راهنما، جستجو، فهرست مقالات
و مطالب مورد توجه خوانندگان

۱۴۰۴ آبان ۲۳, جمعه

آرشیو فیس‌بوک – سال 2019

بعد از رونمائی از خودرو تمام برقی ترکیه، متاسفانه در فضای فارسی‌زبان یک کج‌سلیقگی و ترجمه تؤام با خطا برای عنوان این پروژه رواج یافت. تا آنجا که من متوجه شدم، بخش فارسی خبرگزاری آناتولی هم در ترویج این عنوان نادرست نقش مهمی داشت و بسیار بد عمل کرد.

اگر در ترکیه و در زبان تُرکی، عنوان این پروژه دقیقاً معادل "خودروی ملی" هم باشد، در زبان فارسی و در ایران ترجمه آن با این عنوان خطاست، چون عبارت "خودروی ملی" در ایران معنای بسیار مشخصی دارد.

شایان ذکر است که زمانی بی‌بی‌سی فارسی هم برای احکام اجرائی رئیس‌جمهور امریکا مدام از عبارت "حکم حکومتی" استفاده می‌کرد. حتی اگر ترجمه دقیق حکم رئیس‌حمهور امریکا به فارسی حکم حکومتی هم باشد، نباید از آن استفاده کرد و باید دنبال معادل دیگری گشت. البته حدس من این بود که کسانی از جنس میرزا مسعود بهنود تعمداً به چنین معرکه‌ای در بی‌بی‌سی فارسی دامن می‌زدند. (کامنت اول)

"خودوری ملی" در ایران بلافاصله پروژه‌هائی نظیر سمند را تداعی می‌کند. ایران خودرو که یک کارخانه کاملاً دولتی است، در جهانی به هم تنیده که همه شرکتهای بزرگ خودورسازی به شکل فراملی عمل می‌کنند، دست به طراحی خودروئی وطنی زد که میزان موفقیت آن را همه شاهد هستیم.

اما خودروی برقی ترکیه، همانقدر ملی است، که پل سلطان سلیم ملی است، و یا تونل اورآسیا ملی است. هر دو پروژه عظیم پل و تونل را کاملاً بخش خصوصی انجام داده است. در هر دو پروژه هم شرکتهای خارجی نقش بسیار مهمی داشته‌اند. حتی وقتی در پل سوم استانبول یک خطای طراحی رخ داد، طراح ژاپنی قبل از افتتاح دست به انتحار زد و خود را به دریا انداخت. (کامنت دوم)

پروژه خودروی برقی را هم کنسرسیومی متشکل از پنج شرکت خصوصی و بزرگ تُرکیه که در ساخت خودرو دخیل هستند، و موفقیت‌های جهانی هم دارند، با تشویق دولت ترکیه انجام داده‌اند. طراحی آن هم با مشارکت فعال یک شرکت صاحب نام ایتالیائی بوده است.

دولت ترکیه و مشخصاً شخص اردوغان، همانقدر  که از دو پروژه پل و تونل بسفر کاملاً حمایت می‌کرد، و به شرکتهای داخلی و خارجی دخیل در پروژه تضمین موفقیت می‌داد، در پروژه خودرو برقی هم همین سیاست را به کار برده است. مثل هر دو پروژه هم برای آن تبلیغات گسترده‌ای راه انداخته است و به رخ رقیبان سیاسی خود می‌کشد. طبیعی است که شکست این پروژه، برای دولت اردوغان هم شکست بزرگی خواهد بود، اما این به هیچ وجه به معنای دولتی بودن و ملی بودن پروژه آنگونه که ما در ایران با آن مواجه هستیم، نیست.

شاید بتوان این پروژه را در اشل کوچکتر با پروژه A-380 ایرباس مقایسه کرد که آن هم یک پروژه بسیار بزرگ اروپائی بود. وقتی هم به مرحله بهره‌برداری رسید، رهبران فرانسه و آلمان و بریتانیا آن را افتتاح کردند.

به طور طبیعی رهبران اروپا از افتتاح این پروژه خوشحال بودند و برای موفقیت آن تبلیغ هم می‌کردند تا هر چه بیشتر مشتریان بوئینگ را جذب کنند. اما نه ایرباس متعلق به یک دولت اروپائی است، و نه حتی پروژه‌های این شرکت تمام اروپائی است. بخش قابل توجهی از هواپیماهای ایرباس را شرکتهای امریکائی می‌سازند. گفتنی است که تولید A-380 در نهایت متوقف شد و پروژه موفقی از آب درنیامد. تضمینی برای موفقیت اولین خودروی برقی ترکیه هم وجود ندارد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

به ظن قوی در کمتر جائی از جهان بازار ملک و املاک به مانند ایران است، در ایران هم هیچ جائی مثل تهران است، در تهران هم شمال تهران حقیقتاً نوبر است.(کامنت اول) دلیل هم کمابیش ساده است. ایران یک طبقه مرفه غیرمولد و کاملاً رانتی دارد که از فروش صدها میلیارد دلار منابع نفتی فربه شده‌اند. در عین حال فقر و شکاف طبقاتی ویرانگر هم بیداد می‌کند.

شاید بتوان گفت در ایران تنها طبقه‌ای که سر جای خود است، طبقه فقیر و ضعیف جامعه است. طبقه متوسط ایران هم رانتی است و شیوه پولدار شدن میلیاردرهای جامعه اظهر من‌الشمس است.

تقریباً تنها راه مطمئن حفظ ارزش دارائی برای اینها که پولشان از پارو بالا می‌رود، خرید ملک و زمین و ویلا در مناطق خاص است. مدام می‌خرند و می‌کوبند و می‌سازند و می‌فروشند. اگر روزی ایران توسعه متوازن بکند و از این اقتصاد فاسد و رانتی به سمت یک اقتصاد مولد برود، معلوم خواهد شد بازار مسکن چه حباب وحشتناکی دارد.

این صحنه مضحک را در یکی از کوچه‌های بسیار گران قیمت ولنجک دیدم. بساز بفروش‌ها اصطلاحی برای بازار گرمی به نام "شخصی‌ساز" دارند، یعنی سازنده بساز و بنداز نیست، و قرار است خود نیز مثلاً در یکی از واحدها، و در حضور یک پیانوی گران قیمت مستقر شود، تا فرهنگ را هم خریده باشد و واحدهای دیگر را به سایر بافرهنگ‌های از این قماش راحت‌تر بفروشد.

اما همه می‌دانند که شخصی‌ساز هم چیزی نظیر "عسل طبیعی سبلان" است. دشوار بتوان در ایران عسلی یافت که روی آن ننوشته باشد صدرصد طبیعی و ...

این بساز بفروش مثلاً خواسته بگوید از آن شخصی‌سازها نیست، و خیلی تک است. اما موفق شده است همه مسخره بودن خود و بازار ملک شمال تهران را در همین جمله نشان دهد. برای اینکه احیاناً کسی هم دچار تردید نشود که چقدر همه چیز مسخره است، زیر عبارت را با "لطفاً مزاحم نشوید" امضاء کرده و  بعد شماره مبایل خود را گذاشته است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

سید حیدر بیات : بسیاری از ما در 14 سالگی مُرده‌ایم. چه در پای سطل زباله‌ای در خیابان، چه در زیر تازیانه‌های سرمای یک کوهستان مرزی. فقط بعضی‌ها جسد خود را به دوش گرفته دوباره باز گشته‌ایم و بعضی‌ نه.

آنانکه بازنگشتند برنده بازی بودند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

عذاب وجدان شدید دارم و مطلقاً دلم نمی‌خواهد در حالی که صدها جوان ایرانی در خون خود غلتیده‌اند، اینجا بنشینم و راجع به مخالفان آبکی رژیم چیزی بنویسم. 

اما چه می‌توان کرد، زالوزاده‌های کانادانشین و ماله‌کشان وقیح خارج از کشور کم بودند که سر و کله ابتذال یک شاهزاده استارتاپی و اعوان و انصارش هم پیدا شده است. پسره یک مصاحبه می‌کند و چهل نفر باید گندکاری‌های او را ماله بکشند، آنوقت مبتذل‌نویسانش مدعی هستند او رهبر اعتراضات مردمی است. آن هم مردمی که جانشان به لب رسیده است و شیرین‌ترین دارائی خود یعنی جان شریفشان را کف دست‌شان گذاشته‌اند.

شگفتا از این همه درد در داخل و شگفتا از این همه ابتذال در خارج.

ماجرا از اینجا شروع شد. یکی از دوستان خوش‌فکر تبریزی، در صفحه یک عضو فرشگرد که طبق معمول پستی غرّا در دفاع از پهلوی نوشته بود، کامنتی در مخالفت با رژیم گذشته گذاشت. کسی از آن دوست تبریزی من پرسید شما چپ هستید؟

عضو فرشگرد برای اینکه خیال سؤال‌کننده را راحت کند و ثابت کند مخالفان والاحضرت وضعشان حتی از این هم بدتر است، نوشت : طرفدار پیشه‌وری است

بقدری ناراحت شدم که برای عضور فرشگرد نوشتم سطح فهم خود و باندت از این بیشتر نیست، و بعد او را بلاک کردم.

ساعتی بعد به دلایلی از کرده خود پشیمان شدم. اولاً من با کسی دعوای شخصی ندارم، در ثانی فکر می‌کنم آن دوست فیسبوکی نادیده و عضو فرشگرد انسان بسیار محترم و دوست داشتنی است. آدمهای محترم هم می‌توانند دچار افکار سطحی و مبتذل بشوند.

از همه اینها مهمتر، من باید عصبانیت خودم را سر دوست تبریزی خالی می‌کردم. می‌پرسید چرا؟ لطفاً این نوشته را بخوانید.

البته از هر دوی این دوستان سپاسگزارم. بانی خیر شدند، چون مدتهاست می‌خواستم این مطلب را بنویسم.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

ترس را هم به گروگان گرفته‌اند

طی یک ماه گذشته دلار به تدریج دچار افزایش قیمت شد و تا نزدیکی‌های چهارده هزار پانصد تومان بالا رفت. اما دیروز با یک شوک هزار تومانی مواجه شد و تا سیزده هزار و پانصد تومن پائین آمد. 

قیمت بنزین به یکباره سیصد درصد افزایش یافت و شوک بزرگی به جامعه وارد کرد. در پی آن کشتار اواخر آبان صورت گرفت و برای نزدیک به ده روز ایران به سیاهچاله اینترنت تبدیل شد. با همه اینها، قیمت دلار دچار شوک نشد و طی این روزها به تدریج در حال افزایش بود.

پس چطور دیروز و به یکباره نزدیک هزار تومان کاهش یافت؟ قطعاً دخالت مؤثری از طرف بانک مرکزی صورت گرفته است. اما سؤال اینجاست، چرا این دخالت را به تدریج و طی همان روزها انجام نداند؟

به هر حال وقتی قیمت ارز بالا می‌رود، مردم ایران هم مثل مردم همه کشورهای جهان، نگران ارزش دارائی‌های خود می‌شوند. بهار 97 دلار تا آستانه بیست هزار تومان بالا رفت. مردم عادی هم عمیقتاً نگران شدند، و بسیاری در قیمت‌های بالا دلار خریدند. به یکباره دلار به بازار ریختند و با بگیر و ببند و تبلیغات، دلار را تا آستانه چهارده هزار تومان پائین آوردند.

این شیوه به یک سیاست کارآمد برای حضرات تبدیل شده است. وقتی سرنوشت مردم گروگان تصمیم‌گیران است، سیاستی را به کار می‌برند تا حق آزادانه ترسیدن هم به گروگان گرفته شود.

مطابق این شیوه چکشی، هم در قیمت‌های بسیار بالا نقدینگی جذب می‌کنند، و هم مردمی را که در یک بازه ممتد شاهد از بین رفتن ارزش دارائیهای خود هستند، و از سر ناچاری و ترس تصمیم می‌گیرند جلوی ضرر بیشتر را بگیرند، شدیداً تنبیه می‌کنند.

فی‌الواقع می‌گویند فقط و حتماً باید از چیزی بترسید که قرار است بترسید. و اگر نترسید، همان بلائی بر سرتان می‌آید که در آبان 98 آمد. برعکس آن هم صادق است، می‌گویند حتماً و قطعاً باید به ما اعتماد کنید، اجازه ندارید از عواقب پدیده‌ای که ما شما را خاطرجمع می‌کنیم، خودسرانه بترسید.

با این سیاست آشکارا می‌گویند اگر به ما اعتماد نکنید، و از حق طبیعی خود بهره ببرید، و سرخود و بی‌اجازه بترسید، "ما صبرمان زیاد است". منتظر می‌مانیم تا شما همه دار و ندارتان را به دلار هفده هزار تومانی تبدیل کنید، و سپس با استفاده از دارائی‌هائی کشور چنان بلائی بر سرتان می آوریم تا ناچار شوید همه را به سیزده هزار تومان بفروشید.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

پهلوان پنبه‌ای که "ژن خوب" هم نیست

وقتی سال 74 جریان گارگزان سازندگی به سرکردگی امثال کرباسچی لیستی مستقل از جامعه روحانیت مبارز تهران برای انتخابات مجلس ارائه کرد، فائزه هاشمی رفسنجانی رسماَ نفر دوم تهران شد. خیلی‌ها معتقد بودند رای اول را آورده است، اما به مصلحت دیدند ناطق نوری نفر اول اعلام شود.

سید محمد خاتمی وزیر دهه شصت و طلائی نظام مقدس که خیلی‌ها حتی اسم او را هم نشنیده بودند، در دوم خرداد 76 و در یک انتخابات بسیار پرشور بیست میلیون رای از مردم ایران گرفت. چهار سال بعد تعداد آرای او افزایش هم یافت.

برای مجلس ششم اکبر هاشمی رفسنجانی خیز برداشت که رئیس مجلس بشود، نطام حتی در اقدامی بی‌سابقه برای او قانون شخصی تصویب کرد تا ناچار نباشد از ریاست مجمع تشخیص مصلحت استئفا بدهد، اما رفسنجانی نفر سی‌ام تهران شد و اصطلاح "آقاسی" بر سر زبانها افتاد.

محمود احمدی‌نژاد را حتی محافل رسمی اصول‌گرایان حکومتی هم برای ریاست جمهوری سال 84 داخل میوه‌جات حساب نمی‌کردند، اما در رقابت با هاشمی رفسنجانی صاحب هفده میلیون رای شد.

اوضاع تغییر کرد، برای انتخابات ریاست‌جمهوری سال 92 یه مصلحت ندیدند رئیس مصلحتشان کاندید ریاست جمهوری شود، حسن روحانی سخنران مراسم 23 تیر 78 با حمایت رفسنجانی و خاتمی رئیس‌جمهور شد.

همین اکبر هاشمی رفسنجانی در انتخابات سال 94 مجلس خبرگان رهبری نفر اول تهران شد.

محسن هاشمی رفسنجانی در آخرین انتخابات شورای شهر تهران نفر اول شد.

حسن روحانی که چندی پیش فرماندارش فرمان تیر هم داد، سال 96 از مردم ایران بیست و سه میلیون رای گرفت.

این قصه سر دراز دارد، کثیری از مردم ایران در این بازیها و در این بالا و پایین‌ها بازیگر فعال بودند و بعضاً پیروزی یکی از اینها بر آن یکی جشن هم می‌گرفتند.

همین چند سال پیش امثال عباس عبدی و حمیدرضا جلائی‌پور و مصطفی تاج‌زاده آدم حسابی اصلاح‌طلبان حکومتی حساب می‌شدند. توله لندن‌نشین یکی از این اصلاح‌طلبان حکومتی امید آینده این جریان بود و شعار با روحانی تا 1400 را سر زبانها انداخت. بعد از برجام این یارو حجتیه‌ای و سلطان دروغ، امیرکبیر ایران هم نام گرفت.

همه این حوادث بی‌چون و چرا مدیون کارنامه درخشان نظام مقدس است. اکنون نتایج این کارنامه قله جدیدی را فتح کرده است و فراتر از نظام رفته است و مشمول "دشمن" هم شده است. سمفونی موفقیت‌های چهره‌ساز نطام اوج خود را می‌نوازد و رضا پهلوی برای مردم ایران ابوعطا می‌خواند.

مدتی است برای رضاشاه هم درخواست شادی روح می‌شود. با همین فرمان و به زودی تلویزیون من و تو در تونل زمان خود تصاویری از کرامات محمدرضا شاه پهلوی هم پخش خواهد کرد. اوضاع و احوال چنان بر وفق مراد رضا پهلوی است که تصمیم گرفته است یک تنه و پهلوانانه ایران را نجات دهد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

مقاله "اسنوبیسم چیست؟" از درخشانترین و متفاوت‌ترین کارهای آقای محمد قائد است. این گفتگوی کوتاهی است با نویسنده مقاله، و مثل خود مقاله حاوی مثالهای فوق‌العاده از اسانبه است.

چرا این مقاله به صورت یک کتاب مستقل منتشر نشده است، برای من هم یک سؤال بود. در این مصاحبه به این مسئله هم پرداخته شده است. به هر حال اگر در گذشته خواننده فارسی‌خوان ممکن بود عنوان کتاب "اسنوبیسم چیست؟" را با کتابهائی مثل "اوتیسم چیست" اشتباه بگیرد، اکنون این موضوع به اندازه کافی و به مدد همین مقاله درخشان معرفی شده است.

اینطور که در این مصاحبه نقل شده است، در دنیای انگلیسی‌زبان هم نوشته‌ای به این شکل، مدون و با مثالهای روشن، در خصوص مقوله اسنوبیسم وجود ندارد. هیچ آشنائی مستقیم با دنیای انگلیس‌زبان ندارم، اما به نظرم موضوع کاملاً پذیرفتنی است. چون مقاله تماماً نشأت گرفته از قلم و طنز فاخر و مشاهدات دقیق یک نویسنده ایرانی است.

بعضی از مثالهای این مقاله برای خواننده شرقی جذابیت دارد و ممکن است برای خواننده انگلیسی‌زبان و یا به طور کلی خواننده غربی چندان مفهوم نباشد. بنابراین می‌توان آروز کرد آقای قائد ویرایش جدیدی از این مقاله را در قالب کتاب ارائه کنند و مترجمی توانا هم با کمک نویسنده آن را به انگلیسی برگرداند. هیچ بعید نیست چنین کتابی در دنیای انگلیسی‌زبان هم پرمخاطب باشد.

اما در یک چیز تقریباً هیچ تردیدی ندارم، اگر مقاله "اسنوبیسم چیست" با همین ساختار و با همین مثالها، در قالب یک کتاب، به تُرکی ترجمه شود، در دنیای تُرک‌زبان به ظن قوی از ایران هم پرخواننده‌تر خواهد بود. مقوله اسنوبیسم در ترکیه، شباهت‌های فراوانی به ایران دارد.

زمانی که کتاب "دفترچه خاطرات و فراموشی" منتشر شد و مقاله اسنوبیسم چیست را خواندم، این شانس کم‌نظیر را داشتم که با به یک اسنوب درجه یک تُرک و اهل استانبول در صنعت نوشابه همکار باشم. ایشان از طرف شرکت مادر به روند تولید و پخش نوشابه خارجی در ایران نظارت داشت. همکاران ایرانی و مخصوصاً پرسنل فروش و راننده فروشنده‌ها هم عاشق ابراهیم تاتلیسس بودند و مدام از او در خصوص ابراهیم سؤال می‌کردند و بعضاً کارهای جدید ابراهیم را از جناب اسنوب طلب می‌کردند.

اسنوب دلاور تُرک، که به کمتر از سیزان آکسو و لئونارد کوهن رضایت نمی‌داد، از همنشینی با مشتی درِ دهاتی و راننده کامیون تاتلیسسچی ایرانی به تنگ آنده بود و به کلی آشنائی با ابراهیم تاتلیسس را انکار می‌کرد و می‌گفت در آناتولی و مناطق شرقی ترکیه طرفدار دارد. بزرگترین بدشانسی جناب اسنوب من بودم که تازه "اسنوبیسم چیست" را خوانده بودم و یک سوژه داغ خارجی هم گیرم آمده بود. با اندکی چاشنی خباثت، یا خودم سؤالاتی می‌کردم و یا سؤالاتی را یاد همکاران ایرانی می‌آوردم تا بیشتر بتوانم اسنوبیت او و خودم را به کمک مثالهای درخشان مقاله محک بزنم. بعدها هم در مصاحبت با اقشار مختلف در ترکیه، همین موضوع به یکی از از علائق من تبدیل شد.

تا آنجا که من فهمیدم، طی سالهای گذشته آنچه از فارسی به تُرکی ترجمه می‌شود، عموماً آثار دکتر شریعتی و دکتر سروش و این تیپ موضوعات است. جامعه کتابخوان ترکیه هیچ آشنائی با آثار روشنفکرانی مثل محمد قائد ندارد. برای شروع، بهترین کار ترجمه "اسنوبیسم چیست" هست. اگر نویسنده از کیفیت کارهای مترجم اطمینان حاصل کند، و با رعایت اصول کپی رایت، بعید می‌دانم مخالفتی با این کار داشته باشند.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

اسم این اینترنت، اینترنت ملی نیست. هرگز نباید کلمه ملی را برای این نوع اینترنت به کار برد. یک پدیده زمانی ملی است که فقط و فقط به فکر منافع هشتاد میلیون ایرانی و آینده آنها باشد. باید احترام کلمه "ملی" را همواره نگه داشت.

این که هر کشوری سرورها و دیتاسنترهای برزگی در داخل داشته باشد تا به ترافیک شبکه سرعت ببخشد، کار بسیار مثبتی است و اتفاقاً در کشورهای پیشرفته و دمکراتیک بیشتر متداول است.

اسم دقیق این نوع اینترنت که خاص کشورهائی مثل چین و ایران است، "اینترنت حکومتی" است. چیزی نظیر اصول‌گرای حکومتی و اصلاح‌طلب حکومتی و اعتدال‌گرای حکومتی و ماله‌کش حکومتی و انتخابات حکومتی و کانادانشین دکولته‌پوش حکومتی و گروگان‌گیر حکومتی و اپوزوسیون حکومتی و  چپ حکومتی و راست حکومتی و  قس علیهذا.

اصلاح‌طلب حکومتی به ما لطف می‌کند دست به اصلاحات می‌زند و از جامعه مدنی صحبت می‌کند، اما وقتی قافیه تنگ می‌آید مردم معترض را "کرکس" می‌نامد و به کشته‌هایشان ریشخند می‌زند. این یارو که سرهنگ هم نیست و "دکتر اعتدالی" است، توقف ماشین در خیابان را هم خشونتی می‌داند که  مستوجب سرکوب شدید است، تازه این فهم اعتدالی‌شان است.

اصول‌گرای حکومتی اراذل و اوباش را استخدام می‌کند تا به جان معترضان مسالمت‌جوی انتخابات 88 بیندازند، اما اکنون هر معترضی را اراذل و اوباش می‌نامد.

از دار و دسته این آدمها کسی که به ما ..یده بود، مامان معصومه گروگان‌گیر بود که هم چند سالی است نقاب از چهره برداشته و دُم در آورده است.

اینترنت حکومتی هم چنین چیزی است. با این فرمان، و به ظن قوی گام بعدی این محافل قطع برق سراسری خواهد بود تا همه بفهمند برق هم حکومتی است. بعد از چند هفته هم مقامات اعتدالی‌شان اعلام خواهند کرد استانهای آرام در گرمای تابستان و سرمای زمستان بهتر است برقشان مجدداً وصل شود.

فهم این محافل از ملت همین است. نفس کشیدن در شهر و روستای آباء و اجدادی‌مان را هم یک حق اعطائی می‌دانند. انتظار دارند همواره دعاگوی بقای عمر آن یارو نگهبان طویل‌العمر باشیم تا همچنان بر حیات و ممات ما نظارت استصوابی بکند. 

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

چند ماه دیگر رضا پهلوی چنین اطلاعیه‌ای صادر خواهد کرد :

هم‌میهنان عزیزم،

در پی سؤالات مکرر شما به اطلاع می‌رساند، هر گونه ارتباط با هر گونه فرشگرد در هر نقطه از کره خاکی برای همیشه تکذیب می‌شود.

