجه به فرهنگ گیلکی به نظرم خیلی بیشتر از توجه به فرهنگ طبری در ساری و مازندران است. مشاهده شخصی خودم را میگویم وگرنه اطلاع دقیقی ندارم. کاش مازندران هم از گیلان دنبالهروی کند. به هر حال حفظ زبان طبری به اندازه ببر مازندرانی، باید برای مرکزنشینان اهمیت داشته باشد.

اما دویست سال دیگر هم از بروجرد و مسجدسلیمان و شهرکرد از این خبرها به گوش نخواهد رسید. لُرها و بختیاریها به فضل الهی پیادهنظام زبان فارسی هستند. در شهر فرهنگی و باسواد بروجرد با کلی چهرههای سرشناس چپ، عملاً لُری زبان دهاتیهاست. خیلی از اهالی قدیمی شهرکُرد، اساساً خود را فارس میدانند. آخر لُری چه هیزم تری به شما فروخته که اینطور از آن گریزان هستید؟ توسعه مرکزمحور چه گلی به سر شما زده که شاگرد اول شاهنامهخوانی در ایران شدهاید؟ اثر درخشان شاهنامه از کشمیر تا استانبول وکیل و وصی دارد. این چراغ به خانهای رواست که جز شما مامنی ندارد. شایسته نیست که سرانه پانایرانیست آریائیباز در میان بختیاریها از همه جای ایران بالاتر باشد. فرهنگ و زبان و موسیقی لُری و بختیاری، سرمایه کشور ماست.

حالا چرا میگویم دویست سال؟ اگر این نوشته من را ملاحظه نکردید، لطفاً بخوانید. احتمالاً با من همداستان خواهید بود که این قوم در آینده روشنفکرانش را نخواهد بخشید.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

دوستان مقاله درخشان آقای محمد رهبر را با عنوان "هیات چیست، مداح کیست" از دست ندهید. البته  مقاله تحلیلهای سیاسی نسبت به مسائل روز دارد، و نمیشد به اشتراک گذاشت. منظور من بیشتر تحلیل جدیدی از کارکرد هیات و ارتباط آن با فرهنگ ایرانی است. من که به این مسائل علاقهمند هستم و کارکر آئینی مذاهب شیعه و سنی و تا حدودی اهل حق را با علاقه دنبال میکنم، تا کنون چنین نگاه و تحلیل تیزبینانهای را نخوانده و نشنیده بودم. بسیار عالی است. متاسفانه مقاله آقای رهبر که به این دقت مسئله را موشکافی کرده، اشارهای به هیات زنجان نکرده است. ظاهراً زنجان تنها شهری است که هیات منسجم و واحدی دارد، و از این آشفتگیها در آن خبری نیست. و حتی کارکرد آن هم متفاوت از همه هیاتها در همه شهرهای کشور است. در هیات زنجان حیف و میل نذریها هم به حداقل رسیده که جای بررسی و دقت دارد. من اطلاع بیشتری ندارم  و کاش دوستان زنجانی در مقایسه با سایر نقاط کشور توضیحاتی دهند. مطلب را در روزآنلاین و در صفحه آقای محمد رهبر میتوان خواند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

کاش کسی پیدا شود و عکسالعملها به عملکرد فرانسه در مذاکرات را جمعآوری کند. یکی خطاب به فرانسه نوشته عددی نیستی، دیگری نوشته دورانت به سر آمده، کسی گفته استعمارگری، بعضیها گفتند از ابتدا هم کلاهبردار بودند. و از همه جالبتر یکی در مقالهاش نوشته بود ملت تنپرور و تنبل فرانسه!! و..... خلاصه غوغائی است و باید منتظر نظرات استراتژیک دکتر حسین روازاده باشیم.

حالا که کشور تا خرخره غرق بحران‌‌های خودساخته است، برای یکی از اقطاب اروپا و تمدن معاصر جهان اینگونه خط و نشان میکشند، اگر کمی اوضاع رو به راه بود چه میکردند؟ البته جامعهای که اوضاع آن رو به راه باشد، ابتدا کمی فکر میکند و بعداً حرف میزند. مثلاً ممکن است حدس بزند که فرانسه فرصت را مغتنم دیده و سر سوریه فشار میآورد و یا موضوعاتی دیگر.

وقتی کلنل معمر قذافی، کلهم اجمعین توبه کرد و در قضیه لاکربی حاضر به پرداخت غرامت کامل شد، و تصمیم گرفت پسر خوبی باشد، همین فرانسه راضی به لغو قطعنامههای شورای امنیت نبود. کلنل ناچار شد حسابهای گذشته را هم تصفیه کند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

تقریباً هر سال این اتفاق برای ما میافتد. صبح طبق روال بچهها را به مدرسه میرسانیم و متوجه میشویم که مدرسه به علت آلودگی هوا و یا بارش برف و یخبندان تعطیل است. امروز هم مدارس به علت آلودگی تعطیل بود و ما خبر نداشتیم. اما یک فرقی با سالهای پیش وجود داشت، خیلی تنها نبودیم و خانوادههای بیشتری در جریان نبودند. یعنی رسانه ملی روز به روز چنان فراگیرتر میشود که به همین زودیها رقیب سرسخت روزنامه حرفهای کیهان خواهد شد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در خبرها آمد که سپ بلاتر با خانم معصومه ابتکار در محل پارک پردیسان ملاقات کرده است. میدانستم که سازمان محیط زیست دفتر دستک بزرگی در پارک پردیسان دارم. ولی نمیدانستم که دفتر رئیس سازمان هم آنجا مستقر است. و نمیدانم که اول پارک پردیسان را درست کردند و بعد سازمان محیط زیست به آنجا منتقل شد، و یا از ابتدا در آن محل بود و زمینهای اطراف پارک شد. اما یک نکته را خیلی خوب میدانم و مدام مشاهده میکنم. این سازمان در حال تبدیل پارک پردیسان به پارکینگ خودروهاست. ماشینهای این سازمان با سرعت زیاد در داخل پارک، رفت و آمد میکنند و عملاً در حال تبدیل بزرگترین پارک داخل تهران به بزرگترین پارکینک اداری هستند. هیچ بعید نیست خدای نکرده داخل پارک خبر تصادف منجر به جرح هم بشنویم.شاید هم اتفاق افتاده و من خبر ندارم. کاش یکی پیدا میشد و به خانم ابتکار میگفت حالا که نمیتوانید دریاچه اورمیه را نجات دهید، دستکم پارک محل استقرار سازمانتان را نابود نکنید.

این چند عکس سال گذشته، کیفیت ندارند، اما به وضوح مسئله را نشان میدهند. الان بدتر هم شده است.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در این ایام و در نقاط مختلف تهران بنرهای زیادی برای معرفی سخنرانان مراسم عزاداری محرم به چشم میخورد. این تابلو را هم در خیابان جلال آل احمد و سر شهرآرا نصب کردهاند. اما نکته جالب عناوین سخنرانان است. "حجتالاسلام و المسلمین" چنان مقهور "دکتر" شده که باید ذرهبین دست گرفت و آن را کشف کرد و به مظلومیت کُردان پی برد. خیلیها مثل او دکتر و استاد دانشگاه و صاحبمنصب بودند و هستند، اما فقط بخت از این طفلی برگشت. آن دکتر ناکام، از اینکه نتوانست پته خیلیها را روی آب برزید، غریبانه عذاب جانفرسائی کشید که مپرس!

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

اطلاعیه کانون نویسندگان ایران

روش "مالیات بر ارزش افزوده" شاهکاری است بینظیر و شاید تنها راه وادار کردن ایرانیان به پرداخت مالیات، همین طرح باشد.  ابتدا فرانسوی ها آن را ابداع کردند و سپس جهانی شد. خلاصه عملکرد این روش بدینگونه است که در هر مرحله از خرید و فروش و تولید و توزیع هر نوع کالا یا خدمانی، مالیاتدهنده ناچار است مرحله قبلی خرید را دقیقاً ممیزی و گزارش کند. من اگر از شما یک خودکار به مبلغ صد تومان بخرم، و به صد و ده تومان بفروشم، باید خیلی شفاف به اداره مالیات اسناد خرید از شما را افشا کنم. تا بر اساس آن ده تومان ارزش افزوده مالیات بدهم. در غیر اینصورت بر اساس صد و ده تومان از من مالیات خواهند گرفت. یعنی عملاً خریدار به ممیز مالیاتی فروشنده تبدیل میشود. برای همین بود که بخش دلالی و غیرشفاف بازار ایران، با لابی بسیار قدرتمند خود، عملاً چوب لای چرخ این طرح پیشرفته گذاشت.

اما جای نگرانی نیست. اگر طرح در اقتصاد موفق نشد، دلیلی ندارد که در عالم سانسور موفق نباشد. شاید این روش هم به نام ایران در سطح جهان ثبت شود. آنطور که کانون نویسندگان گفته، به نظر میرسد طرح جدید سانسور، فیالواقع "سانسور بر سانسور افزوده" است. در این طرح هر کدام از دستاندکاران نشر، به یک ممیز درجه یک اداره ارشاد تبدیل خواهند شد. وگرنه باید سرمایه خود را خمیر کنند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

شنیدهاید که شاملوی بزرگ پرسید : «مطرب گورخانه به شهر اندر چه میکند؟» حالا دیگر همه میدانند که چه میکند، و لیکن باید پرسید : «چرا خیابان را چپ و راست میبندد؟ پس ما چی؟»

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

داستان "ماجرای عبرت آموز تاجر و ماهی‌گیر" را احتمالاً همه شما دوستان خواندهاید. من چندین و چند بار از طریق ایمیل آن را دریافت کردهام. این داستان نکات جالبی دارد، و به ما میآموزد که چندان در بند مال دنیا نباشیم. اما نکته بسیار مهمی در آن وجود دارد که هنوز برای ما کشف نشده است. ابتدا اجازه بدهید متن داستان را برای دوستانی که فراموش کرده و یا احیاناً ندیدهاند، اینجا کپی کنم :

«یک تاجر امریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. همان موقع یک قایق کوچک ماهی‌گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود. از ماهیگیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی را گرفتی؟ ماهیگیرگفت: مدت خیلی کمی.

تاجرگفت: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاید؟ ماهیگیرگفت : چون همین تعداد برای سیرکردن خانواده‌ام کافی است. تاجرگفت : بقیه‌ی وقتت را چی کار می‌کنی؟

ماهیگیرگفت: تا دیر وقت می‌خوابم، یک کم ماهیگیری می‌کنم، با بچهها بازی می‌کنم. بعد می‌روم توی دهکده و با دوستان شروع میکنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

تاجرگفت: من توی هاروارد درس خوانده‌ام و میتوانم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی‌گیری کنی. آنوقت می‌توانی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد آن چند تا قایق دیگر هم بعداً بخری. آن وقت یک عالمه قایق برای ماهیگیری داری.

ماهیگیر گفت: خوب، بعدش چی؟ تاجرگفت: به جای این که ماهی‌ها را به واسطه بفروشی، آن ها را مستقیماً به مشتریها میدهی و برای خودت کارو بار درست می‌کنی... بعدش کارخانه راه می‌اندازی و به تولیداتش نظارت می‌کنی... این دهکدهی کوچک را هم ترک می‌کنی و می‌روی مکزیکوسیتی! بعد از آن هم لوس آنجلس! و از آن جا هم نیویورک... آن جاست که دست به کارهای مهم‌تری می‌زنی...

ماهی‌گیر گفت: این کار چقدر طول میکشد؟ تاجرگفت: پانزده تا بیست سال. ماهیگیر گفت: اما بعدش چی آقا؟ تاجرگفت: بهترین قسمت همین است، در یک موقعیت مناسب میروی و سهام شرکت را به قیمت خیلی بالا میفروشی! این کار میلیون‌ها دلار برایت عایدی دارد. ماهیگیر گفت: میلیون‌ها دلار! خوب بعدش چی؟ تاجرگفت: آن وقت بازنشسته میشوی و می‌روی به یک دهکدهی ساحلی کوچک! جایی که می‌توانی تا دیر وقت بخوابی! یک کم ماهیگیری کنی، با بچه‌هایت بازی کنی و بعد بروی دهکده و تا دیروقت با دوستانت گیتار بزنی و خوش بگذرانی...»

داستان به خوبی نشان میدهد که نهایت خوشبختی میلیاردرهای جهان، کسب صفا و صمیمتی است که این ماهیگیر روستائی از آن برخوردار است. در واقع بیجهت صبح تا شام حرص میخورند و خود را به آب و آتش میزنند و سهام میخرند و حسابهای بانکیشان را پر میکنند. با یک درآمد ساده هم میتوان همین اندازه خوشحال و خوشبخت بود.

اما مسئله بسیار مهمی اینجا وجود دارد. همه از خواندن این داستان خوشحال میشوند و مدام برای همدیگر نقل میکنند، اما حتی نفر آدم عاقل هم در جهان پیدا نمیشود که به آن عمل کند. این چه پندی است و چه داستانی است که به درد هیچ هیچ آدم عاقلی در جهان نمیخورد؟

این سوال، اولین بار برای یک نویسنده و پژوهشگر ایرانی مطرح شد. او سالها زحمت کشید و دود چراغ خورد و به اقصی نقاط عالم سفر کرد، تا این راز نهفته را کشف کند. و نهایتاً هم موفق شد. پژوهشگر ایرانی دریافت که این داستان و داستانهای مشابه، در واقع ادامه داشتهاند. اما تعمداً ادامه آنها حذف شده است. یافتن ادامه این داستانها، قطعاً کار طاقتفرسائی بوده است. مثلاً به ادامه همین داستان توجه فرمائید :

«ادامه‌ی داستان...

ماهی‌گیر گفت: اما من که همین الان هم تا دیر وقت می‌خوابم، ماهیگیری می‌کنم، با بچه‌هایم بازی می‌کنم و بعد می‌روم توی دهکده و با دوستان شروع میکنم به گیتار زدن. چه نیازی هست که آن همه زحمت بکشم؟ تاجر خندید و گفت: گویا تو هم مثل خواننده‌های داستان‌های عبرت‌آموز عادت داری همه چیز را ساده و رمانتیک ببینی. مرد حسابی درست است که تو الان تا دیروقت می خوابی، اما وقتی لنگ ظهر از خواب بلند میشوی از شدت گرما و نیش پشههائی است که شب خدمتت رسیده‌اند و کلافه‌ای. صبحانه‌ات یک تکه نان کپک‌زده و کمی قهوه‌ی ارزان قیمت است که همسرت با سر و وضعی ژولیده غرغرکنان برایت آماده می‌کند. اما اگر این تن‌آسایی را بگذاری کنار و مثل آدم به کسب و کار مشغول شوی، شاید در دوره‌ی بازنشستگی وقتی که دیروقت از خواب بیدار میشوی، در رختخوابی از پرقو در یک دهکد‌ه‌ی ساحلی آرام باشی و صبحانه‌ای از نان و شیر و مربا و عسل و مارمالاد و پنیر و گردو و آب میوه برایت سرو شود. شاید هم این طور نشود، ولی لااقل سر پیری که نمی‌توانی بروی دریا و ماهی بگیری، به گدایی نمی‌افتی و می‌توانی مثل آدم آبرومندی بمیری. وقتی پول‌دار باشی به جای.... مرد گفت: ادامه ندهید آقا... کافی است. گفتید برای پول‌دار شدن باید چه کار بکنم؟»

کتاب بسیار خواندنی "قصههای خوب برای گُندههای خوب" از انتشارات حوضنقره به قلم آقای م.ف، خیلی از این داستانهای شیرین را جمعآوری کرده، و ادامه آنها را نیز به همین سبک آورده است. این روزها دنیای الکترونیک فرصت کتابخوانی را از ما گرفته، و وقتی کتاب را گرفتم، قرار بود در نوبت مطالعه باشد. اما همین که اولین داستان آن را دیدم، یکنفس خواندم.  تردید ندارم که شما هم از خواندن آن لذت خواهید برد.

متاسفانه نام نویسنده را به طور کامل نمیتوانم بیاورم. در کامنت اول دلیل آن را توضیح دادهام. این موضوع چیزی از ارزشهای این کتاب نمیکاهد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

به نظر من بخش بزرگی از جامعه مدنی ایران در حوادث اخیر بلوچستان، کوتاهی بسیار بزرگی کرد. لطفاً به من نگوئید این همه آدم متوجه نشدند و لابد تو فقط میفهمی جناب عقل کل؟ در کامنت اول لینک مطلبی را می گذارم که نشان میدهد بعضی وقتها آدمهای خیلی باسواد، حتی از مسائل ابتدائی هم غفلت میکنند. اما آدمهای معمولی بهتر متوجه میشوند.

بازنده اصلی تمام این حوادث تلخ، مردم فقیر و مظلوم بلوچستان است. از هر طرف و با هر مکانیزمی که کشته شود، باعث بدبختی و گرفتاری بیشتر آنهاست. بلوچها هم زبانی غیر از فارسی دارند و هم مذهبی غیر از شیعه. از میان فعالان و نویسندگان این کشور، به جز کسانی که تبار آنها دستکم یکی از شرایط بلوچها را داشت، کسی با این قوم که در واقع قربانی اصلی است، همدردی جانانه نکرد. شرط واقعی هممیهنی را به جا نیاورد. حتی نمک نیز به زخم بلوچها پاشید. نویسندگان کُرد در این خصوص بیشترین مطلب را نوشتند. فعالان آذربایجانی تقریباً ساکت بودند. از میان فعالان جامعه مدنی فارسی زبان، کسانی مطالب نیشدار هم نوشتند، که غیرمستقیم بلوچها را مقصر میدانست. و یا سکوت قبرستانی کردند. طوری که شارلاتانی به نام ماهان عابدین، در بیبیسی زمینه را مساعد دید و افکار بیشرمانه خود را بیپرواتر از همیشه به زبان آورد. 

قبل از این حوادث خبر خرید زمین توسط بلوچها در مناطق غیربلوچ سر زبانها بود. ظاهراً یک سازمان ثبت اسناد موازی در این کشور وجود دارد، که مامور است تا به حساب زمینهای خریداری شده توسط بلوچها رسیدگی کند. در هر نقطه از ایران و علیالخصوص خراسان که زمینی توسط آنها خریداری شود، آشکارا از بالاترین نهادهای مذهبی اعتراض میشود. نام مستعار خریداران هم وهابی است. انگار نه انگار که در تبلیغات رسمی به آنها مرزداران غیور گفته میشود

آقای دکتر مرتضی مردیها که فرانسه را همه به اندازه کافی لیبرال نمیداند، و فقط انگلیس و امریکا و با اندکی تواضع خودش را لیبرال میخواند، قبلا به بلوچها مطالبی با این مضامین فرمود : «آخر بلوچستان هم شد محل زندگی؟ چرا مهاجرت نمیکنید؟ این همه شهر در سراسر ایران!» سالها قبل از ایشان آقای چنگیز پهلوان به بلوچها فرمایش داده بودند که زبان شما حداکثر به درد مصاحبه با عمه و خاله گرامیتان میخورد، خیلی هم خوشحال باشید که این زبان را نمیخوانید.

بلوچها چه باید بکنند؟ با تاریخ و جغرافیا و زبان و فرهنگ و مذهب آنها، این گونه برخورد می شود. از عالیترین نهادهای مذهبی تا روشفکر اولترالیبرال به نوعی آنها را نمیپسندد. یکی میگوید زمین ما را نخر، دیگری میگوید مهاجرت کن و به سوی تمدن بشتاب که آنجا جای زندگی نیست. در چنین حال و روزی، و با چنین پهلوانان مرکزمحوری، باید از آن سرزمین گاندی ظهور کند؟ بگذریم که مولوی عبدالحمید، این شخصیت خردمند و عالم دینی بلوچ، هیچ دستکمی از صلحجویان جهانی ندارد. این همه جفا میبیند، اما همیشه شیعه را برادر بزرگ خود خطاب میکند.

چرا کسی برای بلوچها مرثیه نمیسراید؟ شرط هممیهنی، همدردی واقعی است. تعارفات را همه میدانند و دردی را هم دوا نمیکند. اتقاقاً در چنین شرایطی همدردی ماندگار خواهد بود. حواله دادن همه چیز به گسترش وهابیگری کار سادهای است. بلوچستان منطقهای فقیر و مذهبی است. تمام جهان اهلسنت و حتی مناطق سکولار آن، با وبای افراطگرائی دست و پنجه نرم میکند. حتی در کردستان که همیشه رهبران مذهبی دنبال گروههای سیاسی میدویدند تا از غافله عقب نمانند، اکنون رگههائی از افراطگرائی اسلامی دیده میشود. این جریان در سطح کشور عکسالعمل به حریف بسیار قدرتمند است. اما در مجموع معضلی جهانی است. حضور اسرائیل متجاوز که به هیچ صراطی مستقیم نیست، و هم زور میگوید و هم مظلومنمائی میکند و هم لیلی به لالای او میگذارند، موضوع را پیچیده تر هم کرده است.

این هم لیبک مطلبی که قبلاً در نقد سخنان آقای مرتضی مردیها نوشته بودم.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

وقتی بچه کسی ساز میزند، بزرگترین مشکل دیگران این است که هنگام اجرا حفظ ظاهر بکنند و غرق قطعه بشوند و مراقب باشند که وقتی قطعه پایان یافت، باید با صدای بلند آفرین بگویند، نه از ته دل آخیش!!

اما بدون تردید پدر و مادر او فکر میکنند روستروپوویچ شخصاً برای کنسرت کاملاً اختصاصی به خانه آنها شتافته است. محقیقن بزرگترین مزیت داشتن بچه را رشد همین زیبائیشناسی بینظیر والدین میدانند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

حکیم الله محسود کشته شد. حوصله قرتیبازی این عدمخشونتیهای حرفهای را ندارم. مدام از این حرفهای شیک و پستمدرن می زنند و میگویند از مرگ کسی نباید خوشحال شد. خیلی خیلی هم خوشحال شدم. به جهنم رفت یا به بهشت رفت، به خودش و خودشان مربوط است. از نظر من به درک واصل شد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

دوستان این گفتگوی کوتاه و بسیار خواندنی آقای همایون خیری با خانم ربیعه قدیر، رهبر ایغورهای ترکستان شرقی را از دست ندهید. گفتگو کوتاه است، اما هزار نکته باریکتر از مو و آشنا برای ما دارد.

از متن :

همایون خیری : دولت چين می‌گويد بنيادگرايی اسلامی در ميان اويغورها در حال رشد است

ربیعه قدیر : دولت چين اميدوار است چنين اتفاقی بيفتد و مداوم برای رخ دادن آن تلاش می‌کند تا بتواند به بهانه بنيادگرايی ما را سرکوب کند. متاسفانه گاهی آدم‌هايی با نگاه بنيادگرايانه در ترکستان شرقی ظاهر می‌شوند ولی هيچ‌کدام از آن‌ها نماينده اويغورها نيستند.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

دوست عزیز من آقای ابوالفضل بجانی، پستی را در صفحه خود نوشته بودند و از دوستان مشترکمان خواسته بودند به بابائی بگوئیم عکس پروفایشل را عوض کند. چند دوست دیگر هم چنین لطفی داشتند و خصوصی نوشتهاند.

اما اخیراً یک طنزنوس معروف و مقیم مالزی و اهل مشهد که نمیخواهم اسم ایشان را ببرم، موضوع را طوری مطرح کردند که اگر به شما بگویم، حتماً او را بلاک میکنید. ایشان مولف چند کتاب از جمله "راننده تاکسی" هستند و آن ترجمه معروف "بیشعوری" هم کار ایشان است. به همین خاطر و برای حفط موقعیت نامبرده، اصرار دارم که نامی برده نشود.

ایشان نوشته بود : «تو را به ابوالفضل، این عکس .... پروفایلت را عوض کن» به جای چند نقطه عکس من را به یک قاتل زنجیرهای معروف تشبیه کرده بود. و چون نمیخواهم نامبرده بیش از این دچار دردسر شود، اسم قاتل را نمیگویم.

جهت استحضار دوستان بامحبت و آن طنزنویس خارجنشین! باید عرض کنم که عکس پروفایل من را یک هممیهن محترم خارج از کشور، که جزو فرند لیست من هم نیستند، و دگمه فالوور من هم بسته است، و ایشان را هم ابداً نمیشناسم، به اشتراک گذاشتهاند. جز این است که جهان را گشتهاند و پشت این عکس چهره متفکری را یافتهاند و برگزیدهاند که مپرس!

شاعر و عکاس اهل اورمیه، و به نوعی دایی گرامی بنده، جناب آقای عبدالله صمدیان، تمام هنر خود را مصروف این عکس کردهاند. شما باشید چنین عکسی را عوض میکنید؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

برنامه صفحه دو بیبیسی در خصوص اتفاقات بلوچستان بود. آدم بسیار باشخصیتی مثل عنایت فانی، با آدم بسیار بیشخصیتی به نام ماهان عابدین مصاحبه میکرد. در کمال ادب و با رعایت تمام اصول بیطرفی، از چنین موجودی سوال میکرد و منتظر جواب میماند. واقعاً روزنامهنگاری کار بسیار دشواری است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در پُست قبلی لینک طنزگونهای را به اشتراک گذاشتم و در توضیح آن سرکوب قومی در ترکیه و ایران را مقایسه کردم. دوستانی که هر دو جامعه ایران و ترکیه را میشناسند و به هر دو زبان فارسی و تُرکی میخوانند و مینویسند، کامنت گذاشتند و توضیحاتی دادند. و متوجه شدم این مقایسه من به کلی خطا بوده است.

موضوع اینجاست که به هر دلیلی، مبارزات قومی در ترکیه از همان ابتدا بیشتر مسلحانه بود. در ایران هم سرکوب مبارزه مسلحانه هویتطلبانه، دست کمی از ترکیه نداشته است. فرقه دموکرات آذربایجان و کردستان تماماً نماد شیطان معرفی شده، که هم اکنون نیز نباید کسی اسم آنها را به زبان آورد. هیچکدام از این دو فرقه دشمن مردم فارس نبودند، و افکار چپ داشتند. از طرف دیگر در ترکیه زبانی که گسترش یافت، زبان عادی اکثریت مطلق تُرک، با لهجههای مختلف بود. این زبان در درجه اول، با زبان فضلفروشان عثمانی مبارزه میکرد که به کلی از زبان تُرکی مردمی فاصله گرفته بود. در ایران زبان فارسی گسترش یافت که اگر گیلکی و سمنانی و طبری و شوشتری و لاری و لری ... را فارسی حساب نکنیم، که نباید هم بکنیم، فارسی زبان عادی اکثریت مردم ایران نبود. فارسی بیشتر زبان دیوانی و ادبی این خطه بود.

