از ماندن جلادی که قریب به نیم میلیون شهروند کشور خود را کشته است و میلیونها نفر را آواره کرده است و کشور را ویرانه ساخته است، بسیار خوشحال است و در پوست خود نمیگنجد. و میگوید آن وزیر خارجه سعودی با آن "صدای نازک زنواره و اطوار معروفش" هم رفت، ولی بشار اسد ماند.
این سخن را کسی که سفارت سعودی را آتش زد و بعد یک رستوران در کرج جایزه گرفت نگفته است، این سخن را وزیر فرهنگشان گفته است. این سخن را اولین وزیر فرهنگ منصوب سید محمد خاتمی گفته است، این سخن را وزیری که گل سرسبد دوران اصلاحاتشان بود گفته است. الان هم نویسنده و روزنامهنگارشان است.
چند سالی است که سخن از عملیات کربلای چهار و بیکفایتیهای فرماندهان این عملیات است. یارو در دفاع از این عملیات میگوید منتقدان نمیفهمند، این عملیات برای فریب دشمن بود. یعنی هزاران جوان ایرانی را به قربانگاه فرستادیم تا دشمن را فریب بدهیم.
این یارو که این حرف را زده است، کارمند فلان اداره نیست که سی سال پیش یکی دو ماه ماه جبهه رفت و سی سال است نان آن روزها را میخورد و از رشادتهایش در حفظ مملکت میگوید و سهم خود را از مدیریت همان اداره میخواهد. نخیر! این حرف را عالیترین فرمانده لشگرشان در طول هشت سال جنگ گفته است. الان هم مصلحت کشور را تشخیص میدهد.
صد سال است اسم خود را ایران گذاشتهاند و گوش فلک را کر کردهاند و یاوه میبافند و زمین و زمان را به هم میدوزند و میگویند عرب آمد و رفت، تُرک آمد و رفت، مغول آمد و رفت، افغان آمد و رفت، اما ما نقطه پرگار تمدن بودیم و ماندیم.
اتفاقاً بزنگاه واقعی اکنون است. هنر بزرگ ایران همین خواهد بود که از دست همینها که خود را اصل جنس میدانند و بر خلاف توهم مدعیان اتفاقاً اصل جنس ادعائی هم هستند، به سلامت عبور کند، و برای همه ایرانیان همچنان ایران بماند. چنین باد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
خری در ایرلند آواز سر میدهد و زمانی برای درک خرها را نوید میدهد، تا بلکه انسان بیرحم دست از سر این حیوان نجیب بردارد و صفات یکسره ناپسند خود را به او نسبت ندهد.
کامنت اول را هم ملاحظه بفرمائید.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در ادامه پست قبلی،
این ویدیو شاهکار است. حقیقتاً شاهکار است. پلیس عاشق میکروفون را که لم میدهد و فرمان میدهد و سر و صدا تولید میکند، زیباتر و باشکوهتر از این نمیتوان نقد کرد. چون حد همین کاری است که محمدرضا هدایتی کرده است.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
هنگام رانندگی اگر تخلفی مرتکب شویم، باید جریمه بشویم. یکی از مهمترین کارکردهای جریمه، مراقبت بیشتر در رانندگیهای بعدی است.
در سطح شهر تهران دوربینهای فراوانی نصب شده است تا تخلفات را الکترونیکی ثبت کنند، کار بسیار شایستهای است. اما این کار شایسته باید با اطلاعرسانی به موقع همراه باشد. اگر کسی در مسیری سرعت مجاز را رعایت نمیکند، و دوربین او را جریمه میکند، به فاصله چند روز باید برگ جریمه دریافت کند، و یا دستکم اساماسی بگیرد تا در دفعات بعد بیشتر مراقب باشد.
پلیس هیچ تلاشی در این راه نمیکند، طی این سالها فقط یک بار برگ جریمه از طریق پست دریافت کردم. اما بارها و بارها و ندانسته بابت یک خطا جریمه شدم. یکی دو سال پیش در حوالی سید خندان مرز منطقه زوج و فرد را عوض کرده بودند و من متوجه نشده بودم. وقتی خلافی گرفتم دیدم دهها بار فقط در همین نقطه جریمه شدم. اگر اولین بار اطلاع پیدا میکردم، محال بود ندانسته این همه خلاف بکنم و کلی هزینه بپردازم.
با این همه تجهیزات مدرن، اطلاعرسانی سریع برای پلیس کار بسیار راحتی است. اما به نظر میرسد از خلافهای مکرر و درآمدزائی در پی آن استقبال هم میکنند.
از این زشتتر جریمههای دستنویسی است که راننده از آن خبر ندارد. پلیس ماشاالله هزار ماشاالله احکم الحاکمین است، ممکن است دهها جریمه برای شما بنویسد و روحتان هم خبر نشده باشد.
پلیس نوعی جریمه دارد که به آن "دو برگی" میگویند. وقتی دستور توقف میدهد و راننده تبعیت نمیکند و یا متوجه نمیشود، پلیس حق دارد دو بار او را جریمه کند. جریمه اول به مبلغ چهل هزار تومان بابت عدم توجه به فرمان پلیس، و جریمه دوم بایت خلافی است که مشاهده کرده است و به خاطر آن قصد توقف راننده را داشته است.
یکی از آشنایان از من خواست خلافی ماشین ایشان را از سایت راهوار بگیرم. دهم تیرماه 97 و ساعت دوازه و 24 دقیقه در بزرگراه همت پلیس به ایشان دستور توقف داده است. مطلقاً چنین چیزی به یاد نداشت، ولی اجازه بدهید کاملاً حمل بر صحت مسئله بکنیم. در ادامه بیند آقای پلیس چه کرده است.
ابتدا یک برگ جریمه صد هزار تومانی برای صحبت با مبایل، بعد یک جریمه پنجاه هزار تومانی بابت نراندن میان خطوط صادر کرده است. و وقتی دلش خنک شد، برگ جریمه چهل تومانی بابت عدم توجه به فرمان پلیس را هم نوشته است.
اسم این کار اجرای قانون نیست، چیز دیگری است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
حتماً شما هم دعوا و بددهنی نماینده سراوان در یک اداره دولتی را دیدید. بعد از نشر گسترده این ویدیو، این نماینده ویدیوی دیگری منتشر کرد تا از خود رفع اتهام کند. گل بود به چمن هم آراسته شد و نشان داد کاملاً مستاصل است. در ویدیوی جدید مدعی شد کسانی مغرضانه و با ترفندهای کامپیوتری ویدیو را مونتاژ کردهاند. مدعی شد در آن جمع کسانی به قوم بلوچ و مذهب اهل سنت اهانت کردند. چنین چیزی به شکل آشکار در یک اداره دولتی تقریباً امر محالی است. او میتوانست حساب شدهتر عصبی شدن خود را توجیه بکند و مثلاً بگوید ابتدا من را با یک افغان اشتباه گرفتند. چون با کمال تاسف گستاخی آشکار به افغانها زیاد اتفاق میافتد.
با همه اینها من فکر میکنم در این صحنه اتفاق دیگری هم افتاده است، و آن زرنگی و هوشمندی کارمند گمرک است که فهمیده میتواند روی اعصاب این نماینده راه برود و او را تحویل نگیرد.
در ایران با بحرانی مواجه هستیم که به فاجعه تبدیل شده است. در همه جا روابط بر ضوابط حاکم است. این موضوع در عالیترین سطوح اداره مملکت هم شکل آشکار به خود گرفته است. سران سه قوه جلسه میگذارند تا راجع به بودجه تصمیم بگیرند. بودجه چه ربطی به رئیس قوه قضائیه دارد؟ ربط مسئله اینجاست که همه چیز بر اساس روابط و اعمال نفوذ است.
نماینده مجلس در کشور دارای نفود است. اساساً برای همین اعمال نفوذها این همه هزینه میکنند تا انتخاب شوند. بعضاً در مجلس به طور تصنعی وزرا را تحت فشار میگذارند تا به خواستههای شخصی خود برسند.
این نماینده مجلس هم ابتدا به ساکن و بر اساس استانداردهای نانوشته سیستم فشل اداری، کار غیرطبیعی انجام نداده است. انتظار داشته است به اوامر او توجه شود، اما اتفاق دیگری افتاده است.
کارمندان و کارگران معمولی در ادارات دولتی و شرکتها، به مرور زمان شاخکهای حسی فوقالعادهای پیدا میکنند. در و دیوار جائی که کار میکنند گواه رابطه و اعمال نفوذهای فراقانونی است. سازمانهای غیررسمی و روابط اصلی قدرت در یک مؤسسه را به دقت تحت نظر میگیرند و بعد از مدتی کارکشته میشوند.
این کارمندان در کمترین زمان ممکن متوجه میشوند در مقابل شخصی که از موقعیت خود قصد بهرهبرداری دارد، باید تسلیم بشوند و یا مطمئن باشند که طرف هیچ کاری نخواهد توانست بکند. امان از زمانی که به تشخیص دوم برسند، عقده سایر موارد را هم ممکن است سر همین فرد خالی کنند. در چنین فضائی حتی مشخصات فردی شخص مثل نوع پوشش و تیپ و قیافه هم بسیار مؤثر است.
اتفاقاً هر چه رده این کارمندان پائینتر باشد، شاخکهای حسی آنها تقویتشدهتر است. آبدارچیها در ادارات معمولاً پائینترین رده شغلی را دارند، اما در عین حال همه کارشان به آبدارچی میافتد و به همین خاطر بعد از مدتی توانائی فوقالعادهای پیدا میکنند.
سالها پیش در شرکتی شاهد احوالات مدیر فروشی بودم که آبدارچی آب خوردن اعصاب او را به هم میریخت. آبدارچی تشخیص داده بود که جناب مدیر هیچ کاری علیه او نخواهد توانست انجام بدهد. به روشهای مختلف و در فرصتهای مناسب استادانه حال او را میگرفت. مثلاً تشخیص میداد کی چائی خواهد خواست، قبل از آن دریائی آب در سماور میریخت و بعد هم میگفت مدیرعامل مهمان دارد. برای من هم که روزهای متمادی مهمان این مدیر بخت برگشته بودم، واحد فروش به صحرای کربلا تبدیل میشد. به بهانههای مختلف سری به واحد حسابداری میزدم که از این منظر دربار معاویه بود و تسلط فراوانی هم بر آبدارخانه داشت.
دوستانی که سربازی رفتهاند، شاید در دوران سربازی دیده باشند که در نیروهای لشگری هم این نوع روابط وجود دارد. در ستاد نیروی زمینی ارتش کلی تیمسار با درجات بالا مشغول خدمت هستند. بعضاً چند تیسمار در یک اتاق مینشینند. در این ستاد چیزی که کم است، سرباز صفری است که باید به این همه تیمسار خدمات دهد. سادهترین این سربازها هم بعد از مدتی متوجه میشوند به کدامیک از این تیمسارها حتی میتوان چائی نداد. تنبیه این سرباز هم کار بسیار دشواری است، چون تیسماری که از او شاکی میشود، باید حرفهائی در انتقاد از او به زبان بیاورد که ممکن است عوارض بدتری هم داشته باشد و نقض غرض بشود. این سربار اگر اندکی زرنگ باشد، اعمال نفوذ هم میتواند بکند.
راننده سرویس در نیروهای نظامی معمولاً رده مهمی محسوب نمیشود، اما همین راننده سرویسها بعضاً حکومتی برای خود راه میاندازند. اگر اراده کنند، اول صبح یک افسر ارشد را با کوچکترین بهانه جا میگذارند.
در این صحنهای هم که از نماینده سراوان دیدیم، به ظن قوی اتفاق دیگری افتاده است که هرگز قابل دیدن نیست. بر اساس کلیشههای رایج، کارمند گمرک به این نتیجه رسیده است این نماینده قادر به هیچ کاری نیست.
وقتی کارمند گمرک به نماینده طلبکار سراوان میگوید ما از شما دستور نمیگیریم، منظورش این است که تو نمیتوانی کاری بکنی، وگرنه از امثال شما دستور میگیریم و خوب هم دستور میگیریم.
اگر یک نماینده دیگر مجلس با ظاهر حاجآقادکترهائی که قدرت از ریختشان میبارد در آن صحنه بود، این بار کارمند گمرک رئیس خود را کلهم نادیده میگرفت. به هر دری میزد و مردم را هم ساعتها علاف میکرد تا به کار حاجآقادکتر برسد و آخر سر هم میگفت : «حاج آقا! آقای دکتر! اگر اوامر دیگری هم بود در خدمتم، شماره من را هم داشته باشید»
در این صحنه امر بر نماینده سراوان مشتبه شده است که از آن حاجآقادکترهاست، کارمند گمرک هم تشخیص داده است که این آقا از آن حاجآقاها نیست و میتواند تحلویلش نگیرد، و حتی مسخرهاش هم بکند. در ویدیو میبینم نماینده سراوان چنان قاطی میکند که حرف توهینآمیز طرف مقابل به خود و رای دهندههایش را تکرار هم میکند.
فیالواقع در این صحنه، فقط بددهنی و طلبکاری نماینده سروان نشان از وضع موجود ندارد، حساب و کتاب رندانه آن کارمند حاوی نکات مهم دیگری هم هست.
به هر حال این یک سناریوی احتمالی است و بدیهی است که حتی اگر واقعی بودن آن مسجل هم بشود، عملکرد به غایت توهینآمیز و گستاخانه نماینده سراوان را توجیه نمیکند.
در خاتمه عرض بکنم که طی سالهای گذشته دشوارترین مراحل کار نرمافزاری من، پروسه پیادهسازی بود. پیادهسازی بعضاً ماهها طول میکشید. اگر در تشخیص نظم و نسق سازمانی که برای اولین بار با آنها آشنا میشدم، اشتباه میکردم، کار بسیار دیرتر به سرانجام میرسید و بعضاً بدهکار هم میشدم. به تجربه دریافتم ارزیابی کارکرد دو واحد در چنین سازمانهائی بسیار راهگشاست. این یادداشت بسیار کوتاه محصول تجارب آن دوران است. یادش بخیر
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
میگویند ایران اینترنشنال از طرف سعودیها حمایت میشود. گاردین گزارشی منتشر کرد و مدعی شد دست بن سلمان هم در کار است. گزارش گاردین را سعید کمالی دهقان کار کرده بود.
در فضای فارسیزبان، دوستداران خط و مشی کمالی دهقان به این گزارش گاردین آب و تاب فراوانی دادند. ایران اینترنشنال هم اعتراض کرد و کمالی دهقان را به مناظره دعوت کرد، او تا کنون پاسخی به این دعوت نداده است.
بعد از مرگ قاشقچی مسئله ابعاد دیگری هم پیدا کرد. کمالی دهقان مدعی شد منبع او قاشقچی بوده است، و گفت به همین خاطر هم سعودیها قاشقچی را کشتند. ادعای بسیار بزرگ و مهمی است. البته کمالی دهقان بعد از مشاهده عکسالعملها توئیت خود را پاک کرد، که همین هم حاوی نشانههای زیادی است.
قرائن نشان از آن دارد که گاردین بیگدار به آب زده است و به خبرنگاری اعتماد کرده است که اکنون هیچ پاسخی برای ادعاهای بسیار مهم خود ندارد. ولی آیا روزنامه بسیار معتبر گاردین این اندازه بی در و پیکر است؟ و یا نظر به سوابق کمالی دهقان و منابع احتمالی او، گاردین در دام بزرگی افتاده است؟
به نظر میرسد این همه ادعا مشمول مرور زمان میشود، از منظر حرفهای برای دهها روزنامهنگار مستقل ایرانی مقیم خارج از کشور باید متاسف بود. ظاهراً صم و بکم نشستهاند و هیچ کاری نمیکنند، خیلی از آنها فقط بلندند صبح تا شب نایاک نایاک بکنند و از انواع لابی خودیها در خارج شکوه کنند.
باید به آنها گفت این گوی و این میدان، همه چیز حی و حاضر است. چرا مسئله را دنبال نمیکنید؟ بریتانیا کشور آزادی است، گاردین موظف است به شما جواب بدهد. اگر موظف هم نباشد، چنان عرصه را بر گاردین تنگ کنید که ناچار از جوابگوئی باشد. در اینصورت ایران اینترنشنال هم ناچاز از شفافسازی خواهد شد.
در ایران اینترنشنال با یک پدیده عجیبی مواجه هستیم. نمیدانیم منابع مالی ایران اینترنشنال چیست، این تلویزیون هم مثل من و تو هیچ توضیح رسمی در خصوص منابع مالی و اسپانسرهای خود نمیدهد. اما اجازه بدهید فرض کنیم سعودیها سرمایهگذار ایران اینترنشنال هستند.
در این صورت حقیقتاً باید کار سعودیها را ستود. در مقایسه با بیبیسی فارسی حتی حرفهایتر هم عمل کردهاند. به لیست کسانی که در استخدام این رسانه هستند توجه بکنید : علی اصغر رمضانپور، مرتضی کاظیمان، محمد منظرپور، حسین رسام، نوشابه امیری، همایون خیری، میثم بادامچی، مهدی تاجیک، علی مهتدی و .... حتی صادق صبا رئیس سابق بیبیسی فارسی هم با ایران اینترنشنال همکاری دارد.
این تلویزیزین بعضی از چهرههای موفق من و تو مثل پانتهآ مدیری را هم جذب کرده است. از بیبیسی کسانی مثل پناه فرهادبهمن، و از صدای امریکا کوروش صحتی و مسعود سفیری هم در استخدام ایران اینترنشال هستند. تقریباً از هر طیفی در این تلویزیون حضور دارند.
بعضی از شاغلین ایران اینترنشنال، از ضدسعودیترین فعالان ایرانی هستند. مواضع آشکارا ضدسعودی محمد منظرپور و همایون خیری برای کسانی که این فضا را دنبال میکنند، اظهر منالشمس است. نگار مرتضوی هم مدتی در این تلویزیون بود، نظر به نفرت مرتضوی از سعودی، حقیقتاً این موضوع از عجایب است. به این میماند که تلویزیون العالم علیرضا نوریزاده را برای گزارش حوادث سوریه استخدام بکند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
جلیقه زردها و جماعت قوپّا قوپّا
سرنوشت عجیبی داریم، گوئی تاریخ معاصر ما در یک دنبالهروی کورکورانه خلاصه شده است. دهها سال اسیر چپهای قلابی و سطحی بودیم که نخوانده ملاّ شده بودند و برای پاریس و لندن هم نقشه راه میدادند. همین که بخت از چپ در جهان برگشت، اینها کُلّهم چپ کردند و بعضاً لیبرال دو آتشه هم شدند.
سالها مبارزه مسلخانه در این کشور تقدیس میشد، سازشکاری اسباب خجالت بود، اما به یک باره گاندیهای وطنی به تولید انبوه رسیدند و چپ و راست کتابهائی در وصف عدم خشونت نوشتند.
خیلی از حکومتیهای سابق هم که حالا اصلاحطلب شده بودند، چهار تا ترجمه از شیوه مبارزاتی گاندی خواندند و زدند تو کانال عدم خشونت. حالا مگر کسی میتوانست جلودار روح لطیف این کلاشینکفچیهای چند سال پیش باشد، آتش زدن سطل زباله را هم به خشونت تعبیر میکردند.
در هر حال اکنون دیگر چپ مُد نیست، خیلیها زدهاند تو کار لیبرالی. بعضاً بدجوری هم لیبرال شدهاند، عنقریب مثل رفقای سلفشان برای لیبرالیسم هم در این کشور آبروئی نخواهند گذاشت. بعضی از اینها آلمان و فرانسه را هم به اندازه کافی کشورهای آزادی نمیدانند و به کمتر از بریتانیای تاچر و امریکای ریگان راضی نیستند.
اواخر دهه چهل و زمانی که من در روستای بالانج اورمیه به دبستان میرفتم، بالانجیها با پدیده جدیدی مواجه شده بودند که در تاریخ و جغرافیا و زبان و فرهنگ اسلامی و مسیحی بالانج هیچ سابقهای نداشت و غیرقابل توصیف به نظر میرسید.
کشور در حال توسعه بود، بعضاً کسانی از روستا به دلایل مختلف به شهرهای بزرگتر میرفتند. بعد که بر میگشتند با صحنه عجیبی مواجه میشدیم. به طور خاص این موضوع در خصوص بچههای این خانوادهها نمود داشت. بعضاً بچههای اینها دیگر مثل سابق نبودند. مثل سابق تُرکی حرف نمیزدند. یک جور خاصی صحبت میکردند و به نظر میرسید لهجه عجیب و ناشناختهای دارند.
کلمه لهجه تعبیر امروزی من است. چون در بالانج همه تُرکی حرف میزدند و اساساً با دنیای دیگری و گویش دیگری آشنا نبودیم تا متوجه لهجه کسی بشویم. با لهجههائی که آشنا بودیم، لهجه کُردی و ارمنی و آسوری غیرترکهائی بود که تُرکی حرف میزدند. آنها هم مثل خودمان روستائی بودند و تعبیر امروزی لهجه برای آن دوران اصلاً درست نیست. چون به هر حال تُرکی حرف زدن بالانجیهای دو طرف رودخانه هم فرقهائی با هم داشت که فقط برای خودمان شناخته شده بود.
اما تغییرات این بچهها با هیچ متر و معیار شناخته شدهای قابل ارزیابی نبود. پدیده جدیدی بودند، حساسیتهای خاصی داشتند و به تعبیر امروزیها برای ما کلاس میگذاشتند.
باید راهی برای توصیف این وضعیت پیدا میشد. برای این کار بالانجیهای از بیخ فارسیندان به زبان فارسی متوسل شدند. پشت سر اینهائی که دیگر خیلی ما را از خودشان نمیدانستند، جملهای به زبان فارسی و به طعنه نثارشان میکردند. اما این فارسی کاملاً ساخت بالانج بود، دشوار بتوان از بدخشان تا کرمان فارسزبانی را پیدا کرد تا متوجه معنا و منظور این جمله پر از گوشه و کنایه بشود.
در روستا کلی گاو و گاومیش هم بود. گاوها خیلی گاو بودند و بعضاً وسط کوچه خودشان را راحت میکردند. در زندگی روستائی تپاله گاو هم کاربرد دارد، کسانی این تپالهها را جمع میکردند و خشک میکردند و در زمستان میسوزاندند.
بالانجیها پس از یک پردازش چند لایه زبانهای تُرکی و فارسی، به این نتیجه رسیده بودند فارسها به تپاله گاو "قوپّا" میگویند، اما در عین حال همین فارسها چندان قوپّا موپّا هم سرشان نمیشود. وقتی کسی به هر دلیلی فیس و افاده پیدا میکرد، به طعنه و به فارسی میگفتند طرف از آنهائی شده که راه میرود و میگوید : «این قوپّا قوپّاها چیه؟»
همین جمله سؤالی کوتاه کلی معنی داشت. یعنی : «ای جماعت دهاتی! حواستان را جمع کنید، این بالانجی دیگر آن بالانجی سابق نیست، این بالانجی نه تنها به این چیزهای کثیف دست نمیزند، حتی متوجه هم نیست که این آشغال پاشغالها چیست.»
در پی تظاهرات اخیر جلیقه زردها در فرانسه، تلویزیون فرانس 24 برنامههای مفصلی در خصوص خشونتهای اخیر پاریس داشت. از کارشناسان مختلف نظر میخواست که چرا در پاریس با این همه خشونت مواجه شدیم.
در یکی از این برنامهها گزارشگر به خانه خانمی رفت که از جلیقه زردها بود و دست به خشونت هم زده بود. خانم جلیقه زرد آب پاکی روی دست گزارشگر ریخت و گفت اصلاً خوشحال نیستم که این حرف را میزنم، مدتها بود که به این وضع اعتراض داشتیم، اما تا دست به خشونت نزدیم، گوش شنوائی هم نیافتیم.
من که این جمله را شنیدم، هر چه از تاریخ معاصر ایران دیده و خوانده بودم جلوی چشمم رژه رفت. به گاندیهای وطنی و عدم خشونتیهای رنگارنگ خودمان فکر میکردم. اما نمیتوانستم حتی حدس هم بزنم که عضو سابق حزب جمهوری اسلامی ایران، لیبرال دو آتشه فعلی، به دهها سال پیش و به بالانج پرتابم خواهد کرد. این آقا به اهالی پاریس گفته است : «اه اه، این قوپّا قوپّاها چیه؟»
مرتضی مردیها در خصوص جلیقه زردها نوشته است : «چارپایان چموشی که کاه و جوی آنها زیاد شده و به این سبب جفتک به طاق طویله میزنند و ..... ترجیح میدهند تلافی بدبختی و بدشانسی خود را سر دولت و ثروتمندان بیاورند و .... راهی جز عربده کشیدن ندارند و ....»
مسئله فقط مرتضی مردیها نیست. یکی دو نفر هم نیستند، مردیها فیلسوفشان است. تا دیروز وقتی کشورهای عربی صحبت از مذاکره و صلح با اسرائیل به میان میآوردند، در ایران برای خیلیها اسرائیل شرّ کامل بود که آوردن نام آن هم خطا محسوب میشد، علیالاصول مردیها هم جزو همین آدمها بود. حالا خیلیها از جمله مرتضی مردیها از آن ور بام افتادهاند، منتظرند تا فلسطینی بدبخت و اسیر دست از پا خطا کند، تا دین و مذهب و آئین و فرهنگ او را کُلّهم با تروریسم گره بزنند. اما همین آدمها کوچکترین انتقادی از نتانیاهو نمیکنند، نتانیاهوئی که امریکای ترامپ هم قادر نیست سیاستهای وحشیانه او را کاملاً تائید کند.
کار اینها در خصوص انقلاب 57 هم به جائی رسیده که از دمکراسی فرانسه در آن دوران و از مواضع ژیسکاردستن و جیمی کارتر و بیبیسی در خصوص ایران میشود انتقاد کرد، اما اگر کسی کوچکترین حرفی از دیکتاتوری شاه به میان آورد به جقّه مبارک همایونی قسم میخورند که وطن را از دست این انتقادات تبهکارانه پاک خواهند کرد.
جل الخالق! خدایا خودت یک فکری به حال ما کن، در این دوره و زمانه این قوپّا قوپّاها دیگه از کجا پیدا شد؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
بهرام قاسمی سخنگوی وزارت خارجه به دولت و پلیس فرانسه توصیه کرده است در برخورد با معترضان خویشتندار باشند.
سال 2011 خیابانهای لندن شاهد اعتراضات گستردهای بود، در همان تاریخ سردار نقدی گفت گردانهای عاشورا و الزهرا به عنوان نیروهای حافظ صلح آماده اعزام به بریتانیا هستند.
در فرانسه اعتراض و اعتصاب سابقه طولانی دارد، سال 2010 که در ایران هنوز پرونده اعتراضات 88 داغ بود، در پاریس تظاهرات گستردهای صورت گرفت. در همان تاریخ وزارت خارجه ایران به شهروندان ایران توصیه کرد به علت ناآرامی فرانسه از سفر به آن کشور خودداری کنند.
در همان تاریخ محمد قائد مطلب بسیار کوتاهی با عنوان "پاریسیان عالم پندار را بگوی" نوشت که تفسیری برای تمام اظهارات تاریخی آقایان است :
«وزارت خارﺟﮥ ایران به شهروندان این کشور توصیه کرده است به دلیل ناآرامیهای فرانسه از سفر به آنجا خودداری کنند.
برخی عقلا گفتهاند آدم بهتر است اسباب خنده باشد تا ماﻳﮥ عبرت. در اين حرف، فرض بر اين است كه يا اين يا آن. به قول شيرازيها، گاسم* تا حالا به عقل كسی نرسيده باشد كه هر دوگانه ممكن است.
* گاه هم هست (كه)؛ شايد.»
منابع در کامنت اول
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
امروز روز جهانی معلولان است. در خیابان جردن تهران، که یکی از اعیانیترین خیابانهای کلانشهر تهران است، دستکم هفتهای یک بار این صحنه بسیار غمانگیز را میبینم.
حوالی هفت صبح دو نفر خانم پسر جوانی را روی ویلچر از شمال خیابان به سمت جنوب میبرند، عصرها حوالی ساعت چهار، از همین مسیر ایشان را بر میگردانند. تقریباً در هیچ بخشی از خیابان نمیتوانند از پیادهرو استفاده کنند، چون بلافاصله با مانعی بسیار بزرگ مواجه میشوند.
پیداست منزل این جوان در همین سمت خیابان است، بنابراین ناچار هستند که عصرها در خلاف جهت عبور ماشینها، به سمت بالای خیابان حرکت کنند. وقتی کسی هم کنار خیابان پارک کرده باشد، مصیبت عبور از میان ماشینها برای آنها چندین و چند برابر میشود.
به این مدیریتهای ناکارآمد و فاسد امیدی نیست، اما من و شما هم در مقابل این وضع اسفبار مسئول هستیم، چون هیچ حساسیتی نداریم. معلولان در جامعه ما عملاً تنها هستند. توجه به مشکلات و نیازهای ابتدائی آنها در سطح جامعه فراگیر نمیشود.
همین الان و در آستانه زمستان که هیچ نشانی از احتمال بارش برف سنگین نیست، تقریباً در تمام نقاط تهران کیسههای نمک را مستقر کردهاند، تا اگر احیاناً برف سنگینی بارید، خیابانهای تهران دچار یخبندان نشود و ما همچنان بتوانیم برانیم.
در این یادداشت اینجا که بارها در اینجا به اشتراک گذاشتهام، توضیح دادهام که تجربه همین کیسههای نمک نشان میدهد، اگر همه ما اندکی به مسئله پیادهرو و کالسکه بچهها و ویلچر معلولان حساسیت داشته باشیم، مدیریت شهری برای خودشیرینی هم که شده حتماً اقدامی میکند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دوستان، قرار است یک هدفون خوب و با کیفیت تهیه کنم، چه پیشنهادی دارید؟ ممنون میشوم راهنمائی کنید. دوستی مارک بیتس را پیشنهاد کرد، متاسفانه خیلی گران بود ولی خوشبختانه قرار نیست من هزینه خرید آن را بپردازم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
رضا پهلوینین سس کؤونه گؤره بیر یازی یازمیشدیم. پایلاشمامیشدان قاباق بیرنجی کامنتده قویان مطلبی گؤردوم، بَتر فیکره گئدیم و پئشمان اولدم. یازنی دوستوم مهرک کمالی یازیب، مهرک اؤزو سؤلدی و بو یازیدادا سولچولاری مخاطب قرار وئریب.
بو یازیدان بئله دوشوندم کی سؤل باخیشننان دئیر ایکی ارتجاع دوشوب بیربیرین جانینا، بئیزه نه؟ تورک دوسلاری دعوت ائلیرم حتماً بو یازینی اؤخویون، کامنتلرده یازیا تای اؤخومالیدی. چون یازی محدود اؤلوب دوسلارا، یازارین ایجازهسینن و بیر مختصر ادیتنن، متنیده بیرنجی کامنتده یایدیم. منیم نظرمه یازنینین روحو، سؤل و ساغ و لیبراللا محدود اولمور، هر کس ائلیه بیلر اؤز باخیشینان مسئلهیه باخا
بیر نکتهده عرض ائلیم، ایرانین ایندکی حکومتی، سونونجی سراسری و مرکزگرا حکومتدی. بولاردان سورا، باخ بئله امریکانین کامیل حمایتینن، خشایارشاهین یونانی باسان لشگرینن، داهی بئله حکومت، حتی زئر سکولار اؤلسادا، تشکیل تاپاماز و تاپا بیلمز. زامان عوض اؤلوب و بو بدبختلرین اینهسی کوروشدا گئیر ائلیب.
نئجه کی ایندی دورد دنه رضا پهلوینین آریائیسی، سس کؤو سالیب، سورالیقدا ایکی گونون عرضینده سسلری باتار. پهلوی و پهلویچیلر هامسی هاوادی، جوکدی. دئرین و قانان پانایرانیستلر، و مشخصاً اولارین قالین تورکستیزلری، بؤهدهسینه اؤزلرینی باسیمیبلار حکومتین قوجاغینا، یاخجی بیلیرلر نهین نئیدی، یوخسام اورهیهلری بیر ذره اؤلوب کوروشچولوق زامانینا
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت اول
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
هر چه از دو زبان تُرکی و فارسی میدانم را مرور کردم، تا ضربالمثل مناسبی برای این وضع اسفانگیز که در آن گیر افتادهایم بیابم، چیزی به نظرم نرسید. اوضاع واقعاً غریبی است.
یکی از سالمترین، غیررانتیترین، بیزالوزادهترین، مدرنترین، کارآمدترین، موفقترین بخشهای اقتصاد خصوصی ایران، بخش تولید نرمافزارهای کاربردی است. اما پس از لغو تحریمها، نگرش این بخش برای مواجه با ورود شرکتهای جهانی، در عمل چندان فرقی با "کاسبان تحریم" نداشت. تناقض بسیار تلخی است، شاید همین سرنوشت ما خود به ضربالمثلی برای آیندگان تبدیل شود.
ایران در این بخش شرکتهای بسیار موفقی دارد که کارآمدی محصولات آنها هیچ دستکمی از تولیدات بسیار معروف جهانی ندارد. همه شرکتهای موفق در این بخش هم بعد از انقلاب تاسیس شدهاند. هیچ کدام از شرکتهای موفق هم موفقیت خود را مدیون فلان آقازاده یا بهمان زالوزاده نیست. شرکتهای مربوط به قبل از انقلاب، مثل آیبیام سابق، به مصادره دولت درآمدند و امروز نام و نشانی چندانی از آنها نیست.
اگر در درون این صنعت باشید، به وضوح خواهید دید که این روزها بعضاً حتی یاداشان میرود تظاهر بکنند که از بازگشت تحریمهای گسترده ناراحت هستند. از حق نگذریم، چندان هم بهناحق نیستند. این سرنوشت بسیار تلخ ماست که طی این چهل سال شکل گرفته است.