امضاء - رضا پهلوی

مخصوصاً شما که چشم دیدن پهلوی‌ها و پهلوی‌چی‌ها را ندارید، اصلاً تعجب نکنید و لطفاً کمی منصف باشید. بالاخره رضا پهلوی هم می‌فهمد، خودش هم نفهمد، مامانش خانم فرح دیبا از پهلوی‌ها نیست و حتماً می‌فهمد و قصه‌ها برای او خواهد گفت.

مادر برای پسر منتظرالتاج تعریف خواهد کرد که پدر تاجدارش هرگز موفق نشد آثار روانی شعبان بی‌مخ را از جلال و جبروت دربار خود پاک کند. بعد از کودتای 28 مرداد، شعبان بی‌مخ به مقام شعبان تاج‌بخش هم ارتقا یافت. نهایت موفقیت پدر تاجدار این بود که اصطلاح "تاج‌بخش" را از یادها ببرد. البته حجم بالای مخِ شعبان جعفری در این موفقیت نصفه نیمه بی‌تاثیر نبود. (کامنت اول)

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت اول : به طور ویژه در میان اعضاء فرشگرد، به آرش سبحانی اردات دارم و خیلی پیش از اینکه با افکار سیاسی آرش آشنا باشم، طرفدار کارهای زیبای هنری او بودم. در همین فیسبوک هم با نوشته‌های بعضی اعضاء فرشگرد مثل شادروان علیرضا کیانی و دانیال جعفری و برادران بهرانی آشنا شدم که واقعاً جزو بهترین مخالفان بودند و به راحتی می‌شد با آنها بحث کرد و مخالفت کرد.

هیچ بعید نیست این آروزئی که اکنون می خواهم برای این عزیزان بکنم، به نوعی دیکر آنها هم برای من و امثال من داشته باشند، در هر حال گفته‌اند آروز بر جوانان عیب نیست و دوست آن است که عیب دوست گوید.

صمیمانه آروز می‌کنم این دوستان به فکر فرو بروند و دست از این بازی مضحک بردارند. چهل سال پیش چهار نفر آدم حسابی در این مملکت نبود که طرفدار شاه متوهم و بی‌سواد باشد، اکنون فرشگردی‌ها تن به گفتمانی داده‌اند که گوئی در این مملکت هیچ کس نمی‌فهمید و فقط شخص اعلیحضرت می‌فهمید. آن هم اعلیحضرتی که به تزلزل و کندفهمی و حتی دیرفهمی شُهره بود.

این نوع نگرش نهایت ابتذال است، رضا پهلوی هم می‌پذیرد پدرش اشتباهاتی داشت، اما فرشگردی‌ها کاسه داغ‌تر از آش شده‌اند. افکارشان به انحطاط اخلاقی هم منجر شده است، به تعبیر طنز یک دوست تبریزی به زودی معجزاتی هم از اعلیحضرت روایت خواهند کرد و از شاهدان در قید حیاتی خواهند گفت که از دست شاهنشاه شفا گرفته‌اند. از فرط دشمنی با رژیم اسلامی، نتانیاهو را هم ستایش می‌کنند که در خود اسرائیل هم مورد انتقاد اغلب آدمهای حسابی است.

فرشگردی‌ها کمابیش مقام عصمت برای آن پدر و پسر قائل هستند و چون هیچ آدم حسابی در این مملکت نبود که با این پدر و پسر مشکل نداشته باشد، فرشگردی‌ها دن‌کیشوت‌وار مشغول نبردی بی‌امان با زمین و زمان شده‌اند تا نشان دهند هیچ کس نمی فهمید، فقط محمدرضا پهلوی می فهمید.

در خصوص محمدرضا پهلوی و درایت و شجاعت او فقط همین کافی است که بگوئیم برای فرار از مملکت روی دنده اتوماتیک بود، یک بار حتی بی‌خودی فرار کرد و اصلاً قرار نبود اتفاقی بیفتد اما او محض احتیاط فرار کرد. اعلیحضرت همایونی خورشید نژاد آریائی (آریامهر) چنین اعجوبه ای بود.

در مورد چرائی برافتادن محمدرضا پهلوی بهترین سؤال را محمد قائد مطرح کرده است. داخل پرانتز بگویم که به گمانم عباس میلانی نویسنده کتاب "نگاهی به شاه" همین جمله را برداشته و جاهای مختلف طوری نقل کرده است که گوئی از خود اوست.

قائد می‌گوید در مورد شاه سابق سؤال درست این نیست که بپرسیم چطور شد رفت، سؤال درست این است که بپرسیم چطور شد 37 سال دوام آورد. حالا فرشگردی ها دارند همه اقشار مردم ایران و همه روشنفکران را محاکمه می‌کنند که چرا چنین نابغه‌ای را از دست دادید.

 

***

 

حوادث استادیوم سهند تبریز یک پیامد ناخواسته بسیار مهم هم داشت. هفتاد سال است در همه رسانه‌ها و حتی کتابهای درسی از 21 آذر 1325 به عنوان روز نجات آذربایجان نام می‌برند و از جشن و سرور مردم تبریز و استقبال آذربایجان از ارتش شاهنشاهی سخن می‌گویند. در شرایط عادی با هیج ضرب و زوری به آنچه واقعاً در چنین روزی بر سر آذربایجان و مشخصاً شهر تبریز آوردند اعتراف نمی‌کردند. اما امروز از پهلوی‌چی تا  ملی‌چی و تا اصلاحات‌چی، همه برای آذربایجان شاخ و شانه می‌کشند و می‌گویند یا حد خود را بدانید و یا منتظر یک 21 آذر 1325 دیگر باشید.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

درسی از فعالان کُرد

فعالان کُرد در رسانه‌های فارسی‌زبان بسیار فعال هستند، در هر فرصتی هم از حقوق مردم خود دفاع می‌کنند. با همه این فعالیت‌های رسانه‌ای، تا کنون چند بار دیده‌اید فعال و روزنامه‌نگار شناخته شده کُرد، با یک جاش هم‌کلام شود و مناظره کند؟

در حال حاضر شاهد علوی یکی از رسانه‌ای‌ترین چهره‌های کُرد است، با همه طیف‌ها هم رابطه دارد و با آنها در برنامه‌های مختلف تلویزیونی به گفتگو می‌نشیند. اما من تا کنون ندیدم با یک جاش در یک برنامه تلویزیونی در خصوص حقوق مردم کُرد مناظره کند.

بر خلاف یک تصور فراگیر، تعداد جاش‌های مناطق کُرد بیشتر از پان‌آذری‌های آذربایجان نباشد، کمتر نیست. در مهاباد یکی از جریان‌سازترین شهرهای کُردنشین ایران، جاش بودن حتی جنبه طایفه‌ای هم پیدا کرده است و شمار آنها از شماره خارج است. اما فعالان مسئولیت‌پذیر و شناخته شده کُرد، این وضعیت را درک می‌کنند، و احترام مردم خود را دارند، و به دست خود به سیستم جاش‌پرور مشروعیت نمی‌دهند.

به ندرت اتفاق می‌افتد رسانه‌های پرمخاطب فارسی‌زبان از فعالان شناخته شده تُرک دعوت کنند، اگر چنین اتفاقی هم بیفتد، بلافاصله یک پان‌آذری ورِ دل آنها می‌نشانند تا همه مخاطبان پیشاپیش بدانند اوضاع آنطور که فعال تُرک می‌گوید نیست. با کمال تاسف فعالان تُرک هم در این دام می‌افتند و به مدعیات و مضحکه "پان‌آذری‌ها" مشروعیت می‌دهند.

با پان‌آذری جماعت مطلقاً نباید گفتگو کرد، همانطور که کُردها هرگز جاش‌ها را مخاطب خود نمی‌دانند. این نوع نگرش مطلقاً به معنای عدم گفتگو نیست، اتفاقاً مبنای محکمی برای شروع یک گفتگوی عادلانه است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

هزینه مسکن

تهران شهری است که نه هوای درستی دارد، و نه رودخانه بزرگی از وسط آن رد می‌شود تا چشم‌اندازهای زیبائی ایجاد کند، و نه یک شهر تاریخی و مورد علاقه توریست‌هاست، و نه مرکز صنعت و تجارت منطقه است. جغرافیای تهران هم در محاصره کوههای عموماً بی‌آب و علف و مناطق کویری است. در عین حال پایتخت کشوری است که هزار مشکل با نظام جهانی دارد. کمتر خارجی در این شهر پیدا می‌شود که سرمایه خود را به تهران آورده باشد، تهران در حال حاضر یکی از منزوی‌ترین کلان‌شهرها و پایتخت‌های جهان است.

استانبول، از تاریخی‌ترین شهرهای جهان است، جغرافیای این شهر در نقطه اتصال دو قاره و در محاصره زیبائی‌های مدیترانه قرار دارد. استانبول بسیار خوش آب و هواست، لبریز از توریست است، اقتصاد آن از بعضی کشورهای اروپائی هم بزرگتر است، چشم‌اندازهای فوق‌العاده زیبا رو به دریا و جنگل دارد، معروفترین تنگه جهان از وسط این شهر عبور می‌کند، ثروتمندان کشورهای دور و نزدیک و اغلب ثروتمندان کشورهای منطقه، مدام در این شهر ملک و املاک می‌خرند. بسیاری از ویلاهای گران قیمت دو سوی بُسفر در مالکیت غیراستانبولی‌ها و ثروتمندان خارجی است.

آنوقت! با مبلغ رهن کامل یک آپارتمان 150 متری در منطقه سعادت‌آباد تهران، حتی می‌توان در یک منطقه نسبتاً خوب استانبول آپارتمان خرید. با اجاره این آپارتمان هم می‌توان در استانبول ویلای اعیانی و رو به دریا اجاره کرد. لطفاً خود حدیث مفصل از این مجمل بخوانید. (کامنت اول)

در تهران چه خبر است؟ این چه سودائی است؟ این چه اقتصادی است؟ فرمول اقتصاد مسکن و اجاره مسکن تهران چیست؟ با این همه آپارتمان خالی چرا این همه گرانی؟ با همین فرمان به زودی هزینه مسکن تهران از توکیو و نیویورک هم پیشی خواهد گرفت. ندارها چه باید بکنند؟ گفتنش ساده است، ولی چطور می‌توان به روستا برگشت؟

خوشبختانه در این نوشته چند سال پیش قیمت‌ها به دلار هم ذکر شده است.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

ده سال پیش اگر در خانه ما همه چراغها را تعمداً روشن می‌گذاشتیم، نزدیک دو هزار وات برق مصرف می‌شد. از لامپ‌های کم‌مصرف فلورسنت بدنور هم استفاده نمی‌کردیم که برای چشم آزار دهنده بود.

طی این ده سال هر لامپی سوخت با این لامپ‌های جدید LED عوض کردم و اکنون اگر همه چراغها را روش بگذاریم مصرف برق به دویست وات هم نمی‌رسد. به همین راحتی مصرف برق ما از بابت روشنائی به کمتر از یک دهم کاهش یافته است.

تا آنجا که می‌دانم در همه جهان ساعت زمستانی و تابستانی برای حداکثر استفاده از روشنائی روز و صرفه جوئی در مصرف برق بود. آن موقع هم که لامپها بسیار پرمصرف بودند، کارشناسانی تغییر ساعت را چندان در صرفه‌جوئی انرژی مؤثر نمی‌دانستند، اکنون با این همه پیشرفت و لامپهای بسیار کم‌مصرف، واقعاً چنین کاری ضرروت دارد و مؤثر است؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

تنگه آزار دوستان

حمله به تاسیسات نفتی عربستان سعودی را در درجه اول باید نبرد استراتژیست‌های ایران و سعودی دانست. تا این لحظه و با توجه به امکانات و قدرت مانوری که دو طرف ماجرا دارند، عملکرد هر دو دست کمی از نبوغ ندارد. هر دو ظرف فوق‌العاده حساب شده عمل کرده‌اند.

مسئله را مطلقاً نباید از دریچه شجاعت و میل به جنگ و یا احیاناً ناتوانی سعودی در استفاده از صدها میلیارد دلار سلاحی که خریده است ارزیابی کرد. در رابطه ایران و اسرائیل هم چند سالی است که شاهد رابطه متفاوتی هستیم.

اسرائیل هر آن اراده می کند، مستقیماً به ایرانی‌ها در سوریه و عراق حمله می کند. ایران حتی کشته شده‌های این مراسم را هم به طور رسمی تشییع نمی‌کند. اخیراً اسرائیل حشد شعبی را بیخ گوش ایران مورد حمله قرار داد، اما تا این لحظه هیچ اقدامی علیه اسرائیل و در تلافی این حملات صورت نگرفته است. سکوت ایران در مقابل این حملات، لزوماً نشان از بسته بودن دست ایران نیست، محاسبات دیگری در کار است.

در خصوص ناتوانی سعودی در دفاع از تأسیسات خود هم نباید اغراق کرد. اسرائیل که اغلب مردان و زنان آن نظامی و آموزش دیده است، و از همان ابتدا کشوری خروس جنگی بود، و به گنبد آهنین خود هم می‌نازد، نشان داد در مقابل انبوه حملات موشکی حماس و حزب‌الله آسیب‌پذیر است.

عربستان سعودی ابر تولیدکننده نفت در جهان است، در جای جای این کشور هم تأسیسات نفتی  عظمیی وجود دارد. سعودی هزاران کیلومتر مرز آبی و خاکی دارد. به طور طبیعی چنین کشوری در مقابل اقدات ایذائی بسیار آسیب‌پذیرتر است.

اما نکته اصلی در تقابل ایران و سعودی، چیز دیگری است. ایران در منطقه خلیج فارس فقط در محاصره بحرانها و تحریم کمرشکن امریکا نیست، در محاصره عوارض و پیامدهای بعدی توانمندیهای بالقوه نطامی خود هم هست.

حسن روحانی به صراحت گفته است اگر از تنگه هرمز نفت ما صادر نشود، نفت دیگران هم صادر نخواهد شد. به طور طبیعی پشتوانه چنین سخنی، قدرت نظامی ایران است. قدرت نطامی ایران در این خصوص را هیچ تحلیل‌گری دست‌کم نمی‌گیرد. اما ایران در منطقه خلیج و به طور مشخص در تنگه هرمز، چه کاری می تواند بکند؟ 

ایران دست به هر اقدامی در این منطقه بزند، با فرض اینکه کاملاً هم موفق باشد، کشورهای دوست و یا دست‌کم کشورهای بی‌طرف منطقه و خارج از منطقه مثل عراق و کویت و عمان و چین و کشورهای اروپائی را به مراتب بیش از سعودی و امارات عذاب خواهد داد.

سعودی و امارات حتی بخش مهمی از صادرات نفتی خود را به کانالی غیر از تنگه هرمز منتقل کرده‌اند. ایران در تنگه هرمز با عمان شریک است، کشوری که مهمترین واسطه حکومت در بحرانها بوده است. تنگه هرمز برای ایران به تنگه آزار دوستان تبدیل شده است.

اینکه که گفته می‌شود ایران در حال جنگ‌افروزی است، تحلیل دقیقی نیست. ایران همین الان در حال تحمل شدیدترین عوارض یک جنگ اقتصادی است و این جنگ اقتصادی حتی دامنگیر "رژیم" هم شده است.

در یک تقسیم‌بندی کلی حکومت جمهوری اسلامی ایران از دو بخش دولت و رژیم تشکیل شده است. دولت، بخشی از حکومت است که اگر این حکومت از بین هم برود باقی خواهد ماند. مانند وزارت راه و سازمان برنامه و بودجه و ارتش و راه آهن و سازمان ثبت اسناد و دهها نهاد اینچنینی که در هر حکومت عرفی وجود چنین نهادهائی ضروری است. اما رژیم، بخشی از حکومت است که همه حیات و ممات آن منوط به ادامه این حکومت است.

وضع اقتصادی دولت که ارتباط مستقیم با وضع اقتصادی مردم دارد، اظهر من‌الشمس است. اقتصاد کشور رو به فروپاشی است، فقرا روز به روز فقیرتر می‌شوند، طبقه متوسط به سرعت در حال آب شدن است، اختلاف طبقاتی سر به آسمانها می‌زند.

خیلی‌ها معتقدند رژیم چنان فربه شده است که هزینه‌های آن با دولت برابری می‌کند. چیزی که در آن تردید نیست، هزینه‌های گزاف انواع تشکیلات عظیم داخلی و خارجی رژیم با صدها هزار مواحب‌بگیر است. رژیم با همه قدرتی که دارد، در تامین هزینه‌های خود و نیروهای کارآمدش مثل حزب‌الله هم دچار مشکل شده است.

فروش نفت به کمترین مقدار خود رسیده است، وصول دلارهای همان نفتی هم که فروش می‌رود به موانع بسیار جدی برخورده است، از دست متحدانی مثل روسیه و چین هم کاری ساخته نیست، اروپا هم شاه سلطان حسین ماجراست.

جنگ چه کار دیگری باید با کشور انجام دهد؟ در چنین شرایطی تنها راهی که باقی می ماند، تغییر زمین بازی است، بهترین کار هم تهدید مستقیم عربستان سعودی است تا عوارض این تهدید مستقیماً دامنگیر کشورهای بی‌طرف و احیاناً دوست نشود.

اغلب صاحبنظران حملات موشکی و هواپیماهای بدون سرنشین به تأسیسات نفتی سعودی را حساب شده و موفق ارزیابی می‌کنند. این حملات موفق شده است سیستم دفاعی سعودی را تا اندازه زیادی فریب بدهد. به عبارت دیگر، و با لحاظ کردن جمیع جهات، و نظر به قدرت مانور بسیار محدودی که ایران در منطقه دارد، باید این عملیات را طرحی هوشمندانه و حساب شده و موفق ارزیابی کرد.

اما طرف سعودی به مراتب هوشمندانه‌تر عمل کرد. از همان ابتدا هیچ مقام سعودی مستقیماً ایران را متهم به حمله نکرد. حتی با وجود مواضع هردمبیلی دونالد ترامپ که بعضاً حرفهای تحقیرآمیز نسبت به سعودی‌ها می‌زند، باز هم سعودی‌ها دست از پا خطا نکردند و سیاستی کاملاً حساب شده به کار بردند.

به نظر می‌رسد سعودی‌ها کاملاً دست طرف مقابل را خوانده‌اند و نه تنها تهدید به اقدام متقابل نکرده‌اند، بلکه از متهم کردن مستقیم و آشکار ایران هم پرهیز می‌کنند. آنها به خوبی پی برده‌اند که حمله به تاسیستات نفتی، لزوماً از جنس جنگ‌طلبی نیست، تنها راه باقی مانده است و باید همین راه را هم با موانع بسیار دشوارتری مواجه کنند.

اگر سعودی‌ها بتوانند از این مرحله عبور کنند، و برای دفاع از منافع و تاسیسات خود از امریکائی‌ها هم کمک بگیرند، عملاً طرف دیگر را ناچار خواهند کرد به شدت عملیات خود بیفزاید و در همان دامی بیفتد که از عوارض آن خبر دارد. هم در سطح منطقه و هم در سطح جهان، عملیاتی که به رنجاندن دوستان و کشورهای بی‌طرف بیش از سعودی و امارات بیانجامد، برای ایران بسیار پرهزینه خواهد بود، در عین حال سعودی و امارات را هم خوشحال خواهد کرد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

این نقد را جناب آقای رحیمی بر مطلب من با عنوان "زبان تفکر برای از طب تا نجوم فکر کردن، و زبان مستعمراتی" نوشتند. ضمن سپاس از ایشان و جناب علیرضا اردبیلی بابت انتشار این نقد، مشتاقانه منتظر نظر سایر دوستان می‌مانم.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

نهال من، بهار من،

انجیل یوحنا اینگونه شروع می شود : «در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود.»

قریب به دو هزار سال است فلاسفه و متکملین مسیحی در پی تفسیر این چند آیه کوتاه هستند. یعنی چه در ابتدا کلمه بود؟  و چرا کلمه خدا بود؟ 

من امروز هیجدهم مرداد 1398 و حوالی ساعت شش بعدازظهر، قدرت "کلمه" را متوجه شدم. نهال من به من گفت : «احساس خوبی دارم، دیگه آخرش بود، دیگه تمام شد»

این جملات هم فقط سه جمله کوتاه داشت که از دل نازنین تو برآمد و قدرت کلمه را نشان داد و نشان داد حقیقتاً کلمه خداست، چون همین کلمات به من عشق داد، به من نفس دوباره داد.

به فضل الهی فقط به این کلمات فکر خواهم کرد. امروز به یک فهم جدید از "کلمه خدا بود" رسیدم. امروز کلمه برای من خود نَفَس بود، خود زندگی بود.  نهال من به من نفس دوباره داد.

 

سارا و مامان و من، همیشه با تو و در کنار تو هستیم. می فهمیم که چقدر سختی کشیدی و می‌کشی، و می‌فهمیم که باید با کمک هم به این سختی پایان بدهیم. بدان که در لحظه لحظه سختی‌ها در کنار تو هستیم. 

کلماتی که امروز به زبان آوردی، دوباره همه ما را عاشقانه کنار هم قرار خواهد داد.

هزار هزار بار می‌بوسمت

 

***

 

سال 62 که از اورمیه بیرون آمدم، دو مسئله بلافاصله فکرم را مشغول کرد که تا امروز ادامه دارد. مطابق یک مَثل تُرکی فارسی، ذهنیت من این بود که اصفهان نصف جهان است، اما تبریز همه جهان است.

این ذهنیت بیراه هم نبود، تبریز جریان‌سازترین شهر ایران است. می‌گویند وقتی گریبایدوف برای اولین بار به دیدن عباس میرزا در تبریز رفت، مکالمه عباس میرزا با او اینطور شروع شد که از گریبایدوف پرسید شنیدم شما هم مثل ما دو پایتخت دارید مسکو و سن‌پطرزبورگ، پایتخت واقعی شما کدام یک از دو شهر است؟ بعد عباس میرزا وضع ایران و یکی از دو پایتخت یعنی تبریز را برای گریبایدوف تشریح می‌کند و می‌گوید برای پرداخت کرورها سخت در مضیقه هستم، سایر ولایاتمان مثل فارس و اصفهان توانی ندارند، تهران هم کمک چندانی نمی‌کند.

اما سال 62 و در شیراز، در انظار غیرتُرک‌ها دیدم تبریز جایگاهی کمابیش نظیر کرمان دارد و فقط اندکی مهمتر از رفسنجان و سایر آبادی‌های کویری ایران است. چرا تصویر تبریز در شیراز متناسب با وزن این شهر نبود؟

اتوبوسی که در مسیر تبریز شیراز کار می‌کرد، مسافرانش اغلب دانشجو و کارگر بودند و تقریباً همگی آذربایجانی. چرا این مسیر این اندازه یکطرفه بود و هست؟ بعدها فهمیدم این هنر تبریز است که هنوز بر سر زبانهاست، شهری که زبانش را کُشته باشند، علی‌الاصول خودش هم باید مُرده باشد.

مسئله بعدی زبان بود. چون با کُردها خیلی نزدیکم، مدام از خودم می‌پرسیدم چرا تُرک‌ها به اندازه کُردها به زبانشان اهمیت نمی‌دهند؟ به تدریج تاثیر مذهب شیعه را بررسی کردم و دیدم اگر نیک بنگریم، وضع تُرک‌ها در این خصوص حتی ممکن است اندکی بهتر از کُردها هم باشد. در ایران منطور از کُرد، فی‌الواقع کُردِ سُنّی‌مذهب است. در بیرون از حوزه تسنن، کُرد بودن چیزی نظیر مازندرانی بودن است.

حکایت عرب‌های ایران چیز دیگری است، چون مذهب شیعه هم حریف عرب‌ستیزی نشده است. اما در حوزه شیعه، فقط تُرک‌های اکثراً شیعه توانسته‌اند در مقابل روایت مرکزمحور مقاومت کنند، بقیه بعضاً پاپ را هم به آئین کاتولیک دعوت می‌کنند. شخصاً پیش یک یزدی راحت‌تر از زبان تُرکی دفاع می‌کنم، اما به تجربه دریافتم نزد دوستان مازندرانی و لُر باید بیشتر مراقب باشم تا با انگ پان‌تُرکیسم مواجه نشوم.

