مرتضی بعد از دو ماه و چند روز که فقط همین "چند روز" گرسنگی را تحمل کردن هم کار بسیار بزرگی است، آزاد شد. گویا مطابق "رای آزاد" آزاد شده است. نمیدانم رای آزاد چیست و بالاخره مرتضی به حق قانونی خود خواهد رسید یا نه، اما طی این مدت مرتضی هدیهای به همه ایرانیان داد که غیرقابل وصف است و آن آشنائی با یک مادر است. این مادر حقیقتاً یک دنیاست. قلم عاجز میماند که در وصف او چه بنویسد.
مادر از آرش میخواهد که اعتصاب خود را بشکند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
مسئله فقط گورخوابی نیست. فیالواقع تضاد گور و زندگی چنین فضای احساسی را به وجود آورده است. مدتی است کارتنخوابها در این سرمای شدید درست وسط معروفترین اتوبان تهران یعنی اتوبان همت لای درختان جائی برای خود درست میکنند و در همانجا هم میخوابند. تا آنجا که متوجه شدم علت انتخاب این مکان، همواره شلوغ بودن اتوبان همت است. مأموران خیلی به آنجا دسترسی ندارند و اگر هم اقدامی کنند، راهبندان شدیدی ایجاد میشود.
کارتنخوابهای وسط اتوبان همت کارهای خطرناکی هم میکنند. مثلاً اول صبح که هوا تاریک و دید کم است به یک باره بیرون میآیند. این عکس را حدود دو هفته پیش گرفتم تا بنویسم مقامات شادمان از فتوحات به کارهای مهمی مشغولند، اما چرا روزنامهنگاران در وسط پایتخت چنین فاجعهای را نمیبینند؟ اینجا خیلی خطرناکتر و سردتر از گور است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
استاد جنت مکان آقاخان عبداللهیف آهنگ "یا محمد فضولی" را به مناسبت پانصدمین سال حضرت مولانا مُلا محمد فضولی خواندهاند. آهنگ چنان هنرمندانه ایفا شده که حقیقتاً دوستداران این فرهنگ و این زبان را به کلی منقلب میکند. بارها بچههایم از من خواستهاند که اندکی در خصوص شعر آن توضیح دهم و ... نشد که نشد! روح استاد شاد و قرین رحمت الهی باد.
یا محمد فضولی،
عرب فارس هم تورک دیللی،
سنن غزل دیلندی،
بو ایل سنن ایلندی ....
یا محمد فضولی، لیلی سننن گلیلی، مجنونو ناکام قویودون،
یاشادین 500 ایلدی،
سنئی سئودی تورک ائلی،
او کربلا قبریندی، آذربایجان ائوندی
یا مقدس کربلا،
آذربایجان تورپاقیم، بیرده گؤرمسن بلا،
یا محمد فضولی... یا محمد فضولی... یا محمد فضولی... «اینجا»
«اینجا»
***
آقاخان عبداللهیف از بزرگان و نامداران موسیقی آذربایحان به رحمت خدا رفت. روحش شاد و قرین رحمت الهی باد. خاطرهها با هنر و صدای آن جنت مکان داریم. عالیم قاسماوف که او را بلبل شرق میگویند و اکنون شهره عام است، نامدارترین شاگرد این استاد صاحب سبک است. در این ویدیو کوتاه عالیم به استاد عرض ادب میکند و از شوق خود پای درس استاد میگوید. در انتها اضافه میکند که نود یا صد سال هم که از عمر او بگذرد، همچنان شاگرد مکتب استاد است.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
پنجاه و هفت
پُست و کامنتها در فیسبوک
پنجاه و هفت روز از اعتصاب مرتضی مرادپور گذشت
***
در مورد مرتضی واقعاً نمیدانم چه باید بنویسم. مرتضی برای حقی که از او دریغ شده به حق حیات خود متوسل شده است. باید به تصمیم شجاعانه او احترام گذاشت. باید قدردان بچههای فعال ایرانی از هر طیفی بود که مرتضی و خانواده او را تنها نگذاشتند.
مطلبی زیبائی که مجید نوشته عین حقیقت است. اما بپذیریم که دفاع از حقوق بشر در عالم واقع به نوع بشر هم بستگی دارد. از خانواده باشرف مرتضی معذرت میخواهم که ناچارم برای نشان دادن واقعیت از کسانی مثال بزنم که بوئی از انسانیت نبردهاند.
یک عضو جبهه ملی را در آنکارا دستگیر کردهاند. او در روز روشن به مخالفان خود تهمت میزد و انسانهای شناخته شدهای را بیهیچ دلیل و مدرک به جاسوسی برای نهادهای امنیتی کشورهای دیگر متهم میکرد. یکی از همفکران همین آدم از قلب اروپای آزاد مدام برای آزادی همفکر خود تلاش میکند. اما در مورد کمپین حمایت از حقوق مرتضی نوشته بود که هیچ ضروررتی به کمپین نیست. مثال زده بود که برای نحوه کشته شدن غیرقانونی رهبر القاعده و یا زندانیان گوانتانامو هم باید کمپین درست کنیم؟ چنین نژادپرستانی هم داریم و انصافاً کار دشواری است که در هر شرایطی آنها را بشر فرض کنیم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
این نوشته را تقدیم میکنم به آن دختر نوازنده ویولنسل که هر دو هفته یک بار از شهر سقز به تهران میآمد تا سطوح بالای نوازندگی این ساز را نزد یکی از بهترین نوازندگان ارکستر سمفونی تهران آموزش ببیند. این دختر نازنین کُرد شب سوار اتوبوس میشد و صبح به تهران میرسید و ساعتی نزد استاد خود ساز میزد و عصر همان روز دوباره با اتوبوس به سقز بر میگشت. این مطلب را از قول استاد او شنیدم و این نوشته هم بیارتباط به فرهنگ چنین دخترانی نیست.
لطفاً بعد از خواندن مطلب اگر حوصلهای باقی ماند، کامنت اول را هم ملاحظه بفرمائید.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت اول :
این نوشته را چندین بار در صفحه من دوستانی کامنت گذاشتند. مدتهاست با چنین آدمهائی کار ندارم. در یادداشت قبلی هم نوشتم که اینها مار خوش خط و خالی هستند که رگ خواب جامعه مدنی ایران را میدانند. هسته اصلی تفکر ویرانگر خود را در تحولات ترکیه نشان میدهند تا حساسیت دیگران برانگیخته نشود. سرخوش از ترور و کشتار و با عنوان بیشرمانه و وقیحانه "تیک تاک تاکها" پیام آشکار خود را میرسانند که اگر اوضاع بر وفق مراد ما نبود، امنیت بیگناهان شما را به بدترین شکل ممکن گروگان میگیریم و با سر مُردگانتان پینک پنگ هم بازی میکنیم.
برای اینکه سخن واضح باشد مثالی میزنم. نظام جمهوری اسلامی ایران همه گروههای مسلح کُرد را تروریست میداند. مطلقاً هم آنها را به رسمیت نمیشناسد و هر جا هم ببیند به سختترین و قاطعانهترین شکل ممکن سرکوبشان میکند. دستگیر هم بشوند حکمشان اعدام است. حال اگر "باز" این گروهها پلیس مراقب ورزشگاه آزادی تهران و یا میدان نقش جهان اصفهان را بکُشد، تسخیر دژ مستحکم است؟ باید در مقابل آن سکوت کرد؟ از تیکی تاکا حرف زد؟
از کوزه این آدم همین برون تراود که نوشته است. اما آنچه من را عمیقاٌ به هم ریخت لایک کسانی بود که تصور میکردم دوست و فعال مدنی هستند و فقط با آنها اختلاف نظر دارم. لایک بعضی دوستان مشترک پای مطلبی سرخوشانه برای تن زخمی استانبول، بدجوری گریبانم را گرفته است. این ادعای تکراری طرفداران پکاکا که کشتار کودکان در شهرهای کُردنشین اسباب این ترورهاست، اتفاقاً بیشتر لُو دهنده است. خودشان جنگ راه میاندازند و خودشان از مردم عادی و کودکان سنگر میسازند و بعد طلبکار هم میشوند. کسی که ترور و کشتار بیگناهان را در هر حالی محکوم میکند، پای چنین متنی را با هیچ توجیهی لایک نمیزند.
چه کاری از دست من بر میآید؟ وقتی کسانی گروهی راه انداختند و به نام مبارزه با تروریستم ماهیت کُردستیز خود را نشان دادند، برای لایککنندههای آن صفحه نوشتم که من برای شما نه تُرک خوبی هستم و نه دوست خوبی، و با همه آنها هر نوع ارتباطی در فیسبوک را قطع کردم. به لایککنندههای این متن هم میگویم که اگر پسندتان کاملاً حساب شده است و همچنان به آن وفادارید، البته که این حق شماست، اما من هم هر کاری کردم نتوانستم این لایک ویرانگر را فراموش کنم. حق من است که بگویم دیگر کاری به کارتان ندارم. اگر به حساب حساسیت زیاد و کُردستیزی پنهانی و تعصب قومی و پانتورکیسم و یا هر حساب دیگری هم بگذارید، باز حق شماست. خوبی فیس بوک این است که بدون نیاز به هیچ درگیری دیگری، ماهیت و ظرفیت خود را همینجا به همدیگر نشان میدهیم. این هم ماهیت و ظرفیت من است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
جامعه مدنی ایران خواب است و بیدارش کنید
متاسفانه شناخت روزنامهنگاران و فعالان مدنی ایران در داخل و خارج از جریانهای کُردی بسیار محدود است. اجازه بدهید ابتدا چند مثال بزنم تا بتوانیم از منظری متفاوت بحث را دنبال کنیم.
در حزب توده ایران چند سال بعد از بنیانگذاری آن انشعاب صورت گرفت. تا تودهای در قید حیات است این انشعابها همچنان ادامه خواهد داشت. سازمان چریکهای فدائی خلق دچار انشعاب شد. حزب جمهوری اسلامی که در اوایل انقلاب شکل گرفت عملاً دو جناح داشت که در نهایت از هم جدا شدند. احزاب راست و چپ فرانسه بارها دچار انشعاب شدهاند. حزب کارگر انگلیس همین الان جناحهای بسیار متفاوتی دارد که از هر انشعابی مؤثرتر با هم رقابت میکنند. امریکا دو حزب دارد که همه میدانند درون آنها جناحهای بسیار متفاوتی فعال است. در ترکیه احزاب بزرگ چندین بار دچار انشعاب شدهاند. اسلامگرایان حاکم منشعب از یک بدنه بزرگترند و با همین تشیکلات فتحالله گولن هم زمانی متحد بودند. همین الان هم خیلیها احتمال میدهند که جریان منتسب به عبدالله گل از آکپ منشعب شود. قبل از انقلاب سازمانهای چپ و چپ اسلامی مثل مجاهدین حتی حین مبارزه هم دچار انشعاب میشدند. انشعاب و تکثر امری کاملاً طبیعی در میان همه جریانهای زندهای است که انسانهای آزاد آن را تشکیل دادهاند. این قاعده در مورد احزاب کُرد ایرانی هم کاملاً صادق است. بارها دچار انشعاب شدهاند و در آینده هم خواهند شد و این موضوع هیچ چیز غیرطبیعی نیست.
انگشتشمار جریانهائی در دنیا وجود دارند که دچار انشعاب نشده باشند و یا در درون آن جناحهای مختلف وجود نداشته باشد. اتفاقاً این عدم انشعاب یک امر غیرطبیعی هستند. نمونه بارز آن پکک در شرق آسیا یعنی حزب کارگران کره شمالی است. این حزب فقط یک آفریدگار و خداوندگار دارد که میلیونها آفریده و بنده هم او را ستایش میکنند. و دیگری همین بیخ گوش خودمان حزب کارگران کردستان یعنی پکاکاست که انشعاب در آن واجد هیچ معنا و مفهومی نیست.
اصلاً چه کسی باید از پکاکا منشعب شود؟ پکاکای ترکیه دقیقاً مثل پکک کره شمالی اداره میشود. اشخاص میتوانند وارد این حزب شوند. خردسالان هم وارد این حزب می شوند. بعضاً آنها را از مناطق بسیار محروم میربایند و وارد حزب میکنند و شستشوی مغزیشان میدهند. بچههائی که از دوازه سیزده سالگی به پکاکا وارد میشوند، کاملاً مشابه طرفداران پکک کره شمالی همه جهان را از چشم حزب خود میبینند. مثلاً فکر میکنند که آپو یعنی اوجالان یک رهبر جهانی است و فقط یک تمدن در منطقه وجود دارد که متعلق به ملت آنهاست.
اما خروج از این حزب معنا ندارد و قطعاً به قیمت مرگ خارجشونده تمام خواهد شد. پکاکا تمام جریانهای منتسب به کُرد در ترکیه را یا تحت کنترل میگیرد و یا اگر نتوانست، رهبران و اعضاء آنها را میکشد. پکاکا حتی در بیرون از کردستان ترکیه هم قائل به حرکت دیگری نیست. شعار اصلی آن یک ولات و یک خبات است. یعنی یک کردستان داریم و یک مبارزه بیشتر هم نباید داشته باشیم. بسیاری معتقدند که وقتی حزب دمکراتیک خلقها به رهبری دمیرتاش با اقبال مردمی مواجه شد، پکاکا جنگ شهری راه انداخت که این حزب دچار بیعملی بشود تا عملاً تاثیر خود را از دست بدهد، و چنین هم شد.
پکاکا یک حزب استالینی به تمام معناست. مطلقاً جریانی جز خود را تحمل نمیکند. پکاکا از کُردهای ایران هم کم نکشته است. با احزاب کُرد اقلیم کردستان هم شدیداً درگیر شده است. آنوقت از چنین جریان به غایت تمامیتخواهی "باز"ها آزادانه منشعب بشوند و زنده هم بمانند و بعد دار و دسته خود را راه بیندازند؟ کسانی که چنین فکر میکنند در خوشبینانهترین حالت سادهلوح هستند و هیج از این جریان نمیدانند.
شعبات پکاکا در سایر کشورها برای همه آشناست. شعبه آن در ایران پژاک است. پژاک هم به کلی متفاوت عمل میکند. یک مثال از همین فیسبوک برای شما میزنم.
اگر صفحات فعالان کُرد را ببینید، در بسیاری از موارد به وضوح میتوانید به علائق آنها پی ببرید. بعضاً به طور رسمی مینویسند که طرفدار فلان حزب و بهمان شاخه آن هستند. شما چند نفر تا کنون دیدهاید که آشکارا در صفحه خود بنویسد عضو و یا طرفدار پژاک است؟ پس اینها با این همه سر و صدا کجا هستند؟
سیاست رسانهای پژاک در مقابل مردم و جامعه مدنی ایران بسیار مزورانه و مبتنی بر فریب است و موفق هم عمل کرده است. یکی از همین پژاکیها در بیبیسی فارسی مقاله مینویسد و مثلاً مشاهدات تصادفی یک رهگذر در یک شهر اروپائی از راهپیمائی تُرکها علیه اشغال قرهباغ را در بوق و کرنا میکند. تا هم کینه خود نسبت به تُرکها را نشان دهد و هم گوشه چشمی به قوام تریبونهای در اختیار داشته باشد. همین تیپ آدمها در صفحات ایراندوستترین فعالان فارسیزبان که به قول خودشان ابداً چشم دیدن پژاک را ندارند، کامنت میگذارند و وارد گفتگوهای همدلانه میشوند و لازم باشد مبارزه مسلحانه را محکوم هم میکنند. از همین دار و دسته شخص دیگری سالها با عنوان فعال حقوق بشر در روزآنلاین مقاله مینوشت. اما وقتی در آنکار یک تروریست انتحاری دهها بیگناه را کشت، چنان به وجد آمد که برای لحظاتی فراموش کرد باید در علن ترور را محکوم بکند و چون به خلوت برود بشکن بزند. اما وقیحانه مراتب خوشباشی خود را از این ترورها اعلام کرد.
موضوع بُعد دیگری هم دارد. توافق نانوشتهای میان محافل پانایرانیستی و پکاکاچی و داشناکچی در خصوص دشمن مشترک یعنی ترکیه وجود دارد. هر کدام از این تفکرات هم در عمل دشمن خونی آن یکی است ولی سعی میکنند که از دیگری استفاده ابزاری بکنند. مثلاً داشناکها دقیقاً به همان مناطق شهری ادعا دارند که قرار است پکاکا از ترکیه جدا کند و باکور کردستان را تشکیل دهد. این ادعا دلائلی هم دارد. ارمنیها و آشوریها در شرق ترکیه زندگی شهری هم داشتند، اما کُردهای ترکیه بر عکس کُردهای ایران فاقد زندگی شهری بودند. در شرایط فعلی برای دو جریان داشناک و پکاکا تنها چیزی که اهمیت ندارد، پیگیری آلام مردمی است که ادعای نمایندگی آنها را میکنند.
اما در این توافق نانوشته طرف پانایرانیستی معمولاً بازی میخورد، چون به طور تاریخی با بیسوادی و پُر ادعائی عجین است. چند وقت پیش یکی از اینها که میگوید نواده شاه عباس است، یک خبر به غایت دروغ را در بیبیسی فارسی منتشر کرد و بعداً ناچار شد اعلام کند منابع کُرد در اختیار او گذاشتهاند. طفلکی در این مصاحبه چنان قیافه دانائی به خود گرفته بود که گوئی از جلسات هیئت دولت ترکیه هم خبر داشت. برای چند روزی انبوهی از رسانههای فارسیزبان با همین دروغ سر کار رفتند.
دار و دسته ایرانی پکاکا میدانند که نظر فعالان مدنی ایران راجع به پژاک چیست، به همین خاطر وابستگی به پژاک را هرگز عنوان نمیکنند. از نشانههای بارز آنها هم این است که چندان اهمیتی به مسائل و گرفتاریهای کُردهای ایران نشان نمیدهند تا مبادا وارد درگیری کلامی شوند و لو بروند. بیشترین تمرکز آنها روی ترکیه است. با اقلیم کردستان و شخص بارزانی به شدت مسئله دارند. این طیف رگ خواب روزنامهنگار و فعالان مدنی ایرانی را خوب میداند و خیلی راحت آنها را فریب میدهد.
مخاطب این نوشته جامعه مدنی ایران و کنشگران آن است. آنها باید مسئولانه برخورد کنند تا در آینده اعتباری برای تاثیرگذاری داشته باشد. به هر دلیلی که از ترکیه و یا شخص اردوغان دل خوش هم نداشته باشند، باید از معیارهای دوگانه پرهیز کنند. باید با یک دید فراگیر و فارغ از هر گونه مسائل دیگر نگرانی شدید هموطنان خود در غرب کشور را درک کنند. توجه داشته باشند که دار و دسته پکاکا از یک طرف دیگران را به بیغیرتی متهم میکنند، از طرف دیکر آشکارا اعلام میکنند که هنوز شرایط برای موقعیتی مثل ترکیه در ایران فراهم نیست. این شرایط هم کاملاً پیداست که چیست.
اگر آن آزادی که نهادها و احزاب قانونی کُرد در ترکیه دارند در ایران هم داشتند، و مثلاً همه شهرداران و نمایندگان و مقامات محلی خود را دقیقاً از کسانی با هویت کُردی انتخاب میکردند، و اگر درست در چنین شرایطی همان کاری را که پکاکا با ترکیه میکند گروههای مسلح کُرد با ایران میکردند، و یا شهرداران آنها به جای کار مدنی در هنگام تصدی با امکانات دولتی مشغول خندق کنی میشدند، ابتدا فلان شخص معروف در انگلیس کار و زندگی خود را ول میکرد و از بخشهای "عارفانه" و ناشناخته زندگی خلخالی در فرودگاه سنندج مینوشت، سپس بخش لمس چپ ایرانی پس از قرنی تازه دوزاریشان میافتاد که ای دل غافل! چپ کجا بود، اینها که فقط مشتی آدمکش و ماجراجو بودند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
باز هم ترور و باز هم انتحاری و باز هم استانبول زیبا و باز هم پکاکا و باز هم من نبودم "باز"ام بود.
یک سؤال از دوستانی دارم که در ترکیه و فرانسه زندگی میکنند و یا از وضعیت این دو کشور بیشتر اطلاع دارند. سیستم امنیتی فرانسه و ترکیه فشل نیست؟ آخر این چه سیسم بیعرضهای است که دهها پلیس را در شهری مثل استانبول و در منطقه بشیکتاش دور هم جمع میکند تا یکجا قربانی ترور شوند؟ آن هم بعد از چندین بار گزیده شدن از همین سوراخ؟
این چه سیستم پلیسی است که در شهری مثل نیس یک تروریست داعشی با کامیون از روی مردم رد میشود و صدها متر راه میرود و دهها نفر را بیرحمانه میکشد تا متوقف شود؟ آن هم بعد از چندین عملیات تروریستی در فرانسه؟ لابد علت اصلی توقف کامیون هم موانع طبیعی و یا انبوه بیگناهان سر راه بوده است.
بعید میدانم کشوری در جهان باشد که به اندازه امریکا و انگلیس مورد نفرت داعشیها باشد. این دو کشور آزاد میلیونها توریست هم دارند. انگلیس تروریسم را تقریباً در نطفه خفه کرده است. فرانسویها و تُرکها چرا نمیروند از آنها یاد بگیرند؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
میرجعفر پیشهوری خائن بود یا خادم؟ عبدالرحمن قاسملو چطور؟ میرزا کوچک خان در گیلان رسماً جمهوری گیلان تشکیل داد و از تهران جدا شد و دل در گرو جمهوری شوراها داشت، اما امروز از او با عنوان سردار جنگل به نیکی یاد میشود. سردار هرگز نفوذ شیخ خزعل را در جنوب نداشت. دستکم تا این لحظه هیچ نشانه رسمی در دست نداریم که شیخ خزعل خواسته باشد از ایران جدا شود. به راستی شیخ خزعل امیر عرب بود یا عامل انگلیس؟ ما مردم ایران کی خواهیم توانست به این سؤالات جوابهای کمابیش مشابهی بدهیم و از این همه تناقض خلاص شویم و گذشته خود را بیرحمانه نقد کنیم؟
بعضی اتفاقات ظاهراً ساده خیلی دقیق یاد آدم میماند و برای همیشه تاثیر آن ماندگار میشود. در مورد مسئله تُرک و آذربایجان دو بار با این مسئله مواجه شدهام که هرگز فراموش نخواهم کرد.
بار اول زمستان 62 بود. با جمعی از دوستان و همشهریان به یکی از کوههای اطراف شیراز رفتیم. در آن بالا با چوپانی بیخبر از خیلی چیزها آشنا شدیم. وقتی از من پرسید اهل کجائی، دیدم اسم اورمیه حتی به گوش او هم نخورده بود و از آن حوالی فقط تبریز را میشناخت. تفصیل موضوع را در یادداشتی نوشتهام (کامنت اول). این سؤال هنوز با من است.
بار دوم سال 65 بود. در منطقه تالش یک کوه جنگی است که دوست من اسم برادرزاده خود را بر آن گذاشته بود و همه به آن قله صبا میگفتیم. در حال صعود به قله صبا بودیم و در راه بحث میکردیم. من معتقد بودم در ایران تبعیض مذهبی داریم و ایران مثل ترکیه نیست که مسئله تُرک و کُرد دارد. از خود کُردهای ایران مثال زدم که بر خلاف تصور عامه نزدیک به نصف آنها شیعه و اهل حق هستند ولی هر حرکتی در بخشهای کُردنشین متعلق به کُردهای سُنّیمذهب است. دوست من یارای مقاومت در مقابل استدلالهای محکم من را نداشت و چه خوب که نداشت. چون جمله ای گفت که هرگز فراموش نخواهم کرد. گفت اگر اینطور است برو در همان اورمیه خودتان یک مدرسه تُرکی تاسیس بکن و بعد بیا اینجا بحث را ادامه بدهیم.
سخن دوست من بسی ساده و عالمانه بود. اصلاً لازم نیست برای راستیآزمائی سخن او مدرسه تأسیس کنیم. نام تُرک در فراکسیون نمایندگان مناطق تُرکنشین چنان عکسالعملی برانگیخت که نگو و نپرس. هر چه هم مخالفان میگویند در بهترین حالت کلمه حقی است که خواسته یا ناخواسته میخواهد پوششی بر یک منظور باطل باشد. اگر فقط به جای کلمه "ترک" در نام این فراکسیون کلمه جعلی "آذری" بود، هیچ مسئلهای پیش نمیآمد. خاصه که این تیپ فراکسیونها در مجلس سابقه هم داشت. این بار فقط نام نامیرای تُرک بود که تُرکستیزان را چنان از خود بیخود کرد که بعضاً عنان ادب را هم از کف دادند.
امروز 21 آذر است. به راستی چه تعریفی از خدمت و خیانت به وطن داریم؟ آنها که از نام تُرک اینگونه میهراسند، خادم وطن هستند و یا به شعور میلیونها هموطن خود توهین میکنند؟
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
به علی علیزاده توجه کنید و نظرات او را کاملاً جدی بگیرید. مقاله بنویسید و گفتمان استراتژیک او یعنی "جزیزه ثبات" را به بحث بگذارید و به نقطه نظرات او ارجاع دهید. علیزاده به مدد رسانههای پرمخاطب چهره شد و بعد به خاطر همین کوتاهیهای شما بود که به سیم آخر زد. اکنون به تعبیر نویسندهای بدنامی را به گمنامی ترجیح داده تا همچنان نام او بر سر زبانها باقی بماند. او روز به روز دُز بدنامی را بالاتر میبرد و صد البته احتمال اُوردُز میرود. هیچ بعید نیست عاشورای دیگر بعد از مراسم قمهزنی در لندن به خود بمب ببندد و به سفارت سعودی بکوبد و چندین عرب دبش سُنّیمذهب و وهابی را یا بشار گویان بکشد و در نهایت دردسری به دردسرها اضافه کند. علی علیزاده را تحویل بگیرید. نظراتش را نقد کنید. با علی علیزاده شوخی نکنید. دکتر علی علیزاده را دریابید. و اگر خیلی با او صمیمی هستید، ضمن تمجید از نظرات درخشانش آرام در گوش او بگوئید : دکتر برو دکتر
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
رفیق
کوبا در زادگاه انقلاب این کشور با شناخته شدهترین "رفیق" جهان چپ برای همیشه خداحافظی کرد. کلمه رفیق را مارکسیستها جهانی کردند. شاید به همین مناسبت جالب باشد بدانیم که در زبانهای مختلف رفیق را چه میگویند. از چند زبانی که اطلاع دارم و از دوستان مطلع پرسیدهام برای شما مینویسم. اگر از زبانهای دیگر خبر دارید، لطفاً ما بیخبران را بینصیب نگذارید.
در عربی و فارسی و اردو همین کلمه عربی رفیق رایج است. گویا و مطابق شنیدههایم در پاکستان گروههای اسلامی هم به جای برادر همدیگر را رفیق خطاب میکنند.
به رفیق در زبان فرانسهCamarade میگویند که انگلیسیها مثل بسیاری چیزهای دیگر از زبان فرانسه و به شکل Comrade وام گرفتهاند. در اغلب زبانهای اروپائی همین کلمه به کار میرود. اصل کلمه ریشه لاتین دارد و به معنای حجره و دهلیز است. در اسپانیایی رفیق را به شکل کامهرادا camarada استفاده میکنند که هماتاقی و همدهلیزی و همحجرهای معنی میدهد.
در تُرکی کلمه معروف یولداش را داریم که اگر به حساب تُرک بودن من نگذارید باید عرض کنم که زیباترین کلمه برای بیان همین منظور است. یولداش، هم در گفتار مردم عادی تُرک بسیار متداول است و هم دقیقاً معنای همراه را میدهد و هم کلاً چنان که افتد و دانی خیلی زیباست.
در کُردی چیزی شبیه ههوال گفته میشود که البته تلفظ اصل آن برای غیرکُردها کمی دشوار است. شوان پرور (پەروەر) در آهنگهای معروف خود زیاد از این کلمه استفاده میکرد. یادش بخیر.
از یک دوست کُرد در این خصوص سؤال کردم و گفت : «ههواڵ در کردی سورانی (کرمانجی پایین) به معنای خبر است. ههڤاڵ معنی رفیق میدهد. ریشه واژه ههڤاڵ همان ههڤ است که به معنای با هم بودن و یکی شدن و جمع شدن یا یکدیگر است و در لغات مرکب دیگر دیده میشود مثل ههڤپێوین یا ههڤکار. اولی به معنی دیالوگ و گفتگو و دومی هم که همان همکار در فارسی است. توضیح تکمیلی اینکه در ههڤاڵ آن ق سه نقطه دارد و مختص کُردی است و صدائی شبیه واو دارد. برای گوش غیرکردها خیلی با ههوال قابل تشخیص نیست»
اما معروفترین کلمه همان تاواریش روسی است. این کلمه ریشه تُرکی دارد و در اصل تاوار اشیچی بوده است. روسهائی که قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم از اروپا برمیگردند، ابتدا همان کمراد را استفاده میکنند و بعد تصمیم میگیرند این کلمه را بومی کنند. تاتارها هنگام تجارت به همقافله خود تاوار ایشچی میگفتند و مثل برادر با هم عمل میکردند. این کار آنها در قالب همین اصطلاح به میان روسها راه مییابد و از تاواریش به جای کمراد استفاده میکنند. تاتارها در روسی تاثیر زیادی گذاشتهاند و بعضی کلمات عربی و فارسی هم به واسطه آنها به روسی راه یافته است. مثلاً روسها به ردای رسمی بلند یا شنل هالات میگویند که همان خلعت خودمان است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
با یکی از دوستان دیرین بعد از مدتها قرار پیادهروی گذاشتیم. پس از ساعتی پیادهروی گفت که از همسرش جدا شده است. هر دو دوست صمیمی و خانوادگی ما هستند. آنها چند سال پیش هم که فرزندی نداشتند به جدائی فکر کرده بودند، با همه اینها خیلی از شنیدن این خبر متعجب و غمگین شدم. اما در ادامه صحبتهایمان دوستم موضوعی را مطرح کرد که حقیقتاً شگفتزده شدم.
در چنین مواردی معمول است که فرد سوم دوست داشته باشد دلیل اصلی جدائی را بداند. و معمولاً نتیجه این میشود که خود را در جایگاه یک ناصح قرار دهد و حرفهای تکراری مثل گذشت و سخت نگرفتن و فلان و بهمان را به طرفین دعوا تحویل دهد.
وقتی دو نفر پس از سالها زندگی به این تصمیم میرسند که از هم جدا شوند، لابد حوصله هم را نداشتهاند و روی اعصاب هم راه میرفتهاند و از بودن با هم خوشحال نبودهاند که به چنین تصمیمی رسیدهاند. باقی قضایا قصه است. با همه اینها چون با این خانواده خیلی صمیمی هستم علت جدائی را پرسیدم تا حدسی را که میزدم با دوستم در میان بگذارم. همینطور هم شد. آنچه گفت، بیشتر با دری وری پهلو میزد تا حرف حساب. به او گفتم به یک دلیل ساده تقریباً هر چه گفتی چرند بود. اگر با هم خوشحال بودید، هیچکدام از این موارد حتی به فکرت هم خطور نمیکرد. او هم مخالفت چندانی نکرد و صحبت در این خصوص را ادامه ندادیم.
در ادامه متوجه شدم که طی چند سال گذشته راه پر فراز و نشیبی طی کردهاند و بگو مگوهای بسیار زیادی با هم داشتهاند. بعد پرسیدم چه تصمیماتی برای بعد از جدائی گرفتهاید. گفت دارائیهای خود را به طور مساوی تقسیم کردیم و در مورد تنها فرزند خود هم به توافق قطعی رسیدیم. همه کارهای قانونی جدائی را انجام دادیم و فقط مرحله ثبت شناسنامه باقی مانده است. پرسیدم دیگه با هم نیستید؟ گفت نه هنوز در همان خانه هستیم. سعی میکنیم روند جدائی به گونهای باشد که فرزندمان کمترین آسیب را ببیند.
از آن روزی که از دوستم جدا شدم فقط به همین بخش آخر گفته او فکر میکنم. زن و شوهری که مدتها با هم بگو و مگو کردهاند و به دادگاه هم رفتهاند و روند قانونی جدائی را هم طی کردهاند، در قریب به اتفاق موارد حتی چشم دیدن هم را ندارند و بعضاً به همدیگر سخت بیاعتماد هم میشوند. هر کس یه سمتی میرود و هر گفتگوئی هم با همراه با جنگ و دعواست. اما این دوستان تصمیم خود را گرفتهاند و اکنون به متمدنانهترین شکل ممکن اجرائی میکنند.
میگویند در سنتهای زرتشتی طلاق امر دشواری است. از سندیت این شنیده خبر ندارم اما گویا یکی از شروط جدائی این است که وقتی مرد زرتشتی تصمیم میگیرد همسرش را طلاق دهد، باید چهل شب با او سر به یک بالین بگذارد و کاری به کار او نداشته باشد تا موبد مجاب شود که ادامه این زندگی به مصلحت نیست و حکم طلاق را صادر کند.
جدائی حق طبیعی زن و شوهر است و هر سخنی هم در این زمینه توسط دیگران معمولاً جنبه نصحیت دارد. این نصایح برای زنان و مردان فهمیده میتواند آزاردهنده هم باشد. اگر آن روایت از سنتهای زرتشتی درست باشد، در این لحظه آرزو میکنم که نسخه مدرن و کارآمدتری هم از این سنت وجود داشته باشد تا این دو دوست را با چنین پتانسیل بالائی وادار کند که راهی به جز جدائی برای ادامه زندگی مشترک بیابند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
از اولین کلماتی که ما غیرفارسها در مناطق فارس از فارسی محاورهای یاد میگرفتیم و بعضاً با انبوه لهجه تُرکی سعی میکردیم به کار ببریم و معمولاً هم مصنوعی بودن تقلید ما تابلو بود و زود خود را نشان میداد، اصطلاح "سه شدن" بود. سهبازی در نیار، بابا سه میشه بیخیال، و جملاتی از این تیپ ورد زبان بچههای تهران بود که به همه ایران هم صارد کرده بودند.
یعنی "سه" بی سر و صدا از زبان فارسی محاوره حذف شده است؟ هر چه در ذهن خود مرور میکنم، طی چند سال گذشته حتی یک بار هم این اصطلاح را نشنیدم.
نمیدانم وجه تسمیه "سه" چه بود و چرا مثلاً چهار انتخاب نشده بود. شاید هم به کلی ریشه دیگری داشت، اما استفاده از آن در زبان محاوره فارسی بسیار متداول بود. اکنون سرنوشت "سه" به طرز غمانگیزی سه شده و به سمت صفر مطلق میل کرده است. زبان پدیده فوقالعادهای است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
یک خاطره کوتاه و بسیار خواندنی از غلامحسین ساعدی
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
فیدل کاسترو درگذشت و برای هزار و یکمین بار ثابت کرد که چپ تا اطلاع ثانوی فقط برای اپوزوسیون خوب است.
جنبش عدالتطلب چپ حق بزرگی بر گردن بشریت دارد. هیچ کشور پیشرفتهای هم در جهان نیست که از چپ تاثیر نپذیرفته باشد. خیلیها میگویند مارکس بزرگترین خدمت را به سرمایهداری کرد و با نقد جانانه، کاپیتالیسم را سر عقل آورد.
زمانی چپ چنان بالنده و محبوب بود که دانشمندان کشورهای غربی بدون هیچ چشمداشتی و با طیب خاطر عملاً به کشور خود خیانت و با جاسوسان علمی اتحاد شوروی زمان استالین همکاری میکردند تا اردوگاه چپ هر چه بیشتر تقویت شود. اما در همین اوج هم چپ نتوانست حتی یک کشور موفق و ثروتنمد و جذاب بسازد تا دستکم چپهای جهان به جای نیویورک و لندن به این کشور پناه ببرند و قرنی تحت فشار روانی این سوال عذابآور و بدیهی نباشند که اگر چپ خوب است و فیدل انسان پاکباختاتهای است، چرا برای زندگی به کوبا نمیروید و مستقیماً از لندن کاپیتالیسم را محکوم میکنید؟
استدلال چپها هم برای این شکست چندان بیشباهت به طرفداران حکومتهای اسلامی نیست که مدام میگویند در فلان کشور اسلام واقعی حاکم نیست.
خداوندا به حق همه شهدای چپ هیچ کشوری را از نعمت یک اپوزوسیون قدرتمند چپ محروم نکن. یار الاها تا اطلاع ثانوی اختیار هیچ کشوری را در ید قدرت مطلقه چپها قرار نده که یا مثل روسیه گند میزنند و یا در بهترین حالت چپ شعار می دهند و راست عمل می کنند. آمین یا رب العالمین.
برای پرهیز از هر گونه آدرس اشتباهی جسارتاً باید گفت که باریتعالی خود استحضار دارند که موفقیت کشورهای اسکاندیناوی هیچ ربطی به چپ کلاسیک ندارد. این کشورها سیستم تامین اجتماعی قدرتمندی دارند که البته مدیون حاکمیت طولانی مدت سوسیال دمکراتهاست. اما در آن کشورها هم کاملاً ساز و کار و قوانین بازار حاکم است. سوسیال دمکراتهای این کشورها اگر در انتخابات شکست بخورند، قدرت را در کمال احترام تحویل سایر احزاب میدهند و آنها را به چشم دشمنانی نمیبینند که باید مقهور قدرت پرولتاریا شوند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
این مطلب را شش سال پیش نوشتم و در آن تاریخ شصت باری هم به اشتراک گذاشتم ولی جواب این سؤال را نگرفتم که آیا این کارها مختص ایران است؟ یا در جای دیگری از جهان هم سابقه دارد؟ در کشورهای اسلامی منطقه مثل پاکستان و آذربایجان و ترکیه و عربستان و مصر و کشورهای خلیج که به اسامی آنها طی سالها دقت کردهام، چنین پدیدهای قابل مشاهده نیست. اغلب اسامی غیرمتعارف همسایگان هم برای ما آشنا و قابل تلفظ است. البته چند نام عجیب و غریب از افغانها شنیدهام که به نظرم تحت تاثیر ایران به این کارها دست زدهاند. شاید هم خود دستی در این کارها دارند، خاصه که بعضی از پشتونها حسابی خود را آریائی میدانند.
بازگشت به بعضی اسامی در سایر کشورها هم سابقه دارد. مثلاً در ترکیه از چند سال پیش بازگشت به نامهای اسلامی بیشتر متداول شد. اما در ایران کارخانه نامسازی راه افتاده است. اگر کسانی میخواهند که نام غیراسلامی برای فرزندان خود انتخاب کنند، چرا مثلاً سراغ شاهنامه نمیروند؟ این روزها منوچهر و منیژه هم برای بسیاری "جواد" محسوب میشود.
این سؤال را از دوستانی که در اقصی نقاط عالم زندگی می کنند دارم. آیا این پروچستابازیها در کشور دیگری هم رواج دارد؟ یا هنری است که نزد ایرانیان است و بس؟
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
فرض کنید کسی بخواهد به زبان فارسی در خصوص قانون بحثبرانگیز ازدواج کودکان زیر 18 سال در ترکیه جستجو کند. به جز مطالبی با مضمون "قانونی شدن تجاوز به کودکان" چیز دیگری دستگیرش خواهد شد؟ داعش در رقه چنین قانونی تصویب میکند که جهانیترین اقتصاد منطقه تصویب کند؟ نویسندگان این مطالب حتماً توان و یا حوصله بررسی بیشتر ندارند. شاید هم دنبال فرصتی میگردند تا شاهدی برای مدعای خود پیدا کنند. اما دستکم باید احترام زبان فارسی را نگه دارند.
اگر یک کشور در جهان باشد که کنشگران مدنی آن بهتر از هر کشور دیگری بتوانند درک کنند که در ترکیه چه میگذرد، به ظن قوی آن کشور ایران است. بدنه این دو جامعه همزمان درگیر ارزشهای مدرن و سنتهای ریشهدار مشابهی است که بعضاً آنها را با مشکلات بسیار دشواری مواجه میکند. آنوقت این همه مطالب بی سر و ته برای چیست؟ آخر بین ایرانی و آن وزیر سوئدی نباید فرقی باشد که اندازه باقالی هم موضوع را متوجه نشده بود؟
از جزئیات بیشتر این قانون جدید خبر ندارم. گویا مراحل تصویب آن هم متوقف شده است. حوصله و علاقه و انگیزه کافی هم ندارم که وقت بگذاریم و از چند و چون آن بیشتر سر در بیاورم. اما در جوار فرهنگ اورمیه و سقز و بصره و بغداد و کرمانشاه و دیاربکر و مشهد و اصفهان و تهران و بالانج و تبریز و کرمان و بندرعباس و سلیمانیه بزرگ شدهام و کاملاً میتوانم بفهمم که جامعه ناهمگون ترکیه مثل جامعه خودمان با چه معضلاتی در خصوص ازدواج دختران کم سن و سال میتواند دست به گریبان باشد.
یک مثال میزنم. لیلا زانا از پرشورترین و تاثیرگذارترین فعالان سیاسی چپ ترکیه است که اشتهار جهانی هم دارد. لیلا در چهارده سالگی با یکی از اقوام خود به نام مهدی زانا ازدواج کرد. چند سال بعد مهدی زانا شهردار دیاربکر شد. او را اولین شهردار سوسیالیست دیاربکر میدانند. مطابق قوانین فعلی ترکیه مهدی زانا حتی میتوانست زندانی شود. فاصله عُرف و قانون در بخشهای مختلف این جامعه دامنگیر اقشار پیشرو هم شده است. در خصوص بخشهای دیگر جامعه تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل ولی تو را به هر چیزی که دوست داری قسمات میدهم از چیزی که نمیدانی ننویس و بیش از این خودت را ضایع نکن.
سالها پیش در ایران کسانی از صادق خلخالی تا مرتضی مطهری درخصوص مواردی مثل نقش مخرب بیحجابی در غرب و اهمیت بازگشت به اسلام داد سخن سر میدادند. در یک مورد از قول ویلیام گلادستون نخستوزیر قرن نوزدهم انگلیس نقل میکردند که در پارلمان این کشور نسبت به استعمار کشورهای اسلامی گفته : «مادام القران یقرء و محمد یذکر و الکعبه یزار و الخلیفه یطاع، ما قام الصلیب / تا زمانی که قرآن خوانده میشود و محمد یاد میشود و کعبه زیارت میشود و خلیفه اطاعت، صلیب اقامه نخواهد شد» محمد قائد درنوشتهای با نقل همین مطلب و به سبک خاص خود میپرسد حالا چرا جناب پرایمینیستر این حرفهای آشکارا مهمل و بیگانه با فرهنگ انگلیسی را به عربی آن هم در پارلمان به زبان آورده است؟ بعدها معلوم شد که آن آقایان معلومات خود را از مجلات دم دستی تهران و بعضاً محافل مذهبی مصر گرفته بودند.
کسب اطلاعات از نوشتههای دم دستی راجع به ترکیه ممکن است اجتنابناپذیر باشد. ولی اظهار نظر قطعی بر این مبنا در رسانههای پرمخاطب، مخاطبان فارسیزبان را به حال و روز همان نقل و قول کنندگان اظهارات ویلیام گلادستون خواهد انداخت و کسانی را عمری سر کار خواهد گذاشت تا بیشتر حرفهای خندهدار بزنند.
این اتفاقات مسبوق به سابقه است. تابستان گذشته یک آقای خود کارشناسپنداری بلافاصله بعد از باخت تیم فوتبال ترکیه به کرواسی خبری را در بیبیسی فارسی از قول اردوغان نقل کرد که گفته پکاکا مسئول شکست تیم ترکیه است. در ادامه داستان معلوم نشد که این آقای کارشناس از گفته سطحی خود خجالت کشید یا نه، چون منبع اصلی سخن او شوخی یک فرانسوی با اردوغان در توئیتر بود. ولی همین سخن موجی در نشریات فارسیزبان راه انداخت و انبوه کارشناسان خلخالیمزاج را گرفتار خود ساخت. (کامنت اول)
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
شهر عشق
سارا بابائی – پائیز 95
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دونالد ترامپ نیازی به پاره کردن برجام ندارد. اگر اراده سیاسی او معطوف به برگرداندن شرایط به قبل از برجام باشد، دو بند 36 و 37 برجام چنین اختیاری را به او داده است. اینکه ترامپ تن به هزینه سیاسی چنین کاری خواهد داد یا نه بحث دیگری است، اما کشوری که حق وتو در شورای امنیت دارد، بدون نیاز به موافقت حتی یک کشور دیگر ظرف چند ماه میتواند همه چیز را به شرایط قبل از برجام برگرداند.
بند 36 این توافقنامه مشخص میکند که اختلافات باید چگونه بررسی شود. اما همه تصمیمات بعدی منوط به اجماع امضاء کنندگان است. اگر در این کش و قوسها یکی از اعضاء قانع نشد، مطابق بند 37 میتواند به شورای امنیت سازمان ملل شکایت ببرد. اگر عضو شاکی دارای حق وتو هم باشد، به شکل کاملاً قانونی ظرف یک ماه میتواند همه چیز را به شرایط قبل از برجام برگرداند. بند 37 با زیرکی خاصی طراحی شده تا در چنین شرایطی از دست هیچ کشوری از جمله روسیه و چین کاری ساخته نباشد.
مطابق بند 37 (کامنت اول) ایران و پنج به علاوه یک توافق کردهاند که کشور شاکی به شورای امنیت شکایت ببرد. شورای امنیت سازمان ملل پس از وصول شکایت و دفاعیه ایران موظف است ظرف سی روز قطعنامه جدیدی برای "تداوم لغو تحریمها" تصویب کند. اگر کشور شاکی در شورای امنیت حق وتو داشته باشد، بدون نیاز به موافقت حتی یک کشور دیگر میتواند مانع تصویب این قطعنامه جدید بشود تا محدوه زمانی سی روزه سپری شود و اتوماتیک تمام تحریمها و قطعنامههای کمرشکن لغو شده به شکل سابق برقرار و اجرائی شوند.
مطابق همین بند تنها امتیازی که ایران در این شرایط خواهد شد، عطف به ماسبق نشدن قراردادهای جدیدی است که در این فاصله ایران با شرکتهای بینالمللی منعقد کرده است. برجام توافقنامهای که اجرای آن کاملاً معطوف به اراده سیاسی تک تک امضاء کنندگان است. علیالقاعده کشوری که بیشترین نفع را از برجام میبرد، باید بیشترین نگرانی را از تغییر سیاست سیاستگذاران کشورهای امضاء کننده داشته باشد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت اول :
37 – متعاقب دریافت ابلاغ طرف شاکی، به نحو مشروح در فوق، به همراه توضیحی از تلاشهای توام با حسن نیت آن طرف برای طی فرآیند حل و فصل اختلاف پیشبینی شده در برجام، شورای امنیت سازمان ملل متحد میبایست منطبق با رویههای خود در خصوص قطعنامهای برای تداوم لغو تحریمها رایگیری نماید. چنانچه قطعنامه فوقالذکر ظرف سی روز از تاریخ ابلاغ به تصویب نرسد، آنگاه مفاد قطعنامههای سابق شورای امنیت سازمان ملل متحد مجددا اعمال خواهد شد، مگر اینکه شورای امنیت سازمان ملل متحد به نحو دیگری تصمیمگیری نماید. در چنین صورتی، این مفاد در خصوص قرادادهائی که بین هر طرف و ایران یا افراد و نهادهای ایرانی قبل از تاریخ اعمال آنها امضاء شده باشد، دارای اثر عطف به ماسبق نیست. مشروط به اینکه فعالیتهای صورت گرفته وفق اجرای این قرادادها منطبق با این برجام و قطعنامههای قبلی و فعلی شورای امنیت باشد. شورای امنیت سازمان ملل، با ابراز نیت خود برای جلوگیری از اجرای دوباره مفاد در صورتی که موضوعی که منجر به ابلاغ شده در مدت مقرر حل و فصل گردیه باشد، دیدگاههای طرفهای اختلاف و هر گونه نظریه صادره توسط هیئت مشورتی را ملحوظ خواهد داشت. ایران بیان داشته است که چنانچه تحریمها جزا یا کلا مجددا اعمال شود، ایران این امر را به منزله زمینهای برای توقف کلی یا جزئی تعهدات خود وفق این برجام قلمداد خواهد نمود.
منبع : «اینجا»
یک نکته حاشیهای هم در این ترجمه وجود دارد که به هر حال مربوط به وزارت خارجه است و رسمی است. و آن نام بریتانیا است که انگلستان نوشته شده است. البته هیچ بعید نیست که بریتانیا عنقریب از هم بپاشد و فقط همین انگلیس باقی بماند و جهانی را از سردرگمی برهاند. نام این کشور هم اسباب دردسر است.
***
برای چندمین بار میخواهم از شما دوستان خواهشی بکنم. به نظرم برای حفظ فضای گفتگوی مطمئنی که شبکههای اجتماعی برای ما فراهم کرده چنین کارهائی لازم هم هست. بحمدالله همه این امکانات را هم دنیای کفر و سرمایهداری فراهم کرده است. به ظن قوی اگر کلید این امکانات دست ما بود، همین برخوردی را با هم میکردیم که این آقای مثلاً خبرنگار که گویا اعتقادات اسلامی هم دارد، با من کرده است (کامنت اول) هر آدمی که اندکی دُز غرض او پائین باشد، بلافاصله میتواند به جعلی بودن این صفحات و این نوشتهها پی ببرد. صد البته اگر خود دستی در این جعلیات نداشته باشد.