دلایل آن را طی این مطلب و زمانی که تحریمها برداشته شد نوشتم. کشور را به چنان انزوائی از جهان بردند که همه چیز و حتی موفقیت، منزوی از جهان شکل گرفت.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
افتتاح فرودگاه سوم استانبول یک نکته مهم حاشیهای هم داشت، که به نظر من و دستکم در روز افتتاح، از متن هم مهمتر بود. این حاشیه نام فرودگاه بود، که به تنهائی نشان از شیوه مملکتداردی اردوغان دارد.
تقریباً همه مراسم افتتاح را از تلویزویون دنبال کردم. البته یکی از علائقام شنیدن سخنان اردوغان بود. بارها در اینجا نوشتم که شیوه سخنوری اردوغان کمنظیر است. در میان مقامات تُرک و فارس مطمئن هستم اردوغان هماوردی ندارد، حدس میزنم در میان رهبران جهان هم کمنظیر باشد.
از سه سخنرانی آخر اردوغان مثال میزنم. در سازمان ملل سخنرانی مبسوطی کرد و کاملاً پیدا بود همه کلمات را حساب شده انتخاب کرده است. متن سخنانش اگر روی کاغذ پیاده شود، گوئی سخنران دقیقاً از روی نوشته میخواند، اما در تمام مدت رو به مخاطبین بود.
اردوغان در ماجرای قاشقچی از این هم شگفتانگیزتر بود. بیش از یک ربع ساعت و دقیقاً مثل یک کارشناس تمام حوادث را مو به مو بیان کرد. دهها عدد و رقم دقیق به کار برد، اما از روی نوشته چیزی را برای یادآوری هم نمیخواند.
در همین سخنرانی افتتاح فرودگاه از تمام نخستوزیران و روسایجمهور که به مراسم آمده بودند، با ذکر دقیق نام آنها تشکر کرد. به نظر میرسد خیلی از کشورها دعوت ترکیه را نپذیرفته بودند، هیچ رهبر معروفی در جمع نبوبد که نام او در سرخط خبرها باشد. اما حضور ذهن و دقت اردغان در بیان نامهای اغلب ناآشنا شگفتانگیز بود.
حالا من خواستم از یک حاشیه بگویم و خود حاشیه رفتم. واقعاً کنجکاوم بدانم چطور یک رئیسجمهور بدون نوشته چنین دقیق و حساب شده حرف میزند. در نظر داشته باشید که رهبر اپوزوسیون ترکیه، کمال قلیچدار اوغلو وقتی به همین سبک جملهای ده کلمهای میگوید، علیالحساب ده دوازده تائی خطا مرتکب میشود تا دست مخالفان برای دست گرفتن او خالی نباشد.
برگردیم به حاشیه! یکی از سؤالات در این افتتاح نام فرودگاه بود. از سه کانال سیانان تُرک و کانال دولتی ترت و کانال انتیوی مرتب نظرات کارشناسان را دنبال میکردم. گمانهزنی در خصوص نام زیاد بود. نظرات و پیشنهادات و علائق جریانهای مختلف هم بیان میشد. بسیاری حدس میزدند فرودگاه نیز ماننده پل سوم، به نام یکی از سلاطین معروف عثمانی نامگذاری خواهد. کسانی هم انتظار سورپرایز داشتند.
چون قرار است فرودگاه آتاتورک در نهایت جمع و به یک پارک بزرگ تبدیل شود، شخصاً فکر میکردم ممکن است اردوغان به نوعی این نام را حفظ کند.
آنطور که من برداشت کردم (و اگر اشتباه میکنم دوستان اصلاح کنند) به نظر میرسید حتی هم حزبیهای اردوغان هم خبر نداشتند اسم نهائی فرودگاه چیست. هیج بعید نیست که امینه خانم همسر اروغان هم خبر نداشت.
اردوغان دقایقی بعد از شروع سخنرانی، شعری از دوران عثمانی در وصف عظمت استانبول خواند، و گفت استانبول همواره فراتر از یک شهر برای ما بوده است. به همین خاطر نام فرودگاه را "استانبول" گذاشت. نامگذاری هوشمندانهای بود و فکر میکنم در جامعه چند قطبی ترکیه بهترین نام ممکن بود و بعید است حاشیهای داشته باشد.
اما مگر این فرودگاه ملک شخصی اردوغان است که تا دقیقه نود کسی نمیداند ارباب چه نامی برای آن انتخاب خواهد کرد؟ پدر و مادر برای انتخاب نام فرزند خود هم باید با هم مشورت کنند و به توافق برسند، اگر پدرسالاری را هم اصل بگیریم، مگر این فرودگاه فرزند شخص اردوغان بود؟
یعنی این شهر زیبا، که مفتحر است در حال افتتاح بزرگترین فرودگاه دنیاست، وکیل و شهردار و شاعر و نویسنده ندارد؟ چطور است که احدی از نام چنین پروژهای خبر نداشت؟ اردوغان به جای "استانبول" میتوانست نام سلطام محمد فاتح و یا سلطان سلیمان قانونی را انتخاب کند. گوئی همه چیز ملک شخصی اوست و بقیه هیچ اهمیتی ندارند.
البته در ایران و طی این چند سال مهمترین پروژه فتح عراق و شام بود، اما به یاد ندارم در ایران هم نامگذاری هم یک پروژه مهم اقتصادی، چنین آشکارا منوط به اراده و میل یک نفر باشد. قطعاً چنین مواردی بوده است، اما دستکم ظواهری را رعایت میکنند.
به نظر من سبک ارباب رعیتی اردوغان در نامگذاری فرودگاه استانبول، توهین به شعور مردم استانبول و دوستداران این شهر، و همیطور جامعه مدنی ترکیه بود. البته و انصافاً به مقامات دولت ترکیه هیچ توهینی نشد، چون در همین مراسم به وضوع نشان دادند رعیتِ وفاداری برای ارباب هستند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
نمیدانیم این سرنوشت تلخ و ویران ما کی به پایان خواهد رسید. اما اگر فردای روشنی در کار باشد، باید در زبانهای تُرکی فارسی عربی کُردی بلوچی تالشی گلیکی و همه زبانهای ایران، استفاده از ترکیب بدترکیب "مفسد فیالارض" کُلّهم ممنوع اعلام بشود.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
از این نوشته بهمن واقعاً لذت بردم. بهمن معتقد است باید 20 سال بگذرد تا واقعیت هاشمی رفسنجانی روش شود. به نظرم از الان هم میتوان در این خصوص نوشت و بسیاری از حقایق را روشن کرد. کاری که بهمن خود به زیبائی انجام داده است.
نکتهای را هم من اضافه میکنم. هاشمی رفسنجانی حتی با مُراد خود بنیانگذار نظام و پسرش احمد هم روراست نبود. او منتظر فرصت میماند تا نتیجه را ببیند و بعد تصمیم بگیرد. یکی از این موارد جریان برکناری آیتالله منتظری است.
امروز کمابیش در چند و چون ماجرای برکناری آیت الله منتظری قرار گرفتهایم، اینکه هاشمی رفسنجانی در پشت پرده چه نقشی داشت، هنوز کاملاً معلوم نشده است. اما در همان تاریخ و در فضای علنی، چنان از موضعگیری طفره میرفت که بنیانگذار نظام او را مجبور کرد موضع بگیرد و از این تصمیم حمایت کند. ماجرا را از حافظه نقل میکنم، ولی میتوان به راحتی در منابع آن تاریخ مسئله را دقیقتر بررسی کرد.
در بحبوحه برکناری آیت الله منتظری، رفسنجانی به عنوان رئیس مجلس به سفر استانی رفت. به نظرم به زادگاه خود رفته بود. خیلی صبر کرد تا کمی فضا آرام شود و به تهران برگردد. به هر حال در جلسات علنی مجلس و در نطق پیش از دستور، در خصوص چنین مسئله مهمی ناچار از موضعگیری بود. او دومین مرد قدرتمند نظام بود و نمیتوانست کاملاً ساکت بماند. وقتی به تهران برگشت، فقط اندکی فضا آرام شده بود، اما او باز هم موضعگیری نکرد.
دقیقاً یادم نیست که چند روز گذشت، و یا چندمین جلسه بعد از بازگشت به تهران بود، ولی در یکی از جلسات علنی، رفسنجانی مبسوط نظرش را بیان کرد. ضمن تمجید فراوان از مقام حوزوی آیتالله منتظری، از برکناری ایشان حمایت کرد. اما وسط صحبتهایش با زیرکی تمام و خیلی گذرا گفت امام به حق انتظار داشتند در این خصوص مسئولان نظام نظرات خود را بیان کنند.
این "به حق" یادم مانده است که در ادبیات هاشمی رفسنحانی معنای خاصی داشت. معلوم بود مجبور شده است نظرش را بیان کند. به عبارت دقیقتر اگر سُنبه پرزور نبود، هاشمی رفسنجانی چیزی نمیگفت و منتظر نتیجه میماند. رفسنجانی با شناختی که از صداقت آقای منتظری و همینطور جریانهای پشت پرده داشت، اگر به حال خود رها میشد، سکوت میکرد، تا در آینده از این سکوت به مقتضای شرایط بهره ببرد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
نجمه واحدی فعال حقوق زنان است، به همین نوع فعالیتهایش هم شناخته میشد و حتماً به همین خاطر زندانی است. اغلب نوشتههای نجمه را با علاقه میخواندم. اما نجمه یک شخصیت دیگری هم داشت که کاملاً من را تحت تاثیر قرار میداد. نجمه به غایت بابایی بود. به پدر مرحوم خود عمیقتاً عشق میورزید و هر خاطرهای از پدر نقل میکرد، شیرینی خاص خود را داشت.
قبل از زندان و در آخرین نوشتهاش از چگونگی نگرش خود به پدر و پدر به خودش نوشته بود که خیلی تحت تاثیرم قرار داد. این بخش از آخرین نوشته او را از حافظه نقل میکنم، متاسفانه صفحه فیسبوک نجمه بسته است. نوشته بود :
«وقتی بابا در بیمارستان بستری بود، بعضاً پرستارها و کادر بیمارستان بابا را پدرجان صدا میکردند. ناراحت میشدم. دوست نداشتم دیگران بابا را پیرمردی بدانند که جای پدر آنهاست. دوست نداشتم قبول کنم از بابا سن و سالی گذشته است. بابا هم با من همین رابطه را داشت. وقتی از بیرون میآمد، برای من، دختر 26 سالهای که تازه از تز فوقلیسانس خود دفاع کرده بود، پفک نمکی میخرید و میآورد. من همچنان دختر کوچولوی بابا بودم»
شیرینتر از این میشود رابطه دختر و بابا را توضیح داد؟ بابای نجمه اکنون در بهشت است، اگر در این دنیا بود، دشوار میتوانست طاقت زندانی شدن "دختر کوچولوی" خود را بیاورد. بابای نجمه مرد خوشبختی بود که چنین دختری داشت. به شما قول میدهم وقتی نجمه از زندان آزاد شد، بخشی از خاطراتی که خواهد نوشت، یاد پدر در تنهائی زندان خواهد بود. و اینکه چقدر پدر بهشتی به او آرامش میداده است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
لقمان حکیم
جمال قاشقچی را در روز روشن و داخل فضای محدود کنسولگری با بیرحمی تمام کشتند و سپس سلاخی کردند. سعودیها ابتدا و باز هم در روز روشن همه چیز را انکار میکردند، اما بعد از چندین روز پرحادثه و فشار جهانی، بالاخره دولت سعودی قبول کرد قاشچقی در داخل کنسولگری به قتل رسیده است.
در تمام این مدت رسانههای وابسته به سعودی مدام از توطئه حرف میزدند. در بوق و کرنا کرده بودند که چنین چیزی با عقل سالم جور در نمیآید و دولت سعودی چنین با آبروی خود بازی نمیکند. بعضاً میگفتند این جنایت توطئه ترکیه و قطر و اخوانالمسلین است. اوایل هم میگفتند قاشچقی با پای خود از کنسولگری بیرون رفته است و هر اتفاقی برای او افتاده باشد به دولت سعودی مربوط نیست.
تُرهات مالهکشانه رسانههای سعودی برای یک انسان آزاده پشیزی ارزش نداشت. اما خواندن خط به خط تحلیلهای آنها برای مالهکشان ایرانی جنایتهای با مقیاس صنعتی بشار بشکه، از اوجب واجبات است. چون اگر و فقط اگر ذرهای شرف در وجودشان باقی مانده باشد، خیلی زود خواهند فهمید که چقدر بیشرفند.
البته کمی بعید است چنین ذرهای در وجود این آدمها یافت شود و درس بگیرند، چون در این مدت حتی از ولی نعمتهای خود هم یاد نگرفتند تا دستکم در این خصوص سکوت کنند و بیش از این مضحکه خاص و عام نشوند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
چند روز پیش نشست کشورهای فرانسهزبان در ایروان برگزار شد. بلافاصله این سؤال برای بسیاری مطرح میشود : ارمنستان از کی تا بحال فرانسهزبان شده است؟
این سؤال چندان درست نیست، چون ماجرای نشست فرانکوفونی چیز دیگری است. به عنوان مثال دو کشور امارات و قطر هم عضو این نشست هستند، اما یکی از فرانسهدانترین کشورهای غیراروپائی جهان، عضویت در این نشست را نمیپذیرد. در نقطه مقابل، ماجرای فرانکوفونی شدن ارمنستان هم کمابیش از همین جنس است.
بخش اول نوشته بیشتر به ماجراهای زبان فرانسه و در پی آن زورگوئی فرانسویها میپردازد. متاسفانه در جریان نوشتن این مطلب بخشی از منابع خوبی را که از سالها قبل یادداشت کرده بودم، از دست دادم. این هم خود ماجرائی است که اگر فرصت شد در کامنت اول این نوشته توضیح خواهم داد.
در بخش دوم به چرائی چنین سیاستهای ارمنستان و همینطور به رابطه کمنظیر و شاید بینظیر ارمنستان و آذربایجان پرداختم که مثلاً در شرایط جنگی با هم به سر میبرند.
مطالبی در هر دو بخش است که حدس میزنم برای همه دوستان جالب باشد، خلاصه بزن آن کیلک قشنگه را و زحمات من را بر باد مده
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت اول،
سه چیز را باید همیشه در نظر داشت. اول اینکه با آریائی نباید شوخی کرد، در ثانی اگر هم خواستید شوخی کنید، در خصوص ارمنیها شوخی نکنید که اصلاً این موضوع شوخیبردار نیست، و سوم اینکه واقعاً ارمنیها در ایران محبوبییت بالائی دارند.
در این نوشته به مطالبی که از تاریخ زبان فرانسه یادداشت کرده بودم محتاج شدم. اما وقتی یک شوخی با فرانسهزبان بودن ارمنیها کردم، عملاً استفاده از آن منابع کُلّهم مشمول تحریم شد و به رگ آریائی بعضیها برخورد. توضیح مسئله بماند برای فرصتی دیگر
***
انشاالله این ماجرای وحشیانه و در عین حال به غایت احمقانه، در نهایت به نفع همسایه بزرگ و مهم ما عربستان سعودی تمام خواهد شد.
فاجعه استانبول و قتل فجیع قاشقچی، طوری است که با هزار میلیارد دلار خرید تسلیحات هم قابلیت مالهکشی ندارد. امریکای ترامپ جای خود دارد، اقدامات اروپا و فرانسه هم کارساز نخواهد بود. اساساً کسی جرات نخواهد کرد وارد این ماجرا شود. مسئله خیلی فراتر از ماجرای ربودن سعد حریری است.
طی این چند سال همه حوادث حاکی از آن است که محمد بن سلمان به هیچ وجه در شأن خاندان سعودی نیست، خاندانی که به محافظهکاری شهرهاند. آخرین پادشاه سعودی، شادوران ملک عبدالله بود که دشمنانش هم به خردمندی و خویشتنداری و بزرگواری او اذعان داشتند. باید امیدوار بود این فاجعه به برکناری محمد بن سلمان منتهی شود. بزرگترین برنده این برکناری هم سعودی خواهد بود. چنین آدمی با چنین بدویتی همه اعتبار سعودی را بر باد خواهد داد.
در مثل مناقشه نیست، اما سیاست خارجی این ولیعهد جاهطلب هم یادآور روابط روستائی و جهان سومی است. بعضی از روستائیها وقتی یک شهری میبینند، چنان خوش خدمتی میکنند که اغلب شهرهای فکر میکنند روستا پر از صفا و صمیمت است. متوجه نیستند که همان روستائی ممکن است سر یک متر زمین با همسایه دیوار به دیوار خود خون و خونریزی راه بیندازد. خیلی از ما ایرانیها وقتی یک آلمانی میبینیم، چنان از خود بیخود میشویم که آلمانی شیدا تا جان در بدن دارد نخواهد فهمید با برادر افغان خود مرتکب چه رفتارهای زشتی میشویم.
سعودی تحت رهبری محمد بن سلمان، قادر نیست با قطر کشور برادر خود، اختلافات را آبرومندانه و بزرگمنشانه و با تکیه بر سنتهای دیرین عربی حل و فصل کند، اما با اسرائیل تحت رهبری یک نخستوزیر زبان نفهم و کودککش و بیحیا و پُر رو، روز به روز روابط بهتری برقرار میکند.
منطقه ما انبار باروت است. به اندازه کافی هم دیوانههای نظامی دارد که دیوار سفارت و کنسولگری و امنیت زندانی حالیشان نباشد. محافظهکاری سنتی سعودیها سرمایه بزرگی برای همه منطقه است. منطقه به رهبران خردمندی نیاز دارد که از هرگونه ماجراجوئی پرهیز کنند. اصلاحات واقعی در سعودی برکناری این ماجراجوست. ملک سلمان پادشاه سعودی هم دیگر چنین اشتباه فاجعهباری مرتب نخواهد شد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
جلسه سران سه قوه چه برای حل بحرانهای اساسی دیگر چه صیغهای است؟ در سایر کشورهای جهان هم چنین چیزی داریم؟ در قبل از انقلاب و در زمان شاه هم سران سه قوه برای حل مشکلات اساسی جلسه برگزار میکردند؟ در کشورهای توسعه یافته مثل فرانسه و آلمان و انگلیس هم وقتی به مشکلات کلان برخورد میکنند، سران سه قوه تشکیل جلسه میدهند؟ اگر چنین جلساتی در کشورهای دیگر هم برگزار میشود، راجع به چه چیزی حرف میزنند تا بر اساس اختیارات قانونی خود تصمیم کلان بگیرند؟
نظام مقدس در مشروعیت دادن به چیزهائی من در آوردی موفقیت شایان توجهی داشته است. همه جهان واقعاً فکر میکنند ایران چیزی به عنوان رئیسجمهور دارد. رئیسجمهور ایران با هیچ تعریفی از رئیسجمهور در جهان، واقعاً رئیسِ جمهوری نیست. (کامنت اول) جلسه سران سه قوه هم در داخل کشور چنین کارکردی پیدا کرده است.
وقتی خواستند جنگ را تمام کنند، جلسه سران سه قوه تشکیل شد. وقتی خواستند با فساد مبارزه کنند، جلسه سران سه قوه تشکیل شد. اکنون که کشور با مشکلات عدیده اقتصادی مواجه است، سران سه قوه دور هم جمع میشوند تا راهی بیابند.
مثلاً در موضوع مربوط به بحران اقتصادی، قوه قضائیه به جز تسریع در اعدام چه کار دیگری میتواند بکند؟ در جلسهای که تصمیم گرفتند جنگ را تمام کنند، رئیس قوه قضائیه چه حرفهائی میتوانست بزند که مشخصاً مربوط به حوزه وظایف او باشد؟
چیزی به عنوان سران سه قوه برای تصمیمگیری و حل مسائل کلان یک کشور از اساس بیمعنی است، اما در ایران کاملاً کارگشاست. چون این جلسه، جلسه سران سه قوه مستقل نیست، جلسه سران قبایلی است که قدرت میان آنها تقسیم شده است. وقتی اساس قدرت در خطر است، تقسیم قدرت دیگر معنا ندارد و همه قبایل باید به یک تصمیم مشخص برسند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
این آهنگ خیلی به دل دوست من فاروق نشسته است. برای من نوشت یک ماهی است درگیر آن شده است. فاروق تُرکی نمیداند و از من خواست ترجمه کنم. وقتی آهنگ را شنیدم، من هم سخت درگیر آن شدم.
خدا رفتگان شما را رحمت کند، مرحوم پدر بزرگ مادری من هر چه پای منابر بیت فارسی شنیده بود، یا از شیخ سعدی بود، یا باور داشت از شیخ سعدی است. وقتی هم بیت را میخواند و شروع به تفسیر میکرد، و ما هم در آثار سعدی آن بیت را نمییافتیم، قبول نمیکرد از سعدی نیست، و تلویحاً میگفت حالاها حالاها باید درس بخوانید.
فیالواقع از منظر ایشان معنی نداشت بیتی این اندازه زیبا و بامعنی باشد و از سعدی نباشد. میگفت "اؤ بویوک یئر/ آن جای بزرگ" هم بر اساس فرمایش شیخ سعدی درست شده است، منظور ایشان سازمان ملل بود. وقتی عظمت و نفوذ شگفتانگیز کلام سعدی را در نظر بیاوریم، برداشت ایشان چندان هم با واقعیت ناهمخوان نیست. سعدی خود یک جهان است.
یکی از ابیانی که ایشان بارها و بارها به روایتهای مختلف برای ما تفسیر کرد و دیگر مطمئن بودیم از سعدی است این بیت بود :
در این دنیا کسی بیغم نباشد / اگر باشد بنیآدم نباشد
در ایام جوانی مرتب مجموعه آثار سعدی را مرور میکردم تا این بیت را بیابم، یافت نشد که نشد. وقتی عصر اینترنت رسید متوجه شدم ربطی به سعدی ندارد. (از جامی است؟)
این آهنگ تُرکی، گوئی تفسیر همین بیت است. حتماً به دل شما هم که تُرکی نمیدانید خواهد نشست. در فرهنگ ما درد و رنج و گلایه از سرنوشت و شکوه از فلک، ریشه عمیقی دارد. آخ فلک....خائن فلک....(کامنت اول)
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در خصوص سخنان وزیر بهداشت
شیخ بزرگوارد ما سعدی شیرین سخن قرنها پیش فرموده است به عمل کار برآید به سخندانی نیست. خوب! بسمالله، دست از بد و بیراه گفتن به زمین و زمان برداریم. گوش حضرات هم بدهکار این حرفها نیست. خیلی ساده و بدون هیچ هزینهای میتوانیم عمل کنیم و به جای دو صد گفته نیم کردار از خود نشان دهیم و یک وزیر بیشعور را به مدنیترین شکل ممکن سر جای خود بنشانیم.
این وزیر بهداشت دیگر چه باید بگوید تا نشان از تفرعن و بیشعوری او نباشد؟ چطور باید به شعور ما توهین کند تا بلکه دوزاری ما در این شرایط دشوار بیفتد؟
در کمال پرروئی و گستاخی به کسانی که از شرایط شکوه دارند میگوید همین است که هست. به پیرمردی که میگوید هزینه فیزیوتراپی ندارد، جواب میدهد خودت بمال. الان هم به وقیحانهترین شکل ممکن میگوید پول برای بیمارانی نداریم که حداکثر دو سال میتوانند زنده بمانند.
گرچه این آقا جزو چشم پزشکان معروف و موفق ایران است، اما معروفیت و ثروت او ریشه در رانت هم دارد. او اولین کسی بود که مجوز ورود دستگاههای پیشرفته عمل لیزیک را با وام دولتی دریافت کرد. غیرمتخصصان هم میدانند که در این نوع عمل، کیفیت دستگاه بعضاً تعیین کنندهتر از شیوه جراحی یک جراح است. بعد از معاینات اولیه اغلب کارها به صورت اتوماتیک و توسط دستگاه انجام میشود. این دستگاه هم بسیار گران قیمت است.
همین رانت باعث شده است معروفترین و پردرآمدترین کلینیک چشم پزشکی را در ایران (نبش خیابان اسنفدیار تهران) داشته باشد. همین الان هم که وزیر است، هفتهای چندین عمل میکند. گویا عمل را هم به همکاران خود میسپارد و سهم خود میبرد.
راه حل خیلی ساده است. ایران پر از چشم پزشکان بسیار باسواد و حاذق است. میتوان مطلب و کلینیک بسیار معروف این شخص را کُلّهم تحریم کرد. هیچ تخصصی در ید اختیار این شخص و دار و دسته او نیست که مردم مُعطل بمانند. خود او هم هزاران هزار میلیارد ثروت دارد و اگر برای همیشه هم کاری نکند، ککاش هم نمیگزد.
اما اگر چنین تحریمی صورت بگیرد، دیگران یاد میگیرند که حتی اگر مثل این آقا شعور هم نداشته باشند، وقتی در موقعیت وزیر قرار میگیرند، دست کم مثل آدم رفتار کنند و نمک به زخم مردم نپاشند.(کامنت اول)
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت اول : در کشوری که رقم اختلاس و دزدی چند ده میلیاردی دیگر لوسبازی محسوب میشود، صحبت یک وزیر از هزینه بیمار در شرایط فعلی به خودی خود حاوی نوعی گستاخی و دهن کجی به مردم است. اما متوجه هستم که در شرایط عادی هم نمیتوان همه نوع بیماری را تحت پوشش قرار داد. متوجه هستم که همواره و همه دولتها به نوعی ناچار از اولویتبندی هستند.
اما یک وزیر متمدن، برای بیمار ناامیدی که قرار است عمر کوتاهی داشته باشد، و هزینه درمان همین عمر کوتاه را ندارد، جوابی با چنین مضمونی میتواند بدهد :
«وزارت بهداشت مطابق قانون و مصوبات مجلس عمل میکند، طبق قوانین فعلی فقط چهار نوع بیماری به عنوان بیماری خاص شناخته شدهاند و وزارت بهداشت برای آنها بودجه دارد.
عزیزانی که به این بیماریها مبتلا هستند، متاسفانه جزو بیماران خاصی که قانون مقرر کرده، نیستند. نظر به گرانی داروهای این بیماریها حتی در امریکا و اروپا هم نهادهای درمانی نتوانستهاند از پس هزینه این بیماریها بر آیند. نظر به اینکه هر لحظه عمر شیرین است، تمام سعی خود را میکنیم که این عزیزان را دریابیم و در قوانین بازنگری کنیم. امیدورام هر چه زودتر هزینه جهانی داروهای این نوع بیماری کاهش یابد و در همه کشورها و از جمله ایران تحت پوشش بیمه درمانی قرار بگیرند.»
وزیر با تفرعن هم اینگونه میگوید : «تو که همش دو سال زندهای، پول
مفت دارم خرج تو بکنم؟»
***
الغوث دوستان
از دیروز تا بحال فیسبوک روی گوشی و روی کامپیوتر، دو بار ناچارم کرده است مجدداً پسوردم را وارد کنم. برای حفاظت از اکانتم سختترین مراحل را فعال کردم. ماههاست که حتی از فیسبوک خارج هم نشده بودم تا ناچار از لاگاین باشم.
گویا فیسبوک هک شده است. به نظر شما کار خاصی باید انجام داد؟ در این موارد اولین پیشنهاد تغییر پسورد است، که اتفاقاً از همه غم انگیزتر و دردسرسازتر است. تازه موفق شده بودم پسورد یک کیلومتری خودم را حفظ کنم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
مدافع ریال
سال 2011 و قبل از شروع جنگ در سوریه، هر 47 لیر سوریه یک دلار بود. اکنون هر 515 لیر سوریه یک دلار است. یعنی اززش لیر سوریه طی سالهای جنگ ویرانگر داخلی یازده برابر سقوط کرده است.
سال 2011 هر دلار امریکا حدود 1500 تومان بود. اکنون حدود 19000 تومان است، یعنی طی این هفت سال، ارزش ریال ایران دوازده برابر سقوط کرده است.
ویرانی قابل تصوری نیست که در این مدت بر سر سوریه نیامده باشد. جنایتی نیست که رژیم آدمکش اسد علیه ملت خود مرتکب نشده باشد. اما به نظر میرسد عملکرد متولیان سیستم پولی این کشور فوقالعاده بوده است.
این همه برای سوریه هزینه شد، اما دیگران در جاهائی مثل سوچی برای این کشور تصمیم میگیرند و دستورالعمل آن را برای تهران و دمشق میفرستند. دستکم از سوریه مدافع ریال وارد کنید.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
با کمال تاسف، بعضی از دوستان من هم یک پست نژادپرستانه و عربستیزانه و بیشرمانه را لایک کردند و یا به اشتراک گذاشتند.(کامنت اول) این پست با بعضی نکات درخور توجه شروع میشود و ممکن است همین مسئله دوستانی را به اشتباه انداخته باشد. اما در ادامه نویسنده اوج بیشرمی و عربستیزی آشکار خود را در پوشش فاجعه اخیر به رخ میکشد. البته این شخص از این سنخ نوشتهها در نشریات چاپی کشور هم منتشر کرده است.
اگر غیر از این است، و نظرتان همچنان همین است، این حق شماست. اما در اینصورت من نه دوست خوبی برای شما هستم و نه ایرانی خوبی. هرچه زودتر من را از ادامه دوستیتان محروم کنید. و همه دوستان عزیزم را دعوت میکنم به این گستاخان نشان دهند، توهین به هموطن عرب، و تهدید گستاخانه آنها، مطلقاً تحمل نخواهد شد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
به یاد سربازان
وقتی به مناسبتهای مختلف مقرر میشود رژه نظامی برگزار شود، سربازان وظیفه از ماهها پیش تمرین را شروع میکنند. نیروی زمینی ارتش و مخصوصاً یگانهای با رسته پیاده، در اغلب موارد سرآمد بقیه یگانها هستند. میان گروهانهای مختلف رقابت صورت میگیرد. از هر گروهانی بهترینها را انتخاب میکنند. سرباز منتخب باید بهترین رژه را نسبت به دیگران برود. اما رژه تنها معیار نیست، قد و قامت رعنا و پوشش زیبا و برازندگی در لباس سربازی هم بسیار مهم است.
وقتی گروهان انتخاب شد، تمرینهای فشرده شروع میشود. برای رژه روز 31 شهریور در شهری مثل اهواز، از ماهها پیش و در اوج گرما سربازان هنگام تمرین چنان عرق میریزند که آبی در تن آنها باقی نمیماند و بعد از مدتی دیگر عرق هم نمیکنند. اما باکی نیست، این سرباران مفتخرند که منتخب هستند.
بزرگترین مشوق سربازان منتخب زمانی است که در تمرینهای نهائی، وقتی از جلوی جایگاه رد میشوند، فرمانده پادگان چنان از نمایش آنها رضایت داشته باشد که خطاب به گروهان با صدای رسا و بلند بگوید : گروهان خیلی خوب
هنگام رژه اصلی، ششدانگ حواس سرباز به اجرای دقیق مراسمی است که ماهها برای آن تمرین کرده است و در انتظار آن بوده است. در آن لحظه سرباز از هر غیرنظامی هم غیرنظامیتر است. به او شلیک هم بشود، متوجه نخواهد شد. سرباز باید از فرمانده خود "خیلی خوب" بگیرد تا با خیال راحت و بعد از چند ماه تمرین فشرده مرخصی بگیرد و به دیدار عزیران خود بشتابد.
آن چند قامت رعنا که در اهواز پرپر شدند، و برای لحظاتی متوجه شلیکهای مداوم هم نبودند، به یقین از فرماندهان خود این فرمان را گرفتند : «بچهها! کارتان فوقالعاده بود»
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
یکی از جملاتی که از بنیانگذار نظام اسلامی هنگام اقامت در پاریس همچنان نقل میشود، در خصوص تضمین آزادیهای مدنی بعد از سرنگونی نظام پادشاهی است. جمله از این قرار بوده است : «در حکومت اسلامی همه در اظهار نظر آزادند، حتی مارکسیستها»
بعدها خیلیها در هنگامه سرکوبها این جمله را نقل میکردند تا قول و قرارهای اولیه را یادآور شوند. کمتر کسی روی کلمه "حتی" تاکید میکرد. چند سال پیش خانم نوشابه امیری مقالهای نوشتند و روی همین کلمه "حتی" تاکید کردند. به راستی چرا حتی؟ یعنی چه حتی؟
اما گوئی "حتی" فراگیرتر از این حرفهاست. یک آگهی تلویزیونی چند روزی است ناخواسته توجهم را جلب کرده است. (کامنت اول) آگهی مربوط به یک محصول آرایشی ساخت کشور سوئد است. میگوید اوریف لیم یکی از بزرگترینهای شرکتهای لوازم آرایشی در اروپا و امریکا و آسیا و "حتی" افریقاست.
گوینده وقتی به "حتی" میرسد، به همین صراحت تاکید هم میکند : حتی افریقا!
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
همه ادیان مناسک عمومی دارند، اما به نظر میرسد ادیان ابراهیمی در مقایسه با آئینهائی مثل بودائی و هندو، میل فراونی به "نمایش ایمان" دارند. بعید نیست که بگوئیم در اسلام و به طور خاص در اسلام شیعه این تمایل به اوج خود رسیده و کاملاً تئوریزه شده است. در حال حاضر که فرقهگرائی هم در منطقه بیداد میکند، روز به روز ایمان در حوزه خصوصی بیشتر به حاشیه میرود و میل به نمایش ایمان عملاً به شهوت نمایش ایمان تبدیل میشود.
چند سال پیش کنشگران افغان به مردم خود پیشنهاد فوقالعادهای دادند که بسیار هم مبتکرانه بود. از مردم خواستند در روزهای تاسوعا و عاشورا و به یاد شهدای کربلاً، خون اهدا کنند. زیباتر از این نمیشد میل به نمایش ایمان را به شکل مدنی مهار کرد و حتی از آن حرکتی زیبا و ماندگار ساخت. این پیشنهاد حتی میتوانست در سطح منطقه به حرکتی فراگیر تبدیل شود. ولی در جوامعی که انواع نگرشهای داعشی و شهوت قمهزنی، دست بالا را دارد، چنین ابتکاراتی حالا حالاها فراگیر نخواهد شد.