در جنگ میان ارتش ترکیه و پکاکا، فقط مردم کردستان ترکیه قربانی نشدند، هزاران سرباز وظیفه عادی ترکیه و مردم عادی تُرک هم کشته شدند. پکاکا سوابق عملیات تروریستی فراوانی دارد. اما اکنون در مجلس ترکیه نمایندگانی منتسب به جناح سیاسی این حزب فعال هستند. در ایران یک گروه تروریستی و وحشی بلوچ، بیرحمانه چند سرباز بیگناه را کشت. همه بزرگان بلوچ این عملیات را محکوم کردهاند. بلوچها هم زبان و هم مذهبی غیر از مرکز دارند، و در اوج فقر و فلاکت به سر میبرند. کسی جرات نمیکند این سوال را مطرح کند که ملت بلوچ قربانی است. و باید عملکرد سرکوب قومی و ارتجاع مذهبی مرکزمحور، که حتی خرید زمین توسط آنها را هم تحت نظر دارد، بررسی شود. ولی ماشاالله غیرت آریائی و ذوق شاعرانه همه به جوش آمده و حرف هم نمیتوان زد. مرتضی مردیها روشنفکر مثلا لیبرال، به بلوچها پیشنهاد مهاجرت میکند!!. آن هم از یک جای طلائی و استراتژیک مثل چاهبهار، به صحاری بیآب و علف مرکز ایران. چنین نیرنگستانی است اینجا!

از دوستانی که کامنت گذاشتند و توضیح دادند صمیمانه سپاسگزارم. نیرنگستان آریائی اسلامی به اندازه کافی ویژگیهای منحصر به فرد دارد، و قابل مقایسه با هیچ کشوری نیست. اما اگر قرار است با ترکیه مقایسه شود، کار پژوهشگرانی است که هر دو جامعه و زبانهای فارسی و تُرکی را به خوبی میشناسند، و بیطرف هم هستند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

با دوستی در خصوص سرکوب قومی در ایران و ترکیه چت میکردیم. خلاصه سخن من این بود که انصافاً سابقه سرکوب در ترکیه به مراتب بالاتر و با ایران قابل مقایسه نیست. تبعیض مذهبی در اینجا محسوستر بود و هست. در ترکیه وجود کُرد را هم انکار میکردند. اما مثلاً در استان آذربایجان غربی برعکس اغلب استانها، دو تا مرکز رادیو و تلویزیون وجود داشت. در اورمیه و مهاباد. رادیو مهاباد مدام برنامههای کُردی و موسیقی کردی پخش میکرد. رادیو اورمیه علاوه بر فارسی و تُرکی، کُردی (به نظرم شکاکی) و برنامه مخصوص آشوری هم داشت. این موضوع که تقریباً از زمان افتتاح رادیو بوده، اصلاً با ترکیه قابل مقایسه نیست که تازه به این فکرها افتادهاند.

اما یک مسئله دیگر در ایران وجود دارد که آن هم با ترکیه قابل مقایسه نیست. در ایران دُوز توهم بسیار بالاست. و من فکر میکنم این از شدت سرکوب هم خطرناکتر است. انصافاً تُرکها اصلاً چنین توهماتی ندارند. وقتی جامعهای متوهم نباشد، جای پیشرفت دارد و آثار آن را هم شاهدیم. اما جامعه متوهم را فقط باید به طنز بست، تا شاید فرجی شود. این نوشته اندکی قدیمی است.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

بعضی وقتها که با دوستانم صحبت میکنم، به شوخی دو تا دعا میکنم :

خدایا! شبه جزیره عربستان را از دست عربها نجات بده. اینها شوخی شوخی فکر میکنند قبل از ظهور اسلام تمام و کمال جاهل بودهاند. انگار نه انگار که قرآن به زبان باشکوه عربی نازل شده، زبانی که برای تک تک آنها آشنا بود. پس آن همه شاعر و آثار تاریخی قبل از اسلام، از کره مریخ به شبه جزیره افتاده بود؟

خدایا! زبان باستانی تُرکی را از دست تُرکها نجات بده. تُرکها در هزار سال گذشته انگار ماموریت الهی تاریخی داشتهاند که خدمت به زبان خود را در آخرین اولویت قرار دهند. فقط یک قلم به شما بگویم که در عالم واقع، تُرکها تقریباً تنها ملتی در ایران بودند که فقط زبان خودشان را میدانستند. همه همسایهها برای ارتباط با ما، زبان تُرکی را یاد میگرفتند. همه ارامنه از ایروان تا آناتولی تا اورمیه، تُرکی را از ارمنی هم بهتر میدانستند. بقیه مردم ایران، حتی اغلب همین کسانی که اکنون زبان مادری آنها فارسی است، عموماً بیش از یک زبان میدانستند، چون اموراتشان نمیگذشت. اما اکنون بخش قابل توجهی از این مردم شوخی شوخی فکر میکنند تا همین چند صد سال پیش تُرکها آذری بودند و فارسی را به لهجه هوخشتره حرف میزدند. سعدی از دست خویشتن فریاد!

 

ببینید ارتجاع سیاه و مذهبی وهابیها چه بر سر شهر تاریخی مکه می آورد!. ظاهراً در این آئین چیزی به نام آثار باستانی رسمیت ندارد. بدبختانه وقتی نسل بعدی مکه و مدینه از جهل پدران و حاکمان خود آگاه خواهند شد، که کار از کار گذشته است. بیل و کلنگ برداشتهاند و به جان شهر تاریخی مکه افتادهاند. نمیفهمند که هتل را همیشه میتوان ساخت، ولی خانه پیامبر گرانقدر اسلام و یارانش را که نمیتوان دوباره ساخت. آثار باستانی را با شرک و بتپرستی عوضی گرفتهاند، اینها دیگر چه احمقهائی هستند؟ خدایا اسلام و تاریخ اسلام و آثار اسلام را از دست این مسلمانان نجات بده. آمین یا رب العالمین

http://www.radiozamaneh.com/106098#.Um6ZfBBX0dg

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت : خدایا تا زمانی که این ملت سر عقل نیامده، بیتالمقدس را همچنان در اشغال قوم سابقاً برگزیده و صهیونیستهای فعلی محفوظ بدار، و گرنه آنجا را هم نوسازی میکنند.

 

***

 

دوستان، من یک پیشنهادی دارم. این گروه واقعاً فرصت فوقالعادهای است. از اینکه بسته هم هست و اعضاء افکار همدیگر را حداقل با یک واسطه میشناسند، فرصت خوبی برای خصوصیتر حرف زدن هم هست. من سعی میکنم همه مطالب و همه کامنتهای دوستان را بخوانم که یکی از دیگری خواندنیتر است. پیشنهاد میکنم پست جدید در زمانهای از پیش تعیین شده و طبق برنامه منتشر شود. مثلاً رزوهای زوج هفته که البته با توجه به اختلاف زمانی، نمیتوان برای آن ساعت تعیین کرد. در این صورت بیشتر میتوان فرصت یافت و در بحثها مشارکت فعال کرد.

اینجا/

 

***

 

خبرگزاری فارس عکسهای زیبائی از میترا فرازنده، دختر تالشی منتشر کرده است. میترا را از نزدیک میشناسم. چندین بار خواستهام او را به خوانندگان مجله مردروز معرفی کنم. اما ماندهام که چی بنویسم تا فقط اندکی حق مطلب ادا شود. میترا نماد شور و امید به زندگی است. دختر هنرمندی است که هم نقاشی میکند و هم شعر میسراید و هم به دیگران امید میدهد. باورتان نمیشود، میترا سنگصبور دختر پسرهای جوان تالشی است. به سه زبان تالشی و تُرکی و فارسی حرف میزند و مینویسد و بعضاً شعر هم میگوید. ماه رمضان گذشته تلویزیون اردبیل از او دعوت کرده بود و گویا برنامهاش بسیار هم پربیننده بود است. تا کنون در شهرهای زیادی از جمله تهران و رشت و اردبیل و مریوان و هشتپر، نمایشگاهی از نقاشیهای او برگزار شده. واقعاً آدم میماند از میترا چه بنویسد. بس که این دختر شاداب است و عشق و امید و ایمان به زندگی دارد.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

بعد از رد صلاحیت آقای هاشمی رفسنجانی، احتمالاً تیتر اول روزنامههای اردن هم در خصوص این خبربود. اما روزنامه بهار فرصت را مغتنم شمرد و تیتر بزرگی با این مضمون زد : عارف، تنها کاندیدای اصلاحطلبان

خیلیها آن موقع ایراد گرفتند و به حساب فرصتطلبی روزنامه آقای عارف گذاشتند. اما امروز که توپخانه روزنامه کیهان به خاطر یک مقاله بهار را نشانه رفته ، عارف در روز روشن میگوید که این روزنامه هیچ ارتباطی به او ندارد. یک همیچین سیاستمدارهای باپرنسیبی داریم در این کشور!

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

همه گروگان هستیم. آسیاب هم به نوبت نیست. به تعداد هم نیست. شرایط و مصلحت! حرف اول و آخر را میزند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

توضیح : اعدامهای فله ای در ارومیه و بلوچستان

 

***

 

سعید! وور اؤ لایکین بو یازنی ن اؤستونه، آخی دئیللر ارهان یاننداسان

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

توضیح : سعید نعیمی آزاد شد. خبر تلخ اعدامها، باعث شد فقط در صفحه او بنویسم.

 

***

 

من یک شوخی با سادات در پست قبلی کردم. خبر ناگوار را نشنیده بودم. دختر مهندس موسوی گاز گرفته شده. حالا باید شوخی را کنار گذاشت. به دختر گرامی مهندس موسوی باید توصیه کرد که در همان انستیتو پاستور واکسن هاری را فراموش نکند. خطر کاملاً جدی است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

شوخی با سادات، ضمن عرض تبریک

پدر مرحوم من با دوستان سید خود در روز غدیر شوخی میکرد و میگفت : «سیدلر ایلده فقط بیر گون دلی اولماز / سادات فقط سالی یک روز حال عادی دارند (ترجمه با کمی نرمش!)»

در جاهای مختلفی خواندم که حدود ده درصد مردم ایران سید هستند. اجازه بدهید این آمار را در کمترین حالت و پنج درصد در نظر بگیریم. یعنی پنج درصد مردم ایران از نسل امام اول هستند. درست همزمان با حیات حضرت علی، ایران فتح شد. لشکر مسلمانان در آن تاریخ، دستکم چند هزار نفری مرد عرب باید میداشت. ناسلامتی امپراتوری کسری را فتح کردهاند. در کمترین حالت، هزار نفر از آنها در ایران ماندگار شدند. قطعاً سختگیری امامان معصوم را نداشتند، و علاوه بر روابط شرعی، بعید نیست اقدامات دیگری هم از آنها سر زده باشد. پس پنج درصد ورثه را هم باید برای آنها در نظر گرفت. هر چقدر هم نسل آنها ابتر بوده باشد، و با هر میزان تخفیت، و هر میزان کمک از آقای علی پروین برای جمع و تفریق این درصدها، همچنان یک نتیجه حاصل خواهد شد : موجودی منفی!

من به دوستان سید خودم جبل عاملی میگویم. استحضار دارید که در زمان شاه طهماسب علمای زیادی از آن خطه به ایران آمدند. همه آنها هم معتقد بودند : «لا رهبانية في الاسلام» یعنی در اسلام از این قرتیبازی کاتولیک ماتولیکها نداریم. باید خانواده تشکیل داد، آن هم چه جور!

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

مالک و مدیر یک آموزشگاه موسیقی کودکان در تهران، احتمالاً یکی از میلیاردرهای این کلانشهر است. در حالی که بسیاری از هنرمندان و نویسندگان مطرح، همچنان دغدغه معیشت دارند، او پا به پای سوپر ثروتمندان این شهر، مدل ماشینهای چند صد میلیون تومانی خود را عوض میکند. قدرت مدیریت او که برای چند ده و شاید هم چند صد نفر اشتغالزائی کرده، واقعاً تحسینبرانگیز  است. موسسه او  کیفیت خوبی دارد، و خودش هم آدم بسیار کوشائی است. اغلب رقیبان او بیش از آنکه منتقد او باشند، به او حسادت میکنند. به تفصل در آینده این موضوع را خواهم نوشت. چون وقتی بیشتر با او آشنا شدم، پی به عمق فاجعه دیگری بردم.

در جلسات با اولیاء، مدام از زحمات طاقتفرسای این حرفه و محدودیتهای بیپایان آن، شکوه میکرد. که کاملاً درست بود. اما بعداً متوجه شدم او در واقع نان همین محدودیتها را میخورد. ولی با کمال بیصداقتی منت آن را بر سر مردم میگذارد، و بیش از بقیه آموزشگاهها شهریه میگیرد. متوجه شدم او زمانی مهاجرت کرده و حتی به عنوان یک معلم ساده اُرف نیز نتوانسته کاری پیدا کند. که البته پذیرفتنی است و اشکالی هم ندارد. اما اکنون استاد مسلم این نوع موسیقی در کشور شده است. او موسیقی سنتی هم کار نمیکند که بگوئیم حتماً باید در وطن باشد. در کشوری که کاملاً موسیقی اُرف آزاد بوده، موفق نشده، اما با این همه محدودیت موسیقی در ایران، چنان جولان میدهد و چنان تحسین سایرین و حسادت همکارانش را برانگیخته، که عمق آن ناپیداست. شنونده اگر اندکی به سخنان او دقت کند، متوجه خواهد شد که از احتمال فضای باز در کشور واهمه دارد. و عملاً مثل یک نصاب ماهواره، و یا فروشنده ویپیان، با مسئله برخورد میکند. با این تفاوت که او ثروت کلانی از این راه به هم زده است.

به هیچ وجه منکر توانائیهای مدیریتی او نیستم. در حالی که اوج موفقیت نوازندهها و معلمین به مراتب باسوادتر، فقط جلب شاگردان زیاد بوده، او دهها نوازنده را مشغول به کار کرده است. منظور دالانهای ممنوعه اقتصاد فاسد و پیچیده این کشور نفتی است. که حتی در موسیقی نیز اینگونه منافع کسانی را به تداوم شرایط فعلی گره میزند. اینها کسانی هستند که میلیاردها تومان درآمد دارند. کسانی که با میلیاردها دلار سر کار دارند، هرگز به تغییر شرایط و بهبود فضای کشور رضایت نخواهند داد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

مجله مهرنامه، اطلاعیهای در دکههای روزنامهفروشی تهران توزیع کرده است. وقتی این موضوع را شنیدم، به همه دکههای منطقه خودمان سر زدم. اکثر آنها این یادداشت را دریافت کرده بودند. متاسفانه نتوانستم اصل اطلاعیه را ببینم، ولی مطمئن شدم که واقعیت دارد. مضمون اطلاعیه آنطور که دکهداران میگفتند، حالت عذرخواهی داشته است. و ظاهراً قول دادهاند که در شماره بعدی توضیحات لازمه منتشر شود. گویا چند روز قبل دکهداران اساماسی دریافت میکنند که از آنها میخواهد مهرنامه را نفروشند. شاید این اطلاعیه عکسالعملی به آن  بوده است. اطلاع دقیقی ندارم.

چیزی که در آن تردید ندارم این است : زنده باد نویسنده مقاله ارزنده "ایرانشهر مشروع و تورانشهر نامشروع"

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

مقاله "ایرانشهر مشروع و تورانشهر نامشروع" در شماره گذشته مهرنامه به قلم سید حیدر بیات منتشر شد. احتمالاً آن را ملاحظه کردهاید. میتوان با این مقاله مخالف بود. میتوان بخشهائی از آن را نپسندید. نویسنده بحثی در خصوص سلجوقیان مطرح کرده بود که برای خیلیها مثل من تازگی داشت و درخور توجه بود. به شهر و تمدن باشکوه هرات اشاره کرده بود، که در کتب درسی و رسمی چیزی از آن به ما نگفتهاند.

انتظار نقد علمی مقاله از طرف صاحبنظران منتقد میرفت. اما این اتفاق در شماره جدید مهرنامه نیفتاد. جوابی تند و غوغاسالارانه به آن داده شد. اتفاقاً این جواب بسیار مفید بود، و نتایج و درسهای کاملاً امیدبخشی داشت. نشان داد که اگر به همین شیوه، با هممیهن عزیز خود گفتگو کنیم، آینده خوبی در انتظار ما خواهد بود.

از صمیم قلب این نوشته را به سید حیدر بیات تقدیم میکنم. از نظر من آقای بیات سرمایه کشور ما ایران است. البته اگر قدر این سرمایه را بدانند، و همه چیز را از دریچه تنگ قبیله نبینند.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

(نتوانستم به اشتراک بگذارم، چون برای فرندز بود)

مقدمهای که برای مطلب رجانیوز آقای حسین رسام نوشتهاند، بسیار خواندنی است. تحلیل رجانیوز هم تقریباً به وضوح مطلب اصلی را گفته است. همه چشم به آینده دارند. مگر همه استانها و ایالات فرانسه و امریکا به دریا دسترسی دارند؟ مگر هرمزگان و بوشهر مال کیست؟ داخل پرانتز عرض بکنم، بعضی وقتها این فکر وحشتناک به سراغم میآید که عملاً غرب آذربایجان مثل مناطق مینگذاری شده جنگی است. و هر وقت خدای نکرده اتفاقی بیفتد، بالکان منطقه خواهد شد و تُرک و کُرد بزرگترین قربانیان آن خواهند بود.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

این مطلبی که از نوه آیتالله خمینی منتشر شده، درست یا نادرست، بیانگر یک واقعیت تلخ است. دستمایه برای دست انداختن او و یا خانواده او نیست. تلنگری برای یادآوری فرهنگی است که همه در آن بزرگ شدهایم. تُرک و کُرد و فارس و عرب و عجم هم ندارد. مگر در همین شبکههای اجتماعی، زن و مرد و مذهبی و سکولار و آتئیست و فمنیست، جُکهای بیمایه و مضحک در خصوص سعید جلیلی و کاترین اشتون منتشر نمیکردند؟ مگر همین الان وقتی تصویر اشتون را با ظریف میبینند، جُک مضحک نمیسازند که کجائی سعید؟

زمانی که هفتهای یک بار برای کار به مشهد میرفتم، بعضی از همکاران با تحصیلات بسیار بالا، وقتی من و همسرم را میدیدند، مثلا شوخی میکردند که نکنه محمد در مشهد صیغه و فلان و بهمان!!. غمانگیز اینجا بود که هر دو باید فرض میکردیم تیکهپران چقدر بامزه! است، و فاجعه اینجا بود که باید به این گفتار لمپنی لبخند هم میزدیم.

این نوشته نتیجه مشاهده مستقیم من از محیطهای روستائی، تا ثروتمندترین طبقات تهرانی است. ذرهای در محتوای آن دخل و تصرف نکردهام. همانطور که در انتهای مطلب نوشتهام، تا روزی که من به عنوان پدر دو دختر، نتوانم بیآنکه نگران حواشی باشم، در خصوص فرزند پسر سخن بگویم، از این کوزه عقبمانده ضدزن، همان بیرون خواهد تراوید که در اوست. نعیمه و سعیده و کامبیز و محمد هم نمیشناسد.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

خلاصه قرارداد ترکمانچای :

آقا محمدخان قاجار، به روش هزاران ساله این نواحی، با لیاقت و تدبیر و شایستگی و البته خشونت و جنایت بیحدوحصر، وجب به وجب سرزمینی را که بعداً امپراتور آن شد، فتح کرد. وقتی موفق شد  قفقاز را کاملاً ضمیمه فتوحات خود کند، در همانجا به قتل رسید. جانشین او فتحعلیشاه، به یکی گردنکلفت‌تر از خود برخورد، که بسیار هم مدرن بود. ولیعهد او عباس میرزا ناچار شد قفقاز را تحویل دهد. اگر عباس میرزا زیاد شلتاق میکرد، تبریز و تهران هم در خطر بود. خرس بزرگ، قبل از قاجارها خدمت عثمانیها رسیده بود. عثمانیها بسیار قویتر از قاجارها بودند. و قبلاً تا آستانه فتح وین هم پیش رفته بودند.

خلاصه آنچه که به ما آموختهاند :

کوروش هخامنشی بنیانگذار امپراتوری بزرگ ایران، سند ششدانگ و منگولهدار کشور را دست به دست به نوادگانش سپرد، تا بالاخره به تُرک زبانبارهای به نام فتحعلیشاه قاجار رسید. او هم به رسم تمام زنباره‌گان جهان، به خال هندوی زیباروئیان گرجی و قفقازی، مدام میراث کوروش را بخشید و صرف عشق و حال خود کرد. و در نهایت همین گربه برای ما باقی ماند. این آموزه در دوران پهلویها رواج یافت، و از شادروان شاملو تا سبزی فروش برازجانی، بی چون و چرا آن را پذیرفت.

پهلویها چه کردند؟

این پدر و پسر که مدام توسط قدرتهای جهانی در رفت و آمد بودند، و در زمانی که تقریباً تمام مرزهای سیاسی جهان تثبیت شده بود، اصلاً نفهمیدند کی بحرین واگذار شد. تا به خود آمدند؛ قرار شد سند سه جزیره در جنوب خلیج فارس به نام ایران بخورد، که فقط یکی از آنها قابل سکونت بود. اعلیحضرت محمدرضا شاه پهلوان چنان سرمست از این پیروزی بود که لازم ندید قرارداد درستی ببندد. اکنون امارات جفت پای خود را توی یک کفش کرده که باید در محاکم بین المللی اختلاف حل شود. چون میداند دست ایران به قراداد محکمی بند نیست. پهلویها با نظام جمهوری اسلامی جایگزین شدند.

نظام چه کرد؟

همه چیز و همه تصمیمات بحمدالله درست بوده و خواهد بود. خسارت جنگ ویرانگر هشت ساله از برادر نوری مالکی در حال دریافت است و عنقریب به پایان خواهد رسید. مسئله کوچکی هم که باقی مانده و فعلاً محرمانه است در ژنو جریان دارد. و انشاالله همه چیز گربه است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

ابتدا عرض کنم که هر کس خطبهسرا یعنی پایتخت! تالش را نمیشناسد، من مقصر نیستم. باید تاریخ و جغرافیای ایران را دوباره مطالعه کند. فاصله خطبهسرا تا آستارا حدود هشتاد کیلومتر است. که مثل همه مسیر ساحلی خزر کفی است. اما درست بعد از خطبهسرا، جاده یک شیب بسیار ملایمی دارد، که ماشینهای سواری و حتی کامیونها هم آن را خیلی احساس نمیکنند. در همین خطبهسرا یک آقائی به نام چراغعلی بود که کامیون بسیار درب و داغونی داشت. چراغعلی موفق میشود باری به مقصد اردبیل بگیرد. اما کامیون او در همین شیب بسیار ملایم خطبهسرا دنده یک میخورد و اعصاب چراغعلی را بهم میریزد. بعد با لحن عصبی خطاب به کامیون خود میگوید : «اینجا دنده یک خوردی، وقتی به گردنه حیران رسیدیم، کله پدر چراغعلی را خواهی خورد؟»

ممکن است به سختی از من بپذیرید که قصد طعنه ندارم، ولی باور کنید که چنین نیست. از وقتی آقای ظریف را روی ویلچر دیدم، مدام یاد چراغعلی میافتم. و البته از صمیم قلب برای ایشان آرزوی سلامتی دارم.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

این نوشته کوتاه آقای علی صمیمی که خود اهل موسیقی و نوازنده تنبک هستند، خواندنی است و به نظر من ادامه آن از طرف اهل موسیقی از اوجب واجبات است. چند مسئله به نظر بنده شنونده موسیقی میرسد، که عرض میکنم  :

     1-            لحن نوشته کمی تند و به نظر من کمی کوبنده است. کاش اینطور نبود.

     2-            نویسنده به یکی از بزرگترین بحرانهای موسیقی کشور اشاره کرده است. اما جا داشت به این نکته نیز اشاره میشد که در موسیقی جهانی و حتی در موسیقی غرب هم توجه بیشتر به خواننده وجود دارد. از این مسئله گریزی نیست، فقط باید آن را تعدیل کرد، تا اختیار موسیقی به دست این سالارها نیفتد.

     3-            کسانی که این موضوع را نقد میکنند اگر اهل موسیقی نباشند در معرض این اتهام خواهند بود که موسیقیشناس نهای جان من خطا اینجاست. و اگر اهل موسیقی باشند در معرض این اتهام خواهند بود که سالار بزرگ آنها را تحویل نگرفته است. فقط با فراگیر شدن این انتقادات، میتوان تاثیر مناسب را گذاشت.

     4-            اطلاعات بیواسطه از موسیقی آذربایجان ندارم. ولی میدانم که صدای عالیم قاسماف اکنون در اوج قرار دارد و احتمالاً در سطح منطقه بیرقیب است. من فکر میکنم او در آتش همین خودخواهی خوانندگان میسوزد. در کنار او نه نوازنده درجه یک هست و نه از بزرگان صاحبنام موسیقی آذربایجان. برگزاری کنسرت با فلان موسیقیدان آلمانی هم بیشتر به درد نمایش میخورد تا توسعه موسیقی مقامی. اگر امروز بزرگی در حد رامیز قلیافT کنار عالیم قاسماف بود، شاهد شاهکارهای ماندگار با صدای او بودیم. اما او شهرام ناظریوار، هنر خود را مصروف تغییراتی کرده است که کسی هم از آن استقبال نمیکند. او متاسفانه فرصتشناسی و زرنگی شجریان را هم ندارد، که ابتدا رُس بزرگان را کشید، و بعد از آنها جدا شد و به سالاری پرداخت و چهارده ساز هم ساخت و بهبه و چهچه نیز همچنان از طرف ملت قهرمانپرور ادامه دارد.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

تهران، پارک پردیسان، پاییز و عید قربان سال نود

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

اللهدان گئزلین دئیل، سیزدن نه گئزلین. من بو مهرنامهدهکی اؤ پانایرانیست هتاکئن یازیسئننان، و بو بامبلی شاعرن سوزلرنن، چوخ سئوندم. بولار نه قدر آچیق دانشسالار، ایبئله یاخجیدی.

ایندی گورون تاسفله بعضیلری صبح دن آخشاما ایش گوجون بئراخیب، فارسئن کوردون علیهنه هاوا سوز دانئشر و نفرت یارادئر، اولار نه کئف ائلر

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

چند سالی است که آقای هاشمی رفسنجانی سربزنگاه و به مناسبتی مرتبط، سخنی از بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران را منتشر میکند، تا حریفان سیاسی غافلگیر و بعضاً آچمز شوند. در واقع به واسطه هوش بالای سیاسی،با مرور آن سخنان حرفهای امروز خود را میزند. هیچ کس به اندازه ایشان ارتباط نزدیک با آیتالله خمینی نداشته است. فشار مداوم، و آشکار و پنهان نهادهای قدرتمند برای توقف این روند کارساز نبود. و انتشار گزینشی سخنان ادامه داشت.

اما کاری که آن همه خدم و حشم و نهادهای بسیار پرقدرت امنیتی نتوانستند انجام دهند، طنز انجام داد. وقتی مطلبی به شکل درست و حسابی به طنزی فراگیر بسته میشود، از بمب اتمی هم قدرت بیشتری دارد. بعید است دیگر حالا حالاها آقای هاشمی مرور خاطرات کنند. اساماس و ایمیل و شبکههای اجتماعی پر از خاطرات ایشان شده است.