من یک وبلاگ دارم که نام آن نهالستان است. در شبکههای اجتماعی هم فقط در همین فیسبوک فعال هستم و صفحه من هم همینی است که ملاحظه میفرمائید. در توئیتر و تلگرام و هیچ جای دیگری هیچ فعالیتی ندارم. و هر چه به نام من و با عناوین ساختگی مثل "استاد محمد بابائی" منتشر میشود، جعلی است.
ممنون میشوم اگر جای دیگری فعالیتی به نام من دیدید، من را مطلع فرمائید. و اگر در توئیتر هستید، لطفاً این صفحه جعلی که آدرس آن را در کامنت دوم میگذارم، ریپورت کنید.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در خصوص آلودگی هوای تهران
فرزند یکی از آشنایانم در تهران برای ادامه تحصیل به استانبول رفته است. آپارتمانی را در محله جویزلیباغ زیتونبورنو برای اجاره پسندیده بودند. تابستان امسال از من خواستند که از دوستان و آشنایان راجع به این محله سؤال کنم. هم در سفر به استانبول از شهروندان تُرک و هم در همین فیسبوک از دوستانی که فکر میکردم از این شهر شناخت مناسبی دارند، پرس و جو کردم. بلااستثناء اولین موضوعی که روی آن تاکید میکردند یک مسئله خاص بود. روی "بلااستثناء" تاکید میکنم چون حتی یک نفر هم جواب را با موضوع دیگری شروع نکرد. همه آنها ابتدا گفتند که محله بسیار خوبی است چون اتوبوس و متروبوس و تراموا و مترو همگی در این محله ایستگاه دارند.
از نظر قیمت و موقعیت شهری، گیشا و یوسفآباد را در تهران که جزو محلات نسبتاً خوب و متوسط به بالای این شهر محسوب میشوند، شاید بتوان معادل خوبی برای منطقه جویزلیباغ در استانبول دانست. اما هم گیشا و هم یوسفآباد از بابت حمل و نقل عمومی جزو مزخرفترین مناطق تهران محسوب میشوند. هر شخص ناآشنائی که به این دو محله برای خرید و یا اجاره ملک مراجعه کند و از ساکنان منطقه سؤال بکند، تقریباً محال است که کسی اشارهای به کیفیت دسترسی این دو منطقه به سیستم حمل و نقل عمومی شهری تهران بکند.
حتی بعید میدانم خیلی از ساکنان این دو محله به این مسئله دقت کرده باشند. گیشا یک ایستگاه انوبوس دارد که هرازگاهی اتوبوسی را تَلق تولوق به مقصد میدان انقلاب روانه میکند. همه چیز در این دو منطقه بر مبنای استفاده از وسیله نقیله شخصی شکل گرفته است. بزودی قرار است ایستگاه یکی از خطوط مترو در ابتدای گیشا افتتاح شود. به شما قول میدهم که روی قیمت ملک و اجازه در این منطقه تقریباً هیچ تاثیر محسوسی نخواهد گذاشت. از محلات اعیانی تهران چندان خبری ندارم. ولی کمابیش شنیدم که هر نوع ایستگاه مترو و اتوبوس آرامش ساکنان این مناطق را به هم میریزد و ترجیح میدهند که از آن دور باشند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
محمدرضا درویشی پژوهشگر به نام موسیقی ایران میگوید که تمام تلاش خودم را کردم تا نشان درجه یک هنری را به نواگر نوائی بدهند. تصویب کردند و بعد که فهمیدند آلزایمر دارد و شغل او هم مردهشور است، مصوبه خود را پس گرفتند.
این حرفها خیلی دردآور است. اما همان بهتر که نشان عالی را به استاد شریفزاده ندادند. مگر چیزی به نوای جاودانه "نوائی" اضافه میشد؟ جز این است که اکنون همان مقامات سُر و مُر و گنده در تلویزیون حاضر میشدند و گندهگوئی میکردند که برای استاد اِل کردیم و بِل کردیم؟ پایه و ستون و آبروی موسیقی خراسان چه نیازی به توجه چنین کسانی دارد؟ همان بهتر که بدنامی برای آنها باقی بماند.
روحت شاد و قرین رحمت الهی باد استاد، خوش به سعادت مُردگانی که به دست خنیاگری چون تو شسته شدهاند. تربت جام فخر خراسان چه تربتی دارد که در اوج فقر چنین فرزندانی را پرورش داده است؟ بگذار آنها نفهمند و همان بهتر که نشان عالی هم ندهند.
مرحوم حاج قربان سلیمانی که به گفته آقای درویشی آخرین بخشی خراسان بود، گویا خیلی ساده تن به اجرای کار گروهی نمیداده است. گفته بود که بخشی نیازی به ارکستر ندارد. بخشی خود یک ارکستر است و هم مینوازد و هم میخواند. اجرای نوائی استاد شریفزاده شاهدی بر سخن آخرین بخشی خراسان است. این صدا همه چیز دارد. خود یک ارکستر است. نیازی هم به نشان ندارد.(کامنت اول را هم ملاحظه بفرمائید)
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
کمپین هیلاری کلینتون درست متوجه شده بود که باید افریقائیتبارها و لاتینتبارها مشارکت بالائی در این انتخابات داشته باشند تا رای تقریباً یکدست مردان سفید امریکائی به ترامپ را جبران کنند. اما اشتباه بزرگ آنها در بیتوجهی به مسیر مهاجرت این مهاجران و یا نیاکان آنها بود. مثلاً افریقائیتبارهائی که ابتدا در فرانسه اقامت و سپس به امریکا مهاجرت کرده بودند، 28 درصد بیشتر از مهاجرانی که مستقیاً از ساحل عاج عازم امریکا شدند در این انتخابات مشارکت کردند. بسیاری از تحلیلگران به هیلاری کلینتون تذکر داده بودند که نباید فرهنگ افریقائیتبارها را یکدست تلقی بکند، اما او هیچ توجهی به این نظرات نکرد. افریقائیتبارهائی که ریشه در مرکز و غرب افریقا دارند اصولاً تمایل چندانی به شرکت در این انتخابات نداشتند، اما کلینتون بیشترین وقت خود را صرف تشویق آنها به مشارکت در این انتخابات کرد و هیچ نتیجهای هم نگرفت.
در خصوص لاتینتبارها اشتباهات کمپین هیلاری از این هم بیشتر بود. مثلاً لاتینتبارهائی که از آرژانتین به امریکا رفتهاند، خود را ایتالیائیهائی میدانند که فرهنگ فرانسوی دارند و به زبان اسپانیولی حرف میزنند. وقتی هیلاری کلینتون این بخش از مهاجران را با برزیلیهای مقیم امریکا یکی گرفت، حدود پانزده و سه دهم درصد آنها برای اثبات ریشه اروپائی و سفید خود به ترامپ رای دادند.
در خصوص لاتینتبارها اشتباهات فاحش دیگری هم صورت گرفت. مثلاً کلینتون نباید به مهاجران کلمبیائی اشاره مستقیم میکرد. این اشاره برای طرفداران چریکهای فارک نشانه سازش بیشتر امریکا با دولت مرکزی کلمبیا بود. همین اشارات باعت شد که کلینتون بیشتر آراء مهاجران جنوب شرق کلمبیا را از دست بدهد. آثار زیانبار این اشتباه به کلمبیا محدود نماند. تُرکتبارها و کُردتبارهای امریکا هم از این اشارات برآشفتند. چون ترکیه عضو پیمان ناتوست، کلینتون مستقیماً نمیتوانست به مسئله پکاکا در ترکیه اشاره بکند. اما کلمبیا بلافاصله مسئله صلح با چریکهای فارک را تداعی کرد و یادآور نقش پکاکا در ترکیه شد. کُردتبارها از اینکه مستقیماً به پکاکا اشاره نشده ناراحت شدند و تُرکتبارها هم متوجه نیت اصلی کلینتون شدند که قصد دارد پس از پیروزی به سبک کلمبیا دولت ترکیه را ناچار به مذکره با پکاکا بکند. لذا هر دو گروه تُرک و کُرد برای یک بار هم که شده تصمیم مشترکی گرفتند و با این انتخابات محتاطانه برخورد کردند و بسیاری از آنها حتی رای نداند.
اما بزرگترین و فاجعهبارترین اشتباه هیلاری کلینتون در بیتوجهی به نظر کارشناسان خبره ایرانی بود که این روزها همه شاهد تحلیلهای درخشان آنها هستیم. گفته میشود دونالد ترامپ از همان ابتدا متوجه استعداد درخشان ایرانیها در تحلیل انتخابات امریکا شده بود. چهل و پنج ایرانی مقیم استانبول به نیت چهل و پنجمین رئیسجمهور امریکا در برج ترامپ محله مجیدیهکوی این شهر به استخدام دائم کمپین ترامپ درآمده بودند و تمام وقت به این کاندید جنجالی مشورت میدادند. اما هیلاری کلینتون که نه درس طب خوانده بود و نه درس نجوم، به نقطه نظرات این دلسوزان هیچ توجهی نکرد و نتیجه انتخابات را به بدترین شکل ممکن واگذار کرد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
یک پیشنهاد به دوستانی دارم که اخبار ترکیه و دستگیریهای اخیر را دنبال میکنند. پیشنهاد میکنم هر چه در توان و حوصله دارید نظرات و نوشتههای روزنامهنگاران و نویسندگان و روشنفکران و احزاب و به طور کلی فعالان کُرد را در این خصوص حتماً ملاحظه بفرمائید.
نکتهای را در مجموع این نوشتهها خواهید یافت که من شخصاً بیش از سی سال است پس از هر اتفاق مشابهی روی آن تمرکز میکنم و همیشه هم آش همان آش است و کاسه همان کاسه. دوست ندارم الان راجع به آن نکته صحبت کنم. به تفصیل نظرم را مینویسم و یکی دو روز دیگر منتشر میکنم و اجازه میخواهم بحث و نکته اصلی بماند برای آن روز. عجالتاً به شما اطمینان میدهم که ضرر نمیکنید اگر پیشنهاد من را جدی بگیرید.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
بیبیسی فارسی مقالهای با عنوان "الجزیره، رسانهای که موج با خودش برد" منتشر کرده است. (کامنت اول) موجی که این مقاله از آن حرف میزند، به نظر میرسد که قبل از هر چیزی بیبیسی فارسی را با خود برده که دست به انتشار این مقاله کاملاً سیاسی با رنگ و لعاب کارشناسی زده است. اگر این نوشته به شکل یک استتوس فیسبوکی یا در بهترین حالت در بخش ناظران بیبیسی منتشر میشد، به عنوان یک نظر میتوانست محل نقد باشد. اما بیبیسی در بخش اصلی خود طوری این مطلب را کار کرده که گویا مقالهای بیطرفانه و کارشناسانه در خصوص یکی از مهمترین رسانههای جهان عرب است. این نگاه نه تنها خطاست و عامل اصلی را در حاشیه قرار میدهد، بلکه نظر سیاسی یک طرف دعوا به خرج بیبیسی فارسی است.
جهان عرب بعد از جنگ سوریه به کلی تغییر و شدیداً قطبی شده است. هر عربی یا طرفدار اسد و حامیانش است و یا دل در گروه مخالفان اسد دارد. طرفداران اسد و ایران و روسیه طبیعی است که رسانههائی مثل العالم و روسیا الیوم را ببینند و طرفداران مخالفان هم ممکن است العربیه را بیشتر بپسندند. کاهش احتمالی مخاطب الجزیره بیش از آنکه به خاطر سقوط آن باشد، بیشتر به خاطر رعایت اصول حرفهای است. دو طرف جنگ چنان از هم فاصله گرفتهاند و چنان فضا قطبی شده که رسانه بیطرفتر و حرفهایتر هر کسی را ارضاء نمیکند. اگر فضا اندکی آرام شود، به طور طبیعی بیننده عرب سراغ رسانههای حرفهایتر خواهد رفت.
جنگ سوریه فقط جهان عرب را قطبی نکرد، جهانی را تحت تاثیر قرار داد. همسایگان را به جان هم انداخت. ترکیه تا آستانه جنگ با روسیه پیش رفت. رسانههای ترکیه هم به شدت قطبی شد. بحران مهاجران موجودیت اتحادیه اروپا را زیر سؤال برد.
جنگ سوریه ایران را هم دچار شکاف کرده است. در ایران به آن معنا رسانه آزاد نداریم، اما در همین شبکههای اجتماعی به وضوح تاثیر سوریه قابل مشاهده است و به تنشهای سنگینی دامن زده که پیشتر باور آن هم کار دشواری بود. بعد از جنگ سوریه در روز روشن سی چهل هزار داعشی برای خود کشوری به بزرگی بریتانیا در منطقه تشکیل دادند. بعد از جنگ سوریه حسن نصرالله به شخص کاملاً متفاوتی در جهان عرب تبدیل شد.
بعد از جنگ سوریه نظر بخشهای مذهبیتر ترکیه نسبت به ایران تغییرات شگرفی کرد که در گذشته سابقه نداشت. بعد از جنگ سوریه چند مارکسیست شناخته شده ایرانی مدافع حرم شدند و شور حسینی به سر آنها زد و یکی دو عاشوراست که در لندن سینه هم میزنند و چه بسا نذری هم میدهند.
جنگ سوریه تنش ایران و عربستان را به بالاترین حد خود رسانده است. جنگ سوربه اسرائیل را کاملاً به حاشیه برده است. گفته میشود در همین گیر و دار دولت راستگرای اسرائیل بی سر و صدا قرارداد میلیاردی با آلمان برای خرید زیردریائی با امکان حمل کلاهک هستهای را امضاء کرده است. (کامنت دوم) بعد از جنگ سوریه یک مقام سعودی از اسرائیل دیدار کرد. جنگ سوریه طوفانی به راه انداخته که حتی ممکن است جغرافیای سیاسی منطقه را هم دستخوش تغییر بکند.
اما آنچه این مقاله در خصوص موقعیت الجزیره در مصر نوشته شده، واقعاً شرمآور است. یعنی الجریره باید به بلندگوی کودتا علیه یک حکومت قانونی تبدیل میشد؟ یعنی برخورد ژنرال کودتاگر با الجزیره سندی بر بیاعتباری این رسانه است؟
الجزیره در حمله امریکا به افغانستان چنان درخشید که بسیاری از رسانههای بزرگ جهان را به حاشیه برد. اگر صدای متفاوت الجزیره در افغانستان نبود، چه بسا گوانتامو شاهد زندانی شدن صدها نفر دیگر هم میشد که دادگاههای امریکا بسیاری از آنها را در نهایت بیگناه دانست.
بسیار بسیار بعید است که در این فضای بشدت قطبی یک روزنامهنگار معتبر در یک نشریه معتبر و به زبان انگلیسی چنین بیمهابا به الجزیره تنها رسانهای که میتوان از آن صدای متفاوت شنید، اینگونه با اغراض سیاسی حملهور شود. واقعاً برای سقوط بیبیسی فارسی متاسفم. واقعاً برای قحط الرجالی که بیبیسی فارسی خود را با آن مواجه ساخته متاسفم. طوفان سوریه بدجوری بیبیسی فارسی را با خود برده است.
www.facebook.com/Mohammad.Babaee.Balaneji/posts/1178187788934615
***
صد نماینده مجلس فراکسیونی تحت عنوان نمایندگان مناطق تُرکنشین در مجلس تشکیل دادهاند. اغلب فعالان تُرک در ایران از همه طیفها بابت این موضوع بسیار خوشحالند و در نوشته های تُرکی و فارسی خود امیدوارانه نوید آینده بهتری را میدهند. شایان ذکر است که هیچکدام از این نمایندگان به عنوان فعال تُرک راهی مجلس نشدهاند. اصولگرا و یا اعتدالی و اصلاحطلب هستند و برای تائید صلاحیت از گذرگاهی رد شدهاند که نوه بنیانگذار نظام را هم اجازه عبور نداد.
هشتاد نماینده از مناطق کُردنشین ترکیه که فیالجمله عضو حزب دموکراتیک خلقها بودند و همه گرایش چپ داشتند و روی هویت کُردی خود تاکید مؤکد میکردند و بعضاً منتسب به پکاکا هم بودند و یا حتی سابقه عضویت در این حزب مسلح را داشتند، در انتخاباتی بسیار حساس و شدیداً رقابتی بزرگترین حزب سراسری و اسلامگرای ترکیه را در مناطق کُردنشین شکست دادند. اما به بهانه سیاست متفاوت دولت ترکیه در شهری بیرون از خاک ترکیه، مناطق کُردنشین این کشور را چنان به آتش کشیدند که ظرف سی سال گذشته بیسابقه بوده است.
در شرایط کنونی کدام وجدان بیدار است که ایران را از ترکیه دموکراتیکتر بداند؟ در عین حال کدام وجدان بیدار است که صد سال تلاش سیستماتیک برای ترکیزدائی از ایران را انکار کند؟ در کتابهای رسمی و درسی این کشور هم تُرک به عنوان غلام معرفی شده است.
خوشحالی فعالان تُرک ایران از تشکیل این فراکسیون ریشه در مبارزه کاملاً مدنی و به غایت مستقل آنها دارد که به هیچ بیگانهای هم اجازه عرض و اندام نمیدهد و دنبال فرصتی نمیگردد که وطن را در موقعیت ضعف ببیند و زهر خود را بریزد. با همین رویکرد روز به روز هم بیشتر وجدانهای بیدار و عدالتمحور و آزایخواه سایر هموطنان و از جمله هموطن فارس را با خود همراه خواهد کرد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
«مطمئنم که برادران و خواهران قطری ما میتوانند جام جهانی موفقی را برگزار کنند. من خواهرانمان را نیز وارد این قضیه کردم برای این که میدانم جمعیت جوان مردان و زنان آنها سخت کار کردهاند تا کلیشهها موجود را کنار بزنند و بر این چالش بزرگی که این ملت جوان دارد غلبه کنند»
این سخنان را رئیس فدراسیون فوتبال امارات یا کویت بر زبان نرانده است. این سخن را مقامات ورزشی ترکیه نگفتهاند که علاوه بر رابطه خوب با قطر، گوشه چشمی هم به میزبانی المپیک و جام جهانی فوتبال دارند. این سخن را یک مقام افغان و یا پاکستانی نگفته است که کشورهای متبوعشان با کشورهای عربی و علیالخصوص قطر روابط بسیار خوبی دارد. این سخنان متعلق به آقای علی کفاشیان نایب رئیس فدراسیون فوتبال ایران است. (کامنت اول) با هر نیتی که گفته باشند، اصل سخنان ایشان بسیار زیباست و حق همسایگی را بخوبی ادا کرده است. در این فضای پرتنش بیش باد از این سخنان حکیمانه و مهربانانه و خردمندانه و دلچسب نسبت به موفقیتهای کشورهای همسایه و برادر.
یک نکته را هم باید به سخنان جناب کفاشیان اضافه کرد. قطر گرچه کشوری جوان است ولی عرب ملت کهنی است. عرب یکی از جریانسازترین ملل جهان است. و چه خوشبختیم که جمع کثیری هموطن عرب داریم و چه خوشبختیم که در همسایگی چندین کشور عربی زندگی میکنیم و چه خوشبختیم که به این راحتی به یکی از باشکوهترین زبانهای جهان یعنی عربی دسترسی بسیار راحت داریم.
من شخصاً سعی کردهام با تشویق فرزندانم قدردان این نعمت باشم. خودم عربی نمیدانم، اما هر دو فرزندم شاگرد اول بلامنازع زبان عربی در سطح دبیرستانی هستند که در آن درس میخوانند و بالاخره از فضل فرزند پدر را هم افتخار است. دختر بزرگم نهال به قدری در عربی پیشرفت کرده که یک فیلم به زبان کاملاً ناآشنا ولی با زیرنویس عربی را به خوبی متوجه میشود و برای بقیه هم توضیح میدهد. هر دو زبان عربی را خیلی بهتر از زبان پدریشان یعنی تُرکی میدانند. قبلاً همسایهای داشتیم که استاد زبان عربی بودند. مدتی هم پیش ایشان عربی آموختند. خیلی هم عربی را دوست دارند. کُنیه خودم هم که ابوساراست و هموطنی عرب من را اینگونه نامیده است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
سخن کفاشیان «اینجا»
***
شعارهای تجمعات غیرحکومتی سالهای اخیر به وضوج نشان میدهد که انحصار مطلق خیابان چه عوارضی در سطح جامعه داشته است.
اوایل انقلاب هر گروهی و دستهای که تجمعی برگزار میکرد، از شیوه پوشش و شعار و آهنگی که انتخاب میکرد و حتی نوع اسلحهای که روی لوگوی سازمان آنها بود، به وضوح میشد گرایش سیاسی تجمع کنندهها را تشخیص داد. تنوع گروههای سیاسی در تنوع نشانههای سمعی و بصری هم خود را نشان میداد.
از همان اسلحه مثال میزنم. مبارزه مسلحانه و تصویر تنفگ در آن تاریخ امری پسندیده بود. تمام گروههای چپ و حتی گروههائی که خیلی چپ نبودند ولی دوست نداشتند که به امریکا منتسب شوند، تصویر اسلحهای که در لوگوی خود میگذاشتند خشابی خمیده داشت و به نوعی کلاشینکوف را تداعی میکرد. لوگوی سازمانی که خشاب تفنگ آن راست و شبیه ژ 3 بود، به نوعی منتسب به حکومت و در واقع جناح راست حکومت بود. و گرایشی را نمایندگی میکرد که اولویت اول آن ضدیت با هر نوع تفکر چپ محسوب میشد.
کم کم تجمعات سرکوب و خیابان صدرصد انحصاری شد. روی این صدرصد تاکید میکنم. نظام حتی تجمع خیابانی طرفداران رئیسجمهور کاملاً خودی را هم بر نمیتابد. تجمع و خیابان یک مسئله حیاتی است و هر کس و یا گروهی که انحصار آن را بشکند با بدترین عواقب مواجه میشود. تحولات بعد از انتخابات 88 برای ماهها خیابان را از انحصار درآورد و دقیقاً به همین خاطر حالا حالاها فراموش نخواهد شد. در واقع هیچ گروهی نباید قدرت تحرک اجتماعی داشته باشد و این سیاست موفقیتهای زیادی هم داشته است.
از جمله این موفقیتها شعارهای تجمعات غیرحکومتی است که به هر دلیلی نتوانستهاند جلوی آن را بگیرند. در جنبش سبز دختران و پسرانی که به وضوع غیرمذهبی بودند شعارهای مذهبی مثل اللهاکبر و یاحسین و میرحسین سر میدادند. اغلب این شعارها به نوعی شعارهای حکومتی را تداعی میکرد و فقط نام افراد تغییر یافته بود. حتی در تجمع اخیر پاسارگاد هم شعار میدادند که این همه لشگر آمده و به عشق کوروش آمده که برگرفته از یک شعار معروف و کاملاً حکومتی است. اگر تمام این تجمعات از هر نوعی و از هر طیفی بررسی شود به نوعی ردی از این تشابهها دیده خواهد شد.
طرفداران حکومت میگویند که شعارهای ما را دزدیدهاند. اما حقیقت این است که آنها دهها سال است خیابان را به انحصار خود در آوردهاند و نشانهها هم رنگ و بوی انحصاری به خود گرفته است. گروههای مختلف در جامعه حتی فرصت نشانهسازی هم پیدا نکردهاند. نشانه و شعار هم فقط حاصل ذوق یک شخص و یک گروه نیست. باید به میان جمع راه یابد و تمرین شود تا جا بیفتد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت اول (بعداً برداشتم و در کامنت دیگری گذاشتم اینجا)
سپاه پاسداران با اینکه اوایل یک نیروی انقلابی بود، لوگوی خود را از تنفگی انتخاب کرد که بیشتر شبیه ژ 3 بود تا فاصله خود را از گروههای چپ حفظ کند. کاش روزی تاریخ طراحی این لوگو و بحثهائی که در حول و حوش آن صورت گرفته نوشته شود. دار و دسته معجزه هزاره سوم هم در نیروهای نظامی بودند و علاوه بر عشق ژ 3، اگر راجع به بالا بودن قیمت پرتقال هم شعار میدادند میشد فهمید که چه طرز تفکری دارند. ائئلاف مغازهداران دو دهنه بازار هم در درجه اول نشانههای ضد چپ را دوست داشتند و با رونق کسب و کار حجرههای خود شوخی نمیکردند.
نهضت آزادی هم از جمله گروههائی بود که شیوه صحبت کردن رهبران آنها و علائم و نشانه هایشان نشان میداد که اولویت مهم این گروه مخالفت با گروههای چپ است. بعضی کاردهای نهضت در تشکیل سپاه نقش داشتند و هیچ بعید نیست که حواسشان به نوع تفنگ در لوگوی سپاه هم بوده باشد.
نهضت آزادی یکی از فجایع بعد از انقلاب بود. گروهی که تفکر آن هیچ تناسبی با روند تحولات نداشت نداشت به یک باره در راس دولت قرار گرفت و دولتی تشکیل داد که حتی ده درصد انقلابیهای واقعی را هم نمایندگی نمیکرد. همین مسئله گزک دست دیگران داد که با اتهام سازشکاری و فلان و بهمان با سرعت بیپایان عرصه را قبضه کنند. نهضت آزادی بر عکس سایر گروهها قدرت تحرک اجتماعی هم نداشت. گرچه شخص شادروان مهندس بازرگان آدمی باسواد و وارسته بود، اما نهضت آزادی خیلی نچسب بود. بعضی آدمهای آن هم از جمله دبیر کل فعلی از مشکوک ترین سیاستمداران ایران است. بعید میدانم ابراهیم یزدی یک روده راست هم در شکم خود داشته باشد.
***
چند نکته تکمیلی در خصوص نوشته قبلی خودم (کامنت اول) جهت استحضار دوستان عرض میکنم. بزرگوارانی مشفقانه از من انتقاد کردند که ممکن است نوشته من حال و هوای یهودستیزانه داشته باشد. ابداً اینطور نیست و فقط ممکن است بد نوشته باشم. کتاب مقدس تورات حقیقتاً شگفتانگیز است. اما همانطور که قرائت رحمانی صرف از اسلام و تاکید بر اینکه اسلام فقط دین صلح و دوستی است راه به جائی نمیبرد، قرائتی مبتنی بر برابری آدمها از تورات هم امری محال است. تورات در جاهائی به وضوح میان انسان یهودی و غیریهودی تفاوت قائل میشود.
نوشته من ناظر بر اهمیت بالای تورات است. اینکه در غرب اسم سایروس متداول است و از کوروش به نیکی یاد میشود، در درجه اول مدیون تورات است. این موضوع امر غیرمنتظرهای هم نیست. در ادبیات فارسی و تُرکی هم مشابه این موارد را داریم.
به ظن قوی و با کمال تاسف هیچکدام از شما قبل از آشنائی با ناحیه مقدسه طب تا نجوم نام نامی بالانج را هم نشنیده بودید که از تبریز هم اهمیت آن بالاتر است. اما همه شما اسم حیدربابا را شنیدهاید و حتی ممکن است هنگام سفر به آذربایجان توقفی هم در این منطقه بکنید و بینی از شهریار هم بخوانید. اگر بالانج هم یک شاعری در حد شهریار داشت، تبریزیها در روز روش حق ما بالانجیها را نمیخوردند و افتخارات ما را به یعما نمیبردند و هممیهنان سمبل اصلی آذربایجان را بهتر میشناختند.
خیلی از ماها حتی نام بعضی پادشاهان تاثیرگذار سلجوقی را هم به یاد نداریم، ولی تقریباً همه ما نام شاه شجاع را شنیدهایم. حتی مورخانی ترغیب شدهاند که در خصوص این حاکم محلی تحقیقات بیشتر هم بکنند. این چیزی جز تاثیر معجرهآسای چند بیت حافظ نیست. خداوند سخن سعدی شیرازی حتی در زمان حیات خود نیز میدانست که ماندگاری نام ابوبکر سعد زنگی حاکم وقت شیراز مدیون سحر کلام او خواهد بود. من از این منظر به اهمیت تورات پرداختهام.
از کوروش در آثار یونانی و به طور مشخص گزنفون هم یاد شده است. در کتاب تاریخ ماد نوشته دیاکونوف بخشی اختصاص به شیوه تاریخنگاری گزنفون دارد. دیاکونوف او را بیشتر داستانسرا میداند و معتقد است که چندان نمیتوان روی حرفهای گزنفون حساب کرد.
از آثار یونانی هم نباید درشتهایش را سوا کرد. رویکرد کلی یونانیها به جهان بیرون از خودشان اصلاً مهربانانه نیست. از ایران تا شمال اروپا و شمال افریقا را اقوام و مللی مزاحم و غیرمتمدن میدانستند. نظر به آثار درخشانی هم که از خود گذاشتهاند، خیلی هم این نگرش دور از انتظار نیست. در این خصوص به نظرم جوگیر نشدن کار بهتری است و گرنه مسئله بیخ پیدا میکند. تصویر یونان از ایران کمابیش چیزی شبیه فیلم 300 است که در آن همه عظمت و شکوه مورد انتظار به یک باره پنچر میشود.
اما دوستانی از من گلایه کردند که چرا مغول را با کوروش مقایسه کردهام و من دعوت کردهاند که بیشتر در این خصوص بخوانم، سمعاً و طاعتاً. من هم شما را دعوت میکنم که اندکی از پیشداوریها فاصله بگیرید و یک بار دیگر این نوشته کوتاه و قدیمی من را ملاحظه بفرمائید. از عبدالحسین زرینکوب تا محمود احمدینژاد تا بزرگانی چون شاملو و دولتآبادی و افراد عادی مثل بنده و جنابعالی فقط یک تصویر از مغول داریم که البته نژادپرستانه هم هست : ما ملتی بودیم که مغول را هم رام کردیم!
خدمت شما عرض میکنم که قرنی است سر کار هستیم و آن چیزی که در ایران رامشدگی میدانیم، دقیقاً سیاست کارآمد و مبتکرانه و بینهایت زیرکانه مغول بوده است. این هم سندش :
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
بس کنید اين كوروشبازىها را و به خاطر همان علاقهاى كه به ايران داريد دست از اين توهمات برداريد و به مسخرهبازیهای آریائیکاران دامن نزنید. شما آدمهای محترمی هستید. ترویج اهمیت نقش کوروش در تاریخ ایران بیشتر به یک شوخی شباهت دارد.
اهمیت کوروش عمدتاً مدیون تورات است. تورات يكى از موثرترين كتبی است كه بدون هيچ رودريايستی آدمها را به يهودی و غيريهودی تقسيم میكند. بسیاری از کارها را برای يهوديان حرام مطلق میداند اما در خصوص دیگران بعضاً تشویق هم میکند. نمونه واضح آن ربا دادن است که در تورات به همان شدت قرآن برای یهودیان حرام اعلام شده اما در گمال شگفتی گفته شده که یهودیان میتوانند از غیریهودیان ربا دریافت کنند. دشوار بتوان كتاب تاريخی و مقدس دیگری را يافت كه چنين بیمهابا نابرابری را ترویج و حتی تئوریزه کرده باشد. در راستای همین نگرش اگر كسی خدمتی به قوم برگزیده بكند، تورات او را از كيسه خليفه تا مقام مسيح هم بالا میبرد.
وقتی مغولها در منطقه حاكم شدند و همه حريفان را سركوب كردند برای مدتها كاری به دين و مذهب محکومان نداشتند و نوعی آزادی مذهبی برقرار بود. بسياری از تحليلگران رواج تشیع در منطقه را مديون آزادیهای مذهبی آن دوران میدانند. اگر چنگيز در دوران اسارت يهودیها قدرت میگرفت، چه بسا شاهد "كتاب چنگيز مقدس" در تورات هم بوديم و چنگیز مغول مسيح بیهمتائی بود كه يهوه او را از دورترین نقطه خاکی به ياری قوم برگزيده خود فرستاده است. از بخت فرخنده فرجام کوروش است که نام او به یکی از تاثیرگذارترین کتب مقدس تاریخ راه یافته است. در ادبيات فارسی هم نظير اين اتفاقات را داريم. اگر سعدی نبود كسی چه میدانست ابوبکر سعد زنگی کیست و اگر حافظ نبود خبری از شاه شجاع هم نبود.
كوروشبازی كاركردی ضدايرانی هم دارد. مگر ايران متعلق به پارسهاست كه يك شخصيت پارس به نام کلیت ايران در بوق و كرنا شود؟ دست برداريد از اين توجيهات الكی كه اين كلمه به همه ايرانيان اطلاق میشود. ايران ميلیونها تُرک و تُركمن و عرب دارد كه تاريخی متفاوت دارند و اين وصله پينهها ربطی به تاريخ آنها ندارد. نظام فعلی آخرین حکومت در تاریخ ایران معاصر است که همچنان میتواند یک قرائت انحصاری از تاریخ را به فرزندان این کشور در مدارس آموزش دهد. تاریخ ایران تاریخ مردم ایران است. تاریخ ایران واقعی از مهاجرت آریائیها شروع نمیشود، میتواند به مهاجرت آریائیها هم ارتباط داشته باشد. هخامنشیان تاریخ همه مردم ایران نیست. این سلسله هم بخش مهمی از تاریخ منطقه و ایران است. دوران این نوع تاریخنگاریها تحمیلی برای دیگران سپری شده است. در ضمن فقط شما بیدار نیستید که برای دیگران لالایی بخوانید تا کوروش آسوده بخوابد.
و قابل توجه کسانی که مطلب "با آریائی شوخی نکنید" من را به باد انتقاد و بعضاً تهاجم گرفتند. بهتر است چشمهایشان را خوب باز کنند و رواج فرهنگ آریائیگری را با دقت ملاحظه کنند. البته روی سخن با نئوآریائیهائی نیست که با افکار و اعمال خود "اولین اعلامیه جهانی حقوق بشر" را برای مردم سوریه تفسیر کردند.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
«چند روز بعد استالین دستور داد بازجوئیها را کم کنند و کار را به پایان برسانند. انگار آب سردی بر سر داغ و پرشور بریا ریختند. او مجبور بود افراد زنده مانده را تبرئه کند. ژنرال گ ا مرتسکوف، رئیس سابق بیروهای واکنش سریع، و ژنرال ب ل وانیکوف کمیسر سابق امور نظامی، عالیترین زندانیان بودند که گرچه به گناهشان برای جرایم انجام نداده اعتراف کرده بودند ولی آزاد و تبرئه شدند.»
کتاب "رزیدنت" را میخوانم که گویا بر اساس واقعیت است. داستان مربوط به یک جاسوس علمی است که دستاوردهای کشورهای غربی را برای اتحاد شوروی دوران استالین جاسوسی میکند.(کامنت اول)
وقتی به این پاراگراف در اواخر کتاب رسیدم، بیدرنگ یاد نواری افتادم که اخیراً منتشر شد. و در بخشی از این نوار بر سر سرنوشت دویست نفری چانه میزنند که البته هیچکدام ژنرال نیستند. فقط از بند بیرون آمدهاند و نباید برگردند. کسی در این نوار میگوید نمیتوانیم این دویست نفر را به بند برگردانیم و اجازه بدهید ...... و قهقهههای در پی آن که شنونده نوار صوتی را ویران میکند.
صدای ویرانگر این قهقهه حتماً در آن دنیا هم انعکاس داشته است. لابد آن دویست نفر پس از انتشار نوار صوتی خدمت آیت خدا میرسند و یکی از آنها با شیطنت میپرسد : «حاج آقا! شما هم که در آن نوار به ما کافر و مرتد میگفتید» مرد بهشتی با لهجه نجفآبادی جواب میدهد : «خوب! شما هم به من گربه نره میگفتید، این به آن در» و این بار صدای خنده و خوشحالی و شادی هر دویست و یک نفر
کامنت اول :
گویا اصل داستان واقعی و ماجرای یک جاسوس خبره ارمنی است. ولی به نظرم نویسنده ارمنی با نگاهی مهربانانه به قهرمان داستان کتاب را نوشته است. این جاسوس آن هم در در این رده تا اواخر دوران خدمت با بریا رابطه خوبی دارد و در خیلی از جاها با او مخالفت هم میکند. پس نمیتواند خیلی هم پاکدامن باشد و فقط به عشق ایدئولوژی برای اتحاد شوروی جاسوسی کند. بریا یکی از مخوفترین مقامات امنیتی استالین بود که نقش ویرانگری در کشتارهای استالینی داشت. بسیاری از مقامات بالادستی و مرتبط با این جاسوس را هم به جرم خیانت به وطن تیرباران کرده بود.
نکته بعدی هم که از این کتاب به وضوح میتوان دریافت، جذابیت فوقالعاده کمونیسم و اندیشه چپ در اوایل قرن بیستم است. موفقیتهای جاسوسی علمی اتحاد شوروی بیش از آنکه مرهون کاردانی جاسوسها باشد، مدیون همکاری داوطلبانه دانشمندان غرب است که دل در گرو اندیشه چپ داشتند و به موفقیت اتحاد شوروی اهمیت میدادند. بسیاری از آنها بدون هیچ چشم داشتی اسرار غرب را در اختیار اتحاد شوروی قرار میدادند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
از دوستانی که جزو مرفهین بیدرد محسوب میشوند چند خواهش دارم. دنبال اپلیکیشن چند رادیوی اینترنتی خوب و امتحان پس داده پخش موسیقی میگردم. ممنون میشوم اگر آشنائی دارید راهنمائی بفرمائید. شایان ذکر است که در ایران امکان پرداخت نداریم و علیالقاعده باید دنبال اپهای مجانی بگردیم.
در این حوزهها :
موسیقی مقامی آذربایجان، موسیقی فارسیزبان، موسیقی عربی و از جمله موسیقی کلاسیک عربی. و در ضمن آیا رادیوئی وجود دارد که اختصاصاً آثار امکلثوم را پخش کند و نصب آن هم آزاد باشد؟ هر چه گشتم پولی بود و این هم در نوع خود پدیده جالبی است. امکلثوم پس از سالها به قدری شنونده دارد که با این همه رسانههای تصویری هنوز کسانی برای شنیدن آثار او آن هم روی گوشی مبایل هزینه پرداخت میکنند. موسیقی ترکیه که بیشتر آثار کسانی چون احمد کایا و موسی اراوغلو و این تیپ هنرمندان را پخش کند. موسیقی کُردی که آثار بزرگان این موسیقی مثل حسن زیرک را پخش کند. و یا هر پیشنهادی که به نظرتان جالب برسد.
اگر دوستی از من در خصوص موسیقی پاپ و راک غربی این سؤال را بکند، بیدرنگ رادیو RFM را به ایشان پیشنهاد خواهم کرد که از فرانسه پخش میشود. و مطلقاً رادیوهای خودخواه امریکائی و انگلیسی را پیشنهاد نخواهم کرد که فقط خودشان را میبینند. اما رادیو RFM از همه اروپا و حتی کشورهای عربی موسیقی پخش میکند. البته عمده آهنگهای این رادیو هم انگلیسی است. اوایل دهه شصت به واسطه رادیوی عربی مونتکارلو که اسم آن هم RFM بود و روی موج متوسط پخش میشد، با بهترین جهان عرب مثل فیروز و میادهالحناوی آشنا شدم. از آن رادیوهائی بود که شنونده حتی اگر عربی هم نمیدانست، دوست داشت که رادیو همیشه روشن باشد. یادش بخیر
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
یک استمداد از دوستان
مبایل برای من یک وسیله بسیار مهمی است. تقریباً از همان سالهای اول ورود مبایل از آن استفاده حرفهای کردهام. مدتها این شهر و آن شهر میرفتم و عملاً مبایلم دفتر کارم بود. بعضاً رقبا سراغ شرکتها میرفتند و برای آنکه آنها را متوجه خطرات ادامه همکاری با من بکنند، میگفتند فلانکس فقط یک شماره مبایل است و نه دفتری دارد و نه دستکی. بیراه هم نمیگفتند.
با تغییرات سریع ابزارهای الکترونیکی کاملاً مسئله دارم. کلی از وقت ما صرف یاد گرفتن اپراتوری ابزارهای متفاوت و جدیدی میشود که کمپانیها در رقابت با هم میسازند ولی عملاً یک کار انجام میدهند و یا دستکم ما همان استفاده قبلی را میکنیم.
اولین گوشی را از شرکت مخابرات گرفتم که ساژم بود. بعد که خریدن گوشی متداول شد، از یک نوع گوشی استفاده کردم. این تصویر آخرین گوشی مبایل من است. همین گوشی فوقالعاده هم بارها از دستم افتاده و به زمین سفت خورده ولی همچنان محکم و استوار و دقیق کار میکند.
با اندوه فراوان ناچارم از این گوشی خداحافظی زودهنگام بکنم. استفاده از امکانات جدید گوشیهای هوشمند اجتنابناپذیر است. در عصر اینترنت و واتسآپ صدها هزار تومان هزینه رومینگ برای سفر یک هفتهای خارج از کشور از هر محافظهکار غلیظی هم یک انقلابی میسازد. در چنین شرایطی عاقلانهترین کار فکر کردن به بعد از انقلاب است. تحربه نشان داده که امروز هر تصمیمی بگیرم، فقط به دو دلیل ادامه آن متوقف خواهد شد. یا ارتحال و یا اینکه شرکتی که انتخاب میکنم به حال و روز نوکیا بیفتد.
به دو دلیل دوست نداشتم آیفون استفاده کنم. اول اینکه محصولات اپل کلی دنگ و فنگ دارد و برای یک کپی ساده هم کاربر را دچار دردسر میکند. اپل شرکت فریبکاری هم هست. همه درها را به روی دیگران بسته و بعد میگوید امن هستم. امنیت اپل از جنس امنیت کره شمالی است ولی امنیت رقبای اپل از جنس امنیت پاریس و استانبول است. دلیل دوم را در یادداشت دیگری خواهم نوشت. اپل در زمان تحریمها به ما مردم ایران خیلی سخت گرفت و حتی توهین کرد. اما در عین حال بسیار محبوب بود. استفاده گسترده از اپل در ایران برای من نماد یک بحران هویت هم هست. این بماند برای آن یادداشت مفصل. عجالتاً برای اپل آروزی سرنوشت نوکیا را دارم.
اما به همان دلیل امنیت کره شمالیوار تصمیم گرفتم آیفون بخرم. در دقیقه نود دوستی گفت دوربین سامسونگ بهتر است. عکس گرفتن هم برای من بسیار مهم است. گفتم سر دوستان را درد بیاورم و از آنها استمداد کنم که تجربه خود را بنویسند و من را راهنمائی کنند. و حتماً توجه داشته باشند که این جوان امروز هر تصمیمی بگیرد، به ظن قوی تا آخر عمر اسیر همان تصمیم خواهد ماند. پس حق دارد که این همه وسواس به خرج دهد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
حالا که صحبت از مسابقات شطرنج و مسئله حجاب و حق آزادی پوشش است، اجازه بدهید یک سؤال شطرنجی مطرح کنیم : مسابقات شطرنج دیگر چرا مردانه زنانه است؟ شطرنج گرچه مسابقه است، ولی هیچ ارتباطی به قد و هیکل و زور بازو ندارد. چیزی نظیر المپیاد شیمی و فیزیک است. مگر فیزیک و شیمی مردانه زنانه داریم؟ چرا باید خانمها و آقایان با هم مسابقه شطرنج ندهند؟
هیچ بعید نیست در آیندهای نه چندان دور برای توزیع عادلانه درد زایمان، بعضی فمنیستها خواهان شکنجه مردان در مدت زمان زایمان هم بشوند، حال چطور به این تفکیک مرد و زن در شطرنج تن دادهاند خدا عالم است.
پینوشت : این نکات را دوستی برای من فرستاد که بسیار جالب بود.
مسابقات جهانی شطرنج مدتها مردانه بود. قبل از تشکیل اتحاد شوروی در اروپا مسابقات محدودی برای زنان برگزار میشد که شرکتکننده چندانی هم نداشت. اتحاد شوروی روی مسابقات زنان تاکید کرد. اما جهان چندان شطرنج باز زن نداشت. بعد از جنگ جهانی اول شورویها در مسکو مسابقات جهانی شطرنج زنان را شروع کردند. از 1950 تا 1991 همواره شطرنجبازهای زن شوروی قهرمان مسابقات بودند. از 1927 تا 1939 خانم ورا منچیک قهرمان بلامنازع مسابقات بود و هرگز هیچ مسابقهای را نباخت.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
روزی که بیبیسی فارسی خشایار جنیدی را به استانبول فرستاد، و در اولین گزازشهایش متوجه شدم تُرکی بلد نیست، با خود گفتم بهبه! گل بود به چمن نیز آراسته شد. خبرنگاران تُرکیدان و کُردیدان چه گلی بر سر بیننده زده بودند که اکنون ایشان میخواهد ادامه دهد. امروز خوشحالم که پیشبینیهایم اشتباه از آب درآمد. هر گزارشی که خشایار از ترکیه میفرستد، حاوی یک نکته جدید است. به نظر میرسد هیچ پیشداوری خاصی در خصوص این جامعه ندارد و یا اگر هم دارد در گزارشهایش دخیل نمیکند. کنجکاویهایش هم از جنس کنجکاوی خبرنگار فرانسپرس نیست که قرار است برای اهالی پاریس گزارش تهیه کند.
گفتگوی او با اورهان پاموک اوج کارهایش بود. (کامنت اول) پاموک را هم به عنوان یک نویسنده جهانی مورد سوال قرار میداد و هم به کارهائی از او میپرداخت که برای شنونده ایرانی جذاب است. پیدا بود که آثارش را هم خوانده و یا تحقیق خوبی کرده است. گزارشهائی که از گوشه و کنار استانبول و صنعت توریسم ترکیه تهیه میکند، و تحلیلهائی که از اخبار و تحولات روز ترکیه ارائه میدهد، جملگی برای من که از سایر منابع هم این اخبار را دنبال میکنم جالب و به نظرم بیطرفانه است.
این بیطرفی در خصوص ترکیه خیلی مهم است و خدا به خیر بگرداند و امیدوارم این روال ادامه یابد. روزنامهنگار و تحلیلگر ایرانی ممکن است راجع به احتمال رفتن انسان به کره مریخ نظری نداشته باشد، ولی وقتی پای ترکیه به میان میآید بلافاصله کارشناش ارشد میشود و نظرات قاطعانه میدهد. در مطلب مفصلی نوشتهام که خبرنگاران بیبیسی فارسی حتی به رسالت رسانه خود هم در خصوص ترکیه عمل نمیکنند. (کامنت دوم)
یکی از آنها گوئی در قندیل هم یک سردبیر دارد و باید گزارشهای ایشان دل نازک قندیلنشینان را نرنجاند. دیگری همچنان در حال و هوای چالدران سیر میکند و چنان سرشار از خشم و کینه تاریخی است که حتی ظاهر امر را هم نمیتواند رعایت کند و مثلاً ایستادن راننده تاکسی برای نماز را به اجداد حمار او نسبت میدهد. گرچه نظر به سوابق و دروغهای این آدم، آن داستان هم ساختگی به نظر میرسد و راننده تاکسی در یکی از توریستیترین شهرهای جهان این اندازه با وظایف خود ناآشنا نیست. و صد البته خود عُمری نماز خواندهایم و نیک میدانیم که لیر نقد به از نماز قضاست.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
(این پست را رید اونلی کردم، چون مورد اعتراض شدید نفیسه قرار گرفت)
روزی که بیبیسی فارسی خشایار جنیدی را به استانبول فرستاد، و در اولین گزازشهایش متوجه شدم تُرکی بلد نیست، با خود گفتم بهبه! گل بود به چمن نیز آراسته شد. خبرنگاران تُرکیدان و کُردیدان چه گلی بر سر بیننده زده بودند که اکنون ایشان میخواهد ادامه دهد. امروز خوشحالم که پیشبینیهایم اشتباه از آب درآمد. هر گزارشی که خشایار از ترکیه میفرستد، حاوی یک نکته جدید است. به نظر میرسد هیچ پیشداوری خاصی در خصوص این جامعه ندارد و یا اگر هم دارد در گزارشهایش دخیل نمیکند. کنجکاویهایش هم از جنس کنجکاوی خبرنگار فرانسپرس نیست که قرار است برای اهالی پاریس گزارش تهیه کند.
گفتگوی او با اورهان پاموک اوج کارهایش بود. (کامنت اول) پاموک را هم به عنوان یک نویسنده جهانی مورد سوال قرار میداد و هم به کارهائی از او میپرداخت که برای شنونده ایرانی جذاب است. پیدا بود که آثارش را هم خوانده و یا تحقیق خوبی کرده است. گزارشهائی که از گوشه و کنار استانبول و صنعت توریسم ترکیه تهیه میکند، و تحلیلهائی که از اخبار و تحولات روز ترکیه ارائه میدهد، جملگی برای من که از سایر منابع هم این اخبار را دنبال میکنم جالب و به نظرم بیطرفانه است.
این بیطرفی در خصوص ترکیه خیلی مهم است و خدا به خیر بگرداند و امیدوارم این روال ادامه یابد. روزنامهنگار و تحلیلگر ایرانی ممکن است راجع به احتمال رفتن انسان به کره مریخ نظری نداشته باشد، ولی وقتی پای ترکیه به میان میآید بلافاصله کارشناش ارشد میشود و نظرات قاطعانه میدهد. در مطلب مفصلی نوشتهام که خبرنگاران بیبیسی فارسی حتی به رسالت رسانه خود هم در خصوص ترکیه عمل نمیکنند. (کامنت دوم)
یکی از آنها گوئی در قندیل هم یک سردبیر دارد و باید گزارشهای ایشان دل نازک قندیلنشینان را نرنجاند. دیگری همچنان در حال و هوای چالدران سیر میکند و چنان سرشار از خشم و کینه تاریخی است که حتی ظاهر امر را هم نمیتواند رعایت کند و مثلاً ایستادن راننده تاکسی برای نماز را به اجداد حمار او نسبت میدهد. گرچه نظر به سوابق و دروغهای این آدم، آن داستان هم ساختگی به نظر میرسد و راننده تاکسی در یکی از توریستیترین شهرهای جهان این اندازه با وظایف خود ناآشنا نیست. و صد البته خود عُمری نماز خواندهایم و نیک میدانیم که لیر نقد به از نماز قضاست.