هر روز خبری حاکی از جنایت در منطقه شیعهنشین غرب کابل میشنویم. فقط باید امیدورار بود معجزهای رخ دهد و مراسم امسال نمایش ایمان، حاوی هیچ هزینه جبرانناپذیری نباشد. گرچه به نظر میرسد چنین مراسمی برای طرفین ناموسی هم شده است. اگر در گذشته در تکایا و مساجد برگزار میشد، در حال حاضر و برای کم کردن روی حریف، حتماً باید با آب و تاب و عَلَم و کُتل در خیابانها برگزار شود.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
تحليلى درخشان از انسداد سياسى در جامعه ايران
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
متن کوتاهی که آقای قائد نوشتند، کاملاً گویا و مثل همیشه پر از نکته و خواندنی است. چون در انتهای مطلب به "نقداً و یا در دو فقره چک" اشاره کردهاند، اجازه میخواهم یک نکته را هم من اضافه کنم.
وقتی بازاری متعهد خدمت صاحب دشکچه میرسد تا وجوهات بپردازد و ردّ مظالم بکند و همه اموال خود را پاک و مطهر بسازد، فیالواقع همه چیز مربوط به سال مالی/شرعی گذشته اوست. علیالاصول مبلغ باید طی یک فقره چک روز و یا نقداً تقدیم شود. اکنون در همه دفاتر، مطهرسازی آنلاین با دستگاه پوز هم مقدور است.
فرض کنید مبلغ مورد توافق پنجاه میلیون تومان باشد. از آنجائی که بازاری محترم فقط متعهد نیست، و متخصص هم هست، ممکن است در این آشفته بازار چندین دههای، که روز به روز ارزش پول سقوط میکند، مایل نباشد همه پنجاه میلیون تومان را یک جا بپردازد. و حتی ممکن است نقداً چنین پولی در حساب نداشته باشد، و یا لازم باشد با این پول امورات سال شرعی بعد را هم کارسازی کند.
از طرف دیگر قانون باریتعالی را هم نمیتوان دور زد، در این قانون همه چیز نقدی است. اما با صاحب فتوا میتوان به توافق رسید. برای این منظور قانون "دست گردان" ابداع شده است.
فرض کنید بازاری محترم فقط ده میلیون تومان با خود آورده است. از زیر دشکجه بلافاصله به او چهل میلیون تومان قرض داده میشود، تا قادر باشد همه پنجاه میلیون تومان را یکجا پرداخت کند. اکنون باریتعالی راضی است، و این رضایت طی یک فقره "رسید" به بازاری متشرع اعلام میشود.
چهل میلیون تومان باقی مانده بدهی شخصی بازاری متعهد به زیر دشکچه است، و برای این امر ممکن است چندین و چند فقره چک هم رد و بدل بشود.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
از فلسفه چیز چندانی نمیدانم، جزو علائق من هم نیست. اما در خصوص تعریف گزاره علمی، مطلبی با این مضمون در کتابها و مقالات از کارل پوپر خواندم که بینهایت ساده و دلچسب بود. پوپر معتقد است گزاره عملی باید در درجه اول ابطالپذیر باشد. به عبارت دیگر، وقتی نتوان در خصوص رد یک مدعا دو کلمه حرف حساب زد، حتی اگر آن مدعا بسیار هم فراگیر باشد، چیزی در ردیف اعتقادات و باورهای شخصی است و نمیتواند علمی باشد.
به قول تُرکها کُور ائلینه بیره دوشوب/دست آدم نابینا کک افتاده است. من هم از این تعریف خیلی خوشم آمد و مدام در زمینههای مختلف آن را برای خودم بسط دادم. یکی از این زمینهها تعریف دوستی و رفاقت با کسی است که در جائی مثل فیسبوک با او گفتگو میکنم.
برای من تعریف دوست خوب و اهل گفتگو، دوستی است که میتوانم با او بیشترین مخالفت را بکنم، اما در عین حال هرگز نگران لطمه دیدن رابطه دوستیمان نباشم.
با کمال تاسف خودم چنین شخصی برای دوستانم نیستم. مثلاً در قضیه سوریه ارتباطم با دوستانی تخریب شد که در سطح بسیار خوبی با هم گفتگو و مراوده فکری داشتیم. از این موضوع خیلی ناراحتم، اما کاری از دستم بر نمیآمد. نتوانستم خودم را تغییر بدهم. در اغلب موارد آنها با من کاری نداشتند، هیچ نوع بیاحترامی هم به من نکردند. اما من به جز یکی دو دوست چپ، نتوانستم هیچکدام از کسانی را که مستقیم و غیرمستقم از بشار اسد پشتیبانی میکردند، تحمل کنم.
شخصیت و منش علیرضا اردبیلی در این خصوص حقیقتاً یک شاهکار است. با علیرضا میتوان در عالیترین سطح مخالفت کرد، بیآنکه نگران لطمه خوردن رابطه دوستی بود. از فیسبوک خیلی متشکرم که من را با علیرضا اردبیلی آشنا کرد. به دوستی با چنین شخصیتی افتخار میکنم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
آنار و آندا
بعضی محدودیتهای خجالتآور در کشور وجود دارد که واقعاً آدم میماند چطور آنها را بیان کند. یکی از این موارد، عناد لجامگسیخته با اسامی تُرکی است.
در ایران با پدیدهای عجیب و احتمالاً منحصر بفرد، و در مواردی حتی خندهدار مواجه هستیم. در کشور روز به روز اسامی بیمعنی و مندرآوردی "پروچستائی" گسترش مییاید.(کامنت اول)
این نامها بعضاً به قدری ناآشناست که حتی زنانه و مردانه بودن آنها برای بسیاری نامعلوم است، از نامهای چینی و ژاپنی هم غریبتر هستند. چند سالی است حتی اسامی زیبا و متداول شاهنامهای هم به حاشیه رفته است.
آنوقت در چنین کشوری، بعضی نامهای بسیار بامعنا و زیبای تُرکی، که بعضاً به فارسی هم راه یافته است، و در گویش میلیونها تُرک سراسر ایران هم کاملاً بامعنی است، ممنوع اعلام شده است.
یکی از دوستان ساکن خارج از کشور من به تازگی صاحب دوقلو شده است. قبل از تولد بچهها به ایران آمدند. دوقلوها هر دو پسر هستند، و اسامی آنار و آندا را برای آنها انتخاب کردهاند. هر دو اسم در تُرکی متداول و ایرانی خودمان علاوه بر زیبائی فراوان، کاملاً بامعناست.
آنار از ریشه آنماق و به معنی یادآورنده است. آندا از ریشه آند (قسم) به معنی برادر خونی است. در فرهنک فارسی معین این واژه به شکل "اندا" و به معنی دوست و رفیق آورده شده است.
متاسفانه اکنون نمیتوانند برای آندا شناسنامه بگیرند. نظارت استصوابی ثبت احوال طوری است که ابتدا نام درخواستی را وارد سیستم میکنند، و اگر این نام جزو اسامی غیرمجاز بود، بلافاصله مهر رد صلاحیت بر آن میزنند.
اکنون آندا بدون شناسنامه، و به طریق اولی بدون پاسپورت مانده است. گویا آنار هم قبلاً مشکل داشته است، خوشبختانه و پیشتر کسی در مشکینشهر کلی دوندگی کرده و مجوز این نام را گرفته بود.
از دوستانی که با این معضل آشنا هستند، خواهش میکنم راهنمائی کنند و بفرمایند چه باید کرد؟ اگر در اداره ثبت احوال استان آذربایجان شرقی آشنا دارید، بسیار ممنون میشوم که ما را یاری کنید.
در ضمن! اگر به سندی و کتابی و نوشتهای و یا منشور حقوق بشری چیزی دسترسی دارید، که حتی به شکل تلویحی نشان دهد، چند هزار سال پیش یک پسر تورانی به نام آندا، یک دل نه هزار دل عاشق نوه دختری پسرخاله همسر پنجم و مطلقه خشایارشاه شد و ازدواج کردند، کاملاً کارساز است.
امان از این پروچستان آریائی که ما را درگیر چه بدیهیاتی کرده است.
پینوشت : اشاره و تجربه دوستان نشان داد که این معضل فراگیر است و لزوماً منحصر به نامهای تُرکی نیست. درگیر این مسئله نبودم و اطلاع چندانی نداشتم. باید به این مسئله هم توجه داشت که در ایران یافتن یک منبع هر چند بسیار معمولی و حتی غیرمستند، برای یک نامهای ناآشنا با ریشه فارسی و زبانهای همخانواده، برای ارائه به ثبت احوال، کار بسیار آسانی است. به عبارت دیگر نامهای پروچستائی که هیچ سابقهای در ایران نداشت، لابد با مشکل چندانی مواجه نبودهاند که چنین گسترش یافتهاند. اما اگر کسی برای یک نام غیرمتداول تُرکی سند و مدرک ارائه کند، ممکن است با همان سند و مدرک متهم به پان تُرک بودن هم بشود. در هر حال اکنون که همه دوستان در همه جای کشور با این مسئله مواجه بودند، ممنون میشوم که راهنمائی کنند و بگویند چه باید کرد؟ حیف است که نام زیبای آندا ثبت نشود.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
بسی لذت بردم از توصیف کوتاه و بسیار گویای علی آقا از اسلام و از بنیادگرائی در آسیای میانه و ازبکستان. آقای واعظی از چهرههای فرهیخته افغانستان هستند که ایران را هم بسیار خوب میشناسند.
در این نوشته کوتاه و گویا، نقل قولی هم از تعریف بنیادگرائی آوردند که بسیار دلچسب بود : «بنیادگرائی، اسلام منهای فرهنگ است»
آروز میکنم علی جان گذرشان به جمهوری آذربایجان هم بیفتد، و همینطور مختصر و مفید از مشاهدات خود و نقش اسلام در زندگی مردم این کشور بنویسند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
ترامپ، و ماجرای گاو نه من شیرده
هر وقت خودم و یا شخص دیگری از طب تا نجوم نظر میدهد، و مخصوصاً وقتی در خصوص یک موضوع جهانی که اطلاع چندانی هم از آن ندارد حرفهای گنده گنده میزند و چپ و راست تز صادر میکند، بیدرنگ یاد ماجرای پروستریکا و اظهارات بسیار محتاطانه شادروان مهندس بازرگان و نظرات بسیار قاطعانه مجسمه بلاهت صادق خلخالی میافتم. (کامنت اول)
بیش از یک هفته است نمیتوانم تصمیم بگیرم که این یادداشت بلند را منتشر بکنم یا نه، اصلاً چه دلیلی دارد که این همه از اوضاع و احوال شخصی و کاری خودم بنویسم، و بعد راجع به ترامپ و آینده امریکا هم نظر بدهم، و انتظار هم داشته باشم که متهم به حرفهای گنده گنده زدن نخواهم شد.
اکنون فکر میکنم این پیشدرآمد اتفاقاً راهحل خوبی است، در عین حال اینجا هم یک صفحه شخصی است. به قول یکی از بزرگان سردبیر و تهدبیر هم خودم هستم، بهانهای است که خودم را هم محاکمه کنم. آخر هیچ کس چنین به مرگ بازار کار خود ننشست، که من با دست خود مرتکب شدم.
قریب به سی سال سابقه کار برنامهنویسی و تولید سیستمهای کاربردی برای صنایع ایران دارم. طی ربع قرن گذشته به طور اختصاصی برای صنعت نوشابهسازی نرمافزار کاملاً ویژه و بسیار موفق تولید کردم. تا همین پنج سال پیش، همه غولهای این صنعت مثل زمزم و کوکا و پپسی و عالیس در سراسر ایران، و در دهها مرکز توزیع و کارخانه تولیدی، کار پخش و توزیع و امور مالی و خزانهداری فروش خود را با این سیستم انجام میدادند.
تولید این سیستم را از سال 73 شروع کردم، گرچه طی این سالها از مشورت و راهنمائی متخصصان و مدیران کاردان بهره میبردم، اما همه محصول در نهایت کار یک تنه خودم بود. این سیستم چون تحت داس بود، در درازمدت محکوم به مرگ بود. به هر دلیلی توان توسعه آن را نداشتم.
در حال حاضر بزرگترین شرکت نرمافزاری ایران در حال جایگزینی این سیستم در صنایع نوشابهسازی است. سالهاست با این مسئله مواجهم و اینجا جای پرداختن به جزئیات نیست. اما طی این سالها، هنگام جایگزینی سیستم در دو هلدینک بزرگ، سیستم جایگزین حتی با چیزی نظیر شورش مدیران میانی و کارکنان هم مواجه شد. سیستمهای جایگزین مربوط به یک شرکت بزرگ نرمافزاری و یک شرکت موفق دیگر در حوزه پخش بود. در هر دو مورد وقتی دوباره دعوت شدم، متاثر از اوضاع و احوال سیاسی این سالها، متوجه شدم اسم نرمافزار من را، نرمافزار "زمان شاه" گذاشتهاند و ....
در این مقدمه ناچار بودم برای سیستم و نرمافزار موفق خودم ابتدا یک زمزم باز کنم، چون باید یک حقیقت دیگر را در ادامه میگفتم. تحت داس بودن سیستم، سالهای بعد گریبان من را گرفت، مسئله و معضل اصلی یک واقعیت و یک نگرانی کاملاً درست مدیریتی بود که مثل خوره از همان ابتدا به جان سیستم و ادامه کار من افتاده بود.
این واقعیت در جلسات با مدیران ارشد و تصمیمگیر، بعد از کلی تعریف و تمجید و تعارفات معمول، اینگونه شروع میشد : «...خدای نکرده خدای نکرده اگر روزی خدای نکرده....» که من بلافاصله حرفشان را قطع میکردم و میگفتم : «متوجه شدم! منظور شما این است که اگر من هر نوع ارتحالی ملکوتی یا غیرملکوتی بکنم، تکلیف شرکت با این سیستم چه میشود؟» بعد جلسه را با شوخی و خنده ادامه میدادیم و در نهایت و خوشبختانه منجر به عقد قرارداد میشد.
این اظهارات البته بخشی از واقعیت بود که ادب ایرانی اجازه میداد مدیران در جلسه به زبان بیاورند. بخش اساسیتر غیرمستقیم بیان میشد. با نصب سیستم در مهمترین ارکان این شرکتها یعنی واحدهای مالی و فروش، آنها عملاً به یک فرد وابسته میشدند. فردی که نه دفتر و دستکی درستی داشت، و نه شرکت ثبت شدهای داشت، و نه همکارانی داشت که به اندازه خودش به این کار تسلط داشته باشند. مدیران از خود سؤال میکردند : «اگر با چنین آدمی روزی به مشکل برخوردیم تکلیف چیست؟»
حقیقت هم همین بود، همه سیستم از طراحی و برنامهنویسی و تولید و عقد قراداد و نصب و راهاندازی و نگهداری، فقط به دست یک نفر بود. البته از همکاری، همکاران قدیمی همان شرکتها در جاهای دیگر استفاده میکردم، اما همه چیز در نهایت وابسته به من بود. کسانی که سابقه مدیریتی دارند، نیک میدانند که وابسته شدن به یک فرد، آن هم در این سطح، چقدر تصمیم مسئلهداری است.
سیستمهای کاربردی ماهها و بلکه سالها طول میکشد تا جا بیفتد، همینطور ماهها و سالها طول میکشد که با سیستم دیگری جایگزین شود. کمااینکه قریب به چهار سال است بزرگترین شرکت نرمافزاری کشور مشغول جایگزینی است و دستکم تا یک سال دیگر هم موفق به پایان این کار نخواهد شد. فعلاً رو در روی مدیران همین شرکت، حسرت سیستم "زمان شاه" را آشکارا به آنها اعلام هم میکنند.
اگر در چنین وضعی، طی این سالهای طولانی، به هر دلیلی از جمله مرگ و یا اختلاف نظر شدید، به یک باره خدمات این سیستم قطع میشد، تلکیف این شرکتهای بزرگ که تا خرخره به آن وابسته بودند، چه میشد؟ البته من اینکاره نبودم، ولی این مسئله بیش از آنکه به نگرش و شخصیت آدمها ارتباط داشته باشد، به فهم حرفه ای آنها مرتبط است که دچار هیچ توهمی نشوند.
من هم هیچ توهمی نداشتم که مسئله را خیلی زود حل میکردند، اما با مشکلات بسیار بزرگی برای یک بازه حداقل یک ساله مواجه میشدند. ممکن بود در مقطعی حتی لیموزین هم دنبال من بفرستند تا مشکل سریعتر حل شود، اما بلافاصله اقدامانی را شروع میکردند تا هر چه زودتر خلاص شوند. مسئله به یک شرکت هم محدود نمیشد، بلافاصله همه میفهمیدند و همه بازار کارم نابود میشد.
یک قاعده کلی در هر نوع تجارتی وجود دارد. اعتبار و آبرو ذره ذره کسب میشود، اما اگر اتفاقی بیفتد، خروار خروار بر باد میرود. چه کار باید میکردم که این نگرانی منطقی مدیریتی، سد راه فعالیتهای نرمافزاری من نشود؟ ناچارم در ادامه این بحث این بار یک کوکاکولا برای خودم باز کنم.
در تمام این ربع قرن، با تمام قوا و سختکوشی و تلاش شبانهروزی (که این کارها هم فقط از تُرکها بر میاد) و درستکاری و ابتکار و صداقت، سعی کردم کاری بکنم که آن شک و تردید مدیریتی، در همان جلسات اولیه باقی بماند. کاری کردم که حتی لحظهای هم به این فکر نکنند که اگر دعوایمان شد، و کار به جاهای باریک کشید، هرگز با اقدام غیرحرفهای مواجه نخواهند شد. چند مثال میزنم تا ملاحظه بفرمائید چه دوران دشواری را سپری کردم، اما هرگز پا از گلیم خود فراتر نگذاشتم.
مدیر عامل یکی از شرکتهای یک هولدینگ معروف، از مشهد به تبریز منتقل شد. سیستم را هم بدون هماهنگی با من و غیرقانونی با خود از مشهد به تبریز برد. بعد از چندین ماه لایههای میانی شرکت مشهدی که رفقای من هم بودند، وجدان درد گرفتند و به من اطلاع دادند که رعایت امانت را نکردهاند. وقتی متوجه شدم و دعوا و اعتراض شروع شد، جناب مدیر عامل در جلسهای فرموده بودند : «بابایی غلط میکند، برای یک سیستم چند بار باید از ما پول بگیرد؟ چند بار باید محتویات یک فلاپی را به ما بفروشد؟» آن موقع نقل و انتقال برنامهها با فلاپی دیسک بود. البته در نهایت و پس از برکناری این آقا، مدیران جدید شرکت تبریزی حقالزحمه من را کامل پرداخت کردند و عذرخواهی هم کردند.
سال 75 زمزم اصفهان سیستم را خرید و نصب کرد، اما برای پنج سال قرارداد نگهداری عقد نکرد. وقتی بالاخره سراغ من آمدند، متوجه شدم طی این سالها شخصی در همان شرکت بر سر مدیران زمزم کلاه گذاشته بود و گفته بود با مبلغ بسیار کمتری سیستم را پشتیبانی میکند.
سنت دیرینهای در اصفهان وجود دارد که هزینه کمتر را با اغواگری بیشتر توأم میکند. مدیران زمزم در نهایت عذر این شخص را خواستند. وقتی اصفهان رفتم، دیدم آن شخص اسم نرمافزار را هم به نام خود تغییر داده است. هنوز آن نسخه تقلبی را دارم (کامنت دوم)
طی این سالها این شخص برای نگهداری سیستم غیرمستقم از خود من کمک میگرفته است. وقتی مشکلی داشت، از واحدهای دیگر هولدینگ که با من قرارداد داشتند سؤال میکرد. یا مشکل او را حل میکردند، یا با زرنگی تمام مشکل را به مشکلی برای خود آنها تبدیل میکرد و در نهایت به جواب میرسید.
در مورد دیگری از اعتماد من سوءاستفاده کرده بودند و سیستم را بدون اطلاع من در یزد نصب کرده بودند. در مواردی مدیران تصمیم گیر برای مدتهای بسیار طولانی صورتحسابهای من را تعمداً پرداخت نمیکردند، بعضاً زور هم میگفتند و از کاری که دقیق انجام شده بود ایرادهای الکی میگرفتند و حقالزحمه آن را با تاخیر و دردسر فراوان پرداخت میکردند.
همه این اتفاقات ارتباط من را با این شرکتها سرد و حتی توأم با بگو مگو در سختترین و حساسترین شرایط میکرد. اما به تنها چیزی که فکر نمیکردند، این بود که رفتار آنها سرمشق من نخواهد بود.
یک توضیح فنی هم بدهم. دیتای سیستم من بر خلاف سیستمهای امروزی، به راحتی از بیرون قابل خواندن نبود. همین مسئله کاربران حرفهایتر را بیشتر هم نگران میکرد. به مرور همین محدودیت به قدرت سیستم تبدیل شد. این سیستم از معدود سیستمها و شاید تنها سیستمی بود و هست که همه خروجیهای آن، تاکید میکنم همه خروجیهای آن، علاوه بر محیطهائی مثل اچتیامال و اکسل، مستیقماً و به شکل یک جدول به بانک اطلاعاتی مورد نظر شرکتها منتقل میشد.
به کمک این خروجیها، اگر کسی اندکی سواد نرمافزاری داشت، ظرف چند ساعت میتوانست همه دیتای این سیستم را به محیط مورد نظر خود منتقل بکند. حتی سیستم های بسیار مدرن امروزی هم به این راحتی این امکانات را در اختیار کاربر خود قرار نمیدهند. باید کاری میکردم تا خیال مدیران از هر جهت راحت باشد، چون در معرض این اتهام بودم که سیستم به این بزرگی و اهمیت کاملاً وابسته به فرد است.
شایان ذکر است که همین الان از این امکانات نهایت استفاده را میکنند. اکنون و با کمال تاسف هر روز از یک گوشه ایران خبر میرسد ماههاست از سیستم من دیگر استفاده نمیشود. برای شخص من این اخبار بسیار غمانگیز است. خاصه وقتی میفهمم بدون یک خداحافظی ساده این کار را کردند، برای یکی دو روز معمولاً حال ناخوشی پیدا میکنم. اما با کمال افتخار باید یک پپسی هم برای خودم باز کنم و بگویم برای انتقال انبوه دیتا در سالهای مالی مختلف، حتی لازم نشده است همین کممعرفتها هم یک تماس ساده با من بگیرند.
برگردیم به امریکا و اقدامات خارج از قاعده و ناهنجار رئیسجمهور آن دونالد ترامپ
به جز امریکا و عربستان سعودی و امارات و اسرائیل، تمام کشورهای جهان از ادامه برجام حمایت میکنند. به گفته حسن روحانی، اتحادیه اروپا از نظر سیاسی در دفاع از برجام سنگ تمام گذاشت. چین و روسیه و هند و ژاپن و ترکیه و اقتصادهای بسیار بزرگ از برجام حمایت میکنند.
فقط امریکا از برجام خارج شده است، فقط امریکا تصمیم به تحریم ایران گرفته است، از میان سه کشوری هم که از امریکا حمایت میکنند، فقط امارات با ایران روابط گسترده اقتصادی دارد که این روابط هم مخصوصاً با امارت دوبی همچنان پابرجاست. خود امریکا هم که سالهاست با ایران هیچ رابطهای ندارد، با همه اینها حتی پیش از شروع تحریمهای یکجانبه امریکا، اقتصاد ایران و ارزش پول ایران با فاجعه روبرو شد.
اتحادیه اروپا و کشورهای بسیار مهم و تاثیرگذار مثل فرانسه و آلمان و چین اذعان می کنند که کار چندانی از آنها بر نمیآید. روسیه در اقتصاد ایران چندان مؤثر نیست، ترکیه هم در نهایت تسلیم فشار امریکا خواهد شد.
امریکا، با اتحادیه اروپا و چین هم درگیر جنگ تجاری شده است. امریکا در قاره امریکا برای کانادا و مکزیک هم شاخ و شانه میکشد. وقتی دونالد ترامپ چیزی در خصوص کانادا گفت که فلان اقدام این کشور برای امنیت امریکا خطرناک است، نخستوزیر کانادا مانده بود که در جواب این آدم چه بگوید. الان هم امریکا با ترکیه بر سر یک کشیش امریکائی سخت درگیر است.
در حال حاضر به نظر میرسد امریکا فقط با سعوی و اسرائیل و امارات در جهان کاری ندارد و بحمدالله گل میگویند و گل میشنوند. امریکا در هر گوشه از جهان با کشوری درگیر است و در همه موارد هم کمابیش دست بالا را دارد.
هیچ کدام از این اتفاقات هم اسباب هیچ اتفاق خاصی در امریکا نشده است. در حال حاضر دلار امریکا در مقابل یورو دومین پول قدرتمند جهان، به بالاترین نرخ برابری طی چند سال گذشته رسیده است.
همه این اتفاقات هم در همین دوران کوتاه زعامت دونالد ترامپ اتفاق افتاده است. به راحتی و با اطلاعات اندک نمی توان قضاوت کرد امریکا در کدامیک از انبوه درگیریها حق به جانب است. دستکم در مورد چین به نظر میرسد امریکا خیلی هم بیراه نمیگوید و چین در حال دوشیدن امریکاست. چین در داخل کشور یک سیستم دیکتاتوری و چیزی شبیه یک نظام بردهداری دارد، اما در روابط بینالملل به امریکا درس تجارت آزاد میدهد.
اما عجالتاً اجاره بدهید مطلقاً کاری به درست و یا غلط بودن انبوه درگیریهای دولت ترامپ نداشته باشیم. و حتی فرض کنیم در تمام این موارد کاملاً حق به جانب امریکاست. در این صورت به وضوح میتوانیم چنین نتیجه بگیریم که امریکا قادر است به تنهائی هر کشوری را در جهان تنبیه کند.
امریکا قادر است در چندین و چند جبهه بسیار بزرگ درگیر شود، اقتصاد کشورهائی مثل ایران و ترکیه و روسیه را فلج کند، اروپائیها و مخصوصاً آلمانیها را بترساند، بیآنکه خود آسیب چندانی از این همه شاخ و شانه کشیدن ببیند.
کدام رئیسجمهور امریکا چنین جسارتی داشت؟ آیا ترامپ نابغهای است که درک کاملاً دقیقی از قدرت امریکا دارد؟ تمام اخباری که از اقتصاد امریکا منتشر میشود، حاکی از آن است که در دوران ترامپ اوضاع اقتصادی امریکا بهتر هم شده است. و در داخل و خارج امریکا و حتی در ایران، کم نیستند کسانی که از قاطیعت ترامپ ابراز خوشنودی میکنند.
اما من فکر می کنم، ترامپ نه تنها هیچ نوع نبوغی ندارد، بلکه از همان تجارت هم که به آن شهره است، حداکثر ساختمانسازی را میداند و از دنیای تجارت هم چیز چندانی نمیفهمد. نرمترین تعبیری که می توان برای ترامپ به کار برد، گاو نه من شیرده است.
امریکا بزرگترین اقتصاد دنباست. امریکا بهترین دانشگاههای دنیا را دارد. امریکا در هر زمینهای یا اول است و یا جزو بهترینها در جهان است. دلار امریکا، پول اول جهان است. سیستم بانکی و مالی جهان وابسته به امریکاست. زبان امریکا، زبان اول جهان و زبان علم و روابط بینالملل است. امریکا این همه اعتبار را با استعمار و زورگوئی کسب نکرده است. امریکا نه تنها سابقه استعماری مثل انگلیس و فرانسه ندارد، بلکه خود مستعمره هم بوده است.
اگر بنای بر خوردن حق بومیان امریکا باشد، اسپانیولیها بسی خشنتر رفتار کردند و سرزمینهای بیشتری را هم تصاحب کردند، اما هرگز به جایگاه امریکا نرسیدند. ملت امریکا این جایگاه جهانی را در درجه اول با قرنها زحمت و سختکوشی و تأسیس نهادهای توانمند کسب کرده است. امریکائیها دو قرن پیش مثل چین امروز، محصولات کشاورزی خود را با کمترین هزینه و بیشترین تلاش و ارزانترین قیمت در جهان میفروختند تا سری میان سرها پیدا کنند.
قاعده کلی ذره ذره کسب اعتبار و خروار خروار بر باد دادن آن، در همه جا صادق است و عظمت اقتصاد امریکا استثناء نیست و نمیتواند هم باشد، فقط زمان را طولانی میکند. ترامپ به همه جهان، و حتی به آن بخشی که چندان درگیر نیست، نشان داد که چقدر وابسته به امریکا هستند. او دارد به همه اعتبار امریکا که طی دو قرن کسب شده، لگد می زند و تصور می کند که برنده است. ممکن است او و تفکر او برای چند سالی برنده باشند، اما اعتبار امریکا بازنده اصلی و حتمی است.
از کجا معلوم در اتاق های فکر کشورهای مهم جهان همین الان مشغول پیدا کردن راه حلی برای کنار گذاشتن سیستم بانکی و دلار امریکا نباشند؟ اگر غیر از این باشد غیرطبیعی است.
عقل سلیم حکم میکند که امریکا حتی به حق هم از توان بسیار بالای خود، با اکراه و با اصرار سازمان ملل استفاده بکند، اما ترامپ به این همه قدرت و عظمت چوب حراج زد.
رفتار ترامپ با ترکیه از هر موضوع دیگری بیشتری نشان میدهد که این آدم چه فاجعهای برای اعتبار امریکاست. همه میدانند که ترکیه در حال حاضر مشکلات اقتصادی کلانی دارد. بدهیهای بزرگی دارد. این وضعی که الان پیش آمده، برای اقتصاددانها اصلاً دور از انتظار نبود. عموم اقتصاددانها در انتظار سقوط ارزش لیر بودند. یکی دو سال است مقالات متعددی در این خصوص منتشر میشود.
حتی قبل از انتخابات اخیر، بسیاری معتقد بودند اعلام انتخابات زودرس از طرف اردوغان، دقیقاً به خاطر در پیش بودن بحران اقتصادی است. معلوم شد تشخیص آنها درست بوده است. اگر سقوط شدید لیر چند ماه پیش اتفاق میافتاد، حتی ممکن بود اردوغان انتخابات را با اختلاف قابل توجهی ببازد.
متاسفانه اردوغان با دستگیریهای فلهای، اعتباری برای قوه قضائیه این کشور نگذاشته است تا بدانیم این کشیش مقیم ازمیر، واقعاً جاسوس بوده است یا نه. من شخصاً فکر میکنم جناب کشیش صرفاً برای عیسی مسیح کار نمیکرده است، وگرنه مطابق و یک قاعده کلی، زورگویان فقط به زیردستان زور میگویند و معمولاً در مقابل بالادستیها چنین جرأتی ندارند. ترکیه متحد امریکاست و از این کشور حساب میبرد، لابد به اندازه کافی شواهد در درست دارد که با امریکا درگیر شده است.
از طرف دیگر، ترامپ هم آدمی نیست که بتوان یک سر سوزن روی حرفهای او حساب کرد. بسیاری میگویند علم کردن مسئله این کشیش آن هم بعد از دو سال، برای استفاده تبلیغاتی در انتخابات میاندورهای امریکا و دلربائی از مسیحیان تبشیری است.
هر فرضی در خصوص این کشیش بکنیم، یک نکته کاملاً واضح است. ترامپ عملاً پاس گل به اردوغان داد. همه کارشناسان بحران فعلی اقتصاد ترکیه را به خاطر سیاستهای چند سال اخیر اردوغان میدانند، اما ترامپ چنان خود را وسط انداخت و با توئیت تحقیرآمیزی ترکیه را تهدید کرد که گوئی همه این اتفاقات و سقوط لیر ناشی از تصمیم اوست. آخر کدام رهبر عاقلی چنین کاری میکند؟
شاید پشت پرده خبری است و ما نمیدانیم، چون کار ترامپ آدم را وسوسه میکند تا به تئوری توطئه پناه ببرد. و بگوید امریکائیها با این دخالت ناگهانی و نابجا، آن هم در یک کشور اسلامی، و به خاطر یک کشیش بنیادگرای مسیحی و بعد از دوسال دستگیری، لابد قصد داشتند اردوغان را نجات دهند. شاید هم ترامپ آدم اردوغان است، و اردوغان از او خواسته که چنین توئیت مسخرهای بنویسد و ناجی او بشود.
همین الان اخباری به گوش میرسد که بعضی کشورها قصد دارند دلار را از مبادلات خود کنار بگذارند. اقتصاد ترکیه و ایران و روسیه و حتی چین فعلاً در حد و اندازهای نیست که مناسبات مالی جدیدی برای جهان تعریف کنند. اما حماقت تیم ترامپ در چوب حراج زدن به اعتبار امریکا، در حد و اندازهای هست که حتی در اتاقهای فکر اروپا هم برای سالیان آینده خود فکری بکنند تا این اندازه به یک تفکر ماجراجو وابسته نباشند.
ممکن است کسانی بگویند ترامپ یک اتفاق در تاریخ امریکا بود و بالاخره پی کار خود خواهد رفت. ولی دیگران هم خواهند گفت امریکا نشان داد به قدرت رسیدن چنین آدم نامتعادلی در آن کشور امر ناممکنی نیست. حتی ممکن است چهار سال دیگر هم انتخاب بشود. چرا باید اقتصاد جهان تا این اندازه به چنین کشوری وابسته باشد؟
ابتدای این یادداشت عرض کردم و سخن شادروان مهندس بازرگان را یادآور شدم که میگفت ما نه سر پیاز هستیم و نه ته پیاز، و با این اطلاعات اندک فقط همین را کم داریم که برای مناسبات پیچیده جهانی تز هم صادر بکنیم. اما به همان اندازه ای محدودی که از نتایج کار خودم میفهمم، کشوری مثل امریکا برای تهدید دیگران حالا حالاها نباید به سرمایه و اعتبار خود متوسل میشد و اینطور با سلاح دلار به جنگ مخالفانش میرفت.
