آنچه که در مشهد و سایر شهرها اتفاق افتاد، نشان داد که مشکلات و چالشهای بزرگ ایران جملگی از جنس مشکل دریاچه اورمیه شده است. نود درصد دریاچه خشک شده است. اما آب این دریاچه به آسمان نپریده و یا صادر نشده است. در همان حوالی مصرف میشود.
دریاچه اورمیه را ظرف سی سال مدیریت بیکفایت و بیسواد و صد البته جامعه مدنی بیخبر و منفعل، به این حال و روز انداخت. ظرف سی سال هم با همت و درایت میتوان تا حد قابل توجهی دریاچه را احیاء کرد.
اما با کمال تاسف احیاء این دریاچه فقط به دست مدیریت باکفایت و باسواد و کاردان و حتی جامعه مدنی فعال و سرزنده میسّر نخواهد شد. علاوه بر برنامهریزی بلندمدت و دقیق و علمی و کارآمد، شرط مهم دیگر که در تاریخ معاصر ایران بیسابقه است، اعتماد عمیق میان حاکمیتی است که برنامه میریزد و ملتی است که باید در اجرای این برنامه مشارکت فعال داشته باشد. تک تک ما باید برای دههها تن به سختی و حتی ریاضیت بدهیم تا نگین آذربایجان نجات یابد.
در عالم واقع میان مردم و حاکمیت به اندازه چهل هزار تومان پول یارانه هم اعتماد وجود ندارد. طرفداران حکومت بیش از مردم عادی بیاعتماد هستند. بسیاری از مدیران ارشد فرزندان و خانوادهها و سرمایهها را به کانادا فرستادهاند. و خیلی بیشتر از مردم عادی به فکر روز مبادای خود هستند.
سرمایههای اجتماعی کشور را بر باد دادهاند، اقشار مرجع را از بین بردهاند، بازی را به سطح نازل و بسیار مبتذل بد و بدتر و اصلاحطلب حکومتی و اعتدالی و کوفت و زهرمار فروکاستهاند و انبوهی مالهکش رسوا را هم از پاریس و لندن و تورنتو به جان این مملکت انداختهاند.
مسئله سیاستهای اقتصادی دولت روحانی نیست. روحانی نشان داد که برعکس تصور خیلی از ماها حتی سیاستمدار قابلی هم نبوده است. بعد از مرگ هاشمی رفسنجانی او هم عملاً مُرد. خود را خسرالدنیا و الآخره کرد. هم میان بخش بزرگی از رای دهندگاهنش اعتبار خود را از دست داد و هم جناح قدرت او را محل نمیگذارد.
جناح قدرت خیلی خوب میداند که در متن جامعه چه خبر است. و خیلی خوب میداند که به خیابان کشاندن مردم برای اعتراض به روحانی چه عوارض سنگینی دارد. حالا گیرم چند نفرشان خودسرانه شیطنتی کرده باشند، شعار نه غزه نه لبنان را چه کسی سر داد؟ شعارهای دیگر را که به خودشان برمیگشت چطور باید تحلیل کرد؟
از آن گذشته، جناح قدرت یک چیز را هم خیلی خوب میداند. راهی به جز پول پخش کردن و دلارهای نفتی را گونی گونی در بازار فروختن برای اداره اقتصاد کشور بلد نیست. دلار چندانی هم باقی نمانده است.
اوضاع را از هر منظری که نگاه کنیم، با شرایطی مثل دریاچه اورمیه مواجه خواهیم شد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
سیستم درمانی، زیر تیغ اشرافیت پزشکی
برای اینکه بدانیم در سیستم درمانی ایران چه میگذرد، و "اشرافیت پزشکی" در نهایت چه بلائی بر سر سیستم درمانی کشور آورده است، و چطور همه چیز به پول و درآمد بیشتر و راحتتر منتهی شده است، فقط کافی است به اولویت اول فارغ التحصیلان پزشکی برای دورههای تخصصی درسالهای اخیر توجه کنیم. تخصصهای چشم و رادیولوژی و پوست جزو اولین انتخاب های فارغالتحصیلان پزشکی است.
این میان از همه جالبتر و عجیبتر و حتی باورنردنکردنیتر، محبوبیت بالای تخصص رادیولوژی است که رفته رفته به محبوبترین رشته تخصصی در ایران تبدیل میشود. در گذشتهای نه چندان دور تخصصهائی مثل رادیولوژی و بیهوشی جزو انتخابهای آخر و بعضاً از سر ناچاری بود.
از دهه شصت به بعد کشور چنان با کمبود متخصص بیهوشی مواجه شد که در کنکور سراسری برای تخصص بیهوشی سهم جداگانهای در نظر گرفتند. کسی که در این رشته قبول میشد، بعد از پایان دوره پزشکی عمومی، موظف بود که فقط در رشته بیهوشی ادامه تحصیل بدهد. وضع رادیولوژی بهتر از بیهوشی بود، اما این تخصص هم انتخابی داوطلبانه و محبوب نبود.
یکی از دلایل جذاب بودن پزشکی، وجهه اجتماعی بالای پزشکان است. طبیعی هم هست، آنها با سلامتی مردم سر و کار دارند. به همین جهت تخصصهائی مثل قلب و مغز و اعصاب و داخلی و بیمارهای مرتبط با سرطان بسیار مورد توجه مردم هستند. شرایط ایران هم فرق دارد، ایران یکی از بالاترین آمارهای سرطان را دارد. بیمارهای قلبی در کشور بیداد میکند. گفته میشود آمار بیماری اماس در شهر اصفهان بسیار بالاتر از استانداردهای متداول است.
در چنین شرایطی، بهترین فارغالتحصیلان کشور جذب رشتههائی میشوند که هیچکدام اولویت اول جامعه نیست. محبوبیت تخصص چشم هم احیاناً برای درمان بیمارهای ابتدائی چشم در کشور نیست. تخصص چشم حتی چشم آقازادهها را هم گرفته است، طوری که میگویند چشم مال نورچشمیهاست. ابداع روشهای جدید جراحی و اصلاح دید با دستگاههای مدرن، چشم پزشکی را به شغلی بسیار پردرآمد تبدیل کرده است. محبوبیت تخصص پوست هم فقط به خاطر زیبائی است.
اما محبوبیت اخیر تخصص رادیولوژی دیگر نوبر است و حاوی نشانههای بسیار مهمی است. متخصص رادیولوژی بعد از فارغالتحصیلی با کمترین مسئولیت و بیشترین درآمد مواجه است. دولت وام درخور توجهی در اختیار رادیولوژها قرار میدهد که دستگاههای مناسب را تهیه کنند. بعداً هم متخصص رادیولوژی کاری جز امضاء ندارد.
اغلب کارهای رادیولوژی را تکنسین رادیولوژی انجام میدهد. بسیاری از متخصصان رادیولوژیهای تهران حتی حوصله نوشتن گزارش رادیولوژی را هم ندارند و همه چیز را به پزشک معالج ارجاع میدهند. در خیلی از موارد به خاطر فشار بیمههای تکمیلی، مریض ناچار میشود گزارش را درخواست کند. بیمهها مخارج رادیولوژی را بدون گزاش متخصص پرداخت نمیکنند. ممکن است شما سالها به یک رادیولوژی مراجعه کنید و متخصص و صاحب رادیولوژی را در مجموعه نبینید. بعضاً هفتهای دو روز مراجعه میکنند و چند گزارش را تهیه و یا امضاء میکنند.
امریکا، بزرگترین تولید کننده علم در جهان است. در پزشکی هم سرآمد است. اما چون در این جامعه ثروتمند، چاقی و عملهای زیبائی به مشکل اصلی بخش مهمی از جامعه تبدیل شده است، همین بخش، پزشکی را هم به دنبال خود برده و بیشترین تحقیقتات صرف این کارها میشود. جامعه ایران با جمعیت دهها میلیونی زیر خطر فقر، کجای این شرایط ایستاده است؟ چه شباهتی به امریکا دارد؟
گوئی اشرافیت پزشکی در ایران هر چه زشتی در جهان پزشکی است را به سیستم درمانی کشور تحمیل کرده است و باید همه چیز را از دریچه پول بیشتر و راحتتر سنجید.
پزشک عمومی که نگین سیستیمهای درمانی پیشرفته در جهان است، و در عین حال مهمترین پل ارتباطی میان کادرهای درمان تا عالیترین تخصصهاست، عملاً از گردونه خارج شده است. پزشکان عمومی بعضاً کار مناسب هم پیدا نمیکنند.
پرستاران، که اعضاء بسیار مهم کادر درمان هستند، اصلاً حال و روز خوشی ندارند و عملاً به حاشیه رانده شدهاند. همه تلاش موفق آنها استخدام در یک بیمارستان دولتی است. بسیاری از پرستاران زن از بیمارستانهای خصوصی فرار میکنند. باید پای درد دل آنها نشست تا فهمید چه آزاری از دست این اشراف ثروتمند میبینند.
در میان کشورهای منطقه و شاید هم بسیاری از کشورهای جهان، ایران یکی از بهترینها در داشتن کادر درمان متبحر و صد البته پزشکان متخصص است، اما فقط کافی است با یک بیماری کمی پیچیده مواجه شد تا فهمید که چطور اشرافیت پزشکی همه سیستم درمانی کشور را زیر تیغ خود گرفته است و به هیچ کسی هم جوابگو نیست و از زمین و زمان هم طلبکار است.
جالب اینجاست که اشرافیت پزشکی از دولت هم طلبکار است. دولتی که همه ارکان آن را همین اشراف از جمله وزیر بهداشت فعلی محاصره کردهاند، از آن گذشته ناکامی و بیلیاقتی دولتها در ایجاد سیستم درمانی مدرن و مردمی، عامل اصلی ثروت بیکران همین اشراف از خودراضی است. هیچکدام از این حضرات به کشورهای بسیار پیشرفته مثل دانمارک و سوئد و فنلاند مهاجرت نمیکنند. کجای جهان بهتر از ایران میتوانند جولان دهند و طلبکار هم باشند و بر سر مردم هم منت بگذارند که فداکارانه در وطن ماندهاند و مشغول خدمتند؟
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
یک سؤال از عزیزانی که پزشک هستند و یا اطلاعات پزشکی دارند. برای بیوپسی از سینوس ضرورتی به بستری شدن در بیمارستان هست؟ آن هم با بیهوشی عمومی؟ چه حالتهائی منطقی به نظر میرسد؟ تصور شخصی و گویا اشتباه من این بود که حتی در مطب پزشکان هم این کار شدنی است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت احتمالی : (پست را غیرفعال کردم، چون آقای Amirnaser Rostamzadeh از دوستان پریودنتیست و ایمپلنتولوژیست بودند و راهنمائی کردند.)
ممنون میشوم در راهنمائی خود دو نکته را لحاظ بفرمائید. نکته اول اینکه ورود و خروج حتی یک شبه به یک بیمارستان خصوصی حدود دو میلیون تومان خرج روی دست میگذارد. نکته دوم اینکه توانائی پزشکان ایرانی بحث دیگری است، به این سیستم درمانی تحت سلطه اشرافیت پزشکی پولمحور اعتمادی نیست. مریض را به هم پاس میدهند. ناحیه مقدسه طب تا نجوم بدجوری به گل نشسته است و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
***
هر جا صحبت از رادیو اکتیو و قتل است، نام تزار گازی ولادیمیر پوتین میدرخشد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در هر حادثهای مثل زلزله، این بحث هم به میان میآید که از چه طریقی کمکهای خود را ارسال کنیم. به هر دلیلی مردم به نهادهای متولی اعتماد ندارند، اعتماد هم با یک بخشنامه ایجاد نمیشود.
در جریان زلزله بم یکی از دوستان پیشقدم شد و کمکهای نسبتاً خوبی جمع کردیم، اما با کمال تاسف نتوانستیم درست مدیریت کنیم و بخش اعظم کمکها درست به مصرف نرسید.
بعد از آن به این نتیجه رسیدیم بهترین راه ممکن یافتن دوستی دستاندر کار در مناطق حادثه دیده است. خوشبختانه کار من هم طوری است که معمولاً چنین امکانی برایم مهیا میشود. به واسطه همین دوست و در فرصت مناسب میتوان از ضعیفترین اقشار آسیبدیده کسی را پیدا کرد تا از جمع دوستان و خانواده هر چه در توان داریم کمک جمع کنیم و مستقیماً به دست شخص مورد نظر برسانیم. در این روش دستکم دردی از یک خانواده مصیبدیده برطرف میشد.
در زلزله اخیر، یک خانواده کرمانشاهی کل زندگی خود را از دست داده است. مرد خانواده اهل استان کرمانشاه و همسر ایشان اهل تالش است. متاسفانه مرد خانواده چهار سال پیش در اثر تصادف قطع نخاع شده است. در این زلزله هم کل زندگی خود را از دست داده و به تالش پناه آوردهاند.
یکی از اهالی تالش که البته نسبتی هم با آنها دارد، سخاوتمندانه زمینی در اختیارشان گذاشته است که خانهای برای خود بسازند. دهیار هم تقبل کرده است که در تامین برق و آب نهایت همکاری را بکند. اهل محل تصمیم گرفتهاند هزینه ساخت و ساز منزل را جمعآوری کنند.
خانم میترا فرازنده هنرمند تالشی از متولیان این کار زیباست. به هر حال این همکاری در درجه اول مبتنی بر اعتماد است. من شخصاً متولیان اصلی این پروژه را میشناسم و صد در صد به آنها اعتماد دارم. بدیهی است که نباید انتظار داشت این اعتماد را سایر عزیزان هم داشته باشند. اما دوستانی در اینجا دارم که وقتی مسئله را با آنها مطرح کردم، به من گفتند که اگر چنین موردی بود، حتماً اطلاع بدهم. چون موضوع کمک نسبتاً زیادی لازم داشت و در عین حال مستقمیاً به سرپناهی برای یکی از بیپناهترین آسیبدیدگان تبدیل خواهد شد، تصمیم گرفتم عمومیتر بنویسم.
این شماره حساب خانم میترا فرازنده است که برای همین امر اختصاص دارد :
شماره حساب (بانک ملی) :
0317987985001
شماره کارت :
6037-9918-7047-9569
شبا :
IR68 0170 0000 0031 7987 9850 01
این هم شماره مبایل ایشان :
0911-183-5074
میترا با این شماره در تلگرام هم حضور دارد. خواهش میکنم هر موردی به نظرتان میرسد، با خود ایشان مطرح کنید. و مطمئن باشید که میترا همه چیز را به نحو احسن مدیریت خواهد کرد. کامنت اول را هم ملاحظه بفرمائید.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در انتهای کتاب "نخسین مسلمانان در اروپا" آقای محمد قائد مصاحبهای هم از برنارد لوئیس گنجانده است که بسیار خواندنی است. یکی از سؤالها و جواب چنین است :
س : یک غربی هر قدر تاریخ خاورمیانه یا اسلام را بخواند، باز از نظر فرهنگی خارجی است. آیا احتمالش هست که غربیها بتوانند به اندازه مردم محلی محققان خوبی در امور آن منطقه شوند؟
ج : بستگی دارد به اینکه منظورتان از محقق خوب چه باشد. روشن است هیچ آدمی غربی نمیتواند فارسی را به خوبی ایرانی درسخوانده بداند. در غرب ما انتظامی برای بحث و فحص دانشگاهی داریم که طی قرون تکامل یافته است...ما انتظامی برای کار فکری داریم و روشی برای فکر کردن که چندین و چند مرحله را پشت سر گذاشته است....کاری که ما در مطالعه خاورمیانه و دیگر جاهای آسیا و افریقا کرداهایم به کار بستن همین روش انتقادی علمی است که در مطالعه تمدن خودمان به کار بردهایم....این نکته را میتوان به بهترین نحو در مطالعات مردم آن کشورها در تاریخ، ادبیات و حتی زبانهای خودشان دید که یافتههای محققان غربی در آنها وجه غالب دارد.
مشکل اصلی ما فقط انتظام فکری و محافل آکادمیک معتبر نیست که لوئیس اشاره کرده است و ما نداریم. این موضوع با ترجمه کمابیش حل میشود. گویا تاریخ انقلاب 57 هم که در دانشگاههای ایران تدریس میشود، تالیف یک محقق امریکائی است.
مشکل اصلی چیزی است که ما به وفور داریم و مسلح به آن هستیم و این دارائی مخرب اجازه نمیدهد که راه و روش درست را یاد بگیریم. بسیاری از محققان ایرانی که حتی نامآور هم شدهاند و کلی رسانه در اختیار دارند و راجع به تاریخ معاصر و قدیم مینویسند، پیشاپیش تصمیم خود را گرفتهاند و نتیجه را هم تمام و کمال میدانند. آنها تحقیق نمیکنند که احیاناً به نتایج نامشخص و غیرمترقبهای برسند، فقط دنبال شواهدی برای اثبات مدعای خود میگردند.
به عنوان مثال محقق محترم این نتایج را پیشاپیش امری مسلم میداند و فقط دنبال شواهدی برای اثبات آن میگردد:
ایران باستان نقطه پرگار تمدن بود،
ایران قبل از اسلام هیچ حرفی برای گفتن نداشت،
اگر عربها 1400 سال پیش حمله نمیکردند اکنون ایران فرانسه بود،
تُرکها از هفت هزار سال پیش بومی آذربایجان بودند،
رضا شاه فقط یک عامل انگلیس بود،
سلسله قاجار چپ و راست خاک وطن را به خارجیها میبخشید،
پهلویها ناجی ایران زمین بودند،
پیشهوری یکسره خائن و عامل سیاست خارجی بود اما میرزا کوچک خان که رسماً جمهوری گیلان را تشکیل داد و پیشهوری هم مدتی وزیر خارجه آن بود، سردار جنگل است.
و دهها از این نتایج که دانشمند و محقق محترم وطنی حالا حالاها در خصوص آن قلمفرسائی خواهد کرد.
همین نوشته من پرده از رخسار خیلیها برای خودم برداشت. حقیقتاً فکر میکردم بعضیها فقط دشمن پیشهوری نیستند، تحقیقاتی کردند و مدارکی را هم دیدند. اما این نوشته به روشنی نشان داد که حضرات هر یاوهای که به پیشهوری نسبت داده شود را عین سند میدانند و هر حرف مخالف دیگری را هم پیشاپیش نماد خیانت و وطن فروشی میدانند.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
عوارض خروج از کشور مختص ایران است؟ در سایر کشورها هم چنین چیزی داریم؟ در کشورهای همسایه چطور؟
دوستانی که مقیم کشورهای دیگر هستند و با پاسپورت غیرایرانی سفر میکنند، حتماً اطلاعات مسقیمی دارند و ممنون میشوم راهنمائی کنند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
از دیروز که خبر درگذشت آقای مجتبی عبداللهنژاد را شنیدم، با دو موضوع مواجه شدم و فکر کردم شاید نوشتن آن برای دوستانم هم جالب باشد.
هیچ ترجمهای از مرحوم عبداللهنژاد نخواندم و حتی اسم آن مرحوم هم تا دیروز برای من آشنا نبود. وقتی خبر غمانگیز جوانمرگ شدن ایشان را در صفحه مترجم نامآشنا آقای عباس مخبر خواندم، خیلی متاثر شدم. بعداً فهمیدم مترجم پرکاری هم بودهاند. از همسرم و دخترانم پرسیدم با این نام آشنا هستید؟ دخترم نهال خیلی ناراحت شد که مترجم محبوبش درگذشته است و با تعجب گفت مگر یادت نیست؟ تازه فهمیدم ای دل غافل!!
نهال علاقه مفرطی به داستانهای آگاتا کریستی دارد. از کلاس پنجم ابتدائی و خیلی زود شروع به خواندن این داستانها کرد. آثار آگاتا کریستی مترجمان مختلفی دارد، من هم نه علاقهای به این داستانها دارم و نه شناختی از مترجمانش داشتم، که بتوانم در انتخاب کمکاش کنم. نهال به طور تصادفی میخرید، به تجریه دریافت که ترجمههای مجتبی عبداللهنژاد از همه بهتر است. همان موقع روی کاغذ نام ایشان را نوشت و خواست هر چه از آگاتا کریستی با این نام ترجمه شده را برای او تهیه کنم. ظرف مدت کوتاهی تهیه کردم. اما این فقط انجام وظیفه پدرانه بود و دیگری چیزی به یادم نماند. وقتی در صفحات دوستان فرهیخته و اهل قلم ذکر سواد و توانائیهای ترجمه مرحوم عبداللهنژاد را خواندم، از فضل دخترم همین مرا حاصل شد که به دقت او در یازده سالگی افتخار کردم و یک آفرین به او گفتم.
اما مسئله دوم چیز دیگری است. حدود نه ماه پیش دوستی مطلبی به نظرش جالب رسیده بود که از سر لطف لینک آن را برای من هم فرستاد (کامنت اول). اما من نتوانستم لینک را باز کنم و فکر کردم پابلیک نیست. بعداً فهمیدیم اشکال از لینک نیست و نویسنده من را بلاک کرده است.
خیلی تعجب کردم، هیچ مراودهای میان ما نبود و هیچ آشنائی با ایشان نداشتم. وقتی با دوستم مطرح کردم از نویسنده و شخصیت آرام و بیحاشیه او خیلی تعریف کرد و متعحب هم شد. کنجکاو شدم بیشتر بدانم. وقتی دوستم سؤال کرده بود، در کمال احترام برای او نوشته بود اشتباه شده است و عذرخواهی کرده بود. گفته بودند اصولاً به بعضی گروهها از جمله پانها و کسانی که مردم ایران را به دستههای مختلف تقسیم میکنند، حساس هستند و معمولاً صفحه آنها را مسدود میکنند. بعد ادامه داده بودند که صفحه من را باز کردند و گشت مختصری زدند و چیزی خاصی که آزاردهنده باشد، نیافتند. بعد از آن من هم به صفحه ایشان رفتم، اما مثل همیشه خیلی به نام دقت نکردم و موضوع فراموش شد.
دیروز به طریقی مسئله یادآوری شد و تازه متوجه شدم ایشان مرحوم عبدالهنژاد بوده است حس عجیبی پیدا کردم و دوباره گشتی در صفحه ایشان زدم. به هر حال من جزو کسانی هستم که مردم ایران را مطلقاً یکدست نمیدانم و کاملاً به کثرت باور دارم. هیچ بعید نیست از منظر کسی که چنین نمیاندیشد و مثلاً به یک ایران فرهنگی واحد و فراگیر اعتقاد دارد، جزو همانهائی باشم که به دستهبندی قومی دامن میزنم. در عین حال روزی به نام روز جهانی کوروش برای من بیشتر شبیه طنز است و چندین مطلب در این خصوص از جمله ختنهسوران کوروش (کامنت دوم) نوشتم. گویا علائق آن مرحوم در این موارد چیز دیگری بوده است و من شانس آوردم که در آن لحظه چیز "آزاردهنده"ای در صفحهام ندیدهاند.
نوشتههای فیسبوکی مرحوم عبداللهنژاد متاسفانه نشان از یک نگاه خاص به ایران دارد که اتفاقاً میتواند عین قومگرائی باشد. جائی نوشتهاند : «مردمان رنج دیده جنوب خراسان یا کویر کرمان یا مرز غربی کردستان یا حاشیه تهران چه فرفی با هم دارند؟» (کامنت سوم) حقیقتاً کسی که فرق فارس کرمانی را با کُرد سقزی نمیداند، دیگر جائی برای بحث باقی نمیگذارد.
این طرز فکر را معمولاً ایرانشهریها دنبال میکنند که دو درد همزمان را به جامعه تزریق میکند و خواسته و یا ناخواسته به تعمیق نفرت دامن میزند. خود و فرهنگ و زبانشان را عین ایران متکثر میدانند و در سرزمینی که زبانها و فرهنگهای مختلف دارد، دم از یک ایران فرهنگی واحد میزنند. این نگرش عین تمامیتخواهی است. فاجعهبارترین و تجزیهطلبانهترین و ایرانویرانکنترین تفکر موجود در کشور است. این تفکر در عین حال کسانی را که چنین نمیاندیشند، با بدترین القاب مثل قومگرا و نفرتپراکن و پانفلان و پانبهمان مینوازند، این دیگر نوبر است.
خیلی از دوستانم را در فیسبوک نمیشناسم. بعضاً در مورد کسی چیزی میشنوم و بلافاصله به لیست دوستان مراجعه میکنم تا ببینم در فیسبوک دوست هستیم یا نه. یک احتمال ضعیف میدهم که قبلاً با مرحوم عبداللهنژاد هم دوست بوده باشیم و ایشان بعضی نوشتههای من را آزاردهنده تشخیص داده باشند و بلاک کرده باشند و وقتی دوستم از او سؤال میکند، پیشینه را فراموش کرده باشند. یک احتمال دیگر هم میتواند این باشد که نوشتهای از من را دوستی به اشتراک گذاشته باشد و ایشان تحمل نکرده باشند. یک احتمال هم همانی است که خودشان گفتهاند و اشتباهی رخ داده است.
برای آن مرحوم رحمت واسعه الهی آروز دارم. برای بازماندگانش و دوستانش صبر آروز میکنم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت :
مطلب بسیار عالمانه ای است و اشاره ای هم به اظهارات علامه همه چیزدان و نماینده حسن نصرالله در بیبیسی و متخصص "راننده تاکسی"های بیروت دارد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
روز جهانی معلولان
در تهران و در طول پائیز رو به اتمام امسال، حتی یک باران نیمهحسابی هم نیامده است. هوا آلوده و شهر بسیار شلوغ است، اما سنت سیئه خودنمائی شهرداران برای شهروندان ماشینسوار کمافیالسابق ادامه دارد. از قالیباف شهردار دوران دولت پاچهورمالیدهها، تا همین نجفی شهردار مثلاً اصلاحطلب دولت شُترخر روحانی، گوشه و کنار تهران را پر از کیسههای شن و نمک کردهاند.
شهرداری چنین شهری، با چنین هوائی و با این میزان بارندگی، تمام تلاش خود را میکند که اگر برفی بارید و احیاناً یخبندانی ایجاد شد، بلافاصله مأموران شهرداری روی آسفالت خیابانها و کوچههای شهر نمک بپاشند و شهر را برای هفتهها به گند بکشند و آسفالت را تخریب کنند، تا مبادا مردم ماشین شخصیسوار در یکی از ماشینمحورترین شهرهای جهان، در ترافیک سنگینتر از این بمانند و سر مسئولان غُر بزنند.
این در حالی است که بهترین خیابانها تا گوشه و کنار این شهر در طول دوازده ماه سال، عملاً فاقد پیادهرو یکدست و سالم و قابل پیادهروی است.
تهران عملاً یک کارگاه بزرگ و درندشت ساختمانی است. از معروفترین خیابانهای شهر تا کوچههای عادی، بلافاصله بعد از شروع هر نوع ساخت و سازی حریم پیادهرو بسته میشود. حتی جای پارک چند ماشین در خیابان را هم به پیادهرو اختصاص نمیدهند.
چند سالی است نوعی لوسبازی مضحک قالیبافی متداول شده است و سازندگان موظف شدهاند تابلوی بزرگی نصب کنند که بعله! متاسفیم آرامش شما همشهریان عزیز را به هم زدیم. اعتراضی هم بکنید که تا وسط کوچه و خیابان را بستید، طلبکارانه میگویند : ما که معذرت خواستیم! یعنی جنبه عذرخواهی هم ندارید.
از دولتهای دلارفروش و شُترخر انتظاری نیست که به این چیزها فکر کنند و حتی بفهمند. ما مردم ایران و علیالخصوص ساکنان تهران نقش مستقیم در این فاجعه داریم. یک هزارم حساسیتی را که به راهبندان ناشی از برفی داریم که چند سالی یک بار میآید، به راهزنی شبانهروز پیادهروهایمان شهرمان نداریم. کودکانمان را نمیتوانیم با کالسکه بیرون ببریم، پیرمردان و پیرزنان جلوی چشممان عذاب میکشند. معلومان را که نگو و نپرس، عملاً از عرصه شهر حذف شدهاند. حتی در داخل پارک پردیسان کارمندان سازمان محیط زیست با ماشینهای خود مزاحم مردمی میشوند که برای پیادهروی به این پارک آمدهاند.
این گزارش و گزارش کامنت اول را سال 91 نوشتم. اوضاع بدتر هم شده است.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
بسیاری از دوستان من میترا فرازنده هنرمند معلول تالش را میشناسند. فرانک عمیدی از بیبیسی فارسی سراغ او رفته است. میترا حقیقتاً یک پدیده است. این دختر شور زندگی دارد، ساری گلین تالش است، خالق تابلوی آذربایجان مارالی است که داستان فروش آن را در یادداشت پیوست نوشتهام.
میترا چنان معلول است که حتی برای کارهای بسیار معمولی زندگی خود نیز به کمک خواهرش جمیله نیاز دارد. اما عمده خرج زندگی خود و جمیله را از راه فروش آثارش تامین میکند.
دوست ندارم وقتی از دختری مینویسم که یکسره شور زندگی دارد، از جامعه ای گلایه کنم که ثروتمند هم کم ندارد. آثار این فرشته تالش با قیمتهای دهها میلیونی باید فروش میرفت. میترا نباید این اندازه عذاب میکشید. یک پای او همیشه در بیمارستان است. میترا حتی برای خود یک کمک نیمهوقت هم نتوانسته بگیرد.
زنده و پاینده باد فرانک عمیدی که خیلی زیبا داستان عشق میترا را بیان کرده است.(کامنت اول) بیبیسی ازبکی هم بر اساس کارهای فرانک گزارشی تهیه کرده است (کامنت دوم). گویا قرار است بیبیسی انگلیسی هم داستان عشق میترای ما را جهانی کند. کمابیش از این داستان عاشقانه خبر داشتم، اما فرانک خیلی زیبا و شیرین همه چیز را مدون و بیان کرده است.
لطفاً شما هم میترا را بیشتر به هموطنان معرفی کنید. وقتی شمال تشریف میبرید و از بهشت گیلان یعنی تالش میگذرید، میتوانید با میترا هماهنگ کنید و آثار او را ببینید و در صورت تمایل خریداری کنید. تلفن میترا را با کسب اجازه از خود او در یادداشت گذشتهام.
میتوانید به زبان تالشی با همه لهجههایش، فارسی، تُرکی، گیلکی، و تا حدودی کُردی، با او گپ بزنید. ای کاش صفحات و فن پیجهای پرخواننده بیشتر این گنج تالش را معرفی میکردند.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
متاسفانه لینک در سایت را پیدا نکردم و فقط لینک تلگرام بیبیسی را داشتم «اینجا» و «اینجا»
***
چند ماهی بود که در سایت ام قائد دات کام هیچ خبری نبود. احتمال میدادم آقای قائد مشغول آخرین کارهای کتابی هستند که مطابق شنیدهها عنقریب از ایشان منتشر خواهد شد. اما به یک باره طوفانی به پا شد و سایت به روز شد و به روز شدنی.
چهار مطلب جدید از جریدهنگاری تا مرغ بریان و داستان بوقلمون و کبوترهای دم پنجره که چندان هم اهل مدارا نیستند. لینک سه نوشته بعدی را هم در کامنتها میگذارم.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دوازده امام در مذهب شیعه رسماً از یک جایگاه برخوردارند. اما مناسکی که برای تولد و یا شهادت امامان برگزار میشوند، یکسان نیست و از معیارهای دیگری هم تبعیت میکنند. روز شهادت امام رضا در ایران تعطیل رسمی است، روز تولد ایشان هم فقط در مشهد تعطیل است. این موضوع ارتباط مستقیم به حضور بارگاه امام رضا در ایران دارد. در حوزههای علمیه شیعه معروف است که مدام قالالصادق و قالالباقر میگویند. امام باقر از منظر فقه و حدیت چنین جایگاهی در شیعه دارد، اما برای ایشان روز خاصی تعطیل اعلام نشده است.
با چنین عرف جاافتادهای طی سالهای اخیر و کمابیش در سکوت رسانهای، دو تعطیلی غیرمتعارف به تقویم کشور اضافه شد. ماهیت هر دو تعطیلی هم بنوعی است که علیرغم برقراری حکومت مذهبی شیعه در ایران، بنیانگذاران و مدیران اصلی نظام تمایلی به اعلام رسمی آن نداشتند.
به نوشته محمد علی ابطحی، آقای وحید خراسانی در دیدار با سید محمد خاتمی او را به اتاقی میبرد و از او اشک میگیرد و بالاخره موفق میشود خاتمی را راضی کند که روز درگذشت حضرت فاطمه تعطیل رسمی اعلام شود. از آن تاریخ به بعد ایام فاطمیه با عنوان شهادت آن حضرت هر سال مفصلتر از سال پیش برگزار میشود. ابطحی میگوید رؤسای جمهور قبلی ایران پیشنهاد آقای وحید را به مصلحت کشور ندیده بودند. میدانیم که بحث پهلوی شکسته و شهادت چقدر بحثانگیز است. شگفت اینکه این موضوع در زمان محمد خاتمی رسمیت یافت که در مناطق سُنّینشین بیشترین رای را کسب کرده بود.
دومین تعطیلی مرتبط با مناسکی است که سالهاست در خفا و بعضاً آشکارا انجام میشود. احتمالاً تنها ملاحظهای که کردهاند، اعلام هشتم ربیعالاول به عنوان تعطیل رسمی است. فیالواقع اهمیت این روز به فردای آن یعنی نهم ربیعالاول است که به عیدالزهرا اشتهار دارد.
بسیاری از محافل مذهبی شیعه این روز را مصادف با روز ترور خلیفه دوم میدانند و در خفا جشن میگیرند. معتقدند با شروع امامت امام دوازدهم، آروزی حضرت زهرا برای همیشه برآورده شد و نقشههای به تعبیر خودشان شوم خلیفه دوم برای برانداختن این سلسله ناکام ماند.
نهم ربیعالاول به عمرکشون هم معروف است. به این روز رُفع القلم هم میگویند، یعنی روزی که قلم برداشته میشود. باورمندان معتقدند در چنین روزی خداوند هیچ گناهی را برای شیعیان نمینویسد. به همین خاطر حتی روحانیان و مردان مُسن در جشنهای محفلی افعالی را مرتکب میشوند و الفاظی را به زبان میآورند که باورکردنی نیست. مردان بعضاً لباس زنانه میپوشند و میرقصند و ثم ابابکر و ثم عُمر گویان خلفای راشدین را لعن و نفرین میکنند.
این مراسم با بیشترین تقیه همراه است. مقامات و نهادهای مهم مذهبی هیچ وقت آشکارا با آن موافقت نمیکنند، اما مقلدین نیک می دانند که واقعیت چیست. این تعطیلی هم در زمان رئیسجمهور حسن روحانی تصویب شد که در مناطق سُنّینشین آراء بسیار بالائی کسب کرده بود.
شایان ذکر است که بنیانگذاران نظام دستکم در سالهای اولیه چنین برنامهای نداشتند. مرحوم آیتالله منتظری بیشتر دنبال وحدت بود. نظام هم تمام تلاش خود را میکرد که انقلاب اسلامی فقط برای شیعیان نباشد.
اما نظر میرسد محافل فرقهگرائی مثل انجمن حجتیه و دهها تفکر آشکار و نهان مشابه، در نهایت کار خود را کردند و تصمیمات خود را در کشور پهناور ایران به کرسی نشاندند. اکنون هم خوشحال هستند که بساط داعش از بین رفته است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
بلک فرایدی به بعضی مناطق تهران هم رسیده است. مؤسسات مختلف تجاری بیلبوردهای بزرگ تبلیغاتی هم به این مناسبت نصب کردهاند. بعضی از آنها مستقیماً این حراجی را به "جمعه سیاه" ترجمه میکنند. در بیلبوردی دیگر، هم عبارت انگلیسی استفاده شده بود و هم عبارت "حراج جمعه" با گرافیک خوبی به عنوان ترجمه در نظر گرفته شده بود. (عکسها در کامنت اول و دوم)
البته شاید نیازی هم به ترجمه نباشد. در زبانهای غیرانگلیسی اروپائی هم تا آنجا که من شنیدم و پرسیدم، همان بلک فرایدی استفاده میشود. در زبان تُرکی هم بیتشر بلک فرایدی میگویند.
چند سال پیش خیلی خوشحال بودم که در ایران به سنتهای خود بیشتر وفاداریم و به عنوان مثال مثل ترکیه زیادی تسلیم آداب و مناسک غربیها نیستیم. مثلاً خیلی متوجه تغییر سال نو میلادی نمیشویم، ولی از یک ماه پیش به استقبال نوورز میرویم.
اگر همان روحیه را داشتم، اکنون میگفتم در کشوری با دهها سنت مثل بازارهای متناسب با ایام هفته از جمله جمعه بازار، و همینطور بازار شب عید، بلک فرایدی دیگر چه صیغهای است؟
اما الان اینطور فکر نمیکنم. در دنیای فعلی برای کشوری مثل ایران، چنین فضائی بیش از آنکه نشانه قدرتمند بودن سنتهای بومی باشد، انشان از انزواست و نشان از این دارد که بیرون زمان ایستادهایم.
اتفاقاً این موضوع را با دیدن کشور همسایه و همفرهنگ ترکیه بهتر میتوان درک کرد. تُرکها به شدت پایبند علائق ملی و مذهبی خود هستند، اما در عین حال مراسمی مثل ژانویه و همین بلک فرایدی را که عملاً جهانی شدهاند، کاملاً جدی میگیرند.
البته در ترکیه هم هستند کسانی که با این مراسم مخالفند. در ویدیوی کامنت سوم یک گشت ارشادی خودسر تُرک در مرکز خریدی راه افتاده و برندهای معتبر را نصحیت میکند که دست از مراسم کفار بردارند. میگوید بلک فرایدی توهین به اسلام است و هیچ جمعهای در اسلام سیاه نیست و این مراسم امریکائی و صهیونیستی است. چقدر هم لحن طلبکار او برای ما آشناست.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
سالهاست که اخبار مربوط به مبارزات ملت کُرد را در حد توان خود دنبال میکنم. این اندازه که این ملت را شناختم در دو چیز تردید ندارم. اول اینکه هر چهار کشور منطقه که اقلیت بزرگ کُرد دارند، تا زمانی که حقوق ملت کُرد را کاملاً به رسمیت نشناختهاند، هرگز دمکراتیک به معنای واقعی کلمه نخواهند شد. و دوم اینکه تا صد سال دیگر هم که چنین جریاناتی مدعی رهبری مبارزات مردم کُرد هستند، کُردها هیچ موفقیتی کسب نخواهند کرد. تنها دستاورد این جریانات بیمسئولیت و بیحیا، تخریب هر نوع دستاوردی است.
اکنون هم با شرکت در این تشییع جنازه فریاد میکشند که عسس زود باش بیا سراغ من، تا فردا بروم در محافل عموماً ول معطل آلمانی و سوئدی و نروژی از نقض گسترده حقوق بشر در ترکیه صحبت کنم و کار کاسبی مناسبی برای خود راه بیندازم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
از بركات بزرگ فيس بوك،
ارادت من به سيد بزرگوار، عميق و ماندگار است
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
این روزها شبکههای اجتماعی پر از عکسها و ویدئوهائی است که نشان میدهد سیب باغات اورمیه در کنار جادهها به شکل فلهای انبار شدهاند. گفته میشود این سیبها که آب و هزینه فراوانی هم صرف تولید آنها میشود، روی دست کشاورزان مانده و کسی هم به داد آنها نمیرسد.
فیالواقع اتفاق خاصی نیفتاده است. همه ساله و در همین فصل این فضا وجود دارد. هزاران تن سیب زیردرختی را دلالان از کشاورزان و باغداران میخرند و در جاهای مختلف و به طور موقت انبار میکنند و به شکل عمده میفروشند. حقیقتاً من نفهمیدم امسال به چه دلیلی چنین سر و صدائی راه افتاده است.
این موضوع در همه محصولات کشاورزی وجود دارد ولی شکل عرضه آن فرق میکند. هر سال در گیلان هزاران تن برنج برداشت میشود. در پروسه داشت و برداشت و تولید، بخشی از برنج ضایع میشود که البته این ضایعات هم کاربرد دارد. تالشها به آن لاشه و یا خِردین میگویند. لاشه ریز است و خردین از آن هم ریزتر است. این نوع ضایعات در آش و بعضی عذاها مورد استفاده دارد. قیمت آن هم پائین است. بعضاً کسانی با آنها برنج هم دم میکنند. مزه همان مزه اصلی است، ولی از نظر زیبائی کارکرد برنج معمولی را ندارد.
در تالش این نوع برنج تقریباً با همان مکانیزم برنج معمولی و جداگانه فروش میرود. کسانی حتی تقلب میکنند و کمی از این لاشه را قاطی برنج اصلی میکنند، چون هیچ خرابی به بار نمیآید و محصول اصلی را تخریب نمیکند.
اما در مورد سیب اینطور نیست. سیب اگر زدگی داشته باشد خیلی زود میگندد و بقیه سیبها را هم در بستهبندی از بین میبرد. بنابراین باید انبار شود و خیلی زود به فروش برسد. اگر امسال میزان این زیردرختیها زیاد بوده، در درجه اول نشان از پربار بودن باغات سیب اورمیه داشته است و طبیعی است که ضایعات هم بیشتر باشد.
در هر حال این مطالب حاشیهای و الم شنگهای که کانالهای تلگرامی راه انداختهاند، هیچ پایه و اساسی ندارد. بحمدالله روزنامههای کشور همه مشغول سیاست هستند و روزنامهنگاری هم نیست که قبول زحمت بفرماید و یک گزارش درست و حسابی در این خصوص تهیه کند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
بعضاً و به درستی گفته میشود که تنش سنگین میان ایران و پادشاهی سعودی و سایر قدرتهای درگیر منطقه به دوران جنگ جهانی اول شباهت دارد، و هر آن ممکن است اشتباهی رخ دهد و فاجعهای به بار آید و جنگی ویرانگر و فراگیر شروع شود.
این تحلیل بسیار درخور توجه است، اما نکته مهم و سادهای را در نظر نمیگیرد. تقریباً هیچکدام از ارتشهای کلاسیک منطقه که قدرت تخریب و ویرانگر هم در اختیار دارند، خوشبختانه و در عمل ثابت کردهاند که فقط رجز میخوانند و میخواهند حریف را به دست دیگری از بین ببرند و خود حال و حوصله جنگیدن و کشته شدن ندارند.
پادشاهی سعودی مدتهاست که درگیر جنگی تمام عیار با حوثیهاست. اما تعداد کشتههائی که در این جنگ داده بسیار محدود است. عمدتاً از هوا و به کمک تکنولوژی و نیروی هوائی پایگاههای حوثی را میزند. سعودیها رغبتی به دخالت نظامی زمینی گسترده در یمن ندارد.
روسیه تا توانست از زمین و دریا و هوا مخالفان اسد را بمباران کرد، اما نیروی نظامی پیاده را بسیار بسیار محدود وارد صحنه کرد و حوصله کشته دادن نداشت.
ترکیه که تقریباً تنها اقتصاد مولد منطقه است و در خانه شیشهای زندگی است، ثابت کرد که توافق با ایران و روسیه را به هر جنگی ترجیح میدهد و دنبال راهی میگردد که از مهلکه سوریه و عراق با کمترین دردسر بگریزد.
ایران تمام عیار و از همان ابتدا درگیر جنگ سوریه شد. اما تا کنون حدود سه هزار ایرانی در این جنگ کشته شدهاند. همه میدانند که ایران تمام تلاش خود را میکند که نیروی ایرانی وارد جنگ سوریه نشود. بدنه ارتش ایران مطلقاً جنگ نمیخواهد. بدنه اصلی سپاه پاسداران هم حال و حوصله جنگ ندارد. حتی حرفهای همان کاندید همیشه ورشکسته هم باد هواست که میگفت سعودی را به دروان پیشاصنعتی برمی گردانیم، خودش ماشاااله الان دکتر شده و از اقتصاد فدرالی حرف میزند و جای گرم و نرمی هم دارد. اصلاً کدام آدم عاقل به حرف چنین آدمی با چنان پیشینهای خود را به کشتن میدهد؟
دو گروه پیشمرگه اقلیم کردستان هم الان یک نیروی نظامی کلاسیک و رسمی محسوب می شوند. در قضیه کرکوک مدام همدیگر را به خیانت متهم میکردند، اما در عمل ثابت شد که بارزانی و گروه طالبانی هم دیگر مثل سابق حال و حوصله جنگ ندارند.
ارتش کلاسیک و رسمی عراق هم حال و حوصله جنگ ندارد. ارتشهای پاکستان و مصر هم خیلی از سعودی حمایت جدی نمی کنند و نکردند. ارتش افغانستان هم حال و حوصله جنگ ندارد.
در واقع همه رجزی که طرفین برای همدیگر و به کمک متحدان بالقوه و بالفعلشان میخوانند، در عمل میتواند باد هوا باشد. چون خوشبختانه یک غایب بزرگ وجود دارد، کسی حاضر به کشته شدن نیست. و یکی از شروط لازم و اساسی برای شروع جنگ ویرانگر هم میل به پرداخت چنین هزینهی سنگینی است.
خروس جنگیهای منطقه که واقعاً حاضرند روی زمین بجگند و بکشند و کشته شوند، این گروهها هستند : پکاکا و اعوان و انصارش، حوثیها، حزبالله لبنان و حشدالشعبی و روزنامه توپخانه و نیروهای مشابه مثل شبه نظامیان شیعه افغان و پاکستانی، طالبان، القاعده، داعش، النصره و الکوفت و الزهرمار و چند گروه مشابه دیگر.
همه این خروس جنگیها هم بالاخره به جائی وصل هستند. اگر تدارک و حمایت نشوند، حتی از گرسنگی میمیرند. هیچکدام اف 16 و سامانه موشکی اس 400 و فرودگاه و نیروگاه برق ندارند و نمیتوانند هم داشته باشند. اختیارشان هم دست اربانشانشان است.
روی زمین هیچ نیروی کلاسیک و ویرانگر رسمی حال و حوصله جنگ ندارد. این خبر خوبی میتواند باشد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
همه ما کمابیش با بحران کم آبی در ایران آشنا هستیم. دکتر ناصر کرمی در این حوزه یکی از شناخته شدهترین چهرههای فعال است. رویکرد ایشان به طبیعت ایران حاوی هشدار بسیار جدی و در حد خشکیدگی سرزمینی است.
از وقتی دریاچه اورمیه رو به نابودی رفت، اخبار این حوزه را کمابیش دنبال میکنم. یکی از چهرههائی که سعی کردم مطالب ایشان را هرگز از دست ندهم، دکتر کرمی است. با رویکرد ایشان کاملاً موافق هستم. در متن هم نوشتم و دلایلم را ذکر کردم که این موافقت با چشم بسته نیست. در اظهارات و پیشبینیهای ایشان هم تناقض دیدم و هم چند تحلیل از ایشان خواندم که سخت مناقشهبرانگیز است. دکتر کرمی همین چند سال پیش حتی نوید ترسالی دورانی هم میدادند، اما به فاصله کوتاهی صحبت از احتمال سومالی شدن ایران کردند.
اما این باز با رویکرد جدیدی مواجه هستیم که در دولت هم حضور دارد. دکتر کاوه مدنی حتی کلمه "بحران" برای محیط زیست ایران را هم خیلی به رسمیت نمیشناسد. به نظر من حتی اگر همه حرفهای ایشان هم بار علمی داشته باشد، با رویکردی مواجه هستیم که میتواند بسیار پردرسر باشد.
شایان ذکر است که چون دکتر مدنی بارها سعی کردهاند کم آبی در ایران را با کالیفرنیا مقایسه کنند، در انتهای متن مقایسهای میان نگرش دو جامعه استان آذربایجان غربی و کالیفرنیا به مسئله کم آبی کردم. در خصوص کالیفرنیا از آقای مرتضی نگاهی کمک گرفتم که دهها سال است مقیم کالیفرنیاست.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
من از مرگ آدمهاى تنها، مىترسم. از تنهايى كشندهى آدمهايى كه كسى نمىشناسدشان مىترسم....
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دوستی داشتم که والدین ثروتمندش او را از همان دوران دبیرستان به اروپا فرستاده بودند. دیپلم متوسطه را در فرانسه گرفته بود. اما تحصیلات دانشگاهی او هم در فرانسه و هم در آلمان بود. هر دو زبان را هم خیلی خوب میدانست. یکی از بهترین توصیفها در خصوص تفاوت آلمان و فرانسه را از همین دوست شنیدم.
میگفت در فرانسه میگویند فلان دانشگاه چپ است و دیگری لیبرال است و آن یکی به کمونیستها نزدیک است و قس علیهذا. اما در آلمان میگویند فلان دانشگاه در رشته شیمی سرآمد است و دیگری در مهندسی برق حرف اول را میزد و آن یکی بهترین دانشکده مکانیک را دارد و ....
میگویند اتحادیه اروپا شگفتانگیزترین و بزرگترین پروژه چهان است. یورو پول مشترک چند ملتی است که تا همین هفتاد سال پیش مدام با هم میجنگیدند و میلیونی همدیگر را میکشتند. همه میدانند که آلمان مهمترین کشور اتحادیه اروپاست. آلمان عملاً رهبر این اتحادیه است. اتحادیه اروپا حتی بدون فرانسه هم قابل تصور است، اما بدون آلمان دیگر معنا ندارد. یورو هم به نوعی ادامه پول آلمان است.
امروز در کشوری با این همه اهمیت انتخابات برگزار میشود. دولت فعلی هم سالهاست که بر سر کار است. سر و صدای این انتخابات در عرصه جهانی، به مراتب کمتر از انتخابات انگلیس و فرانسه است.
آلمان حقیقتاً کشور شگفتانگیزی است. فقط سیاستشان چنین نیست، در خیلی از مسائل هم سرآمد هستند و هم کمترین غوغا را دارند. آلمان یکی از پرافتخارترین کشورها در عرصه ورزش بسیار پرحاشیه فوتبال است. اما سرمربیان فوتبال آلمان طی صد سال گذشته خیلی بیشتر از تعداد انگشتان دو دست تغییر نکرده است. خوش به سعادتشان.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
افتخار دوستی با بیش از 2600 نفر را در فیسبوک دارم. کمی کمتر از این رقم هم مطالب این صفحه را فالوو میکنند. به دلایلی قصد دارم لیست دوستانم را فقط محدود به کسانی بکنم که نام و نام خانوادگی آنها کاملاً واقعی است و دقیقاً مطابق همان چیزی است که در صفحه فیسبوکشان قید شده است. متاسفانه فقط چند صد نفر از دوستان را میشناسم که البته امری طبیعی است.
لینکی که در کامنت اول میگذارم، مخصوص دوستان فیسبوکی است. احیاناً اگر این لینک را نمیتوانید ملاحظه کنید، و در عین حال دوست دارید که مطالب این صفحه را ببینید، لطفاً و به طور خصوصی به من اطلاع دهید. از پذیرفتن نامهای مستعار کاملاً معذورم. و جسارتاً و با یک دنیا معذرت، اگر نتوانم درستی نام را تشخیص بدهم، از دوستان مشترک سؤال خواهم کرد.
در مورد نامهای مستعار باید یک نکته حتماً توضیح داده شود. بعضی از این نامها، نام قلمی نویسنده است. مثلاً "آیئن شایئن" نام قلمی است و خوانندگان ایشان میدانند که نام اصلی نویسنده آقای محمدعلی ارجمندی است. و یا معدودی از دوستان اساساً به نام قلمی خود شهره هستند، مثل "خرس مهربان". بعضاً نام قلمی نویسنده بسیار شناخته شده و معتبر است و اساساً کسی نمیداند نام اصلی نویسنده چیست، مثل "زیتون". حساب این نامهای قلمی شناخته شده از انبوه نامهای مستعار جداست.
در خصوص فالوور برنامه دیگری دارم که عرض خواهم کرد. فالوور را حقیقتاً باید رفیق بیادعای فیسبوکی نامید. دوست داشته باشیم یا نداشته باشیم، قانون نانوشته "من را ببین تا تو را ببینم" و یا "لایکم کن تا لایکت کنم" از مهمترین و مؤثرترین قوانین فضای مجازی است. از این نظر فالوور رفیق بیادعائی است که همیشه باید در فکر او بود.