خبرنگار دیگری وقتی از مقاومت مردم ترکیه در مقابل کودتا گزارش تهیه میکند، مهمترین نکتهای که به نظرش میرسد شیرینی و چای مجانی در تجمعات است تا بیننده ایرانی را یاد ساندیسخورها بیندازد. شایان ذکر است که مقاومت مردم و احزاب ترکیه در مقابل کودتا اوج پختگی و رشادت این جامعه بود. در یک لحظه همه اختلافات فاحش خود را کنار گذاشتند و از دموکراسیشان دفاع کردند. در عین حال جامعه مدنی ترکیه و مخصوصاً گروههای چپ در راه انداختن تظاهرات اعتراضی، پختگی فوقالعادهای دارند. مثل کشورهای پیشرفته پیشبینی اغلب نکات از پرتاب گاز اشکآور تا دستگیری و بعضاً استفاده از توالت سیار را هم میکنند. به طریق اولی تجمعی که مورد حمایت دولت هم هست، امکانات بیشتری دارد. ولی چه توان کرد که ساندیس سرشار از شکر است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در ستایش یهودیهای بد
فکر نمیکنم دوستی در فیسبوک داشته باشم که از بیزاری مفرط من نسبت به عملیات پکاکا در ترکیه بیاطلاع باشد. اما اگر یک شخص کُرد در شرناک ترکیه کار و زندگی عادی خود را ول کند و لباس رزم بپوشد و با بیرق سرخ ترکیه به جنگ مسلحانه با پکاکا بپردازد، من نه تنها او را کُرد خوب نمیدانم، بلکه او را به چشم یک جاش هم نگاه میکنم که برای یک کُرد اتهام سنگینی است. چون ترکیه مسئله کُرد دارد. دهها سال به طور سیستماتیک حقوق ملی مردم کُرد را نقض کرده است. من اگر با پکاکا مخالفم و بلکه دشمنم، به خاطر این است که فکر میکنم طی چند سال اخیر گشایش فوقالعادهای برای حل این مسئله پیش آمده و بازیگران منطقهای و جهانی این عروس هزارداماد را مأمور به بنبست کشاندن این گشایش کردند و موفق هم شدند. اما هیچکدام از این مسائل باعث نمیشود که به جاش جماعت روی خوش نشان دهم.
این مثال کاملاً متفاوت را زدم تا بهتر بتوانم منظور خودم را توضیح دهم. فرهنگ عمومی ما پُر از نیش و کنایه زهرآلود و کشنده نسبت به هموطن بیآزار یهودی است. معلوم نیست که اجداد ما چند صد سال پیش از کجا به ایران کنونی آمدهاند، اما معلوم است که عموم یهودیان چند هزار سال است در این سرزمین زندگی میکنند. و همواره شهروند درجه چندمی محسوب شدهاند که در مقابل هر اتفاق ناگواری هم متهم اصلی بودند و هستند.
نام یکی از آشنایان من محمدسعید است. او متولد خیابان سهرودی تهران است. همسایه یهودی داشتند که هنوز از او به نیکی فراوان یاد میکنند. آن موقع در تهران همه حمام شخصی نداشتند. مادر محمدسعید او را پیش همسایه یهودی میگذاشت و دخترش را به حمام میبرد. اما سایر همسایهها مدام بر او فشار روحی میآوردند که این کار را نکند. چون یهودیها به خون محمد تشنه هستند و هر بچهای نام محمد داشته باشد در خلوت خون او را میگیرند و مینوشند.
یکی از دوستان خانوادگی ما اهل کرمانشاه است. مادر مرحوم ایشان نیز از بنیانگذاران مدارس دخترانه در کرمانشاه بود. ایشان میگفت همسایه یهودی داشتیم که به احترام مسلمانان سفره باز میکرد. اما از مادر میخواست که بساط سفره را فراهم کند. چون همسایهها با سفره نذری یک یهودی به نیت حضرت ابوالفضل هم مسئله داشتند و دچار شک و شبهه میشدند.
شما چند تا از این اتفاقات سراغ دارید که برای همه ما آشناست؟ آخرین اتهامات رئیس دولت قبلی را به یاد دارید؟ گویا فقط یک یهودی میتوانست با سرنوشت کشور چنین کاری بکند. تبعیضی که یهودیها تحمل کردهاند هرگز ارمنی و آشوری و زرتشتی در این کشور تجربه نکرده است. و خدمت صادقانهای هم که یهودیها کردهاند، کمتر اقلیتی کرده است.
امروز یهودی خوب ایرانی کسی نیست که بیسیم دست بگیرد و مثل یک رزمنده شیعه اثنی عشری از مام میهن دفاع کند. یهودی خوب دکتر سیامک مرهصدق نماینده مجلس نیست که دست خودیها را هم در تعریف و تمجید از وضع موجود بسته است. اتفاقاً یهودی خوب کسی است که من شما را صبح تا شب به باد انتقاد بگیرد و جواب بخواهد. یهودی خوب کسی است که از نرفتن خود به جبهه جنگ دفاع کند و تاریخ تبعیض دردآور را به ما یادآور شود.
اتفاقاً یهودیهای خوبی که از همه چیز راضی هستند، وقتی به اسرائیل مهاجرت میکنند، معمولاً به راستگراترین جناحهای اسرائیل رای میدهند. و آن یهودیهائی که در غرب اروپا صبح تا شب از تبعیض سخن میگفتند و روی اعصاب مسیحیان بودند و "بد" محسوب میشدند، امروز در اسرائیل بیشترین رای را به احزابی میدهند که از تشکیل کشور فلسطین دفاع میکنند.
سال نو یهودی بر همه یهودیان و خاصه یهودیان ایرانی "بد" مبارک باد که صبح تا شب انتقاد میکنند و کُلّهم از شرایط ناراضی هستند و حتی ممکن است چشم دیدن امثال من را هم نداشته باشند.
در خصوص یهودیان اولترا خوب قبلاً این مطلب را نوشتهام که باید الکسی دو توکویل را به مجلس ایران فراخواند تا این همه "خوب"ی فرشتهگونه نماینده یهودیان در مجلس را برای ما تفسیر کند.
و شما را به خدا دست از تعریف ایرانی خوب بردارید.
توضیح اینکه این نوشته متاثر از آخرین پست یکی از برجستهترین و باسوادترین روزنامهنگاران ایرانی آقای حسین باستانی و کامنتهای ذیل آن پست است. البته جسارت کردم و با لحن انتقادی هم نوشتم.(کامنت اول)
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اولین روز شروع سال تحصیلی جدید در یکی از مدارس قم اتفاق بسیار جالبی افتاده که به نظر من یک نقطه عطف است. موضوع مربوط به لهجه تُرکی ارسلان پسر سید حیدر بیات است.
در اولین برخورد همکلاسیهای ارسلان از لهجه تُرکی او ایراد میگیرند. ارسلان به آنها جواب میدهد که شما اشتباه میکنید این مسئله ایراد من نیست. من دو زبان میدانم و شما یک زبان، من با دو الفبا میتوانم بخوانم و شما با یک الفبا. اینها در اصل نشان از توانائی است و شما باید من را تشویق هم بکنید. بعد در خصوص این دو نوع الفبا برای بچهها توضیح میدهد و در خصوص ویژگیهای الفبای لاتین بحثی میان بچهها در میگیرد. ارسلان به طور ویژه برای بچههائی که با الفبای انگلیسی آشنائی دارند تفاوتهای کابرد خط لاتین در زبانهای انگلیسی و تُرکی را هم توضیح میدهد.
کاملاً پیداست که موضوع تصادفی است. یعنی ارسلان پیشاپیش نمیداند که قرار است چنین برخوردی با لهجه او صورت بگیرد. اما جواب هوشمندانهای که میدهد نشان از دو موضوع دیگر هم دارد. ارسلان در خانه به زبان تُرکی آموزش دیده که از چنین اعتماد به نفسی برخوردار است. اما نکته دوم رویکرد اصلی فضای این خانواده فرهنگی برای آموزش زبان تُرکی است که قطعاً ایجابی است و نشان از هیچ تقابلی ندارد. به عبارت سادهتر اگر فضای آموزش زبان تُرکی ارسلان کمترین نشانی از تقابل با فارسی داشت، برخورد همکلاسان فارس با لهجه تُرکی، ناخواسته ارسلان را در موضع تدافعی قرار میداد و ممکن بود عصبانی هم بشود و درگیری هم اتفاق بیفتد.
برخورد ارسلان نقطه عطفی است که به وضوح نشان میدهد دو صد گفته چون نیم من کردار نیست. این بهترین و متمدنانهترین و سازندهترین راهی است که پیش رو داریم. با این همه امکانات جدید، اگر والدین اندکی همت کنند، چند سال بعد صدها هزار ارسلان روز اول مهر خود را چنین شروع خواهند کرد.
زنده باد ارسلان و صد البته پدر و مادر فرهیخته او که چنین فضای فکری و فرهنگی مساعدی را برای او تدارک دیدهاند.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در یکی از روستاهای ایذه کلاس درس بچهها در طویله تشکیل میشود. نماینده مردم ایذه و باغملک گفت که در روستای سید خدر دو فضا را کنار هم دیده که هر کدام از آنها حدود ۱۲ متر بوده است. یکی برای نگهداری محل خوراک حیوانات و دیگری طویله. مطابق گفته این نماینده کلاس درس بچهها در همین طویله تشکیل میشود. بخشی از طویله هم برای برای محل خواب معلم مدرسه اختصاص دارد (کامنت اول)
دهها سال قبل و خیلی از انقلاب، در بعضی روستاهای محروم اورمیه زمستانها مردم برای استحمام از طویله استفاده میکردند. طویله همیشه گرم بود و زمستانهای اورمیه بس ناجوانمردانه سرد بود و امکاناتی هم در کار نبود. مردم محروم در گوشهای از طویله چاهی میکنند و با استفاده از یک سنگ صاف و بزرگ محلی برای استحمام درست میکردند و به آن چَلُوو میگفتند. آب جای دیگری گرم میشد و تنها کاربرد طویله گرمای محیط آن بود.
بعد دهها سال شنیدن چنین خبری از کاربرد طویله آن هم به این شکل و در خوزستان منبع اصلی ثروت نفت و گاز ایران واقعاً حیرتآور است. خبرهای حیرتآور از فقر مطلق در مناطق بختیاری و لُرنشین تازگی ندارد، اما بلافاصله در میان اخبار گم میشود. چرا؟
فرض کنید این اتفاق در یک شهر و یا روستای عرب خوزستان میافتاد. چه بسا وضع در آن روستاها بدتر هم هست. اما دستکم اکنون شاهد عکسالعمل گسترده نویسندگان و روزنامهنگاران عرب بودیم که به حق میگفتند چرا باید در معدن ثروت ایران شاهد چنین وضعی باشیم. اصلاً مسئله قومی و طایفهای هم نیست. این موضوع امری کاملاً پذیرفته شده است که چراغ ابتدا به خانه رواست. کشاورزان اصفهانی برای آب انتقال آب این استان که تازه آن هم از کوههای بختیاری سرچشمه میگیرد، با همسایه یزدی خود کلی درگیر شدند.
وقتی معلوم شد در یک روستای بختیاری انگشت اهالی به خاطر عبور از روخانه و استفاده از وسیلهای به نام گرگر قطع شده، نماینده آن منطقه خود مردم را مقصر اعلام کرد و گفت میتوانستند با شنا از رودخانه عبور کنند. هیچ بعید نیست که همین نماینده هم از اظهارات اخیر خود پشیمان شده باشد.
نویسندگان و روزنامهنگاران و فعالان این مناطق هم چندان پیگیر این همه فقر و گرفتاری مردم خود نیستند. گوئی این وضع طبیعی است و لابد بقیه بختیاریها هم باید همان کاری را بکنند که آنها کردهاند و به جاهای ثروتمندتری مثل اصفهان و تهران مهاجرت کنند. این موضوع فقط مربوط به روستاهای بختیاری نیست، وضع فعلی مسجد سلیمان که اولین چاه نفت ایران در آنجا کشف شد بهتآور است.
سالها از هر دوست و همکار لُری که در تهران میدیدم این سؤال را میکردم. به نظر من مطلب همانی است که قبلاً نوشتم و "بخت یار بختیاریها نیست". بخش اعظم نخبگان و مردم عادی بختیاری عملاً از هم جدا شدهاند.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
چند وقت پیش شبکههای خبری گزارشی منتشر کردند که حکایت از یک نابرابری بیرحمانه در جهان داشت. یک درصد جهانیان 99 درصد ثروت جهان را دارند. میگویند این نابرابری ماهیت اقتصاد سرمایهداری است. اما گفته میشود که مسکو پایتخت میلیاردرهای جهان است. شهری که اقتصاد آن در دنیای واقعی سرمایهداری نه سر پیاز است و نه ته پیاز.
به راستی ایران و مشخصاً شهر تهران در کجای این نابرابری ایستاده است؟ جواب را باید از اهل فن پرسید. آنها هم اغلب میگویند در این اقتصاد غیرشفاف اظهارنظر دقیق کار دشواری است.
در این نوشته از مشاهدات کاملاً عادی خودم از دارائی طبقات متوسط و ثروت ثروتمند تهران و همینطور از چرخه اقتصاد و سیستم بانکی کشور مثالهائی زدهام که به راحتی برای هر شخص کنجکاوی قابل دسترسی است. اگر روزی پرده برافتد و معلوم شود که بخش بزرگی از آن یک درصدیها در همین تهران ما زندگی میکردهاند، من شخصاً تعجب نخواهم کرد. تا نظر دوستان چه باشد.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
محمود احمدینژاد واقعاً یک عصاره است. حرکات ایذائی او حقیقتاً شگفتآور است و تمامی هم ندارد. در نامه اخیر خود نوشته : «...پس از آن حضرتعالی توصیه فرمودید که در این دوره مصلحت نیست بنده در انتخابات شرکت نمایم و اینجانب نیز تبعیت خود را اعلام نمودم.» یعنی این موضوع فقط مختص این دوره است و چهار سال دیگر حتماً شرکت خواهم کرد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اگر نام نویسنده این مقاله پُربار را نمیدیدم، حتماً تصور میکردم که ترجمهای از معتبرترین نشریات غربی است. مقاله سیر تحولات تاریخی انتخابات امریکا را مختصر و مفید برای خواننده گزارش میکند و بدون هیچ قضاوتی به بررسی احتمال انتخاب شخصی مثل ترامپ به ریاستجمهوری امریکا میپردازد. در فضای نشریات فارسیزبان نوشتن چنین مقاله پرباری به قلم یک روزنامهنگار ایرانی واقعاً مغتنم است.
سطح تحلیل و روزنامهنگاری نسبت به تحولات کشورهای غربی و یا کشورهای همسایه که اتفاقات آنها را بسیاری در ایران دنبال میکنند، در اغلب اوقات و با کمال تاسف مثل یک تابع تبدیل ریاضی عمل میکند. ماشین تحلیلگری تحلیلگران تکراری رسانههای پُرمخاطب همه نوع تحلیل را از پیش آماده دارند. فقط کافی است خبری به آنها اعلام شود و مثلاً گفته شود که در ترکیه کودتا با شکست مواجه شده است. تابع تبدیل این تحلیلگران که از طب تا نجوم نظر میدهند، بلافاصله روی خروجی کلی مطلب میریزد. گوئی هیچ ضرورتی به بررسی جوانب مسئله و مطالعه کافی وجود ندارد.
واقعاً لذت بردم از خواندن این نوشته پربار و به غایت متفاوت
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
ژیار گل در صفحه فیسبوک خود نوشته :
«دولت ترکیه با استفاده از حالت فوق العاده برای ۲۸ شهرداری قیم منصوب کرد. ۲۴ شهرداری در کنترل حزب کردها در کردستان ترکیه است. شهرداران این مناطق مستقیما توسط مردم در انتخابات منصوب می شوند. برخی از احزاب مخالف ترکیه آن را گامی دیگر در جهت دیکتاتوری در ترکیه خواندند. چند روز پیش نیز مراد کریلان فرمانده نظامی پ ک ک گفت قیم های منصوب دولت در شهرداریها را هدف قرار خواهند داد. بسیاری در ترکیه می گویند «پاکسازی» با گلنیستها شروع شد، حالا کردها و در آینده نوبت لاییک ها خواهد بود. هفته گذشته دولت ترکیه ۱۱ هزار معلم را به اتهام ارتباط با پ ک ک از کار معلق کرد. دوستان این با «پاکسازیهای» انقلاب اسلامی ایران شباهتی دارد؟»
این نوشته دقیقاً نماد وقاحت ذاتی و بیشرمی و ناسیونالیسم سیزهجوی جماعت بیحیای پکاکاچی در ایران است.
این آدمها فقط در چنین مواقعی یادشان میافتد که در ترکیه این همه شهردار منتخب واقعی مردم کُرد بودهاند. کُردها قبلاً هشتاد پارلمانتر هم به مجلس فرستادند و بزرگترین حزب سراسری ترکیه را شکست سختی در مناطق کُردنشین دادند. کاندید کُردها یعنی صلاحالدین دمیرتاش در انتخابات ریاستجمهوری رقیب بسبار جدی رئیسجمهور فعلی رجب طیب اردوغان بود. همین دمیرتاش درست بعد از اوج تنش میان روسیه و ترکیه به مسکو سفر کرد و دولت ترکیه را محکوم هم کرد. در شهرهای کُردنشین شهردار کمونیست هم داریم که رسماً کمونیست بودن خود را اعلام میکند. همه این اتفاقات ظرف 15 سال گذشته و اتفاقاً در دروه حاکمیت اسلامگرایان افتاده است. یک جامعه با چه سرعتی باید اشتباهات گذشته خود را جبران کند تا این جماعت بیحیا دست از تفنگ و جنگ شهری و آدمکشی بردارند؟
ترکیه هیچ وقت شاهد این همه آزادی برای کُردها نبوده است. هیچ کدام از کشورهای منطقه ذرهای از این آزادیها را برای اقلیت کُرد خود لحاظ نکردهاند. و در عین حال هیچکدام از کشورهای منطقه از جمله ترکیه در قرن اخیر شاهد این همه جنگ ویرانگر و کوچه به کوچه شهری نبوده است. این درسی است برای ما ایرانیان و علیالخصوص برای ما اهالی اورمیه که بدانیم که با چه گروه و چه نگرش ذاتاً ستیزهجو و عمیقاً وقیح و بیحیا طرف هستیم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
سید حیدر بیات :
«ادبیاتی و دیلی تورکجه یازانلار یارادیر، و اونلار نئجه یازاجاقلارینی یاخشی بیلیرلر»
خانملار و آقالار کی تورکی دیلینین آدی گلنده سانجیلانیسیز و یئره گؤیه آسلانیسیز و هاوار کؤو سالیسیز، تورکی یازانلار اؤزلری یاخجی بیلیر نه یازسین و نجور یازسین و معیار دیلی نه اؤلوسون. بؤهدهسینه آتلیب دوشمین و سس کؤو سالماین، بو کئروان اوز یولونو یاخجی تانیر.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
روز 16 شهریور را روز وبلاگ فارسیزبان نام گذاشتهاند که به نظر میرسد این روزها اصلاً حال و روز خوشی ندارد و آن دوران چند ساله درخشان با ظهور شبکههای اجتماعی مستعجل بوده است. من که وفادار به وبلاگ نوشتن هستم، و تصور هم نمیکنم که داوطلبانه از آن دست بردارم، چنین روزی یادم نبود و در صفحه آقای مهدی جامی دیدم و یادم افتاد.
این مطلب را سال 93 پیش نوشتم و گزارشی از مطالب نهالستان دادم. آمارها اکنون فرق کرده است. 224 مطلب برای نهالستان نوشتم. همین امروز تعداد خوانندگان مطالب من از مرز 224 هزار رد شد و به طور متوسط هر مطلب را هزار نفر خواندهاند که هزار بار را خدا را شاکرم و هزار بار هم از خوانندهای که وقت میگذارد و این مطالب را میخواند و نظر میدهد سپاسگزارم.
در این نوشته استدلال کردم که به نظر من وبلاگ پدیدهای ماندگار خواهد بود. قطعاً ظهور شبکههای اجتماعی نقطه عطفی در تاریخ اینترنت است، اما این شبکهها هرگز نمیتوانند جای وب را بگیرند. کسانی مثل من که به هیچ رسانه دیگری دسترسی ندارند (و من نمیخواهم هم داشته باشم) وبلاگ بهترین و مناسبترین گزینه برای آنهاست. اما این روزها وبلاگ چندان طرفداری ندارد. جالب اینجاست که همین مطلب من که در مورد ماندگاری وبلاگ است، جزو کم خوانندهترین مطالب نهالستان است و تا این لحظه حدود 300 نفر آن را خواندهاند. گویا اسم وبلاگ هم خواننده را فراری میدهد.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
12 شهریور سال 1324 با یک بیانیه 12 مادهای فرقه دمکرات آذربایجان شروع به کار کرد (کامنت اول). از این دوران بسیار مهم و تاثیرگذار چه میدانیم؟ در مورد دو شخصیت جریانساز تُرک و کُرد این دوران یعنی پیشهوری و قاضی محمد چه منابع مهم و قابل اعتنائی در زبانهای فارسی و تُرکی و کُردی برای مطالعه وجود دارد؟
کتاب درخشان "نخستین مسلمانان در اروپا" نوشته برنارد لوئیس و با ترجمه محمد قائد به آشنائی جوامع اسلامی و به طور ویژه عثمانی با جوامع امروزه سرآمد اروپائی میپردازد. این کتاب رویکردی بدیع و فوق العاده دارد. اغلب نوشتهها در این زمینه مربوط به دورانی است که مسلمانان مقهور تمدن غرب بودند. اما در این کتاب سعی میشود نگاه مسلمانان به اروپا در قرونی مورد بررسی بگیرد که به قول نویسنده مهمترین صادرات اروپا به جهان اسلام برده بود و کل قاره تقریباً هیچ جذابیتی برای مسلمانان نداشت. (کامنت دوم)
در انتهای چاپ دوم این کتاب مصاحبهای هم از برنارد لوئیس درج شده است. در این مصاحیه از او سوال میشود که چطور یک غربی میتواند به اندازه مردم محلی محققان خوبی در امور جوامع اسلامی باشد؟
برنارد لوئیس جوابی میدهد که خلاصه شده آن چنین است : «هیچ آدم غربی نمیتواند مثلاً فارسی را به خوبی یک ایرانی درسخوانده بداند. اما در غرب سیستمی برای بحث و فحص دانشگاهی داریم که طی قرون تکامل یافته و با کار نسلها محقق در دانشگاههای اروپا و امریکا صیقل خورده است. ما روشی برای فکر کردن داریم که چندین و چند مرحله را پشت سر گذاشته است. وقتی خارجی باشیم چیزی را که آدم داخلی دارد نداریم. اما یک روش علمی داریم که بیشتر جاهای دیگر فاقد آنند و یا به تازگی شروع به کسب آن کردهاند. این نکته را در تعداد دانشجویانی که از آن کشورها به دانشگاههای غرب میآیند تا تمدن خودشان را زیر نظر استادان غربی مطالعه کنند و شمار بزرگ کتابهای محققان غربی در باره تاریخ اعراب یا ایران یا ترکیه که به زبانهای عربی و فارسی و تُرکی ترجمه شده میتوان دید.» (متن کامل سوال و جواب در کامنت سوم)
اینکه یک محقق ایرانی یا مصری یا ترکیهای بتواند کتابی آکادمیک در خصوص نگاه ویتنامیهای قرن 15ام به تمدن چین بنویسد و در ویتنام هم مورد استقبال قرار بگیرد پیشکش، چرا دانشگاههای ما که با اقتباس از غرب درست شدهاند و همان روشهای علمی را قرنی است فرا گرفتهاند، حتی قادر به تولید آثار آکادمیک در خصوص تاریخ خودمان هم نمیشوند؟ چند سال پیش در مصاحبهای از صادق زیباکلام خواندم که کتاب مرجع دانشگاه تهران در خصوص انقلاب 57 ایران نوشته فرد هالیدی امریکائی است. این دیگر نوبر است.
ممکن است گفته شود که داشتن سیستم دانشگاهی کافی نیست. دانشگاه باید بتواند بدون هیچ هراسی از حکومت آزادانه تحقیق کند. این دلیل کافی نیست. چون در خیلی از زمینهها که حکومتها حساسیتی ندارند، همچنان منابع غربی حرف اول را میزند. دانشگاههای اتحاد شوروی سابق هیچگونه آزادی نداشتند، اما محققان روس در همان تاریخ آثاری در خصوص تاریخ جهان و از جمله تاریخ روسیه و مسیحیت و اسلام و ایران نوشتند که ماندگار شد.
صحبت از ناتوانی سیستم دانشگاهی ما مناقشهبرانگیز است. چرا محققان مستقل که کتابهای مختلفی هم نوشتهاند و زحماتی زیادی هم کشیدهاند موفق نمیشوند به طور خاص روی موضوع فرقه دمکرات و شخص پیشهوری متمرکز شوند و کتابی بنویسند که موافق و مخالف از خواندن آن مطلب یاد بگیرند و لذت ببرند و با بخش مهمی از تاریخ میهن خود آشنا شوند؟
جواب در شیوه تحقیق است که با آنچه برنارد لوئیس گفته زمین تا آسمان فرق دارد. عمده مورخان و محققان وطنی از پیش تصمیم خود را گرفتهاند و برای آن تصمیم دنبال شواهد میگردند. قرار نیست تحقیقات آنها به نتایج محیرالعقولی برسد. قرار نیست به جواب و نگاه جدیدی منتهی شود. این مورخان خود سرشار از جواب هستند و اساساً سؤال چندانی ندارند. بعضاً سالها زحمت میکشند، تا برای برای جوابهائی که از پیش آماده دارند دلیل و مدرک بیابند. از نظر اینگونه محققان پیشهوری عنصری وابسته و خائن و تجریهطلب و وطنفروش است. بنابراین باید زمین و زمان را بگردند تا برای این مدعا دلیل پیدا کنند.
من این مطلب را دو سال پیش نوشتم تا صداقت این محققان را نشان دهم. شگفت اینکه بعضی از آنها چنان صادق بودند که در دام این نوشته افتادند. مطلب با چند دروغ بسیار بزرگ و مشابهسازی شده در خصوص پیشهوری و قاضی محمد شروع میشود. آتش خشم این محققان چنان آنها را کور کرد که حتی برای لحظهای فکر نکردند که دستکم در ظاهر اخلاق را رعایت کنند و وقتی کسی هر نسبت ناروا و غیراخلاقی به دشمن آنها میدهد، به این راحتی نپذیرند.
از جمله محققانی که در دام این نوشته افتاد، کسی است که رسانههای فارسیزبان چند سالی است تیول اختصاصی ایشان و چند همفکر دیگرش در خصوص فرقه دمکرات شده است. مدام هم میگوید من خودم آذربایجانی هستم و تُرکام و فلان و بهمان.
ایشان وقتی مطلب من را دید، چنان سرمست شد که درنگ را روا ندید و بیآنکه نوشته را تا انتها یخواند، بلافاصله به اشتراک گذاشت. و از من هم تشکر کرد و نوشت با سپاس آر آقای بابائی که من با این بخش از شخصیت پیشهوری آشنا کرد. خودم به ایشان اطلاع دادم که فلانکس لطفاً مطلب را تا انتها بخوانید. و در دل گفتم اتفاقاً این نوشته عمداً چنین طراحی شده تا آینه صداقت تاریخسازانی چون شما باشد.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت سوم :
س – یک غربی هر قدر تاریخ خاورمیانه یا اسلام را بخواند، باز از نظر فرهنگی خارجی است. آیا احتمالش هست که غربی ها بتوانند به اندازه مردم محلی محققان خوبی در امور آن منطقه شوند؟
ج – بستگی دارد به اینکه منظورتان از محقق خوب چه باشد. روشن است هیچ آدمی غربی نمی تواند فارسی را به خوبی ایرانی درس خوانده بداند. از طرف دیگر، در غرب ما انتظامی برای بحث و فحص دانشگاهی داریم که طی قرون تکامل یافته است و در قرون وسطی با مطالعه یونانی و لاتین و متون انجیلی شروع شد و با کار نسل ها محقق در دانشگاههای اروپا و امریکا صیقل خورده است. ما انتظامی برای کار فکری داریم و روشی برای فکر کردن که چندین و چند مرحله را پشت سر گذاشته است. – مرحله مذهبی، مرحله زبانشناسی، مرحله جامعه شناسی – و کاری که ما در مطالعه خاورمیانه و دیگر جاهای آسیا و افریفا کرده ایم به کار بستن همین روش انتقادی علمی ای است که در مطالعه تمدن خودمان به کار برده ایم.
پیداست وقتی خارجی باشیم چیزی را که آدم داخلی دارد نداریم. از سوی دیگر، این روش علمی را داریم که بیشتر جاهای دیگر فاقد آنند و یا به تازگی شروع به کسب آن کرده اند. این نکته را می توان به بهترین نحو در مطالعات مردم آن کشورها درتاریخ، ادبیات و حتی زبانهای خودشان دید که یافته های محققان غربی در آنها وجه غالب دارد. این نکته را در تعداد دانشجویانی که از آن کشورها به دانشگاههای غرب می آیند تا تمدن خودشان را زیر نظر استادان غربی مطالعه کنند و شمار بزرگ کتابهای محققان غربی در باره تاریخ اعراب یا ایران یا ترکیه که به زبانهای عربی و فارسی و ترکی ترجمه شده می توان دید. برای مثال کتاب کوچکی از من با عنوان اعراب در تاریخ چندین بار به عربی چاپ شده و آن را به ترکی و مالزیائی و دیگر زبانها هم ترجمه کرده اند. بیشتر کتابهای مرا به عربی و فارسی و ترکی برگردانده اند. این در مورد بسیاری از کتابهای همکاران امریکائی و اروپائی من هم صادق است. بیشتر از فون گرونباوم یاد کردم. کتابی درخشان در باره اسلام در قرون وسطی نوشت که به عربی هم ترجمه شد. از اینکه یافته های ما تا این حد برای آنها ارزش دارد که ترجمه شود و در مواردی حتی از آنها به عنوان کتاب درسی استفاده کنند پیداست که ما چیزی برای عرضه کردن، حتی به مردم خود آن منطقه و به نحو اولی به هموطنان خودمان داریم.
***
در تُرکی به این شیوه کاشت درخت مُو که معمولاً در حیاط منازل کاشته میشود، قَیمَه میگوئیم. این بخش از منزل پدری سالهاست که تن به قَیمَه نمیدهد و بعد از مدتی میخشکد. خانه معمولاً خالی است. جایگاه آن نسبت به بیرون منزل هم طوری است که آسیبپذیرترش میکند. یا سرمازده میشود و یا آفتی میگیرد. اما بعد از قریب به ده سال تلاش و امتحان کردن ریشهها و پیوندهای مختلف بالاخره تسلیم این مادر باغبان شد که مردان را در بالانج درس باغبانی میدهد. امسال پرمحصولترین سال این قَیمَه بود. مادر برای هر آشنائی هم در تهران چند خوشه فرستادند. بسیار هم انگور خوشمزهای شده بود و جای دوستان خالی بود.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
مهاباد خیابانی اورمودا نیه بو گونه قالیب؟ نیه رونقدن دوشوب و فَلَح (فلک) اولوب؟ ارومونون دورد دنه مهم خیابانی بیر میدانا منتهی اولور کی اونا "مرکز" دئیریق. زنجیر و شاپور و امام خیابانییندا آدام الننن یئر یوخدی و مغازهلر مشترلرین اوزونه گؤلور، آمما مهاباد خیابانیندا قُوه دئیسن قولاغ توتولور.
بو خیاباندا نئچه قدیمی محله وار کی دولدی جمعیتنن. شوروشورا اوستی و تندیرچیلر محلهسی و .... اوننان علاوه اورمونون ایکی بویوک محالی یعنی باراندوز چایی و بکشلو چایی و مهاباد و میاندوآب و نقده و آیری شهرلرده، بو خیابانانان و مهاباد دروازاسینان اورمویا وارد اولور. بولارین هامیسی بیر یانا و بالانج بیر یانا کی دئیه بیلَرَم کُلّ بالانیشلیلار اورمونو بو خیاباننان تانییبلار و هرنهدن قاباق میرغفار قهوهسینده بیر چای ایچیبلر.
قدیم اصلاً بئله دئیلدی. امازاده گاراژی مرکزه یوخوندی و بکشلو چایی و باراندوز چایین ماشینلاری اوردا ساخلاردی. آیری شهرلرین گاراژلاریدا اغلب مرکزدهیدی. بیلیمرم بو گوزل خیابانا نه اولوب. شهرینن آیری طرفنن یول آچیلدی و نه اولدی بیلمیرم. هر حالدا دئیس خیر و برکت ائله او گاراژلارننان و قهوهخانالارنان بو خیاباننان گئدّی. اقبال خیابانینن آغزیندا آدام داریخیر و اؤریی توتولور. مهاباد خیابانی اورمونون تزه دؤزلدن محلهلریننده خلوتلشیب.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
بعد از پروژههای بیحساب و کتاب سدسازی که کارشناسان میگویند یکی از عوامل اصلی خسارتهای جبران ناپذیر به اقلیم ایران بود، پروژههای پلسازی و زیرگذر و روگذرسازی بیسر و صدا مشغول نابودی کامل بافت اصلی شهرهای ایران است. برعکس سدسازی متاسفانه در این خصوص جامعه مدنی تقریباً خاموش است. روزنامهنگاران و رسانهها هم چیزی نمیگویند.
شهردارن شهرنشاس و پیمانکاران مسلح به جان شهرهای ایران افتادهاند و خیابانها و چهارراهها و میادین شهرها را با اتوبانهای بینشهری عوضی گرفتهاند. به هر جای ایران که سر بزیند به وضوح و حتی با چشم غیرکارشناسی هم میتوانید تشخیض دهید که چه بلائی بر سر شهرها میآورند. سالهاست که شهرهای پیشرو جهان متوجه شدهاند که خیابانهای شهر را نباید با جادههای بینشهری اشتباه گرفت و مدام پل و اتوبان ساخت. اما در ایران این موتور مخرب چنان منافعی در این ساخت و سازهای بیپایان و عموماً بیحاصل دارد که کسی را یارای مقابله با آن نیست.
در شرایط عقلانی نشانههای تاریخی و بافت سنتی یک شهر را حتی به این راحتی نمیتوان مرمت کرد. بافت تاریخی شهر ما اورمیه حتی بعید میدانم به یکی از این زیرگذرها و روگذرهای مضحک و زشت نیازی داشته باشد. اما چپ و راست شهر را به زیرگذر و روگذر بستهاند و بافت تاریخی آن را نابود میکنند.
میدان شهرچای یکی از نشانههای شهر ما بود که عملاً نابود شده است. شاملو در یکی از شبانههای خود به حوادث تلخ اورمیه در آن تاریخ اشاره میکند و میسراید :
سیل عبوس بیتوقف، در بستر شهرچای به جلو خزیده بود
فراموش شدگان از دریاچه و دشت و تپه سرازیر میشدند تا حقیقت بیمار را نجات بخشند و بهیادآوردن انسانیت را به فراموشکنندگان فرمان دهند.
من طنین سرود گلولهها را از فراز تپهی شیخ شنیدم
اکنون اگر شاملو بیدار شود، سیل عبوس بیتوقف دیگری را خواهد دید که کل میدان شهرچای را نابود کرده است. از آن مغازهها و از آن میدان زیبا دیگر هیچ نشانی نمانده است. پیادهروهای عریض اطراف پارک ملت را مجدداً به اتوبانسازی اختصاص دادهاند. از آن پارک زیبا تقریباً چیزی باقی نمانده است.
زمستان سال گذشته در منطقه بهنق یک پروژه تر و تمیز شهری اجرا کرده بودند که هم میدان حفظ شده بود و عبور و مرور راحت بود. (کامنت اول) همان موقع دوستانی تذکر دادند که بناست این پروژه ادامه یابد. همینطور هم شده است. این میدان گرفتار ابتذال پل بیحاصل دیگری شده که زشتی آن از هم اکنون پیداست. (کامنت دوم) این پروژههای شهرسازی علاوه بر منافع مادی، ادامه همان تفکری هم هست که برای همه مشکلات دنبال راهحل سختافزاری میگردد.
جاده مهاباد (سنتو) و جاده بالانج در بیرون شهر به دو ورودی مهم اورمیه میرسند. فضای بسیار بزرگی در آن حوالی وجود داشت. میدان نسبتاً زیبائی هم درست کرده بود. در شلوغترین مواقع هم ترافیک این دو ورودی روان بود. اکنون میدان را تخریب و پل هولانگیزی را در دست ساختمان دارند و هیچ بعید نیست که در آینده به پارک ساحلی زیبا در نزدیکی این پل هم آسیبهای زیادی بزنند. (کامنت سوم)
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
«باید احزاب کردستان ایران در نظر بگیرند که مبارزه مسلحانه تبعات و عواقب به دنبال خواهد داشت. باید فعالیت تشکیلاتی و فرهنگی و مدنی آنها براساس شرایط موجود در کردستان ایران گسترش یابد. احزاب کُرد ایران نباید تحت تأثیر هیچ یک از قدرتهای خارجی قرار بگیرند.»
اشتباه نکنید! این صبحتهای شیرین را یک برنده جایزه صلح نوبل نگفته است. این نصایح ارزنده را عالیجاب مراد کارایلان رهبر پکاکا خطاب به احزاب دمکرات و کومله در ایران بیان فرموده است. (کامنت اول) او خود رهبر سازمانی است که ماههاست جنوب شرق ترکیه را به آتش کشیده است. جنگ شهری را در شهرهائی راه انداخته که بعضاً شهرداران آن کمونیست بودند و کمونیست بودن خود را هم با افتخار عنوان میکردند. او رهبر سازمانی است که بخش سیاسی آن یعنی HDP تا حد کاندیداتوری ریاستجمهوری در ترکیه پیش رفته و 80 پارلمانتر به مجلس ترکیه فرستاده است و بزرگترین حزب این کشور را در مناطق کُردنشین شکست داده است.
رهبر همین سازمان تا بُن دندان مسلح و در حال جنگ، کُردهای ایرانی را نصیحت میکند که طاقت از کف ندهند و همچنان کار فرهنگی بکنند و اگر احیاناً کسی از جوانان کُرد ایرانی هوس جنگ کرد، به قندیل بفرستند تا در رکاب پژاک فعلاً ترکیه را از سر راه بردارند تا بعدها امپراتوری پکاکا فکری به حال ایران هم بکند.
توضیح ضروری : هر گونه کامنت که حاوی اندکی توهین به کُرد باشد، به طور مطلق تحمل نخواهد شد. اگر هم احیاناً چشم دیدن ملت کُرد را ندارید، قطعاً باید در دیدگاه خود تجدید نظر کنید. اما عجالتاً کُرد و کردستان به تنها چیزی که نیاز ندارد مخالف و بدخواه و دشمن است. کردستان وکیل مدافع قدری چون پکاکا دارد و همین مصیب برای هفت پشت یک ملت کافی است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در حاشیه کشتی فینال طاها آقگول از ترکیه و کمیل قاسمی اتفاق فوقالعاده زیبائی افتاد. در جریان کشتی تماشاگران هر دو کشور با حرارت تمام قهرمانان خود را تشویق میکردند. از جهتی نتیجه این کشتی برای ترکیه بیشتر سرنوشتساز بود. چون منجر به اولین مدال طلای کاروان این کشور میشد. طاها طلسم طلا نگرفتن ترکیه در این المپیک را شکست. پدر و مادر او هم در استادیوم بودند. رئیسجمهور و نخستوزیر ترکیه هم به او زنگ زدند و تبریک گفتند.
کمیل نقره گرفت. کاملاً طبیعی بود که او و هممیهنان حاضر در استادیوم ناراحت باشند. اما بعد از توزیع مدالها زیباترین صحنهای که برای من مثل یک رؤیا میماند، اتفاق افتاد. طاها مرتب به طرف تماشاگران ترکیه میرفت. جمعی از تماشاگران ایرانی او را به سوی خود خواندند. به او تبریک گفتند. در شادی او شریک شدند. پرچم ایران را روی دست گرفتند و با طاها عکس یادگاری و سلفی گرفتند. طاها هم در کنار آنها چنان فیگوری گرفته بود که گوئی در کنار هممیهنان خود ایستاده است.
در دقایق اولیه فینال یورو 2016 وقتی رونالدو آسیب جدی دید و با چشم گریان زمین مسابقه را ترک کرد، دهها هزار فرانسوی حاضر در استادیوم به احترام او دست زدند و او را تشویق کردند. بعد از آن حادثه غمانگیز، چنین تشویقی از طرف تماشاگران تیم رقیب، حقیقتاً صحنه دلانگیزی بود. کاری که در ریودوژانیرو هموطنان ما انجام دادند، از کار فرانسویها هم زیباتر بود. طاها دقایقی پیش کمیل را شکست داده بود. این کشتی دو مدال طلا داشت.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
من هم این سؤال را دارم. غرب و امریکائیها واقعاً در جریان کودتای ترکیه نبودند؟ حوادث پس و پیش از کودتا هم بیشتر به این سؤال دامن میزند.
دیگر احدی در این تردید ندارد که کودتا کار دار و دسته فتحالله گولن بوده است. امریکائیها از تلفن رهبران القاعده در تورهبوره افغانستان تا کوهستانهای یمن را شنود میکردند. بر اساس آنچه که ادوارد اسنودن و اسناد ویکیلیکس منتشر کرده، تلفن شخصی آنگلا مرکل و رئیسجمهور فرانسه هم در امان نبوده است. سفر عالیترین مقامات نظام ایران به شهری مثل سنندج که قطع و یقین همراه با شدیدترین تدابیر امنیتی بوده را هم امریکائیها شنود میکردهاند. امریکا چنین سیستمهای بینظیر و قدرتمندی را در اختیار دارد.
آنوقت همین امریکا از تماسهای تلفنی و اقدامات چند ساله آدمی با اهمیت فتحالله گولن در کاخ پنسلوانیا واقعاً بیخبر بوده است؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
شگفتانگیر و بینظیر است این نوشته کوتاه، چون حد همین است سخندانی و زیبائی را
حامد هاشمی :
ما همه اصلاحطلبایم
بشاراسد هم «اصلاح طلب» بود. مردی متعلق به عصر جديد. نه دوران پدرش حافظ، و قذافي و عبدالناصر و ايدي امين. نه دوران جنگ سرد و ديكتاتوهاي عرب. دهههای كودتا و سركوب و قتلعام سپری شده بود و پسر درس خواننده و اروپا ديده، بنا بود حالا اصلاحات را مديريت كند. ولی با همان سرعتي كه خودش صلاح ميديد. قرار بود خاطره چند ده هزار مقتول حكومت پدرش كمكم به تاريخ سپرده شود و زیر بلوارهای تازهساز دمشق و هتلهای نو در حما دفن شود
فقط اگر آن مسأله "حفظ اصل نظام" پيش نمیآمد و آن بهار عربی فرا نمیرسید.
درست شبيه سيف الاسلام، پسر معمر قذافي. كول، جوان و بچه معروف. با دوستان زياد و متنوع در سرتاسر جهان. مشغول مطالعه روی دموكراسی در دانشگاه LSE در لندن. تا زمانی كه خبر شد پدرش برای حفظ تخت و پای-تخت، به شهرهای شرقی كشور خودشان اعلان جنگی تمام عيار داده است. سیفالاسلام دموكراسی پژوهشی تطبیقی را موقتاً رها كرد تا فرمانده ماشين سركوب پدر شود.
چو نیک بنگری همه اصلاحطلباند. وقتی هوا خوب است و آفتابی. کدام آدم بیماری ممکن است از اصلاح امور بدش بیاید. مساله «اولویتبندی» است. مساله مجری است. موضوع این است که تیم ما باید امور را اصلاح کند. با سرعت و با دامنهای تحت کنترل، تا که تیممان از نزدیکی راس هرم زیاد دور نشود. این اولویت برای بعضی کلیدی است. بشار ترجیح داد تمام سرزمین شام در آتش خاکستر شود، اما بیزنس «اصلاح امور» در انحصار خانواده خودش بماند.
اگر سیر تاریخ بگونهای دیگری ورق خورد، و صَلاحِ «اصلاحات» در آن بود که اینبار، تو خود از میان برخیزی؛ یا اگر پروندهای خونین و قدیمی تقدس و حیثیت خانوادهات را زیر سوال برد، آن بزنگاه، لحظه جادویی تولد یک هیولاست.
یا به ندرت یک قدیس.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
حاج علی نوه و حاج حسن ناکامالخبره همه چیز را دروغ نامیدند. و همه وجود خود را به درستی نشان دادند و شرارههای خفته در قبرهای بینام و نشان با نام و نشانشان کاری کردند که فعلاً حامیان اصلیشان هم جرات دفاع از آنها را ندارند. حاج حسن در ور اصلی قدرت حریف محسوب میشد و اخیراً هم رد صلاحیت خورد. درخشش نام شرارهها باعث شد به مردمی هم که دهها سال است میان بد و بدتر گیر افتادهاند، صلاحیت اصلی خود را نشان بدهد.
اما تاجزاده اصل فاجعه را به رسمیت شناخت. سؤال من این بود که چرا به تاجزاده بیشتر حمله میشود؟ دلیل آن حرفهائی است که در پی مطالب خود گفته بود؟ این حرفهای صد من یک غاز دهها سال است که ورد زبان اینهاست. پشیزی هم ارزش ندارد. انشائی است که لقلقه زبانشان است. و گرنه کیست که ندادند سازمان متبوع آقای تاجزاده از همه بیشتر به داعش شباهت داشت. نام و کارهای بعدی فرقه رجوی بهانه است. همانطور که کارهای داعش واقعی در سوریه بهانه است. حتی اسم سازمان متبوع تاجزاده هم دزدی بود. خود را به هر ضرب و زوری به نام مجاهد میچسباندند. در آن تاریخ حرفی و اعتباری در مقابل نام محمد حنیفنژاد و سعید محسن نداشتند. سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی هر کاری میکرد و به هر دری میزد در بیرون به شکل چماق دیده میشد و در داخل حکومت هم قدرتمندانی به آنها کمونیست میگفتند.
شاید بتوان طور دیگری هم دید. تاجزاده آدم بسیار باهوشی است. حاج حسن هم آدم بسیار باهوشی است. تاجزاده فقط به شکستن تابو فکر کرده و سپس بر اساس رسوبات چهل گذشته و دری وریهای بی سروته، آب قاطی اظهارات خود کرده است. اما حاج حسن چند سالی است که ورژن آب قاطی شدهاش در اذهان عمومی ظاهر بود. با این حادثه چنان خود را تغلیظ کرد که حالا حالاها کراهت اظهارات وقیحانهاش فراموش نخواهد شد. او بود و نبود خود را لو داد و از گفتمان "بد و بدتر" هم با سرعت تمام عبور کرد. شرارهها حاج حسن را پودر کردند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
هر کس از قدیمیهای نظام صحبتی راجع به تابستان 67 میکند، و تا حدود قابل توجهی هم اصل فاجعه را به رسمیت میشناسد، عملاً مورد بیشترین انتقادها و حملات قرار میگیرد. در واقع منتقدان فقط دو راه حل پیش پای طرفداران و مقامات قدیمی نظام میگذارند. میگویند یا مثل ما آشکارا خواهان دادگاهی شدن همه دستاندرکارانی بشوید که در شرایط فعلی حتی آوردن نامشان هم ممکن است پای آدم را به دادگاه بکشاند، و یا مثل سی سال گذشته سی سال دیگر هم مسئله را به کلی مسکوت بگذارید و حتی انکار کنید تا بعدها داغدیدهگان فقط آدرس قبرستان را از مسببان داشته باشند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
یک کانال اروپائی گزارشی از وضعیت دو شهروند انگلیسی و آلبانیائی پخش میکرد که هر دو بیست سال است در منطقه فرانسویزبان سوئیس زندگی میکنند.
شهروند انگلیسی برای کار در یک رادیوی انگلیسیزبان به سوئیس آمده است. او هنوز در دنیای خود سیر میکند و با جامعه تقریباً هیچ ارتباطی ندارد. زبان فرانسه را یاد نگرفته و هیچ تلاشی هم برای یادگیری آن نمیکند. علاقهای هم به گرفتن شهروندی سوئیس ندارد. منتظر است تا کار او تمام شود و به کشور خود برگردد.
شهروند آلبانیائی به عنوان کارگر فصلی به سوئیس آمده است. شبانهروز تلاش کرده و فرانسه را هم بخوبی یاد گرفته است. اکنون برای خود یک گاراژ مکانیکی دارد و بسیار موفق است. شهروندی سوئیس را هم گرفته و با بدنه جامعهای که با آن سر و کار دارد، کاملاً مرتبط است.