یک  بار دوستی برای من نوشت دولت جدید برای زبان تُرکی میخواهد فرهنگستان تشکیل دهد، اینقدر بدبین نباش. من هم در جوابش نوشتم که امام راحل روزی در سخنان خود آن قصه معروف مولانا را تعریف کردند. که سه نفر تُرک و فارس و عرب اؤزوم و انگور و عنب میخواهند و غافلند از اینکه هر سه یک چیز خواستهاند. اگر روزی در خاطرات آقای هاشمی خواندیم که : «بعد از آن قضیه خدمت امام رسیدم. عرض کردم بعضی ها میگویند که منظور شما از اؤزوم فقط نقل یک قصه بوده است. ایشان با قاطعیت گفتند که نخیر! انگور به تُرکی شیرین است، کلاً تُرکی شیرین است» در اینصورت واقعاً خبری است. همین نشانه هم قربانی طنز شد و از بین رفت!! این هم از شانس ما.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

مرز آبی شیراز

وقتی اردبیل استان شد و جنگ حیدری نعمتی پایان یافت، شهر سراب محل مناقشه بود. بالاخره اهل سراب ترجیح دادند که متصل به تبریز باشند. اگر به اردبیلیها برنخورد، من حتی فکر میکنم اهل مغان هم اگر قدرت لازمه را داشتند، ترجیح میدادند جزو استانی به مرکزیت تبریز باشند. و یا اگر به تبریزیها برنخورد، من فکر میکنم اهل منطقه گونئی (شبستر، خامنه، تسوج) هم اگر اختیار داشتند ارومیه را به تبریز ترجیح میدادند. دلیل آن هم واضح و مبرهن است و همه میدانند که ارومیه قند و عسل است. اما این تقسیمبندیها استانی اتفاق میافتد و فراموش میشود و تاثیر چندانی هم ندارد. موضوع هم که جدی شود تبریز و ارومیه نداریم. بگذریم که تبریزیها هر کاری بکنند، بهترین متخصصین منطقه گونئی همچنان جذب ارومیه میشوند. و از قدیم هم گفتهاند : «زورنان بازار اولماز/بازار، زورکی رونق نمیگیرد»

ولی در آذربایجان غربی میان هویتطلبان تُرک و کُرد بر سر همه چیز مناقشه وجود دارد، و کسی هم با طرف مقابل شوخی ندارد. چون موضوع برای هر دو طرف کاملاً سیاسی است. و یا در خوزستان و در شهر اهواز میان هویتطلبان عرب و فارس این مسئله وجود دارد، و هر کدام دیگری را متهم به برنامهریزی برای آینده میکند. دلایل هم واضح است و قصد این نوشته پرداختن به آنها نیست، فقط طرح یک سوال است.

من از سال 62 که برای تحصیل به شیراز رفتم، همیشه این مسئله را از دوستان شیرازی خود میشنیدم که استان فارس به آبهای آزاد راه ندارد. شیرازیها آدمهای متعصبی نیستند و میگذاشتم به حساب عشقی که به شهرشان دارند. از چند و چون آن نه اطلاع داشتم و نه سوال برانگیز بود. اما اخیراً کار بالا گرفته است. و ظاهراً قصد دارند قسمتی از هرمزگان را بکنند و به فارس الحاق کنند تا استان فارس به خلیج فارس متصل شود. جلالخالق! مگر مرز استان فارس سیاسی است؟ بعضیها حتی میگویند باید خلیج فارس به مام میهن متصل شود و نام آن معنا یابد و بامسمی شود. در واقع می گویند که خلیج، ساحلنشین فارس ندارد. اگر به جای هرمزگان، اصفهان همسایه جنوبی آنها بود، باز همچنان حرف و حدیث داشتند؟ یعنی هرمزگان و حتی بوشهر، کلهم اجمعین غیرخودی است؟ عرض کردم که تجزیهطلبان واقعی را باید جدی گرفت.

یک توضیح و خواهش : اگر محبت میکنید و کامنت می گذارید، لطفا و خواهشاً در خصوص مسئله کُرد و تُرک نباشد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

فعلاً دور، دور آقای محمد جواد ظریف است. به نوعی خط قرمز هم شده، و هر کس از او خوشش نیاید و یا احیاناً جسارت کند و مخالف او باشد، نزد بیشمار طرفدارانش مرتکب چیزی معادل ارتداد شده است. ظریفزدگی طوری بیداد میکند که عدهای ذوب در ظریف شدهاند. تعاریف هم که پایان ندارد. انگلیسی در حد شکسپیر، سیاست در حد کیسینجر، تعامل در حد اوباما، لبخند جذاب در حد آنجلینا جولی و .... خدا به خیر بگرداند. ظاهراً طی این سی و چند سال گذشته ایشان پاستوریزه بودند و دیپلمات همین نظام متکیپرور نیستند. هر گشایشی در گره فروبسته این مملکت نعمت بزرگی است، اما خدا آن روز را نیاورد که بخت از ظریف برگردد! و یا مانند یار غارش صادق خرازی دیپلمات کارکشته پیشین مافیالضمیر خود را لو بدهد که چه نفرتی از همسایهها داشته است. اینها را مقایسه کنید با سخنان دیپلمات هندی که قبلاً وزیر خارجه آن کشور بود و اکنون مقام تشریفاتی ریاست جمهوری هند را داراست : «ما میتوانیم دوستانمان را عوض کنیم، ولی نمیتوانیم همسایه های خود را عوض کنیم» خطاب اصلی این سخن پاکستانی است که حتی حوصله همسایه سوپر مسلمان افغانش را  هم سر برده است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

فیس‌بوک صفحه‌لرینده، آتاتورکه منتسب اولان بیر جومله‌، چوخ گؤزه دَییر: «تورکون تورک‌دن باشقا دوستو یوخدور» واللاه من اؤز ائویم‌ده ده اوتوریتم یوخدو، هاردا قالیب آتاتورک کیمی کیشی‌نین سؤزونون قاباغیندا سؤز دانیشام. او تورک عالمینده ساییلان رهبرلردندی. آمما تکجه بیر سؤزو دوز اولماسا، ائله بو سؤزدی. چون یاخجی بیلریق کی : «تورکون تورک‌دن باشقا ائوینی‌‌ییخان یوخدور»

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

به دوستان تُرک خودم یک پیشنهادی دارم. لطفاً جواب یاوهسرائیهای مصطفی نصیری را به هیچ وجه ندهید. اولاً این آدم شایسته جواب نیست، و دوماً تردید نکنید که هتاکی گستاخانه او پیروزی ماست. او با آقای جواد طباطبائی فرق دارد. طباطبائی در حوزه کار خود فرد صاحبنظری است. اکنون نوبت جامعه مدنی فارسی زبان است که برادری خود را ثابت کند. و این یاوهسرا را سر جای خود بنشاند. تجزیهطلب کسی است که حتی در دل با او همراه باشد. این نوشته قبلی خودم را دوباره به اشتراک میگذارم.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

مطالبی را که آقای جواد طباطبائی در دو شماره قبل مهرنامه گفت، کسی نپسندید. لحن پرخاشگر و بیاطلاعی ایشان از ادب تُرکی، حتی کسانی را که در دل با او همراه بودند، ناچار کرد دستکم از این اظهارات فاصله بگیرند. مطالبی هم منتشر شد. من هم مطلبی نوشتم که نسبتاً خوب خوانده شد. اما جواب فاضلانه و ادبی را در شماره گذشته مهرنامه، سید حیدر بیات داد. مقاله ایشان نوشته منسجمی بود که احترام و ادب را ستایش میکرد. و در نهایت به شهر هرات دوران امیرعلی شیر نوائی می‌رسید، که هم فارسینویسان و هم تُرکینویسان مورد حمایت دربار فرهنگ دوست تُرک بودند. حیدر بیات به عنوان محقق و نویسنده تُرک، برای کشور خود ایران، الگوی هرات را آرزو کرد.

در این شماره مهرنامه، شخصی به نام مصطفی نصیری به نوشته سید حیدر بیات جواب داده است. به تعبیر شاملو، گاو گند چاله دهان خود را باز کرده و رسماً نوشته تُرکی زبان رذیلتهاست. اساساً به مقاله بیات نپرداخته، اما هر تهمتی که به نظرش رسیده، نثار نویسنده کرده است. وقتی جواب یک نوشته فرهنگی، با هتاکی داده میشود، یعنی پیروزی فرهنگ. امروز که این مقاله را خواندم، از صمیم قلب احساس میکنم جریان هویتطلب در آذربایجان تاثیر مثبت خود را گذاشته است. برای مخالفان فقط یک سبک باقی مانده است : چاله میدان!

و این درسی است برای همه علاقهمندان زبان و فرهنگ تُرکی. دشمنان این فرهنگ، چیزی شبیه بنیامین نتانیاهو هستند که دلتنگی خود را برای دولت قبلی پنهان نمیکند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

الهام علیاف در یک رقابت تنگاتنگ، با 84 درصد آرا برای سومین بار رئیسجمهور آذربایجان شد. تا بار دیگر جهانیان معنای واقعی دموکراسی را درک کنند. البته قبل از این، صدام حسین و حافظ اسد و همین پسرش، با نود و نه ممیز نه و نه و نه و نه درصد رکوردار مردمیترین رئیسجمهور خاورمیانه بودند. شایان ذکر است که در انتخابات عراق، آن اپسیلون درصد هم ناشی از رای مخالف خود صدام و پسرانش عدی و قصی بود. آنها هیچ علاقهای به قدرت نداشتند، ولی نتوانستند روی مردم عراق را زمین بیندازند. اگر اندکی افتادگی به خرج میدادند، اکنون کره شمالی رکورد انحصاری صدرصد را به رخ جهانیان نمیکشید. این هم از بدشانسی عربها که چوب درویش مسلکی رهبران خود را خوردند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

آقای رامین محمودلو از منظری دیگر به کارنامه دولت اسلامگرای ترکیه پرداخته است. بسیار خواندنی است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

من این ویدئو را در صفحه سرکار خانم شهزاده نظراوا دیدم که از رونامهنگاران برجسته رادیو زمانه هستند. از آن طریق به اشتراک نگذاشتم، ترسیدم به ایشان بیاحترامی شود. چون کاملاً منظور دیگری دارم. ویدئو یک تبلیغ مسیحی است که کاری به آن نداریم. اما به فارسی مردم سمرقند است. خانم نظراوا نوشتهاند که اگر اگر دوست دارید بدانید که زبان پاک و ناب رودکی در سمرقند چه حال و هوائی دارد، این ویدیو را از دست ندهید. البته بعد توضیح دادهاند که اگر حرفهایشان را متوجه نشدید، نگران نباشید. چون این زبان آمیخته با تُرکی را خود رودکی هم ممکن است متوجه نشود.

صد سال است مشتی پانایرانیست، کسرویجات و پهلویجات را تحت عنوان پانترکیسم تحویل ما دادند و گفتند شما را چه به ترکی استانبولی! آن زبانی دیگر است و شما ملتی زبان فراموش کرده که انشاالله اصلاح میشوید. و ما چه کردیم با زبان نیاکانمان؟ آذربایجان در جهان نظیر ندارد.

این ویدئو را ببینید و خود قضاوت کنید که با سواد فارسیتان، این فارسی آمیخته به تُرکی را بهتر متوجه می شوید، و یا با همین ترکی شفاهی شدیداً آمیخته به فارسی خودمان، تُرکی ترکیه را؟

قلم دست دشمن بود و چنان تفسیر موسعی از فارسی کرد که گیلکی هم در شکم آن جا گرفت. قلم دست دشمن است  و به زودی زبان اردبیل هم با ارومیه فرق خواهد کرد.

ای تبریز جواد طباطبائی پرور و داریوش پیرنیاکان پرور ... چنین ذلالتی حق مسلم توست. بخواب! همچنان بخواب که آن دامغانی مرد یاوهسرا بیدار است. و البته سهم شایسته تو همین است. «اینجاای تبریز جواد طباطبائی پرور و داریوش پیرنیاکان پرور ... چنین ذلالتی حق مسلم توست. بخواب! همچنان بخواب که آن دامغانی مرد یاوه»

کامنت شهزاده خانم در جواب من :

«تاجیکان آسیای میانه معمولا سه زبانه بودند در دوران شوروی ولی حالا وضع در حال تغییریافتن است. من خودم ازبکی هم خوب بلدم ولی شدیدا مخالف آمیخته کردن زبان های هستم که بلدم. یعنی روسی را با تاجیکی و یا زبکی را با تاجیکی و یا روسی. این بی احترامی به هر زبانی ست. نباید یک زبان را به روخ زبان دیگر کشید. ولی خوب مردم عادی بیشتر علاقه دارند که اولین کلمه که به زبانشان آمده و یا بیشتر شنیده اند همان را به زبان آرند. وقتی زبان قدرت سیاسی خودرا از دست می دهد دیگر تنها با فرهنگ نمی شود آنرا همچنان محبوب و سالم نگه داشت. این وضعیت همه جا یکسان است. در زبان گفتگویی مردم سمرقند و بخارا استفاده از کلمات ازبکی آن قدر زیاد شده اند که دیگر سخت می شود آنرا فارسی خواند. این خوب یک فاجعه ملی ست. خود مردم باید زبان خودرا معتبر و محترم نگه دارند وقتی دولت یاری نمی کند. نباید منتظر مدارس ماند از خانه ها و کوچه ها شروع کرد باید از تذکر دادن به همدیگر وقتی بی حرمتی به زبانی می شود با آمیختن کلمه های غیر. فاصله هارا بین مردم عادی و روشنفکر کمتر کرد و ...»

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

روز جهانی کودک

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

حکومت اسرائیل به رهبری نتانیاهو رکن اصلی جنگ و بیثباتی و فتنه در خاورمیانه است. نتانیاهو یکی از سیاستمداران منفور جهان هم هست. حتی سارکوزی رئیسجمهور دستراستی و پیشین فرانسه هم گفت که حوصلهاش از او سر رفته. در حضور اوباما طلبکارانه مینشیند و برای امریکا خط و نشان میکشد که مبادا مشکلاتش با ایران حل شود. این آدم در مصاحبه حسابشده اخیر خود، عملاً آتشافروزی کرد. و به حکومت ایران گفت اگر از برنامه هستهای خود دست بردارید، غربیها شما را سرنگون خواهند کرد. تحلیل آقای حسین باستانی در بیبیسی بسیار خواندنی است.

اما نتانیاهو کار دیگری هم کرد. او حسابی هندوانه زیر بغل مردم ایران هم هل داد، که کوروش و داریوش و پارسیان و ایران باستان، از همان ابتدا با یهودیان داداشی کاکاشی بودند، و دل میدادند و قلوه میگرفتند. اغلب یهودیانی که اینگونه ستایشگر مردم ایران هستند، اولاً خود بهتر میدانند که کوروش چقدر به این مردم مرتبط است. دوماً، چون به خلوت میروند، اتفاقاً به جناح جنگطلب اسرائیل رای میدهند.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

امروز اولین جلسه اولیاء با معلم بچهها بود. همه مامانها آمده بودند. و مثل دو سال گذشته شرمنده سارا نشدم تا ناچار شوم این مطلب را که از اولین یادداشتهای کوتاه ستون مکاشفات پدرانه مجله مرد روز بود، اینجا بگذارم!!

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

عطاءالله مهاجرانی در مصاحبه با بیبیسی مدعی شد که نتانیاهو نه تنها تاریخ ایران را نمیداند، بلکه از تاریخ قوم خود نیز بیخبر است. بعد به آیات 7 تا 10 از باب اول کتاب دوم تواریخ استناد کرد. و آیهای را هم به عبری خواند. ابتدا اجازه بدهید اصل آیات را بخوانیم :

«در همان شب خدا به سلیمان ظاهر شد و او را گفت آنچه را به تو دهم طلب نما* سلیمان به خدا گفت تو به پدرم داود احسان عظیم نمودی و مرا به جای او پادشاه ساختی* حال ای یهوه خدا به وعده خود که به پدرم داود دادی وفا نما زیرا که تو مرا بر قومی که مثل غبار زمین کثیرند پادشاه ساختی* الان حکمت و معرفت را به من عطا فرما تا به حضور این قوم خروج و دخول نمایم زیرا که کیست که این قوم عظیم ترا داوری تواند نمود»

اینکه سلیمان از خدا معرفت خواسته در فرهنگ یهودی اشتهار دارد. و هر کس اندکی با تورات آشنا باشد، میداند که این بخش مهم است. دانستن آن خیلی هنر نیست. مثل غیرمسلمانی میماند که از قرآن فقط لا حول ولا قوة الا بالله را بداند و به عربی هم بخواند و مستمع گمان کند او قرآنپژوهی در حد بهاءالدین خرمشاهی است. و یا یک استاد هندی از ادبیات فارسی بیت بنیآدم اعضای یگدیگرند، سعدی را به فارسی بخواند و یک میلیارد هندو هم گمان کنند شفیعی کدکنی میهمان آنهاست. و یا مثل هممیهنانی میماند که از زبان تُرکی یاشاسین آذربایجان و سکینه دایی قیزی ناینای، و از ادبیات آن هم فقط "حیدر بابایه سلام" را یاد گرفتهاند و فکر میکنند همین است و بس.

در ثانی، این آیه چه ربطی به تاریخ دارد؟ کسی این آیات را نداند، که هر یهودی میداند، یعنی با تاریخ یهود آشنا نیست؟ حکمت و معرفت مگر قابلیت اندازهگیری دارد که مهاجرانی به آن استناد میکند؟

من تا آنجا که میدانم، وقتی آقای مهاجرانی ایران بود انگلیسی را در حد هلو هاواریو میدانست. در مرکز گفتگوی تمدنها هم مترجم داشت. لابد الان انگلیسی را یاد گرفته است. میگویند عربی او بد نیست. اما به یقین زبان عبری نمیداند، و وقتی برای این مصاحبه آماده میشده، سعی کرده این آیه معروف اما کاملاً بیربط را به عبری یاد بگیرد، تا در مصاحبه خرج ملت پروفسورپرور بکند. مهاجرانی این ملت را خوب میشناسد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

خطرناکترین تجزیهطلبان و بزرگترین دشمنان یکپارچگی سرزمین ما ایران، کسانی هستند که فرهنگ و زبان میلیونها تُرک ایرانی را متعلق به بیگانگان میدانند. و طرفداران و عاشقان این زبان و فرهنگ باستانی را بلافاصله پانترک مینامند. علاقه آنها به کشورهای موفق تُرک را نوعی وادادگی و حتی سرسپردگی میفهمند.

لطفاً پس از خواندن عبارت بالا، به دو آیه 27 و 28 از باب پنجم انجیل متی توجه فرمائید. عیسی مسیج در موعظه معروف سرکوه خود میفرماید :

«شنیدهاید که به اولین  گفته شده است زنا مکن *  لیکن من به شما میگویم هر کس در دل به زنی نظر شهوت اندازد، هماندم در دل با او زنا کرده است»

همانا ممکن است شما از بزرگترین تجزیهطلبان این کشور بوده باشید.

توضیح : منظور از "اولین" در این آیه، کتاب مقدس تورات است. این کتاب ده فرمان معروف از حضرت موسی دارد، شامل : "زنا مکن، دزدی مکن، قتل مکن، همسایهات را دوست بدار، و ...."

و لیکن من به شما میگویم : «تجزیهطلب مباش، تُرکی را چون فارسی ایرانی بدان، آریائیبازان را از خود بران، کاسه داغتر از آش نباش، به تصمیم هموطن خود احترام گذار، و ....»

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

بنیامین نتانیاهو در گفتگو با بیبیسی فارسی گفت اگر نظام ایران به بمب اتم دسترسی پیدا کند، فقط جهانیان دردسر نخواهند داشت، برای پارسیان هم بسیار بد خواهد شد. او آرزو کرد پارسیان به تمدن باستانی خود برگردند، و از این شرایط خود را رها کنند.

عطاءالله مهاجرانی به بیبیسی دعوت شده بود که سخنان او را نقد کند. وقتی از او پرسیدند که بالاخره مرز همه کشورها به خون آغشته است، گفت قطعاً در خصوص ایران اینطور نیست. آریائیها از شش هزار سال پیش به اینجا آمدهاند و در این سرزمین زندگی میکنند. 

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

احمد زیدآبادی برای اینکه نشان دهد در ایران چه خبر است و به این راحتی نمیتوان برای همه کارهای این نظام نسخه پیچید، قبلاً مطلبی با این مضمون نوشته بود : «صبح به دادگاه انقلاب فراخوانده شده بودم که به جرم اخلال در امنیت ملی و این حرفها تفهیم اتهام شوم. بعدازظهر هم در رادیو فرهنگ برای برنامهای دعوت داشتم.» خلاصه این مملکت این جوری است، و همه چیز درهم است.

در حوزه موسیقی صدای زن ابدالدهر میوه ممنوعه اعلام شده است. بعضاً در وزارت ارشاد دولت شمقدریپرور، یک آلبوم سنتی هم به خاطر شعرش مجوز نمیگرفت. اما عید امسال که به یک مرکز فرهنگی دولتی برای خرید رفته بودیم، در بخش موسیقی آن انواع و اقسام سیدیهای پاپ و راک امریکائی و انگلیسی موجود بود، که ظاهراً اصلِ اصل بودند. البته خوانندهها همه مرد، که خیلی هم بیسابقه نیست. اما یک سیدی تر و تمیز و با جلد مرتب از چندین دهه ترانههای معروف خوانندههای زن و مرد فرانسوی هم آنجا بود. نام هنرمندان و آهنگها هم به وضوح روی سیدی درج بود و به نظر اصل میرسید. تصور کنید آدم به یک مرکز فرهنگی، زیر نظر یکی از هالهنوردیدهها مراجعه کند، و سیدی خانم پاتریشا کاس را بگیرد. بلافاصله آن سی دی را گرفتیم، چون ممکن است در دولت هالهنورندیدهها ممنوع شود. خلاصه این مملکت اینجوری هم هست.

از همان مجموعه، این آهنک جو دَسَن خیلی شنیدنی است. احتمالاً صحبت کردن عادی این مرد هم آوای دلنشینی داشته است. بس که خوش صداست. چند تای دیگر را هم در کامنتها میگذارم

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت : پوتمکین یادآور انقلاب کبیر اکتبر. برای کسانی که در گذشته از سمت چپ جاده میراندند، باید خیلی شنیدنی باشد. لامصب این اسکتبار جهانی همه چیز را خراب کرد. «اینجاکامنت : پوتمکین یادآور انقلاب کبیر اکتبر. برای کسانی که در گذشته از سمت چپ جاده می»

لاو استوری که به نظرم از اصل آن هم شنیدنیتر است :«اینجالاو استوری که به نظرم از اصل آن هم شنیدنی»

 

***

 

در توضیح عکس نوشته : یعنی ترکیه هم اینگونه خواهد شد؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

موسیقی آذربایجان را چه شده است؟

اپرت آرشین مال آلان، صد ساله شد. اؤزیر حاجیبیف نابغه آذربایجانی آن را در سال 1913 نوشت و اجرا کرد. و یونسکو امسال صدمین سالگرد آن را در پاریس جشن گرفت. این اثر را تقریباً همه در ایران میشناسند و همه میدانند که چه اثر باشکوهی است. اما شاید کمتر کسی دقت کرده باشد که بسیاری از آثار بزرگ موسیقی غرب هم عمر دویست ساله دارند. خیلی از آثار جهانی موسیقی کلاسیک روسی هم عمری صد ساله دارند. یعنی آذربایجان تقریباً پا به پای جهان پیشرو در عرضه موسیقی، آثار به یاد ماندنی تولید کرده است. چند ملت دیگر در بیرون از حوزه غرب، چنین سابقه درخشانی دارند؟

اما اینها متعلق به گذشته است. اکنون موسیقی آذربایجان را چه شده است؟ چرا این همه تکراری است؟ این روزها زیاد به قزوین میروم و در راه تقریباً هر چه از موسیقی مقامی دارم، برای چندمین بار گوش میکنم. عالیم قاسماف در اوج هنر آوازی خود است. اما دریغ از یک بیداد و دستان در موسیقی مقامی آذربایجان. مگر اینجا سرزمین امیرف و حاجیبیف نیست؟ آنچه من از موسیقی مقامی آذربایجان میفهمم این است که شجریان دارند، اما مشکاتیان و علیزاده ندارند. به تعبیر دوستی فریدون مشیری هم ندارند. موسیقی آذربایجان قادر نبوده است کیهان کلهر تحویل این ملت بدهد. جمهوری آذربایجان یوروویژن نفتی برگزار میکند. و در آن بطور باسمهای انگلیس را هم پشت سر میگذارد. اما هر اهل موسیقی میداند که این ژیگولبازیها نه پاپ و راک آذربایجان را جهانی خواهد کرد، و نه در موسیقی خود شاهد ظهور مجدد رامیز قلیافها خواهند شد. دوران اتحاد شوروی به مراتب بیش از دوران علیافها برای موسیقی آذربایجان کارائی داشته است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

اؤلمیا علیرضا منی دئیر؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

اتوبان تهران کرج سالهاست، و اتوبان کرج قزوین نیز چند سالی است که بسیار شلوغ شده است. پل فردیس تا عوارضی کرج قزوین (که اکنون برچیدهاند) فقط در ایام تعطیلی شلوغ میشد. ولی اکنون تعطیل و غیرتعطیل نمیشناسد. علیالخصوص اگر تصادف هر چند کوچکی هم شده باشد. چهارشنبه راه دو ساعته قزوین تا تهران، حدود پنج ساعت طول کشید. نرسیده به کرج تا بعد از پل فردیس، از خیابانهای تهران در اوج شلوغی نیز بدتر بود.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

شاهد علوی در خصوص گفتگو بینهایت زیبا نوشته است. من خودم را اهل گفتگو میدانم. چقدر در این خصوص خطا میکنم باید دوستانم نظر دهند. در زیر پستی که کاملاً با نظر من مخالف است، به خودم اجازه هر اظهارنظری را نمیدهم. اگر هم نظری بدهم و از آن  استقبال نشود، بلافاصله فیدبک مناسب را میگیرم که این محل جای مناسب برای چنین حرفهائی نبوده است. کسی که هر چه دل تنگش میخواهد می گوید، او برای گفتگو نیامده است. در خوشبیانهترین حالت برای سخنرانی آمده است.

 

***

 

تقریباً یک هفته بعد از استقرار دولت جدید مشکل داروی بیماران خاص حل شد. یعنی به اوضاع قبل از بحران اخیر برگشت. در اوج این بحران، بعضی سایتهای نزدیک به حکومت نوشتند که دارو به اندازه کافی در گمرک وجود دارد. و ترخیض آن منوط به مجوز کالاهای لوکس از ما بهتران است. من هم که در آن تاریخ دنبال دارو می گشتم، از همه دست اندرکاران و داروخانهها همین حرف را می‌شنیدم که داروهای خاص در گمرک خاک میخورد.