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت اول
شایان ذکر است که در این لحظه حدود دویست نفر از دوستان این لینک را میبینند. مکانیزم انتخاب هم دیدن نوشتههای دوستان طی چند روز گذشته بوده است. بعضاً نزدیکترین دوستانم در این لیست نبودند. موافق یا مخالف هم ابداً معیار نیست. هدف دوری از اکانتهای فیک و ساختگی است که روز به روز بیشتر تولید مزاحمت میکنند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
یکی دو ماه است در تالش با یکی از قابلیتهای شگفتانگیز این سرزمین طلائی آشنا شدم. ممکن است موضوع برای خیلی از شما دوستان آشنا باشد، برای من تازگی داشت و ذوقزده شدم و مینویسم. در عین حال و با کمال تاسف به دلایلی که خواهم نوشت، همین سرزمین طلائی عنقریب به حال روز مازندران خواهد افتاد.
حاصل شالیزارهای حاصلخیز و پربرکت تالش، فقط برنج مرغوب نیست، "خاک" هم تولید میکنند. آن هم خاک درجه یک که بعضاً کارکردی شبیه کود برای باغات دارد.
بخش اعظم شالیزارهای تالش با آب رودخانههائی آبیاری میشوند که در مسیر خود از جنگل عبور میکنند و به شالیزار میرسند. آب رودخانه خاک و املاح مفید حاصل از تجزیه برگ درختان جنگلی را هم با خود میآورد.
این املاح در همه شالیزاردها و مخصوصاً در شالیزارهائی که به اصطلاح سرآب هستند، و در ابتدای مسیر رود قرار دارند، مدام تهنشین میشود و مزرعه به تدریج بالاتر از جوی آب قرار میگیرد. به همین خاطر شالیکاران ناچار هستند که هر چند سال یک بار خاک اضافی مزرعه را جمع کنند.
همه ساله پس از برداشت محصول و درست در همین ایام، عدهای با تراکتور هزاران هزار تن از این خاک را بار میکنند و به باغداران میفروشند. حتی بعضاً شالیکاران چیزی هم دستی به راننده تراکتور میدهند که خاک اضافی را با خود ببرد. این خاک چنان مقوی و کیفی است که برای بعضی باغات نقشی نظیر کود طبیعی دارد. در زبانهای تالشی و تُرکی به آن لِئمَه میگویند.
در آذربایجان و در اورمیه تا کنون چنین چیزی نشنیده بودم. کنجکاو شدم که کمی پرس و جو کنم. در حقیقت این پروسه و این ثروت کمنظیر طبیعی، محصول سرزمینی است که در آن آفتاب و باران کافی وجود دارد، و در عین حال رودخانهها از جنگلهای انبوه عبور میکنند و بلافاصله به مزارع برنج میرسند. آب رودهای خروشانی که گفته میشود در سایر نقاط کشور خاک مفید را هم با خود میبرند، در تالش چنین کالای گرانبهائی را در یک چرخه دائمی و کاملاً طبیعی تولید میکنند.
اما تالش زیبا و جنگلهای آن با یک خطر بسیار جدی و جدید روبروست، همان بلائی که ثروتمندان تهرانی بر سر مازندران آوردند، اکنون ثروتمندان اصفهانی و خیلی کمتر تهرانی و تبریزی بر سر تالش میآورند. نمیدانم چطور پای پولدارهای اصفهان به تالش رسید. تالش به علت دوری از تهران، نسبت به شرق گیلان و مازندران بسیار طبیعیتر باقی مانده بود. اما اکنون ثروتمندان حریص از شهرهای بسیار دور به تالش آمدهاند. مناطقی ار تالش با سرعت بیپایان دچار فلاکت ویلاسازی و تبدیل مزارع به خانههای ویلائی شده است.
در یکی از مناطق تالش زیارتگاهی وجود دارد که به پیر هرات اسالم شهره است. در این منطقه اغراق نیست که بگویم تعداد خانههای ویلائی ثروتمندان اصفهانی در حال پیشی گرفتن از خانههای بومیان است. بعضاً لهجه اصفهانی بیش از زبان تالشی به گوش میرسد. ویلاسازان در جنگل هم پیشروی کردهاند. همه جا پر از آگهی فروش زمین است. سعی خواهم کرد گزارشی در این خصوص بنویسم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
ونداد،
آشنائی با تو در فیسبوک یکی از بهترین و مبارکترین اتفاقات ممکن برای من بود. مطلقاً چنین توانی نداشتم که با کسی این اندازه اختلاف نظر داشته باشم و مدام با او مخالفت و بحث کنم، اما در عین حال هر روز بیش از دیروز دوستش داشته باشم و به دوستی با او افتخار کنم. این هنر توست.
به امید دیدار
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اقلیم کردستان تنها مانده است. این وضع مطلقاً شایسته ملتهای منطقه نیست. شایسته ملت بزرگ عرب نیست که خودشان چندین کشور عربی داشته باشند، اما از حق تعیین سرنوشت کُردها دفاع جانانه نکنند. شایسته عربها نیست که اسرائیل میداندار قضیه شود. شایسته تُرکها نیست که با چندین کشور تُرک، از مرز چین تا شرق اروپا، احتمال ظهور یک کشور کُردی را برای کُردها روا نبینند. از آریائی جماعت انتظاری نیست، اما شایستهی شایستگان ایرانی نیست که هیچ حمایت گستردهای از کُردها نکنند.
در داخل ایران ابداً شایسته تُرکهای ایران نیست که فقط از مشکلات بگویند. ترکِ زبانباخته ایرانی در اوضاع و احوال فعلی جهانی، باید خیلی بهتر از بقیه ارزش داشتن حداقل یک کشور برای یک ملت را بداند. اگر جمهوری آذربایجان نبود، امروز باکو هم مرکز پرورش ایرانشهریها میشد. در ایران حتی به موسیقی عاشیقی آذربایجان هم رحم نکردند و بیهیچ خجالتی تاریخچه آن را پشت قباله خشایارشاه انداختند.
مبارزه با ستیزهجوئی برخی محافل مسلح کُرد که آشکارا به شهر و روستاهای دیگران نظر دارند، یک بحث است، و دفاع از حقوق ملت کُرد بحث دیگری است. انتقاد از رفراندوم و اینکه ممکن است به ضرر کُردها باشد و یا احیاناً بارزانی اهداف دیگری داشته باشد، و یا در شرایط فعلی ضرورتی نداشته باشد، و یا بودن در چهارچوب عراق بیشتر به نفع کُردها باشد، یک بحث است، و دفاع از حق ملت کُرد بحث دیگری است. اما با کمال تاسف عموم منتقدان درد دیگری دارند. درد آنها ریشه در زیادهخواهی آنها دارد.
اجازه بدهید فقط به همین کلمه "تجزیهطلب" اشاره بکنم که این روزها مثل نقل و نبات نثار کُردها میشود. در یکی از روستاهای مرزی مستقیماً از یک کُرد شنیدم که میگفت قبل از جنگ ایران و عراق، بعضی از اهالی روستای آنها در آن ور مرز زمین کشاورزی هم داشتند. در خصوص ازدواج و روابط خانوادگی میان کُردهای ایران و عراق هم مسئله اظهر منالشمس است. مرزی میان کُردها نبود.
اگر منصف باشیم حتماً خواهیم پذیرفت که کُردها خود بزرگترین قربانیان تجزیهطلبی در خاورمیانه هستند. به یک باره مرزهای باسمهای میان آنها کشیدند و روی هر کدام نام یک ملت را گذاشتند. در سوریه به کُردها شناسنامه هم ندادند.
وقتی حقوق ملت کُرد در میان است، باید مثل یک کُرد از آن دفاع کرد. و صد البته وقتی صحبت از ستیزهجوئی ناسیونالیستهای کُرد است، در آنجا هم باید ذرهای کوتاه نیامد و جانانه انتقاد کرد تا حواسشان را جمع کنند. سادهلوحی است که این نوع ناسیونالیسم و نقشههای از مدیترانه تا خلیج فارس را حرف و حدیث چند محفل افراطی کُرد بدانیم. هر وقت گروههای کُرد فرصتی پیدا کردهاند، نشان دادهاند که چنین آروزهائی دارند و عملاً هم دست به کار شدهاند.
اتفاقاً الان وقت آن است که ضمن دفاع صمیمانه از حق تعیین سرنوشت کُردها، به آنها بگویئم برداران و خواهران عزیز! شایسته شما هم نیست که بعضی گروههای کُرد بنام شما چنان وجدانهای بیدار تُرک و عرب و سایر همسایهها را رنجانده و نگران ساخته باشند که در چنین شرایط سختی هم به طور گسترده نتوانند در کنار شما باشند.
حمایت یک تُرک از حقوق حقه کُردها، صد شرف دارد به حمایت هزاران نروژی و سوئدی و آلمانی که یا اساساً توی باغ نیستند، و یا اهداف دیگری دارند. یک صدم آن زحمتی که در خیابانهای استکهلم و نروژ و برلین میکشید تا از ما بهتران را متوجه حقوق خود بکنید، برای برادر و خواهر همسایه خود هم بکشید. هر چه بیشتر وجدانهای بیدار غیرکُردهای منطقه همدل و همراه شما باشند، زیادهخواهان منطقه نخواهند توانست یک صدا علیه شما متحد شوند. باید یکی از بزرگترین درسهای این رزوهای سخت همین باشد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
{پایان پابلیک نویسی}
با طیفهای مختلف فکری مراوده داشتن کار دشواری است، اما حقیقتاً هنری است که سعه صدر زیاد هم میطلبد. اینکه من چقدر سعه صدر دارم و چقدر توانستهام با طیفهای مختلف گفتگوی سالم داشته باشم، قضاوت با دوستان است. اما نتوانستم با این موضوع کنار بیایم که کسی هم با من دوست باشد، و هم با کسانی صمیمیت داشته باشد که سخیفترین و زشتترین الفاظ را علیه من به کار میبرند. و همین دوست کوچکترین اعتراضی به آنها نمیکند.
ممکن است این سخن بسیار متکبرانه باشد، ناچارم و البته متاسفم که آن را بر زبان میآورم. برای تک تک نوشتههایم زحمت میکشم، هر کدام از آنها برای خودم ارزش دارند. این نوشتهها را ارزانی توهینکنندگان و فحاشان و صد البته همدلان آنها نخواهم کرد.
مطالب وبلاگم نهالستان در وب است و طبیعتاً هر کسی به آن دسترسی دارد. اما برای نوشتههای فیسبوک طرحی نو در انداختهام. در کوتاه مدت بزرگترین متضرر این طرح خودم خواهم بود، چون قریب به اتفاق دوستانم را نمیشناسم. با جمعی از عزیزان که به اندازه کافی از آنها شناخت دارم شروع میکنم. مطمئن هستم که به کمک این دوستان سرانجام این جمع به سامان خواهد شد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
ساعت حدود یک بعد از نصف شب ساختمانی دو طبقه در خیابان اصلی یکی از شهرهای تالش سوخت.
بیدار بودم و صدای سوختن را از فاصله حدود چهارصد متری شنیدم. از پنجره نگاه کردم و شعلههای بزرگ آتش را دیدم. ساختمان همینطور میسوخت، اما صدای آژیری در کار نبود. پانزده دقیقهای گذشت و هیچ صدائی جز صدای مردم به گوش نمیرسید. خیلی بعید بود که آتشنشانی خبر نشده باشد.
نگران شدم، رفتم ببینم چه اتفاقی افتاده است. کمی زودتر دو ماشین آتشنشانی هم رسیده بود و سخت مشغول بودند که کار را شروع کنند. چند دقیقهای آتشنشانها بلند بلند با هم حرف میزدند و این ور و آن ور میرفتند، اما از آب خبری نبود. ساختمان همچنان میسوخت. یکی میگفت پمپ گیر کرده و دیگری میگفت ماشین آب ندارد. دقایقی بعد ماشین سوم هم رسید و خیلی سریع شروع به آبپاشی از سمت دیگر ساختمان کرد، اما شدت آب آن کمی بیشتر از یک شیلنگ معمولی بود، و تاثیر چندانی نداشت.
بعد از کلی تلاش، آب یکی از دو ماشین راه افتاد. آب فشار خوبی داشت و خیلی سریع آتش بیرون ساختمان کمابیش مهار شد. آتشنشانها پلکان گذاشتند و تصمیم گرفتند که وارد ساختمان بشوند. هیچ آتشنشانی کلاه ایمنی بر سر نداشت. از لباس کار مناسب هم خبری نبود. چند نفر از آتشنشانها پیراهن خود را هم در آورده بودند. یکی از همین آتشنشانها با بالا تنه لخت وارد ساختمان شد. عملیات آنها در آستانه نتیجه بود که دوباره آب قطع شد. معلوم نبود چه اتفاقی افتاده است. قرار شد ماشین دوم جای ماشین اول مستقر شود. در جریان عقب جلو کردن نزدیک بود با هم تصادف کنند. همچنان از آب خبری نبود، دقایقی بعد ماشین چهارم رسید.
چهار ماشین آتشنشانی و چندین آتشنشان به جز همان چند دقیقه کار مهمی نتوانستند انجام دهند. سوختنیها سوخت. شکر خدا به هیچ کس و از جمله خود آتشنشانها هیچ آسیبی نرسید. همه چیز مثل فیلمهای نرمن ویزدام بود.
چند عکس هم در کامنت اول گذاشتم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
بالانج
عید قربان
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در این حیص و بیص برای من هیچ چیزی دلچسبتر از دوباره خواندن این مقاله نبود که میگوید به مُردگان خود نُمره انضباط بدهید. برای دوستانم سخت نسگیل میکنم. اگر خواندهاید پیشنهاد میکنم دوباره بخوانید، و اگر نخواندهاید اصلاً فرصت را از دست ندهید.
در بخشی از این مقاله به جریان نامهنگاریهای محمد تقی جعفری و برتراند راسل انگلیسی پرداخته شده است. یک علامه سرشار از جواب و همهچیزدان شرقی، قصد هدایت یک فیلسوف سرشار از سوال و آدابدان غربی را دارد و مدام به او نامه مینویسد تا بلکه فرجی شود. اما جناب علامه حتی حالیش نمیشود که یک طرف ماجرا فقط "اعلام وصول" است.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
ابراهیم یزدی یک روده راست در شکم خود نداشت. از یزدی حتی یک کار مثبت هم به یادگار نمانده است. در طول حیات سیاسی خود هر جا لازم بود راست و دروغ را با هم ترکیب میکرد و تحویل ملت میداد. یزدی با هیچکس و با هیچ نیروی سیاسی صادق نبود، یزدی حتی با نیروهای ملی مذهبی هم روراست نبود. یک نمونه عرض میکنم و خود حدیث مفصل از این مجمل بخوانید.
برای انتخابات دوم حرداد 76 نیروهای ملی مذهبی تصمیم میگیرند از بین خود کسی را به عنوان کاندید معرفی کنند. قرار میشود سران سه شاخه اصلی جریان ملی مذهبی جلسه ای بگذارند و شور کنند. از میان سه رهبر ملی مذهبی یعنی شادوران مهندس عزتالله سحابی و دکتر حبیبالله پیمان و ابراهیم یزدی، شادروان مهندس سحابی بیش از همه در میان نیروهای ملی مذهبی و در سطح جامعه محبوبیت داشت، احتمال انتخاب ایشان بسیار بالا بود. ساعاتی قبل از اینکه جلسه بگذارند و تصمیم بگیرند، ابراهیم یزدی به وزارت کشور مراجعه میکند و از طرف نهضت آزادی کاندید میشود. نیروهای ملی مذهبی هم در مقابل عمل انجام شده قرار میگیرند.
شایان ذکر است که شورای نگهبان طبق معمول یزدی را رد صلاحیت کرد. نهضت آزادی هم انتخابات دوم خرداد 76 را رسماً تحریم کرد.
خیلی از نیروهای ملی مذهبی هم میدانند که یزدی آدم غیرقابل اعتمادی بود. چه حکمتی در کار است که همچنان با احترام از او یاد می کنند، آینده مشخص خواهد کرد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
جواب مرتضی کاظمیان به این نوشته :
پُست و کامنتها در فیسبوک
مخاطب این توضیح مختصر، «نفرتپراکنان»
نیست (کسانیکه از تکثیر تحریف و نشر دروغهای حیرتآور همچون قطع دست! یک فرمانده
ارتش شاه توسط دکتر یزدی پروایی ندارند)؛
مخاطب این چند خط، حتی مخالفان روش و منش و بینش دکتر ابراهیم یزدی هم نیست (آنان
ظاهرا به ارزیابی قطعی رسیدهاند)؛
مخاطب این توضیح کوتاه، جویندگان حقیقت است؛ کسانیکه در پی کشف حقیقتاند، و گاه بهدلایل ساده (ازجمله حتی وقت نداشتن برای جستجویی ساده در اینترنت) در آشفتهبازار دادهها، دچار حیرت و سرگردانی میشوند.
در این روزها، دشمنان و مخالفان جمهوری اسلامی، و نیز دشمنان و مخالفان نیروهای ملی ـ مذهبی (ازجمله نهضت آزادی ایران) و بهویژه شخص دکتر یزدی، کم دروغ و تحریف تکثیر و منتشر نکردهاند؛ اما در این میان، برخی مخالفان دکتر یزدی با آویختن به زندهیاد مهندس سحابی و طیفی از نیروهای ملی ـ مذهبی، آن مرد آزاده را هدف حمله قرار دادهاند.
در این میان، مثلا به حکایت
نادرستی از ثبتنام دکتر یزدی در انتخابات ریاست جمهوری۱۳۷۶ ارجاع داده شده است؛
گویی مسابقه دو یی بوده و دکتر یزدی جای مهندس سحابی را زودتر اشغال کرده است!
درحالیکه در انتخابات مزبور آقایان مهندس سحابی، دکتر ابراهیم یزدی و مهندس علیاکبر
معینفر و همچنین دکتر حبیبالله پیمان هریک از زاویهای نامزد انتخابات شدند؛ بهویژه
پس از پیام زندهیاد دکتر یدالله سحابی.
نامزدی دکتر یزدی در نیمه
اسفندماه سال قبل از انتخابات اعلام شد. (بیانیه مزبور را در کامنت نخست هست). هر
چهار نامزد مطمئن بودند از ردصلاحیت؛ کاندیداتوری آنان، مضمون و عزم مطالبهمحورانه
داشت و از منظر اپوزیسیونی و نیز برای آگاهیبخشی و طرح شعارها در جامعه مدنی
متحقق شد.
مستقل از این، همراهی و همکاری لایههای مختلف ملی ـ مذهبی پیوسته جاری بوده است؛
تشکیل «ائتلاف نیروهای ملی ـ مذهبی» و فعالیت آن در انتخابات مجلس ۱۳۷۸ یک شاهد
برجسته است. ائتلافی که شامل نهضت آزادی و طیفهای مختلف ملی ـ مذهبی (ازجمله
ایران فردا، جنبش مسلمانان مبارز، جاما و جمعیت زنان انقلاب اسلامی و ...) بود.
همراهی نهضت آزادی و شورای فعالان ملی ـ مذهبی در انتخابات ریاست جمهوری ۱۳۸۴ و حمایت از دکتر معین، یک شاهد مهم دیگر محسوب میشود (تصویر کنفرانس خبری مهم و مشترک زندهیادان دکتر یزدی و مهندس سحابی ضمیمه است).پیام تسلیت دکتر پیمان به مناسبت درگذشت دکتر یزدی، آخرین شاهد است. شاهدی مهم از همدلی و همراهی نیروهایی که با وجود پارهای اختلافنظرها اما نقطه عزیمت سیاسی مشترک (نهضت ملی به رهبری دکتر محمد مصدق) و انگیزه همسان (اعتلای ایران) دارند و تحقق چشماندازهای مشابهی (آزادی و دموکراسی و استقلال و توسعه) را در دستور کار قرار دادهاند.
سخن کم نیست؛ در حد «فیس بوک» به همین اندازه بسنده میشود.
سند و شاهد برای کشف بهتر واقعیتهای تاریخی بسیار است؛ مگر آنکه بر تحریف تاریخ یا نشر دروغ اصرار باشد یا حوصلهای برای کاوش نباشد یا کینه و مخالفت شخصی چشم جستجوگر را بر پیجویی ببندد.
***
گزارش یک نوشته و داستانی از خطبهسرای تالش
سوریه نظرم را نسبت به خیلی چیزها تغییر داد. در خیلی از علائقام تاثیر مستقیم گذاشت. سوریه ماهیت و کُنه فکر ما را هم خوب به همدیگر نشان داد.
مطلی در خصوص سوریه نوشتم. قبل از نشر هم کلی برای آن تبلیغ کردم. اما پس از انتشار عکسالعملهای جالبی دریافت کردم که اغلب آنها بر خلاف انتظارم بود. به طور مشخص چند دوست و چند کارشناس جهان عرب نوشته را تحسین کردند، اما در مجموع و با در نظر گرفتن جمیع جهات اتفاق دیگری افتاد.
انتظار داشتم مطلب را حداقل پنج هزار نفر بخوانند، اما تا این لحظه و پس از پنج ماه فقط 1555 نفر آن را خواندهاند. حدس میزدم صدها نفر در صفحه فیسبوکم آن را پسند خواهند کرد، که این نیز اتفاق نیفتاد. فکر میکردم دهها دوست به اشتراک خواهند گذاشت، که فقط مورد توجه 19 دوست قرار گرفت. چند نام مشخص هم در نظرم بود که مطمئن بودم مطلب را خواهند پسندید، اما حتی حوصله نکردند که بخوانند.
برای نوشتن کمتر مطلبی این اندازه زحمت کشیده بودم. برای یافتن بعضی منابع و لینکها مدتها وقت گذاشتم. مثلاً برای پیدا کردن نام و مشخصات و زمان حضور سفیر شیعه پادشاهی سعودی در ایران به هر دری زدم، چیزی یافت نشد. برای اغلب دوستانم در فیسبوک که عربی میدانند و روزنامهنگار هم هستند و تحولات جهان عرب را دنبال میکنند، نامه نوشتم، اما جوابی نگرفتم. خیلی از آنها اساساً از این موضوع خبر نداشتند. در نهایت یکی از بهترین کارشناسان جهان عرب کریمانه به دادم رسید. و یا وقت بیامانی گذاشتم تا شاید عکسی از شاه سابق ایران در منزل و یا محل کار هزارههای افغانستان پیدا کنم.
با این اوصاف، و نظر به اینکه در هیچ نشریهای به جز نهالستان و صفحه فیسبوک خودم نمینویسم، و تنها دلخوشی من خوانده شدن مطلب است، این میزان استقبال را باید نشانه شکست این نوشته از منظر آمار و ارقام دانست.
وقتی برای دوستی این نکات را تعریف کردم، پیشنهاد داد خلاصهای در چند پاراگراف از مقاله بنویسم. نوشتم و به ابتدای مقاله در سه پارگراف و با رنگ متفاوت اضافه کردم.
چندان با این افتادگیهای تصنعی میانهای ندارم، اما امیدوارم به حساب غرور و تکبر هم گذاشته نشود که مدعی هستم از آن هم به دورم، معتقدم در این نوشته دو بحث کاملاً تازه مطرح کردهام و از پاراگراف به پاراگراف آن دفاع میکنم. پیشبینی نوشته هم خیلی زودتر از آنچه فکر میکردم در حال وقوع است. شیعیان عراق روز به روز بیشتر از آدمهای سرسپرده و فرقهگرائی چون نوری المالکی و هادی العامری فاصله میگیرند.
در خطبهسرای تالش جوانی بود که ماهی تازه میگرفت و کنار خیابان به مسافران میفروخت. او فارسی را خوب نمیدانست. یک بار یک خانمی خیلی او را معطل میکند. تصمیم میگیرد تلویحاً و محترمانه به او بگوید ماهی تازه است و شما هم ماهی بخر نیستی و من هم نگران مشتری بعدی هستم که دارد از دست میرود. اما فشار همزمانِ ترجمه از تُرکی به فارسی و احتمال از دست دادن مشتری بعدی، تلویح را چنان به تصریح تبدیل میکند که همچنان در یاد جمع دوستان خطبهسرائی من مانده است. به او میگوید : خانم! ماهی من تازه است، میخری میخری نمیخری نمیخری، اصلاً به من چه که نمیخری
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در هلند بیش از پنجاه میلیون تخم مرغ را معدوم کردهاند. گویا از داروئی برای مرغها استفاده شده که ممکن است مصرف تخم مرغ آنها برای انسان مضر باشد. گاهگاهی از این اتفاقها در کشورهای غربی میافتد، چند سال پیش هم مسئله جنون گاوی در بریتانیا مطرح بود و به گاوداران کلی خسارت وارد شد.
ولی جالب اینجاست که این مسائل فقط در کشورهای دمکراتیک علنی میشود. در کشورهائی مثل چین و ایران و روسیه از این اتفاقات نمیافتد. یعنی در کشوری که گندم را با خاک قاطی میکنند و به سیلوهای رسمی مملکت تحویل میدهند، در تولید مرغ و تخم مرغ و مواد غذائی همه چیز رعایت میشود؟ (کامنت اول)
به طور طبیعی صاحبان صنایع در کشورهای دمکراتیک و غیردمکراتیک بیشتر به فکر منافع خود هستند و اگر بتوانند مانع درز این خبرها به بیرون میشوند. اما دمکراسی و نهادهای آزاد و جامعه مدنی اجازه چنین کاری را نمیدهد.
اصطلاحی معادل "به شرط چاقو" در همه زبانهای ایران متداول است. تشخیص هندوانه و خربزه خوب کار هر کسی نیست. شخصاً هیچ آشنائی با این موضوع ندارم، اما طی دو سال گذشته به یاد ندارم هندوانهای خریده باشیم که قرمزِ قزمز و کاملاً شیرین نبوده باشد. یعنی همه هندوانهها خوب شدهاند؟
چند ده سال پیش در بعضی شهرهای ایران سنت خوبی وجود داشت که هندوانه و خربزه را به شکل قاچ هم میفروختند. در اورمیه و در میدان اصلی شهر و درست در ورودی بازار دو مغازه بزرگ بود که میشد در آنجا نشست و چند قاچ هندوانه سفارش داد و میل کرد. در پایان هم میتوانستیم چند قاچی بخریم و با خود ببریم. هیچ اجباری به خریدن یک هندوانه کامل نبود. در آن تاریخ اگر هندوانه خوب در نمیآمد، که احتمال آن هم کم نبود، برای خانواده کلی هزینه داشت.
اما اکنون گوئی با خط تولید هندوانه مواجه هستیم و به نظر میرسد هندوانه به یک کالای صنعتی تبدیل شده است. چی به اینها میزنند؟ خدا عالم است که چه چیزهائی در این خط تولید استفاده میشود.
شیر و ماست و گوشت و مرغ و تخم مرغ هم چنین حکایتی دارد. شاید فاجعهبارترین آنها تولید و پخش دوغ باشد. چند سال پیش یکی از این تولیدکنندههای فرصتطلب دوغ وقتی فهمید استفاده بیش از حد از نگهدارنده ممکن است در شهرهای توریستی ایران به خاطر اندکی نظارت برای سلامت از ما بهتران سر و صدا ایجاد کند، موقتاً ارسال دوغ به این مناطق را قطع کرد. بعداً هم لابد راه حل مناسبی یافت که احدی خبردار نشد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
قبل از خواندن این خاطرات، پیچیدهترین ماجرای چندلایهای که شاهد آن بودم، داستان جوانی از یک خانواده اهل حق در اورمیه بود. او دل در گرو انقلاب ضدامپریالیسی 57 و چریکهای فدائی خلق اکثریت داشت. سیاستهای کلی بنیانگذار نظام را تائید میکرد.
اما به فاصله کوتاهی پدر را روی صندلی نشاندند و سبیل بلند او را که تا آن لحطه قیچی ندیده بود، کوتاه کردند تا دست از آئین انحرافی بردارد و به راه راست هدایت شود. سبیل نزد مردان اهل حق از احترام بسیار زیادی برخوردار است. پدر در این ماجرا خورد شد، و پسر در محاصره حوادث تلخی بود که بعضاً یک گوش شنوا هم برای شنیدن پیدا نمیکرد.
اما این خاطرات حقیقتاً چیز دیگری است. نفس در سینه حبس میشود. همه حوادث از 56 تا 62 و طی سالهای بسیار پرتلاطم انقلاب در شیراز و رامسر اتفاق میافتد.
جوانی 12 ساله از یک خانواده بهائی سخت در پی تبلیغ آئین بهائی است. اما در آبان 57 به یک باره با انقلاب و جریان چپ آشنا میشود و کتابهای آنها را به تعبیر خودش میبلعد. از آئین بهائی فاصله میگیرد. بخشی از خانواده او مسلمان و بخشی بهائی است. پدر معلم راهنمائی است و در همان سال اول اخراج میشود. ناصر یکی از پسر خالههایش حزبالهی است و در مسجد آتشیهای شیراز فعال است. محمد پسر خاله مسلمانتبار دیگرش، کمونیست و پیکاری است.
پدر که خود داغ پدر دارد، از دست فرزند عاصی است که درس نمیخواند و یکسره مشغول سیاست است و میترسد که داغ پسر هم ببیند. از شیراز به رامسر کوچ اجباری میکنند. این پسر عاصی هم گاهگاهی پدر را خردهبورژوائی میداند که جلوی چرخ انقلاب قرار گرفته است.
همه شخصیتها هر کدام از ظن خود با دیگری در حال گفتگو هستند، و بعضاً درگیر تنشهای تند آن دوران میشوند.
این جوان قبل از هفده سالگی و به فاصله کوتاهی از سه طرف در محاصره مرگ و اعدامی و زندانی قرار میگیرد. ناصر در جبهه و در جریان آزادی خرمشهر، دوستان چپ هم یکی یکی اعدام میشوند. خبر اعدام سه پیکاری آشنا را میشنود که مثل او پیشینه بهائی داشتند. یکی از این اعدامیها قبلاً بهائی مومنی بود و از طرف محفل بهائی مامور شده بود به شبهات جوانان بهائی پاسخ دهد و مانع جذب آنها به مارکسیسم شود، اما به فاصله کوتاهی خود کمونیست مومنی میشود. خانواده و آشنایان و اقوام بهائی او به دلایل دیگری اعدام و زندانی می شوند. پدر و مادرش دستگیر میشوند و....
اغراق نیست که بگویم این شگفتانگیزترین داستان واقعی است که از انقلاب خواندم. ولی چرا اینقدر کوتاه؟ چرا در قالب یک مقاله؟ بدون تردید این یک کتاب است. کتابی که اگر منتشر شود، منحصربفردترین روایت از داستان انقلاب خواهد بود.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
یا گردانندگان فیسبوک از نژاد پاک آریائی هستند، و یا آریائیها جدیداً فیسبوک را فتح کردهاند، و یا جدّ یک سیّد آریائی دست به کار شده است.
یک خانم ایرانی در آلمان اظهاراتی نژادپرستانه کرده است. مطلبی در این خصوص نوشتم، اما پس از سه ساعت تلاش موفق شدم آن را پُست کنم. فیسبوک مدام ایرادهای الکی میگرفت و میگفت باید بررسی شود و اجازه انتشار نمیداد.
گرچه مطلب پُست شد، اما پس از پنج ساعت حتی پنج کیلک هم نخورد. فقط هشت نفر آن را لایک کردند که چهار نفر آنها دوستانی بودند که خودم مطلع کردم. چون تردید کرده بودم که مطلب روی تایملاین هیچ دوستی نمیرود. لطفاً کامنت اول را ملاحظه بفرمائید. و لطفاً اگر کامنت میگذارید، زیر همان پست بگذارید.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در حزب ایافدی آلمان که سیاستهای شدیداً خارجیستیز دارد، کمتر فرد خارجی میتواند عضو شود. اما یک خانم ایرانی به نام لاله حاجیمحمدولی نه تنها عضو این حزب است، بلکه چنان حرفهای نژادپرستانه علیه مسلمانان به زبان آورده است که کریستیان ویرت کاندید اول این حرف تلاش کرده از سخنان او فاصله بگیرد. (کامنت اول)
حاجی محمد ولی که خود در سال 1988 به آلمان پناهنده شده، در کنگره این حزب گفته است که اسلام بدتر از طاعون است و مسلمانان هر روز بخشهای بزرگتری از آلمان را تصرف میکنند.
وقتی عرض میکنم با آریائی شوخی نکنید، برخی از نئوآریائیها علم و کُتل بر میدارند که بعله! فلانی به ایران و ایرانی توهین کرده است. اینها نمیفهمند و به نظر میرسد حالا حالاها هم نخواهند فهمید که شعور را با بیشعوری نمیتوان کسب کرد. کافی است نام آریائی به میان آمد تا با فهم "کوراسانی" سرشار از شعور خود نشان دهند که ایران آنها چندان فرقی با ایران آریائیکاران ندارد.
البته بعضی از دوستان عزیز هم از نوشته "با آریائی شوخی نکنید" دلگیر شدند و نوشتند که این آدمها استثناء هستند. اتفاقاً روی سخن من با این عزیزان است، و میخواهم عرض بکنم که اتفاقاً همین استثناها بسیار مهم هستند. مگر همه سُنّیهای جهان داعشی هستند؟ مگر همه شیعیان جهان بر چهره زن به قول خودشان بدحجاب اسید میپاشند؟ به هر حال هر جامعهای افراطیهای خاص خودش را دارد، و باید مسئولانه با بستری که اسباب ظهور این افراطیگریهاست برخورد کنند.
در عین حال آریائیگری و آریائیبازی در ایران اصلاً متعلق به یک اقلیت کوچک و افراطی نیست، با کمال تاسف آریائیگری یک توهم بزرگ و همچنان فراگیر است و آریائیکاران همه جا حضور دارند.
تا دلتان بخواهد در همه کشورهای منطقه آدمهای نژادپرست و زورگو از تُرک و ارمنی و کُرد و عرب و عجم و مسلمان و غیرمسلمان داریم که حق دیگران را ضایع میکنند. اما شما که در خارجه زندگی میکنید، و حتماً پدیده خارجیستیزی و بحران مهاجرت را در خارجه از نزدیک لمس کردید، لطفاً به این سؤال پاسخ بدهید : شهروندان کدام یک از کشورهای منطقه چنین دچار خودآلمانیپنداری مضحک و مسخره هستند؟ این همه توهم در کدام کشور منطقه وجود دارد؟ این "لالهها" در کدام بستر فرهنگی روئیدهاند؟
چهره این خانم و نام و نام خانوادگی او گواه خیلی چیزهاست. حتماً کلی ورونیکا و کریستن و گرتل و هرتا و هانسل و فردریک و گونتر و گرهارد و اولاف و رودولف موبور و چشمآبی هم در آن جلسه بودند. و هیچ بعید نیست که در دل گفته باشند : ول کن بابا اسدالله! از کی تا به حال "لاله حاجی محمد ولی" ژرمانی اصل شده است؟
تاثیر مخرب فرهنگ همین حاجی محمد ولیهاست که یک جوان بحرانزده و روانپریش ایرانی به تقلید از نژادپرستان اروپائی علیه عرب و تُرک و پاکستانی دست به اسلحه میبرد و فاجعه میآفریند.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت اول :«اینجا»
این مطلب یک نصف روز کامل درگیرم کرد. متاسفانه فیسبوک لینک اسپم و یا نژادپرستانه تشخص داد. این لینک را من نمیتوانستم به اشتراک بگذارم. با شاهد و کامبیز چک کردم. بالاخره شد
در متن اول در خصوص مترجم بیشعوری اینطور نوشته بودم : «وقتی عرض میکنم با آریائی شوخی نکنید، برخی علم و کُتل بر میدارند که بعله! فلانی به ایران و ایرانی توهین کرده است. اینها نمیفهمند و به نظر میرسد حالا حالاها هم نخواهند فهمید که شعور را با بیشعوری نمیتوان کسب کرد. ممکن است با کمک این و آن و فلان نویسنده خارجی کلی نظریهپردازی هم بکنند و از بیشعوری حرف بزنند، ولی کافی است نام آریائی به میان آمد تا فهم "کوراسانی" سرشار از شعور خود را نشان بدهند که همانا بهترین سمبل بیشعوری هستند.»
***
رفتار عصارهها با خانم موگرینی حاصل یک پروسه چند ده ساله است و صرفاً نباید اشتباه مضحک چند نماینده تلقی شود. این رفتار به خودی خود و در خلاء به وجود نیامده است. باید از زوایای مختلف به تحلیل آن نشست. یک تحلیل هم میتواند تقلید باسمهای باشد.
ممکن است چند نفری از عصارهها کاملاً صادقانه این کار را انجام داده باشند. و فکر کرده باشند که عین خارجه مرتکب رفتاری بسیار مدرن و بامزه با یک دیپلمات برجسته بینالمللی شدهاند.
اینها در تلویزیون و در گزارشهای خبری میبینند که بعضاً در رسمیترین محافل بینالمللی، رهبران جهان و دیپلماتهای ارشد خرق عادت میکنند و برای لحظاتی رفتارهای رسمی را کنار میگذارند و با هم شوخی میکنند و بعضاً مثل ستارگان سینما عکس سلفی و یادگاری هم میگیرند.
چه بسا عصارهها هم خواسته باشند از قافله عقب نمانند، و حال که آبی دیدهاند به همه نشان دهند که شناگران ماهری هستند. اما مسئله همان قصه معروف مولاناست. رفتارهای این چنینی نیاز به آموزش سطح بالا و اعتماد به نفس کافی و تناسب جایگاه مقامات و کشورها دارد. این رفتارها در عین سادگی کار بسیار دشواری است. چیزی نظیر مرز باریک میان شوخی و طنز با لودگی است.
بعضی وقتها هنگام پوشیدن لباس رسمی هم مرتکب این خطاهای فاحش میشوند. اینها بعضاً از شومنهای تلویزیونی الگو میگیرند و کت و شلوار براق و چهارخانه میپوشند (کامنت اول). احمدینژاد بعد از اینکه از کاپش به کت و شلوار ارتقاء یافت، در سفر رسمی به ارمنستان جوراب سفید پوشید.
متاسفانه این مسئله در سطح جامعه هم قابل مشاهده است. عصارهها با همان سرعتی که عصاره شدهاند، عجله دارند که هر چه زودتر و با سرعت دیپلمات برجسته نطام هم بشوند. اقشاری خاصی هم سعی دارند که هر چه زودتر بافرهنگ بشوند. شاید بهترین نام برای این پدیده "خرید فرهنگ" باشد.
طی سالهای گذشته و به یکباره اقشار خاصی به ثروت انبوهی دست یافتهاند و اکنون به این نتیجه رسیدهاند که باید فرهنگ متناسب برای این ثروت را هم کسب کنند. پولش را دارند و دنبال آشنائی چیزی میگردند که سریع فرهنگ را هم خریداری کنند و سر و ته قضیه را هم بیاورند و جزو اشراف محسوب بشوند. مثالهای زیادی میتوان زد. از انبوه دکتر حاجآقا مدیرهائی که سفارش نسکافه برای دفتر خود میدهند، تا انبوه والدینی که اصرار دارند بچه آنها حتماً پیانو یاد بگیرد تا در آپارتمان هزار متری خود گرانترین پیانو را برای او بخرند.
همه اینها در یک راستا هستند. فرقی میان رفتار عصارههای خود بامزهپندار با آن هنرپیشه مقتلخوان معروف زن وجود ندارد که با هزار قلم آرایش در تابستان و زمستان دخترش را به آموزشگاه موسیقی میآورد و خود در بیرون آموزشگاه و داخل ماشین شاسیبلند همیشه روشن مینشست و یک ریز با مبایل حرف میزد، تا بعداً در جائی از ضرورت احساس مسئولیت مردم در خصوص آلودگی هوا هم چیزی بنویسد.
امیدورام این آخرین مطلب من در مورد پدیده عصاره/موگرینی باشد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در خصوص رفتار عصارهها با خانم موگرینی مطالب زیادی نوشته شد. همین که سوژه اصلی سلفی است جای شکرش هم باقی است. اینها با یکدیگر شوخی دستی دارند، اوضاع میتوانست خیلی فاجعهبارتر از این باشد. اما موضوع سویه دیگری هم دارد که عمق فاجعه را بهتر نشان میدهد.
جایگاه سیاسی عموم رهبران کشورهای دمکراتیک و غیردمکراتیک و شبههدمکراتیک، اعم از شاه و رئیسجمهور و نخستوزیر و صدراعظم، از منظر تشریفات سیاسی یک معادل تعریف شده در سایر کشورها هم دارد. اما رهبران بعضی کشورها عملاً مالک و خدای آن کشورها هستند و هیج معادل مشخصی در کشورهای معمولی ندارند.
کره شمالی نمونه بارز این کشورهاست. این کشور رسماً رئیسجمهور دارد، چهار سال پیش هم برای مراسم تحلیف به تهران آمده بود. اما جایگاه این پسرک حاکم، خیلی فراتر از رؤسای ممالک معمولی است. او وارث "ژن خوب" آفریدگار کره شمالی یعنی کیم ایل سونگ است. رئیسجمهور امریکا هم در رده او نیست.
اما با این همه دک و پُز و جلال و جبروت، وقتی یک بسکبالیست امریکائی به کره شمالی سفر کرد، رهبر عظیمالشأن دست از پا نمیشناخت. چپ و راست با او دیدار میکرد و سلفی هم میگرفت. یک مسابقه بسکتبال هم در روز تولد رهبر ترتیب دادند. وقتی بسکتبالیست امریکائی وسط مسابقه تولدت مبارک را به انگلیسی برای او خواند، پسرک حسابی خرکیف شده بود. (کامنت اول)
در اینجا هم مسئله فقط رفتار ضد زن عصارهها نیست، انزوای طولانی این بلا را سر کشور آورده است. اینها آدم مهم و تاثیرگذار ندیدهاند، وقتی هم میبینند کُلّهم دست و پای خود را گم میکنند. خاصه اگر آن آدم مهم زن باشد و کمی زیبا باشد و اندکی هم تحویلشان بگیرد. عصارههای عصارهپرور ساختار کشور را هم به این حال و روز انداختهاند. مثالی از یک حوزه کاملاً متفاوت میزنم.
اکنون در دنیا سیستمهای کاربردی اغلب شرکتها ERP است. از معروفترین آنها هم SAP آلمانی است. چندین کمپانی بسیار بزرگ ایرانی مثل سایپا میلیونها دلار و میلیاردها تومان برای SAP هزینه کردند، اما اغلب آنها در مرحله استفاده ناکام ماندهاند. تنها دستاورد مدیران هم احتمالاً سلفی با کارشناسان خارجی بوده است. در مواردی حتی دوباره به سیستم های قبلی هم برگشتهاند.
نیم قرن پیش شرکتهائی در ایران پیشرفتهترین سیستمهای جهانی را مورد بهرهبرداری قرار میدادند، اکنون اوضاع چندان فرقی با حضور موگرینی در مجلس ندارد. گوئی ایران در سیارهای دیگر و بیرون زمان ایستاده است.
کافی است ایران را با کشورهای منطقه مقایسه کنیم. در ترکیه شرکت لوگو ERP تولید میکند و حتی در اروپا هم بازار دارد. یک شرکت مصری در تولید بخشی از ERP مایکروسافت شراکت دارد. اغلب ERP های مهم جهانی در کشورهای عربی منطقه با موفقیت کار میکنند.
درست است که ایران با کره شمالی از منظر انزوا قابل مقایسه نیست، اما در ایران یک طبقه ثروتمند و شرکتهای معظم هم در جریان این انزوای طولانی شکل گرفته است که نباید از نقش مخرب آنها غافل بود. آنها معتاد این شرایط هستند و عملکردشان چندان فرقی با دلواپسان ندارد. رفتار این بخش به رفتار پزشکان میلیاردر شباهت دارد که مثل سایر اقشار از وضع موجود انتقاد میکنند، اما لذتی از این بلبشو میبرند و ثروتی کسب میکنند که مگو و مپرس، مثل پزشکان از ایران هم به هیچ کشور دیگری مهاجرت نمیکنند. فقط فرزندان و سرمایههای خود را میفرستند.
این مطلب را دو سال پیش و پس از رفع تحریمها نوشتم.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت اول :«اینجا»
البته این مسئله خاص کشورهای دیکتاتوری نیست. مثلاً در حال حاضر بشار اسد وحشی ترین دیکتاتور جهان است، اما رسماً رئیسجمهور است و جایگاه او معادل رئیس جمهور در سایر کشورهاست. اما معمر قدافی هم کمابیش مثل رهبر کره شمالی بود. رئیس اتحاد جماهیر سوسیالیسی بود و چنین عنوان پرطمطراقی داشت. اوایل انقلاب یکی از دلایلی که به تهران نیامد، رعایت تشریفات بود. قذافی میگفت فقط رهبر انقلاب ایران در رده اوست و باید همو هم از او استقبال کند. نهایتاً به توافق نرسیدند و معاون خود جلود را به تهران فرستاد. داخل پرانتز بگویم که وقتی جلود از تهران رفت، دولت موقت نفس راحتی کشید. کسانی در ردههای بالای تصمیمگیری قصد داشتند او را گروگان بگیرند تا بتوانند امام موسی صدر را از لیبی پس بگیرند. عرض کردم که باید بابت این میزان درک و فهم فعلی عصارهها خدا را شاکر باشیم.
اما همین قذافی آخرین بار که به ایتالیا رفت، و برلوسکونی هم رسماً برای او کم بود، قربه الی الله تصمیم گرفت برای چند دختر خوشگل ایتالیائی کلاس قرآن بگذارد. «اینجا»
***
اوایل دهه پنجاه شرکتهای خارجی زیادی به ایران می آمدند. یک دختر و پسر ایتالیائی هم که برای شرکتی کار میکردند گذرشان به بالانج ما افتاد. فرض مردان بالانجی این بود که زن و شوهر هستند.
دختر ایتالیائی بینهایت زیبا بود. البته بهتر است بگویم که از منظر مردان بالانجی بینهایت زیبا بود. در آن تاریخ و در محیط روستائی خانمهای شهری بیحجاب با لباس شیک و و تر و تمیز، کلاً زیبا دیده میشدند. اما در این صحنه بالانج شاهد ظهور یک دختر ایتالیائی خوش قد و بالا بود که تاپ و شلوار جین هم پوشیده بود.
مردان بالانجی در مقابل این صحنه باشکوه خلقت کُلّهم طاقت از دست داده بودند. همه سعی میکردند با این خانم مفاهمهای صورت بگیرد و احیاناً کمک او باشند. حضور یک مرد اروپائی هم در شرایط عادی امری فوقالعاده در بالانج بود، اما در این صحنه باشکوه آن مرد همراه دیده نمیشد.
{در چنین صحنه ای پیشاپیش روستائیان زبانشان بند می آید. محال بود ابتدا به ساکن یخ کسی وا شود و به خود جرات مصاحبت دهند، حتی اعتماد به نفس کافی برای چشم چرانی هم نداشتند. فقط در دل و بعضاً ضمن پچ پچ با یکدیگر خالق چنین مخلوقی را تحسین می کردند. گفتگو از طرف دختر ایتالیائی شروع شد. او بسیار سرزنده بود و دوست داشت با مردم روستا حرف بزند. مرد نالازم چندان علاقه ای به گفتگو نشان نمی داد. گوئی خالق آن احسن مخلوقات حرف دل بالانجیها را خوب شنیده بود}
مردان حاضر در صحنه یک کلمه زبان خارجی نمیدانستند. {کسی نمی فهمید او چه می گوید، به ظن قوی این دختر آداب دان و کنجکاو اروپائی بوده چیزی از بالانج و مردم منطقه بداند. مردان حاضر در صحنه یک کلمه زبان خارجی نمیدانستند } مرحوم پدرم فیسبیلالله قصد مساعدت به این زیبارو را داشت. من را صدا کرد و گفت سریع بدو و بارون اوهان را خبر کن تا خود را به اینجا برساند.
بارون اوهان ارمنی بود. اسم همسرش هم سیران بود. این خانواده یکی از نزدیکترین دوستان خانوادگی ما هم بودند. پدرم به من اینطور ماموریت داد : «گئد سیران خانیما دِ هایستانان بیر مادمازل گلیب بورا، اوهانی تئز یوللاسین گلسین گورخ نه دئیر؟ نه ایستر؟ / زود باش برو به سیران خانم بگو از هایستان یک مادمازلی آمده اینجا، سریع اوهان را بفرستد تا ببینیم چه میگوید؟ چه میخواهد؟»
کلمه به کلمه این جمله سرشار از نکته و شیطنتهای خاص مرحوم پدرم بود. اول از همه من را مأمور کرد که از طریق همسر بارون اوهان او را آگاه کنم، تا سیران خانیم هم بداند که عجله بعدی بارون اوهان فقط در راستای اجرای اوامر عیسی مسیح و نزول ملکوت خداوند در بالانج {نیست}خواهد بود.
در عین حال گفت کسی از "هایستان" آمده است. در زبان ارمنی به ارمنی "های" و به ارمنستان هم هایستان گفته میشود. اما منظورم پدرم از هایستان هم مطلقاً ارمنستان نبود. اصلاً کسی نمیدانست این خانم از کدام کشور آمده است، ارمنستان و جمهوری آذربایجان فعلی هم در آن تاریخ جزئی از "اوروست" یعنی روسیه محسوب میشدند. مهندسان و کارشناسانی هم که از آن مناطق میآمدند "اوروس" نامیده میشدند. هایستان در این جمله پدرم به کل جهان مسیحی اطلاق میشد. {مادمازل و همراه نالازم او از جهان مسیحیت آمده بودند. بارون اوهان هم یک مرد جاافتاده مسیحی بود. در عین حال از نزدیکترین دوستان پدرم بود. همه این دلایل کافی است که در آن لحظه و در آن موقعیت، بارون اوهان اولین کسی باشد که به عنوان سفیر کبیر جهان مسیحیت در بالانج به نظر پدرم برسد، و لازم باشد تا به دیدار دو شهروند لازم و نالازم مسیحی در بالانج بشتابد}
"مادمازل" هم معنای اصلی خودش را نداشت. خاصه که فرض بالانجیها زن و شوهر بودن این دختر و پسر بود. مادمازل در این جمله به معنای دختری بسیار زیبا بود، تا هر چه بیشتر بارون اوهان را ترغیب به آمدن کند. سیران خانیم هم {هر چه} بیشتر مشکوک میشد، مقصود {و شیطنت پدر} بهتر حاصل بود.
نکته آخر اینکه در این جمله هم مرد ایتالیائی کُلّهم دیده نمیشد. این مرد قد بلندی هم داشت، اما گوئی نرهغولی نالازم بود که زیر سایه آقتاب تابان حتی ارزش اطلاق یک کلمه را هم نداشت تا بارون اوهان بداند فقط با مادمازل طرف نیست.
در آن تاریخ کلاه شاپو خیلی در آذربایجان متداول بود و به آن لبهدار میگفتند. دقایقی بعد بارون اوهان با لبهداری بر سر و سیگاری بر لب و کُتی روی دوش، با سرعت تمام خود را به صحنه رساند.
بعدها فهمیدم بارون اوهان از مسیونرهای اروپائی یکی دو کلمه فرانسه یاد گرفته بود. از جمله این کلمات معدود اووغوغ به معنای خداحافظی و بُنژوغ بود. اما به نظر میرسید که معنای این دو کلمه را برعکس متوجه شده بود و یا به کل یادش رفته بود. چون وقتی به صحنه رسید، با انرژی تمام و اووغکنان به سمت مادمازل رفت.
صحنه به قدری مهم بود که کلمات در ذهن ما باقی میماند، خاصه وقتی از طرف بارون اوهان به کار میرفت. زن ایتالیائی در ناکجادآباد یک کشور اسلامی کسی را یافته بود که یکی دو کلمه آشنا بلد بود، بارون اوهان هم فرصتی داشت که مثل یک زباندان درجه یک خودی نشان بدهد. مثل سایر دوستانش او هم ضرورتی نمیدید که از مرد ایتالیائی سؤالی بکند. به نظر میرسید مرد ایتالیائی هم حوصله چندانی برای این درک این کلمات درهم و برهم نداشت.
بارون اوهان و مادمازل چنان مشغول مفاهمه بودند که گوئی راجع به عصر روشنگری صحبت میکنند، اما همه کلماتی که در این گفتگو به کار رفت و به یاد ماند، همان اووغوغ و بنژوغ و در نهایت ایتالیا بود. وقتی نام ایتالیا به گوش رسید همه به وجد آمدند و کاشف به عمل آمد که مادمازل و همراه نالازم او ایتالیائی هستند.
کسی به بارون اوهان گفت برای ما هم بگو که داستان چیست، او هم گفت بعداً توضیح خواهد داد. در آن لحظه چیزی ترجمه نکرد، اما بعدها مدام به این گفتگو ارجاع میکرد.