چقدر قصه آشنائی است. آن هم در یکی از پیشرفتهترین و مرفهترین کشورهای جهان.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در خصوص اعدامهای اخیر
دوستی دارم که ارتباط خانوادگی هم با هم داریم. مثل برادرم به او اعتماد دارم. به همین خاطر بعضی ناراحتیها و دلخوریهای شخصی و کاریام را با او مطرح میکنم تا مبادا تصمیمی عجولانه بگیرم. مثلاً مدیری به من وقت ملاقات میدهد اما با چند ساعت تاخیر من را به حضور میپذیرد. در این مدت هم به وضوح میبینم که جلسه مهمی در کار نیست. مامور تدارکات و حسابدار به او اتاق او رفت و آمد میکنند و یا مدت طولانی مشغول صحبت با تلفن است. هنگام ملاقات هم این همه تاخیر را اصلاً به روی مبارک خود نمیآورد. اخلاق شخصی من این است که از خیر درآمد حاصل از همکاری با این مدیر بگذرم. حتی وقتی از نظر مالی خیلی گرفتار باشم. در چنین مواردی معمولاً با آن دوست با تجربهام مشورت میکنم. او هم مشورتهای خوبی میدهد. اما اخیراً به مصداق رطب خورده کی منع رطب کند، متوجه شدم که خود او در چنین موقعیتهائی بسیار بیملاحظه تصمیم میگیرد و آب خوردن بعضی دوستیها را قطع میکند. اما وقتی به من میرسد در هیأت کنفسیوس حکیم ظاهر میشود و با لحنی آرام و لبخندی ملیح من را به خویشتنداری دعوت میکند که فرزندم آرام باش و عجولانه تصمیم نگیر و آیندهنگر باش و ....
اخیراً نوار صوتی آیتالله منتظری منتشر شده است. همه میدانیم که سازمان مجاهدین خلق سابقه جنگ مسلحانه دارد. با صدام حسین در حمله به ایران همکاری کرده است. اما وقتی سخنان آیتالله منتظری را میشنویم که میگوید خود من از اینها بیشترین آسیب را دیدم ولی دلیلی نمیشود که قصاص قبل از جنایت بکنیم، ایمان و شجاعت او را تحسین میکنیم.
از جریان اعدامهای اخیر هیچ اطلاعی ندارم. حتی نام بعضی از آنها را بعد از اعدام شنیدم. اما یک چیزی را همه میدانند که اغلب این اعدامشدهها قبل از تشکیل داعش زندانی شدهاند. این پُست را که در کامنت اول میگذارم، کسی نوشته که در لیست دوستان من است. از جمله لایککنندههای آن هم از دوستان فیسبوکی و تُرک من است که تالیفاتی دارند و احترام زبادی برای ایشان قائل هستم.
همه شما عزیزان آدمهای آرامی هستید. من هم آدمی کمطاقت و به شدت از این نوشته و دوستان لایکر آن عصبانی هستم. ادعائی هم در خصوص مدارا و این حرفها ندارم. فقط خواهش میکنم که کنفسیوس حکیم نباشید و منصفانه من را راهنمائی بکنید که با چنین آدمهائی در فیسبوک باید چه برخوردی داشت؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
از متن :
نکته و واقعیت و پیامدی از چشم متفکران مشروطیت دور نماند. وقتی گروه فشار زورآور شد که قوانین موضوعه برای تصویب نهایی به عتبات برود، تن به حق وتو ندادند: ارسال مصوبات نمایندگان ملت نزد اشخاصی در قلمرو عثمانی خلاف حاکمیت ملی است، و چرا علمای مورد نظر بهعنوان نماینده به مجلس نزول اجلال نکنند؟ اما انسان محکوم به غافلگیرشدن در برابر آینده است. بعدها اوضاعی پدید آمد که به عقل جن هم نمیرسید تا چه رسد که در تخیل اِنس بگنجد. روزگاری حسن مدرس هم دربارهٔ سیاست بینالملل نظریه میداد اما بعدها وقتی خردهبازاری مؤتلفه میخواست وزارت بازرگانی و اقتصاد و غیره را در دست بگیرد، آیتالله خمینی (که به مشروطهخواهان میگفت "شیاطین") برآشفت که شما نانوایی هم نمیتوانی اداره کنی.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
یک آقائی که خط تولید "استراتژیک" دارد، اخیراً یک استراتژیک هم در خصوص ارتش صادر کرده و حرفهائی دال بر این زده که مملکت را آب ببرد ارتش را خوب میبرد. این حرفها نشان میدهد که او نه ارتش را میشناسد، و نه آبی که او میگوید قرار بود مملکت را ببرد، و نه ویدیوئی که بعدها منتشر شد را فهمیده است. در این ویدئو شهید باقری میگفت روز قیامت برای بعضی تصمیمات باید جوابی داشت (کامنت اول)
در جنگ ایران و عراق ارتش ایران سه بار ثابت کرد که به هر نیروی دیگری برتری دارد.
بار اول زمانی بود که جنگ شروع شد. خیلی از انقلاب نگذشته بود. ارتش در مجموع یک نیروی طاغوتی تلقی میشد. اعدامهای اوایل انقلاب را به یاد داریم. بعد ماجرای کودتای نوژه پیش آمد. از اعدامهای بسیاز زیاد پس از کشف کودتا متاسفانه کمتر سخن به میان میآید. تحقیری نبود که نصیب ارتش نشده باشد. اما ارتشیها با سرعتی کمنظیر همه چیز را فراموش کردند و جانانه درگیر جنگ شدند. حتی مدام از این و آن میشنیدیم که فلان افسر فراری مقیم خارج از کشور هم درخواست داده تا برگردد و در جنگ شرکت کند.
بار دوم در جریان جنگ بود. در مهمترین فتوحات جنگ، ارتش نقش تعیینکننده داشت. ولی هنوز هیچ مقامی سخنی به میان نیاورده که در فلان عملیات، اشتباه فاحش فلان فرمانده ارتش، باعث قتلعام جوانان مردم شده است. ارتش وظیفه خود را مطابق اصولی که آموزش دیده بود، انجام میداد.
بار سوم بعد از پایان جنگ بود. ارتشیها از جبهه به پادگان برگشتند. هیچکدام با هشت سال جنگ کاسبی نکردند.
این قصه، قصه یکی از همان قهرمانان بینام و نشان جنگ است. او هشت سال تمام در جبهه بود. ولی حتی کمک خرج زندگیاش در شهر گران تهران هم به خرج جنگ نبود.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دوستان این مقاله کوتاه و بسی خواندنی را از دست ندهید. پدیده باراک اوباما از هر منظر که نگاه کنیم برای ما جالب است و امید که از این دست مقالات بیشتر به فارسی ترجمه شود.
در تُرکی به کسانی که از دین و مذهب دیگری به اسلام میگروند دونمه میگویند که معمولاً هم کاتولیکتر از پاپ میشوند. به نظر میرسد باراک اوباما هم یک دونمه نژادی است. در دوران اولین رئیسجمهور سیاهپوست امریکا، تنش نژادی در این کشور بیشتر هم شد و حتی بیم آن میرود که امریکا وارد دوران بدتری هم بشود.
البته در این مقاله اوباما با کسانی مقایسه شده که به تحکیم بیشتر قدرت کشور خود کمک کردهاند. در مورد اوباما و دستکم در خاورمیانه چنین نبوده است. در دوران اوباما امریکا بدترین رابطه را با اسرائیل داشت، اما هیچ کاری هم برای فلسطینیها نکرد. حتی سرعت شهرکسازی اسرائیل در خاک فلسطینیها بیشتر هم شد. فلسطینیها فقط حرف از اوباما شنیدهاند، نتانیاهو هم برای او تره خورد نمیکند. این موضوع فقط مربوط به اسرائیل نیست، گویا یک بار ملک عبدالله پادشاه پیشین سعودی که به میانهروی اشتهار داشت، وسط مکالمه تلفنی با باراک اوباما حوصلهاش سر میرود و گوشی تلفن را میگذارد. اکنون رابطه جهان اسلام با امریکا در دوران کسی که تبار اسلامی هم دارد، به مراتب بدتر از دوران جرج بوش به غایت مسیحی است. در منطقه خلیج فارس اوباما تمام متحدان عرب خود را رنجانده است. رابطه امریکا با بزرگترین متحدش در منطقه یعنی ترکیه روز به روز بدتر میشود و ابداً اینطور نیست که همه تقصیرها را متوجه سیاستهای اردوغان بدانیم. حنای اوباما دیگر رنگ ندارد. اعتبار و نقش حکمیت امریکا در بحرانهای منطقه سخت لطمه دیده است. در دوران اوباما کشوری به نام سوریه نابود شد و نیم میلیون کشته داد و میلیونها شهروند آن آواره شدند. تنها موفقیت اوباما در منطقه حل مسالمتآمیز مسئله هستهای ایران بود.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
ظهور نئوآریائیها و یک سؤال
چند سال پیش در ایران کتابها و نوشتههائی با مضمون کلی ما ایرانیها فلان ایراد و بهمان اشکال را داریم، خیلی طرفدار داشت. نویسندگان ریشه همه بدبختیها را از فرهنگ ملت استخراج میکردند و فیالواقع میگفتند بئله دیگ بئله چغندر. این نگاه حاوی نکات دقیقی هم بود، اما سرشار از خطا بود. نویسندگان اگر به یک کشور همسایه میرفتند و میدیدند که همانجا هم همین حرفها را میزنند، به خطای خود پی میبردند. از آن گذشته، در ایران با مردمانی تُرک و کُرد و مازنی و گیلک و تالش در شمال و بلوچ و عرب و بختیاری در جنوب، چطور میتوان دنبال ریشه گرفتاریهای مشابه در آداب فرهنگی به غایت متفاوت گشت و به نتیجه معقولی هم رسید؟
اما مدتی است که ورق برگشته و گفتمان دیگری مُد شده که هیچ انتقادی از ایران و ایرانی را برنمیتابد. مروجان این گفتمان را باید نئوآریائیهای ایران نامید. نئوآریائیها بعضاً به صاحبنظری چون محمد قائد هم رحم نمیکنند و در صفحه ایشان کامنتهای سخیف میگذارند و میخواهند که دست از دشمنی با ایران بردارد. نئوآریائیها فیالواقع میگویند هر چه فریاد دارید بر سر سعودی و ترکیه و قطر بکشید و به ایرانیان کمتر از گل نگوئید و سیاهنمائی نکنید.
این طیف نوظهور آتشبیار پُستمدرن پیوند مذهب و آریائیکاران سابقهدار شده که نزده میرقصند و شوخی شوخی خود را نقطه پرگار تمدن میدانند. آخرین دستاوردشان هم تولید انبوه "عارف" است. این گفتمان نوظهور تلاش دارد که هر انتقادی را به انحراف بکشد. بعضاً انتقاد از حکومت را هم بر نمیتابند. فعالان شناخته شده محیط زیست را هم که از سومالی شدن ایران صحبت میکنند به سیاهنمائی متهم میکنند. شیرازه نظرشان این است که وقتی عربستان است چرا ایران؟ (کامنت اول)
در خصوص نوشته اخیر خودم یک سؤال واضح و مشخص از دوستان و خاصه دوستانی که خارج زندگی میکنند، دارم. خیلی خیلی ممنون میشوم که تجربه خود را برای ما که در داخل زندگی میکنیم و مستقیماً درگیر این ماجرا نیستیم، بنویسید. شایان ذکر است که منظور از آریائی هم در نوشته من ابداً فارس نیست که فرهیختگان بدون عقده چنین تعبیری فرمودهاند (کامنت دوم) از این آدمها در تبریز و سنندج و حتی میان عربهای ایران هم یافت میشود. و اما سؤال :
آیا طنز تلخ خارجیستیز بودن مثل مثل دونالد ترامپ، و یا مثل راستگرایان مسیحی و سفیدپوست آلمانی و هلندی و انگلیسی و فرانسوی، در بین مهاجران سایر کشورها هم وجود دارد؟ به عنوان مثال آیا ممکن است کسانی از عربهای الجزایریتبار هم به ماری لوپن در فرانسه رای دهند؟
چند نکته را هم توضیح میدهم. یک ضربالمثل تُرکی میگوید مهمان مهمان را نمیخواهد و صاحبخانه هیچکدام را. خیلی از مهاجران بر همین اساس و یا مسائل صنفی ممکن است چشم دیدن مهاجر جدید را نداشته باشند. تعبیر "در را بزن" محمد قائد وضعیت را بهتر توضیح میدهد. مسافر منتظر میگوید در را بزن که من هم سوار بشوم. و آنکه در ایستگاه قبلی سوار شده میگوید در را بزن کار داریم و دیر شده و اتوبوس هم جا ندارد. بدیهی است که این تیپ مسائل و یا تنشهای قومی منتقل شده به کشور میزبان محل سؤال من نیست. «اینجا»
کامنت اول :
این تحلیل را ملاحظه بفرمائید. تحلیل که نیست، بیانیه سیاسی مثلاً یک منتقد حکومت است. تلویحاً میگوید که اگر این تنش ویرانگر میان ایران و عربستان پنج سال دیگر هم ادامه یابد، ممکن است عربستان محتاج پول تو جیبی خود بشود ولی ایران همچنان شیر است و ککاش هم نمیگزد. مقامهای مسئولیتپذیر و کاملاً خودی حکومت هم که نگران آینده کشور هستند، چنین برای سعودی رجز نمیخوانند که این نئوآریائی از تریبون بیبیسی میخواند. «اینجا»
کامنت دوم :
این هم یک نمونه از برداشت فرهیختگان غیرعقدهای از نوشته به تعبیر خودشان یک شخص عقدهای. البته نویسنده باذوق کتاب "راننده تاکسی" وقتی که به شخص من میرسد، انصافاً جز احترام و یا شوخیهای متداول چیزی نمینویسد. خیلی هم که تند برود در هیئت یک بد"کراسان"ی ظاهر میشود و با فرهنک بالانجیها سرهنگی میکند. اما وقتی به طرز فکر متفاوت من میرسد، عنان از کف میدهد و به غایت قبیلهگرا میشود و مافیالضمیر خود را لو میدهد و با نئوآریائیها دورهمی معرکه هم میگیرد. علیالاصول در چنین مواردی مسئله باید حاوی دهها نشانه دیگر هم باشد که یکی از نشانههای بارز آن در ایتالیا ساکن است. ایتالیانشینی که بعد از تحولات 88 آویزان نشریات سعودی شد و اکنون از توبره بشار اسد تناول میکند. کمتر چیزی در این جهان به خطرناکی آدمهای بیپرنسیب است.
در هر حال من که آدم خوشبینی هستم و هر سیگنال مثبت دوستی را سر چشم میگذارم، همچنان ماندهام که جواب موذیانه به یک سؤال رذیلانه در کامنتهای این عکس را کجای دلم بگذارم و بدبین نباشم :
سوال : جالب ترین نکته همین ه که چطور آدمی با چنین حجمی از وطن فروشی دستگیر نشده
جواب : رفقا خواهش می کنیم فحش و نیتخوانی و چغلی برای دستگیری را رها کنید. دور همی حرص می خوریم و می خندیم
و در ضمن تجربه نشان داده که همین روزها و خاصه پس از نوشتن مطلب "قرائت فراداعشی از شاهنامه فردوسی" و استقبال دوباره از مطلب "پانآذریها"، باید دوباره انتظار ظهور کسی را داشت که "استاد بابائی"گویان از طریق صفحه محمودخان اعلام ظهور بکند و مشغول عقدهگشائی بشود و کمافیالسابق مورد استقبال عالیجنابی قرار بگیرد که مثلاً دوست من است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
قرائت فراداعشی از شاهنامه فردوسی
در میراث اسلامی ما از قرآن تا آثار بنیانگذارن مذاهب پنچگانه، مواردی هست که دوستداران امروزی این میراث را با کلی اما و اگر مواجه میکند. حتی در ترجمه بعضی آیات قرآن به فارسی، بعضاً مترجمان کلی پرانتز باز میکنند و توضیح میدهند تا مبادا خواننده برداشتی نامهربانانه از آیات بکند. این موضوع محدود به اسلام هم نیست. از تورات تا کتاب جوزف اسمیت که برای مورمونهای امریکا آثار او جنبه تقدس دارد، با این مسئله مواجه هستیم. جوزف اسمیت رسماً به تفسیر نژادی سرنوشت سیاهپوستان نشسته است. اما تقریباً پیروان همه این آئینها دوست دارند که حتیالامکان آبروداری کنند و از میراث خود قرائتی مهربانانه ارائه دهند.
این موضوع فقط مربوط به میراث دینی نیست. در میراث ادبی هم با چنین مسئلهای مواجه هستیم. در همان ابتدای گلستان شریف سعدی، گبر و ترسا دشمن معرفی میشوند. اما ما دوستداران سعدی دوست داریم که وقتی از سعدی سخن به میان میآید یاد "تو کز محنت دیگران بیغمی، نشاید که نامت نهند آدمی" بفتیم و اصلاً دست نداریم که به نفسیر "دیگران" بپردازیم. مجموعه آثار سعدی بزرگوار چندان هم تضمین نمیکند که این "دیگران" مشمول هر "دیگری" باشد.
اکنون در جهان محافلی بسیار افراطی پیدا شدهاند که تعارف را کنار گذاشته و دوست دارند بدون هیچ تفسیری به اصل میراث برگردند. این موضوع هم محدود به جهان اسلام نیست. کم نبودند محافل افراطی مسیحی در امریکا که از کشتار اخیر همجنسگراهای حمایت کردند. در حوزه اسلام اوضاع خیلی به هم ریختهتر است. تبهکاران داعش مستقیماً سراغ آیات و روایات جنگ و خشم با کافران رفته است. برای به کنیزی گرفتن زنان یزیدی هم کلی مستند دارد که به این راحتیها قابل رد کردن نیست. اما امروزه وفاق جمعی در میان سواد اعظم مسلمانان و حتی غیرمسلمان وجود دارد که داعش آبروی مسلمانان را برده است. اعلب غیرمسلمانان هم میدانند که اگر نبا بر استناد به همه منابع در همه مذاهب باشد، سنگ روی سنگ بند نخواهد شد.
اما در خصوص آثار فردوسی و شاهنامه به نظر میرسد که با یک قرائت فراداعشی مواجه شدهایم. داعش تا کنون آیهای را به قرآن نسبت نداده که در قرآن وجود نداشته باشد. اما این اتفاق برای شاهنامه همین چند روز پیش افتاد.
یک روزنامه در تبریز داستانی از هفتخوان شاهنامه منتشر کرده که حاوی سخیفترین اهانتها به تُرکها و زنان است. اولاً این داستان در هفتخوان نیست و پیداست که نویسنده کلاً شاهنامه را نمیشناسد. آن تعابیر هم به آن تندی در شاهنامه نیست. برای اینکه مطمئن شوم از یک استاد مرجع شاهنامهشناسی هم سؤال کردم. عبارتی با عنوان تُرک بدنژاد در شاهنامه نیست.
اگر همه آنچه که این روزنامه منتشر کرده را مطالعه کنیم، با یک فاجعه میشویم که بعید میدانم حتی در دنیا هم نظیری برای آن یافت شود. اغلب جهانیان سعی دارند در یک روال طبیعی بخشهای بیمسئله از آثار بزرگان خود را در معرض دید دیگران قرار دهند. گرچه بعضی محافل افراطی مسیحی و مسلمان و یهودی نقشه آنها را به هم میریزند، اما دیگر آیهسازی نمیکنند.
آنوقت در شهری مثل تبریز با اکثریت مطلق تُرک محفلی ضدتُرک گوئی تصمیم گرفته که تمام کینه خود از تُرکها و زنان را از زبان فردوسی بیان کند. اینها با تحریف و سندسازی و ترکیبسازی و همینطور یک قرائت فرداعشی از متن شاهنامه، سعی دارند که نژادپرستی و تُرکستیزی امروز خود را که در اعصار گذشته بیمعنی بود، در دهان فردوسی بگذارند. این چه معجونی است؟ داعش هم با میراث اسلامی این کار را نکرده است. هر چه هست، به نظر میرسد هنری است که فقط نزد پانآذریها ایران است و بس.
جالب اینجاست که وقیحانه و بیشرمانه در توجیه کار خود میگویند که آذربایجان تُرک نیست، و آذری است. فرض کنیم تماماً اینطور است. یعنی تُرکمنها هم تُرک نیستند؟ یعنی دز خارچ از کشور و در همسایگی ایران هم تُرک نداریم؟
حتماً فردوسی ابیاتی دارد که با معیارهای امروزی مسئلهدار است. اما فردوسی سرایندهای است که وقتی به نبرد رستم و اسفندیار هم میپردازد، طرفداری خود از رستم و آروزی شکست اسفندیار را به شیوه بازگشت اسب آنها نسبت میدهد و از تحقیر مستقیم پرهیز میکند. این موضوع با معیارهای امروزی هم ستایشبرانگیز است.
ببینیم که اسب اسفندیار
سوی آخور آید همی بیسوار
و یا باره رستم رزمجوی
به ایوان نهد بیخداوند روی
این محافل چنان نفرتی از تُرک و زبان تُرکی دارند که بعضاً خود مقهور این نفرت میشوند و با معیارهای خود هم گزافه و تناقض میگویند. مثلاً به زبان فارسی و میراث آن عشق میورزند، اما یادشان میرود که قریب به اتفاق بزرگان ادب فارسی سُنّیمذهب بودند. معدوی هم مثل ناصر خسرو شیعه باطنی بودند که غیر از شیعه اثنیعشری است. اما همین محافل مولانا ملا محمد فضولی را شاعری غیرآذربایجانی و حتی ضدآذربایجانی میدانند، چون معتقدند او شیعه نبود و سُنّی بود. از طرف دیگر میگویند آذربایجان تُرک نیست و مثلاً پانصد ششصد سال پیش آذری بوده است. با این معیار، آن موقع هم که آذربایجان "آذریزبان" بود و از تُرکی خبری نبود، لاجرم قبل از صفویه بوده و مذهب آذربایجان هم شیعه نبوده است. به عبارت دیگر حتی تُرکستیزان عاقل هم چنین حرفهائی بی سروته و متناقضی را به زبان نمیآورند. اما چه توان کرد که اینها مست نفرتند و هر گزافهای را مینویسند و بعضاً تشویق هم میشوند.
درخاتمه باید صمیمانه آروز کرد که هموطن مسئولیتپذیر و ایراندوست فارس در دام این محافل نیفتند. متاسفانه آنها رگ خواب هموطنان فارسیزبان را خوب میدانند. مثل نفرتپراکنان مذهبی عمل میکنند. با قرائت فراداعشی از شاهنامه کارهائی را مرتکب میشوند تا بلکه کسانی هم در عکسالعمل به آنها از فردوسی بدگوئی کنند و به اهداف پلید خود برسند. پانآذریها ایران را باید بهتر شناخت.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
حادثه آلمان نشان داد که انسان آریائی را باید کاملاً جدی گرفت. با آریائی نباید شوخی کرد. من سر اصالت نام یک نان اروپائی شوخی کردم و حسابی گرفتار شدم. تُرکها و عربها به طریق اولی نباید با آریائی شوخی کنند. آریائی کاملاً جدی است. با آریائی شوخی نکنید.
اصلاحیه :
همه شواهد نشان میدهد فاجعهای که در مونیخ یک جوان آلمانی ایرانیتبار مرتکب شده، کمابیش از جنس به گلوله بستن دانشآموزان در امریکا توسط یکی از شاگردان همان مدرسه است. پس صحبت کردن از مشکل این فرد هم باید در همان راستا باشد.
اما بر عکس اغلب دوستان من معتقدم اخباری که در حواشی این قضیه منتشر شده، کاملاً به ایرانیان مرتبط است. این جوان گویا با محافل نژادپرست آلمانی هم در ارتباط بوده است. اگر فرض هم بکنیم او شخصاً بیمار بوده، مگر چنین پدیدههائی در خارج از کشور کم سابقه دارد؟
کاملاً بدیهی است که بپذیریم عرب و تُرک و کُرد و ایرانی و ارمنی و شیعه و سنی این منطقه، اختلافات خود را به امریکا و اروپا هم برده باشند. حتی بعید نیست که در آنجا بیشتر هم از یکدیگر متنفر باشند. و در ضمن اصلاً بعید نیست که ژاپنیها و چینیها و کرهایهای مقیم آلمان و فرانسه هم چشم دیدن هم را نداشته باشند.
اما از منظر یک آلمانی خارجیستیز و نژادپرست، خارجیستیز و نژادپرست بودن واقعاً نوبر است. و هنری است که به نظر میرسد نزد ایرانیان است و بس.
ممکن است کسی اسلام را باعث بدبختی جوامع اسلامی بداند، اما از منظر راسیستی چون دونالد ترامپ مسلمانستیز بودن واقعاً نوبر است. مگر شاهد فعالیت ایرانیان در کمپین این مرد سفیدپوست مسیحی نیستیم؟ در همین رفراندوم انگلیس، مگر کم بودند ایرانیانی که پا به پای انگلیسیها، نگران ورود مهاجران بیشتر بودند؟
چند نفر مکزیکی در کمپین دونالد ترامپ فعالانه از کشیدن دیوار بین امریکا و مکزیک دفاع میکنند؟ از میان انبوه مهاجران عرب به فرانسه، چند نفر از آنها جبهه ملی این کشور را دوست دارند؟
آیا این پدیده نوبر نیست؟ واقعاً در جای دیگری از عالم هم نظیر دارد؟ من معتقدم اتفاقی که در آلمان افتاد، باید از طرف ایرانیان جدی گرفته شود. چون به نظر میرسد این فرهنگ نهادینه شده آریائی جدی است و با انسان آریائی اصلاً نباید شوخی کرد.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اردوغان گفته سرنگون کردن هواپیمای روس کار خلبانهای طرفدار فتحالله گولن بوده است. عجب قدرتی داشته این پیرمرد پبسلوانیانشین. اصلاً بعید نیست که پروژه دونالد ترامپ هم کار او باشد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
ساعتی پیش شبکه خبری فرانس 24 مصاحبه خود با رجب طیب اردوغان را پخش کرد. فکر میکنم اولین مصاحبه اردغان بعد از کودتا بود. و برای اولین بار به نکته مهمی در خصوص فرمانده گروگان گرفته ارتش اشاره کرد.
اولین سؤال خبرنگار فرانس 24 بسیار هوشمندانه بود. پرسید شما با چند ساعت تاخیر از کودتا مطلع شدید و این نشانه نقص سیستم امنیتی شماست. ولی هیچ مقام امنیتی را برکنار نکردید و یا خود آنها استعفاء نکردهاند. اردوغان هم ابتدا همان جوابهای تکراری و مقایسههای جهان سومی خود را ردیف کرد که در امریکا هم هنگام حمله به برجهای دو قلو چنین نقصی بوده و در فرانسه هم بوده و در بلژیک با اینکه ما به آنها اطلاع داده بودیم هم چنین نقصی بود. اما در نهایت با ادبیات خاص و هوشمندانه خود که شدیداً متکی بر ضربالمثلها و ابیات کلاسیک تُرکی است گفت : «ضربالمثلی هم داریم که میگوید اسب را نباید وسط میدان جنگ عوض کرد.» به عبارت دیگر برای میت هم نقشهها دارد.
در ادامه خبرنگار از نقش فتج الله گولن پرسید و او بعد از کلی توضیحات که نکته چندان جدیدی هم نداشت، گفت دستگیرشدگان اطلاعات زیادی در اختیار ما گذاشتهاند و برای اولین بار به شبکه شما میگویم که وقتی کودتاچیها فرمانده ارتش را گروگان میگیرند، به او پیشنهاد میکنند که تلفنی با فتحالله گولن صحبت کند.
البته اردوغان در این خصوص توضیح بیشتر نداد ولی من حدس میزنم منظور او این بود که کودتاچیها ضمن اینکه با گولن هماهنگی کامل داشتند، چنان به نفوذ گولن در سیستم مطمئن بودند که خواستهاند به فرمانده ارتش نشان دهند سر خود دست به کودتا نزدهاند.
پینوشت :
من مصاحبه اردوغان را به تُرکی ندیدم. ضربالمثلی که ایشان به کار برده چیز دیگری است ولی مفهوم آن فرق ندارد. ممنون از دوستانی که تذکر دادند.
Dereyi geçerken at değiştirilmez
یعنی : در حال رد شدن از یک دره، کسی اسب خود را عوض نمیکند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دوست عزیزم کریم اخوان من را به خواندن این مقاله دعوت کرده است و من هم شما را دعوت می کنم که بخوانید. (کامنت اول) کمابیش با مفاد آن موافق هستم. فیالواقع بعد از قضایای پارک گزی، اردوغان کاملاً لو رفت و نشان داد که چه نگاهی دارد.
اعتراض دختران و پسران در پارک گزی کاملاً مدنی بود. اما اردوغان بعد از چند روز آنها را چیزی نظیر خس و خاشاک نامید. از همه بدتر سخنرانی بود که به پدر و مادر جوانان توصیه کرد فرزندان خود را از خیابانها فرا خوانید و اجازه ندهید بیش از این شلتاق کنند. گوئی این جوانان احتیاج به قیم داشتند. دولت بریتانیا با آشوبگران لندن که در واقع هم قصد اغتشاش و غارت مغازهها را داشتند، با چنین ادبیاتی برخورد نکرد که اردوغان با معترضان پارک گزی کرد.
اغلب نیتخوانیهائی که در مورد اردوغان میشود، به نظر من هم درست است. اما این یک طرف قضیه است. اردوغان و طرفدارنش هم نیتخوانی میکنند. همین کودتا ثابت کرد که اتفاقاً نیتخوانی آنها بیشتر ریشه در واقعیت داشته است. مخالفان اردوغان چون نمیتوانند او را از راه قانونی سرنگون کنند، به راههای غیرقانونی متوسل میشوند. اردوغان هنوز علیه مخالفان خود توپ و تانک و فانتوم نکشیده است.
اگر مخالفان اردوغان واقعاً نگران آینده ترکیه و افکار و برنامههای او هستند، راهحل آن ساده است. همه اختلافهای خود را کنار بگذارند و با لیست واحد در انتخابات شرکت کنند تا او را شکست دهند. اگر او کنار نرفت حق با آنهاست.
بسیاری از حرفهائی که دونالد ترامپ میزند مخالف ارزشهای نهادینه شده غربی است. اما اگر فردا در انتخابات امریکا پیروز شد، مخالفان با او چه خواهند کرد؟ بدیهی است که همه تلاش خود را خواهند کرد تا چهار سال دیگر او را از اریکه قدرت پائین بکشند. چرا مخالفان اردوغان این کار را نمیکنند؟
بعضی از مخالفان شناختهشده اردوغان آدمهای دوروئی هم هستند که یک روده راست در شکم خود ندارند. از فضای اسلامفوبیا در جهان هم ناجوانمردانه بهره میبرند تا اوضاع را خطرناکتر نشان دهند. آنها کاری کردهاند که جهان بیش از ولادیمیر پوتین نگران توسعهطلبی اردوغان است. اردوغان هنوز خاک کشور دیگری را به ترکیه ضمیمه نکرده است. اردوغان هنوز در شرق کشور همسایه جنگ داخلی راه نینداخته است. ترکیه در میدان نطامی سوریه یکی از کوچکترین بازیگران بود، اما بزرگترین بازنده آن است. همه شواهد هم نشان میدهد که اردوغان قصد دارد با شرکای سابق خود تنشزادئی بکند.
و در خاتمه باید گفت این بدبینی به اسلام و اینکه اسلام باعث عقبافتادگی ماست، یک درد کهنه و آزاردهنده است. تمام سربازان آتاتورک مسلمان بودند و به نام اسلام در مقابل نیروهای مسیحی صفبندی کرده بودند. اتفاقاً دشمنان اصلی آنها مسیحیتر هم بودند. هنوز مطابق قانون اساسی یونان عضو اتحادیه اروپا، تبلیغ دینی غیر از ارتدوکس جرم محسوب میشود. در آن تاریخ اصلاً صحبت از تُرک نبود. خود کلمه تُرک هم به معنای مسلمان بود که بیشتر از طرف اروپائیها به کار میرفت. اما آتاتورک نامهربانیها با اسلام کرد که جزئیات آن را میدانیم. صد سالی است که بخش اسلامی جامعه ترکیه هر کاری میکند، باز مخالفان نگران آنها هستند. فعلاً هم که کارنامه اسلامگرایان موفقتر از مخالفان است. با این حساب اگر بنا بر نیتخوانی باشد، باید گفت نیت واقعی مخالفان اردوغان هم است که این که به آنها میگویند شما بروید بمیرید تا ما از دست شما راحت شویم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
یک کارشناس اقتصادی حرفی با این مضون میزد (یادم رفته کجا دیدم و یا خواندم) که وقتی همه ساله تظاهرات چپها علیه نشستهای سازمان تجارت جهانی را میبیند، خندهاش میگیرد. می گفت با شور و حرارت علیه امریکا شعار میدهند، اما حتی متوجه هم نیستند که امریکا چندان میانه خوبی با سازمان تحارت جهانی ندارد. میگفت اتفاقاً خیلی از نگرانیهای آنها در خصوص کمپائیهای امریکائی را سازمان تجارت جهانی تعدیل میکند.
اکنون در ایران مسئله کودتا هم اینگونه است. خیلی از کارشناسان حتی در جریان نیستند که کی با کی در افتاده است. سطح تحلیلها اندکی بالاتر از تفسیر عکس پسر اردوغان با رهبران داعش است. از بوقچی پکاکا تا تورج امیراتابکی کارشناس ترکیه شدهاند.
از همه جالبتر تورج امیراتابکی است. او را باید ذبیحالله منصوری امور ترکیه نامید. فقط کافی است چند کلمه کلیدی اردوغان و نورچی و گولن و گل را به او بدهند و بعد او را به پریز برق بزنند و بگویند چه اتفاقی افتاده است. "به داوری من" قصه خواجه تاجدار را میبافد و ...
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
بگذارید یک بار این مسئله را به وضوح توضیح دهم. گرچه معتقدم آدم باید حتی الامکان با دوستانش صادق باشد و از گفتن جملات کلی و بیحاصل مثل این که من تُرک هستم و اما... و یا من کُردها را دوست دارم و اما.... پرهیز کند و حرفش را صادقانه بزند. حرفی هم که صادقانه گفته شود، مخاطب صادق خود را پیدا میکند. اما بس که راجع به گروه جهنمی پکاکا نوشتم، ناچارم این توضیح را بدهم.
من از حق تعیین سرنوشت مردم کردستان ترکیه صدرصد حمایت میکنم. اگر این مردم طالب جدائی از ترکیه باشند، آن را حق مسلم این مردم میدانم. اگر از بیرق تحمیلی یک ملت دیگر عذاب میکشند، خودم را کاملاً در این عذاب شریک میدانم. از نظر مسائل قومی و زبانی آدمی کاملاً بنیادگرا هستم. از آسیمیله شدن کُردها در ترکیه همانقدر عذاب میکشم که از خاموشی آرام زبان آشوری در ایران و منطقه. داشتن یک کشور مستقل برای یک ملت را هم بر خلاف تبلیغات زهرآگین ملل غالب منطقه، امری بسیار مهم میدانم. از حساسیتهای بشر متمدن فعلی هم حوصلهام سر میرود که میلیونها دلار برای حفظ گونهای از کبک هزینه میکنند تا مبادا نسل آن منقرض شود. اما در روز روشن نسل یکی از قدیمیترین ملل خاورمیانه یعنی آشوریها در حال افتادن است و کک احدی هم نمیگزد. آشوریها اگر به اندازه استان قم برای خود کشور داشتند، اکنون به چنین حال و روزی نمیافتادند. ده سال است دل دیدن روستای آشوری ساعتلو در جاده بالانج را ندرام. گویا فقط چند پیرمرد و پیرزن در این روستا مانده و جوانان جملگی رفتهاند.
در خصوص کُرد و کُردستان دشمنی من با پکاکاست که آن را سرطان در حال گسترش منطقه میدانم. سرطانی که سرخوش از حمایتهای منطقهای و جهانی است، اما تخم کینه و نفرت میکارد. من با هر نوع جنگ مسلحانه بیچون و چرا مخالفم. اما کاملاً متوجه هستم که گروههای کُرد ایرانی حتی یک روز هم مثل پکاکا نجنگیدهاند. پکاکا اهداف دیگری دارد. اگر گروههای کُرد ایرانی مثل پکاکا می جنگیدند، فتح مهاباد از طرف ارتش بیش از یک سال طول میکشید. اینها نکات کلیدی است. از آن طرف اگر گروههای کُرد ایرانی امکانات پکاکا را در ترکیه داشتند، طوری که شخص مورد تائید آنها تا کاندیداتوری ریاستجمهوری هم پیش برود، دو دستی این شرایط را میچسبیدند که مبادا فرصتطلبان و زیادهخواهان فضا را متشبح کنند. من با شناختی که از شرایط دارم، بدیهی ترین فرضم این بود که بود که فعالان و روشنفکران کُرد ایرانی فرهنگ خود را به ترکیه صادر کنند و به همتباران خود یادآور شوند که قدر این فرصتها را بدانید. اما برعکس! اینها دنبالهرو عروس هزار داماد منطقه شده اند. روشنفکر کُرد ایرانی گوئی افکارش را رهن کامل در اختیار پکاکا قرار داده است و حتی قادر نیست به طور مستقل طرح سؤال کند. مدام اردوغان اردوغان کردنهای دروغین پکاکا را تکرار میکند و هیچ لازم نمیبیند که اندکی هم مستقل فکر کند. همین روشنفکران از چند عملیات اخیر در مناطق کُردنشین ایران خیلی استقبال نکردند، و کار بسیار شایستهای هم کردند، اما بوقچی پکاکا در ایران شدهاند و مدام بر تنور جنگ شهری در شرق ترکیه میدمند. شهرهائی که شهرداران آنها به نوعی از پکاکا بود.
ممکن است به من بگوئید ترا سننه و چرا کاسه داغتر از آش می شوی؟ اصلاً اینطور نیست. سرنوشت مردمان این منطقه ابداً از هم جدا نیست. سوریه و عراق مؤید این حرف است. خوشبختی کُرد، خوشبختی ماست. گرفتاری کُرد هم دقیقاً گرفتاری ماست. «اینجا»
***
سازمان فاشیستی استالینی پکاکا با بازها و اعوان و انصارش کودتا را محکوم کرده و فرمودهاند که آن را جنگی میان نیروهای غیردموکراتیک جامعه ترکیه میدانند.
شادوران مهندس بازرگان در مجلس اول خیلی عذاب کشید. مردی سردی گرمی کشیده بود. تحصیلات عالیه داشت. استاد دانشگاه بود. زبان خارجی میدانست. اسلام را هم خیلی بهتر از انبوه دلواپسان آن تاریخ مجلس میشناخت. اما از هیئت رئیسه مجلس تا خلخالی و تا نمایندگان ریز و درشت حزبالهی وسط حرفهای او میپریدند و درشتی میکردند و بعضاً شعار مرگ بر "لیبرار" هم میدادند. در یکی از همین دفعات نمایندهای که تمام اعتبارش انتساب به فلانکس بود و تازه خود فلانکس هم مالی نبود، در نهایت بیادبی حرفی احمقانه به بازرگان زد. پیرمرد به شیوه همیشگی خود پناه برد و جوابی به او داد که تاریخی شد. گفت : کسی که به ما نریده بود، کلاغ کوندریده بود.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
آتاتورک و اردوغان
این یادداشتی است که ایام عید برای نهالستان نوشتم و هنوز فرصت نکردم نهائی کنم. به مناسبت حوادث اخیر چند پاراگراف آن را متناسبسازی کردم و تقدیم میکنم. مقایسهای میان آتاتورک و اردوغان کردم که در استانبول و آنکارا و ازمیر هم نظیری برای آن نخواهید یافت.
در جریان جنگ جهانی اول تقریباً چیزی از ترکیه فعلی باقی نمانده بود. شهرها و مناطق مهم فقط در اشغال متفیقن نبود، کسانی هم آنجا را اداره میکردند که چشم دیدن مسلمانان را نداشتند. مسلمانان بالکان و یونان فعلی هم آواره و اسیر ملیگرائی مستعمرات سابق عثمانی شدند و عملاً جائی در آن کشورها نداشتند. همه چیز در آستانه فروپاشی مطلق بود که ترکیه در همان تاریخ با سه فرصت بزرگ تاریخی مواجه شد.
اولین و مهمترین فرصت داشتن فرزندی به نام مصطفی کمال بود که به تنهائی یک ملت بود. آتاتورک فقط یک افسر عثمانی نبود، او نابغه به تمام معنا بود. دشوار بتوان در آن قرن و در آن شرایط در سطح جهان شخصی به باهوشی و خردمندی و شجاعت و میهندوستی او یافت. آتاتورک علاوه بر اینکه یک افسر لایق بود، هیچ فرصتی را برای مطالعه و تحقیق هم از دست نمیداد. حتی زمان جوانی که برای مشکلات کلیوی خود مدتی در آلمان بستری شد، به خواندن ترجمه فرانسه معروفترین کتاب آن دوران یعنی کاپیتال مارکس مشغول شد. فرصت یاد گرفتن زبان آلمانی را هم از دست نداد. وقتی به عنوان افسر عثمانی به بلغارستان رفت، تحت تاثیر اپرای بلغارها قرار گرفت و مسئولان آنجا را سؤال پیچ کرد که آیا این آوازخوانها واقعاً بلغار هستند؟ برای او سوال شد که چطور مستعمره دیروز عثمانی توانسته چنین ارتقاء پیدا کند که گوئی بیننده در پاریس به تماشای اپرا نشسته است. چنین آدم جستجوگری بود و فقط به آینده و راههای پیشرفت میهن خود فکر میکرد. هر چه نشان از مدرنیته غربی داشت، توجه او را جلب میکرد. فقط از علم و دانش غرب حرف نمیزد، شخصاً مدتی شروع به یاد گرفتن والس هم کرد. آتاتورک رویای کشوری مدرن به نام ترکیه را داشت و از هیچ تلاشی فروگذار نمیکرد که ترکیه وارد عرصه ملتهای متمدن شود. همه چیز آتاتورک میهن بود. زیر توپ و تانک و وسط میدان جنگ هم نقشهها برای آینده کشور میکشید.
آتاتورک دیپلماتی بسیار برجسته هم بود. بر خلاف تصور رایج فتوحات او فقط ناشی از جنگ نبود. شهرهای کلیدی و تنگههای استراتژیک را با مانورهای درخشان دیپلماتیک و با دست خالی از چنگ متفین در آورد. اختلافات قدرتهای جهانی را به خوبی میشناخت. بهترین بهره را از بلشویکهای حاکم در روسیه برد و عملاً مسئله ارمنستان را از رابطه این دو کشور خارج کرد. کمکهای شایان توجهی هم از روسها گرفت. دقیقاً از اختلافات روس و انگلیس و آلمان خبر داشت. آخرین بخش خاک میهن را که از دست فوانسویها خارج کرد، استان ختای بود. مانور دیپلماتیک او در مقابل فرانسویها بعید است در تاریخ نظایر زیادی داشنه باشد. به هیچ وجه مایل به جنگ با فرانسه نبود، چون تقریباً مطمئن بود که ترکیه توان جنگ دیگری را ندارد. اما در مذاکره با فرانسویها هم از تمدن درخشانشان ستایش میکرد و هم چنان قدرتی از خشم ملت را به آنها نشان میداد که عملاً فرانسویها را از جنگ دیگری ترساند.
وقتی آتاتورک از جنگ و فروپاشی عثمانی و پایان خلافت خلاص شد و جمهوری ترکیه را تاسیس کرد، دومین شانس و فرصت بسیار بزرگ تاریخی نصیب آتاتورک و به تبع آن ترکیه شد. و آن یار غار آتاتورک، عصمت اینانیو بود.
عصمت پاشا مردی حکیم و افسری کاردان و دیپلماتی کاربلد و فاتح چندین نبرد بود. مذاکرهگر فوقالعادهای هم بود. کارنامه موفق او در لوزان ستایش همه دیپلماتهای اروپائی را برانگیخت. کسان دیگری هم ممکن بود این شرایط را داشته باشند، اما عصمت پاشا بشدت مورد اعتماد آتاتورک بود. و همین باعث شد که آتانورک اداره امور کشور را کاملاً به چنین مرد صبور و کاردانی بسپارد و خود در مقام رئیسجمهور به انقلابی که رویای آن را داشت، بپردازد.
در این دوران آتاتورک کارهای سترگی کرد. مهمترین آنها اصلاح زبان تُرکی بود. مناسبترین تصمیم را در بهترین زمان ممکن گرفت و با سرعتی باورنکردنی اجرا کرد. خود پای تختهسیاه میرفت و به شاگردان زبان و الفبای جدید را میآموخت. چنان انرژی مثبتی به کادر آموزش فشل باقیمانده از عثمانی تزریق میکرد که هر کدام مثل یک سرباز در خدمت زبان تُرکی نوین درمیآمدند. اشتباهاتی نه چندان کوچکی صورت گرفت، اما کل پروژه به هزار سال پریشاننویسی زبان تُرکی پایان داد و عملاً این زبان را به سطحی که در رؤیای تُرکها هم نمیگنجید، ارتقا داد.
اما در همین اوضاع و احوال فاجعه بزرگی هم رخ داد. آتاتورک عملاً هر چه میخواست انجام میداد و دیگران جلودار او نبودند. نه کسی را یارای مقابله با او بود و نه اصولاً کسی در حد و اندازه او بود. به تعبیر یک نویسنده انگلیسی، آتاتورک فرزند زمانهای بود که سؤالهای چرند جهان فرا گرفته بود و لاجرم به این سؤالها جوابهای چرند هم داده میشد. آتاتورک بسیاری از این سؤالها را شخصاً جواب داد و جوابهای خود را اجرائی هم کرد. تُرکیگرائی بسیار افراطی که بعضی وقتها مرز شوخی و واقعیت را به هم میریخت، حاصل این دوران است.
به سایز جمجمه افراد هم برای تشخیص اصالت تُرک بودن کار داشتند. میراث اسلامی را عملاً تحقیر کردند. لائیسم ستیزهجو را طوری گسترش دادند که انگار چیزی به نام صدها سال خلافت عثمانی فقط یک اتفاق کوچک در تاریخ این ملت بوده است. چنان قرائتی از اصالت تُرکی و ترکیه فعلی به میان آوردند که گوئی میان زادگاه تُرکان باستان و تُرکان آناتولی یک خط پرواز چند ساعته دایر بوده است. چنان در تنور یک ملت و یک زبان دمیدند که هنوز آثار زیبانبار آن باقی است و کُردهای ترکیه بابت آن تاوان سنگینی دادند. در آن تاریخ بعضی تاریخنگاران برجسته عثمانی مثل فواد کوپرولو تشخیص داده بود که ملل متمدن و همینطور آیندگان به بعضی از این ادعاها خواهند خندید. ولی کسی را یارای توقف این تصمیمات نبود. آتاتورک بسیاری از یاران قدیمیاش را رنجاند. دور و بر او را مجیرگویان گرفتند. حتی یار غار خود عصمت اینانیو را البته با چشم گریان هر دو وادار به استعفا کرد. اگر دخترخوانده بسیار فهمیده او آفت نبود، عصمت پاشا زودتر نیز وادار به استعفاء میشد.
در چنین شرایط بسیار دشواری بود که جمهوری ترکیه با سومین فرصت تاریخی خود مواجه شد. آتاتورک بزرگ بنیانگذار این جمهوری خیلی پیر نشد و فشار کار و بیمارییهای طاقتفرسا او را از پا در آورد و در سن پنجاه و هفت سالگی به رحمت خدا رفت. کاریزمای او که در پایان عمر به مانعی برای عقل جمعی تبدیل شده بود، دیگر وجود خارجی نداشت. اگر ده سال دیگر این رویکرد ادامه مییافت، احتمالاً جبران آن برای وارثان این مرد بزرگ به مراتب مشکلتر میشد. عصمت اینانیو دومین رئیسجمهور ترکیه شد و در سالهای بعد جلوی بسیار از اتفاقات افراطی و بعضاً مضحک گرفته شد. اکنون مردم ترکیه فقط به میراث درخشان آتاتورک فکر میکنند و او را بسی دوست دارند.
دهها سال بعد از آتانورک سیاستمدار بزرگ دیگری در ترکیه به نام رجب طیب اردوغان ظهور کرد که گوئی مقرر بود بخش بزرگی از آن اشتباهات را جبران کند. در دوران اردوغان لائیسم ستزهجو تعدیل شد. ترکیه جرو ده کشور برتر کشاورزی جهان شد. توریسم آن رونقی شگفتانگیز یافت. کشوری که زیر بار بدهیهای خارجی غرق شده بود و پول ملی آن ورقپارهای بیش نبود، به گروه بیست کشور برتر اقتصادی جهان راه یافت. ترکیه که تا دیروز برای اجرای هر پروژهای باید دست تکدی به سوی وامدهندگان بینالمللی دراز میکرد، هم اکنون در صدر کشورهائی است که پروژههای بسیار بزرگ ملی و به ارزش چهل میلیارد دلار در دست اجرا دارد. همه این دستاوردها مدیون دوران اردوغان است.
قبل از اردوغان صحبت به زبان کُردی در ترکیه بوی تحزیهطلبی میداد، اما اردوغان در دیاریکری که به نام آن هم در دوران آتاتورک رحم نشده بود، دست دو ستاره درخشان کُرد را بالا برد و مردمی کُردی خواندند و کُردی رقصیدند. پرچم کُردی در مراسم رسمی هم برافراشته شد. اردوغان با کاریزمای بالای خود بسیاری از تابوها را شکست و ترکیه را گامی بزرگ به پیش برد. در دوران حکومت او چندین کودتا کشف شد. تنها کودتای واقعی هم شکست خورد. اردوغان بعد از آتاتورک، فرصت بزرگ ترکیه بود. دومین فرصت شخص اردوغان هم حزب منسجم و یاران کاردان او بود.
اما کیست که نداند اردوغان بعد از حوادث پارک گزی به شخص دیگری تبدیل شد و یا خصلت واقعی خود را بروز داد. اکنون هم کاریزما دارد و هم رای دارد و هم جامعه را دچار شکاف بزرگ کرده و هم رقبایش در مقابل او عددی نیستند و هم یارانش را رانده و هم پنج سالی است که سن 57 سالگی را پشت سر گذاشته است.