این بررسی‌ها را ادامه دادم و در "خدمت و خیانت به وطن" نوشتم تُرک‌ها در ایران موقعیتی دارند که  به ظن قوی در جهان استثناست. چون کاملاً شریک قدرت هستند، اما در عین حال نه فرهنگ اکثریت دارند و نه فرهنگ اقلیت.

اکنون بیداری تُرکی در ایران اتفاق افتاده است و باید به فکر آینده بود. در ایران دمکراتیک و آزاد قطع و یقین زبان تُرکی به حداقل‌هائی دست خواهد یافت. اما اگر در قانون اساسی آینده برای زبان تُرکی جایگاهی بالاتر از فارسی هم لحاظ شود، و ترک‌ها بالاترین حقوق سیاسی را هم کسب کنند، لزوماً درد اصلی دوا نخواهد شد و هیچ بعید نیست که تُرکی سرنوشتی مثل زبان‌های مستعمراتی پیدا کند.

چه باید کرد تا تُرکی در آینده ایران به زبانی برای تفکر تبدیل شود؟

همه چیز منوط به رویکرد درست و آسیب‌شناسی دقیق است، از همین حالا هم باید این کار را شروع شود. این دومین مطلب من در این خصوص است، تا نظر دوستان چه باشد.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

محبوبیت و موفقیت جهانی گروه موسیقی BTS کره جنوبی حقیقتاً شگفت‌انگیز و باورنکردنی است. اگر همین الان در ایران هم اجازه کنسرت داشته باشند، بعید نیست استادیوم آزادی را از طرفدران خود پر کنند. دختر من نهال با علاقه کارهای BTS را دنبال می‌کند. دی ماه گذشته که استانبول رفته بودم، از من خواست هر طور شده آلبومی از این گروه را تهیه کنم. خیلی بعید می‌دانستم کسی در استانبول BTS را بشناسد و حدس می‌زدم معروفیت این گروه کُره‌ای هم به نوعی مُد روز نوجوانان ایرانی است. اما آلبوم بی‌تی‌اس در بهترین نقطه فروشگاهها قابل دسترسی بود و سی‌دی فروشی‌های استانبول این گروه را خوب می‌شناختند.

در لندن پایتخت موسیقی راک جهان، BTS کنسرت بسیار موفقی با حضور نود هزار نفر در استادیوم ویمبلی برگزار کرد. ظرف چند ساعت همه بلیط‌های دو روز کنسرت آنها فروش رفت. اکنون نام BTS در کنار نامهائی مثل مایکل جکسون و بیتلز و مدونا قرار دارد که توانسته‌اند چنین کنسرت موفقی در چنین مکان نمادینی برگزار کنند.

هفت سال پیش مطلبی با عنوان "پاپ و راک در انحصار انگلیس و انگلیسی" نوشتم و در آنجا گفتم این نوع موسیقی، جزو معدود پدیده‌های غربی است که تقریباً در انحصار زبان انگلیسی است. در حال حاضر کشور بتهوون دهکده‌ای بیش برای این حوزه نیست. اگر همین الان همه نامداران راک اتحادیه اروپا و مخصوصاً فرانسوی‌ها که با ملکه الیزابت هم پالوده نمی‌خورند، به اتفاق تصمیم بگیرند در ویمبلی، به زبانهای آشنای اروپائی مثل فرانسوی و آلمانی کنسرت برگزار کنند، خیلی بعید است نصف ویمبلی را هم بتوانند پر کنند. آنوقت در چنین شهری، BTS که تقریباً همه آهنگ‌های آنها به زبان یأجوج و مأجوج کُره‌ای است، کنسرتی در حد بیتل‌ها ارائه کرده است.

بی‌تی‌اس اکنون جزو گروههائی است که ارزش مادی گروه آنها میلیارد دلاری است. در امریکا سرزمین هالیوود و الویس پریسلی، که قرنی است برای جهانیان به طور یک‌جانبه موسیقی صادر می‌کند، آلبومهای  BTS در صدر جدول پرفروشها قرار می‌گیرد.

از منظر علائق شخصی، یکی دو آهنگ بی‌تی‌اس مثل Idol برای سلیقه شنیداری من تا حدودی قابل تحمل است، بقیه کارهای آنها را دشوار می‌توانم داوطلبانه گوش کنم.

نهال، اخبار و مصاحبه‌های بی‌تی‌اس را با جزئیات کامل دنبال می‌کند. این نوع پی‌گیری‌ها هیچ تناسبی با علائق من نداشت، اما به تدریج متوجه شدم به قول تُرک‌ها "کؤر الینه بیره دوشوب" و آب نطلبیده حسابی مراد است.

در آسمانها دنبال مثالی زنده و موفق برای زبان تفکر می‌گشتم که هیچ ارتباطی با ما نداشته باشد و بتوانم با انبوه زبانهای مستعمراتی منطقه خودمان مقایسه کنم، در آنسوی قاره یافتم.

متن کامل را لطفاً در نهالستان بخوانید

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

شب سوم مرداد 98 برای ما خاطره‌انگیر شد. دختران و پسران بسیار جوان به رهبری آقای حامد کرمانی، قطعات دشواری از جمله سمفونی پنح بتهوون را با کیفیت خوب نواختند. اسامی نوازندگان و قطعات را در کامنت اول می‌گذارم.

این بچه‌ها امروز دو اجرا داشتند و در هر اجرا بیش از یک و نیم ساعت نواختند. در انتها رقص سامسون و دلیله از آهنگساز فرانسوی کامیل سن سان را اجرا کردند و حسابی مورد تشویق قرار گرفتند.

متاسفانه کسانی نظم سالن را رعایت نمی‌کردند و با مبایل فیلم می‌گرفتند. یک آقائی هم که از طب تا نجوم نظر می‌دهد تحت تاثیر فضا قرار گرفت و صندلی خود را تَرک کرد و به یک گوشه سالن خزید و این فیلم را تهیه کرد. البته نیت او خیر بود و فقط می‌خواست شما را در لذتی که می‌برد شریک کند و چنان که افتد و دانید کار چنین آدمهای خیّری با بقیه فرق دارد و بی‌نظمی محسوب نمی‌شود.

در ضمن یکی از روسری آبی‌ها که ویولنسل می‌زند، دختر من نهال است. نهال کمتر از دو ماه است به این ارکستر پیوسته است و در واقع اولین اجرای او در این سطح بود، اضطراب زیادی هم داشت. گویا این ارکستر یکی از موفقیرین ارکسترهای جوانان تهران است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

کارنامه وزارت آموزش و پرورش محمدعلی نجفی

طی این دهها سال مثل خیلی از ایرانی‌ها گذرم به ادارات مختلف افتاده است. سربازی هم رفته‌ام. چند سالی هم در یک شرکت دولتی استخدام بودم. تقریباً در همه عمر کاری خودم نرم‌افزار نوشتم و در طیف گسترده‌ای از صنایع و شرکتهای دولتی و غیردولتی و وابسته به بنیادهای مختلف سیستم پیاده‌سازی کردم.

از دوازده سال مدرسه، هشت آن را در رژیم پیشین درس خواندم، دانشگاه را هم بعد از انقلاب رفتم. اکنون هم یازده سال است که به خاطر بچه هایم عملاً با مدارس و آموزش و پرورش از نزدیک ارتباط دارم. بچه‌ها هم در مدارس دولتی و هم انتفاعی درس خوانده‌اند و می‌خوانند.

فقط یک بار که خانه‌مان را دزد زد، گذرم به قوه قضائیه افتاده است و مشاهده شخصی از این نهاد ندارم. اما بر اساس همین مشاهدات، هر چه گذشته و حال و تجارب خودم را مرور می‌کنم، همچنان فکر می‌کنم ویرانتر و تباه‌تر از آموزش و پروش در این کشور نداریم. 

مدرسه را به معنای واقعی کلمه در ایران به پایان برده‌اند. آموزش و پرورش در ایران تباه شده است.

در خصوص نجفی هر حرفی می‌زنید بزنید، اما وقتی از کارنامه چنین آدمی در آموزش و پرورش به نیکی یاد می‌کنید، به شعور  مخاطب خود توهین می‌کنید. در آموزش و پروش هر چه کرده‌اند حاصلی جز تباهی نداشته است. نجفی از سرکردگان ویرانی و تباهی این سیستم است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در انجیل، یعنی بالاترین متن مقدس مسیحیان، به وضوح قصه مرگ عیسی مسیح روایت شده است. مطابق روایت صریح اناجیل، نقش فریسیان و کاهنان و بزرگان یهود در محاکمه و به صلیب کشیده شدن عیسای ناصری غیرقابل انکار است. 

با همه اینها، پاپ بندیکت شانزدهم رهبر قبلی کلیسای کاتولیک، که به محافظه‌کاری هم شهره بود، در تفسیری باورنکردنی، از یهودی‌ها رفع اتهام کرد و گفت باور ندارد آنها نقشی در ماجرای به صلیب کشیده شدن مسیح داشته باشند. در مذهب کاتولیک پاپ نقش جانشین مسیح را دارد.

چرا یک پاپ محافظه‌کار چنین کاری کرد؟ چون هر انسان متمدنی که به بدیهیات زندگی متمدنانه در جهان امروز پایبند باشد، می‌فهمد که نمی‌توان بزرگان یهود را قاتل عیسی مسیح دانست، و در عین حال با یهودی در دنیای امروز زندگی مسالمت‌آمیز و به دور از هر گونه کینه‌ورزی داشت.

در ایران الم شنگه‌ای بر سر اظهارات سخیف یک مداح لمپن در برنامه زنده تلویزیونی راه افتاده است. رئیس مجلس و رئیس صدا و سیما و همه و همه به تکاپو افتاده‌اند تا سر و ته قضیه را هم بیاورند. رئیس کانال پنچ تلویزیون برکنار شده و حتی مداح دستگیر و به قید وثیقه آزاد است. چند عصاره سُنّی مذهب هم در مجلس عصاره‌پرور معرکه گرفته‌اند که بعله! وحدت در خطر است و صدا و سیما به رهبری منتسب است و نباید از این اتفاقات بیفتد. 

این الم شنگه‌ها در درجه اول نشانه عمق نفوذ فرهنگ تقیه و نفرت در جامعه ایران است. مگر مداح چه گفته است؟ همین الان و همه روزه در بهشت زهرای تهران دهها مداح زیارت عاشورا می‌خوانند و دقیقاً همین عبارت "اولی و دومی و سومی" را به کار می‌برند. زیارت عاشورا هم حاصل سهو صدا و سیماست؟ واقعیت این است که لعن خلفای راشدین و عایشه همسر پیامبر بخشی از فرهنگ و مناسک فرقه‌گرایانه و چند صد ساله در اغلب مناطق ایران و مخصوصاً مناطق مرکزی است.

این مراسم یک فرق اساسی با سایر مراسم و مناسک مثل عزاداری دارد. مراسم عزاداری باید با حداکثر تظاهر و به شکل علنی برگزار شود، اما مراسم لعن و نفرین باید تؤام با نهایت تقیه باشد و علنی نشود تا مطابق اصول همین فرهنگ، گزک دست دشمنان نیفتد.

این مداح و حامیانش هم فقط بی احتیاطی کرده‌اند، و یا شاید خود مداح لحظه‌ای قاطی کرده و بر این تصور بوده که در هیآت محل است. اگر به تصاویر هم دقت کنید، هیچکدام از مستمعین از این اظهارات تعجب نمی‌کنند، چون شاهد یک امر نهادینه هستند. این مداح حتی ارزش جواب دادن هم ندارد، به جای این کارها باید فرهنگ نفرت‌پراکن نقد شود.

این الم شنگه‌ها صورت مسئله را پاک می‌کند و به اظهارات یک مداح می‌کاهد. این در حالی است که حاملان فرهنگ نفرت تارپود کشور را فرا گرفته‌اند. سوم خرداد 93 امتحانات کلاس ششم دبستان به طور استانی در تهران برگزار می‌شد، یکی از سؤالات چهار جوابی این بود، امام حسن به دست چه کسی به شهادت رسید؟  جواب چهار گزینه داشت : ابوبکر و عمر و عثمان و معاویه

در کشوری که مراسم ایام فاطمیه را با عنوان شهادت آن حضرت (به دست دومی!) و به طور رسمی برگزار می‌کنند، معرکه‌گیری بر سر اظهارات یک لمپن، عین تقیه و حذف صورت مسئله است. این در حالی است که مسئله حضرت فاطمه، بر عکس به صلیب کشیده شدن حضرت عیسی، نه در کتاب مقدس مسلمانان ذکر شده است، و نه حتی میان علمای شیعه در این خصوص اتفاق نظر وجود دارد. 

آقایان علما که وقتی در تلویزیون ظاهر می‌شوید چند بار شتر کتاب هم پشت سرتان ردیف است، به جای این همه حرف و حدیث، اندکی از پاپ بندیکت شانزدهم رهبر بسیار محافظه‌کار کاتولیک‌ها درس بگیرید.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در غیاب زنان

دوشنیه سی‌ام اردیبهشت خانوادگی به بام‌لند تهران رفته بودیم که هم شام بخوریم و هم کنار دریاچه کمی قدم بزنیم. روزهای آخر هفته این منطقه بسیار شلوغ است و تعمداً وسط هفته را انتخاب کردیم تا کمی خلوت باشد و جای پارک هم پیدا کنیم. اما دیدیم از آخر هفته هم شلوغ‌تر است، حتی پارکینگ بام‌لند هم جاری پارک نداشت.

وقتی وارد بام‌لند شدیم صدای جیغ و خوشحالی جمع بسیار شلوغی توجهمان را جمع کرد. (تصاویر در کامنت اول) نزدیک که شدیم صف‌های بسیار طولانی و فشرده از نوجوانانی را دیدیم که قریب به اتفاق آنها هم دختر بودند. معلوم شد در انتظار خواننده‌ای به نام ماکان بند هستند.

با ماکان بند آشنا نبودم و همانجا از طریق نهال و سارا کلی اطلاعات کسب کردم. گویا کنسرتی هم در شهر ما اورمیه داشته‌اند که بسیار مورد استقبال جوانان و مخصوصاً دختران نوجوان قرار گرفته بود.

مراکز این تیپی معمولاً چهره‌های معروف را برای کنسرت مجانی دعوت می‌کنند تا کسب و کار آنها بیشتر رونق پیدا کند، اما بعد دیدیدم کنسرتی هم در کار نیست. این صف‌های طولانی و شلوغ فقط برای گرفتن عکس یادگاری با ماکان بند بود. 

دیدن این صحنه و این همه بی‌اطلاعی از نسل جدید جامعه خودمان غافلگیرم کرد. به هر حال اصل قضیه چندان غیرطبیعی به نظر نمی‌رسد. اغلب کشورهای جهان چنین وضعی دارند، البته بعید است نسل‌های قدیمی‌تر آن کشورها با دیدن این صحنه‌ها چنین غافلگیر شوند. برای ما حتی مرز موسیقی زمینی و زیرزمینی هم درست تعریف نشده است.

اما نکته غیرطبیعی قضیه، فضای یک‌طرفه و پُررونق چنین صحنه‌هائی است. نطام مقدس در قرن بیست و یکم موفق شده است ستاره‌ها و سلبریتی‌های موسیقی خود را کاملاً در غیاب زنان، و برای زنان بسازد.

من فقط یک بار در عمرم و در خارج از کشور استادیوم ورزشی رفتم، چون دخترانم ناچارم کردند مسابقه‌ای را از نزدیک ببینیم. اما این مسئله به یک خاطره فراموش نشدنی تبدیل شد. (کامنت دوم)

از آن تاریخ به بعد، این سؤال را مدام از خودم می‌پرسم، اگر برای بسیاری از مردان ایرانی این اتفاق می‌افتاد، واقعاً وجدانشان قبول می‌کرد در غیاب همسران و دختران و خواهران و مادران علاقه‌مند خود به استادیوم ورزشی بروند؟ و به دست خود این فرهنگ ضدزن و مردسالار را رونق ببخشند؟

داستان موسیقی از این هم فاجعه‌بارتر است. وقتی یک خواننده زن در تهران کنسرت دارد، اولاً این کنسرت فقط برای زنان است، در ثانی زن هنرمند حتی برای اطلاع‌رسانی هم مثل مردان حق و توان تبلیغ و نصب بیلبورد در سطح شهر را هم ندارد. همه چیز سینه به سینه اطلاع‌رسانی می‌شود. زنان هم چندان استقبالی از این کنسرتهای زنانه نمی‌کنند.

درست در روزهائی که خوانندگی یک زن برای جمع بسیار محدودی در ابیانه، مسئله نظام شده است، هزاران دختر نوجوان ساعت‌ها در صف ایستاده‌اند تا با ماکان بند عکس یادگاری بگیرند، کنسرتی هم در کار نیست. این صحنه غیرطبیعی، سؤال چندانی هم بر نمی‌انگیزد و به نظر طبیعی هم می‌رسد.

نظام مقدس موفق شده است ستاره‌های خود را آنطور که خود می‌خواهد بسازد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

عاشیق یوسف اوهانس یکی از بزرگان موسیقی عاشیقی اورمیه روز بیستم و یکم اردیبهشت 98 به رحمت خدا رفت. این یادداشت را به یاد آن مرحوم می‌نویسم، در این نوشته ابتدا کمی ایشان را برای دوستان معرفی خواهم کرد. در ادامه شرحی از ابتکارات درخشان و باورنکردنی مدیران رادیو اورمیه در دهه چهل شمسی برای اشاعه موسیقی عاشیقی خواهم نوشت، و اینکه چطور بعد از انقلاب این دستاوردهای کم‌نظیر با فاجعه‌ای بس عظیم مواجه شد. بعید می‌دانم هیچ هنر دیگری با چنین سرنوشت تلخی در بعد از انقلاب مواجه شده باشد، چرائی این مدعا را توضیح خواهم داد. در خاتمه این نوشته هم نقدی بر رفتار متقابل کنشگران مدنی اورمیه و یک عاشیق نام آشنای مسیحی خواهم نوشت که به گمان من و لزوماً حاوی نشانه‌های خوبی نیست. تاثیر این نوع رفتارها را در مصاحبه‌های اواخر عمر عاشیق یوسف به وضوح می‌توان دید.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

چهل سال پیش موسیقی اسفندیار منفردزاده و شعر شاملو و صدای فرهاد، نماد اعتراض به وضع موجود بود. سیستم حاکم این نوع موسیقی را چندان تحمل نمی‌کرد، در مواردی سازندگان و خوانندگان این کارها را روانه زندان هم کرد.

اکنون موسیقی ساسی مانکن و شعر آقای ما جنتلمنه و این خانم هم عشق منه و رقص دانش‌آموزان با این موسیقی، ابزار مهمی برای اعتراض به وضع موجود شده است. عصاره‌ها و وزرا و حاکمان شرع و مقامات امنیتی و پسر مطهری و همه و همه به تکاپو افتاده‌اند تا مسئله را جمع کنند.

حدیث مفصل آنچه طی این چهل سال بر ما رفته است، در همین مجمل به خوبی پیداست.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

هر روح ناآرامی را آرام می‌کند جادوی این صدا

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

Nahide Babaşlı

 

***

 

یک سؤال ابتدائی

طی میلیونها و بلکه میلیاردها سال که از عمر کُره زمین می‌گذرد، رابطه خشکی‌ها و اقیانوسها تقریباً یک طرفه بوده است. یعنی آفتاب تابان بر سر اقیانوسها تابیده و ابرها شکل گرفته و سپس بر سر خشکی‌ها برف و باران باریده است. رودخانه‌های عظیمی ناشی از همین بارشها شکل گرفته  و زمین را شسته و به اقیانوس‌ها ریخته است. دره های بزرگی مثل گرند کانیون با همین مکانیزم شکل گرفته است. 

اما از اقیانوسها به طرف زمین چه چیزی آمده است؟ به جز آب تقریباً هیچ! می‌گویند آتشفشانهای بزرگ این حلقه را دو طرفه می‌کنند. در بعضی مناطق کاملاً محصور در اقیانوسهای زمین، مثل جزیره بریتانیا، هر دوازده ماه سال باران می بارد. کدام آتشفشان جواب یک سال شستشوی مداوم رودخانه تیمز را می‌دهد؟ 

حالا سؤال من اینجاست، چرا بریتانیای نه چندان مرتفع، طی میلیونها سال در آب اقیانوسها حل نشده است؟ چرا ژاپن با آن همه بارندگی در اقیانوسهای بزرگ پیرامون خود حل نشده است؟ چرا خشکی‌های زمین در طی میلیونها سال در دل اقیانوسها حل نشدند؟

می‌دانم این سؤال ابتدائی است و ناشی از این است که خیلی چیزهای دیگر را نمی‌دانم، ولی حتماً برای شما هم اتفاق افتاده است که یک سؤال عجیب و غریب و ابتدائی سالها ذهنتان را مشغول کند. در عین حال نه در میان اطرافیان کسی را پیدا کنید که جواب این سؤال را بدهد، و نه توان این را داشته باشد کار و زندگی خود را ول کنید و دنبال جواب دقیق این دست سؤالات باشید. در اینترنت هم چیزی نیافتم و راستش نمی‌دانم چطور باید مسئله را مطرح و جستجو کرد. تصمیم گرفتم سؤال را با شما مطرح کنم، باشد که هم جواب دهید و هم بعد از این همه تلخکامی‌های سیل ویرانگر، که اتفاقاً زمین را هم حسابی شست، این سؤال اسباب انبساط خاطر شما باشد. 

اگر حوصله داشتید کامنت اول را هم لطفاً بخوانید.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت اول :

یکی از این سؤالات که در ایام جوانی یافتن جوابی برای آن سالها عذابم داده در خصوص زبان لاتین بود. از هر کسی که فکر می‌کردم ممکن است جواب را بداند و من به او دسترسی داشتم سؤال می‌کردم لاتین زبان چه کسانی است، این جواب را می‌گرفتم که زبان کلیساست. یعنی چه؟ مگر یک صنف می‌تواند یک زبان برای خود بیافریند؟ تا اینکه عصر اینترنت فرا رسید و با یک جستجو ساده همان اندک جواب قانع کننده را که لازم داشتم، یافتم.

این سؤالها بعضاً بسیار ابتدائی است و بعضاً حتی خنده‌دار است. اما نیک که بنگریم، باید جواب درستی به آنها داد. ناچارم اندکی درازگوئی کنم و اگر حوصله داشتید و خواندید، بعید نیست در ادامه مطلب، آن هم در چنین روزهائی که شاهد حوادث تلخ پی در پی هستیم، اندکی کام شما از نقل این خاطره شیرین شود.

دوران نوجوانی من خورد به انقلاب، در آن ایام تفکر چپ حرف اول را می‌زد. متاسفانه من این شانس را نداشتم که در میان بخشهای سنتی و روستائی جامعه، برخورد چپ‌های خداناباور آن دوران و متدین‌نین ساده را از نزدیک ببینم و مشاهدات دست اولی داشته باشم.

روستای ما بالانح، مرکز شاه‌پرست‌های دو آتشه اورمیه بود. در بالانج تا آخرین روزهای منتهی به 22 بهمن راهپیمائی‌های بسیار بزرگی در حمایت از شاه صورت می‌گرفت. حتی ملاحسنی معروف که زمانی خطیب مسجد بزرگ بالانج (بویوک مچید) هم بود، در همان ایام به روستا حمله مسلحانه کرد.

به همین خاطر بحث‌ها در مناطق روستائی ما متاسفانه بسیار سطحی و ابتدائی بود. عده ای طرفدار اعلیحضرت شخص اول ممکلت بودند و عده‌ای هم به دنبال یک شخص اول دیگر می‌گشتند و همدیگر را هم خائن می‌دانستند.

اما در خیلی از روستاهای دیگر و از جمله در روستاهای غرب گیلان اصلاً اینطور نبود. شیرین‌ترین خاطراتی که از آن دروان شنیدم، از بچه‌های این مناطق است. با یکی از بچه‌های مناطق تُرک منطقه تالش در دوران دانشجوئی آشنا شدم و ارتباط خانوادگی و نزدیک ما همچنان ادامه یافت.