این نوشته بخشی از یک یادداشت منتشر نشده من است. عنوان مطلب احتمالاً چیزی نظیر "چرا جوامع اسلامی با سکولاریسم بیشتر مسئله دارند؟" خواهد بود. در این یادداشت سعی کردهام از منظر مسیحیان روسئائی اورمیه به قضیه نگاه کنم. عمده مطلب را از گفتگوهای پدرم و بارون اوهان ارمنی و اوستا یئویل آشوری نقل کردهام. اگر توانسته باشم گفتگوهای سرشار از نکته آنها را خوب نقل کنم، احتمالاً شما هم خوشتان خواهد آمد. اکنون هر سه عزیز بالانجی در بهشت هستند. از روح پاک آنها عذرخواهی میکنم که حضور خانم فدریکا موگرینی در مجلس عصارهها و جلفبازی مضحک این تازه به دوران رسیدهها، من را یاد این صحنه در بالانج انداخت و پیشاپیش این بخش را منتشر کردم.
{همین نام مسیحیهای اورمیه هم نشانه است. من هنوز نمی دانم آقا و خانم به ارمنی و آسوری چه می شود. مردان ارمنی ها معمولاً از لفظ بارون برای خود استفاده می کردند. میان آسوری ها مسیو متداول بود. مادام را هم برای زنان به کار می بردند. بعضاً بعضی از ما به زنان مسحی مادام خانم هم می گفتیم}
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در خصوص سخنان خانم لیلی گلستان
اوایل دهه هفتاد و بعد از جدائی از شرکت همکاران سیستم، به اتفاق سه دوست دیگر یک شرکت نرمافزاری تاسیس کردیم. دفترمان در خیابان جمهوری تهران بود. یکی از اهداف مهم ما تولید نرافزار مناسب برای مغازه داران و تاجرانی بود که در آن تاریخ چندان با این مقولات آشنا نبودند.
در همین راستا و به واسطه معرفی یکی از دوستانم با یک تاجر پارچه آشنا شدم. ایشان از خانوادههای سرشناس اردبیل بود. آدم بسیار باهوشی هم بود. حاج آقا بعد از اینکه نرمافزار را خرید گفت اول باید خودم کار با این نرمافزار را کامل یاد بگیرم و بعد به حسابدارم بسپارم. قرار شد از سیر تا پیاز سیستم را به طور اختصاصی به ایشان آموزش بدهم.
عصرها که حاج آقا از بازار برمیگشت، در چهار راه استانبول سوار ماشین ایشان میشدم و به منزلشان میرفتیم که در یکی از اعیانیترین مناطق تهران بود. بزرگی و عظمت این خانه خارج از تصور من بود. حاج آقا یک اتاق بزرگ در طبقه بالای خانه را به این کار اختصاص داده بود. کل طبقه هم خالی از سکنه و البته کاملاً مفروش بود. حاج آقا دو پسر هم داشت که خیلی وقتها با علاقه در این کلاسها مینشستند. پسر کوچک در آن تاریخ حدود ده سال داشت. در همین جلسات ارتباط دوستانهای با این خانواده پیدا کردم. بعد از پایان کلاسها و حتی بعد از اینکه شرکت ما هم منحل شد، کمابیش با آنها ارتباط داشتم.
حدود پانزده سال بعد از آن تاریخ، دار و ندار خود را جمع و جور کردیم و آپارتمانی را خریدیم که هنوز ساکن آن هستیم. شدیداً زیر فشار قرض بودم. یک سوم قیمت خانه عملاً قرض بود. انواع وامهای کوتاه مدت را برادرانم برای من گرفتند. اغلب از آن وامهائی بود که مثلاً باید شش ماه بعد همه وام و سود آن را یکجا پرداخت میکردیم. من و همسرم چنان تحت فشار بودیم که حتی برای مقطعی تصمیم گرفتیم بچهها را به مهدکودک نفرستیم، البته این تصمصم عملی نشد.
در این حیص و بیص حاج آقا زنگ و گفت پسر دومش مشغول ساخت و ساز است و میخواهد یک نسخه نرمافزار حسابداری از تو بخرد. خیلی خوشحال شدم، سریع با پسر ایشان قرار گذاشتم و به دفتر او در شمال تهران رفتم. در زمینی بزرگ مشغول ساخت برجی بود. با احترام تمام با من برخورد کرد. حتی وقتی آدرس را هم پیدا نمیکردم گفت فلان جا توقف کن و خودش با یک بامو بسیار زیبا دنبالم آمد تا راه را نشان دهد. قرار و مدارمان را گذاشتیم. قیمت نرمافزار را هم یکجا پرداخت کرد و کار شروع شد.
بعد از چند جلسه متوجه به هم ریختگی من شد. جریان را به او گفتم که سخت تحت فشار هستم. پیشنهاد بسیار اغواکنندهای داد. گفت ما با بانکها برای گرفتن وام ارتباطات گستردهای داریم. اما هر چه سند ملکی داشتیم را بابت وامهائی که میگیریم گرو گذاشتیم. گفت اگر سند خانهات را در اختیار من بگذاری، وام کلانی میگیرم و بخشی از این وام را هم بلاعوض در اختیار خودت قرار میدهم. بابت اصل وام و سود آن و قیمت خانه خودت هم خیالت کاملاً راحت باشد، به اندازه کافی اسناد و چکهای تضمینی در اختیارت گذاشته خواهد شد.
پیشنهاد خوبی بود، بدون هیچ رودربایستی گفتم چکها را باید حاج آقا بدهند و یا پشت آنها را امضاء کنند، قبول کرد. پیش حاج آقا رفتم و گفتم حال و حکایت چنین است. از سر لطف گفت در کارهای پسرش دخالت نمیکند، ولی به خاطر من هر سندی لازم باشد امضاء خواهد کرد.
گرچه خیلی تحت فشار بودم، اما حاج آقا به اندازه کافی فرد شناخته شده و ثروتمند بود که بتوانم اعتماد کنم. فقط ماشین سواری زیر پای آنها از کل دارای من بیشتر میارزید. قرار شد کار واگذاری سند را شروع کنیم، اما همچنان ترس داشتم. پسر حاج آقا متوجه شده بود که من اصلاً در شرایط خوبی نیستم. خیلی مهربانانه سعی کرد به من کمک کند که با خیال راحت تصمیم بگیرم.
لحن او مبتنی بر نصیحت بود و نصحیت هم در اغلب موارد آزاردهنده است، خاصه از طرف پسرکی باشد که میشناختم. اما به هر حال گوش میکردم و به حساب مهربانیاش میگذاشتم. به من میگفت نباید ترسید و باید روحیه ریسکپذیر داشت. به بحث ریسک که رسید با اعتماد به نفس کامل گفت : «مثلاً خود من! مگه من چی داشتم آقای بابائی؟ با دست خالی و از کارهای کوچک شروع کردم. قانع بودم و ابتدا در مناطق پائینتر خانه میساختم. از وام بانکی نترسیدم و ریسک کردم و کم کم کارم رونق گرفت و.......»
نصایح قابل تحمل بود، اما "دست خالی" این یک الف بچه مثل پتُکی بر سرم کوبیده شد و احساس کردم خواسته یا ناخواسته به شعورم توهین میکند. به بهانهای خداحافظی کردم و دیگر پشت سرم را هم نگاه نکردم.
سخنرانی خانم لیلی گلستان را فقط تا آنجائی توانستم گوش کنم که گفت بعد از جدائی از همسرش، پدر ایشان یعنی ابراهیم گلستان خانهای برای او ساخت و خالی تحویل داد و گفت از اینجا به بعد را خودت پُر کن. و ادامه داد با دست خالی پر کردم و "ساختم" و....
ای کاش خانم لیلی گلستان این داستان را دیگر ادامه ندهد، و کاش پس از این همه نقد و نظر سکوت کند و توضیح تکمیلی هم ندهد. همه سختی کشیدهها تجربه "دست خالی" پسر حاج آقا را ندارند، این روزها انتهای این داستانها به "ژن خوب" هم منتهی میشود.
لینکها در کامنت اول
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
طی روزهای گذشته و به فاصله چند روز دو طوفان بزرگ شهر استانبول را در نوردیده است. خبر این طوفان را ابتدا در صفحه آقای مهدی جامی دیدم. ایشان از عدم توجه رسانههای فارسیزبان به این طوفان نوشته بودند. (کامنت اول)
مسئله دیگری هم در خصوص این طوفان به نظر من رسید. در مدت طوفان سفر بودم و گاهگاهی به اینترنت سر میزدم و خبر را نشنیده بودم. کنجکاو شدم بیشتر بدانم و به دو دوست مقیم استانبول زنگ زدم.
مطابق روایت این دوستان، فیالواقع در استانبول قیامت به پا شده است. یکی از این دوستان میگفت برای لحظاتی وحشت کردم و احساس کردم دریا به روی استانبول برگشته است. به فاصله کوتاهی سیل همه خیابانها را فرا میگیرد. مطابق آمارهای منتشر شده در طوفان اول و طی دو ساعت 6726 بار آسمان استانبول شاهد رعد و برقهای شدیدی بوده است. به عبارت دیگر تقریباً در هر ثانیه یک رعد و برق در گوشهای از آسمان استانبول اتفاق افتاده است. دوست من میگفت فاصله رعد و برقها قابل تشخیص نبود و کاملاً پیوسته به نظر میرسید. چنان تگرگی میبارد که شیشه ماشینها را میشکند. در بسیاری از خیابانهای استانبول و حتی داخل اتوبوسها سیل جاری میشود. چنارهای چند صد ساله استانبول هم از این طوفان در امان نبودهاند. یکی از دوستان میگفت چنار هشتصد ساله استانبول که مربوط به قبل از عثمانیهاست، خوشبختانه سالم مانده است. مطابق روایت همین دوستان، طوفان برای اهالی استانبول هم امری بیسابقه بوده است.
کاری به انعکاس خبر در رسانهها ندارم، سؤال من از چندین دوستی است که در فیسبوک دارم و در استانبول هم زندگی میکنند. به صفحات آنها دوباره سر زدم، دریغ از یک نوشته و یک خبر و یک استتوس کوتاه که در این مدت کار کرده باشند و در خصوص این طوفان چیزی نوشته و یا عکسی گذاشته باشند.
شما واقعاً در استانبول مشغول زندگی هم هستید؟ اگر هفته ها از آپارتمان خود بیرون هم نیامده باشید و شهر را ندیده باشید، این بار طوفان وارد آپارتمان شما شده است. آخر یک دادی بیدادی!!؟ بعضی از این دوستان روزنامهنگارند، کسانی حتی در خبرگزاری آناتولی ترکیه هم کار میکنند.
اگر در محله شادآباد تهران یک نفر بگوید بالای دو چشم زیبای اردوغان ابروانی نصب است، یکی از این دوستان روزنامهنگار بلافاصله خبر آن را کار میکند و یک فول اسکنی هم ازکاراکتر آن شادآبادی بختبرگشته ارائه میدهد تا بقیه متوجه بشوند که انحرافات این منحرف ناشی از چیست. آنوقت طوفان به این بزرگی را به کلی ندیده است، جلالخالق!! (کامنت دوم)
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
نرمافزار TeamViewer از دیروز کابران ایرانی را بلاک کرده است و به آنها آیدی نمیدهد. این نرمافزار ابزار بسیار کارآمدی برای اهل نرمافزار و خاصه پشتیبانی سیستمهای کاربردی است. تیمویوور در اوج تحریمها هم کاری به کار کاربران ایرانی خود نداشت.
سهم ایران در سطح جهان از آیپی یونیک بسیار محدود است. سرویسدهندهها به شرکتها و مؤسسات و اشخاص، اینترنتی واگذار میکنند که اغلب آیپی محلی دارد و از بیرون و به طور مستقیم و با ابزارهای متعارف روی ویندوز نمیتوان به آنها وصل شد. همین مسئله کاربرد تیمویوور را در ایران بیشتر هم کرده بود.
آیا چرخه بستن نرمافزارها به روی ایرانیها دوباره شروع شده است؟
البته یک احتمال هم میتواند همین استفاده بالا در ایران باشد که حتی یک ریال هم برای تیمویوور درآمد نداشت. معمولاً کسی در ایران پولی بابت اینگونه نرمافزارها نمیدهد. خود من از وقتی اینترنت به ایران آمد، مطابق قانون جاودانه مال کافر بر مسلمان حلال است، مشغول حلالخوری و استفاده مداوم از تیمویوور بودم. نقطه ضعف آن را هم پیدا کرده بودم و همیشه از ورژنهای بسیار قدیمی تیمویوور استفاده میکردم و مدام با تذکر نداشتن لایسنس مواجه نمیشدم. روی همه دستگاهها و پلتفرمها و سیستمهای عامل و همه گوشیها هم قابل نصب بود. اگر واقعاً دلیل تیم ویوور این است، چرا این چینیها را بلاک نکرده است؟ آنها که از ما حرامخورترند.
از دوستان من کسی به این معضل برخورد کرده است؟ و یا اطلاعی دارد که ماجرا چیست؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
رفتار و پوشش دوگانه مجری صدا و سیما در ایران و سوئیس حاوی یک نشانه بسیار مهم دیگری هم از ورشکستگی کامل دم و دستگاه عریض و طویل و بسیار پرهزینه صدا و سیماست.
گویا این مجری چهره شناخته شده و معروف صدا و سیما بوده است. و مطابق تصاویر و ویدیو منتشر شده به حجاب معمولی اسلامی هم پایبند نبوده است، از حجاب برتر هم که در داخل تبلیغ میکرده اصلاً مگو و مپرس.
او با چنین باورهائی و علاقه به چنان نوشیدنیهائی، قطعاً و به دقت مراقب رفتار خود بوده است که چون به خلوت میرود کسی او را نبیند. اما فیلم منتشر شده نشان میدهد که با خیال راحت در یک فضای عمومی مشغول تفریح و نوشیدن است.
میلیونها ایرانی در سراسر جهان و خاصه امریکا و اروپا زندگی میکنند. این خانم حتی یک لحظه هم فرض نکرده است که هممیهنی در خارج از کشور او را بشناسد و بجا بیاورد، فرض درستی هم کرده است.
صدا و سیما رسانه ورشکستهای است که خیلیها به کلی پیچ آن را بستهاند. شخصاً وقتی ماجرا را شنیدم، تازه متوجه شدم که ایشان کیست و موضوع از چه قرار است.
چه بسا چهرههای صدا و سیما بارها از این کارها کردهاند و چه بسا به شهرهای نزدیکتر مثل آنتالیا هم رفتهاند و مثل هر شهروند عادی به تفریح مشغول شدهاند و تنی به آب هم زدهاند، اما آب از آب تکان نخورده است.
برای مقایسه فقط کافی است فرض کنیم یکی از روزنامهنگاران معروف و چهرههای شناخته شده رسانههای فارسیزبان خارچ از کشور، مطابق استانداردهای رسانه خود دچار چنین تناقضی باشد، آیا او جرات میکند در هر شهر اروپائی چنین آشکارا و با خیال راحت آن کار دیگر بکند و هیچ ایرانی هم او را به جا نیاورد؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
یکی از چیزهائی که ممکن است توجه ما را در سفر به کشورهای خارجی بلافاصله جلب کند، حضور و نقش بالای سکه در سیستم پولی و اقتصاد این کشورهاست. وقتی هم خرید میکنیم، فروشگاهها تا قران آخر باقی پول را با انبوه و انواع سکههائی که در دخل خود دارند محترمانه برمیگردانند.
سالهاست که تورم کمرشکن عملاً سکه را در اقتصاد ما از سکه انداخته است. سکههای چند ده برابر واحد پول ایران هم دیگر وجود خارجی ندارد. زمانی نه چندان دور بزرگترین اسکناس کشور هزار تومانی بود، اکنون سکه به این درشتی هم ضرب میشود، اما همین سکههای درشت هم چندان به جیب و کیف پول ما راه ندارد و اسکناس حرف اول و آخر را میزند. وقتی هم خرید کنیم، ممکن است باقی پول به سبکی نه چندان محترمانه با آدامس و استامینوفن پرداخت شود. مشهدیها ابتکار خوبی داشتند و بعضاً به جای پول خورد بلیت اتوبوس خط واحد به همدیگر میدادند.
چاپ بیپایان اسکناس چنان بلائی سر پول ایران آورده که عملاً چک پولهای پنجاه و صد هراز تومانی نقش اسکناس را پیدا کرده است. قبل از متداول شدن این چک پولها یک انگلیسی که به تهران آمد بود، وقتی به صرافی میرفت و در مقابل مقداری پوند کلی اسکناس دریافت میکرد، با خوشحالی میگفت با این مقدار پوند این اندازه "میکیماوس مانی" هم نمیتوانستم بخرم.
چند هفته پیش به خاطر تعمیر و تغییراتی دخل مرحوم پدرم را باز کردیم که از دهها سال پیش به همان شکلی که خودشان بسته بودند، محفوظ بود. وقتی باز کردیم با انبوه سکههای یک ریالی و دو ریالی مواجه شدیم. اغلب این سکهها به مناسبت پنجاهمین سال سلطنت پهلوی است. سکههای درشت یک تومانی و دو تومانی هم بود. بخش زیادی از سکهها داخل کاسهای بود که پدر همیشه یک گوشه دخل میگذاشت. چند سکه کمتر از یک ریال مثل ده شاهی هم بود که باید به دهه چهل مربوط باشد. یکی دو سکه هم که عدد آن خوانا نبود و به دینار بود. از اولین سکههائی که در نظام اسلامی ضرب شد هم بود.
دیدن این سکهها خاطرات زیادی را تجدید کرد. در گذشتهای نه چندان دور مثل اغلب کشورهای جهان سکه در سیستم پولی ایران هم حضور و رونق زیادی داشت. سکه یک ریالی تا همین سی سال پیش برای برای خود یلی بود.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
قدرتهای اصلی جهانی و منطقهای به صف ایستادهاند تا میان قطر و پادشاهی سعودی میانجیگری کنند. امریکا در عالیترین سطح از رئیسجمهور تا وزیر خارجه درگیر این ماجراست. روسیه هم سعی دارد که نقشی ایفاد کند. رهبران آلمان و فرانسه و بریتانیا با رهبران کشورهای درگیر مناقشه در تماس هستند. مقامات فرانسوی و بریتانیائی در سطوح عالی به منطقه رفت و آمد میکنند. فدریکا موگرینی مسئول سیاست خارجی اتحادیه اروپا برای مذاکره به کویت رفته است. رئیسجمهور ترکیه در منطقه است و با ملک سلمان پادشاه سعودی مشغول رایزنی است. بازیگران مهم جهانی و منطقهای سعی دارند تا بلکه این بحران ختم به خیر شود. به نظر میرسد مسابقه دیپلماتیکی هم برای کسب افتخار حل مناقشه در کار است.
همه این تلاشها نشان از اهمیت بالای این کشورها برای نظام جهانی دارد. به راستی عامل اصلی این میزان اهمیت چیست؟ سادهترین و دم دستیترین جواب ثروت نفتی سعودی و قطر است، ولی مگر ثروت این کشورها در مقایسه با اقتصاد جهانی چقدر است؟
صف میانجیگران بسیار مهم نشان میدهد که کشورهای عربی منطقه، جهان را خوب شناختهاند و در گذشته از ظرفیتهای خود به بهترین شکل ممکن استفاده کردهاند. و حتماً رهبران آنها بازیگران و سیاستمداران قابلی هستند که طی این سالها چنین با جهان در آمیختهاند و جهانی هم در پی حل اختلاف آنهاست.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
بیش از سی سال است که به غرب گیلان رفت و آمد دارم. در محلات و روستاهای این منطقه دوستان و آشنایان زیادی دارم. عذابآورترین و تلخترین و در عین حال تکراریترین خبری که در این مدت طولانی مدام شنیدم، خبر مرگ کسی بر اثر تصادف با موتورسیکلت است. خبر جوانی که با موتورسیکلت تصادف کرد و درجا کشته شد، خبر خانواده ای که همگی سوار موتورسیکلت بودند و با یک ماشین سنگین تصادف کردند، خبر برخورد موتورسیکلت به پیرمردی که از بازار به خانه بر میگشت، حتی خبر برخورد موتورسیکلت به کارگر شالیزاز هنگام برگشت از مزرعه و و و...
در خلوتترین کوچههای شمال هم سوار و پیاده از دست موتورسیکلت در امان نیستند. همه این اتفاقات هم منجر به مرگ و معلولیتهای فجیع میشود، اما با کمال تاسف اندکی و فقط اندکی در رفتار مردم تغییر ایجاد نمیکند. دلایل همه تصادفات تکراری است، خیلی از آنها با یک کلاه پلاستیکی هم قابل پیشگیری است.
دو روزی است که برای مراسم ختم یکی از بستگان پیر به تالش آمدیم. آن مرحوم بدون برخورد با هیچ موتورسیکلتی و در اثر کهنسالی و به مرگ طبیعی به رحمت خدا رفت، اما طی همین مدت یکی از فاجعهبارترین خبرهای تصادف با موتورسیکلت را شنیدیم که به بیخودترین و آبکیترین شکل ممکن جان جوانی را گرفت. کارگری 25 ساله که شبانه با موتورسیکلت برای دیدن محل کار جدید میرفت، با یک موتورسیکلت دیگری که چراغ خاموش در حرکت بود برخورد میکند و درجا میمیرد.
این جوان کارگر عملاً نانآور یک خانواده و از جمله برادری بود که قبلاً در تصادف با موتورسیکلت یک پای خود را از دست داده بود. از ترخیص جنازه از سردخانه تا کفن و دفن و سایر مراسم هم کلی دوندگی داشت که مسئولیت اصلی آن بر عهده رفیق بامعرفت این جوان بود که او هم کارگر و نانآور یک خانواده چند نفری است و دقیقاً به همان سبک و با یک موتورسیکلت فکسنی اینور و آنور میدود تا مراسم را آبرومندانه برگزار کند.
شگفت اینکه اغلب این تصادفهای بیشمار و فاجعهباری که طی این سالها شنیدم، فقط و فقط با اندکی ملاحظه و شنیدن نحوه مرگ نفر قبلی قابل پیشگیری است. اما گوئی موتورسیکلتهای جگرخراش این منطقه تجربهسوز هم هست. (کامنت اول را هم لطفاً ببینید)
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت اول : سهم این مردمی که من در شمال میبینم موتورسیکلت است، در جاهای دیگر آلات دیگر به همین سبک و سیاق جان مردم را میستاند و داستان ادامه دارد. اینکه این فجایع چه دلایلی دارد دهها دلیل میتوان بیان کرد. مطابق آنچه که به چشم خود دیدم و شنیدم، بیاحتیاطی محض قربانیان یکی از اصلیترین دلایل است. مرگ و معلولیت با موتورسیکلت چنان در این منطقه عادی شده است که گوئی بخشی از زندگی و سرنوشت مردم است.
همه قربانیان هم مثل این کارگر بینوا نیستند. در مواردی عشق موتور و عشق ماشین آب خوردن از مردم قربانی میگیرد. در حال پیادهروی به یکباره میبینی جوانی با موتورسیکلتی داغون و با سرعت نزدیک صد کیلومتر بر ساعت از کنارت رد میشود. این را شاید بتوان نوعی بحران دوران گذار نامید.
اوایل انقلاب آذربایجانی غربی استانداری داشت که لابد تَقّی به توقی خورده بود و به نان و نوائی و مقامی رسیده بود و مرسدس بنز و راننده در اختیار داشت. راننده مزاحمترین شخص برای مقاماتی است که به یک باره بنز سوار میشوند. همین آقا از اورمیه عازم تهران بود که وسط راه و دور از چشم اغیار به راننده میگوید برو کنار خودم میخواهم برانم. دقایقی بعد تصادف کرد و مُرد. اکنون نام این استاندار عشق رانندگی را بر خیابانی در اورمیه نهادهاند.
***
چپ را از دست چپکیها نجات دهید
ما در ایران هرگز این فرصت را نداشتهایم که در یک فضای کمابیش آزاد از میان احزاب دمکرات با گرایشهای سوسیالیستی و لیبرالیستی یکی را انتخاب کنیم و در طول زمان عملکرد آنها را بسنجیم. همواره چنان درگیر بدیهیات بودهایم که چپ و یا راست بودن منتخب عملاً در انتخاب و یا حتی عدم انتخاب ما محلی از اعراب نداشته است. در همین انتخابات اخیر بسیاری از چپها چنان برای حسن روحانی تبلیغ میکردند که تو گوئی او رهبر حزب سوسیالیست فرانسه است. جالب اینجاست که برنامههای دولت روحانی هم سنخیت چندانی با چپ نداشت.
گرفتار بدیهیات بودن باعث شده که حتی نتوانیم تمایلات چپ و یا راست خودمان را هم محک بزنیم. در انتخابات پیشین مجلس ترکیه تحلیلگری در سیانان تُرک رفتارهای انتخاباتی مردم ترکیه و یونان را با هم مقایسه میکرد. میگفت در یونان حدود 65 درصد مردم به طور تاریخی به احزاب چپ و 35 درصد آنها هم به احزاب راست تمایل نشان میدهند، اما در ترکیه اوضاع برعکس است و 65 به احزاب راست و 35 درصد هم به چپها رای میدهند. ارزیابی جالبی بود، خیلی دلم میخواست از تمایلات انتخاباتی جامعه خودمان هم چنین برآوردی داشته باشیم.
در چنین شرایطی برای تشخیص اینکه به کدام گرایش بیشتر تمایل داریم، یا باید مطالعه و شناخت کافی داشته باشیم، و یا از علائق ذائی و غریزی و همینطور مشاهدات و مطالعات پراکنده خود پی به تمایلاتمان ببریم. شخصاً فکر میکنم سوسیال دمکراسی از همه برای من جذابتر باشد. عدلتخواهی هم در این علائق بیتاثیر نیست. از میان کشورهای دمکراتیک هم مدل دمکراسی کشورهائی مثل فرانسه و آلمان را خیلی بیشتر از امریکا و انگلیس دوست دارم. در این کشورها دولتهای سوسیالیست تاثیرات ماندگاری گذاشتهاند. سیستم تامین اجتماعی کارآمد و بهداشت و آموزش رایگان برای همه اقشار این جوامع مدرن و پیشرفته مهیاست.
اما چپ با همه این دستاوردها و انبوه روشنفکران در سراسر جهان، یک ایراد عذابآور دارد. تا دلتان بخواهد آدم نفله و قبیلهگرا هم به چپ منتسب هستند و یا خود را چپ میدانند. عمده کارشان هم باری به هر جهت ضدیت با غرب و خاصه امریکاست، برای این کارها لازم باشد زیر علم ولادیمیر پوتین هم سینه میزنند. عشق عجیبی هم به زندگی در امریکا دارند. اصلاً لازم نیست برای مشاهده این مدعا راه دور برویم.
پروفسور مریم میرزاخانی یکی از بزرگترین ریاضیدانان جهان جوانمرگ شد و داغ آن به دل همه ما نشست. ما ایرانیها سالهاست که در محاصره ناکامیها هستیم، خیلی طبیعی است که از دست دادن چنین دانشمند هموطنی به طور مضاعف ما را غمگین بکند. مریم به تنهائی ردیهای بر نابرابریهای تاریخی زن و مرد هم بود.
در چنین فضائی حتماً شما هم عکسالعمل همین نفلهها را دیدید. مرگ مریم را هم به فرصتی برای چپنمائی و چپکیبازیهای مضحک خود تبدیل کردند. حرفهایشان هم همان یاوههای طلبکارانه همیشگی است که چرا جامعه از مرگ هزاران کودک کار و اقشار فقیر ناراحت نیست و از این حرفها.
میدانیم که روسها دانشمندان بزرگی در حوزه ریاضیات دارند. اگر و فقط اگر مریم میرزاخانی به دلایل کاملاً علمی و صدرصد غیرسیاسی تصمیم میگرفت به جای امریکا در یک دانشگاه روسیه و با یک دانشمند بزرگ روس مشغول تحقیق بشود، و در مسکو هم درمیگذشت، اکنون همین آدمها در حد فیدل کاسترو برای همین مریم مراسم میگرفتند. این اندازه قبیلهگرا هستند این نفلههای نکبت!
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
مجله قلمرو روز به روز خواندنی تر و پربارتر میشود. در هر شماره مصاحبههای اختصاصی و خواندنی با اشخاص صاحبنام منتشر میکند.
متاسفانه بعد از 88 و مهاجرت گسترده روزنامهنگاران نشریات اصلاحطلب به خارج از کشور هم رویکرد نشریات فارسیزبان تغییر چندانی نکرد. فضای آزاد پاریس و لندن هم حریف روحیات بسته تازه مهاجران نشد. حتی بعضاً طایفهایتر هم عمل کردند و از بلندگوی رسانه معتبری مثل بیبیسی نظریات مشعشعی چون "سردار عارف" و "جزیره ثبات"صادر کردند و تحلیلگران صدا و سیما را هم انگشت به دهان گذاشتند.
در چنین فضائی به نظر میرسد رویکرد "قلمرو" متفاوت و حرفهای است. در هر شماره تحلیل و گفتگوئی درخورتوجه منتشر میکند. از جمله آنها مصاحبه با محمدغانم الرمیحی، نویسنده و روزنامهنگار کویتی است.
متاسفانه نام مصاحبهکننده در متن نیست. پیداست که تسلط خیلی خوبی به تحولات جهان عرب دارد و سؤالات بسیار خوبی میپرسد و جوابهای دقیقی هم دریافت میکند.
از متن :
«بسیاری از ما به تاریخ ملت ایران با احترام مینگریم و آن را کهن و متمدن میدانیم، با این حال ریشههای [اختلاف] تاریخی وعمیق هستند، به این معنا که عربها احساس میکنند ایرانیان برآنند که از نظر نژادی برتر از عربها هستند؛ و این موضوع گویا حتی در نسبت و نحوه مواجهه آنها با اسلام هم تأثیر داشته است....نکته مهم و مؤثر دیگر نحوه برخورد ایران با مسئله طایفی و مذهبی است. ایران به گونهای عمل میکند که شیعیان عرب در کشورهای مختلف را وابسته و تحت الحمایه خود میداند و فراتر از موضوع شهروندی و هویت ملی با آنها تعامل میکند و این موضوع را زمینهای برای [گسترش نفوذ] خود میداند. سندی است به نام «مقولاتی در استراتژی ملی: شرح نظریه امالقرای شیعی»(۴) نوشته محمد جواد لاریجانی که در آنجا این موضوع بهروشنی تبیین شده است.... مثلاً در نظر بگیرید اگر خانم مرکل بخواهد اعلام کند که پروتستانهای جهان تابع آلمان هستند. یا رئیسجمهور فرانسه بخواهد اعلام کند که همه کاتولیکها تابع ما هستند! این موضوع نیازمند حل وفصل نهایی است. امروزه ما با پدیده دولت ملت زندگانی میکنیم. باید مرزهای دولتها و انتخابهای ملی آن با احترام نگریسته شود.... و در مورد ایران مشکل آنجاست که حتی در میان روشنفکران خارج از کشور، کمتر با صدایی روبرو میشویم، که تصویر یا موضعی متفاوت از این رویکرد را نشان دهد. ازاینرو باز تأکید میکنم در مواجهه با شرایط موجود، لازم است مجموعههایی شکل بگیرد که این بحث را بدون اینکه در پی انعکاس آن باشد، در محافل علمی به بحث و بررسی بگذارد؛ چه بسا بتواند به راه حلها و نتیجهگیریهای مثمر ثمری دستیابد»
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
از سال 2011 در فیسبوک هستم. صدها پست نوشتم که صدها نفر آنها را لایک کردند. هزاران پست دوستان از دهها طیف فکری را دیدم و خواندم و لایک کردم. با این حساب یک عضو فعال فیسبوکی محسوب میشوم. گفته میشود بخش اعظم درآمد این بزرگترین شبکه اجتماعی جهان از تبلیغات است. پس چرا من تا کنون حتی یک آگهی، تاکید میکنم حتی یک آگهی در طول این سالها ندیدم؟
این وضع را وقتی برای دوستی تعریف کردم که خود در تهران زندگی میکند و مدام آگهی در صفحه فیسبوک خود میبیند، گفت بهتر که آگهی نمیبینی! چه کار داری که کنجکاو شدی؟ برای او لطیفهای آشنا و نه چندان مؤدبانه را تعریف کردم که همه شنیدهاند.
میگویند شخصی برای اولین بار سوار هواپیما شد. در طول سفر مشکلی پیدا کرد و در نهایت سقف بخشی از هواپیما را به گند کشید. مهماندار را صدا کرد و گفت فلان مقدار از من بگیر و بی سر و صدا این گند را بپوشان. مهماندار در جواب گفت من دو برابر آن را به تو میدهم که بگوئی چطور چنین کاری روی سقف هواپیما انجام دادی؟
نسخه شیرین حادثه ناگوار این لطیفه، حکایت آگهی در این صفحه است. خیلی هم خوب است که مطلقاً آگهی نمیبینم، اما مسئله اینجاست که خودم هم نمیدانم چه دگمهای را زدهام و یا احیاناً چه دگمههائی را اصلاً نزدهام و چنین فارغ از آزار آگهیهای فیسبوک هستم.
چند ماهی است که بیشتر از گوشی برای دیدن فیسبوک استفاده میکنم. فیسبوک از طریق گوشی موقعیت جغرافیائی ما را هم تشخیص میدهد. به کانتکتهای ما دسترسی دارد و بعضاً کسانی را برای دوستی معرفی میکند که در فیسبوک هیچ آشنائی و دوست مشترک نداریم و فقط تلفن آنها در مبایل ثبت است.
خلاصه واهمه دارم با همان مکانیزمی که از آگهی به دورم و خود نمیدانم چه مکانیزمی است، دگمهای را اشتباهی بزنم و در دام آگهی بیفتم. ممنون میشوم اگر دوستان تجربهای دارند بیان کنند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
مدتهاست از فیلترشکن سایفون استفاده میکنم. روی کامپیوتر بهتر از هر فیلترشکن دیگری از آن جواب گرفتم. سایفون پس از اولین اجرا معمولاً صفحهای را باز میکند. مدتها بود به صفحه "خوندی" میرفت که اصلاً کنجکاو نشده بودم محتوای آن چیست. اکنون به صفحه "روحانیسنج" میرود. این صفحه مثل جناح رقیب روحانی طوری وعدههای انتخاباتی او را دنبال میکند که گوئی سایفون را جناح راست حکومت نوشته است. (کامنت اول) این موضوع عجیب نیست؟ شما با چنین مسئلهای مواجه شدید؟
پینوشت : به محتوای سایت دقت نکردم. کلاً این سایتهائی که زورکی باز میشوند را سریع میبندم. گویا محتوای آن در طرفداری از روحانی است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
معرفی یک کتاب
در کتاب ظلم جهل برزخیان و در فصل "سقوط از متعالی به مبتذل در رویاروئی فرهنگها" آقای محمد قائد نوشته است :
«در سال 1341، معلمی امریکائی، یا شاید کانادائی، که در دانشگاه شیراز زبان تدریس کرده بود پس از بازگشت به کشورش کتابی منتشر کرد از مشاهداتش در ایران با عنوان مرد شوخ. کتاب که ترجمهی فارسی بخشی کوچکی از آن همان سالها در ضمیمه ادبی نشریهیی محلی انتشار یافت تصویری است صریح از نظام اجتماعی و نوع روابط در ایران: فشار رئیس دانشکده برای دادن بورس به دختر خودش در حالی که مدرسانی، از جمله راوی، بورس را حق دانشجوئی بیپارتی اما ساعی میدانند؛ پاپوش دوختن مقامهای دانشگاه برای استادان ناراضی با کمک پلیس امنیتی؛ پیشخدمت روستائی راوی که ظاهراً با کلاه گذاشتن سر او، پس از مدتی دوچرخه و سپس موتورسیکلت میخرد و در آخر کتاب وقتی راوی را از ایران اخراج میکنند، صاحب تاکسی شده است. اما لحن راوی بیشتر هجوآمیز و انتقادی است تا انتقام جویانه.»
امیرحسین حاجقنبری وقتی کتاب ظلم جهل برزخیان محمد قائد را میخواند و به این فصل و به روایت مدرس غربی دانشگاه شیراز میرسد، کنجکاو میشود که اصل کتاب را بخواند، اما میبیند هیچ ترجمهای از آن به فارسی موجود نیست. بالاخره نسخه انگلیسی کتاب با عنوان The Jokeman را پیدا میکند. متوجه میشود کتاب در قالب رمانی جذاب و شیرین در بریتانیا منتشر شده است. کتاب را ترجمه میکند و مطابق مقدمه کوتاهی که نوشته از راهنمائی آقای محمد قائد هم بهرهمند میشود. نویسنده اهل کاناداست و کتاب را با نام مستعار لئو وان نوشته است.
متاسفانه نمیتوانم برای شما عرض بکنم که از طریق چه بزرگواری با این کتاب آشنا شدم و یک نسخه هم دریافت کردم. مسئله فروتنی نیست، در چنین مواردی ریا هم بشود خود اصل ثواب است، اما مطمئن نیستم که اجازه داشته باشم. به همین خاطر تصمیم گرفتم وقتی کتاب در دست مطالعه را تمام کردم بلافاصله مطالعه "مرد شوخ" را شروع کنم. اما طاقت نیاوردم، و چه کار خوبی کردم که طاقت نیاورم و کتاب در دست مطالعه را نصفه نیمه رها کردم و سراغ آن رفتم.
یک نفس صد صفحه اول کتاب را خواندم. اکنون به جائی رسیدم که استاد کانادائی دانشگاه شیراز به مرکز امیرنشین "کجاست" در جنوب ایران رسیده است. کتاب روایتی داستانی و دلنشین دارد. حتی طاقت نیاوردم که کتاب را تمام کنم و برای شما معرفی کنم. سخت نسگیل میکنم و اصلاً از دست ندهید.
نام کتاب : مرد شوخ
نویسنده : کنت هری لِندن
مترجم : امیر حسین حاجقنبری
نشر کلاغ
پینوشت : این کتاب را قبل از اینکه تمام کنم معرفی کردم. در فصول بعدی مشخص میشود که "کجاست" و مرکز آن "بارباس" نامی خیالی است. در واقع همه وقایع در دانشگاه شیراز میگذرد. حتماً نویسنده در زمان انتشار کتاب محدودیتهائی داشته که از نامهای مستعار استفاده کرده است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در ایام تعطیلات عید فطر طبق معمول عازم اورمیه شدیم. همانجا هم تصمیم گرفتیم از طریق مرز رازی چند روزی به شهر وان ترکیه برویم. تا کنون از مرز زمینی به هیج کشور همسایهای نرفته بودم. ترکیه را هم بیشتر از منظر استانبول و ازمیر و آنتالیا میشناختم.
از گذشتههای دور از شرق ترکیه و خاصه فقر مناطق کُردنشین به واسطه دوستان و آشنایان اطلاعات خوبی داشتم و کمابیش میدانستم که وضع چگونه است. اما آنچه طی این چند روز دیدم به شدت تحت تاثیرم قرار داد و حقیقتاً شگفتزده شدم. اگر با چشم خود این تغییرات شگرف را نمیدیدم و از هر کسی میشنیدم، احتمال میدادم که تبلیغات رسمی دولت ترکیه را تکرار میکند.
فقر به تعبیر شاملو حتی فضیلت را هم در انسان از بین میبرد. وقتی تیم فوتبال دو جامعه فقیر و غنی با هم بازی دارند، و دوربین تلویزیون تماشاگران آنها را نشان میدهد، بی هیچ نشان مشخصی هم میتوان از تفاوت چهره تماشاگران پی به تاثیر فقر و رفاه برد.
از مرز رازی تا شهر وان صد کیلومتر راه است. در طول مسیر به وضوح میشد دید که چهره کلی این مناطق هیچ نشانی از فقر ندارد. از مساجد و مدارس روستاها گرفته تا خانههای مردم و حتی شیروانی سقف خانهها و سیستم تولید برق خورشیدی و همه چیز نشان از رونق و سرزندگی داشت.
وان مثل یک شهر کوچک و سرزنده و پررونق اروپائی بود که دریاچهای زیبا و پر از آب هم داشت. خیابانها و پیادهروهای تر و تمیز شهری حقیقتاً شگفتانگیز بود. اگر بگویم این شهر کوچک از مرکز استان و کلانشهر اورمیه هم به مراتب سرزندهتر بود، اغراق نکردهام. بیمارستان اصلی وان از بیمارستان میلاد تهران باشکوهتر و زیباتر بود.
البته نکته منفی هم دیدم که حقیقتاً دل هر دوستدار فرهنگ و زبان کُردی را به درد میآورد. در این مدت گوشم به گفتگوهای مردم در کوچه و خیابان بود که به چه زبانی با هم صحبت میکنند. در شهر وان که به نظر میرسد اکثریت کُرد دارد، حتی زبان فارسی بیش از کُردی به گوش میرسید. مناطق مختلف شهر هر روز شاهد عروسیهای بسیار زیبای کُردی بود. دامادی را دیدم که پرچم پکاکا را دور گردن انداخته و با عروس عکس میگیرد، اما به تُرکی با او گفتگو میکند.
اگر این علت این مسئله از فعالان کُرد بپرسید، خیلی از آنها شدت آسیمیلاسیون و زورگوئی تُرکها در طول قرن گذشته را دلیل اصلی خواهند دانست. با ضرس قاطع خدمت شما عرض میکنم که قریب به اتفاق این فعالان یا جاهل و نادان هستند و یا تجاهلالعارفین میکنند. در منطقه تُرکی کُردی آشوری ارمنی که ما زندگی میکنیم، و شامل ایران و ترکیه هم میشود، طی قرون گذشته و به طور طبیعی و تاریخی و بدون هیچگونه زورگوئی، زبانهای کُردی و ارمنی و آشوری عملاً تحت تاثیر تُرکی قرار گرفتهاند و حتی در بعضی مناطق از بین رفتهاند. این وسط همه گناهان را گردن زبان مظلوم تُرکی انداختن و تُرکها را متهم به آسیمیله کردن، گزافهای بیش نیست. بدیهی است که آموزش انحصاری به تُرکی در ترکیه نقش به سزائی در این ماجرا داشته است، اما مسئله فقط همین نیست.
یک مثال از ایران و از یک روستا و از خانواده سرشناسی برای شما میزنم که مسئله بهتر خود را نشان بدهد. روستای قاسملو زادگاه خانواده معروف قاسملوست. حتی بعضی از اعضاء خانواده قاسملو هم کُردی را درست و حسابی نمیدانند و عملاً زبان اولشان تُرکی است. در روستای قاسلمو تا همین بیست سال پیش زبان تُرکی بیش از کُردی متداول بود. بسیاری از کُردهای این روستا حتی کُردی نمیدانستند. آیا در ایران و در آذربایجان غربی هم آموزش انحصاری به تُرکی چنین سرنوشتی را برای کُردها رقم زده است؟
این همان نکتهای است که عموماً فعالان کُرد بیان نمیکنند و البته بعضی از آنها خوب میدانند مسئله اصلی چیست، ولی وقتی میتوان تُرک و تُرکی را کوبید، چرا به خود بپردازند؟ در چنین شرایطی و با چنین پیشینهای امنیتی کردن مسئله کُرد در کشوری مثل ترکیه سمّ مهلک برای زبان و فرهنگ کُردی است، ولی کو گوش شنوا؟
عمیقتاً برای بعضی از فعالان کُرد ایرانی متاسفم که از فاجعه تمام عیار پکاکا دنبالهروی میکنند. تشویق چپ ورشکسته قرن نوزدهمی و اسلاوی ژیژیکی هم در این ماجرا بیتاثیر نیست. اینها خود بلد نیستند یک نانوائی را طوری اداره کنند که هم نان با کیفیت تولید کند و هم نانوائی رونق داشنه باشد، آنوقت برای عالم و آدم درس "دمکراتیک" میدهند. سازمان مخوف پکاکا حتی منشاء یک اثر فرهنگی هم نشده است که به داد زبان کُردی برسد. فقط تخم کینه و نفرت میان دو ملتی را کاشته است که به گواهی تاریخ هرگز از همدیگر نفرت نداشتهاند. در همان فرصتی هم که ما آنجا بودیم پکاکا یک مقام محلی را ترور کرد. بدیهی هم هست که این سازمان قاچاقچی و تروریست از رونق اقتصادی و توریستی شرق ترکیه وحشت داشته باشد، این نکبتها نان بدبختی مردم کُرد را میخورند.
با این روالی که پکاکا در ترکیه پیش گرفته، اساساً کُردها نیازی به دشمن ندارند. بارها در اینجا نوشتهام که اگر روزی ثابت شود یک محفل ضدکُرد در آنکارا همچنان مایل به ادامه حیات پکاکاست، من تعجب نخواهم کرد. فرض کنیم در سی سال آینده ترکیه به اندازه بریتانیا کشوری آزاد و دمکراتیک بشود و تن به رفراندوم جدائی بدهد،، نتیجه هم چیزی نظیر احتمال جدائی اسکاتلند از بریتانیا خواهد شد. یعنی جدائی یک کشور تُرک با اصالت و نام کُرد از کشور تُرک دیگر.
در این خصوص بیشتر خواهم نوشت.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
ساعت شش عصر هفتم تیرماه، در بعضی نقاط شهر اورمیه درجه حرارت تا 41 درجه سانتیگراد بالای صفر بود. گرمائی بسیار آزاردهنده و کم سابقه
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
برگ تحویل میکند رمضان / بار تودیع بر دل اخوان
یار نادیده سیر، زود برفت / دیر ننشست نازنین مهمان
در این ابیات شیخ سعدی دلتنگ پایان رمضان است. طبیعی هم هست، در اولین روز بعد از رمضان وقتی خبری از سفره افطار نیست، دوستداران رمضان این دلتنگی را بیشتر هم احساس میکنند.
رحمت خدا بر رفتگان شما، مرحوم مادر بزرگ من در اولین روز بعد از عید فطر برای سحری بلند میشد و تا سر کوچه بیرون میرفت و صبح به ما میگفت : «هامیزین عوضینن اوباشدانلیقی یولا سالدیم / از طرف همه شما سحری را بدرقه کردم» و البته کاملاً پیدا بود که سخت دلتنگ نازنین مهمان خود است.
الوداع رمضان
عیدتان مبارک
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
فقط باید از دریچه تنگ نژادی و مذهبی به تنش میان ایران و سعودی نگریست تا ایران را یکسره محق جلوه دارد. ایران تا خرخره درگیر جنگ داخلی سوریه است. از رژیمی حمایت میکند که خیلی پیش از این هم دست آن به خون مردم سوریه آغشته بود. در بهترین حالت هم رژیم اسد نماینده اقلیت علوی این کشور است. اکثریت مطلق سُنّیمذهب این کشور با در نظر گرفتن جمیع جهات به سعودی نزدیکتر است تا ایران. در یمن هم اقلیت حوثی و دیکتاتور مخلوع دست به دست هم دادهاند و علیه اکثریتی شوریدهاند که با هر متر و معیاری این اکثریت هم به سعودی نزدیکتر است تا ایران.
با همه اینها گیرم پادشاهی سعودی در این تنشهای تندی که در منطقه شکل گرفته صدرصد به ناحق است، شما چرا هندوانه زیر بغل فرماندهانی میگذارید که دگمه پرتاب موشک را در اختیار دارند؟ اینها که خودشان نزده میرقصند و جنگ را هم نعمت میدانند.
این ویروس "علیزاسیون" چه مضحکهای است که جامعه مدنی ایران را فرا گرفته است؟ شاید هم چیزی به نام جامعه مدنی در ایران وجود ندارد. اگر وجود دارد پس چرا ساکت است؟ و بدتر از آن بسیاری از کنشگران حتی حامی فرماندهان بیکفایتی شدهاند که یک نانوائی را هم نمیتوانند اداره کنند و سیاستهای نابخردانه آنها درگذشته صدها هزار کشته و صدها میلیارد دلار خسارت روی دست این ملت گذاشته است و در نهایت به نوشیدن جام زهر منتهی شده است.
راستی این "یارو" را یادتان هست که زمان جنگ ایران و عراق به بنیانگذار نظام گفت اگر چند بمب اتمی و فلان و بهمان در اختیارم بگذارید میتوانم یک پیشرفتی در خاک عراق بکنم؟ اینها به جائی اینکه جوابگوی کارنامه خود باشند دوباره میداندار شدهاند. منطقهای را علیه ایران محتد کردهاند. اگر اتفاقی هم بیفتد همین آدمها آخرسر نامه خواهند نوشت که هشتصد فروند اف شانزده و هزار فروند سوخو به ما دهید تا جواب مناسبی به سعودی بدهیم.
همانطور که سه سال پیش در این مطلب نوشتم، متاسفانه نفرتپراکنی مذهبی فراتر از یک نزاع فرقهای پیش رفته و حتی ممکن است دو کشور همسایه و برادر را به جان هم بیندازد. وظیفه ما انتقاد مداوم از پادشاهی سعوی نیست، این کاری است که در طرف سعودی کنشگران مدنی آن کشور باید انجام دهند. وظیفه ما انتقاد از جنگافرزان داخلی است که برای موشکپرانی له له میزنند. احتمال جنگ وجود دارد. دولت امریکا کاملاً حامی پادشاهی سعودی است. سعودی هم دیگر آن کشور محافظهکار سابق نیست و به نظر هم نمیرسد که از جنگ واهمه داشته باشد.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
برای کولبران کُرد
ماهیگیری در دریای خزر از اواسط فروردین تا ابتدای پائیر کاملاً ممنوع است. شیلات استانهای شمالی با هزاران کارمند و نگهبان مأمور حراست از دریا و برخورد با صید غیرقانونی ماهی هستند.
اوج فصل مسافرت به شمال دقیقاً در همین بازه زمانی است. اغلب مسافران هم در این تاریخ ماهی سفید تازه در انبوه رستورانهای شمال میل میکنند که هزاران ماهیگیر محلی غیرقانونی و قاچاقی صید کردهاند.
مأموران حراست شیلات گرچه از وضع اسفناک دریای خزر و خطر نابودی انواع ماهی در این دریا خبر دارند، اما خوب میدانند که بیکاری گسترده امان مردم منطقه و خاصه جوانان را بریده است. حراست شیلات در توافقی نانوشته به انبوه ماهیگیران شمالی که کاری جز صید ماهی ندارند، سخت نمیگیرد. گاهگاهی هم که برخورد میکنند، خیلی زود همه چیز به روال عادی برمیگردد و صیاد به صید خود ادامه میدهد.
کولبر کُرد ساحل ندارد تا به جای کوه و کمر دل به دریا بزند و برای ما ماهی بگیرد و دستکم قاچاقچی نامیده نشود.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
خارجی پیشکش، متولیان جزیره ثبات بهتر است کمی از جزایر بیثبات رفتار با مردم خود را یاد بگیرند. دستکم اندکی با لباس بلوچی هموطن خود آشنا شوند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
ترکش توپخانه در بوغاز ایچی
از همان زمانی که اردوغان شهردار استانبول شد در معرض این اتهام بود که میخواهد استانبول را به حال و روز تهران بیندازد. اردوغان به سختی با این حرف مخالفت میکرد. استدلال او این بود که مخالفان تهمت بزرگی میزنند و میگفت حزب ما در نحوه پوشش و حجاب مردم هیچ دخالتی ندارد و هیچ قانونی را بر اساس شرع تغییر نداده است. این استدلال درخور توجه است، تا کنون حتی یک مورد هم قانون شرع جایگزین قانون عرف در ترکیه نشده است.
مخالفان هم میگفتند اردوغان نه که نمیخواهد، بلکه فعلاً نمیتواند. آنها گرچه قصاص قبل از جنایت میکردند و هیچ شاهدی هم بر مدعای خود نداشتند، ولی استدلالشان خیلیها را نگران میکرد. این نگرانی بعد از کودتا بیشتر هم شده است.
کوچهها و خیابانها و محلههای استانبول مثل پاریس و لندن پر از نشانهها و نامهائی است که قرنها بر سر زبان مردم این شهر بوده و با تاریخ آن عجین است. از میدان مجیدیهکوی به سمت جویزلیباغ و فرودگاه آتاتورک بارها سوار متروبوس شدم. ایستگاههای مترو و اتوبوس نامهائی دارند که بیانگر تاریخ این شهر کهن است. یکی از این ایستگاهها توپقاپی نام داشت که کاملاً پیداست نامی قدیمی و تاریخی است و البته غیر از آن کاخ معروف توپقاپی است. نام این ایستگاه بعد از کودتا به "شهید مصطفی جانباز" تغییر یافته است. بلندگوی متروبوس فعلاً هر دو نام را میگوید.