میدانیم که او بچه قاسمپاشا در استانبول است و تا به شکل "استصوابی" همه را دقمرگ نکند، نه به اتحادیه اروپا خواهد پیوست و نه دعوت حق را لبیک خواهد گفت و نه کنار خواهد رفت. در نود سالگی پنالتی هم خواهد زد. و اینجاست که باید به باریتعالی تاریخ را و سرنوشت ملتی را یادآوری کرد که صدها سال به دین او خدمت کردهاند و اکنون یک ارتحال جانسوز و بدون هیچ حاشیه میتواند بهترین دوای درد آنها باشد. و به قول از ما بهتران پئری فور تورکی برای دومین فرصت تاریخی سوم
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
به کودتا در ترکیه Darbe میگویند. وقتی ریشه یک کلمه را متوجه نمیشوم، به تجربه دریافتم که احتمالاً از زبانهای اروپائی نه چندان آشنا مثل یونانی و ایتالیائی به تُرکی راه یافته است. اما وقتی از دوستان تُرکیدان سؤال کردم، متوجه شدم که این کلمه نه اروپائی است و نه ریشه تُرکی دارد. "داربه" تلفظ تُرکی کلمه عربی کاملاً آشنای "ضربه" است. که با معنای کلمه فرانسوی کودتا هم مترادف است.
در هر دو زبان تُرکی و فارسی برای تلفظ صحیح حروفی مثل ض و ظ مشکل داریم. در زبانهای اروپائی کلمات عربی حاوی این حروف را به شکل "د" مینویسند. مثلاً ابوظبی و انتفاضه در انگلیسی ابودبی و انتفاده نوشته میشود.
اما کلمات حاوی این حروف قرنها پیش از عربی به تُرکی و فارسی راه یافته و از قدیمالایام هم خودمان را راحت کردم و همه را "ز" گفتیم. در تُرکی هم ظالم و مظلوم و رمضان را با همان حرف Z مینویسند. چطور "ضربه" چنین سرنوشتی پیدا کرده است؟ همان دوست ترکیدان به من گفت که برای کلمات دیگر عربی هم تلفط "د" رایج است. مثلاً به قاضی هم کادی و به رضیالله هم ردیالله میگویند.
چرا این موضوع در تُرکی از یک انسجام برخوردار نیست؟ خیلی کنجکاو شدم در این خصوص بیشتر بدانم.هیچ ایدهای ندارم، اما شاید نقش مذهب میان تُرکها هم در این خصوص دخیل باشد. یک مثال از روستاهای سُنّی و شیعه اورمیه میزنم که فتح بابی بشود برای دوستان اهل نظر. به هر حال همه مسائل کودتا حل شد و حیف است همین یک مسئله لاینحل بماند.
تلفظ کلمه والضالین در آخر سوره حمد میان تُرکهای شعیه و سُنّی در اورمیه به وضوح تفاوت دارد. اگر شما چشمبسته و بدون هیچ اطلاعی از بغل مسجد روستائی رد بشوید، و روحانی مسجد کلمه والضالین را تلفط کند، کاملاً میتوانید متوجه شوید که این مسجد مربوط به شیعه و یا سُنّی است. میان شیعیان والضالین با تاکید بر روی حرف ض طوری تلفظ میشود که صدای "ز" هم از آن شنیده میشود. اما میان اهلسنت خبری از صدای ز نیست و به "د" نزدیکتر است. البته عوام شیعه کاملاً "ز" تلفظ میکنند و عوام سُنّی که سواد و خواندن و نوشتن هم نداشته باشند، بعضاً والضالین را به شکل والالین هم میگویند. دلایل فقهی این مسئله را نمیدانم. اما چون تاثیر دیرین عثمانی در آن مناطق زیاد است، بر همین سیاق شاید بتوان گفت که در ترکیه سُنّیمذهب تلفظ کلمات عربی حاوی این حروف بستگی به این دارد که از میراث دینی و یا از میراث ادبی به تُرکی راه یافته باشد. و یا ممکن است تلفظ کلمه عربی که از فارسی به تُرکی راه یافته، با کلمهای که مستقیماً از عربی آمده فرق داشته باشد. و تا نظر دوستان چه باشد
شایان ذکر است که این مسئله میان کُردها هم هست. اما چون من تمام روستاهای کُرد که در همسایگی خودمان دیدم سُنّیمذهب هستند، و کُردها هم اصولاً کلمات عربی را بهتر تلفظ میکنند (و یا ما اینطور فکر میکنیم) نمیتوانم در این خصوص اظهار نظر کنم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
میراث شوم کودتا در ترکیه برای ابد به تاریخ پیوست. برای اولین بار دموکراسی و احزاب اصلی تمام قد و متحد در مقابل کودتا ایستادند. بخشهای مستأصل نظامی هم آخرین تیر خود را در تاریکی شلیک کردند. اما مورد حمایت بدنه ارتش و فرماندهان عالیرتبه آن هم قرار نگرفتنند. فصل کودتاها در ترکیه به پایان رسید.
شاید بتوان گفت نماد اصلی شکست این کودتا عکسالعمل رسانههای ترکیه بود. کودتاچیها تلویزیونهای دولتی ترکیه را گرفتند، اما مقامات و از جمله اردوغان به واسطه تلویزیونهای بخش خصوصی و از جمله کانالهای خبری منتقد دولت مردم را به مقاومت دعوت کردند. اردوغان با سیانان تُرک هم مصاحبه کرد که طی این چند سال اخیر بسیار کم سابقه بود. البته ساعتی بعد سیانان تُرک هم به اشغال کودتاچیها در آمد.
کمال قلیچداراوغلو رهبر حزب اصلی مخالف قویاً کودتا را محکوم کرد و پشت سر دولت ایستاد. حزب ملیگرا هم کودتا را محکوم کرد. دموکراسی پیروز شد و میراث شوم کودتا برای ابد به تاریخ پیوست.
بزرگترین درس این کودتا برای حزب حاکم و ملت ترکیه این بود که حامی اصلی دموکراسی در ترکیه مردم و احزاب مخالف و رسانههای آزاد و منتقد دولت هستند که در روز مبادا اختلافات را کنار میگذارند و مدافع آزادی و دموکراسی کشور خود میشوند. از شیوه گزارشگری رسانههای عمده غربی چنین به نظر میرسید که گویا قرار است با صحنهای مثل کودتا علیه دولت قانونی محمد مرسی در مصر مواجه شویم. سیانان امریکا در ساعت نخست پس از کودتا، و انگار نه انگار که کودتای نظامی علیه یک دولت قانونی اتفاق افتاده است، بیشتر در خصوص "رفتارهای اسلامیستی" اردوغان حرف میزد که این روزها در غرب معانی بسیار خاصی دارد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
عباس کیارستمی کارگردان نامی کشور قربانی یک قصور پزشکی در شهری دورافتاده و در یک بیمارستان دولتی نشده است. این واقعه در یکی از بهترین و گرانترین بیمارستانهای پایتخت اتفاق افتاده است. دکتر پرآوازهای هم که کیارستمی را عمل کرده، گویا نام نامآورترین کارگردان ایرانی را نشنیده بود. بهمن کیارستمی میگوید که بعد از چند بار عمل کردن، وقتی وزیر بهداشت به ملاقات آمد و پزشکان مشکل را توضیح دادند، تازه فهمیدیم چه اتفاقی افتاده است. این موضوع به اندازه کافی شرمآور نیست؟
ایران یکی از پیشرفتهترین کشورهای منطقه در حوزه پزشکی است. کمتر کشوری در همسایگی ما این اندازه پزشکان باسواد و حاذق و بیمارستانهای مجهز دارد. اما مشکلات پزشکی در ایران هیچ کم و کسری از کشورهای عقبمانده ندارد. چرا با چنین تناقضی مواجه هستیم؟ آیا دولت به تنهائی مقصر است؟ اگر امکانات دولتی دو برابر شود، مثلاً 25 درصد مشکلات کاهش خواهد یافت؟ تجربه نیم قرن اخیر نشان داده که ابداً اینگونه نیست و ما اسیر یک اشرافیت طلبکار پزشکی هستیم که از وضع آشفته فعلی نهایت بهره را میبرد. سی سال پیش دولت از هند و پاکستان پزشک به ایران دعوت میکرد، اکنون پزشک بیکار هم داریم. اما معضل همچنان پابرجاست و در بعضی شهرها گوئی پزشک وجود ندارد.
این جواب تکراری که همه چیزمان به همه چیزمان میآید، دردی را دوا نمیکند. ایران در بسیاری از زمینههای تخصصی طی سالیان گذشته پیشرفت خوبی داشته است. اما در زمینه سیستم پزشکی گوئی قرار است از هر مدل مطرح در جهان بخشهای ناکارآمد و فاسد آن به ایران بیاید. نه سیستم دولتی درست و حسابی داریم و نه بخش خصوصی ثروتمند به وظایف ابتدائی خود درست عمل میکند.
این نگرش مختص پزشکان نبود. در گذشته اغلب تحصیلکردههای دانشگاهی برخوردشان با مردم طلبکارانه بود. نمونه واضح آن مهندسان بودند. نیم قرن پیش حتی مردم عادی روستاها هم که جذب شرکتهای ساختمانی فعال در ایران میشدند، بلافاصله فرق مهندس روس و آلمانی را با مهندس ایرانی متوجه میشدند که چطور دست به سیاه و سفید نمیزند و از زمین و زمان هم طلبکار است. گذشت زمان و انبوه فارغالتحصیلان مهندسی این مسئله را حل کرد. اما اشرافیت پزشکی سلامتی ما را گروگان گرفته و مثل بختک روی سیستم پزشکی افتاده است.
کیارستمی سیمنای خود را در سطح جهان مطرح کرد. حال که با کمال تاسف قربانی این سیستم طلبکار و از خودراضی شده است، امید که آوازه نام او گشایشی برای حلاجی این درد کهنه در داخل بشود.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
جان کلام دیاکو که غم و حسرت در کلامش موج میزند این است : «قسم می خورم موتور جستجوگر گوگل به ما کمک بیشتری می کرد تا کادر بیمارستان بعثت سنندج»
ما هم باید تجربههای تلخمان را بنویسیم. باید جامعه پزشکی کشور را تحت فشار بگذاریم تا دست از این برخورد اشرافی بردارند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
یکی از دوستان علاقهمند به آثار شادروان کیارستمی که در مراستم تشییع جنازه شرکت کرده بود، میگفت حداکثر چند هزار نفر مشارکت کرده بودند. برآورد او حدود چهار هزار نفر بود. میگفت حتی خیابان حجاب هم پر نشده بود. همه شلوغیها مربوط به حوالی کانون پرورش فکری کودکان بود. وقتی هم نماز میت به امامت آقای دعائی شروع میشود، اغلب مردم مراسم را ترک میکنند.
دو سال پیش که مرتضی پاشائی درگذشت، مسئله اصلی بخش مهمی از جامعه این بود که ایشان کی بود و چه آثاری داشت. آهنگهائی هم که خوانده بود، چندان مورد پسند اهل فن نبود. اما تشییع جنازه ایشان اعجابآور بود. گفته میشود بعد از جنبش سبز چنین تجمع مردمی سابقه نداشته است.
عباس کیارستمی خیلی فراتر از سینمای ایران و یکی از سینماگران معروف جهان بود. بالاترین جوایز سیمائی را هم کسب کرده بود. انسان شریفی هم بود. وقتی هم با نخل طلا آمد، از در پشتی فرودگاه او را آوردند تا دلواپسان آن تاریخ آسیبی به او نرسانند. پرونده پزشکی ایشان هم حاکی از آن است که عملاً قربانی بیتوجهی و خطای پزشکی شده است. چند روزی هم هست که نامداران کشور مردم را دعوت به مشارکت در این مراسم میکنند. ممانعت و کارشکنی هم در کار نبود. رسانهها هم توجه فوقالعادهای به موضوع کردند. همه شرایط از اشتهار جهانی تا مظلومیت، برای یک مراسم به یاد ماندنی و میلیونی مهیا بود. اما فقط چند هزار نفر شرکت کردند. اگر مراسم در پاریس برگزار میشد، به ظن قوی مشارکتکنندگان بیش از این بود.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
کیارستمی و سعدی و لهجه تُرکی
از وقتی شعر کلاسیک فارسی را شناختم، با این سؤال مواجه شدم که چرا عموم معاصران از خواص تا عوام، حافظ و مولوی را به سعدی ترجیح میدهند؟ حتی وقتی از شاعران نام میبرند بعضاً سعدی فراموش میشود. در گذشته چنین نبوده است. یکی از دلایل آن روشنفکران معاصر از شفیعی کدکنی تا شاملو بودند که به جان سعدی افتادند. چپها هم با سعدی چپ بودند و بعضاً چنین بزرگی را در حد یک شاعر درباری پائین میآوردند. بیسروتهترین اظهارات از آن شاملو بود که گفت سعدی شاعر نیست، ناظم است. شفیعی کدکنی هم یک منحنی چهار بعدی شعر کشید و گفت شعر سعدی فاقد بعد چهارم یعنی عمق و معنویت در حد حافظ و مولاناست.
به هر حال گفتمان غالب این بود و هست. و باید گفت همان بهتر که شعر سعدی عمق ندارد و خیلی عارفانه نیست و زمینی است. اهل زمین عشق زمینی را می فهمد و دوست دارد. در ضمن معلوم نیست چند نفر از ترجیحدهندگان حافظ و مولانا هم در آن بالا بالاها تشریف دارند.
مجموعه آثار سعدی یک اتفاق سرنوشتساز در زبان هم بود. از مکتبخانههای هرات تا استانبول و از حجتالاسلامهای قم تا مولویهای بلوچستان، گلستان سعدی را میخواندند. اینها بعضاً سر شیوه قرائت قرآن هم با هم دعوا داشتند. در قم هنوز بسیاری مولوی را تکفیر میکنند ولی سعدی را میخوانند. آثار سعدی اتفاقی نظیر تورات برای زبان فارسی بود.
کیارستمی جزو معدود نامدارانی بود که سعدی را دوباره کشف کرد. کتاب "سعدی از دست خویشتن فریاد"، انتخابی به سلیقه کیارستمی از مجموعه آثار سعدی بود. در مصاحبه با یکی از روزنامهها هم جملهای بسیار طلائی گفت. او به توصیف غزل عاشقانه سعدی پرداخت و گفت : من نمیدانم مردم چرا فال سعدی نمیگیرند؟
کیارستمی در مشهورترین فیلم خود طعم گیلاس خدمت بزرگی هم به تُرکهای ایران کرد. در حالی که لهجه تُرکی در آثار معاصر فارسی معمولاً نماد بیسوادی است، کاراکتر مهمی در این فیلم با لهجه تُرکی و سعدیوار و به زبان ساده و بینهایت عالمانه، شیرینی زندگی را تفسیر میکند. انتخاب کاراکتر هم اصلاً تصنعی به نظر نمیرسد. مرد تُرک در نهایت زیبائی میگوید آمده بودیم خودکشی کنیم و یک توت ما را نجات داد. البته جُکی هم میگوید. خود جُک به اندازه کافی شیرین و گویا بود و چسباندن آن به تُرکها دلیلی نداشت. گرچه با لحاظ کردن کل روایت مشخص میشود که هیچ توهینی در کار نیست و نباید با عنوان کردن آن از حلاوت کار به یادماندنی کیارستمی کاست. (کامنت اول)
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
مقاله درخشان آقای مهدی جامی در بیبیسی فارسی را حقیقتاً یک گشایش میدانم. چرائی استقبالم از این مقاله را در این مطلب نوشتهام.
ابتدا چند انتقاد کوتاه از مقاله کردهام. سپس به نگرش متداول بیبیسی فارسی در خصوص ترکیه پرداختهام که تقریباً همه خروجیهای آن تکراری است و نه تنها دردی را دوا نمیکند، بلکه بعضاً به خود درد هم مبتلاست. بعد به سابقه و جایگاه نویسنده مقاله پرداختهام تا اهمیت این نوشته گرانبها را بهتر بیان کنم. در نهایت به همان مسیر سفرهای آقای جامی اشاره کردهام که من از منظر دیگری و با تمرکز بر سه بخش تُرک و کُرد و علوی آن را پیمودهام و به نتیجهای باورنکردنی رسیدهام.
در پایان نیز با تأسی از آقای جامی، رؤیاهای خودم را نوشتهام.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دیدن این تصاویر برای هر دلی توصیه نمیشود. خاصه او که پایش میلنگد. یعنی باری هم به او میرسد؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
محمود صادقپور متخلص به شامی، شاعر نامی اورمیه به رحمت خدا رفت. (لینک خبر در کامنت اول) مرحوم شامی اهل روستای بارجوق محال بکشولوچای بود که روستای مادری من نیز هم هست. آشنائی خانوادگی داشتیم. تصویر من از ایشان مربوط به اواخر دهه چهل است که جوان بودند و مدام برای هم سن و سالهای خود در بارجوق شعر میخواندند. همیشه هم دوچرخه سوار میشدند و گویا تا همین اواخر وسیله اصلی رفت و آمد ایشان دوچرخه بوده است. یکی از معروفترین اشعار شامی "داشلی بولاق" در وصف بارجوق بود. بعدها فهمیدم در سبک حیدربابا سروده شده است. متاسفانه اصل شعر را نتوانستم پیدا کنم. ولی تصویری از مناسبت آن به یاد دارم که خدمت شما مینویسم.
بارجوق چشمهای داشت که به آن داشبولاق میگفتیم. داشبولاق در جوار مسجد روستا بود. همیشه آب داشت و کمی دورتر برکه نسبتاً بزرگی را هم شکل داده بود که به آن گُؤل میگفتیم. گُؤل زمستانها یخ میبست و روی آن سرسره بازی میکردیم. داش بولاق محور زیبائیهای بارجوق بود.
همه کاره مسجد روستا دو عمی (عمو) بودند. مرحومان مُلّا حکیم عمی و پدربزرگ من که همه به ایشان عبدالحسین عمی میگفتند. ما هم به پدربزرگمان عمی میگفتیم. اما این دو عمی سر هیچ چیزی با هم توافق نداشتند و هرگز آبشان توی یک جوب نمیرفت و مدام مشغول جر و بحث بودند. در عوض بچههای آنها بسیار صمیمی بودند و گاهگاهی هم تعمداً شیطنت میکردند تا این دو عمی را بیشتر به جان هم بیندازند.
اولین چاههای نسبتاً عمیق را که زدند، داش بولاق خشکید و گُؤل هم از بین رفت و جغرافیای بارجوق دچار تغییرات غمانگیزی شد. در همین تاریخ بود که مرحوم شامی شعر معروف خود را برای بارجوق و داشبولاق سرود که سرشار از حسرت بود. به همه بزرگان روستا از جمله ملاحکیم عمی و عبدالحسین عمی هم اشاره کرد. هر وقت این شعر از رادیو اورمیه پخش میشد، همه خانواده مادری من گوش به رادیو بودند و اشک میریختند.
بارجوق خیلی مورد کملطفی اهالی خود قرار گرفت. جز خانواده مادری من که محال است ملک و خانه آبا و اجدادی را به حال خود رها کنند، قریب به اتفاق اهالی پس از شهرنشنی خانههای خود را فروختند و بعد حسرت روستا به دلشان ماند. از بارجوق برای اهالی بارجوق فقط یک قبرستان باقی مانده است که درگذشتگان خود را آنجا دفن میکنند. مرحوم شامی هم در قبرستان بارجوق آرام گرفت.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دو پست کاملاً احساسی فوتبالی نوشتم و اکنون خودم هم احساس خوشایندی ندارم. انتقاد یکی از دوستان نادیده را دریافت کردم که مدتی هم در ورشو زندگی کردهاند و اجازه گرفتم تا منتشر کنم. چند نکته را پیش از آن توضیح میدهم.
جنگ داخلی سوریه و اوضاع منطقه بسی لُو دهنده بود، با حقایق عریان و ویرانگری مواجه شدیم. معلوم شد از خود راضی بودن و تنزهطلبی و برای دیگران تعیین تکلیف کردن و خود را نقطه پرگار فهم و درک دانستن، فقط مختص از ما بهتران نبوده است.
از روزنامهنگار برجسته و شناختهشده تا شهروند عادی تز صادر میکنند که اگر در حلب نجنگیم باید در تهران بجنگیم. آنوقت همین آدمها هر کدام یک کسینجر شدهاند و مدام برای کشور بسیار آسیبپذیر و با بازار آزاد ترکیه که 900 کیلومتر با کانون بلوا مرز مشترک دارد و پذیرای میلیونها آواره است، چنان تعیین تعیین تکیلف میکنند که گوئی خود کبوتر صلحاند و گوئی کشور همسایه حق ندارد حتی یک اشتباه از هزاران اشتباه به مراتب گندهتر وطنی را مرتکب شود.
کاری که پکاکا با جنگ شهری در ترکیه مرتکب شد، آن هم در شرایطی که رئیس بخش سیاسی آن یعنی دمیرتاش تا کاندیداتوری آزادانه ریاستجمهوری هم پیش رفته بود، اگر پژاک در ایران مرتکب میشد، آقای محمود دولتآبادی لباس رزم میپوشید و با سرداران عکس یادگاری میگرفت. و محمد قوچانی هم سلسه مقالائی با عنوان "سنت و کارکردهای بنیادین دادگاه شرع خلخالی" به رشته تحریر در میآورد. آنوقت انبوه ایرانیان و حتی فعالان کُرد چنان در خصوص کشور همسایه و سرکوب و دیکتاتوری و قتلعام مینویسند که گوئی خود شهروند سوئد هستند.
اینها لُو دهنده نیست؟ از صمیم قلب آروز میکنم که کاش این حقایق ویرانگر را نمیفهمیدم و این اندازه از دست خودخواهی هممیهن خود حرص نمیخوردم. بخشی از جوانی من وسط جنگ داخلی در غرب آذربایجان سپری شده و حتی عزیرانی را هم از دست دادهام. کار احزاب کُرد در شرایط جنگ ایران و عراق را هم مطلقاً اشتباه میدانستم. اما حتی برای یک لحظه هم نسبت به فعالان کُرد بدبین نشدم. چون عمیقاً با درد مردم کُرد آشنا هستم. سخن از این دردها که میرود اساساً خودم را کُرد میدانم. اما وقتی با کارهای پکاکا و توجیهگران ایرانی آن آشنا شدم، حقایق دیگری دستگیرم شد که کاش نمیشد و پای فوتبال را هم به میان نمیکشیدم.
ولی ملالی نیست، چون هستند دوستان بزرگواری چون امین آشتیانی عزیز که اینگونه انتقاد کنند.
جناب بابایی عزیز سلام،
بعد از دو مطلب کوتاهی که به بهانه بازیهای جام ملت های اروپا (بعد از باخت روسیه و لهستان) در صفحهتان نوشتید میخواستم مطلبی برای شما بنویسم که نشد تا رسید به امروز که چند روزی از فاجعه استانبول گذشته است.
بعد از خواندن نوشته شما درباره روسیه از ربط دادن حلب با روسها (و نه دولت پوتین) عصبانی شدم، اما مطلب شما درباره لهستان غمگینم کرد. نمیخواهم به درستی و نادرستی ادعای شما درباره لهستانیها جوابی بدهم. نه تاریخ دانم و نه حتی منکر فجایع رخ داده در زمان جنگ جهانی هستم. فقط یک چیز را میدانم: یک کاسه کردن همه لهستانیها (یا همه روسها) و بعد پیش کشیدن یک واقعه تاریخی برای تحقیرشان ناراحت کننده است.
من چند سالی در ورشو زندگی کردهام و لهستانیهای زیادی را از نزدیک میشناسم. چندان آدم «اوپنی» نیستم و بعد از تقریبا ۷ سال زندگی در اروپا تعداد دوستان غیرایرانیام زیاد نیست. با این حال، «بهترین» دوست زندگیام روس است. اوکراینیهای زیادی هم میشناسم که یکی از آنها مثل برادرم میماند.
در لهستان شاهد سختترین و توهینآمیزترین برخوردهای نژادپرستانه بودهام. کلهتاسهای لهستانی وقتی که مست باشند و کله تو هم سیاه باشد، ترسناکند. اما آقای بابایی عزیز، در عین حال نمیتوانم مهربانیهای از ته دلِ بسیاری از آنها را فراموش کنم. شرقیهای اروپا کمتر لبخند میزنند. این فرهنگشان است. اما جنس مهربانیهای آنها با غربیها متفاوت است. لبخند یک آلمانی و یک فرانسوی مهربانیِ لبخند یک روس را ندارد. آنها هم اسیر سیستمشان هستند. شما میگویید پوتین محبوبیت دارد پس روسها همه مثل او هستند؟ مگر .... و مگر احمدینژاد محبوبیت نداشت؟ مگر ترامپ و دیگر اراذل ندارند؟ میتوان از این محبوبیتها در تحلیل یک جامعه استفاده کرد. میتوان به دلایل رجوع ملت به چنین حاکمانی پرداخت، اما نباید همه آن ملت را با یک چوب راند.
در همین ایران، شدیدترین توهینها به افغان ها و تُرکها و عربها میشود. در همین صفحه شما هم تعداد زیادی از ایرانی ها پیدایشان میشود که میتوان از لابه لای حرفهایشان خوشحالی از فاجعه استانبول را شنید. باورکردنی نیست. غمانگیز است. اما آیا میتوان منکر رابطه عمیق ایرانیها با ترکیهایها شد؟ این نزدیکترین آدمها به ما؟ بعید میدانم در میان ایرانیها هیچ شهری بیشتر از استانبول خاطرخواه داشته باشد، خاطرهساز بودنش که بماند
روسیه روزهای سختی را میگذراند. حاکمان گازی آن راه های اصلاح را چنان بستهاند که راه رهایی از آن سخت است. جامعه مدنی هم تحت فشار است (شرایط آشنا نیست؟). اضافه کنید به اینها سالهای طولانی سابقه کمونیسم و بحران دهه ۹۰ و سالهایی که دهه ۶۰ ایران در مقابل آن بهشت بود. سختی کشیدن البته بهانهای برای بدی کردن نیست اما میتواند به ما برای تحلیل بهتر شرایط پساسختی کمک کند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
شهروندان مسکو مقابل سفارت ترکیه صف کشیدهاند و به قربانیان ادای احترام میکنند. حرکتی مدنی و بسیار زیبا و همدلانه است. خاصه که رابطه دو کشور طی چند ماه گذشته دوران پرتنشی را طی کرده است. (کامنت اول)
ترکیه در تهران سفارتخانه دارد. در اورمیه هم کنسولگری دارد. پس از دستگیری رهبر یک سازمان فاشیستی و استالینی، کسانی اورمیه و کنسولگری ترکیه در این شهر را به آتش کشیدند.
و سعدی شیرینسخن فقط نفرموده است که بنیآدم اعضای یکدیکرند، خداوند سخن فرمایش مهم دیگری هم دارد : به عمل کار برآید به سخندانی نیست
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در ستایش استانبول
یک سایت اروپائی چند آهنگی را انتخاب کرده که مضمون آنها به استانبول و زیبائیهایش مربوط است.(کامنت اول) به نظرم آهنگی که لورنا مکنیت هنرمند معروف امریکائی خوانده از همه زیباتر رسید. آهنگ حال و هوای شرقی هم دارد. سایر آهنگها هم شنیدنی است. بعضی از آنها به بیش از پنجاه سال گذشته مربوط است و ویدیوی آنها هم دیدن دارد.
در داخل ایران فیلترشکنها هر بار آیدی ما را به کشوری نسبت میدهند. گویا این لینک در بعضی از کشورها به دلایل کپی رایت قابل دریافت نیست. اگر با این مشکل برخورد کردید، لینک دیگری از این آهنگ دلانگیز را در کامنت دوم گذاشتم.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
برای استانبول
خانم سارا ایرانی ترانه زیبای خواننده فرانسوی را که در پست قبلی گذاشتم، از متن اصلی ترجمه کردند. هم نظر دوستی فرانسهدان این بود و هم از زیرنویس تُرکی پیداست که ترجمه ایشان فاخر و شاعرانه است. من فقط جسارت کردم و کلمه "باده" را در ترجمه ایشان جایگزین کردم که در ادبیات فارسی ریشهای دیرینه دارد.
اگر از دوستان کسی با اجازه مترجم و با ذکر نام مترجم این ترجمه را روی آهنگ اصلی زیرنویس در یویتوب آپلود کند، به نظرم بسیار عالی خواهد شد. در اینصورت لطفاً من را هم خبر کنید تا به اشتراک بگذارم.
استانبول! استانبول!
به مسجدهایت بسیار میاندیشم
و به منارههایت که سر به آسمان نهادهاند
استانبول! اغلب به آبهای آبیِ بُسفُر فکر میکنم
که چهرهای را باز میتابانَد
چهرهی محبوبِ مرا
استانبول! استانبول!
دختری را پای دیوارهایت جا گذاشتم
دختری با قلبی پاک و بیغش
دخترک سیهچشمی که دوستش داشتم
که مثل شعر زیبا بود
با چشمانی کشیده چون سایههای شب
استانبول!
چرا روزگار، عشاق را از هم جدا میکند؟
چرا این همه کوه و اقیانوس بین آنهاییست،
که یکدیگر را دوست دارند؟
استانبول! استانبول!
تشنهی بوسههای او هستم
استانبول! استانبول!
تشنهی نگاهها و پوست مخلمیناش
کاش دوباره میدیدم او را
تا لحظهای قلبم غرق خوشبختی شود
میدانم اما که یک روز
غرق در عشق، به محبوبم شب بخیر خواهم گفت
و دست در دست
زیرِ آسمانِ بلورین تو استانبول!
شبها بیرون خواهیم رفت
و باز هم رقص و آواز
و هزاران شادیِ بازیافته
و باده خواهیم نوشید با دوستانمان
در رستورانهای زیبای بسفر
آه استانبول!
استانبول - مارک اریان
ترجمه از فرانسه: سارا ایرانی
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
استانبول و پاریس وجه تشابه فوقالعادهای دارند. هر دو مثل مادری مهربان همه را در آغوش میگیرند. حتی آنهائی را که از این دو شهر نفرت دارند و گاهگاهی زخمی عمیق به دل مهربانشان میزنند.
اکنون دلم پر میکشد برای دل زخمی شهری به زیبائی شعر، برای منارهها و مساجدش، برای چهرههای زیبایش، برای آبی تنگه آبیاش، برای استانبول...
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
باز هم ترور و باز هم انتحاری و باز هم استانبول و باز هم پکاکا و باز هم من نبودم "باز"ام بود.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
امشب اسپانیا با ایتالیا بازی دارد. این مطلب را درست چهار سال پیش و مقارن با بازی اسپانیا و فرانسه نوشتم. موضوع نوشته هم نواختن سرود ملی بدون کلام اسپانیا در این بازیهاست. به کمک دوستی زباندان چند لینک معتبر هم به متن اضافه کردم تا دوستان اهل تحقیق راحتتر موضوع را جستجو کنند.
در انتهای مطلب به سخنان آقای هاشمی رفسنجای در مجلس هند هم اشاره کردهام که ماشالله در آنجا هم مشغول نصیحت نمایندگان بودند. دشوار بتوان ویدیوی آن سخنرانی را یافت. خیلی دلم میخواهد یک بار دیگر آن را ببینم. تیری است در تاریکی و اینجا هم نوشتم تا شاید دوستی اطلاعی داشته باشد. چند نکته حاشیهای فوتبالی و والیبالی به نظرم رسید که برای پرهیز از اطاله کلام در کامنت اول میگذارم. «اینجا»
کامنت اول :
روز شنبه که دور دوم مسابقات فوتبال اروپا شروع شد، تیم ملی والیبال ایران هم بازی داشت. ما هم مهمانی از اورمیه داشتیم. بچهها تمام و کمال آماده تماشای فوتبال بودند. اما مهمان ما آرام و قرار نداشت و دنبال نتیجه والیبال بود. بالاخره بچهها رضایت دادند که والیبال را تماشا کنیم. در تمام مدت احوالات مهمانمان توجهم را جلب میکرد که با تمام وجود درگیر والیبال بود. در حالی که تب فوتبال سراسر کشور را گرفته، متوجه شدم علاقه او به دیدن والیبال فقط به خاطر والیبالدوستی بیحد و حصر مردم اورمیه نبود. با تمام وجود احساس میکرد که در تیم ملی والیبال حضور دارد. حین بازی میگفت با فلان بازیکن هممدرسه بودم و آن یکی بچهمحل است و دیگری فامیل فلانکس است و از این حرفها که چنین احساسی هر چه بیشتر بازی را برای جذابتر میکرد. شهر اورمیه در تیم ملی حضور بالائی دارد.
میهندوستی هم امری به همین سادگی است. تعلق خاطر با تبلیغات و یا به شکل زورکی و باسمهای حاصل نمیشود. کسی که احساس میکند در تصمیمگیری و اداره کشور خود حضور مؤثر دارد، چرا باید نسبت به سرنوشت آن بیتفاوت باشد؟ و کسی که تمام و یا بخشی از مهمترین تعلقات او در حاشیه قرار دارد و حتی مورد عناد بخش مسلط جامعه قرار میگیرد، چرا باید مدام برای وطن سینه سپر کند؟
وقتی هم از حضور همه در اداره کشور سخن میرود، معمولاً اعتراض میکنند که مثلاً تُرکها در اداره کشور از همه بیشتر حضور دارند و یا دریادار شمخانی رئیس شوراری عالی امنیت ملی خود عرب است. اولاً اگر بنا بر چنین حضورهائی باشد، حسن آقای لبنانی که هم عرب است و هم غیرایرانی است، از سواحل مدیترانه با یک سخنرانی تن دولت این یکی حسن آقای ایرانی را چنان میلرزاند که نمیداند به کجا شکایت ببرد، ماشاالله بس که آن یکی حسن آقا حضور دارد. در ثانی منظور از حضور در شرایطی دیگر است.
به راستی شما هموطن فارسزبان در ایرانی دمکراتیک و آزاد چه جایگاهی برای زبانهای تُرکی و کُردی و عربی و بلوچی و ترکمنی قائل هستید؟ استحضار دارید علاقه شما به ترانه محلی سکینه داییقیزی نانای با صدای خانم گوگوش مد نظر نیست. احترامی از موضع برابر مد نظر است. ایران برای همه ایرانیان است و قرار نیست کسی نقش برادر بزرگ را در آینده بازی کند.
با وحدت ملی از جنس "وحدت با من" با خون و پوست خود آشنا هستیم. وحدت ما باید در عین کثرت ما باشد. نظام مقدس قریب به چهل سال است که شعار وحدت شیعه و سنی سر میدهد اما جمعیت میلیونی اهلسنت در تهران یک نمازخانه هم برای خود ندارند. اعتراض هم که میکنند گفته میشود مسجد که شیعه و سنی ندارد، این همه مسجد در تهران و قدمتان سر چشم و شما هم بفرمائید نماز بخوانید. یعنی : بفرمائید آزادنه با من وحدت کنید.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
تیم سرزمین کاتولیکهائی که مؤمنان آن در قرن گذشته یهودیها را آب خوردن به نازیها معرفی میکردند تا رهسپار آشویتس شوند، و تیم کشوری که دولت مثلاً دموکراتیک آن با وقاحت تمام فقط مسیحیان را از میان آوارگان سوریه انتخاب میکرد، سوئیس نازنین را حذف کرد. سوئیسی که بازیکنان کلیدی آن آوارگان بوسنیائی بودند. سوئیسی که تیم آن تیم کره زمین بود.
دوستان لطفاً و جسارتاً تلاش نکنید تا من یاد بگیرم که فوتبال فقط یک ورزش است. عمری است اینگونه فوتبال را دنبال کردهام و درست بشو هم نیستم. از اینکه شاکری به خانه برگشت خیلی غمگین شدم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
هر وقت حرفهای گُنده گُنده راجع به ممالک فخیمه میزنم (یا میزنیم)، یاد اظهارات شیرین مرحوم مهندس بازرگان در مصاحبه با مجله آدینه میافتم که با احتیاط فراوان راجع به موضوع پروسترویکا نظر میداد. اما در همان گفتگو صادق خلخالی پنجاه سال بعد آن کشور را هم پیشبینی کرد. بعید میدانم خلخالی حتی در مجله دانستنیها هم چیزی راجع به شوروی خوانده بود، اما هیچ تردیدی در اظهارات خود نداشت. فکر میکرد در فرودگاه سنندج است و مثل شصتتیر و پشت سر هم تز صادر میکرد. (کامنت اول)
آخر چطور نخبگان جامعه محافظهکار و تمدنساز بریتانیا تن به چنین تصمیمی دادند؟ با دو درصد اختلاف رای بقای مملکت خودشان را هم به خطر انداختند. اروپا و جهانی را به هم ریختند. تصمیمی گرفتند که فقط دانشمندان بزرگی چون ولادیمیر پوتین و دونالد ترامپ و ماری لوپن و نایجل فاراش ستایشگر آن هستند.
چطور چنین تصمیم تاریخسازی را به رای پنجاه درصد به علاوه یک رای مردم واگذار کردند؟ اهل نظر حتی رفراندوم در این خصوص را هم کار خطائی میدانند. ولی رای مردم و اکثریت پنجاه به علاوه یک زمانی بیدردسر است که فرصت جبران فراهم باشد. جرج بوش با چند هزار اختلاف رای به ریاستجمهوری رسید، ولی چهار سال بعد دوباره در معرض رای مردم امریکا قرار گرفت. نتیجه این رای مردم بریتانیا به قول نخستوزیرشان مثل پریدن از هواپیماست و دیگر راه بازگشتی نیست.
من دوباره یاد شیرینترین خاطرهام از نزدیک ربع قرن فعالیت در صنعت نوشابه افتادم و بخوبی توجیه شدم. جمعی از باسوادترین و خوشذوقترین مدیران و طراحان در شرکت زمزم اشتباهی بسیار ابتدائی کردند. مجموعهای بسیار بزرگ که در آن تاریخ چهل درصد نوشابه کشور را تولید میکرد، میلیاردها تومان بابت این اشتباه ضرر کرد. چرا جامعه بسیار فرهیختهای مثل بریتانیا دچار اشتباهی نشود که یک شهروند شش کلاس سواد آسیای میانه را انگشت به دهان بگذارد؟ ناحیه مقدسه طب تا نجوم که جای خود دارد.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
بریتانیائیها رای به خروچ از اتحادیه اروپا دادند و سیستم بانکی این کشور در شوک فرو رفت و پوند حدود ده درصد ارزش خود را از دست داد. در همین راستا بانک اچاسبیسی از سایر رقبا پیشی گرفت و فرصت طلائی را غنیمت شمرد و بلافاصله به رئیس تازه برکنار شده بانک رفاه کارگران ایران برای مهار این بحران پیشنهاد ریاست داد. رئیس بانک رفاه گارگران در پی افشای فیش حقوق خود برکنار شد و گفته میشود پیشنهاد اچاسبیسی چندین برابر حقوق فعلی ایشان است.
هشتگ : فرار مغزها
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
آن بیانیه کاملاً رسمی با هیچ متر و معیاری در هیچ تحلیلی نمیگنجد. مسئولیت اقدامات به مراتب کوچکتر را هرگز نمیپذیرند، در روز روشن هنوز از مستشاری حرف میزنند، آنوقت رسماً تهدیدی بکنند که هوچیگریهای معجزه هزاره سوم هم پیش آن هیچ باشد؟ احتمالاً موضوع خیلی سادهتر از این حرفهاست.
میگویند این واکنش رسمی به خاطر برکناری دیپلماتی منسوب به یک سازمان خاص در وزارت خارجه بوده است تا گوشی دست دولت بیاید. مگر گوشی وزارت خارجه کاملاً دست دولت بود؟ مگر سایر دیپلماتها فارغالتحصیل مدرسه عالی سیاست پاریس هستند؟ از کی تا بحال دیپلماتها اینگونه داخل میوهجات محسوب میشدند که برکناری یکی از آنها با واکنشی چنین پرهزینه مواجه شود؟ از کی تا بحال کسی چنین مستقل بوده است؟
نظام جمهوری اسلامی نه توان چهرهسازی دارد، و نه تحمل چهرههائی را دارد که به هر دلیلی ساخته شدهاند. تغییرات سریع و شرایط بسیار بغرنج منطقه، شخصی را کاملاً اتفاقی به چنان چهرهای تبدیل کرد که کسانی از بیبیسی تا خالاسی در چهره این چهره عرفان هم دیدند. اکنون همه چیز تغییر کرده و شرایط بسیار دشوار شده و صدای عراقیها هم درآمده است.
درک سیاسی این عارف هم چیزی در حد و اندازه آن یکی عارف است. زیر بغلش هندوانه گذاشتند تا لب وا کند و خودی نشان بدهد. او هم فکر کرد علیآباد پایتخت بحرین است و خط و نشانی به غایت غیرمتعارف کشید تا در موعد مقرر بیهیچ دردسری عازم تشخیص مصلحت بشود و هوس قالیبافی به سرش نزند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
رفراندوم بریتانیا و سخنان آقای عبدالستار دوشوکی
دانشگاه تهران کتابی را منتشر کرده که تا سومین نسل استادان بازنشسته این بزرگترین دانشگاه کشور را معرفی میکند. قریب به اتفاق این استادان فارغالتحصل دانشگاههای فرانسه و بعضاً آلمان و انگلیس هستند. اما اکنون بسیاری از دانشجویان دکترا هم دانشگاههای معمولی بریتانیا را به معتبرترین دانشگاههای آلمان و فرانسه ترجیح میدهند. فرانسه بورسیه هم میدهد، اما به اندازه دانشگاههای پرخرج انگلیس جذاب نیست. دانشگاههای آلمان در رشته شیمی حرف اول را در اروپا میزنند. اما قادر نیستند به اندازه بریتانیا نوابغ شیمی را جذب کنند. زمانی نه چندان دور برترین دانشگاههای جهان فرانسوی بود، اکنون به زحمت بعضی از آنها جزو صد دانشگاه برتر جهان قرار دارند.
یعنی بقیه اروپا طی این سالها خوابیدهاند و بریتانیائیها چهار نعل تاختهاند؟ اصلاً اینطور نیست. همه این موفقیتها به خاطر جهانی شدن و موقعیت تقریباً انحصاری زبان انگلیسی آن هم از دولتی سر ینگه دنیاست.
بریتانیائیها هم در خارج جایگاه بلندی دارند و هم نوابع و استعدادها و ثروت جهان را جذب میکنند. در همین دوبی دهها هزار بریتانیائی مشغول کار هستند. یک بریتانیائی فقط به خاطر بریتانیائی بودن به محض اینکه از کشور خود خارج میشود، اصلاً بیکار نمینماند. هیچ کاری هم پیدا نکند، میتواند بالای منبر برود و کار و کاسبی پررونقی داشته باشد. در همین تهران یک دانشجوی دکترا هفتهای کلی هزینه میکرد تا ساعتی در خانه یک بریتانیائی با او دو کلام انگلیسی حرف بزند.
فرانسه برای همچنان با اهمیت تلقی شدن زبان فرانسه پول خرج میکند و دست و پا میزند و حتی به اینکه بانکی مون دبیرکل سازمان ملل زبان فرانسه را میفهمد هم راضی است، اما بوریس جانسون شهردار سابق لندن میگوید که اگر در اروپا بمانیم مثل این میماند که در صندوق عقب ماشینی نشستهایم و راننده آن هم نمیتواند انگلیسی را درست و حسابی و لابد مثل خودمان حرف بزند. در شهر استانبول که لابد انگلیسیدانها به مراتب بیشتر از فرانسهدانها هستند، مدارس انگلیسیزبان به مراتب گرانتر از فرانسهزبان است. در تهران این مدارس معمولاً سفارتی است ولی حتی خیلی پولدارها هم نمیتوانند از امکانات سفارت انگلیس استفاده کنند. این جامعه سرشار از ثروتی است که زبان انگلیسی و جهانی شدن نصیب آن کرده است. وگرنه هیچ تفاوت محسوسی با آلمان و فرانسه ندارد. در شرایط مساوی از آلمان عقبتر هم هست.
آلمان کشور ثروتمندی است. اما اگر کسی در خیابانهای هامبورگ قدم بزند، به عینه حاصل زحمات این ملت را میبیند و آنها را تحسین میکند. از خودروئی که سوار میشوند تا انبوه کارخانههائی که دارند و محصولاتی که تولید میکنند همه نشان از تلاش ملموس آنها دارد. اما انگلیس فقط پول است و پول. دربارهای تشریفاتی در همه کشورها خرج روی دست ملت میگذارند، اما در بریتانیا از نمایش اطوار سلطنتی هم پول در میآورند. ملکه نود ساله هم درآمدزاست. ناظر عادی و غیرمتخصص به دشواری میتواند در این کشور چیزی را به عینه ببیند که بریتانیائیها خودشان ساخته باشند. من بعد از دو ماه اقامت اجباری اولین چیزی که به چشم خودم دیدم و فهمیدیم که به جز بانکداری و انبوه ستارگان راک و ویسکیسازی و گاوداری کار دیگری هم میکنند، شیشه شیر اَوِنت مخصوص نوزادان بود که روی آن نوشته بود ساخت انگلیس.
به هر حال واقعیت دنیای امروز همین است. بزرگترین اندیشمندان نئولیبرال هم از افزایش شکاف طبقاتی که غنی را غتیتر و فقیر را فقیرتر میکند، نگران هستند. کشورهائی که به هر دلیلی موقعیت برتر دارند، در حال بلعیدن استعدادهای فکری و مالی کشورهای فرودستتر هستند.
درد عمدهای که این روزها در برینانیا سر زبانهاست، مسئله مهاجرت است. هر کسی میداند که بریتانیای امروز بدون مهاجر برای تهیه آب پرتقال خود هم مشکل دارد. در واقع مسئله اصلی این است که بریتانیائیها میخواهند هر چه بیشتر امکان گزینش مهاجر را داشته باشند. میخواهند اکثریت مطلق مهاجران را نوابغ و میلیاردها و کارآفرینها و احیاناً خوشتپها و خوشگلترها تشکیل بدهند و حتیالامکان از ورود فقیر بیچارهها و درماندهها جلوگیری کنند. درد بیریتانیا از جنس درد شکمسیری است.
هر کس هم با استدلال من مخالف باشد، محال است یک بلوچ با آن مخالفت کند. بلوچ در داخل سرزمین و کشور خود هم از تبعیض چندلایه عذاب میکشد. درد بلوچها را همه میدانیم که روز به روز شهر و روستاهایشان در حال خشکیدن است. اما جالب اینجاست که بلوچ برای مهاجرت هم مسئله دارد. شوخی شوخی اسم بلوچ را وهابی گذاشتهاند و بلوچی که به کرمان و مشهد مهاجرت میکند و تکه زمینی را میخرد کاملاً تحت نظر است که مبادا مالک ملک آبا و اجدادی شیعیان شود. به راحتی میتوان در شهر مشهد نگرانی محافل خاصی را دید که از ازدیاد جمعیت بلوچ و سنیمذهب در این شهر نگران هستند و سوسه هم میآیند و زور کافی هم دارند. فلان تئوریسن خودخوانده سر وصدائی راه انداخته که بلوچها با حمایت عربستان در حال فتح کرمان هستند و خیلیها باور هم میکنند. فیالواقع به بلوچها میگویند که از مملکت بروید که بوی وهابیت میدهید، و اگر هم میمانید، در همان مناطق خود بمانید تا به سرنوشتی دچار شوید که خانم ملاوردی مشاور رئیسجمهور گفت. گویا در یک روستای بلوچ هیچ مردی باقی نمانده و همه اعدام شدهاند.
آقای عبدالستار دشوکی روشنفکر بلوچ که به بریتانیا رفته و علیالقاعده باید از هر کسی بیشتر درد مهاجر و آواره را بفهمد، در برنامه صفحه دوی بیبیسی مثل لُرد چسترفیلد به صندلی لم داده بود و میفرمود که من به عنوان یک بریتانیائی از آمدن یک رومانیائی.... (کامنت اول)
جالب اینجاست که چنان جدّی و عادی صحبت میکردند که من اساساً متوجه موضوع نشدم. و استدلالهای ایشان را از منظر یک طرفدار خروج از اروپا گوش کردم. در یکی از پُستهای قبلی دوست من سیاوش احمدی کامنتی گذاشت و موضوع را یادآور شد. بار دیگر این برنامه را دیدم و چنان ناراحت شدم که تا این پست بلند را ننوشتم آرام نشدم.
آقای دوشوکی! میتوان این ایرانیان شکمسیر طرفدار دونالد ترامپ را درک کرد که از یک توهم تاریخی هم رنج میبرند، اما شما را نمیتوان درک کرد. عرضم با شمای بلوچ است که تبعیض چندلایه قبل از تولد در شناسنامه او ثبت میشود.
عالیجناب لُرد! واقعاً وجدان راحتی دارید که نسبت به مهاجران چنین حرفهائی زدید؟ آخر شما متعلق به ملتی هستید که از راهکار دیگر دیگر عاشق بریتانیا یعنی مرتضی مردیها هم نمیتواند تبعیت بکند تا شاید در داخل کشور خود رستگار شود.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
ولز، روسیه را با قدرت حذف کرد. کسانی که میگویند ورزش را نباید آلوده به سیاست کرد، معمولاً بیش از دیگران فوتبال را سیاسی میبینند. علائق سیاسی در چنین مواردی کاملاً تاثیرگذار است. من هنوز باورم نمیشود که از حذف روسیه خوشحال شدهام. از این همه تغییر در علائقام غمگین هم شدم. از وقتی فوتبال را دنبال کردهام طرفدار تیم روسها بودم. محبوبترین تیم من برزیل است اما دقیقاً یادم هست که در جام 82 اسپانیا و اواخر دوران اولگ بلوخین نامدار هم دوست داشتم تیم اتحاد شوروی برزیل را ببرد. این موضوع هم چندان ربطی به چپ و راست ندارد. به دلایلی ملت روسیه را دوست دارم و در یادداشتی هم نوشتم که شاید بعدها در وبلاگم بگذارم. حتی یکی از عاشقانهترین آهنگهای مورد علاقهام هم آهنگی روسی است. نظر دیگران راجع به روسها را هم همواره دنبال کردهام و خلاصهای از آن در این یادداشت نوشتهام که خیلی از دوستان ملاخظه کردهاند و دومین مطلب پرخواننده نهالستان است.