نه تحریمها از بین رفته و نه در این فاصله کوتاه دولت میتوانست کاری بکند. در واقع اتفاق سریعی که افتاد، کنار رفتن کسانی بود که سلامتی عدهای سرطانی را گروگان سیاستهای رذیلانه خود کرده بودند. تحریم برای آنها بهترین بهانه بود. هیچ کشوری هم ایران را تحریم داروئی نکرده است.

آدمهای این اندازه بیرحم، بیکار نخواهند شد. روزگار سختی پیش روست.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

یک بار دوستی نوشته بود که سی درصد لغات زبان روسی ریشه فارسی دارد. من هم سر ذوق بودم و برای او کامنت گذاشتم که من نه روسی میدانم و نه فرانسه. اما کلمات فرانسوی به قدری در روسی زیاد است، که هنگام صحبت کردن روسها، حتی برای گوش ما هم آشنا به نظر میرسد. اما کلمات با ریشه فارسی را تا توضیح ندهند، متوجه نمیشویم. پس با این حساب دستکم سی و یک درصد لغات زبان روسی باید فرانسه باشد. از طرف دیگر زبان روسی کاملاً تحت تاثیر زبان یونانی و کلیسای ارتدکس است. و حتی الفبای روسی را هم یک کشیش ارتدوکس با اقتباس از الفبای یونانی ابداع کرد. لغات یونانی، هم به عنوان زبان دین و هم زبان علم، حضور بالائی در روسی دارد. با همان معیار فارسی، دستکم باید چهل درصد لغات زبان روسی، ریشه یونانی داشته باشد. زبان لاتین را هم هر چقدر چانه بزنیم، به کمتر از ده درصد نمیتوان رضایت داد. با این حساب و در یک محاسبه علی پروینی، بیش از صد و ده درصد لغات زبان روسی خارجی است. و "تاواریش" هم برای این زبان پدر مادر مرده زیادی است.

بیچاره این چخوف و  داستایفسکی و تولستوی و پوشکین و گوگول چه عذابی کشیدهاند. تا اولاً روسی را فراموش کنند، و سپس دو سه کلاس منفی بروند تا آن آثار جهانی را خلق کنند. امروز هم دوستی در صفحه من نوشته بود "اوچماق" لغت سغدی است. تُرکها از قدیم با روسها رقابت و جنگ داشتند. به نظر میرسد زبانهای تُرکی و روسی هم برای فتح این رکورد، از رقابت دیرین گویشوران خود دست برنداشتهاند.

ولی نباید زیاد بدبین باشیم. خوشبختانه مسئله کشورمان به طور ریشهای در حال حل شدن است. ما دیگر سواد تُرکی لازم نداریم. با همین فرمان و دو سه کلاس منفی دیگر هم برویم، به فضل الهی همه ناظم حکمت شدهایم.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

قابل توجه آذریهای مقیم فلات ایران

بعضی موضوعات بسیار کوچک، حاوی نشانههای فوقالعاده بزرگی است. دوستی فاضل و اهل مشهد دارم که از ایشان خیلی تاریخ ادب فارسی آموختهام. علیالخصوص عطار را خوب میشناسد. مثل اغلب خراسانیان روحیه ملی بالائی هم دارد. آذربایجانیها را کاملاً آذری و ایرانیان اصیلی میداند که در برههای از تاریخ دچار بلایای غیرطبیعی و حوادث تلخی شدند. همان سناریوی آشنا که تُرک و مغول چنان آذربایجان را شخم کردند، و بذر تُرکی در آن کاشتند، که دلاوران آذری فقط زبان اجدادیشان فراموش نشد، بلکه شب خوابیدند و صبح پا شدند و دیدند مثل بلبل به تُرکی سخن میگویند. و گرنه هیچ تُرکی در این بلاد یافت نمیشد و نمی‌شود و نخواهد شد. البته در این سناریو مغولها از روی نیشابور پریدند. و گرنه غیرت آذری هیچ کم از نیشابور و سمنان نداشت که همچنان به زبان خود ماندهاند.

در خصوص مصر با هم صحبت میکردیم. من گفتم خیلی ظرفیت مردم مصر را دوست دارم. آنها تا کنون نه سفارت کشوری را اشغال کردهاند، و نه خیلی خرافاتی هستند. هم امکلثوم دارند و هم عبدالباسط. بالاخره از این مهلکه نجات خواهد یافت. گفتم ایرانی جماعت انگار حد وسط ندارد. و البته ادعایش گوش فلک را هم کَر میکند.

ایشان به کشتار و قتل جهانگردان در مصر توسط اسلامگرایان اشاره کرد و گفت مردم اصیل ایران هرگز مرتکب چنین کارهای وحشیانهای نشدهاند. انگار منتظر این لحظه بودم.  بلافاصله گفتم مردم اصیل ایران نئاندرتالی مثل خلخالی داشتند. بیحساب آدم میکشت و به قبر رضاشاه هم رحم نکرد. بیل و کلنگ برداشته بود که تختجمشید را هم با خاک یکسان کند. ولی در مصر از انورسادات تا ملک فاروق و حتی شاه شیعه ایران، دست کم در آرامگاه خود آرامش دارند. بلافاصله گفت : خلخالی که تُرک بود بابا و ...

خلاصه خیلی آذریبازی در نیاورید، پایش که بیفتد و لازم باشد، شما هم تُرک هستید!!

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

یادداشتی خواندنی از محمود صباحی

از متن : «ژاپنی‌های سنتی به خاطرِ این دگردیسی در آرمان‌مردانه تأسف می‌خورند، اما می‌توان در آنان همچنین چیز‌هایِ خوب هم پیدا کرد. این مردان نو، یک نمونۀ مثالین برای صلح‌اند. جامعه‌ای که در آن، چنین مردانی به مرکز آن راه یافته‌اند، به زنان آرامشِ بیش‌تری می‌بخشد. خطرخشونت‌های خانگی و تجاوز جنسی ناشی از خوی تهاجمی مردانه، کاهش‌یافته است. زنان از سویِ مردان بلعندۀ نبات موردِ رفتاری همطرازانه قرار می‌گیرند  و آنان نباید مدام نگران موضوعِ تحمیل عقیده از سویِ مردان باشند. به یقین، بسیاری از زنان آرزویِ مردان فعال‌تری را دارند، اما در نزد بلعندگانِ نبات می‌توانند خود را در امنیت و سلامت احساس کنند.»

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

سال 85 و در صفحه معرفی کتاب روزنامه شرق، کتابی به نام "خلجها یادگار ترکهای باستان" معرفی شده بود. نام نویسنده آقای جمراسی و نام ناشر یعنی "پیام پویا" را یادداشت کردم که کتاب را بخرم. موضوع خیلی برای من جذاب شد. اسم کتاب هم بسیار محترمامه بود، که نشان از ذوق نویسنده داشت. معمولاً لفظ "باستان" در انحصار گفتمان آریائیگری است. آریائیها قدم رنجه فرموده و به ایران تشریف آوردهاند، و بومیان نیز فرش قرمز پیش پای آنها پهن کردهاند. و صد البته مابقی همه ایلات و طوایف مهاجم هستند، که جز خرابی و ویرانی اثر دیگری نداشتهاند.

نام خلج را زیاد شنیده بودم، و حتی یکی از دوستان نزدیک و خانوادگی ما فامیلش خلجی است. اما نمیدانستم این نام به یک قوم تُرک، آن هم دور از آذربایجان اطلاق میشود. به کتابفروشی که معمولاً خرید میکنم، مراجعه کردم. تا آن لحظه اسم "پیام پویا" هم به گوشش نخورده بود. به هر کجائی که حدس میزد ممکن است داشته باشند، سفارش داد. خودم نیز به هر کتابفروشی و به شهری که میرفتم، سراغ میگرفتم که فایدهای نکرد. هر چه در اینترنت گشتم چیزی نیافتم. تا بالاخره و بطور تصادفی، سال 87 و در آدینهبوک نام و مشخصات کتابفروشی "اندیشه نو" را دیدم. بلافاصله زنگ زدم و با مردی "فرزانه" همکلام شدم. تُرکی حرف زدیم. کتاب را داشت و کتابهای دیگری هم میخواستم، ولی گفتند ما معمولاً کتابهای تُرکی و یا به فارسی در خصوص تُرکی داریم. انگار گمشده خودم را یافته باشم، و متاسف شدم که اینقدر دیر با این کتابفروش محترم آشنا شدم. بعدها فهمیدم از بردار ایشان یعنی آقای محمدعلی فرزانه چندین مقاله خوانده بودم. از جمله مطلبی که در جواب چنگیز پهلوان نوشته بودند. ولی از اندیشهنو خبر نداشتم.

الغرض! اندیشهنو از ساختمان قدیمی به محل جدید نقل مکان کرده است. این هم آدرس این کتابفروشی ارجمند : خیابان انقلاب – روبروی دانشگاه تهران – مجتمع تجاری اداری فروزنده – زیر طبقه همکف – واحد 101

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

«این مطلب را چند روز پیش نوشتم، وقتی خواستم به اشتراک بگذارم، خبر زندانی شدن سعید منتشر شد. محتوای مطلب به گونهای بود که دل و دماغی برای اشتراک نگذاشت. و اکنون تقدیم میکنم به اورهان کوچولو، که حتماً پدرش در گوشه زندان بیش از همه به او فکر میکند.»

کارشناسان و اقلیمشناسان و فعالان محیط زیست، شیوه مدیریت سه دهه گذشته را مسئول نابودی طبیعت کشور میدانند. این سخن در خصوص دریاچه ارومیه اصلاً درست نیست، حتی مغرضانه هم هست. اگر نظام پادشاهی باقی میماند، معلوم نیست که وضع سایر مناطق چگونه بود، اما بدون تردید حال و روز دریاچه ارومیه همین بود که هست. مشکل اصلی و پایهای دریاچه، زیستمحیطی و  سدسازی و راهسازی و آبیاری و این تیپ مسائل نبود، و نیست. مشکل بزرگ، فقط به دست مردانخدا حل میشد. که بحمدالله حل شده است. راه حل نیز همانی است که دانشمند نیشابوری گفته، و هیچ مخالفی هم ندارد. و البته همه چیز منوط به یک تصمیم سیاسی است.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

ماه رمضان گذشته مجری بیشعور یک برنامه تلویزیونی، جلوی دوربین و در یک ساعت پربیننده، کودکی حدوداً ده ساله را به زن و شوهری بدون فرزند، هدیه داد!. اولین نشانه این حماقت تاریخی، سطح بسیار نازل فهم و شعور اغلب دستاندرکان این برنامه تلویزیونی بود. شاید با صدها ساعت کلاس آموزشی هم نمیفهمیدند که چه حماقتی را مرتکب شدهاند. اما همین برنامهسازان، محال است دیگر چنین کاری را تکرار کنند. یعنی فهمیدهاند؟ نخیر! بیشعوری همچنان ادامه دارد. موضوع در  شبکههای اجتماعی انعکاس گستردهای یافت. و هر چه آدم عاقل این برنامه را دید، چیزی جز نشانه حماقت سازندگان برنامه در آن نیافت.  رندان برنامهساز، به اندازه کافی زرنگ هستند که بلافاصله بفهمند حتماً خبط بزرگی کردهاند، و دستکم این نوع بیشعوری را نباید مکرر کنند.

اگر یک کارگر قراردای را مدیرعامل بیدلیل اخراج کند، دیده شده که همصنفان کارگر او حتی شغل رسمی خود را هم به خطر انداختهاند، تا از او دفاع کنند. در روز روش استاد دانشگاه رسمی را اخراج و یا معلق میکنند، اما حضرات اساتید، چنان بیتفاوت از کنار آن میگذرند که انگار مصیبتدیده شهروند بورکینافاسوست، و تا دیروز همکار آنها نبود. اساتید دانشگاههای علوم پزشکی واقعاً محشرند. با تهریشی خداپسندانه، تابلوی مطب خود را با عنوان استاد دانشگاه مزین کردهاند، و به عبادت شبانهروزی پول درآوردن مشغولند. فکر میکنند از همه باهوشتر و زرنگترند، اما نمیدانند که پدیده "بیشعوری" فقط شامل دیگران نیست.

اگر مانند آن برنامه تلویزیونی، اندکی هم به این حضرات پرداخته شود، دستکم متوجه غرور مشمئزکننده خود خواهند شد. پیچ تلویزیون را میتوان بست، ولی به پروفسور دکتر که نمیتوان مراجعه نکرد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

از پنج و نیم صبح امروز، اگر بگویم پنجاه بار به این آهنگ گوش کردم، اغراق نیست. بینهایت زیباست. ممنون میشوم اگر از دوستان کسی شعر آن را متوجه شده، توضیحی بنویسد. گرچه آهنگ همه چیز را منتقل میکند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

این مثال تکراری است ولی خیلی کارساز است. من دوستی داشتم که موهای سر او بسیار بسیار پرپشت بود. سلمانی هم هنگام اصلاح به زحمت میافتاد، بس که مو داشت. اما همین آدم سرش را با پودر رختشوئی میشست. هر چه با او بحث میکردم که برای پوست سرت خوب نیست، به خرجش نمیرفت که نمیرفت. بعد که حوصله اش از استدلال‌های من سر رفت، نگاهی به سر من انداخت و گفت : «حالا شما از کدام شامپو استفاده می کنید؟»

من سیاستمدار نیستم! اما میدانم برای کشوری که تصاویر نیروهای آن با کیفیت اچدی روی شبکههای اینترنتی پخش شده، اصلا سیاستمدارانه نیست که دیگران را از دخالت منع کند و بگوید ما فقط کمکهای انساندوستانه میکنیم. چون بلافاصله خواهند پرسید در جعبه کمکهای اولیهای که میفرستید، چه نوع شامپوئی میگذارید؟

صحبت از صندوق رای و بستن مظلومیت شیعیان بحرین به تنگ بحران سوریه هم خوب نیست. چون بالاخره حرملهای پیدا خواهد شد که بگوید : اولاً کَل اگر طبیب بودی برای خود شامپو میخریدی، دوماً اهالی جمهوری آذربایجان هم بودائی نیستند، شیعه دوازده امامی هستند. مردان کشوری هم که با آن مناقشه دارند، هیچکدام ختنه نشدهاند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

من سرهنگ نیستم، من حقوقدانم!

وقتی در مملکتی با این عرض و طول، کسی پیدا نمیشود که بگوید : «حاج آقا! مغلطه نفرمائید، آنکه مقابل شما نشسته سردار است. اینجا هم یونان عهد سرهنگها نیست. سرهنگهای این کشور بعدازظهرها مسافرکشی میکنند. و یا در بنگاه سر کوچه مینشینند تا از پس هزینههای زندگی خود برآیند»

خُب؛ نتیجه همین میشود که جواب زیر دهنش مزه میکند. وقتی هم از او میپرسند نظرت راجع به هولوکاست چیست، میگوید : «من تاریخدان نیستم» مگر باید تاریخدان بود، تا راجع به جنایت فجیع هولوکاست نظر داد؟ اصلاً کسی که چنین بدیهیاتی را نمیداند، چرا اسم خودش را گذاشته دیپلمات حقوقدان؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت : در خصوص سخنان آقای روحانی، تا آنجائی که اخبار را دنبال کردم، این نکات دستگیرم شد.

تقریباً اکثر مقامات غربی از سخنان ایشان در سازمان ملل، با احتیاط استقبال و آن را مثبت ارزیابی کردهاند.

و اما در داخل، جناح اصولگرا حسابی خوشحال است. و یک نیمچه عروسی هم گرفتهاند. اصلاحطلبان هم نیمقرنی است که میگویند قرار نیست همه چیز یک شبه درست شود، و باید صبر کرد. اما قریب به اتفاق افراد و جریانهای مستقل از قدرت، ناراضی بودند. از همه مهمتر و از همه مستقلتر، دلار  بود که صد و پنجاه تومان افزایش قیمت داشت.

با این حساب مشخص است که فهم غربیها و ایرانیها از موضوع کاملاً متفاوت است. غربیها لابد از مذاکرات پشت پرده آگاهند و میدانند که فشارهایشان موثر واقع شده و طرف با حفظ ظاهر، آماده کسب رضایت آنهاست. داخل هم موضوع را خوب گرفت، که سر آنها بیکلاه خواهد ماند، و از این توافقات چیزی گیر ملت نخواهد آمد. وقتی رئیس جمهور این همه ملاحظه جناجی را میکند در هشت سال گذشته کشور را به این حال و روز انداخته، و در سازمان ملل انشای تکراری میخواند، چرا باید ملت امید داشته باشد که چیزی گیر آنها خواهد آمد؟ در واقع غرب و جناح اصولگرا از همه راضیتر بودند.

 

***

 

چند روز پیش آقای فرج سرکوهی مقاله فوقالعادهای در بیبیسی نوشت که در صفحه یکی از عزیزانم دیدم. بینهایت زیبا بود. نوشته بود هرگز خودش را نمیبخشد که چرا در خصوص اتفاق وحشتناکی ساکت مانده، و به عنوان نویسنده، اثری تولید نکرده است. و همه نویسندگان را هم نقد کرده بود.

بدبختی ما اینجاست که آن حوادث وحشتناک را حکومت انکار میکند. و از طرف دیگر جنگ هشت ساله را هم کاملاً به انحصار خود درآورده است. در خصوص هر دو نباید ساکت ماند. به نظر من روزی نویسندگان این کشور در خصوص جنگ هم خود را نقد خواهند کرد، که چرا به قهرمانان بینام و نشان آن بیتوجه ماندند. اشخاض بیلیاقتی هم در هشت سال گذشته مدام نان جنگ هشت ساله را می‌خوردند. آنها عملاً در جنگ هیچ کاره بودند و فقط نقش مخرب و امنیتی داشتند و در همان ارومیه ما موی دماغ وارستگان بهشتی چون شهید باکری میشدند. طلبکار هم ظاهر شدند که اگر ما بودیم بغداد را هم مثل نیویورک فتح میکردیم. در واقع بی لیاقتیهای جنگ در انحصار چنین آدمهائی بود.

این نوشته من را مجله مردروز بازنشر کرده است. و بیش ار همه تقدیم میکنم به عموی عزیز خودم که افسر شهربانی بود. عموماً در ارومیه و بعضاً در میاندوآب و مهاباد خدمت میکرد که به نوعی منطقه محسوب میشدند. اما مدام داوطلب اعزام به جبهه جنوب میشد و هر وقت هم نزدیکان اعتراض میکرند، میگفت : «توپراق شوخلوق گوتومئز/خاک وطن شوخیبردار نیست»

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

گوره‌سن دونیادا ایران تورک‌لری‌نه‌ تای وار؟ اقلیت‌لر مملکتینده هامیدان بؤیوک، میلیونلار جمعیت‌، آمما یوزمین ائرمنی‌ قده‌ر مدرسه امکانلاری یوخ!. صاباح مهرین اولینده ده، بِسس بِصدا باشلارینی آشاغی سالیب، اوشاقلارینی مدرسه‌یه آپاراجاقلار. بئله بیر حیکایه دونیانن آیری یئرنده‌ ده وارمی؟ اینانمیرام!

عوضنیده بو دا بیر رکورددو. بیز فقط ایراندا اول دئییلیک، گینس کیتابیندا او بئخیال میللترن سیراسیندا، اینانمیرام رقیبیمیز اولموش اولا. بعلی! بیز بویوق

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

29 شهریور برای سنتور کشور روز خوبی نیست. نوازنده قطعه دلنشین دریا سکته کرده است. آقای علی صمیمی در کامنتی زیر پست خود نوشته او در کماست. اردوان کامکار بینظیر است

امروز، چهارمین سال خاموشی استاد مشکاتیان است و سنتور بیتاب اردوان

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

قیمت دلار به زیر سه هزار تومان رسید. طبیعی است که این همه ناشی از شوک سیاسی است. از نظر اقتصادی هنوز اتفاقی نیفتاده است. اما یک دلیل دیگر، احتمالاً میلیاردها دلاری است که در دست مردم است. میگویند در همین تهران و زیر بالش و دشکجه و گاوصندوقهای خانگی نزدیک بیست میلیارد دلار پول نقد برای روز مبادا ذخیره شده بود.

مدتی است درگیر پروژههای مرتبط با خزانهداری فروش هستم. ارتباطم با بانکها بیشتر شده، و  آنطور که فهمیدم تقریباً تمام مشتریان ارزی بانک سامان برگشتهاند. حتی وقتی با کارمندان سایر بانکها هم در خصوص مدیریت درخشان بانک سامان حرف میزنم، تلویجاً و یا تصریحاً میگویند پشت این بانک تیم رفسنجانی است. گیرم بانک مستقیماً مال رفسنجانی باشد. آنچه ما دیدیم بانکهای گردن کلفت غربی هم در چنین بحرانهائی ورشکست شدند. در اوج بحران ارزی، مدام گذرم به این بانک میافتاد. دقیقاً مشخص بود که بانک سامان نزد سپردهگذاران به اعتباری درخشان دست خواهد یافت. تا کنون این همه احترام به حقوق مشتری را از نزدیک ندیده بودم. این مطلب را همان موقع نوشتم.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

نزاکت خانمین میزرا حسین سه گاهینا، تک و تنها اتوباندا ماشین سؤره سؤره قولاق آسماق، اصلاً مصلحت دئیل. او آخرلاردا کی مرتب گئدیر اوجا، اوندا گوروسن گئچین باسبسان گازا، هئچ بیلمرسن کیم کئمدی! ساوجبلاغدان باشلادی، تهرانا یتشممئش قوتاردی. یوخسام او بئلداشی شوفری دئین بلا باشما گلجیدی!

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

بعد از مناظره در خصوص دریاچه ارومیه، یک ساعتی مطالب منتشره در این خصوص را دنبال کردم. در جاهائی که من دیدم، کسی لهجه آقای قاضیپور نماینده ارومیه را سوژه قرار نداده بود. به نظر من اتفاق خوشایندی است. قرار نیست ما فارسی را مثل شیرازیها و اصفهانیها حرف بزنیم.

اما قاضیپور تُرکی را هم تقریباً به همین شکل فارسی حرف میزند. کلاً مشکل او بیسوادی است. جملاتش در تُرکی و فارسی سر و ته ندارد. البته آدم زرنگی است. بحث را آذربایجان شرقی و غربی و اردبیل و کردستان میکرد. اشاره او به زندانیان هم در راستای زرنگی او بود. یک رای را به هزار متر مکعب آب ترجیح میداد. از این نظر زرنگتر از بچه تهرونی که نمایندگی اردبیل را داشت، ظاهر شد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

قبل از اینکه کتابی با نام "بیشعوری" به فارسی ترجمه شود، برای نامیدن بیشعوران، فقط الفاظی مانند دهاتی و بیسواد و  فلان و بهمان را داشتیم. که اغلب اشتباه،  و بعضی از آنها آشکارا توهینآمیز بود. میدانیم که یک استاد دانشگاه میتواند در حد اعلا دچار عارضه "بیشعوری" باشد و تا ابدالدهر هم نفهمد که "بیشعور" است. اما فردی که سواد خواندن و نوشتن ندارد، انسانی فهیم و دوست داشتنی باشد، که همواره از نداشتن سواد رنج میبرد. جالب اینجاست "بیشعوری "معادل لغتی در انگلیسی قرار گرفته که به هیچ وجه نمیتوان آن را مودبانه ارزیابی کرد. اگر مترجم کاملاً آزادی عمل داشت، شاید از معادل نزدیکتری استفاده میکرد. قصد اولیه، انتشار کاغذی و غیرالکترونیکی کتاب بوده، و باید دریافت مجوز را هم در نظر میداشتند. این توفیق اجباری، اسباب ابتکار شد و "بیشعوری" به وجود آمد که خوشبختانه در تیراژ بالا هم خوانده شد. و به نظر من زبان ما را در گفتار و نوشتار ارتقاء داد. اکنون فقط با این یک کلمه، آقای به اصطلاح فیلسوف را چنان میتوان نواخت که خواننده احساس کند کتابی قطور در خصوص فهم و شعور این آدم خوانده است.

این شماره بیشعوری به معلمان میپردازد. البته به نظر من و با عرض معذرت، احتمالاً بزرگترین صنفی که در ایران دچار عارضه "بیشعوری" است، صنف استادان دانشگاه است. البته گمان نمیکنم برای توصیف استادان دانشگاههای علوم پزشکی کافی باشد. چون هم خودشان فکر میکنند آدمهای مهمی هستند، و هم جامعه متوجه نیست که با چه صنف فرصتطلبی مواجه است. در دوران سیاه کامران دانشجوی باشعور، و زمانی که هنوز کلاسهای معرفتافزائی و بصیرتافزائی برای استادان اختیاری بود، بیش از سی درصد آنها داوطبانه از فرمایشات آقای رحیمپور ازغدی جزوه بر میداشتند تا معرفت و بصیرتشان افزایش یابد. کاش، ابتدا خدمت آنها عرض ادبی میشد.

http://tehranreview.net/articles/13494#.Ujyz88Y3uSo

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

دو سال پیش و در مراسم سیزده آبان آقای سعید جلیلی گفت «به زودی صد سند ارائه خواهیم کرد که  آبروی امریکا را در جهان خواهد برد» خوب شد به وعده خود عمل نکرد. حالا اوباما با چه روئی نامه مینوشت؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

خبرهای خوبی از آزادی زندانیان میرسد. مبارک است و بسیار خوشحال کننده. راستی! خبر آزادی سعید متینپور را اول بار در صفحه کدام دوست خواهیم دید؟ مژدگانی را از عطیه خانم چه کسی دریافت خواهد کرد؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

اگر طعم بیکاری را نچشیدید، این یادداشت کوتاه من را نخوانید. چون ممکن است بگوئید : «حوصله داری بابا! این حرفها چیست؟»

از متن :

فرض محال، محال نیست. فرض کنید از همین فردا تمام مردم ایران دفعتاً تصمیم بگیرند که مثل آلمانیها و انگلیسیها بسیار متمدنانه رانندگی کنند. در همین شرایط، و با حفط سایر ویژگیهای جامعه و حکومت، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ علیالاصول باید گذر سریع و یک شبه از رانندگی بیحساب و کتاب به شرایط متمدنانه، تماماً سرشار از خیر و برکت باشد. ولی اینطور نیست.....

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

ترم گذشته در ثبتنام کلاس زبان نهال و سارا کمی تعلل کردم و در یک کلاس ثبتنام نشدند. کلی تلاش کردم تا کلاسشان همزمان شد. در روند این موضوع با سیستم کانون زبان ایران بیشتر آشنا شدم و چیزهای جدیدی را فهمیدم که همچنان اسباب تعجب من است. کانون سیستم تحت وب دقیقی دارد که طبق برنامه و کاملاً حسابشده عمل میکند. امروز که بچهها را از طریق اینترنت ثبتنام میکردم، متوجه جزئیات بیشتر آن شدم. تمام کلاسها در سراسر ایران و در طول ترم موازی پیش میرود. تعطیلات و جلسه با اولیاء از قبل هماهنگ است. اگر والدین در امتحان فاینال هم به شهر دیگری بروند، بچهها در همان سطح و در همان شهر میتوانند امتحان دهند.