چند روز پیش سیانان تُرک گزارشی از عبور بزرگترین کشتی جهان از بسفر پخش میکرد که از آمستردام عازم روسیه بود. مردم به تماشای این کشتی رفته بودند. تازه فهمیدم بعد از کودتا نام پل معروف استانبول را از "بوغاز ایچی" به "15 تموز شهیدلر کوپروسی" تغییر نام دادهاند. 15 تموز روز شکست کودتاست. به نظر میرسید گزارشگر هم موظف است همین نام ساختگی را تکرار کند و اختیار دیگری ندارد. به تعبیر ظریفی در شهری مثل استانبول و برای پلی چنین نمادین این تغییر نام چیزی نظیر ترویج باسمهای "9 دی" در میادین معروف شهرهای ایران است.
صد سال است که دو رژیم پهلوی و اسلامی توپخانه خود را به سمت نامها و نشانههای تهران نشان گرفتهاند. میدان تاریخی "توپخانه" را ابتدا پهلویها سپه و سپس اسلامیها امام خمینی نامیدند. توپخانه جزو معدود نامهائی است که توپخانه نگاه کلنگی رژیمها هنوز حریف توپخانه رایج در زبان مردم نشده است. اما تقریباً میتوان گفت که محلات و میادین و خیابانهای شهر بیپناه تهران در حال از دست دادن همه نامها و نشانههای تاریخی خود است. اکنون ترکش توپخانه تهران به استانبول هم اصابت کرده است.
اخیراً و در هشتمین کنگره بینالمللی زبان تُرکی اردوغان سخنانی در بزرگذاشت زبان تُرکی بیان کرد که انصافاً فوقالعاده بود. مثل همیشه اشعار بسیار متناسبی هم خواند، اما سخنان او در نهایت به غربستیزی منتهی شد. گفت با انتخاب نامهای غربی در ترکیه مخالف است. گویا قرار است با مغازهها و مکانهای عمومی که نامهای غربی دارند برخورد شود. لابد همه نامها باید تُرکی و یا اسلامی باشد. هر کس هم بیرون از این دو حوزه است .... اصلاً چرا هست؟ .... بگیرید آن تروریست فتوچی را !!
آخ استانبول! تو بهشت خاورمیانه هستی،
بار الاها! سلطان را در این دار فانی تنها نگذار و بهشت خود را بر او نصیب فرما
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
برنامه این هفته صفحه دو بیبیسی در خصوص ترورهای داعش بسیار عالی بود. (کامنت اول) اما نکتهای مهم نظر من را جلب کرد که تصمیم گرفتم با شما مطرح کنم. خیلی با خودم کلنجار رفتم که از اشخاص نام نبرم، اما دیدم نهایتاً هر کدام از مهمانان این برنامه طرز فکری را نمایندگی میکنند و چارهای جز این نیست.
یکی از مهمانان فرخ نگهدار بود که هیچ حرفی برای گفتن نداشت. هنوز جوابی برای این سؤال پیدا نکردم که فرخ نگهدار چه ویژگی و قابلیت خاصی دارد که به سرجهازی بیبیسی تبدیل شده است. حتی در میان اصلاحطلبان و نیروهای طرفدار نظام هم او شخص تاثیرگذاری نیست. در این برنامه هم حرفهای گذشته را تکرار کرد و یک طرف قضیه در بحران خاورمیانه را کاملاً تبرئه کرد. جوامع سُنّی را به افراطگرائی متهم کرد و طوری جامعه خودی را تبرئه کرد که گوئی اسید به صورت دختران اصفهانی و فجایع کرمان و مثله کردن روشنفکران هم کار داعشیانی بوده است که از رقه به ایران آمده بودند. نگهدار همان حرف مقامات را میزند که اگر ایران در سوریه نجنگد باید در تهران بجنگد. حیف نام فدائیان فداکار که این آقا یدک میکشد و اکنون به یک شیعه آریائی و ناسیونالیست دو آتشه تبدل شده است و همه چیز را توجیه میکند.
ولی توجیهگریهای تکراری نگهدار در این برنامه یک خاصیت مهم داشت که حضور ذهن مثالزدنی و کمنظیر و شاید هم بینظیر مهدی پرپنچی را به نمایش گذاشت. نگهدار عملاً تبعیض علیه اهل سنت را عامل مؤثری نمیدانست و میگفت اینها توجیهی برای ترور است و نقش کشورهای خارجی را کمرنگ میکند. پرپنجی به مقالهای از او اشاره کرد که گویا در خصوص ترورهای لندن نوشته بود و گفته بود حاشینهنشینی مسلمانان مقیم بریتانیا و فلان و بهمان بستری برای بازتولید این حوادث است. بعد پرپنچی پرسید یعنی شما در آن مقاله ترورهای لندن را توجیه کرده بودید؟ خیلی لذت بردم از این حضور ذهن.
گفتگوی کامران متین و ماهان عابدین واقعاً درخور توجه و سرشار از نکته بود. ماهان عابدین آدم معمولی نیست و حتی فرخ نگهدار در مقابل او آدم مستقلی محسوب میشود. عابدین اخیراً تغییر سبک داده و سعی دارد که خیلی متعادل بحث کند. در این برنامه هم حرفهای تند نزد. حتی در مواردی حرفهائی هم زد که از او عجیب بود. مثلاً ترورها را مستقیماً به عربستان سعودی منتسب نکرد که این روزها مد روز است.
اما از آنجا که گفتهاند بعضی آدمها حافظه خوبی ندارند، وسط صحبت خود را لو داد و گفت در شرایطی هستیم که باید گفتمانسازی هم بکنیم. کامران متین بلافاصله نکته او را گرفت و بسیار عالی و متین جواب او را داد و گفت ما قرار است در اینجا تحلیل کنیم و نه گفتمانسازی. بعد ادامه داد اگر از شما چنین چیزی خواستهاند بحث دیگری است و مربوط به خودتان است. اشاره بسیار دقیقی به تغییر نقش ماهان عابدین بود.
ماهان عابدین همان کسی است که در جریان به گروگان گرفتن سربازان ایران حتی مولوی عبدالحمید را هم کیهانوار به حمایت از جیشالعدل متهم میکرد. میگفت سیستان و بلوچستان فقط سرزمین سُنّیها نیست و باید از حقوق شیعیان سیستانی هم حمایت شود. شایان ذکر است که در سیستان و بلوچستان بلوچهای سُنّی به اصلاحطلبان رای میدهند تا فقط جای حاکم اصولگرای استان با حاکم اصلاحطلب عوض شود. و هر دو گروه این حاکمان هم معمولاً از شیعیان سیستانی هستند و خود بلوچها فقط موقع رای دادن خودی محسوب میشوند. اما در این برنامه که قرار بود تحلیل یک عملیات خطرناک ترروریستی داعش در تهران باشد، ماهان عابدین از اهل سنت ستایش هم میکرد و میگفت ابداً نباید بحث را شیعه و سُنّی کرد.
اما چطور کامران متین درجا و استادانه مچ ماهان عابدین را گرفت؟ در این تردیدی ندارم که یک دلیل آن هوش و دانش بالای اوست. اما دلیل دیگری هم وجود دارد، خود کامران متین این کاره است و سابقه بسیار زیادی هم در این کارها دارد. او بارها فرصت تحلیل در رسانهای مثل بیبیسی را به فرصتی برای گفتمانسازی تبدیل کرده است.
در این برنامه و در خصوص ترورهای داعش در تهران اظهارات کامران متین بسیار دقیق بود. او اصلاً حاشیه نرفت و کاملاً تحلیلی برخورد کرد. چیزی را هم ماستمالی نکرد. به وضوح گفت بالاخره همه این تروریستها سُنّی و کُرد هستند و باید ببینیم دلیل چیست. دلایلی هم که آورد همه درست بود. در همان فرصتی که داشت دشوار بتوان تصور کرد که کسی میتوانست به عنوان یک کُرد و یک ایرانی چنین تحلیل دقیقی ارائه بدهد.
اما همین کامران متین وقتی پای پکاکا و ترکیه به میان میآید، همه مواضع چپ و روشنفکری خود را که در این برنامه دیدیم، به کلی فراموش میکند و دقیقاً یکی مثل ماهان عابدین میشود و به جای تحلیل، استادانه مشغول گفتمانسازی میشود. دست او در این گفتمانسازی بازتر از ماهان عابدین هم هست، چون شنونده ایرانی از جزئیات تحولات ترکیه خبر ندارد و او میتواند اخبار را خیلی گزینشیتر هم در خدمت گفتمانسازی خود قرار بدهد.
کامران متین در ترکیه از جنگ شهری حمایت میکند، ترور بازهای پکاکا در آنکارا و استانبول را حتی ترور هم نمیداند و نظریهپردازی میکند که حمله به نظامیان ترور نیست. فقط برای اینکه تفاوتها را بدانیم اجازه بدهید از ماهیت مکانی ترورهای تهران و استانبول آنکارا مثال بزنیم.
در شهرهای ترکیه بازهای انتحاری پکاکا معمولاً به محلی میروند که مأموران تامین امنیت شهر ایستادهاند. خود را منفجر میکنند و چند پلیس و چندین شهروند عادی و توریست و تماشاگر فوتبال را هم میکشند. دسترسی به این پلیسها در این شهرها از دسترسی به مردم عادی هم آسانتر است. هیچ دژی هم در کار نیست. کامران متین این عملیات تروریستی بازها را ترور نمیداند، اما عملیات داعش در تهران را که با هر متر و معیاری یک عملیات پیچیدهتر بود و به یکی از محافظتشدهترین مناطق دولتی نفوذ کرده بودند، ترور میداند و هیچ اما و اگری هم نمیآورد. در ضمن! به ماهان عابدین گفتمانساز هم انذار میدهد که ما برای تحلیل ترور اینجا گرد آمدهایم.
ترکیه هر چقدر هم غیردمکراتیک باشد، قبل از شروع جنگ شهری فضا برای فعالیت سیاسی کُردها بسی بیشتر از ایران باز بود. کُردها دقیقاً با هویت کُردی هشتاد نماینده به مجلس فرستادند. در همه شهرهای کُردنشین هم حاکمان محلی خود را خود انتخاب کردند. شایان ذکر است که حتی زندانیان پکاکا در ایران هم ترجیح میدهند که به ترکیه عودت شوند و در آنجا دوران زندان خود را بگذرانند. پیشمرگههای کُرد اگر در ایران دستگیر شوند، معمولاً مجازات اعدام در انتظار آنهاست. طی چند سال اخیر هم دومین رهبر قدرتمند جمهوری ترکیه دست معروفترین هنرمند مبارز کُرد یعنی شیوان پرور را در دباربکر بالا برده است. همه این موارد برای یک ناظر سیاسی شگفتانگیز و غیرقابل مقایسه با هر کشوری در خاورمیانه است.
اما کامران متین در چنین مواردی هموراه گفتمانسازی میکند. جنگ شهری را تمام و کمال توجیه میکند و عکس عروس و دامادی را هم میگذارد که گریلاهای پکاکا آنها را متوقف کردهاند تا توجیه انقلابی شوند. با چنین سوابقی باید هم کامران متین مچ ماهان عابدین را در جا گیرد.
به هر حال وقتی پای تُرکها به میان میآید، از کامران متین تا ماهان عابدین تا ایرانشهریها تا پانآذریهای جا مانده در چالدران تا مدافعان بشار اسد همه و همه با همه دیدگاههای به غایت متفاوت سیاسی و قومی و مذهبی، تحلیل را به امان خدا میگذارند و یکسره برای اهداف باز هم به غایت متفاوت خود مشغول گفتمانسازی میشوند. فیالواقع باید چنین وحدتی را با این همه اختلاف از معجزات ترکیه ارزیابی کرد. در چنین فضائی تشخیص سره از ناسره برای شنونده ایرانی محدود به زبان فارسی چنان مشکل میشود که بعضاً از بدیهیات هم بیخبر میماند.
و در خاتمه سخنی با چند دوست فارسیزبان که به هر دلیلی مقیم ترکیه شدهاند و دربند این مسائل نیستتند و دوست دارند که بیشتر بدانند. قبلاً هم خدمت شما عرض کردم که این حضرات فضای زبان فارسی را به کلی مسموم کردهاند. چیز چندانی در خصوص یکی از مهمترین همسایههای ایران که تحولات آن با علاقه در کشور دنبال میشود، در زبان فارسی پیدا نخواهید کرد. حالا که مقیم ترکیه شدهاید، حرف این دوستتان را جدی بگیرید و این توفیق اجباری را از دست ندهید و زبان تُرکی را یاد بگیرید و مثل روشنفکران عهد مشروطه با نگاه ایرانی به تحولات ترکیه بنگرید و به هموطن خودتان هم در تشخیض بهتر کمک کنید. تردید هم نکنید که آنچه در ترکیه فعلی اتفاق میافتد، در ایران با هزینه بسیار زیادتر تکرار خواهد شد.
و نکته آخر اینکه به نظر من تا عهد مشروطه نگاه نیاکان ما به دو همسایه مهم یعنی روسیه تزازی و ترکیه عثمانی به مراتب دقیقتر از نگاه فعلی ایرانیان به دو کشور روسیه و جمهوری ترکیه بود. تشریح چرائی این موضوع بماند برای نوشتهای دیگر.
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت اول :«اینجا»
***
محمد قائد مقاله درخشانی دارد به نام "این صفحه برای شما جای مناسبی نیست". (کامنت اول) به نظرم همین مقاله انتقادی بود که سر مجله جامعه سالم را بر باد داد. شروع مقاله با اندکی تغییر چنین است :
«در سال 1956 نیروهای پیمان ورشو وارد بوداپست شدند و پس از زد و خوردی کوتاه دولت ایمره ناگی نخستوزیر مرتد مجارستان را برکنار کردند. جانشین او یانوش کادار یکی از برنامههای دولت خود را بیرون بردن کشور از صفحه اول روزنامههای جهان ذکر کرد. کادار میگفت صفحه اول روزنامهها یا جای مشاهیر سینما و ستارگان پاپ است، و یا مربوط به سیاستمداران کشورهای بزرگ است. کشور کوچک و معمولی مجارستان وقتی وارد صفحه اول شود، یا برای خبر بحران سیاسی و جنگ داخلی است و یا بلایای طبیعی. بیخبری از چنین کشوری خود بهترین خبرهاست»
در ادامه مقاله قائد به ایران پرداخته و نوشته بود سالیان پیاپی در صفحه اول روزنامههای جهان بودن اصلاً خبر خوبی نیست. این انتقاد در آن تاریخ برای طرز تفکری که بعضاً بدنامی را هم به گمنامی ترجیح میدهد خوش نیامد. بگذریم که اکنون وضع بدتر هم شده است. این روزها روح ملیگرای خیلی از مخالفان حکومت هم از قدرتنمائی ایران در منطقه ارضا میشود.
اما بحث این نوشته بر سر قطر و درگیری اخیر آن با پادشاهی سعودی است. چیز چندانی از تاریخچه این تنشها نمیدانم، گویا سابقه طولانی دارد. اما با اقتباس از مقاله محمد قائد یک سؤال بسیار جدی را میتوان مطرح کرد. آیا صفحه اول روزنامههای جهان جای مناسبی برای قطر است؟
قطر در امور بزرگترین و مهمترین و تاریخیترین کشور عربی یعنی مصر دخالت میکند. قطر در لبنان و سوریه دخیل است. قطر در بخشی از لیبی برای خود دم و دستگاهی راه انداخته است. قطر در قضیه گروههای فلسطینی به وزنه بسیار تاثیرگذاری تبدیل شده است. قطر حتی در سیاستهای داخلی ترکیه هم ورود میکند و حمایت آن از حزب حاکم بیتاثیر نیست. قطر هم زمان حامی اخوانالمسلمین و طالبان افغانستان است. قطر تا کنون یک بار به جام جهانی فوتبال صعود نکرده ولی قرار است جام جهانی برگزار کند. چه قدرتی به قطر چنین جایگاهی داده است؟
قطر جمعیت دهها میلیونی دارد؟ مرکز علم و دانش است؟ جغرافیای بسیار بزرگ و استراتژیکی دارد؟ مراکز مهم تاریخی و مقدس جهان اسلام در این کشور واقع است؟ آثار باستانی فراوانی دارد؟ ارتش قدرتمندی دارد؟ در تاریخ تمدن عرب و اسلام جایگاه درخشانی دارد؟ صنعت پیشرفتهای دارد؟
مگر غیر از این است که همه قدرت قطر از ثروت فراوان آن است؟ هر کشوری ثروت داشت باید بازیگر مهمی هم باشد و به هر سوراخی سر بکشد؟
کشور کوچک اما ثروتمند بودن در جهان امروز الگوهای موفقی دارد. لوکزامبورک و دانمارک و شاهزادهنشین موناکو هم خیلی ثروتمند هستند. کاری هم به کار کسی ندارند، فقط کارشان میلیارد میلیارد کسب درآمد و ثروت بیشتر است. در روزنامههای جهان هم خبری از آنها نیست. لوکزامبورگ با ثروت تریلیاردی خود در انتخابات فرانسه اعمال نفوذ نمیکند. کسی نمیداند رئیسجمهور سوئیس کیست، هوس میانجیگری میان اتحادیه اروپا و بریتانیا هم ندارند.
جهان عرب و اسلام هم خیلی بزرگتر از آن است که قطر فقط با ثروت خود این اندازه در آن بازیگر تاثیرگذاری باشد. پادشاهی سعودی حتی اگر اهداف کاملاً زورگویانه هم در این ماجرا داشته باشد، توفیق اجباری آن نصیب قطر خواهد شد که به جایگاه کشوری مثل لوکزامبورگ فکر بکند و این اندازه در بازی قدرتهای منطقهای و جهانی نخود هر آشی نشود.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
متاسفانه امروز ساختمانی که خانه کرمانشاه تهران هم در آن قرار داشت، به علت گودبرداری غیراصولی ساختمان مجاور فرو ریخت. تهران عملاً یک کارگاه ساختمانی بزرگی است که در گوشه و کنار آن مدام از این اتفاقات تلخ میافتد. آنچه مطمئنم و از مسئولان خانه کرمانشاه هم که در محل حضور داشتند شخصاً سؤال کردم، خوشبختانه هیچ آسیبی به پرسنل خانه کرمانشاه وارد نشده است. از سایر واحدها کاملاً مطمئن نیستم ولی طبق شنیدهها فقط یک نفر زیر آوار مانده بود که خوشبختانه او هم نجات یافته است.
خانه کرمانشاه و نگارخانه شیرین و فرهاد نهاد مدنی فعالی است. اوج فعالیت آنها هم معمولاً تابستان است. کلاسهای جانبی زیادی هم دارند. یک کارگاه نقاشی هم دارند که دختر من سارا در همانجا نقاشی میکرد. آخرین تابلوی او هم زیر آوار ماند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
هَپسَنَه آی هَپسَنَه
چطور میتوان یک اورمیهای اصیل را تشحیض داد؟ لطفاً توجه داشته باشید که حس شهرت این شهر به گونهای است که بعضاً تبریزیها هم خودشان را اورموی معرفی میکنند. چه بسیار دختران و پسران تبریزی که نقشه هم میکشند و از امر مقدس ازدواج استفاده ابزاری میکنند تا بلکه پاسپورت این شهر را بگیرند. و باز لطفاً توجه داشته باشید تبریز شهری است که شهروندان آن ماشاالله چنان از تبریزی بودن خود خوشحال هستند که هر کسی به جز خودشان را "اطیافی" (اطرافی) میدانند. این اطیافی هم احیاناً به روستاهای اطراف تبریز اطلاق نمیشود، از استانبول تا تهران و کابل برای تبریزی اطرافی است.
ولی نگران نباشید! به راحتی میتوان از یک اورمیهای آزمایش ژنتیک به عمل آورد. اورمیهای اصیل کسی است که شعر "هپسنه" را کاملاً و بی کم و کاست بتواند از حفظ بخواند. حتی بچههای من که درست و حسابی تُرکی نمیدانند و متولد اورمو نیستند و فقط پنجاه درصد ژن آنها اصالت اورموی دارد، این شعر را از حفظ هستند. نهال و سارا وقتی دو سه سال بیشتر نداشتند، مادرم مدام برای آنها هپسنه میخواند.
درود بر پریسا ارسلانی عزیز که این شعر را در آلبوم جدید خود به زیبائی خوانده است. شایان ذکر است که با دیدن این آهنگ و حفط کردن شعر آن هم نمیتوان آزمایش ژنتیک را دور زد. پریسا از الحان گوناگون شهر و روستاهای اورمیه معدل گرفته و به یک هپسنه معیار رسیده و خوانده است. نسخ مختلف هپسنه حتی میتواند روستای محل تولد شما را هم مشخص کند. خاصه در انتهای آنها الفاظ عامیانه هم هست که نمیتوان در یک ویدیوی عمومی بیان کرد.
لطفاً کامنت اول را هم ببینید
پُست و کامنتها در فیسبوک
دو نکته را عرض میکنم. خواهش میکنم زیر این ویدیوی زیبا فقط از هپسنه و خاطرات خودتان بنویسید. من شنیدم اهالی خوی معادل هپسنه را به شکل "ایکیدنه های ایکیدنه" میخوانند. و لطفاً اجازه بدهید این بحث درگیر مسائل دیگر نشود. نکته دوم اینکه به نظر من آهنگ خیلی زیبا خوانده شده ولی ویدیو مشکلاتی داشت. در بعضی جاها حتی چهره زیبای پریسا هم کمی خسته به نظر میرسید.
***
این گزارش میگوید یک پنجم کلانشهر تبریز حاشیهنشین است. تبریز بعد از تهران دومین شهر ایران از نظر حاشیهنشینی است. چهار صد هزار نفر حاشیهنشین دارد که از خدمات شهری فقط چند راهپله نصیب آنها شده است. محل زندگی آنها هم روی یکی از بدترین گسلهای زلزلهخیز است. جل الخالق!!
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
نجمه بسیار زیبا و واقعگرایانه نوشته است. صمیمانه سپاسگزار دوستان بزرگواری هستم که وقتی در همین فضای مجازی مورد توهین قرار گرفتم، همین کاری را کردند که نجمه توضیح داده است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
این نکته را کمابیش متوجه شده بودم، اما وقتی نوشته آقای حسیب عمار را دیدم بیشتر مطمئن شدم. همه جهان خود را شریک غم کابلجان میدانند، پاریس برج ایفل را خاموش میکند، اما از جهان عرب خبر چندانی نیست.
به عنوان دوستدار عرب و فرهنگ عرب و جهان بزرگ عرب، عمیقاً متاسفم که این دنیای بزرگ دچار بحرانهای عجیبی شده است. وقتی ترامپ ورود شهروندان شش کشور اسلامی را به امریکا ممنوع کرد، در همه جهان و از جمله خود امریکا اعتراضات فراوانی صورت گرفت، اما در جهان اسلام و عرب خبر چندانی نبود.
وقتی همین چند ساعت پیش ترامپ اعلام کرد از معاهده پاریس خارج میشود، در امریکا بعضی ایالات بلافاصله به مخالفت با او برخاستند. آنوقت برای چنین رئیسجمهور بیاعتباری هم در اسرائیل فرش قرمز پهن کنند و هم در جهان عرب سنگ تمام میگذارند، واقعاً بحران عجیبی است.
بعد از عملیات یازده سپتامبر محسن مخملباف سعی کرد برای ساخت مدرسه در افغانستان کمک جمع کند. در مصاحبهای گفت با انگلیسی شکسته بسته کلی از مردم اروپا پول جمع کردم، اما در کشور خودم که با درد افغانها از همه بیشتر آشناست، هر چه تلاش کردم موفقیت چندانی نداشتم. بعد سؤال کرده بود که ایرانی را چه شده است؟ جواب عالمانهای داده بود که مضمون آن یادم نمیرود. گفته بود ایران بقدری دچار مشکلات است که اصولاً در مقابل بعضی پدیدهها حساسیت خود را از دست داده است.
شاید چنین جوابی برای جهان عرب هم درست باشد. جهان عرب در سوریه و یمن و عراق و لیبی و فلسطین چنان دچار بحرانهای بزرگ شده که حساسیت خود را در مقابل بقیه مسائل از دست داده است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
خانم پروانه حسینی چند روزی در باکو بودند و المپیک کشورهای اسلامی و از جمله مراسم افتتاحیه را دیدید. این روزها در صفحه خودشان مطالب کوتاه و بسیار خواندنی میگذارند. برای من که باکو را خیلی خیلی دوست دارم، نگاه متفاوت ایشان و عکسهائی که گرفتند بسیار جالب است. به مسائل خاصی توجه کردهاند که معمولاً از نگاه افراد معمولی پنهان است.
عکسها و مطالب همه پابلیک است و برای شما هم نسگیل کردم. آدرس صفحه ایشان را در کامنت اول میگذارم. برای دوستانی که ایشان را نمیشناسند عرض میکنم که پروانه خانم استاد زبان فارسی در یکی از دانشگاههای امریکا هستند و صد البته انسانی فرهیخته و بسیار نازنین
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
این یادداشت خیلی کوتاه را دقایقی پیش به شکل استتوس منتشر کردم. دوستی دیدند و گفتند در وب منتشر شود بهتر است و ممکن است بیشتر مورد توجه قرار بگیرد، چون مسئله کاملاً جدی است.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اگر امروز در مقابل توهین وقیحانه و بیشرمانه روزنامه نفرتپراکن شرق به هموطن عزیز عرب سکوت نکردید، فردا انتظار داشته باشید حرفتان خریدار داشته باشد. این روزنامه محل تجمع نژادپرستانی شده که هیچ مرزی برای ارتکاب وقاحت و بیشرمی نژادپرستانه نمیشناسند و همچنان میتازند و خود را اصلاحطلب هم میدانند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
عرض خوشآمد خدمت سلطان یازده ماه سال، رمضان مبارک
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
حکمت عامیانه اصطلاحات فوقالعادهای دارد. در آذربایجان وقتی از شخص جاافتادهای میپرسند فلانکس چطور آدمی است، بعضاً ممکن است اینگونه جواب بدهد : «والله حق حسابیم دوشمویوب». در اینجا "حق حساب" یعنی اینکه به اندازه کافی او را نمیشناسم و تا کنون با او حساب و کتابی نداشتم که بدانم چطور آدمی است. سؤالکننده هم با همین یک جمله متوجه میشود که توضیح بیشتری نخواهد شنید. تاکید روی حساب و کتاب هم کار معناداری است. حقیقت این است که کمتر چیزی دست آدم را به اندازه مسائل مادی رو میکند.
انتخابات هر چقدر هم که استصوابی و غیردمکراتیک باشد، این خاصیت را دارد که کاندید و رایدهنده فرصتی پیدا میکنند که "حق حسابی" با هم داشته باشند. شخصی که میخواهد نظر مردم را جلب کند، با آسمان و ریسمان بافتن به جائی نمیرسد، باید دست روی اصل مطلب بگذارد. در آذربایجان سالهاست که شعارهای تکرای مثل آذربایجان سر ایران است و غیرت دارد و همت دارد و یاشاسین و سکینه دایی قیزی نای نای و فلان و بهمان دیگر هیچ کاربردی ندارد.
در همین انتخابات آقای روحانی در تبریز گفت : «تُرکی یک زبان نیست، بلکه یک روح و اندیشه است».
اینکه این مسئله چقدر جنبه تبلیغاتی دارد بحث دیگری است، مهم این است که رئیسجمهور در تبلیغات خود ادعاهای دلاوران پر سر و صدای پانآذری و جماعت از پاپ کاتولیکتر ایرانشهری مقیم تبریز را حتی قابل ندید که داخل تبلیغ خود هم بیاورد.
وقتی پای نظر مردم به میان میآید، ادعاهای تکراری مثل اینکه مردم آذربایجان "آذری" هستند و تُرک نیستند و تُرکزبان هستند، به درد لای جرز هم نمیخورد. دیر یا زود مدعیان هم "حق حسابشان" به مردم خواهد افتاد و خواهند فهمید که عرض خود میبرند و زحمت ما میدارند.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
طی چند ماه گذشته کلی مطلب از موافقان و مخالفان شرکت در انتخابات خواندم. مثل چهار سال پیش گزارشی از بهترین خواندههایم را خدمت دوستان تقدیم میکنم. (لینکها در کامنت)
انتخابات به آرامترین شکل ممکن و با پیروزی خیرهکننده روحانی به پایان رسید. ار همان ابتدا سؤال اصلی ورود ابراهیم رئیسی به این انتخابات بود. همه سؤالکنندگان از گذشته او خبر داشتند و به راحتی قابل پذیرش بود که پس از اندکی اطلاعرسانی مردم مُسیو میغسلیم مؤتلفهای را هم به او ترجیح خواهند داد.
حال چطور جناح اقتدارگرا با تمام قدرت چنین مهرهای را به صحنه آورد و پاس گل طلائی به سیاستمدار باهوش و مطلعی چون روحانی داد و با اختلاف فاحش هم باخت و نتیجه را هم پذیرفت، سؤال بسیار دشواری است. هیچ کدام از جوابهائی که به این سؤال داده شد، من را شخصاً قانع نکرد. البته یکی از دوستانم جواب قابل تأملی نوشت و گفت جناح قدرت از 88 به بعد بر خلاف آنچه نشان میدهد از درون دچار فروپاشی شده است و تقریباً هیچ چهره موجه دیگری ندارد و نمایش انتخاباتی آنها معلول همین وضعیت است.
اکثریت فعالان شناخته شده خواهان مشارکت در انتخابات شدند و موفقیت بزرگی هم کسب کردند. اما اغلب استدلالهای موافقان تکراری بود. استراتژی اصلی آنها کمافیالسابق ترساندن مردم از حریف بود، و صد البته حریف هم به اندازه کافی ترس داشت. موافقان حتی قادر به دفاع ایجابی و درست و حسابی از کارنامه دولت هم نبودند و جز هایلایت کردن برجام حرف چندانی برای گفتن نداشتند. در خصوص برجام هم میدانیم که مذاکرات اصلی یک سال قبل از سر کار آمدن دولت روحانی شروع شده بود. به یکی از دوستان موافق گفتم از کارنامه اقتصادی دولت من که رای نخواهم داد بهتر از شما دفاع کردم.
کمپین امتناع گرچه موفق نشد، اما به نظر من مسائل بسیار جدیتری را مطرح کرد. بهترین مطلبی که خواندم متعلق به حامد هاشمی بود که در نقد ترساندن مردم و گرفتن رای از آنها نوشته بود. حامد استدلال کرده بود که مقوله ترس عادلانه توزیع نشده است. نوشته بود اصلاحطلبان هر بار مردم را از کسی میترسانند، ولی چون گزینه دیگری نیست، خود از رای ندادن مردم نمیترسند.
عبدالسلام سلیمی گرچه در دور گذشته حامی روحانی بود، در این دور سلسله مطالب مستدلی نوشت و از کارنامه دولت در فاجعه سوریه انتقاد کرد و نشان داد که هیچ فرقی میان آنها و جناح اقتدارگرا نیست.
نقد دیگری از عمار ملکی خواندم که به نظرم حاوی نکات جالبی بود. عمار نوشته بود این انتخابات رقابتی است، اما بازنده را از کار بیکار نمیکند. در مواردی حتی قدرت بازنده بیش از آن چیزی میشود که قبل از انتخابات داشت.
اما در میان دوستان فیسبوکیام بهترین موافق و مبلغ شرکت در انتخابات خانم ناهید مرادی اهل اصفهان بود. فعالیت و نوشتههای او چنان ساده و مثبت بود که بعضاً علیرغم مخالفت نمیتوانستم از لایک نوشتهاش امتناع کنم. اخیراً هم داماددار شده است و فعالانه با نوعروس و تازهداماد در این انتخابات فعال بود. به خیابان هم میرفت و رودررو مردم را تشویق میکرد. عکسهای زیبا میگذاشت. چیزی به نام تحقیر و یا توهین به تحریمکنندگان در فرهنک او اساساً معنی نداشت.
ناهید خانم! گرچه با نظر شما در این انتخابات موافق نبودم، اما آدم یک میلیون مخالف سیاسی مثل شما هم داشته باشد هیچ ایرادی ندارد. به داشتن هموطن سرشار از شور زندگی و نگاه مثبت مثل شما افتخار میکنم. پیروزی در این انتخابات را به شما و خانواده محترم و همه دوستان موافق مشارکت تبریک عرض میکنم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت : و نکتهای که نخواستم در متن بنویسم، مربوط به بدترین مدافع شرکت در انتخابات بود. به نظرم سطحیترین نوشتهها از مترجم نامدار خشایار دیهیمی بود. باورم نمیشود آدمی با این همه سابقه چنین سطحی بنویسد و خود را علامه دهر سیاست هم بداند. خشایار دیهیمی نماد یگ کنشگر تکراری است که در هر انتخاباتی حرف تکراری خود را در قالب ذکر مصیبی تکراری به دفعات تکرار میکند.
***
امروز در تهران چند حوزه رایگیری را از نزدیک دیدم. شهر بسیار آرام است و فضا شهر کاملاً فضای رای دادن است. همه حوزهها از همان هشت صبح بسیار شلوغ بود. از چندین دوست از طیفهای مختلف هم سؤال کردم. همه آنها بیش از دو ساعت در صف بودند. از وضعیت اورمیه هم پرس و جو کردم. وضع روستای خودمان بالانج را هم پرسیدم.
برداشت من از مشاهدات و شنیدههای محدود خودم این است که رای آقای حسن روحانی، اجتماع رای مهندس موسوی در سال 88 و محمد خاتمی در 76 است. در 76 اقشار ضعیف هم به خاتمی رای میدادند، ولی در 88 بگمبگمهای احمدینژاد تاثیر خود را گذاشته بود. بر اساس همین مشاهدات محدود حدس میزنم روحانی سی میلیون رای خواهد آورد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
صفحه دوی بیبیسی فارسی دست به ابتکار جالبی زده بود. سه شب متوالی مناظرهای زنده ترتیب داد که یک طرف مناظره از کارنامه اصلاحات دفاع میکرد و طرف دیگر اصلاحات را پروژهای شکست خورده میدانست.
اما چرا عطاءالله مهاجرانی به عنوان مدافع اصلاحات انتخاب شده بود؟ اصلاحات ریشهای بیست ساله دارد و فراز و فرودهای زیادی داشته است. مهاجرانی هیچ وقت اصلاحطلب نبود. زمانی که اصلاحات شکل میگرفت او در فکر تغییر قانون اساسی بود تا هاشمی رفسنجانی برای بار سوم رئیسجمهور شود. زمانی هم که وارد دولت اصلاحات شد، سر بزنگاه ماهیت خود را نشان داد و از تصمیم قاضی مرتضوی در توقیف روزنامه توس دفاع کرد.
مهاجرانی موجودی متعفن و دروغگو و شارلاتان است که پرونده اخلاقی سنگینی هم دارد. مهاجرانی نان سیاسیکاری قوه قضائیه را میخورد وگرنه باید زندان میرفت. مهاجرانی از 88 به این طرف متناقضترین مواضع را بسته به شرایط و جهت وزش باد گرفته است. او هم از مواضع نطام انتقادات تند کرد و هم از سعودی پول گرفت. اکنون هم به تطهیر همه چیز پرداخته است و حتی حسن روحانی را هم به تندروی در سخنرانی تبریز و اردبیل و مشهد محکوم میکند.
در مقابل او حسن شریعتمداری نشسته بود که همیشه مواضعی منسجم داشت و منتقد اصلاحات بود و بسیار متمدنانه هم بحث میکرد. وقتی مهاجرانی حرف میزد شریعتمداری محترمانه او را نگاه میکرد و بعد جواب میداد. اما مهاجرانی آداب متمدانه گوش کردن را هم نمیدانست و هنگام حرف زدن شریعتمداری سرش را پائین میانداخت و بعضاً لبخند تمسخرآمیزی هم میزد.
این برنامه میتوانست برای دفاع از کارنامه اصلاحات از شخصیتهای اصیل اصلاحطلب استفاده بکند. دسترسی به این شخصیتها در اروپا هم ممکن بود. مثلاً رجبعلی مزروعی از همان ابتدا اصلاحطلب بود و در قدرت هم حضور داشت و شخصیت بسیار محترمی هم هست.
من خودم منتقد سرسخت اصلاحات هستم، اما این مناظره را به لحاظ شخصیت و کارنامه طرفین اصلاً منصفانه نمیدانم. طرف مدافع اصلاحات از متعفنترین و کثیفترین اشخاصی انتخاب شده بود که میان اصلاحطلبان اصیل هم هیچ اعتباری ندارد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
عباس عبدی از بنیانگذاران حزب مشارکت و از نیروهای باتجربه و آگاه این نظام و اصلاحطلبان است. او دیشب به بیبیسی فارسی گفت سال 88 احمدینژاد منتخب مردم بود، و در انتخاباب پیشرو هم تعداد کاندیداها با توجه به مواضع آنها به طور عادلانه چیده شده است و روحانی هم در همان دور اول برنده انتخابات خواهد شد و کنارهگیری قالیباف هم به نفع روحانی است. خلاصه تحلیل او این بود که انتخاب روحانی قطعی است و همه چیز هم عادی است.
در خصوص 88 علی لاریجانی که قطعاً مطلعتر و خودیتر از عباس عبدی نسبت به مسائل داخل نظام است و بسیار محافظهکارتر از هر محافطهکاری است، پیروزی مهندس موسوی را به او تبریک هم گفته بود. در ضمن عباس عبدی اولین کسی در حزب مشارکت بود که قضیه خروج از حاکمیت را در زمان دولت خاتمی مطرح کرد و امیدی به ادامه اصلاحات از طریق حضور در قدرت نداشت.
با همه اینها فرض کنیم عباس عبدی راست میگوید و در 88 معترضان مرتکب اشتباه شدند و احمدی نژاد 25 میلیون رای آورده بود، چند درصد رایدهندگان احمدینژاد اکنون روحانی را به رئیسی ترجیح میدهند؟
میگفتند در 88 طبقه متوسط و شهری به موسوی و بقیه و علیالاخصوص اقشار ضعیف و مذهبی به احمدینژاد رای دادند، اکنون هم فقر و بیکاری در جامعه وضع خوبی ندارد، رقیب هم شعار مبارزه با فقر و بیکاری میدهد. آیا فقرا و اقشار مذهبی نظرشان تغییر کرده که عبدی از پیروزی روحانی مطمئن است؟
ابراهیم رئیسی در آخرین مناظره دو بار و هر دو بار بسیار دقیق و حساب شده به مالیات بر ارزش افزوده اشاره کرد و به دولت روحانی تاخت که قدرتمندان و دانهدرشتها را به حال خود گذاشته و از کسبه معمولی مالیات میگیرد. هر دو بار هم جهانگیری و روحانی هیچ اعتراضی به این سخن نکردند.
در تهران بیش از چهل هزار خوابار لبنیات و اغذیه فروشی وجود دارد. سایر صنوف هم باید در همین حد باشد. اغلب این کاسبان حتی اگر دل خوشی هم از رئیسی نداشته باشند، از روند شفافیت فعالیت خود خرسند نیستند. تمام دانهدرشتها هم که ظاهراً از رادار سیستم مالیاتی کشور پنهان ماندهاند، از ضعف پوشش رادار نیست، پوشش یا عدم پوشش آنها منوط به اراده سیاسی است. در ضمن کارآئی یک سیستم وقتی بالاست، که کسب و کار دویست هزارتومانی و دویست میلیارد تومانی را توامان پوشش بدهد. اتفاقاً دشواری اصلی در شناسائی کسب و کارهای کوچک است.
وقتی کار حریف دولت روحانی این اندزه حساب شده است، و جامعه هدف خود را بسیار حساب شده انتخاب کرده است، و دولت به دلایلی که در این مطلب نوشتم از بخش مثبت کارنامه خود هم نمیتواند درست و حسابی دفاع کند، فقط همین کم بود که آدم آگاهی مثل عباس عبدی شرایط را عادی جلوه بدهد.
اینکه روحانی پیروز قطعی است و همه چیز عادی است یک معنی بیشتر ندارد. این دعوا زرگری است و معرکهای برای کشاندن مردم به پای صندوق رای است، تا در نهایت روحانی انتخاب شود. واقعاً چنین است؟
اظهارات آدم آگاهی مثل عباس عبدی هم مجهولی بر دهها مجهول دیگر این انتخابات اضافه میکند.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
از دوستان عزیزی که با مدارس دخترانه تهران آشنائی دارند، یک سؤال دارم. خیلی خیلی ممنون میشوم راهنمائی بفرمایند.
دبیرستانهای کوشش و ابوریجان و خرد برای دورده دوم دبیرستان مدّ نظر دختر من بود. چون ابوریحان به طرز بیرحمانهای درسمحور و کنکورمحور است، در نهایت مشمول نظارت استصوابی سنگینی شد. در ضمن آزمون ورودی دشواری هم دارد.
اکنون دختر من در آزمون ورودی هر دو دبیرستان خرد و کوشش قبول شده است. به نظر شما کدامیک از این دو مدرسه را انتخاب کند بهتر است؟ تا چند روز پیش تصمیم قطعی او دبیرستان کوشش بود، ولی صحبتهائی که از سایر دوستان خود شنید و از امکانات خرد خبردار شد، دچار تردید جدی شد. ما هم اطلاعات بیشتری نداریم که راهنمائی کنیم.
اگر دوستی را هم میشناسید که مطلع است، منتدار شما خواهم بود که در کامنتها ایشان را منشن کنید. تا فردا ظهر حتماً باید تصمیم بگیریم.
خلاصه این هم یک جور انتخابات است. و البته قرار است انتخابی میان خوب و خوبتر است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
خیلی وقتها اتفاق میافتد که آدم چیزی را به شکل غریزی میداند، ولی زبانی برای بیان آن پیدا نمیکند. این حکمیانهترین و انسانیترین و مسئولانهترین زبانی است که تا کنون از طرف دوستانی دیدم که نمیخواهند رای بدهند و دوباره در دام اصلاحطلبان حکومتی بیفتند. دست مریزاد حامد، بسیار درخشان نوشتهای
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
ابراهیم رئیسی در مناظره گفت : «زبان کُردی را خدا آزاد کرده است» بعضی دوستان تُرک سؤال میکنند که چرا به تُرکی اشاره نشد و تکلیف تُرکی با بارگاه الهی چیست؟ نکند عُلما اتفاق نظر دارند که تُرکی زبان اهل جهنم است؟ (کامنت اول)
راستش در این جمله بسیار دقیق یک اشتباه لُپی صورت گرفت و گوینده کُردی را به جای زبان تُرکی به کار برد. این زبان تُرکی است که خدا آن را آزاد کرده است. اینکه کُردی مشمول این گزاره نمیشود، بحث مفصلی است. چون از عکسالعمل همه دوستان کُردم اطلاع دقیقی ندارم، فعلاً ملاحظه میکنم و وارد این بحث عبادی سیاسی نمیشوم که خدای متعال چه کاری به زبان کمونیستی کُردی دارد؟
اما در خصوص زبان تُرکی اتفاقاً همه چیز زیر سر باریتعالی است. تُرکها هزار سال فرمان خدا را چسبیدند و تُرکی را به امان خود خدا گذاشتند. و تا خود باریتعالی زبان تُرکی را از امان خود رها نمیکرد، در بر همان پاشنهای میچرخید که در هزار سال پیش چرخیده است.
وقتی از خود خدا پنهان نیست دیگر از شما چه پنهان که چند ده سال پیش و بعد از هزار سال خدا تصمیم خود را عوض کرد. دین خدا بعد از یک هزاره با سرعت نور در خدمت زبان تُرکی قرار گرفت.
خدا زبان تُرکی را آزاد کرده است. داهی بوننان آرتیق آچیب آغاردا بیلمم (دیگه واضحتر از این نمیتوانم بگویم)
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
تا آنجا که من دنبال کردم آقای مجتبی واحدی اولین کسی بود که سال 92 پیشبینی کرد روحانی رئیسجمهور یک دورهای خواهد بود. نظر به روند تحولات اخیر که حتی با قطعیت هم معلوم نیست روز جمعه آینده دو رقیب نهائی کیست، این پیشبینی آن هم در آن تاریخ درخور توجه است.
مجتبی واحدی به رسانههای پرمخاطب دسترسی دارد، به راستی چرا اکنون از این پیشبینی خود دفاع نمیکند؟
دو احتمال میدادم که هر دو احتمال با دیدن اظهارات جدید ایشان بر باد رفت. اول اینکه سال 92 همین جوری حرفی را به زبان آورده و اکنون فراموش کرده است. احتمال فراموشی بسیار بسیار بعید به نظر میرسد. احتمال دوم این بود که ایشان هم مثل همه تحلیلگران متوجه شدهاند که اوضاع جدید چندان در تحلیل نمیگنجد. و هر آن ممکن است اتفاقی کاملاً پیشبینیناپذیر بیفتند. کما اینکه تا اینجای کار هم اتفاقات عجیب و غریب کم نبوده است. بنابراین دست نگه میدارد تا بببیند نتیجه چه میشود. اگر روحانی انتخاب شد، سکوت میکند. کسی هم یادش نیست که کدام تحلیلگر چهار سال پیش چه پیشبینی کرده است. اما اگر روحانی انتخاب نشد، ایشان بلافاصله میگوید که چهار سال پیش دقیقاً این وضع را پیشبینی کرده بودم.
اما در برنامه صفحه دوی این هفته بیبیسی (کامنت اول) مجتبی واحدی با لحنی کمابیش نزدیک به این که همه چیز از پیش تعیین شده است گفت روحانی این بار هم انتخاب خواهد شد.
راستش انتخابات پیچیده و غیرمتعارفی است. هیچ چیزی مطابق هیچ استانداردی و از جمله استانداردهای به غایت استصوابی نظام هم پیش نمیرود. رئیسجمهور فعلی از بهترین دستاوردهای خود حتی نمیتواند درست و حسابی دفاع کند. (کامنت دوم) از جای دیگری دل او سخت پر است، اما از همان اول با قالیبافی دهن به دهن میگذارد که اساساً خیلی از حرفهای او ارزش جواب دادن هم ندارد. روحانی چهار سال پیش قالیباف را دست میانداخت، اما در مناظره اول دست او از دست قالیباف هم لرزید تا در نهایت و در مناظره سوم او را "لوله" کرد.
به نظر میرسد اوضاع فعلی شیرازه تحلیلگریِ تحلیلگران را هم از تحلیل خارج کرده است. پیشبینی چهار سال پیش حتی اگر اللهبختکی هم بوده باشد، هیچ تحلیلگری چنین ناشیانه آن را در چنین روزهائی نمیسوزاند که واحدی سوزاند.
حالا من چرا به این موضوع گیر دادم؟ یکی از شیرینترین خاطراتم از سربازی مربوط به تنبیه سربازی بود که مرتکب هیچ اشتباهی نشده بود. شب قبل افسر جانشین سر کشیک خود نیامده بود. در نیروی زمینی و ارتش این مسئله خیلی معنی دارد و تا سطح فرماندهی نیروی زمینی هم ممکن است پیش برود. فرمانده پادگان همه را به خط کرد. بعد گفت من که میدانم همه کارها و ابلاغها درست انجام شده است، ولی نمیتوام که افسران فرمانده را تنبیه کنم. در عین حال میدانم فلان سرباز حکم را ابلاغ کرده است. اما هیچ چارهای ندارم که او را به جرم کوتاهی در ابلاغ حکم تنبیه کنم تا جائی ثبت شود که کاری انجام شده است.
حالا درست که این انتخابات را نمیتوان تحلیل کرد، به آنالیز تحلیلهای اللهبختکی که میتوان نشست.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
یک تلویزیون اروپائی رپرتاژی از رواج نوعی توریسم در مرز چین و کره شمالی پخش میکرد که حاوی نکته بسیار غمانگیزی بود. منطقه مرزی رودخانه داشت، چینیها پانزده یورو از هر توریست میگرفتند و آنها را سوار قایق میکردند و به نزدیکترین نقطه مرزی میبردند تا اهالی کره شمالی را در حال کار با گاو آهن و وسایل بسیار ابتدائی کشاورزی ببینند. بعضاً توریستها کمک هم کردند و غذا و بعضی چیزها را به کشاورزان رنگ و رو رفته کره شمالی میدادند.
به ظن قوی مرزنشینان این بخش کره شمالی نسبت به مرز کره جنوبی و حتی نسبت به سایر نقاط این کشور باید خوشبختتر هم باشند. در همسایگی کشوری زندگی میکنند که حامی اصلی دولت آنها در عرصه جهانی است. و لابد مرز مشترک از حدی بیشتر نمیتواند امنیتی باشد و شاید هم چین چنین اجازهای نمیدهد.
بیچارهها حتی مایه عبرت همسایه خود هم نشدهاند، کسانی پول بلیط میدهند که به تماشای این تماشائیان بیایند. چینیها چه حالی میکردند، هیچ بعید نیست که در آینده نزدیک این تجارت پرسود را گسترش دهند و توریست محافظت شده را به داخل کشور این مردمان نگونبخت هم ببرند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دوست عزیزی سخت ناراحتم کرده است. مطلب من را میبیند و شیرازه آن را میگیرد و تحلیلی به نام خود مینویسد و به روی مبارک هم نمیآورد. این سومین بار است که متوجه این کار غیراخلاقی و غیرحرفهای ایشان شدم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
به نظر من ستاره مناظرهها هاشمیطبا بود، حرفی هم که روحانی در انتها زد، به تمام معنا نشان از یک افتضاح ریشهدار داشت. هاشمیطبا خیلی خوب از معضلات سرزمینی حرف زد. به نظر میرسد طی این سالها حسابی مطالب اقلیمی را دنبال کرده است. هیچ بعید نیست که با نام مستعار در فیسبوک هم حضور داشته باشد.
میرسلیم بدجوری جوگیر شده بود. به ربا اشاره کرد و به نوعی حرف مصباح یزدی را تکرار کرد که چند سال پیش گفته بود ایران رباخوارترین کشور جهان است. اما نکته جالب در خصوص ربا را رئیسی با طرح سؤالی عجیبی آن هم از زبان یک روحانی مخالف هر نوع ربا به زبان آورد. او پرسید : «فلان مقدار وام به فلانکس با بهره صفر دادهاند، مردم وام بدون بهره هم امکان دارد؟» عجب روزگاری است! در بانکداری اسلامی حضرات وام بدون بهره برای مقام روحانیت هم امر عجیبی است.
نکته بعدی در سخنان رئیسی این بود که میخواست ثابت کند به جز در مسئله برجام در سایر مسائل سیاسی و حتی سیاست خارجی تجربه او کمتر از جهانگیری و روحانی نیست. این هم از آن اصرارهاست که ناخودآگاه خیلی چیزها را نشان میدهد. او همه عمر به قضاوت مشغول بوده اما میگوید کم از رئیسجمهور مملکت داخل سیاست نبوده است. مثلاً قرار است قاضی رسماً دور از هر نوع سیاست باشد.
اما حرفی که روحانی در خصوص قالیباف زد به شکل آشکاری پته همه مناسبات داخل نظام را روی آب ریخت. روحانی به قالیباف حمله کرد و گفت اگر مردانگی نمیکردم و اجازه انتشار پرونده شما را در سال 84 میدادم اکنون شما اینجا نبودید.
جناب رئیسجمهور! اگر یکی پرونده دارد باید به قانون سپرده شود یا "مردانگی" شما مسئله او را حل و فصل کند؟
سی و هشت سال است که با همین "مردانگی"ها مسائل میان خودشان را حل و فصل میکنند. حتی یادشان میرود که پشت دوربین این حرفها را نزنند. غمانگیزتر اینکه بسیاری فقط "لوله کردن" را از این حرفها شنیدند. البته خیلی هم غیرطبیعی نیست، عمری است همه "لوله" شدهایم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
پیش از هر چیزی عرض بکنم که چند سالی است روح و روان من خود را شهروند حلب میداند. با تمام وجود در درد و رنج اهالی این شهر و مردم سوریه شریک هستم. اگر در این انتخابات کاندیدی در خصوص سوریه یک جو همت نشان بدهد، من خروار خروار و با تمام وجودم به او رای میدهم. فعلاً و از این نظر همه سر و ته یک کرباسند و ظریف از احمدینژاد هم بیشتر دروغ میگوید.
اما فارغ از نظر سیاسی خود، در این انتخابات با صحنهای کمنظیر و شاید هم بینظیر مواجه هستیم. این صحنه باید مورد توجه همه کسانی قرار بگیرد که نگران مشکلات بسیار کلان کشور از جمله مشکلات بزرگ زیستمحیطی هستند.