پدر دوست من از متدین‌ترین مردان روستای خودشان و صاحب اختیار و نفر اصلی هئیت عزاداری منطقه و مسجد محل بود. اما خیلی از جوانان و از جمله بچه‌های ایشان سخت به عقاید چپ رو آورده بودند و بحث‌های ایدئولوژیک هم در آن روزها مُد روز بود. این جوانان عموماً طرفدان سازمان چریک‌های فدائی خلق،  الاُ و بلاّ می‌گفتند آفریدگاری در کار نیست.

پدر مؤمن بعضا ًنگاه عاقل اندر خامی به بچه‌های خود می‌انداخت و می‌گفت وقتی حرف می‌زنند کمتر از لنین در میان حرفهای آنها نیست، اما حتی بلد نیستد یک ساعت در بیجار (شالیزار) کار مفیدی انجام دهند.

اما بحث‌های بچه‌ها پایانی نداشت. از جمله این بحث‌ها این بود که خدائی و آفریدگاری در کار نیست و انسان از نسل میمون است. در یکی از این بحث‌ها، پدرِ خوشحال از این مدعا، مُچ بچه‌ها را می‌گیرد و می‌پرسد : «خوب! به من جواب بدید ببینم، اگر انسان از میمون به عمل آمده، پس چرا حالا هیچ میمونی آدم نمی‌شود؟»

جواب بچه‌ها  مشخص بود : طوفان خنده‌ها و سپس توضیحاتی چند از داستان تکامل که آموخته بودند.

بعدها که این خاطرات را دوست من تعریف می‌کرد و خودم را در آن فضا قرار می‌دادم، می‌دیدم سؤال ابتدائی پیرمرد، اتفاقاً خیلی حساب شده‌تر از جوابهای سطحی چند جوان احساساتی بود که از طب تا نجوم نظر می‌دانند و برای عالم و آدم هم راه حل قطعی داشتند.

از خدا پنهان نیست و از شما چه پنهان، من هم سالهاست با سؤالی ابتدائی از این جنس مواجه هستم. سؤال من این است : چرا خشکی‌های زمین در طی میلیونها و بلکه میلیاردها سال در دل اقیانوسها حل نشدند؟

لطفاً مثل بچه‌های آن مرد مؤمن جواب ندهید!

 

***

 

این یارو بار دیگر ثابت کرد از منظر سیاسی یکی از بیشعورترین دیپلماتهای جهان است. بار اول وقتی ارباب اسد، افسار اسد را گرفت و به تهران آورد و او را بازی نداد، قهر کرد که چرا من را به ملاقات قاتل نیم میلیون سوری نبرده‌اید. این اندازه شعور سیاسی نداشت تا بفهمد در چنین مواردی داخل میوه‌جات حساب نشدن، اتفاقاً توفیق اجباری است.

اکنون در نیویورک می‌گوید من اختیار تام دارم تا بر سر مبادله زندانیان ایران و امریکا مذاکره کنم و به توافق برسم. مبادله کدام زندانیان؟

امریکا کشور ترامپ و کلینتون و اوباما نیست، امریکا سرزمین قانون است. همین الان انبوه توله‌ها و زالوزاده‌های همین حضرات، که چهل سال است امریکا را بزرگترین دشمن خود می‌دانند، و کشور را تا آستانه جنگ با امریکا پیش برده‌اند، در پناه قوانین امریکا، و با پول و ثروت من و شما، شهروند امریکا شده‌اند تا از همانجا با استکبار جهانی مبارزه کنند.

همین زالوزاده‌ها انبوه ویرانگری‌های والدینشان را یکسره برای امثال ما گذاشته‌اند، و به ریش ما هم می‌خندند که با هزار امید آرزو زندگی در کشور خودمان را به هر جای دیگر ترجیح دادیم.

همین زالوزاده‌ها در پناه قوانین امریکا، برای حکومت ددی جواد و مامان معصومه لابی هم می‌کنند و دو قورت و نیم شان هم بالاست، چون خیلی خوب می‌دانند ترامپ و رئیس سازمان سیا و دیوان عالی امریکا هم بدون سند و مدرک نمی‌تواند به آنها بگوید بالای چشمشان ابروست.

دیپلمات حجتیه‌ای! یعنی تو اینقدر شعور سیاسی نداری که بفهمی زندان و زندانی در سیستم امریکا با زندانی‌های محاکم قاضی مرتضوی‌پرور یکی نیست؟ از پس امروز فردائی هم هست و اندکی شرم و حیا برای آینده بد نیست.

البته بر اینها حرجی نیست، وقتی مامان معصومه بعد از چهل سال گروگانگیری، زالوزاده‌یِ دردانه‌اش را بی‌هیچ خجالتی به سرزمین گروگانها می‌فرستد، باید هم استاد دروغ و دغل گروگان و زندانی را یکی بداند و بر سر آن درخواست چانه‌زنی هم بکند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

کلیسای نُتردام

در زبان تُرکی و در موسیقی آذربایجانی به چند شعر و ترانه معروف حسابی حساسیت پیدا کرده‌ام. مثل سکینه دایی قیزی نای نای، آی بری باخ بری باخ، کوچه‌لره سو سپمیشم؛ یاشاسین، حیدربابایه سلام.

بارها اتفاق افتاده که دوستی از سر محبت برای من بیتی از حیدربابای شهریار خوانده است که خیلی سریع موضوع صحبت را عوض کرده‌ام. سکینه دایی قیزی نای نای را نگو و نپرس که به قول تُرک‌ها برای من به توکان(دکان) بازار تبدیل شده است. در مطالبم هم زیاد به این موضع اشاره کردم.

استاد فلسفه ایواز طاها در درس گفتارهای خودشان زبان را در چهار لایه بررسی می‌کنند. کلمه و گرامر و گفتمان و رتوریک زبان. با کلمه و گرامر در زبان آشنا هستیم، توضیح رتوریک در زبان را هم یادم رفته است، اما  آنچه در مباحث دکتر طاها از همه برای من جالب‌تر بود، مبحث گفتمان بود.

در خصوص گفتمان آنچه از این درسها یادم مانده از حافظه نقل می‌کنم. موضوع از این قرار است که مثلاً وقتی ما در زبان فارسی از ابن‌سینا  حرف می‌زنیم، پشت این صحبت گفتمانی نهفته است که می‌گوید ابن‌سینا دانشمند ایرانی است. مطابق همین گفتمان، اگر کسی از ایران به دُبی و یا استانبول برود و نشانی از ابن‌سینا ببیند، بلافاصله و یا یک برخورد واکنشی خواهد پرسید ابن‌سینای ایرانی به عرب و تُرک چه ربطی دارد؟ 

در اینجا من کاری به درست و یا غلط بودن گفتمانهای موجود پشت جملات و کلمات و نامها در زبانهای مختلف ندارم، مسئله اهمیت خود بحث است. وقتی کلیسای نتردام در پاریس آتش گرفت، دوباره این بحث برای من زنده شد. گفتمان کلان و شگفت‌انگیزی در اغلب زبانهای زنده جهان پشت این نام نهفته است.

در زبان فرانسه نتردام (Notre Dame) به معنای "بانوی ما" است. بسیار بعید است در حوزه زبان فرانسه هم کسی به معنای لغوی این نام توجه کند. هر چه هست، گفتمانهای کلانی است که این نام را برای همه جهانیان تشریح می‌کند. بلافاصله بعد از شروع آتش‌سوزی، در زبان فارسی هم دهها مطلب در خصوص کلیسای نتردام منتشر شد. از میان آنها نوشته آرمان ریاحی از همه بیشتر برای من خواندنی بود (کامنت اول)

اما وقتی مجسمه‌های بودا در بامیان افغانستان، کشوری که زبان فارسی یکی از زبانهای بسیار مهم و رسمی و تاریخی آن است، به دست حاکمانی نادان و بیرون از زمان منفجر شد، در ایران دست فارسی‌نویسان برای توضیح عمق فاجعه تقریباً خالی بود. کم نبودند کسانی که تازه بعد از انفجار بامیان متوجه وجود این میراث بزرگ بشریت شدند.

کلیسای نتردام ماجرائی به غایت متفاوت داشت. در ایران کسانی طاقت دیدن شعله‌های آتش در صفحه تلویزیون را هم نداشتند و برای نتردام اشک می‌ریختند. اهل ادب از رُمان معروف و جهانی ویکتور هوگو نقل می‌کنند که حوادث آن در این کلیسا اتفافا می‌افتد، اهل سینما همان رُمان را با فیلم گوژپشت نتردام جاودانه کردند. سبک معماری کلیسا در دانشکده‌های معماری درس داده می‌شود. بسیاری از پادشاهان که در این کلیسا تاج‌گذاری کرده‌اند، شخصیت‌های جهانی هستند. تاجگذاری ناپلئون و آن تابلوی معروف با جزئیات دقیق، نشان از فضای این کلیسا در اوایل قرن نوزدهم دارد. 

در شهر پاریس و در حوزه زبان فرانسه به یقین اکنون طوفانی بپاست. بی‌جهت نیست که رئیس‌جمهور فرانسه گفت بخشی از وجود ما در حال سوختن است. گرچه زبان و فرهنگ فرانسه جهانی است و نمی‌توان آن را با زبانهای خودمان مقایسه کرد، اما اگر گفتمان‌های موجود پشت نامها و نشانه‌ها را لحاظ کنیم، در ایران به کسانی که از بامیان خبر نداشتند خُرده نخواهیم گرفت، و به کسانی که برای نتردام اشک ریختند طعنه نخواهیم زد.

به حوزه زبان تُرکی خودمان بر می‌گردم. اگر خدای نکرده اکنون در "گوی مچید" تبریز آتش‌سوزی اتفاق بیفتد و این بنای تاریخی آسیب جدی ببیند، در همین زبان تُرکی خودمان چه گفتمانهائی این میراث تاریخی را به وضوح برای ما تشریح خواهند کرد؟  چقدر با آن همذات پنداری خواهیم کرد؟

زبانی که به محاوره مردم در کوچه و بازار بر سر قیمت سیب‌زمینی و پیاز محدود شود، و از درس و مکتب و دانشکاه محروم باشد، و در درون خود گفتمان‌های ماندگار تولید نکند، در نهایت به سکینه دایی قیزی نای نای با صدای گوگوش و نوحه ابالفضل باوفا با صدای شادروان سلیم مؤذن‌زاده محدود خواهد شد و از آن فراتر نخواهد رفت.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

این گزارش روزنامه هشت صبح افغانستان خیلی غم‌انگیز است. با کمال تاسف همین مطلب به تنهائی نشان می‌دهد که افغانستان از هر نظر ورشکسته شده است. این نوشته می‌پرسد بعد از وقوع سیل در دو کشور همسایه، چرا افکار عمومی جهان به اندازه ایران به افغانستان توجه نمی‌کند؟ جل‌الخالق!

گرچه استاد دانشگاه هرات نکات درخور توجهی را در این گزارش ذکر می‌کنند، اما مسئله اصلی چیز دیگری است. وقتی سیل ویرانگر در ایران شروع شد، دیگر مثل زلزله بم خبر چندانی از کمک‌های خارجی نبود. حتی در داخل ایران هم انتقادات زیادی بود که مسئله سیل به خبر اول تبدیل نشده است. ورود نیروهائی مثل حشد شعبی و فاطمیون افغان هم دلایل دیگری داشت. با همه اینها اوضاع افغانستان طوری است که به همین ایران منزوی هم حسرت می‌برد.

اتفاقاً گزارشگر از همین مسئله روان شدن فاطمیون افغان به مناطق سیل‌زده ایران باید دنبال جواب اصلی می‌گشت. وقتی مصیبت در افغانستان حتی توجه افغانها را هم جلب نمی‌کند، از جهانیان چه انتظاری می‌توان داشت؟

حضرات فاطمیون کشور به مراتب مصیبت‌دیده‌تر و فقیرتر خود را فراموش کرده‌اند و به ایرانی کمک می‌کنند که در این خصوص و از هر منظر تواناتر و برخوردارتر از افغانستان است. شاید این فاطمیون خبر هم نشده‌اند که در افغانستان سیل آمده است، و یا اگر خبر هم شده باشند، برای آنها اهمیتی نداشته است.

گوئی فراموشی افغانستان نزد گروههای انواع و اقسام گروههای افغان، برای خود افغانها هم به یک مسئله عادی تبدیل شده است و حتی سؤالی هم بر نمی‌انگیزد که این چراغ به خانه رواست.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در خوزستان چه خبر است؟

از زمان وقوع سیل مطالب دوستان خوزستانی و مطلع را در حد توان می‌خوانم. اطلاعات و شناخت خاصی از آن منطقه ندارم، اما طی این مدت این موارد از نوشته‌های دوستان متخصص و رسانه‌ها دستگیرم شده است، جملگی کارشناسان و مطلعان هم در صحت آنها اجماع دارند.

     1-            سد کرخه سال پیش هم به اندازه کافی آب داشته است. اینکه چطور هورالعظیم هیچ نصیبی از این آب نبرده است و به منشاء ریزگردها تبدیل شده است، و اینکه چطور طی ماههای گذشته هیچ اقدامی برای پیشگیری از سیل نکرده‌اند و به اندازه کافی آب کرخه را آزاد نکرده‌اند، سؤال بسیار مهمی است. می‌دانم دوستان خوزستانی و مخصوصاً دوستان عرب هر جوابی را قبول نخواهند کرد، اما عجالتاً اجازه بدهید جواب این سؤال را یکسره ناشی از بی‌کفایتی مدیریتی بدانیم. به هر حال در سیستمی که شخصی مثل عطاءالله مهاجرانی آدم پیشرو و اصلاح‌طلب و وزیر فرهنگ بوده است؛ و در سیستمی که یاروئی را به استانداری خوزستان می‌گمارند که حتی شعور تظاهر به درست حرف زدن را هم ندارد؛ و در سیستمی که برای کشور تشنه آب شیرین، سد گتوند را می‌سازد که بزرگترین آب شورکن جهان است؛ تو خود حدیث مفصل بخوان که اختیار اجرائیاتمان دست چه باکفایتهائی است.

     2-            با این همه سیلاب، هورالعظیم تا همین یکی دو روز پیش کاملاً خشک بوده است. آن هم هورالعظیمی که به طور طبیعی و طی قرنها از همین سیلابها سهم می‌برده است تا بزرگترین تالاب خوزستان را شکل بدهد. هورالعظیم خشکیده‌ای که مثل دریاچه اورمیه تشنه چنین فرصت‌هائی است تا اندکی نفس بکشد.

     3-            در منطقه خشک‌شده هورالعظیم تاسیسات نفتی وجود دارد. همین سیستمی که در آغ‌قلا، علاوه بر مسیر راه‌آهن، حتی در داخل رودخانه‌ها هم انفجارهای تخریبی راه انداخته بود تا به قول خودشان مسیر آب به طرف خزر بیشتر گشوده شود، در خوزستان با جنگ و دندان مراقب است تا سیلاب روانه هورالعظیم نشود و تاسیسات نفتی در امان بماند.

     4-            همین سیلابی که هورالعظیم تشنه آن است و مانع باز کردن کردن مسیر طبیعی ورود آن به هور می‌شوند، در نهایت سر از شهرها و روستاهای مردم در می‌آورد، خانه و کاشانه هزاران هزار هموطن ما را ویران می‌کند و آنها را آواره می‌سازد.

اینها که نوشتم در معتبرترین رسانه‌های و حتی در منابع مرتبط با حکومت هم منتشر شده است. بزرگترین تالاب طبیعی را با بی‌کفایتی می‌خشکنانند و نتیجه این می‌شود که ماهها مردم در محاصره ریزگرد باقی بمانند، حالا هم که آب خدادادی سرازیر شده و سدها پر شده‌اند، آورارگی و بدبختی مردم را به آسیب دیدن تاسیسات نفتی ترجیح می‌دهند.

بعضی از فعالان و چهره‌های شناخته شده عرب به امید اینکه  گوش شنوائی در این کشور بیابند، و در عین حال متهم به پروپاگاندای سیاسی نشوند، ویدیوهای هموطنان فارس را بازنشر می‌کنند که به طور زنده از هورالعظیم تهیه می‌شود و نشان می‌دهد اجازه ورود آب به هور را نمی‌دهند تا تاسیسات نفتی محفوظ بماند. نظر به اینکه اغلب این مناطق ساکنان عرب دارد، خیلی از فعالان عرب آشکارا ابراز نگرانی می‌کنند و می‌گویند جریانهائی حادثه را به فال نیک گرفته‌اند تا بومیان عرب مثل زمان جنگ ناچار از مهاجرت به مناطق مرکزی‌تر بشوند.

آیا تعمدی در کار است؟ من هیچ اطلاعی و هیچ شناخت مستقیی از آن منطقه و ترکیب جمعیتی شهرها و روستاهای خوزستان ندارم، اما با فرهنگ عرب‌ستیزی در این کشور کاملاً آشنا هستم و خوب می‌دانم که در عزا و عروسی سر عرب را می‌برند. کسانی حتی در رونامه‌های رسمی کشور بی‌هیچ ترس و خجالتی عرب را بیگانه معرفی می‌کنند.

در چنین فضائی، وجدانهای بیدار غیرعرب ایران، حتماً باید یک سؤال مشخص را دقیقاً از منظر یک عرب مطرج بکنند، و حتماً دنبال جواب قانع کننده برای هم‌میهن نگران و عزیز عرب باشند : اگر بومیان آن منطقه عرب نبودند، همچنان حفط تاسیسات نفتی به حفظ زندگی مردم ترجیح داده می‌شد؟ تازه مگر خسارت به تاسیسات نفتی در سیستمی که فوق‌تخصص پرورش دکل‌دزدانی چون عطاءالله مهاجرانی است، غیرقابل جبران است؟

چه خبر است در این کشور؟ یعنی واقعیت دارد که در روز روشن مردم را فدای بقای سلامت تاسیسات نفتی می‌کنند؟ یعنی کُلّهم لمس شده‌ایم و اهمیت فاجعه و بازی با جان و مال و زمین و خانه و کاشانه و روح و روان هموطن‌مان را در نمی‌یابیم؟ جل‌الخالق!

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

وقتی دولت اوباما برجام را امضاء کرد، نمایندگان مجالس امریکا سعی کردند با تصویب طرحی تصمیم او را خنثی کنند. اوباما برای اینکه مانع تصویب طرح شود، تهدید به وتو کرد. سناتورها به دنبال تصویب طرح با دو سوم آراء بودند تا رئیس‌جمهور نتواند آن را وتو کند. رئیس‌جمهور از این سناتور به آن سناتور پناه می‌برد تا بلکه فرجی شود و بتواند طرح را وتو کند.

این موضوع نشان می‌دهد که حتی در دوران اوباما هم چنان اجماعی در امریکا علیه ایران وجود داشت که ممکن بود وتوی رئیس‌جمهور خنثی شود. این در حالی است که برجام امتیازات شگرفی به امریکا داده بود. امریکا در برجام مکانیزمی گنجانده بود که حتی اگر به تنهائی هم اراده می‌کرد، می‌توانست تمام تحریم‌ها و قطعنامه‌های سازمان ملل را برگرداند. (کامنت اول)

در چنین فضائی، وقتی تصمیمی و مصوبه‌ای علیه ایران در امریکا گرفته می‌شود، امکان لغو آن تقریباً چیزی نزدیک به محال است. سپاه پاسداران حالاحالاها در لیست سازمانهای تروریستی امریکا باقی خواهد ماند. همه مناسبات جهانی و منطقه‌ای ایران از جمله در خلیج فارس، بر اساس همین واقعیت تنظیم خواهد شد.

اصلاً نباید نگران جنگ بود. حتی اگر امریکا در خلیج فارس به سپاه حمله هم بکند، صدای آن را در نخواهند آورد. حفظ نظام از اوجب واجبات است. در عین حال استاد دوگانه‌سازی هستند. چهل سال است در این کشور تکلیف قدرت و مسئولیت معلوم نیست.

اتفاقاً در این مورد قانون اساسی امکانات گسترده‌ای در اختیار آقایان می‌گذارد. برای حفط آبرو و در عین حال برای پرهیز از درگیری با امریکا در خلیج فارس، هیچ بعید نیست نیروی دریائی ارتش را دوباره فعال کنند و فعالیت سپاه در خلیج را بی سر و صدا محدود کنند. داشتن دو نیروی هوائی و دو نیروی دریائی و دو نیروی زمینی برای یک کشور از شاهکارهای موازی‌کاری بسیار پرهزینه آقایان است.

یکی دیگر  (اولی در کامنت) از معدود پیامدهای ناخواسته و مثبت این نظام، ناشی از همین موازی‌کاری کمرشکن است. نظامی‌ها در ایران سابقه محبوبیت ندارند. در گذشته هم ژنرالهای ارتش اصلاً محبوب نبودند. اما این موازی‌کاری، عملاً ارتش ایران را کاملاً غیرسیاسی کرد. اکنون کل ارتش نزد مردم احترام بسیار زیادی دارد.

تجربه ادغام کمیته‌ها و ژاندارمری تحت عنوان نیروی انتظامی هم نشان داد که کمیته‌ها به لحاظ ساختاری هیچ چیزی برای ارائه نداشتند و کاملاً در ساختار ژاندارمری و نیروهای رسمی حل شدند. تنها اشکال بزرگ آن ادغام این بود که فرماندهان همواره از کمیته‌چی‌ها انتخاب می‌شوند. الان شرایط به کلی تغییر کرده است و به این راحتی نمی‌توان همه چیز را دور زد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

من سالهاست به این نتیجه رسیدم که ما مردم ایران عملاً ملت بی‌رسانه‌ای هستیم. با کمال تاسف، به گمان من مشخص‌ترین نماد وضعیت رسانه در ایران، شخص میرزا مسعود بهنود است. مسعود بهنود خود را پدرخوانده روزنامه‌نگاری ایران می‌داند و تاثیر مخرب خود را هم گذاشته است. این میران تاثیر ریشه در توان بهنود ندارد، با معیارهای امروز بهنود حتی یک روزنامه‌نگار متوسط هم محسوب نمی‌شود، متاسفانه ما فاقد رسانه‌هائی هستیم که به معنای واقعی کلمه مستقل باشند و این دولت و آن دولت و یا محافل رژیم مقدس هزینه‌های آن را پرداخت نکنند.

در عالم سیاست، اشبه‌الناس به مسعود بهنود مولا و مقتدای او هاشمی رفسنجانی است. در انتخابات مجالس ایران، کاندیداها باید از مشاغل دولتی استعفاء کنند. برای انتخابات مجلس ششم، مجلس پنجم قانونی تصویب کرد تا رئیس مصلحت نظام برای کاندیداتوری ناچار به استعفاء نشود. در آن تاریخ رابطه رفسنجانی با جناح راست حکومت خیلی خوب شده بود و حتی محمود احمدی‌نژاد رئیس ستاد انتخاباتی رفسنجانی در نارمک تهران بود. این مصوبه در تاریخ ایران کمابیش بی‌سابقه بود، چون عملاً برای یک شخص قانون تصویب می‌شد. خیلی‌ها انتقاد کردند، ولی مصلحت نظام به گوش شنوا ترجیح داشت.

وقتی بی‌بی‌سی فارسی راه افتاد، مطابق روال شناخته شده و لازم همه تلویزیونهای خبری، هر شب در برنامه شصت دقیقه بی‌بی‌سی هم روزنامه‌های ایران بررسی می‌شد. این کار بر عهده مسعود بهنود بود. اما بهنود با توجه به سن و سال خود هر شب نمی‌توانست از منزل تا استودیوی بی‌بی‌سی قدم رنجه فرماید. نظر به اینکه بهنود خود را ارباب مطبوعات ایران می‌داند، از شخص دیگری هم نمی‌شد استفاده کرد. مدیران بی‌بی‌سی مصلحت بی‌بی‌سی فارسی را در این دیدند که برای میرزار مسعود بهنود قانون کاملاً شخصی تصویب کنند و تصویب هم کردند. بررسی روزنامه‌ها و نشریات ایران به یک برنامه هفتگی به نام "دیده‌بان" منتقل شد، اجرای این برنامه را هم به شاگرد اول مکتب بهنود واگذار کردند.