عظمت اقتصاد و ثروت و تولیدات امریکا همه جهان را وابسته به خود کرده است. گرچه مطابق اصل دیالکتیکی گذر از کمیت به کیفیت، اصلاً عاقلانه نیست خواص قطره را با اقیانوش مقایسه کنیم، با همه اینها وقتی رفتار هیئت حاکمه فعلی امریکا را با آن همه ید و بیضاء میبینم، تصمیم دارم آخر عمری مقررات شرع مقدس را به کناری بگذارم و برای بیست و پنج سال سابقه کار خودم یک شامپاین هم باز کنم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
حالا که بحث رژیم حقوقی خزر داغ است، اجازه بدهید از آرمانهای بلند و انسانی جنبش جهانی چپ هم یاد بکنیم. این روزها بخت از چپ برگشته است، همین که از چپ صحبت کنیم بلافاصله جنایات استالین یادآوری میشود. به هر حال چپها موفق نشدند الگوی موفقی مطابق آرمانهای خود بسازند. شاید هم مبانی فکری چپ کمبودها و ایرادهای اساسی برای ممکلتداری داشت، این مسئله موضوع این نوشته نیست، صحبت از آرمانهای انسانی چپ است.
چپ از همان ابتدا جنبشی انسانی و عدالتطلب بود. هنوز هم همینطور است، انسانیترین مواضع را در اغلب کشورهای جهان احزابی دارند که به نوعی چپ محسوب میشوند. در همین اسرائیل که سرزمین فلسطینیها را اشغال کرده است، مترقیترین و عادلانهترین مواضع را جناج چپ اسرائیل دارد.
این روزها متن قرارداد 1921 درخصوص خزر محل بحث است. روح این قرارداد مدیون آرمان بلند چپهای آن دوران است. ایران همه چیز را طی دو جنگ بزرگ به روسیه تزاری باخت. انقلاب اکتبر در روسیه منجر به تشکیل اتحاد شوروی سوسیالیستی شد.
متن قرارداد 1921 مربوط به اوایل دوران اتحاد شوروی است که همچنان کشوری بسیار قویتر از ایران است. اما همین اتحاد شوروی به مراتب قدرتمندتر، داوطلبانه بسیاری از حقوق ایران را پس میدهد و از سیاستهای ظالمانه دوران روسیه تزاری تبری میجوید.
حاکمان چپ اتحاد شوروی همین کار را در اروپا با فنلاند هم کردند و به عهد خود وفادار ماندند و استقلال این کشور را به رسمیت شناختند. اتحاد شوروی با ترکیه هم رفتاری بسیار انسانی داشت، اگر انقلاب اکتبر رخ نمیداد، چه بسا ترکیه حریف استعمار غرب نمیشد و بسیاری از شهرهای مهم خود را از دست میداد.
وقتی با معیارهای امروزی قرارداد 1921 را میخوانیم، گوئی دو دولت از موضع برابر آن را نوشتهاند. ابداً اینطور نبوده است، در آن تاریخ هنوز چپ آلوده به استالنیسم نشده بود. برای چپ روسی، انسان ایرانی و انسان روس، چندان فرقی با هم نداشت.
چپ حق بزرگی بر گردن تمدن امروز بشر دارد. یکی از بزرگترین گرفتاریهای جهان فعلی، انفعال چپ است. متاسفانه چپها حتی در بهترین دمکراسی جهان یعنی فرانسه هم چپ شعار میدهند و در نهایت مجبور میشوند راست عمل کنند. ناکامی و انفعال چپ، حریف را چنان بینیاز از رقابت کرده که به چیزی به نام دونالد ترامپ منتهی شده است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
مصاحبه رجب صفروف در خصوص خزر را دقایقی پیش دیدم (کامنت اول). این سیاستمدار روس آدم بسیار مشکوکی است و به وضوع در این مصاحبه دروغ میگوید. امیدوارم مقامات وزارت خارجه ایران از روسیه توضیح بخواهند. به هر حال این آدم ایران را خوب می شناسد و سالهاست که به ایران رفت و آمد دارد و یک مقام رسمی هم محسوب میشود.
صفروف میگوید در اولین مذاکرات مربوط به رژیم حقوقی خزر، مقامات ایرانی یک هدیه الهی به همسایگان دادند و اساساً از حق پنجاه درصد ایران که طبق قرارداد 1921 حق مسلم ایران بود، حتی صحبت هم به میان نیاوردند.
از آنجائی که دروغگو کم حافظه است، درست در ادامه سخنانش حرفی میزند که به وضوح نشان میدهد اظهارات کذب قبلی هدفمند است. میگوید ایران به جای مطالبه پنجاه درصد، طرح تقسیم مساوی را مطرح کرد تا هر کشور بیست درصد از خزر سهم ببرد. بعد میگوید این طرح عملی نبود، چون جغرافیای خزر طوری است که تقسیم بیست درصدی میان ایران و ترکمنستان و آذربایجان عملی نیست و مشکلات ژئوپولتیک به وجود میآورد. با یک نگاه ساده به نقشه میتوان درستی این مسئله را تائید کرد.
عجیب است! تقسیم بندی بیست درصد مشکل بوجود میآورد، اما تقسیمبندی که پنجاه درصد خزر از آن ایران باشد و پنجاه درصد دیگر به چهار کشور بعدی تعلق بگیرد، هیچ مشکلی ندارد؟ در تقسیم بندی پنجاه درصد، به آذربایجان و ترکمنستان یک لیتر از آب خزر هم تعلق نمیگیرد. گیرم مقامات مذاکره کننده ایرانی قصد خیانت داشتند، ولی بیغ که نبودند و دستکم مطابق یک اصولی خیانت میکردند.
جالب اینجاست که خبرنگار مصاحبهکننده به جای اینکه سؤالهای دقیقتری از صفروف بکند، از اینکه یک مقام روس اذغان کرد ایران خود از حق پنجاه درصدی گذشته است، ذوقزده هم میشود.
رجب صفروف قطعاً از این مصاحبه و از این دروغی که گفت منظور دارد. او سیگنالهای خطرناکی میفرستد تا فضا از این هم احساسیتر بشود. با هیچ عقل سلیمی جور در نمیآید که ایران در خزر پنجاه درصد سهم واقعی داشته باشد. همین شعارها و توهمات باعث شده که هیچ مقام ایرانی برای امضاء قراردادی آبرومندانه پا پیش نگذارد، چون حتماً متهم به خیانت خواهد شد.
اتفاقاً افکار عمومی باید آگاهانه و مسئولانه با این مسئله برخورد کند. همین مسئله هم که میگویند در توافق اخیر ایران و روسیه موفق شدند پای کشورهای بیگانه را از خزر دور کنند، درست نیست و اتفاقاً این موضوع به ضرر ایران و یکسره به نفع روسیه است.
فیالواقع طرف امضاء کننده ایرانی منافع نظام را لحاظ کرده که البته درست است. دستکم روی کاغذ این امکان وجود داشت که روزی امریکا در یکی از دو کشور همسایه پایگاه دریائی ایجاد کند و ایران را تحت فشار بگذارد.
اما اگر درازمدت نگاه کنیم، تنها کشور منطقه که بالقوه توان تهدید سایر کشورها را دارد، روسیه است. چرا ایران این حق را برای ابد از خود سلب کرده است؟ احتمال اینکه لازم باشد روزی روزگاری ایران برای دفع تهدید روسیه با کشوری قدرتمند متحد شود تا در جنوب خزر پایگاه مستحکمی داشته باشد، اصلاً دور از ذهن نیست.
در این خصوص سه کشور دیگر روغن ریخته را نذر امامزاده کردند. این کشورها موقعیت ایران را ندارند و محصور در خشکی هستند. اگر این سه کشور روزی دنبال متحد قدرتمند دریائی مثل امریکا بگردند، بدون اجازه ایران و روسیه رسیدن به خزر برای امریکا هزار بدبختی خواهد داشت.
امان از توهم که نتیجهای بهتر از این نخواهد داشت، خاصه وقتی دامنگیر خواص هم بشود. «اینجا»
کامنت اول :«اینجا»
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
بزرگترین رهبر در میان کشورهای منطقه که بیشترین خدمت را به کشور خود کرده باشد کیست؟ اگر چند سال پیش این سؤال را مطرح میکردیم، به ظن قوی بیشترین جواب اردوغان بود. این روزها اردوغان کمترین محبوبیت و بیشترین مسئله را دارد. اکنون خیلیها محمد بن سلمان را چهره مهمی میدانند. کسانی پادشاه اردن را رهبری میدانند که کشور خود را به خوبی از گزند حوادث حفظ کرده است. چه بسا بسیاری هم رهبران ایران را قویترین در منطقه بدانند.
این میان بسیار بسیار بعید است کسی به الهام علیاف رئیسجمهور عملاً مادامالعمر جمهوری آذربایجان اشاره بکند. اتفاقاً یکی از دلایلی که باید علیاف را کاندید این مقام کرد، همین بی سر و صدا بودن اوست.
جمهوری آذربایجان با تمام کشورهای جهان و منطقه به جز ارمنستان بهترین رابطه را دارد. این در حالی است که بیست درصد خاک این کشور در اشغال است. حامی اصلی کشور اشغالگر هم روسیه است. ایران هم بارها نشان داده است که چندان دل خوشی از جمهوری آذربایجان ندارد و بیشتر طرف ارمنستان است. با همه اینها، هیچ تنشی میان جمهوری آذربایجان با روسیه و ایران نیست.
جمهوری آذربایجان بهترین رابطه را با غرب و مخصوصاً امریکا دارد. جمهوری آذربایجان هم با اسرائیل رابطه بسیار خوبی دارد، هم با همه کشورهای عربی رابطه برادرانه دارد.
جمهوری آذربایجان بزرگترین پروژهها را در منطقه پیش میبرد. یوروویژن و اولین المپیک اروپائی را برگزار کرد. باکو به مهمترین کلانشهر قفقاز تبدیل شده است. خطوط انتقال نفت و گاز به اروپا با محوریت جمهوری آزدبایجان، حریف اصلی صادرات روسیه به اروپاست. روز به روز بر نقش و اهمیت حیاتی این کشور افزوده میشود، آذربایجان در ازمیر ترکیه پالایشگاه بسیار بزرگی میسازد. اما هیچ قدرت دیگری از جمله روسیه، نگران آذربایجان نیست. اساساً هیج کشوری نگران توسعه و پیشرفت آذربایجان نیست. سیاست خارجی این کشور بسیار بیحاشیه است.
بزرگترین برنده معاهده اخیر خزر هم جمهوری آذربایجان است. هر چه از بستر دریا از شرق به غرب منتقل شود، از مسیری عبور خواهد کرد که سرمایهگذار اصلی آن جمهوری آذربایجان است.
جمهوری آذربایجان حتی با ارمنستان که خاک این کشور را هم اشغال کرده است، سر جنگ ندارد. اما عملاً و بی سر و صدا ارمنستان را از همه تحولات مهم منطقه کنار گذاشته است. آذربایجان خط آهن مهمی از باکو تا استانبول کشید، گرجستان را در مسیر این پروژه قرار داد و ارمنستان را کاملاً حذف کرد. گرجستان که خود با روسیه مسئله دارد، منافع زیادی از این طرح خواهد برد و عملاً همیشه متحد آذربایجان باقی خواهد ماند. به زودی بخش مهمی از صاردات چین به اروپا هم از این مسیر عبور خواهد کرد.
جمهوری آذربایجان کشوری یک دست تُرک و یک دست شیعهمذهب هم نیست. این کشور جمعیت بزرگ تالش دارد. بخش قابل توجهی از جمعیت این کشور اهل سُنّت است. اما تقریباً از همه تنشهای قومی و فرقهای منطقه فاصله گرفته است. خوب میدانیم که محافل قدرقدرتی در منطقه و میان همسایگان میل به گسترش شیعیگری و سُنّیگری افراطی در آذربایجان دارند، اما حکومت آذربایجان همین مسئله را هم به بهترین و بی سر و صداترین شکل ممکن مدیریت کرده است. حکومت آذربایجان هرگز خود را با مذهب درگیر نمیکند، اما در عین حال یک قانون ساده دارد، هر نوع آخوندی اعم از شیعه و سُنّی، اگر در خارج از کشور درس خوانده باشند، در آذربایجان حق فعالیت آخوندی ندارند. همین قانون دکانهای بزرگ نفرتپراکنی مذهبی کشورهای دیگر را مهار و بعضاً کلهم تخته کرده است. اگر آذربایجان را با معضلات فرقهای سایر جمهوریهای مسلمان اتحاد شوری سابق مقایسه کنیم، این دستاورد شگفتانگیر بهتر اهمیت خود را نشان خواهد داد.
حکومت آذربایجان به هیچ وجه دمکراتیک نیست، و خانوادگی است. فساد در این کشور بالاست، خاندان علیاف عملاً بخش مهمی از قدرت و ثروت را در اختبار دارد. قضاوت من هم تا این لحظه در خصوص علیاف بر اساس همین معیارها بود. متاسفانه دمکراسی واقعی در منطقه متاعی نایاب است.
اکنون به کارآمدی حکومتها بیشتر فکر میکنم، از این منظر بعید میدانم موفقتر از علیاف در منطقه وجود داشته باشد. حتی فکر میکنم الهام علیاف نبوغ سیاسی فوقالعادهای دارد. او توانسته این همه مسائل متناقض و بعضاً کمرشکن را به خوبی مدیریت کند، با همسایه های ذاتاً مسئلهدار کمترین مسئله را داشته باشد. جمهوری آذربایجان بزرگترین و استراتژیکترین ابرپروژهها منطقه را پیش میبرد، اما در صفحه اول روزنامههای جهان چندان نامی و سر و صدائی از آذربایجان و رهبران آن نیست.
یک رهبر بزرگ و موفق، چه مشخصات دیگری باید داشته باشد؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اوضاع اصلاً خوب نیست. گرانی و فقر و فساد و شکاف طبقاتی بیدا میکند. در این شرایط حساس، مسئولان باید فکری به حال اقتصاد و سرنوشت کشور نکنند. احیاناً اگر احساس تکلیف و عشق خدمت به ملت دست از سرشان برنداشت و فکری هم کردند، دستکم عمل نکنند.
در ضمن این درخواست هیچ ربطی به حرفهای پرزیدنت دانس (دکترالحقوق نو سرهنگ) ندارد. این حرفها حتی مسخره هم نبود، بس که بیخاصیت بود.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
جناح اصلی قدرت در ایران، که همه نهادهای قدرت را در اختیار دارد، اکنون با هزار درد بعضاً بیدرمان مواجه است. اما طی این 40 سال، هرگز در چنین موقعیت منحصر بفردی نبوده است که بتواند به آسانی و کُلّهم پرونده اصلاحطلبان حکومتی و اعتدالی و همه و همه را یک جا ببندد و برای همیشه از شرّ آنها خلاص شود. به چند دلیل :
گروه اصلاحطلب و اعتدالی حکومت، ابداً اعتبار سابق را در جامعه ندارند. چنان بی اعتبار شدند که حتی ماجرای حصر طولانی مهندس موسوی و آقای کروبی هم قربانی بیاعتباری آنها شده است. در حال حاضر هر برخوردی با این گروه حتی به سختترین شکل ممکن هم بکنند، اسباب هیچ عکسالعمل درخورتوجهی در جامعه نخواهد شد.
این روزها گروه اصلاحطلب و اعتدالی حکومت، در اوج ناکامیهای اقتصادی چند سال اخیر خود است. اغلب این ناکامیها هم ریشه در جای دیگر و سیاستهای دیگر دارد، اما آب خوردن میتوان به حساب این گروه گذاشت.
این روزها نظام هیچ راه برون رفت دیگری ندارد، و باید تصمیمهای بسیار بزرگی بگیرند و تن به سازشهای باورنکردنی در خارج از کشور بدهند تا باقی بمانند و این کار را به یقین خواهند کرد. به هر حال "نظام" سرنوشت هشتاد میلیونی ایرانی که نیست تا به امان خدا واگذار شود، حفظ نظام از اوجب واجبات است.
این روزها دلار به بالای ده هزار تومان رسیده است. اغلب کارشناسان معتقدند دلار بالای هشت هزار تومان کمابیش توجیه اقتصادی دارد و اگر بحران تا حدودی مهار شود، حتی ممکن است اسباب رونق اقتصادی واقعی هم بشود.
البته رونق اقتصادی با این شرابط خواب و خیالی بیش نیست، اما اگر در خارج تن به یک سازش بدهند، و انبوه منابع ریالی و ارزی خود را بسیج کنند، حتی ممکن است قیمت دلار طی چند ماه به هفت هزار تومان هم برگردد، و شرایط اقتصادی برای یکی دو سال آرام شود. این روزها وقتی دلار کمتر از ده هزار تومان هم معامله میشود بسیاری امیدوار میشوند. جناح قدرت هرگز با چنین موفقیتی مواجه نبوده است که به جامعه نشان دهد بهتر از حریف اقتصاد را سامان میدهد.
در عین حال بسیاری از وزرا و مدیران کمابیش تکنوکرات و موفق نظام که وابستگی مستقیم به جناح اقتدار ندارند، نشان دادند که برای حفط پست و قدرت و مقام، تن به هر ذلتی می دهند. بعضی از اینها در مجلس برای گرفتن رای اعتماد، مسابقه "فتنه" نامیدن جنبش سبز هم گذاشته بودند. لازم باشد وزیر و وکیل جناح اصلی قدرت هم میشوند.
به همه این مسائل یک مسئله بسیار بسیار مهم را هم باید اضافه کرد. خودشان هم گفتهاند که حتماً باید برنامه دقیقی برای جانشینی داشته باشند. بعد از شکست فضاختبار رئیسی در انتخابات قبلی، جناح قدرت در بهترین شرایط ممکن قرار دارد که همه گروههای دیگر را با کمترین هزینه از حکومت اخراج کند تا بدون هیچ دردسری برنامههای آینده خود را پیش ببرد.
این روزها جامعه چنان درگیر مشکلات اقتصادی است که اساساً خود را درگیرِ درگیرهای داخلی حضرات نمیکند و از منظر عموم مردم ماجرای اصلاحطلب و اصولگرا دیگر تمام است.
شخصاً آروز میکنم که جناح قدرت دست به این یکسانسازی بزند و در این فرصت بینظیر مرتکب فرصتسوزی نشوند. به هزار و یک دلیل و برای عموم مردم این دو جناح دیگر هیج فرقی با هم ندارند، حتی اگر واقعاً هم فرق داشته باشند، تصمیمهای اساسی هیچ ربطی به جناحی ندارد که سالهاست با نمایش تکراری "بد و بدتر" از مردم رای میگیرد.
جناج قدرت به ملت جوابگو نیست و اساساً شان خود را اجلّ این حرفها میدانند که به امثال من و شما جوابگو باشند. حال که چنین است، و چارهای هم جز این ندارند که به از ما بهتران در آن ور اقیانوسها جواب پس بدهند و تصمیم دقیق و روشن بگیرند، همان بهتر که یکدست باشند و عذر و بهانهای هم برای آینده باقی نماند.
اگر هر تصمیمی بگیرند و این گروه اصلاحطلب و اعتدالی حکومت هم در آن تصمیم شریک باشد، و یا وانمود کنند که داخل میوهجات هستند، دوباره مثل چهل سال گذشته جناح اصلی قدرت هیچ مسئولیتی را قبول نخواهد کرد. مثل بحران عطیم اقتصادی فعلی که طلبکار هم شدهاند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
ایران در حال حاضر با بزرگترین مشکلات اقتصادی و بانکی و ارزی تاریخ چند ده سال اخیر خود مواجه است. بانک مرکزی و سیاستهای بانکی نقش بسیار مهمی در مهار این بحران دارند. علیالاصول باید رؤسای بانک مرکزی مثل همه کشورهای جهان از میان موفقترین مدیران اقتصادی و پولی کشور انتخاب شود.
اگر و فقط اگر به شغل قبلی و بعدی رئیس معزول و رئیس جدید بانک مرکزی توجه شود، نتیجه تلاشهای طاقت فرسای حضرات طی دهها سال گذشته به خوبی خود را نشان خواهد داد.
آخرین شغل این آقائی که تازه آوردهاند سفیر ایران در چین و دیپلمات وزارت خارجه بود. آن آقائی هم که طی پنج سال گذشته رئیس بانک مرکزی بود، شغل خود را تحویل سفیر سابق ایران در چین داد و بلافاصله به وزارت خارجه رفت و سفیر ایران در استرالیا شد. الان بزرگترین مشکل پیدا کردن یک شغل نان و آبدار برای سفیر قبلی ایران در استرالیاست، ممکن است طفلکی دور از خانه و خانواده آواره وطن بشود.
بالاخره این حضرات یا دیپلمات درجه یکی هستند که به کشورهای مهمی مثل چین و استرالیا اعزام میشوند، یا مدیران درجه یک بانکی هستند که به عالیترین مقام بانکی نصب شدهاند. نمیشود که در چنین بازه وسیعی همه فن حریف باشند.
همه ایرانیان به نوعی با مسئله بیمه سر و کار دارند، رئیس جدید بانک مرکزی قبل از اینکه دیپلمات برجسته بشود، رئیس بیمه بوده است. اگر یک کار مهم در این صنعت کرده بود، دستکم اسم او برای بسیاری از مردم آشنا بود.
تنها نتیجه این تغییر، جابجائی ژنهای خوب خواهد بود. یک از عراقچیها خواهد رفت و یک جبل عاملی و یا بحرینچی و یا هر چیز دیگری که فقط ژن خوب داشته باشد خواهد آمد. کی از دست این خاندانهای نکبت و بیکفایت خلاص خواهیم شد، فقط خدا میداند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دوگانهسازی جدیدی در راه است؟
از جریان برجام و مذاکره مستقیم با امریکا مواردی را میدانیم که تردیدی در درستی آنها نیست. میدانیم این مذاکرات پیش از آنکه دولت حسن روحانی بر سر کار آید، شروع شده بود. اینکه گفته میشود برجام و مذاکره با امریکا به خاطر رای مردم در سال 92 بود، فریبی بیش نیست.
ممکن است رای مردم تاثیر مثبت گذاشته باشد، و یا ممکن است رای مردم و انتخاب روحای بعضی توافقات پشت پرده را به حاشیه هم برده باشد، و امر بر جامعه مشتبه شود که انتخاب هوشمندانهای کردند. نظرات مختلف و بعضاً متضادی در این خصوص وجود دارد و همه این احتمالات در عمل ممکن است اتفاق افتاده باشد. اما مذاکرات در همان زمان احمدینژاد، و گویا بدون بازی دادن احمدینژاد، در مسقط شروع شده بود و مقصد هم این بود که به چیزی نظیر برجام منتهی شود.
اما طی این مدت مذاکرات، نطام موفق به یک دوگانهسازی شاهکاری شد. بسیاری از طرفداران روحانی رای خود را عامل اصلی این موفقیت ارزیابی کردند. محمد جواد ظریف در حد یک قهرمان ملی ظاهر شد. آن هم برای امضای توافقی که اکنون به وضوح معلوم شده است طرف ایرانی مطابق مفاد همین توافق مطلقاً دستش به هیچ جائی بند نیست. در عین حال باید مطابق مفاد همین توافق تحت شدیدترین نظارتهای بینالمللی همه تعهدات خود را مو به مو اجرا میکرد و تاسیسات خود را با بتن پر میکرد که کرد.
مطابق برجام تعهد طرفهای مقابل و خاصه امریکا، عملاً منوط به اراده سیاسی بود. روزی اراده به اجرای برجام داشتند، امروز هم اراده به خروج از آن دارند. دست ایران چنان خالی است، و برجام چنان از این بابت توخالی است، که دولت ایران از سر ناچاری به پیمان مودت میان ایران و امریکا در دوران پادشاه سابق متوسل شده است.
آیا همه مردمی که خوشحالی کردند و تحلیلگرانی که برجام را ستودند و اصلاح طلبان حکومتی که این توافق را برگ برنده خود معرفی کردند، در جریان همه چیز بودند؟ با قطع و یقین نمیتوان چنین چیزی گفت.
آیا همه کنشگران اصلی جناح راست حکومت و نمایندگان وابسته به آنها که برجام را ذلتبار میدانستند و سخت با آن مخالفت میکردند و در مجلس گریه هم سر میدادند، در حرفها و اظهارات خود صادق بودند؟ دقیقاً همه آنها در جریان بودند که ماجرا از چه قرار است؟ یا فیلم بازی میکردند؟ در این خصوص هم با قطع و یقین نمیتوان چیزی گفت.
اما با قطع و یقین میتوان گفت که وقتی چند عصاره برجسته جناح قدرت در مجلس عرض اندام کردند و محمد جواد ظریف را به چالش کشیدند، و به نظر میرسید تصور میکنند داخل میوهجات هستند و حق اظهار نظر دارند، به یک باره با نهیب علی لاریجانی رئیس مجلس مواجه شدند که گفت حد خود را بدانید، "کشور" چنین تصمیمی گرفته است. آنها هم ظرف بیست دقیقه حد خود را فهمیدند و سر جای خود نشستند.
الان ترامپ برجام را به هیچ گرفته و به وضوج و آشکارا آن را پاره کرده است، ظریف دوره افتاده تا بلکه با موافقت اروپائیها و چین و روسیه تا حد امکان بتوانند برجام را زنده نگه دارند. اما همه قرائن حاکی از آن است که ظریف در این تلاش ناکام است. در شرایطی که از برجام خبری نیست، از عصارههای مجلس هم خبری نیست که میخواستند برجام را آتش بزنند.
حسن روحانی در این مدت ریاست جمهوری گاهگاهی به جناج راست غلتیده و قولهای آشکار خود در انتخابات را زیر پا گذاشته است. این موضوع البته طبیعی است، او از همان ابتدا هم همین بود، سخنران مراسم 23 تیر 78 بود. اصلاحطلبان حکومتی تصویر دیگری از او ارائه دادند، اما با فرض درستی این تصویر هم تردیدی نیست که در حال حاضر روحانی در منتهیعلیه چرخش خود به سمت راست و مشخصاً به سمت فرماندهان سپاه است.
درست در همین فضا که حتی قاسم سلیمانی هم از روحانی تمجید میکند و میگوید این همان دکتر روحانی است که میشناختیم و انتظار داشتیم، به یک باره فرمانده سپاه اطلاعیه صادر میکند و برای ترامپ خط و نشان میکشد که آروزی مذاکره با ایران را به گور خواهد برد. فرمانده سپاه میگوید مردم ایران هرگز به مسئولان خود اجازه نخواهند داد که با ترامپ و حتی با رؤسای جمهور بعدی امریکا هم مذاکره کنند. این خط و نشان، آن هم در این شرایط، چه معنی دارد؟
دوگانهسازی قبلی کاملاً از حیّز انتفاع افتاده است و لوث و بیخاصیت شده است. می دانیم که این روزها سخت در پی روزنه ای هستند تا خود را از این مهلکه نجات دهند. مصلحت نظام هم از اوجب واجبات است. آیا با یک دوگانهسازی جدید مواجه هستیم؟ دوگانهسازی که به داخل و خارج میگوید یا با دولت مذاکره و توافق کنید، یا با نطامیانی طرف هستید که "کشور" هم در مقابل آنها کاملاً خلع سلاح است؟ به نظر میرسد طی این چند روز موفقیتهائی هم داشتهاند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
توصیهای به اصلاحطلبان حکومتی
اصلاحطلبان حکومتی دیگر چندان اعتباری در جامعه ندارند. به قدری دروغ گفتهاند و در شرایط حساس مافیالضمیر امنیتی و "طلائی" خود را لو دادهاند، که اگر دوباره سریال "بد و بدتر" به نمایش گذاشته شود، این بار ممکن است طرف "بدتر" ماجرا همین حضرات باشند.
با همه اینها، در این جمع، انگشتشمار کسانی یافت میشوند که دستکم از منظر شخصی سلامت نفس دارند و شاید روزی روزگاری اصلاحطلبان بخواهند با اجاره بزرگترها همین سرمایه را هم خرج بقای خود بکنند. به خاطر خودشان هم شده این توصیه را کاملاً جدی بگیرند.
صادق خلخالی چنان چهره بدنامی بود که جناح راست حکومت هم اهلیت او رد میکرد. خلخالی یادگار دوران طلائی بود، سرشار از عقده بود، سال 76 فرصت را مغتنم شمرد و تصمیم گرفت در انتخابات از خاتمی در مقابل ناطق نوری وابسته به جناح راست، سخت حمایت کند.
در آن تاریخ بی سر و صدا هیئی از اصلاحطلبان راهی قم شدند و به دیدار خلخالی رفتند و کلی هندوانه زیر بغل او گذاشتند تا بلکه دم نزد. شیرازه بدون تعارف حرفشان با خلخالی این بود : « تو یکی حفه شو! کسی را به خبر تو امید نیست و شر مرسان» خلخالی هم خفه شد و تا پایان انتخابات دم نزد.
در حال حاضر، و در شرایط فعلی، چهره وقیح و بسیار بدنامی مثل عطاءالله مهاجرانی به انداره خلخالی هم اصلاحطلبان حکومتی را رعایت نخواهد کرد. اصلاحطلبان حکومتی متهم هستند که به مردم دروغ گفتید، اما مهاجرانی نماد دروغ و بیشرفی است. چنین شخصی چطور میتواند از چنین اصلاحطلبانی دفاع کند؟
مهاجرانی سال 76 در پی این بود که ریاستجمهوری هاشمی رفسنحانی مادامالعمر شود. وقتی از این ماجرا طرفی نیست، بلافاصله به آخور اصلاحات متوسل شد و پست وزارت گرفت. بعد که شرایط تغییر کرد، در حالی که وزیر ارشاد اصلاحات بود، با ادبیاتی مشابه سعید مرتصوی از بستن مطبوعات اصلاحطلب به دست سعید مرتصوی دفاع کرد. در نهایت لندننشین شد و سر در توبره سعودیها برد که ماجرایش بر سر هر کوی و بازار است.
مهاجرانی وقیح و بیحیاست. اگر اصلاحطلبان حکومتی برای فرار از اتهام دروغگوئی، محترمانه از او بخواهند سکوت کند، به اندازه خلخالی هم همکاری نخواهد کرد. به مصلحت اصلاحطلبان حکومتی است که از این عروس هزار داماد تبرّی بجوئید. و وقتی برای دفاع از برنامههای حکومتی در رسانههای پرمخاطب حاضر میشود، چیزی را که در لفافه سال 76 به خلخالی گفتند، این بار رسماً و آشکارا به او بگوئید : «مهاجرانی! تو یکی خفه شو»
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
نتوانستم دیوث و قرمساق را حذف کنم و منتشر کردم
ابتدا یک سؤال از دوستان بکنم که بحمدالله همه آدابدان هستید. بعضی از شما دوستان به راحتی از کوره به در نمیروید، خیلی خوب آرامشتان را حفظ می کنید. لطفاً به من بگوئید، وقتی گفتگوی عطاءالله مهاجرانی را در صفحه تلویزیون میبینید که به دیگران درس اخلاق میدهد، یاوه و دروغ میگوید، در مقابل حرفهای دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام از فلان کتاب یک نویسنده امریکائی که به قطع و یقین سواد انگلیسی خواندنش را هم ندارد فکت مالهکشانه میآورد، چطور خودتان را کنترل میکنید؟ و این حرفها را نمیزنید؟ :
«عطاء الله مهاجرانی! دیوث، قرمساق، پوفیوزِ نکبت، حالا کارت به جائی رسیده که درس اخلاق هم میدهی؟ یادت هست وقتی در مرکز گفتگوی تمدنها بودی، همکاران خانمات ابتدا مطمئن میشدند تنها نیستی و مهمان داری سپس وارد اتاقت میشدند؟ پوفیوز یادت هست که زن متاهل و مجرد هم حالیات نبود؟ نکبت خانمباز، تو نان این قوه قضائیه سیاسی کار را میخوری که حرف درست هم بزند اعتباری ندارد. وگرنه به جرم آزار و اذیت جنسی زنان تو الان باید گوشه زندان بودی، نه اینکه در لندن میچریدی. تو یکی خفه شو پوفیوز الدنگ که عمری را نوکر مقتدایت بودی و میخواستی ریاست جمهوریاش هم مادام العمر باشد و بعد از آخور اصلاحات خوردی و در نهایت به توبره سعودیها پناه بردی، الان درس اخلاق هم میدهی؟ این همه وقاحت را تو از کجا آوردی؟»
***
همیشه از مریوان خبرهای متفاوت میشنویم. راه پیمائیهای تاریخی مریوان، کارهای مدنی زنان پیشرو مریوان، شکارچیهای مریوان که تفنگ را زمین گذاشتند و فعالیتهای از این قبیل که مریوان را به شهر جریانسازی تبدیل کرده است.
در این سالها مریوان یک دانشمند بزرگ در سطح جهان لازم داشت که کلکسیون افتخارات این شهر را تکمیل و جهانی کند. کوچهر بیرکار (فریدون درخشانی) این افتخار را هم نصیب مریوان و کردستان و ایران کرد و نوبل ریاضیات را برد.
طبیعتاً میلیونها کُرد در سراسر منطقه بیش از همه خوشحال هستند. به همه دوستان کُردم به طور ویژه تبریک عرض میکنم. این روزها همه ما به چنین خبر خوشحال کنندهای نیاز داشتیم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
بنزین لیتری هزار تومان است. قیمت دلار بالای ده هزار تومان است. در ترکیه هر لیتر بنزین بین پنج تا شش لیر قیمت دارد، یعنی حدود پانزده هزار تومان.
دیگر برای قاچاق بنزین هیچ ضرورتی به جلب همکاری مامور پمپ بنزین و دادن رشوه نیست. حتی ضرورتی به تامین بنزین قاچاقی از شهرهای کوچک مرزی هم نیست، مصرف بنزین این مناطق را بیشتر کنترل میکنند.