دولت حسن روحانی یک موفقیت درخشان و ماندگار اقتصادی طی چند سال گذشته کسب کرده که بعید میدانم در تاریخ معاصر ایران نظیر داشته باشد. چون همه دولتها به نوعی به شیر نفت وابسته بودند. اما از این موفقیت تقریباً هیچ نمیگویند و حتی نگران هستند که مبادا به پاشنه آشیل آنها تبدیل بشود. طرف فرق جن و پری را از ضریب جینی تشخیص نمیدهد، اما چنین دولتی را به ناکارآمدی اقتصادی متهم میکند. حقیقتاً نوبر است.
این در حالی است که هم جهانگیری و هم روحانی مدام از تثبیت قیمت ارز سخن می گویند که اتفاقاً احمدینژادیترین بخش کارنامه آنهاست.
چرا چنین است؟ با ذکر چند مثال ساده دستاورد دولت و چرائی مسئله را توضیح دادم. البته نوشته استوس بود ولی چون کمی طولانی شد در نهالستان گذاشتم.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
طی چند سال گذشته محمد جواد ظریف بیشتر دروغ گفته است یا محمود احمدینژاد؟ توضیح اینکه منطور دروغهای معمولی نیست که ماشاالله نقل و نبات و ورد زبان حضرات است. منظور دروغهائی است که میزان مصرف سنگ پای قزوین را چنان بالا میبرد که بعضاً موتور توجیهگری اصلاحطلبان حکومتی مقیم لندن هم آب و روغن قاطی میکند.
و توضیح دیگر اینکه این سؤال چندان ارتباطی به انتخابات ندارد. دستکم ارتباطی به شخص حسن روحانی ندارد. حسن روحانی به عنوان یکی از مدیران این نظام، به مراتب قابل احترامتر از اصلاحطلبان بیپرنسیب حکومتی است که عملاً از مهندس موسوی عبور کردهاند و چه بسا در دل او را فردی تندرو هم میدانند. این اصلاحطلبان لازم باشد به مهندس موسوی خیانت هم میکنند، چون مهندس موسوی تسلیم نشد و بساط استمرار دم و دستگاه آنها را که مبتنی بر التماس و دریوزگی است، با مشکل مواجه ساخت.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
وقتی مهندسان و معماران صفوی پل خواجو را در اصفهان طراحی میکردند، آیا به این فکر هم بودند که قرار است قرنها این پل محل گذر محمولههای سنگین باشد؟ یا فقط هدف آنها ساختن سازهای بینهایت زیبا بود؟
اولین بار که پل خواجو را در اصفهان دیدم، بقدری تحت تاثیر زیبائی آن قرار گرفتم که همین سؤال را مدام با خودم تکرار میکردم. پل اساساً سازهای سفت و سخت است و باید در مقابل بلایای ویرانگر طبیعی هم مقاومت کند. ولی هیچکدام از اینها باعث نشده که معماران پل خواجو اندکی از زیبائی و تقارن شگفتانگیز آن غفلت کنند، تو گوئی قصد آنها فقط آفرینش زیبائی بوده است.
مسیر مدرسه بچهها طوری است که هر یکشنبه و سهشنبه از زیر پل صدر تهران دور میزنم و همین صحنه رقتانگیز را میبینم و همان سؤال را به شکل دیگری مطرح میکنم. وقتی مهندسان و معماران سردار دکتر خلبان تصمیم به طراحی پل صدر گرفتند، آیا هدف آنها فقط این بود که هر چه زشتی در عالم سازههای شهری است را یک جا در تهران بکارند؟ و یا به این هم فکر میکردند که این پل خاصیت ترافیکی هم باید داشته باشد؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
مارین لوپن رهبر جبهه ملی فرانسه 35 درصد آراء فرانسویها را کسب کرد و داغ دل من از بابت مسئلهای دیگر تازه شد. جبهه ملی فرانسه به معنای واقعی کلمه یک حزب عوضی است. این حزب نژادپرست با اتحادیه اروپا و مهاجران و مسلمانان و یهودیها هیچ میانهای ندارد. اصلاً معلوم نیست حرف حساب آن چیست، فقط شعار نفی میدهد. در فرانسه و در یکی از پیشرفتهترین دموکراسیهای جهان حتی ده درصد رای هم برای این حزب زیادی است.
البته جبهه ملی فرانسه معلول فرآیند دیگری است و نمیتوان آن را با حزب ملیگرای MHP در ترکیه مقایسه کرد. اما MHP هم حقوق کُردها را به رسمیت نمیشناسد و عملاً همه شهروندان ترکیه را تُرک میداند. شگفت اینکه این حزب در ترکیه فقط ده درصد رای دارد. در مقایسه با فرانسه حقیقتاً باید ترکیه را تحسین کرد.
چند سال پیش ترکیه در یک نقطه بینهایت درخشانی قرار گرفته بود که هر انسان مسئولیتپذیری باید با چنگ دندان از آن مواظبت میکرد. از یک طرف بخش اکثریت و محافظهکار با اهداف اسلامگرایانه و برادرانه دست برادری به سوی کُردها گشود، از طرف دیگر بخش سکولار جامعه که عموماً طرفدار حزب سوسیال دمکرات بودند با اهداف ترقیخواهانه خواهان حل دمکراتیک مسئله کُرد شدند. وفاق بینظیری شکل گرفته بود. حزب ملیگرا عملاً در انزوا قرار داشت و هر چه بالا و پائین میپرید حرف آن هیچ خریداری نداشت.
بقیه را هم که همه میدانیم، اربابان پکاکا از سوریه بوی کباب به مشام آن رساندند و جنگ شهری و ترور و بمبگذاری وضع را به اینجا کشاند. اکنون حزب ملیگرا با همان ده درصد آراء میدانداری میکند. حتی گفته میشود دستگیری نمایندگان HDP هم به اصرار این حزب صورت گرفت. نفرین بر پکاکا و نفرین بر اربابان پست آن که چنین سرنوشت تلخی را برای مصالحه تاریخی کُردها و تُرکها رقم زدند.
خواهش میکنم مطلقاً زیر این پست کامنت نگذارید. یک درد دل از یک آروزی شخصی بود و نشد که ننویسم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
از زمین و زمان هم یأس و ناامیدی ببارد، یکی دردانه مارال چون تو کافی است که همچنان شاد و امیدوار باشیم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
مصطفی میرسلیم در مناظره امروز از سینما حرف زد. پیداست که پیشرفت فوقالعادهای داشته است. دهه شصت که وزیر ارشاد بود، با مجله فیلم مصاحبهای داشت که مضمون آن به یادم مانده است. در آن مصاحبه از ایشان در خصوص فیلمهائی که دیده سؤال شد. میرسلیم گفت که تا کنون سینما نرفته است و علاقهای هم برای رفتن به سینما و دیدن فیلم ندارد. مصاحبهگر بسیار تعجب کرد و از او پرسید سینما و مسائل مربوط به سیماگران از جمله مسئولیتهای شما در وزارت ارشاد است، چطور علاقهای به سینما ندارید؟
شایان ذکر است که مضمون مصاحبه یادم مانده است و شاید میرسلیم گفته باشد که در طول عمرم یکی دو بار سینما رفتهام. تردید دیگری هم دارم، ممکن است مصاحبه بعد از دوران وزارت او انجام شده باشد. اما در اصل مطلب هیچ تردیدی ندارم. چنین متخصصان متعهدی کشور را اداره میکردند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
مطابق قوانین بینالمللی انگلیسی زبان اصلی هوانوردی و امور خلبانی در جهان است. همه خلبانهای جهان باید بتوانند انگلیسی را به خوبی حرف بزنند. قوانین هم در این خصوص سفت و سخت است. خلبان آلمانی در فرودگاه فرانکفورت با برج مراقبت آلمانی هم حق ندارد به زبان آلمانی صحبت کند و باید به انگلیسی حرف بزند.
حال که سردار دکتر خلبان چترباز، خلبان هم است، قطعاً انگلیسی را فوت آب است. مثل میرسلیم که فرانسهدانیاش را به رخ کشید، خلبان همیشه کاندید هم بد نیست مصاحبهای به زبان انگلیسی داشته باشد. لازم هم نیست با رسانههای بیگانه صحبت کند، دقایقی با پرس تیوی خودشان به انگلیسی حرف بزند تا مردم یکی از دهها توانائی این حکیم بزرگ و همه فن حریف را به عینه ببینند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در زبان فارسی به کسی که در یک دانشگاه مشغول تحصیل است دانشجو میگویند. دانشجوئی هم که دوران تحصیل او به اتمام برسد فارغالتحصل میشود. ترکیب "دانشجوی بیکار" و "دانشجوی فارغالتحصیل" هم چندان واجد معنا نیست.
پُست و کامنتها در فیسبوک
توضیح : ابراهیم رئیسی در مناظره دوم مدام از دانشجوی بیکار حرف میزد
***
ممکن است دهها سال بعد تاریخ جنبش سبز و پیامدهای مهم اعتراضات بعد از انتخابات 88 را اینطور هم بنویسند :
حکومت با اقتدار تمام به میدان آمد و هیچ امتیازی به مخالفان و معترضان نداد. بر خلاف دفعات گذشته "جمع کردن" اعتراضات زمان زیادی برد و حرکت "فتنه" نامیده شد. در داخل نظام هر مقامی که رسماً و علناً از این فتنه اعلام بیزاری نکرد، منزوی و حذف شد. کار بجائی رسید که بعدها بسیاری از اعضاء ستاد انتخاباتی رهبران جنبش سبز برای گرفتن پست وزارت و وکالت مصلحت را در بیزاری از فتنه و اعلام رسمی آن دیدند.
در جریان این حرکت دهها نفر کشته شدند. اغلب فعالان زندانی شدند و چهرههای معروف پس از دادگاههای گروهی به اعتراف تلویزیونی رو آورند. در نهایت بسیاری از فعالان معترض به تبعید و مهاجرت خودخواسته تن دادند. اما عملکرد آنها در خارج از کشور دوران جدیدی را در عمر نظام اسلامی رقم زد.
مهاجران جدید سرشار از اطلاعات و تحلیلهای بکر از درون و ساختار نظام بودند. در رسانههای خارج از کشور به عنوان روزنامهنگار و تحلیلگر جایگاه برتر را یافتند. رسانههای اصلی و پرطرفدار عملاً به انحصار آنها در آمد.
اما بخش مهمی از این مهاجران متوجه شدند که رقابت در بیرون از چهارچوب نطام، اسباب حذف همیشگی آینده سیاسی و طرز فکر آنها خواهد شد. متوجه شدند نان وضعیتی را میخورند که تنها معترض رسمی خود آنها باشند. فهمیدند که اقبال میلیونی به کاندید آنها در انتخابات، در فقدان جریانهائی است که خیلی قبلتر و چه به بسا به دست آنها و با همفکران آنها حذف شدهاند. فهمیدند در شرایط آزاد و دمکراتیک چندان جایگاهی نخواهند داشت و حتی ممکن است به اندازه جناح سنتی نطام هم در بدنه جامعه طرفدار نداشته باشند.
در نهایت به این نتیجه رسیدند که همچنان بهتر است مردم را از به قدرت رسیدن کسی بدتر و خطرناکتر بترسانند و فرصت رسانههای پرمخاطب را از دست ندهند و توجیهگر ناکامیهای پی در پی باشند. سابقه زندان و آزار هم داشتند و تاثیر سخن آنها از جنس تاثیر مبلغان رسمی نبود.
نطامی که سالها کابوس "فتنه" دست از سر او بر نمیداشت، در نهایت نان فتنه را خورد. همینها که فتنه نظام نامیده میشدند، در عمل و پس از گذشت چند سال به فتنهای برای حرکت رو به جلوی مردم ایران تبدیل شدند و پیامد رفتار آنها نعمتی برای استمرار وضع موجود شد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در استتوس قبلی از وظیفهنشناسی دستاندرکاران در پی حوادث گوناگون نوشتم. دوست عزیزم بابک بقائی از تجربه بسیار تلخ خود در نه سالگی نوشت. از بابک اجازه گرفتم کامنت او را با اندکی ویرایش منتشر کنم. رفتار بیشرمانه آن مدیر مدرسه و افسر پلیس و مردمی که تماشاگر صحنه بودند و روح و روان کودکی نه ساله و معصوم را خراش میدادند، گرچه بسیار دردآور است، اما با کمال تاسف چندان ناآشنا نیست.
شایان ذکر است که بابک جان هم اکنون دانشجوی دکترا در رشته مهندسی برق و الکترونیک دانشگاه تبریز است، و بر روی مدارهای مجتمع نوری تحقیق میکند. (لینکها در کامنت)
سلام آقای بابایی عزیز، مرا یاد گذشتهای دور انداختین. من تجربه به مراتب بدی داشتم. اینجا گاهاً مردم نیز به مسئولیت خویش در قبال شهروندان واقف نیستند. حدود 20 سال پیش هنگامی که 9 سال بیشتر نداشتم، به هنگام عبور از خیابان و رعایت همه جوانب با ماشین یکی از افسران نیروی انتظامی که سرعتش فراتر از حد مجاز بود و جناب افسر بیتوجه به چراغ راهنمایی، تصادف کردم. دست چپم با درب اتومبیل برخورد کرد و زمین افتادم. آن موقع طفل معصومی بیش نبودم و اورژانس حالیم نمیشد. جناب افسر از صحنه متواری شد، مردم نیز جز بلند کردن بنده از روی زمین کار دیگری انجام ندادند. من که از شدت درد به خود میپیچیدم، با چشمانی اشک بار و نگاهی شاید ملتمسانه خواهش کردم مساله را به خانوادهام اطلاع دهند.
از طرف دیگر بنده معلولیتی مادرزادی در هر دو دست و دو پا داشتم و از همین رو مدیر وقت مدرسه خطاب به جماعتی که دور من حلقه زده بودند با بیشرمی هرچه تمام گفت : «ایشون مادرزادی معلول هستند و کمی باهانا ماهانا میآورند نیازی نمیبینم خانوادهاش را نگران کنیم یا اورژانس رو زحمت بندازیم!» از مدرسه تا خانه احدی حاضر نشد مرا به بیمارستان یا لااقل خانه برساند. با پای پیاده و چشمانی اشکبار و تحمل درد به خانه رهسپار شدم. در مسیر خانه، کسی از این طفل معصوم نمیپرسید چی شده؟ چرا گریه میکنی؟ برعکس! فکر میکردند داد و ناله من بخاطر درماندگی یا معلولیتم است. رفتارهای زننده آنان باعث شده بود آن درد شدید ناشی از تصادف را هم فراموش کنم و ذهنم درگیر نگاه تحقیرآمیز یا ترحمآمیز آنان شود.
خلاصه با هزار مصیبت به خانه رسیدم و از آنجا یک راست اورژانس رفتیم و مشخص شد دو استخوان ساعدم شکسته و یک هفته بستری و جراحی شدم. پدرم شکایتی را تنظیم نمود و بر اساس شماره پلاکی که روز حادثه یکی از همکلاسیها یادداشت کرده بود، خاطی احضار و به دادگاه فراخوانده شد. هرچند مدیر و بعضی از شاهدان عینی بخاطر ترسی که از جناب افسر داشتند حاضر به شهادت نشدند، با شهادت چهار شاهد متهم مجبور به اعتراف شد.
پدرم قصد رضایت داشت، ولی این عبارت سخیف جناب افسر باعث شد از سر تقصیر ایشان نگذرد. او بجای عذرخواهی و طلب عفو رو به قاضی گفت : «اینها خودشان عامدانه بچهشان را خیابان ول کرده بودند تا با تصادف و مرگ از شرش خلاص شوند» حکم نهایی دادگاه سه سال زندان بود به همراه جریمه به دلیل فرار متهم و سوء استفاده از موقعیت بود. بعد از حکم بود که جناب افسر و خانوادهاش یادشان افتاد که باید عذرخواهی کنند. بعد از طی چهارماه حبس از سه سال حبسی که برایش بریده بودند، پدرم حاضر به رضایت شد. آن چهار ماه حبس نیز صرفاً برای عبارت سخیفی که روز دادگاه بکار برد، و گرنه ما کلاً اهل شکایت و اذیت کردن نیستیم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
عصر روز پنجشنبه هفتم اردیبهشت همسرم مهرنوش به دیدار مسافری در هتل مرکزی تهران واقع در خیابان لالهزار رفته بود. ساعتی بعد از همان هتل آژانس میگیرد که به خانه برگردد. حدود ساعت هشت با اضطراب و صدای بسیار لرزان زنگ زد و گفت که راننده آژانس تصادف شدیدی کرد و حال من هم زیاد خوب نیست و سرگیجه دارم. سریع راه افتادم، باران بسیار شدیدی در تهران میبارید و ترافیک سنگین بود. تصادف در تقاطع چهارراه بزرگمهر و وصال اتفاق افتاده بود. در طول راه با تلفن سعی میکردم حالش را بپرسم. با راننده آژانس هم صحبت کردم و خواهش کردم حتماً آمبولانس خبر کنند. راننده گفت پلیس آمده و خودشان آمبولانس خبر میکنند. در آن حوالی چندین بیمارستان مجهز وجود دارد.
وقتی به محل تصادف رسیدم دیدم هیچ خبری از آمبولانس نیست. راننده هر سه ماشین که به هم خورده بودند، با افسر پلیس در خصوص میران خسارت و مراحل اداری بحث میکردند. مهرنوش داخل ماشین نشسته بود و درد میکشید. رفتم به پلیس گفتم جناب سروان چرا آمبولانس خبر نکردید؟ گفت اگر فکر میکنید لازم است خبر کنم. گفتم حالشان اصلاً خوب نیست. جناب سروان تشریف آورد و مثل یک طبیب حاذق از مهرنوش چند سؤال کرد که آیا حالت تهوع دارد یا نه، و در نهایت با قاطعیت تمام فتوا داد که چیزی نشده و فقط ترسیده است.
بیتجربه و مضطرب بودم و در آن لحطه اصلاً به فکرم هم نرسید که افسر پلیس چنین صلاحیتی ندارد. پرسیدم مطمئن هستید که آمبولانس و مراجعه به بیمارستان لازم نیست؟ گفت لازم نیست، ما زیاد تجربه داریم، اگر تا 48 ساعت بعد درد و یا احیاناً حالت تهوع داشت حتماً به مراکز درمانی مراجعه کنید. افسر جاافتاده و سروان کامل بود. به حرف او اعتماد کردم و سوار ماشین شدیم و به خانه آمدیم.
در راه دیدم خیلی درد دارد و مخصوصاً از درد شدید گردن شکایت میکند. وقتی به خانه رسیدیم ورم صورت بیشتر شد و کمپرس آب یخ گذاشتیم. نگران شدم و به دوستی زنگ زدم که آگاه از چنین اموری است. گفت حتماً به یک بیمارستان مراجعه کنید. بلافاصله به بیمارستان آتیه رفتیم و موقت بستری شد. تا ساعت دو بعد از نصف شب انواع رادیوگرافی و سیتیاسکن را از سر و گردن او انجام دادند. شکر خدا هیچ شکستگی و آسیب جدی در کار نبود، اما کوفتگی ناشی از ضربات و کبودی چندین جای بدن از جمله صورت و زیر چشم همچنان باقی است. سه روز بعد از استراحت مطلق سر کار رفت ولی یک ساعت بیشتر طاقت نیاورد. به نظر میرسد تا پایان هفته باید استراحت کند.
و ما همچنان این پرسش را با خود مرور میکنیم که جناب پلیس! آخر تو چه صلاحیتی داری که در چنین شرایط حادّی نظر طبی صادر کنی؟ چرا به وظیقهات درست عمل نمیکنی؟ چرا قبل از ماشینها سراغ شخصی که آسیب دیده نمیروی؟
مسئله فقط این نیست. از دزدی کیسه برنج در انباری خانه تا تصادف منجر به جرح، از مراجعه به یک درمانگاه دورافتاده تا بهترین بیمارستان خصوصی، و به طور کلی هر اتفاق غیرمترقیهای که در زندگی روزمره ما میافتد و لازم میشود به نهادهای شهری و دولتی مراجعه کنیم، یک واقعیت تلخ به وضوح خود را نشان میدهد : به امان خدا ول شدهایم.
خود باید مراقب جان و مال خود باشیم. در وسط پایتخت هم انتظار کمترین مسئولیتپذیری از نهادهائی که مثلاً قرار است در شرایط دشوار مسئولانه یار و یاور و راهنمای ما باشند، کار عبثی است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
آیریلیق در بیات اصفهان، با صدای ماندگار مرحوم سلیم مؤذنزاده
تهران، میدان گلوبندگ، مسجد اردبیلیها
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
نوشته کوتاه مهندس تقی قیصری در خصوص اجراهای اخیر ارکستر فلارمونیک تبریز بسیار دلگرم کننده است. این موفقیت را باید به خود ایشان هم تبریک گفت که از مؤسسان انجمن فلارمونیک تبریز است. ارکستر فلارمونیک تبریز را این انجمن اداره میکند. مهندس قیصری شخصیت ارزنده و نویسنده و کنشگر فعال مدنی است که قبلاً در این صفحه برای دوستانی که ایشان را نمیشناسند مختصری از فعالیتهایشان نوشتهام. برای آن دسته از دوستان که ندیدهاند، مجدداً در کامنت اول میگذارم.
نکته جالب اینجاست که ارکستر فلارمونیک موفق تبریز از هیچ کمک دولتی بهره نمیبرد. موسیقیدوستان تبریزی ارکستر را اداره میکنند. این را مقایسه کنید با اکستر سمفونی تهران که همیشه از طرف دولت حمایت شده است. در دولتهای روحانی و خاتمی بسیار بیشتر هم مورد حمایت قرار گرفت. برای رهبر ارکستر حقوق چند ده میلیونی و هتل و سوئیت اختصاصی برای اقامت در تهران هم تدارک دیدند. اما این ارکستر همچنان سرگردان است و حتی برای چند سال پی در پی هم سازمان آن بر قرار نمیماند. این رهبر میرود و آن آن یکی رهبر میآید.
زنده باد قوجا تبریز و زنده باد شخصیتهای فرهنگی و سرمایههای معنوی این شهر تاریخی که بدون هیچ حمایت دولتی چنین برنامههای هنری مدون و پُرهزینهای را پیش میبرند.
فرصت مناسبی است که پیشنهاد خودم را با دوست عزیزم تقی در میان بگذارم. لطفاً به فکر دوستداران این ارکستر در تهران هم باشید. تردیدی ندارم که اگر ارکستر فلارمونیک تبریز چند شب متوالی در تهران اجرا داشنه باشد، بسیار مورد استقبال قرار خواهد گرفت.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دو ماه پیش دوستی نادیده و مقیم امریکا این یادداشت اینجا من را خواندند و پسندیدند. بعد از آن گفتگوئی بین ما در خصوص جایگاه خر در فرهنگ خودمان شکل گرفت. ضمن این گفتگو به ایشان گفتم بچههایم یک مجسمه کوچک شیشهای خر برای من خریده بودند و همیشه روی میزم بود و متاسفانه افتاد و شکست. بعد ادامه دادم که جایگاه خر در فرهنگ ما طوری است که بچهها هنوز موفق نشدهاند یک مجسمه مناسب دیگر در بازار پیدا کنند و به نظر میرسد که باید خود دست به کار شوند و مجسمهای از خر درست کنند. هر چه روی میزم هست، از جامدادی گرفته تا گلدان کوچک، به نوعی کار بچههاست.
چند روز پیش همین دوست پیام دادند که از طریق برادرشان یک خر از امریکا برای من فرستادهاند. چنان خوشحال شدم که غیرقابل وصف است. اکنون جناب خر بهترین جایگاه را روی میز کار من دارد. از دوست نادیدهام بینهایت سپاسگزارام، حسابی غافلگیرم کرد.
به امید روزی که فرهنگ ما با خر یار دیرین و وفادار انسان مهربان باشد. دادن نسبت خریت به انسانهائی که هیچ فعل مثبتی از آنها سر نمیزند، ستم بزرگ به حیوانی است که از بدو تولد تا زمان مرگ با کمترین توقع بیشترین خدمت را به انسان میکند.
خر و شیر دو نماد بسیار مهم در فرهنگ ماست. خر کاملاً تسلیم است و هیچ توقعی ندارد و بیشترین بهره را میرساند، اما به نماد هر چه زشتی است تبدیل شده است. ما حتی قادر به دیدن زیبائی بی حد و حصر چشمهای کرهخر هم نیستیم که از چشمان آهو هم زیباتر است. اما شیر یک حیوان کاملاً وحشی است که در اولین فرصت انسان را لقمه چپ میکند. اما همین حیوان وحشی به نماد قدرت و شجاعت تبدیل شده است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اینکه با قربانیان پُرشمار حوادث 24 آوریل در ایران به طور گسترده همدردی میشود، خیلی خیلی بعید است که همه این همدلان نوعدوستی و احترام به حقوق بشر سرلوحه رفتارشان باشد. عکسالعمل به فجاجع تلخ سوریه شاهد مدعاست که قصه چیز دیگری است. با همه اینها و به هر علت و دلیلی دم همدلان گرم، آلام ملت ارمنی در قرون گذشته هفتاد من مثنوی است. آلام آشوریها هم که این وسط به کل فراموش شده است.
اما اینکه همان همدلان نمیدانند و نمیخواهند هم بدانند که درست در همان تاریخ ارتش عثمانی به داد هموطن آنها در آذربایجان رسید، تا دستهجات به غایت خشن مسیحی و داشناکی بیش از این در اورمیه و سلماس و خوی کشتار نکنند، خیلی خیلی اسباب شرمساری است. مردم این مناطق در آن تاریخ نه سر پیاز بودند و نه ته پیاز، اما گوشت دمِ توپ جیلوها بودند و تاوان سختی میدادند و از دولت مرکزی هم خبری نبود.
24 آوریل را جهان به هر نامی مینامد، بگذار بنامد. هر بلائی هم که سر ارامنه آمده باید وارثان عثمانی جوابگو باشند. برای امثال من که بخشی از نیاکانش قربانی جیلولوق شده و عمق فجایع را هم مستقیماً از پدربزرگها و مادربزرگها شنیده است، 24 آوریل "روز جهانی هموطن قلابی" است. هموطنی که آلام هممیهن خود را به دلایل سیاسی کُلّهم نایده میگیرد و کاسه داغتر از آش هم میشود.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
متن کوتاهی با عنوان "در ستایش دکتر نبودن رئیسجمهور بعدی" نوشته بودم تا یکی دو روز آینده منتشر کنم. در آنجا استدلال کرده بودم که باید کمی هم مثبت و "اعتدالی" فکر کرد. اگر حجتالاسلام ابراهیم رئیسی رئیسجمهور شود، دستکم "دکتر" نیست و پس از دههها از دست رؤسای جمهور "دکتر" خلاص میشویم. خوب شد مطلب را منتشر نکردم.
نمی دانم زمان رسمی تبلیغات انتخاباتی شروع شده است یا نه، ولی دقایقی پیش در محله ما تصویر بزرگی از آقای ابراهیم رئیسی با عنوان "دکتر سید ابراهیم رئیسی" نصب کرده بودند. (کامنت اول) با خودم گفتم ای دل غافل! او هم که دکتر است.
هشت سال پیش به آن دکتر معروف می گفتند دکتر برو دکتر. اکنون به نظر میرسد کُلّهم اجمعین دکتر واجب شدهایم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
بیبیسی فارسی از زمان باراک اوباما برای احکام رؤسای جمهور امریکا اصطلاح "حکم حکومتی" را به کار میبرد. این کار چه معنی دارد؟ حکم حکومتی در ایران اصطلاحی کاملاً شناخته شده است و معنای بسیار مشخصی دارد. حکم حکومتی حتی الزامی به چهارچوب قانون اساسی هم ندارد و پاسخگوی هیچ نهاد قانونی دیگری نیست. در قانون اساسی کشور هم چنین اصطلاحی به کار نرفته است.
امریکا سرزمین قانون است. رئیسجمهور امریکا مطابق قانون اختیارات مشخص و دقیق و تعریف شدهای دارد. اگر رئیسجمهور و یا هر نهاد قدرتمند دیگری، سر سوزن از این قوانین تخطی کنند، سیستم قضائی مستقل و شگفتانگیز امریکا بلافاصله آن را متوقف میکند. جریان این توقفها را هم همه جهان میشنوند. این موضوع چه ربطی به "حکم حکومتی" دارد؟
آیا بیبیسی فارسی برای گزارش احکام رؤسای جمهور امریکا با کمبود اصطلاح مواجه شده است؟ البته بعید هم نیست جریانی که از بلندگوی این رسانه روزگار سیاه ملت سوریه را "عارفانه" تفسیر میکند، این بار هم در پی آن باشد که نشان دهد بعله! هر جا "سرزمین ثبات" است، لابد وضع به همین منوال است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
بعد از آن همه توحش عریان و ترورهای پی در پی و کشتار صدها نفر در پاریس، کمتر از پنج درصد اهالی این شهر به مارین لوپن رای دادهاند. نزدیک 84 درصد پاریسیهای واجد شرایط در این انتخابات شرکت کردهاند. حقیقتاً این نتیجه شگفتانگیز و رویائی است.
دل زخمی شهر عشق جوابی به راستگرایان افراطی داد که در باور هم نمیگنجد. جالب اینجاست که سال 2012 مارین لوپن کمی بیش از شش درصد در پاریس رای داشت، اما امسال رای او کمتر هم شده است. همین چند روز پیش تروریستها به پاریس حمله کردند، انتخابات کاملاً در فضای امنیتی برگزار شد، در بسیاری از حوزهها رای دهندگان را بازدید بدنی هم میکردند، اما پاریس فقط به درس بزرگ خود برای جهانیان یعنی "آزادی و برابری و برادری" فکر میکرد.
زنده باد پاریس، زنده باد فرانسه
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
به نظر من طی چند روز آینده میتوان بهترین تحلیلگر مستقل ایران را شناخت. و یا به این نکته اذعان کرد که در انتخابات پیشِ رو با چنان بازی پیچیدهای مواجه هستیم که به مراتب از ظرفیت تحلیلگری کارشناسان مستقل ایران فراتر است.
انتخابات ریاستجمهوری وارد فازی جدید و به غایت متفاوت شده است. از هر منظر که نگاه کنیم، با سؤالات بسیار دشواری در خصوص بازی بعدی بازیگران اصلی مواجه هستیم. در یک چیز هم اصلاً نباید تردید کرد، از ما بهتران هیچ چیزی را به شانس و اقبال واگذار نکردهاند و دقیقاً میدانند چه میکنند. موضوع هم خیلی خیلی فراتر از گرم کردن تنور انتخابات است.
آیا طی چند روز آینده و قبل از اینکه بخشهائی از معما حل شود، شاهد یک تحلیل درخشان از تحلیلگران خواهیم بود؟ اجازه بدهید به دو تحلیل فوقالعاده در فضای فارسیزبان اشاره بکنم که در زمان خود هر دو تحسینبرانگیز و کاملاً متفاوت بود.
اولین تحلیل در خصوص انتخابات امریکا بود. وقتی در ایران و متاثر از فضای غالب رسانههای غربی همه از پیروزی حتمی هیلاری کلینتون صحبت میکردند و در خود امریکا هم هیلاری در حال انتخاب وزرا بود، بیبیسی فارسی مقالهای به قلم کامبیز غفوری منتشر کرد که در آن استدلال شده بود نباید از پیروزی ترامپ غافلگیر شد، همین اتفاق هم افتاد. حقیقتاً تحلیل درجه یکی بود.
مقاله دوم در مورد ایران بود. بعد از اینکه ابراهیم رئیسی به ریاست آستان قدس رسید، مرتضی کاظمیان اولین کسی بود که تحلیل فوقالعادهای منتشر کرد و از احتمال رهبری رئیسی در آینده صحبت به میان آورد. در آن تاریخ کسی فکر این مسئله را هم نمیکرد. البته نیروهای ملی مذهبی با بخشی مهمی از اصلاحطلبان ارتباط گستردهای دارند و هیچ بعید نیست که این خبر به نوعی از داخل و تعمداً به بیرون درز کرده باشد. در تجلیل از تحلیل مرتضی کاظمیان فرض من این است که ایشان به چنین اخباری دسترسی نداشتهاند.
با این تجارب به نظر میرسد که برای تحلیل مسائل ایران و جهان کارشناسان خوبی داریم. آیا طی چند روز آینده شاهد سومین تحلیل درخشان و متفاوتی خواهیم بود که تصویر درستی از نقشه راه تا روز انتخابات ارائه دهد؟ آیا حسن روحانی ثبتنام خواهد کرد؟ آیا واقعاً بین روحانی و رئیسی یک رقابت تمام عیار شکل خواهد گرفت؟ همه چیز مثل روالهای شناخته شده قبلی پیش خواهد رفت؟ در هر حال این انتخابات بسیار بسیار پیچیدهتر از آن است که قبلاً تصور میشد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
بمباران شیمیائی خان شیخون کار کیست؟
یک دوست بسیار آگاهی دارم که روحیات او درست نقطه مقابل من است. تا در خصوص موضوعی سند و مدرک کافی نداشته باشد و در جای معتبری چیزی نخوانده باشد، اظهار نظر نمیکند. من هم به او میگویم هر سند و مدرک صدرصد متقنی هم که با تحلیل من نخواند، اصلاً سندیت ندارد.
در اینکه رژیم اشغالگر بشار اسد جنایتکارترین رژیم حال حاضر جهان است هیچ تردیدی نیست. اما اینکه این رژیم در چنین شرایطی از بمب شیمیایی استفاده بکند و جهانی را علیه خود بشوراند، اصلاً با تحلیل من نمیخواند. این در حالی است که تمام منابع معتبر جهانی اذعان میکنند که بمب شیمیائی از هواپیما شلیک شده و کار رژیم اسد است. گرچه بشار اسد جنایتکار است و صدها هزار آدم بیگناه را هم کشته است، ولی سفیه نیست که دست به چنین کاری بزند.
از این دوست آگاه پرسیدم به نظر تو مسئله چیست. گفت به ظن قوی کار خود روسیه است. روسیه میخواهد آبرومندانه از شر بشار اسد خلاص شود. چون در وفاداری به متحدانش هم هیچ حسن شهرتی ندارد، باید راهی محکمهپسند برای خلاصی از این قضیه بیابد. هیچ بعید نیست که بمب شیمیائی را به گونهای جاسازی کردهاند که اصلاً نظامیان بشار اسد متوجه نشدهاند چه نوع بمبی با خود حمل میکنند.
این نظر بدجوری به دلم نشست. به دوستم گفتم چرا نمینویسی؟ گفت این فقط یک نظر است و هیچ سند و مدرکی ندارم و جای معتبری هم چیزی نخواندم. گفتم مرد حسابی! کدام دلیل و مدرک بهتر از این که نظر تو با تحلیل من میخواند؟ وقتی رژیم مافیائی و جنایتپیشه پوتین مخالف خود را در لندن با اورانیوم میکشد، چرا برای اسد چنین نقشهای نکشد؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
تورکلر مین ایلدن چوخ ایسلاما خدمت ائدیبلر. ماشاالله عربلردنده داها آرتیق ایسلام یولوندا جان وئریبلر. کئچن بشیوز ایلدهده عراقلی و بحرینلی و لبنانلیلاری قاباقلاییب، شیعه مذهبینه لاب اورکدن خدمت ائدیبلر. دئیهسن الله ازلدن تورکلری ایسلاما و اونون مین جوره مذهبینه جیره و مواجیسیز عسگر یارادمیش.
بو آرادا تورکلر بئله تشخیص وئریبلر کی آماندی ها! تورک دیلینه آرتیق خیدمت ائتسک یازدی یاماندی بیردن بو دیل زنگینلشر و اونا نظر دهیر و سویوق آپارار. تورکجهنی یوز ایللر بویی تاقچایا قویوبلار تا یوز ایل گیریفتارچلیقی بیزه چاتا. یوز ایلدیر هر یئرینن دوران و تومانین چکن بیزه تاپماچا تاپیر و یئتیم دیلمیزه تاریخ یازیر.
بو آگهینی کی اول کامنتده قویورام، منیم ماشینیما اورمونون حسینآباد محلهسینده و یا تهرانین نازیآباد و خانیآبادیندا یاپیشدیرمیبلار ها! تهرانین لاب اسنوبپرور خیابانلارینن بیرنده ماشینی پارک ائلهمیشدیم کی گوردوم.
هه! ایندی کی تورکی انگلیسیدن سورا یازلیب و ایللر بویی اسنوبلار سئون دیللردن یوخاری چئخیب، بیردن اوزویوزو ایتریب بونو خالص تورکی دیلنین قدرتینه باغلامیاسینیز ها! الله توتار بیلهنیزی.
دئیهسن مین ایلدن سونرا تانری بو یئتیم میلتین دینه کیتابا پیغمبره خدمتلرینی یاواش یاواش یاد ائلیر و دیلینه بیر نظر سالیر، آمما سالماق سالیر ها. داهی بوندان آرتیق آچیب آغاردا بیلمهرم. الله ایسلام و مسلیمن و مسلماته برکت وئرسن، آمین یا ربالعالمین.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
آقای محمد حیدری روزنامهنگار قدیمی به رحمت خدا رفت. روحش شاد و قرین رحمت الهی باد. گرچه ایشان در صفحه خود از بیماری و مراجعات متعدد به پزشکان مینوشتند، اما این خبر برای خوانندگان مطالب آن مرحوم کاملاً غافلگیر کننده بود.
هیچ بعید نیست که مثل شادوران کیارستمی قربانی قصور پزشکی شده باشند. ایشان هرگز انصاف را در برخورد با جامعه پزشکی از دست نمیدادند، اما از تافته جدابافتهای در بدنه سیستم پزشکی مینوشتند که من آنها را "اشرافیت پزشکی" مینامم.
در آخرین یادداشت خودشان هم صحبت از شکایت کرده بودند : «وقتش که رسید شکایت میبرم، اما به نتیجهاش دل نمیبندم. زیرا نظام پزشکی ایران را فاقد احساس مسئولیت و بیطرفی میدانم و دلیل عمده ناخشنودی بدنهای از جامعه از پزشکان و دست در کاران حرفههای پزشکی را ناشی از ناکارآمدی همین نظام پزشکی میدانم»
من خودم بیمار فشارخونی و کلیوی هستم. سالهاست تحت نظر دکتر بهروز برومند یکی از شریفترین چهرههای پزشکی ایران قرار دارم. معضلات پزشکی و بیمارستانی را از نزدیک دیدهام. چندین دوست پزشک دارم. با این جامعه از نزدیک آشنا هستم. بینی و بینالله نظام فعلی و قبلی در حوزه پزشکی کمابیش تلاش خود را کردهاند. پزشکان هم موقعیت اجتماعی بالائی در جامعه دارند. بهترینهای کشور جذب پزشکی میشوند. ایران در مجموع سرمایه انسانی و مادی بسیار زیادی در حوزه پزشکی دارد. ولی وضع همچنان آشفته است، چرا؟
یکی از مهمترین بدبختیهای کشور همین "اشرافیت پزشکی" است که پول پارو میکنند و طلبکار هم هستند. ایران یکی از بزرگترین صادرکنندگان مغزهای متخصص در جهان است، ای کاش این بخش هم اهل مهاجرت بودند تا جا برای جوانترها باز شود. نه تنها اهل مهاجرت نیستند، بعضاً بهد از مهاجرت برمیگردند و یا خانواده را میفرستند و خود میمانند. آخر کدام کشور پیشرفته جهان چنین بیحساب و کتاب است؟
رفتار اشرافیت پزشکی ترکیبی از رفتار شورای نگهبان در انتخابات و "دلواپسان" برای اقتصاد کشور است. وقتی از آنها شکایت داریم میگویند به نظام پزشکی خودمان شکایت کنید. همانطور که "آنها" عادل هستند، "اینها" هم قسم پزشکی خوردهاند. منافعشان هم تمام و کمال در ادامه وضع آشفته فعلی است. در حالی که در کشور پزشک بیکار داریم، حضرات به طور حساب شده به جهل جامعه دامن میزنند. عنقریب برای سرماخوردگی هم باید به دارندگان فوقتخصص مراجعه بکنیم.
اشرافیت پزشکی همه کارهایش را هم بی سر و صدا مرتکب میشود. یک نمونه را از یادداشتهای قدیمی شادوران حیدری میآورم. آن مرد دانا چه عذابی از دست این قشر طلبکار میکشیده است : «ساکنان یک برج گرانقیمت در تهران وقتی متوجه شدند یکی از مشهورترین و بزرگترین فوتبالیستهای سابق تیم ملی اقدام به خرید یکی از پنتهاوسهای این برج کرده به سرعت برای بیرون کردن او دست به کار شدند... بر اساس اخبار رسیده ساکنان این برج بسیار گرانقیمت که در یکی از مناطق شمالی تهران قرار دارد همگی پزشک و متخصصان جراح هستند. در واقع یکی از شروط خرید پنتهاوس در این برج پزشک بودن فرد خریدار است، در غیر این صورت راهی برای خریداری پنت هاوسهای گران قیمت این برج وجود ندارد...به محض اطلاع از این اتفاق در نامهای که رونوشت آن به آقای فوتبالیست هم ارسال شده خواستار این شدند که وی معامله خود را فسخ کند چون اصلا نمیتوانند تحمل کنند تا یک فرد مشهور در برج حضور داشته باشند و حاشیههای مختلفی برای ساکنان این برج رقم بزند»
روح محمد حیدری شاد باد. مطابق نوشته هایشان درد مشترکی هم داشتیم که قبلاً در خصوص آن نوشتهام. لینک نوشتههای ایشان را در کامنتها میگذارم.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
از دیروز مسحور این اجرای شگفتانگیز مالیک منصوراف شدهام. از دیدن و شنیدن آن سیر نمیشوم، و برای شما دوستان سخت نسگیل میکنم و اصلاً از دست ندهید.
از دوست بزرگوارم آقای اسماعیل جمیلی که با بسیاری از بزرگان موسیقی اذربایجان آشنائی شخصی هم دارند، در خصوص کارهای مالیک سؤال کردم. گفتند قبلاً به اتفاق برادرش با عالیم قاسماوف همکاری داشت. اکنون در کالج موسیقی آصیف زینالی به تدریس تار مشغول است و یکی از نوازندگان کمنظیر این ساز است و شخصاً هم فرد آرامی است. گویا خیلی هم اهل اجراهای پر سر و صدا نیست.
آقای جمیلی سالها قبل کاستی از اجراهای مرحوم بیکجهخانی در اختیار مالیک قرار میدهند که بسیار مورد پسند ایشان قرار میگیرد و از تکنیک نوازندگی و مضراب استاد شادروان بیکجهخانی تاثیر میگیرند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
خانمها آقایان،
اگر در خصوص انتخابات ریاستجمهوری و کاندیداتوری ابراهیم رئیسی مینویسید، فارغ از اینکه با ایشان موافق یا مخالف باشید، دوستدار و حتی دشمن ایشان باشید، لطفاً به یک نکته بسیار مهم توجه فرمائید. آخرین درجه حوزوی و رسمی ایشان "حجتالاسلام" است. اینکه در ادامه "والمسلیمن" هم دارند یا نه نمیدانم، ولی فرق چندانی در اصل ماجرا نمیکند.
حالا شما چرا جوگیر شدید؟ آیتالله پشت آیتالله است که به نام ایشان میچسبانید. حجتالاسلام رئیسی هم مطابق قوانین نظام شخصی هستند مثل حسن روحانی و مهدی کروبی و محمد خاتمی و بیشمار حجتالاسلامهای دیگر که قربه الی الله اندید پستی و مقامی شدهاند. حالا دیگه لازم نکرده شما با این عنوان "آیتالله" هی جو بدید.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
توجیهگران جنایتهای رژیم اشغالگر بشار اسد در خصوص بمباران شیمیائی خان شیخون سؤال مهمی را مطرح میکنند. آنها میپرسند چه کسی از این بمبارانها منتفع میشود؟ با هر نیتی که چنین سؤالی را میپرسند، اصل سؤال مهم و درخور توجه است. بمبارانهای وحشیانه شیمیائی اسباب چرخش بزرگی در سیاست امریکا شده است.
اما این توجیهگران چرا سؤال بسیار مهمتر دیگری را مطرح نمیکنند تا سیهروی شود هر که در او غش باشد. چه کسانی و چه کشورهائی و چه گروههائی از ظهور تبهکارترین و وحشیترین گروه تروریستی جهان یعنی داعش بهره میبرند؟
کیست که نداند بزرگترین برنده داعش رژیم اشغالگر بشار اسد بود که توجهها را از سرنگونی حتمی خود به جای دیگری معطوف کرد. داعش جنبش مردم سوریه را به حاشیه برد. جهان اسلام و به طور مشخص کشورهای ترکیه و عربستان سعودی و تونس و مصر بزرگترین بازنده پدیده داعش بودند. داعش صنعت توریسم ترکیه و تونس را به خاک سیاه نشاند. بزرگترین دشمن مسلح ترکیه یعنی پکاکا از صدقه سر داعش در شرق و غرب کلی مشروعیت برای خود کسب کرد. بیشترین قربانیان بیگناه داعش هم اتقاقاً از میان مسلمانان سُنّیمذهب بودند.
چرا پای داعش که به میان میآید این سؤال را مطرح نمیکنند؟ آنها حتی مطرح کنندگان این سؤال را هم از حامیان ترکیه و عربستان و گروههای افراطی معرفی میکنند.
همین الان هم که امریکا چند موشک در سوریه علیه رژیم اشغالگر اسد پرانده است، هیچ بعید نیست که عنقریب تصاویر جدیدی از گردنزنی تبهکاران داعشی نمایان شود.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
ابراهیم رئیسی برای باخت نیامده است. حتی دشوار بتوان پذیرفت که برای یک رقابت تمام عیار با حسن روحانی هم وارد میدان شده باشد. به نظر میرسد کاندیداتوری رئیسی کار بسیار حسابشدهای است.
نظام خیلی باهوشتر از آن است که پس از این همه هزینه و حذف و حصر و قلع و قمع، چنین نیروئی را به نبرد با سیاستمداری کارکشته و کاربلد مثل حس روحانی بفرستد، و به دست خود فضا را چنان قطبی بکند که رای مردم معترض کاملاً تعیینکننده باشد. سال 88 مخالفان وضع موجود همه ظرفیتهای خود را به میدان آوردند تا احمدی نژاد یک دورهای شود، اما حوادث فراانتخاباتی چنین اجازهای نداد. به نظر میرسد تاریخ برای روحانی با شرایط بسیار دشواری در حال تکرار است.
اگر رئیسی در این رقابت بسیار سنگین شکست بخورد، و در روز موعود و سرنوشتساز حسن روحانی همچنان رئیسجمهور باشد، رئیسجمهوری خواهد شد که بیا و ببین. روحانی شاگرد اول مدرسه رفسنجانی است و همه سوراخ سمبههای نظام را میشناسد. برنده شدن در این رقابت سنگین پاس گل طلائی برای روحانی در لحظه سرنوشتساز است.
احمد خمینی در زمان حیات پدرش خیلی کارها کرد، اما در نهایت نصیب او از سفره انقلاب تولیت آستان پدرش شد. حسناش را هم چند وقت پیش رد صلاحیت کردند تا فقط جانشین پدرش باشد و تولیت درگذشتگان بیشتری را بر عهده بگیرد و فکر جایگاه پدربزرگ را کُلّهم از سر بیرون کند تا همین شغل مالتیتولیتی را هم از دست ندهد.
سرنوشت روحانی در این انتخابات چه خواهد شد؟ یک احتمال حتی میتواند رد صلاحیت او باشد. حتماً دلایلی برای آن جفت و جور میکنند و نگران هیچ عواقبی هم نیستند. قبلاً بزرگتر از او را رد صلاحیت کردند و شد.
یک احتمال هم میتواند تاثیر شرایط بسیار بد اقتصادی روی نظر مردم باشد و احتمالاً حساب ویژهای از ابن بابت باز کردهاند. شاید خبر دارند که فضای دو قطبی فقط محدود به مناطق خاصی از شهرهای برخوردار مثل تهران خواهد بود. به نظر میرسد دولت روحانی هم نگران این فضاست و سیاست پوپولیستی پیشه کرده است. دولت چند ماهی است که با مسئله ارز احمدینژادی برخورد میکند. هر روز گونی گونی برای صرافها دلار پخش میکنند تا به هر ضرب و زوری شده قیمت دلار را زیر 3800 تومان نگه دارند تا انتخابات سپری شود. به هر حال احتمال اینکه کارنامه اقتصادی دولت را روی سیبل بگذارند و "سیب زمینی" را هم به روغن و برنج ارتقاء دهند وجود دارد. دلیلی هم ندارد که نگران از دست دادن چهرههای توانا و غیرسیاسی دولت فعلی باشند. آنها با رئیسی هم میتوانند کار کنند. چهار سال پیش برای گرفتن رای اعتماد از "عصارهها" کلی شعار فتنه فتنه سر دادند و از حوادث 88 تبری جستند. اما این احتمال در مجموع ریسک فراوانی دارد.
خیلی خیلی هم بعید است که اجازه بدهند شرایطی مثل 88 به وجود آید. ماشاالله همه مؤمن هستند و گفتهاند مؤمن از یک سوراخ دو بار گزیده نمیشود، اما این حق را برای خود محفوظ میداند که غیرمؤمنین را از همان سوراخ چندین و چند بار بگزد. در ضمن حوادث 88 شخصیتی چون میرحسین موسوی هم لازم دارد که روحانی به کلی شخص دیگری است.
شرایط منطقه هم طوری است که نطام هر تصمیمی بگیرد، سیاستهای آن در لندن و پاریس بیش از تهران توجیهگران حرفهای دارد. در چنین فضائی بعید است سری را که درد نمیکند دستمال بندند.
این انتخابات برای نتایج فراانتخاباتی است. چگونگی آن را زمان نشان خواهد داد. رئیسی را برای باخت نیاوردهاند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت اول : سال 76 صادق خلخالی تصمیم گرفت که از خاتمی حمایت کند. او آدم به غایت بدنامی بود. حتی جناح راست حکومت هم بابت کارنامهاش از او فاصله میگرفت. خلخالی در مجلس چهارم بابت این رفتارها چنان جوش آورد که خطاب به جناح راستیها از پشت میکروفن مجلس گفت شما خودتان هم گَلَّه گَلَّه آدم کشتید.
در آن تاریخ کسانی از اصلاحطلبان راهی قم شدند و به خلخالی محترمانه گفتند که بهتر است وارد صحنه نشود. فیالواقع او را شیرفهم کردند که در این شرایط حساس تو یکی بهتر است خفه بشوی.
اکنون شرایط فرق کرده است. رسانهها و شبکههای اجتماعی هم کارکرد فراوانی دارند. اما جامعه ایران چنان لمس شرایط فعلی و علیالخصوص مسائل منطقهای است که "عارف"شناسی در پربینندهترین رسانه خبری فارسیزبان حوادث 67 را فراموش شده تلقی میکند و آب از آب تکان نمیخورد. در چنین فضائی و در چنین شرایطی دلیلی دارد که نظام سر یک مهره بسیار با اهمیت ریسک کند؟
***
عبارت "رژیم اشغالگر" چنان در رسانههای ایران کاربرد وسیعی دارد که بلافاصله ادامه آن نام یک کشور مشخص را به ذهن متبادر میکند. اما اگر منظور از رژیم اشغالگر این باشد که بخشی از یک قوم و یا باورمندان به یک دین و مذهب، رژیمی را در سرزمینی مستقر کرده باشند که اکثریت بسیار بزرگ باشندهگان آن سرزمین، حتی خطر فروپاشی کشور را هم به بقای آن رژیم ترجیح دهند، بسیار بعید است بتوان مصداقی بهتر از رژیم بعثی حافظ اسد در سوریه برای عبارت رژیم اشغالگر یافت. رژیم اسد در خوشبینانهترین حالت فقط رژیم علویانی است که کمی بیش از ده درصد جمعیت کشور را دارند و در مناطق خاصی هم مستقر هستند....
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
ترک عادت کار دشواری است و البته تعبیر دیگری هم دارد. دو سه روزی است درگیر این مسئله تکراری هر سال هستم که چطور نوروز را به دوستانم تبریک بگویم. کار شایسته این است که برای همه دوستان نامه بنویسم.(کامنت اول) اما این کار چندان اجرائی نیست و عملاً به کپی و پیست یک بخشنانه تبریک منتهی خواهد شد که فقط جای اسامی باید پر شود. این موضوع حتی اگر اجرا هم بشود اشکال فیسبوکی مهمی دارد. به هر حال صادقانه باید پذیرفت که فضای گفتگو در فیسبوک خواهی نخواهی تحت تاثیر فرهنگ لایکم کن تا لایکت کنم است، در چنین فضائی فالوور را باید رفیق بیادعا نامید. در این روش به این رفقا باید چطور تبریک گفت؟ به هر حال مسئله پیچیده است و به نظر میرسد سال به سال هم پیچیدهتر میشود.