بی‌بی‌سی فارسی فقط برای ایران نیست، تحولات افغانستان و تاجیکستان را هم پوشش می‌دهد. علی‌الاصول و دست‌کم در یک برنامه هفتگی، باید مطبوعات این دو کشور هم بررسی شود. ولی در حوزه استحفاظی بهنود افغانستان و تاجیکستان جایگاهی ندارد.

در همین بی‌بی‌سی روزنامه‌نگارانی حضور دارند که با دقت و همه روزه مطبوعات منطقه را دنبال می‌کنند، ولی چه توان کرد که این صندلی مختص بهنود است. شایان ذکر است که در برنامه رادیوئی و صبحگاهی بی‌بی‌سی، هر روز و بصورت تلفنی بهنود مطبوعات ایران را مطابق سلیقه خود بررسی می‌کند. فقط رفت و آمد از منزل به استودیوی بی‌بی‌سی مقدور نبود که قانونی بنا به "مصلحت" تصویب شد.

بیش از سی سال جناح قدرت هر تلاشی کرد تا مقتدای بهنود، هاشمی رفسنجانی را از نظام اخراج کند، موفق نشد. چهل سال هم هست که احمد جنتی شورای نگهبان را ترک نمی‌کند. تا مناسبات این نظام برقرار است، پایان کار این مقامات فقط به دست عزرائیل مقدور است. در این بی‌بی‌سی فارسی هم لاجرم مسعود بهنود چنین سرنوشتی خواهد داشت. آخر کجا برود که چنین حکومتی راه بیندازد؟

به وقت تهران یکی دو دقیقه از اول آوریل سپری شده بود که این نوشته را منتشر کردم، ببخشید که ناچار شدم موضوع را کش بدهم.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

یک خبر موثق در باره بی‌بی‌سی فارسی شنیدم، مسعود بهنود از بی‌بی‌سی رفت. این خبر را ابتدا یکی از شناخته‌شده‌ترین خبرنگاران بی‌بی‌سی فارسی در صفحه خود اعلام کرد و نوشت در هفته پیش‌رو آخرین برنامه بهنود اجرا خواهد شد، اما چند لحظه بعد نوشته خود را حذف کرد. خوشبختانه نوشته ایشان همچنان روی صفحه من بود، اسکرین‌شات گرفتم و برای ایشان فرستادم و پرسیدم چرا حذف کردید. جواب دادند چون بهنود کارمند رسمی بی‌بی‌سی نبود، دلیلی نداشت موضوع اعلام شود. نظر به حواشی پایان این همکاری طولانی، و نقش بهنود در بعضی استخدام‌های بی‌بی‌سی، چندان از این جواب قانع نشدم و با دوست روزنامه‌نگار دیگری هم که قبلاً در بی‌بی‌سی کار می‌کرد مسئله را مطرح کردم. گویا بهنود به اختیار خود از بی‌بی‌سی نرفته است. بعضی توئیت‌های بسیار جانبدارانه بهنود، و خطاها و گاف‌های بزرگ او در روایت‌های تاریخی، در میان مدیران بی‌بی‌سی هم به بحث‌های زیادی دامن زده است. این بحث‌ها نهایتاً مدیریت بی‌بی‌سی را به این نتیجه رسانده است که اعتبار رسانه حرفه‌ای آنها بابت مواضع بهنود بشدت لطمه می‌بیند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

سالهاست در این کشور اتفاقاتی می‌افتد که بسیاری از تحلیل‌گران را غافلگیر می‌کند و سؤال می‌کنند در زیر پوست جامعه ایران چه خبر است؟

در تشیع جنازه یک خواننده پاپ جمعیت چند صد هزار نفری شرکت می‌کند و بسیاری از اهل نظر تازه متوجه می‌شوند که حتی اسم این خواننده را هم نشنیده بودند. دهها شهر ایران درگیر اعتراضات گسترده دی ماه 96 شدند، اما بسیاری متعجب بودند که چنین اعتراضات گسترده‌ای چطور و چگونه در غیاب جریانهای که آنها به رسمیت می‌شناسند، سازمان‌دهی شده است. نزاع مردم دو شهر بر سر نصب یک تابلوی مرزی منجر به کشته شدن چند نفر شد و کسی دقیقاً متوجه نیست این موضوع در داخل یک کشور و یک استان چه  اهمیتی می‌تواند داشته باشد. و دهها اتفاق دیگر که مدام بسیاری را غافلگیر می کند.

اما این "بسیاری" که مدام غافلگیر می‌شوند، دقیقاً چه کسانی هستند؟ بدیهی است که غافلگیرشوندگان هم طیف بسیار گسترده‌ای هستند، اما یک ویژگی مشترک دارند، خود را بخش فرهیخته و کتاب‌خوان و اهل نظر جامعه می‌دانند. حال اگر بخش کتاب‌خوان جامعه خود اسباب غافلگیری شود چه باید کرد؟

بیش از دو سال است در کتابفروشی‌های مختلف و معروف به کتابهائی که در خصوص آدولف هیتلر منتشر می‌شود دقت می‌کنم. بعضی از این کتابها بسیار پرطرفدار است. کتاب آشکارا نژادپرستانه "نبرد من" که انتشار آن در بعضی کشورها ممنوع است، در ایران ترجمه‌های مختلف و چاپهای بسیار نفیسی دارد. این کتاب نژادپرستانه و گران قیمت به چندین و چند چاپ رسیده است و همه چاپهای آن معمولاً در ردیف کتابهای پرفروش قرار دارد.

افکار نژادپرستانه هیتلر، برای خوانندگان پرشمار این آثار چه جذابیتی دارد؟ چرا هیچ خبری از این همه توجه به کتاب پرفروش "نبرد من" نیست؟ در ایران تیراژ بسیار پائین کتابها یکی از مسائل مهم فرهنگی است، اما این کتاب قطور همواره پرفروش است و تجدید چاپ می‌شود. آیا وقت آن نرسیده که بپرسیم در زیر پوست جامعه کتابخوان ایران چه خبر است؟ 

چند عکس کامنت اول را هم ملاحظه بفرمائید.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

بازار پرشکان اورمیه

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

روز 23 اسفند سال 96، مطلبی را در فیس‌بوک با عنوان "ماجرای بشیکتاش" از داخل استادیویم بشیکتاش و قبل از شروع بازی برگشت این تیم با بایرن‌مونیج آلمان، منتشر کردم. البته مطلب عمومی نبود و برای جمع خاصی نوشته بودم. مطلقاً برای رفتن به استادیوم رضایت نداشتم، اما همین ماجرا به یکی از بهترین خاطرات من تبدیل شد. امسال تصمیم گرفتم قسمت دوم ماجرا را بنویسم و توضیح بدهم که چرا این خاطره این اندازه برای من ماندگار شد. هر کاری کردم در اپلیکیشن فیس‌بوک فونتها برعکس می‌افتاد. یک روز هم صبر کردم و گفتم شاید به خاطر اشکالات اخیر فیس‌بوک است، اما درست نشد. به هر حال قسمت این بود که هر دو قسمت را به نهالستان بیاورم و عمومی‌تر با دوستانم در میان بگذارم.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

بی‌نهایت خوشحال شدم این بحث را از دیده تیزبین غزل خواندم. به عنوان پدر دو دختر که با بچه‌هایم تقریباً در خصوص همه چیز حرف می‌زنم، کنجکاوم در خصوص این سن و سال بیشتر بدانم، اما با کمال تاسف مطالب و تجارب دست اولی از این دست را کمتر در نوشته‌های زنان اهل قلم پیدا می‌کنم.

زنان اهل قلم، مطالب فوق‌العاده‌ای از مشکلات زنان مثل حق طلاق، آزار جنسی، معضلات جامعه مردسالار، تبعیض جنسیتی، بیکاری، حق پوشش و دهها مورد مشابه می‌نویسند و به رشد و آگاهی جامعه کمک شایان توجهی می‌کنند. اما در خصوص سن و سال دوران نوجوانی که به ظن قوی حساسترین و بحرانی‌ترین دوران زندگی دختران است، کمتر می‌نویسند.

شاید زمانی که دست به قلم می‌شوند، دیگر از این دوران فاصله گرفته‌اند و بیشتر مایلند در خصوص مسائل عمومی‌تر بنویسند. این در حالی است که دختران در این سن و سال، و در جامعه‌ای که اسیر بدیهیاتی چون حق پوشش است، با هزار نوع مسئله مواجه می‌شوند و بزرگترها هم معمولاً با حرفهای کلیشه‌ای جواب آنها را می‌دهند.

تصمیماتی که بچه ها در این سن و سال می گیرند و مشکلاتی که با آن مواجه می شوند، ممکن است برای همیشه در زندگی آنها تاثیر بگذارد. با کمال تاسف ما با یک سیستم آموزشی بی‌کفایتی هم مواجه هستیم که سرشار از انبوه کج فهمی‌هاست.

من الان یازده سال است که با سیستم مدارس دخترانه کشور از نزدیک در ارتباط هستم. اما جالب اینجاست که به جز یک معاون در یکی از مدارس که حقیقتاً انسان پیشرو و فهمیده‌ای بود، در اغلب موارد به وضوح دیدم متولیان مدارس هم وقتی با مسئله‌ای مواجه می شوند که اندکی غیرمتعارف است، حرفی برای گفتن ندارند.

در مواردی به وضوح دیدم که کادر مدارس، بابت اشتباه یک دانش آموز کینه به دل گرفته و حتی از او انتقام گرفته‌اند. بعضاً برای بچه‌ها از بین خودشان جاسوس می‌گذارند و شخصیت آنها با توسل به اطلاعاتی که دارند، خُرد می‌کنند.

کادر مدارس بعضاً در بدیهیات هم تشخیص درستی نمی‌دهند، به عنوان مثال جسارت و شجاعت یک بچه را به گستاخی تعبیر می کنند. و نتیجه اقداماتشان این می‌شود که بچه شجاعت خود را برای ابراز مخالفت از دست می‌دهد.

یک سینه سخن در این خصوص دارم و فقط به اینها اشاره کردم تا بگویم در کشوری که چنین سیستم آموزشی ناکارآمدی دارد، والدین ناچار هستند بیشتر بخوانند و بیشتر بفهمند تا بهتر در درک مسائل نوجوانان همراهی کنند. و برای چنین کاری هیچ مطلبی بهتر از تجارب خانم‌های اهل قلم نیست، این مطالب به ارتقاء آگاهی والدین بسی یاری می‌رساند.

و زنده باد غزل که بسی لذت بردم از این نوشته‌اش.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

روز جهانی زن، و زنده باد زن ایرانی

زیانبارترین و مخرب‌ترین اثر فرقه طلائی‌کار دهه شصت، به گند کشیدن امر شریف اصلاح‌طلبی در ایران بود. با کمال تاسف، اغلب مخالفان این طلائی‌کاران هم در دام این فرقه افتاده‌اند و به جای نقد آنها، امر شریف اصلاح‌طلبی را نقد می‌کنند و با این کار خود، عملاً سند ششدانگ اصلاج‌طلبی را به نام اصلاح‌طلبان شارلاتان حکومتی می‌زنند.

حریف طلائی‌کاران اسم خودشان را اصول‌گرا گذاشته‌اند، اما هیچ تحلیل‌گری، هیچ کدام از عناصر این جناج را، به هیچ اصولی و از جمله اصول خودشان پایبند نمی‌داند. شگفت‌انگیز است که با این همه کارنامه تباه اصلاح‌طلبان حکومتی، کسانی همچنان وقتی صحبت از امر اصلاح‌طلبی می‌شود، به این اصلاح‌طلبان ارجاع می‌دهند.

این که این نظام اصلاح‌پذیر هست با نه، بحثی است که باید به کلی در ببرون از فضای حکومتی‌های دو جناح مورد بررسی قرار گیرد. مثال روشن در این خصوص، که کارنامه کامیابی هم دارد، جنبش درخشان زنان ایران است.

حرکت زنان ایرانی، به معنای واقعی کلمه اصلاح‌طلبانه و مطلقاً دور از خشونت است. زنان ایران طی این سالها وارد بازی اصلاح‌طلب اصولگرا نشدند و همواره اهداف مشخص خود را دنبال کردند.

زنان ایرانی، با همت و پشتکار خود، نه تنها عقب ننشستند، بلکه پس از هر دری که به روی آنها بسته شد، طرح دیگری در انداختند و پرچم حرکت را زنده نگه داشتند. زنان در عرصه‌های مشخصی عملاً حکومت را وادار به عقب‌نشینی کرده‌اند، و یا ناچار کردند حکومت ساکت بماند تا بیش از این کنترل از دست حاکمان خارج نشود. 

بیش از بیست سال است اصلاح‌طلبان حکومتی از حکومت گدائی اصلاحات می‌کنند، و هر بار شدیداً تحقیر می‌شوند و کوتاه می‌آیند و به مصوبات به مراتب سخت‌تری از طرف حاکمیت تن می‌دهند، و نهایت  آرزوی آنها نرفتن جنتی به مجلس خبرگان می‌شود.

اما زنان ایرانی کاری کرده‌اند که حکومت دیگر جرات تصویب قانون ضدزن دیگری را ندارد. در بدنه جامعه هم حکومت روز به روز در مقابل زنان عقب‌نشینی می‌کند. مسئله زنان، به مسئله لاینجل حکومتی تبدیل شده است که مدعی است همه دشمنان خود را از کف خیابانهای شهرهای ایران تا ساحل مدیترانه جمع کرده است.

فقط کافی است گشتی در خیابانهای تهران زد، و شجاعت دختران، و واهمه نه چندان پنهان گزمه‌های ارشادی از حرکت زنان را دید، تا به نتایج جنبش راستین اصلاح‌طلبی زنان پی برد.

اصلاح‌طلبی روش مطلوبی است یا نه؟  آیا روشهای اصلاح‌طلبانه ما را در فرصت مناسب به نتیجه دلخواه خواهد رساند یا نه؟ اصلاح طلبی در چهارچوب این نظام امکان پذیر اسنت یا نه؟ وقتی چنین سؤالاتی مطرح می‌شود، همانطور که از قدرت عریان سرکوب برای نفی هر گونه امکان اصلاح مثال آورده می‌شود، باید از اصلاح‌طلبی واقعی هم مثال زد. 

ممکن است جواب این باشد که مبارزه اصلاح‌طلبانه زنان علیرغم پافشاری و مقاومت آنها، به حداقل نتایج مطلوب هم نرسیده است، و یا ممکن است جواب این باشد که همراهی بیشتر جامعه و رفع فلان نواقص این حرکت را به نمونه‌ موفقی از یک حرکت اصلاح‌طلبانه  تبدیل خواهد کرد.

وقتی کارنامه اصلاح‌طلبی را بررسی می‌کنیم، باید از تناسب مبارزه و مقاومت و هزینه با میزان موفقیت جنبش زنان مثال بزنیم. نه از دروغگویان شارلاتانی که از پاریس تا لندن و از بی‌بی‌سی تا خالاسی برای خود سخنگو کاشته‌اند تا سند ششدانگ اصلاح‌طلبی همچنان در انحصار آنها بماند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

این دومین بار است که یک اظهار نظر کلیدی از شخصی به نام غضنفرآبادی می‌شنوم. شش سال پیش که غضنفرآبادی نماینده مجلس بود، گفت : «زبان فارسی حیات خود را مدیون روحانیت است» در پی آن موجی از طنز و شوخی شبکه‌های اجتماعی را فرا گرفت.

در آن تاریخ بار اول بود که نام غضنفرآبادی را می‌شنیدم، ولی اتفاقاً این حرف چنان اهمیت داشت که یک مقاله مفصل به نام "زبان فارسی و نقش روحانیت" نوشتم و گفتم این آقا اتفاقاً به یک نکته بسیار کلیدی اشاره کرده است. (کامنت اول)

مقاله در آن تاریخ خوشبختانه خوب خوانده شد و من هم به کلی نام غضنفرآبادی را فراموش کرده بودم و حتی نمی‌دانستم پست مهمی دارد. اخیراً سخنی به مراتب مهمتر از او دست به دست می‌شود. اما با کمال تاسف، این بار هم عموم کسانی که به سخنان غضنفرآبادی عکس‌العمل نشان داده‌اند، از یک نکته فوق‌العاده مهم در سخنان او غفلت کرده‌اند.

غضنفرآبادی گفته است اگر مردم انقلاب را یاری نکنند، حشد الشعبی عراقی، فاطمیون افغان، زینبیون پاکستان، و حوثی‌های یمن انقلاب را یاری خواهند کرد.

همه منتقدان چنین برداشت کرده‌اند که وقتی اوضاع به هم ریخت، مثلاً حوثی‌ها را به یاری خواهند طلبید. غضنفرآبادی چنین حرفی نزده است، او گفته : یاری خواهند کرد.

عجیب است! و یا اتفاق شگفت‌انگیزی است، کلمه به کلمه سخنان غصنفرآبادی به همان شکل و با همان افعالی که به کار می‌برد معنا دارد، هیچ تعبیر دیگری لازم نیست.

قاسم سلیمانی هم قبلاً گفته بود ما منزوی نیستیم، ایران در هیچ دورانی چنین نفوذی در منطقه نداشته است. اولین اشاره‌های تلویحی به این توانائی نظام هم در جریان جنبش سبز بود. اهالی نظام در مقابل سبزها شعار می‌دادند : نواده روح‌الله سیدحسن نصرالله. 

دو سال پیش، و پس از آنکه شهر حلب دوباره به اشغال نیروهای اسد در آمد، به همین نگرش اشاره کردم و نوشتم همه این قدرت‌نمائی‌ها محصول جنگ فرقه‌ای است. استدلال کردم که برخلاف اغلب کشورهای اسلامی، و عموماً به خاطر میراث بسیار تاثیرگذار و کلاسیک زبان فارسی، مسئله شیعه و سُنّی برای ایران اتفاقاً یک فرصت و حتی سرمایه بود. نقش زبان فارسی در این خصوص کم‌نظیر است. به عنوان مثال در قبل و بعد از انقلاب، و در مناطق چندمذهبی، معلمان تعلیمات دینی که بعضی از آنها از اعضای انجمن فرقه‌گرای حجتیه بودند، حریف این توانائی میراث فارسی نمی‌شدند.

اما در پی سالها نزاع فرقه‌ای، که اوج آن در سوریه بود، به تمام ظرفیت معنوی ایران در منطقه چوب حراج زده شد، و در پی آن بسیاری از گروههای شیعه در کشورهای همسایه را عملاً به این نتیجه رساندند که حیات شما در گرو ادامه حیات ماست.

آنچه این آقا گفته دقیقاً در همین راستاست و فقط هم حرف نیست، قبلاً عملی شده است. حزب‌الله لبنان به خاطر جنگ با اسرائیل در جهان عرب محبوبیت داشت، اما وقتی رژیم اسد به خطر افتاد، بلافاصله همه چیز را فراموش کرد و با کله وسط معرکه جنگ پرید.

اگر اصل ماجرا به خطر بیفتد، حوثی و حشدی و فاطمی و زینبی درس حزب‌الله را پس خواهند داد. حرف غضنفرآبادی هم همین است.

مطلب را برای دوستانی که احیاناً ندیدند، دوباره به اشتراک می‌گذارم.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

یک فرصت خوب برای ایرانی‌ها در فیس‌بوک

فیس‌بوک برای ایرانی‌ها اهمیت خود را از دست داده است، اما به نظر می‌رسد در افغانستان مثل سایر کشورهای جهان فیس‌بوک همچنان شبکه اجتماعی محبوبی است.

یکی از بهترین منابع برای شناخت بدنه جوامع، صفحات عمومی در شبکه‌های اجتماعی است. دوستان افغان ما در صفحات شخصی‌مان، معمولاً اهل قلم هستند و طبیعتاً هنگام نوشتن ملاحظات اهل قلم را دارند.‌ اما در صفحات عمومی کامنت‌گذاران ملاحظات صفحات شخصی را ندارند. همین مسئله در فضای فیس‌بوک یک فرصت کم‌نظیری در اختیار ایرانی‌ها گذاشته است.

بیشترین مطالب منطقه‌ای صفحات عمومی و پرطرفدار فارسی‌زبان، مثل یورونیوز فارسی و رادیو فرانسه و رادیو آلمان و بی‌بی‌سی فارسی، طبیعتاً مربوط به ایران است، اما از بدنه جامعه ایران در فیس‌بوک چندان خبری نیست، معمولاً عموم کامنت‌گذاران افغان هستند. اندک فعالان ایرانی فیس‌بوک هم معمولاً در این صفحات کامنت نمی‌گذارند.

موضوع مربوط به ایران و اغلب نظرات از افغانستان، چه فرصتی بهتر از این؟ علاقه‌مندان ایرانی با کمترین واسطه و کمترین ملاحظات می‌توانند در فضای مجازی از فضای واقعی افغانستان در خصوص مسائل ایران مطلع شوند.

یک مثال می‌زنم. چند روز پیش یک پلیس ترکیه در اقدامی زشت و نابخردانه، به طرز توهین‌آمیزی به سمت یک پناه‌جوی ایرانی گاز فلفل پاشید. یکی از خبرنگاران بی‌بی‌سی و صفحه بی‌بی‌سی این خبر را کار کرده بود. انبوه کامنت‌های بچه‌های افغان، خواننده را با زاویه دیگری از نگاه افغانها به ایران آشنا می‌کند که حاوی نشانه‌های بسیار مهمی است.

متاسفانه در گذشته و در چنین صفحاتی کامنت‌گذاران ایرانی از الفاط بی‌ادبانه زیاد استفاده می‌کردند، اما خوشبختانه در میان بچه‌های افغان و دست‌کم در این پست‌ها چندان از الفاظ رکیک خبری نبود. لینک‌ها را در سه کامنت اول می‌گذارم و خواندن کامنت‌ها را به دوستان توصیه می‌کنم.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

اصل خبر در صفحه بی‌بی‌سی فارسی :

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

در صفحه آقای ژیار گل که ابتدا خبر را آنجا دیدم :

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کار بعدی بی‌بی‌سی برای نظرخواهی از مردم :

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در خصوص ریاست رئیسی

اگر بر فرض در انتخابات ریاست‌جمهوری بعدی من را با هفت‌تیر مجبور کنند که در انتخابات شرکت کنم، و از میان دو گزینه قاسم سلیمانی و محمد خاتمی حتماً به یکی رای بدهم، بی‌هیچ تردیدی قاسم سلیمانی را انتخاب خواهم کرد.

اگر همین الان حکومت تصمیم بگیرد قاسم سلیمانی را وزیر خارجه ایران بکند، به عنوان کسی که عمیقاً نگران آینده هستم، کاملاً از این تصمیم حکومت خوشحال می‌شوم. شایسته‌ترین  فرد برای وزارت خارجه جمهوری اسلامی ایران قاسم سلیمانی است.

قوه قضائیه مستقل، پاسخگوئی در مقابل تاریخ و این حرفها، در حال حاضر و نظر به کارنامه تباه اصلاح‌طلبان حکومتی، حرفهای صد من یک غازی بیش نیست. اتفاقاً بهترین اتقاق ممکن افتاده است. برای این قوه قضائیه ابراهیم رئیسی مناسب‌ترین گزینه است.

همه می‌دانند که خراسان و آستان قدس چه جایگاه و نهاد قدرتمند و ثروتمندی است. این تشکیلات به معنای واقعی کلمه همه چیز دارد، اما دولت رسمی کشور برای پاسگخو کردن این نهاد قدرقدرت، حتی در بدیهیاتی مثل پرداخت مالیات هم ناکام مانده است، و فقط حرف می‌زند، و این حرفها اغلب در چهارچوبهای رقابت‌های درون قدرت است و خاصیتی برای کشور ندارد.

اکنون رئیس با نفوذ این نهاد پرقدرت، به ریاست یکی از قوای کشور منصوب شده است که به هر حال بخشی از ساختار رسمی است. اگر به مقامهای بالاتر هم نظر دارد، اتفاقاً بهتر است بیشتر در ساختار رسمی کشور مقامی داشته باشد و از دولت در سایه و پرقدرت حتی‌الامکان دور بماند.