میتوان در کلانشهری مثل اورمیه که خیلی هم دور از مرز نیست، با یک ماشین قدیمی داری باک بزرگ، در پمپ بنزینهای مختلف صف ایستاد و بنزین زد و در جای مناسب باک را خالی کرد. اگر چهار نفر یک گروه تشکیل بدهند و روزی دویست لیتر بنزین قاچاق کنند، هر کدام حدود پانصد هزار تومان کاسب خواهند شد.
اخیراً در مناطق مرزی غرب کشور حتی گوسفند را هم عراق میبرند و آنجا ذبح میکنند و با خود دلار میآورند و به قیمت آزاد میفروشند.
از هر منظر که نگاه کنیم، دلار ده هزار تومانی واقعیت خود را به همه ارکان اقتصاد کشور تحمیل خواهد کرد. خیلی زودتر از آنکه حتی دولت متوجه بشود و فکری به حال آن بکند، تازه اگر بتواند فکری بکند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
مسیحیان و مسلمانان قدیمی بالانج بعضاً همدیگر را با جملات و اصطلاحات شیرینی مینواختند. متاسفانه اغلب آنها در حال فراموشی است. این جمله که میگویم، هم نسخه اسلامی و هم نسخه مسیحی داشت که فرقهائی با هم داشتند، خیلی درگیر جزئیات آن نمیشوم و خوب هم به یاد نمیآورم و فعلاً نسخه مسیحی آن را استفاده میکنم.
در مواردی یک فرد مسیحی به رفیق مسلمان خود مستقیم طعنه میزد و میگفت : «موسلمانین سونکی عقلی» نمیتوانم جمله را تحتالفظی به فارسی ترجمه کنم، یعنی حرفهای اولیه مسلمان را خیلی جدی نگیر، حرف حساب را بعداً که رفت و اندکی فکر کرد به زبان خواهد آورد.
حدس میزنم این جمله ریشه در بعضی عقاید اسلامی هم داشته باشد. به هر حال متشرعین مسلمان در تماس اولیه با نامسلمانان بلافاصله تئوری مطهرات و شیوه طهارت را مرور میکردند. بعد که کمی فکر میکردند، خودشان هم با خودشان درگیر میشدند و میگفتند : «اوتور بو سوزلری کیشی، یاپیش اوستا یئویلدن/ ول کن این حرفها را، اوستا یئویل را بچسب»
حکایت ترامپ هم همین است، در مثل مناقشه نیست و دور از جون مسلمانان بالانح و ضمن عذرخواهی از همولایتیهایم، با اقتباس از آن مثل باید گفت : «ترامپین سونکی سوزی»
ترامپ به عنوان رئیسجمهور امریکا رهبر یک جریان قدری است که برنامههای خود را چپ و راست پیش میبرند و با جهانی هم درگیرند. در همه موارد هم لزوماً به ناحق نیستند. یکی از این برنامهها خط و نشان کشیدن برای چین است. رژیم چین، عمری است هم از آخور میخورد و هم از توبره. چین مثلاً کمونیست در داخل یک سیستم بردهداری راه انداخته و کالای بسیار ارزان تولید میکند، در خارج به امریکا درس تجارت آزاد میدهد.
اما ترامپ یک وجهه شخصی هم دارد. از این منظر ترامپ یکی از بیشخیصتترین و ناهنجارترین رهبران حال حاضر جهان است. این آدم حجم وقاحت را چنان در فضای سیاسی امریکا و جهان بالا برده که از این به بعد پروندههائی مثل مونیکا لوینسکی دیگر لوسبازی محسوب خواهد شد.
ترامپ کلاً یک کاراکتر +18 دارد و پیش بچههای کوچک نباید اخبار این آدم را دنبال کرد، هر آن ممکن است خبر صحنه داشته باشد. رذالت و دروغ و کثافت و شارلاتانیسمی نیست که این یارو مرتکب نشده باشد.
در این یک سال و اندی ثابت شده که وقتی ترامپ به حال خود رهاست، دهانش را باز میکند و تارامپا تورومپ راه میاندازد و معمولاً متناسب با شخصیت خودش حرف میزند. حتی ممکن یکسره دری وری بگوید و بعداً محافل رسمی ناچار شوند اظهارات او را کلهم تکذیب و یا تفسیر کنند .
بعد از این همه بگیر و ببند و تحریم ایران و شرایط دوازدهگانه، ترامپ اخیراً گفته است بدون هیچ پیششرطی حاضر به مذاکره با ایران است. نباید این حرفها را جدی گرفت، وقتی به پشت صحنه رفت و مشاوران مورد اعتمادش مطالب اصلی را به او گفتند و کمی فکر کرد، تازه معلوم خواهد شد که حرف حسابش چیست.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
یکی از بزرگترین موفقیتهای سیاسی و شاید هم بزرگترین موفقیت سیاسی نظام جمهوری اسلامی در این است که همزمان به مردم ایران، و به جز یک کشور به تمام کشورهای جهان، کاملاً قبولانده است که جمهوری اسلامی ایران، رئیسجمهور دارد. در حال حاضر هم رئیسجمهور آن دکترالحقوقِنوسرهنگ حجتالاسلام حسن روحانی است.
هیچکدام از نظامهای دیگر چنین موفقیتی نداشتند. در اتحاد جماهیر شوروی کلی مقامات رسمی مشابه کشورهای دمکراتیک وجود داشت، ولی همه میدانستند باید سراغ کدام مقام و کدام نهاد بروند و اساساً آن مقامات را داخل میوهجات حساب نمیکردند. حتی در روسیه فعلی هم چنین است، دورانی که ولادیمیر پوتین دستیارش مدودف را در پست ریاستجمهوری گذاشته بود، همه میدانستند این طفلکی چند مَرده حلاج است.
همین کره شمالی رئیسجمهور دارد، در دور اول ریاستجمهوری حسن روحانی برای مراسم تحلیف او به تهران هم آمد، اما در کشور دوست و متحد ایران به اندازه یک بخشدار هم تحویل گرفته نشد. سرهنگ معمر قذافی میگفت من کاری به اداره کشور ندارم، و حتی این اواخر میگفت نقش من چیزی نظیر ملکه بریتانیا در انگلیس است و لیبی دولت و دفتر و دستک دارد، ولی گوش کسی بدهکار این حرفها نبود.
رئیسجمهور ایران در بهترین حالت نخستوزیر و رئیس دستگاه اجرائی است که طی یک مراسم انتخاباتی از میان چند سوگلی استصوابی، انتخاب او به رای مردم واگذار میشود.
رئیسجمهور در نظامهای سیاسی جهان که مبتنی بر سسیتم پارلمانی است، مثل ایتالیا و هندوستان، معمولاً یک مقام تشریفاتی است. اما در نظامهای ریاستی که رئیسجمهور مستقیماً از طرف مردم انتخاب میشود، فرمانده کل قواست و قضات عالی کشور پس از معرفی او نصب میشود و در یک کلام رئیسجمهور واقعاً رئیسِ جمهوری است.
در کشوری که رئیسجمهور آن حتی اختیارات یک نخستوزیر در معرفی همه وزرایش را هم ندارد، واقعاً باید به نظام جمهوری اسلامی تبریک گفت که رؤسای جمهور قویترین و دمکراتیکترین کشورهای جهان هم تصور میکنند رئیسجمهور ایران همرده آنهاست و باید او را در هر شرایطی مخاطب قرار بدهند. از باراک اوباما تا دونالد ترامپ تا امانوئل مکرون چنین تصوری دارند.
یکی از بهترین و شاید هم بهترین تیتری که در روزنامههای ایران تا کنون دیدهام، متعلق به روزنامه وطن امروز است. وقتی ایرانشناسترین رئیسجمهور جهان، تزار گازی ولادیمیر پوتین به تهران آمد، وطن امروز کاری کارستان کرد و تیتر زد : مستقم بیت رهبری (کامنت اول)
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
از سید جواد رفیعی عزیز اجازه گرفتم مقاله ایشان در فصلنامه آنا وارلیق را اینجا و برای اطلاع دوستانی که به این فصلنامه دسترسی ندارند، منتشر کنم. قبل از خواندن اصل مطلب چند نکته را عرض میکنم.
این روزها وزیر آموزش و پرورش سخنان سخیفی به زبان آورده که حقیقتاً اسباب شرمساری است. البته شخص وزیر را نباید خیلی جدی گرفت، مثل بسیاری از مقامات تَقّی به توقّی خورده و این یارو هم وزیر شده است. حتی بعید است این آقا فهم درستی از جایگاه خود و سخنانی که از این جایگاه به زبان آورده داشته باشد. به تعبیر ابراهیم ساوالان این وزیر بیشتر به طفل نادانی میماند که دروغ مصلحتی بزرگترهای خود را عیان کرده است.
اتقاقاً نوشته سید جواد رفیعی با قلمی شیوا و با مثالهای روشن آرا و نظرات و نوشتههای دکتر نصرالله پورجوادی را نقد میکند که به نظر میرسد از بزرگترهای چنین وزرائی است. خوشبختانه سید جواد رفیعی اشراف کاملی به این بحث دارد. ضمناً ایشان جریان نواندیشی دینی را همزمان در ایران و ترکیه دنبال میکند. ترجمههای زیادی هم از تُرکی به فاسی در نشریات عموماً دو زبانه ایران از ایشان در همین ساحه منتشر شده است. از این نظر آگاهی در خور توجهی از کنشگران و اهل قلم تُرک و فارس در منطقه دارند.
سید جواد رفیعی در بخشهائی از این مقاله نقطه نظرات شادروان سعیدی سیرجانی را هم مطرح میکند. قبل از خواندن مقاله هیچ آشنانی با این نظرات مرحوم سعیدی سیرجانی نداشتم. شخصاً از علاقهمندان ماندگارترین کار ایشان یعنی تصحیح و انتشار تفسیر ابوبکر عتیق بیشابوری معروف به تفسیر سورآبادی هستم. باورم نمیشد شخصی مثل سعیدی سیرجانی در خصوص تُرکها و عربها چنین حرفهائی زده باشد.
واقعاً نمیدانم این حجم گسترده از کج فهمی و تمامیتخواهی نسبت به سایر زبانها و نسبت به تُرکها و عربها در ایران را چه بنامم. با کمال تاسف این کج فهمی چنان گسترده است که آدمی انگشت به دهان میماند.
اما یک چیزی را مطمئن هستم و تقریباً هیچ تردیدی در درستی آن ندارم. ایران واقعی که متعلق به همه ایرانیان است، از این مرحله انحصاری عبور کرده است. تُرکها و عربها و کُردها هرگز به این وضعیت تن نخواهند داد. بخش اعظم جامعه مدنی و کنشگران و فعالان تُرک ایرانی در شهرهای بزرگی مثل تبریز و زنجان دیگر مثل صد سال پیش فکر نمیکنند و تحت هیج شرایطی زبان تُرکی را قربانی چیز دیگری نخواهند کرد.
اگر جامعه مدنی فارس ایران در گذشته باقی بماند، و برای شرایط جدید جوابهای قدیمی و تاریخ مصرف گذشته را مدام تکرار کند، و از شاهنامه و دیوان انوری همچنان برای شرایط امروز دلیل بیاورد، و میراث مشترک فارسی را با تاریخ کشور متکثر ایران گره بزند و یکی بپندازد، عملاً تاثیرگذاری خود را کاملاً از دست خواهد داد. در چنین وضعیتی حتی عملکرد این جامعه خواسته یا ناخواسته به نفرتپراکنی هم منتهی خواهد شد.
امروز آنچه در آن به معنای واقعی کلمه مشترک هستیم، کشوری به نام ایران است. تاریخ ایران، تاریخ زبان فارسی نیست. زبان فارسی عملاً به مرزهای طبیعی خود برخواهد گشت، همانطور که عربی و تُرکی کمابیش به مرزهای طبیعی خود برگشتهاند. زمانی در قاهره بسیاری از بزرگان و حاکمان به تُرکی سخن میگفتند، اکنون از تُرکی در این شهر کلماتی چند مثل "افندیم" باقی مانده است که بسیاری از مصریها رییشه تُرکی آن را هم نمیدانند.
در هر حال وطن ما ایران وطن فارسی نیست، وطن فارسی هم هست. ایران وطن تُرکی هم هست، وطن کُردی و وطن عربی و وطن بلوچی هم هست.
این نوع نگرش همین الان هم در بستر جامعه ساری و جاری است. بخشهای غیرفارس ایران هرگز به شرایط فعلی تن نخواهند داد. جامعه مدنی فارسی زبان و دوستداران این زبان تاریخی، یا درک درستی از شرایط خواهند داشت و به عنوان بازیگر مهم تاثیر خود را در آینده خواهند گذشت، یا مثل جناب پورجوادی خود خواهند گفت و خود خواهند دوخت و خود خواهند خندید و در نهایت عرض خود خواهند برد و زحمت دیگران را خواهند داشت. در ایران واقعی افکار کسانی مثل آقای پورجوادی نه تنها به هیج راه حلی منتهی نخواهد شد، بلکه خود این افکار صورت مسئله بسیاری از ایرانیان است.
یکی از اتفاقاتی که طی چند ده سال گذشته در این کشور افتاد، حساست زدایی از ترکیب "در این برهه حساس" بود. حضرات حساسیتها و خطراتی که خودشان را تهدید میکرد، به پای ایران نوشتند و به نام تهدید اسلام و ایران جا زدند. اما حقیقت این است که این روزها واقعاً شرایط فرق میکند و مسئولانه باید نگران آینده کشور بود. همه دوستانی را که در این شرایط حساس دل نگران آینده ایران هستند، به خواندن این نوشته دعوت میکنم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در زلزله کرمانشاه از خانواده یک زلزلهزده نوشتم که هست و نیست خود را از دست داده بود و به تالش آمده بود. اهالی محل تصمیم میگیرند برای این خانواده زمینی تهیه کنند و خانهای بسازند. خانم میترا فرازنده کمکهای زیادی برای ساخت این خانه جمعآوری کرد و آن طور که ایشان میگفت، دوستان این صفحه هم چند میلیون تومان به حساب ایشان واریز کرده بودند. (کامنت اول)
از حسن اعتماد این دوستان نهایت سپاس را دارم. مطابق گفتههای میترا به طور ویژه همکاری خانم نجیبه سبحانی فوقالعاده بود. نجیبه از راه دور توان خود و آشنایانش در کردستان و کرمانشاه را در خدمت ساخت این خانه قرار داد. البته نجبیه از این کار خیر بینصیب نماند و اکنون در تالش دوست نجیبی به نام میترا پیدا کرده است. کسانی که میترا را میشناسند نیک میدانند که این هنرمند تالشی چه گوهری است.
به هر حال هنگام وقوع این بلایا وظیفه انسانی حکم میکند که هر کس به اندازه توانش کمک کند. اما همانطور که نوشتم در چنین مواردی بهترین راه پیدا کردن فرد معتمدی است که مستقیماً در کار کمکرسانی است. در این مورد هم خوشبختانه این روش کاملاً جواب داد. یک ریال از کمکهائی که به ساخت این خانه کردید به هدر نرفته است و مستقیماً و بیهیج واسطهای صرف ساخت خانه شده است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
فوتبال و ازدواج
بازیهای جام جهانی روسیه به اوج خود رسیده است. بچههای من با علاقه نتایج این بازیها را دنبال میکنند. البته نهال که طرفدار دو آتشه آلمان و توماس مولر بود، با حذف این تیم عملاً از جام قهر کرد. اما سارا خیلی خوش شانس بود و به تعبیر خودش برنده اصلی این جام است. بیشترین علاقه را به فرانسه دارد. اما از همان ابتدا بلژیک و کلمبیا و کرواسی را هم بیشتر به خاطر ستارههایشان خیلی دوست داشت. می گوید اگر کلمبیا و خامس رودریگز هم در نیمه نهائی بود، در هر حال قهرمان جام میشدم.
دوران نوجوانی عوالم خود را دارد. هر دو حواشی فوتبال را بعضاً با جزئیات دنبال میکنند. نهال چیزی نیست که راجع به توماس مولر و آلمان و بایرن مونیج منتشر شود و دانسته از دست بدهد. سارا هم هر روز یک خبر جدید از آنتوان گریزمن میدهد و لاجرم من هم در مواردی با علائق آنها همراه میشوم. البته این همراهی توفیق اجباری هم هست، آدم به دوران نوجوانی پرتاب میشود.
دخترها اخیراً نکتهای را در حاشیه فوتبال متوجه شدند که به نظرم خیلی جالب رسید. تصمیم گرفتم با شما هم مطرح کنم. چطور است که اغلب ستارههای خارجی فوتبال متاهل هستند، اما در تیم ملی ایران تقریباً هیچ خبری از ازدواج نیست و اغلب آنها مجرد هستند؟
توماس مولر در بیست سالگی ازدواج کرده است. آنتوان گریزمن و خامس و رونالدو و مودریچ و راکتیچ همگی بچه دارند. این ستارههای فوتبال در همان سن بسیار جوانی ازدواج کردهاند و بچهدار هم شدهاند. اما در تیم ملی فوتبال ایران تقریباً هیچ خبری از ازدواج نیست.
نکته دقیق و مقایسه درستی است. فکر میکنم همین موضوع به تنهائی نشان از یک بحران دارد. مثلاً علی دایی معروفترین فوتبالیست ایرانی همین چند سال پیش ازدواج کرد. به نظر میرسد این موضوع مربوط به شرایط چند ده سال اخیر است. در گذشته، ایران هم کمابیش مثل بقیه کشورها بود. تا آنجا که به یاد دارم چهرههائی مثل علی پروین و شادوران ناصر حجازی در اوج فوتبال خود ازدواج کردند و بچه هم داشتند.
قطعاً این موضوع ار عوارض مدرنتیه و سبک زندگی جدید نیست، به هر حال از آلمان و فرانسه که مدرنتر نیستیم. در عین حال سنتها و سبک زندگی ما بیشتر از سبک زندگی غربیها مشوق ازدواج نباشد، دست کمی از آنها ندارد.
این روزها میان دوستان و آشنایان به وفور دختران و پسران بالای سی سال و چهل سال میبینم که تنها زندگی میکنند و هیچ تمایلی هم به ازدواج ندارند، و یا شرایطی فراهم نیست که ازدواج کنند. گوئی جوانان در این جامعه هم از سنتهای قدیمی و خانوادگی خود فاصله گرفتهاند و هم از زندگی مدرن امروزی بیبهره ماندهاند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
یک پیشنهاد، پیوند اختلاس با اصول علم اقتصاد
سال 2011 و قبل از شروع جنگ در سوریه، هر 47 لیر سوریه یک دلار بود. اکنون هر 515 لیر سوریه یک دلار است. یعنی لیر سوریه طی سالهای جنگ داخلی یازده برابر سقوط کرده است و هزار درصد ارزش خود را از دست داده است.
سال 2011 هر دلار امریکا حدود 1500 تومان بود. اکنون حدود 8500 تومان است، یعنی طی این هفت سال، ریال ایران 460درصد سقوط کرده است.
سال 2011 هر دلار امریکا کمتر از دو لیر ترکیه بود، اکنون هر دلار بیش از چهار و نیم لیر ترکیه است، یعنی لیر ترکیه طی این هفت سال 125 درصد ارزش خود را از دست داده است.
سال 2011 هر دلار امریکا حدود 28 روبل روسیه بود، اکنون هر دلار بیش از 63 روبل است. یعنی روبل طی این هفت سال 125 درصد ارزش خود را از دست داده است.
در کشور نفتی ونزوئلا هم که پول به معنای واقعی کلمه علف خرس شده است، و عدد و رقم دیگر جوابگو نیست. میگویند با پولی که سال 2011 در کاراکاس میشد خانه خرید، اکنون فقط میتوان یک فنجان قهوه خورد.
این در حالی است که هیچکدام از این کشورها، یک سر سوزن درگیر مصیبتهای ویرانگر سوریه طی این هفت سال نبودهاند. ویرانی سوریه درس عبرتی برای تمام جهان شده است. مرکز اقتصاد آن یعنی حلب به کلی داغون شده است. سوریه میلیونها آواره و صدها هزار کشته داده است. کشور کاملاً از هم پاشیده است.
همه چیز حاکی از آن است که لیر سوریه با در نظر گرفتن جمیع جهات، حتی در مقایسه با پول اربابان خود هم عملکرد بهتر و اقتصادیتری داشته است. چرا و چگونه؟
کسانی از جناح راست حکومت ایران چرائی این وضعیت را تلویحاً و بدون هیچ نوع خجالتی امداد غیبی ارزیابی میکنند و میگویند دلارهای نفتی عربستان و قطر برای گروههای مخالف، عملاً به تقویت لیر سوریه منجر شده است. لابد خودشان به حکومت سوریه فقط کمک ریالی میکنند. خطوط اعتباری میلیارد دلاری دولت سوریه هم حرف دشمنان است.
اینکه لیر سوریه طی این مدت، آنچنان که انتظار میرود سقوط نکرده است، لاید دهها دلیل اقتصادی دارد. قطعاً یکی از این دلایل عملکرد شایسته بانک مرکزی رژیم بمب بشکهای بشار اسد بوده است. حتماً یک انضباط اقتصادی دقیقی را دنبال کردهاند و هر چه از اربابان رسیده را با حساب و کتاب خرج کردهاند و بیجهت و به هر بهانهای پول بیپشتوانه چاپ نکردهاند. لابد غریزه اصلی کارگزارن این رژیم را کشتار بیشتر ارضا میکند و نیازی به اختلاسهای نجومی نداشتهاند.
حال که شرایط در حال تغییر است و گفته میشود روسیه و امریکا در حال دستیابی به توافقاتی هستند که هر چه بیشتر ایران را از ماجرا سوریه دور کنند، دستکم ایران میتواند از رژیمی که با تمام توان از آن دفاع کرد و نام آن را هم کمکهای مستشاری گذاشت، یک درخواست مدیریتی بکند. بهتر است بانک مرکزی ایران را "مستشاری" از بانک مرکزی سوریه اداره بکند. در سوریه همه چیز حاکی از رعایت بهتر اصول علم اقتصاد در بدترین شرایط ممکن است. در اینصورت پیوند مبارکی هم میان قابلیتهای اختلاس و علم اقتصاد ایجاد خواهد شد و کشور از این بحران ارزی نجات خواهد یافت.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
مقدماتی جام جهانی به پایان رسید، بزودی شاهد بازیهای طولانی خواهیم بود که در 120 دقیقه به نتیجه نمیرسد و منجر به ضربات پنالتی می شود.
فوتبال یک ورزش کاملاً مردمی است، بسیار جذاب و پرطرفدار است، به همین خاطر ورزشی محافظهکار هم هست و به راحتی تن به تغییر قوانین نمیدهد. هر تغییری ممکن است به جذابیتهای ذاتی و همینطور مردمی و محبوب بودن فوتبال لطمه بزند.
در این جام VAR به فوتبال اضافه شد. شخصاً بعید می دانم این مصوبه ادامه یابد. VAR گرچه داور را قادر میسازد تا صحنه را دوباره ببیند، اما معلوم نیست که با روح فوتبال هم سازگار باشد. داور بخشی از بازی است، اشتباه داور هم از جنس اشتباه بازیکنان است. به همین خاطر داوران بزرگ فوتبال هم به اندازه بازیکنان بزرگ اشتهار دارند. به راستی کدام داور تنیس اشتهار جهانی دارد؟ وقتی همه چیز به ماشین سپرده شود، داور فوتبال نیز به مرور نقشی نظیر داور تنیس خواهد شد و بخش مهمی از جذابیتهای فوتبال از بین خواهد رفت.
در همین راستا، ضربات پنالتی یکی از بهترین ابداعات فوتبال است. ماندگاری آن نیز شاهدی بر این مدعاست. اما پنالتی یک اشکال بسیار اساسی دارد. پنالتی دقیقاً بر خلاف تمام قوانین فعلی فوتبال، دو تیمی را که ممکن است 120 دقیقه کاملاً متضاد بازی کرده باشند، دقیقاً در یک شرایط قرار می دهد، حتی ممکن است تیم بهتر را در شرایط بدتری هم قرار بدهد.
چگونه میتوان یکی از بهترین ابداعات فوتبال را عادلانه تر اجرا کرد؟ خیلی خیلی ممنون میشوم این نوشته را بخوانید، و بیشتر ممنون میشوم که نظر دهید. البته اگر قصد نظر دادن دارید، لطفاً و حتماً کامنت اول را ملاحظه کنید.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت اول :
خدا رفتگان شما را بیامرزد، مرحوم پدربزرگ من هم مثل اغلب قدیمیها تنها قشر باسوادی که دیده بود، قشر مُلاّ بود و فکر می کرد هر باسوادی مُلّاست. سواد مّلّا را هم با کتابهای که میگفتند خوانده است اندازه میگرفت. مثلاً میگفت فلان مُلّا هفت کتاب خوانده است.
من و بعضی نزدیکانم اهل درس و مشق و مطالعه بودیم، برای پدربزرگ هم کتاب درسی با بقیه کتابها فرقی نداشت. تمام و کمال اهل نماز و روزه هم بودیم. همه چیز برای مُلّا پنداشته شدن فراهم بود و تعجب ایشان این بود که چرا یکی از ماها چیزی نمیشویم؟ البته جواب را آماده داشت و میگفت چون شما تبریزی نیستید.
همه میدانند و روزنامه لوموند فرانسه هم نوشته است و رادیو لندن هم گفته است که اورمیه سرور و سالار همه شهرهای ایران است، اما از همان ابتدا اشتهار این شهر و کل آذربایجان به نوعی زیر بلیط این تبریزیها بود. پدربزرگ میگفت اگر شما تبریزی بودید، حالا همه میگفتند مُلّائی از تبریز آمده که یک بار شتر هم کتاب خوانده است. ولی خوب! ما که تبریزی نبودیم و لاجرم مُلّا هم نشدیم.
هنوز هم حکایت همان حکایت قدیمی است، دنیا هم پر از تبریزی است. اگر این نظر فوتبالی ارتباطی به ناحیه مقدسه طب تا نجوم نداشت، و مثلاً میشل پلاتینی چنین حرفی میزد، الان همه شما میگفتید : بهبه! عحب کلامی، عحب طرحی، عحب شاهکاری، بشتابید به زیارت میکائیل مقدس
***
آیا اقتصاد ورشکسته ایران، از کنترل خارج شده و در حال سقوط و فروپاشی است؟ بیاعتمادی به اوج خود رسیده است. هزاران هزار میلیارد تومان پولی که سالها در سیستم بانکی کشور محبوس بود، عملاً رها شده و در حالی ویرانی ارزش ریال است.
تا آنجا که به یاد دارم، حتی طی هشت سال جنگ هم، ریال با چنین سرعتی سقوط نمیکرد، چون کشور دهها پتانسیل دیگر هم داشت و حضرات هنوز موفق نشده بودند همه چیز را به هم بریزند.
همین چند سال پیش وقتی دلار به هزار تومان رسید کلی سر و صدا کرد، این روزها واحد سقوط ریال هزار تومان شده است. دیروز دلار هشت هزار تومان بود، امروز صحبت از نه هزار تومان است.
این نظام، نظامی است که وقتی سُمبه را پُر زور میبیند، تن به عقبنشینیهای سنگین میدهد. نظام قطعنامه 598 را قبول کرد و رسماً آن را جام زهر نامید، نظام میگفت انرژی هسته ای حق مسلم ماست، اما به برجام تن داد و راکتور اراک را به دست خود بتنریزی کرد.
الان چرا کاری نمیکنند؟ آیا پشت پرده مشغول مذاکره هستند؟ یا همه فرصتها را از دست دادهاند و قادر به هیچ کار دیگری نیستند؟
اینکه تکلیف خودشان چه خواهد شد، مشکل تاغارتاغار آقازاده بیمصرف با کیسههای پر از دلار مقیم خارج است که سالهاست خود را برای چنین روزی آماده کردهاند تا ددی ولینعمت را هر چه سریعتر به ساحل نجات برسانند.
ایران طی چندین دهه گذشته نه تنها هیچکدام از مشکلات خود را حل نکرده است، بلکه تاغارتاغار مدیر بیکفایت، علاوه بر تولید انبوه آقازاده باکفایت برای خودشان، برای کشور چنان ابرچالشهای سهمناکی به ارث گذاشتهاند که حتی فکر کردن به آنها هم انسان را وحشتزده میکند. با چنین ارث و میراثی تکلیف ما مردم ایران چه خواهد شد؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
سیام خرداد تولد عطا پسر برادرم بود. در این عکس سینا پسر برادر دیگرم هم کنار اوست. عطا حسابی فوتبالی است، کیک تولد او هم فوتبالی است.
اخیراً با قصه زندگی بسیار سخت علیرضا بیرانوند آشنا شدم و خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. اصولاً فوتبال را به طور ناخودآگاه طبقاتی هم نگاه میکنم. کنترل این احساس دست خودم نیست. مثلاً فرانسه را خیلی خیلی دوست دارم، اما به شرطی که با ایتالیا و انگلیس بازی کند. همین فرانسه وقتی با پرو بازی داشت، طرفدار پرو بودم. متاسفانه بچههای عموماً سرخپوست پرو به دست فرانسه حذف شدند و از ادامه جام باز ماندند و خیلی دلگیر شدم.
وقتی این عکس تولد عطا با تصویر بیرانوند روی کیک تولد را دریافت کردم و دیدم بچه زحمتکش طبقات محروم خرمآباد، قهرمان برادرزادهام در اورمیه است، حال دیگری پیدا کردم.
تولدت مبارک عطای عزیزم، برای تو آرزوی موفقیتهای روزافزون دارم. برای قهرمانت هم آروزی موفقیتهای بیشتر دارم و امیدوارم هر چه زودتر بیرانوند را درون دروازهی باشگاههای بزرگ و درست و حسابی مثل بارسلونا و بایرنمونیخ و تراختور ببینیم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
سال نود و هشت که ایران پس از یک تورنمنت بسیار طولانی و نفسگیر، بالاخره استرالیا را در ملبورن شکست داد و راهی جام جهانی فرانسه شد، داریوش مصطفوی رئیس وقت فدراسیون فوتبال تحت تاثیر حمایت گسترده رسانههای عربی منطقه قرار گرفت. در مصاحیه ای از این رسانهها تشکر کرد که ایران را تنها نگذاشتند. رسانه های عربی در آن تاریخ سنگ تمام گذاشتند و یا شور حال خاصی بازیهای ایران را گزارش کردند.
همه بازیهای جام جهانی روسیه را از کانال ترت یک ترکیه دنبال میکنم که با کیفیت بسیار بالا و اچدی مسابقات را روی ماهواره تُرکست پخش میکند. گزارشگران این کانال هنگام بازیهای ایران آشکارا لحن همدلانهای دارند. در بعضی مسابقات چنان به وجد میآیند که گوئی تیم کشور خودشان بازی دارد. طوری نام بیرانوند دروازهبان شجاع کشورمان را میآورند که گوئی علیرضا درون دروازه کشور خودشان ایستاده است و ترکیه با آلمان بازی دارد.
این فضای جواد خیابانیپرور و اکبر عبدیپرور و همسایهستیز و عربستیز کشور خسته کننده است. حقیقتاً خسته کننده و مشمئزکننده است، دیگر نمیدانم چه باید گفت و چه باید نوشت.
گزارشگران ابله و بعضاً شارلاتان صدا و سیمای میلی ارزش چندانی ندارند، بدبختانه خانه از پایبست دیگرستیز است. فقط خیابانها پر از خیابانی نیست، از آن عارفشناس دروغگو و بیهمهچیز مقیم بیبیسی تا نویسنده سرشناس سردارشناس، در نهایت یک فردوسیپور خیابانی است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
نام صنعتگر تبریزی حسن آقا دمیرچی با فرهنگ آذربایجان و زبان تُرکی گره خورده است. حسن آقای بزرگ، هم دستی در نوازندگی تار دارند و هم نویسنده و شاعر هستند. حسن آقا از پشتیبانان اصلی اجاق موسیقی آذربایجان در ایران و یک فعال مدنی و اجتماعی شناخته شده است. حسن آقا جزو معدود صنعتگران اهل قلم و هنر این سرزمین است. حسن آقا حقیقتاً شایسته نام قوجا تبریز است، نام ایشان با نام آذربایجان چنان گره خورده است که به حسن آذربایجان هم معروف هستند.
این روزها حسن آقای بزرگ آذربایجان در بستری بیماری است، خدایا هر کجا هست به سلامت دارش. شاعر گرانقدرمان جناب اسماعیل جمیلی این شعر را در ستایش ایشان سرودهاند.
گوللهسی سؤز ، سیلاحی ساز
ایستیبدادین سزاغیندا نفسی یاز
گووهنیلن دایاق سؤنمهین چیراغ
کؤرپه کیمی کؤورک
ستارکیمی قوچاق
دوم دورو اینسان
قوجالمایان قوجامان
سارسیلمایان دایاغیمیز
حسن آغامیز ...
سؤنمه ین اوجاق
آغارمایان بایراق
ائل یولوندا دوشمهین ایاق
اورمویا سیزلایان بولاق
دوستاقدا دوزه دایاق
ایرییه پیچاق
اورهیی قان اوزو آغ
آغالیغینی قازانان
اینسانلیغا یاراشان
کؤنوللرده یاشانان
حسن آغا آزربایجان
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دوستانی چند ویدیوی ویرانگری را که در کامنت اول می گذارم، به اشتراک گذاشتند. من هم بقدری متاثر شدم که برای دوستانی فرستادم، اما راستش بعداً کمی دچار تردید شدم که ممکن است موضوع چیز دیگری باشد.
ماجرا در یک پارک اتفاق می افتد و برخورد نژادپرستانه بچه های سفیدپوست اسپانیائی را با یک کودک سیاه پوست نشان می دهد. آیا این برخورد زشت و وقیحانه، لزوماً ریشه نژادپرستانه دارد؟
ما معمولاً دوست داریم بچهها را معصوم بدانیم. حق نداریم بچهها را محاکمه کنیم. اما حقیقتش را بخواهید بچهها در عالم بچگی، یک خباثتهائی هم نسبت به یکدیگر مرتکب میشوند که باور نکردنی است. بچه خود آدم بعضی وقتها والدین را به مرز جنون میرساند. در یک توافق جهانی و متمدنانه، معمولاً از این چیزها حرف نمیزنیم، چون به هر حال بچه هستند و مسئولیت هر کار آنها به عهده ماست.