همه چیز از سوریه شروع شد. فاجعه سوریه ویرانگر بود. نظرم راجع به خیلی چیزها عوض شد. راجع به خیلی از اصلاحطلبان و حتی بعضی نامداران آنها نظرم عوض شد. به ماهیت بعضی فعالان و جریانهای کُرد، بیشتر پی بردم. علاقهام به بعضی روزنامهنگاران را از دست دادم. نظرم راجع به بخشهائی از نیروهای ملی مذهبی به کلی دگرگون شد. نیروهای ملیگرا را از ابتدا هم دوست نداشتم، اما بعد از سوریه به اوج نژادپرستی و عربستیزی آنها بیشتر پی بردم. در ضمن با استدلالهای تکراری و صد من یک غاز النصره و القاعده و الداعش و الزهرمار هم به اندازه کافی آشنا هستم.
قبل از فاجعه سوریه، حتی اشغال بیست درصد خاک جمهوری آذربایجان توسط ارمنستان و با حمایت روسیه هم نظرم را راجع به روسها عوض نکرده بود. اکنون و در عمل به خیلی از کشورهای جهان از چشم یک شهروند حلب نگاه میکنم. قبول بفرمائید که اهل حلب هر چقدر هم از سیاست بیزار باشند، باز نمیتوانند تیم کشور تزار گازی را بیتفاوت تماشا کنند.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دوستان فوتبال را کجا می بینید؟
کانالهای تُرک و آلمانی در منطقه ما بشدت پارازیت باران شدند
کانال 3 دو روزی است که دیگر روی ماهواره پخش نمی کند. غیر از ماهواره هم نداریم
الغوث، الغوث ...
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
رفراندوم بریتانیا و یک ضربالمثل تُرکی
رفراندوم بریتانیا برای خروج از اتحادیه اروپا نقطه امیدی برای مردمان کشورهای بحرانزده خاورمیانه است. این انتخابات به هر نتیجهای که منجر بشود، برای ما بسی دلگرمکننده خواهد بود. چرائی آن را توضیح میدهم.
وقتی رفراندوم استقلال اسکاتلند شکست خورد، حزب ملی اسکاتلند خود را بازسازی کرد و در انتخابات بعدی تقریباً همه کرسیهای مجلس عوام را از اسکاتلند کسب کرد. حزب کارگر شکست خورد. محافظهکاران در جریان انتخابات برای رضایت بیشتر مردم انگلستان (انگلند) قول همهپرسی خروج از اتحادیه اروپا را داده بودند. برنده مطلق انتخابات هم شدند.
اما چند روزی بعد از تشکیل مجلس جدید، خانم نیکلا استرجن رهبر جدید حزب ملی اسکاتلند به بروکسل رفت. خبرگزاریها چند مصاحبه با ایشان داشتند. او که هیچ مقام رسمی در دولت انگلیس ندارد، آشکارا برای دولت بریتانیا و دیوید کامرون خط و نشان کشید. گفت اگر ناچار از انتخاب بین بروکسل و لندن باشیم، بروکسل را انتخاب خواهیم کرد. گفت برای خرج از اتحادیه اروپا رای اکثریت مردم بریتانیا ملاک نیست، چون بریتانیا یک اکثریت ندارد. بریتانیا کشوری متشکل از چند ملت است و چند اکثریت دارد. خانم استرجن گفت که اسکاتلند حق دارد رای مردم انگلند را وتو کند. و اگر چنین چیزی امکانپذیر نباشد، مجدداً رفراندم استقلال را برگزار خواهیم کرد. (کامنت اول)
این را هم باید در نظر داشت که یکی از دلایل اصلی شکست رفراندوم استقلال اسکاتلند، ترس مردم از عواقب اقتصادی آن بود. معلوم بود که بریتانیای تجریهشده و زخمخورده اجازه نمیداد اسکاتلند مستقل به این راحتی وارد اتحادیه اروپا بشود. همینطور تهدید کرده بودند که در صورت استقلال، اسکاتلند نخواهد توانست که از مزایای پول واحد پوند استفاده کند. اقتصاد اسکاتلند مستقل سالها روی هوا میماند و این برای مردم ترسناک بود.
حال اگر بریتانیا از اتحادیه اروپا جدا شود چه اتفاقی خواهد افتاد؟ نه تنها هر دو مانع استقلال اسکاتلند عملاً برطرف خواهد شد، بلکه اتحادیه اروپا هم برای تنبیه بریتانیا چراغ سبز بیشتری به اسکاتلند مستقل نشان خواهد داد. با سرعت برق باد اسکاتلند عضور اتحادیه و منطقه پولی یورو خواهد شد. شاید ولز و ایرلند شمالی هم به اعلام استقلال تشویق شوند و ملکه الیزابت بماند و انگلندش.
به جز اسکاتلند مسئله دیگری هم هست. بریتانیا و لندن یکی از مراکز مهم مالی جهان است. اگر اخبار این رفراندوم را دنبال کنید تقریباً هیچ موسسه و بنگاه بزرگ اقتصادی راضی به خروج از اتحادیه نیست. حتی نشریه معتبر اکونومیست به وضوح گفته که این به ضرر ماست. اکثر صاحبنظران میگویند که در خصوص مسئلهای به این پیچیدگی و تخصصی نباید به رای مستقیم مردمی مراجعه کرد که لزوماً از این پیچیدگیها سر در نمیآورند. در نظر داشته باشیم که خیلی از موسسات بزرگ اقتصادی عملاً دموکراتیک اداره نمیشود. مثلاً بانک مرکزی اروپا چندان تابع رای مردم اروپا نیست.
پس اگر نتیجه رفراندم به خروج از اتحادیه منجر شود، بریتانیا عملاً تجریه خواهد شد و تقریباً هیچ کارشناسی هم پیشبینی نمیکند که از نظر اقتصادی این وضع به نفع بریتانیا باشد. در خصوص وزن سیاسی آن هم هیچ اتفاق نظری وجود ندارد. مهمترین شریک بریتانیا یعنی امریکا هم از این استقلال حمایت نمیکند.
اما اگر نتیجه رفراندوم به باقی ماندن بریتانیا در اروپا منجر بشود چه خواهد شد؟ دهها سال است که بریتانیا غُرغُروترین عضو اتحادیه است. از همان اول هم برای پذیرش بریتانیا حرف و حدیث زیاد بود. گفته میشود که ژنرال دوگل اصلاً آنها را اروپائی نمیدانست. اکنون هم نه به پول واحد این اتحادیه پیوستهاند و نه ویزای شنگن را قبول دارند و نازشان هم خریدار دارد. به خاطر همین رفراندوم کلی امتیاز ویژه از اتحادیه گرفتند تا بلکه رایدهندگان به باقی ماندن رضایت بدهند. اما در شرایط جدید به عضوی سرافکنده نزد شرکای اصلی خود تبدیل خواهد شد. موقعیت بریتانیا بشدت آسیب خواهد دید. هر بار که نخست وزیر بریتانیا غُری بزند، رؤسای فرانسه و آلمان خواهند گفت : تو برو رفراندومنت را برگزار کن!
خلاصه کلام اینکه در یکی از قدیمیترین و موثرین کشورهای جهان رهبران آن تصمیمی گرفتهاند که نه راه پس دارند و نه راه پیش و هر نتیجهای هم حاصل شود، سیخ و کباب با هم خواهد سوخت. در نظر داشته باشیم که حتی در ایران هم وقتی کسانی در خصوص مسئله هستهای پیشنهاد رفراندوم دادند، اهل فن گفتند که نتیجه آن قدرت چانهزنی دیپلماتها را کاهش خواهد داد.
حالا ما که نه سر پیازیم و نه ته پیاز چرا باید دلگرم باشیم؟ یک ضربالمثل تُرکی میگوید اؤلوسو اؤلن پخیل اولار. این ضربالمثل مضمونی واقعگرایانه دارد و میگوید وقتی کسی عزیزی را از دست میدهد، خواهی نخواهی حسود میشود. دهها سال است که دیکتاتورهای ریز و درشت خاورمیانه احمقانهترین و خودخواهانهترین تصمیمها را میگیرند. منطقه را به قرون وسطی پرتاب کردهاند. کینه و نفرت کاشتهاند و میکارند. آینده را تباه کردهاند. طبیعت را میکشند. مردم را آوراه میکنند و طلبکار هم هستند. بگذار یک بار هم در یکی از توسعهیافتهترین ممالک جهان احمقانهترین تصمیم را رهبران آن بگیرند. و ما هم خطاب جهانیان بگویئم : خانمها آقایان، حماقت در رهن کامل خاورمیانه آشوبزده نیست.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در خصوص نامهای عربی
من وقتی از قدرت کمنظیر مذهب شیعه به عنوان چسب اجتماعی مینویسم، همواره از کُردها مثال میزنم. کُردها خودآگاهی بالائی دارند و در هیچکدام از کشورهای منطقه کُرد بودن خود را پای مذهب فدا نکردهاند و این بسیار تحسینبرانگیز است. اما در ایران کمابیش تسلیم مذهب شیعه شدهاند. قریب به نصف کُردهای ایران شیعه مذهبهستند، اما احزاب مارکسیست کُردی هم میان کُردهای مارکسیست شیعهتبار کرمانشاهی چندان نفوذی ندارند. این توان کمنظیر مذهب شیعه حتی بسیاری را به اشتباه انداخته و شوخی شوخی تصور کردهاند که خیالات باستانی آنها را هم باید داخل میوهجات حساب کرد.
اما همین مذهب شیعه هم در ایران حریف عربستیزی نشده است. حتی شاید بتوان گفت که عربهای شیعه خوزستان بیشتر از عربهای سُنّی هرمزگان از این فرهنگ عذاب میکشند. و شاید میل به تغییر مذهب میان آنها هم ناشی از همین جفا باشد. این چه فرهنگ مخرب و نهادینه شدهای است که دامنگیر کثیری از ایرانیان شده است؟
فیالواقع ترجمه این فرهنگ به زبان ساده این است که عرب همان بهتر که نباشد. اما اگر باشد، بیرون از ایران و در کشورهای همسایه باشد. و صد البته نورعلینور خواهد بود که چنین عربی شیعه هم باشد تا به عنوان عمق استراتژیک ایران عمل بکند. زیدی و حوثی و علوی هم قابل قبول است.
اخیراً یکی از نمایندگان خوزستان پیشنهاد بازگرداندن نامهای تاریخی بعضی از شهرهای این استان را داد. بلافاصله عکسالعملهای عربستیزانه شروع شد. سکوت معنادار دیگران هم آتشبیار معرکه این عربستیزان بود. نامهای ریشهداری مثل خفاجیه و محمره هم چیزی نظیر کرمانشاه و اورمیه است که کسانی با مقاصد مختلف نامهای باختران و رضائیه را بر این دو شهر نهادند و بعد تسلیم خواست مردم این مناطق شدند. اگر یک روده راست در کار باشد، موضوع خیلی پیچیده نیست و به همین سادگی است و ایران هم فقط برای ایرانیان "صحیحالنسب" نیست. ایران برای همه ایرانیان است.
منابع در کامنت اول و دوم
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
نیمه اول : اسلواکی 2 – تیم تزار گازی 0
فقط شهرهای فرانسه خوشحال نیستند که از دست اراذل و اوباش روس نفس راحتی کشیدند، شهر باستانی حلب هم خوشحال است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در پی حوادث اورلاندو کسانی مجدداً سوزنشان روی اسلام گیر کرد. برای این اشخاص ابتدا آیاتی از کتاب مقدس با صدای خاخام بالانجی تقدیم میشود :
«هر که با زن همسایه خود زنا نماید زانی و زانیه البته کشته شوند* و کسی که با زن پدر خود بخوابد و عورت پدر خود را کشف نماید هر دو البته کشته شوند خون ایشان بر خود ایشان است* و اگر کسی با عروس خود بخوابد هر دوی ایشان البته کشته شوند فاحشگی کردهاند و خون ایشان بر خود ایشان است* و اگر مردی با مردی مثل با زن بخوابد هر دو فجور کردهاند هر دوی ایشان البته کشته شوند خون ایشان بر خود ایشان است. تورات - سِفر لاویان – باب بیستم - آیات 11 تا 14»
سپس از دوستانی که این مطلب را مشاهده نکردهاند، دعوت میکنم به این سه اتفاق مهم در روستاهای تُرک و کُرد و آشوری استان آذربایجان غربی توجه فرمایند. آن پانویس شماره دو در خصوص اهالی شهر سنندچ را هم از دست ندهید. سنندجیها با چراغ خاموش روی دست اهالی شهر بوردو در فرانسه بلند شدهاند و ضمناً نماز و روزه هم کاملاً به راه است.
و اگر به این دوستان دسترسی دارید، بفرمائید که فقط همین قلم یک ترامپبازی آنها را کم داشتیم.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
بلافاصله بعد از باخت ترکیه از کرواسی، یک اکانت توئیتر فرانسوی با حدود 300 فالوور، خبری کاملاً جعلی را از قول اردوغان منتشر کرد که گفته پکاکا مسئول شکست تیم ترکیه است. فیالحال خبرگزاری معتبر فارس نکته را گرفت و خبر را کار کرد. روزنامهنگاران ایرانی طرفدار پکاکا هم به آن پر و بال دادند. ساعتی نگذشت و در برنامه بسیار پربیننده 60 دقیقه بیبیسی، یک ایرانی مقیم آنکارا که گفته میشود متخصص امور ترکیه است، این خبر را طوری در تحلیل خود گنجاند که گویا داغ داغ از رسانههای معتبر ترکیه خبر را خوانده است. فردای آن روز هم کانال تلگرام تلویزیون منوتو این خبر را تحت عنوان "توجیه عجیب اردوغان پس از شکست ترکیه" منتشر کرد. اکنون میلیونها ایرانی خبر آن اکانت سیصد نفره توئیتر فرانسوی را میدانند. ماشاالله به این نفوذ
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
شیخ عبدالباسط تبریزی نفس را در سینه حبس میکند ... الْحَمْدُ للَّهِ رَب الْعَلَمِین
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
میگویند در بنگلادش طرفداران دوآتشه فوتبال آرژانتین و برزیل، هیچ دستکمی از مردم این دو کشور ندارند. از جام نود ایتالیا پیش خودم اسم این پدیده را بنگلادشیبازی گذاشتهام که در ایران هم خیلی متداول است. شاید در سایر نقاط جهان هم اینگونه است و من خبر ندارم. اما گوئی بخش مهمی از جهان با خوشیهای دیگران خوشتر است.
جام ملتهای اروپا و بنگلادشیبازی غیراروپائیها شروع شد. در خانواده چهار نفره ما هم تب فوتبال به شدت بالاست. تقریباً هیچ توافقی هم با هم نداریم. من طرفدار پر و پاقرص ترکیه و بعد فرانسه هستم. همسرم که به این راحتی حاضر نیست از خوابش بزند، برای بازهای فرانسه کاملاً بیدار میماند. سارا طرفدار هلند است و در این جام بدون تیم مانده است.
اما از همه آشتینتر، نهال است. دشوار بتوان در آلمان هم کسی را پیدا کرد که این اندازه تیم آلمان و شخص توماس مولر را دوست داشته باشد. از چند ماه پیش من را مجبور کرد که مزاحم دوستی در آلمان بشوم و لباس ورزشی ملی و شماره 13 مولر را برای او تهیه کنم. اصرار هم داشت لباس از نوع چهار ستاره باشد. که بیانگر چهار بار قهرمانی آلمان در جام جهانی است. اکنون منتظر اولین بازی آلمان است که لباس توماس مولر را بپوشد و جلوی تلویزیون پابپای او درگیر بازی بشود.
تجربه خانوادگی ما نشان داده که سارا از هر تیمی طرفداری میکند، شانس بُرد آن تیم بیشتر میشود. حال که خود او در این جام بدون تیم مانده، رقابت سختی میان ما سه نفر در گرفته که سارا را جذب تیم مورد علاقه خود بکنیم. آخرین تلاشها حاکی از آن است که دستهائی او را به سمت فرانسه بردهاند و همچنان سر تُرکها بیکلاه مانده است.
لطفاً اگر اشکالی ندارد شما هم از تیم مورد علاقه در کامنتها بنویسید. البته در صفحه من احتمالاً ترکیه بیشترین طرفدار را خواهد داشت.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دوستان این مسئله بازیکن جمهوری ارمنستان در تیم تراکتورسازی به نظرتان عجیب نیست؟ باشگاه با یک بازیکن ارمنی وارد مذاکره میشود و حدود 24 ساعت بعد مسئولان میکنند که برای احترام به نظر تماشاگران و وحدت "آذریها" از استخدام این بازیکن منصرف شدهاند. عجیب نیست؟
و به راستی کدام تماشاگران؟ کدام نظر؟ در این فرصت کوتاه تماشاگران کمپین تشکیل دادهاند؟ طومار امضاء کردهاند؟ در رسانهها تحلیلی نوشتهاند؟ اصلاً از کی تا بحال مسئولان باشگاه گوش به فرمان تماشاگران شدهاند؟ مگر تماشاگران قلعهنویی را دوست دارند؟ مگر به اعتراض طرفداران در قضیه اخراج رسول خطیبی توجه شد؟ فصل گذشته کنار گذاشتن بازیکنان بومی مورد اعتراض تماشاگران بود، کسی توجه کرد؟ از طرفداران تراکتور شنیدم که چند سال پیش با یک برزیلی قرارداد بستند که تماشاگران هم او را دوست داشتند، ولی گویا همسرش گفته بود که زندگی باحجاب را دوست ندارد و بالافاصله عذر او را خواستند. کسی علاقه تماشاگران به آن بازیکن برزیلی را لحاظ کرد؟
حالا چطور شده که وقتی پای بازیکن ارمنی به میان میآید، نظر تماشاگر تراکتورسازی به این سرعت مهم میشود؟ در سایر موارد از جمله جنگ قرهباغ هم به احساسات مردم آذربایجان توجه میشود؟ در این مورد موضوع فراتر از ایام انتخابات و راهپیمائیهای دولتی است که صدا و سیما برای چند روزی با مردم عزیز و همیشه در صحنه به شدت مهربان میشود و به قول خودشان با بدحجابها هم مصاحبه میکنند. به نظر میرسد در اینجا تصمیمگیران پیش خودشان نیتخوانی هم کردهاند.
این چه سر و صدائی است که راه افتاده و عدهای هم دم از نژادپرستی میزنند؟ مگر ارمنی بودن اشکالی دارد؟ هموطن ارمنی که حسابش جداست و همسایه و همکوچه و همروستا و همشهری عزیز ماست و حتی آوردن مثال از این بخش هم درست نیست. مسئله ارمنستان و اشغال خاک جمهوری آذربایجان البته که مسئله خیلی مهم و حساسیتبرانگیزی است. ولی این چه ربطی به ارمنی بودن یک بازیکن فوتبال دارد؟ اگر بازیکن تیم ملی جمهوری ارمنستان دوست دارد که در تبریز بازی کند، اتفاقاً تاثیر مثبت آن درخور توجه است و نشان میدهد که این بازیکن جوان در بزرگترین شهر آذربایجان هیچ دلنگرانی ندارد و نباید هم داشته باشد. اما اعلام چنین تصمیمی از طرف مسئولان در اینستاگرام و آمار گرفتن از کامنتگذاران و سپس اعلام انصراف، واقعاً در نوع خود نوبر است. در کشوری مثل سوئیس هم یک عده پیدا میشوند که بازیکن سیاهپوست و یا مسلمان را بر نمیتابند. اما این چه ربطی به اکثریت مطلق مردمی دارد که در شهر و روستاهای خود طی قرنهای متمادی بهترین همزیستی را با ارمنیها داشتهاند؟
من شخصاً از شنیدن این خبر حسابی غافلگیر شدم. بخش بزرگی از دوستان من در فیسبوک طرفدار دوآتشه تراختور هستند و خیلی از تحولات این تیم را با جزئیات دنبال میکنند، آنوقت به واسطه کامنت کسی که نمیشناسم از این خبر مطلع شدم. بعد هم که پیگیر ماجرا شدم، دیدم کسانی بلافاصله بساط معرکهگیری خود را پهن کردهاند که اساساً چیزی به نام فوتبال و تماشاگر دغدغه آنها نیست.
***
رمضان مبارک،
خوش گلیبسیز اون بیر آین سلطانی، صفا گتریبسیز
عرض خوش آمد خدمت سلطان ماههای سال،
کاری بس دلنشین و عارفانه از استاد فاروق، ویژه ماه مبارک رمضان
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
آقای عطاءالله مهاجرانی مطلبی نوشته و به مطالب اخیر بیبیسی به شدت اعتراض کرده است. کاری به استدلالهای ایشان ندارم، اطلاع چندانی هم ندارم. به سازمانهای اطلاعاتی امریکا و هیچ کشور دیگری هم نباید اعتماد کرد. ایشان در نوشته خود از کلمه کیاست زیاد استفاده کردهاند که به آن هم کاری ندارم، ولی به کلمهای کار دارم که اخیراً یکی از مراجع تقلید به کار بردند.
مهاجرانی این برنامه بیبیسی را غیرمعمولی تشخص داده و از آن بوی توطئه شنیده و نوشتهاند:
«گزارش بی بی سی که با آب و تاب بسیار از برنامه شصت دقیقه منتشر شد؛ و تقریبا نیمی از وقت برنامه را گرفت، نمی توان این برنامه را به عنوان یک برنامه معمول تلقی کرد. گزارشی که خوانده شد، افرادی که در برنامه شرکت کردند، زمانی که برنامه منتشر شد، یعنی درست در آستانه بزرگداشت رحلت امام خمینی، تمامی نشان از یک برنامه محاسبه شده داشت. زمانی مناسب برای اعلام کشف بزرگ بی بی سی. دکتر یزدی با هوشمندی همیشگی و سرعت عمل به بخش دوم مدعای بی بی سی پاسخ گفته اند و موضوع پیام کارتر و پاسخ امام خمینی و نیز تحریفی که در پاسخ صورت گرفته است؛ به خوبی و سنجیدگی نقد و رد کرده اند.»
پس از شروع جنبش سبز، آقای مهاجرانی سوگلی همین شصت دقیقه بیبیسی شده بود. اتفاقاً روزنامه توپخانه هم همین نظر فعلی ایشان را نسبت به بیبیسی داشت. و معتقد بود دستهای پنهان استعمار پیر از وزیر ارشاد سابق نظام تا ضدانقلاب شناسنامهدار را هر شب به خانههای مردم میآورد تا به اتفاق بر تنور فتنه بدمند. اتفاقاً آقای مهاجرانی هم هیچ توجهی به اظهارات روزنامه توپخانه نمیکرد. چه بسا آنها را متوهم هم میدانست. حجت شرعی هم داشت. قبل از انقلاب، اخبار تظاهرات و اعلامیههای بنیانگذار نظام معمولاً از طریق بیبیسی به گوش مردم میرسید.
جنبش سبز گرچه رنگ و بوی انقلاب نداشت، اما بودند تازه "مهاجرانی" در آن سوی مرزها که از آن بوی کباب شنیدند و قصد نشان دادن کیاست خود را داشتند تا از شرایط جدید هم بهره ببرند. اما جنبش سبز شکست خورد. کیاست ضرورت خود را از دست داد و جایگزین بهتری پیدا کرد. اکنون نوبت، نوبت "دیاثت" است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در پی لغو بیحساب و کتاب و ملوکالطوایفی کنسرتها، صحبت از برگزاری نخستین کنسرت اینترنتی در ایران است. (کامنت اول) ویژگی اصلی و منحصر به فرد کنسرت، ارتباط زنده و تاثیر متقابل هنرمند و مخاطبان در زمان و مکان مشخص است. وگرنه میتوان فیلم با کیفیت هر اجرائی را تهیه و در فرصت مناسب دید. نمونههای خارجی چنین پدیدهای هم مشکل برگزاری کنسرت نداشتند و بیشتر در پی افزایش مخاطب بودند و موفق هم نشدند. چگونه می توان این مشکل را در ایران برطرف کند؟
به نظر من فرصتی برای مهندسان حاذق و باسواد ایرانی است که بانی یک نرمافزار و پلتفرم بسیار مدرن برای جهانیان بشوند و کنسرتی با ارتباط دوطرفه و آنلاین را مشابهسازی کنند. ساختار اصلی نرمافزار میتواند اینگونه باشد که هر کس از هر نقطه از جهان بلیط کنسرت را تهیه بکند و سر ساعت مقرر مقابل مونیتور بنشیند. این نرمافزار باید تصویر و صدای تک تک تماشاگران را دریافت و میکس و روی مونیتور بزرگی در مقابل برگزارکنندگان کنسرت نمایش بدهد. دقیقاً مشابه سالن کنسرت، سکوت و تشویق به موقع هم وجود داشته باشد. هم هنرمندان و هم تک تک تماشاگران صدای سالن را بشنوند و مستمع و صاحب سخن روی هم تاثیر بگذارند.
طرح و اجرای چنین پروژه ای نیاز به چندان سرمایهای ندارد. سواد خیلی بالا و همت فوقالعاده میطلبد. بستر آن هم فراهم است. بهترین هنرمندان کشور مشتری بالقوه آن هستند. اینترنت پرسرعت دستکم برای میلیونها ایرانی در خارج از کشور هم فراهم است. در صورت موفقیت حتی در کشورهای آزاد هم میتواند کاربرد داشته باشد. خلاصه اینکه بشتابید ای جوانان ایده از من و اجرا از شما که کاملاً شدنی است. یکی از دلایل اصلی موفقیت پروژههای بزرگ در امریکا، بازار بزرگ این کشور است. برای این پروژه، ایران از بزرگترین بازارها محسوب میشود. از بزرگان موسیقی سنتی تا راک مشتری پر و پا قرص آن خواهند بود.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
خانم مائده قادری و آقای ابراهیم ساوالان در برنامه صفحه دو بیبیسی، سفر آقای روحانی به شهرهای اورمیه و مهاباد را مورد بررسی قرار دادهاند. اکبر پاشائی خلاصهای از اظهارات ابراهیم ساولان را هم نوشته است. ساولان در مجموع اظهارات روحانی را یک گام به جلو ارزیابی کرد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
تقدیم به پدر مهربان آقای کمالی
خانواده من اهل روستای بالانج در اورمیه است. وقتی کلاس پنجم را تمام کردم به شهر مهاجرت کردیم. قبل از شش سالگی وضع مالی پدرم خوب بود. در بهترین نقطه بالانج و رو به رودخانه مغازه و کار و کاسبی پر رونقی داشت. سیل ویرانگری آمد و همه چیز را بُرد. مسیر جاده هم عوض شد. تقریباً هست و نیست پدر مرحوم من بر باد رفت. اما دست به هر کار و تلاشی میزد تا چرخ زندگی ما سپری شود.
دبستان که بودم سردردهای زیادی میگرفتم. پدر و ماردم مدام برای مداوا من را به شهر میآوردند. این رفت و آمدها و دوا و دکتر کلی هزینه داشت. یک بار از اول صبح به شهر آمدیم تا حدود سه بعدازظهر معاینه و دکتر و درمان طول کشید. وقتی میخواستیم برگردیم بالانج، من حسابی گرسنه شدم. آن موقع ترمینال دو محال بزرگ اورمیه یعنی باراندوزچای و بکشلوچای در گاراژی معروف به امامزادا گاراژی (گاراژ امامزاده) در اول خیابان مهاباد و نزدیک به میدان "مرکز" و اصلی شهر بود. آن حوالی پر از کبابی بود. بوی کباب هم بیشتر به مشامم خورد و حسابی گرسنه شدم.
پدرم من را به یکی از این کبابیها برد و یک پرس غذا سفارش داد. با اشتها شروع به خوردن کردم. او هم نشسته و منتظر پایان کباب خوردن من بود. از پدرم پرسیدم که چرا چیزی نمیخورد و جواب داد که گرسنهام نیست. سخت مشغول خوردن بودم و اصلاً به فکرم هم خطور نکرد که پدر از صبح در حال دوندگی است و چیزی نخورده است. لذت غذائی که آن روز خوردم، هزگر از یادم نرفت. اما بزرگتر که شدم و حدود بیست سال قبل از درگذشت پدرم، فهیمدم این صحنه هرگز از یاد ایشان هم نرفته است. نه تنها از یاد او نرفته، بلکه مثل کابوسی پدر را آزار میداده است. گویا من در حال خوردن مدام این ور و آن ور را نگاه میکردهام. و پدرم نگران بوده که مبادا هوس نوشابه هم بکنم. چون دیگر پولی برای برگشت باقی نمیماند. پیرمرد تا آخر عمر از اینکه نتوانسته بود نوشابه بگیرد در عذاب بود.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
نیروهای یپگ وابسته به پکاکا در حلب با نیروهای ارتش آزاد سوریه شدیداً درگیر شدهاند. ارتش آزاد سوریه را حتی روسیه هم به رسمیت میشناسد. روسیه ولادیمیر پوتین در شرق اوکراین ثابت کرد که داعش کشورهای صنعتی است. همین روسیه به نام مبارزه با داعش به سوریه لشگر کشید و از همان ابتدا شروع به کوبیدن سایرین کرد. در جریان بمبارانها یکی از فرماندهان ارتش آزاد سوریه را هم کشت. اما چون ارتش آزاد سوریه مشروعیت بینالمللی بسیار زیادی دارد، بلافاصله روسها توضیح دادند که اشتباهی رخ داده است. از طرف دیگر حلب و دمشق به عنوان دو شهر باستانی چنان به عربی بودن شهرهاند که به ظن قوی دونالد ترامپ هم این موضوع را میداند. و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل که پکاکا و اعوان و انصارش چه اهدافی دارند و بازیچه چه قدرتهائی هستند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
یکی از فجایع انتخابات اخیر و به نظر من بزرگترین فاجعه آن، انتخاب محمدرضا عارف به عنوان نفر اول تهران بود. اما شکست مفتضانه این پهلوانپنبه و سیاستمدار بیخاصیت از علی لاریجانی هم شیرینترین خبری بود که میشد در اولین روزهای مجلس جدید شنید. گفته میشود روحانی هم هیچ توصیهای به نمایندگان لیست امید نکرده تا به عارف رای دهند. این از جمله کارهای خردمندانه روحانی است. عارف به درد نمایش اصلاحات هم نمیخورد.
به ظن قوی شما اگر با عارف مخالف هم باشید با این دیدگاه بسیار تند و نه چندان محترمانه من موافق نخواهید بود. چون نظر من نسبت به عارف کاملاً مغرضانه است.
در ضمن تئوریسین "نظر مغرضانه" هم نجف دریابندری است که قبلاً داستان را نقل کردهام (کامنت اول)
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در خصوص عکس خانم شادی صدر
دیدن عکس از علائق من در فیسبوک است، خاصه وقتی که عکاس این عکسها خود دوستان باشند. در همین راستا تقریباً همه عکسهای دوستان را میبینم و معمولاً هم لایک میکنم. این عکس را هم در همان راستا لایک کردم. بعداً وقتی متوجه شدم که یک عکس نمادین است، بلافاصله لایک خودم را برداشتم. موضوع موافقت و یا مخالفت نیست، اصولاً وارد این بحثها نمیشوم و مُرّ قوانین نوشته و نانوشته را تمام و کمال رعایت میکنم.
نکته دوم اما در خصوص بحثهائی است که در پی این عکس صورت گرفت. اتفاقاً این بحثها را باید جدی گرفت. اینکه فلان مارکسیست و بهمان سکولار چرا چنین عکسالعمل تندی نشان دادهاند، اصلاً تعجب ندارد. اغلب اینها که به نظر اعتقادات مذهبی ندارند، اتفاقاً علائق اصلی خود را در پی این عکس نشان دادند. اینها شدیداً ملیگرا هستند. مارکسیسم و سکولاریسم و لیبرالیسم را برای کشوری میخواهند که قبل از هر چیزی بر مبنای تعریف آنها دوام بیابد.
یک جریانی نظیر MHP ترکیه در حال شکل گیری است. MHP جریان اصلی ملیگرای ترکیه است که دو ستون اصلی هویت این کشور را زبان تُرکی و اسلام سُنّی تعریف میکند. این حزب در بیرون از این دو حوزه به ندرت طرفداری دارد. این در حالی است که خیلی از فعالان MHP ممکن است حتی نماز خواندن درست و حسابی را هم بلد نباشند.
در ایران و بیرون حکومت هم یک جریانی با محوریت مذهب شیعه و زبان فارسی در حال شکلگیری است. طرفداران این جریان هم خیلی بیش از ده درصد طرفداران MHP در ترکیه به نظر میرسند. اتفاقاً این رویکرد جدید از منظری پیشرفت محسوب میشود. چون مبتنی بر دو موجودیت کاملاً واقعی است. متاسفانه ملیگرائی در ایران با خیالپردازی عجین شده بود. در گذشته نگرشهای ملی مثل پانایرانیستم و حتی جبهه ملی بیشتر به شوخی شباهت داشت و مبتنی بر نوعی آریائیبازی سطحی و خیالی بود.
اکنون صفبندیها واضحتر و واقعیتر شده است. جریان اخیر بیشتر دوست دارد که ایران را وطن فارسی و سرزمین سعدی و حافظ و فردوسی بنامند. اما در عین حال خوب میدانند که در مقابل نقش مذهب شیعه، علائق آنها حرفی برای گفتن در عمل ندارد. با بحران بزرگی هم مواجه هستند. مثلاً آذربایجان با هویت تُرکی و مذهب شیعه، و یا کُردستان و بلوچستان با هویت به قول خودشان ایرانی اصیل ولی مذهب سُنّی، در این تعریف نمیگنجد و با هیچ ضرب و زوری هم نخواهد گنجید. اگر از دایره تعریف خود هم خارج بشوند، باید تن به تقسیم قدرت و تعریفی فراگیری از هویت متکثر ایرانی بدهند که برای آنها بسی دردناک خواهد بود.
اگر ترکیه در مدلی که آتاتورک ارائه کرد شکست خورد و کُردهای هممذهب به ظلم فاحش عکسالعمل نشان دادند، اما در ایران با تاخیر صد ساله با مسئله تُرک مواجه هستیم، دلیل آن جامعهشناسی خاص مذهب شیعه است. و نه قدرت سایر موجودیتهای به غایت بیاثر مثل فرهنگ ایرانشهری و فلان و بهمان.
در مجموع ظهور عینی این جریان را باید یک گام به پیش دانست و به فال نیک گرفت. چون این جریان بخش بسیار مهمی از ایران واقعی و نه خیالی را نمایندگی میکند. در عین حال رفتار گذشته خود را هم اصلاح کرده است. هسته اصلی این جریان در گذشته نان مذهب شیعه را میخورد و نمکدان آن را میشکست و مدام افسانههای ایران باستان را به رخ دیگران میکشید.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در انتخابات هفتم اسفند سال گذشته، میان موافقان و مخالفان شرکت در انتخابات گفتگوی مدنی سازندهای شکل گرفت. از هر دو طرف کسانی بودند که مقالات عالمانه مینوشتند. اما این میان کسانی هم بودند که کُلّهم خارج از این نظام محسوب میشدند، اما چنان خود را برای مشارکت در انتخابات لوس میکردند که تو گوئی قرار است از میان ژاک شیراک و لیونل ژوسپن یکی را انتخاب بکنند تا بلکه ژان ماری لوپن وارد کاخ الیزه نشود.
بیمزهترین این لوسبازیها متعلق به مترجم نامدار خشایار دیهیمی بود که نوشت : «هستم هستم هستم، رای میدم رای میدم رای میدم، اونم تمامقد نه نیمخیز!» (کامنت اول) آقای دیهیمی چنان هستم هستم راه انداخته بود که انگار مولانا در قونیه از آتش عشق به سماع برخاسته و فریاد میزند مُرده بدم زنده شدم دولت عشق آمد و...
آقای جنتی رئیس مجلس خبرگان شد، اونم تمامقد، نه نیمخیر و با رای ناپلئونی! البته و انصافاً به نظر میرسد که این هستم هستم ها در این خیز بلند چندان هم بیتاثیر نبود.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
سخنان واکنشی آقای روحانی در خصوص زبان انگلیسی، به نظر من سطحیترین سخنانی بود که تا کنون از ایشان شنیده شده است. حتی فکر میکنم با توجه به موقعیت برتر زبان انگلیسی در جهان و محبوبیت آن در ایران، آقای روحانی کمی مرتکب پوپولیسم هم شد.
شایان ذکر است که در اینجا صحبت از آموزش زبانهای خارجی است. و عجالتاً اجازه میخواهم که وارد بحث آموزش زبانهای غیرفارسی در ایران نشویم که صد البته بزرگترین دغدغه من است.
مثالی که آقای روحانی زد، به وضوح بیانگر نگاه ایشان است. ایشان از هند و پیشرفتهایش گفت. در حال حاضر اقتصاد چین به مراتب پیشرفتهتر و قویتر و جهانیتر از هند است. اما گفته میشود در قلب زبان انگلیسی یعنی بریتانیا، تعداد کسانی که میخواهند زبان ماندارین یاد بگیرند، قابل مقایسه با سایر زبانهای اروپائی مثل فرانسه و آلمانی و اسپانیولی است. این در حالی است که در کشورهای همسایه هندوستان هم کسی برای زبان هندی تره خورد نمیکند. آن هم زبانی با صدها میلیون گویشور و تاریخی چند هزار ساله و پیشینهای کمنظیر در جهان. هند را در یک کلام میتوان شکستخوردهترین کشور جهان در حوزه زبان نامید. اگر به گفتگوی دو هندی به زبان مادریشان توجه کنید، علاوه بر انبوه کلمات انگلیسی که به کار میبرند، بعضاً یک جمله کامل را هم به انگلیسی بیان میکنند. اما چینیها در حال جهانی کردن زبان و الفبای بسیار دشوار خود هم هستند. در عین حال پیشرفت شگفتانگیزی هم دارند.
آقای روحانی از رشد نرمافزار در هند سخن گفت. این موضوع ارتباطی به گسترش بیحد و حصر زبان انگلیسی ندارد. اگر در همین ایران خودمان طی این چند دهه گذشته از بقیه دنیا ایزوله نبودیم، اکنون نرمافزارهای ایرانی هم در جهان حرفی برای گفتن داشت. در میان کشورهای همسایه تولیدات نرمافزاری ترکیه هم به خیلی از کشورها از جمله ایران صادر میشود. حتی بعضی شرکتهای مصری هم نرمافزار جهانی نوشتهاند. نرمافزار نوشتن و به جهان عرضه کردن در درجه اول احتیاج به مهندسان باسواد و شرکتهای موفق دارد. انگلیسی را مثل بلبل حرف زدن البته برای مدیران فروش این شرکتها امتیازی بزرگ و صدالبته ضرروی است. اگر به انگلیسی دانستن بود که خیلی از کشورهای افریقائی اساساً انگلیسیزبان هستند، اما بسیار عقب ماندهاند.
انگلیسی تهدیدی برای زبانهای ملی هم هست. آموزش انگلیسی همیشه باید زیر سایه آموزش زبانهای ملی باشد و نباید آنها را تحت تاثیر قرار بدهد. در این خصوص حتی بنیادگرائی هم امر مجازی است. زبان پدیدهای نیست که بتوان آن را پای پیشرفت قربانی کرد.
هر کاری کشورهای پیشرفته میکنند، لزوماً الگوی خوبی برای ما نیست. روزنامهنگاری نوشته بود که بعد از سالها زندگی و کار و اقامت در هلند، تازه میخواهد شروع به یادگیری زبان هلندی بکند. یک روزنامهنگار دیگر ایرانی بعد از چند سال اقامت و زندگی و کار در فنلاند میگفت هنوز فنلاندی نمیداند. این چه زبانهای ملی است که یادگیری آنها پس از سالها اقامت و کار، اولویت اول مهاجران انگلیسیدان نیست؟ در این کشورها همه امورات با انگلیسی رتق و فتق میشود و کمابیش به جائی مثل دوبی تبدیل شدهاند که در آن عربی کاملاً مقهور زبان انگلیسی است.
اما الگوهای موفق دیگر هم وجود دارد. شخصاً خانوادهای فرانسوی را میشناسم که سالها در استانبول زندگی میکردند و فرزند آنها هم از همان کودکی به مدرسه فرانسویزبان در استانبول میرفت و زبان اول و آخر آنها در خانه هم فرانسوی بود. اما کودک در زبان فرانسه لهجه تُرکی گرفته بود و تُرکی را بهتر از فرانسه حرف میزد. اقتصاد ترکیه هم کاملاً جهانی است. استانبول هم یکی از توریستیترین شهرهای جهان است. دلیل این اتفاق هژمونی بیچون و چرای تُرکی در کلانشهر استانبول است که حرف اول و آخر را میزند.
اگر ایران هم به اقتصاد جهانی بپیوندد و شهرهای ایران محل سرمایهگذاری و رفت و آمد مدیران شرکتهای مختلف بینالمللی بشود، باید نگران زبانهای ملی بود. تجربه موفق کشورهای مثل ترکیه و چین بسیار درخور توجه است. تجربه هند بدترین میان کشورهای تاریخی است. به نظر می رسد روحیه ایرانی هم چندان بیاستعداد برای هندی شدن نیست.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اصغر فرهادی و شهاب حسینی عجب شانسی آوردند که در پاستورت منتسب به ملا محمد اختر رهبر طالبان ویزای ترکیه و یا عربستان یافت نشد. وگرنه اکنون چنان قشقرقی در فضای فارسیزبان به پا بود که از کن به اندازه سولوقون هم یاد نمیشد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
ابتدا سه مثال از سه حوزه کاملاً مختلف میزنم، تا در انتها سؤال اصلی را مطرح کنم.
دوستی دارم که مدیر مالی یک شرکت خصوصی باسابقه در حوزه مهندسی برق و صنایع نیروگاهی است. پروژههای نسبتاً بزرگ میگیرند و با کارگاههای تابعه دهها نفر پرستل دارند. در صنعت خود هم خوشنام هستند. ایام عید از او پرسیدم که اوضاع چطور است؟ گفت حدود دو سال است که عملاً داریم از جیب میخوریم. یک مقدار نقدینگی داشتیم که فعلاً سپردهگذاری کردیم و با سود آن حقوق پرسنل را میدهیم و منتظریم تا گشایشی شود.
شهریه مدرسه بچهها هر سال به طرز بیرحمانهای زیاد میشود. اوایل اردیبهشت گفتند که برای ثبتنام سال بعد حدود پنجاه درصد شهریه را پرداخت کنید. رقم سنگینی بود و سؤال کردم که چرا چند ماه زودتر؟ گفتند که مجتمع بیش از 200 نفر پرسنل دارد و هزینهها سنگین است و کلی توضیحات دیگر که در نهایت از فحوای صحبت آنها متوجه شدم شهریه بچهها را زودتر میگیرند و بلافاصله در بانکهای خصوصی سپردهگذاری میکنند تا از محل سود آن بسیاری از هزینهها را پوشش دهند.
در تهران بازار مسکن احتمالاً یکی از عجیبالخلقهترین پدیدههای اقتصادی جهان است. هم به شدت راکد است و هم قیمت مسکن سر به آسمان میزند و هم ساختوسازهای جدید تمامی ندارد و تهران کلاً در دست ساختمان است و هم کلی از واحدهای نوساز خالی است و هم فقط در خیابان گیشا به طول 1600 متر نزدیک سی تا بنگاه وجود دارد که داخل هر کدام از آنها هم چندین نفر سخت مشغول کارند(کامنت اول). احتمالاً توماس پیکیتی هم از درک این همه تناقض عاجز خواهد ماند. به واسطه دوستی کنجکاو شدم بدانم سازندهها با این همه هزینه و رکود چقدر سود میکنند. متوجه شدم که فقط کافی است چند میلیارد تومان اولیه را داشته باشند. برای ساختمان کلنگی هم وام میگیرند و سود سپردهگذاری قابل توجه عملاً و به مروز زمان بخش عمده هزینههای ساخت را پوشش میدهد. هر پولدار فعال در این بخش، به شکل اکسپنانسیل محکوم به پولدارتر شدن است. تازه سازندهها هنگام رکود مسکن سر خریدار واقعی کلی منت هم میگذارند که فقط زحمت ساخت و ساز برای آنها باقی مانده است. چون اگر دارائی خود را به بانک میسپردند، بسی بیشتر سود میکردند.
از شرکتها و صنایع دیگر مثال نمیزنم که همیشه نیمنگاهی به سود حسابهای روزشمار خود دارند. با هر کسی و هر شخصی صحبت کنید یک چرتکه در دست دارد و بلافاصله سود بانکی را حساب میکند تا یک تصمیم اقتصادی بگیرد.
در حال حاضر هیچ فعالیت اقتصادی راحت و بیدردسری در کشور وجود ندارد که سالانه 20 درصد سود تضمینی داشته باشد. چند سال پیش آیتالله مصباح یزدی گفت که ایران اسلامی یکی از رباخوارترین کشورهای دنیاست. بانکها رسماً حدود 18 درصد سود میدهند. اما حتی بانکهای دولتی هم کلی تور قانونی برای پرداخت سود بیشتر تا 22 درصد دارند. بانکهای خصوصی همچنان سودهای بالاتر میدهند.
اگر شرکتی و یا مؤسسهای سه میلیارد تومان سپردهگذاری کند، ماهانه بیش از شصت میلیون تومان سود تضمین شده خواهد داشت. برای آشنائی با ارزش سه میلیارد تومان فقط کافی است بدانیم که یک آپارتمان نوساز و بالای صد متر در مناطق نسبتاً خوب تهران حدود یک میلیارد تومان ارزش دارد. یعنی اگر کسی پول آپارتمان خود را به بانک بسپارد، هر ماه بیست میلیون تومان سود تضمینی خواهد گرفت. متوسط حقوق در تهران احتمالاً کمتر از دو میلیون تومان است. دوستی میگفت همسرش پیشنهاد دریافت نصف مهریهاش را داده تا با سپردهگذاری خرج و مخارج خانواده را بهتر تامین کند.
سؤال اینجاست، در حالی که اقتصاد و صنعت کشور سالهاست از رکود عذابآور رنج میبرد، بانکها در کدام فعالیت اقتصادی پرسود سرمایهگذاری کردهاند که این همه سود میدهند؟ و یا خبری هست که کسی صدایش را در نمیآورد؟ از اهل اقتصاد شنیدم که بعضی بانکها حتی سپرده جدید جذب میکنند تا سود سپردههای قدیمی را بدهند. یعنی سیستم بانکی کشور با مکانیزمی نظیر گلدکوئست اداره میشود؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
یک سؤال روزنامهنگارانه
یورونیوز فارسی میگوید که راست افراطی در اتریش احتمالاً برنده انتخابات خواهد شد. چنین عنوانی در عالم روزنامهنگاری حرفهای برای یک جریان سیاسی درست است؟ مگر نه اینکه رسانههای حرفهای باید در گزارش یک واقعه بیطرف باشند؟ هیچ کس و هیچ حزبی رسماً خودش را افراطی نمیداند. اما رسانههای حرفه ای مدام از عناوینی مثل چپ افراطی یونان و یا راست افراطی فرانسه و آلمان و اتریش استفاده میکنند. این در حالی است که بسیاری از همان رسانهها داعش را هم دولت اسلامی مینامند، چون نام رسمی این سازمان تبهکار دیگر داعش نیست.
افراطی و تندرو بودن یک مسئله به غایت نسبی هم هست. مثلاً سازمانهای تروریستی مثل پکاکا و القاعده هم بعضی از دستپروردههای خود را به افراطی بودن متهم میکنند. پکاکا به بازهایش میگوید دست از این کارهای افراطی بردارید و در آنکارا و استانبول جلوی انظار عمومی آدم بیگناه نکشید. بیائید مثل ما خندق بکنید و جنگ شهری راه بیندازید و کودکان زیر 16 سال را هم وارد جنگ کنید. در اینصورت اگر ارتش ترکیه اقدامی کرد و پسر یا دختر 16 سالهای کشته شد، میتوانید کلی سر و صدا راه بیندازید و از اردوغان تصویری حرملهوار ارائه کنید. جهان هم بحمدالله چپ مشنگ اروپائی کم ندارد که قرنی است قسم و آیه خوردهاند تا از هر نوع یاغیگری در مقابل قدرت مرکزی دفاع کنند. راست اسلامستیز هم که وقتی پای یک کشور اسلامی به میان آید، نزده میرقصد.
و یا القاعده که داعش را یک گروه افراطی مینامد و از داعشیان ایراد میگیرد که خیلی خشن آدم میکشند و آبروی آنها را میبرند. طالبان هم القاعده را افراطی میداند.