هر کس قدرت حقیقی دارد، برای منافع کشور از هر لحاظ بهتر است که قدرت حقوقی هم در اختیار او باشد. اصلاح‌طلبان حکومتی حقیقتاً فریبکارانی پست بودند و هستند. اصل پروژه این باند در مخالفت با شخص رهبر دوم جمهوری اسلامی شکل گرفت، هر آن چیز دیگری که می‌گفتند در عمل دروغی بیش نبود. حتی اگر شخصاً هم آدمهای سالمی بوده باشند، عمق عملکرد مخرب آنها ویرانگرتر از دوران ویرانگر احمدی‌نژاد است.

باند فریبکار اصلاح‌طلب حکومتی، اگر اندکی در فکر کشور بود، سالها مردم را فریب نمی‌داد. اولین و مهم‌ترین گام واقعی اصلاح در این کشور این است که قدرتمندان واقعی ار پشت صحنه به عرصه رسمی و روی صحنه بیایند و مسئولیت بپذیرند.

اصلاح‌طلبی حکومتی سالهاست نقش "بد" را در مقابل "بدتر" بازی می‌کند، و از مردم رای می‌گیرد، اما در عمل "تدارکاتچی" بی‌اختیار همان "بدتر"ها می‌شود و فریبکارانه اسم کار خود را هم اصلاح‌طلبی می‌گذارد.

این باند در این مملکت امر شریف اصلاح‌طلبی را به گند کشید. نه تنها هیچ چیزی را اصلاح نکردند، بلکه به قدرتمندان واقعی فرصت مانور هم دادند تا تصمیمات ویرانگر خود را به پای بازی‌های انتخاباتی بنویسند.

در خصوص فاجعه 67 هم نباید ساده‌لوح بود و فریب هزارچهره‌گی اصلاح‌طلبان حکومتی را خورد.  قبلاً در مطلبی با عنوان "باند کلاح" (کامنت اول) نوشتم که در انتخابات پیشین با لحاظ کردن جمیع جهات مواضع این باند فرصت‌طلبانه بود. طلائی‌کاران دهه شصت در خصوص 67 بی‌شرمانه‌ترین مواضع و عملکرد را دارند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

نشستم مطلب مفصلی نوشتم و خواستم بگویم چرا نمی‌توانم و نمی‌خواهم قبول کنم که این حرفها را استادمان دکتر سروش زده است. بعد دیدم این کارها فایده ندارد، و باید سراغ اصل مطلب رفت.

دکتر سروش می‌گوید از زمان هخامنشیان کسی به باسوادی بنیانگذار نظام نبود. استاد عزیز! با چه متر و معیاری؟ فله‌ای‌تر از این نتوانستید رهبر محبوب خود را ستایش کنید؟ فقط دو مثال می‌زنم.

شاه اسماعیل صفوی حقیقتاً نابغه بود، در  سن و سال بسیار کم یک سلسله را بنیان گذاشت. همین پادشاه دیوان شعری با تخلص خطائی سرود که در دنیای تُرک‌زبان یک اثر کلاسیک محسوب می‌شود. از منظر سواد و مطالعه هم گفته می‌شود آقا محمدخان قاجار اغلب آثار دوران خود را می‌خواند و حتی در بحبوبه جنگ قفقاز هم از خواندن کتاب و مطالعه غفلت نمی‌کرد.

طبیعی است که در اینجا صحبت از عملکرد مثبت و یا منفی، سازنده و یا ویرانگر این پادشاهان نیست، صحبت از سواد رهبران ایران است که گویا دکتر سروش از زمان هخامنشیان سواد آنها را اندازه گرفته است. اصولاً اغلب بنیانگذاران سلسله‌ها در سراسر منطقه آدمهای بسیار کاربلد و هوشمند و بعضاً باسوادی بودند.

همین الان در محافل آکادمیک و دانشگاهی ترکیه، کشوری که وارث عثمانی است و عثمانی‌ها و صفوی‌ها چه دشمنی‌ها که با هم نداشتند، دیوان شاه اسماعیل خطائی و سبک و سیاق شعری و تاثیر آن در ادبیات کلاسیک تُرکی مدام مورد مطالعه و بررسی قرار می‌گیرد و موضوع مقالات دانشگاهی است.

به جز حسن، که میلیاردها بودجه برای آثار پدربزرگ می‌گیرد، و بعضی از آنها را هم به مصلحت می‌بیند که از چشم اغیار به دور نگه دارد تا بیش از این واقعیت‌ها خود را نشان ندهد، در کدام حوزه علمیه شیعه اثری از بنیان‌گذار همین نظام در حال تدریس است؟ کدام صاحبنظر حوزه در آثار حوزوی خود به این کتب ارجاع می‌دهد؟ البته در محافل بی‌پناه دانشگاهی از آن رهبر دو واحد وصایا تدریس می‌شود.

استاد گرامی! طی این چهل سال، ده سال اول را شما درون این نظام بودید، از کارگزاران درجه یک انقلاب ویرانگر فرهنگی بودید، و به گفته خودتان چنان خودی بودید که مقامات امنیتی شما را به ملاقات اسیر نجیبی به نام احسان طبری می‌بردند تا با او مباحثه کنید. در سی سال بعد هم، در همین سخنان اخیرتان گفتید که یک مقام مهم که به بیت رهبری رفت و آمد داشت، به شما گفت شکنجه در زندانهای ایران کار اسرائیل است. یعنی ماشاالله همچنان با جاهائی بسیار خاصی می‌توانید مستقیم صحبت کنید که در توان هر سردار این نظام هم نیست.

آنوقت شما، با این همه سابقه و خدم و حشم و نفوذ و حضور، انتظار دارید بهائی از حقوق تضییع شده شما دفاع کند؟ بهائی حتی نمی‌تواند در مملکت آباء و اجدادی خود با خیال راحت بمیرد، بهائی حتی مطمئن نیست که جسدش در قبرش باقی خواهد ماند یا کُلّهم به بیل مکانیکی سپرده خواهد شد.

شوخی می‌کنید که چرا بهائی‌ها از حقوق شما دفاع نمی‌کنند؟ در همین سخنان اخیرتان هم  به نظر می‌رسید دست‌کم در خصوص بهائی‌ها همچنان بر همان افکار زمان حجتیه خود وفادارید و از از آنها نفرت دارید.

یعنی باور کنیم در پشت آن همه درس پوپر و مدارا و مدیریت و پلورالیسم و سکولاریسم و قبض و بسط و ذات و عرض، این همه فرقه‌گرائی و کینه و عداوت پنهان بوده است؟ یعنی همه چیز در عمل باد هوا و ادعائی بیش نبوده است؟ یعنی دکتر سروش با عطاءالله مهاجرانی در اینگونه اظهارات مسابقه گذاشته است؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

دوستانی که دل‌نگران آینده کشور هستند، و به معنای واقعی کلمه ایران را برای همه ایرانیان می‌خواهند، دعوت می‌کنم با حساسیت و موشکافانه سفر نخست‌وزیر ارمنستان به تهران را تحلیل کنند. 

اگر کسی به خلیج فارس، خلیج عرب بگوید، بخشی مهمی از جامعه ایران از همه ایرانیان درخواست می‌کند که حساسیت نشان دهند. اگر تعارفات را کنار بگذاریم، حقیقت این است که این درخواست در میان نسل جدید شهرهای مهم آذربایجان عملاً به ضد آن تبدیل شده است.

اگر مایل هستید خودتان را فریب بدهید و تکرار مکررات بکنید و بگوئید چند تا پان‌ترک بی وطن مرتکب چنین کارهائی می شوند، مخاطب این نوشته شما نیستید. اما اگر تمایل دارید از اصل ماجرا سر در بیاورید، لطفاً عکس‌العمل خودتان در قبال سفر بسیار حساب شده نخست‌وزیر ارمنستان را مورد نقادی قرار بدهید.

میلیونها تُرک ایرانی، بلکه چند ده میلیون تُرک ایرانی، ساکنان آن سوی ارس در جمهوری آذربایجان را دقیقاً از خودشان می‌دانند. به لحاظ تاریخی و آئینی و دینی و مذهبی و زبانی و فرهنگی، دلبستگی‌ها چنان زیاد است که فرق تاریخی تبریز و باکو چیزی نظیر فرق تبریز و مراغه است.

بیش از بیست درصد خاک جنین کشوری، در اشغال ارمنستان با حمایت مستقیم روسیه است. همین اشغالگران، در زمان اشغال و در خوجالی فاجعه‌ای آفریدند که همه وجدانهای بیدار جهان از آن ابراز انزجار کردند. 

درست در فردای سالگرد فاجعه خوجالی، نخست‌وزیر ارمنستان به تهران آمد، و سپس به باشگاه آرارات تهران رفت، و در باشگاه آرارات و در کنار پرچم ایران، و زیر تابلوی بزرگی عکس سلفی گرفت که به زبان ارمنی روی آن نوشته شده بود : آرتساخ (وسط خاک جمهوری آذربایجان) از آن ماست و تمام.

راستی! شما چه عکس‌العملی نشان دادید؟ سه نکته را لطفاً و حتماً لحاظ بفرمائید.

نکته اول اینکه دوران شعار وحدت ملی باسمه‌ای به این معنا که همه با من وحدت داشته باشند و همه به حساسیت‌های من حساسیت نشان دهند، سپری شده است.

نکته دوم اینکه لطفاً موضوع را ساده‌سازی نکنید و فیگور تفکر جهانی و فراقومی و فراملی نگیرید که این حنا اصلاً و ابداً رنگ ندارد. فرانسوی‌بازی هم در نیاورید و صحبت از بحث بی‌ربط 24 آوریل به میان نیاورید. آن حوادث به آذربایجان نه تنها ربطی ندارد، بلکه در پی آن حوادث، غرب آذربایجان قربانی جیلولوق و کشتار دسته‌جات مسلج مسیحی شد. موضوع هم تُرک و ارمنی و تعصب قومی و فلان و بهمان نیست. موضوع یک احساس کاملاً شناخته شده جهانی است. ما ایرانی آذربایجانی هستیم، درد جمهوری آذربایجان را عین درد خود می‌دانیم. هیچ کشوری در جهان و حتی ارمنستان، جمهوری خودخوانده و داشناکی قره‌باغ را به رسمیت نشناخته است. خیلی خیلی شرم‌آور است که در کشور ما و زیر پرچم ما چنین تفکری عرض اندام کند و جامعه ما هم منافع چند صد صحنه‌گردان داشناکی را به احساس میلیونها تُرک ایرانی ترجیح بدهد و ساکت بماند. خیلی خیلی شرم آور است که یک خبرنگار داشناکی در یک رسانه فارسی‌زبان، بی‌شرمانه از دولت قره‌باغ نام ببرد.

نکته آخر اینکه گرچه هموطنان ارمنی ما در ایران سرمایه اجتماعی بسیار بالائی دارند و حقیقتاً دوست داشتنی هستند، اما یک واقعیت تلخ هم وجود دارد. همه نهادهای ارمنی در ایران، از جمله کلیساهای اصلی ارامنه در ایران، عملاً تحت کنترل تفکر نژادپرست و به شدت مسلمان‌ستیز و تُرک‌ستیز داشناکی است. 

تفکر داشناکی استادانه با رگ خواب ایرانی و مخصوصاً هموطن "پارس" آشناست و از شکافهای مذهبی و قومی و منطقه‌ای به خوبی آگاه است. نظر یکی از دوستان خوشفکرم را کاملاً جدی می‌گیرم که نوشته بودند هیج بعید نیست همین طرز فکر داشناکی، هوشمندانه وزارت خارجه کم‌هوش ایران را که نابغه آنها ظریف ناکام از دیدار بشار اسد بوده است، بر سر کار گذاشته باشند، تا تعمداً این سفر در سالگرد فاجعه خوجالی برنامه‌ریزی شود.

وقتی یکی از همین داشناکی‌ها در روزنامه نفرت‌پراکن و شوونیست شرق مطالب مداخله‌جویانه سخیفی را نوشت، این یادداشت را نوشتم. شاید خواندن آن برای کسانی که هیچ آشنائی با گردانندگان اصلی نهادها و نشریات ارمنی در ایران ندارند، مفید باشد.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

گفته می‌شود بازی ندادن ظریف در مراسم استقبال از بشار بشکه دلیل اصلی استعفای او بوده است. اگر واقعاً چنین باشد، باید گفت این آقا بیشعورترین دیپلمات جهان است. اگر اندکی شعور داشت، محرومیت از دیدار یک جنایتکار را در پیشگاه تاریخ توفیق اجباری ارزیابی می‌کرد. در هر حال با این استعفا ظریف ماهیت و علائق اصلی خود را نشان داد. رژیم فاشیستی اسد یکی از بزرگترین رژیمهای اشغالگر جهان است. نیم قرنی است کشوری به نام سوریه  را خاندان نکبت و جنایتکار اسد اشغال نظامی کرده‌اند.

استعفاء منتفی شد، و در همین راستا اتفاق نمادین دیگری هم افتاد. مراسم آشتی‌کنان و دورهمی حضرات در استقبال از رهبر کشور اشغالگر ارمنستان رسانه‌ای شد. آن هم در روزهائی که یادآور فاجعه خوجالی برای همه آذربایجانی‌های جهان و همه وجدانهای بیدار جهان است.

دعوا و آشتی در مراسم استقبال از چنین رهبرانی نمادین و معنادار است، و باید گفت ظریف تو یکی حتماً بمان! دستگاه دیپلماسی که امثال تو در راس آن باشد، در نهایت شایسته همین ارتباطات است.

و ما هم چنین دهن‌کجی‌های گستاخانه‌ای را نه خواهیم بخشید و نه فراموش خواهیم کرد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در مورد استعفای ظریف که این اواخر به خود لقب "پروفسور حقوق بشر" هم داد، چند نکته را باید لحاظ کرد. نکته اول اینکه ظریف به معنای واقعی کلمه ذوب در منافع و مصالح نظام بود و هست. او به همه جناح‌های نظام وفادار بود و هست. در نظر داشته باشید که همین ظریف سال 84 با همین فرمان در نیویورک از سیاست‌های احمدی‌نژاد دفاع می‌کرد. با قاطعیت هم از آن دولت جدا نشد، حتی به نوعی عذرش را خواستند و در نهایت خود را بازنشسته اعلام کرد.

چرا کسی که از دولت ویرانگر احمدی‌نژاد هم با سر و صدا جدا نشد، در چنین شرایطی که بشار بشکه را هم به تهران آورده‌اند، از دولت همسوی خود استعفاء می‌کند؟ و خبر استعفاء را هم به شکل کاملاً غیرمترقبه‌ای در صفحه ایستاگرام خود اعلام می‌کند؟

قطعاً خبر مهمی در راه است. شواهد نیز نشان از تغییر سیاستی کلان دارد. ممکن است شیوه برخورد با اسرائیل و یا احیاناً سعودی به کلی تغییر کند. ظریف که از روابط بین‌الملل و شرایط منطقه آگاه است، حتماً از این تغییر سیاست‌ها جز بوی الرحمان چیزی دیگری استشمام نکرده است.

بر خلاف تصور رایج، ایران بعد از سوریه، سرمایه و نفوذ معنوی دیرین و عمیق خود در میان شیعیان منطقه را عملاً سوزانده است. دلایل آن را به تفصیل در مطلب کامنت اول نوشتم. تنها جائی که برای قدرت‌نمائی ایران مانده است حزب‌الله و جنوب لبنان است. باید در نظر داشت که حاکم و ارباب اصلی سوریه و بشار اسد، ولادیمیر پوتین است. همین پوتین بارها ثابت کرده است اجازه برخورد با اسرائیل را از داخل سوریه نخواهد داد.

حزب‌الله لبنان تمام و کمال در اختیار همان سرداری است که احساس می‌کند یک رئیس‌جمهور هم در سوریه دارد، و همین رئیس‌جمهور را به تهران هم می‌آورد و به دیدار رئیس‌جمهور محلی خودشان هم می‌برد، اما در مورد شیعیان لبنان هرگز نمی‌تواند چنین گشاده‌دستانه تصمیم بگیرد.

شیعیان جنوب لبنان از اصیل‌ترین و قدیمی‌ترین جوامع شیعه دوازده امامی در جهان اسلام هستند. بسیاری از علمای ایران هم ریشه لبنانی دارند. گفته می‌شود شیعیان لبنان بزرگترین اقلیت این کشور هم هستند. همین شیعیان طی قرنها با هم‌میهنان غیرشیعه خود کلی تعامل داشته‌اند و ملاحظه هم را کرده‌اند.

حزب‌الله ممکن است در حال حاضر بزرگترین قدرت شیعه لبنان باشد، و یا ممکن است روزی به کلی منهدم شود، اما در هر حال شیعیان لبنان باقی خواهند ماند. قطعاً آنها در چنین شرایطی سرنوشت خود را یکسره به سرنوشت حزب‌الله لبنان گره نخواهند زد. خاصه که بعد از ماجرای سوریه، و در جهان اسلام و عرب، حزب‌الله به فرقه‌ای شدیداً نفرت‌انگیز تبدیل شده است.

در چنین شرایطی و در صورت وقوع جنگ، شیعیان لبنان همان کاری را خواهند کرد که شیعیان عراق به تدریج انجام دادند و قدرت خود را به رخ همین سرداری کشیدند که یک نخست‌وزیر و یک نوکر فرقه‌گرا به نام نوری مالکی هم در بغداد داشت.

هر اتفاق جنگی در جنوب لبنان، در شرایط بسیار بغرنج فعلی، در جامعه شیعه لبنان به همان انشقاقی منجر خواهد شد که اسباب انشقاق عنصر وفاداری مثل ظریف در شرایط واقعاً حساس فعلی شد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

آنا دیلده آنانین سئوگیسی عطری دادی وار .....

عباس کیارستی سعدی و حافظ شعرلرینن بیر گؤزل ایش گوؤرب. بیر شعردن بعضاً بیر بیت و بعضاً بیر مصراع انتخاب ائلیب و دئیب منیم نظرمه بو مصراع فلان غزلین جانی و روحدی.  بو ایش چوخ اوره یمه یاتدی، سورا گؤردوم آدام عملاً هر شعری کی اوخور، اتوماتیک بو ایشی او شعرنن گؤرور.

عزیز شاعرمیز اسماعیل جمیلی بیر گؤزل شعر آنادیلنه گؤره منتشر ائلدی. (اول کامنت) اؤخویاننان سورا بو مصراع‌نی یوز دفعه دن چوخ ذهنیمده تکرار ائلدیم. آخی حقیقتاً «آنا دیلده آنانین سئوگیسی عطری دادی وار».

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

سؤالی از خدمت دوستان آشنا به دانشگاههای استانبول دارم. رشته بینائی‌سنجی در کدام یک از دانشگاههای استانبول ارائه می‌شود؟ کدام دانشگاه از همه بهتر است؟ نام بین‌المللی این رشته را دقیق نمی‌دانم، اما در ایران به فارغ‌التحصیلان این رشته اپتومتریست هم می‌گویند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

دیگر خیلی از مقامات نظام هم دل و دماغ سخن‌سرائی در باب دستاوردهای این چهل سال را ندارند.  چیزی که بدجوری عیان است، توجیه آن اسباب تمسخر بیشتر است.

اما این چهل سال گذشته یک پیامد ناخواسته داشته است که اگر معجزه‌ای رخ دهد و کشور به سلامت از این دوران عبور کند، آیندگان از آن به عنوان یک فرصت خوب یاد خواهند کرد.

چهل سال است که با غرب و منطقه و زمین و زمان و تاریخ و اغلب اقتصادهای مهم جهان در نبرد هستند. حاصل این نبرد انزوای طولانی کشور شده است. و حاصل این انزوای طولانی و دشمن دیدن همه و همه کس برای کشوری با عرض و طول ایران ناخواسته منجر به این شده است که کشور هیچ بدهی خارجی درخور توجهی نداشته باشد. اخیراً در وصول درآمد ناشی از فروش نفت هم به بن‌بست خورده‌اند. در اقتصادهای جهانی بدهی متناسب با اقتصاد امر متعارفی است، برای کشوری مثل ایران هم بدهی سنگین خارجی چندان غیرطبیعی نیست. مثلاً گفته می‌شود ترکیه چند صد میلیارد دلار بدهی خارجی دارد. 

در هر حال روند حوادث می‌توانست هم منجر به وضع فعلی با میلیاردها دلار اختلاس و اقتصادی ورشکسته و فاسد و ناکارآمد و حضور هزاران زالوزاده غارتگر و طلبکار در کشورهای غربی شود، و هم صدها میلیارد دلار بدهی خارجی روی دست مردم ایران بگذارد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

آیدا هم رفت،

سرطان دومین دختر محمود معمارنژاد را هم از او گرفت. واقعاً نمی‌دانم دیگر چه باید گفت و چطور باید از روزگار شکایت کرد. می‌گویند عیسی مسیح هم بر بالای صلیب فریاد زد که خدایا چرا من را تنها گذاشتی. از همان خدا باید پرسید آخر  چرا این همه درد؟ یعنی پدر و مادر باید باور کند مرگ این دو عزیز را؟

محمود معمارنژاد را طی این چند سال از فیس‌بوک شناختم. صفحه او را که ببینید، گوئی درد همه دردمندان ایران بر گُرده اوست. هر روز یاد جوانی را می‌کند. گاهگاهی هم شعری در فراق دختر جوانش می‌سرود. اکنون آیدا هم رفته است. چطور طاقت خواهد آورد این زخم عمیق را؟

از وقتی این خبر را شنیدم، ویران شدم و نمی‌دانم با چه زبانی باید تسلیت گفت. ساعتی است نشسته‌ام و موسی اراوغلو را گوش می‌کنم که از همین درد فراق می‌گوید :

به این درد و به این زخم کهنه کاری نداشته باش؛ درمان این زخم، کار هیچ طبیبی نیست؛ طبیب این درد هموست که از او جدا مانده‌ام؛ درد او را دارم، به او بگوئید بیاید؛ این درد، درد جدائی است، درد دلدادگی است؛ درمان آن کار هیچ طبیبی نیست.....

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

بیش از چهار سال پیش دو پُست فیسبوکی با نام "تاجیکستانیزه شدن زبانی تُرکی در ایران" نوشتم. بی‌نهایت سپاسگزار و خوشحالم که مورد توجه علیرضا اردبیلی عزیز قرار گرفت و با مقدمه‌ای بسیار خواندنی و سرشار از نکته این مطالب را در تریبون بازنشر کردند. 

حقیقت این است که به عنوان یک تُرک ایرانی، و دوستدار و عاشق زبان تُرکی، کمتر روزی است که به بحران تاجیکستانیزه شده زبان تُرکی در ایران، آن هم به دست خودمان فکر نکنم. با کمال تاسف، دشمنان شناسنامه‌دار زبان تُرکی، طی صد سال گذشته موفقیت‌های در خورتوجهی در دشمنی با تُرکی پیدا کرده‌اند.

همین دیروز در صفحه ابراهیم ساوالان خواندم که یک عضو نود و چند ساله شورای نگهبان زبان فارسی طی یک نظارت استصوابی گفته است : رضا براهنی دیوانه است، چون می‌خواهد آذربایجان را از ایران تجزیه کند.

این اظهار نظر، در نگاه اول ترکیبی از بی‌شعوری و بی‌سوادی به نظر می‌رسد، اما چنین نیست. این آقا کار تمامیت‌خواهانه خود را درست انجام می‌دهد. آدم باید خیلی نادان باشد تا نفهمد رضا براهنی با آثار خود مباحت کاملاً مدرن و جدیدی را وارد فارسی کرد و از پیشتازان و ارتقاءدهندگان بزرگ این زبان بود. این اظهارات ادامه سیستماتیک یک نگرش موفقی است که بعضاً گویندگان عادی آن هم خیلی دقیق متوجه نیستند کدام پروژه را پیش می‌برند.