هر وقت در روزنامهای از آزار یک بچه توسط نامادری و ناپدری چیزی میخوانم، راستش را بخواهید کمی دلم به حال آن نامادری و ناپدری هم میسوزد که کسی حرف آنها را گوش نخواهد کرد. چون مدنیت و انسانیت به ما حکم میکند که همیشه حقوق بچهها را رعایت کنیم و حق را به بچه بدهیم. اما اعصاب و تحمل آدم، تابع متغیرهای دیگری هم هست و یک جاهائی انسان واقعاً کم میآورد. بچهها هم بعضاً در کار خودشان استاد هستند و بزرگترها را آب خوردن به مرز جنون میرسانند.
در کامنت دوم نوشته چند سال پیش خودم را که همدلی با نامادریها و ناپدریها است، دوباره به اشتراک میگذارم. خوشحال میشوم دوستانی که نخواندند، ملاحظه کنند و نظر دهند.
یکی از این کارهای آزاردهنده بچهها، راه ندادن دیگری به حلقه خودشان است. بارها این مسئله را دیدم که چطور در مقابل تازهوارد برخورد زشت میکنند. بدیهی است که این موضوع به تربیت آنها بستگی دارد. بچههای جوامع متمدنتر یاد میگیرند که وقتی بچهای به جمع آنها میپیوندد، به سراغ او بروند و اجازه ندهند احساس تنهائی کند. اما این مسئله به سطح آموزش جوامع بستکی دارد، به طور طبیعی و لزوماً بچهها اینطور نیستند. دست خودشان باشد ممکن است زهر خودشان را هم به تازهوارد بریزند.
آنجه من الان در این ویدیو میبینم، ورود یک بچه غریب به همراه مادرش به یک پارک محلی است. به نظر میرسد سایر بچهها همدیگر را میشناسند. اینکه بچههای دیگر او را به جمع خود راه نمیدهند، لزوماً ربطی به رنگ پوست او ندارد، و در درجه اول نشان دهنده سطح آموزش پائین والدین این بچههاست. این والدین به بچههای خود یاد ندادهاند در چنین مواردی متمدنانه برخورد کنند و نه غریزی.
وقتی هم مادر از سایر والدین کمک میخواهد، یکی از آنها به کمک او می شتابد و فقط بچه خود را از جمعی که سد راه این نازنین شدند بر میدارد. البته جائی صدای بچههای سفید شنیده میشود، که گویا میگویند تو سفید نیستی و سیاهی. در نهایت بچه سیاهپوست را چنان آزار میدهند که مادر مجبور به ترک پارک میشود و ویدیو آتش به نهاد بیننده میزند.
ممکن است این موضوع هم ریشه در بیتربیتی بچهها و والدین بیسواد و حتی نادان آنها داشته باشد که تفاوت را به بچهها یاد ندادهاند. اگر بچه غریب مثلاً صورتش سوخته بود، لابد به سوختگی صورت او اشاره میکردند.
بعید نیست که من ناخواسته دارم زور میزنم و حتی "مالهکشی" میکنم تا قبول نکنم در یک کشور غربی هنوز این اندازه توحش وجود دارد. تا نظر دوستان چه باشد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
نیمه خرداد فرا رسید، یکی دو روز است که در تهران مردم کم کم کولرها را روشن میکنند. هنوز بسیاری از تهرانیها کولرهای آبی خود را سرویس نکردهاند. تا آنجا که به یاد دارم سال 82 هم چنین بهاری در تهران داشتیم، اما همان سال هم فصل گرما این اندازه دیر فرا نرسید.
آیا بهار خوبی داشتیم؟ شاید از منظر بارندگی و کم آبی، آن هم در پی یک زمستان بسیار کم بارش چنین باشد. اما این بهار به یکی از مصیبتبارترین بهاران برای کشاورزان خاصه در آذربایجان تبدیل شده است.
سرمازدگی را در تُرکی "شخته" میگویئم. شخته امسال بخش بزرگی از کشاورزی آذربایجان را نابود کرد. ریزش نابهنگام برف بهاری باعث شد اغلب محصولات این فصل را شخته ببرد. در پی آن تگرگ پی در پی اردیبهشت و خرداد هم به مصیبتی عظیم برای کشاورزان اورمیه تبدیل شد.
اغلب باغات انگور به شخته رفت. درختان سیب هم که در مقابل ناملایمات بهاری مقاومتر هستند، حریف تگرک سنگین اخیر نشدند. امسال کشاورزی اورمو کمابیش تعطیل است. معلوم نیست هزاران خانواری که زندگی آنها از راه کشاورزی میگذرد، امسال را چگونه سپری خواهند کرد.
هر وقت محصولات کشاورزی اندکی گران میشود، بلافاصله همه دولتها دست به کار میشوند و از جابلقا و جابلسا و بولیوی هم که شده انواع میوهجات را از محل درآمد یامفت نفتی وارد میکنند تا کمتر سر و صدای شهرنشنان در بیاید. حتی زمانی چنان عجله کردند که از اسرائیل هم غیرمستقیم پرتقال وارد کشور شد.
کشاورزان هیچ صدائی ندارند، حتی این اغتشاش بهاری هم که به مصیبتی برای کشاورزی تبدیل شده است، بیشتر از منظر بارش و کمآبی مورد توجه قرار میگیرد. آیا کسی به داد کشاورزان آذربایجان خواهد رسید؟ از آذربایجان خبر مستقیم دارم که اشاره کردم، به نظر میرسد این معضل محدود به آذربایجان نیست.
از دوستانی که کشاورزی خواندهاند و یا آشنا به کشاورزی هستند سؤالی هم دارم. آیا در کشورهائی مثل امریکا و هلند و فرانسه هم که کشاورزی بسیار پیشرفتهای دارند، آسیب باغات در مقابل اتفاقات فصلی مثل ایران به امان خداست؟ راهی برای معضل شخته یافت نشده است؟
در کشوری مثل ترکیه که خیلی از مناطق آن آب و هوای مشابه ایران دارد، و اقتصاد آن هم به صادرات محصولات کشاوری وابسته است، همچنان همه چیز به امان خداست؟ یعنی فقط دست به دعا میشوند که شخته نیاید؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
نوشته ای کوتاه و دلنشین از آرمان ریاحی در خصوص ناصر ملک مطیعی که به زیبائی حق مطلب را ادا کرده است. در این نوشته توصیف فوقالعادهای هم از سرنوشت کلمه "ابتذال" در کشور ما میشود که بیش از هر چیز دیگری به ابتذال کشیده شده است.
نوشتهای کوتاه و دلنشین از آرمان ریاحی در خصوص ناصر ملک مطیعی که به زیبائی حق مطلب را ادا میکند. در این نوشته توضیف معناداری هم از سرنوشت کلمه "ابتذال" در کشور ما میشود که بیش از هر چیز دیگری به ابتذال کشیده شده است.
از متن :
«در فرهنگ لغات یک کشور استبدادزده هیچ واژهای مبتذلتر از خود کلمهی «ابتذال» نیست. بهخصوص که پس از انقلاب، این واژه را آنقدر راجع به هر آنچه نشانهای از رژیم سابق داشت بهکار بردند که امروز حتا از بهیادآوری آن، یاد سالهایی میافتیم که کلمهها بر اثر وفور استفاده، معنایی جز سیاستزدگی به ذهن متبادر نمیکردند. فرقی هم نمیکرد که روشنفکر و تحصیلکرده باشی یا جز آن. انگ ابتذال به هر چه در آرمانشهرها جا نداشت، میچسبید و آن را به گوشهی فراموشخانههای تاریخ پس میرانْد. در خیابانهای انقلاب، کوچههای فرعی به بنبستهایی میرسیدند که در آنها بسیاری از خردهفرهنگها راه به جایی نداشتند. حتا آن بخش از فرهنگ عامهی تهرانیهای اصیل که یک پایشان در سنّت و مذهب بود و پای دیگرشان در خوشباشیگریهای متساهلانهی ایرانیان. همان ایرانیانی که نذورات میدادند، به ضریحها دخیل میبستند، به امامزادهها متوسّل میشدند و در ماههای حرام، از فعل حرام دوری میکردند و جز آن، از میکده و شاهدبازی و طبیعت غافل نمیشدند و همیشه دُمی به خمره و سری به مُهر داشتند»
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
مهدی پرپنچی مدیر رادیو فردا شد. امیدوارم با مدیریت ایشان رادیو فردا در میان رسانههای فارسیزبان جایگاه بالائی کسب کند.
مدتهاست که خیلی بیننده تلویزیون بیبیسی فارسی نیستم و بیشتر از سایت بیبیسی استفاده میکنم. مخصوصاً بعد از حوادث سالهای اخیر سوریه و نگرش اغلب "عارف" محور این رسانه به سوریه، عملاً تلویزیون بیبیسی فارسی را به طور اتفاقی میبینم. اما در تمام این مدت، تقریباً هیچکدام از برنامههای صفحه دو با اجرای مهدی پرپنچی را از دست ندادم.
به مناسبت پنج سالگی بیبیسی فارسی در مطلبی تجربه خودم را از بیطرفی شگفتانگیر آقای پرپنچی توضیح دادم. (کامنت اول) بعدها که زبان فارسی صاحب رسانههای حرفهای دیگری هم شد، و برنامههائی نظیر صفحه دو در این رسانهها هم راه افتاد، بیشتر به توانائیهای شخصی مهدی پرپنچی پی بردم.
پرپنچی هنگام اداره یک برنامه با چند شرکت کننده، چند موضوع مهم و دشوار را به زیبائی و همزمان پیش میبرد. اول اینکه به موضوع برنامه تسلط کامل دارد. موضوع بعدی مانور پرپنچی حول خط سیر اصلی برنامه است. بدیهی است که برای یک برنامه خط سیر اصلی سؤالها از پیش طراحی میشود.
پرپنچی در زمان اجرای برنامه به دقت نظر تک تک مهمانان را گوش میکند. به جز یکی دو مورد معدود تا کنون ندیدم که نظر مهمان دعوت شده را در طی برنامه فراموش کند و یا اشتباه متوجه شده باشد. جواب مهمانان برنامه در بسیاری از موارد ممکن است سؤال دیگری را هم برای ببینده پیش بیاورد، پرپنچی استادانه و بیآنکه از خط سیر اصلی برنامه خارج شود، سؤالات جدید و متناسب با اظهارات کارشناسان را در طول برنامه مطرح میکند. در مواردی ممکن است سؤالی را که از نظر یک مهمان استخراج کرده است، مربوط به مهمان دیگر برنامه باشد، و با همان مهمان این سؤال را در میان میگذارد.
اما مهمترین ویژگی پرپنچی در چنین برنامههائی که من تا کنون نظیری برای آن در رسانههای فارسیزبان ندیدم، کنترل استادانه زمان اختصاص یافته برای مهمانان برنامه است. پرپنچی هرگز و هرگز سخن مهمان برنامه را به طور مکانیکی قطع نمیکند، در عین حال هرگز کنترل زمان برنامه و تقسیم زمان میان مدعوین را از دست نمیدهد.
وقتی مهمان برنامه نظر میدهد، گوئی پرپنچی غرق نظر او میشود و چنان دقیق گوش میدهد که دقیقاً میتواند حدس بزند پایان جمله او کی فرا میرسد. همین توانائی باعث میشود که هرگز به خاطر ضیق وقت، مکانیکی و به یکباره، سخن مهمان برنامه قطع را نکند تا شیرازه کلام او حفظ شود.
حتی در مواردی تشخیص میدهد که بعد از این جمله ممکن است مهمان برنامه جمله و موضوع دیگری را شروع کند که چندان به این سؤال مربوط نیست و یا ممکن است به سؤالات بعدی مربوط باشد. در چنین مواردی استادانه وارد بحث میشود و بسیار محترمانه جملهای میگوید و کارشناس برنامه را به پایان توضیحات دعوت میکند.
من تلویزیونهای حرفهای تُرکی را هم بعضاً میبینم، متاسفانه به هیچ زبانی از جمله تُرکی به اندازه فارسی مسلط نیستم تا قضاوت کنم. اما در خصوص رعایت همزمان این موارد، تصور میکنم حد همین است سخندانی و زیبائی را.
خیلی کنجکاوم نظر مقایسهای دوستانی را بدانم که بیشتر از رسانههای بینالمللی استفاده میکنند. آیا میتوان گفت در سطح رسانههای بینالمللی هم پرپنچی یکی از بهترینهاست؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
آیا روسیه کشوری غیرقایل اعتماد و عهدشکن است؟
بدیهی است که وقتی این سؤال را میکنیم، ناخودآگاه روسیه با غرب مقایسه میشود. معروف است که میگویند هیچ کشوری در جهان دوست و دشمن دائمی ندارد، بلکه منافع دائمی دارد. روسیه هم از این قاعده مستثناء نیست.
روسیه در قضییه عفرین آسمان آن بخش سوریه را در اختیار ترکیه قرار داد و طرفداران پکاکا روسیه را به عهدشکنی متهم کردند. اخیراً هم اسرائیل هر آن اراده میکند در هر نقطه از سوریه نیروهای سپاه و حزبالله را با موشک و هواپیما در هم میکوبد و روسیه فقط آمار میدهد که چند حمله و به وسیله چه ادواتی انجام شده است. آیا روسیه عهدشکن است؟ آیا روسیه به ایران در سوریه خیانت کرده است؟
اصولاً ما در خصوص روسیه، اسیر کلیشههای کمرشکنی هستیم. بدترین و بلکه خندهدارترین آنها موضوع دریای خزر است که شوخی شوخی بخش مهمی از عوام و خواص ایران فکر میکنند پنجاه درصد خزر مال ایران بود و اکنون روسیه با گردنکلفتی حق ایران را ضایع کرده است.
اتفاقاً روسیه در خصوص خزر بسیار باپرنسیبتر از سایر قدرتهای جهانی برخورد کرده است. روسیه وارث اصلی میراث اتحاد شوروی است، و قدرت اصلی و بدون حریف حوزه خزر است. اما متمدنانهتر از دیگران تن به واقعیت جغرافیائی داده است. کشورهای به مراتب ضعیفتر بیشتر از روسیه در منافع خزر سهیم شدهاند.
مطابق تقسیمات غیررسمی فعلی، ایران و روسیه کمترین سهم را از خزر میبرند. جمهوری آذربایجان قادر نیست خاک اشغالی خود را از ارمنستان پس بگیرد، اما در خزر بهترین موقعیت و بیشترین منافع را کسب کرده است. تحدّب و تعقر مرزهای آبی کشورهای مجاور چنین موقعیتی را ایجاب میکند، ابرقدرت منطقه این موضوع را پذیرفته است، اما در ایران کسی به کمتر از پنجاه درصد راضی نیست (کامنت اول)
یکی دیگر از این کلیشهها، مسئله ترکمانچای و قفقاز است. از فلان شاعر و روشنفکر نامدار تا سبزیفروش سرکوچه، شوخی شوخی فکر میکنند روسیه ایران بزرگ را تکه تکه کرد، و اگر روسیه ترازی نبود اکنون باکو و ایروان و تفلیس همچنان جزو ایران بود.
در خصوص همه این کلیشهها باید سؤال را طور دیگری مطرح کرد تا بلکه کشور از این توهمات نجات یابد. در خصوص جغرافیای سیاسی فعلی ایران باید سؤال کرد کدام شرایط جهانی این شانس را نصیب ایران کرد که به این بزرگی باقی ماند؟ اگر در آن تاریخ قدرتهای جهانی اراده میکردند، ایران به ده کشور دیگر تقسیم میشد و آب هم از آب تکان نمیخورد.
این دقیقاً همان کاری بود که با عثمانی کردند و چنین ارادهای هم داشتند. استانبول و ازمیر را هم اشغال کردند. بنا بود به تُرکها در منطقه آناتولی سرزمین کوچکی تحویل بدهند. تُرکها در همان تاریخ برای حفظ وجب به وجب ترکیه فعلی میلیونی کشته دادند تا میراث عثمانی کُلّهم بر باد نرود.
در حال حاضر، و در مقام مقایسه، و در منطقه خودمان، اتفاقاً روسیه بیشتر از غرب به متحد خود وفادار مانده است. غرب در قضیه کودتا و جنگ شهری پکاکا و میلیونها آواره سوریه، عملاً قویترین و قدیمیترین متحد خود در منطقه یعنی ترکیه را تنها گذاشت. در نظر داشته باشیم که اتحاد ترکیه با غرب بسیار ریشهدارتر از اتحاد ایران با روسیه است. اقتصاد ترکیه، بخشی از اقتصاد جهانی است و کاملاً با اقتصاد غرب گره خورده است. این در حالی است که پیوند اقتصادی ایران و روسیه حتی کمتر از پیوند اقتصادی روسیه و ترکیه است. اساساً ایران و روسیه هیچ اتحاد ریشهداری با هم ندارند.
اکنون و در سوریه هم همینطور است. چرا باید روسیه خود را با اسرائیل و امریکا و غرب به خاطر ایران درگیر کند؟ آخر کدام آدم عاقلی در مسکو میپذیرد که روسیه هزینه امپراتوری ایران را بپردازد؟ روسیه چرا باید پای اهداف متحدی بسوزد که میخواهد مسئله خلافت در صدر اسلام را امروز در شامات حل و فصل کند؟ مگر غرب چنین کاری می کند که روسیه مرتکب شود؟ دیدیم با ترکیه چه رفتاری کردند.
سؤال را باید طور دیگری مطرح کرد. اساساً برای روسیه مقدور است که هزینه درافتادن ایران با اسرائیل و امریکا را بپردازد؟ اگر هم مقدور باشد، کار عاقلانهای است؟ اگر در تهران فیلدمارشالهای عارف و پهنپیکر اجازه دهند تا کمی خرد به جای انگیزههای فرقهگرایانه تصمیمگیر باشد، معلوم خواهد شد که اساساً نباید روسیه را در چنین موقعیتی قرار داد که بین ایران و اسرائیل و غرب ناچار به انتخاب یکی باشد. معلوم است روسیه در چنین شرایطی چه تصمیمی خواهد گرفت.
البته در این ماجرا فقط سرلشکر دکتر فیلدمارشالها مقصر نیستند، آن بخش از جامعه که به جای اینها رجز خواندند و یکی را سردار عارف نامیدند و دیگری را با حوادث کربلا مقایسه کردند، کم از اینها در این فاجعه نقش ندارند. گویا توهم در این کشور امری سراسری است.
فرانسه در سوریه و لبنان به طور سنتی نفوذ دارد. در حال حاضر هم اقتصاد خیابان شانزهلیزه پاریس به تنهائی با اقتصاد ایران قابل مقایسه است. همین فرانسه در زمان فرانسوا اولاند وقتی نتوانست موافقت امریکا را برای حمله به رژیم اسد کسب کند، جرات نکرد در ماجرای سوریه مستقیماً و به تنهائی دخالت بکند.
ترکیه نهصد کیلومتر با سوریه مرز مشترک دارد و میزبان میلیونها آواره سوری است، اما یک هواپیمای روس را زد و صد بار پیشمان شد. ترکیهای که هم اقتصاد آن قویتر از ایران است و هم ارتش آن از قویترینها در پیمان ناتوست. اما همین ترکیه وقتی دید در سوریه کاری از پیش نمیبرد عملاً به فکر منافع خود افتاد و با ایران و روسیه رابطه خود را ترمیم کرد.
در قضیه سوریه و حمله اسرائیل به ایران، مشکل از روسیه نیست که سکوت کرده است. نام کاری هم که روسیه با ایران میکند، عهدشکنی نیست. مشکل از جای دیگری است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
پنجم می دویستمین سال تولد کارل مارکس است. مخالفان و موافقان مارکس در یک چیز اتفاق نظر دارند : مارکس یکی از بزرگترین اندیشمندان جهان است.
مارکس سرمایهداری را خیلی خوب میشناخت و در مقام نقد سرمایهداری نکات درخشانی را گفت که برای جهان سرمایهداری هم سرمایه بزرگی شد. بعضاً میگویند مارکس سرمایه داری را سر عقل آورد و باعث اصلاحات زیادی در جهان سرمایهداری شد.
بهترین جملهای که طی چند سال گذشته از مارکس خواندم و کاملاً متناسب با حال و روز ماست، از کتاب یک نویسنده جهان سرمایهداری است. جورج فریدمن در انتهای کتاب "جهان در صد سال آینده" سؤال دشواری را مطرح میکند و قبول میکند که پیشبینیهای کتاب او بدون لحاظ کردن مسئله گرمایش زمین و بلائی است که بشر به دست خود بر سر طبیعت آورده است و همچنان میآورد.
فریدمن در جواب مسئله جملهای از مارکس نقل میکند : «آدمها برای خود مشکلاتی را به وجود نمیآورند که از پیش برای آنها راه حلی وجود نداشته باشد»
با کمال تاسف مشکلات و ابرچالشهای ایران همه از جنس معضل دریاچه اورمیه است. حتی گفته میشود بعضی از این معضلات بزرگ که بر سر طبیعت ایران آمده است، قابل جبران نیست. اما همه کارشناسان در یک مسئله اتفاق نظر دارند، ریشه اصلی این گرفتاریهای عظیم ناشی از دهها سال مدیریت بیکفایت و به طور کلی ناشی از دخالت انسان است.
شاید جمله طلائی یکی از ابرمتفکران جهان برای ما ایرانیان همچنان امیدبخش باشد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
حتی در شرکتهای نرمافزاری هم که با تولید و نصب و راهاندازی سیستمهای کاربردی سر و کار دارند، سالهاست که سیدی خیلی کاربرد ندارد. سیدی یک تکنولوژی قدیمی است، در دنیای امروز حافظههای بسیار پیشرفته و پروتکلهای مدرن اینترنتی، جابجائی و ذخیرهسازی و حفاظت از دیتا را کاملاً دگرگون کرده است.
یک شرکت نرمافزاری که میخواهد سورس برنامههای خود را حفاظت کند، و یا یک شرکت تجاری که میخواهد دیتای خود را حفاظت کند، معمولاً در شبکه خود تمام پورتهای خروجی را میبندد. این یک روش کاملاً طبیعی و جاافتاده است. با این روش هم راه خروج دیتا را میبندند و هم راه ورود انبوه ویروسها را سد میکنند. هر کسی هم به این شرکتها میرود، حتی اگر در عالیترین سطح هم استخدام شده باشد، نیک میداند که همینطوری مجاز نیست پشت یک کامپیوتر بنشیند و بتواند هر چه دلش خواست روی یک سیدی رایت کند.
آنچه بنیامین نتانیاهو نشان داد، حاکی از این بود که ایران در یک مرکز بسیار مخفی، و بعد از برجام که سختترین کنترلهای بینالمللی را پذیرفته است، همچنان مشغول تحقیقات هستهای برای ساخت بمب اتمی است. کارکنان این مرکز بسیار محرمانه هم فرت و فرت اطلاعات خود را روی سیدی رایت کردهاند و موساد هم موفق شده است با یک عملیات بسیار پیشرفته جاسوسی این سیدیها را به اسرائیل منتقل کند. جلالخالق!!
حدود سی سال پیش که تازه سیدی به بازار ایران آمده بود، و یک کالای لوکس محسوب میشد، رانندههای نیسان آبی برای زیبائی ماشین خود یک سیدی مستعمل از آینه داخل اتاق وانت آویزان میکردند. اکنون راننده وانتها هم این کار را نمیکنند.
آنوقت نخستوزیر کشوری که یکی از پیشرفتهترین سیستمهای اطلاعاتی و جاسوسی جهان را دارد، در نشان دادن انبوه سیدیها، دست راننده وانتهای سی سال پیش مسیر آمل و بابل را هم از پشت بسته است. و در همین فضا، که علاوه بر این بلایا اقتصاد کشور را هم خطر فروپاشی تهدید میکند، مشکل بزرگ حضرات فیلترینگ اساسی تلگرام است.
چه خبر است در این کشور؟ در داخل و خارج چه بلائی میخواهند سر ما بیاورند؟ چرا دست از ماجراجوئی بر نمیدارند؟ ما نیز مردمی هستیم و میخواهیم زندگی کنیم. خسته شدیم از این همه ماجراهای عجیب و غریب.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
از آهنگی به نام Africa خیلی خاطره دارم. چند سالی بود که با موسیقی پاپ و راک غربی آشنا شده بودم. مهمترین منبع من در آن تاریخ رادیو مونتکارلو بود که روی موج متوسط و به زبان عربی پخش میشد. با آثار خیلی از هنرمندان دنیای غرب و همینطور دنیای عرب مثل فیروز و سمیرا سعید و میاده الحناوی به همین واسطه آشنا شدم.
اوایل دهه هشتاد آهنگی به نام آفریقا گل کرده بود و رادیو مونت کارلو هم مدام پخش میکرد. عاشق این آهنگ شده بودم، از جنگل و آفریقا و جادو میگفت، به طور طبیعی و به اقتضای سن دوست داشتم از خواننده این آهنگ اطلاعاتی داشته باشم و عکسی از او ببینم و اصل آهنگ را با کیفیت خوب گیر بیاورم و یک دل سیر گوش بدهم.
رادیو مونت کارلو به عربی و بعضاً به فرانسه توضیحاتی میداد که چیزی متوجه نمیشدم. در میان دوستان و آشنایان و اطرافیان مطلقاً کسی را پیدا نمیکردم که اطلاعاتی داشته باشد. اگر در اورمیه جائی هم بود که میشد این آهنگ را گیر آورد، نه من میشناختم و نه آدرس دقیقی از این آهنگ داشتم که بگویم چه میخواهم.
این حسرت به دلم ماند و سالها گذشت. حدود پانزده سال پیش این خاطره را برای دوستی تعریف کردم و نشانه آهنگ را دادم، خوشبختانه شناخت. اسم خواننده یادش نبود، ولی فهمیدم اصل آهنگ فرانسوی بوده است. در آن تاریخ نسخه انگلیسی آن معروف و جهانی شده بود و من هم همین نسخه را شنیده بودم.
امروز در خبرها اعلام شد خواننده افریکا، رُز لوران Rose Laurens در 65 سالگی درگذشت. تازه متوجه شدم اسم خواننده چه بود. روحش شاد که در آن ایام بسیار سیاه موسیقی در کشور، روح ما را با این آهنگ بسیار دلانگیز حسابی شاد میکرد.
لینکها در کامنت اول و دوم
پُست و کامنتها در فیسبوک
نسخه انگلیسی : «اینجا»
نسخه فرانسه :«اینجا»
***
فقر و فضیلت
در مدت ربع قرنی که بطور اختصاصی برای صنایع نوشابهسازی کار کردم، و مستقیماً با حساب و کتاب مشتریان این شرکتها در اقصی نقاط ایران سر و کار داشتم، به بعضی علائق شخصی خودم هم میپرداختم. اغلب سوژههای مورد علاقهام مربوط به زبان و لهجه در نقاط مختلف کشور بود.
بعدها متوجه شدم که خیلی کارهای دیگر میتوانستم بکنم، خاصه که به دیتای دست اول هم دسترسی داشتم. اما متاسفانه فرصت از دست رفت، نوع کار ما طوری بود که به راحتی و با با اندکی کنجکاوی میتوانستیم میران خوشحسابی مردمان بخشهای مختلف کشور را متوحه بشویم.
این موضوع را اسفند ماه سال گذشته با رئیس حسابداری مشتریان شرکت کوکا کولای مشهد مطرح کردم و گفتم با کمال تاسف دیگر فرصتی برای این کار ندارم. کوکا کولا در ایران بر خلاف پپسی، توسط یک شرکت تولید و توزیع میشود. مرکز کوکا و مهمترین کارخانه آن هم در مشهد است. واحد حسایداری مشتریان مشهد با نمایندگان این شرکت در سراسر کشور سر و کار دارد. نمایندگان و مراکز توزیع هم با مغازهداران در اغلب شهر و روستاها کار میکنند. اطلاعاتی که در چنین مجموعهای جمعآوری میشود، از منظر مالی تصویر بسیار خوبی از سراسر کشور دارد.
وقتی این نکته را به رئیس حسابداری مشتریان کوکای مشهد گفتم که از همکاران قدیمی و باسابقه کوکاست، دیدم جوابی کاملاً آماده دارد. بیدرنگ و با ضرس قاطع گفت بلوچها خوش حسابترین مشتریان در سراسر ایران هستند. میگفت چیزی به نام چک برگشتی و بدهی معوقه و غیرقابل وصول در بلوچستان معنا ندارد. میگفت وقتی مشتری بلوچ حرفی میزند، ما فقط برای رعایت تشریفات موضوع را مکتوب میکنیم، چون به تجریه دریافتیم حرف بلوچ عین سند است. لذتی بردم از این جواب کاملاً فکر شده که مپرس.
این روزها خبری در شبکههای اجتماعی دست به دست میشود که مربوط به بلوچهاست. در مسیر خاش زاهدان کامیونی با بار روغن واژگون شده است، اما با وجود فقر گسترده در این منطقه کسی به بار کامیون دست نزده است.
شاملو شعری دارد که گویا متاثر از دوران تنگدستی او هم بوده است، میگوید فقر آسان به احتضار فضیلت مینشیند. اما هموطن نازنین بلوچ، فقر و فضیلت را معنای دیگری کرده است. بلوچ خود فضیلت است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
شاهین قضا و نقدی بر نوشتههای آقا مرتضی
سال گذشته ترزا می نخستوزیر انگلیس پارلمانی را که در آن اکثریت داشت، با این تشخیص منحل کرد که حتماً در انتخابات بعدی اکثریت بهتری کسب خواهد کرد و برای روند خروج از اتحادیه اروپا و اتخاذ تصمیمهای بزرگ دست او بازتر خواهد شد. از شاهین قضا غافل بود و همان اکثریت قبلی را هم از دست داد و ناچار شد با یک حزب بی نام و نشان محلی ائتلاف کند و دوباره نخستوزیر بماند.
رجب طیب اردوغان وسط معرکه کودتا و ترور و داعش و جنگ شهری پکاکا و شرایط فوقالعاده و موج دستگیریها، جفت پای خود را توی یک کفش کرد و گفت الّا و بلّا باید قانون اساسی تغییر کند و سیستم ریاستی تصویب شود. بالاخره قانون اساسی جدید تصویب شد و با یک اکثریت ناپلئونی به تأئید ملت رسید.
باید سال 2019 اولین انتخابات ریاستجمهوری مطابق این قانون برگزار میشد، اما اردوغان طاقت نیاورد و به یک باره انتخابات زودرس اعلام کرد. تابستان امسال انتخابات برگزار خواهد شد. همه این مقدمات برای تحت فشار گذاشتن رقبا و پیروزی در انتخابات است، اماشاهین قضا فقط برای محافظهکاران انگلیس نیست و هیچ بعید نیست که بخشهای ناراضی از دولت دست به دست هم دهند و ....
میدانیم که دمکراسی در کشورهای بسیار پیشروئی مثل فرانسه و بریتانیا چه ریشههای عمیقی دارد، و نیز خوب میدانیم که در بیرون از حوزه غرب و چند کشور معدود دیگر، دمکراسی با چه معضلاتی مواجه است. طوری که بعضاً کسانی میگویند لیبرال دمکراسی ریشه در فرهنگ غرب دارد و خیلی امیدی به موفقیت آن در سایر جوامع نمیرود.
با لحاظ کردن همه این موارد، و همین طور خوی و خصلت شخصی اردوغان، مقایسه بالا خیلی بیشتر به واقعیت جامعه ترکیه شباهت دارد، تا مقایسهای که عزیزانی مثل آقای مرتضی نگاهی میکنند و انتخابات ترکیه و اردوغان را با روسیه و پوتین و مصر و السیسی از یک جنس میدانند. بر مقایسه ای که من کردم هزار انتقاد وارد است، اما این شیوه دوستان به کلی خطاست.
متاسفانه اسلام فوبیا در غرب و تُرکستیزی بسیاری از محافل ایرانی دست به دست هم دادهاند تا هر اظهار نظری بر علیه اردوغان در ایران بلافاصله قبول شود. البته من انتقادات آقای نگاهی را انتقادی از منظر روشنفکری میدانم، اما به ایشان عرض کردم که خواننده ایرانی در چنین مواردی نزده میرقصد، اگر کسی بنویسند رجب طیب اردوغان با زن صیغهای خود برای گذراندن تعطیلات به شبه جزیه کریمه سفر کرد و پوتین هم یکی دو دختر خوشگل روس را به عنوان ندیمه خدمت ایشان فرستاد، کمتر کسی در ایران در درستی چنین خبری تردید خواهد کرد. اتفاقاً شرط لازم انتقاد از منظر روشنفکری، نیفتادن در دام این فضای مسمومی است که هیج دردی را هم دوا نمیکند.
اردوغان همین الان هم رئیسجمهوری با اختیارات کافی است، نخستوزیر هم که مطابق قانون فعلی علیالاصول باید قدرت اول کشور باشد، در عمل معاون اجرائی اردوغان است. پس این همه عجله برای انتخابات زودرس و استفاده حداکثری از قدرتی که قانون در اختیار اردوغان گذاشته است برای چیست؟ چرا در حالی که فضای رسانههای عمده جهان هیچ میانهای با اردوغان ندارد، این سیاستمدار باهوش گزک دست آنها میدهد؟ مگر قدرت کم دارد؟ جواب فقط در یک جمله است : اردوغان به هیچ وجه از پیروزی خود مطمئن نیست.
قرائن و شنیدهها نیز حاکی از آن است که فضای سیاسی ترکیه در حال یافتن امانوئل مکرون خود است. خانم مارال آکشنر چهره نوظهور و محبوبی است که از میان جریانهای سنتی راست و چپ و میانه ترکیه برخاسته و حزب جدید خود را تأسیس کرده است. گویا محبوبیت او چنان در حال افزایش است که اگر انتخابات به موقع برگزار شود، حتی ممکن است در همان دور اول اردوغان را شکست دهد.