عید نوروز را خدمت شما عزیزان تبریک عرض میکنم و در سال جدید بهترینها را برای شما آروز دارم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
کمی آب
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در خصوص بلاک کردن
زمان بیل کلینتون قانونی در امریکا تصویب کردند که هر کس میخواهد اسلحه بخرد، ابتدا باید سفارش اسلحه بدهد، ولی بعد از یکی دو روز میتواند اسلحه را دریافت کند. میگفتند کسانی که اسلحه ندارند و از سر خشم تصمیم به کشتن کسی میگیرند، با این قانونی فرصتی برای فرو نشستن خشم آنها فراهم خواهد شد.
در فیسبوک همه گفتگوهای موافق و مخالف ما شیرین نیست. بعضاً همدیگر را سر خشم میآوریم. در موارد خاصی که خیلی اذیت میشوم، و دوستی که اذیتم کرده برایم خیلی عزیز است، از ترس اینکه خشم طرفین به گفتگوی دور از ادب منتهی شود، بلافاصله تمام راههای گفتگو را موقتاً میبندم. به هر حال آدم وقتی عصبانی است ممکن است کاری بکند که پشیمانی به بار آورد. حتی قسمت مسیج را هم برای ان دوست موقتاً میبندم، تا در فضای متشنج چیزی رد و بدل نشود.
به نظر من بزرگترین اشکال فیسبوک این است که نمیتوان حق کامنت گذاشتن را برای اشخاص محدود کرد. بای دیفالت همه میتوانند با هم مسیج تبادل کنند، مگر اینکه یکی از طرفین محدودیت قائل شود. در مورد کامنت هم باید چنین امکانی باشد. اگر این امکان بود لیست بلاک من همیشه زیر ده باقی میماند. و در عین حال هم برای خودم و هم برای کسانی که با نوشته من مخالف هستند، این شرایط فراهم می شد که مدتی گفتگو نکنیم.
پیداست که منظور من بلاک کردن آدمهای فحاش نیست، سخن در اینجا بر سر دوستانی است که دوستی و حتی مخالفت آنها ارزشمند است. وقتی دوستی ارزشمند را منشن میکنم (کاری که به ندرت مرتکب می شوم) تا نوشته من را که دستکم برای خودم معتبر است بخواند و احیاناً نظر بدهد، و بعد ایشان نوشته را کوچه بازاری مینامد، بدیهی است که ناراحتکننده است. البته آن دوست به این هم قانع نشد، 48 ساعت بعد لفظ "پرخاشگر" را هم به من نسبت داد. همه اینها فقط به این خاطر بود که نوشته من خلاف باور ایشان بود.
ابداً دوست ندارم ادای آدمهای پُر طاقت را در بیاورم. اما اگر این امکان فراهم بود که با این دوست و لایک کننده مطالبش امکان گفتگو در فیسبوک را محدود کنم، فقط همین کار را میکردم.
زمانی دوست نداشتم تعداد بلاک بالاتر از ده برود، که نشد و اکنون به عدد 25 رسیده است. کمتر از ده نفر آنها کسانی هستند که واقعاً با این صفحه دشمنی دارند. رفتار بقیه برخوردنده بوده است و به هر دلیلی نتوانستهام تحمل کنم. مدتی که میگذرد این لیست را دوباره کوچک میکنم. امروز هم همین کار را کردم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
عالیم قاسماوف گلن ایل بو زامان منوتو تلویزیونون آکادمی گوگوش مسابقهسنیده شرکت ائلهسه نظره گلیر کی چوخ یاخجی اولار. همی اؤ اوستادلار کی اوردا ایلشیبلر عیبی ایرادینی دئیرلر، همیده کی اول چئخار. البته بو خطر وار کی سورا استاد پرواز همای بئلسینی بئینمیه و کنسرته دعوت ائلمیه، ولی اول چئخماقینا دئیر.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
روزنامه گاردین کاری لوموندوار کرده و عکسهای معروف انقلاب اکتبر روسیه را مجدداً از همان زاویه و از همان لوکیشن تهیه کرده است. اگر روی هر عکس کلیک کنید، عکس امروزی را میبیند. اغلب خیابانها و ساختمانها به همان شکل قدیمی باقی مانده است. عکسها هم شگفتانگیز است و هم حسرت به دل بیننده ایرانی میگذارد.
توسعه کلنگی دهها سال است که خاطره و تاریخ شهرهای ما را نشانه رفته است. تقریباً هیچ عکسی از چهل سال پیش اورمیه با وضع فعلی قابل تطبیق نیست. تهران به کلی دگرگون شده است. اندکی وضع اصفهان از این نظر بهتر است. اما "کلنگ" مهمترین شهردار شهرهای ما طی دهها سال گذشته بوده است.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دوستی به نام رسول داشتم که آدم غیرمذهبی نبود، اما با کل تشکیلات مطلقاً میانهای نداشت. وقتی بالاخره جائی استخدام شد، مصلحت را در آن دید که در تمام نماز جماعات اداره شرکت کند. قبلاً چنین کارمندانی را حسابی نکوهش میکرد. با او مزاح میکردم و میگفتم هنگام تعقیب مستحبات به طور ویژه التماس دعا دارم. یک بار از خودش دفاع کرد و گفت : «من همچنان هیچ اعتقادی به اینها ندارم. حتی در یکی از این نمازها هم به آخوند اداره اقتداء نکردم. همه را با نیت فرادا خواندم». گفتم رسولجان! پدر اینها را در آوردی، ولی خودتو به کشتن میدی. همه که شجاعت تو را ندارند، به دوستان و آشنایایت رحم کن. یقیناً سراغ بقیه هم میآیند، من که نیستم!
جمهوری آذربایجان در هر زمینهای که توسعهنیافته باشد، در زمینه موسیقی یکی از بهترینهاست. بعید میدانم استانبول هم حریف باکو باشد. از حق نگذریم که اغلب این دستاوردها یادگار دوران اتحاد شوروی است. آن موقع زیاد خرابکاری کردند، اما پایه موسیقی را در این جمهوری بسیار اصولی گذاشتند. دوستی مطلع میگفت که اولین آکادمی باکو را روستروپویچ پدر بزرگترین نوازنده ویولنسل جهان گذاشت که از یهودیهای روسیه بود. گویا روستروپویچ در باکو تُرکی هم یاد گرفته بود.
آوازه بزرگان موسیقی آذربایجان هم که شهر خاص و عام است. عوذیر حاجی بیاوف صد سال پیش شاهکارهائی آفرید که در سطح آثار جهانی است. پس این جامعه از چه چیزی رنج میبرد که نامدارترین هنرمند آن به چنین افتضاحی تن میدهد؟ ویدیوی کامنت اول را ببینید. یکی از بزرگان که با عالیم ارتباط دارد، صدای معترضین را به گوش او رساند. حاصل فقط تغییرانی در تیتراژ ویدیو شد (کامنت دوم).
همه چیز حاکی از فاجعه است. شعر تُرکی و فارسی و آهنگ همه چیز سطحی و مزخرف است. بس که شعر بیتناسب است، عالیم جائی مثل مبتدیها میخواند. یعنی میراث غزل تُرکی و فارسی دچار قحطی شده که استاد تصمیم گرفته شعر کوچه بازاری بخواند؟
اردال ارزنجان از ترکیه و کیهان کلهر از ایران اجراهای مشترک بسیار موفقی داشتهاند. اردال یکی از بهترین نوازندگان باغلاما در ترکیه است. اما بعید میدانم کار او در مجموع کاملاً همسطح کیهان کلهر باشد که جهانیترین موزیسین ایران است. در کنسرتها هم فضا اغلب دست کلهر است. یعنی هیچ بعید نیست که بگوئیم اردال ارزنجان بیشتر از این همکاری بهره میبرد.
بزرگان موسیقی ایران هم که در تکریم جایگاه عالیم قاسماوف کم نگذاشتهاند. ستایشی نیست که از او نکرده باشند. به جای این همکاریها چرا مرتکب "جنجال دو دیوانه" میشود؟
جنجال دو دیوانه خوانده و فراموش خواهد شد. تنها تاثیر درازمدت آن هم احتمالاً دیوانه کردن این دیوانه عالیم قاسماوف است. اما باکی نیست، رفیقی مثل رسول دارم که چهگوارای زمان است و راه را به روشنی نشان داده است.
ابتدا کمر صفحه فیسبوک عالیم قاسماوف را شکستم و آنلایک کردم. حالا تصمیم دارم که کمر این کنسرت را بشکنم. هر کس در این کنسرت شرکت کند و یا احیاناً کوچکترین تبلیغی برای آن بکند، در جا او را بلاک خواهم کرد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
به راستی چرا کارشناسان ساکت نشستهاند؟
زمان آقای کرباسچی که بنای ویرانگر توسعه قالیبافی شهرهای ایران گذاشته شد، اتوبانسازی و گسترش فضای سبز در تهران حرف اول را میزد. دکتر کردوانی در آن تاریخ مقالهای نوشت و گفت نباید در شهری که آب ندارد فضای سبز را گسترش داد و از همه بدتر نباید چمن کاشت. وقتی قرار شد بین اتوبان تهران و قم با عنوان از حرم تا حرم درخت بکارند باز ایشان معترض شد که این منطقه اگر قرار بود سبز باشد، لازم نبود شما در آنجا درخت بکارید. اصلاً گوش کسی بدهکار این حرفها نبود.
الان هم با این همه بدبختی رئیس محیط زیست بغل دست رئیسجمهور ایستاده و یکی یک آبپاش هم دست گرفتهاند و نهال میکارند که بعله! داریم کشور را آباد میکنیم. به بچهها در مدرسه هم این کارها را یاد میدهند. یعنی با این همه تجربه تلخ و ویرانگر نباید با این مسئله اندکی حساب شدهتر از گذشته برخورد بشود؟
قبل از شروع نهضت سدسازی در اورمیه، در ادبیات ما مردم این شهر سرنوشت رودخانهها با لفظ ریختن به "شور دریا" توصیف میشد که حاوی نوعی بیاحترامی به نام دریاچه بینوا هم بود. یعنی آب به دریاچه شور و بیخاصیت میریزد و هدر میرود و لابد دولت عرضه ندارد که آن را مهار کند. حتی یک مورد به یاد ندارم که کسی به داد دریاچه رسیده باشد. متوجه این چیرها نبودیم. در پیشرفتهترین کشورها هم دولتها اشتباه میکنند ولی جامعه سرزنده تسلیم هر اشتباهی نمیشود و بالاخره کسانی پیدا میشوند که حرفی بزنند و شنیده هم بشود.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
نجف دریابندی در کتاب "در عین حال" مقاله کوتاهی دارد که در آن از دیدار پاکستان مینویسد. در این مقاله چنان از علاقه پاکستانیها به ایران شگفتزده میشود که مینویسد : «محبت پاکستانیها به ایرانیها برای من هم تکاندهنده بود و هم ناراحتکننده. تکاندهنده از این جهت که محبتشان حقیقت دارد. چرا راه دور برویم، من میخواستم از یک فروشنده دورهگرد چند تکه نیشکر بخرم، و او چون شنید که من ایرانی هستم به هیچ عنوان حاضر نشد پولش را بگیرد. گفت که من مهمان او هستم. و ناراحت کننده بود، از این جهت که میدانستم ما شایسته این محبت نیستیم.»
در خصوص چرائی بیتوجهی ایرانیها به پاکستان نجف دریابندری مینویسد : «در مدت چند قرنی که رابطه ما با شرق بریده شده، و بالاخص در ظرف چند دهه گذشته که با چشمان متحیر به غرب مینگریستهایم، ما به طور کلی قدری بیمحبت شدهایم»
در اینکه این محبت یک طرفه است تردیدی نیست. پاکستان در ایران کشور محبوبی نیست. اما دلیلی که دریابندری میآورد کاملاً خطاست. تلویحاً و ناخواسته هم کمی نخوت و نگاه از بالا در آن نهفته است. انگار پاکستانیها در گذشته نیازی به عنایت و فرهنگ بالای ایرانیها داشتهاند و اکنون مردم ایران بیمحبت شدهاند. فقط کافی است بدانیم که پاکستان در ترکیه هم کشور بسیار محبوبی است. اما این محبت کاملاً دو طرفه است. پس ریشههای این محبت یکطرفه کجاست؟ جواب در همان سرمایههائی است که چوب حراج به آن زدند و نوعی ملیگرائی منحط و از رده خارج عملاً به آن پیوند خورد و بخشی از اپوزسیون و اصلاحطلبان حکومتی هم دنبالهرو آن شدند.
آگهی شماره سه برای : "حلب؛ آغاز فروپاشی دو سرمایه بزرگ ایران"
به زودی در لوموند چاپ تهران
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
یعنی چه که بلبل شرق استاد عالیم قاسماوف با هر کسی در تهران کنسرت میدهد؟ این دیگر چه حکایتی است؟ "جنجال دو دیوانه" دیگر چه صیغهای است؟(کامنت اول) پرواز همای که میگوید در موسیقی ایران تحولی آفریده، کدام یک از نامداران در کارهای ایشان مشارکت داشتهاند که اکنون نوبت به ستاره شرق رسیده است؟
استاد عالیم قاسماوف باید با بزرگان و استادانی چون شجریان و علیزاده و شهرام ناظری و کیهان کلهر کنسرت بدهد. این "دو دیوانه" جنجال کدام دیوانه است؟ به نظر میرسد حتی بروشورئی هم که برای استاد فرستادهاند با آنچه در ایران پخش شده فرق دارد.
کارهای پرواز همای را به طور پراکنده و در تاکسی و این ور و آن ور شنیدم. حتی فکر میکردم دو تا همای داریم که بعداَ متوجه شدم همان همای است که خارج رفت و کارش نگرفت و دوباره برگشت. اکنون هم گویا بیشتر با حوزه هنری کار میکند. دوستی اهل موسیقی میگفت تنها چهره نامداری که در خارج از کشور با ایشان کار مشترک کرد شهرداد روحانی بود که اصلاً موفق از آب در نیامد و اسباب سرشکستگی هم شد.
به نظر من دوستداران عالیم در تهران باید از استاد سؤال کنند و از ایشان بپرسند که اساساً در جریان است که با چه کسی اجرای مشترک خواهد داشت؟ این کار لطمه بزرگی به عالیم قاسماوف است. میتوان به تُرکی در صفحه فیسبوک ایشان و زیر همان پُست کامنت گذاشت.
اگر در بر همان پاشنه میچرخد و استاد به هر دلیلی میخواهد با همای بخواند، به احترام استاد نباید این صحنه غمانگیز را از نزدیک دید. صمیمانه از دوستان خواهش میکنم که نظر دهند. حق داریم از یگانهای چون عالیم قاسماوف انتظار داشته باشیم.
در این مطلب تفاوت جایگاه موسیقی مقامی در آذربایجان و موسیقی سنتی در ایران را نوشتهام و به آخرین کنسرت عالیم قاسماوف در تهران پرداختهام. در کنسرت قبلی ایشان حتی گوش آماتوری مثل من هم تشخیص میداد که کار ارکستر سازهای بادی تهران در هم و برهم است و اساساً حال و هوای موسیقی آذربایجان هم ندارد.
البته که من منتقد نگرش اشرافی بزرگان موسیقی سنتی در ایران هستم و مردمی بودن موسیقی مقامی در جمهوری آذربایجان و خاکی بودن نامداران این موسیقی را خیلی بیشتر میپسندم. اما این اتفاقات پیدرپی نشان از چیز دیگری باید داشته باشد. آیا در ایران کسانی از سادگی و همینطور محبوبیت این بزرگان سوءاستفاده میکنند؟ آیا بزرگان موسیقی آذربایجان متوجه جایگاه خود نیستند؟ آیا به خاطر پول و درآمد به هر پیشنهادی جواب مثبت میدهند؟
بعید میدانم عالیم قاسماوف در هیچ شهر جهان به اندازه تهران طرفدار داشته باشد. حق ماست که از استاد انتظار داشته باشیم که در تهران هم کنسرتی برگزار کنند که در یادها بماند. هنوز بعد از سالها به کمانچه استاد هابیل علیاف و آواز استاد شجریان گوش میدهیم و لذت میبریم.
دوست داشتم این متن را به تُرکی آذربایجانی هم بنویسم و دوباره منتشر کنم که نشد و اگر دوستی مدد رساند سپاسگزار خواهم بود.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
این کامنت فقط یک مخاطب دارد و آن خودم هستم. اما برای اینکه تنبیه شوم عمومی مینویسم.
باباجان! کسی که جنگ حلب را با جنگ موصل مقایسه میکند و هر دو را جنگ با داعش میداند، یک فاشیست ملیگرا و یک نئوآریائی دیگرستیز است. تو چرا اینقدر سادهای و به همه اعتماد میکنی؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
شادروان عباس کیارستمی و اصغر فرهادی موفقترین و جهانیترین سینماگران ایران هستند. سینما هم از جهانیترین هنرهاست. جالب اینجاست که هم مرحوم کیارستمی و هم فرهادی زبان انگلیسی را در حد ابتدائی میدانستند. فرهادی بعد از اینکه جهانی شد و به کشورهای مختلف سفر کرد، اندکی در انگلیسی حرف زدن پیشرفت کرد. اما کاملاً پیداست که همه هنر و پیشرفت و آموزش و آفرینش و تفکر این دو سینماگر در بستر زبان فارسی شکل گرفته است.
در سینما گرچه تصویر رکن اصلی است، اما سناریو و گفتگو و داستان و روایت جایگاه بسیار بالائی دارد. دنیای انگلیسیزبان هم تقریباً همه این عرصه را قبضه کرده است. پس اغراق نیست که موفقیت این دو را موفقیتی برای زبان فارسی هم بدانیم و به این نتیجه برسیم که هم میشود عالیترین مدارج ترقی را طی کرد و هم لزوماً زیر سلطه کامل زبان جهانی انگلیسی نبود. در ایران زبان فارسی و در ترکیه زبان تُرکی و در اغلب کشورهای عربی به جز جاهای معدودی مثل دوبی زبان عربی چنین موقعیتی دارد.
برای همه زبانهایمان چنین موفقیتهائی آرزومندم. نباید مثل هند و پاکستان زبانهای خودمان را قربانی توسعه بکنیم. زبانهائی که زیر سلطه زبانهای غیرجهانی هستند، حکایتشان به طور مضاعف دردآور و غمانگیز است. بدیهی است که منظورم در اینجا یاد نگرفتن انگلیسی و یا هر زبان دیگری نیست، منظور این است که هم میتوان پیشرفت کرد و هم به حال و رزو هند و پاکستان نیفتاد. در این دو کشور کسی یک دیپلم درست و حسابی هم بدون زبان انگلیسی نمیتواند بگیرد. ملیگرایان هندی نام "بمبئی" را تحمل نکردند، چون به استعمار انگلیس مربوط بود و به نام ناآشنای "مومبای" برگشتند. اما زبان باستانی هندی با آن همه پیشینه به چنان حال و رزوی افتاده که بعضاً وقتی دو نفر هندو با هم به هندی حرف میزنند، وسط صحبت یک جمله را کامل به انگلیسی بیان میکنند.
اکونومیست مقالهای منتشر کرده (کامنت اول) و از منظر دنیای انگلیسیزبان و به زبانهائی پرداخته که باید به دلایل مختلف یاد گرفت. فرانسه در صدر این زبانهاست. از میان زبانهای غیراروپائی جایگاه عربی و ماندارین بسیار قابل توجه است. اما خبری از اهمیت زبان بسیار مهم و باستانی هندی با صدها میلیون گویشور و اقتصاد در حال توسعه نیست. نباید هم باشد چون احترام امامزاده با متولی است. اما زبان بسیار دشوار ماندارین حتی در حال تبدیل شدن به حریفی برای زبان انگلیسی است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت تکمیلی : دوستان، فکر میکنم در مورد این نوشته من سوءتفاهم پیش آمده است. و فکر میکنم دوستان کمی زود قضاوت کردهاند. من از فارسی در ایران و یا تُرکی در ترکیه دفاع نکردم. از شیوه آموزش فارسی در ایران و تُرکی در ترکیه دفاع کردم. این در حالی است که هر دو کشور از نظر زبانی تمام و کمال کشورهای تمامیتخواهی محسوب میشوند و از نظر من افغانستان عزیز صد سال از این دو کشور تمامیتخواه در حوزه زبان پیشرفتهتر است.
از طرف دیگر به زبان هندی در هندوستان انتقاد نکردم که هند اتفاقاً یکی از دمکراتیکترین کشورهای چند زبانه جهان است. از شیوه آموزش هندی در هند و اردو در پاکستان به شدت انتقاد کردم. چون عملاً زیر سلطه زبان انگلیسی هستند.
به هیج وجه منالوجوح هم نمیخواهم که در ایران زبان انگلیسی زبان واسط باشد. چون اقدام به این کار همانا و نابود شدن تدریجی همه زبانها همانا. بنده از نظر زبانی کمابیش آدمی بنیادگرا هستم.
خلاصه نوشتهام این بود که گور بابای توسعهای که در آن زبانهای کُردی و تُرکی و فارسی و بلوچی عربی به حال و روز هندی و اردو و بنگالی بیفتند. من خواهان این هستم که تُرکی و کُردی و بلوچی و عربی هم به همان شیوه ای آموزش داده شود که فارسی در ایران و ماندارین در چین و تُرکی در ترکیه آموزش داده میشود. یعنی زبانهائی که زیر سلطه هیچ زبان دیگری نباشند.
اگر زبان انگلیسی زبان واسط در ایران باشد، ممکن است دل زبان باختههائی مثل تُرکها و کُردها را خنک کند که هم زبان خودمان را یاد میگیریم و هم به جای فارسی که در بیرون از ایران هیچ کاربردی ندارد، زبان بینالمللی را یاد میگیریم. اما این وضعیت به قیمت نابودی همه زبانها تمام خواهد شد. انگلیسی زبان بسیار خطرناکی است.
اتفاقاً این موضوع باید مورد توجه فارسیزبانهای ایران و یا تُرکزبانهای ترکیه باشد. چون اگر وضع فعلی ادامه یاید، عملاً غیرفارسیزبانها در ایران و غیرتُرکیزبانها در ترکیه فرصت از دست رفته را با جایگزینی انگلیسی جبران خواهند کرد و این در نهایت به ضرر همه خواهد شد. همان اتفاقی که در بلژیک افتاده است. اکنون در بلژیک هلندیزبانها بیشتر انگلیسی یاد میگیرند تا فرانسوی
***
سخنانی که مقامات کشورهای منطقه در کنفرانس مونیخ بر زبان راندند، همه نشان از این دارد که ایران در محاصره همسایگانی است که از آن نفرت دارند و مترصد فرصت هستند که خودی نشان دهند. البته حکایت اسرائیل چیز دیگری است که همیشه همین ساز را میزند. اما سایر همسایهها اصلاً ملاحظات سابق را نداشتند. حرفهای مولود چاوش اوغلو وزیر خارجه ترکیه به دور از محافظهکاریهای معمول بود.
در دو نکته نباید تردید کرد. اظهارات این مقامات بسی نرمتر از آن چیزی است که در بستر جامعه آنها میگذرد. به عنوان مثال چرخش نظر مردم ترکیه نسبت به ایران طی چند سال اخیر باور نکردنی است. نکته دوم اینکه بدون تردید رفتن باراک اوباما و صدای تارامپا تورومپ ترامپ دلیل اصلی بروز آشکار این مواضع است. امریکا قویترین کشور جهان است که اکنون سیاست دیگری دارد.
مقاماتی که این سخنان را به زبان آوردهاند، انگلیسیشان خیلی بهتر از ظریف است و خوب میدانند در جهان و منطقه چه میگذرد و چقدر میتوان روی ترامپ حساب باز کرد. پس این کشورها از کدام قدرت ایران میترسیدند که تا سیاست امریکا عوض نشده بود محافظهکاری میکردند؟
از کارآمدی و اقتصاد شفاف و شکوهمند ایران، از ارتش مدرن، از موشکهای بالستیک، از نیروهای هوائی بسیار کارآمد، از قدرت هستهای، از میران اعتماد بالای مردم و دولت، از کشاورزی برتر، از محیط زیست کمنظیر، از دمکراسی، از میهندوستی فوقالعاده ایرانیان که در منطقه نظیر ندارد...از چه چیز ایران میترسیدند؟
واقعیت این است که ایران با تمام سرمایههای حال و آینده خود وارد این معرکه بیحاصل شده است. و به نظر میرسد هیچ ابائی هم ندارد که همه آنها را هم بر باد دهد. چنین پدیدهای حتماً ترس دارد. به فروپاشی دو سرمایه مهم از این سرمایهها در پی جنگ سوریه خواهم پرداخت.
"حلب و آغاز فروپاشی دو سرمایه بزرگ ایران" به زودی در لوموند چاپ ایران
این آگهی شماره دو است و لطفاً کامنت اول را هم مشاهده بفرمائید.
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت اول :
اجازه بدهید مطلب را یا یک جوک نه چندان مهربانانه با خانمها شروع کنم. میگویند روزی یک مادر بزرگ بیوه هوس ازدواج میکند. به نوه اش میگوید یک شوهر برای من پیدا کن. نوهاش ده تا برگه سفت زردآلو به او میدهد و میگوید هر وقت اینها را توانستی بجوی و بخوری اقدام خواهم کرد. فردا بر میگردد و میبیند مادربزرگ سخت در تلاش است. میپرسد کار خوب پیش میرود. مادربزرگ هم میگوید اگر این برگه که در دهان دارم تمام شود، فقط نه تای دیگر باقی است و کار تمام است.
در مثل مناقشه نیست. در آگهی اول نوشتم که چارهای جز تبلیغات ندارم تا دستکم دو هزار نفر این مطلب را بخواند. فعلاً ده دوست اعلام آمادگی کرده است. انشاالله و به فضل الهی اگر 198 آگهی دیگر هم پخش کنم، کار تمام است .
***
فمنیسم، مردستیزی نیست
چند سال پیش دومنیک استراوس کان رئیس فرانسوی صندوق بینالمللی پول وقتی از هتلی در نیویورک عازم فرودگاه بود، با شکایت خانم دیالو خدمتکار هتل در فرودگاه نیویورک دستگیر و بلافاصله دادگاهی شد. خانم دیالو ادعا کرده بود که این اقتصاددان و سیاستمدار نامدار فرانسوی قصد تعرض به او را داشته است. اخبار این دادگاه انعکاس گسترده جهانی یافت. در نهایت استراوس کان از این پرونده تبرئه شد و حتی معلوم شد که کسانی خانم دیالو را تحریک هم کرده بودند. دادگاه تا وقتی که کاملاً مجاب نشد خشونت جنسی در کار نبوده است، هیچ مماشاتی با این مقام بلندپایه نکرد. با همه اینها استراوس کان بابت این اتهام جنسی ضربه سنگینی خورد. کرسی ریاست صندوق بینالمللی پول را از دست داد. مهمترین کاندید سوسیالیستهای فرانسه برای ریاستجمهوری هم بود که فرانسوا اولاند جایگزین او شد. عملاً حیات سیاسی کان پایان یافت.
همه این ماجرا نشان میدهد که سیستم قضائی قدرتمند و مستقل امریکا با اتهام خشونت جنسی مطلقاً مماشات نمیکند و قوانین بسیار سختگیرانهای در این خصوص دارد.
چندی پیش خانمی در واشنگتن علیه یک مرد روزنامهنگار و شناخته شده کُرد ایرانی و همسرش به دادگاه شکایت برد و ادعا کرد که قصد آزار او را داشتهاند. دادگاه تشکیل شد و قاضی دادگاه هم زن بود. نه تنها روزنامهنگار کاملاً تبرئه شد، بلکه دادگاه هیچکدام از ادعاهای خانم شاکی را وارد ندانست و پرونده مختومه اعلام شد.
چندی بعد شخصی در ایران موضوع این دادگاه را علنی کرد و به دنبال آن جزئیات بیشتر در فضای فارسیزبان منتشر شد و بسیاری در جریان قرار گرفتند. امثال من نمیتوانند در خصوص این پرونده صحبت بیشتری بکنند، چون ما نه اطلاعی بیشتری داریم و نه حتی لازم است که داشته باشیم. چون یکی از بهترین و سختگیرترین سیستمهای قضائی جهان متهم را از هر اتهامی کاملاً تبرئه کرده است.
پس این نامهای که جمعی از فمنیستهای ایرانی منتشر کردهاند و در آن اتهامهای سنگینی را به این روزنامهنگار وارد کردهاند برای چیست؟ حتی از رسانههای فارسی و کُردی هم خواسته شده که هیچ تریبونی در اختیار این شخص قرار ندهند. مگر در کشورهای دمکراتیک حکم دادگاه فصلالخطاب نیست؟ پس این بازیها برای چیست؟ گویا یکی از امضاءکنندگان هم همان شخصی است که به دادگاه شکایت برده بود.
خانمهای فمنیست! اگر از حکم دادگاه راضی نیستید و مدرک جدیدی در دست دارید، چرا به دادگاه ارائه نمیکنید؟ تا همه و از جمله امثال من که برای نهاد خانواده تقدس قائل است، آگاه شوند که با چه شخصی طرف بودهاند؟ به جای این کارها چرا فرافکنی میکنید و به زبان فارسی علیه یک شخص حقیقی آن هم در امریکا اتهامات سنگین وارد میکنید؟ یعنی رای چنین دادگاهی در چنین کشوری هم کافی نیست؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
زنده باد دکتر مهرک کمالی، واقعاً از آزادگی ایشان لذت بردم و آموختم. مهرک تفکر چپ دارد و مذهبی نیست، اما تبار ایشان بهائی است و بهتر از هر کسی از آلام بهائیهای ایران خبر دارد. شواهد هم برای درد و رنج بهائیها بقدری زیاد است که آدم فقط باید یک دالتون مزرعهدار باشد تا زیر همه چیز بزند.
قضیه از این قرار است که آقای مجید محمدی مقالهای مینویسد و در آن از قتل بیرحمانه یک خانواده بهائی با چاقو در شیراز و توسط بسیجیهای مسجد آتشیها سخن میگوید. دکتر عرفان ثابتی هم متاسفانه به محمدی اعتماد میکند و این مطلب را به اشتراک میگذارد.(کامنت اول)
مهرک در درستی این مطلب تردید میکند و نام این خانواده بهائی را جویا میشود. در کامنتهای زیر همان پُست به مهرک اعتراض میشود که گویا از درد بهائیها خبر ندارد. اما مهرک میگوید که اگر کسی نام آن خانواده بهائی را بگوید اعتراض خود را پس میگیرد. به معترضان هم میگوید شواهد به اندازه کافی وجود دارد و نیازی به داستانسرائی امثال مجید محمدی نیست. میگوید به مجید محمدی نه آن زمان که بسیجی بود اعتماد داشته و نه اکنون که دشمن سرسخت نظام است اعتماد دارد. در نهایت دکتر عرفان ثابتی پرس و جو میکند و معلوم میشود که کسی از چنین خانواده بهائی در شیرار خبر ندارد و نمیتوان به حرف مجید محمدی اعتماد کرد.
لطفاً کامنت دوم را هم ببیند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت اول : بحث را باید در کامنتها دنبال کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت دوم
یک پکاکاچی در تلویزیون پربیننده بیبیسی رو به دوربین و با وقاحت تمام و بدون هیچ خجالتی که ذاتی پیروان این فرقه آدمکش است گفت که سربازان و پرسنل نیروی انتطامی برای تمرین تیراندازی (دقت بقرمائید برای تمرین!) به کولبران کُرد شلیک میکنند و آنها را میکشند. گفتن چنین سخن وقیحانه و دروغ با کمال تاسف به هیج عکسالعملی در میان فعالان کُرد منجر نشد. ماشاالله در سایر موارد مو را از ماست بیرون میکشند اما در این خصوص عکسالعملی در کار نبود. مگر سرباز ایرانی وحشی است که هموطن خود را اینگونه و برای تمرین بکشد؟ سرباز ایرانی از کجا آمده است؟ جز این است که برادر و همسایه من و توست؟ در این خصوص بیشتر خواهم نوشت و اشاره خواهم کرد که اتفاقاً کُردها خود بزرگترین قربانی فرهنگ وقیحانه دروغ هستند. کم نیستند کسانی که هنوز فکر میکنند نیروهای کُرد با حلبی سر میبرند. «اینجایک پکاکاچی در تلویزیون پربیننده بیبیسی رو به دوربین و با وقاحت تمام و بدون هیچ خجالتی که ذاتی پیروان این فرقه آدم»
***
به نظر میرسد جُکهای قومیتی بسیار کاهش یافته است. پیش از نوشتن این مطلب با چند دوست مطلع هم موضوع را مطرح کردم که اغلب آنها با من همنظر بودند. شما چطور فکر میکنید؟ آیا واقعاً این اتفاق افتاده است؟ یا من به کلی از فضای این جُکها بیرون افتادهام؟
تا همین اواخر سال 93 این نوع جُکها حرف اول را میزد. و یک روز یک تُرکه و یک رشتیه بسیار فراگیر بود. اگر برداشت من درست باشد، خبر بسیار خوبی است. اما به ظن قوی موضوع ارتباطی چندانی با مخالفتهای گسترده کنشگران مدنی با رواج این جُکها ندارد. خیلی خوشبینانه است که فکر کنیم جامعه با این سرعت دست از خودتحقیری برداشته است (کامنت اول) پس علت چیست؟
سالها پیش دکتر رضا براهنی مجموعه مقالاتی در خصوص فرم و محتوا نوشت و بعدها در کتاب "طلا در مس" منتشر شد. موضوع رابطه فرم و محتوا بود. و اینکه محتوای جدید ممکن است فرم جدید بطلبد و فرم هم محتوا را به نوعی تحت تاثیر قرار میدهد. بحث ایشان در خصوص شعر فارسی بود. میگفت با فرم قصیده دیگر نمیتوان به موضوعات امروز پرداخت. بحث جالبی بود و اشاره به محدودیت فرمها و تناسب آن با محتوا داشت. مثلاً اگر مولانا با نمایشنامهنویسی هم آشنا بود، لابد کلی شاهکار خلق میکرد و این اندازه در بند عروض و ردیف و قافیه نمیماند.
با اقتباس از مباحت دکتر براهنی میتوان این سؤال را مطرح کرد که آیا تغییر فرم پخش جُک محتوای جک را هم تغییر داده است؟ در گذشته جُک را میگفتیم و میشنیدیم، الان دیگر گفتن و شنیدنی در کار نیست. دو نفر بغل هم نشستهاند و هر دو سر در گوشی خود دارند و یکی به یکباره میخندند، اما زحمت تعریف آنچه خوانده را هم نمیکشد و فیالفور فوروارد میکند.
حتی بعضی جُکها را باید دید و خواند. چون گرافیک و نوشتار در فهم آن تاثیر دارد. به نظر میرسد این فرم جدید محتوای را هم تغییر داده است. قبل از اینترنت اساماس بود، اما اساماس به این جُکها بیشتر دامن زد. در هر حال یک بحث بسیار جدی است و کاش دلاوری پیدا شود و در این حوزه حسابی تحقیق کند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اگر در میانه این میدان پر از آتش و خون خاورمیانه و جنگ مذهبی و فرقهای که ایران نیز یک طرف آن است، کسی ادعا بکند که بر عکس تمام کشورهای منطقه اتفاقاً میراث شیعه و سُنّی دو سرمایه بسیار گرانقدر ایران واقعی و نه ایران حکومتها بود، باید چگونه مدعای خود را ثابت کند؟ خاصه که مدعی است این یک تعارف باسمهای و صدا و سیمائی نیست. نتیجه قریب به چهل سال مشاهده بسیار کنجکاوانه و در مرتبه بعدی مطالعهیِ فردی است که شخصیت اصلی او در یک روستای شیعه و سُنّی و اهل حق و کلیساهای شرق آشور و گریکوری و کاتولیک و پروتستان شکل گرفته است.
تمام تلاش خودم را کردهام که دلایل این مدعا را با مثالهای بسیار ساده نشان دهم. و بگویم که با کمال تاسف جنگ سوریه هر دو سرمایه معنوی ایران را بر باد داد و هیچ چشمانداز روشنی هم برای ترمیم آن دیده نمیشود. ایران هم سرمایه معنوی سُنّی را از دست داد که خیلیها هنوز با کاردکر تاریخی و نهادینه شده آن آشنا نیستند، و هم سرمایه شیعه را از دست داد که کمتر کسی در نفوذ ایران میان شیعیان سایر کشورها تردید دارد.
"حلب؛ آغاز فروپاشی دو سرمایه بزرگ ایران" به زودی در لوموند چاپ ایران
این آگهی شماره یک است و لطفاً کامنت اول را هم مشاهده بفرمائید.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در کامنت اول سخنرانی یکی از کمونیستهای کارگری ایران را گذاشتهام که دوستی برای من فرستاد. این سخنرانی افکار عبدالله اوجالان را از منظر یک کمونیست بررسی میکند. سخنرانی طولانی است، و حتی اگر هیچ میانهای با افکار کمونیستی هم نداشته باشید، به نظر من ارزش گوش کردن دارد. چون به هر حال پکاکا خود را یک جریان چپ میداند و بهتر است بدانیم افکار اوجالان چقدر با مبانی مارکسیسم لنینیسم همخوانی دارد. و به این نکته هم توجه داشنه باشیم که پکاکا در مناطق کُرد نفوذ زیادی دارد. بر عکس آنچه سخنران در این ویدیو میگوید، شعبه ایرانی پکاکا در مناطق کُردنشین استان آذربایجان غربی کاملاً فعال است.
به هر حال مَشنگیسم پکاکا یک واقعیت است. همانطور که فرقه مریم و مسعود یک واقعیت است. اما در ایران فرقه رجوی بیشتر ترحم ایرانیان را برمیانگیزد، وقتی میبینند جمعی از هموطنان آنها به چنین حال و روزی افتادهاند. برعکس فرقه رجوی، پکاکا نفوذ و قدرت دارد. حتی نیم درصد محبوبیت این مشنگها هم اسباب خجالت است و بدون تردید روزی کل منطقه از این بخش خجالتآور تاریخ خود اظهار شرمساری خواهند کرد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
مقاله "طعم خوش گوشت سفید: رؤیای پرحسرت طبقهٔ جدید" از محمد قائد
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
عشق یک مقوله کاملاً تکراری است و از اول پیدایش تا روز قیمت بوده و خواهد بود. اما در عین حال هرگز تازگی خود را از دست نمیدهد. به همین خاطر یک مطلب تکراری را هر سال در روز عشق به اشتراک گذاشتن هیچ اشکالی ندارد و لابد همچنان تازه است. خاصه که هنوز آهنگ عاشقانهای که این اندازه هم یادآور دوران خاص باشد نشنیدهام.
دوستی در وبلاگ کامنت گذاشته که این آهنگ روسی نیست و اصل آن لتونیائی است و کسی به نام رایموند خوانده است. نسخه سوئدی هم دارد. دوستان اگر اطلاعاتی دارند لطفاً بنویسند. اگر اینطور باشد که همه بافتههای آن موقع من در این تاریخ رشته میشود.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
حالا که مصاحبه ابراهیم گلستان و صحبتهای ایشان در خصوص فروغ را دیدیم، خواندن دوباره این مقاله محمد قائد لذت دیگری دارد. مقاله را یازده سال پیش و در پی انتشار کتابی نوشتند که مثل همین مصاحبه بحتانگیز شد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
مصاحبه داریوش کریمی با ابراهیم گلستان در کاخ گلستان فوقالعاده بود. من هم با نظر بعضی دوستان موافقم که نوشتهاند کاش این مصاحبه را مهدی پرپنچی انجام میداد. تسلط داریوش کریمی فوقالعاده بود و اجازه نداد گلستان به کوچه علی چپ بزند و از موضوع خارج شود. اما مهار خوی اربابمنشانه گلستان که جز خودش و دو سه نفر از رفیق و رفقا هیچکس دیگر از جمله شاملو را آدم حساب نمیکند، کار بسیار دشواری است. علاوه بر تسلط به حضور ذهن بسیار بالائی هم نیاز دارد که پرپنچی استاد چنین لحظاتی است. مثلاً از دقیقه 53 به بعد گلستان از زن سومی هم حرف به میان آورد و کریمی بلافاصله گفت حدس میزنم سیمین دانشور است. حدس او هم نشان از تسلط داشت، اما گلستان به صحرای کربلا زد و به طور ضمنی تسویه حسابی هم با جلال آل احمد کرد که لابد اسباب بدبختی دانشور بوده است. اما در جریان این گفتگو زن سوم فراموش شد و کریمی هم به یاد او نیاورد.
در ضمن انتقاد دوستانی که میگویند این مصاحبه یک مقدار زرد بود اصلاً درست نیست. فروغ شاعر بسیار مهمی است. گلستان هم آدم مهمی است. بیان این روابط این دو آن هم از زبان گلستان حتماً لازم بود که حق مطلب کمابیش ادا شد. در حال حاضر گلستان جز در باره فروغ حرف دیگری برای گفتن ندارد. در گذشته وقتی حرف از فروغ به میان میآمد، هر سؤال کنندهای را تحقیر هم میکرد.
مثلاً در کتاب "نوشتن با دوربین" هر وقت پرویز جاهد اندکی خلاف میل او سؤال میکرد و بدش هم نمیآمد که از فروغ حرفی به میان آید، چنان او را تحقیر و نقرهداغ میکرد تا طفلی یادش نرود که فقط یک رعیت است و مجاز نیست از ارباب هر سؤالی بکند. در بعضی برنامههای سینمائی بیبیسی که جاهد به عنوان منتقد دعوت میشود و حرف از گلستان به میان میآید، آثار این تحقیر و ترس از "آقا" را هنوز میتوان دید.
گلستان آدم راستگوئی هم نیست و خود را علامه دهر میداند. هزار بار از جایزه مارلیک سخن گفته و در این مصاحبه هم بیجهت به آن اشاره کرد تا مثلاً بگوید نمیخواست روی صحنه برود و جایزه بگیرد و فروغ او را تشویق کرد. گوئی ارباب هنوز آرزو دارد که مثل کارگردانهای بزرگ، اسکار به او جایزهای بدهد و او هم تحویل نگیرد و بگوید این فستیوال قزمیت است.
اما از همه مهمتر نکاتی است که راجع به همسرش میگوید. ما نمیدانیم چقدر دروغ میگوید، ولی قطعاً دروغ میگوید. میگوید با فخری و فروغ سفر میرفتیم و فخری درجه اولی بود. لابد فخری در جریان سفرها از این عاشق و معشوق پذیرائی هم میکرده است. گلستان سالهاست به سیمین دانشور میگوید که آدم بدبختی است، چون شوهرش جلال آل احمد بود. اما بدبختیهای فخری را که چنین شوهری داشته، به زن درجه اول ترجمه میکند. گلستان خودش را از همه مدرنتر میداند، اما همزمان با دو زن رابطه دارد و پذیرش زن اولش را ستایش میکند. آخر کدام زنی چنین روابطی را تحمل میکند؟ جز زن سرکوبشده و بدبختی که ناچار از تحمل زنان دیگر مردِ ارباب است؟ داریوش کریمی در اینجا هم نکته مهمی را فراموش کرد و باید میپرسید اگر فخری هم با مرد دیگری بود، شما مرد درجه اول که هیچ! ربع مرد هم تشریف داشتید؟
گلستان در این مصاحبه نشان داد که یک نامرد است. نامردی به همسرش فخری که سکوت و خون دل خوردنهای او را به زن درجه اول ترجمه میکند. نامردی به رفقای تودهای خود که میگوید همان موقع هم فقط او میفهمید و آنها نمیفهمیدند. نامردی به وزیر فرهنگی که به گفته محمد قائد اتفاقاً مرد بافرهنگی بود. نامردی به شاملو که در همین مصاحبه هم مدام فیگورهای او را مسخره میکند. نامردی به تاریخ که مدام با دانش امروز در خصوص یاران دیروز قضاوت میکند و خود را همواره محق جلوه میدهد. نامردی به شاه که میگوید شاه آمد پیش من!!. نامردی به خانواده و به دخترش لیلی که مدام از خوی دیکتانوری پدر به اصطلاح مدرن در خاطراتش شکوه میکند و نامردی به ....
مرحوم کاوه گلستان درخصوص مرگ فروغ حرف فوق العادهای زد. گفت بعد از فروغ پدرم نیز مُرد. در واقع یکی از بزرگترین مشکلات گلستان این همه عمر طولانی با کلی دارائی و کاخی در بریتانیاست که بالاخره خیلیها را دور خود جمع میکند. بیبیسی را هم در کاخ گلستان به حضور پذیرفته بود. پرگار هم همه اصول خود را زیر پا گذاشته بود. اصلاً این مصاحبه چه ربطی به پرگار داشت؟ لابد در بیبیسی هم مسابقه شرفیابی جریان داشته است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دوستی در صفحه من کامنت کوتاهی گذاشت و باعث شد که هر دو مصاحبه روزنامه شرق با یک نفر را بخوانم. به نظرم همان نکته عجیبی رسید که ایشان هم اشاره کردهاند. این دو مصاحبه تناقض ساختاری دارد و خیلی خیلی عجیب به نظر میرسد.
در مصاحبه اول گارنیک آساطوریان مثل یک استاد محقق نظر میدهد. راجع به ساخت طبیعی ایران حرفهائی که میزند عالمانه است. منظور از عالمانه این نیست که همه این حرفهای ایشان مخصوصاً در خصوص عربها، درست است. ویژگی مهم استدلال عالمانه این است که با استدلال عالمانه دیگری میتوان آن را رد کرد. در این مصاحبه ایشان ساخت طبیعی ایران را با ساخت طبیعی هندوستان مقایسه میکند و نکات بسیار درخور توجهی مطرح میکند. هیچ توهینی هم در این سخنان نیست و یا من متوجه چنین چیزی نشدم. هر اهل نظری میتواند این سخنان را قبول و یا رد و یا نقد کند.(کامنت اول)
اما در مصاحبه دوم همین شخص به یک باره تغییر چهره میدهد و به یک پانآذری کینهجو و یک ارمنی داشناک تبدیل میشود که همه هدف او دشمنی با تُرکهای ایران است. ساختار مصاحبه اصلاً عالمانه نیست و کاملاً سیاسی است. به طرز باور نکردنی اظهارات تاریخی ایشان به سطح علائق امروز پانآذریها و پانایرانیستها تقلیل مییابد. بحثهای سخیف نژادی و توهین و انکار دیگری هم فراوان در این مصاحیه یافت می شود. (کامنت دوم)
چطور یک نفر میتواند این همه متناقض حرف بزند؟ این همه تفاوت اصلاً طبیعی به نظر نمیرسد. مخصوصاً نظر هموطنان عزیز ارمنی را به پیگیری و تفاوتهای ساختاری این دو مصاحبه جلب میکنم.(کامنت سوم)
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
فرض کنید یک استاد دانشگاه باکو با یک نشریه چاپ تبریز مصاحبهای بکند و ضمن بدگوئیهای فراوان از قوم فارس و زبان فارسی، خواهان حمایت از بقیه ایرانیها در مقابل فارسها بشود. مثلاً بگوید فارسها با حمایت انگلیس بقیه را در ایران سرکوب کردهاند و زبان فارسی هیچ ظرفیتی برای توسعه ندارد و فقط به درد خواندن لالائی برای بچهها در گهواره میخورد و از این تیپ حرفهای بی سر و ته.
اصلاً لازم نیست که چنین فرضی بکنید. چون این مصاحبه به زشتترین و وقیحانهترین شکل ممکن در روزنامه کینهتوز شرق منتشر شده است. یک شخصی را که میگویند پروفسور کُردشناسی است، از ایروان آوردهاند تا به زشتترین و نفرتپراکنانهترین شکل ممکن راجع به تُرکها و عربها و کُردهای ایران حرف بزند. چرا بقیه ساکتند؟
نه جریان داشناک در حد و اندازهای است که کسی نگران اتاق فکر آنها باشد، نه ارمنستان حالا حالاها از استعمار روسیه رها خواهد شد که از خود اختیاری داشته باشد، و اگر اختیار هم داشته باشد خود هزار درد بی درمان دارد، و نه تُرک و عرب و کُرد انتظار شفا از رسانههای پرشمار فارسیزبان دارد.
ولی ایران چطور؟
یاوههای این استاد و کینهتوزیهای پی در پی روزنامه شرق و سکوت رسانههای فارسیزبان، اتفاقاً برای کسانی که به هر دلیلی جدائیطلب هستند، مشکل چندانی ایجاد نمیکند. اتفاقاً آنهائی را که به تمامیت ارضی ایرانی آزاد و در عین حال متکثر دل بستهاند، با این سؤال مواجه میکند : پس کو آن لشگری که حتی کاربرد کلمه "خلیج" در یک متن را بر نمیتابد و تا گوینده پانصد بار ننویسد "خلیج همیشه پارس" او را از اتهام تجزیهطلبی رها نمیکند؟ یعنی همه ظرفیتهای این کشور باید صرف عزیز دردانههای ایرانشهری بشود و بقیه حتی دیده نشوند؟
حدود چهار سال پیش جواد طباطبائی این کار را کرد. اکنون یک خارجی به تُرکهای ایران در یک روزنامه سراسری چاپ تهران، چنین وقیحانه تاخته است. قسم حضرت عباس لازم نیست، دستکم نزد خود به جواب همان سؤال بیندیشید.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
بخشی از موسیقی قفقاز را موسیقی امضادار ارمنیها تشکیل میدهد. ارمنیها هم در آهنگسازی و هم در نوازندهگی ذوق و مهارت بالایی دارند. علاوه بر موسیقی ملی خودشان، در نواختن قطعات موسیقی آذربایجانی نیز آثار خوبی از خود به جا گذاشتهاند. مدتهاست دنبال آلبوم کمانچهی آندرانیک هستم که سالها پیش اجراهای بسیار زیبایی از موسیقی آذربایجانی و یکی دو ملودی ارمنی از او شنیده بودم. البته کاستاش را دارم که در بایگانی دوردستی است و بهزودی سراغاش خواهم رفت.
ارمنیها در تبریز هم با موسیقی شناخته میشوند و موسیقیدانها ونوازندهها و خوانندههای خوبی در تبریز داشتهایم. ازجملهی آنها میتوان زندهیاد زاون یدیگاریانس استاد ویولون کلاسیک، آشوت بابایان نوازندهی کلارینت، لئون گریگوریان، روبن گریگوریان، خانم وارتوش ماچکالیانس خوانندهی نیمهگرجستانی نیمهارمنی، آساتور صفریان، و استاد حال حاضر موسیقی در تبریز آقای وارطان واهرامیان را میتوان مثال زد. در تهران هم چهرههایی مانند استاد لوریس چکناواریان، امانوئل ملیک اصلانیان، روبن گریگورین و ... گاه در خارج از ایران نیز شناخته شده هستند.
در جمهوری ارمنستان نیز دامنهی موسیقی و موسیقیدانان و نوازندهها و خوانندههای توانا و خوب آنقدر زیاد است که از ذکر همهی آنها درمیگذرم و تنها به اسم آهنگسازان شناختهی شدهی بینالمللی مانند کومیتاس و خاچاطوریان اشاره میکنم.
نوشته دو روز پیش را با اشاره به موسیقی ارمنی و تُرکی شروع کردم. مطلب بالا را دوست فرهیخته و برادر بزرگم آقای مهندس تقی قیصری به عنوان کامنت زیر همان مطلب گذاشتند. از ایشان اجازه گرفتم منتشر کنم. در گذشته هم مطالبی از ایشان در خصوص کمانچهنوازان آذربایجان در اینجا گذاشته بودم.
دوست عزیز من تقی از مهندسان باتجربه در حوزه طراحی و ساخت تجهیزات و اتوماسیون است و به شرکت گاز و وزارتخانههای نیرو و صنعت و معدن و نفت مشاوره مدیریتی میدهد. تخصص و شخصیت تکنوکرات تقی در صنایعی است که چندان باب دل طبعیتدوستان نیست. اما تقی یک شخصیت مدنی و فرهنگی شگفتانگیزی هم دارد که حقیقتاً خوشا به دلی که دل به سخنان و نوشتههای او بسپارد.