فی‌الواقع مشکل براهنی از منظر اینها داشتن دغدغه زبان تُرکی است. این کهنه تمامیت‌خواهان که نظارت استصوابی بر فرهنگ مملکت دارند، با کمال تاسف موفق شده‌اند میان تُرک بودن و ایرانی بودن ما شکاف بیندازند. این موفقیت را تا آستانه بزرگی چون رضا براهنی هم پیش برده‌اند و بی‌هیچ خجالت و شرمی چنین وقیحانه نسبت دروغ به ایشان می‌دهند.

همین کهنه ژنرال‌ها، به درستی تاجیکستان را تشویق می‌کنند که به الفبای نیاکان برگردد، تا از دنیای فارسی‌زبان جدا نیفتد. این در حالی است که همه می‌دانند الفبای عربی دهها مسئله با زبان فارسی دارد.

اما وقتی ما بخواهیم تُرکی خودمان را به دنیای مدرن تُرکی‌زبان که طی صد سال گذشته دستاوردهای شگرفی داشته است وصل کنیم، بی برو برگرد با اتهام تجزیه‌طلب و پان‌تُرکیسم مواجه می‌شویم.

با کمال تاسف کهنه ژنرالهای آریائی در این زمینه هم موفق شده‌اند. ما داریم به دست خودمان زبانمان را تاجیکستانیزه می‌کنیم. تاجیکستانیزه شدن به طور ناخواسته حتی میان بزرگان زبان و ادب تُرکی در ایران به یک روحیه تبدیل شده است. بسیاری از این بزرگان حقیقتاً دوست دارند زبان تُرکی را در ایران نجات دهند.

برای دوستی می‌گفتم تُرکی نهنگ خاورمیانه است، او در جواب من گفت تُرکی نهنگ اوراسیاست. حقیقتاً هم همینطور است. بیش از دو سال است کنجکاوانه موقعیت زبان تُرکی و فرانسه و چند زبان دیگر را روی یوتیوب با هم مقایسه می‌کنم و انشاالله به زودی نتایج مشاهداتم را منتشر خواهم کرد. متوجه شدم تُرکی در مواردی از زبان فرانسه هم جلوتر است.

حال سؤال و دغدغه من است، چرا ما می‌خواهیم چنین نهنگی را نجات دهیم؟ چرا در چنین دامی افتاده‌ایم و تاجیکستانیزه شده‌ایم؟ چرا تلاش نمی‌کنیم با کمترین هزینه و بهترین شکل ممکن و به عنوان تُرک ایرانی، زبان باستانی خودمان را به این اقیانوس بزرگ متصل کنیم؟ این بدیهی‌ترین حق ماست، این همان حقی است که همین تمامیت‌خواهان برای تاجیکستان تجویز می‌کنند. نباید اجازه بدهیم کار خودشان را عین ایران‌دوستی، و همان علائق ما را نشانه تجزیه‌طلبی و پان‌تُرکیسم جلوه دهند.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در این نوشته کوتاه، نجیبه تصویر فوق‌العاده‌ای از زندگی در یک شهر کوچک ارائه کرده است. تصویری جذاب و ترسناک و در عین حال بسیار خواندنی و تاثیرگذار. نشستم و کلی در وصف این نوشته مقدمه نوشتم و بعد پشیمان شدم. چون همه چیز به بهترین شکل ممکن بیان شده است.

========

زندگی کردن در شهرهای کوچک چیز عجیبی است. ما ساکنان شهرهای کوچک می‌دانیم که آن مرد چشم سبز و بوری که زیر نور آفتاب تابستان بر روی چهار پایه‌ای در جلوی مغازه‌اش نشسته و هر چند دقیقه یک‌بار خمیازه‌ای می‌کشد؛ در یک بعدازظهر جمعه در خرداد ماه تفنگش را برداشت و یکی از بچه‌هایش را کشت و چند بچه دیگرش را زخمی کرد. ما می‌دانیم آن مردی که صندلیش را می‌آورد داخل پیاده‌رو و با صاحب مغازه بغلی می‌گوید،می‌خندد،تخته‌نرد بازی می‌کند، گاهی زیرزیرکی به خانم‌ها نگاه می‌کند، تحلیل سیاسی می‌کند و... یک روزی مردی را که با خواهرش دوست بود کشت و بعد چند میلیون پول گذاشت روی جسد آن مرد و آن را به خانواده‌اش پس داد و خانواده مقتول هم رضایت دادند. ما می‌دانیم آن مرد خوش‌تیپ و خوش‌قیافه که به گرمی با ما سلام و احوال‌پرسی می‌کند، بازجو است. روزها به بازجویی مردم مشغول است و شب‌ها به خانه همان مردم می‌رود تا صله‌رحم را بجا آورد و از زندگی و روزمرگی‌ها و دغدغه‌هایش حرف می‌زند. ما می‌دانیم آن پسری که از پانصد متری می‌شود سنگینی نگاهش را حس کرد یک روزی قصد داشته که به پسربچه‌ای تجاوز بکند اما پسربچه خودش را از دستش نجات داده. ما وقتی همسایه‌مان سرش را خم می‌کند و دستمان را می‌بوسد بی‌اختیار ما هم دستش را می‌بوسیم و خوب می‌دانیم که بیست سال قبل همین همسایه با همین دست‌هایش به فجیع‌ترین شکل ممکن بچه‌هایش را که دوست‌های ما بودند کتک می‌زد. ما ممکن است برویم به مراسم ختم پسری که بخاطر تجاوز به هم‌جنس‌های خودش اعدام شده است و اگر کسی بگوید چرا به مراسم ختم چنین فردی می‌روی ؟ در جوابش بگوییم: پدر و مادر این فرد الان احتیاج به تسکین و هم‌دردی دارند، چه کسی دوست دارد بچه‌اش به این روز بیفتد، پس می‌رویم تا تسکینی برای پدر و مادرش باشیم. ما خیلی چیزهای بد دیگری می‌دانیم اما هم‌زمان با این، این را هم می‌دانیم که اگر مشکل مالی‌ای برای کسی پیش بیاید، همان قاتل چشم سبز جزو اولین کسانی است که کمک می‌کند. می‌دانیم که اگر کسی مریض و خانه‌نشین شود آن مرد قاتل مغازه‌دار جزو اولین کسانی است که به آن مریض سر می‌زند. می‌دانیم یکی از لذت‌بخش‌ترین کارهای دنیا برای آن بازجو این است که یک نوع خوراکی را که پختنش را از مادربزرگش یاد گرفته است درست کند و آن را بین همسایه‌هایش تقسیم کند و همه بابت این دست‌پخت خوشمزه‌اش او را تحسین کنند. ما می‌دانیم آن خانمی که بچه‌هایش را در حد شکنجه کردن کتک می‌زد با همان دست‌هایش چندین درخت کاشته است و از میوه‌های آن درخت‌ها به همسایه‌هایش می‌دهد. با همان دست‌ها خوشمزه‌ترین شیرینی‌ها را درست می‌کند و آن را بین فقرای شهر تقسیم می‌کند.

زندگی در شهر کوچک هم ترسناک است و هم جذاب. ترسناک است چون ما در طول روز به راحتی در کنار دزد و قاتل و متجاوز و... راه می‌روییم و با آن‌ها روبه‌رو می‌شوییم. جذاب است چون ما از هم نمی‌ترسیم. از کنار هم رد می‌شوییم بی که لحظه‌ای ترس برمان دارد که این آدم دزد یا قاتل است.....

 

***

 

یک برنامه فوق‌العاده در خصوص ترورهای اخیر در اروپا، اصلاً از دست ندهید که حقیقتاً کم‌نظیر است. در ابتدای برنامه ژیار گل گزارشی از روند متفاوت این ترورها ارائه می‌دهد که بسیار شنیدنی است. در ادامه سه مهمان برنامه گفتگوی بسیار جالبی را پیش می‌برند.

آقای حسین علیزاده معتقد است این ترورها یک درگیری داخلی با هدف تخریب دولت روحانی است. دو مهمان دیگر برنامه این نظر را بسیار زیبا به چالش می‌کشند. مطابق اظهارات آقای علیزاده چند دیپلمات ایرانی در اروپا بر خلاف بدیهیات اولیه روابط دیپلماتیک در حال بازجوئی هستند. در یک مورد و باز مطابق گفته ایشان، سفیر ایران را نه وزارت خارجه، بلکه سازمان امنیت هلند احضار کرده است که امر بسیار بی‌سابقه‌ای در جهان دیپلماسی است.

آقای علیزاده معقتد است در نوبتهای گذشته دولت‌های ایران بسیار محکم با این مسائل برخورد می‌کردند و حتی متقابلاً دیپلمات اخراج می‌کردند. اما اکنون دولت و شخص ظریف کوچکترین اعتراضی به غیرمتداولترین رفتارها با دیپلمات‌های نظام نمی‌کنند. این دیدگاه حسین علیزاده در طول برنامه خیلی خوب به چالش کشیده شد. اما متاسفانه جواب اصلی را به ایشان ندادند. 

اگر نظر آقای علیزاده را درست فرض بکنیم، باید این سؤال مطرح بشود که چرا حریفان دولت روحانی سکوت غیرمتداول و حتی ذلت‌بار  دولت را در بوق و کرنا نمی‌کنند؟ چرا دولت را به بی‌کفایتی دیپلماتیک متهم نمی‌کنند؟

اما به نظر من جواب اصلی بسیار ساده است. متاسفانه دو مهمان دیگر هیچ اشاره‌ای به آن نکردند. واقعیت این است که در شرایط فعلی جرأت جیک زدن در مقابل اروپائی‌ها را هم ندارند. هر بلائی هم سر این دیپلماتها بیاورند، یاز حضرات ساکت خواهند ماند. همانطور که در مقابل سرنوشت ویران برجام ساکت مانده‌اند. از برجام برای ایران حتی لاشه آن هم باقی نمانده است، اما سخت برجام را چسبیده‌اند تا مبادا متهم به کوتاهی شوند.

یک نکته هم در خصوص فرناز قاضی‌زاده در کامنت اول

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت اول :

اجرای فرناز قاضی‌زاده هم بسیار عالی بود. فرناز قاضی‌زاده گرچه شاگرد اول مدرسه مسعود بهنود است، اما از بدپوشش‌ترین خانمهای بی‌بی‌سی است. معمولاً یک کُت زشت و بی‌ریخت می پوشد که من را یاد داستانی از کُت جلال آل احمد می‌اندازد. یادم نیست کجا خواندم، گویا مرحوم جلال آل احمد خیلی دوست داشته است که لباس معمولی و ارزان قیمت بپوشد. روزی در مشهد وقتی از حرم امام رضا بیرون می‌آید، مردی به کُتی که در تن او بوده اشاره می‌کند و می‌گوید چند؟

به فروشندگان دوره‌گردی که لباس می‌فروشند در تُرکی پانقورودچی می‌گوئیم، گویا طرف جلال آل احمد را با پانقورودچی اشتباه می‌گیرد و جلال هم از این موضوع در جائی با افتخار تعریف کرده است. (شاید داستان را در یادداشت‌های رضا براهنی خواندم، درست یادم نیست، همه چیز را از حافظه نقل کردم)

حالا هر وقت کُت فرنار را می‌دیدم یاد این جریان می‌افتادم و البته خوشبختانه لندن بعید است پانقورودچی داشته باشد. حالا بگذریم ... شاید هم من خیلی وقت است صفحه دو را ندیدم، اما در این برنامه فرناز هم لباس زیبا و بسیار خوشرنگی پوشیده بود. چقدر هم به او می‌آمد. 

خلاصه خیلی برنامه‌ی خوبی بود و برای من یادآور صفحه دوهای مهدی پرپنچی بود. مهدی علاوه بر اجرای و تسلط فوق‌العاده، بسبار هم شیک‌پوش بود.

 

***

 

جنبش سبز، باند کلاح، و صادق‌ترین اصلاح‌طلب حکومتی ایران

امروز آبها از آسیاب افتاده است و دقیق‌تر می‌توانیم تحولات سال 88 و جنبش سبز را تحلیل بکنیم. با احترام فراوان به شهدای این جنبش و کسانی که زندان رفتند و شکنجه شدند، و با احترام به مهندس موسوی و آقای کروبی که سر حرف خود ایستادند، باید گفت شکست کامل جنبش سبز، توفیق اجباری و اتفاقاً یکی از بهترین دستاوردهای صد سال اخیر مردم ایران بود.

شکست در بعضی موارد سرمایه بزرگی است. بعضی وقتها در محافل آکادمیک و دانشگاهی سالها تحقیق درخصوص یک موضوع خاص به نتیجه مشخصی نمی‌رسد. اما بعضاً همین تحقیقات را به عنوان مقاله علمی هم منتشر می‌کنند. تا دیگران در جریان این بررسی‌ها قرار بگیرند و راه رفته را دوباره تکرار نکنند.

درست است که مردم رای دادند و اعتراض کردند و به خیابانها ریختند، اما یکی از مهمترین نمادهای این جنبش یعنی ندا آقا سلطان، حتی رای هم نداده بود. به عبارت دیگر بخش بزرگی از مردم معترض ایران در نبرد بی‌امان "بد و بدتر" به دنبال گشایشی بودند.

اکنون تاریخ مصرف باند احمدی‌نژاد تمام شده است و پی کارشان رفته‌اند، اما سال 88 میلیونها ایرانی به خیابانها ریخته بودند تا جنبشی به نتیجه برسد که امروز با قطع و یقین می‌دانیم در عرصه قدرت عملاً "کرکس لمپن های اصلاح طلب حکومتی (کلاح)" برنده اصلی این جنبش می‌شد.

پیش از هر چیزی یک نکته را هم حتماً باید ذکر کرد. حتماً و حتماً باید میان اصلاح‌طلبی و این اصلاح‌طلبان حکومتی که مثل خیلی از چیزهای دیگر کلمه اصلاح‌طلبی را هم مصادره کرده‌اند فرق قائل شد.  اصلاح‌طلبی امر مهمی است و به نظر می‌رسد در شرایط فعلی آروزی قاطبه ایرانیان اصلاح امور به نحو مسالمت‌آمیز است. این نوشته در نقد اصلاح‌طلبان حکومتی است.

حامیان و رهبران و نظریه‌پردازان دو کاندید را در نظر بیاورید. کروبی آوانگاردترین شعارها را می‌داد. در خصوص اقوام و مذاهب مختلف حرفهای بسیاری زیبائی می‌زد. اما چه کسانی قرار بود مجری برنامه‌های او باشند؟

در کمپین کروبی انسانهای موجهی مثل احمد زیدآبادی یا در اقلیت بودند و یا در صورت پیروزی اجازه عرض اندام به آنها داده نمی‌شد. حامیان اصلی کروبی گردانندگان مهرمانه و امثال محمد قوچانی و عطاالله مهاجرانی و محمدعلی نجفی و مَمدعلی ابطحی و عباس عبدی و جواد طباطبائی و هسته اصلی روزنامه شرق فعلی بودند. جواد طباطبائی تئوریسین تمامیت‌خواهی در ایران است و طرفداران او حتی همین اصل 15 قانون اساسی را هم بر نمی‌تابند. از توجه خاص حجت‌الاسلام آریائی مَمدعلی ابطحی به عرب‌های خوزستان هم خبر داریم.

در جناح موسوی وضع از این هم بدتر بود. فرماندار سابق مهاباد و تنها استاد دانشگاه و تنها تحصیل‌کرده جهان بعد که لیسانس خود را بعد از فوق‌لیسانس گرفت، و یادگار لندن‌نشین او، و یک دوجین اصلاح‌طلب حکومتی امتحان پس‌داده، از حامیان پر و پاقرص مهندس موسوی بودند. برای اینکه ماهیت این جریان را بهتر دریابیم، فقط کافی است عملکرد بعدی آنها را بعد از شکست جنبش سبز در نظر بیاوریم که فراتر از هر نوع بی‌شرمی بود.

سال 92 کسانی از همین باند کلاح که سال 88 با تمام وجود از موسوی و کروبی حمایت می کردند، از طرف حسن روحانی کاندید وزارت شدند. در کمال آرامش و برای خوشایند جناح قدرت، جنبش سبز را "فتنه" نامیدند، تا مجددا اجازه ورود به قدرت را کسب کنند و کسب هم کردند. زنگنه، آخوندی، نجفی و دهها مقام ریز و درشت دیگر در انتخابات از موسوی و کروبی حمایت می‌کردند. اینها در نااهل بودن و ویرانگری دولت احمدی‌نژاد هیج تردیدی نداشتند، اما در مجلس  از فتنه 88 حرف زدند.

علی ربیعی وزیر کار روحانی که چند ماهی است استیضاح شده است، یکی از کلیدی‌ترین مهره‌های ستاد انتخاباتی مهندس موسوی بود. ربیعی بلافاصله بعد از جنبش سبز از انظار گم شد. در دولت حسن روحانی وزیر شد. خیلی هم از او سؤال نشد که با جنبش سبز چه ارتباطی داشت، اما در جلسه استیضاح، "عباد" بودن خودش را به رخ نمایندگان مجلس کشید، تا گوشی دستشان بیاید فقط روزنامه توپخانه از نیمه پنهان آنها خبر ندارد. آدمی مثل مهدی هاشمی رفسنجانی در طرفداری از مهندس موسوی نقش مهمی داشت، راجع به دردانه‌های عاقبت‌الاستخر همه چیز عیان است و چیز دیگری نیست که بتوان گفت.

حال اگر سال 88 جناج قدرت مرعوب حضور میلیونی مردم در خیابانها می‌شد، و اینها سرافرازانه به قدرت بر می‌گشتند، چه اتفاقی می‌افتاد؟

امروز و به یُمن نجربه شکست جنیش سبز دریافیتم که در چنین شرایطی باند کلاح به مراتب پرروتر می‌شد و در نهایت هیچ دستاوردی بهتر از انقلاب 57 نصیب مردم ایران نمی‌شد. امثال زیدآبادی که حامی کروبی بودند، به بهانه‌های دیگر همچنان راهی زندان می‌شدند، همانطور که زندانیان قبل از 57 چنین سرنوشتی پیدا کردند.

مورخین باند کلاح، از راهییمائی چند میلیونی 25 خرداد 88، قرائتی نظیر رفراندم 98 درصدی 12 فروردین 58 ارائه می‌کردند و با سوابق درخشانی که در دوران "طلائی" داشتند، دیگر "نظام" را هم بنده نبودند.

باند کلاح طی بیست سال گذشته و به نام اصلاحات به مراتب قبیله‌گراتر عمل کرده است. آنها هیچ موفقیت شایان توجهی هم نداشته‌اند و مدام مردم را از جناح مقابل ترسانده‌اند. یزرگترین و مردمی‌ترین پیروزی باند کلاح، دوم خرداد 76 اتفاق افتاد. به راستی اگر همان 76 ناطق نوری به جای خاتمی رئیس‌جمهور می‌شد، وضع الان بدتر بود؟ مهمترین حاصل دوم خرداد 76 این بود که دل مردم اندکی خنک شد. بعدها همین ماجرای بد و بدتر چنان سخیف شد و صبغه رو کم کنی پیدا کرد که گفتند به ری‌شهری رای بدهید تا حال جنتی گرفته شود.

بیش از بیست سال است که اصلاح‌طلبان حکومتی با چنین کارنامه‌ای، با موفقیت مردم را در برابر گزینه بد و بدتر قرار داده‌اند؟  اما به راستی "بدتر" کیست؟

امروز بر ما ثابت شده است که هسته اصلی اصلاح‌طلبی حکومتی در بدنه نظام جمهوری اسلامی، عملاً در مخالفت با رهبر دوم نظام شکل گرفت. به عبارت دیگر اگر حوادث به سمت دیگری می‌رفت و مثلاً احمد خمینی رهبر می‌شد، این اصلاح‌طلبان حکومتی همان حاکمان دهه شصت بودند. کاسبی اصلاح‌طلبی را فی‌الواقع در مقابل رهبر دوم نظام راه انداختند. اگر به کُنه قضیه دقت کنیم، مشکل اصلی آنها این بود که رهبر دوم نظام خیلی از خودشان نبود، و مثل دهه شصت نمی‌توانستد میدان‌‌داری کنند.

در مجلس دوم، 99 نماینده وابسته به جناح راست حکومت، به هر دلیلی، خواستند از حق نمایندگی خود استفاده کنند و با نخست‌وزیری مهندس موسوی مخالفت کنند. رهبر اول نظام بر سر آنها نهیب زد و نمایندگان را سر جای خود نشاند. همین اصلاح‌طلبان حکومتی این مسئله را سالها بر سر آنها کوفتند و گفتند شما درست و حسابی تابع ولی فقیه نبودید. هیچ وقت هم این سابقه خود را نقد نکرده‌اند. در عین حال همین آدمها منتقد احکام حکومتی رهبر دوم نظام هستند.

چند روز بعد از حوادث خرداد 88، هادی غفاری که کارنامه اوایل انقلاب او بر همه عیان است، چنان جرأت پیدا کرده بود که رهبر نظام را به نام خطاب قرار داد. گفت امام ولایت‌پذیری شما را زیر سؤال بود، ولایت‌پذیری ما را زیر سؤال نبرد.

اصلاح‌طلبان حکومتی وارثان اصلی دهه شصت دوران حکومت اسلامی هستند، دورانی که با هیچ متر و معیاری کارنامه بهتری از دهه‌های بعد ندارد. برخورد با غیرخودی‌ها در آن دوران و حوادث 67 هم که دیگر اظهر من‌الشمس است.

گفته می‌شود کارنامه آزادی‌ها دوران ریاست جمهوری محمد خاتمی، به مراتب بهتر از حریفان این دولت در درون نظام است. این سخن درستی است و نمی‌توان آن را نادیده گرفت. اما امروز بر ما به وضوح ثابت شده است که همین دوران خوش اصلاح‌طلبان حکومتی هم  ریشه در رفتار قبیله‌گرایانه آنها داشته است. اگر نیک بنگریم، آنها نه تنها با مردم، بلکه با نظامی هم که هستی خود را مدیون آن هستند، صادق نبودند.

این آزادی‌ها را زمانی بسط دادند که مسئله اصلی در سطح جامعه مقابله با جناح قدرقدرت حکومت بود. اصلاح‌طلبان حکومتی برای مقابله با این جناح و بخش امنیتی نظام و تثبیت قدرت خودشان، به همراهی مردم نیاز داشتند، و با این آزادی‌ها موفق شدند حمایت مردم را هم کسب کنند.

در اولین فرصتی که اعتراضات مردم فراتر از نظام رفت، یعنی اعتراضات دی ماه 96، همین اصلاح‌طلبان حکومتی بدون هیچ حیا و شرمی نسخه دهه شصتی خود را پیچیدند و معترضان را "کرکس‌هائی" نامیدند که باید در نطفه خفه شوند. چریک پیر اصلاح‌طلبان حکومتی به ریش کشته‌ها شده‌های معترضان خندید.

خوشنام‌ترین اصلاح‌طلب حکومتی سید محمد خاتمی است. بلافاصله بعد از شروع اعتراضات دی ماه، مجمع روحانیون مبارز بیانیه‌ای با امضای رئیس این مجمع یعنی خاتمی صادر کرد، و معترضان را قاتل انسانهای بی‌گناه دانست و مدعی شد که اهداف پلید دشمنان را دنبال می‌کنند. حتی وزارت کشور دولت روحانی هم اذعان کرد این اعتراضات سازمان یافته نبود، با همه اینها تا این تاریخ خاتمی بابت این اظهارات حتی به طور تلویحی هم اظهار پشیمانی نکرده است.

با این حساب باید بسیار خوشحال بود که جناح اصلی قدرت در حوادث دیماه 96 به حرف باند کلاح گوش نکرد و به سبک خود حرکت مردم را "جمع" کرد. وگرنه باید شاهد اعدام‌های دسته‌جمعی دهه شصتی می‌بودیم.

اصلاح‌طلبان حکومتی با نظام خود هم صادق نیستند. هر دو جناح حکومتی خود را پایبند به نظام می‌دانند. بنابراین ما حق داریم مطابق قوانین نوشته و نانوشته همین نظام، میزان پایبندی دو جناح را به اصولی که خود مدعی آن هستند ارزیابی کنیم.