خلاصه اینکه بعید است هیچ گروهی رسماً خود را افراطی و تندرو بنامد. شاید هم اشکال در ترجمه به زبان فارسی است. مثلاً جریان رادیکال را لزوماً نمیتوان در همه موارد افراطی ترجمه کرد. تا نظر دوستان صاحبنظر چه باشد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
زمانی نه چندان دور وقتی برای چند روز مشهد میآمدم، فرصت سر خاراندن نداشتم. از این شرکت به آن شرکت میرفتم و همیشه وقت کم میآوردم. مشهد زیبا شهر دوم من بود. اکنون دو روز است که در اینجا فقط روزی سه ساعت کار دارم و چند روز دیگر هم بالاجبار باید بمانم. بیشتر از این توضیح نمیدهم که این کسادی کار برای آدم پُرکاری مثل من چقدر عذابآور است. صنایع و اقتصاد همچنان راکد است، اما در مورد من باید گفت خودکرده را تدبیر نیست. لازم بود این توضیح را بدهم تا بهتر بتوانم بگویم وقتی دیروز در صفحه ستارخان این آهنگ عاشقانه و لطیف و آرامبخش را دیدم، به چه آرامشی رسیدم. دهها بار گوش دادم و همه بیحوصلهگیها به حاشیه رفت. برای دوستانی که نشنیدند، صمیمانه نسگیل میکنم.
امروز هم جز عشق تو کاری از من ساخته نبود
تلفن مرتب زنگ میزد
بیخیال! جواب ندادم
نه روزنامهای خواندم و نه پیگیر اخبار شدم
درد را قدغن کردم
چند بوسه شده باور نخواهی کرد
عاشقانههایم را شمردم
با دیروز سه ماه و یک روز شد
من میتوانم بزرگترین عاشق دنیا شوم
در آغوش تو میتوانم صد سال، هزار سال بمانم
لیلی و مجنون و اصلی و کرم را نمیدانم،
اما من با چشمان بسته هم میتوانم بغداد را پیدا کنم
شعر و آهنگ از آیلا چلیک
ترجمه از سویل سلمیانی
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
خبرنگار روزنامه نیویورکتایمز در مقالههائی با عنوان امنیت زنان در اسلام مینویسد : «امروزه بیش از هر زمان دیگری شاهد گرایش زنان مسلمان به حجاب هستیم. اما علت چیست؟ علت هدیههائی است که اسلام آن را به روح و روان مردان و زنان جامعههای اسلامی عطا کرده است. پوشش حجاب برای زن این امکان را فراهم ساخته است که در شهرهای شلوغ بتواند به راحتی فعالیت کند. و از مزاحمتها و ... در امان بماند. حجاب یک پیام غیرقابل تردید به پیرامون خود میفرستد. حجاب میگوید "این زن نجیب است، با او کاری نداشته باشید!"»
همچنین روزنامه والاستریت ژورنال در سال 1389 گزارش میدهد : «در پی افزایش آزار و اذیت و حملات به زنان در شهر نیویورک پلیس این شهر واحد گشتی تاسیس کرده است که زنانی را که پوشش نامناسب دارند متوقف میکند و به آنان تذکر میدهد تا نوع پوشش خود را تغییر دهند. طبق گفتههای رهگذران، پلیس به این افراد یادآوری میکند که پوشش بد آنها باعث میشود عدهای به خودشان اجازه دهند تا آنان را مورد آزار و تجاوز قرار دهند. رئیس پلیس شهر نیویورک در این باره میگوید ما به زنان یادآوری میکنیم که در بخش عمدهای از تجاورزها، افراد متجاوز به زنانی حمله کردهاند که لباس نامناسب به تن داشتهاند»
نقل از کتاب درسی پیامهای آسمانی، پایه هفتم دوره اول متوسطه
درس دوازدهم، نشانه عزت صفحه 130
پُست و کامنتها در فیسبوک
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
زحمتکشان و کارگران در صنایع و کورهپزخانهها بدون هیچ تأمین و امید به آینده عرق میریزند و مزد بسیار ناچیز میگیرند و سرمایهداران بهره آن را میبرند. دختر رحمان از تب 40 در عذاب است اما در چنین فصلی اجازه مراجعه به شهر و مداوای دختر خود را ندارد. رحمان اسیر چنگال فئودالهاست. درست در چنین شرایطی ایادی امپریالیسم جهانی به سرکردگی امپریالیسم امریکا بار دیگر مشغول خودنمائی در پایتخت برای اربابان خود شدند. عوامل شکمسیر امپریالیسم، حاصل زحمت زحمکشان را برای خوشایند سرمایهداران و بورژوارزی کمپرادور همه ساله در قالب چاپ نقاشیهای هنرمندان جوامع سرمایهداری بر سر هر کوی و برزن در تهران به نمایش میگذارند. این طرح جدید چیزی جز چپاول بیشتر نیست که این بار به نام هنر و از آستین فرح پهلوی، این به اصلاح شهبانوی ایران درآمده است. این زن که از درد و آلام زنان خلق بیخبر است، همه ساله میلیونها دلار از دسترنج کارگران و ثروت نفتی آیندگان را خرج نمایشی بیحاصل در تهران میکند تا هر چه بیشتر نمک بر زخم زخمتکسان بپاشد. خلق ما نشان داده که هرگز تسلیم این معرکهگردانیها نخواهد شد. و به مبارزه خود برای رهائی از چنگال ستم و برقراری عدالت و جامعه بیطبقه و افشای عوامل داخلی و خارجی امپریالیستها ادامه خواهد داد. به هیمن مناسب انجمن دانشجویان ضدامپریالست از تمام تشکلهای ضدامپریالیسی دعوت میکند که تا زمان برپائی این بریز و بپاشهای دورهای از حاضر شدن در کلاسهای درس و امتحانات پایان ترم امتناع بورزند. شاهد غفوری سخنگوی دانشجویان ضدامپریالست ضمن خواندن اعلامیه این تشکل حامی کارگران اظهار داشت که امپریالیسم فقط یک ببر تو خالی نیست، گاهگاهی نمایش خیابانی هم راه اندازی میکند. هئیتهای عزاداری و مؤتلف بازار تهران هم ضمن اعلام غیرشرعی بودن چنین افعالی از مردم خداجوی تهران دعوت کرد که با رعایت فاصله از محلدین و التقاطیها به این نمایشها اعتراض کنند.
برای دومین سال تهران در آستانه تبدیل شدن به یک نگارخانه بزرگ است. تصور بفرمائید اگر فرح پهلوی سال 56 و در یک اشل بسیار محدود دست به چنین اقدامی میزد، چه الم شنگهای که به پا نمیکردیم. متن بالا فقط یکی از احتمالات بود. گذر زمان هم ثابت کرد که اتفاقاً فرح هنر مدرن را خیلی خوب میشناخته است. بسیاری از نهادهای مدرن و فرهنگی ریشهدار کشور منتسب به فعالیتهای اوست.
از علائق هنری حاج دکتر خلبان سردار شهردار فعلی تهران چیزی نمیدانیم و بعید است که چیزی هم وجود داشته باشد. اما بسیاری از این کار سازمان زیباسازی شهر تهران استقبال میکنند. تهران برای چند روزی نگارخانهای به وسعت یک شهر میشود و ما با بسیاری از آثار جهانی آشنا میکند.
البته همان اشکال بسیار مهم سال گذشته پابرجاست. راهحلی هم به نظر نمیرسد. این تابلوها را در اندازههای بزرگ چاپ، و روی بیلیوردهای تبلیغاتی نصب میکنند که عموماً در کنار اتوبانهای شهری هستند. عابر پیاده چندان امکان دیدن آنها را ندارد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
از چند روز پیش که برنامه پرگار در خصوص قرآن و نظریه رؤیای دکتر سروش منتشر شد، دنبال اصطلاحی محترمانه برای توصیف آقای عبدالعلی بازرگان در این گفتگو بودم که خداوند سخن حق مطلب را به زیبائی ادا کرد : دبیر محترم تعلمیات دینی
به نظرم یکی از اشکالات بزرگ برنامه همین حضور نالازم و بیجهت آقای بازرگان بود. معلم مهربان تعلیمات دینی کلاً حرفی برای گفتن نداشت. آشنا به هیچ نظریهی محکمی هم در خصوص متون مقدس به نظر نمیرسید. با حدیث و آیه هم که نمیشود به نقد نهنگی چون سروش رفت. خروار خروار بر سر منتقد مثنوی میبارد تا طفلی جبرئیل را هم از یاد ببرد. داریوش کریمی مجری برنامه بهتر از بازرگان بود.
اما اشکال مهم دیگر اصل بحث بود. در همین شرایط فعلی و اوج جنگ مذهبی هم اساساً مشکل دینی خاورمیانه خدا و کتاب و رسول نیست. قبلا در مطالب دیگر خدمت دوستان نوشتم که اهمیت از بالا به پائین مقدسات فقط یک تشریفات دینی است. در عمل اهمیت همه چیز از پائین به بالا و بشدت ناموسی است. آن بالابالائی یعنی ذات باریتعالی از همه غریبتر است. درگیریها هم سر چیز دیگری است.
در همین برنامه پرگار اساس وحی و جبرئیل و رابطه خدا و رسول زیر سوال رفت، اما احتمالاً بسیاری از آقایان حتی در جریان این همه کفریات هم قرار نگرفتند. فقط یک آن تصور بفرمائید که موضوع برنامه در خصوص زندگی امام یازدهم بود. و دکتر سروش هم آن حرفهای قبلی را تکرار میکرد. اکنون غوغائی به پا بود. علاوه بر دبیر مهربان تعلیمات دینی، حکم ارتداد داریوش کریمی هم صادر میشد که چرا اندکی غیرت دینی در مقابل آن کافر حربی و وهابی از خود نشان نداده است.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
آقای علی رهبری از رهبری ارکستر سمفونی تهران استعفاء کرد. قبل از رفتن متن تندی نوشته و از چند نفر هم نام بردهاند. گفتهاند دخالتهای بیجای این آدمهای متوسط عامل اصلی کنار رفتن ایشان است.(کامنت اول) در گفتگو با بیبیسی هم از اینکه در آستانه رفتن به شانگهای، ارکستر را تنها میگذارد، اظهار تاسف کرد.
بر ما معلوم نیست افرادی که از آنها نام بردهاند چقدر در کار ارکستر دخالت میکردند. تنها نکتهای را که میتوان قبول کرد، عدم صلاحیت علمی اهالی موسیقی سنتی برای دخالت در کار ارکستر سمفونی است. به جز این نکته من به همه حرفهای آقای رهبری شک دارم. اصلاً همان بهتر که وین بمانند و آنطور که خود میگویند بزرگترین ارکسترهای جهان را رهبری بکنند و مردم تهران را از دانش خود بینصیب بگذارند.
متاسفانه حکومت ایران با موسیقی مشکل بنیادین دارد. اما در خیلی از موارد این موضوع چیزی نظیر ترافیک تهران شده که همه بینظمیهای خود را گردن ترافیک میاندازیم و خود هم میدانیم که مسئله چیزی دیگری است. اتفاقاً کار و کاسبی خیلی از نامداران موسیقی در گرو همین سیاستهای بلبشوی موسیقی است. تا کسی هم حرفی میزند کلی سر مملکت منت میگذارند که ما موسیقی را زنده نگه داشتیم.
متولیان موسیقی از آقای رهبری استقبال خیلی خوبی کردند. همه اینها برای این بود که به ارکستر سر و سامانی بدهند. چون ساکن اروپا هستند، در تهران سوئیت مجلل یک هتل درجه یک را هم در اختیار ایشان قرار دادند. حقوق مکفی و اختیارات تام هم داشتند. تا آنجا که میدانیم در اروپا رهبر دائم هیچ ارکستری نبود. اما در هر کنسرتی بر سر مردم منت میگذاشت که انبوه موقعیتهای جهانی خود را واگذاشته تا به موسیقی وطن خدمت کند.
از همان بدو ورود شروع به خودستائی کرد. اینقدر از همکاری با فون کارایان معروف گفت که ایرج حسابی از نشست و برخاست پدرش با اینشتین نگفته بود. تقریباً همه نوازندگان قدیمی ارکستر را طوری زنجاند که رفتن را به ماندن ترجیح دادند. از قدیمیترین چهرههائی که ارکستر را ترک کرد، یکی از نوازندگان بسیار خوشنام ویولنسل بود. بسیاری از نوازندگان جوان شاگرد او بودند. هر نوازنده صاحبنامی به ارکستر دعوت میشد، بعد از مدتی کناره میگرفت. ارکستر سمفونی تهران بیشتر ارکستر جوانان شده بود. نوازنده هارپ یک دختر دوازه ساله بود که البته اهل فن میگفتند بسیار با استعداد است.
جالب اینجاست که قبلاً خیلیها باور میکردند که گویا ایشان زمانی همکار فون کارایان بوده است. در این مدت کسانی کنجکاو شدند تا در منابع غیرفارسی هم چیزی از این سوابق پیدا بکنند و البته چیز دندانگیری یافت نشد. منابع فارسی متفاوت هم در نهایت یک منبع بیشتر نداشتند و آن اظهارات خود آقای رهبری بود. گویا از فون کارایان فقط بداخلاقی را یاد گرفته بود. حتی وسط اجرا هم گاهگاهی با اصواتی به نوازندگان تذکر میداد که چندان محترمامه به نظر نمیرسید.
خوشبختانه و مطابق شنیدههای من ارکستر آخر این هفته به شانگهای اعزام خواهد شد. گویا خیلی از قهرکردهها هم به ارکستر بازگشتهاند. در ضمن حدس میزنم این نظمی که اکنون تماشاگران هنگام تشویق دارند، مدیون توصیههای آمرانه آقای رهبری است. اگر اینطور باشد، این موضوع یکی از بهترین یادگارهای ایشان است که قبلاً در این یادداشت نوشتهام.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
خانم نیلوفر خلیلی در دانشگاه کلرادو از تز دکترای خود دفاع و در رشته زبانیشنانی فارغالتحصل شدند. ضمن تبریک به ایشان، میخواهم کمی هم در خصوص تحقیقات ایشان که مربوط به زبان تالشی است، توضیح بدهم.
با خانم خلیلی آشنائی خانوادگی بسیار طولانی داریم و او را نِیلی/ Nayliصدا میکنیم. در ادامه این یادداشت هم بر همین سیاق از نیلیجان یاد خواهم کرد. در تحقیقات چند سال اخیر ایشان در منطقه تالش، من هم یک سهم بینهایت کوچک و یک سهم مؤثر داشتم که هر دو را توضیح میدهم.
از سال 65 که با منطقه تالش آشنا شدم، مصیبت از بین رفتن زبان تالشی در این منطقه را از نزدیک حس کردم. از همان سالها با هر خانواده تالش مواجه میشوم که با بچههای خود به تُرکی یا فارسی صحبت میکنند، ساعتها منبر میروم که شما را به خدا با همدیگر تالشی گپ بزنند تا این زبان کمی بیشتر محفوظ بماند. زبان تالشی از غرب در محاصره تُرکی و از یمین و یسار در محاصره کامل زبان فارسی است. متاسفانه پیدا کردن تالشهائی که در شهر هشتپر مرکز تالش، زبان تالشی نمیدانند، کار بسیار راحتی است. وقتی از هشتپر به سمت آستارا میرویم، عملاً زبان اول خیلی از محلات تالشنشین تُرکی است.
جمعیت تالشها در شمال ایران خیلی کم نیست، اما دوپارچگی مذهبی هم ناخواسته به زبان تالشی لطمه زده است. تقریباً نصف تالشها (یا کمی بیشتر) اهلسنت و بقیه از شاندرمن و ماسال تا فومن و ماسوله شیعه هستند. به همین دلیل این دو بخش با هممذهبان غیرتالش خود خیلی بیشتر از همزبانانشان ارتباط دارند. خلاصه کلام اینکه ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست در دست هم دادهاند که هر چه زودتر از زبان تالشی این یادگار باستانی فقط یک نام باقی بماند.
سهم کوچک من طی این سالها صحبت کردن از این درد در هر جمع دوستانهای بود. یادداشتی هم قبلاً در این خصوص نوشتم (کامنت اول). دقیقاً به یاد ندارم که در گذشته برای نیلی چقدر در خصوص زبان تالشی حرف زدهام. اما حال که تحقیقات ایشان به نتیجه رسیده، مصلحت آن است که فرض کنم این صحبتها در انتخاب او بیتاثیر نبوده است.
بعد از اینکه نیلی زبان تالشی را انتخاب کرد، باید دانشگاه گیلان و دانشگاه کلرادو به طور رسمی در این تحقیقتات هماهنگ میشدند. اما مسئله اصلی چیز دیگری بود. نیلی برای موضوع تز خود نیاز داشت که در تالش با یک فرد کاملاً آشنا به منطقه در ارتباط مداوم باشد.
به نیلی گفتم شخصی را در تالش به تو معرفی خواهم کرد که از فرماندار تالش و استاندار گیلان هم بانفوذتر است. او با تمام زبانهای متداول در منطقه از جمله فارسی و تُرکی و گیلکی و همه لهجههای تالشی از عنبرانی تا تالشدولابی کاملاً آشناست. بسیار هم مهربان است. در هر نقطه از تالش هم دوستان نزدیکی دارد که ممکن است حرف استاندار گیلان را پشت گوش بیندازند، اما به او نه نخواهند گفت. نیلی در اولین سفر متوجه شد که نه فقط یک دستیار بسیار مسلط دارد، بلکه با کسی آشنا شده که ادامه رفاقت با او یک مائده آسمانی هم هست : میترا فرازنده
میترا، هنرمند فوقالعادهای است. سرشار از شور زندگی است. در یادداشتی هم او و چند اثرش را معرفی کردهام (کامنت دوم). در اولین سفر نیلی به تالش، میترا به رسم تالشان چنان با او گرم گرفت و چنان غرق کمک به او شد و چنان روابط گسترده خود را در خدمت این کار تحقیقتانی قرار داد که امروز باید به میترا هم موفقیت و فارغالتحصیلی نیلی را تبریک گفت.
نیلی باید تحقیقات گستردهای از تاثیر سایر زبانها روی آوای لهجههای مختلف تالشی میکرد. طی این سالها خود نیز زبان تالشی را کمابیش یاد گرفت. لازم بود با کسانی در نقاط مختلف تالش و در سه حوزه لهجههای شمالی و مرکزی و جنوبی مصاحبههای مفصل بکند. زبان تالشی در این مناطق تحت تاثیر یک و یا چند زبان غیرتالشی است.
از همه مهمتر یافتن کسانی بود که زبانی جز تالشی نمیدانند. تا دستکم آواهای اصلی بهتر مورد شناسائی قرار بگیرند. چنین اشخاصی تقریباً در تالش بسیار کم و معمولاً در مناطق کوهستانی و ییلاقی و صعبالعبور زندگی میکنند. اما میترا در این مناطق هم به اندازه کافی آشنایانی داشت که به تحقیقات نیلی مدد برسانند.
این تحقیقات چندین ساله از عنبران تا ماسوله و تا مناطق شهری و روستائی و ییلاقی بیش از 140 لهجه مختلف را شناسائی کرده است. با هر گروهی و طی سفرهای مختلف مصاحبههای مفصل شده و فرکانس صدا و تاثیر سایر زبانها روی گویش آنها مورد بررسی قرار گرفته است. این تاثیرات که به طور عمده از طریق فارسی است، متاسفانه سرعت فراموشی کامل زبان تالشی را تشدید میکند.
گرچه نتایج تحقیقات غمانگیز است. اما به مدد این تحقیقات اکنون بانک بزرگی از لهجههای مختلف تالشی با اصول زبانشناسی در دانشگاه کلرادو جمعآوری شده است. امید که این زبان و اهمیت آن بیشتر مورد توجه محققان قرار بگیرد.
به نظر من اگر همه تالشها و همسایههای آنها و سایر هممیهنان متوجه عمق بحران بشوند، همین الان هم میتوان برای حفظ زبان تالشی اقدامات مؤثری انجام داد. میتوان برای این زبان در آن منطقه تبعیض مثبت قائل شد. میتوان علاوه بر آموزش زبان تالشی در مدارس، حتی استخدام کارکنان دولت در این مناطق را هم منوط به دانستن کامل زبان تالشی کرد. دوستی در تالش دارم که میگفت به هر مغازهای میروم ابندا تالشی حرف میزنم و اگر مغازهدار متوجه نشد، بیرون میآیم. کسانی کار او را افراطی میدانند. به نظر من اصلاً اینطوری نیست.
وقتی زبان اجدادی مردمی در روز روشن از بین میرود، برای نجات آن باید کاری کرد. درست است که به هیچ زبانی در ایران به جز فارسی پرداخته نمیشود. اما تالشی مثل تُرکی نیست که علاوه بر گویشور میلیونی، در خارج از ایران هم از پشتوانه بسیار قدرتمندی برخوردار باشد. زبان تالشی ممکن است برای ابد خاموش بشود. وظیقه اخلاقی همه تالشدوستان است که به این موضوع توجه ویژه داشته باشند. صد البته نقش اساسی را خود تالشها بر عهده دارند که متاسفانه بعضی از آنها روی زبان خود چندان حساسیتی نشان نمیدهند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
من واقعاً رویکرد بیبیسی فارسی به تحولات ترکیه را درک نمیکنم. از سیر تا پیاز مسائل ترکیه در ایران دنبال میشود. بعید میدانم کنشگران ایرانی با این جزئیات به اتفاقات کشور دیگری هم حساس باشند. حتی خیلی از فعالان کُرد اساساً فراموش کردهاند ایرانی هستند. گوئی خود در سوئیس زندگی میکنند و بزرگترین دغدغه آنها حقوق مردم کُرد در ترکیه است.
اما یعنی چه که تا اتفاقی میافتد یک پکاکاچی را در قالب روزنامهنگار و به عنوان تحلیلگر به این تلویزیون میآورند و یا مقاله او را منتشر میکنند؟ مگر کارشناس قحطی است؟ پکاکاچیها خود یک طرف جنگ هستند. در مقام یک طرف دعوا بدیهی است که بیبیسی باید نظر آنها را منتشر بکند. پکاکا متحدانی قدرقدرت در منطقه و کرملین دارد و بازیگری بسیار مهم محسوب میشود. اما بیبیسی فارسی در مقام کارشناس از این پکاکاچیها دعوت میکند. مثل این میماند که از یک داعشی دعوت شود تا در خصوص انتخابات اخیر مجلس ایران تحلیل بیطرفانه بنویسد. این مسخرهبازی نیست؟ داعش هم طرفداران باسواد و درسخوانده و مقیم اروپا دارد.
جالب اینجاست که این تلویزیون هر وقت از طرفداران و رهبران حزب دمکرات و یا کومله هم دعوت میکند، به ندرت از آنها نظر تحلیلی میپرسد و معمولاً جویای مواضع این احزاب میشود. به نظر میرسد فارسینویسان پکاکاچی و پژاکچی در خصوص ترکیه و مسائل کُردها، بیبیسی فارسی را رهن کامل کردهاند. فعالان تُرک مقیم استانبول و اروپا و امریکا هم که به زبان اصلی و به دقت این تحولات را دنبال میکنند، از نظر بیبیسی انگار وجود خارجی ندارند. این چه سیاستی است؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در جریان انتخاب شهردار لندن که منجر به انتخاب یک شهردار مسلمان و پاکستانیتبار شد، از رفتار انتخاباتی ایرانیان مقیم این شهر جائی مطلبی منشر شده است؟ شما دوستان چیزی در این خصوص میدانید؟ حدس میزنم اگر یک ایرانیتبار برای شهرداری لندن کاندید میشد، بخش بزرگی از پاکستانیهای مقیم این شهر به او رای میدادند. اما در خصوص رفتار هممیهنان خود دشوار بتوان گمانهزنی زد. هیچ بعید نیست که بعضیها هم گفته باشند : «اومدیم لندن که به یک پاکی رای بدیم؟؟؟!!!»
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
پس از انتشار دفتر شعر "هنوز هم"، استاد بهاءالدین خرمشاهی سراینده آن را نخبه چهار دهه شعر فارسی نامیده و آثار ایشان را از معاصران به سهراب سپهری و سیمین بهبهانی و احمدرضا احمدی و از کلاسیکها به سعدی و حافظ تشبیه کرده و نوشتهاند :
هم ظرافت زبان، هم لطافت بیان در این دفتر خوش تدوین موج میزند كه زمزمه زلالیاش بهار را به همیشهبهار بدل میكند. بر خلاف آنچه تصور میرود، شعرهای سیاسی و حتی اجتماعی در این دفتر كه به قول سهراب سپهری: «مثل تن گیج یك كبوتر ناگاه/ حجم خوشی دارد» اندكشمار است. میتوان گفت كمتر از یكبیستم شعرهای «هنوز هم» است. و این سنجه خوبی است كه نشان میدهد ذهن و زبان استاد حداد عادل ادبی/ هنری/ فرهنگی/ فلسفی و دینی و عاطفی و انساندوستانه است.صرف نظر از 6-5 شعر سیاسی/ اجتماعی، و نیز به استثنای شعرهای غیرغزلی كه غالبا به مناسبتهای مهرآمیز سروده شده، و «دوستانه» نام دارد بقیه یعنی بیش از 3 و تا حدود چهارپنجم اشعار و عمدتا غزلها كه هم ظرافت زبان، هم لطافت بیان دوستداشتنی و دلپذیر دارد، به سبك یا سیاق یا شاید مكتب هنر برای هنر تعلق دارد، زیرا آرمان اصلی آن ستایش زندگی و آفرینش زیبایی است. همانند شعر سهراب و بیژن جلالی و احمدرضا احمدی از معاصران (و اگرچه اینها نوپردازند) و سعدی و حافظ از گذشتگان. از سرایندگان غزل نو فقط از بزرگترین شاعرش روانشاد استاد سیمین بهبهانی كه قافلهسالار است....در چنین سطح و ساحتی شعر استاد حداد، درخشش سلاست نحو و سلامت نفس خود را دارد. جدال شعر كهنه و نو، در حدود پنجدهه یا بیشتر است كه پایان یافته است. اما بحث غیرجدلی و غیرجدالی دیگری در نقدالشعر امروز ما جاری است و آن: دركنار هم یا روبهروی هم نشستن غزل كهن و سنتگرا و غزل نوست. بحث از قدرت یا ضعف غزل نیست، بلكه بحث از آن است كه غزل امروز، پس از نیم قرن از خاموشی و فراموشی جدال شعر كهنه و نو، اینك و بار دیگر در میان خود و در میدان دیگر، حرفی برای زدن دارد یعنی به سرمشق [= پارادایم نو] رسیده است، یا به همان پارادایم كهن- با همه تحولات و ادوار و اطوار شناختهشدهاش هم- وفادار است.
در ادامه این نوشته استاد بهاءالدین خرمشاهی به طنز فاخر هم در میان غزلیات استاد حداد عادل میپردازد و ضمن مقایسه با طنز سعدی و حافط، مثالی از دفتر شعر "هنوز هم" میآورد که به نظر میرسد جان کلام آنجاست :
تبسمی كن و جانی به جای آن بستان
از این معامله بهتر دگر چه میخواهی
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت اول :«اینجا»
***
رجب طیب اردوغان شخصیت آکادمیک و برجستهای مثل احمد داوداوغلو را هم تحمل نکرد. قبلاً عبدالله گل را عملاً از کار بیکار کرده بود. جریان فتحالله گولن را هم که به غیرمدنیترین شکل ممکن سرکوب کرد. اردوغان به همان راهی میرود که همه دیکتاتورها میروند و روز به روز تنها میشوند.
به نظر من این رویکرد فعلی اردوغان در مجموع برای دموکراسی ترکیه گامی به پیش است. اردوغان پس از نظامیان عملاً به بزرگترین چالش جامعه مدنی ترکیه تبدیل شده است. اما بر خلاف نظامیان او با ساز و کار انتخاباتی و پس از رقابتهای تنگاتگ به قدرت رسیده است. اسلامگرائی در ترکیه هم برخلاف تصور رایج هیچ شباهتی به ایران ندارد. (کلی یادداشت در این خصوص دارم و امیدوارم بتوانم جمع و جور و منتشر کنم)
بعد از حوادث پارک گزی و افشای فساد مالی نزدیکان اردوغان، علیالاصول باید از قدرت کنار میرفت. اما ماند و جامعه را به بدترین و عصبیترین شکل ممکن به دوست و دشمن تقسیم کرد و در عین حال سه انتخابات بعدی را هم برد. اکنون با این رویکرد سلطانی روز به روز بیشتر حیثیت سیاسی و اعتبار گذشته خود را از دست میدهد و عملاً کار مخالفان مدنی خود را سادهتر میکند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اظهارنظرهای کمنظیر روحانی
بر خلاف تصور اولیه خیلیها (از جمله من) اصلاً اغراق نیست که آقای حسن روحانی را قدرتمندترین رئیسجمهور ایران در تاریخ نظام جمهوری اسلامی بدانیم. رئیسجمهور طبق قانون اساسی واقعاً رئیسِ جمهوری نیست و مقام دوم کشور محسوب میشود. در بعضی موارد قدرت حقیقی رئیسجمهور حتی کمتر از قدرت حقوقی اوست. بنابراین دقیقتر این است که بگوئیم آقای روحانی قویترین رئیس دولت بعد از انقلاب است. حتی قویتر از آقای هاشمی رفسنجانی و مهندس موسوی که به طور ویژه مورد حمایت بنیانگدار جمهوری اسلامی بود.
قبل از اصلاح قانون اساسی رئیسجمهور قدرت چندانی نداشت. بعد از اصلاح هم هاشمی به قدرت رسید که البته بسیار قوی بود. اما هاشمی رفسنجانی در طی این چند دهه بیشتر در نقش یکی از رهبران اصلی نظام ظاهر شده است. او همیشه مصلحت نظام را به هر موضوع دیگری ترجیح میداد. جایگاه رسمی او هم تحت تاثیر همین موقعیت بود. آن موقع که رئیس مجلس بود، عملاً جمهوری اسلامی را اداره میکرد. و آن موقع که هم رئیسجمهور بود، اعمال ریاست او تابعی از موازنه قدرت در جمهوری اسلامی بود.
روحانی هرگز از سران این نظام نبود، اما مانند عالیترین مقامات نظام در حساسترین موقعیتها حضور مؤثر داشت. او به ساختار و مناسبات اصلی قدرت تسلط کامل دارد. اکنون که رئیسجمهور است و تیم پشتیبان و مسنجم و کاردان او هم تجربه کافی دارد و کمابیش مثل یک رئیسجمهور واقعی عمل میکند، مخالفان خود را سخت نگران ساحته است.
احتمال بسیار زیاد مخالفان قدرتمند روحانی تمام سعی خود را خواهند کرد که او بار دوم رئیسجمهور نشود. اما نه به این دلیل که مأموریت خود را انجام داده و دیگر نیازی به او نیست. عقلانیت سیاسی و معطوف به قدرت مخالفان غیرپاسخگو ایجاب میکند که حتی رد صلاحیت آشکارا او را هم کم هزینهتر از از مقابله در زمانی بدانند که کار از کار گذشته باشد. آنها بیش از اینکه نگران قدرت فعلی روحانی باشند، نگران آیندهای هستند که دیگر حاج صادق و حاج احمد و حاج محمد توان مقابه با او را نخواهند داشت.
چند اظهار نظر از سه سال ریاستجمهوری ایشان را تیتروار نقل میکنم و اهل فن میدانند که کمتر به این صورت و به این صراحت میتوان نظیری برای اینها در گذشته یافت. البته دوران معجزه هزاره سوم حکایت دیگری دارد و باید با مقتضیات دولت پاچهورمالیدهها به تحلیل آن نشست.
1- در اولین مصاحبه تلویزیونی، و در مقام رئیسجمهور گزارش دقیقی از دوران احمدینژاد داد که چگونه طی هشت سال کشور را به روز سیاه نشاندهاند. احمدینژاد زمانی که برای انتخابات دوم آماده میشد، از چنان قدرتی برخوردار یبود که محسنی اژهای را پشت در کابینه گذاشت. سردار صفار هرندی را به عنوان یک "عدد" تحمل کرد تا کابینه از حد نصاب نیفتد. اما همین احمدی نژاد وقتی بخت از او برگشت، فرهاد رهبر رئیس دانشگاه تهران را هم به دست کامران دانشجو وزیر علوم مطیع خود نتوانست برکنار کند. مشخص بود که روی سخن روحانی با جناح حامی احمدینژاد بود و کاری به لاشه سیاسی بازماندگان دولت قبلی نداشت.
2- روحانی در اولین حضور خود در داووس سخنرانی بسیار زیبائی کرد. مثل خاتمی برای تاجران فلسفه نبافت و حوصله آنها را سر نبرد. نشان داد که بدنبال راهحل اقتصادی است.
3- در جلسه فرماندهان جنگ خیلی به صراحت گفت که طوری حرف نزنید که دیگران فکر کنند میخواهید جنگ کنید. خیلی سیاستمدارانه به استادان جام زهر یادآور شد که اساساً توان جنگ ندارید.
4- به طور ویژه روزنامه کیهان را مخاطب قرار دارد و گفت دژ محمکی شده که قوای اجرائی و قضائی توان رودروئی با این روزنامه را ندارند.
5- در خصوص برابری حقوق زن و مرد درست فردای روزی حرف زد که در آن شرایط و در آن تاریخ باور آن هم دشوار بود.
6- درست فردای روزی که مثلث احمدین گفتند : «شلاق که سهل است با همه قدرت جلوی کسانی که مانع بهشت رفتن مردم شوند خواهیم ایستاد» در جمعی سخنرانی کرد. هم از دریاچه اورمیه گفت و هم از اینکه در دوران طلبگی همین آدمها میگفتند اگر خزینهها به دوش تبدیل شود، نصف دین مردم از بین میرود.
7- در زمان مذاکران هستهای به دلواپسان را به جهنم حواله داد و گفت : «یک عده به ظاهر شعار میدهند ولی بزدل سیاسی هستند و تا حرف مذاکره پیش میآید میگویند ما میلرزیم. به جهنم؛ بروید یک جای گرم برای خود پیدا کنید. خداوند شما را ترسو و لرزان آفریده است.»
8- بعد از برکناری اولین وزیر علوم او یعنی فرجی دانا از طرف عصارهها، نجفی را سرپرست کرد و تاکید هم کرد که سیاستهای فرجی دانا را ادامه خواهد داد. بسیار محکم در مقابل مجلس ایستاد.
9- آذر 93 و در انتقادی صریح از مخالفان گفت که اگر تفنگ و پول و قدرت و اطلاعات و روزنامه و رسانه و خبرگزاری اگر در نهادی جمع شود آن نهاد ابوذر هم باشد فاسد میشود.
10- در خصوص سوءظن به علوم انسانی بلافاصله عکسالعمل نشان داد و از پژوهش در این حوزه دفاع کرد.
11- در خصوص نفوذ امریکا عکسالعمل نشان داد.
12- وقتی شورای نگهبان تصمیم به رد صلاحیت گسترده گرفت، به آنها گفت نباید به دنبال قنبر در انتخابات باشد.
13- انقلابی بودن و انقلابی ماندن را اینطور تعبیر کرد که مردم از دست و زبان ما در امان باشند.
14- آخرین مورد هم آموزش زبان انگلیسی است که از هند و نظر اکثریت مردم مثال زد.
لینکها در کامنت اول:«اینجا» و «اینجا» و «اینجا» و «اینجا» و «اینجا» و «اینجا»
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
ممنون از شراگیم عزیز که اطلاعرسانی کرد. به نظرم در فیسبوک کمتر موضوعی ناراحت کننده تر از این است که به دوستی پیامی بدهیم و مستلزم جوابی باشد و او هیچ نگوید. من هم دهها مسیج در این بخش داشتم و تازه خبر شدم و به مرور میخوانم. این کار فیسبوک حقیقتاً سوالبرانگیز است. این فیلتر با چه مکانیزمی کار میکند؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
جاده بالانج
آیین شایین (عزیز دوستوم محمدعلی ارجمندی) بیر گوزل یازی بالانیش یوللوننان یازیب. منیده یاددان چئخادمیب و خاطرلیب. یازیدا اوخومالی و شیرین شوخلوقلار ائلیب. آیین شاییننن گوزل تورکیسی وار. مدرن یازچیلار کیمی یازیر. هم خالق دئلینه تسلطی وار و یازیلارندا اصطلاحاتدان دوزگون و چوخلی ایستفاده ائلیر، و همیده کی معیار تورکیدن فاصله توتمور.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
تقدیم به خانم شیرین عبادی
داستان خلیل، قهرمان مردم خوی به روایت کسروی و با اندکی تلخیص
آدمکشی در ارومی رواج یافت. چند روز دیگر عثمانیان از دنبال رسیدند و تا کریمآباد که چهارفرسنگی شهر است جلو آمدند. جیلوها از یک سو در برابر آنان ایستاده میجنگیدند و از سوی دیگر در شهر با مردم دژرفتاری و سختگیری بسیار مینمودند. مسیحیان خود ارومی با همسایگان مسلمان خود از در مهر درآمدند. با عثمانیان جنگ سختی میرفت. لیکن در این میان در آمدن آندرونیک به خوی رخ داد. جیلوها اندیشه بیرون رفتن از ارومی را رها گردانیده باز به کارهای ستمگرانه خود پرداختند.
عثمانیان دسته کوچکی، هفتاد یا هشتاد تن در خوی باز گزارده بودند. به اینان آگاهی رسید که اندرونیک که یک سرکرده ارمنی بود که با دسته داوطلب ارمنی که از آغاز جنگ جهانگیر با روسیان همراهی نموده و این زمان برای ارمنستان میکوشید، با گروهی انبوه از ارمنیان که شماره جنگیان ایشان تا سه هزار گفته میشد به آهنگ خوی میآیند. سرکرده عثمانی که در خوی میبود مردم را به نزد خود خواند و چگونکی را آگاهی داد و درخواست کمک کرد. مردم سخن او را باور نکردند و جز دسته کمی به آنان نپیوستند. هر چه بود عثمانیان به جلو شتافتند و در نزدیکی ایواوغلی به ارمنیان برخوردند. چون جنگ آغازید، عثمانیان از کمی شماره و افزار شکست سختی خوردند و بسیاری از آنها کشته شدند و شماری نیز به خوی برگشتند. سرکرده عثمانی زخمیها را به شهبندری سپرد و خود با بازمانده بیرون رفت.
مردم خوی به هم برآمدند و بدست و پا افتادند. بسیاری از توانگران شهر را گزارده روانه تبریز شدند. ولی غیرتمتدان آن را نپسنیدند و بر این شدند تا ایستادگی نمایند. بیدرنگ تفنگچیانی گرد آورده و دروازههای شهر را بسته و برای جنگ آماده ایستادند.
فردا هنگام در آمدن آفتاب بود که ناگهان دستههای ارمنی پدیدار شدند و تا سیصد متری شهر نزدیک آمده و توپها و مترالیوزهای فراوان خود را به کار گزاردند و به جنگ و شلیک برخاستند. مدافعان با آنکه بیشتر جنگ ندیده بودند، غیرتمندانه به کوشس برخاستند. با همه بدی افزار و نداشتن توپ میجنگیدند. آن چند تن زخمیان عثمانی نیز به یاری پرداخته و هر یک به سنگر دیگری در آمده و میکوشیدند. زنان هم به مردان آمیخته و یاری دریغ نمیگفتند.
در این میان خلیل نام از مردم عادی هنرنمائی شگفتی کرد. او از مجاهدان آغاز مشروطه بود. این مرد یک جانفشانی مردانهای نمود. در گرماگرم جنگ سه تن از ارمنیان که رخت عسکر عثمانی در تن میداشتند و بزبان تُرکی عثمانی سخن میگفتند در جلوی دروازه سلماس پیدا شده و چنین وانمودند که فرستادگان سپاه عثمانی میباشند و آنان از پشت سر میرسند و درخواست باز کردن دروازه را کردند. مردم چون آمدن عثمانیان را میبیوسیدند باور کردند و بسیار شاد شدند و چنین خواستند در را باز نمایند ولی دور اندیشانی نگزاردند و این خلیل داوطلب شد که با ریسمان از دیوار پایین رود و آنان را از نزدیک ببیند و بشناسد و به چنین کار بیمناکی تن داد.
و چون پایین رفت و به آنان رسید و شناخت، چون بمبهائی آماده در دست آنان دید دو تن را بغل کرد و به خوییان بانگ زد : «دشمنند، اینها را بزنید، اینها را بزنید، مرا هم بزنید»
از کتاب : تاریخ هیجده ساله آذربایجان یا سرنوشت گردان و دلیران نوشته احمد کسروی
سرکار خانم شیرین عبادی،
عثمانیها از دم نوادگان شمرابنذلجوش هستند. علاوه بر ارمنیها، یهودیهای اروپا را هم در اصل آنها قتلعام کردهاند. اما در همان ایام از همان ایروانی که شما نواده کوروش این روزها در آنجا تشریف دارید، کسانی قصد داشتند کار مردمان اورمیه و خوی سلماس را یکسره کنند. اتفاقاً همان سپاه عثمانی کارشان را ناکام گذاشت. و اگر به داد این مردم نمیرسیدند، در اورمیه نه از تاک نشان میماند و نه از تاکنشان. ضمناً در آن تاریخ و در قضیه ارامنه، اهالی اورمیه و خوی و سلماس نه سر پیاز بودند و نه ته پیاز. فقط تا دلتان بخواهد توسط جیلوها کشته میشدند. از دولت ناتوان مرکزی هم هیچ خبری نبود. عثمانیها هم به دعوت علمای عموماً شیعهمذهب همین مناطق به داد آنها رسیده بودند. اگر صد سال بعد از آن تاریخ شما اهالی این مناطق را همچنان هموطن خود میدانید، حتماً باید توجه داشته باشید که این چراغ به خانه هم رواست. ایروان پایتخت کشور اشغالگر ارمنستان هم جای مناسبی برای همدردی با ارامنه عثمانی نیست. چه بسا آنجا فرماندهی جزو مستمعان سخنان شما باشد که دستور کشتار مردم خوجالی را داده است.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
عدم رعایت حقوق مؤلف و منصف کمابیش در همه جای جهان وجود دارد. اما در ایران مسئله چیز دیگری است. حتی میزان بالای تقلب هم نیست، مسئله ریختن قبح تقلب است. جلوی ورودی معتبرترین دانشگاههای کشور آگهی مقاله آیاسآی نصب کردهاند. ترجمه و سرقت از آثار دیگران هم که اظهر منالشمس است. موضوع چنان نهادینه شده که بعضاً رعایت ظواهر امر هم فراموش میشود. مؤسسهای دولتی و نام و نشاندار به بچههای مدارس سیدی حاوی مسائل مذهبی داده که برای استفاده از آن نرمافزار خاصی لازم است. برای کسانی که این نرمافزار را ندارند، همه امکانات نصب را هم روی سیدی گذاشته و سپس به فارسی شیرین نحوه نصب قفل تقلبی آن را هم توضیج داده است.
آیا در سایر کشورهای جهان و علیالخصوص کشورهای همسایه هم نظیری برای این رفتار به غایت ناشیایست وجود دارد؟ خیلی بعید است پیوستن به فلان کنوانسیون بینالمللی جلودار این یاغیگری نهادینه شده باشد. همین اتفاقی باید بیفتد که در این مقاله آقای محمد قائد نوشته است. همانطور که در نرمافزارهای تولید ایران عالیترین تکنیکها برای اجبار مصرفکننده به رعایت حقوق تولیدکننده به کار میرود و موفق هم بوده است.
از متن : «با یقینی در حد متخصص فال قهوه پیشبینیام را تکرار کنم : پیوستن به معاهدهٔ جهانی حقوق مؤلف و مصنف خواست منطقی ایرانیهایی خواهد بود که رفتهرفته ایرونیبازی و دستبرد بیمحابا به حق خود را قابل تحمل نخواهند دید. ایران با این بساط یاغیگری نمیتواند وارد سازمان تجارت جهانی شود»
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
از متن :
پای فیسبوک، اینستاگرام یا توییتر نشستهاید ... میگویید، میشنوید و یا گوشهای آرام ایستادهاید. ناگهان سروکله عدهای پیدا میشود که کافه را بههم میریزند. میزها را چپه میکنند، شیشهها را میشکنند و سر و صدای آنها بعضی را درگیر دعوا میکند و دیگران را فراری میدهد. عربده میکشند، فحش میدهند و هرکاری میکنند جز حرفزدن و نظر دادن. آنها فکر و عقیده مشخصی ندارند.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
فیسبوک در یک اقدام بسیار شگفتانگیز و عجیب، نسخههای ویرایش شده یک پست را دیگر نشان نمیدهد. این موضوع حتی میتواند تجاوز آشکار به حقوق لایککننده و کامنتگذار هم باشد. اجازه بدهید بدترین حالت را در نظر بگیریم. کسی پستی مینویسد و دیگری آن را لایک میکند و یا کامنتی در موافقت با آن میگذارد. سپس نویسنده چنان پست را تغییر میدهد که کاملاً مخالف متن اولیه باشد. میدانیم که لایک بعضی نوشتهها چقدر میتواند بحثبرانگیز باشد.
لایک و کامنت مربوط به آن مطلبی است که در آن لحظه خواندهایم. حتی نگه داشتن سوابق ویرایش هم که بعدها اضافه شد، ایراد منطقی داشت. معلوم نبود لایک به کدام نسخه از متن است. با همه اینها این روش قابل تحمل بود. کاربرد زیاد ویرایش هم به ایراد منطقی آن میچربید. اکنون فیسبوک به طور نامحدود اجازه ویرایش میدهد، اما هیج سابقهای را به خواننده نشان نمیدهد. به نظر من بازگشت به روش اولیه که امکان هیچ ویرایشی وجود نداشت، به مراتب از این وضعیت بهتر است.
پینوشت : دوستان تذکر دادند که این امکان حذف نشده، اما مثل سابق در معرض دید نیست. کاملاً درست است و من متوجه نشده بودم. در منوی بالا و سمت راست هر پستی میتوان سوابق ویرایش را دید. فکر میکنم روش سابق بهتر بود. خواننده با دیدن پست متوجه میشد که ویرایش شده است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
تلگرام، و یک پدیده کمنظیر ایرانی
کل کاربران تلگرام در جهان کمتر از صد میلیون نفر است. حداقل بیست میلیون نفر آن ایرانی است. بعضی گزارشها میگویند که اکثریت مطلق کابران فعال تلگرام ایرانی هستند. چنین پدیدهای در ایران کمسابقه و شاید هم بیسابقه است. چرائی آن را توضیح میدهم.
غرب، تقریباً تمام ارزشها و دستاوردهای خود را جهانی کرده است. دنبالهروی از غرب و دستاوردهای شگرف آن مختص ایران نیست. اما بعد از انقلاب که عملاً بسیاری از ارتباطات قطع شد، این دنبالهروی یک جنبه آزاردهنده هم پیدا کرد. طوری شد که قدرت انتخاب از میان محصولات متنوع غربی را هم از دست دادیم. چند مثال کاملاً متفاوت میزنم.
قبل از انقلاب انواع موسیقی پاپ و راک غربی از کانالهای رسمی پخش میشد. در شهرهای بزرگ حتی آلبوم این آثار هم قابل تهیه بود. علاقهمندان زیادی هم داشت. اما بعد از انقلاب این نوع موسیقی به کلی ممنوع شد. بر خلاف انتظار ممنوعسازانی که چندان میانهای با ارزشهای غربی نداشتند، جوانان از این موسیقی دوری نکردند. بلکه تنوع و سلایق شنیداری آنها به شدت آسیب دید. عملاً بخش عمدهای از موسیقی که به آن دسترسی داشتیم، آهنگهائی بود که در امریکا جزو ده تای اول بود. ما دیگر مثل گذشته موسیقی پاپ و راک غربی را انتخاب نمیکردیم، موسیقیای را گوش میکردیم که سلیقه امریکائیها از میان انبوه تولیدات برای ما انتخاب میکرد.
موارد نادر غیرامریکائی هم معمولاً از طرف کسانی که ارتباطات بهتری داشتند، با برخورد دیگری مواجه میشد. مثلاً اوایل دهه هشتاد میلادی یک گروه موسیقی آلمانی به نام مدرن تاکینگ در ایران خیلی محبوبیت داشت. کارهای آنها را از طریق رادیو مونتکارلو دنبال میکردم. بعداً متوجه شدم، از ما بهتران این گروه را به تعبیر امروزیها "جواد" میدانند. دلیل اصلی هم عملاً این بود که کسی در دنیای اصلی موسیقی پاپ و راک یعنی امریکا و انگلیس چنین گروهی را نمیشناخت.
در آن تاریخ صدای امریکا بک برنامه موسیقی داشت که آهنگهای پاپ را معرفی میکرد. از ایران نامه مینوشتند و آهنگی از مدرن تاکینگ درخواست میکردند. مجری صدای امریکا عذرخواهی میکرد که صفحه این گروه در امریکا یافت نمیشود. تا آنجا که یادم هست بعد از بالا رفتن درخواستها، آنها هم ناچار شدند آلبومهای این گروه اروپائی را تهیه و برای شنوندگان پخش کنند. اما در داخل ایران گوش دادن به مدرن تاکینگ در جمع اسنوبها و از ما بهتران کار آسانی نبود.
این را مقایسه کنید با گروه بانیام (Bony M)که در ایران قبل از انقلاب گُل کرد. چهار نفر اصلی بانیام از جزایر کارائیب بودند اما زادگاه این گروه آلمان بود. آهنگساز و حتی خواننده اصلی آنها در پشت صحنه هم آلمانی بود. در تهران کنسرت دادند و بعضی از آهنگهای آنها بازخوانی هم شد. بانیام در اتحاد شوروی سابق به مراتب شناختهشدهتر از امریکا بود.
مثال دیگر ورود کامپیوتر به ایران است. قبل از انقلاب اگر بیست سایت کامپیوتری بزرگ (مین فریم) در ایران بود، دستکم چند تای آنها از شرکتهائی غیر از آیبیام و مثلاً از هانیول بود. این شرکت در ایران نمایندگی هم داشت. اما بعد از انقلاب همه به سمت آیبیام رفتند که متداولترین در جهان صنعتی بود.