دوری از غرب فقط از طرف اسلامگرایان حاکم در ترکیه نبود. به طور کلی بخت از جوامع اسلامی برگشته و بعضاً هر یاوه ای نسبت به این جوامع در غرب خریدار دارد. وزیر خارجه سوئد که در خصوص کشورهای منطقه و از جمله ترکیه هِرّ را از بِرّ نشخیص نمیدهد، نگران حقوق زنان در ترکیه بود. ترکیه در حال حاضر حتی با معیارهای اروپائی هم یک قانون ضدزن ندارد. اتفاقاً تا پانزده سال پیش حقوق زن مسلمان و باحجاب، در سوئد بهتر از ترکیه محفوظ بود.
به تعبیر آقای علیرضا اردبیلی، اپوزوسیون ترکیه دست محافل غربی را هم در انتقاد از اردوغان و دادن هرگونه نسبتهای عجیب و غریب به دولت او از پشت بستهاند. به نظر میرسد انسان ناراحت و تربیت شده در فرهنگ آریائی اسلامی، دست اپوزوسیون ترکیه را از هم از پشت بسته است. همین سخنان بیپایه و اساس وزیر خارجه سوئد برای بسیاری از رسانههای ایران وحی منزل بود. وزیر خارجه سوئد بابت اشتباه خود عذرخواهی کرد، اما در ایران بابت انبوه نوشتههائی که با استناد به سخنان او گفته شد، کسی چیزی نگفت.
این در حالی است که دست ایرانیان برای تحقیق در خصوص تحولات ترکیه از هر کشور دیگری در جهان بازتر است. اما با کمال تاسف فقط کافی است کسی جائی چیزی حتی به غایت بیربط در خصوص اردوغان بگوید، تا حتی سر از مجلس قانونگذاری ایران در آورد. در پی یک عکس کاملاً معمولی، لاله افتخاری نماینده مجلس ایران همسر اردوغان را نصیحت کرد که اجازه ندهد پسرش با داعشیان بگردد.
ولادیمیر پوتین نزدیک بیست سال است که تزار روسیه است. آنچه ساخته، یک اقتصاد ویران و مافیائی است. اصلاً لازم نیست از آمار و ارقام کمک بگیریم تا فاجعه روسیه را تشریح کنیم، در کشور بسیار پهناور روسیه اگر سیبزمینی هم اصولی کاشته شود، از محل صادرات آن، این کشور به یک اقتصاد بزرگ در جهان تبدیل خواهد شد. اما اکنون اقتصاد روسیه به اندازه اقتصاد اسپانیاست. اقتصاد روسیه خیلی بزرگتر از اقتصاد ترکیه نیست. اقتصاد روسیه یک اقتصاد فاسد و کمابیش تک محصولی و مبتنی بر فروش منابع زیرزمینی مثل نفت و گاز است.
در مقایسه با پوتین، اردوغان برای اقتصاد مولد ترکیه، چشماندازی را هدفگذاری کرده است که سال 2023 و در صدمین سال جمهوری ترکیه، جزو ده قدرت برتر اقتصادی جهان شود.
این اردوغان با چنین کارنامه اقتصادی، نگران انتخابات بعدی است که اگر به موقع برگزار شود، ممکن است همه نقشههایش برای زمامداری ترکیه نقش بر آب شود. ولادیمیر پوتین با چنان کارنامه افتضاحی که قُلدری و مسموم کردن مخالفان در لندن و حفظ آدمکشی مثل بشار اسد در قدرت، نهایت موفقیت آن است، درانتخابات از تنها چیزی که واهمه ندارد، باختن است.
تزار گازی، انتخابات روسیه را به چیزی نظیر انتخابات سوریه تبدیل کرده است، اخیراً و در یک افتضاح انتخاباتی با هفتاد و پنج درصد آرا برای چندین بار رئیسجمهور روسیه شد. اما اردوغان حتی اکثریت تضمین شده هم در ترکیه ندارد. در واقع اردوغان رهبر بزرگترین اقلیت ترکیه است. اکنون هم در ائتلاف با حزب ملیگرا برنامههای خود را پیش میبرد.
جناب آقای نگاهی! عمو مرتضای عزیز، آخر کجای این وضعیت ترکیه مشابه روسیه و مصر است؟ چطور جامعه سرزنده و متنوع ترکیه را با انتخابات سوریهوار روسیه مقایسه میکنید؟ اگر با اردغان مخالف هستید، بسیار هم عالی، نصف مردم ترکیه و اغلب نخبگان این کشور و حتی بسیاری از اسلامگرایان مثل عبدالله گل و داوداوغلو هم از اردوغان فاصله گرفتهاند، اما بهتر است پوتین هشتاد درصدی را با رؤسای جمهور تاجیکستان و قزاقستان و کشورهای مشابه و این چنینی مقایسه کنید.
اردوغان نسبت به رقبای خود بسیار موفق است و در انتخاباتی که رقبا به هیچ چیز هم رحم نمیکنند، با سخنان آتشین، طرفداران خود را جادو میکند و همچنان برنده میشود، گرچه از رقبا خیلی فاصله دارد، اما همیشه و میلیمتری مرز پنجاه درصد را رد میکند. آیا این برنده شدن هم تقصیر اوست؟ یا تقصیر رقبائی مثل کمال قلیچداراوغلوست که وقتی چهار کلمه حرف میزند، چهارده بار مرتکب خطا میشود تا او را در مجلس هم دست بگیرند؟ اخیراً و بعد از پیادهروی مسیر آنکارا استانبول، احساس گاندی بودن هم به قلیچدار اوغلو دست داده است.
اگر منظور شما فساد ناشی از قدرت است، آن بحث دیگری است. یکی از مقامات رژیم بعثی عراق در خصوص صدام حسین میگفت اگر تونی بلر هم در انگلیس چنین قدرتی داشت، همان کارهای صدام را میکرد. اینکه اردوغان هم مثل پوتین جاهطلب است، به نظر میرسد طبیعی بشر است. اما چقدر جامعه ترکیه موفق خواهد شد این قدرت را مهار کند، و به حال و روز مافیای ورشکسته روسیه نیفتد، بحث دیگری است.
اتفاقاً همین انتخابات پیش رو، و تمام ترفندهای اردوغان از جمله اعلام انتخابات زودرس، در درجه اول نشان از توان جامعه ترکیه برای مهار قدرت دارد. جامعه مدنی ترکیه زنده و سر حال است و نهادهای قدرت حسابی از آن حساب میبرند. و گرنه برای برگزاری یک انتخابات نود درصدی و پوتینی و بشار اسدی و السیسی، هیچ نیازی به این بازیهای پر سر و صدا نبود.
گرچه با آقای علیرضا اردبیلی در خصوص اردوغان اختلاف نظر زیادی دارم، اما این نظر ایشان را بسیار میپسندم که میگویند ترکیه هم فرهنگ یک نمونه سرزنده جلوی چشم ماست و میتوانیم از تحولات آن کلی نکته بیاموزیم. ولی این موضوع مستلزم شناخت است. از تکرار مکررات چیزی دستگیر من و شما نمیشود.
در مورد ترکیه یک کار راحت دیگر هم میتوان کرد، میتوان در مورد ترکیه نظر نداد، دستکم نظر قطعی نداد. اما به نظر میرسد برای انسان ناراحت ایرانی این کار راحت از هر کار دیگری دشوارتر است. متاسفانه نوشتههای نویسنده آگاه و آزادهای مثل آقای نگاهی در مورد اردوغان و ترکیه، ناخواسته به چنین فضائی بیشتر دامن میزند که سخت دامنگیر ماست.
لینکهای مرتبط را در اولین کامنتها میگذارم و در پایان بخشی از نظرات علیرضا اردبیلی را با اندکی تلخیص و ویرایش ضمیمه این نوشته میکنم :
«ما شهروندان ايران هستيم و خوشبختی و بدبختی اين كشور است كه بر ما تأثير میگذارد. حتي اگر کسی هم از اين مملكت جدا شود، بايستی از "اين مملكت" جدا شود و در نتيجه همه افت و خيزهای سياسی و اقتصادی آن بر ما تأثير دارد. كشف آمريكا نكردهايم اگر بگوييم كه كشور ما ايران، در گرداب بزرگترين و جديترين بحرانهای دويست سال اخير خود، دست و پا ميزند. وظيفه هر روشنفكر و سياستمدار جدی باید توليد و ارائه راه حل برای خروج ما از اين گرداب باشد. تصادفاً در غرب ایران كشوری است كه دو دهه قبل در حال و روزی مشابه امروز ما بود و بحرانی تمام عيار داشت. مطالعه اين كشور همسايه غربی و نحوه خروج آن از آن گرداب سياه دهه نود، ميتواند زوايای باريک زيادی را برای ما آشكار كند.
اينكه تركيه آلمان و انگلستان نيست، البته كه نيست. گفتن اين نكته كشف بزرگي نيست. وظيفه روشنفكر زير سوآل بردن بديهيات و خرافات پذيرفته شده بجاي "اطلاعات" است و نه تكرار بديهيات مورد قبول عموم مثل جايگاه واقعی اقتصاد و دموكراسی در تركيه كه در هر دو مورد، متأسفانه در استانداردی پايينتر از كشورهای پيشرفته غربی است. اما آيا وظيفه ما تكرار اين نكته فارغ از دعوی است؟
راهي كه تركيه براي خروج از باطلاقهای بیشمار دهه 1990 طي كرد، قبل از هرچيزي محل اميدی است براي ما كه امكان نجاتی از اوضاع فعلي متصور است. حتی ناكامیهای ترکیه هم نكاتی ذیقيمت برای سياستمدارن و روشنفكران ما دارد.
يك نگاه غيرجدی، مدعی تبديل شدن عنقريب تركيه به "جمهوري اسلامي تركيه"، نه از سال به حاكميت رسيدن حزب عدالت و توسعه، بلكه از همان دوران دولتهاي مستعجل دهه 1990 مثل يك ترجيعبند، در حال تكرار بود. آيا كار يك صاحبنظر مسئول، ولو غيرمتخصص، پيوستن به فالبينانی است كه آينده سياه يك كشور 80 میليونی، بدل به كسب و كار و بخشی از هويتشان شده است؟
معضلات امروزي جامعه ايران از نوع بحرانهای اقتصاد آمريكا يا فرانسه نيست و از هر جهت به گرفتاريهای دهه 1990 تركيه شبيه است. مشكل تأمين همزمان آزادی و توسعه و عدالت و ثبات دغدغه صد سال گذشته ما بود. طی همین صد سال به تناوب هركدام از این موارد فدای آن ديگری شده است. اکنون هم که گویا فقط "امنیت" داریم. تركيه هر چند در هيچكدام از این موارد به پای كشورهای مورد قبول ما در غرب نرسيده است، اما دستاورهای ولو محدوش در هر چهار زمينه، همزمان بوده است.»
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنتها :
آخرین نوشته آقای مرتضی نگاهی عزیز که البته از این نوع نظرات فراوان نوشته اند. اصولاً آقا مرتضی بعد از اینکه جام می را سر کشیدند، یک بد و بیراهی نثار اردوغان نکنند، مراسم و مناسک آن روز کامل نمی شود.
پُست و کامنتها در فیسبوک
یک نکته در مورد آقای اردبیلی و نگاهی عرض بکنم. با آقای اردبیلی در خصوص اردوغان کلی اختلاف نظر دارم، و بحثی را هم در اینجا راه انداختیم که هنوز بخش سوم آن را ننوشتم. اما وقتی با ایشان مخالفت هم می کنم، چیزی از نوشته هایش می آموزم.
با آقای نگاهی در خصوص اردوغان خیلی اختلاف نظر ندارم، اما بر عکس سایر موارد که طی این سالیان از آقای نگاهی آموختم، از انتقادهای ایشان به اردوغان کمتر اتفاق می افتد چیزی بیاموزم. تازه جر و بحثمان هم می شود. و به همین خاطر جسارت کردم و این مطلب بلند را در نقد نظرات ایشان نوشتم.
اما ارادت بسیار عمیق و طولانی مدت به آقای نگاهی دارم. احیاناً اگر کامنتی در اینجا نوشته شود که کوچکترین بی احترامی به ایشان بکند، مطلقاً تحمل نخواهم کرد.
جالب است برای شما عرض بکنم، چندین سال پیش که به فیس بوک پیوستم، از اولین نامهائی که دنبال آن گشتم تا درخواست بفرستم آقا مرتضی بود. همان اوایل چیزی در خصوص رافق تقی از جمهوری آذربایجان چیزی نوشته بودند که گویا بر اساس فتوای یک مرجع تقلید به قتل رسیده بود.
زیر آن مطلب کامنتی گذاشتم که آقای سید حیدر بیات دیدند. بعد به همان واسطه با صفحه آقای بیات آشنا شدم و بعد از طریق آقای بیات با بسیاری از دوستان دیگر تُرک آشنا شد. به عبارت دیگر آشنائی با بسیاری از دوستان تُرک از صفحه آقای نگاهی عزیز شروع شد.
عکس پسر اردوغان که لاله افتخاری را وادار به نصحیت کرد. «اینجا»
نوشته علیرضا اردبیلی در خصوص اظهارات وزیر سوئدی «اینجا»
شوخی بینالی یلدیرم با سخنان قلیچ دار اوغلو «اینجا»
***
همه متوجه شدیم که آقای کاوه مدنی چطور شد رفت، اما کمتر کسی میپرسد چرا آمد؟ ظهور به یک باره ایشان در قامت یک دولتمرد نطام مقدس اسلامی، مصداق جمله تُرکی "گلدی نئین دئیم، گئدی نئین دئیم" است، یعنی از آمدن و رفتنش تؤامان در عجبم.
کاوه مدنی حتی در دولت دوم حسن روحانی کاندید وزارت نیرو بود. آخر برای چی؟ چه تجربه مدیریتی فوقالعادهای داشت؟ میگفتند دانشمند است و برنده جوایز علمی است، آخر در کدام کشور جهان یک نفر را به صرف دانشمند بودن، صاف از دانشگاه میآورند و وزیر و وکیل و معاون وزیر میکنند؟
زمانی از عُمر شریف هنرپیشه معروف مصری پرسیده بودند چرا زندگی در قاهره را برای دوران بازنشستگی انتخاب نکرده است. جوابی با این مضمون داده بود که وقتی در پاریس و در یک کافه مینشنیم، کسی کاری به کار من ندارد. اما در مصر انبوه هممیهنانم در هر موقعیتی سراغم میآیند و انتظار هم دارند که از طب تا نجوم نظر بدهم و برای همه مشکلات جهان عرب راهحل داشته باشم. یعنی مقامات نظام همین نگاه را به یک چهره علمی بینالمللی دارند؟
کاوه مدنی کدام طرح اجرائی را داشت؟ و برای این پیاده کردن این طرج کدام تجربه موفق را داشت؟ در صحبتهایش میگفت کشور باید صنعتی شود تا از میزان مصرف آب برای کشاورزی کاسته شود، این ایده را در سازمان محیط زیست میخواست اجرائی کند؟
خود آقای کاوه مدنی چطور چنین مسئولیتی را پذیرفت؟ اگر ایشان دانشمند و محقق موفقی بود، چرا دانشگاههای کشور را برای ادامه تحقیقات انتخاب نکرد؟ گُلی به جمال پروفسور سمیعی که بعد از بازنشستگی یاد وطن کرد.
گویا عیسی کلانتری ایشان را جذب کرده بود. این کار کلانتری هم مثل سایر حرفهایش در خصوص محیط زیست حتماً اهداف تبلیغاتی داشته است. البته من اکنون تردید دارم کلانتری مفهوم حرفهای را که در خصوص محیط زیست میزند، خیلی دقیق متوجه باشد، اما اگر چنین هم فرض بکنیم، در همین دوران مدیریت خود ثابت کرد عالم بیعمل است. کلانتری با اجرای طرحهائی موافقت کرد که قبلاً خانم ابتکار بدون هیج معاون دانشمندی در مقابل آنها مقاومت کرده بود.
در این یادداشت که سال گذشته نوشتم، چند سخنرانی کاوه مدنی را مقایسه کردم که بعضاً بوی ماستمالی هم از آنها به مشام میرسد. مثل این کسانی که در یک مقایسه بیربط برای توضیح بحران بانکی و پولی ایران، از بحران چند سال پیش بانکهای غربی مثال میزنند، او کم آبی در ایران را با کالیفرنیا مقایسه میکرد. میگفت در کالیفرنیا از لغت بحران استفاده نکردند و اگر اینجا کسی از این حرفها بزند مرتکب خرافه آبی شده است. در عین حال مقایسه وضعیت دریاچه وان با حال و روز رو به موت دریاچه اورمیه را درست نمیدانست، و میگفت وان عمیقتر است. جلالخالق!!
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
درست هنگامی که کشور برای مواجعه با ابرچالشهای خود نیاز به اندکی اعتماد میان سیستم و مردم دارد، همه چیز را بر باد دادهاند. میان سیستم ابراختلاسها و ملت به اندازه چهل هزار تومان پول یارانه هم اعتماد وجود ندارند.
در گذشته اصلاحطلبان حکومتی مطابق قاعده "بد و بدتر" اندکی میان مردم اعتبار داشتند که با رفتارهای "کرکس"وار این جانواران فرصتطلب و عاشق قدرت، آن هم بر باد رفت. کرکسها کافی نبودند، مالهکشانشان هم به آنها اضافه شدند، تا همه رقم افتضاحی را ماله بکشند.
در چنین اوضاع و احوالی برای مواجهه با بحران بزرگ ارزی، معلوم نیست با کدام سرمایه و اعتبار، مردم را به یاری خواهند طلبید. اگر باکفایتترین مدیرانشان هم با اختیارات کامل به حل این معضل اقدام کنند، بدون یاری مردم محال است بتوانند گرهی را بگشایند. کار از کار گذشته و کشور در خصوص همه ابرچالشهای خود با چنین وضعی مواجه است، فقط مدیریت باکفایت که آن هم امر نایابی است، کفایت نمیکند.
اقتصاد کشور هزار درد بیدرمان دارد، یکی از آنها مسئله ارز است. و یکی از چیزهائی که این مسئله را بشدت تشدید میکند، عدم اعتماد به بانکها و نگهداری ارز در خانههاست. به عبارت دیگر مردم فقط دنبال اسکناس دلار و یورو میگردند و از سپردن این اسکناسها به بانک به دلایل کاملاً قابل درک خودداری میکنند.
اگر در همین وضعیت، بانکها بتوانند برای مردم حساب ارزی واقعی باز کنند، و رفتاری مثل این حسابهای ارزی اخیر که چیزی جز توهین به شعور مردم نبود، مرتکب نشوند، بخش مهمی از مشکل دستکم در کوتاه مدت حل شدنی است. اگر مردم همانطور که ریال خود را به بانک میسپارند، بخشی از ارز را هم به بانکها بسپارند، سیستم اقتصادی قدرت مانور زیادی پیدا خواهد کرد.
در بحران بزرگ سال 91 میگفتند مردم در خانهها بیست میلیارد دلار ارز نگهداری میکنند. با این معیار، هیچ بعید نیست که این رقم اکنون دو برابر هم شده باشد. در آن سالها بانک سامان بیشترین سود را به سپرده های ارزی میداد. خیلی ها ترغیب شده بودند که ارز خود را به بانک سامان بسپارند.
وقتی کشور با بحرانی مشابه همین بحران این روزها مواجه شد، به یک باره هزاران نفر به بانک سامان مراجعه کردند و حسابهای خود را بستند. در همان تاریخ بسیاری از بانکهای معروف جهان هم با بحران مواجه بودند، رسانهها نشان میدادند که مردم فلان کشور اروپائی جلوی باجهها صف کشیده اند و فقط مجازند 200 یورو از حساب خود بردارند.
اما بانک سامان کاری کارستان کرد، جزئیات آن را در این یادداشت نوشتهام. قرارداد میان مشتری و بانک در همه حال به نفع مشتری تفسیر شد. حتی اختیارات معمول بانکها هم طوری اعمال نشد که مشتری احساس کند متضرر شده است.
چنین پتانسلهائی در کشور وجود داشت، و اکنون میتوانستند بهترین بهره را از آن ببرند. یا همه این پتانسیلها را بر باد دادهاند، و یا چنان نزد مردم بدعهدی کردهاند که به اندازه یک دلار هم کسی به اینها اعتماد ندارد.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اسحاق جهانگیری در یک اقدام اولترا احمدینژادی دلار را فرمان داد که خود را در 4200 تومان ثثبیت کند، وگرنه کالای قاچاق محسوب خواهد شد. این دلار نایاب بالافاصله در بازار به دلار جهانگیری معروف شد.
تصمیم کاملاً "متناسبی" است، و در کوتاه مدت و در این برهه حساس به ظن قوی جواب خواهد داد. در ضمن طی این چهل سال کل تصمیمات حضرات کوتاه مدت و برای "این برهه حساس" بوده است.
اگر بگوئیم دلار جهانیترین کالای تمدن بشری است اصلاً اغراق نکردهایم. از کره شمالی تا داعش عاشق دلار هستند. دلار در همه جای جهان دلار است. به نظر میرسد دلار در بیرون از ایالات متحده امریکا حتی دلارتر است.
یک سال پیش همین موقع میتوانستیم به صرافی سر کوچه مراجعه کنیم و بر مبنای قیمتی که هیچ کارشناسی آن را واقعی نمیدانست، هر چه در توان داریم دلار بخریم. کدام کالای جهانی دیگر در بازار ایران به این راحتی و حتی به این ارزانی خرید و فروش میشد؟ آیا این موضوع طبیعی بود؟
اجازه بدهید یک مثال کاملاً متفاوت بزنم. حتماً و باید این نکته را ذکر بکنم که از پیشرفت اقتصادی ترکیه، خاصه در مناطق کُردنشین، بسیار خوشحال میشوم. هدف بیان واقعیت فاجعهباری است که بر سر ما آوار است.
گَوَر یک شهر بسیار کوچک کوهستانی در منتهیالیه شرق ترکیه است. گَوَر در واقع یک روستاست که اخیراً کمی توسعه یافته است. کمتر از پنجاه کیلومتر با شهر اورمیه فاصله دارد. گویا نام رسمی گَوَر را آریائیکاران آن طرفی به یوکسکاُوا تغییر دادهاند. در این نوشته از نام واقعی استفاده خواهد شد.
حدود دو سال است که ترکیه در گَوَر یک فرودگاه تاسیس کرده است. گَوَر به سرعت در حال توسعه است. روز به روز بانکها و برندهای شناخته شده ترکیه در گَوَر شعب خود را دایر میکنند.
قریب به اتفاق مسافران این فرودگاه از شهر اورمیه است. با یک سرعت باور نکردنی اقتصاد کلانشهر اورمیه تحت تاثیر اقتصاد گَوَر قرار میگیرد. حتی فرودگاه بینالمللی و قدیمی اورمیه هم کم کم زیر بلیط فرودگاه گَوَر میرود. هر روز از گَوَر به دو شهر آنکار و استانبول پرواز وجود دارد. رفتن به فرودگاه گَوَر برای شهروند اورمیه، خیلی دشوارتر از رفتن یک تهرانی به فرودگاه بینالمللی در جاده قم نیست.
مسافرت هوائی از کشورهای بسیار دوردست هم راحت شده است. آب خوردن میتوان از شرکت ترکیش بلیط سنخوزه استانبول گَوَر گرفت و چند روزی در اورمیه بود و به همان راحتی هم برگشت.
صرافان و تاجران اورمیه سوار ماشین میشوند و به گَوَر میروند و کارهای بانکی و تجاری خود را انجام میدهند و بعد سر کار خود بر میگردند. مناسبترین قیمت لیر در ایران هم متعلق به صرافان اورمیه است.
از اورمیه خبر دارم که نوشتم، هیچ بعید نیست که سایر شهرهای بزرگ غرب کشور هم همین وضع را داشته باشند. همه این تغییرات هم طی یکی دو سال گذشته اتفاق افتاده است.
آیا طبیعی است که اقتصاد و امورات کلانشهر اورمیه این اندازه به شهر بسیار کوچک همسایه وابسته شود؟ آن هم به این سرعت؟
پس چرا انتظار دارید که این دم و دستگاه با دلار رفتار طبیعی و علمی داشته باشد؟ اینها در یک کار بسیار وارد هستند و آن بگیر و ببند و امنیتی کردن هر چیزی است که حتی ممکن است از پایه و اساس به امنیت ربطی نداشته باشد.
در خصوص دلار تصمیمی که گرفتهاند کاملاً متناسب با سایر تصمیماتشان است. این تصمیم در کوتاه مدت بازار دلار را کمی آرام خواهد کرد، و طبق معمول مشکل اصلی را به تاخیر خواهد انداخت تا بالاخره روز انفجار فرا برسد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
داستان یک فرند ریکوئست
همه چیز از یک نوشته علیه آقای یوسف عزیزی بنیطرف نویسنده و روزنامهنگار شروع شد. روز نوزدهم فروردین با گوشی فیسبوک را چک میکردم که در زیر پست دوستی کامنتی حاوی یک لینک دیدم. کامنتگذار مطلبی با این مضمون نوشته بود که فلانکس به جای همدردی با عربها، ادبیات نامناسبی علیه نویسنده عرب به کار برده است.
بلافاصله لینک را باز کردم و دیدم همینطور است. کلمه "طفلی" و "بچم" در متن توجهم را جلب کرد. کنجکاو شدم معنی و منظور نوشته را درست متوجه بشوم. ظاهراً آقای بنیطرف یک پُست انگلیسی نوشتهاند که خیلی نامفهوم است. و سطح همین انگلیسی عملاً مورد تمسخر قرار گرفته و چنین نوشته شده بود :
«طفلی یکتب انجلیسی ازوِلاز العربی و الفارسی. فقالوا جمیعا مرحبا لک و الماوس یاکل یو انشا الله و ربک السعودی! (بچم به خوبی عربی و فارسی، انگلیسی مینویسه. پس همگی بگین آفرین به تو و موش بخورت الهی اگه خدا بخواد)!»
هم با آثار و سوابق یوسف عزیزی بنیطرف کمابیش آشنا هستم و هم نویسنده این متن را میشناسم. چند ده سال پیش که بنیطرف عضو کانون نویسندگان ایران بود، و ضمناً در همین کانون با عربستیزی آشکار و آزاردهنده و شرمآور بعضی نویسندگان معاصر و نامدار ایران مقابله میکرد، هنوز این "طفل" باشعور که بعدها "مترجم بیشعوری" شد، زبان به حرف زدن باز نکرده بود.
به هر حال اکنون این طفل ماشاالله بزرگ شده و لابد درسهای بعضی نویسندگان عربستیز کانون نویسندگان را هم فوت آب است. به جای همدردی با هموطن عرب خود که آریائیکاران در عزا و عروسی سر او را میبرند، نویسنده باسابقه عرب را "طفلی" و "بچم" مخاطب قرار میدهد و خدای بنیطرف را در متن عربی "ربک السعودی" مینامد و در فارسی چیز دیگری مینویسد و نمک روی زخم عربهای ایران میپاشد.
اما چطور ممکن است بنیطرف با آن همه سوابق نوشتاری، چنین متن نامفهومی را به انگلیسی بنویسد؟ با همان گوشی مشغول شدم تا بیشتر از ماجرا سر در بیاورم. ابتدا متن انگلیسی را به دوست زباندانی نشان دادم و او هم هیچ متوجه نشد. متن را کپی کردم و برای چند دوست دیگر فرستادم و آنها هم گفتند که نامفهوم است. به خودم اجازه ندادم از نویسنده نام آشنای کشورمان آقای بنیطرف مستقیم سؤال کنم، ولی موضوع خیلی غیرعادی به نظر میرسید. ممکن است ایشان انگلیسی را به خوبی عربی و فارسی ننویسند، اما این این دو خط نامفهوم بسیار بعید بود نوشته ایشان باشد.
دو نفر از دوستانی که متن را برای آنها فرستاده بودم، لینک را هم درخواست کردند. از صفحه آقای بنیطرف لینک اصلی نوشته را فرستادم و دقایقی بعد هر دو همزمان جواب را پیدا کردند. روی گوشی مسئله را متوجه نشده بودم.
آقای بنیطرف متنی را به عربی و در ادامه به فارسی مینویسند، اما چون اتوترنسلیت روش است، بیآنکه خود نویسنده بداند، فیسبوک هر دو متن عربی و فارسی را یک زبان فرض کرده و با هم آمیخته و یک متن درب و داغون و نامفهوم انگلیسی به بیننده تحویل میدهد. در زیر این پست هم میبینیم که گزینه see original فعال است و نشان میدهد نسخه اصلی به زبان دیگری است. وقتی روی آن کلیک میکنیم، با متن اصلی عربی و فارسی مواجه میشویم. همه لینکها و تصاویر را در چند کامنت اول میگذارم.
بعد از این اتفاق و به قول تُرکها گویا "کور الینه بیره دوشوب/آدم کور موفق شده که یک کک را بگیرد". مترجم بیشعوری خوشحال و خندان از اینکه بنیطرف چنین سواد انگلیسی نازلی دارد، عروسی فیسبوکی راه میاندازد و از رفقا و همفکران خود هم دعوت به عمل میآورد که بیائید و ببیند عوامل بیگانه چه دسته گلی به آب دادهاند.
در این حیص و بیص که با گوشی مشغول بررسی این موضوع بودم، و از این صفحه به آن صفحه میرفتم، و خیلی هم برای کپی و پیست و تایپ کردن راحت نبودم، اتفاق دیگری هم افتاد. دقیقاً نمیدانم چطور و کی انگشت من روی گزینه اد فرند خورد و عملاً از مترجم بیشعوری درخواست دوستی کردم. دقایقی بعد این فرند ریکوئست، اکسپت شد و من هاج و واج ماندم که کی و چگونه مرتکب چنین کاری شدم.
از رابطه من و مترجم بیشعوری اغلب دوستان این صفحه خبر دارند. از اکسپت سریع ایشان هم خوشحال و هم غمگین شدم. خوشحال شدم چون لابد ایشان هنوز من را آدمی میداند که استعداد هدایت به راه راست را دارم. اما غمگین هم شدم، چون نیک میدانم که یکی از ارکان راه راست ایشان و رفقایشان، مالهکشی برای جنایتهای بشاربشکه در سوریه است، و حاشا و کلاّ که من چنین آدمی باشم. سوریه برای من خط قرمز است، نماد شرافت است، و با احدالناسی هم در این خصوص تعارف نمیکنم. مالهکشان بشار اسد را هم نه نمیبخشم و نه فراموش میکنم.
با همه اینها میدانم و شاید هم سادهانگارانه چنین میپندارم که مترجم بیشعوری نفرت شخصی از من ندارد. و حتی برعکس، شاید فرصت را مناسب تشخیص داده رابطه شخصیمان را کمی ترمیم کند. انصافاً این ارتباط در گذشته مهربانانه بود. بر همین اساس کمی مأخوذ به حیا شدم و نتوانستم تصمیم بگیرم. برای دوستی تعریف کردم و گفت به زودی چیزی در خصوص سوریه مینویسد و تکلیفات روشن میشود. از بد حادثه همان روز و مثل همیشه به توجیه جنایتهای بشار شیمیائی در دوما پرداخت.
در هر حال اتفاقی است که افتاده است، بهتر است هر گونه تصمیم به خود او واگذاشته شود. این متن را هم عمومی ننوشتم و دوست هم ندارم که بازنشر شود.
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت اول :
لینک نوشته مترجم بیشعوری که ابتدا دیدم
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت دوم :
لینک نوشته آقای بنیطرف
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت سوم :
متنی که اتوترنسلیت ترجمه کرده و نشان داده است
کامنت چهارم :
متن اصلی بعد از کلیک روی سی اورجینال
کامنت پنجم :
متن اصلی در تصویر بزرگ
کامنت ششم :
نوشته یاسین در خصوص افاضات همان روز مترجم بیشعوری :
پُست و کامنتها در فیسبوک
و اصل توئیت «اینجا»
***
طوفان اخير اورميه به باغات بالانج خيلى خسارت زده است. اين دو درخت كهنسال گردو در همسايگى باغ ما بيش از شصت سال عمر داشتند كه قربانى اين طوفان شدند. چنان كه افتد و دانيد از اعصار باستان تا كنون گردوي همسايه هميشه خوشمزه تر از گردوى خودى بوده است و على الاصول بچه هاى همسايه خاطرات بسيار شيرينى از اين درختان دارند و ديدن اين صحنه غم انگيز بسى بيشتر ناراحت شان مى كند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
با گوشی و در اورمو نوشتم
***
اينجا يكى از زيباترين جاده هاى ايران يعنى جاده اسالم به خلخال است. ببينيد چه بر سر جنگل آورديم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
با گوشی و در اورمو نوشتم
***
ماجرای بشیکتاش
1- اگر کسی در سنین جوانی موهای سرش شروع به ریختن بکند، کاملاً درک میکنم که ناراحت شود و به هر مکانیزمی متوسل شود که این ریزش زودرس مو را متوقف کند. حتی درک میکنم که به جراحیهای کاشت مو هم رو بیاورد. اما هرگز مردانی را درک نمیکردم که در سنین بالا چنین تصمیماتی میگیرند. تا اینکه یک روز با صحنه عجیبی مواجه شدم، آن موقع دخترم نهال مهدکودک میرفت و حدود پنج سال داشت. شب بود و داشتم او را میخواباندم که به یک باره زد زیر گریه. پرسیدم چی شده؟ بعد از کلی گریه و ناراحتی بالاخره به حرف آمد و ماجرا را تعریف کرد. با دوستش پریا حرفش شده بود و پریا هم وسط دعوا نرخ تعیین کرده و به او گفته بود سر بابای تو مو ندارد. بعد پرسید بابا تو از همان اول مو نداشتی؟ کلی توضیح دادم و به خواب رفت.