جناح راست حکومت از همان ابتدا از منظر اقتصادی تفکری بازاری و سنتی داشت. این جناح با بسیاری از حرکتهائی که آشکارا با موافقت رهبر اول نظام انجام می‌شد مخالف بود. تفکرات جناح راست هیچ نسبتی با ترقی‌خواهی نداشت، اما بُعد محافظه‌کارانه تفکر آنها در بعضی موارد و ناخواسته، کمتر از طرز فکر انقلابی‌ها اثر ویرانگر داشت.

به عنوان مثال، بعد از انقلاب یکی از اولین کارهائی که حاکمان انقلابی شروع کردند، اصلاحات ارضی دوم بود. قانون جدید یک "بند ج" داشت که از منظر همه چپ‌ها و از جمله چپ اسلامی و از جمله جنبش مسلمانان مبارز، بسیار مترقی بود. بند ج به هیئت‌های سه نفره و هفت نفره در شهرستانها و استانها اختیارات گسترده‌ای برای تقسیم مجدد اراضی کشاورزی می‌داد.

جناح راست حوزوی‌تر فکر می‌کرد و با این قانون مخالف بود. مالکیت‌های کلانی در ایران باقی نمانده بود که بخواهند بیش از این زمینهای کشاورزی را تقسیم کنند، باید حداقلی از احترام به مالکیت خصوصی هم پاس داشته می‌شد. اما انقلابی‌ها به همین هم قانع نبودند و با جناج راست حکومت مسئله داشتند. مالکیت خصوصی در آن تاریخ به سختی تحمل می‌شد.

مواضع جناح راست در خصوص مسئله گروگانگیری هم متفاوت بود. نه شرقی نه غربی یکی از مهمترین شعارهای بنیانگذاران این نظام بود، از همان ابتدا ته دل جناح راست حکومت، بیشتر مایل به "نه شرقی نه شرقی" بود. آنها دلشان می‌خواست سفارت اتحاد شوروی اشغال شود. مسئله اصلی آنها مخالفت با هر نوع تفکر چپ بود. بیشتر مایل بودند در افغانستان شوروی را به خاک سیاه بنشانند. دل خوشی از برخوردهای تند با غرب و امریکا نداشتند.

جناح راست حکومت در آن تاریخ کلی شعبان بی‌مخ مثل معجره هزاره سوم داشت، اما اگر شرایط هم فراهم می‌شد، جرات اشغال سفارت خرس شمالی را نداشت. اتحاد شوروی با هزاران تانک از بالا سرازیر می‌شد و خشتکشان را روی سرشان می‌کشید.  اما دست‌کم روحیه بازاری و کاسبکار این جناح اهل اشغال سفارت امریکا هم نبود.

با همه اینها جناج راست به رهبر اول نظام تمکین می‌کرد و حتی‌الامکان زیادی دم نمی‌زد. هنوز که هنوز است و همه می‌دانند گروگان‌گیری چه فاجعه‌ای بود، به طور رسمی این عمل را تقبیح نمی‌کنند و برای 13 آبان مراسم تشریفاتی هم برگزار می‌کنند.

در خصوص این مواضع جناح راست نظام، قدرت بسیار بالا و فراقانونی رهبر اول نظام البته که مؤثر بود، اما آنها وقتی با چیزی به طور جدی مخالف بودند، مثل "بند ج" و نخست‌وزیری میرحسین موسوی، به اندازه کافی قدرت داشتند و حتماً عرض اندام می‌کردند. اما برای چنین کارهائی که از منظر آنها خیلی هم مهم نبود، سیاست‌های رهبر اول نظام را زیر سؤال نمی‌بردند.

اما اصلاح‌طلبان حکومتی که همه وجودشان مدیون نظام است، همین اندازه هم با رهبر دوم نظام روراست نبودند و نیستند. این در حالی است که هیچکدام از سیاست‌های کلان رهبر دوم نظام در تعارض با رهبر اول نظام نیست. برخوردهای رهبر اول نظام هم با جناح راست حکومت، به مراتب تندتر از برخوردهای رهبر دوم نظام با جناج چپ حکومت بود. در عین حال اصلاح‌طلبان حکومتی بهتر از همه می‌دانند در آن تاریخ کسی را برای رهبری نداشتند. اگر سیر حوادث به مسیر دیگری می‌رفت، حتی ممکن بود آیت‌الله گلپایگانی رهبر شود که افکار او به مراتب از مواضع اصلاح‌طلبان حکومتی دورتر بود. اگر کار به شورای رهبری هم منتهی می‌شد، باز چیز چندانی گیر آنها نمی‌آمد.

در خصوص فاجعه 67 هم جناح به اصطلاح  اصول‌گرای حکومت صادقانه‌تر رفتار می‌کند. آنها از عملکرد خود دفاع می‌کنند و ذره‌ای پشیمانی در رفتارشان نیست. اما اصلاح‌طلبان حکومتی هزار توجیه می‌تراشند تا ضمن تناول همزمان از آخور و توبره، از نمد این ماجرا هم کلاهی برای خود بدوزند و از هر مسئولیتی شانه خالی کنند و نزد افکار عمومی رویکرد منتقدانه هم داشته باشند. این در حالی است که فاجعه 67 در اوج "دوران طلائی" حاکمیت اصلاح‌طلبان حکومتی رخ داده است.

بهترین مثال برای این قضیه برخورد حسن روحانی با ابراهیم رئیسی در انتخابات 96 بود. حسن روحانی از همان ابتدا در این نظام مقام امنیتی داشت، سخنران و نسخه‌پیچ مراسم 23 تیر 78 بود. اما به رئیسی کمابیش به شکل مستقیم اعدامهای 67 را یادآوری می‌کرد. یعنی روحانی هم از 67 خبر نداشت؟ سکوت و حتی تائید رئیسی صادقانه‌تر از معرکه‌گیری اصلاح‌طلبان و معتدلانه روحانی برای فاجعه 67 بود.

صادق خلخالی به طور تاریخی به جناح چپ حکومت و اصلاح‌طلبان حکومتی بعدی نظام منتسب بود. صادق خلخالی چنان بدنام بود که جناح راست حکومت قبل از اینکه کاسبی اصلاح‌طلبی راه بیفتد از او تبری می‌جست و می‌گفت اهلیت ندارد.

خلخالی آدم بی‌چاک و دهنی هم بود، وقتی با فشار حریف مواجه شد، در مجلس سوم ترمز برید و از اهلی بودن خود دفاع کرد و خطاب به جناح راست حکومت از تریبون مجلس گفت : «شما که خودتان گلّه گلّه اعدام کردید، حالا از من ایراد می‌گیرید؟»

فی‌الواقع تنها کسی که به جناح چپ و بدنه اصلی اصلاح‌طلبان حکومتی منتسب بود و از گذشته "طلائی" خود صادقانه و با افتخار یاد می‌کرد، صادق خلخالی بود. اصلاح‌طلبان حکومتی با صادق خلخالی هم صادق نبودند و او را تنها گذاشتند تا در تنهائی بمیرد.

اصلاح‌طلبان حکومتی منقدان خود را متهم می‌کنند که متوجه فشار حریف نیستند و از خون دلی که اصلاح‌طلبان همزمان از منتقدان و جناح اقتدار می‌خورند خبر ندارند. اتفاقاً اگر نیک بنگریم، عکس مطلب صحیح‌تر است. نظام همواره از دست مخالفان خود و مخصوصاً مردمی که از لج آنها به اصلاح‌طلبان حکومتی رای می‌دادند خون دل خورده است. اما حقیقتاً طی این سالها نطام از دست باند کلاح هم خون دل خورده است، چون بهتر از هر جریانی دیگری آگاه بودند که اینها چه گذشته‌ای دارند و حتی به مردمی که از آنها رای می‌گیرند هم دروغ می‌گویند.

اصلاح‌طلبان حکومتی طیف وسیعی هستند. در میان آنها آدمهای مهمی مثل سید محمد خاتمی هم هست که از منظر شخصی بسیار از مخالفان هم او را آدمی وجیهی می‌دانند. آدمهای وقیح و  ذاتاً کثیف و هزار چهره نظیر عطاءالله مهاجرانی هم در میان اصلاح‌طلبان حکومتی کم نیست. ممکن است در تعیین این مصداقها اختلاف نظر زیاد باشد، اما اصلاح‌طلبی حکومتی چه وجیه و چه وقیح، نه تنها طی این سالها هیچ پروژه مهمی را پیش نبرده‌اند، بلکه بخش موجه‌تر این جریان مسائل اصلی کشور را به انحراف هم برده است.

اگر جناح قدرت خود مسئله‌ای را بوجود آورده است، مثل مسئله هسته‌ای، و خود نیز به این نتیجه رسیده است که باید تسلیم شود و راه حلی بیابد، بهتر است در انظار عمومی هم خود پیشگام حل مسئله باشد. کما اینکه در قضیه هسته‌ای و برجام قبل از روی کار آمدن دولت روحانی این کار را کردند، اما نتایج سست برجام را به پای این وری‌ها و رای مردم گذاشتند.

اکنون که تشت رسوائی بیش از بیست سال کارنامه بی‌حاصل و بعضاً تباه اصلاح‌طلبی حکومتی از بام افتاده است، به نظر می‌رسد نقشه‌های جدیدی دارند. خیلی خوب می‌دانند که حرفشان دیگر نزد مردم خریدار ندارد، نظام هم مطلقاً در شرایط خوبی نیست، و به حضور آنها در قدرت نیاز دارد.

نظام مثل قضیه برجام در مقابل تهدیدات خارجی نیاز دارد که بازی پلیس خوب و پلیس بد را ادامه بدهد. باند کلاح از این وضع اطلاع کامل دارد و به همین خاطر اینبار به جای بازی بد و بدتر، و اگر به فلانی رای ندهید رئیسی رئیس می‌شود، شروع به تهدید نظام کرده‌اند که از حکومت خارج خواهند شد.

باند کلاح از دولت دوم روحانی حسابی اعلام برائت می‌کند. سعید حجاریان هم اخیراً صحبت‌هائی کرده و گفته بهتر است وارد بازی نشویم. چندی قبل هم فرماندار اسبق مهاباد و کرکس‌شناس حکومت صحبت‌هائی این چنیی کرده بود. حسن خمینی هم اخیراً گفته است که تضمینی نیست ما بمانیم. گوئی با تاکتیک جدیدی وارد میدان شده‌اند و قصد دارند هم مواضع تند و متفاوتی بگیرند و هم در نهایت اجازه حضور  بیابند.

یک حقیقت دیگر هم را باید لحاظ کرد. بسیاری از نخبگان کشور واقعاً نگران سرنوشت کشور هستند.  بسیاری از آنها استدلال درخور توجه و میهن‌دوستانه‌ای دارند که اگر همین کار را هم نکنیم و در همین انتخابات فشل و تشریفاتی هم شرکت نکنیم، امثال رئیسی رئیس می‌شود. 

اما چه اشکالی دارد واقعاً در این نظام رئیسی رئیس بشود؟ مگر میلیونها ایرانی از رئیسی کینه شخصی دارند؟ اگر کارنامه رئیسی مطرح است، خیلی کودکانه است که کارنامه فرمانده کل قوای آن زمان یعنی هاشمی رفسنجانی نادیده گرفته شود، و کارنامه یک مقام درجه چند قضائی در آن تاریخ که دستورات را اجرا می‌کرد، این اندازه بولد شود.

مطلوب نظام در شرایط عادی برای ریاست‌جمهوری آدمهائی تیپ علی اکبر ولایتی و ابراهیم رئیسی است. هر کدام از اینها هم رئیس‌جمهور شود، کسانی که نگران آینده کشور هستند، اتفاقاً باید بیشتر خوشحال باشند. چون اینها اصل جنس هستند و در هر حال باید مسئولیت هم بپذیرند.

چهل سال است در این کشور هیچ کس هیچ مسئولیتی نمی‌پذیرد. هر کس بیشتر قدرت دارد، بیشتر هم نقش اپوزوسیون را بازی می‌کند. ما با پدیده‌ای به نام "چهل سال بی‌مسئولیتی" مواجه هستیم که بازی تکراری و  بی‌حاصل بد و بدتر بیشتر به آن دامن زده است.

در همه دولتها سیاست‌های اصلی نظام جای دیگری تدوین می‌شود. بر اساس همین سیاست‌ها اگر ولایتی یا رئیسی هم رئیس بشود، باز وزیر خارجه کسی مثل محمد جواد ظریف خواهد بود. با این تفاوت که دیگر منت این انتخاب بر سر مردم گذاشته نخواهد شد. نیروهای کاردان جناج اصلاح‌طلب حکومتی هم در صورت نیاز به کار دعوت خواهند شد و این نیروها هم چنان "عشق خدمت" دارند که هر دعوتی را با سر خواهند پذیرفت.

به تعبیر خودشات گل سرسبد وزرای دولت حسن روحانی جواد ظریف است، در انتخابات 96 هم روحانی می‌گفت با همین ظریف در دولت بعدی چنین و چنان خواهیم کرد. اما همین ظریف هیچ وقت در باند اصلاح‌طلبان حکومتی نبود، با دولت احمدی‌نژاد هم همکاری می‌کرد.

در سفرهای نیویورک احمدی‌نژاد و مخصوصاً اولین سفر او در سال 84 که هاله نور دید و یادآور قضیه "اسمال آقا به نیویورک می‌رود" شد، ظریف تدارکاتچی احمدی‌نژاد بود و کارهای او را راست و ریس و بعضاً توجیه می‌کرد. اگر احمدی‌نژاد او را از دولت اخراج نمی‌کرد، همین ظریف تا سال 92 همچنان تُرّهات معجره هزاره سوم را ماله می‌کشید.

دولت اول احمدی‌نژاد مطلوب نظام بود، به همین دولت اجازه حضور زن در کابینه را هم دادند. در شرایط فعلی هم نظام ابداً امثال احمدی‌نژاد را به میدان نمی‌آورد و به خاطر بقای خود هم شده مسئولانه عمل می‌کند. در عین حال نظام و جناج قدرت مستقیماً درگیر مسائلی می‌شوند که خودشان بانی آن بوده‌اند و خودشان نیز باید راست و ریس کنند.

وقتی پروژه اصلاح‌طلبی حکومتی چنین افتضاحی به بار آورده است، و منافع کارهای آنها برای نظام به مراتب بیشتر از مردم بوده است، و وقتی کار دیگری هم فعلاً نمی‌توان کرد، اتفاقاً مردمی که واقعاً نگران آینده کشور هستند، باید از انتصاب امثال ولایتی و رئیسی خوشحال هم باشند.

وقتی همه قدرت واقعی و ظاهری در همه حال دست خودشان باشد، ناچار خواهند شد کمی بازتر بازی کنند. مردم ایران بعد از این همه تجربه تلخ و بازی مضحک بد و بدتر، نباید با دست خودشان به مسئولیت‌گریزی قدرتمندان اصلی و چهل سال بی‌مسئولیتی در این کشور بیشتر دامن بزنند. (کامنت اول و دوم)

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت اول،

حقیقتاً باید به احترام فعالان و جامعه مدنی تُرک ایران کلاه از سر برداشت. در سال 88 علیرغم تمام فشارهائی که روی این فعالان بود، و انتقادات سختی که از آنها می‌شد، طوری که بعضاً تهمت حکومتی بودن را هم به این فعالان می‌زدند، تشخیص فوق‌العاده‌ای دادند و با دوراندیشی تمام هرگز خود را درگیر جنبش سبز نکردند که فرمان آن در نهایت دست باند کلاح بود. من شخصاً در آن تاریخ از این تصمیم جامعه مدنی تُرک ایران ناراحت بودم. اما امروز که به گذشته نگاه می‌کنم، متوجه شده‌ام که چرا خیلی به وعده‌های توخالی اصلاح‌طلبان حکومتی دقت نکردم. این یادداشت بسیار طولانی شد، در مطلب دیگری چرائی این موضوع را خواهم نوشت.

کامنت دوم،

بعد از حوادث دی ماه گذشته و کرکس نامیدن معترضان از طرف یکی از این کاسبان اصلاحات، به نظرم بهترین عنوان برای این فرقه، "کرکسهای اصلاح‌طلب حکومتی" بود. اما وقتی نوشته‌های یک روزنامه‌نگار کُرد را دیدم که مدارک قلابی  فرماندار اسبق مهاباد و یادگارش را نقد کرده بود، متوحه شدم کاملاً راست می‌گوید که این آدمها یک ریشه لمپنی هم دارند. حرف زدن همین یارو کرکس‌شناس را ببینید، گوئی لات سر کوچه است.

 

***

 

یکی از نزدیکان آنفلولانزای شدیدی گرفته است. دیروز جمعه ایشان را به اورژانس بیمارستان آتیه بردیم. پس از معاینه اولیه گفتند بهتر است موقتاً در بخش اورژانس بستری شود. قبول کردیم و معالجات اولیه شروع شد. بعد به این نتیجه رسیدند که باید بستری شود. چون مریض ما خیلی ضعیف شده بود و سابقه بیماری‌های دیگر هم داشت، استقبال کردیم.

بعد گفتند مریض باید در آی‌سی‌یو بستری شود. این دیگر غیرمترقبه بود و کمی به فکر رفتیم و مشورت کردیم و بالاخره موافقت کردیم. گفتند برای تشکیل پرونده پانزده میلیون به حساب بیمارستان بریزید. 

معمولاً کسی در ایران ریال را با تومان به این سادگی اشتباه نمی‌گیرد، اما حقیقتاً فکر کردم منظور پانزده میلیون ریال است.  وقتی توضیح خواستیم جواب دادند هزینه بستری شدن برای هر شب در آی‌سی‌یو چهار میلیون تومان است. تصمیم گیری باز هم دشوارتر شد، برای آنفلولانزای هر چند شدید، انتظار این همه خط و نشان مالی را نداشتیم. نهایتاً چانه زدیم و هشت میلیون تومان به حساب بیمارستان ریختیم و مریض بستری شد. 

مریض ما همان موقع هم که بستری شد کاملاً هوشیار بود، امروز صبح زنگ زدند که مریض شما هوشیاری قابل قبولی دارد و احتمالاً به بخش منتقل خواهد شد. شاید هم راست می‌گویند و این مراحل با این همه هزینه برای مداوای درست لازم است.

اما ساعتی است چند نفر دور هم جمع شدیم و به این فکر می‌کنیم که چه باید بکنیم. یکی از این افراد خود پزشک است. در میان این جمع من کمترین تحصیلات را دام.  چند نفر آدم عاقل و بالغ و درس‌خوانده و بیمارستان‌دیده و باتحریه، ذره‌ای نمی‌توانند اعتماد کنند که حقیقت ماجرا از چه قرار است. حتی این احتمال را هم می‌دهیم که همان شب یک تخت آی‌سی‌یو خالی بوده است و نخواستند بدون مشتری بماند. انشاالله که اینطور نیست.

تهران دهها بیمارستان مجهز دارد. انصافاً هم در مقایسه با سایر بخش‌های مملکت دولت در این قسمت طی سالهای گذشته تلاش نسبتاً خوبی کرده است. در این کشور هزاران پزشک و کادر درمان باسواد وجود دارد. حتی بسیاری از پزشکان اخیراً با مشکل بیکاری هم مواجه شده‌اند. پس درد چیست که ما بر سر بدیهی‌ترین مطالب هم نمی‌توانیم به این سیستم اعتماد کنیم؟

در این بخش اتفاقاً دولت متهم اصلی نیست و فقط یکی از متهمان است. متهم اصلی اشرافیت طلبکار پزشکی است. اشرافیت پزشکی مثل بختک بر روی سیستم درمانی کشور افتاده است و اجازه بالندگی نمی‌دهد. این ماله‌کشی برای مدیریت بی‌کفایت دولت‌ها نیست، در این یادداشت که اغلب دوستان دیده‌اند، نوشته‌ام که در هر بخشی از سیستم درمانی کشور که مستقیماً با منافع اشرافیت پزشکی درگیر نیست، ایران استاندارهائی در حد کشورهای پیشرفته اروپائی دارد. یک نمونه آن سیستم بسیار پرهزینه و واقعاً کم‌نظیر واکسیناسیون در سراسر ایران است، این سیستم هیچ دست‌کمی از انگلیس و فرانسه ندارد.

ناراحت و غمگین و منتظر و عصبانی نشستم و این کلمات را می‌نویسم. با مشورت یک دوست پزشک و با مسئولیت خودمان، قصد داریم تا ساعتی دیگر از این مهلکه "اشرافیت پزشکی" فرار کنیم و مریض را در منزل خود پرستاری کنیم.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

اسکناس پانصد یوروئی

در تُرکی ضرب‌المثلی هست که می‌گوید : «خانیم سیندران قابین سسی چئخماز / ظرفی که خانم خونه بشکنه صداش در نمیاد»

گقته می‌شود اتحادیه اروپا و پول واحد یورو بزرگترین پروژه‌ای است که بشر متمدن تا کنون پیش برده است. اما همین بشر متمدن در همین صد سال گذشته از چاپ اسکناس‌های بسیار درشت تجارب تلخی دارد. اسکناس درشت بیشترین کاربرد را در پولشوئی و قاچاق دارد. یک گزارشی تلویزیونی می‌گفت قاچاقچی‌ها دهها اسکناس پانصد یوروئی را لوله می‌کنند و در پاکت سیگار قرار می‌دهند و به راحتی جابجا می‌کنند.

حال چطور اروپائی‌ها در اوایل قرن بیستم و یکم و با آن همه نبوغی که برای ایجاد پول واحد به خرج دادند، مرتکب چنین اشتباه کودکانه‌ای شدند و اسکناسی به درشتی پانصد یورو منتشر کردند؟

من همین امروز جواب را متوجه شدم : چون خانم اتحادیه چنین خواسته است.

یک تلویزیون اروپائی گزارشی از توقف انتشار اسکناس پانصد یوروئی پخش می‌کرد. نکته‌ای که گفت واقعاً باور نکردنی بود. می‌گفت هشتاد درصد خریدها در آلمان با پول نقد است. گویا در اروپا بیشترین کاربرد پول نقد را آلمان دارد. قبلاً هم آلمانی‌ها اسکناس بسیار درشت هزار مارکی داشته‌اند که وقتی با یورو جایگزین می‌شود، لازم می‌بینند و شاید هم اصرار می‌کنند که حتماً پانصد یوروئی منتشر شود. و گرنه کسی برای چنین کاری به حرف اسپانیا و ایتالیا و حتی هلند و فرانسه گوش نمی‌کند.

حالا اینها چیزهائی بود که من با ترجمه OGT از آن گزارش متوجه شدم، اما در مجموع خیلی جالب به نظرم رسید. امیدوارم دوستانی که در آلمان زندگی می‌کنند، در کامنت‌ها اطلاعات دقیق‌تری در اختیار ما قرار بدهند. همینقدر بگویم که در حال حاضر در ایران حتی فروشنده‌های سیّار هم عموماً دستگاه پوز و کارتخوان دارند. نانوائی‌ها هم دستگاه کارتخوان دارند. ای کاش آمار دقیقی بود و از این بابت ایران و آلمان مقایسه می‌شد، شاید وضع ما خیلی بهتر از خانم اتحادیه اروپا باشد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت اول :

البته یکی دو روز پیش این ضرب‌المثل در یک خانه‌ای که نمی‌خواهم نام ببرم به طرز شگفت‌انگیزی توسعه یافت و چنین شد : «ظرفی که خانم خانه بشکند بر سر آقای خانه غُر می‌زند»

یک آقائی که نمی‌خواهم نام ببرم و بیشتر خانه‌نشین است، صبح همه ظرفها را شسته بود و در کابینت گذاشته بود تا خشک شوند. بعد طبق معمول سراغ فیسبوک و کامپیوتر می‌رود و کوتاهی می‌کند و ظرفها را جمع نمی‌کند. وقتی خانم خانه که همچنان اصرار دارم از ایشان نام نبرم از سر کار تشریف می‌آوردند و ظرفها را جمع می‌کنند و در حین جمع کردن دو تا از لیوانها از دست مبارکشان می‌افتد و می شکند، بر سر آن طفل مظلوم غُر می‌زند که چرا این همه ظرف را تپاندی در اینجا؟

 

***

 

 

ارسال یک نظر