کانون زبان کاملاً دولتی است، اما همچنان موفق است. شاید بوی پول از آنجا به مشام مدیران مقدس نرسیده، و لازم ندیدهاند به دست و پای مدیران توانای این نهاد بپیچند. قدیمیها میدانند که آیبیام در ایران شرکت داشت. این شرکت اکنون دولتی است، اما محلی از اعراب در صنعت نرمافزار کشور ندارد. کانون هم یک نهاد ایرانی امریکائی بود، اما توسعه یافته، و شاید بتوان گفت بیرقیب هم هست.

این مطلب را هم سال گذشته نوشتم :

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

من به نوشتههای خانم فرزانه روستائی حساسیت پیدا نکردهام. او نشانه روحیه از خود راضی ایرانی است، که اگر در جوار لُرد چسترفیلد فرنگی هم زندگی کند، همچنان فرزانه روستائی است. و گمان میکند آسمان شکافته و قوم برگزیده خداوند به سرزمین اهورائی ایران پا نهاده، و مشتی همسایه بیریشه قصد مخدوش کردن تصویر معصومانه این ملت باستانی را کردهاند. ملاحظه بفرمائید :

«جنایتی که در کمپ اشرف رخ داد و نمایش جنازه کسانی که با دست بسته ویک تیر خلاص در پیشانی اعدام شدند به حساب همه ایرانیان گذاشته می شود. قضاوتی که این جنایت در سطح جهان نسبت به ایرانیان ایجاد می کند باعث می شود که ما را با صرب ها مقایسه کنند در جنگ بوسنی. یا با القاعده و فداییان طالبان که به راحتی آب خوردن دهها نفر رامی کشند یا گروه گروه کشته می شوند، اما حتی شمار زیاد کشته شده ها خم به ابروی کسی نمی آورد»

خانم روستائی! لازم نیست شما را با صربها یا القاعده و طالبان مقایسه کنند. جهانیان خوب میدانند که داریوش و پروانه فروهر و مختاری و پوینده و  زندانیان شصت و هفت  را طالبها و صربها و القاعده نکشتهاند. جهان فقط صرب و القاعده را نمیشناسد، من و تو و خلخالی را هم میشناسند. ما گروگانگیری هم میکنیم، اسیرکشی هم بلدیم، در سفیرکشی سرآمد جهانیانیم و .... اینقدر قومپوز در نکن خانم! اهالی بلگراد هیچ نقشی در جشن شادی این اعدام شدههای دستبسته نداشتند.

(اونلی می شد. تند بود)

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

اگر یک طرح ملی برای نجات دریاچه ارومیه تدوین شود، آیا مردم شهرنشین ارومیه حاضر به همکاری با آن خواهند بود؟ رضایت خواهند داد کمی از امکانات رفاهیشان کم شود؟ یک سوزن کوچولوئی هم به خودمان بزنیم.

در تهران و تبریز و خیلی از شهرهای بزرگ، ثروتمندان باغی و ویلائی در اطراف شهر دارند. اکنون قیمت زمین در لواسان از بسیاری نقاط تهران نیز گرانتر است و از قدیم هم گفتهاند دارندگی و برازندگی. اما این موضوع در ارومیه فقیر و غنی نمیشناسد. مقارن با ورود محصولات کارخانه سیتروئن فرانسه، زندگی تیپیکال شهرنشین ارومیهای نیز تغییر یافت. صبح تا ظهر سر کار میرفتند. بعدازظهر و بعد از صرف نهار و استراحتی کوتاه، به اتفاق همسر و فرزندان سوار ماشین محبوب ژیان میشدند و به باغ خود در اطراف شهر میرفتند و سخت مشغول فعالیت میشدند. اکنون فقط ژیان با پراید جایگزین شده است. در ارومیه داشتن باغی در اطراف شهر، استثناء نیست، قاعده است. اما آنچه این باغداران زحمت‌کش تولید میکنند، به معنای واقعی کلمه به درد عمه آنها میخورد. اگر اندکی مهربانتر باشند، برای اقوام دورتر تهراننشین مثل من هم گاهگاهی یک سبد انگور و گلابی و هلو و خیار و شلیل و سیب میفرستند. بزرگترین دغدغه بسیاری از آنها در حال حاضر بهرهمند شدن از آب رودخانه شهرچای است که از صدای موتور آب راحت شوند. البته بسیاری برق دارند. این آبخواران و زمینکشاورزیخواران، هیچ خاصیتی برای اقتصاد شهر و منطقه ندارند. عموماً هزینهای که برای باغ میکنند به مراتب بیش از آن چیزی است که برداشت میشود. لطفاً ایراد نگیرید که در ارومیه نیستی و بیخبر از اوضاع، پشت فیسبوک نشستی و تز صادر میکنی. مطالعه میدانی مگر شامل چند نفر میشود؟ تمام فامیل مادری من متعلق به محال بکشلوچای و جاده معروف امامزاده است. در این فامیل پرتعداد حتی یک خانواده هم سراغ ندارم که باغی در اطراف شهر نداشته باشند. و یک خانواده هم سراغ ندارم که اگر کل باغ آنها خشک بشود، اندکی ضرر کنند. هیچکدام کشاورز حرفهای نیستند. فقط آبخوار و زمینکشاورزیخوارانی هستند که هر سال محصولات تابستانی آنها در همان ایام عید به شخته (سرمازدگی) میرود. تمام فامیل پدری من متعلق به محال باراندوزچای است. البته وضع این محال اندکی بهتر است. چند نفری را سراغ دارم که از راه کشاورزی ارتزاق میکنند. اما مابقی آنها نیز آبخوار و زمینکشاورزیخوارند. به مرکزیت ارومیه و به شعاع حدود سی کیلومتر، یافتن کشاورزی حرفهای امر بسیار دشواری است. اما همه اهالی شهرنشین باغات و محصولاتشان را طی سال، چندین و چند بار غرق آب میکنند و مثلاً در حال کشاورزی هستند.

در تصویر حمزه برادر من را مشاهده میفرمائید که سخت مشغول امر مقدس آبخواری و غرق کردن کل باغ با آبهای زیرزمینی است. سالانه کلی برای باغ هزینه میکند. نهال و سارا عاشق این پارک اختصاصی هستند که میوه هم دارد. خدا قوت اخوی!

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

وقتی این یارو در نیویورک هاله نور دید، احمد زیدآبادی که یاد و نامش همواره پاینده باد، مقالهای کاملاً متفاوت در روزآنلاین نوشت. مضمون مطلب یادم مانده که ابتدا سیر زندگی هالهدیده را مرور میکرد. گویا یک لیسانس نسبتاً درست و حسابی داشته است. اما بعداً و در شرایطی که فقط شاگرداولها موفق میشدند فوقلیسانس قبول شوند، او قبول میشود و استاندار اردبیل هم میشود و نمونه هم میشود و در همین گیرودار دکترا هم میگیرد و بعد شهردار و ....

زیدآبادی که با آن همه دانش و شعور روزنامهنگاری یک کار درست و حسابی هم پیدا نمیکرده، تلویحاً به این نتیجه میرسد که این آدم در شرایط عادی کدخدای روستای خودشان در گرمسار هم نمیشد، و اگر هم میشد، در اولین فصل برداشت محصول، بر سر تقسیم آب قنات، نصف مردم را به جان نصف دیگر میانداخت. اما تقّی به توقّی می‌خورد و رئیس جمهور یک مملکت میشود. خب؛ اتفاق عجیبی نیست، هر کسی جای او باشد هاله نور میبیند.

امریکائیها ظرف چند هفته تصمیم گرفتند و بلافاصله تصمیم خود را عملی کردند و بساط حکومت طالبان را برچیدند. در عراق اتاق خواب صدام را هم گشتند، یک گرم سلاح شیمیائی پیدا نشد که نشد. اما وقتی در روز ولنتاین و در شورای امنیت سازمان ملل، موفق نشدند قطعنانه مطلوب خود را به تصویب برسانند، خود راساً تصمیم گرفتند و در نهایت صدام حسین  را از لانه خود در تکریت بیرون آوردند. از یک قطعنامه بسیار ضعیف در خصوص حکومت لیبی، چنان تفسیر استصوابی کردند که قذافی نفهمید کی در داخل لوله فاضلآب گیر افتاد.

حالا پای پسران حافظ اسد و متحدان سوری در میان است. آشکار هم شده  که از سلاح شیمیائی استفاده کردهاند و صدهزار نفر آدم کشتهاند و میلیونها انسان را آواره کردهاند و به وضوح تصاویر دخالت نظامی دیگران!! هم منتشر شده و ..... اما امریکا چنان فلان گیجه گرفته که نگو و مپرس!

نکنه راست میگویند که نظر کرده هستند؟ خداوکیلی شما باشید به این نتیجه نمیرسید؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

این حکایت کوتاه و شیرین در خود خیلی نشانهها دارد. مضمون آن را برای شما توضیح میدهم. چهارده سال پیش، مادری که از اردبیل و یا خلخال به تهران مهاجرت کرده، دست پسرش بهروز را میگیرد و از بچههای کوچه میخواهد که با او هم بازی کنند. توضیح میدهد که آنها تازه به این کوچه آمدهاند و پسرشان هیچ دوستی ندارد. منطقه تُرکنشین بوده و این مادر هم به تُرکی سخن میگفته است. مصطفی نویسنده این پست که تُرک و بچهتهران و مخاطب اصلی بوده، میگوید : «ببخشید خانم من تُرکی بلد نیستم» حالا بعد از چهارده سال بهروز را دیده و همه چیز تغییر کرده است. امروز مصطفی نه تنها تُرکی را یاد گرفته، بلکه تُرکی هم مینویسد.

تحولی بزرگ در آذربایجان و در میان تُرکان ایران رخ داده. دختران ارومیه تا همین پانزده سال پیش با اکراه تُرکی حرف میزدند. اکنون شلوغترین کلاسها در این شهر، آموزش و آشنائی با میراث ادبیات تُرکی است. آذربایجان از صد سال گذشته درس گرفته و خیزشی بزرگ و فرهنگی در راه است. از روانه کردن امثال جواد طباطبائیها به مقابله با این حرکت مبارک، طرفی نخواهند بست. قصه مصطفی استثناء و یا یک اتفاق نیست، نماد یک جریان است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

یک ضربالمثل ترکی میگوید در مقابل کسی که می..زه، نر..ی فکر میکنه که بخش مهمی از قسمتهای خصوصی شما اساساً وجود خارجی ندارد. پسر حافظ اسد هنوز موشکی شلیک نشده خودش را خراب کرد. 

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

نوواک جوکوویچ تمام علائمی را که من طرفدار پرو پاقرص او باشم، داراست. اما نه تنها نیستم، بلکه از شکستهای او خیلی هم خوشحال میشوم. علیالخصوص اگر نادال برنده مسابقه آن دو باشد. علائم و تنها دلیل را توضیح میدهم :

جوکوویچ بعد از پیروزی و شکست، فوقالعاده محترمانه و اندیشمندانه صحبت میکند. در فینال استرالیا و در بازی بسیار نفسگیر و طولانی با نادال، زیباترین حرفی که من تا کنون از یک ورزشکار پیروز شنیدم را زد. سخنانی با این مضمون گفت : «بازی بسیار زیبائی بود. قوانین اجازه قهرمانی بیش از یک نفر را نمیدهد، و باید در این مسابقه یکی از ما دو نفر برنده اعلام میشد» از این زیباتر میتوان به بازی حریف احترام قائل شد؟ این پسر در حد کنفسیوس حکیم حرف میزند.

جوکویچ شوخطبع است. ادای بازیکنان زن مسابقات را به زیبائی در میآورد. علیالخصوص جیغهای بنفش شاراپوا را خوب تقلید میکند. اینها همه نشانه روحیه دوست داشتنی  اوست.

جووکوویچ متعلق به شرق اروپاست. بخش سابقاً چپ و کمتر ثروتمند قاره. به هر حال بعضی روحیات منطقپذیر نیست. وقتی در همه عرصهها گرفتاریم، شکست انگلیس از آرژانتین و مارادونا، اندکی دل جوامع گرفتار را خنک میکند. و برعکس! پیروزی جوامع بسیار توانا مثل آلمان، دردی بر دردهای نهادینه شده "ما نمیتوانیم" اضافه هم میکند.

حتی یکی از این علائم هم کافی است تا طرفدار جوکوویچ باشم. اما نیستم! فقط به یک دلیل : «او صرب است» گروههای مسلح صرب، سابقه توحش و کشتار بوسنیائیهای بیدفاع را دارند. ولی اینها چه ربطی به جوکوویچ دارد؟ راستش را بخواهید، از این روحیه و از این ارتباطات و این همه سیاسی دیدن همهچیز و همهکس در ورزش، واقعاً شرمسارم. کاری هم نمیتوان کرد، علائق دستورپذیر نیست.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

صاحب یک مغازه نانفروشی در تهران، خانمی آلمانی است که پس از سالها زندگی در این شهر، فارسی هم میداند. قبلاً محل کار من به این مغازه نزدیک بود. همسرم لیستی تهیه، و من هم دقیقاً مطابق آن خرید میکردم. وقتی از یک نوع نان موجود نداشتند، کارمندان آنجا مشابه آن را پیشنهاد میکردند. چون شناختی نداشتم، برای محکمکاری به همسرم زنگ میزدم و کسب تکلیف میکردم. این کار بارها و بارها تکرار شده بود.

خانم آلمانی یک بار خیلی مودبانه پرسید شما این نانها را همیشه میخرید، خودتان میل نمیکنید؟ گفتم راستش اصلاً علاقه ندارم. ایشان خواص این نانها را توضیح داد که مثلاً روگن این خاصیت را دارد و آن یکی فلان است و ... گفتم خیلی معذرت میخواهم سرکار خانم، اصلا میدانید موضوع چیست؟ نان یعنی نان لواش، یعنی نان بربری، یعنی نان سنگگ از نوع برشته و خاشخاشی! علائق من با این نانهای فانتزی سازگار نیست. و بعد کمی شوخی کردم که جنبه تهاجم فرهنگی هم دارد. و بهتر است همچنان مامور تدارکات باشم!

چند سال از آن اتفاق گذشته، و وقتی این یادداشت خواندنی روزبه امین را خواندم، یاد آن خانم آلمانی افتادم. بیچاره چه تلاش مذبوحانهای میکرد تا بگوید سنگگ را زیاد جدی گرفتی!

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

قالیباف شهردار تهران شد. من فکر میکنم در زمان انتخابات و در آن مناظرهای که سردار به عملیات گازانبری متهم شد، حق با  قالیباف بود. حریف روی او را کم کرد. همان موقع این مطلب را نوشتم، ولی از انتشار آن منصرف شدم. مطلب را برای چند دوستی که این تحولات را دنبال میکردند، فرستادم. هیچکدام مخالفت نکردند و حتی تائید ضمنی هم شد. با اندکی تغییر اینجا میگذارم. با مناظره احمدینژاد و مهندس موسوی مقایسه کردهام. بدیهی است که این دو هیچ شباهتی به روحانی و قالیباف ندارند. فقط برای توضیح مسئله است.

مشکلگشائی به نام  روکمکنی

خرداد 1388 و در آن مناظره معروف میان آقای محمود احمدینژاد و مهندس میرحسین موسوی، اتفاقی افتاد که حاشیه آن کمتر مورد توجه قرار گرفت. آقای مهندس موسوی به قضیه بازداشت ملوانها و سپس آزادی آنها با کت و شلوار و بدرقه عالیترین مقام اجرائی، معترض شد. اعتراض ایشان کاملاً وارد، و رفتار دولت از هر منظری پرسشبرانگیز بود. اما جواب محکم محمود احمدینژاد تاریخی شد. او به مهندس موسوی گفت اگر اطلاعات شما در خصوص سایر موارد هم اینگونه باشد، واویلاست. و سپس با لحنی محکم و با نگاهی طلبکارانه توضیح داد : «تونی بلر نخست وزیر انگلیس کتباً نامه نوشت و عذرخواهی کرد. اسنادش هم در وزارت خارجه موجود است».

وجود چنین اسنادی بلافاصله تکذیب شد. وزارت خارجه دولت احمدینژاد هم هیچ سندی ارائه نکرد و معلوم بود و بیشتر هم معلوم شد، که مسئله دروغ محض بوده است. اما این دورغ، روی طرفداران محمود احمدینژاد چه تاثیری گذاشت؟ چند روز بعد از آنکه موضوع بر همگان عیان و تابلوی معروف "دروغممنوع" در خیابانها و ستادهای تبلیغاتی به وفور مشاهده شد، به یکی از طرفداران پر و پاقرص احمدینژاد زنگ زدم. که دوست و همکار من در یک شرکت نوشابهسازی بود. او را از نزدیک میشناختم و خوب میدانستم که انسانی بسیار پاک و وارسته و راستگوست. در آن ایام با هزینه شخصی خود از شهرستان به مصلای تهران آمد تا در میتینگ احمدی نژاد شرکت کند. قبل از بازگشت هم، به زیارت مسجد جمکران رفت و برای پیروزی احمدینژاد نذر کرد.

حدس می زدم این دروغ در روحیه او خیلی تاثیر گذاشته است. وقتی نظر او را جویا شدم با حرارت تمام از کنار اصل قضیه گذشت و گفت : «دیدی دکتر چطوری او را پیچاند؟» هر چه سعی کردم روی دروغ تاکید کنم، کارساز نبود و او احمدینژاد را برنده نهائی مناظره میدانست. چون نظر او و صداقت او خیلی برای من اهمیت داشت، بعدها از اشخاص بیشتری هم پرسوجو کردم. به وضوح دیدم که از منظر طرفداران احمدینژاد، او برنده بلامنازع مناظره بوده است. فی الواقع برنده هم بود. گرچه سخنی گفت که وزیر منسوبش هم نتوانست اثبات کند و دولت بریتانیا رسماً آن را دروغ اعلام کرد، اما در یک برخورد رودرو، احمدینژاد روی طرف مقابل خود را پیش هوادارانش کم کرده بود. همین کفایت میکرد.

در فرهنگ نهادینه شده رو‌‌کمکنی، تنها چیزی که اهمیت ندارد، راست و دروغ گزاره است. احمدینژاد فقط زمانی بازنده این برخورد میشد که بلافاصله مهندس میرحسین  موسوی از اسناد وزارت خارجه ایران و شخص تونی بلر دلیل و مدرک همزمان میآورد. چنین چیزی حتی برای رئیسجمهور هم در آن لحظه محال بود. و یا دروغ بزرگتری میگفت که موضوع را از مقام بسیار بالاتری شنیده و سندش نیز موجود است، آن هم در شاکله شخصیت موسوی نبود.

در انتخابات اخیر اتفاق دیگری افتاد که البته چند و چون دقیق آن مشخص نیست. در یکی از مناظرهها، آقای محمد باقر قالیباف با دست مبارک خود و تصاویر زنده تلویزیونی، نشان داد که اساساً سیاستمدار نیست. بحثی را گشود که سخت در قافیه آن ماند. او رو به آقای حسن روحانی کرد و از موافقت خود و مخالفت ایشان با راهپیمائی قانونی دانشجویان برای بزرگداشت هیجده تیر سخن گفت. شاید قصد او دلجوئی از دانشجویان و احیاناً جبران سخنانی بود که در یک محفل خصوصی از چوبزنی خود گفته بود. اما آقای حسن روحانی جوابی به ایشان داد که برای قالیباف بسیار گران تمام شد. او گفت شما مجوز میخواستید که برنامه گازانبری خود را اجرا کنید. توضیحات بیشتر قالیباف بی تاثیر بود، و اصطلاح گازانبر  از یادها نرفت و قالیباف حسابی مناظره را باخت شد. اما واقعیت چه بود؟

ما از واقعیتی که در جلسه شورای امنیت ملی گذشته، هیچ خبری نداریم. بعید است انتشار سخنان این جلسات در آینده نزدیک اتفاق بیفتد. اما یک چیزهائی در خصوص آقایان قالیباف و روحانی میدانیم. ما میدانیم که در آن تاریخ قالیباف قصد داشت تصویر مردمپسندتری از خود و نیروی انتظامی به نمایش بگذارد. ما میدانیم که قالیباف سالهاست سودای ریاستجمهوری دارد، و از هر فرصتی برای نفوذ در دل مردم هم بهره میبرد. شیک میپوشد و از خود مدیری  کارآمد نشان می دهد. هیچکدام از اینها در خصوص آقای حسن روحانی صادق نیست. حتی در حوادث بعد از انتخابات 88 هم قالیباف نظراتی مردم پسندتر داشت و آن آمار معروف و شجاعانه را برای 25 خرداد داد. اما دریغ از یک کلام حرف تائیدآمیز جناب حسن روحانی. در خصوص حوادث کوی دانشگاه، همواره حامی سیاستهای رسمی بود. حداکثر رفتار اصلاح طلبانه ایشان، اندکی سکوت بیش از سایر مخافظهکاران بود.

هیچ بعید نیست که در آن جلسه شورای امنیت، آقای قالیباف دنبال مجوز فرصتی بوده تا خودی به مردم تهران نشان دهد. و هیچ بعید نیست نگاه استراتژیک و امنیتی آقای روحانی، طرح او را بلافاصله بایکوت کرده باشد. هیچ بعید نیست که در مذاکره میان طرفین، قالیباف در جواب این سخن که اگر کنترل از دستتان در رفت، چه خواهید کرد؟ عبارت گازانبری را به کار برده باشد.

احتمالاً قالیباف در مناظره خواست از این فرصت استفاده کند، اما عملاً با اصطلاح گازانبر گرفتار پروژه باستانی "روکمکنی" شد. کسی هم از خود نپرسید و نمیپرسد و نخواهد پرسید که حقیقت ماجرا چیست؟ برای قالیباف هم مقدور نیست بیش از این توضیح دهد. اسرار، بیشتر گشوده خواهد شد و چه بسا به دردسر بزرگتری بیفتد. در هر حال، هر که با فرهنگ روکمکنی در افتاد، ور افتاد. کسی دنبال کشف حقیقت نخواهد رفت. و اگر حقیقت نیز عیان شود، حلاوت روکمکنی آن لحظه، جبران نخواهد شد.

آقای روحانی در همان مناظره گفت : «من سرهنگ نیستم، حقوقدانم». همه میدانند کدام کاندید نظامی مخاطب ایشان بود. اینجا هم فرهنگ روکمکنی به کار آمد و نتیجه داد. اتفاقاً کسی آقای روحانی را به حقوقدانی نمیشناسد. قبل از این انتخابات، ایشان هم دکتری بود مثل هزاران دکتر در این دکترآباد. تقریباً تمام مشاغل ایشان امنیتی بوده است. و اتفاقاً قالیباف به شخصیت غیرنظامی خود شهره بود. اگر روحانی، نظامی بود و قالیباف تحصیلات حقوقی داشت، این سخن به حقیقت نزدیکتر بود. اما قالیباف قافله را باخت و روحانی تا تنور داغ بود جمله را چسباند و نتیجه گرفت.

اما چرا سرهنگ؟ این هم از زرنگیهای روحانی و سادگی قالیباف بود. خیلی از سرهنگها در این کشور بعدازظهر به آژانس سر کوچه میروند تا کمک خرجی برای زندگی پرهزینه باشد. مگر اینجا یونان عهد سرهنگهاست؟ قرار بود این سخن را مخاطب "من سردار نیستم، حقوقدانم" دریافت کند، و دریافت شد و هیچ جوابی هم نگرفت. به راستی از دیگران در آن جلسه چه کاری ساخته بود؟ حریف ریاست قالیباف بود که مدام به دروازه خودی گل میزد، حریف کلام شیرین هم غرضی بود که ملتی را انگشت به دهان گذاشت که این یارو تکنوکرات دوران سازندگی بوده؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

ظاهراً این شعر آقای حداد عادل از دروس مدارس حذف شد :

کابل و تهران و تبریز و بخارا و خُجند / جمله، ملک توست تا بلخ و نشابور و هری

از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان، من از این شعر هرگز احساس توهین نکردم. بلکه تصور میکنم سراینده قصد محبت هم داشته است. اگر در این نظام به من بگویند دوست داری کدام دو نفر سر به تنشان نباشد، بلافاصله خواهم گفت جواد لاریجانی و حداد عادل. چنین علاقهای به این فیلسوف هزار کتاب دارم. اما! اگر در بیت تعمداً هم تبریز را بکار برده، به نظر من قصد داشته این شهر مهم حتماً خودی محسوب شود. وقتی ما به کسی و یا شخصی نهایت محبت را میکنیم، او را از خودمان میدانیم. از نظر حداد عادل فارسی بهترین زبان جهان است. او تلاش کرده تبریز هم مشمول این بهترین باشد. آن زبان مادری در ابتدای ابیات نیز به این موضوع ارتباط ندارد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

قصه ساخت شاهکمان را از زبان سازنده آن به انتهای مطلب اضافه کردم. اگر مطلب را دیدید، این بخش را هم بخوانید. هر جا از این ساز جدید مطلبی پیدا کنید، معمولاً ساخت آن را به کیهان کلهر نسبت میدهند، در حالی که اینطور نیست. ایده اصلی این ساز را پیتر بیفن استرالیائی ابتدا از کمانچه آسیای میانه گرفت. و بعد با همکاری هابیل علیاف و سپس کیهان کلهر به شاهکمان رسید. سازنده پانزده سال وقت گذاشته و با دو استاد مسلم کمانچه همکاری کرده و در نهایت به سازی رسیده که بهترین استاد کمانچه با آن نواخته و آلبوم هم منتشر کرده، ولی هنوز فراگیر نشده است. آنوقت استاد شجریان در یک چشم بهم زدن چهارده ساز جدید تقدیم موسیقی ایران میکند. چند روز دیگر دومین نمایشگاه این سازها هم برگزار خواهد شد. اما کسی از بزرگان موسیقی دم نخواهد زد که مگر ساز سکه بهار آزادی است که با چهارده عدد، موسیقی کشور را یک نفس به عقد دائم کسی در آورد.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

دوستی در نهالستان کامنت گذاشته که با تحقیر بزرگان، بزرگ نمیشوی. من هم جواب دادم بزرگان که جای خود دارند، تحقیر هر فرد معمولی هم نشانه حقارت است. ولی کاش میگفتی کدام تحقیر؟

یک ارکستر فیلارمونیک بزرگ با دهها نوازنده، حدود بیست نوع ساز دارد. که طی قرنها تکامل یافته و نوابغ موسیقی غرب، هر کدام به سهم خود روی آنها تاثیر گذاشتهاند. اما استاد محمدرضا شجریان به تنهائی چهارده نوع ساز جدید برای موسیقی ایران اختراع کرده است.