ایشان از چهرههای مدنی فعال و فرهیخته تبریز است. اهل قلم است و به تُرکی و فارسی و بعضاً انگلیسی مینویسد. متون ادبی از انگلیسی به فارسی و تُرکی و بر عکس ترجمه میکند. مقالاتی به تُرکی در مجله بایقوش منتشر کرده که حاصل کارگاه ادبیات نظری و نشانه شناسی ایشان است. مجموعه داستانهای کوتاه و به فارسی "کافه مستشار" ایشان هم زیر چاپ است. تألیف و ترجمههای آکادمیک هم دارد که در مراکز آموزشی تدریس میشود.
تقی از مؤسسان انجمن فلارمونیک تبریز است. این انجمن، ارکستر فلارمونیک تبریز را اداره میکند. تبریز جزو معدود شهرهایِ (و شاید تنها شهر) ایران است که بعد از تهران ارکستر سمفونی دارد. مدیریت و رهبری ارکستر تبریز از ثبات کمنظیری برخوردار است و اجراهای آن هم منظم است. در ضمن ارکستر فلارمونیک تبریز که در پی همت چنین شخصیتهائی ارزندهای بنیان گذاشته شده، یک نهاد کاملاً مدنی و غیردولتی است و صرفاً با منابع مردمی و کمکهای موسیقیدوستان تبریز اداره میشود.
تقی در کنار همه این فعالیتها دست توانائی هم در آشپزی هم دارد. در خصوص سبکهای غذائی مناطق مختلف ایران کلی اطلاعات دارد.
کامنت تقی زیر مطلبی بود که به مناسبت مصاحبه یک استاد ارمنی با روزنامه شرق نوشته بودم. اقدامات دیگرستیزانه روزنامه شرق اخیراً به اوج خود رسیده است. به نظر میرسد شرق از منابع داخلی طرفی نبسته و دست به دامان یک تئوریسین نژادی از ارمنستان شده تا نشان دهد در ایران همه فارسیزبان هستند و اساساً کُرد و عرب و تُرک نداریم. مهندس تقی قصیری یکی از همین تُرکهای ایران است که البته در تقسیمبندیهای نژادی این روزنامه کثیرالانتشار وطنی، هویت و زبان و فرهنگ این مرد فرهنگ انکار میشود.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
روزنامه شرق مصاحبهای با گارنیک آساطوریان استاد دانشگاه ایروان منتشر کرده است. در این مصاحبه استاد ایرانیالاصل ارمنی همآوا با افراطیترین محافل تمامیتخواه وجود تُرک و عرب و حتی کُرد را در ایران عملاً انکار کرده و هر نوع فعالیت در این حوزهها را به بیگانگان نسبت داده است. در بخشهائی مثل یک تئوریسین امور نژادی رهنمود مهندسی نامها و کنترل افکار را هم میدهد.
با کمال تاسف نگرش این مصاحبه دنباله جریانی است که در اغلب نهادهای ارامنه در ایران دست بالا را دارد. از آشنائی و اولین برخوردم خودم با این جریان نوشتهام. آروز میکنم که دوستی ارمنی هم این نوشته را ببیند و به خطرات این طرز فکر برای جامعه ارمنی ایران هم بیندیشد. این وراجیهای نژادپرستانه شایسته انتساب به اقلیت ارمنی ایرانی نیست.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
این را هم که ابتدا می خواستم در متن بگذارم، در نهایت به شکل کامنت منتشر کردم :
شایان ذکر است که این موضوع ابداً به این معنی نیست که ارمنیهای ایران طرز تفکر داشناکی دارند. اگر اینطور بود که این اقلیت از چنین محبوبیتی حتی در میان تُرکهای ایران برخوردار نمیشد. موضوع تسلط یک تفکر بر نهادهای یک قوم است. در مورد جمعیت میلیونی کُرد هم تا حدودی با این مسئله مواجه هستیم. مدیای کُردی بسیار تحت نفوذ پکاکاست. اگر کسی اخبار کُردها را از این رسانهها دنبال کند، هیچ بعید نیست که به این نتیجه برسد سنندج همان استالینآباد است. این در حالی است که سنندج شهر عرفان و تصوف و اسلام و مذهب و فرهنگ و شعر و ادب کُردی است. سنندج شهر مساجد و شهر اذانهای مؤذنین در هر کوچه و پس کوچه است. سنندج در درجه اول عطر و بوی محمدی دارد. سنندجی هنگام تولد زندگی را با اذان و شهادتین و ذکر نام محمد مصطفی (ص) شروع میکند. سنندجی وقتی میمیرد هم در گورستان محمدیه این شهر دفن میشود. کدام بخش از این واقعیت را رسانههای پر رنگ و لعاب کُردی منعکس میکند؟ صدا و سیمای سنندج به سنندج واقعی نزدیکتر از این رسانههاست. «اینجا»
***
تقدیم به مرتضی نگاهی عزیز،
نه نتانیاهو با اردوغان قابل مقایسه است، نه ترکیه شباهتی به اسرائیل دارد، نه تنشهای داخلی ترکیه کمترین ارتباط و شباهتی به تنشهای داخلی اسرائیل دارد، و نه اصولاً مقایسه این دو جامعه به غایت متفاوت کار درستی است. اما در عرصه سیاست و از منظر مخالفان داخلی هر دو دولت، یک تشابه معمولی و یک تفاوت شگفتانگیزی میان این دو جامعه وجود دارد.
در حال حاضر اسرائیل راستگراترین دولت تاریخ خود دارد. این را همه و از جمله بزرگترین متحد و حامی اسرائیل یعنی امریکا هم اذعان دارد. عملکرد و تندروی نتانیاهو در عرصه جهانی اتفاقاً بیشترین خدمت را به مخالفان اسرائیل و از جمله به ملت مظلوم فلسطین کرده است. اسرائیل شدیداً منزوی است. انزوائی که دشوار بتوان نظیری برای آن در تاریخ این کشور یافت. قطعنامهای در سازمان ملل علیه اسرائیل تصویب شد که برای فلسطینیها از منظر حقوقی دستاورد بسیار مهمی بود. اگر همین شهرکها با همین سرعت هم ساخته میشد، ولی کسی جز نتانیاهو در اسرائیل سر کار بود، بسیار بعید بود امریکا اجازه بدهد چنین قطعنامهای به تصویب برسد. فلسطینیها این قطعنامه را در درجه اول مدیون شخص نتانیاهو هستند.
چند سال پیش نیکلا سارکوزی رئیسجمهور سابق فرانسه گفت که دیگر حوصلهاش از دست نتانیاهو سر رفته است. در جریان ترورهای شارلی ابدو کسی چشم دیدن نتانیاهو در پاریس را نداشت. فرانسوا اولاند وقتی سماجت این مهمان ناخوانده را دید، دستور داد حتماً محمود عباس هم به تظاهرات پاریس با عزت و احترام دعوت شود. در همین دوران مجالس کشورهای مهم بریتانیا اسپانیا و فرانسه موجودیت فلسطین را به رسمیت شناختند.
بدیهی است که من دل و جانم با برادر و خواهر فلسطینی خودم است. و بدیهی است که از پیروزهای سیاسی آنها در عرصه جهانی بسیار بسیار خوشحالم، اما در مقام تحلیل عرض میکنم، در این شرایط از نتانیاهو بدتر هم برای اسرائیل ممکن بود؟
بزرگترین سرمایه معنوی اسرائیل مشروعیت بالا در میان نیروهای مترقی غرب بود. نتانیاهو چوب حراج به این سرمایه گرانبهای اسرائیل زد. اسرائیلی که صدها میلیون دشمن در جوامع پیرامون خود دارد. در حال حاضر فقط یک دونالد ترامپ را دارد که آن هم بیشتر اسباب شرمساری است.
نتانیاهو در انتخاباتی بسیار دشوار و در ائتلافی فوقالعاده سخت و شکننده رقبای خود را شکست داد. او به هر دری زد که برای چندمین بار دولت تشکیل دهد. شاید خودش این اندازه هم راستگرا نباشد، اما به راستگراترین محافل افراطی یهودی باج داد تا چپ اسرائیل را شکست دهد، و موفق هم شد.
اما مخالفان سرسخت نتانیاهو چه میکنند؟ مخالفان چارهای جز این ندارند که قواعد دموکراتیک را بپذیرند. چاره ای جز این ندازند که تلاش کنند و بدنه جامعه خود ر از این راستگرائی افراطی نجات دهند. هیچ کس هم در غرب اسرائیل را غیردموکراتیک نمیداند. دلیل آن هم واضح است. چون مخالفان داخلی اسرائیل، گرچه چشم دیدن دولت بشدت راستگرای نتانیاهو را ندارند، اما آن را به رسمیت میشناسند و تمام تلاش خود را میکنند که در انتخابات آتی او را براندازند و یا مردم خود را بیشتر آگاه کنند.
حالا ببینیم در ترکیه طی پانزده سال گذشته چه اتفاقی افتاده است. رجب طیب اردوغان سیاست را از شهرداری استانبول شروع کرد. همان موقع به زندان هم رفت. در تمام انتخابات برای تک تک آراء زحمت میکشد. او شهر به شهر و کوچه به کوچه برای طرفدارانش متینگ انتخاباتی برگزار میکرد. کمپینهای انتخاباتی او به همان حرارت و باشکوهی دموکراتیکترین کشورهای جهان است. سخنور کمنظیری است. بسیار بعید است بیتی در ادبیات کلاسیک تُرکی باشد که او از حفظ نباشد. بسیار بعید است که در دو متینگ و به یک مناسبت، دو بیت مشابه بخواند.
به ندرت از روی یادداشت چیزی میخواند، اما معماری کلام او هموراه استوار و محکم و دقیق است. بعضاً گوئی یک بیانیه را از ابتدا تا انتها حفظ است. وقتی در مظان آتاتورکستیزی بود، به مناسبتی یک سخنرانی در مجلس کرد و یادداشت بلندی از آتاتورک را از حفظ خواند و به نشریح آن نشست تا ثابت کند آتاتورک به دین و مذهب بسیار هم اهمیت میداده است. تا این لحظه هیچ انتخاباتی را نباخته است. احدی و حزبی هم از حق انتخاب شدن محروم نشده است. حتی وقتی انتخابات مجلس را به دور دوم کشاند، از حق قانونی خود استقاده کرد.
اما مخالفاتش چه کردند؟ همان کاری را کردند که چپها و مخالفان سرسخت نتانیاهو کردند؟ ابداً اینطور نیست. از روزنامه جمهوریت گرفته تا حزب سوسیال دمکرات منتسب به آتاتورک تا حزب دموکرایتک خلقها که نزدیک به کُردهاست و حتی حزب ملیگرا، از همان ابتدا یکسره به بزرگ کردن خطر اردوغان برای دموکراسی و حقوق بشر دامن زدند. یکی نیست بگوید آخر چرا به جای این کارها اندکی ایجابی کار نمیکنید؟ یکی نیست به حزب قلیچدار اوغلو بگوید که از ساحل به آن ور کسی به تو رای نمیدهد. چطور است اردوغان برای تو هم رای جمع کند؟
از همان زمان شهرداری استانبول به او میگفتند که میخواهد ترکیه را مثل ایران بکند و زن و مرد را در اتوبوس و دانشگاهها از هم جدا کند. شگفت آنکه با برنامهریزی دقیق اردوغان توریسم مبتنی بر سواحل ترکیه که بیکینی و مشروبات الکلی در آن حرف را میزند، به اوج خود رسید. در اوج اقتدار این حزب حتی یک قانون هم تصویب نشد که زن و مرد را از هم جدا کند. تمام قوانینی هم که برای زنان محجه تصویب کردند، فیالواقع نقض قوانین خلاف حقوق بشری بود که سکولاریسم ستیزهجو برای ترکیه به ارمغان آورده بود. یک دختر مسلمان محجه در پایتخت امپراتوری اسلامی عثمانی نمیتوانست با روسری به دانشگاه برود و ترجیح میداد در امریکا درس بخواند. این خندهدار نیست؟ تا همین سال گذشته در ادرات پلیس، خانمها با روسری حق کار نداشتند. اما مخالفان اردوغان از همان ابتدا یکسره او را تخریب کردند و از اسلام فوبیا در غرب هم نهایت بهره را بردند تا دولت قانونی او را بیآبرو کنند و بنیادگرا جلوه دهند.
مخالفان دیگر با اردوغان چه کردند؟ تشکیلات فتحالله گولن حتی دست به کودتا زد. این تشکیلات که یک دولت سایه را در اختیار داشت، در آخرین انتخابات که آشکارا به مقابله با اردوغان برخاست، حتی پنچ درصد هم در آراء تاثیر نداشت. اما چنان نفوذی در بدنه دولت داشت که دست به کودتا زد.
پکاکا با ترکیه چه کرد؟ دهها سال است که اخبار مربوط به کُردها را دنبال میکنم. آنجه در دوران اردوغان اتفاق افتاد حتی در رؤیا هم نمیگنجید. تصور کنید که در ایران شهردار مریوان از کومله و استاندار کردستان از دمکرات انتخاب شود. در اوج اقتدار اسلامگرایان ترکیه، حتی فراتر از این اتفاق افتاد. احزاب از دم چپ و بعضاً کمونیست کُرد اغلب مناصب دولتی و شهرداریهای مناطق کُردنشین ترکیه را کسب کردند. قریب به اتقاق نمایندگان از کُردهائی دقیقاً با هویت کُردی انتخاب شدند. در عرصه اقتصاد تغییرات بسی شگفتانگیزتر از این بود. (تفصیل مطلب در لینک پیوست)
اما وقتی ترکیه در باتلاق سوریه گیر افتاد، پکاکا ذات خود را نشان داد و فرصت را مغتنم شمرد و حمایت کافی هم از او به عمل آمد تا ترکیه را به حال و روز سوربه بیندازد. پکاکا چنان جنگ شهری ویرانگری را به شرق ترکیه تحمیل کرد که در تمام مناطق کُردنشین کشورهای منطقه طی دهها سال گذشته چنین چیزی سابقه نداشت. برای اینکه بدانید پکاکا با این ترکیه چه کرد، اصلاً لازم نیست تُرکی یا کُردی بدانید، فقط یک نگاهی به مواضع طرفداران ایرانی پ کاکا بندازید، و همینطور وضعیت کولبرها کُرد ایرانی را هم که این روزها در مرز یخ زدند در نظر بیاورید، تا مقایسهای بکنید و ببینید اصولاً پکاکاچی با چیزی به نام اصول و اخلاق و تعهد آشناست که حتی برای یک روز هم جنگافروزی آنها را تحمل کنید؟
در چنین گیر و داری غرب با ترکیه چه کرد؟ پکاکاچیها در خیابانهای آنکارا و ازمیر آدم میکشند و آزادانه در خیابانهای آلمان و فرانسه رژه میروند. اسلحه امریکائی از سوربه به ترکیه حمل میشود تا پلیس و معلم را در دیاربکر بکشد. و شگفت آنکه مخالفان اردوغان گوئی چیزی به نام وطن ندارند و مدام برای غرب و امریکا خوشرقصی میکنند و فقط اردوغان را عامل همه این بدبختیها معرفی میکنند.
آقا مرتضای عزیز، من و شما هر دو ترکیه دموکراتیک را دوست داریم. ترکیه با کُردهایش، با تُرکهایش، با علویها و موسیقی شگفتانگیزشان، با شیوان پرور و ابراهیم تاتلیسس دوست داریم. و هر دو نگرانیم و ناراحتیم که ترکیه به سمت ملیگرائی و اتوریته بیشتر پیش میرود. اکنون حزب ملیگرا و حزب اسلامگرا عملاً با هم متحد شدهاند.
اما تجربه ترکیه به من آموخت که گرچه راستگرائی محکوم است، اما فقط راستگرایان محکوم نیستند. وقتی به بخش عمدهای از مخالفان دولت ترکیه نگاه میکنم، حتی این دولت را تحسین هم میکنم که بیش از به دامن راستگرائی نیفتاده است.
آقای مرتضای عزیز، خیلی خیلی بعید میدانم که اگر یک از صد کارهائی که پکاکا در ترکیه کرد، در ایران خودمان هم مرتکب شود، دوست قدیمی شما از لندن به دنبال خاطرات صادق خلخالی نرود و یک جنبههای "عارفانهای" هم از نماز شبهای خلخالی در فرودگاه سنندج کشف نکند. آخر این رفیق شما بدجوری "عارف"شناس است.
آقا مرتضای عزیز، در مهد دموکراسی جهان یعنی فرانسه با چند عملیات داعش قانونی به مجلس فرانسه بردند که بسی شرمآور بود و از بسیاری از فرانسویها سلب تابعیت میکرد. خوشبختانه به سرانجامی نرسید. امریکا که کشتار با اسلحه در آن امری عادی است، به بهانه چند ترور داعش اکنون به دامن دونالد ترامپ افتاده است.
عزیز موتوز، ذرهای در این تردید ندارم که هر دو مثل هم ترکیه را دوست داریم. اما در درک بحرانهای آن اختلاف نظر داریم. ترکیه چند سالی است که میلیونها آواره را پذیرفته و هم صدها کیلومتر مرز ناامن دارد و هم جنگ شهری پکاکا را از سر گذرانده و هم تروریستهای داعش و پکاکا با شهرهای این کشور تیکی تاکای آدمکشی راه انداختهاند و هم کمر صنعت توریسم آن شکسته است. فقط یکی از این موارد یعنی گسیل یک میلیون مهاجر اتحادیه اروپای چند صد میلیون نفری را در آستانه فروپاشی قرار داد. ترکیه در مقابل همه این حوادث تنهای تنهاست.
توضیح اینکه این یادداشت را در پی گفتگوها و اختلاف نظرهای این چند روز با آقای مرتضی نگاهی نوشتم. ماشاالله اختلافات ما که یکی دو تا نیست. یکی از آن موارد هم این است که آقای مرتضی ستایشگر دموکراسی اسرائیل است و به همین خاطر تعمداً از اسرائیل در این نوشته مثال زدم. نه اینکه من معتقد باشم اسرائیل کشوری دموکراتیک نیست. اسرائیل برای یهودیها کاملاً دموکراتیک است. اما در بیرون از این حوزه کشوری مبتنی بر یک آپارتاید کامل مذهبی است. فرض محال محال نیست. همین الان اگر تمام نوابغ تمام دانشگاههای جهان، تمام هنرمندان و روشنفکران جهان، همینطور تمام سرمایهداران جهان، تمام مبتکران و صنعتگران جهان، که جملگی هم غیرمسلمان و غیرعرب باشند، دستهجمعی بخواهند به اسرائیل مهاجرت کنند، عملاً آنها را نخواهند پذیرفت. چون جمعیت یهودی از اکثریت میافتد. اما فعلاً اسرائیلدوستی مُد است و بخت از اسلام و مسلیمن برگشته است و همین که مسلمین ثابت کنند داعشی نیستند کلی هنر کردهاند. از این مسئله بگذریم. نظر انتقادی دوستان در خصوص این یادداشت حتماً به غنای بحث خواهد افزود. با ذکر این نکته که بنده ارادت قلبی و عمیقی به آقای نگاهی دارم. آدم اگر هزار مخالف آزاداندیش و اهل خواندن و نوشتن و گفتگو مثل مرتضی نگاهی داشته باشد، اتفاقاً به دانستههای او اضافه میشود. امان از این دوستیهای قبیلهگرایانه که قاتل آزاداندیشی است.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
سیستم ریاستجمهوری یا صرفاً یک تقلید است، و یا توصیه امپریالیسم امریکا به ماست
رجب طیب اردوغان – سال 1993
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
بعد از تارامپا تورومپِ ترامپ، و محدودیتهائی که برای چند کشور اسلامی از جمله ایران منظور کرده، در اغلب کشورهای مهم غربی و علیالخصوص امریکا تظاهرات بزرگی در دفاع از حقوق مسلمانان راه افتاده است. در بریتانیا طومار میلیونی راه افتاده تا اجازه ندهند ترامپ با ملکه دیدار کند. اما در کشورهای اسلامی هیچ خبری نیست.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
چقدر زیبا نوشته آقای محمد حیدری و چقدر زیبا سرنوشت خود را با سرنوشت فرزند خود در مهاجرت مقایسه کرده است. دست مریزاد به محمد حیدری عزیر. و همینطور زنده باد بخش ناظران بیبیسی که صداهای مختلف را منعکس میکند.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
تارامپا تورومپِ ترامپ
یکی از زشتترین رفتارهائی که عموماً مرتکب میشویم، و حالا حالاها متاسفانه ادامه دارد، نحوه رانندگی است که مدام در جادههای کشور به دست خود عزیزان خود را قربانی میکنیم. فرض محال محال نیست. فرض کنید مثل فیلمهای خیالی اشعهای در آسمان بدرخشد و یک شبه رانندگی ایرانیان مثل رانندگی انگلیسها بشود. چه اتفاقی خواهد؟ به نظر میرسد زیباتر و رویائیتر از این قابل تصور نیست، اما اینطور نیست. ظرف یک هفته دهها هزار خانواده از این اتفاق به غایت مثبت بیچاره خواهند شد. شرح آن را یا ذکر مثال در چند پاراگراف اول این مطلب کوتاه نوشتم و مکرر نمیکنم.
برخورد چکشی حتی اگر یکسره مثبت و یکسره انسانی و یکسره متمدنانه و یکسره فرهنگی و یکسره عاشقانه هم باشد، باز عوارض دردناک خواهد داشت. اصلاً چکش و درد از هم جدائیناپذیر است.
حالا چطور است که رئیسجمهور بزرگترین قدرت جهان، شب میخوابد و صبح دستور میدهد و هزاران هزار نفر هم انگشت به دهان میمانند که چه بکنند؟ در دنیای امروز همه راهها به امریکا ختم میشود. مگر میتوان چنین چکشی برای این کشور تصمیم گرفت؟ یعنی یک نفر در آن دم و دستگاه نبوده که بگوید مثلاً ده روز فرصت بدهیم تا همه مطلع شوند؟ حتی گوگل کارمندان خود در سراسر جهان را که ممکن است مشکل ورود به امریکا داشنه باشند، فرا خوانده است.
دیروز در خانواده ما بسیاری خوشحال از این بودند که یکی از عزیزانمان هفته پیش برای گرفتن دکترا به امریکا رفت. و بلافاصله این سؤال پیش آمد که چند خانواده دیگر اکنون زانوی غم بغل گرفتهاند؟
دونالد ترامپ یا یک احمق به تمام معناست که میزان حماقت او در تصور ما هم نمیگنجد، و یا نابغهای است که حتی نمیتوانیم دست او را بخوانیم و اهداف او را حدس بزنیم. اما در هر حال او برای چهار سال رئیس بزرگترین قدرت جهان است. قدرتی که هر تصمیمی در پایتخت آن گرفته میشود، قبل از اینکه آثار آن به تگزاس برسد، قیمت مرغ و تخممرغ در بازار طیور شرکتهای مرغداری میدان توحید تهران را بالا و پائین کرده است.
در هر دو حال باید ترامپ را حسابی جدی گرفت.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
شاه و شهردار خلبان
بعد از حادثه پلاسکو عموماً و در یک دستهبندی کلی با سه نوع تحلیل مواجه بودیم. یک بخش این تحلیلها متعلق به کسانی است که تا اتفاقی در ایران میافتد بلافاصله دست به قلم میشوند، و شاکله تحلیل آنها هم این است که مردم و مسئولان جملگی خیلی خوب هستند و اشکالات کوچکی هم وجود دارد که در همه جای دنیا متداول است. کلاً این دسته معتقدند وقتی عربستان و یمن هست صحبت از افزایش قیمت سیب زمینی در جزیره ثبات هم سیاهنمائی است. طبعاً با این گروه حرفی برای گفتن نیست. فقط باید آروز کرد روزی یک سیستم آتشنشانی پیشرفته ابداع شود تا با کمترین خسارت آتش رو به گسترش این آدمها را خاموش کند.
دسته دوم کسانی بودند که علاوه بر ناکارآمدی فاجعهبار نهادهای متولی، از مردم و رفتارهای غیرمتعارف آنها هم انتقاد میکردند. اما گروه سوم و مهمی هم هست که بیشتر انتقاد آنها از ناکارآمدی سیستم است. مردم را هم قربانی این ناکارآمدی میدانند. حرفهای این گروه درخور توجه است و حتماً باید مخالفان انتقادهای خود از آنها را بنویسند. خاصه که اکنون با پدیده جدیدی هم مواجه هستیم که به نظر میرسد روی دیگر سیاه نمائیهای سابق است. گوئی با یک پوپولیسم پُستمدرن مثبتاندیش مواجه شدهایم که دوست دارد به این مردم نازنین کمتر از گُل نگوید.
وقتی محمود احمدینژاد آن سخنرانی افتضاح را در دانشگاه کلمبیا کرد، محمد قائد مقاله درخشانی نوشت و گفت مظفرالدین شاه قاجار و محمدرضاشاه پهلوی و همین آقا از سه رژیم به غایت متفاوت پایشان که به خارجه میرسد، دست به کارهای مشابه میرنند، لابد بستر جامعهای که از آن میآیند هم مسئله دارد.
همین عشق خلبانی و همینطور وسط صحنه و جلوی دوربین پریدن شهردار تهران را ملاحظه بفرمائید. خیلی با کارهای محمدرضاشاه پهلوی فرقی ندارد. شاه هم عشق خلبانی داشت. گویا خلبان خوبی هم نبود و چندین بار از خطر سقوط جست. در یکی از دفعات به نوشته محمد قائد هواپیمائی یک موتورهای که شاه خلباش بود حوالی اصفهان و در چند متری جاده دَمَر افتاد. به بیان عامه نجات او فقط از پس بیمه ابوالفضل بر میآمد. یک بار هم نزدیک بود خود و ثریا را به کشتن بدهد، ولی دستبردار نبود.
شاه دوست داشت وقتی وارد شهری میشود خلایق ببینند شخصاً پشت فرمان طیاره نشسته است. اسدالله علم چندین بار در خاطرات خود پس از قربان صدقه رفتنهای فراوان از این خطرات یاد میکند. محمد قائد مینویسد :
«عَلَم در کرمانشاه از او پرسید چرا وقتی به زمین مینشستند هواپیما تکان شدیدی خورد، و شاه گفت سیم خاردار اطراف فرودگاه را ندید و چرخ هواپیما به آن گرفت. عَلَم خدا را شکر میکند که خطر رفع شد. اما انگار میگوید : آخر عمری گرفتار چه آدمی شدهایم.
آدمی که خوب میداند هیچ جای دنیا خلبان آماتور فاقد قوه بینائی بیست بیستم به خودش اجازه نمیدهد، و مطلقاً به او اجازه نمیدهند، سکان جت چهار موتوره را به دست بگیرد، چرا خیال میکند در ایران به منظور نمایش و ژست میتوان خلبانهای حرفهای را کنار زد؟ فقط تا رعایا ملتفت باشند ارباب چقدر همه فن حریف است؟»
شاه از تعریف و تمجید خیلی خوش خوشانش میشد. به نوشته قائد : «جریدهنگاری امریکائی ادعا کرد در جایی نوشتهاند شاه ایران چنان ورزشکار است که از هلیکوپتر در حال پرواز روی اسبی میپرد که آن پائین چهار نعل میتازد. یعنی شاه را با شایعهپراکنی خوشحال میکند بی آنکه بپرسد رئیس میانسال یک کشور اصلاً چرا باید ادای بدلکار فیلمها را در بیاورد»
وقتی پس از نیم قرن دکترخلبانسردارچتربازی مرتکب همان بدلکاریها این بار در ویرانه ساختمانی که نماد مدرنیته دوران شاه بود، میشود، لابد یک جای کار همچنان میلنگد. پس چرا نباید از مردم انتقاد کرد؟ لابد شهردار هم رگ خواب شهروندان را میداند که دست به چنین نمایشهائی میزند. یک مثال مشخص از عملکرد شهرداری تهران میزنم که نشان میدهد مردم چقدر در این بدلکاریهای مسئولان نقش دارند.
اکنون زمستان است و احتمال بارش برف وجود دارد. در سراسر تهران میلیاردها هزینه کردهاند و کیسههای پر از شن و نمک را آماده گذاشتهاند که به محض بارش در کوچهها و خیابانها بریزند و از راهبندان جلوگیری کنند.
اما در همین تهران پیادهرو خیابانها بزرگترین قربانی اتوبانسازی و ساختمانسازی است. خیلی راحت از عرض پیادهرو به اتوبان و خیابان ماشینرو اختصاص میدهند. بعضی جاها پیادهروهای عریض را چنان کم عرض کردهاند که دو نفر به سختی از کنار هم رد میشود. بعضاً به دلیل ساخت و ساز، پیادهرو را تا سالها میبندند و مردم ناچار میشوند که از خیابان رفت و آمد کنند.
مگر چقدر در تهران برف می آید؟ اگر برف هم بیاید چقدر دوام می آورد؟ این همه هزینه میکنند و آسفالت را هم خراب میکنند تا اگر برفی آمد، شهر شاهد راهبندان نباشد. اما پیادهروهای شهر را حتی به امان خدا هم نگذاشتهاند و شبانهروز مشغول پیادهروخواری هستند و عین خیالشان هم نیست، چرا؟
جواب واضح است. در آن دوران لابد تصور خیلیها از شاه مملکت چیزی نظیر سوپرمن بود که او هم در هر سفری پشت فرمان طیاره میپرید. الان هم اهالی پایتخت از شهردار خیابان و اتوبان و تونل ماشینرو میخواهند. اگر روزی هم خیابان بند بیاد، برای هفتهها معترض میشوند.
اما مردم خیلی دغدغه پیادهرو ندارند. اعتراض چندانی هم ندارند. پدر و مادرهائی هم که بچه کوچک دارند، به این نتیجه رسیدهاند که کالسکه در تهران یک وسیله اضافی است. معلولان و نابینایان یا صدایشان به جائی نمیرسد، و یا تقدیر خود را در این میبینند که خانهنشین باشند. اگر جامعه به شکل جدی و پیگیر، بخشی از آن اهمیتی را که به خیابان و ماشین میدهد، به پیادهرو میداد، اکنون دکترخلبان بیل دست میگرفت و هر روز یک پیادهرو افتتاح میکرد. در چنین شرایطی و با چنین حال و روزی نباید از مردم انتقاد کرد؟
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اوضاع کشاورزی و کم آبی در ایران به حدی بحرانی است که کارشناسان صحبت از لزوم تعطیل بخشی از کشاورزی میکنند. از طرف دیگر گفته میشود که میلیونها ایرانی از بخش کشاورزی امرار معاش میکنند. آیا واقعاً چنین است؟ چند درصد کشاورزان ایران واقعاً حرفهای هستند؟ منظور از حرفهای بودن هم کاملاً مشخص است. یعنی کسی که درآمد اصلی او از کشاورزی باشد.
از دو منطقه بسیار آباد ایران یعنی اورمیه و غرب گیلان اطلاع مستقیم دارم. با ضرص قاطع خدمت شما میگویم که اگر بخش قابل توجه از زمینهای کشاورزی این مناطق همین الان تعطیل شود، هر اتفاقی هم بیفتد، مالکان این زمینها دچار بحران اقتصادی نخواهند شد. دلیل هم خیلی واضح است. در اورمیه بسیاری از باغداران حداکثر دوطناب یعنی هشت هزار مترمربع زمین دارند. در گیلان وضع از این هم خرابتر است. در گیلان به ندرت کشاورزان یک هکتار شالیزار دارند. بسیاری یکی دو کِردو زمین دارند. با بهرهوری صدرصد هم برداشت کنند، درآمد این این زمینها کفاف زندگی نمیکند. اغلب این کشاورزان به ناچار سراغ کار دیگری رفتهاند و اگر به امید کشاورزی باشند حتی شکم خود را هم نمیتوانند سیر کنند.
زمینهای کشاورزی در این مناطق با سرعت بیپایان در حال کوچک شدن است. بهانه این یادداشت کامنتهای پرباری بود که دوستان در زیر یکی از پستهای من گذاشتند که مربوط به سقوط لیر بود (کامنت اول) و دلم نیامد با شما پایلاش نکنم. خاصه وقتی فهیمدم مالکیت زمین در ترکیه که قدرت کشاورزی مهمی است، با سایر کشورها فاصله شگفتانگیزی دارد، به نظرم رسید موضوع از این منظر هم مطرح شدنی است.
شاید اولین و مهمترین اقدام در ایران حرفهای کردن کشاورزی باشد. شاید این همه اتلاف آب در زمینهای کشاوزی ریشه در این مسئله هم دارد. وقتی کشاورزی ترکیه چنین با فرانسه فاصله دارد، در ایران کشاورزی برای چند درصد کشاورزان مقرون به صرفه است؟
از کامنتهای احسان نصیرپور با اندکی ویرایش: « دولت ترکیه سالهاست سعی در یکپارچهسازی زمینهای رزاعی دارد. سال 2014 وزیر کشاوری در گزارشی به مجلس گفت که باید کاری کنیم تا شکم کشاورز با کشاورزی سیر شود. و این با پائین بودن متراژ زمینها همخوانی ندارد. طبق گفته وزیر، تا سال 2015 شش میلیون هکتار زمین سرجمعسازی خواهد شد. در انگلیس متوسط زمین تحت کشت برای هر کشاورز 53.8 هکتار و در فرانسه 52.1 و در اسپانیا 23.8 و در آلمان 45.7 هکتار است. اما این رقتم در ترکیه 5.9 هکتار است. به همین دلیل تلاش دارند که اجازه ندهند زمین در اثر وراثت کوچک شود و با برنامههای مناسب، متوسط مالکیت را بالا میبرند. یک شاخص دیگر هم که بر قیمت محصولات کشاورزی تاثیر میگذارد، تعداد نفرات شاغل در کشاورزی است. متوسط اروپا 5 درصد نیروی کار فعال است. متوسط اروپا را کشورهایی مثل یونان و بلغارستان خراب کردهاند. در انگلیس این عدد 2.2 درصد است. اما در ترکیه این مقدار چیزی در حدود 25 درصد است.»
و این هم گزارش من از مالکیت زمین در آبادترین مناطق ایران که سال 91 نوشتم. به راستی چند درصد کشاورزان در ایران حرفهای هستند؟ شاید بخش اعظمی از میلیونها هکتار زمین زیر کشت فقط آبخواری میکنند و حتی خود کشاورزان هم هیچ بهرهای از آن نمیبرند. شاید به جای بحث تعطیلی، حرفهای کردن کشاورزی درایران راهکار عملیتر باشد و دهها شاید دیگر.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
سالها پیش در مجله ایران فردا مقاله پرباری در خصوص استقلال قوه قضائیه منتشر شده بود. اگر اشتباه نکنم آقای مقصود فراستخواه نوشته بود. موضوع این بود که در ایران عموماً برداشت درستی از استقلال قوه قضائیه وجود ندارد. حرف درستی است و اتفاقاً یکی از کسانی که فکر میکنم به کلی متوجه مفهوم استقلال قوه قضائیه نیست، شخص رئیس فعلی قوه قضائیه است. حرفهائی که میزند نشان از این دارد که حتی روی کاغذ هم ایدهای از استقلال قوه قضائیه در جهان مدرن ندارد.
در آن مقاله نوشته شده بود که قوه قضائیه هم نهادی است که کلی کارمند دارد. وزارت دادگستری هم هست که دولت و قوه قضائیه را هماهنگ میکند. بدیهی است که منظور از استقلال قوه قضائیه، استقلال این دم و دستگاه عظیم اداری نیست. به طور مشخص استقلال قاضی منظور است. مقاله استدلال کرده بود که منظور از اسقلال قاضی هم این نیست که قاضی به کلی مستقل است. بالاخره این قاضی را کسی نصب می کند و وقتی هم کسی نصب میشود منطقاً به نصبکننده ارادت دارد. از آن گذشته قاضی هم محدود به قانون است و تصویب و تغییر قانون هم به کلی در اختیار قوه مقننه است. مقاله در نهایت گفته بود که منظور از استقلال قاضی نسبت به هر مقام دیگری، این است که قاضی را پس از نصب کسی نمیتواند عزل کند. و همین مسئله است که در کشورهای دمکراتیک با قوه قضائیه مستقل، عملاً کسی نمیتواند در مقابل رای دادگاهها و مخصوصاً دادگاه عالی کاری بکند.
مثلاً در امریکا که یکی از مستقلترین و قویترین سیستمهای قضائی جهان را دارد، هر نه قاضی را رئیسجمهور انتخاب و مجلس سنا تائید میکند. دقیقاً بر اساس اینکه کدام رئیسجمهور کدام قاضی را نصب کرده، آراء جمهوریخواهان و دمکراتها در دادگاه عالی مشخص است. اکنون دادگاه عالی امریکا هشت قاضی دارد. در مقابل نصب قاضی نهم جمهوریخواهان به قدری سنگاندازی کردند تا دوران اوباما به سر رسد و مطابق سلیقه خود قاضی را نصب کنند. مگر این کار غیر از سیاسیکاری محض نام دیگری دارد؟ قطعاً سیاسیکاری است. اما مسئله اینجاست که این قضات پس از نصب فقط به دو طریق عزل میشوند. طریق اول خواست شخص قاضی است که بخواهد بازنشسته شود. طریق دوم هم دست باریتعالی است که حکم عزل را از طریق عزرائیل ابلاغ میکند.
حالا من یک سوال مشخص دارم که به علت ضعف در خواندن متون حقوقی تُرکی دست یاری به سمت شما دوستان تُرکیدان دراز میکنم. طبق قانون اساسی جدید ترکیه تقریباً قریب به اتفاق قضات عالی مستقیم و یا غیرمستقیم مطابق سلیقه شخص اردوغان تعیین خواهند شد. آیا این قضات را پس از نصب میتوان برکنار کرد؟ اگر میتوان به چه طریقی؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
تو مهربان من، بیار کنار پنجره
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
این یادداشت دیاکو حسابی متاثرم کرد. املاً میفهمم که چه سوزی در دل داشته و اینها را نوشته است. تصویر آن توهینهای بیشرمانه را من هم دیدم. اما میتوان طور دیگری هم مسئله را دید.
در فیزیک یک سری متغیرها هستند که اگر در هم ضرب شوند مقدار آنها ثابت است. از معروفترین آنها که از الکتروینک به یاد دارم، ضرب ضریب تقویب در پهنای باند است که همواره مقداری است ثابت (گین بندویت). یعنی در یک مدار الکترونیکی هر چه ضریب تقویت بیشتر باشد، لاجرم پهنای باند فرکانسی پائین خواهد بود و برعکس.
خیلی از ریاضیدانها و فیزیکدانهای خوش ذوق این مسئله را به روابط انسانی هم تسری دادهاند. جملهای به شادروان پروفسور هشترودی ریاضیدان معروف منتسب است که گفتهاند ادعا ضربدر معلومات مساوی مقدار ثابت است. یعنی هر چه قدر معلومات یک نفر بالاتر رود، لاجرم ادعای او پائینتر است و به همین راحتی از طب تا نجوم نظر نمیدهد.
بالاخره همه ما مخالفانی داریم که متاسفانه از جنس دشمن هستند و اهل گفتگو نیستند. جمله منتسب به پروفسور هشترودی را اینطور هم میتوان گفت که شرف و انسانیت و بزرگواری یک شخص ضربدر حیای دشمن و یا دشمنان او، حتماً مساوی مقدار ثابتی است.
کاکه دیاکو گیان، من که مامه شاهد را از نزدیک نمیشناسم. خودت هم که خوب میدانی چه اختلاف نظرهای بزرگی با او دارم. ولی غم مخور که این همه بیحیائی درحق او حتماً و قطعاً حاوی نشانههای بزرگ برای کسان دیگری هم هست که نوشتههای پُربار عموی تو را دنبال میکنند و حتی ممکن است با بعضی از آنها سخت مخالف هم باشند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
این مطلب برای دوستانی که به تحلیلهای اقتصادی علاقه دارند خواندنی است. دلایل سقوط شدید قیمت لیر در ترکیه را توضیح میدهد. بر خلاف تصور رایج این سقوط خیلی ریشه در افزایش تروریسم و سقوط توریسم نداشته است. کلاً این کلمه "تروریسم" برای سیاستمداران محبوبیت خاصی دارد. آب خوردن ناکامیهای خود را گردن تروریسم میاندازند. کمتر از پانزده درصد اقتصاد ترکیه مبتنی بر توریسم است و اگر پنجاه درصد هم کاهش یافته باشد، لیر نباید چنین سقوط میکرد.
این مطلب ریشه مسئله را در ابر پروژههائی میداند که اتفاقاً اجرای آنها را دولت ترکیه به عنوان موفقیتهای خود مدام تبلیغ میکند. اما مطابق این نوشته ابر پروژهها به شکل رانتی به شرکتهای طرفدار دولت واگذار شدهاند و اکنون تعهدات چند صد میلیارد دلاری گریبان کشور را گرفته است.
از متن : «»
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
چهار سال پیش و در اواخر دوران صدارت معجزه هزاره سوم، قیمت دلار به چهار هزار تومان هم رسید. بعد از چهار سال با کلی تورم در ایران و تقویت محسوس دلار در جهان که قیمت طلا بهترین نشان آن است، مجدداً قیمت دلار را با ریختن درآمدهای نفتی به بازار در حدود 3800 تومان متوقف کردند. این احمدینژادیترین و ناامیدکنندهترین کار اقتصادی دولت فعلی است.
این دولت یکی از قویترین و منسجمترین تیمهای اقتصادی بعد از انقلاب را دارد. خیلی از تحلیلگران حرفهای وزیر نفت را جدی نمیگرفتند که میگفت به محض برداشتن تحریمها تولید نفت را به قبل از تحریم میرسانیم. اما وزارت نفت کاری کارستان کرد و ظرف چند ماه سهم ایران را از بازار نفت گرفت و عربستان سعودی را عملاً وادار به سازش نسبی در این خصوص کرد.
پس چرا چنین دولتی با چنین تیم اقتصادی خردمند و کارآمد دست به چنین اقدام احمدینژادی زد؟ چرا چوب حراج به درآمد نفتی زدند و قیمت دلار را به طور مصنوعی تثبیت کردند؟ از دوستی اهل اقتصاد شنیدم که صحبت از فروش میلیاردی دلار در بازار ارز است. بعضی از کارمندان دولت هم که که من خبر دارم، این ماه یکی دو روز زودتر حقوق دریافت کردهاند. راهحلی از این احمدینژادیتر سراغ نداشتند؟
جواب خیلی ساده است. از مردم و از افزایش بیش از حد گرانی حسابی حساب میبرند. و این همان حرفی است که من در جواب به کمپین "کلوخ" دکتر ناصر کرمی نوشتم (در چند پاراگراف اول مطلب کلوخ). اقتصاد ایران و کلاً اغلب مشکلات ایران با کمال تاسف از جنس مشکل دریاچه اورمیه است. شالکه این نظام هم بابت این مسائل خود را با مردم درگیر نخواهد کرد.
اگر همین الان انبوه مدیران دکترخلبانسردارچترباز هم کنار بروند، و آدمهائی در حد و اندازه ویلی برانت و فرانسوا میتران و بیل کلینتون و آنگلا مرکل و توماس فریدمن و توماس پیکیتی و هر چه مدیر و دانشمند صاحبنام جهان اداره امورات کشور را به دست بگیرند، و اختیار تام هم داشته باشند، دیگر کار از کار گذشته است. حل مشکلات کشور علاوه بر مدیریت توانمند به یک عزم ملی در حد آلمان و ژاپن بعد از جنگ نیاز دارد که دولت و ملت عمیقاً به هم اعتماد داشته باشند و تن به یک ریاضت نسبتاً طولانی و کار و کوشش بسیار فراوان بدهند.
نه تنها چنین چشماندازی قابل مشاهده نیست، بلکه معضلات بسیار بزرگتری هم پیش روست و لاجرم اقدامات پوپولیستی بیشتری هم لازم خواهد شد. به تعبیر دوستی در همین نوشته "مشتی گرت از خاک وطن هست به سر کن".
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
به قدری اخبار مشمئزکننده از رفتار و کردار و اعمال دونالد ترامپ منتشر میشود که بعضی از آنها را حتی نمیتوان عیناً به زبان آورد و یا نوشت. گفته میشود حتی تزار گازی ولادیمیر پوتین هم از او آتو دارد و گویا در مسکو مرتکب اعمالی با دختران خاص شده است. حرفهای زننده او در مورد زنان و سیاهپوستان و لاتینتبارها و مسلمانان هم که بر سر هر بازار است.
اما کسی از دین و مذهب و انجیل و پیامبر و نژاد دونالد ترامپ حرفی به میان نمیآورد. شخص او و طرفدارانش زیر سؤال هستند و درست هم همین است. فقط یک آن تصور کنید که یک مقام صاحبنام در یک کشور مهم اسلامی مرتکب یکی از این کارهای دونالد ترامپ میشد و اسرار آن لُو میرفت، اکنون چه الم شنگهای که بپا نبود و قرآن و حدیت و سنت و تاریخ و همه و همه زیر و رو میشد تا دلایل این افتضاحات برملا شود. بنیامین نتانیاهو هم از آن ور ناله سر میداد و میگفت : «نگفتم!؟ حالا میببینید ما چه میکشیم از دست اینها؟»
کلیشهها با انسانها چهها که نمیکنند
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
میدان تحریر قاهره مرکز اعتراضات علیه رژیم دیکتاتوری حسنی مبارک بود. اما تمام کانالهای خبری جهان که این اتفاق را گزارش میکردند، پخش مستقیم هم از این میدان داشتند. چندین دوربین حرفهای از زوایای مختلف حتی خشونت و حمله و درگیری با طرفداران دولت را هم پوشش میدادند.
بر این منوال باید گفت ایران یکی از بستهترین کشورهای جهان در خصوص مخابره مستقیم تحولات مهم است. حتی بعضی عکاسان ایرانی هم که بعد از تحولات 88 خاطرات خود را نوشتند، گویا بعداً متوجه شده بودند که چرا سعی شده بود در آن تاریخ از تهران دور باشند.
همین موضوعات باعث شد تصاویری که مردم عادی میگیرند اهمیت بسیار زیادی پیدا کند. بعضی رسانههای خارجی حتی اقدام به آموزش مردم کردند که فیلم مناسب پخش را چگونه باید بگیرند.
شایان ذکر است که اگر همه خبرگزاری های معتبر هم در تهران نمایندگی داشته باشند، باز تصویری که رهگذر عادی میگیرد چیز دیگری است و حتماً باید گرفته شود. اما به نظر میرسد در این گیر و دار مسئله مهم مسئولیتپذیری از قلم افتاد و روز به روز هم بیشتر اسباب بدآموزی میشود. خاصه که با امکانات جدید مخابره تصویر هم بسیار راحت شده است.
شاید بهتر باشد همان رسانههای فراگیری که حتی افقی گرفتن دوربین را هم به مردم یادآوری میکنند، به مسائل دیگری هم بپردازند. در کشورهای آزاد اگر خبرنگاران هم از بعضی صحنهها فیلم بگیرند، ممکن است مرتکب کار مجرمانه شده باشند. گفته میشود پرنسس دایانا از دست خبرنگاران نشریات زرد فرار کرد که در تصادف شدیدی کشته شد. همان موقع میگفتند که چند خبرنگار هم به دنبال ماشین آنها بودهاند و به ظن قوی از لحظه تصادف و جان دادن پرنشش فیلم هم دارند، اما اگر منتشر کنند با مجازات مواجه میشوند. البته جزئیات و صحت و سقم مسئله چندان یادم نیست، منظور یادآوری اهمیت مسئله است.
فیلم گرفتن از هر صحنهای و در هر جایگاهی ممکن است علاوه بر غیر اخلاقی بودن، اسباب دردسر هم باشد. این را که عرض میکنم مدام در جادهها و اتوبانهای شهری و بینشهری میبینیم. یک تصادف که اتفاق میافتد به خیل تماشاگران سابق، عاشقان تصویربرداری هم اضافه شده تا فرصت را از دست ندهند و یک ویدیو دست اول مثلاً برای تلویزیون من و تو بفرستند. آنها مزاحم نیروهای امدادی میشوند و ترافیک بیشتری ایجاد میکنند.
همان تلویزیونهائی که مردم را تشویق به فرستادن تصویر میکنند باید مسئولیت آنها را هم یادآوری کنند. گذاشتن تصویر فاجعهبار کامنت اول کار بسیار دشواری بود. اما با کمال تاسف از این لحظات حتی ویدیوهای فراوان نیز منتشر شده است.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
تابستان سال 2005 در شهر لندن چهار عملیات همزمان تروریستی انجام شد. سه انفجار در مترو و انفجاری دیگر در یک اتوبوس، لندن را فلج کرد و به کشتار دهها نفر منجر شد. اما در پی این عملیات بلافاصله خیابانهای شهر بسیار شلوغ لندن خالی از جمعیت شد. جز پلیس و ماموران امداد به ندرت مردم عادی در خیابان دیده میشدند. هر کس به خانه و مغازهای رفت و پای تلویزیون نشست و کار را به کاردان سپرد.
چند ماه بعد از آن حادثه در تهران یک فروند هواپیمای C-130 روی شهرک توحید سقوط کرد و علاوه بر کلیه سرنشینان هواپیما، دهها نفر از ساکنان شهرک نیز قربانی شدند. بزرگترین مشکل نیروهای امدادی برای رسیدگی به زخمیها و زیر آوار ماندهها، ازدحام مردمی بود که برای تماشا آمده بودند.
بیش از ده سال از آن تاریخ گذشته و در آتشسوزی ساختمان گلاسکو این ازدحام بیجا و غیرمسئولانه گُل بود، به چمن فیلمبرداری هم آراسته شد. از مضحکترین صحنههای فراموش نشدنی این اتفاق ناگوار، انبوه مردم مبایل به دستی بود که روی ماشین آتشنشانی ایستاده بودند و از صحنه فیلم میگرفتند.
گوئی همه برای فیلم رفته بودند. همین کاندید ناکام دکتر سردار چوبزن خلبان چترباز شهردار که هم داشت به ماموران امداد طرح و برنامه میداد و حرفهای بی سر و ته میزد، خوب میدانست که مامور آتش نشانی کار خود را بلد است. و اگر هم نیازی داشته باشد، یک فروند هلیکوپتر است. اما این خلبان بی هلیکوپتر در واقع برای دوربینهائی حرف میزد که از او فیلم میگرفتند. بالاخره سردار آروز دارد. یک روز از عمر نظام هم که بماند، باید در همان یک روز هم که شده او رئیسجمهور شود.
موضوع فقط مردم عادی نیست. متاسفانه امدادرسانان هم بعضاً این کار را میکنند. در همین مطلب قدیمی که به اشتراک میگذارم به حادثه فرودگاه زاهدان اشاره شده است. ماموران در حالی که برای فرود اضطراری آماده میشدند، فیلم هم میگرفتند و در واقع فیلم هم بازی میکردند.
مشکل اصلی چیست؟ به هر حال باید تلاش کنیم که روزی مثل مردم لندن رفتار کنیم. خاصه که شهرهای ما خیلی بلاخیزتر از شهرهای اروپائی است. اینکه پلیس و مدیریت فشل شهری وظیفه خود را درست نمیداند، دلیل بر این نیست که کسانی روی ماشین آتشنشانی بپرند و فیلم بگیرند.
یکی از مشکلات مهم این است که بسیاری متوجه قبیح بودن این عمل خود نیستند. کسی که از یک ماشین در حال سوختن با چند سرنشین فیلم میگیرد، ممکن است کمکی از دستش برنیاید، اما دستکم باید بداند که مرتکب عملی غیرانسانی هم میشود. هر صحنهای که برای فیلم گرفتن نیست. خیل ناظران دوربین به دست در چنین صحنه هائی دیگر نشانه شهروند خبرنگاری نیست، نشانه نوعی شهروند بیمسئولیتی است. حتی اگر خبرنگاری از صحنهای فیلم بگیرد که بعداً معلوم شود به جای فیلم و گزارش میتوانست به قربانی کمک کند، مورد مؤاخذه قرار میگیرد و در بعضی کشورها مجازات هم دارد.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت اول :
اگر این مطلب را اکنون مینوشتم به مسئله کمک دستکم در تیتر به این صورت اشاره نمیکردم. دوست روزنامهنگارم فرشید فاریابی بار اول من را متوجه این اشتباه کرد. کمک در مواردی که نیروهای امدادی حضور دارند، اغلب به دردسر منتهی میشود و اساساً ضرورتی ندارد. یکی از دوستان در وبلاگ و در خصوص کارکرد منفی تجمع زیاد در حالی که ماموری هم برای کمک نیست، نکته جالب دیگری نوشته است. ایشان نوشته طبق یک اصل کلی رفتارشناسی جمعی، همیشه رابطه معکوس بین تعداد تماشاگران یک واقعه و احتمال دخالت افراد در آن واقعه وجود دارد. هر چه تعداد تماشاگران بیشتر باشد احساس مسئولیت تک تک افراد کمتر میشود. به این معنی که این همه آدم اینجاست چرا من دخالت کنم؟
***
ای کاش بتوانیم چنین خبری را تیتر اول رسانهها بکنیم : «میلیونها تهرانی آتشنشانان فداکار خود را تشییع کردند.»