2- چنین حوادثی در مورد نام خانوادگی هم صادق است. کسان زیادی را میشناسم که در سنین بالا نام خانوادگی خود را تغییر میدهند و قبل از هر چیزی نام روستا و زادگاه خود را خط میزنند و یک نام شیک انتخاب میکنند و یا پسوند را تغییر میدهند و مثلا "بابائی راد" میگذارند. به تجربه دریافتم خیلی از نامهای خانوادگی بسیار شیک، چنین سرنوشتی دارند.
3- من توی عمرم به استادیوم ورزشی برای تماشای فوتبال نرفتم. نه تنها نرفتم، بلکه اگر فینال جام جهانی فوتبال در استادیوم آزادی تهران هم برگزار شود، و بر فرض محال، یک لیموزین هم دنبال من بفرستند تا از جایگاه ویژه فینال را تماشا کنم، اگر اجباری در کار نباشد، باز همچنان امتناع میکنم. آخر وقتی میتوان پای تلویزیون نشست و با بهترین کیفیت فوتبال دید، در سرما و گرما نشستن روی صندلی استادیوم، آن هم در آن شلوغی، چه لذتی دارد؟ از آن گذشته، رفتن و برگشتن به استادیوم و دردسرهای جانبی، یک فوتبال 90 دقیقهای را به یک روز جانکاه تبدیل میکند. شایان ذکر است که هیچ کدام از این دلایل محکم باعث نشده است که چندین مطلب در خصوص فوتبال و تماشاگر ننویسم.
4- بعد از جام جهانی برزیل، دختر من نهال جفت پای خود را توی یک کفش کرد و به من و همسرم گفت هیچ چیزی از شما نمیخواهم به جز اینکه من را به روسیه ببرید تا یکی از بازیهای آلمان و شخص توماس مولر را از نزدیک ببینم. چهار سالی وقت بود، گفتم بزرگتر میشود و از سرش میافتد. وقتی برای عمو مرتضی نگاهی این داستان را تعریف کردم، لطف کرد و از آلمان پیراهن شماره 13 تیم ملی آلمان متعلق به مولر را با چهار ستاره قهرمانی برای نهال فرستاد. یکی دو سال گذشت، اما روسیه هرگز فراموش نشد. هیچ کادوئی، از جمله کادوی تولد را قبول نمیکرد و میگفت همه را بگذارید برای هزینه سفر روسیه.
5- نهال به هر حال شرایط سالهای اخیر را میدید و متوجه بود که چنین سفر پُرهزینهای به این سادگی هم نیست. حدود یک ماه پیش انقلابی کرد و کوتاه آمد و راه بسیار معتدلی را انتخاب کرد. پیشنهاد کرد به جای روسیه، 23ام اسفند در استانبول بازی برگشت بشیکتاش و بایرن مونیخ را از نزدیک ببینم. بعد از دو سه سال قصد سفر هم داشتیم، اما نه دم عید، ولی با کمال میل من و همسرم از این پیشنهاد مقرون به صرفه استقبال کردیم.
6- به دوستم رضا در استانبول زنگ زدم تا زحمت تهیه بلیط را گردن او بیندازم. رضا در این کارها وارد است. طرفدار پر و پاقرص تراکتورسازی است و در ایران استادیوم میرفت و تراکتور را تشویق میکرد. توی دلم گفتم رضا را هم دعوت میکنم. اما راه حل معتدل نهال، بلافاصله "اعتدالی" از آب درآمد. اولین ضربه بعد از اولین اطلاع واصله وارد شد، رضا گفت کف قیمت بلیط 700 لیر است. برنامه دعوت خود او را حتی مطرح هم نکردم. دومین ضربه وقتی بود که معلوم شد بلیطهای 700 لیری تمام شده و فقط برای جایگاهی با حدود 900 لیر میتوان جا رزرو کرد. بچهها را که نمیشد تنها فرستاد، یکی از والدین باید حذف میشد که متاسفانه نفر حذفی من نبودم. ضربه آخر اما از همه دردآورتر بود، رضا گفت سازمان مربوطه برای رزرو هر بلیط 195 لیر کارمزد میخواهد. بچهها حال زار پدر را که دیدند، کم کم تصمیم به انصراف گرفتند، حتی سارا داوطلبانه و مهربانانه پیشنهاد کرد که فقط خواهرش نهال را ببرم. اما من تسلیم نشدم.
7- آن روزها دلار در آستانه 5000 هزار تومان بود، چند روز بعد کمی آرام شد و بانک مرکزی به صرافیها دلار داد و به 4700 تومان رسید. همه کارها و رزرو بلیط استادیوم و هواپیما را در این مقطح انجام دادم، و مقداری هم ارز خریدم. درست روزی که کارها تمام شد، دلار به 4500 تومان رسید. در هر حال خوشحال بودم که بلیطهای ما پیشاپیش رزرو شده است. روز قبل از شروع بازی، دخترم سایت فروش بلیط را چک کرد تا ببیند اوضاع از چه قرار است. در همان بخش استادیوم که ما بلیط گرفتیم، با نفری حدود دویست لیر به تعداد کافی صندلی خالی وجود داشت. امروز صبح هم که برای گرفتن پاسولیگ و کارت ورود به استادیوم بشیکتاش مراجعه کردیم، دهها نفر از این فقیر فقرای موبور و دو متری آلمانی را دیدیم که در استانبول غریب بودند و رفیق کاربلدی نداشتند، اما همانجا خدا به دادشان رسید و جلوی چشم ما با صد لیر بلیط خریدند. در ضمن رضا فقط در تهیه بلیط سنگ تمام نگذاشت، سه بلیطی که گرفته هر کدام یک گوشه است و هیچکدام از ما سه نفر پیش هم نیستیم. وقتی از او دلیل را پرسیدم، توضیحات فنی بسیار پیشرفتهای داد. خلاصه کلامش این بود که سیستم تُرکها اشکال دارد. از همین تُرکها خواهش کردم جای خود را با ما عوض کنند تا من پیش بچهها باشم، و در ضمن سیستمشان را هم درست کنند.
8- دوستی اهل خطبهسرای تالش دارم که عاشق کوهنوردی است. روزی تنها و با یک کولهپشتی سنگین به قله مرتفعی از کوههای تالش صعود میکند. چوپانی او را در همان ارتفاع، خسته و عرقریزان میبیند و متعجب میشود. چوپانهای آن مناطق بعضاً سالی یک بار هم پائین نمیآیند و از فقیرترین و محرومترین اقشار هستند. مرد چوپان پس از سلام و علیک به او میگوید اینجا چکار میکنی؟ او هم جواب میدهد دارم کوهنوردی میکنم. بعد میپرسد کوهنوردی؟ آخه برای چی؟ میگوید برای تفریح آمدم و عاشق این ارتفاعات زیبا هستم و لذت میبرم. میگفت مرد چوپان یک نگاه عاقلانهای به من کرد و نفس نفس زدن و عرق ریختنم را دید و گفت : «دئملی سن ائیندی کئف الیسن؟ / مثلا تو الان داری کیف میکنی؟»
9- اگر هر تیم ترکیهای با هر تیم اروپائی در هر نقطه از جهان بازی کند، به طور طبیعی طرفدار تیم ترکیهای هستم. الان در استادیوم بشیکتاش استانبول نشستیم، بازی ساعتی دیگر شروع میشود. مطابق فرمایشات رهبر تیم سه نفره ما، حتماً باید آروزی پیروزی تیم آلمانی را داشته باشیم که قبلاً در آلمان بشیکتاش را با پنج گل لت و پار کرده است.
10- اینجا غوغائی است، همه دارند کیف میکنند. من هم دارم کیف میکنم، اصلاً چرا کیف نکنم؟ خیلیها زیر تیغ جراحی میروند و مو بر سر خود میکارند، یا به یک باره از "بابائی بالانجی" به "بابائی راد" تغییر نام میدهند. تازه! چند نفر در استانبول رضا دارند که من دارم؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
رفقا، از نحوه کارکرد اپلیکیشن Waze اطلاع دارید؟ ویز این همه اطلاعات دقیق از تهران را به چه طریقی کسب میکند؟ راننده تاکسیهای قهار تهران هم تسلیم ویز شدند. ویز در هر کدام ار مناطق تهران مثل یک بچه محل تمام کوچه پس کوچهها را میشناسد. بهترین مسیرها را نشان میدهد. اشتباه نمیکند و اگر شما هم در مسیر پیشنهادی آن اشتباه کنید، بلافاصله مسیر جایگزین را نشان میدهد. پلیس و تصادفات را هم تشخیص میدهد. سرعت مجاز در مسیرها را میداند.
در عمر کاری خودم از کارکرد دقیق دو نرمافزار شگفت زده شدهام. یکی VMWare است که آدم از کارآئی آن انگشت به دهان میماند(کامنت اول) دومی همین ویز است. ویز چگونه این همه اطلاعات را از شهری کاملاً غیرشفاف مثل تهران کسب میکند و با سرعتی باورنکردنی در اختیار کاربران خود قرار میدهد.
خود ویز میگوید اطلاعاتی مثل محل ایستادن پلیس را از رانندگان و کاربران خود میگیرد. شاید در شهرهائی مثل پاریس چنین باشد، اما دشوار بتوان از اهالی تهران چنین دیتائی گرفت. از هر راننده تاکسی و دوست و آشنا که پرسیدم، تا کنون یک نفر را نیافتم که ضمن استفاده از ویز، فیدبکی هم داشنه باشد. اصولاً حوصله این کارها را نداریم.
مقامات چنان از دست ویز عصبی هستند که ابتدا آن را فیلتر کردند، به این هم قانع نشدند، استفاده از ویز را برای رانندههای اسنپ و تپسی ممنوع هم کردند. آقایان نزده میرقصند، ویز رگ و ریشه اسرائیلی هم دارد. حتی به شرکتهای اسنپ و تپسی دستور دادند اپلیکیشن خود را طوری تغییر دهند تا رانندههای تاکسی نتوانند همزمان از ویز و اپلیکیشن آنها استفاده کنند.
اگر ویز فقط بر مبنای اطلاعاتی که کاربران میدهند خود را بروز کند، اینها استاد خراب کردن چنین چیزهائی هستند. در شهری مثل تهران کلی آدم دارند، بقدری اطلاعات غلط میدهند که ویز سرگیجه میگیرد و اعتماد مردم را از دست میدهد. در ضمن نرمافزارهای ایرانی جایگزین، قطعاً به بهترین اطلاعات رسمی دسترسی دارند. اما همین نرمافزارها مطلقاً حریف ویز نشدند و چه رانندگانی را که به کوچههای ورود ممنوع هدایت نکردند.
ویز این همه اطلاعات دقیق را از کجا و چگونه میگیرد؟
کامنت اول : VMWare سیستمی برای ساخت ویرچوال ماشین و یا ماشینهای مجازی است. به کمک VMWare میتوان روی یک کامپیوتر و بسته به ظرفیت آن، چندین و چند سیستم عامل نصب کرد. VMWare مدیریت سختافزار ماشین را به عهده میگیرد و در اختیار هر کدام از سیستمهای عامل در حال اجرا قرار میدهد.
حتی نسخه دسکتاپ VMWare هم شاهکار است. اولین بار که استفاده کردم، حقیقتاً شگفتزده شدم. VMWare را روی ویندوز 98 نصب کردم. بعد از طریق VMWare یک نسخه ویندوز اکس پی که در آن تاریخ جدیدترین نسخه ویندوز بود، و یک نسخه داس نصب کردم. بعداً حتی Novell NetWare هم نصب کردم که زمانی معروفترین فایل سرور بود. تصور آن هم باورکرنی نبود. در واقع روی نسخه قدیمی ویندوز، نسخه جدید آن اجرا میشد. یک کامپیوتر 486 در منزل داشتم و چندین سیستم عامل روی آن نصب بود و مثل یک شبکه کار میکرد. فیالواقع کار مشتریانم را دقیقاً مثل یک شبکه واقعی چک میکردم. این را مقایسه کنید با محصولات درِ پیتی میکروسافت، مثل همین ویندوز لعنتی، که نسخه فعلی آن محصولات نسخه چند سال قبل را پشتیبانی نمیکند و بعضاً کُلّهم نادیده میگیرد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اگر قرار باشد روزی شکستها و گرفتاریهای تاریخ معاصر ایران همهجانبه بررسی شود، و در آن نقش مردم و دولتها همزمان مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرد، اغراق نیست که بگوئیم بررسی تلویزیونهای فارسیزبان بعد از انقلاب به تنهائی قادر است بسیاری از بحرانهای ایران را توضیح دهد. تلویزیون یکی از بهترین نشانههای شکست اغلب گروههای این جامعه است.
ایرانیان چهل سال است که میلیونی به خارج از کشور مهاجرت میکنند، موفقیتهای چشمگیری هم دارند، اما نتوانستهاند یک کانال تلویزیونی مستقل و موفق و حرفهای راهاندازی کنند. همه تلاشها شکست خورده است.
این شکست فراگیر است و فارس و تُرک و کُرد و عرب و بلوچ ایرانی هیچ فرقی با هم دارند. به عنوان مثال جامعه کُرد ایرانی که در خارج از کشور یکی از موفقترینهاست، و چندین و چند کانال تلویزیونی هم دارند، مثل بقیه ایرانیان همچنان چشمشان به چند ساعت برنامه بیبیسی فارسی است. مثل بقیه هم روزی سه نوبت آن را تحریم میکنند و باز توبه میشکنند.
اما این میان یک استثناء وجود دارد : تلویزیون من و تو! این تلویزیون ظاهراً مستقل است، در عین حال بسیار موفق و حرفهای است. من و تو به معمائی تبدیل شده است که هیچ جواب رسمی و شفاف در خصوص آن وجود ندارد.
چه کسانی و چه نهادهائی از من و تو حمایت میکنند؟ آیا تلویزیون من و تو نقش مخرب هم دارد؟ این نوشته به بررسی این دو سؤال میپردازد.
لازم است یک نکته را هم عرض بکنم. از نقش اسرائیل و یهودیان در این تلویزیون زیاد صحبت میشود و در نوشته هم به آن پرداخته شده است. نوشتهای دارم با عنوان "چرا یهودیان به راحتی در مظان هر اتهامی قرار میگیرند؟" که هنوز کامل نشده است. و چون لازم بود در این نوشته به چنین چیزی لینک داده شود، ناچار شدم در انتهای مطلب بخش آماده آن را منتشر کنم. اگر آن را هم بخوانید بیشتر خوشحال میشوم.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
قطعهای از اپرای کوراوغلی شاهکار ئوزیر حاجی بیگاوف که تا ابدالدهر ثبت است بر جریده عالم این اثر زیبا و ماندگار. خانم نزاکت تیموراوا این بخش را میخواند. رقص زیبا و صمیمی و دلنشینی هم از دقیقه چهار به بعد در این قطعه است.
تا قبل از دیدن این ویدیو دقت نکرده بودم که در این شاهکار ابیاتی هم از حافظ شیراز به فارسی خوانده میشود.
ساقی به نور باده برافروز جام ما / مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم / ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق / ثبت است بر جریده عالم دوام ما
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
یک پست فیسبوکی محدود نوشتم و در آن به بهانه اظهارات شهردار آنکار به تشابه اعتراضات اخیر در ایران و حوادث پارک گزی استانبول پرداختم.
علیرضا اردبیلی عزیز در این یادداشت هم اصل نوشته من را نقل کردهاند و هم نقدی پربار و پر از فکت در خصوص آن نوشتهاند. لطفاً بخوانید و خوشحال میشوم که نظر بدهید. من هم نظرم را در کامنتها خواهم نوشت.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
جواب من به صورت کامنت زیر پست منتشر شد.
***
شباهت اعتراضات اخیر ایران به پارک گزی استانبول
در جریان اعتراضات اخیر، شهردار آنکارا توئیتی کرد و ماجرای این اعتراضات را به اعتراضات پارک گزی استانبول تشبیه کرد. شهردار همه چیز را از چشم اغیار دید و نوشت که کشورهای غربی در ماجرای گزی ناکام ماندند و اکنون میخواهند ایران را به آشوب بکشند. (کامنت اول)
در خصوص این توئیت فقط باید برای شهر پیشرو آنکار متاسف بود که چنین شهرداری دارد. البته اخیراً ایران و ترکیه زیاد با هم دل و قلوه رد و بدل میکنند و این حرفها میتواند در این راستا هم باشد. اما حقیقت این است که ماجرای گزی به اعتراضان اخیر ایران یک شباهت بینظیر داشت، و این شباهت ابداً چیزی نیست که شهردار آنکارا میگوید.
ماجرای پارک گزی از اعتراض به تخریب یک پارک تاریخی و قدیمی شروع شد. اردوغان میخواست در محل این پارک مسجدی باشکوه و لابد به سبک مسجد سلطان احمد از خود به یادگار بگذارد. در شهری با هزاران مسجد، فقط از آدمی خودخواه چنین کاری بر میآمد.
این اعتراضات به سایر شهرهای ترکیه گسترش یافت. اما شیوه جمع کردن ماجرا، به لکه ننگی در کارنامه اردوغان و حزب حاکم تبدیل شد. برخورد تحقیرآمیز اردوغان با معترضان، عملاً دوران زمامداری او را به قبل و بعد از پارک گزی تقسیم کرد.
قبل از این اعتراضات اردوغان به یک الگوی دمکرات و موفق در جهان اسلام تبدیل شده بود. به عنوان مثال و درست در همان تاریخ راشد العنوشی رهبر حزب النهضه تونس متهم بود که میخواهد نقش خمینی را در تونس بازی کند. او در دفاع از خود گفت چرا من را به اردوغان تشبیه نمیکنید؟ اردوغان چنین اعتباری در جهان داشت و همه رهبران جهان اسلام دوست داشتند که به او تشبیه شوند.
اما ماجرای پارک گزی با سرعتی بیپایان خوی سلطانی اردوغان را نشان داد. بعد از آن ماجرا اردوغان چنان سقوط کرد که امروز حتی دفاع از بخش مثبت کارنامه او هم کار بسیار دشواری است.
البته اعتراضات پارک گزی بینتیجه نبود و تا این لحظه آن پارک تاریخی و درختان قدیمی آن سر جای خود مانده است، اما بزرگترین دستاورد این اعتراضات لُو رفتن اردوغان بود که بعد از آن هر کاری کرد نتوانست آب رفته را به جوی بازگرداند.
بزرگترین دستاورد اعتراضات اخیر در ایران هم شبیه همین دستاورد پارک گزی بود. به فاصله چند روز "کرکسهای" اصلاحطلب چنان دستپاچه شدند که همه مافیالضمیر خود را روی دایره ریختند و نشان دادند که چه ماهیتی دارند. کرکسها بیست سال است که از نارضایتی مردم عاصی بهره میبرند و رای آنها را میگیرند، در عین حال هر گونه اعتراض مردمی که از کانال کرکسها نباشد را به شدت محکوم میکنند و اغتشاش مینامند و به قوای نظامی هم شیوههای دهه شصت را یادآور میشوند.
کرکسها نشان دادند که از هر تمامیتخواهی تمامیتخواهترند. مالهکشان مقیم خارج آنها این روزها حتی چشم دیدن اعتراض دختران را هم ندارند و تمام دلخوشی آنها این است که دوشنبه بود و چهارشنبه نبود و با روسری رنگی بود و سفید نبود. چهل انتخابات دیگر با "تَکرار" مکررات بد و بدتر هم قادر نبود که ماهیت کرکسهای به اصطلاح اصلاحطلب را چنین به عامه مردم نشان دهد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
آغاج اولایدم، یؤلدا قالایدم
سن گلن یولا، کؤلگه سالایدم
7/11/96
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
حال که اعتراضات فروکش کرده است، فعالان و اهل قلم و به طور کلی جامعه مدنی ایران باید مسئولانه به نقد شعار "ما آریائی هستیم، عرب نمیپرستیم" بپردازند. به هر حال این شعار در تجمعات مختلف به گوش میرسد، و به نظر میرسد با هیچ عکسالعمل جدی هم مواجه نمیشود. این شعار فقط یک شعار نژادپرستانه نیست، یک شعار احمقانه و ضد ایرانی هم هست.
بدون تردید سازندگان و ترویجدهندگان این شعار، آریائیکارانی هستند که اهداف نژادپرستانه و عربستیزانه دارند. محافل خاصی در روزنامههای رسمی کشور هم افکار ضدعربی خود را پنهان نمیکنند. روی سخن این نوشته با این محافل نیست.
اما در این هم نباید تردید کرد که رواج این شعار در میان بخشهائی از معترضان لزوماً با اهداف سازندگان شعار یکی نیست، و به همین خاطر باید موضوع بیشتر شکافته شود. از آنجائی که در این مملکت سر عرب را در عزا و عروسی میبرند، عدهای شوخی شوخی باورشان شده است که چون این حکومت اسلامی است، لابد دستپخت عربهاست. و هر چه بدبختی داریم ناشی از حمله 1400 سال پیش عرب به ایران است.
این شعار آشکارا نژادپرستانه است. چون هم مردم ایران را از یک نژاد خاص میداند و میگوید ما آریائی هستیم، و هم اتینک خاص دیگری را با نام متهم میکند. سؤال اینجاست، چه کسی گفته ما آریائی هستیم؟ در شأن یک ملت نیست که در جهان امروز شعاری نژادمحور از آن شنیده شود، و بدتر از آن نژاد خود را هم اسباب تفاخر بداند. واقعیت این است که ما مردم ایران از دهها و بلکه صدها تیره و تبار هستیم و جملگی هم ایرانی هستیم. و چنین شعار نژادگرایانهای را باید به شدت محکوم کنیم تا کسانی که ناخواسته در دام آن افتادهاند آگاه شوند.
این شعار احمقانه هم هست. چون میگوید ما عرب نمیپرستیم. آخر کدام عربی از دیگری خواسته که او را بپرستد؟ کدام عربی، عرب دیگر را میپرستد که از غیرعربها هم خواسته باشد که همان عرب را بپرستند؟ اتفاقاً سواد اعظم عربهای جهان منتقد این همه علاقه ایرانیان به زیارت قبور و تقدس درگذشتگان و توسل به امامان هستند. بعضاً ایرانیها را مُردهپرست و قبرپرست و شخصپرست هم مینامند و به شرک هم متهم میکنند.
این شعار ضدایرانی هم هست. اگر ایران را با هندوستان مقایسه کنیم بهتر میتوان موضوع را بیان کرد. هندوستان بیش از یک میلیارد نفر جمعیت دارد. اکثریت مطلق این کشور هم پیرو آئین هندوست. اما در عین حال هندوستان بزرگترین جمعیت مسلمان جهان را هم دارد. به همین خاطر هندوستان خود را یک کشور اسلامی هم میداند و در تشکلهای مربوط به جوامع اسلامی، از جمله سازمان کنفرانس اسلامی مشارکت میکند. در هندوستان میراث اسلامی به عنوان بخشی از تاریخ این کشور گرامی داشته میشود.
همین وضعیت را ایران در منطقه خلیج فارس دارد. جمعیت بومی عرب ایرانی که قرنها ساکن این سرزمین بودهاند، از جمعیت بومی اغلب کشورهای عربی منطقه بیشتر است. در قرون گذشته بخش بزرگی از میراث دانشمندانی که زادگاه آنها جغرافیای کنونی ایران است، به عربی نگاشته شده است. زبان فارسی چنان پیوندی با عربی دارد که اغلب استادان این زبان، عربی را هم به نیکی یاد میگیرند تا بر میراث کلاسیک فارسی بیشتر تسلط داشته باشند.
با این همه هموطن عرب، و با این همه پیشینه و میراث عربی، ایران یک کشور عربی هم هست. و علیالاصول هر گونه توهین به عرب و شعار نژادپرستانه علیه عرب، باید شعاری ضدایرانی هم ارزیابی بشود.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
از لسآنجلس تا تورنتو
امریکای شمالی با دو کشور پهناور ایالات متحده امریکا و کانادا چهره ویژهای از تمدن بسیار پیشرفته غربی است. اکنون غرب اروپا زادگاه تمدن غربی هم تحت تاثیر امریکای شمالی است. قرنی است که اغلب بزرگترینهای جهان امریکائی است. مقام بزرگترین تولیدکننده علم در جهان با فاصله بسیار زیاد از سایر رقبا، متعلق به امریکاست.
اما تصویری که ایرانیان مهاجر از امریکای شمالی برای ما به ارمغان آوردند چه بود؟ ارمغانی بود که به نظر میرسد نزد ایرانیان است و بس.
بعد از انقلاب مهاجرت گسترده ایرانیان به لسآنجلس صورت گرفت. عمده مهاجران اولیه از مقامات رژیم سابق و یا کسانی بودند که در رژیم جدید تحمل نمیشدند. بعد از دهها سال ارمغان این مهاجران به یکی از مهمترین ایالات امریکا و شهر لسآنجلس پایتخت هنر امریکا، پدیدهای شد به نام "هنر لسآنجلسی".
موسیقی لسآنجلسی و انبوه تلویزیونهای آروارهمحور لسآنجسلی که درآمد اصلی آنها هم از محل تبلیغ قدرت جنسی مردان و چگونگی زیبائی زنان بود، نام شهر لسآنجلس را تا حد موسیقی کوچه بازاری قبل از انقلاب پائین آورد. از جمله الفاظی که برای تحقیر آثار بیارزش به کار میرود "لسآنجلسی" است. لسآنجلس که پایتخت اسکار و سینما برای جهانیان است، به لالهزار ایرانیان تبدیل شد.
کانادا یکی از بهترین کشورهای جهان است. تورنتو یکی از بهترین شهرهای جهان است. این شهر بعد از انقلاب مقصد مهم مهاجران معمولی ایرانی بود. چند سالی است که مهاجران جدید از راه رسیدهاند و یکی از بهترین و منظمترین شهرهای جهان را به سرنوشتی بدتر از لسآنجلس دچار کردهاند.
لسآنجلس بعد از سقوط رژیم پیشین هدف مهاجرت مقامات آن رژیم بود. تورنتو همین الان آماج مهاجرت گلّهای آقازادهها با کیسههای پر از دلار شده است. هیئت عزاداری خاص خودشان را هم تشکیل دادهاند. ارمغان این آقازادهها برای معرفی شهر تورنتو و تصویری که از آن ساختهاند حقیقتاً نوبر است. تورنتو مقصدی است امن برای دزدی و سرقت بی سر و صدای اموال یک مملکت. تورنتو شهر آقازادههای طلبکار با حسابهای پر از دلار شده است. آقازادههائی که حتی چمدان دستی پدران خود را هم پیشاپیش با خود بردهاند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
سپاس از دوستان،
و سخنی با خانم بهاره رهنما
طی چند روز گذشته عده ای سرشار از عقده با سوءاستفاده بیشرمانه از نام و عکس من و دخترم، و با اکانت توئیتری و فیک "استاد محمد بابائی"، مطالب سخیفی را علیه خانوادههای داغدار کشتی غرق شده ایران منتشر کردند.
از صمیم قلب سپاسگزار عزیزانی هستم که با نوشتهها و توئیتها و کامنتها و پیامهای محبتآمیز خود، به مقابله با این فضای مخرب پرداختند. بسیاری از این دوستان اختلاف نظرهای زیادی با من دارند، اما به هیچ وجه این اختلافات را در این موضوع دخالت ندادند. طی این چند روز به دلایلی که در پست قبلی نوشتم(کامنت اول) دسترسی محدودی به شبکههای اجتماعی داشتم. وقتی عکسالعمل این عزیزان را دیدم بینهایت خوشحال شدم و خیلی از بیتفاوتیها را هم به کلی فراموش کردم. زبانم حقیقتاً قاصر از وصف محبت دوستان است.
اما در مورد مزاحمت : اینکه این افراد مزاحم چه کسانی هستند یک مسئله است، و اینکه این مسئله چطور به این گستردگی مخصوصاً در تلگرام پخش و دست به دست شد، مسئله دیگری است.
مخاطب نوشتههای من محدود است. در سطح جامعه حتی همسایه دیوار به دیوار هم من را نمیشناسد که چه طرز فکری دارم و کجا مینویسم. اما همان همسایه دیوار به دیوار هم این مطالب سخیف را دیده بود. در همان بیمارستانی هم که بستری بودم کادر درمان متوجه این مطالب شده بودند.
یک تفکر تخریبی خاص در گذشته هم بارها مشابه این کارها را مرتکب شده بود. اما نه من چهره شناختهشدهای هستم که حرفی را به من نسبت داده باشند و دست به دست بشود، و نه کسی این هتاکان را جدی میگیرد. اینها در میان جمع خود، خود میگویند و خود میبافند و خود میخندند و حتی ارزش پاسخ دادن هم ندارند. به قدری هم بدنام هستند که وقتی از کسی تعریف میکنند بیشتر برای او اسباب آبروریزی میشوند.
پس دلیل پخش گسترده این مطالب سخیف خاصه در اینستاگرام و تلگرام چیست؟ از دیروز این سؤال را با دوستانی که به طور جدی شبکههای اجتماعی را دنبال میکنند مطرح کردم. با کمال تاسف خانم بهاره رهنما و دختر ایشان نقش بزرگی در گسترش اولیه این ماجرا داشتهاند. به ظن قوی هم این نقش ناخواسته بوده است.
خانم رهنما هنرپیشه شناخته شدهای است. صفحات ایشان صدها هزار دنبالکننده دارد. از جمله کسانی که این مطالب را ابتدا به اشتراک گذاشتند، صفحه ایشان و دخترشان بوده است.
کسانی با آنها وارد گفتگو میشوند و از جعلی بودن این اکانت سخن میگویند. خوشبختانه بعد از اینکه خانم رهنما متوجه میشوند این اکانت فیک و برای تخریب است، مطلب را حذف میکنند. از این رفتار حرفهای خانم رهنما و دخترشان کمال تشکر را دارم. گویا این اکانت جعلی در خصوص خانم رهنما مطالب نامربوطی هم مینوشته و ایشان را منشن هم میکرده است. با لحاظ کردن این موضوع استقبال اولیه خانم رهنما را کاملاً میتوان درک کرد، و رفتار بعدی ایشان در حذف مطلب را هم بیشتر ستود، ما این به هیچ وجه کافی نیست.
خانم رهنما اخلاقاً باید در مقابل هتک حرمت یک شخص حقیقی موضع بگیرند. این مطلب وقتی در صفحاتی با صدها هزار دنبال کننده مثل صفحه ایشان بازنشر شد، سر از کانالهای تلگرامی در آورد. حذف بعدی مشکلی را حل نمیکند.
خانم رهنما یک زندگی حرفه ای دارند که طبیعتاً ممکن است بسیاری در خصوص آن نقد بنویسند. اما قطعاً کسانی هم حرفهای دروغی به ایشان نسبت دادهاند و یا در زندگی خصوصی ایشان دخالت کردهاند که حتماً باعث دل آزردگی به حق ایشان شده است. و به همین خاطر بیشتر از هر کسی در چنین مواردی باید احساس مسئولیت کنند.
حتماً این انتظار از خانم بهاره رهمنا منطقی است که محبت کنند و در همان صفحات توئیتر و ایسنتاگرام و تلگرام خود توضیح مختصری را برای صدها هزار مخاطبشان بنویسند و توضیح بدهند که فلان مطلب سخیف متعلق به "محمد بابائی" نیست و به قصد تخریب نوشته و پخش شده است و ایشان ناخواسته و ندانسته آن را به اشتراک گذاشتهاند.
از همه دوستانی که خانم بهاره رهنما را میشناسند تقاضا دارم محبت فرمایند و حتماً این نوشته من را به اطلاع ایشان برسانند. تردید ندارم که با این درخواست، حرفهای برخورد خواهند کرد و ترتیب اثر خواهند داد. گویا ایشان در فیسبوک حضور ندارند و من هم در هیچکدام از فضاهائی مثل توئیتر و اینستاگرام فعالیتی ندارم و نمیدانم کجا باید برای ایشان پیام گذاشت که حتماً ببینند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
(این را با گوشی در بیمارستان نوشتم)
قبل از هر چیزی خدمت دوستان عرض بکنم که من هیچ اکانتی در توئیتر ندارم. فقط در فیس بوک و در همین صفحه و وبلاگم نهالستان می نویسم. هر چه به نام من و با تصویر من در توئیتر درست شده و در کانالهای تلگرامی هم پخس می شود، از طرف مزاحمانی است که قصد تخریب دارند. ممنون می شوم که دوستان اهل توئیتر این صفحات جعلی را ریپورت فرمایند.
اما امروز بیست و پنجم دی ماه 96 براى خانواده ما روز خيلى خوبى بود. وقتى چيزى به دلم برات مى شود معمولاً همان نيز اتفاق مى افتد. هم در موارد مثبت و در موارد منفى.
امروز يك عمل جراحى در بيمارستان پارس تهران داشتم كه بيش از دو ساعت طول كشيد. نظر به ضعف جسمانى اين چند ماهه و لاغرى غيرمتعارف و آزاردهنده و چندين دليل ديگر كه مربوط به اين بحث نيست، مطمئن بودم يا به هوش نخواهم آمد، و يا دچار دردسر بزرگترى خواهم شد.
شكر خدا مشاوره ها و بررسى هاى خوب اوليه و تسلط دکتر بهروز برومند که عمر شریفشان دراز باد نتيجه داد. اكنون كاملاً به هوش آمدم و بهترين جراحى را داشتم.
چشمم را باز كردم و همسرم و برادرم را ديدم و بى نهايت خوشحال شدم. نتيجه و بررسى هاى بعدى هم هر چه باشد خدا را شاكرم. فعلاً سالم و سرحال هستم.
و سپاس فراوان از تك تك عزيزان كه در اين فاصله محبت خود را نثار اين دوست كوچك خود كردند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
آدمها خیلی وقتها دلشان میگیرد. بدجوری هم میگیرد و دستشان به هیچ کاری نمیرود. کاش همه آنها چنین صدائی داشته باشند و در خلوت خود یک دل سیر زیر آواز بزنند و دلی خالی کنند و بخوانند :
ایلک باهار گلدی
دورنالار گلدی
تکجه سن گلیب چئخمادین، هاردا قالمیسان
گلمسن آی آمان....
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
ارسال یک نظر