در این مملکت به جز چند استثناء، بزرگان دو دستهاند. یا به هم نان قرض میدهند و یا دشمن خونی هم هستند. لابد این کارها در همه جهان متداول است، ولی حتماً این اندازه نیست که استاد آواز این همه ساز بسازد و کسی هم دم نزند. چند روز دیگر دومین نمایشگاه سازهای بیشمار ابداعی ایشان برگزار خواهد شد. اگر بزرگان اندکی تعارف را کنار میگذاشتند، حتماً استاد متوجه میشد که داشتن کارگاه نجاری شرط کافی برای ساختن ساز نیست. بیبیسی فارسی هم تصاویر نواختن با یکی از این سازها را به تیتراژ شروع خبر خود نمیافزود، و مستقیماً برای آن تبلیغ نمیکرد.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت : محمد قائد کاملاً استثاست که در عین رفافت و در نهایت ادب، زیباترین نقد را در خصوص شاملو نوشت. حتی برخورد آدم بزرگی مثل ابراهیم گلستان با شاملو آشکارا شخصی بود. مرحوم هوشنگ گلشیری و دکتر رضا براهنی اصلاً هیچ چیز قابل توجهی در کار همدیگر ندیدند، چون همواره در حال زد و خورد شخصی بودند.

 

***

 

با اطمینان نسبتاً خوبی میتوان گفت که دو تیم استقلال و پرسپولیس در جهان فوتبال نظیر ندارند. بعضی وقتها فکر میکنم تفکر پانایرانیسم در ایران، بیش از همه به همین استقلال و پرسپولیس شباهت دارد. پانایرانیسم، هم پول دارد هم زور دارد هم طرفدار دارد هم مجله دارد هم کتاب دارد هم نویسنده دارد، فقط یک چیز ندارد : هویت

توضیح : این مطلب من، هشت سال پیش و در صفحه ورزشی روزنامه یاس نو، شماره 101 به تاریخ 16 تیر 82 منتشر شده است.

 

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

منه هردن بیر اتفاق دوشر کی بیر شرکته یئتشمق همین، دوسلارن بیری بلافاصله گلئب و سلام و علیک دن سورا دئیب : «آقای بابائی! چوخ ائرادتم وار سئنه، والله ائودده سنن صحبتین ائلریق، ماشاالله چوخ  گوزل یازئسان. سئنن بیر خواهشم وار» قارپزلار قولتوغومون آلتنا هدایت اولاننان سورا دئمیشم : «خواهش ائلرم، محبتیز وار. بو نه سوزدی؟ خدمتیزده وارام، بویورون»  اودا دئیب : «والله تئزهلیقده بو طبقهبندی مشاغلی اجرا ائلیبلر، و فقط منیم بو قسمتده گروهومو یددی وروبللار. حقئمی ییبلر. ائیسترم اعتراض ائلیم. زحمت چکیب منه بیر تاثیرلی نامه یازاسان؟» بیر آز فیکرلشنن و قارپزلارن آغرلیقن احساس ائلینن سورا دئمیشم «اِ اِ .. آخی... نه دئیم والله .... گوزوم اوسته ... آمما... آخی!...» ائله بو مئنامنن آراسیندا، زاپاس قارپزیدا زنجان پئچاقینان کسیب، قشلیب، و منه تعارف ائلیب و آزباچوخ مقاومتیده سندرانان سورا دئیب : « بابا! بلئرم یازا بلئسن. سنئی من تانرام کیشی!»  داهی هئچ علاج قالمیر و فقط دئیرم : «عیبی یوخ ... گوروم نئینرم ....نه وقت ائیستن؟»

بو ایستکه مشابه، مساعده، اضافهکار، وام ازدواج، استعفا، انتقال و خلاصه هر نه قاباقا گلیب منه. اهل شکستهنفسی دویولم. لازم اولسا طبدن باشلیب نوجوما قئدر یازارم. آمما والله بو میرزابنویسلیق حوزهسی، دادگستری قاباغندا، بیر یاخجی یئر کوشلئمق ائیستر. اودا کی هرکسی قویمازلار!

بولاری دئدم کی دئمیسیز بو نه درخواستدی. اوزوم یاخجی بو سفارشی سفارشلرنن تانئشام. نئچه وقتدن سورا منیم رحمتلیک آتامن قبرن گوتورجقلر. چوخ ممنون اولارام کی کلاسیک ادبیاتمیزدان و یا آتاآنالاری‌مئزن سوزلرنن و یا تئزه شاعرلرمیزن شعرلرنن، آتا حقنده بئیندیقیزلردن منه معرفی ائلیسیز و یا لوطف ائلیب یوللویاسیز. آنجاق منیم بیر آز اسنوبلیق مرضی ده وارمدی. بو فارسی تُرکیده اولان شعرلر کی ... پدرم بود... و پدر تو بودی و ....رفتی و تنها گذاشتی و .... فلان و بهمان، ابداً منیم یوخاری اسنوبیت دوزومنان سویئی بیر ارخه گئدمز. الله سیزین اولنلریزه رحمت ائلسن، منیم ده آتامی اولارن ائچینده. آزباچوخ آتامی سئیزه معرفی ائلمشم. بئلرم یاخجی شعرلیز وار، من سئیزی تانرام!

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

نوشتهای دلنشین و کوتاه در نقد عکسالعمل والدین مقامات به پوشش دخترشان در خارج از کشور. من کاری به نتیجهگیری نهائی مقاله ندارم، اما دروغ چنان در این کشور ساری و جاری شده که خاندانها و آقازادهها و خانمزادهها و  مقامات، ابداً نگران عواقب آن نیستند. کُردانیسم و هاله نور در همین بستر رشد کرد. آقای خاتمی هم که یکی از صادقترین سیاستمداران این نظام بود، وقتی اوضاع بیریخت میشد، دروغ را به ضربات حریف ترجیح میداد. او چندین بار آشکارا دروغ گفت. همین نوار صوتی که از آقای هاشمی منتشر شده، حاوی یک دروغ بزرگ است.  به هر حال در آینده مشخص خواهد شد که  یا اصل نوار و یا تکذیبهای رسمی دروغ بوده است. اما اگر اوضاع بر وفق مرداد بود و نوار صحت داشت، به حساب سیاست‌مداری گوینده خواهند گذاشت. و در هر حال کسی نگران عواقب دروغ نیست. توجه داشته باشیم که موفقترین رئیس جمهور چند دهه گذشته امریکا یعنی بیل کلینتون را نه به خاطر رابطه خارج از ازدواجش، بکله به خاطر دروغی که ابتدا گفت و مسئله را انکار کرد، تا آستانه استیضاح پیش بردند.

اینجا/

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

مشهد و در خدمت استاد حسن راحتی سبزواری

قبل از اینکه به مقصد برسیم، کلی در خصوص لهجه سبزواری صحبت کردیم. مثالی زدند که تا ترجمه آن را نشنیدم فقط کلمه انگشت را فهمیدم. "اِنگُشتُم اِلِفچ بی بِلیشتُم وِ خَصمُم دِویست" یعنی انگشتم مربایی بود، لیسیدم و در راه تنفسم گیر کرد.

کامنت : لینک مطلب برای دوستانی که مطلب من در خصوص ایشان را ندیدهاند.   «اینجاکامنت : لینک مطلب برای دوستانی که مطلب من در خصوص ایشان را ندیده»

کامنت : خوش به سعادت زبان فارسی که چنان تفسیر موسعی از لهجه در آن وجود دارد که اگر بگوئیم سبزواری بیشتر به زبان میماند تا لهجه، گناه کبیره مرتکب خواهیم شد. اما زبان بخت برگشته تُرکی به زودی در آستانه تقسیم به زبان اردبیلی و ارومیهای هم قرار خواهد گرفت. زبانی که گویشوران آن از بالانج ارومیه تا علیآباد قوچان، صحبت هم را با اندکی دقت متوجه میشوند. ضربالمثلی داریم که میگوید : «خانیم سئندران قابن سسی چئخماز/ ظرفی که خانم خونه بشکنه، صداش در نمیاد» و البته میدانیم که تُرکان از همان کتابهای تاریخ غلام این خانه فرض شدهاند. این هم گریزی به صحرای کربلا.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

خانم فرزانه روستائی وقتی خارج از کشور رفت، واقعاً نشان داد که یک چیزیش میشود. ملاحظه بفرمائید اخیرا در خصوص سخنگوی وزارت خارجه چی نوشته :

«در خارج از ایران شما همواره باید توضیح بدهید که ایران عراق نیست، ایران یک کشور عربی نیست و از زمین تا آسمان با کشورهای عرب خاورمیانه تفاوت دارد. در چنین شرائطی انتخاب ظاهری عربی برای سخنگوی وزارت خارجه زمینه ساز ایجاد یک خطای ذهنی و قضاوتی اشتباه در افکار عمومی جهانی نسبت به ایرانیان می شود»

من کاری به چادر و حجاب ندارم. اما بسیاری از بانوان ایرانی چادر مشکی سر میکنند. پوشش سنتی کشورهای شرق آسیا هم با هم فرق دارد، ولی برای ما بعضی تفاوتهای جزئی قابل تشخیص نیست. علیالاصول خیلی از غربیها هم تفاوت حجاب را تشخیص نمیدهند. از آن مهمتر، اتفاقاً ایران یک کشور عربی هم هست. تعداد عربهای بومی ایران که صدها سال در این سرزمین زندگی کردهاند، از عربهای بومی خیلی از کشورهای حاشیه خلیج فارس بیشتر است. اگر به دویست سال گذشته برگردیم که خبری از آموزش عمومی نبود، شاید تعداد کسانی که زبان مادریشان در ایران عربی بود، از تعداد کسانی که زبان مادریشان فارسی بود، بیشتر هم باشد. البته با کسانی که گیلکی و سمنانی را هم فارسی می دانند، کاری نیست.

جهت استحضار خانم روستائی لازم است عرض بشود که اگر همفکران ایشان در ایران و ترکیه اجازه بدهند تا آمار دقیقی منتشر شود، به احتمال زیاد، ایران از ترکیه هم تُرک بومی بیشتری دارد. در ترکیه همه را تُرک میدانند و در اینجا همه را همشهری خانم روستائی!

به راستی کجای کاری بانو؟ فقط اصفهان و شیراز در ایران تغییر نکرده ها! الو.... اصلاً صدائی جز صدای خود میشنوی؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

زیر این پست چند نفر از دوستان اعتراض کردهاند. و به تُرکی و فارسی نوشتهاند که موضوع بیربط است. من نیز کامنت گذاشتم و مسیج هم زدم، ولی ظاهراً تاثیرگذار نبود. در جواب من به مقاله "دوشواریهای پدرم" استناد کردهاند. این همه فهم و درک از یک مقابله حقیقتاً نوبر است.

خواهش میکنم دوستان لطف کنند و به این صفحه و این نوشته اعتراض کنند، شاید بفهمند. شاید!

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

فیصل المقداد معاون وزیر خارجه سوریه در مصاحبه با یورونیوز گفت تمام اتفاقات سوریه زیر سر اسرائیل است و مردم با حکومت مشکلی ندارند. در خصوص استفاده از سلاحهای شیمی گفت بدون تردید کار سازمان جاسوسی امریکاست. و بندر بن سلطان که او نیز جاسوس امریکاست، نقش مهمی در این ماجرا دارد. وقتی خبرنگار از او پرسید که در مقابل اتهام استفاده حکومت از سلاحهای شیمیائی چه جوابی دارد گفت : «ارزش‌های اخلاقی ما اجازه چنین کاری را نمیدهد»

بعله!...

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

آقای محمد قائد، مقاله درخشانی دارد با عنوان "کلمبیا، ما داریم می آئیم". در آنجا سه رهبر از سه نظام کاملاً متفاوت قاجار و پهلوی و نظام مقدس را مثال می آورد که هر سه عشق مشترک خودمهمپنداری دارند. بعد ایشان نتیجه می گیرند دلایل را باید در جای دیگری جستجو کرد. شاهد از غیب رسید.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

دخالت خارجی و حمله نظامی در سوریه از طرف هر که باشد، منجر به فاجعه و کشتار بیگناهان خواهد شد. و شدیداً محکوم است. البته به جز حزبالله

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

دوبله کلمهای فرانسوی است. ولی از آنجائی که پارک دوبله حق مسلم ماست، ایرانیان آن را توسعه داده و سوبله را ساختهاند. بر همین سیاق، چون در خیابانهای بزرگ و در موارد ضروری پارکینگ چهارلایه از اوجب واجبات است، به آن چوبله میگویند. کسانی معتقدند چوبله ریشه در عبارت "چوب لای چرخ ترافیک" دارد. اما چون روش کارسازی است و این عبارت بار منفی دارد، خیلیها این استدلال را قبول نمیکنند. 

اینجا کانون زبان شهرک غرب تهران است. روزانه چندین نوبت که کلاس جمعی از بچهها پایان، و جمعی دیگر شروع میشود، وضع در این خیابان عریض همین است. فقط یک باند برای عبور سایر ماشینها باقی میماند. عموم بچه ها زیر پانزده سال سن دارند، و معمولاً در یکی از باندهای چهارگانه سوار یا پیاده میشوند. ضمن زبانآموزی، قوانین و مقررات راهنمائی و رانندگی چند لایه را نیز یاد میگیرند. شایان ذکر است که اندکی پایینتر، دستکم برای پارک دوبله، فضای نسبتاً فراوانی وجود دارد. اما روش میانبر چوبله محبوبتر است.

یک قانون باستانی در این سرزمین کهن میگوید که "به جز من همه مقصرند". طبق همین قانون، ضروری است توجه کافی به این نکته مبذول شود  که من جزو این جمع نیستم!!

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

اصلاحطلبان و سوریه

اصلاحطلبان ایرانی همیشه سعی کردهاند از ظرفیت هر چند محدود انتخابات نهایت بهره را ببرند. در بسیاری از موارد مثل دوم خرداد و مجلس ششم دستاوردهای درخور توجهی هم داشتهاند. اما وقتی شرایط پیچیده شد و دولتیان اصلاحطلب فرصتهای زیادی را از دست دادند، دیگر کشاندن مردم پای صندوق رای کار آسانی نبود. علیالخصوص وقتی اپوزوسیون همیشهتحریمی خارج از کشور با رسانههای متعدد، یکریز تبلیغ می‌کردند که اینها سر و ته یک کرباسند و فرقی با هم ندارند. در این شرایط  همه چیز قوزبالاقوز میشد. اوج این مسئله در انتخابات دور دوم شوراها بود. در آن انتخابات که یکی از آزادترین انتخابات نظام جمهوری اسلامی بود، مردم تهران در واقع خودزنی کردند. و همین یارو شهردار تهران شد که فجایع بعدی را همه میدانیم. هر چه اصلاحطلبان به مردم توضیح دادند که تحریم انتخابات و حرف تحریمیهای حرفهای، دقیقاً خواست جناحهائی مانند روزنامه کیهان است، به خرج مردم نرفت که نرفت.

حالا دقیقاً اوضاع سوریه اینگونه است. ترس از القاعده و سلفیگری نتیجه تلاش طاقتفرسا و البته وحشیانه و توام با جنایات فراوان رژیم اسد و حامیان آن طی سه سال گذشته است. آنها موفق شدهاند بسیاری را به این نتیجه برسانند که اگر در قدرت نباشند، باید خود را برای حکومت شخص ایمنالظواهری در دمشق آماده کنند. هر کسی و هر جربانی در جهان، اسیر این ترفند چندلایه و پیچیده بشود، شاید بر او حرجی نباشد. خاصه که دوز توحش سلفیها هم بسیار بالاست. اما اصلاحطلبان ایرانی باید خوب بدانند که آب از کجا گل آلود است. و بزرگنمائی سلفیها دقیقاً خواست بعثیهاست. اما مدام خطر آنها را گوشزد میکنند و همگی گاندی شدهاند.

یعنی متوجه این موضوع نیستند؟ به نظر من بعید است متوجه نباشند، برخورد آنها صادقانه نیست.

 

***

 

وقتی جامعه جهانی تصمیم گرفت ارتش عراق را از کویت اخراج کند، دیوانه بعثی یادش افتاد که قهرمان مبارزه با اسرائیل است. و راه قدس از کویت عبور میکرده، که ابتدا فرمان فتح آنجا را صادر کرده است. بلافاصله شروع به موشکباران اسرائیل کرد. قبل از آن عرضه شلیک یک گلوله هم به سمت اسرائیل نداشت. در شرایط عادی اگر یک خمپاره از غزه به بیابانی در اسرائیل اصابت کند، قوم عزیزکرده و سابقاً سرگردان، چنان بزرگنمائی میکند که تا خون چند ده فلسطینی بر زمین نریزد، تلآویو آرام نگیرد. اما اسرائیل به توصیه جامعه جهانی و عقلانیت ذاتی رهبران آن، هیچ عکسالعملی به دیوانه بعثی نشان نداد.

حنای مبارزه با اسرائیل دیگر رنگی ندارد. همه دیکتاتورها از مبارک و قذافی تا این آدمکش مضحک سوری، مدعی بودند و هستند که اگر ما نباشیم، کشور به دست القاعده خواهد افتاد. بدبختی اینجاست که بخت یار این دیکتاتورهاست و سلفی عقل پقل سرش نمیشود. وقتی میتواند بکشد، اساساً نیازی به فکر کردن ندارد. لولوخور خوره حقیقتاً وحشتناک هم هست.

هر کسی در شهر، روستا و یا منطقهای با جماعت متکثر زندگی کرده باشد، بعید است حتی تصور کند دمشق، قدیمیترین پایتخت جهان میتواند پایگاه سلفیها و القاعده باشد. سلفی و القاعده دقیقاً همان کاری را میکند که رژیم منحوس سوریه می خواهد. سلفی و القاعده همان کاری را می کند که صدام حسین دوست داشت در جنگ کویت، اسرائیل مرتکب شود. ترس از القاعده و رضایت به پسرک آدمخوار حافظ اسد، همان دامی است که طراحان ماجرا انتظار آن را میکشیدند.

دِ بابا بس کنید این گاندیبازی و ضدجنگبازی و عدمخشونتبازی و قرتیبازی و مادر ترزابازی و این حرفها را. امریکا چه غلطی باید در عراق و افغانستان میکرد که نکرد؟ افغانستان را از سیاهی مطلق طالبان نجات داد و گفت بفرمائید انتخاب کنید و افغانها هم فاسدترین دولت جهان را تشکیل دادند. این هم تقصیر امریکاست؟ عراقیها را از جنون و وحشت بعثی نجات داد و گفت بفرمائید انتخابات آزاد برگزار کنید، آنها درگیر منازعات قرون وسطائی شیعه و سنی شدند، و فوقتخصص آخور و توبره نوری مالکی را به قدرت رساندند. این هم تقصیر امریکاست؟ زمین و زمان میگویند امریکا در عراق و افغانستان ضرر کرد و نصیب نبرد و همه چیز وفق مراد ایران شد. آنوقت گاندیهای وطنی ما دست از عدم خشونتبازی بر نمیدارند! چقدر لطیف تشریف دارند این سوئیسیهای خارمیانه!

 

***

 

این نوشته آقای محمود فرجامی در خصوص اوضاع سوریه، کاملاً یکجانبه و بر عکس مقدمهای که نوشتهاند، اتفاقاً بر اساس یک پیشداوری است. چون احتمالاً جریان ابوصقار در سوریه استثناء هم نیست. و از همان عنوان مطلب پیداست که نویسنده جامعه سوریه را نمیشناسد. منظور ابداً این نیست که من سوریه را بهتر از آقای فرجامی میشناسم. فقط مشاهده تصاویر تلویزیونی و احیاناً یک سفر به حلب و دمشق نشان خواهد داد که ابوصقار در سوریه حتی بعید است استثناء باشد، قاعده که جای خود دارد. جامعه سوریه بیشتر به مصر و لبنان شباهت دارد تا به عربستان و قطر و لیبی. پای امثال القاعده و جربانهای سلفی را رژیم سرکوبگر سوریه به آن کشور باز کرد. جریانهای وابسته به ددمنشان القاعده، اسباب نگرانی هر انسانی است. اما القاعده قبل از این قضایا چه پایگاهی در سوریه داشت؟ کدامیک از رهبران القاعده سوری بود؟ نفر شماره دو، و اکنون شماره یک القاعده مصری است. خود جامعه مصر چقدر به القاعده شباهت دارد؟ مصریان حتی با جریان اسلامگرای اخوان المسلمین که حزب عدالت و توسعه ترکیه را الگوی خود می داند، مسئله دارند. بدیهی است که جریانهای سلفی و بنیادگرا در جوامع مصر و سوریه حضور دارند، اما این جوامع چقدر به آنها شباهت دارد؟ سلفیها تکفیری هستند و تشنه خون علویها. در ایران هم آقائی به نام مهدی دانشمند سنیها را حرامزاده میدانست و آشکارا لجنپراکنی میکرد. جامعه شیعه ایران چقدر به مهدی دانشمند شباهت دارد؟ در ارومیه آقائی که هنوز زنده است، علویها را از مینیبوس پیاده میکرد و روی صندلی مینشاند و سبیلشان را میتراشید، ارومیه چقدر به این آقا شباهت دارد؟

شاید جامعه جهانی نگران این است که دست رژیم سرکوبگر سوریه بقدری باز گذاشته شد که در نهایت آزادیخواهان آن کشور عاجز از سرکوب این رژیم امنیتی شدند. و وضع روز به روز به کنترل دیگران در آمد. القاعده جریانی تروریستی است که دنبال کشور خارج از کنترل سنیمذهب میگردد که بلافاصله چون بختک بر سر آن آوار شود. فرق هم نمی کند پاکستان باشد یا سوریه. حتی در مساجد لندن هم این جریان نفوذ دارد. وقتی امریکا از پس طالبان بر نیامده، چگونه نویسنده بیانصاف این مطلب از ارتش آزاد سوریه انتظار دارد جریانهای سلفی و همین ابوصقار را محاکمه کند؟

قدرتهای جهانی تجربه عراق و افغانستان را دارند. و حتماً تجربه تلخ و وحشتناک سکوت در مقابل رژیم صدام و فاجعه حلبچه را نصبالعین خود کردهاند که امروز در مقابل سلاح شیمیائی مقاومت می کنند. از این زاویه هم میتوان قضیه را دید. آنچه که طی این سه سال سیاه در سوریه دیدهایم، تعلل آشکار امریکا و انگلیس و فرانسه در مقابل فجایع سوریه بوده و دلیل آن تجربه عراق و افغانستان است. وقتی آنها اینگونه به تکاپو میافتند، حتماً خبری هست و گرنه ثابت کردهاند بیگدار به آب نمیزنند. وقتی آدمی مثل باراک اوباما می گوید که بدون تردید رژیم سوریه از سلاح شیمیائی استفاده کرده، حتماً باید توجه داشت که او جرج بوش نیست. و تجربه جرج بوش در عراق و ادعای سلاح کشتار جمعی که بعداً یافت نشد را هم دارد.

با همه این اوصاف، فرض کنیم سلاح شیمیائی را القاعده و سلفی ها استفاده کردهاند. میدانیم که اگر آنها به بمب اتمی هم دسترسی داشته باشند، در استفاده از آن تعلل نخواهند کرد. اما این سلاح شیمیائی را در کارخانجات خود تولید کرده اند؟ از کجا آوردهاند؟ جواب دم دستی و اسدپسند این است از عربستان و قطر گرفتهاند.

عربستان رژیمی به غایت محافظهکار دارد. بزرگترین تولید کننده نفت در جهان است. در جامعه خود کلی مشکلات دارد. رژیم آن پادشاهی و مبتنی بر شیخوخیت عربی است. با عقل سالم جور در نمیآید چنین رژیمی دست به اقدامات اولترا رادیکال مثل مسلح کردن مخالفان به سلاح شیمیائی بزند. اگر از رژیمی خوشمان نمیآید، دلیلی ندارد پادشاه عاقل و سیاستمدار عربستان را با دیوانهای بنام قذافی مقایسه کنیم که در هواپیما بمب میگذاشت.

قطر به مدد ثروت نفتی جام جهانی فوتبال را خریده است. در چنین شرایطی اقدام به حمایت از سلاح شیمیائی میکند؟ تمام این مسائل با اصول محافظهکاری این رژیمها در تضاد است. حتی ترکیه که حمایت بی دریغ از مخالفان در سوریه کرد، با انتقادات بزرگی در داخل کشور مواجه شد. مسئولیت فجایعی که در سوریه رخ می دهد، تمام و کمال بر عهده رژیم امنیتی و کثیف و آدمکش آن کشور است.  حتی اگر به دست القاعده صورت گیرد.

آقای فرجامی می گوید رژیم سوریه در آستانه پیروزی کامل بر مخالفان بود. بر کدام مخالفان؟ لابد منظور ارتش آزاد سوریه است. مگر مردم سوریه در رژیم غدائی خود مغز قورباغه دارند که از مخالفان خسته شده و به رژیم امنیتی خاندان اسد پناه آورده باشند؟ این چه استدلالی است؟ اگر قذافی هم به حال خود رها میشد بنغازی را به خاک و خون میکشید. همان طور که صدام را بعد از جنگ کویت به حال خود گذاشتند و هنوز شاهد کشف گورهای دستهجمعی شیعیان عراق هستیم. پیروزی ارتش تا بندندان مسلح با حامیان مصمم، شکست مخالفان است؟ یا به گروگان گرفتن جهان و منطقه؟ آنها جهان را آشکارا تهدید می کنند که اگر اقدامی کنند مردم کشور خود را سلاخی خواهند کرد. این چه پیروزی است؟

وجود رژیمهائی مثل قذافی جراحیشده (همان اخته سابق) و خاندان اسد و صدام (بعد از جنگ کویت)، تمام و کمال به نفع اسرائیل بود. رژیمهای دیکتاتوری کمترین خطر را برای خارج مرزها دارند. هر رژیمی در سوریه سر کار بیاید برای اسرائیل بدتر خواهد شد. هر کسی هم میداند که الویت اول امریکا اسرائیل است. این مردم سوریه هستند که با مقاومت جانانه خود جهان را به این نتیجه رساندند که اگر دخالت نکنند باید در مقابل دارفور دوم جوابگو باشند. مقاومت این ملت با دهها هزار کشته و میلیونها آواره را اینطور هم می توان تفسیر کرد. انصاف نویسنده کجا رفته که فقط ابوصقار را میبیند؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت :

در ضمن من منافع ایران را متوجه هستم ولی شرایط را رژیم سوریه کاملاً تغییر داده است. این هم شاهد مدعا که حدود بیست ماه پیش نوشتم :

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

یک همکاری داشتیم که به او آقا برات میگفتیم. آقا برات شش ماه جبهه رفته بود و حسابی هم از مزایای آن برخوردار بود. البته آدم خیلی باظرفیتی بود. همکاران قدیمی در حضور خود او میگفتند که تمام این شش ماه جبهه را در تهران بوده و او هم هیچ عکسالعملی نشان نمیداد و فقط میخندید. در واقع حداکثر حضور او در بیرون از تهران یک ماه بیشتر نبوده که آن را نیز همکاران قدیمی به عنوان سابقه جبهه قبول نداشتند. میگفتند به خانه پدر همسرش در کرج میرفت.