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
افرایش مالیاتستانی استانهای مختلف کشور که استان آذربایجان شرقی در رأس آنهاست، بسیار مورد توجه و اعتراض قرار گرفته است.(کامنت اول) مطابق این آمار مالیاتی که باید در تبریز ستانده شود، چندین برابر اصفهان افزایش یافته است. از چند و چون قضیه اطلاع زیادی ندارم. اما به نظر میرسد مسئله به کلی اشتباه فهمیده شده و بر آن اساس قضاوت شده است. چیزهائی که میدانم را خدمت شما عرض میکنم.
اول اینکه دولت حسن روحانی در خصوص مالیات خیلی بی سر و صدا مشغول یک انقلاب است. و اگر موفق شود، به نظر من بزرگترین دستاورد اقتصادی کشور طی دهههای گذشته خواهد بود. مشاهدات شخصی در این خصوص دارم که شاید در یادداشت دیگری آنها را نوشتم. این پروژه عظیم و ملی به شکل علمی و آرام و دقیق مشغول شفاف کردن همه فعالیتهای اقتصادی است. و اگر چند سال دیگر همین سیاستها دنبال شود، کشور از زیربنای مالیاتی مدرنی بهرهمند خواهد داشت که همیشه از آن بیبهره بوده است. فقط باید دعا کنیم که با افزایش ناگهانی قیمت نفت و در پی آن ظهور یک معجره دیگر از هزاره سوم مواجه نشویم.
قانون مالیات در همه کشور یکسان است و تبریز و مشهد و سنندج ندارد. این آمار هم اگر درست باشد در خصوص افزایش ستاندن مالیات است. دولت موفق نشده که مالیات مقرر را بگیرد و البته راه طولانی هم پیش رو دارد. این ناکامی، در شهرها و استانهای مختلف کشور دلایل مختلفی دارد. قوانین نانوشتهای هم در این خصوص تاثیر خود را میگذارد.
اول از مشهد برای شما مثال میزنم که در میان شهرهائی که میشناسم و در صنعتی که کار میکنم، جهنم شرکتهاست و سختگیرانهترین روش اخذ مالیات را دارد. چند سال پیش و قبل از اجرای قانون مالیات بر ارزش افزوده، قانون تجمیع عوارض اجرا میشد. مطابق این قانون کمرشکنترین مالیات را بر نوشابه بسته بودند. در سراسر ایران تا بیست و پنج درصد از قیمت فروش نوشابه مالیات اخذ میشد.
شرکتها تمام سعی خود را میکردند که همه ظرفیتهای قانونی را به کار ببرند تا از حجم کمرشکن مالیات کاسته شود. اگر شرکتی نوشابه را صد تومان میفروخت و میتوانست به اداره مالیات ثابت کند که بیست تومان آن صرف هرینههائی شده که مشمول مالیات نیست، فقط به مبلغ هشتاد تومان مالیات تعلق میگرفت. چون رقم مالیات بسیار بالا بود، شرکتها به هر دری میزدند که مستندات معتبری از هزینهها در صورتهای مالی آنها منعکس شود.
در ضمن این سالها بهار خدمات دهندههای نرمافزاری بود و دوران طلائی محسوب میشد. شرکتها برای بهینه کردن کارها نیاز به نرمافزارهای پیچیده داشتند و مدام دست به جیب میشدند.
مثلاً اگر میتوانستیم هزینه بارگیری کامیون در یک شرکت را به تفکیک منعکس کنیم، همان هزینه مشمول مالیات نمیشد. این کار بسیار دشوار بود. چون کارگران فروش مثل کارگران همه واحدهای شرکت فیالواقع در استخدام شرکت بودند و طی سالها اصلاً به چنین چیزی توجه نشده بود. ممکن بود کارگری از تولید به فروش برود و یا بر عکس. در عین حال شامه ماموران دارائی بسیار تیز بود و هرگونه مستندسازی که از آن بوی فرار از مالیات میرسید را بلافاصله متوجه می شدند. برای مشتریان شرکتها هم توجیه این کارها دشوار بود. مشتری میگفت به من یک کلام بگوئید چقدر باید برای یک نوشابه پرداخت کنم و این همه تفکیک برای چیست؟
در یک مورد مدیر مالی بسیار حاذقی توانست به اداره مالیات مشهد ثابت کند که هزینههای بستهبندی هم مشمول مالیات نمیشود. وقتی اداره مالیات قبول کرد، کار دشواری پیش رو داشتیم. چون وقتی به مشتری یک نوشابه میفروخیتم، حتی باید هزینه تشتک (درب نوشابه) و یا هزینه بطری پلاستیکی را هم جداگانه در صورتحساب میآوردیم، تا بتوانیم از راهکار قانونی کسر هزینه بستهبندی استفاده کنیم.
یادم هست وقتی این توافق به عمل آمد، ده روز آخر ماه رمضان بود. مدیر عامل وقت یکی از خوشنامترین شرکتهای نوشابه در مشهد به من گفت اگر بتوانی نرمافزار این بخش را ظرف یک هفته تحویل بدهی، شرکت فلان مقدار با کاهش مالیات مواجه خواهد شد و تو هم بینصیب نخواهی ماند. من هم گفتم خوشبختانه در شبهای احیا فرصت زیاد است. طی یک هفته روی هم رفته حدود هفت ساعت خوابیدم و کار تمام شد. بگذریم که در همان شرکت و همان موقع هم معاندانی بودند که تفسیر غیرمعنوی از این همه تلاش میکردند.
از منظر مالیات نقطه مقابل مشهد، تبریز بود. تبریز بر عکس مشهد برای نرمافزاری جماعت از این نظر هیچ منافعی نداشت. تمام تلاشهای پیچیدهای که برای کاهش بخش مشمول مالیات صورت کرفته بود، عملاً در تبریز مورد بیتوجهی قرار میگرفت.
اداره مالیات تبریز خیلی به صنعتگران و شرکتها سخت نمیگرفت. مدیران مالی برای ابزارهای پیچیدهتر هزنیه پرداخت نمیکردند. من که در همه صنعت نوشابه بودم، در تبریز هر کاری کردم موفق نشدم خرگوشی از کلاه خود برای مدیران مالی در بیاورم. به هر حال مالیات به خزانه کل کشور واریز میشد.
اما حتماً لازم است دوستانی که دوست دارند این مسئله اخیر را بررسی کنند، به همه جوانب موضوع توجه بکنند. تُرک و فارس کردن هر مسئلهای نه تنها مشکلی را حل نمیکند، بلکه به موارد دیگر هم لطمه میزند. مثلاً یکی از این موارد میتواند بررسی چرائی سرمایهگذاری بسیار بیشتر در استانهای اصفهان و خراسان در مقایسه با سایر استانهای کشور باشد.
مالیات به ظن قوی حکایت دیگری دارد. چطور ممکن است دولتی که سیاستهای مالیاتی آن حساب شده پیش میرود و اهل غوغاسالاری و سیاستهای چکشی نیست، به یک باره دستور دهد مالیات آذربایجان شرقی چندین برابر اصفهان باشد؟ دولت از حجم مبادلات و فعالیتهای هر استان و حدود مالیاتی که باید پرداخت کنند، اطلاع دارد و شاید افرایش مالیاتستانی هم در همین راستا باشد. کارمندان اداره مالیات هم ار ساکنان همان شهرها هستند. شاید تفاوت نگرش محسوس ستاندن مالیات در تبریز و مشهد هم به نوعی ریشه در یک ناخودآگاه جمعی داشته باشد که نسبت به سرمایهگذاری کمتر در آذربایجان معترض است. اطلاع چندانی از چند و چون ماجرا ندارم اما کسانی که معترضند و یا نگرانند، باید صورت مسئله را به گونهای باز کنند که برای دیگران هم قابل فهم و استناد باشد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
تروریست داعشی در استانبول دستگیر شد. این خبر بسیار خوشحال کنندهای برای دوستداران این شهر تمدنساز در سراسر جهان است. تروریستهای داعش و پکاکا ماههاست که گوئی تقسیم کار کردهاند و به نوبت گوشهای از این شهر زیبا و تاریخی را منفجر میکنند و دل دوستدارانش را به درد میآورند. ضعف نیروهای امنیتی ترکیه در مقابله با تروریسم انتقادهای بسیار زیادی را در پی داشت. همین تروریست در اولین ساعات سال نو پس از کشتن دهها نفر برای دو هفته در استانبول گم و گور شده بود.
پنچ روز پس از این عملیات داعش، طبق معمول نوبت به پکاکا رسید و این بار ازمیر انتخاب شد. این ترور برای کشتار وسیع طراحی شده بود. اما نه به خاطر توان مهار نیروهای ضدترور ترکیه، بلکه به خاطر رشادت یک پلیس راهنمائی و رانندگی تروریستها ناکام ماندند و نتوانستند در محل شلوغی که برنامهریزی کرده بودند، خود را منفجر کنند. فتحی سکین پلیس راهنمائی و رانندگی تا آخرین گلوله با هر سه تروریست جنگید و یک نفر از آنها را کشت. نفر سوم مدتی بعد توسط سایر نیروهای پلیس کشته شد.
نفس در سینه گویندگان تلویزیونهای ترکیه حبس شده بود و لحظه به لحظه برای فتحی سکین دعا میکردند که زنده بماند. متاسفانه اینطور نشد. بعد از آن فتحی به قهرمان ملی ترکیه تبدیل شد. بسیاری از زنان و مردان معروف این کشور در تلویزیون ظاهر میشدند و میگفتند : «نام من فتحی سکین است». (کامنت اول)
مادر فتحی سکین حدود دو ماه قبل از این ماجرا به رحمت خدا رفته بود. فتحی مرثیه بسیار حزنانگیزی(کامنت دوم) به زبان کُردی برای گرامی داشت مقام مادر خوانده بود که خیلی مورد توجه قرار گرفت. شنوندهای که کُردی هم نمیداند، سخت تحت تاثیر این نوا قرار میگیرد. فیالواقع رشادت فتحی سکین به نوعی اعتماد به نفس را به پلیس ترکیه برگرداند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
ابتدا یک کُرد کرمانشاهی مصدع اوقات شدند و فیالفور میکروفون را دست گرفتند و گفتند که من دولت ندارم و تُرکها حق ما را خوردهاند. بعد فرمودند ازمیر و آنتالیا هم جزو دولت عالیه خواهد بود و عنقریب بالانج نیز به سواحل مدیترانه وصل خواهد شد.
دقایقی بعد آقای لیبرال رسید. او اصرار دارد که قزوینی است اما مدام از سرپل ذهاب و کِرند و کرمانشان و پاوه و سنندج خاطره تعریف میکند و مافیالضمیر خود را لُو میدهد. آقای لیبرال در حملات پی در پی کُرد بیدولت علیه تُرک مظلوم نقش غیرمسقیم خود را با خندههای مشکوک ایفا میکرد.
جمع در انتظار روحانیت بود تا در روز تشییع جنازه رئیس تشخیص مصلحت به اختلافات پایان دهد و توسل به امر الهی مصلحت جمع باشد. ساعتی گذشت و آقای لیبرال مسیجی برای روحانیت روانه کرد. ندا آمد که "روحانیت به شما نزدیکتر از آن است که فکر میکنید". در جا صدای زنگ خانه به صدا در آمد. و آن صحنه اتفاق افتاد و دو ناحیه مقدس برای نخستین بار توفیق دیدار پیدا کردند. الهیات حاکم شد و کُرد بیدولت و آقای لیبرال دیگر حرفی برای گفتن نداشتند.
در عکس اختتامیه، روحانیت به ناحیه مقدسه طب تا نجوم بزرگوارانه پیشنهاد دادند که در مرکز توجه باشند. کُرد بیدولت و لیبرال قزوینینما را هم در یمین و یسار خود نشاندند. در این فرصت اندک ناحیه مقدسه طب تا نجوم فیالفور ژست مناسب گرفت و در فکر این همه بزرگواری روحانیت بود که........باز هم داستان تُرک مظلوم
پینوشت :
متن را خوب ننوشتهام و فرض کردهام که دوستان با هر چهار نفر در عکس آشنا هستند که فرض درستی نیست و برای بعضی از دوستان خودم مبهم بود. روز سهشنبه هفته گذشته در خدمت دوستان عزیزم احمد فرامرزی و بهزاد وفاخواه و کاوه فرازمند بودم. در این نوشته کُرد بیدولت احمد است و بهزاد آقای لیبرال است که در حوزه سینما مینویسد. اگر به صفحه کاوه مراجعه فرمائید ملاخظه خواهید کرد که چه مطالب پرباری در خصوص عکس دارد و گویا و تا آنجا که ما میدانیم از سلک "روحانیت" هم هستند و صد البته خیلی چیرها را هم مجاز نیستیم که بدانیم. اینجانب هم که تولیت مادامالعمر ناحیه مقدسه طب تا نجوم را دارم و همین که در محاصره دو نویسنده حوزه عکس و سینما سهم من پدرخوانده شده، باید خدا را شاکر باشم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دوستان، آیا بخش مسیج فیسبوک شما، روی کامپیوتر هم مثل مسنجر گوشی شده است؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در خاطرات آقای هاشمی رفسنجانی و یا اظهارات سایر مقامات نظام زیاد خواندهایم که خیلی از مسائل را با گریه حل کردهاند. اغلب این گریهها مستقیم است. مثلاً آقای هاشمی زیاد نوشته که با مشکل بزرگی مواجه بودیم و رفتم پیش امام گریه کردم و امام قبول کردند. اما بعضاً با گریه دو لایه هم مواجه میشویم. مثلاً فلانی آمد پیش من و گریه کرد و من هم رفتم پیش امام مسئله را گفتم و قبول نکردند و بعد گریه کردم و پذیرفتند. در مواردی حتی گریه سه لایه هم داریم. مثلاً رفته بودند پیش فلانی گریه کرده بودند که مشکل داریم و کسی توجه نمیکند، او هم آمد پیش من گریه کرد و من هم رفتم پیش امام گربه کردم و مشکل حل شد. گوئی پیش درآمد بخش مهمی از تصمیمات نظام گریه بوده است.
اما به نظر میرسد امر مقدس گریه صادر هم شده است. شاید بتوان گفت یکی از مهمترین صادرات مدیریتی ایران به جهان همین امر راهگشای گریه است. چند مثال میزنم.
هنگام رفراندوم جدائی اسکاتلند دیوید کمرون بدجوری گرفتار شده بود. یک سخنرانی پرشوری در اسکاتلند کرد و گفت ما طی قرنها با هم کارهای شگفتانگیزی کردهایم و بعد خیلی احساساتی شد و گریه کرد. به برکت همین گریهها رفراندوم رای نیاورد.
وقتی مذاکرات هستهای در مراحل نهائی به بنبست خورد، جان کری از جنگ کفت و اینکه خود در جنگ بوده و میداند جنگ چقدر وحشتناک است و در نهایت احساساتی شد و گریه کرد. خانم وندی شرمن هم یک نوبت گریه کرد. در نهایت برجام به فرجام رسید.
در کنفرانس پاریس توافقی حاصل نمیشد. سخنرانی پر از احساس لوران فابیوس وزیر خارجه وقت فرانسه در نهایت به گریه ختم شد و یک توافق تاریخی به عمل آمد.
باراک حسین اوباما را که نگو و نپرس! گوئی در فرهنگ کربلا بزرگ شده است. اشکش دم مشکش است. هر بار در امریکا تیراندازی میشد او قبل از هر چیز یک دل سیر گریه میکرد. همین چند روز پیش و در سخرانی خداحافظی وقتی نام میشل را به زبان آورد چنان گریهای کرد که دستمال لازم هم شد.
حتی ولادیمیر پوتین هم که غم و شادی و خشم و غضب به کلی با چهره او بیگانه است، یک بار گریه کرد. وقتی بعد از دور دوم بازی پوتین مدودیف به ریاست جمهوری رسید، تحت تاثیر مراسم قرار گرفت و در میدان سرخ مسکو گریه کرد. و بعد به شوخی گفت باد سرد مسکو اشک چشمانش را جاری کرده بود.
با این فرمان که پیش میرویم، هیچ بعید نیست که خانم آنگلا مرکل هم چنان از بابت پناهجویان تحت فشار بگیرد که سنت هشتصد ساله آلمانی تَرَک بردارد و بالاخره یک آلمانی هم احساساتی شود. در هر حال صادرات استراتژیک مقامات ایران بر هر درد بیدرمان دواست.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
عجب آهنگ دل انگیزی
عزیزه مصطفی زاده – لاچین
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
سخنان مشعشع نظریهپرداز بیضی سه کانونی و کارگزار انعقادی که هنوز پس از سالها کلامش منعقد نمیشود، بهترین دستاورد درگذشت آقای هاشمی رفسنجانی برای جنبش اصلاحی واقعی مردم ایران بود. اینها عمری است ناندانی راه انداختهاند و نان نفرت مردم از جناج اقتدارگرای حکومت را میخورند. میلیونها ایرانی بهتر و رساتر از این نمیتوانستند ببیند و بشنوند که از کوزه این آدمها همان برون تراود که در شصت دقیقه بیبیسی از افاضات مهاجرانی و کرباسچی تراوید.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
ویرانگرترین تصمیمی که آقای هاشمی رفسنجانی در اوج اقتدار خود گرفت و آثار زیانبار آن برای همیشه باقی خواهد ماند و هرگز از یادها نخواهد رفت، بیطرفی کاملاً ظاهری و عملاً آن طرفی ایران در جنگی بود که به اشغال قرهباغ و بیش از بیست درصد خاک جمهوری آذربایجان منجر شد.
این تصمیم ویرانگر نشان داد که هاشمی رفسنجانی آنطور که میگفتند سیاستمدار زیرکی هم نبود. و احیاناً بیشترین زیرکی او صرف بازیهای داخل نظام میشد. چون هر سیاستمدار باهوش و دوراندیش میتوانست بفهمد که این تصمیم چه شکاف بالقوهای را فعال خواهد کرد. اکنون به وضوع آشکار است که بخش مهمی از هممیهنان ما در این ماجرای فاجعهبار دل در گرو ارمنستان داشتند و دارند. یک سیاستمدار زیرک اجازه نمیداد این همدلی به این راحتی لُو برود و به این وضوح خود را نشان بدهد.
این نظریه هم که نظام ایران مثلاً در سیرالئون دنبال یک طایفه شیعه برای حمایت میگردد، ولی همسایه دیوار به دیوار و با اکثریت واقعاً مظلوم شیعه خود را در مقابل نیروی مسیحی تنها گذاشت و کارهای دیگر هم کرد، یک اشکال اساسی دارد. موضوع چیزی دیگری است. اگر ارمنیها سُنّیمذهب بودند اکنون با چراغ قوه در ایروان دنبال یک مکان مقدس میگشتند و بقیه قضایا را هم که میدانیم.
شایان ذکر است که یافتن چنین مکانهائی در کل ارمنستان و خاصه ایروان ابداً کار دشواری نیست. پیشینه شیعهنشین بودن ایروان به مراتب بیش از حلب و دمشق است. این شیعیان هم که طی قرنها رو به مسکو و در کلیسا و پشت سر اسقف ارتُدکس نماز نمیگذاشتند. لابد دهها مسجد و مکان مقدس برای خود داشتند. همانطور که تاریخیترین و مقدسترین کلیسای ملت ارمنی در ایران است.
مقایسه خاک اشغالی آذربایجان با حمله داعش به کوبانی میتواند برای درک تاثیرات ویرانگر این تصمیم راهگشا باشد. در ماجرای کوبانی مهمترین مسئله، مردم ساکن این شهر بودند که با مردم دیگر سوی مرز هیچ تفاوتی نداشتند. همه اهالی کوبانی پیش از رسیدن داعش در ترکیه پناه گرفتند. حتی بعد از پایان جنگ کوبانی هم معلوم بود که کوبانی دیگر کوبانی سابق نخواهد شد. کوبانی اکنون هم ویرانه است. سازندگی واقعی مستلزم پایان جنگ در همه سوریه است. اکثریت ساکنان کوبانی همچنان در ترکیه باقی ماندهاند.
در ضمن هر آدم عاقلی میداند که داعش ذاتاً نمیتواند اشغالگر باقی بماند و دیر یا زود رفتنی است. هر کس هم که الفبای سیاست را بداند میتواند درک کند که اغلب بازیگران منطقهای و حتی غیرمنطقهای مثل روسیه، داعش را به حریف خود ترجیح میدادند و هنوز هم ترجیح میدهند. همین الان هم اگر بازار داعش دوباره رونق بگیرد و مثلاً به کرکوک حمله کند، اقلیم کردستان ترجیح میدهد که این شهر به اشغال داعش در بیاید اما دست دولت مرکزی عراق نیفتد. کمااینکه اوایل جولان داعش مقامات اقلیم طوری به سمت کرکوک خیز برداشتند که نزدیک بود اربیل را از دست بدهند.
کار همه بازیگران هم قابل درک است. چون داعش رفتنی است ولی حریف ماندنی است و باید به فکر آینده بود. در جنگ کوبانی هم به شهادت همه نهادهای بینالمللی ترکیه در حمایت از مردم این شهر سنگ تمام گذاشت. اما با همه اینها پکاکا از کوبانی بوی کباب شنید و ترکیه را به آتش کشید. ابتدا در همان حوالی چند پلیس را ترور کردند و جنگ شهری شروع شد. گفته میشود عاقلترین آدم پکاکا عبدالله اوجاالان است. بگذریم که در این تشکیلات، جنون جنگ و ترور و تفنگ حرف اول را میزند و به قول تُرکها در خصوص پکاکا "علیسی دلی ولیسی دلی/علی و ولیشان هر دو دیوانه"، ولی همین عاقلشان هم از زندان ندا داد که کوبانی خط قرمز ما در مذاکرات صلح است. چنین فضائی به وجود آمده بود.
از منظر جنگی و برای مردم غیرنظامی همین اتفاق چند ده سال پیش در دو سوی ارس افتاد. با این تفاوت که ارمنستان دولت بود. ادعای ارضی داشت. مرتکب پاکسازی قومی شد. نیروهای ارمنی صدها هزار آذربایجانی را آواره کردند. در خوجالی دست به جنایت جنگی زدند.
مردم آواره و مظلوم آذربایجان بهترین پناه را خواهران و برادران این سوی ارس خود دیدند. در آن تاریخ از اینترنت و رسانههای امروزی خبری نبود. خبرها به اورمیه و تبریز هم خیلی دیر میرسید. اما در مناطق مرزی اردبیل و خاصه در مغان مردم عادی به چشم خود فاجعه را میدیدند. کسانی حتی از ترس جان در آن سرما خود را به ارس میزدند. خیلیها غرق شدند. همه این مواردی که عرض میکنم را با یک سفر به مغان میتوان از مردم محلی پرسید.
بیتفاوتی نیروهای ایران و حرف و حدیثهای که شنیده میشد و حال و روز آورارهگان چنان فجیع بود که هرگز از خاطر مرزنشینان و مردم آذربایجان نمیرود. در همان تاریخ همکار نزدیک من در تهران اهل مغان بود و مدام از بستگانش حال و روز اقوام آن سوی مرز را میپرسید و یکسره گریه میکرد. علیرغم هفتاد سال دیوار آهنین هنوز فامیلها همدیگر را فراموش نکرده بودند. در آذربایجان در مخیله کسی هم نمیگنجد که مثل پکاکا از پلیس مغان که برادر خود اوست دیوانهوار انتقام بگیرد. این موضوع بدنه نیروهای نظامی ایران را هم ناراحت کرده بود که جلوی چشمشان نیروهای ارمنی برادر آنها را میکشتند. از صحت و سقم این خبر هیچ اطلاعی ندارم ولی از ساکنان آن منطقه شنیدم که یک سرباز باشرف ایرانی با دیدن این فجایع و علیرغم منع کامل فرماندهان طاقت از دست میدهد و بیاختیار به طرف نیروهای ارمنی شلیک میکند. گویا این سرباز کُرد بوده است.
شما فکر میکنید مردم آن مناطق آن شرایط و این دل و قلوههائی که سالهاست اپوزوسیون و پوزوسیون با ارمنستان اشغالگر رد و بدل میکنند را فراموش خواهند کرد؟ هرگز!
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اقبال به هاشمی رفسنجانی ناشی از چیست؟
در پی درگذشت آقای هاشمی رفسنجانی بلافاصله بحث مهمی میان موافقان و مخالفان ایشان درگرفت. مخالفان از سندروم استکهلم صحبت میکنند و میگویند خیلیها گذشته را فراموش کردهاند و حتی دلداده سرکوبگر پیشین خود شدهاند. از دهه شصت و آن سرکوبها صحبت میکنند. به هر حال در فجایع تابستان سال 67 رفسنجانی در اوج قدرت بود. او همانطور که به جنگ پایان داد، همانطور که جلوی نوشتن نامههای تند بنیانگذار نظام را گرفت، همانطور که عالیترین مقامات هم عملاً به او متوسل میشدند تا مشکل خویش را نزد رهبر وقت حل کنند، اگر میخواست میتوانست در آن فاجعه هم اعمال نفوذ کند. حال باید با او همان برخوردی بشود که با مرحوم آیتالله منتظری شد؟ و باید فقط روی هاشمی بعد از 88 متمرکز شد؟
این واقعیت را موافقان آقای هاشمی نمیتوانند نادیده بگیرند و یا مثل همیشه ماستمالی کنند که اولاً در خصوص بخش منفی کارنامه ایشان کمابیش اجماع وجود دارد. در ثانی بخش منفی این کارنانه در اوج قدرت ایشان بوده که کسی را هم چندان تحویل نمیگرفت. و اگر لازم بود روی "پُرروها" را هم کم میکرد. در خصوص بخش مثبت کارنامه ایشان اولاً چندان اجماعی وجود ندارد، در ثانی اغلب این کارنامه مثبت یا از سر ناچاری بوده که پذیرش قطعنامه مشخصترین نمونه آن است، و یا یکسره در دورانی بوده که هاشمی دیگر قدرت هاشمی رفسنجانی دهه اول را نداشت. بسیاری میگویند حتی قدرتی جز چانهزنی نداشت و با هوش بالای خود این قدرت چانهزنی را بیش از آن چیزی که در عمل تاثیر داشت بزرگنمائی میکرد.
این نوشته قصد پرداختن به نظرات موافقان و یا مخالفان را ندارد. چون به نظرم آنچه باعث اقبال عمومی آقای هاشمی در اواخر عمر ایشان بود، اساساً ریشه در یک خصلت فرهنگی دارد که در مجموع میتوان آن را مثبت ارزیابی و حتی به آن افتخار کرد. بخش منفی این خصلت یعنی نداشتن حافظه تاریخی خیلی مورد بحث قرار گرفته است، اما بخش مثبت آن یعنی کینهای نبودن قاطبه ایرانیان چندان مورد توجه نیست.
اگر بر سر چنین بزنگاههای رفتار مردم ایران را بتوان سنجید به نظر من به این نتیجه میرسیم که قاطبه ایرانیان روحیه ضعیفکشی ندارند. وقتی کسی به هر دلیلی در چنین موضعی قرار گرفت بیشتر او را میبخشند و اگر هم شرایطی پیش بیاید به بخش مثبت کارنامه او توجه میکنند. اقبال مردمی رفسنجانی در انتخابات گذشته را از این منظر هم باید تحلیل کرد.
البته تنبیین درست و تحلیل دقیق این مسئله کار بسیار دشواری است. چون اگر فرهنگ را ملاک قرار دهیم، تاثیر مذهب را نمیتوانیم لحاظ نکنیم و بلافاصله با دو امر کاملاً متضاد در فرهنگ قاطبه مردم ایران مواجه میشویم. بخش مهمی از آموزههای مذهبی عمیقاً نهادینه شده اکثریت مردم ایران به هر حال مبتنی بر چیزی است که جز کینه نمیتوان نامی بر آن گذاشت. این کینه حتی سر قبر مردگان و هنگام خواندن زیارت عاشورا هم مدام تکرار میشود و شخصیتهای مهم صدر اسلام را لعن و نفرین میکند. اما در همین حوزه هم به نظر میرسد که ایرانیان کینه عملی ندارند و بیشتر کینه نظری است.
صدام حسین یکی از نمادهای امروزین این کینه مدهبی بود و به او در ایران صدام یزید کافر میگفتند. واقعاً هم جنایتکار بود و در حق مردم ایران مرتکب جنایت هم شد. اما وقتی توسط یک ابرقدرت از اسب افتاد و به دار آویخته شد، حتی در بخشهائی از مردم ایران به وضوح ترحم را هم نسبت به سرنوشت او میشد دید. شادمانی و پایکوبی از مرگ و تحقیر دشمن سرسخت دیروز، دستکم برای من که در کوچه و بازار و شهرهای مختلف به این مسئله دقت میکردم، قابل مشاهده نبود. قبل از آن در حمله عراق به کویت و بعد عکسالعمل برقآسای امریکا و تحقیر صدام هم این روحیه را میشد ملاحظه کرد.
الان عربستان سعودی نماد این کینه تاریخی است که به عربستیزی معاصر هم آراسته شده است. اما اگر به هر دلیلی این کشور با یک قدرت جهانی درگیر و بشدت تحقیر شود، مشروط بر اینکه آن درگیری ربطی به ایران نداشته باشد، تجربه نشان داده که ایرانیان خوشحال نخواهند شد. حتی ممکن است با عربستان سعودی همدلی هم داشته باشند.
همه ایرانیان را نمیتوان یکسان دید و میدانم که از بحثهای کاملاً مناقشهبرانگیز است. اما به نظر من موضوع از این منظر هم ارزش مطالعه دارد. آدمهای کینهجو و به تبع آن جامعه کینهجو به این راحتی کینه را فراموش نمیکند. در شرایط ضعف دشمن دیروز حتی احساش شعف میکند.
شاید هم یک فرهنگ فراگیری بین ما رایج است که فقط از قدرتمندان کینه به دل میگیریم. همان قدرتمندان هم اگر به حال ضعف بیفتند، ضعیفکشی نمیکنیم. قهرمانانمان هم درست یا نادرست اغلب از بخش بازنده قدرت انتخاب شدهاند.
آقای رفسنجانی نمونه خوبی برای بررسی است. در انتخابات دوم خرداد بیشتر جانب مردم را داشت. دو سال بعد و در انتخابات مجلس ششم به هر دلیلی به جناح راست نزدیک شد و در انتخابات "آقاسی" لقب گرفت. بعد که با بعض و کینه حیرتانگیز جناح راست مواجه شد و فرزندانش زندانی شدند، همه چیز فراموش و نه تنها نفر اول تهران شد، بلکه به توصیه او مردم در تهران به لیستی از خبرگان رای دادند که حیرتانگیز بود.
واقعاً بحث پیچیدهای است. در ضمن این نوشته یک دلنوشته شخصی هم هست. عموم حرف مخالفان هاشمی به مراتب منطقیتر و دقیقتر و مستندتر از موافقان اوست. خاصه که بخشی از موافقان اصلاحطلبان حکومتی و غیرحکومتی عمیقتاً نچسب هم هستند، اما وقتی که خبر درگذشت او را شنیدم ....
پُست و کامنتها در فیسبوک
پینوشت : من این نوشته را دقایقی بعد از نشر غیرفعال کردم. دلیل آن را در کامنت اول نوشتهام که ناشی از حرفهای یک دوستدار سلطنت بود. اما بعد به نظرم رسید فعال بماند بهتر است. شاید نظرات تکمیلی دوستان به پخته شدن بحث کمک کرد.
یکی از صادقترین دوستداران سلطنت که میشناسم و فکر میکنم از معدود سلطنتطلبهائی است میتوانم حرفهای او تحمل کنم (چون سلطنت پهلوی از نظر من جوک است) بلافاصله بعد از نشر این مطلب به من گفت که با این نوشته مخالف است. میگفت بعد از آنکه شاه سابق ایران و به تعبیر خودش شهبانوی روشنفکرتر از هر روشنفکر شما آواره شد و شاه در غربت درگذشت، در همین تهران خیلیها جش گرفتند. ماشینها بوق زندند و شیرینی پخش کردند. بعد به من طعنه زد که فراتر از بالانج را هم ببین. راستش از حرفهای او خیلی متاثر شدم. جاهائی که من بودم واقعاً این اتفاقها نیفتاد. ابتدا مطلب را غیرفعال کردم ولی بعد دیدم شاید حکومتیها این کار را کرده باشند. حتی اگر بخش کوچکی از مردم غیرحکومتی هم مرتکب این کار شده باشند، همه رشتههای من در این نوشته پنبه است. تا نظر دوستان چه باشد.
***
در اولین خطبه نماز جمعه که آقای هاشمی رفسنجانی بعد از درگذشت بنیانگذار نظام خواند، به مسائل متفاوتی در خصوص انتخاب رهبر جدید اشاره کرد. وسط همین صحبتها گفت یکی از مسائلی که این روزها زیاد مطرح میشود همین عنوان "آیتالله "است که در ادامه توضیح خواهم داد. در ادامه خطبه یا یادش رفت و یا به هر دلیلی هیچ اشارهای به این مسئله نکرد.
در مورد خود ایشان هم دوستدارانش و حتی بخشی مهمی از جناح راست حکومت او را آیتالله میگفتند، ولی در نهایت به شکل رسمی حجتالاسلام والمسلین دارفانی را وداع گفت.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
هیج بعید نیست که همین الان دبیر شورای نگهبان به آن عده از اطرافیان که رد صلاحیت رئیس تشخیص مصلحت را به مصلحت نمیدیدند، با یک لحن کارشناسانه میگه : دیدید گفتم مسئله کبر سن خیلی مهم است و باید او را رد صلاحیت میکردم؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
استانبولداکی داعش تروریستی به نئجه اولدی؟ ایتدی باتدی یا کی سو اولدی آخدی یئره؟ بیر زامانادا کی شخصی بنالاریندا حفاظتی دوربینی وار، اودا بُسفر ساحلینده و بَبَک محلهسی کیمی یئرده، اوتوز دوقوز نفر گوناهسیز آدامی اولدور و سورا قوی قاچ ایتیل؟ آخی بئله بیر شی اولارمی؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
یک کانال اروپائی در گزارشی که از سرمای اخیر اروپا پخش میکرد میگفت که در شهر پاریس و در این سرما هفت هزار نفر بیرون میخوابند. یک فعال مدنی میگفت در سال گذشته هزار کارتنخواب در کل فرانسه از شدت بیپناهی مُردهاند. میگفت شایسته کشور ثروتمند ما نیست که شاهد چنین وقایعی باشیم. این وضعیت کشوری است که نهادهای قدرتمند تامین اجتماعی و بهداشتی برای حمایت از همه مردم و خاصه بیکاران دارد. نهادهای مدنی زیادی هم در این کشور به داد بیپناهان میرسند.
با این بحث تکراری و بیحاصل که تا اتفاقی میافتد بلافاصله مدافعان میگویند که در پاربس و نیویورک و لندن هم وضع چنین و چنان است و از مسئولیت خود شانه خالی میکنند، کاملاً آشنا هستم. این مقایسههای عموماً بیربط باعث شده تا درست و بجا مطرح کردن این موارد هم خاصیت خود را از دست بدهد. به هر حال وقتی در توسعه یافتهترین و ثروتمندترین و آزادترین کشورهای جهان که مطبوعات چهارچشمی مراقب خطای مسئولان هستند شاهد چنین فجایعی هستیم، لابد موضوع پیچیدهتر از این حرفهاست.
بدبختانه بیکفایتیهای فراوان مدیریتی و حیف و میل بی حد و حصر سرمایههای ملی و سیاسی شدن افراطی همه چیز و هر اظهار نظری در این مملکت، اجازه نداد که مسئله گورخوابها به بحثهای درست و حسابی و مسئولانه و کارشناسی و بدور از احساس دامن بزند.
مثلاً یکی از مواردی که چهرههای شناخته شده میتوانستند روی آن تمرکز کنند و شاید این تمرکز اندکی راهگشا هم بود، تشکیل نهادهای مدنی برای رسیدگی به وضع این بیپناهان بود. در ایران هم اشخاص خیّر و ثروتمند و فعالان پیگیر و علاقهمند کم نیستند که حاضرند آستین بالا بزنند، اما متاسفانه با شکلگیری هر نهاد مدنی فراگیر معمولاً برخورد امنیتی میشود.
ای کاش آقای اصغر فرهادی و یا هر شخصیت معروف دیگر به جای نامه نوشتن آستین بالا میزد و از اشتهار و محبوبیت خود بهره میگرفت و یک نهاد مردمی را بنیان میگذاشت و از آحاد ملت و رئیس دولت مستقمیاً کمک میخواست. هر کسی هم با این نهاد برخورد میکرد، دستکم بخشی از صورت مسئله آشکار میشد. به هر حال ایشان مدام به کشورهای پیشرفته سفر میکنند و بهتر از هر کسی میدانند که کشورهای دمکراتیک و ثروتمند و دولتهای مسئول و جوابگو هم نتوانستهاند به کلی این مسئله را حل کنند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اگر به این مسائل علاقهمند هستید، این مقاله را از دست ندهید.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
گزارش عصر ایران با عنوان "خودزنی دختران در مدارس ایران و آموزش و پرورش کی از خواب بیدار میشود؟" را حتماً ملاحظه کردید. (کامنت اول)
شنیدن این خبر برای من و همسرم به طور مضاعف وحشتناک بود. بلافاصله از نهال و سارا که دقیقاً در همین سن و سال هستند پرسیدم در مدرسه شما هم چنین اتفاقی میافتد؟ هر دو گفتند تا دلت بخواهد و دستکم دو سه نفر در کلاس آنها تیغزنی میکند. پرسیدم چرا این کار را میکنند؟ توضیحاتی دادند که خیلی متوجه نشدم، مثل شاخبازی و ناراحتی و خود را مطرح کردن و ...
چطور شده که من و همسرم تا کنون چنین خبری را نشنیدیم؟ هر دو سالهاست که مستقیماً درگیر مدرسه بچهها هستیم، اما این خبر را در شبکههای اجتماعی دیدیم. چرا مدرسه در جلسات اولیاء و مربیان این معضل را با ما مطرح نکرده است؟ چرا هیج نشریهای تا بحال به این موضوع نپرداخته است؟ آخر چطور ما این همه بیخبریم؟ یعنی هر کس و هر نسل و هر گروهی کار خودش را میکند؟ دیگر چه چیزهائی در مدارس اتفاق میافتد که ما به کلی از آنها بیخبریم؟ لابد انواع فجایع به قدری رواج دارد که خبر تیغزنی هم میان آنها گم میشود.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
مدتهاست وقتی دکتر سروش از گذشته حرف میزند، بیاختیار ناراحت میشوم و آروز میکنم که کاش حرف نزند و نقل خاطره نکند. ایشان به گردن ما حق دارند و ما را با مباحث جدیدی آشنا کردهاند. اما چه توان کرد که ابراهیم گلستانوار معتقد است از همان اول بهتر از همه میفهمید و درست تشخیص میداد و هیچ اشتباهی هم مرتکب نشده و کار اصلی او هم جبران و یا تعدیل خطاهای فاحش دیگران بوده است.
متاسفانه در صداقت ایشان وقتی پای خودشان در میان است، حسابی باید شک کرد. اما به نظر میرسد اخیراً دروغ هم میگویند. خیلی امر زشتی است که چنین یکدندگی اختیار کنند و ناچار شوند آسمان و ریسمان را حتی به دروغ به هم ببافند تا پای خود را از معرکه بیرون بکشند. این را باید در نظر داشت که آثار و سخنرانیهای دکتر سروش نشان از حافظه بسیار قوی دارد. به راحتی پذیرفتنی نیست که اتفاقات مهم را فراموش کرده باشد.
یکی نیست که بگوید حضرت استاد! ماشاالله شما این همه خدا و رسول را بالا و پائین کردید و آخرین پُستی که به پیامبر اسلام دادید خوابگزاری است. خوب! یک سوزن هم به خودتان بزنید. شما که از اول معصوم نبودید و الان هم نیستید. در همین نوشته اخیر (کامنت اول) مطالبی که از شادوران احسان طبری نقل کرده اوج این تیپ روایتهای ایشان است. نوشتهاند :
«در یکی از جلسات که سخن از موضوع بحث جلسه آینده میرفت و مصباح یزدی موضوع خدا را پیشنهاد کرد، احسان طبری برآشفت که در آن بحث شرکت نخواهد کرد حتی اگر حزب، وی را ملزم به آن کند و یادداشتی به آقای مصباح داد که: مرا ملحد نخوانید، من ملحد نیستم. پس از خاتمهی آن مناظرات، یک بار دیگر احسان طبری را دیدم و آن شبی از شبهای ماه رمضان -سال۶۳؟- بود که وی را از زندان به خانه مرحوم محّمدتقی جعفری آوردند و مرا هم بدان مجلس فراخواندند. حال و روز خوشی نداشت و دهان و فکاش گویا شکسته یا کج شده بود. جعفری میخواستبا وی محاجه کند، اما من مطلقا خوش نداشتم که با اسیری در بحث شوم، و نشدم. یکبار که آقای جعفری سخنی در نقد شوروی (سابق) گفت، احسان تکانی خورد و دفاعی غیورانه کرد.»
دقیقاً آن بخش مناظره مورد اشاره را به یاد دارم. احسان طبری ابداً آشفته نشد. در نهایت آرامش و احترام توضیح داد که مایل نیست راجع به وجود و یا عدم وجود خدا بحث کند. حتی از اصول حزب توده هم استدلال آورد و گفت که شرط عضویت در حزب توده خداناباوری نیست. گفت در حزب افراد موحد هم داریم. کمی از شرایط عضویت در حزب توضیح داد و تا آنجا که یادم مانده گفت که لازمه عضویت حتی قبول ماتریالیسم دیالتیک هم نیست. البته این دقیق خاطرم نیست ولی مطمئن هستم که تاکید کرد حزب اعضاء خداباور دارد و شرط عضویت خداناباوری نیست. بعد ادامه داد که چنین بحثی ضرورت ندارد و به احترام مردم مسلمان ایران و اعضاء خداباور حزبی که عضو آن هستم، در چنین مناظرهای شرکت نمیکنم.
مناظرهها در آن تاریخ گرچه علمی و پر از کلمات قُلمبه و سُلمبه بود، اما مثل سریالهای تلویزیونی بسیار پربیننده بود. معمولاً طرفداران هر کدام از مناظرهکنندگان هم بعد از مناظره میگفتند که طرف مقابل حرفی برای گفتن نداشت. فیالواقع سروش و مصباح بدشان نمیآمد که بحث را به سمتی ببرند تا عوام بهتر بفهمند که طرف مقابل چه معاند بیخدائی است. در چند مناظره دکتر پیمان هم حضور داشت. ایشان از این تیپ سر و صداها علیه مخالفان استقبال نکرد. حتی سروش و مصباح بدشان هم نمیآمد که دکتر پیمان را در طرف خود داشته باشند تا بهتر مارکسیستها را مغلوبه کنند. دکتر پیمان با هشیاری استقلال رای خود را حفظ کرد.
در مورد دیگر دکتر سروش به دورانی اشاره میکند که برای مناظره با احسان طبری فک و دهان شکسته او را فرا میخوانند . گویا مطلقاً خوش نداشتهاند که با اسیری در بحث شوند. این نقلِ قول ویرانگر دکتر سروش جدیدترین دسته گل ایشان در روایت از گذشته است که یا دروغ است و یا با کمال تاسف بسی فراتر از دروغ. هیچکدام از حاضران هم در قید حیات نیستند. هم مطلبی به جعفری نسبت میدهد که لابد به مخدهای تکیه داده و فاتحانه بحث میکرده است، و هم نشان میدهد که طبری حتی با فک و دهان شکسته هم با مسئله شوروی برخورد ناموسی میکند و آشفته میشود.
جناب دکتر سروش! آخر شما را دست بسته و با غل و زنجیر به چنین جلسهای بردند؟ اصلاً برای چی رفتید؟ و اگر حال و روز و فک و دهان آن اسیر را آنگونه دیدید، چرا در آن تاریخ دم نزدید؟ چرا اکنون این حرفها یادتان افتاده است؟ چرا به شعور مخاطب خود توهین میکنید؟ یعنی ما نمیفهمیم که هر کسی را به ملاقات فک و دهان شکستهای مثل احسان طبری نمیبردند؟ اینکه شما در آن تاریخ طور دیگری فکر میکردید محل بحث نیست، کیست که طی این قریب به چهل سال گذشته تغییر نکرده باشد، ولی این سفسطهها دیگر بدجوری روی اعصاب است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در بخش اول پرگار این هفته (کامنت اول) دکتر محمود صدری نقلِ قولی بسیار دلانگیز و درخور توجه از ابولکلام آزاد آوردند که متفاوت از اندیشه اصلاح دینی اقبال لاهوری بود. نظرات اقبال در ایران بیشتر شناخته شده است. دکتر صدری هم به نظر میرسید که بیشتر با ابوالکلام همدل است. مطابق این نظر اگر جامعه به مرحلهای از فرهیختگی برسد، اتوماتیک بسیاری از خرافات و مطالب تنشزا که متاسفانه کم هم نیست، به حاشیه میرود.
آنچه دکتر صدری از ابولکلام آزاد اهل هندوستان نقل کردند، فیل من را هم یاد هندوستان انداخت و به یکباره به حدود نیم قرن پیش و به نگین ناشناخته روستاهای آذربایجان یعنی بالانج پرتاب شدم. ابوالکلام حتماً یک ژن بالانجی داشته است. دکتر صدری هم به نظرم منش بالانجی داشت و چه بسا نیاکان ایشان از بالانج به زنجان رفته باشند.
شمار مذاهب و ادیان در بالانج از شماره خارج است. کاتولیک و پروتستان و کلیساهای شرق آشور و گریگوری و مسلمانان شیعه و سُنّی و اهل حق همه همسایه دیوار به دیوار هم هستند و به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی میکنند. روستای ما فقط بهائی و بابی نداشت. در بالانج یک شیعه مؤمن وقتی به شهرهای دیگر میرفت، تازه میفهمید چیز مضحکی به نام عُمرکشون هم وجود دارد. در بالانج یک سّنی اصلاً نمیدانست رافضی به چه کسی اطلاق میشود. اهل حق در بالانج اکثریت ندارند، اما قریب به اتقاق ریشسفیدان و بزرگان روستا اهل حق بودند. بالانجیها مکتب نرفته پلورالیسم دینی و فرهنگی را کاملاً پیاده کرده بودند.
بعضاً تنش مذهبی میان بچههای مدرسه بوجود میآمد اما آن هم حکایت جالبی داشت. بالانج مرکز محال باراندوزچای است و در آن تاریخ کمتر روستائی مدرسه داشت. از روستاهای اطراف هم به مدرسه ما میآمدند. بدون استثناء و همواره یک طرف این تنشها بچههای روستائی بودند که همه ساکنان آن پیرو یک مذهب بودند. همین بچهها در مواردی بچههای هممذهب بالانجی را هم وارد دعوای خود میکردند.
بالانجیها در همان عوالم روسئائی خود به نوعی فرهیختگی رسیده بود و کنار هم زندگی مسالمتآمیز داشتند. من به فرمایش دکتر صدری میخواهم این را هم اضافه کنم که در چنین شرایطی حتی میتوان به خرافات هم احترام گذاشت و یا حتی خرافات هم میتواند ماندگار باشد. چه اشکالی دارد؟
در بالانج و در ایام محرم هیچکدام از بالانجیها غذای حاوی سیر نمیخوردند. زنان و بعضاً مردان هم که به بالای پشت بام میرفتند تا دور هم باشند، در این ایام هرگز تخمه نمیشکستند. چون معتقد بودند بعد از شهادت امام حسین مادر یزید یک غذای سرشار از سیر درست کرد و بعد هم که با پسرش خورد، بالای پشت بام رفت و جلوی آفتاب نشست و تخمه شکست. بالانجیها آب و هوا و تفریحات و تنقلات بالانج را صاف به کربلا و شامات برده بودند. اما بعید است بعد از قریب به نیم قرن که از آن تاریخ سپری شده کسی در بالانج به این حرفها توجه کند. و خیلی هم بعید است که آنها پس از خواندن کتابهای دکتر شریعتی و دکتر سروش دست از سر شیوه آشپزی مادر یزید برداشته باشند.
دین و مذهب بخش بسیار مهمی از فرهنگ ماست. اینکه چه چیزی خرافی و اصیل و مفید و یا زیانبار است را روال فرهیختگی جامعه بهتر از هر چیز دیگری مشخص میکند. دست و پنجه نوایدشان دینی درد نکند که نکتهها از آنها آموختهایم. ولی به نظر میرسد روال فرهیختگی خیلی ملایم و دقیق کار خود را میکند و با کسی هم درگیر نمیشود. دو پدیده مدرن دمکراسی و حقوق بشر را هم با هیچ ضرب و زوری از هیچ دینی نمیتوان استخراج کرد.
این نقلِ قول را عیناً از مطلبی میآورم که نزدیک سه سال پیش نوشتم. فرهنگ را از منظری هم میتوان مورد توجه قرار داد که مستقل از سطح آموزش تک تک افراد جامعه باشد. چه بسا روال فرهیختگی بر سر مطالبی هم به تفاهم برسد که به وضوح ریشه خرافی دارند.
از متن :
«معمولاً سطح فرهنگ در یک جامعه را با سطح آموزش آن مرتبط میدانند. مثلاً وقتی گفته میشود فرانسه کشور بسیار بافرهنگی است، یعنی مردم آنجا سطح آموزش بالائی دارند. اما همه جوامع، سنتهای فرهنگی و مناسک مذهبی و ملی نیز دارند که از نیاکان خود به ارث بردهاند. اتفاقاً ماندگاری این سنتها، در جوامع توسعهیافته و دارای سطح آموزش بالا، مستقل از سطح آموزش تک تک افراد آن جامعه است. به عبارت دیگر، سنتها و مناسکی در جوامع توسعه یافته ماندگار خواهد بود، که مستقل از سطح آموزش شهروندان همان جامعه، همچنان زیبا و جذاب به نظر برسد.
نوروز و سیزده بدر و چهارشنبهسوری برای ایرانیان با هر سطح آموزشی جذاب است. خیلی از متولیان حکومت اسلامی میانهای با این سنتها نداشتند و ندارند. و بعضاً ریشههای خرافی و غیراسلامی آنها را یادآوری میکنند. چه بسا در مواردی راست هم میگویند. سیزدهبدر برای یک عدد، سرنوشت منحوسی را رقم زده است. اما جامعه آموزش دیده ایران، این سنتها را زیبا و جذاب ارزیابی کرده و گرامی میدارد. امروزه از دکترای کوانتوم مکانیک و فلسفه و منطق، تا کسی که به زحمت سواد خواندن و نوشتن دارد، روز سیزده بدر را صمیمانه و بیهیچ دغدغهای گرامی میدارد و به آغوش طبیعت میرود. تنها کاری که از حکومت برآمده، تعیین نام رسمی "روز طبیعت" برای آن است.
اما جامعه ایران، سرشار از مناسک و سنتهای مذهبی هم بود که بسیاری از آنها آشکارا جنبه نفرتپراکنی داشت. متولیان قدرتمندی هم حامی آن مراسم بودند و هستند. سطح بالای آموزش جامعه، بسیاری از این مناسک را به حاشیه رانده است. در تنها حکومت شیعه جهان، شادی روز درگذشت خلیفه دوم در خفا انجام میشود. بخش بزرگی از جامعه مذهبی و غیرمذهبی ایران، از اینگونه مناسک و رفتارها، اعلام کراهت میکند. جامعه، متولیان را نیز به دنبال خود کشانده است. امروز در ایران تقریباً هیچ مرجع مذهبی حاضر نیست که آشکارا از این مناسک حمایت کند. قشر مرجع ایرانی، از تنفر مذهبی بیزار است. و دامن زدن به چنین تفکراتی را در شأن خود نمیداند.»
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
ارسال یک نظر