ولی هشت سالی که من در آن شرکت کار میکردم، مدام از خاطرات جبهه تعریف میکرد و معرکه میگرفت. من هم که از اول اهل فتنه بودم، محض رضای خدا ضدحال میزدم. مثلا وقتی میگفت در فلان عملیات شهید همت به ما این حرف را زد، میگفتم : «آقا برات! چرا خالی میبندی؟ در آن عملیات همت، شهید شده بود. از دیار باقی شما را هدایت میکرد؟» بعد مثلا میگفت : «آه آه، ببخشید شهید خرازی بود!» من هم میگفتم : «بازم که خالی بستی! شهید خرازی تمام هشت سال جنگ را در پیرانشهر بود، اصلاً جنوب نرفت». نه شهید همت را میشناختم و نه میدانستم شهید خرازی کجا بود و کی شهید شد، و نه سابقه یک روز حضور در جبهه داشتم. فقط میدانستم که آقا برات خالی میبندد.

این آقای مجتبی واحدی من را یاد آقا برات خودمان میاندازد. اگر از شیوه اندازهگیری قطر کهکشان راه شیری هم از او سوال کنند، خاطرهای از شیج بزرگوار نقل میکند. انگار از بچگی با هم بودهاند و او هم همیشه مشاور بوده و شیخ هم مدام در حال حل مشکلات اقوام و اقلیت‌ها و زندانیان و اعدامیان و .... از خود آقای کروبی هم بیشتر از او و خانوادهاش و سوابقش، خاطره دارد. به هر مناسبتی و بسته به شرایط روز روایتی میسازد.

یعنی یکی نیست به او بگوید : «مرد حسابی! دِ حرفت را بزن. چرا مدام به دایرةالمعارف نانوشته کروبیکا مراجعه میکنی؟»

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

چند سال پیش که مشهد میرفتم، با یک زائر عراقی اهل بصره و شیعه، همسفر شدم. کمی فارسی میدانست و سخنی تکان دهنده از وضعیت شیعیان در زمان صدام گفت. میگفت تقریباً هیچ خانوادهای در جنوب عراق نیست که یک قربانی برای سیاستهای وحشیانه رژیم صدام نداده باشد. زمان جنگ ایران و عراق، شیعیان گوشت دم توپ ارتش صدام بودند. و بعد از جنگ کویت هم دسته دسته روانه  گورهای دسته جمعی شدند.

وقتی دیوانه بعثی آخرین نمایش انتخاباتی خود را برگزار کرد، و با نود و نه و نهدهم درصد انتخاب شد، تلویزیونها تصاویری از کربلا و نجف پخش میکردند که اهالی آنجا با خون خود به صدام رای میدادند. هم تحقیر میشدند و هم کشته میشدند و هم جلوی دوربین فریاد می زدند : «بالدم بالروح نفدیک یا صدام»

چنین وضع اسفناکی در آن کشور حاکم بود. به هر دلیلی و با هر نیتی، عملیات امریکا، کُردها و شیعیان را از دست این دیوانه نجات داد. رهبران کُرد قدر این نعمت را دانستند. همان هنگام نیز صدای رسائی در جهان داشتند و نگذاشتند جنایت حلبچه که جلوی چشم غربیها اتفاق افتاد، فراموش شود. اما صدای شیعیان از گروههای مستقر در تهران میآمد، که هیچ خریداری در جهان نداشت. علمای نجف و کربلا هم طبق معمول تقیه کردند و جرات ابراز نظر نداشتند. البته هم اکنون همگی شیر ژیان هستند و بعضاً دلاوری مانند مقتدی صدر علیه امریکا غُرّش هم میکند.

من حرف آن زائر اهل بصره را کاملاً باور دارم که میگفت مظلومتر و بدبختتر از ما در منطقه وجود نداشت. با کمال تاسف هم اکنون هم همینطور است. دولت نوری مالکی با هر متر و معیاری به شیعیان منتسب است. اما این دولت هم از آخور می خورد و هم از توبره. سیاستهای این دولت به کینه شدیدی دامن میزند. با پول و تکنولوژی و جنگ افزار امریکائی به قدرت رسیده و از تحقیر و کشتار نجات یافته، اما چیدمان کابینهاش را با دشمنان منطقهای امریکا هماهنگ میکند. این دولت کاری به گذشته غمانگیز ملت خود ندارد. دولت عراق تنها همسایه حامی رژیم آدم کش سوریه است. ماهر اسد و بشار اسد علوی، همان عدی حسین و قصی حسین سنی است. اما دولت عراق جانب منازعه قرون وسطائی شیعه و سنی را گرفته و گروههای شیعه عراقی، کنار حزب الله  در سوریه  میجنگند. تاوان این همه بیخردی را باز این ملت مظلوم خواهد داد.

حتی اگر گروههای سلفی جنایتکار از سلاح شیمیائی استفاده کرده باشند، باز مسئولیت آن با رژیم آدمکش اسد است. آنها اعتراضات مسالمت آمیز مردم را به خاک و خون کشیدند و پای القاعده را به سوریه باز کردند. بدیهی است که اکثریت مطلق مردم سوریه از جانبان بعثی ناراضی است. حتی اگر در سوئد هم یک حزب نیم قرن حکومت کند، مردم از آن خسته میشوند. حافظ اسد قبلا در حماء هزار هزار آدم کشته که امروز ولیعدش در قدرت مانده است. رژیمی که به هر طریق میخواهد بماند، در درجه اول مسئول این جنایات است.

شرم همیشگی برای دولتهائی باقی خواهد ماند که از این رژیم همچنان حمایت میکنند، چین یا روسیه پوتینزده، فرقی نمیکند. البته بر دولتی که در بحران بالکان حمایتش از بوسنیائیهای گوش فلک را کَر کرده بود، اما کلمهای علیه روسیه نمیگفت، حرجی نیست. خوی و خصلت آنها چنین است و همیشه آدرس عوضی میدهند. کیست که نداند روسیه حامی اصلی جانیان صرب بود و امریکا نهایتاً بوسنیائیها را نجات داد. اما بیشرمی فراوان برای دولت عراق باقی خواهد ماند. تشکیلات نوری مالکی از ملتی رای گرفته که همین جنایات را تجربه کرده، اما ادامه آن را برای همسایه سوری روا میداند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

محمود، یکی از دوستان بسیار نزدیک و خانوادگی ما، عصر 23 مرداد عازم ارومیه شد که پدرم را ملاقات کند. ساعت دو نیم بعد از نیمهشب از نزدیکی های تبریز زنگ زد و با ناراحتی گفت که متاسفانه به ملاقات نخواهد رسید. پدر به رحمت خدا رفته است.

ساعت سه صبح به سمت ارومیه حرکت کردیم. دور از ادب بود که خانواده جمعیت حاضر در قبرستان بالانج را بیش از حد منتظر بگذارند. وقتی من و همسرم رسیدیم، نیمساعتی بود که ایشان را به خاک سپرده بودند. حالا بهتر درد هموطنانی را درک میکنم که در خارج از کشور زندگی میکنند، و به هر دلیلی نمیتوانند با پدر یا مادر خود آخرین خداحافظی را داشته باشند. من این بخت را داشتم که صوت دلنشین عمو را سر مزار پدر بشنوم، که یاحنان و یامنان گویان سوره الرحمان را قرائت میکرد.

و سپاس بیکران از همه دوستانی که در این مدت با من همدردی کردند.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

از اول صبح تا یازده شب در شیراز کار داشتم. آن هم در مرودشت و بیخ گوش تختجمشید. با اینکه هنوز فرصت داشتیم و کار به پایان نرسیده بود، به دوستم جناب آقای منفرد که از مدیران مناطق کوکا کولا هستند، گفتم : «محسن جان! شیراز بیام و به زیارت آقامون سعدی نرم، کارت برای همیشه لنگ میمونه»

چون می‌گذری به خاک شیراز / گو من به فلان زمین اسیرم

ای مونس روزگار سعدی / رفتی و نرفتی از ضمیرم

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

مرحوم پدربزرگ من مثل خیلی از پدر بزرگها، اهل مسجد و پای ثابت منابر بود. ایشان همه فرزندان و نوههای خود را تشویق میکرد که در مسجد نماز بخوانند. به جز یک نوه نسبتاً ناخلف، در سایر موارد موفق شد. استدلالهای جالبی هم برای مسجد رفتن داشت. مثلا میگفت حضور در مسجد فقط ثواب ندارد، عقل هم چنین حکم میکند. اشاره به خودش می کرد و میگفت : «اگر دو روز پشت سر هم مسجد نروم، همه خواهند گفت عبدالحسین را چه شده؟ چرا مسجد نمیآید؟ خدای نکرده مریض نشده باشد؟ بعد از نماز حتماً باید به ملاقات او برویم» کسی را یارای مخالفت با نظرات آن مرد خدا نبود. ولی اگر در عصر فیسبوک چنین استدلالی میکرد، همان نوه به ایشان میگفت : «مسجد فقط برای عبادت خوب است. کار عاقلانه مورد نظر شما را شبکههای اجتماعی خیلی بهتر انجام میدهند. ضرورتی هم به خروج از منزل نیست. مسجد و میخانه و قهوهخانه همینجاست. مومن و کافر و زاهد و عاشق و لیلی و مجنون همه اینجاست»

مدتهاست از دوست نادیده و فرهیختهام آقای نریمان ملایموند بیخبرم. نه استوسی نه لایکی نه دیسلایکی نه کامنتی، پس کجاست؟ با ایشان در همین فضای مجازی افتخار آشنائی پیدا کردم. هر دو پای صفحه آقای محمد قائد مینشستیم و فیض میبردیم. به همان واسطه نیز آشنا شدیم.

راستی! اگر پدربزرگ از نوه نه چندان سر به راه خود سوال میکرد که حالا قصد داری به کجا سر بزنی، او چه جوابی داشت؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

یک عصاره فضیلت گفته اگر دولت به مناطق فقیری که او نماینده آنجاست رسیدگی نکند، با لُرهای چماقدار طرف خواهد بود. عصاره دیگری در جریان فاجعه روستای گاودانه، روستائیان  را مقصر جلوه داد. با هر متر و معیاری که در دنیای متمدن خریدار داشته باشد، امروز باید لُرها و بختیاریها ثروتمندترین مردم ایران بودند. و نباید چنین عصارههائی از طرف آنها سخن میگفت. سالها زندگی در تهران و گفتگو با افراد متفاوت لُر و بختیاری، من را به این نتیجه رسانده که لُرها در آینده، روشنفکران و نویسندگان و روزنامهنگاران خود را نخواهند بخشید. آنها بیش از همه مقصرند. در دور افتادهترین نقاط آذربایجان و کردستان و اصفهان و خراسان، بلاهت آن نماینده گاودانه حتی یک روز هم تحمل نمیشد. ولی ظاهراً نخبگان این قوم بیپناه، مشغولیتهای بزرگتری دارند.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

یادداشت امروز روزنامه خراسان به قلم سید محمد اسلامی خیلی عجیب بود. صاف سراغ اصل مطلب رفته و خبر از جای امن خلبانهای ربوده شده تُرک در لبنان میدهد. در پایان توصیه میکند داوداغلو بر خلاف سال گذشته، زیاد این در و آن در نزند، و  برای حل این بحران به تهران بیاید. میگوید رسانههای ترکیه سکوت سنگینی کردهاند، و او دلیل این سکوت را هم میداند. چون ترکیه باید تاوان اشتباهات خود در سوریه را پس بدهد. مقاله حتی از آرامش خاطر مقامات ترکیه هم خبر دارد، "چون میدانند آنها اسرائی هستند که میهمان خوانده میشوند"

یعنی روزنامه خراسان که مرتبط با آستان قدس رضوی است، از اخبار پشت پرده آدمربائی "زائران امام رضا" در لبنان خبر دارد؟ انشاالله که همه چیز گربه است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

قدیم اورمونون قهوهخانالارندا کی بیر ساواددی آدام روزنامه اوخویاردی، اوندا گورردن کی بیر قوجا ساوادسیز کیشی بئلین چاغیریب دئیردی : «بالا! بونون تورکوسون منه دِ گوروم نه یازیب»

ایندی اوشاقلار استتوس وورو، من اونو کپی پیست ائلیب دوسلارن بیرسینه یولویوب، سوروشورام : «زحمت اولماسا بونون فارسیسن منه دِ گوروم نه یازیب»

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

قیمت ماشین او حدود صد و پنجاه میلیون تومان است. اما همیشه با کارت سوخت وانت بنزین میزند. لیتری سیصد تومن با بنزین آزاد فرق دارد. وانت هم مربوط به کارگاه برادر اوست. با هم ندار هستیم و این استتوس را حتماً خواهد دید. به خودش گفتم و خواستم به شما هم بگویم که یک همچین ژاپنیهائی هستیم ما!

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

امیدوارم آقای حمیدرضا ابک مثل دکتر مرتضی مردیها نباشد که با هر مخالفتی خشمگین می شود و دوستی در فضای مجازی را قطع می‌کند. نتوانستم از کنار این نوشته بیتفاوت بگذرم.

نزدیک یک ماه است که تهران گرفتار گرمای چهل درجه است. میلیونها خودرو و گرد و خاک و لاستیک و لنت ترمز و ... امان این شهر را بریده. امروز صبح باران خوبی بارید. اگر کسی همین یک ماه پیش از اُزگلستان دارقوزآباد به تهران آمده و یک بیت نیز در وصف باران نشتیده باشد، باز نمیتواند خوشحالی خود را پنهان کند. باران در این فصل برای بعضی کشاورزان از جمله شالیکاران اصلا خوب نیست، اما در تهران نفسی کشیدیم. و اینکه در این گرمای تابستان عدهای بی سر پناه هستند، فقط تعارف آبکی است. آنجا هم که به سهراب سپری طعنه می زند که زیر باران باید رفت ... در واقع میخواهد بگوید : «آهای مردم! من اسنوب هستم، وظیفه دارم جور دیگری بنویسم نه اینکه لزوماً جور دیگری بیندیشم، حالیتونه؟»

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

نوشته شیرینی در خصوص ترکیه است. چرا در ایران اینگونه نیست؟ یک جواب ساده و دم دستی این است که ترکها هر چه دارند از اسلام است و قبل از آن مشتی مردم صحرانشین و بیخبر از مدنیت بودند. اما ایرانیان اِل بودند و بِل هستند. فرض استدلال این است که لابد پشت قاجاریه ساسانیان بود. و انگار نه انگار که ایرانیان از همان ابتدا مسلمان بودند و نقش مهمی هم در گسترش فرهنگ اسلام میان تُرکان داشتند. خیلی از  اصطلاحات مذهبی ترکیه نه عربی، بلکه فارسی است.

جواب این سوال سخت است. در زمان رضاشاه دو موضوع به هر دلیلی کاملاً گرفت. و به نظر من فاجعه آفرید. اولی انحصار زبان فارسی و انکار سایر زبانها و در راس آنها تُرکی بود. دومی باستانگرائی افراطی که تقریباً هیچ ارتباطی به مردم فعلاً ایران ندارد، بین هویت ایرانی و هویت اسلامی شکافی ایجاد کرد که به نظر میرسد حالا حالاها درست نخواهد شد. ادبیات کلاسیک فارسی هرگز نشان نمیدهد که اهمیت عید فطر کمتر از نوروز بوده باشد.

جامعه سکولار و غیر مذهبی ترکیه بسیار تشکل یافتهتر و قویتر از جامعه مشابه خود در ایران است. ملیگرایان ترک هم دست کمی از مشابه وطنی ندارند. اما هیچکدام با هویت اسلامی خود درگیر نیستند. مثل سوئد و دانمارک و اسپانیا و نروژ، که هر کسی با هر اعتقادی کریسمس را گرامی میدارد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

از متن :

«من نمی دانم پان ترکها در ایران چه کسانی هستند و با چه مشخصه هایی شناخته می شوند. اما با توجه به اینکه ایشان مقاله مرا تبلیغ افکار پان ترکها خوانده است باید گفت اگر شاخصه "افکار غرض الود و تفرقه افکنانه پان ترکیستها" درخواست حق آموزش به زبان مادری و رسمیت بخشیدن به زبانهای غیر فارسی در ایران باشد قطعا من کرد و بسیاری از کردها، بلوچها، ترکمنها و عربهای ایرانی نیز پان ترک هستیم! کجای فکر ضرورت رسمیت بخشیدن به زبانهای غیر فارسی و اجرای سیاستهای اموزشی چند زبانه در ایران تفرقه انگیز و غرض الود است؟ شاعر اگاه شعری می گوید که در قافیه اش نماند!»

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

عید شما مبارک،

این هم عیدی نهالستان، از سرزمین شعر و ادب خراسان، خدمت همه دوستان :

کار من ایجاب میکرد که مدام و بعضاً هفتهای یک بار مشهد بروم. در این مسافرتها، متوجه موضوع جالبی شدم. راننده تاکسیهای فرودگاه مشهد نگاه ویژه خود را به مردم مناطق مختلف دارند. با خراسانیهای خوش صحبت، سر صحبت خیلی راحت باز میشود. نظرات صریح آنها واقعاً شنیدنی و بِکر بود. اصطلاحات جالبی بین خودشان دارند. از اظهارات آنها یادداشت بر میداشتم که روزی بنویسم. با کمال تاسف تمام آن یادداشتها را از دست دادم. اما در سفر آخر با شخص کاملاً متفاوتی مواجه شدم که حسرت از دادن همه آن یادداشتها فراموش شد.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

این یادداشت کوتاه من در مجله مردروز که مربوط به دو سال پیش است، با عکسالعملهای جالبی مواجه شد. در زبان انگلیسی تا آنجا که من شنیدم میگویند شاه مُرد، انشتین مُرد، گربه مُرد، خوک مُرد، .... خلاصه هر کس بمیرد، همان فعل مُردن را برای آن به کار میبرند. در زبانهای عربی و تُرکی و فارسی که من میشناسم، فعلی که استفاده میشود کاملاً بستگی به موقعیت طرف دارد. درگذشت و ارتحال و وفات و مُرد و به درک واصل شد و .... در ارومیه فعل مردن (اولمق) را حتی برای بعضی حیوانات به کار نمیبردند. مثلا برای خوک می گفتند : «چاتددادی». خیلیها از این تعارفات خستهاند و فرهنگ غربی را میپسندند. حال فرض کنید اوضاع برعکس بود. در بریتانیای کبیر هزاران کلمه برای مرگ وجود داشت و در این مناطق همه چیز و همه کس فقط میمرد. آنوقت در معرض نقد نبودیم که این چه وضعی است؟ برای آدمهائی مثل باغچهبان و خلخالی یک فعل به کار میبرید؟

ظاهراً در دنیای مدرن اصل کلمه برای نامیدن قسمتهای خصوصی توصیه میشود. به راستی کار خوبی است؟ توجه بفرمائید که آخرین کامنتگذار حتی حاضر نشده در نوشته خود آن کلمه را به کار ببرد. به نظر من خیلی هم کار خوبی کرده است.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

روز به روز خوانندگان مجله مردروز بیشتر میشود. من در این مجله کارهای نیستم که اگر برای آن تبلیغ کنم حمل بر خودستائی باشد. فقط ستون مکاشفات پدرانه را مینویسم و بعضاً در خصوص مطالب اجتماعی متنوع از کشاورزی تا سینما مطلب میفرستم. اوایل قرار بود تُرکی هم بنویسم، مانع اصلی وسواس بیش از حد خودم بود. وگرنه از راهاندازی بخش تُرکی مجله استقبال شد. اکنون بخش انگلیسی آن فعال شده است. بعضی مقالات ترجمه و منتشر میشود. از جمله مطلبی که در خصوص فیلم سنگام و نمایش عمومی آن در ارومیه نوشته بودم. این مجله به هیچ نهادی وابسته نیست و با روند رشد خوبی که دارد، باید امیدوار بود در آینده نه چندان دور، به یکی از فراگیرین رسانههای الکترونیکی در حوزه فعالیت خود تبدیل شود. دلگرمی هر نشریهای به خوانندگان خود است، که مطالب آن را میخوانند و نظر میدهند.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

داروی لوکران و بعضی داروهای خاص امروز در داروخانه سیزده آبان تهران پخش شد. ما هم تهیه کردیم و امیدوارم پخش این داروهای حیاتی ادامه یابد.

داروهای خاص مدتها در گمرک منتظر اجازه ترخیص بود. میگفتند مهرپروان سابق مجوز ترخیض دارو را در گرو ترخیص چند ماشین گران قیمت گرفتهاند. از درستی خبر اطلاعی ندارم، اما میدانم که دو پدیده همزمان دروغ و وقاحت حد و مرز نمیشناسد. پخش دارو در داروخانه بزرگ و معتبر سیزده آبان، همزمان با شروع به کار دولت جدید، می تواند نشانه باشد و امید که ادامه یابد. هیچ کشوری در جهان متمدن چنین داروهائی  را تحریم نمیکند، اما خیلیها این موضوع را سپر بی لیاقتیهای خود قرار میدهند.

وقتی در فیسبوک از دوستان کمک خواستم، بسیاری محبت کردند، که از همه آنها سپاسگزارم. نهایتاً دیروز کاملاً مستاصل شدم و قرار شد دوستی از ترکیه بفرستد. خوشبختانه امروز یکی دیگر از دوستانم که با نهایت مهربانی پیگیر این موضوع بود، خبر خوش را داد و فعلاً مشکل برطرف شده است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

وقتی دیهگو مارادونای جوان بعد از جام جهانی هشتاد و دوی اسپانیا با مبلغ هفت میلیون دلار به فوتبال ایتالیا پیوست، این خبر و این رقم مثل توپ در جهان صدا کرد و رکورد شکست.

اخیراً اعلام شده که باشگاه بارسلونا پانصد و هشتاد میلیون یورو، یعنی مبلغی معادل هفتصد و هفتاد میلیون دلار روی لئونارد مسی نه به آن جوانی، قیمت گذاشته است.

بعضیها میگویند مسی در حد مارادوناست. کسانی هم مارادونا را تکرار نشدنی میدانند. اما قطع و یقین کسی مسی را صد برابر بهتر از ماردونا نمیداند. با این اوصاف پیشبینی آینده کار دشواری نیست. احتمالاً ستارگان فوتبال به بانک جهانی وام خواهند داد. شاید هم چند سال دیگر لیونل مسی شخصاً تصمیم گرفت اقتصاد مسئلهدار اسپانیا را رهن کامل کند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

با هر متر و معیاری اسرائیل سرزمینهای فلسطینی را اشغال کرده و مانع تشکیل کشور مستقلی برای آنهاست. بدیهی است که در اینجا منظور از "با هر متر و معیاری"، افکار عمومی قهوهخانههای قاهره و بغداد نیست. افکار عمومی و بلکه رسمی تمام جهانیان است. چندین قطعنامه سازمان ملل و نظر دولتهای اروپائی و حتی امریکای حامی اسرائیل نیز چنین است. حتی جناح چپ اسرائیل نیز از صلح و تشکیل کشور فلسطین حمایت میکند. راست افراطی و بنیادگرایان یهودی، فعلا بر خر مراد سوارند و تمام جهانیان را ناکام گذاشتهاند.

در چنین شرایطی اگر عربی مصری تعطیلات خود را در سواحل تل آویو سپری کند، کار او چه تعبیری دارد؟ اگر در جواب بگوید سواحل کشورهای عربی امن نیست، و فرهنگ آنها پائین است، و همسر و دختران او امنیت ندارند، اما تل آویو شهری با فرهنگ اروپائی است و در آن کسی به کسی کاری ندارد، چه جوابی شایسته اوست؟ می دانیم که هر دو استدلال او بیراه نیست.

وقتی من میگویم با هر متری و معیاری ارمنستان بیست درصد خاک جمهوری آذربایجان را اشغال کرده، از قهوهخانههای اردبیل و تبریز نقل و قول نمیکنم. این موضوع را حتی روسیه حامی اصلی ارمنستان نیز قبول دارد. وقتی میگویم با هر متر و معیاری جمهوری آذربایجان به ما نزدیکتر است، افکار فاشیستی و نژادپرستانه را ملاک قرار نمیدهم. کسی که پست من را برداشته و نوشته :

 

«لطفا جاهای خالی را با کلمات مناسب پر کنید:

با هر متر و معیاری ...... نسبت به ...... به ما نزدیکتر است.

- آلمان / هر کشور اروپایی

.....

سیاست چیز مزخرف و بی پدر و مادری یه، لابد واسه اینکه ما اونو به این شکل به کار می گیریم!»

 

قطعاً معنای نازیسم را نمیفهمد که به من وصله نژادپرستی میزند. امیدوارم اندکی درک سیاسی داشته باشد، تا او را به همان مثال عرب مصری ارجاع دهم. و بگویم که ارمنستان با هر متر و معیاری کشوری اشغالگر است. شما هم میتوانی بگوئی این موضوع با مناقشه اعراب و اسرائیل قابل مقایسه نیست. من نیز جواب می‌دهم، و یا قانع می‌شوم که مقایسه درستی نیست.

سیاست را هم دست کم از شما بهتر میفهمم. علاقه ذاتی به مردمی که فقط یک رودخانه و یک مرز سیاسی مرا از آنها جدا کرده، سیاسیکاری نیست. شما سیاست و سیاسیکاری را نمیفهمید. اگر اهل باکو مردمی عقبمانده هستند و ایروان از تل آویو نیز پیشرفتهتر است، باز شما معنای سیاست را نمیفهمید، که علائق من را سیاسیکاری میدانید. البته این آخرین گفتگوی من با شماست.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

نوشته امین فاخر در خصوص کامنت من

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

بیست درصد خاک جمهوری آدربایجان، در اشغال ارمنستان است. با هر متر و معیاری و با هر ملیت و زبان و فرهنگی که در ایران داشته باشیم، جمهوری آذربایجان به ما نزدیکتر از ارمنستان است.

سال 59 به قدری عشق دیدار باکو را داشتم، که سادهدلانه و بر اساس آدرسی که رادیو باکو میداد، نامهای با آدرس فارسی!! به آنها نوشتم و فقط تقاضای ارسال چند عدد کارت پستال از این شهر کردم. که نهایتاً نامه از استانداری ارومیه سر در آورد و اسباب دردسر شد. چنین عشقی به دیدن باکو داشتم. با همه اینها، تا این لحظه باکو را ندیدهام. و تا وقتی که خانواده فاسد و مافیای نفتی علیاف آن سرزمین را اداره میکند، تصویر رویاگونه خودم از شهر رامیز قلیاف را به هم نخواهم زد. این را نوشتم تا من را خیلی متهم به قومگرائی و طرفداری از جمهوری آذربایجان و این حرفها نکنید، چون :

هرگز هموطن خودم را نخواهم بخشید، که تابستانهایش را در ارمنستان سپری میکند، و به اقتصاد یک کشور ضد تُرک و ضد آذربایجان و اشغالگر یاری میرساند.

شما فرهنگ ارمنی را نمیشناسید. از بدو تولد آنها را ضد تُرک بار میآورند. با آذربایجان پدرکشتگی تاریخی دارند. از آذربایجان ما طلبکار هستند. آذربایجانیهای سادهدل خیلی دیر متوجه این نامردی تاریخی شدند. اگر در تبریز و ارومیه اندکی روحیه ضدارمنی دیدید، در باکو و نخجوان قبل از جنگ قرهباغ هم می توانستید ببینید. آذربایجان همیشه دوستدار ارامنه بود. آنها نمک آذربایجان را خوردند و نمکدان شکستند. دستِ دستهجات مسلح آنها به خون مردم آذربایجان آلوده است. اگر من را هموطن خود میدانید، این را هم بدانید که شما را نخواهم بخشید.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در قرن هشتم و نهم هجری، شیخ ولی شیرازی از شاعران شیراز، گلش راز محمود شبستری را از فارسی به تُرکی ترجمه میکند.

سید حیدر بیات در کتاب "سیبی میان دو آینه (ایکی آینا اورتاسیندا بیر آلما)" که به حضور تُرکهای عموماً غیرآذربایجانی در ادبیات ایران میپردازد، این ترجمه را هم بررسی کرده است. یک شیرازی اثر فارسی یک  تبریزی را به تُرکی ترجمه میکند. چه گذشته باشکوهی!

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

یک بار دکتر رضا براهنی فضای روشنفکری کشور را نقدی جانانه کرد. من آن نقد را در مجلات و آرشیو شخصی خودم دارم، و باید روزی بگردم و پیدا کنم. مضمون نقد یادم مانده است. ایشان گفت ما حتی از جزئیات زندگی شخصی نویسندگان کشورهای غربی و امریکای لاتین خبر داریم، اما به جز ترکیه از تمام همسایههای خود بیخبر هستیم. از نویسندگان مصر و پاکستان و عراق هیچ نمیدانیم. اسطورههای یونان را میشناسیم، اما از داستان یوسف و زلیخا در قرآن بیاطلاعیم. استدلال کرده بود که اتفاقاً با همسایه درد مشترک داریم، و باید بیشتر از هم یاد بگیریم.

امروز در صفحه دوستان کُرد خودم نقل و قولی از شادروان شاملو خواندم. گفته بود اگر با شعر شیرکو بیکس زودتر آشنا میشد، قبل از لورکا اشعار او را ترجمه میکرد. خوشبختانه چند ترجمه شعر از شیرکو با صدای پر ابهت شاملو باقی مانده، که به مناسبت درگذشت او مدام به اشتراک گذاشته میشود.

خواننده متوسط و معمولی چنین فضائی، کسانی مثل من خواهند بود که تا چند هفته پیش حتی نام این شاعر کُرد را هم نشنیده بودم. بخش بزرگی هم که اساساً نمیخوانند و پیشاپیش به غنا رسیدهاند، خود را نقطه پرگار تمدن میدانند. به کمتر از آلمان و فرانسه راضی نیستند و سرزمین داستایفسکی و چخوف و پوشکین را هم تحویل نمیگیرند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

بانوی فاضل خانم هاله سحابی، در مراسم تحلیف همین یارو که دیروز پی کار خود رفت، دستگیر و به دو سال زندان محکوم شد. برای مراسم تشییع جنازه پدر بزرگوارش مهندس سحابی به او مرخصی داده بودند، که همان روز به رحمت خدا رفت و در جوار پدر آرمید.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

آقای حسن هاشمی وزیر پیشنهادی بهداشت و آموزش پزشکی، احتمالاً ثروتمندترین چشم پزشک ایران است. او از اولین کسانی بود که تکنولوژی عمل لیزیک را به ایران آورد. بعضی چشم پزشکان به او نظر مساعد ندارند. و معتقدند با رانت و رابطه عملاً ورود این تکنولوژی را سالها در انحصار خود داشت و به چنین ثروتی رسید. از بنیان گذاران کلینیک نور در خیابان میرداماد نیز هستند، که گفته میشود بیشترین عملهای لیزیک در ایران متعلق به این موسسه است.  

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

جمهوری، یعنی جمهوری دموکراتیک کره شمالی! رئیس جمهور این جمهوری، در مراسم تحلیف حاضر بود، ولی رئیس مجلس ایران فراموش کرد نام او را ببرد. تعداد رؤسای جمهور حاضر در مراسم، با انگشتان یک دست هم قابل شمارش بود، ولی او همچنان فراموش شد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

شاید شما هم مثل من، قطعه "ببار ای بارون" از آلبوم  شب سکوت کویر را تا کنون از این منظر گوش نکرده باشید.  با دوستی در حال رانندگی این قطعه را گوش میکردیم که به این ابیات رسید :

دلا خون شو خون ببار/بر کوه و دشت و هامون ببار/به سرخی لبهای سرخ یار/به یاد عاشقای این دیار/به کام عاشقای بی‌مزار....

همین اینکه استاد شجریان خواند "به کام عاشقای بیمزار"، رفیق من بیاختیار زد زیر گریه. من خودم اشکم دم مشکم هست، ولی اینگونه احساساتی شدن حتماً دلیل دیگری دارد.

بعد از چند سال زندان، دو سه ماهی در انتظار آزادی عموی جوان خود بوده که پدرش را فرا میخوانند و شناسنامه او را باطل میکنند و تعهد میگیرند که هیچ مراسمی برگزار نشود. سالهاست عمو بیمزار است. به یاد همه بیمزاران .....

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

کامران دانشجو "به درک" که رفت.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

ماهنامه "تالش" بعد از سی ماه توقیف، رفع توقیف و شماره جدید آن در هشتپر منتشر شد. یونسکو زبان تالشی را در معرض خطر ارزیابی کرده است. خوشبختانه در شماره جدید و خرداد ماهنامه، خبرهای مثبتی در این خصوص وجود دارد. آقای آرمین فریدی هفتخوانی نوشته :

«زبان تالشی اکنون بیش از ده لغتنامه بزرگ و کوچک دارد. از این شمارهاند : لغتنامه پیریوکو نویسنده روس، لغتنامه تالشی تُرکی پروفسور نوروزعلی محمداف، سلسله لغتنامههای پرفسور عباسزاده (انگلسی–تالشی، تالشی-تُرکی، روسی–تالشی، فارسی-تالشی مجموعاً با بیش از 250 هزار لغت!)، لغتنامه تطبیقی دکتر علی عبدلی، لغتنامه دکتر علی رفیعی، لغتنامه دکتر رضایتی و جناب آقای خادمی، لغتنامه استاد مسرور و ... در حالی که چند دهه قبل هیچ نبود!»

همینطور خبرهای خوبی از اقدامات موثر در جمهوری آذربایجان، و احتمال تاسیس تلویزیون تالشی زبان در ایران به گوش میرسد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

مجله به یاد ماندنی آدینه در دهه شصت گزارشهائی از جلسات بزرگان و نویسندگان زبان فارسی منتشر میکرد که به موضوع اصلاح خط فارسی میپرداخت. همه جوانب خط فارسی از جمله کاربرد آن در برنامههای کامپیوتری بررسی میشد. از شادروان احمد شاملو تا دکتر محمد صنعتی مدیر عامل شرکت نرمافزاری سینا که برنامه زرنگار را تولید کرده بود، در این جلسات شرکت داشتند و نظر میدادند. تا آنجائی که به یاد دارم، آقای ایرج کابلی طراح اصلی ایدههائی بود که به تصویب رسید. کلمه "بیحوصلهگی" با انواع نگارش، مثالی بود که جناب کابلی به آن میپرداختند و بیفاصلهنویسی و جدانویسی را بهترین گزینه میدانستند. «اینجامجله به یاد ماندنی آدینه در دهه شصت گزارشهائی از جلسات بزرگان و نویسندگان زبان فارسی منتشر میکرد که به موضوع اصلاح خط فارسی میپرداخت. همه جوانب خط فارسی از جمله کاربرد آن در برنامههای کامپیوتری بررسی میشد. از شادروان احمد شاملو تا دکتر محمد صنعتی مدیر عامل شرکت نرمافزاری سینا که برنامه زرنگار را تولید کرده بود، در این جلسات شرکت داشتند و نظر میدادند. تا آنجائی که به یاد دارم، آقای ایرج کابلی طراح اصلی ایدههائی بود که به تصویب رسید. کلمه "بیحوصلهگی" با انواع نگارش، مثالی بود که جناب کابلی به آن میپرداختند و بیفاصلهنویسی و جدانویسی را بهترین گزینه می»

کامنت : استاد گرامی آقای دکتر عباس جوادی صفحهای به نام "بیزیم تورکی" راه انداختهاند و از من نیز خواستند که نظرم را بنویسم. این مطلب به همین منظور تهیه شده است. گرچه و البته با احترام به استاد، رویکرد این صفحه کلاً با علائق من فاصله دارد.

 

***

 

تا وارد تونل کندوان شدیم، متوجه  کشیدن فرمان و پنچری شدم. بعد از خروج، گوشهای پارک کردم و دیدم چرخ جلو سمت چپ کاملاً پنچر است. وقتی دنبال ژاپاس و آچارچرخ میگشتم، نهال و سارا که به نظر میرسید از ناحیه دیگری! مشکوکانده شده بودند، پرسیدند : «بابا! میتونی؟»  یک پیچگوشتی از جعبه ابزار برداشتم و گفتم : «شما دو تا چی فکر کردین؟ لازم باشه با همین پیچگوشتی موتور ماشینو میارم پائین! تا کمی استراحت کنید، کار تمام است»

چندین بار چرخ را برانداز کردم و دنبال محل گذاشتن جَک میگشتم. در همین حین یک وانت دنده عقب گرفت و به سمت من آمد و دو جوان مازندرانی از آن پیاده شدند. گویا از همان نگاه اول حدیث مفصل را خوانده بودند که طرف از ماشین فقط رانندگی میداند. نگذاشتند دست به سیاه و سفید بزنم و چرخ را سه شماره تعویض کردند. در پایان هر چه تعارف و اصرار کردم، گفتند که فقط قصد کمک داشتند. کنایه بچهها  تا مقصد تمامی نداشت. در یک مورد راست میگفتند! یادم رفت به آن دو جوان آب بدم حداقل دستاشونو بشورند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت : چون نخواستم کار آن دو جوان به این موضوع پیوند بخورد، در ادامه :

رفتم پنچری؛ و پنچری را که کاملاً آشکار بود، بلافاصله گرفتند. لاسیتکهای تیوبلس کار پنچرگیران را خیلی راحت کرده است. پنچرگیر گفت : «چسب امریکائی زدم. با خانواده هستی و چرخ جلو بود و وجدانم قبول نکرد از این چسبهای آشغال بزنم» گفتم دست شما درد نکنه، چقدر تقدیم کنم؟ گفت : ده هزار تومان! گفتم میدانم که هزینه پنچری اینقدر نیست، ولی وجدان بیدارت سخت تاثیرم قرار داده!

توضیح : این نوع پنچری بدون باز و بسته کردن چرخ، حدود دو سه هزار تومان هزینه دارد.

 

***

 

اینکه که مدعیان تقلب باید عذرخواهی کنند یک معنی دیگر نیز دارد. یعنی دولت منتخب فعلی از جناح همان کسانی است که میگویند در انتخابات تقلب شده. و اگر ما اهل تقلب بودیم، او را نیز رد میکردیم.

پس این اصولگرایان و در راس آنها روزنامه کیهان که میگویند چیزی عوض نشده و ماشین را اشتباهی به کارواش بردهاید و حسن روحانی از ماست، خدای نکرده خلاف میگویند؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

تلویزیون فارسی بیبیسی به طرزی افراطی تولد نتیجه ملکه بریتابنا را پوشش میدهد، و ما هم غُر میزنیم. مگر مجبوریم نگاه کنیم؟

تلویزیون منوتو فیلمی تبلیغاتی برای رضاشاه با عنوان مستند پخش میکند، و ما غُر میزینم. مگر مجبوریم نگاه کنیم؟

بله! مجبوریم نگاه کنیم. ما بیرسانهترین ملت جهان هستیم. پول خودمان صرف صدا و سیماست که سوهان روح است. فرصتهائی این چنین محدود، تنها انتخاب ماست.

تحولات مصر و تلویزیونهای عربی را ملاحظه بفرمائید. تقریباً تمام دیدگاهها رسانه حرفهای دارند. با چندین میلیون مهاجر که وضع مالی نسبتاً خوبی دارند، و صدها روزنامه نگار آواره که مشتاق کارند، هنوز به خرج ایرانی یک تلویزیون درست و حسابی و مستقل و حرفهای ایجاد نشده است.  ملتی هزار پاره واقعیت خود را در خارج از کشور بهتر نشان میدهد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

رضاشاهگرائی دیگر مختص سلطنتطلبان نیست. خیلیهای دیگر هم او را دوست دارند. کاندیدی از دل نظام اسلامی بی‌پروا خود را رضاشاه عصر مینامید. چه اتفاقی افتاده که نکبت رضاشاهی دوباره سر بر آورده؟ نوشته سامان رسولپور خیلی خواندنی است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

قالمشام آللاهن کؤونه! گورئسن بو نامازسیز و سؤلی اروجلاری، نئجه قبول ائلئیجق؟

ائینه اوجوجا شکّئم یوخدی کی قبول ائلیجق ها! نئجهسئنده قالمشام

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

دوستان، برنامه این هفته پرگار را از دست ندهید. برای ما آذربایجانیها کلی تجربه است. تاجیکستان در برزخ خط گیر کرده است. استاد عثماناف در این برنامه از وضع موجود و آقای صوفی از بازگشت به خط عربی دفاع میکند. میدانیم که خط عربی خیلی برای فارسی مناسب نیست، اما در مجموع استدلال آقای ظفر صوفی به نظر من بسیار قویتر از آقای عثماناف بود. او همان ابتدا گفت که در جزیرهای افتادهایم و زبان ما در حال حذف است. نگرانی او کاملاً درست بود. راه منطقی برای فارسیزبانهای جهان، هماهنگی با ایران است. ایران با اقتصاد بزرگتر و جمعیت بیشتر، بیشترین زایش فارسی را دارد. قدرت زبان هم فقط در شعر و ادبیات نیست.

داریوش کریمی سوال استادانهای از آقای عثماناف کرد که چند اثر در خصوص نیچه به فارسی و خط سیریلیک وجود دارد؟ ایشان جواب داد که در ایران فقط ترجمه شده و ما میتوانیم اصل مطلب را در فرانسه و انگلیسی بخوانیم و یا خود برگردانیم. جواب ایشان مردود است. هر کشوری چنین توانی ندارد و در اینصورت زبان تاجیکی به چیزی مانند اردو تبدیل خواهد شد، که یک دیپلم درست و حسابی هم نمیتوان با آن گرفت.

همه اینها برای ما درس است. یک زبان باید یک الفبا داشته باشد. الفبای متفاوت، تاجیکستان را در جزیرهای میان ازبکها و روسها و ترکمنها تنها گذاشته. اتفاقاً استاد عثماناف گفت که قبل از ترکیه، در ایران و توسط آخوندزاده تبریزی بحث خط لاتین مطرح شد. اما نگفت و یا نمیدانست که تئوریسین باهوشی چون محمد علی فروغی، رضاشاه را از این کار منصرف کرد. و گفت در اینصورت ترکهای ایران با بقیه ترکهای جهان مرتبط خواهند شد. تُرکها هزار سال برای حفظ ایران و زبان فارسی تلاش کردند، اما وقتی نوبت به تُرکی رسید، حساب شده و ناجوانمردانه علیه آن اقدام کردند. گذشتهها گذشته، باید برای آینده برنامه داشت و پدیده تاجیکستانیزه شدن را همواره مد نظر قرار داد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

تهران یکی از گرمترین تابستانهای خود را سپری میکند. سهشنبه گذشته در اتوبان همت 44 درجه و در نزدیکی برج تهران بلوار رسالت 45 درجه حرارت بالای صفر را شخصاً شاهد بودم. ده صبح پنجشنبه گذشته نیز دمای هوا در اغلب نقاط 38 درجه بالای صفر بود.

کولر آبی خانه ما بیست و چهار ساعت روشن است و گرنه غیر قابل سکونت و استراحت خواهد بود. تا این لحظه قطع آب و برق نداشتهایم، که به نظرم فوقالعاده است. کاش بین مردم و دولت اعتمادی برقرار بود و توصیهها را جدی میگرفتیم.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

جک استرو وزیر خارجه سابق بریتانیا حتماً دیپلمات کارکشتهای است. بالاخره در بلاد فخیمه هر منوچهری را وزیر خارجه نمیکنند. مصاحبه او در خصوص انتخابات اخیر ایران نکات بسیار درخور توجهی دارد. با ظرافت تمام هندوانههای درشتی را زیر بغل مقامات جدید هُل میدهد. ظاهراً برای مراسم تحلیف هم دعوت شده است. اما مصاحبه ایشان یک مقایسه ظریف دیگری هم دارد. گسترش تشیع در ایران و پروتستانیسم در بریتانیا را نه تنها همزمان، بلکه روندی مشابه میداند. ظاهراً با روحیه ایرانی آشناست. می گوید ایرانیها هم مانند بریتانیائیها از همان ابتدا تافته جدا بافتهای بودند. و دوست داشتند متفاوت از همسایهها باقی بمانند.

مکانیزم گسترش تشیع در ایران، بیشتر مربوط به رقابت سلسله صفوی با رقیب عثمانی بود. و هیچ تشابهی به روند گسترش مذهب پروتستان در انگلیس نداشت. اینجا همه چیز با شمشیر تعیین می‌شد. اتفاقاً بیشترین مقاومت در مقابل تشیع را مناطق غیر تُرک ایران داشتهاند و بعضاً به مذهب سابق باقی ماندهاند. اما به هر حال این مقایسه، آن هم از زبان مبارک یک مقام بریتانیائی، مایه فخر و مباهات است. ایران با موفقترین فرهنگ و امپراتوری جهان یکی میشود. غلط مسلّم هم بود، ایرادی ندارد.

مقصود این نیست که حرفهای یک دیپلمات را لزوماً در خصوص تاریخ خودمان درخور توجه بدانیم، منظور این است که خدا آن روز نیاورد که یکی مثل جک استرو اندکی خلاف این حرفها را بزند و اتفاقاً حرفشان درست هم باشد. حالا بیا و درستش کن!! خوشبختانه آنها زرنگتر از این حرفها هستند و میدانند طرف چه میخواهد.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در جریان توقیف فلهای مطبوعات ایران، قاضی مرتضوی استاد قانون و ویدئو، که هم اکنون زیر بار بدهی سنگین دویست هزارتومانی است، به ماده فلان قانون تامین استناد کرد. این قانون در زمان رژیم قبلی و برای اشرار تصویب شده بود.

ارتش مصر بعد از اعتراض بانکی مون، دلیل بازداشت محمد مرسی را همدستی با حماس آن هم در قبل از انتخاب به ریاستجمهوری عنوان کرد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

دوستلارین بیرینین یازیسیندان  :

«ادبیاتی و دیلی تورکجه یازانلار یارادیر، و اونلار نئجه یازاجاقلارینی یاخشی بیلیرلر»

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

این مقاله شاهد علوی در بیبیسی را اصلاً نباید از دست داد. همه به مسئله زبان و تفاوتهای فرهنگی، و همه به مسئله وحدت ملی و هم جایگاه زبان فارسی و سایر زبانها از جمله تُرکی و کُردی به خوبی پرداخته است. 

 

از متن :

«مخالفان سیاستهای چند زبانی معتقدند رسمیت زبان فارسی و حتی ملی قلمداد کردن آن نه یک انتخاب سیاسی که نتیجه انتخاب طبیعی مردمان ایران و توانائیهای درونی این زبان است. پرسش این است که آیا فرضیه تاریخی بودن کاربرد زبان فارسی به عنوان زبان مشترک بین اقوام ایرانی فرضیه ای درست است؟

.......

نقض حقوق زبانی جمعیتهای غیر فارس، هویت خاص این گروه‌‌‌‌‌‌‌ها را با چالشهای جدی مواجه ساخته و تاثیرات مخربی نیز بر همگرایی ملی و همزیستی مسالمت آمیز و داوطلبانه گروههای ملی/قومی در ایران به جا گذاشته است. تداوم سیاست تک زبانی فعلی بر خلاف نظر مدافعانش در نهایت نه به تداوم وحدت ملی که به تضادهای هویتی و واگرایی سیاسی بیشتر در ایران خواهد انجامید. لذا تدوین و اجرای قوانینی که نظام آموزشی را چند زبانه کند و به کاربرد زبانهای غیر فارسی در کشور رسمیت ببخشد جدای از اینکه یک ضرورت اخلاقی و حقوق بشری است یک انتخاب ناگزیر سیاسی نیز هست.»

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در زمان ریاست ویرانگر و هشت ساله این یارو، وزارت آموزش و پرورش بدتر از همه جا و یا جزو بدترینها بود. هر سال یک تصمیم جدید و اللهبختکی میگرفتند. هر کدام از این برنامهها بیفکرتر و بیبرنامهتر از آن دیگری بود. از جمله این تغییرات، شش کلاسه کردن مدارس ابتدائی بود. قبل از اجرا، معلمین هم از چند و چون آن آگاهی درست و حسابی نداشتند.

میگویند آقای محمدعلی نجفی قرار است وزیر آموزش و پروش بشود. ایشان فرد خردمندی است. میترسم در اولین تصمصم خردمندانه، جلوی ضرر را از همینجا بگیرد و سیستم قبلی را احیاء کند. ما کلاس پنجمی داریم و برای مدرسه راهنمائی او هیچ فکری نکردهایم. دو سالی است که بلاتکلیفیم. یعنی هزاران نفر مثل ما هیچ فکری نکردهاند. چون میگفتند کلاس ششم ابتدائی تصمیم نهائی حضرات است و بازگشتناپذیر.

حال و روز ما را ببیند! چنان به بیخردی آلوده شدهایم که نگران تصمیم خردمندانه هستیم.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

كوه با نخستين سنگ‌ها آغاز می‌شود

و انسان با نخستين درد

در من زندانی ستم‌گری بود

كه به آواز زنجيرش خو نمیكرد

من با نخستين نگاه تو آغاز شدم

 

شاملوی بزرگ

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

این خبر حتماً درست است. فقط امیدوارم فاسد شدن داروها درست نباشد. چندین هفته است که دنبال داروی لوکران هستیم و هر چه پیگیری میکنیم، میگویند در گمرک آماده ترخیص است و چند روزی صبر کنید. واقعاً چه خبر است در این کشور؟ بیماران خاص کمبود دارو دارند و آنوقت از گمرک کشور ترخیص نمیشود؟

www.radiofarda.com/content/f9_iran_medicine_shortage_crisis_customs_policy/25054303.html

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

صحبت از وزارت ارشاد آقای علی مطهری بود و نمیدانم این احتمال هنوز وجود دارد یا نه. اما در فضای مجازی برخورد تندی با این احتمال صورت گرفت. بدیهی است که برخوردکنندهها حق داشتند. آقای مطهری همین چند وقت پیش به پخش مسابقه والیبال اعتراض کرد. ظاهراً علی مطهری در دو قرن قبل از اسلام به سر میبرد. با همه اینها، من وزارت ارشاد آقای علی مطهری را صدها بار به وزارت آدمهای باسواد و نویسنده و خوشسخن و شیرین کلامی چون عطاالله مهاجرانی ترجیح میدهم، که یک روده راست در شکم آنها پیدا نمیشود.

مطهری به اصولی معتقد است و باورهائی دارد که با آن زندگی میکند. لازم باشد بر اساس آن باورها در برابر عالیترین مقامات هم میایستد و این را در عمل هم ثابت کرده است. مطهری اینقدر صادق است که در آستانه وزارت از اعتراض به صدا و سیما خودداری نکرد. بدیهی است که این افکار او از منظر خیلی از رای دهندگان، ارتجاعی ارزیابی شود. ولی او بر اساس اصول خود نگران این برداشتها نبود.

چنین شخصی را با مهاجرانی مقایسه کنید. مهاجرانی زمانی حرفهائی میزد که شنونده گمان میبرد آندره مالرو وزیر فرهنگ ژنرال دوگل حرف میزند. و زمانی روی دست قاضی مرتضوی بلند میشد و میگفت من اگر جای دادگاه مطبوعات بودم روزنامه توس و جامعه را زودتر از اینها میبستم. زمانی از قانون میگفت و زمانی از تمدید ریاست جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی برای دور سوم!!. بدبختانه قوه قضائیه چنان همه چیز را چنان سیاسی کرده که کسی پرونده اخلاقی او را قبول نکرد. در حالی که خیلی ها میدانند مهاجرانی از این نظر هم مسئله دارد و آن پرونده زن دوم واقعیت بود.

با علی مطهری بر اساس اصولی که دارد و ممکن است من و شما هیچ علاقهای به آنها نداشته باشیم، میتوان گفتگو کرد و به نتیجهای رسید. از همه مهمتر میتوان عکسالعمل او را حدس زد. امثال مهاجرانی به هیچ اصولی پایبند نیستند و نبودند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

یکی از غمانگیزترین صحنههائی که هرگز فراموش نمیکنم در مراسم ختم و کفن و دفن دو همکار در مشهد بود. پدر یکی از عالیرتبهترین مدیران شرکتی نوشابهسازی به رحمت خدا رفت. اما ایشان تهرانی بود. تمام مدیران و حتی پرسنل شرکت به هر ترتیبی شده خود را به تهران و به بهشت زهرا و تشیع جنازه پدر ایشان رساندند که در اثر کهولت سن در گذشته بود. چنین تشیع جنازه با شکوهی را تا آن روز ندیده بودم. درست به فاصله ده روز بعد، پدر جوان یکی از کارمندان عادی آن شرکت نیز درگذشت. منزل ایشان در نزدیکیهای دفتر شرکت و در مشهد بود. بدبختانه من هم آن روز در مشهد بودم و این صحنه در ذهنم ثبت شد. این جوان اتوبوس گرفته بود و کلی تدارک دیده بود و حدس میزد همکاران تا بهشترضا خواهند آمد. اتوبوس تقریباً خالی ماند و کسی نرفت. او ناخودآگاه وقتی از همه تشکر میکرد، می‌گفت، از اینکه تا اینجا هم آمده اید ممنونم و متوجه کلمات خود نبود. تبعیض بد دردی است، خیلی بد.

یورونیوز و بیبیسی و همه شبکههای جهانی در حال حاضر فقط یک خبر دارند. کیت میدلتون زائید یا نزائید؟ اگر زائید چی زائید؟ فقط پنج میلیون سوری آواره رژیم وحشی خود هستند که در میان آنها صدها مادر حامله وجود دارد. به جهنم و به درک که کیت میدلتون چی زائید!.... به قول جوانترها :  فلینگ عصبانی

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

ارسال یک نظر