کامپیوترهای شخصی بعد از انقلاب وارد شد، اما بلافاصله همه چیز به انحصار کامل میکروسافت درآمد. تا قبل از ظهور اینترنت که مستقل از بستر سختافزاری و سیستم عامل است، قریب به اتفاق کامپیوترهای شخصی از نوع آیبیام کامپتیبل و با سیستم عامل داس و بعدها ویندوز بود. انگشتشمار کسانی کامپیوتر مبتنی بر سیستم عامل اپل داشتند. این در حالی است که برای بعضی فعالیتها، محصولات اپل به مراتب بهتر بود.
دهها مثال میتوان ذکر کرد. کاش روزی کسی پیدا شود و در این خصوص تحقیق جامعی بکند. ایران در یک روند بسیار طبیعی و به علت انزوای طولانی، به کشوری تبدیل شد که در هر حوزهای مصرفکننده انحصاری متداولترین و معروفترین محصولات فرهنگی و صنعتی غرب شد.
در خصوص اینترنت و شبکههای اجتماعی هم اینطور بود. هر چیزی در غرب بیتشر متداول میشد، عملاً همه ایرانیها هم به آن میپیوستند. هر محصولی هم که در غرب با بداقبالی مواجه میشد، در ایران حتی اگر کاربرد هم داشت، بلافاصله به حاشیه میرفت.
تلگرام از این منظر واقعاً یک پدیده محسوب میشود. تلگرام در کشورهای غربی تقریباً ناشناخته است. اما در ایران به طرز بیسابقهای میان همه طبقات اجتماعی اعم از شهری و روستائی و ثروتمند و فقیر و بالاشهری و پائینشهری و مهندس و حقوقدان و وزیر و وکیل و بقال و تاجر و کشاورز و پزشک و همه و همه متداول است. بالادستیها نه تنها آن را "جواد" نمیدانند، بلکه به از ما بهتران امریکائی و اروپائی هم توجه ندارند که تقریباً با چیزی به نام تلگرام آشنا نیستند.
ایرانیها حتی مؤسسات خارجی را هم وادار کردهاند که در تلگراف فعال باشند. بعید میدانم بیبیسی جهانی کانال تلگرام فعال داشته باشد، اما بیبیسی فارسی و حتی روزنامهنگاران آن هم کانال تلگرام دارند. واقعاً نظیری برای این پدیده میشناسید؟ ایرانیها به طور بسیار گسترده از محصول مدرنی استفاده میکنند که خیلیها در جهان آن را نمیشناسند.
اقبال گسترده به تلگرام مشمول صاحبان اندیشه هم شده است. وقتی ستاره فیسبوک در حال درخشیدن بود، روحیه محافظهکار من حال و حوصله آشنائی با این محیط جدید را نداشت. هر چه دوستان نزدیک از مزایای آن میگفتند، ایراد بنیاسرائیلی میگرفتم و میگفتم به درد من نمیخورد. اکنون همه آن دوستان تلگرافچی شدهاند و من همچنان در فیسبوک فعالم. پیوستنم به فیسبوک هم از آقای محمد قائد شروع شد که اکنون از ایشان هم در فیسبوک خبری نیست. وقتی فهیمدم به فیسبوک پیوستهاند، دیگر نمیشد آن بحثها را از دست داد. آشنائی با بسیاری از دوستان فرهیخته را مدیون مصاحبت در همان صفحه هستم.
اکنون همین اتفاق در تلگرام افتاده است. در حال حاضر هیچ آشنائی با تلگرام ندارم. گوشی مبایل من هم یک نوکیای قدیمی تحت داس است. خلبانی هلیکوپتر با گواهینامه پایه دوم راهنمائی و رانندگی را هم کمی دشوارتر از سوئیچ کردن به گوشیهای لمسی جدید میدانم که سر و ته آنها سه تا دگمه بیشتر ندارد. اما هر چه زودتر باید به تلگراف بپیوندم. چون یکی از بهترین اندیشمندان ایرانی کانالی فعال راه انداخته است : دکتر ایواز طاها
دکتر طاها استاد فلسفه است. در ضمن سابقه طولانی روزنامهنگاری از کیهان فرهنگی تا یول و وارلیق و یارپاق دارند. مدیر مسئول و سردبیر یارپاق خودشان بودند و از معدود مجلات ادبی تمام تُرکی در بعد از انقلاب بود. ایشان در محافل آکادمیک کشورهای همسایه هم شخصیت شناختهشدهای هستند. مدتها در باکو عضو هیئت علمی دانشگاه باکو بودند و فلسفه درس میدانند. روزنامههای معروف باکو مثل آزادلیق مقالات زیادی از ایشان منتشر کردهاند.
استاد طاها تالیفات زیادی به تُرکی و فارسی دارند. تسلط به ادبیات تُرکی و سبک نوشتاری فاخر ایشان، الهامبخش بسیاری از تُرکینویسان نسل جدید نیز هست. دکتر طاها به سه زبان مهم منطقه یعنی عربی و تُرکی و فارسی تسلط کامل دارند. هر وقت مطلبی از ایشان خواندهام، به وضوح دیدهام که تحولات همه کشورهای منطقه را از منابع دست اول آن کشورها دنبال میکنند. این اندازه که با آثار ایشان آشنا شدم، آروز دارم که کاش دکتر طاها زبان کُردی را میدانستند و تحولات این حوزه را هم از منابع اصلی دنبال میکردند.
حقیقتاً وجود چنین بزرگانی را باید سرمایه ملی تلقی کرد. سرزمین متنوع ما ایران و آینده آن مواجه با مشکلاتی است که شخصیتهای جامعالاطراف مهمترین سرمایههای آن هستند. بر عکس آن چیزی که تصور میشود، در خیلی از موارد از همدیگر و نیازهایمان بیاطلاعیم. و خیلی زود گفتگوهای ما به مجادله تبدیل میشود و به بنبست میخورد.
پیشنهاد میکنم نوشتههای ایشان در تلگرام را از دست ندهید.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دکتر علی معموری در این مقاله بسیار خواندنی به مسئله اهمیت نماز جمعه در مذهب شیعه پرداختهاند. این مقاله به طور خلاصه گلچینی از نظرات بزرگان شیعه را در اختیار خواننده قرار میدهد که
برای یافتن آنها باید کلی در منابع جستجو کرد.
به این شیوه بررسی پژهشگران دینی خیلی علاقه دارم. چند نکته را هم در این خصوص عرض میکنم. گفته میشود که پروژه روشنفکری دینی در ایران شکست خورده است. اگر این گفته درست باشد، باید گفت یکی از باشکوهترین پروژههای شکستخورده در ایران است. از این پروژه و از بزرگان آن مخصوصاً شخص دکتر سروش نکتههای فراوانی آموختیم. بعضی وقتها در محافل آکادمیک و دانشگاهی سالها تحقیق درخصوص یک موضوع خاص به نتیجه مشخصی نمیرسد. اما بعضاً همین تحقیقات را به عنوان مقاله علمی هم منتشر میکنند. تا دیگران در جریان این بررسیها قرار بگیرند و راه رفته را دوباره تکرار نکنند.
اکنون خیلیها رو به سنت آوردهاند. این رویکرد هم از آن ایرونیبازیهاست، و سردسته این بازیها هم مجله مهرنامه و اشخاصی مثل محمد قوچانی و جواد طباطبائی است. پروژه آنها را به تعبیر دکتر ملکیان باید سلفیهای شیعه نامید. عدهای را هم سر کار گذاشتهاند. اگر قرار بر شناخت سنت است، حوزه نجف صدها سال است که سنتیترین قرائت از مذهب شیعه را ارائه میدهد. نیازی هم به ظهور آیتالله قوچانی وجود ندارد. کسانی مثل سید حسن نصر هم از دهها سال پیش روی این پروژه کار کردهاند.
به نظر من اکنون نوبت آن فرا رسیده که مذهب از منظر مناسک و کارکردهای خواسته و ناخواسته آن مورد مطالعه قرار گیرد. شاید بتوان گفت که ایران به اندازه یک دهم افعانستان مذهبی نیست، اما به ظن قوی ده برابر افغانستان از مذهب تاثیر پذیرفته است. با این اینکه پیشینه زبان فارسی اغلب با مذهب سنی ارتباط دارد، اما موقعیت کنونی این زبان در درجه اول مدیون پیامد ناخواسته مذهب شیعه است (کامنت اول). در ایران با پدیدههای منحصر به فرد و یا بسیار کمنظیری مواجه هستیم. مثلاً تُرکها در ایران نه فرهنگ اقلیت دارند و نه فرهنگ اکثریت. چنین چیزی را دشوار بتوان جای دیگری از جهان یافت. به من نظر هیچ چیزی مثل انبوه مناسک مذهبی نمیتواند این پدیده را توضیح بدهد. (کامنت دوم)
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اگر ستایش افغان نبود
حدود بیست سال پیش ماشین من سرقت شد. دوستی داشتم که همسایه او افسر آگاهی بود. خیلی از ایشان راهنمائی میگرفتم تا شاید ماشین زودتر پیدا شود. ناراحتی زیاد من بابت سرقت اتومبیل، قدری برای افسر آگاهی غیرمتعارف بود. اولین بار بود که گذرم به اداره آگاهی میافتاد. بعد که بیشتر آشنا شدیم سر صحبت را باز کرد و از فجایعی گفت که هر شب در تهران اتفاق میافتد. وقتی تعحب کردم که چطور ما از این همه فجایع بیاطلاعیم، از تصمیم مسئولان در مطلع نکردن افکار عمومی حمایت کرد. و جملهای گفت که هرگز فراموش نمیکنم. گفت : «هر شب در این تهران و شهرکهای اطراف آن و پارکهای جنگلی اتفاقاتی میافتد که اگر گفته شود، دیگر کسی جرات بیرون آمدن نخواهد داشت. زندگی در شهر مختل خواهد شد. برو خدا را شکر کن که ماشینت را دزدیدند. اگر آن لحظه بیرون میآمدی و سارقان را میدیدی، معلوم نبود که اکنون چه حال و روزی داشتی»
این گفته مربوط به بیست سال پیش است. اکنون وضع به مراتب بدتر شده است. حجم خشونت نهفته در این جامعه باورنکردنی است. و معلوم نیست روزی که فرصت بیابد چه بر سر شهرهای کشور خواهد آورد. این موضوع با گرفتاری دیگری هم همراه شده است. دیواری بلندی میان طبقات مختلف جامعه شکل گرفته و در بسیاری از موارد آنها را بیخبر از هم گذاشته است. وقتی یک خبرنگار زن اروپائی به ایران میآید، فقط از مهمانیهای خیابان فرشته تهران گزارش تهیه نمیکند. همین خبرنگار وقتی از آزار جنسی خود مینویسد، داد و بیداد شروع میشود که کجا؟ ایران؟ چرا سیاهنمائی میکنید؟
میان این همه گرفتاری و بدبختی و تبعیض و بدشانسی که خانواده "ستایش" تحمل کردهاند، و چنین فاجعهبار دختر ششساله خود را از دست دادهاند، اتفاقاً افغان بودن مرهمی هر چند بسیار کوچک، بر درد بسیار بزرگ آنهاست. جامعه مدنی افغانستان از کنار این فاجعه بیتفاوت نگذشت. به ما هم بار دیگر یادآور شد که در چه در فضائی زندگی میکنیم.
اگر ستاش ایرانی بود، شاید وقتی از عمق فاجعه خبر میشدیم که سالها از موضوع سپری شده و قاتل حکم اعدام گرفته بود. در آن تاریخ احتمالاً بزرگترین چالش فعالان مدنی انتقاد بجا از قوانین اعدام کودکان بود. کسانی هم کمپین درخواست عفو از خانواده مقتول راهاندازی میکردند. و صد البته این میان عدهای هنرپیشه هم پیدا میشدند تا سوژه را بچسبند و به کاسبی خود رونق دهند. اما در این روزهای بسیار بسیار سخت، شاید اصلاً یادی از خانواده ستایش هم نمیشد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در خصوص جنگ قرهباغ و اخبار و ویدیوهای منتشر شده باید نهایت دقت را به عمل آورد. این روزها و در فضای فارسیزبان از سه حوزه متفاوت سعی میشود که اصل مسئله به انحراف کشیده شود. دلیل آن هم واضح است. بیست درصد خاک آذربایجان اشغال شده و حمایت آشکار از کشور متجاوز ارمنستان عواقب سختی نزد افکار عمومی بخش اعظم ایرانیان و به خصوص قاطبه مردم آذربایجان دارد.
باید توجه داشت که قرهباغ فقط بخشی از مناطق اشغالی است که آن هم در داخل خاک آذربایجان است. حدود سی درصد مردم این منطقه تُرک هستند و در رفراندوم جمهوری خودخوانده قرهباغ شرکت نکردهاند و سالهاست که از شهر و روستای خود آواره شدهاند. در انتخاباتی دموکراتیک به ظن قوی اکثریت ارمنی به جدائی از آذربایجان رای خواهد داد. اما در دموکراتیکترین شکل ممکن هم قرهباغ مستقل، از مناقشهبرانگیزترین مسائل حقوقی جهان خواهد بود. مثل این میماند که قاطبه اهالی یزد بخواهند از ایران جدا شوند.
طی چند روز گذشته جریانهای ذاتاً ضد تُرک و ضد آذربایجان، تمام سعی خود را میکنند که با آدرس اشتباهی همه چیز را زیر سر ترکیه نشان بدهند. و بعد هم لابد چند نفر داعشی را علم کنند که گویا اینها مشغول نبرد هستند.
اخیراً ویدیوئی منتشر شده و مدام به اشتراک گذاشته میشود که امام جماعتی در یک کشور عربی و به زبان عربی برای مردم آذربایجان دعا میکند. از صحت و سقم آن خبر ندارم. اما در مساجد عربی حتی برای آزادی فلسطین اشغالی هم به این غلظت دعا نمیکنند و اینگونه اشک نمیریزند. هیچ بعید نیست که فیلم مونتاژ و مقدماتی برای سوریهای تلقی کردن اوضاع باشد. تا همانطور که در سوریه اسد به حاشیه رفت، در اینجا هم اشغالگر فراموش بشود. آذربایجان کشوری با اکثریت شیعه است، اما جمعیت قابل توجه اهلسنت هم دارد که بسیار میهندوست هستند. ولی متخصصین سوریهای کردن اوضاع تجارب وحشتناکی دراین خصوص دارند.
موضوع خیلی پیچیده است. جریانهای پانایرانیستی و پانآذری بعضاً خوشحالی خود را از اشغال خاک آذربایجان پنهان نمیکنند، اما مدام طرفین را به مذاکره و توافق مسالمتآمیز دعوت میکنند. اتحاد استراتژیک داشناکها و پکاکا اظهرمنالشمس است. گفته میشود که قرهباغ، قندیل دوم پکاکاست. به اتحاد نانوشته همه این جریانها و نفوذ آنها در حوزه فارسیزبان باید دقت کرد.
این جریانها به خوبی میدانند که مردم ایران چندان اطلاعی از شرایط منطقه و طرفین درگیر ندارند. از حسن سابقه هممیهنمان عزیز ارمنی ما هم بهره میبرند، تا طوری نشان بدهند که گوئی حق و حقوق همین ارامنه در جمهوری آذربایجان ضایع شده است. حتی بعید نیست که با تعرض و اسائه ادب به همشهریها و همروستائیهای ارمنی ما، آذربایجانیها را بدنام هم بکنند. سابقه نشان داده که به هیچ قید اخلاقی پایبند نیستند.
اشغال خاک کشور برادر البته که یکسره برای ما دردناک است، اما نقاب از چهره بسیاری از مدعیان برکشید. شناخت دقیق این مدعیان چراغ راه آینده است. آذربایجان که دیگر ترکیه نیست تا کلی در خصوص آن ادعا بکنند. بیست درصد خاکش اشغال شده است. هیچ ادعائی بر خاک هیچ کشوری هم ندارد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
خیلی دوستانه از تمام دوستانی که ایران واقعی را دوست دارند، دعوت میکنم که اوضاع و اخبار قرهباغ اشغالی را از منظری دیگر هم دنبال بکنند. فقط یک لحظه خود را جای کسانی بگذارند که درد اشغال و تجاوز آشکار ارمنستان با حمایت روسیه را سالهاست در دل دارند. در آن صورت سوزنی به خود خواهند زد و زمین و زمان را به هم نخواهند بافت و دنبال دستهای پنهان نخواهند گشت تا جوابی برای این سؤال بیابند که چه اتفاقی در شهرهای مهم آذربایجان افتاده است.
در منطقهای مثل خاورمیانه تذکر این نکته که برادری میان ملتها، لزوماً ربطی به حکومتهای حاکم بر آنها ندارد، تکرار مکررات است. جمهوری آذربایجان برای مردمی که در جنوب رود ارس زندگی میکنند، کشوری صدرصد برادر محسوب میشود. اساساً هیچ جدائی زبانی و فرهنگی و دینی و آئینی در کار نیست. علائق مشترک چنان زیاد است که حتی نام یکی از اولین شهدای جنگ چند روز اخیر هم "تبریز" بود.
اشغال خاک این جمهوری هم بحثی مناقشهبرانگیز میان تُرکها و فارسها و کُردها و عربها و اروپائیها و آسیائیها نیست. سازمان ملل هم خاک آذربایجان را اشغالی میداند. حتی روسیه حامی اصلی متجاوزین و قاتلین و آوارهکنندههای برادران و خواهران ما هم به خود اجازه نمیدهد که اشغال را رسماً به رسمیت بشناسد.
آنوقت عکسالعمل مطبوعات و جامعه مدنی ایران را ببیند. پاسخ دهها سؤال را یکجا خواهید یافت.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
آقاخان عبداللهیف از بزرگان و نامداران موسیقی آذربایجان و استاد عالیم قاسماوف است. به مناسبت پانصدمین سال مولانا محمد فضولی قطعهای استادانه خواند. در این آهنگ چندین بار نام فضولی و شهر مقدس کربلا را میآورد که مزار شریف فضولی هم در آنجا واقع است. به وطن اشاره میکند و در اوج زیبائی میخواند : «یا محمد فضولی .... یا مقدس کربلا... بیرده گؤرمسن آذربایجان توپراقی بلا (نبیند بار دیگر خاک این وطن بلا)»
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
شکایت از بیبیسی فارسی
خبرنگار بخش فارسی بیبیسی در واکنش به یک استتوس فیسبوکی من (کامنت اول) واکنشهای خارج از عرف و ادب، بسیار توهینآمیز، پیدرپی و نامتعارفی از خود نشان داد (لینک نوشتهها در کامنت دوم). خوشبختانه حامد هاشمی عزیز بدون هیچ قضاوتی شیوه پاسخگوئی او را به زیبائی تحلیل کرده است (کامنت سوم). ضمن سپاس از ایشان چند نکته را هم من عرض میکنم و شکایت به بیبیسی میبرم.
تا آنجا که میدانم خبرنگاران رسانههای حرفهای و در کلاس جهانی مثل بیبیسی و سیانان برای فعالیتهای شخصی در عرصه وب خیلی دستشان باز نیست و از مقررات خاصی پیروی میکنند که البته در همه رسانهها یکسان نیست و من هم از چند و چون آن اطلاع دقیقی ندارم. چرائی وضع این مقررات واضح است. شخصی که در یک رسانه پربیننده هر روز جلوی دوربین میرود، به طور طبیعی آدم معروفی میشود. چنین فردی نمیتواند با اتخاذ مواضع نامعمول و حاشیهپردازی و تبلیغ افکار شخصی و احیاناً زردنویسی، اعتبار رسانهای که اشتهار خود را مدیون آن است، زیر سؤال ببرد. در ضمن احتیاط و تواضع برای چنین خبرنگارانی یک قانون نانوشته هم هست.
به طریق اولی این خبرنگاران مجاز نیستند، فردی را که بر یک مطلب آن رسانه نقدی نوشته است، مدام و پیدرپی با الفاظ رکیک و مثالهائی مبتنی بر فرهنگ ارباب و رعیتی مورد عتاب و خطاب قرار بدهند و خود را خان قصه بدانند و منتقد را نوکری بنامند که مفتخر است خان به او پدرسگ گفته است. (کامنت چهارم)
من هیچ ارتباطی با بیبیسی فارسی ندارم و دقیقاً نمیدانم که به کدام آدرس باید شکایت رسمی خودم را ارسال بکنم. خوشبختانه جمعی از روزنامهنگاران صاحبنام بیبیسی این صفحه میبینند و مطالب من را کمابیش ملاحظه میکنند. از این دوستان و سایر دوستانی که چنین دسترسیهائی دارند، تقاضا دارم که فارغ از موافقت یا مخالفت با نقد و نظر من، آزردگی و شکایت و پرسش من را به مدیریت بیبیسی فارسی منتقل فرمایند.
آیا خبرنگار بیبیسی فارسی مجاز است که با مخاطب بیبیسی و منتقد یکی از نوشتههای این رسانه چنین بیادبانه و گستاخانه برخورد بکند؟ به یاد داریم که همین چند وقت پیش خبرنگاری در یک توئیت مرتکب بیادبی شد و از رسانهای که در آن شاغل بود، اخراج شد. قضیه فرید ذکریا را هم همه میدانیم که وقتی معلوم شد از نتایج کار دیگران بهره گرفته است، یک ستون ثابت در نیوزویک را از دست داد و ناچار از عذرخواهی شد.
از آن گذشته من در نوشته خود بحث متفاوتی را مطرح کردهام. به هیچ وجه ننوشتهام که کسی چیزی را از جائی کپی کرده است. ما در ایران و حتی در سیستم دانشگاهی کشور سالهاست که علاوه بر سرقتهای آشکار، با معضل خودعلامهپنداری بر اساس تحقیقات پژوهشگران واقعی هم مواجه هستیم.
وقتی نوشته بیبیسی فارسی در خصوص حجاب را دیدم و قصد انتقاد از آن را داشتم، از مطالب اکبر گنجی در خصوص امام دوازدهم هم مثال زدم که امر بر کسی مشتبه نشود. گنجی مدتها در رادیو زمانه و سایر رسانهها سلسله مقالاتی با ظاهر بسیار عالمانه مینوشت. خواننده تصور میکرد با عالمی جستجوگر طرف است که سالیان سال در منابع عربی و اسلامی غوطهور شده و این مطالب بکر را استخراج کرده است. اما نوشتههای ایشان فیالواقع تفسیر موسعی بر کتاب جریانساز "مکتب در فرآیند تکامل" و استناد به منابع همان کتاب بود.
بر همین سیاق بررسی مسئله حجاب در عصر پیامبر خیلی در زبان فارسی سابقه ندارد. چندین سال پیش آقای باسم رسام که اصالتاً عراقی بود و با مجله کیان همکاری میکرد مطلب کوتاهی در این خصوص نوشت که برای بسیاری از خوانندگان ایرانی تازگی داشت. آقای یوسفی اشکوری، شادروان احمد قابل را از پیشگامان این تحقیق میداند و البته کتاب ترکاشوند را کاری کارستان و دورانساز مینامد. آنطور که من دنبال کردهام، بسیاری از پژوهشگران عربیدان و عربیخوان ایرانی هم کتاب ترکاشوند را جریانساز میدانند. بنابراین هیچ بعید نیست که این کتاب در دنیای اسلام هم تحقیقی درخور توجه باشد. بعد از انتشار این کتاب اهل نظر در خصوص آن مطالب فراوانی نوشتند. من هم به همین واسطه با این کتاب آشنا شدم و با اینکه برای خواندن متن طولانی پیدیاف مشکل داشتم، همان زمان این کتاب را خواندم. کتاب به منابع و اصطلاحات فراوانی اشاره میکند که مورد استقبال و استناد پژوهشگران واقعی در مقالات بعدی قرار گرفته است.
وقتی نوشته بیبیسی منتشر شد و دوستانی آن را به اشتراک گذاشتند، دیدم بسیاری از این موارد برای من آشناست. لحن و فحوای نوشته هم چنان بود که گوئی علامهای فاضل حاصل تحقیقات چندین ساله خود را طی مقالهای به زبان ساده معرفی میکند. نمیتوان راجع به چنین مسئلهای که برای پژوهشگران صاحبنام هم تازگی دارد، متنی علامهوار نوشت و بعد مدعی شد که از ده سالگی با این مسائل آشنا بودهام.
من سالهاست مسائل حوزه روشنفکری دینی و بررسیهای متفاوت روی متون سنتی و کتب مقدس را با علاقه و در حد توان خود مطالعه و دنبال میکنم. به تجربه دریافتهام که مثلاً وقتی شخصی به نقل از کتاب "المشیخه حسن بن محبوب سرّاد" پاراگرافی را نقل میکند، و یا در مقالهای مینویسد که صحت فلان روایت "صحیح مسلم" را مطابق "مسند امام حنبل" نمیتوان تائید کرد و "اصول کافی" در این خصوص روایات کاملاً متفاوتی دارد، برای خواننده کنجکاو دو راه بیشتر باقی نمیماند. یا باید فرض کند که نوشته پژوهشگری حرفهای را میخواند که سالها دود چراغ خورده و منابع بسیار دشوار عربی را بالا و پائین کرده است، و یا همانطور که عرض کردم با یک راهزنی پُستمدرن از تحقیقات دیگران مواجه هستیم که باید به نقد آن بنشنیم تا رسانههای پرخواننده بیشتر مراقب این خودعلامهپنداران باشند.
نکته دیگر اینکه بعضی دوستان از من خصوصی انتقاد کردند که نباید این موضوع را علنی مینوشتم و باید با سردبیران بیبیسی مطرح میکردم. همانطور که عرض کردم من آدرس سردبیران بیبیسی را ندارم و حتی نمیدانم چه کسی سردبیر این خبرنگار است. اما کمابیش مشابه این کار را در گذشته انجام دادهام. چندین مورد هم به شیوه گزارش خبرنگاران بیبیسی از سوریه و مصر و ترکیه انتقاد کردهام. در مواردی و از طریق صفحه رسمی بیبیسی خطاهای بسیار واضح همین خبرنگار را هم تذکر دادهام. مثلاً در انتخابات ترکیه مطلبی نوشته بود که فتحالله گولن از صلاحالدین دمیرتاش حمایت کرده است. این خبر به وضوح خلاف واقع و مبتنی بر یک شایعه بود. برای صفحه رسمی بیبیسی نوشتم که این موضوع واقعیت ندارد و از بیبیسی بعید است که یک شایعه را به عنوان خبر کار بکند. خوشبختانه بلافاصله خبر را اصلاح و از من هم بابت این تذکر تشکر کردند. حتی بعداً متوجه شدم که در عکس مورد استفاده در متن هم این اشتباه رخ داده که بعد از تذکر آن را هم اصلاح کردند. حدس میزنم که بعد از آن تاریخ بیبیسی فارسی در خصوص گزارشهای این خبرنگار از ترکیه، موشکافی بیشتری نشان میدهد و مراقب صحت دادههای منتشر شده در گزارشهای اوست.
اما در مورد این موضوع خاص باید عرص بکنم که بحث تحلیلی است و اشاره به سرقتهای ادبی علمی فراوان از تحقیقات دیگران دارد که متاسفانه در این مملکت به یک عرف عادی تبدیل شده است. این بار با عملکردی حرفهایتر مواجه هستیم. مخاطب نقد من هم بیبیسی فارسی بود که باید مراقب این گونه نوشتهها باشد. در خصوص اینکه نقد من مؤثر بوده یا نه، با اقتباس از قدما باید گفت که تو تیغ نقد را بردار، خاطی بهتر از هر کسی موضوع را میگیرد و پیدرپی عنان از کف میدهد و حتی لایککنندههای آدم "بینام و نشان" را هم آنفرند میکند. شایان ذکر است که بعضی از آنفرندشدهها همکاران روزنامهنگار او هم بودند.
ضمن اینکه شکایت خود از بیبیسی فارسی را پیگیری خواهم کرد، بر این باور هستم و خوشبختانه دوستان زیادی هم در این باور با من همراهی میکنند که انتقاد من تاثیر مثبت خود را گذاشته است. به ظن قوی از این به بعد بیبیسی فارسی در انتشار مقالاتی که بوی خودعلامهپنداری بدهد، احتیاط و دقت بیشتری خواهد کرد.
به هر حال در دنیای امروز رسانههای معتبر به نظر "رعیت" توجه نشان میدهند و همواره در نظر دارند که دوران "خوانین" و عهد لُردهای "فرهمند" قرون وسطی سپری شده و عوام نیز به حق و حقوق خود آگاهی دارند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
سال گذشته برای من بدترین سال فیسبوکی بود. شاهد انبوه نوشتههای سخیف و دروغ و توهینآمیز در مورد خودم بودم. به هر حال اینها بخشی از واقعیت تلخ دنیای مجازی است. مناسبترین امکانی که فیسبوک در اختیار ما قرار داده بلاک کردن این اشخاص است. برای بلاک هم یک خط قرمز خودخواسته گذاشته بودم که تعداد بیش از ده نفر نشود. متاسفانه در مقطعی لیست خیلی بلند بالا شد که اکنون به همان قاعده برگشتهام و سعی میکنم به آن وفادار بمانم.
در تمام موارد به این اصل پاییند بودم که فقط با کسانی قطع ارتباط کنم که دروغ و مطالب سخیف منتشر میکنند. در یک مورد اشتباه کردم. و در مواردی هم که مربوط به دوستان کُرد بود، از قاعده دیگری هم پیروی کردم.
موردی که اشتباه کردم مربوط به آقای محمود فرجامی بود. نوشتههای او در مورد خودم فقط نقد تند بود که در اغلب موارد هم خطا بود. بعضاً قندهار و پنجشیر را در هم میآمیخت و چیزهائی نقل میکرد که حیرتانگیر بود. مثلاً میگفت که من نوشتهام فارسها به پشتونها در افغانستان ظلم کردهاند. جالب اینجاست که در آن تاریخ آقای شاهد علوی اصرار داشت که در مورد محمود فرجامی اشتباه میکنم. میگفت نوشته فرجامی نه تنها حاوی توهین نیست، بلکه او برای نظر تو ارزش قائل است که با نام و نشان و بیپرده و به تندی انتقاد میکند. البته در زمینه وارد نبودن انتقادها با من همنظر بود، و حتی مطلبی هم نوشت. به هر حال اکنون و بیآنکه با انتقادهای محمود فرجامی موافق باشم، برخورد خودم را درست نمیدانم و بدینوسیله از شاهد علوی عذرخواهی میکنم.
بدیهی است که اختلافات من با آقای فرجامی سر جای خود هست اما برای مقایسه رفتار او با دیگران، بد نیست به مطلب اخیرم در ارتباط با نوشته خبرنگار بیبیسی و کتاب ترکاشوند اشاره بکنم. همه شهرت این خبرنگار به واسطه کار برای بیبیسی است. در عرصه روزنامهنگاری و پژوهش و تحصیلات آکادمیک انصافاً قابل مقایسه با محمود فرجامی نیست که اغلب کتابها و ترجمههای او بدون رانت یک رسانه محبوب هم در جامعه مورد توجه قرار میگیرد. اما همین آدم در مقابل یک انتقاد چنان طاقت از کف داد که مدام منتقد خود را بینام و نشان و عقدهای و بیسواد نامید.
در مورد دوستان فیسبوکی کُرد همچنان بر این نظر هستم که جز انتقاد، توهین در نوشتههای آنها نسبت به خودم نبوده است. اما مسئله کُرد برای من جنبه عاطفی هم دارد. طرفداران ایرانی پکاکا به تصویر من از کُرد و کُردستان شدیداً لطمه زندهاند. آنها از مطالبات صدرصد مشروع ملتی مظلوم که بعضاً از بدیهیترین حقوق خود هم به طور سیستماتیک محروم شده است، ناسیونالیسمی افراطی و توسعهطلب و دیگرستیز ارائه میدهند و خود را کبوتر صلح و خیر مطلق و دیگران را شرّ مطلق و جنگطلب معرفی میکنند. حوادث آشکارا تروریستی آنکارا که وابستگان پکاکا مرتکب شدند، افشاگر ادعا و عمل این اشخاص بود. بعضاً چنان از کشتار بیرحمانه آنکارا به وجد آمدند که باورکردنی نبود.
معضل دیگر طرفداران این گروه، تفکر تمامیتخواه آنهاست. کُرد و کُردستان را رهن کامل کردهاند و هر کس که با آنها مخالفت بکند، یک مارک کُردستیز هم به او میزنند که حقیقتاً نوبر است. این آدمها به نام دفاع از کُرد، فیالواقع خط تولید کُردستیزی راه انداختهاند. به احترام کُرد و کردستان عزیز مصلحت شخصی من آن است که بعضی از این آدمها دیده نشوند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
عید مبارک،
عاشیق فرمان فرضی، رادیو تبریز
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
پس از حادثه تروریستی بیرحمانه در آنکارا توسط انتحاریهای پکاکا، با شرایط بسیار غمانگیزی روبرو شدیم. من شخصاً این حجم از وقاحت در باورم نمیگنجید و حقیقتاً طاقت از کف دادم. طرفداران ایرانی پکاکا در مقابل کشتار داعشوار دهها بیگناه که شاید بعضی از آنها کُرد هم باشند، یا سکوت توآم با تائید و توجیه کردند و یا رسماً ابراز خوشحالی نمودند.
برای یک توهین به لباس کُردی آن هم در فضای استادیوم ورزشی چندین مقاله نوشتیم و بدون هیچ اما و اگر آن را تقبیح کردیم و هیچ توجیهی را روا ندیدیم. این در حالی است که فضای استادیومهای ورزشی در هیچ جای دنیا، فضای چندان سالمی نیست و تُرکهای ایران خود بزرگترین قربانیان این فضا هستند.
اما در آنکارا دهها بیگناه را کشتهاند، بعضی از اینها نقاب از چهره برکشیدهاند و شادمانی هم میکنند. پس از چنین فاجعهای دیدن چنین صحنههائی برای امثال من بد هم نیست تا کمی بیشتر چشمهایم را باز کنم. فعلاً تنها کاری که از دستم بر میآید قطع هر نوع ارتباط در شبکههای اجتماعی با کسانی است که تلویحاً و یا تصریحاً از از ترور و کشتار بیگناهان در آنکارا استقبال کردند. بعضاً چنان بیشرمانه کار خود را توجیه میکنند که گویا ارتش یک کشور باید دست روی دست بگذارد تا چند شهر آن به اشغال تروریستها در بیاید. جنگ شهری راه میاندازند و خندق میکنند و معلم و پلیس می کشند و از خود نمیپرسند که ارتش بریتانیا و فرانسه و سوئد در چنین مواقعی چه میکرد.
اما سکوت و یا توجیه دیگرانی هم که همه این حوادث را ناشی از سیاستهای غلط اردوغان در سوریه میدانند، خیلی بامعناست. اینها طوری از اشتباهات اردوغان میگویند که تو گوئی دیگران از همان ابتدا فرشته صلح و نجات بودهاند و باید در آینده انتظار جایزه صلح نوبل هم داشته باشند. اتفاقاً بسیاری از اینها عقبه همان جریانی هستند که تا کنون یک کلمه از کارهای خلخالی در کردستان ایران هم ننوشتهاند. به نظر میرسد طرفداران ایرانی پکاکا و این گروه اخیر زبان هم را بهتر میفهمند. بهتر است سرنوشت اینها را به همدیگر بسپاریم و در بازی خانوادگی آنها دخالت نکنیم که هم به هم میآیند و هم خوب از پس هم برمیآیند.
یک نکته را هم باید اضافه بکنم. نباید جماعت پکاکاچی ما را دچار اشتباه بکند. وجدانهای بیدار در کُردستان کم نیست. اما کُردها از یک تناقض ویرانگر تاریخی رنج میبرند. تناقضی نظیر مدرنیته نفتی در سایر کشورها که بعضاً به رفتارهای طنزآمیزی هم منجر شده است. در این کشورها ثروت نفتی امر را بر خیلیها مشتبه کرد که واقعاً مدرن و پیشرفته شدهاند. پادشاه سابق ایران به ملکه بریتانیا درس سیاست میداد.
در کردستان طی قرن گذشته اتفاق دیگری افتاد. پیش از اینکه جامعه مدنی حتی متولد بشود، احزاب قدرتمند و مسلح کُردی شکل گرفت. به عنوان مثال پکاکا در ترکیه قرار بود نماینده فقیرترین اقشار باشد و از میان کسانی نیرو میگرفت که بعضاً سواد خواندن و نوشتن هم نداشتند. اما عبدالله اوجالان رهبر این حزب شوخی شوخی خود را نظریهپردازی در حد مارکس انگلس میدانست و به جهانیان هم راه حل میداد. او مثل رهبر کره شمالی کتابهای فلسفی دارد. طرفدارانش میگویند که باید فلسفه او در سوربن هم تدریس بشود.
در ایران هم متاسفانه اکثر فعالان سکولار کُرد به نوعی تحت تاثیر این حزب هستند و قدرت تصمیمگیری مستقل ندارند. اگر اندکی از خظ خارج شوند بالافاصله با عبارت توهینآمیز "جاش" بمباران میشوند. اینها حتی شیوان پرور نماد موسیقی کُرد را هم کمابیش جاش میدانند. اگر ملاحظه کرده باشید اغلب فعالان مدنی و مستقل کُرد از میان نیروهای اسلامگرا هستند. آنها هم از حمله این احزاب در امان نمیمانند. نماینده سابق سنندج یک بار چیزی علیه پژاک نوشت و بلافاصله جاشباران شد. این وضع غمانگیز کردستان است و نباید انتظار داشته باشیم وجدانها بیدار کُرد خیلی راحت بتوانند بر اساس اراده مستقل خود تصمیم بگیرند.
جامعه مدنی کردستان حالا حالاها زیر سیطره جریانهای مسلح و به خصوص پکاکا خواهد بود و حتی دیده نخواهد شد. ولی این جامعه وجود دارد و خسته از این همه ترور و خشونت است. من حتی عرض میکنم که این جامعه تاثیرگذارتر هم هست. اگر گفته شود کردستان اصلاحطلبترین استان ایران است خیلی ادعای بیراهی نیست. کُردها در مواردی حتی پیشرو محسوب میشوند (کامنت اول). اما متاسفانه تروریسم پ کاکا و پروپاگاندای آن که حمایت بعضی از چپها را هم به همراه دارد، بسیار پر سر و صداتر است.
سر و صدا و تاثیر مخرب پکاکا در کردستان چیزی نظیر سرطان داعش در جهان اسلام است. میدانیم که بزرگترین قربانی داعش هم مسلمانان هستند. سرطان تروریستی پکاکا گریبان مردم کُرد را گرفته است. اما خود این مردم تنهای فرق مهمی که با دیگران دارند تبعیض و رنج سیستماتیک بیشتری است که تحمل کردهاند. کسی که کُرد و پکاکا را یکی بداند، عملاً در همان دامی میافتد که پکاکا برای او پهن کرده است.
یکی از آگاهترین دوستان من در حوزه مسائل کُردها تحلیل جالبی میکرد. او می گفت احتمال میدهد که در بدنه حکومت ترکیه یک گروه بانفوذ ملیگرا و افراطی تُرک وجود دارد که پکاکا را غیرمستقیم پشتیبانی میکند تا حل مسئله به تاخیر بیفتد. چون محال است که خردمندان کُرد این همه خسارت پکاکا را تحمل بکنند. نمیدانم این حرف چقدر درست است و بیشتر به تئوری توطئه میماند. اما سعی خواهم کرد در همین تعطیلات عید از مشاهدات و خواندههای خودم مطالب کاملاً متفاوتی را برای دوستانم بنویسم که به راحتی قابل راستآزمائی است. پکاکا بر خلاف تصور بسیاری عملاً در خدمت رشد اقتصادی ترکیه هم هست. تروریستهای پکاکا نان بدبختی مردم کُرد را میخورند و دشمنان واقعی این ملت از ادامه این وضع چندان ناراضی نیستند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
برای اشکهای آنکارا
فرماندهان عالیرتبه عثمانی چاره را در تقاضای آتشبس دیدند. متفیقین طبق ماده 20 از پیمان آتشبس، عساکر تُرک را مرخص و همه انبارهای تسلیحات نظامی را مصادره کردند و نگهبانانی برای محافظت از آنها گذاشتند. از 55 ناو متفقین در بندرگاه بخار به هوا میخواست و آماده میشدند که در مقابل کاخ دلمه باغچه در کناره اروپائی استانبول لنگر بیندازند. مسافران عازم ساحل اروپائی مجبور بودند تا زمانی که ناوها بندرگاه را تخلیه نکردهاند، منتظر بمانند. ابتدا 3500 نظامی بریتانیائی پیاده شد.
فرانسویها کنترل راهآهن در بخش اروپائی را در اختیار گرفتند. بریتانیائیها و فرانسویها هیچ تردیدی در خصومت با تُرکها نداشتند و بلافاصله بعد از اشغال استانبول سران متفیفق در پاریس مجوز اشغال ازمیر را به قشون یونان صادر کردند. در میان غیرمسلمانان استانبول فقط یهودیها به عثمانی وفادار ماندند. یونانیها و سایر مسیحیان که جمعیت آنها به 300 هزار نفر میرسید، از شادی سر از پا نمیشناختند و در آروزی قیام ملی و فتح استانبول همه نوع همکاری را با متفیقین میکردند. دستگیری سران دولت اولین اولویت فرانسویها بود. فرانشه دسپری فرمانده فرانسوی متفیقن وقتی وارد استانبول شد، با ابراز احساسات پرشور یونانیها و اروپائیهای مقیم استانبول مواجه شد. دسپری سوار بر اسب و با تشریفات خاص تلاش کرده بود که هر چه بیشتر ورود خود را با ناپلئون و یا یک امپراتور رومی در حال ورود پیروزمندانه به فتوحات جدید نشان دهد.
روز 13 نوامبر 1918 افسر عثمانی مصطفی کمال از آناتولی به ایستگاه حیدرپاشا در ساحل آسیائی استانبول رسید. از این ایستگاه چشمانداز گستردهای از استانبول قابل مشاهده بود. تنها کسی که به استقبال او آمده بود، طبیبش رسیم فرید بود. لحظهای که او بر پله ایستگاه گام نهاد، استانبول متفاوتی دید که در محاصره ناوها و اشغال متفیقن بود. لحظاتی درنگ کرد و به فکر فرو رفت. سپس رو به نسیم فرید گفت : «همانطوری که آمدهاند، برخواهند گشت»
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در ادامه پست پیشین (کامنت اول) و نوشته بیبیسی در خصوص حجاب، خوشبختانه شاهد نام آشنا از غیب رسید. این مقاله بسیار خواندنی را آقای یوسفی اشکوری در راهک نوشته است. ایشان هم روحانی است و هم زبان عربی میداند و هم سالها مشغول پژوهش دینی بوده است. اما وقتی مسئله حجاب در زمان پیغمبر مطرح است، از کتاب دورانساز آقای ترکاشوند چنین یاد میکند :
«تحقیق جناب ترکاشوند کاری است کارستان و از جهات مختلف بدیع و در موضوع خود رویکردی است انتقادی و رادیکال. میتوان گفت از نظر فقهی آرای ترکاشوند تداوم افکار و آرای احمد قابل است ولی از جهات دیگر اثری است کاملا تازه و نورسیده. این تحقیق و استنتاجهای فقهی و دینی نویسنده از چنان اهمیتی برخوردار است که میتوان گفت دورانساز است و از این ظرفیت برخوردار است که در آینده دور و نزدیک منشأ تحولات فکری و فقهی مهمی نه تنها در موضوعاتی چون زن و حجاب بشود بلکه مقبولیت روش تحقیق نویسنده می تواند در مبانی و روش اجتهادهای سنتی در ابواب مختلف فقهی به کار گرفته شود و در احکام شرعی موضوعات مهمی چون سیاست، اقتصاد، نظام خانواده، مقررات جزائی، ترجیحات اخلاقی و بسیاری از وجوه فرهنگی دینی در میان مسلمانان تغییرات و تحولات دورانسازی ایجاد کن»
به عبارت دیگر مطالب و تحقیقاتی که در این کتاب آمده برای اهل تحقیق و اهل فن هم اینگونه شگفتیساز بوده است. ارجاع ندادن به اصل این تحقیقات در یک سایت پربیننده حتماً برای کسی که این کتاب را خوانده سوالبرانگیز خواهد بود. امید است سردبیران بیبیسی جوابی شایسته برای کار خود داشته باشند و اقدام به توجیه موضوع نکنند و مثلاً از نویسنده مقاله در برنامه کمابیش یک طرفه دیدهبان سوال نکنند که از چه منابعی استفاده کرده و او هم چند کتاب عربی ردیف بکند و مجدداً اظهار فضل نماید و دیگران را به نداشتن سواد عربی متهم بکند و مسئله ختم به خیر بشود.
توضیح ضروری : من این مطلب را دیروز به اشتراک گذاشتم. ولی بعداً متوجه شدم که فقط برای جمع محدودی بوده است. پستهای من پابلیک است، اما چیزی در خصوص مزاحمتهای فیسبوکی برای جمعی محدود نوشته بودم که پیشفرض آن به پست بعدی هم منتقل شده بود. حیف بود این مقاله بسیار خواندنی را همه دوستان نبینند.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
بابت مزاحمتهائی که برای من ایجاد میشود، مدام مزاحم دوستان عزیزم میشوم. از این بابت واقعاً شرمندهام. من به جز در فیسبوک و وبلاگم نهالستان در هیج شبکه اجتماعی دیگری عضویت ندارم. مبایل من هم گوشی قدیمی نوکیا و به تعبیری تحت داس است و با تلگراف هم آشنا نیستم.
در توئیتر هیچ فعالیتی ندارم. چند نفر از دوستان به من اطلاع دادند که این صفحه را به نام من درست کردهاند و استاد استاد راه انداختهاند و بدیهی است که قصد تخریب دارند. در نهایت بیشرمی از عکس خودم و دخترم هم استفاده کردهاند. اگر در توئیتر هستید، بسیار سپاسگزار خواهم شد که این صفحه را ریپورت فرمائید. از دوستان عضو توئیتر سوال کردم و گفتند که باید در ریپورت مرقوم بفرمائید این صفحه ارتباطی به صاحب عکس ندارد و تقلبی است. اگر هم مطلبی به نظرتان در خصوص شیوه ریپورت رسید، لطفاً در کامنتها مرقوم بفرمائید.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در ادامه پست قبلی و نوشته بیبیسی در خصوص حجاب، خوشبختانه شاهد نام آشنا از غیب رسید. این مقاله بسیار خواندنی را آقای یوسفی اشکوری در راهک نوشته است. ایشان هم روحانی است و هم زبان عربی میداند و هم سالها مشغول پژوهش دینی بوده است. اما وقتی مسئله حجاب در زمان پیغمبر مطرح است، از کتاب دورانساز آقای ترکاشوند چنین یاد میکند :
«تحقیق جناب ترکاشوند کاری است کارستان و از جهات مختلف بدیع و در موضوع خود رویکردی است انتقادی و رادیکال. میتوان گفت از نظر فقهی آرای ترکاشوند تداوم افکار و آرای احمد قابل است ولی از جهات دیگر اثری است کاملا تازه و نورسیده. این تحقیق و استنتاجهای فقهی و دینی نویسنده از چنان اهمیتی برخوردار است که میتوان گفت دورانساز است و از این ظرفیت برخوردار است که در آینده دور و نزدیک منشأ تحولات فکری و فقهی مهمی نه تنها در موضوعاتی چون زن و حجاب بشود بلکه مقبولیت روش تحقیق نویسنده می تواند در مبانی و روش اجتهادهای سنتی در ابواب مختلف فقهی به کار گرفته شود و در احکام شرعی موضوعات مهمی چون سیاست، اقتصاد، نظام خانواده، مقررات جزائی، ترجیحات اخلاقی و بسیاری از وجوه فرهنگی دینی در میان مسلمانان تغییرات و تحولات دورانسازی ایجاد کن»
به عبارت دیگر مطالب و تحقیقاتی که در این کتاب آمده برای اهل تحقیق و اهل فن هم اینگونه شگفتیساز بوده است. به نظر من در این خصوص باید از بیبیسی فارسی سوال شود که چطور اجازه دادهاند چنین مقالهای در سایت آنها منتشر بشود. طوری که خواننده تصور بکند نویسنده فاضل عمری را صرف تحقیق در حوزه حجاب و پوشش در عهد پیامبر کرده است. به اندازه کافی با مقالات تقلبی مواجه هستیم، بهتر است سایتهای پرخواننده و معتبر مواظب چنین نکاتی باشند.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دوستان باز هم این شخص که لینک صفحه تقلبی او در کامنت اول می گذارم پیدا شده است. به نام آقای سجاد گنجپور ثالث این ور و آن در خصوص مطالب من کامنت میگذارد. به آقای گنجپور اصلی هم اطلاع دادم. ممنون میشوم اگر این صفحه را ریپورت بکنید. و اگر در صفحه شما هم کامنتی گذاشت لطفاً به من اطلاع دهید.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
بیبیسی فارسی مقالهای با عنوان "آداب روابط زن و مرد در مکه هنگام ظهور اسلام" منتشر کرده که سرشار از اطلاعات ناب و معمولاً ناآشنا برای خواننده ایرانی است. بسیار طبیعی است که پس از خواندن مقاله، خواننده چنین برداشت بکند که نویسنده تحقیقات بسیار گستردهای در حوزه فرهنگ عرب پیش از اسلام داشته و اغلب کتابهای حدیث را خوانده تا توانسته چنین جزئیاتی را جمعآوری بکند. اما اینطور نیست.
چند سال پیش آقای امیر ترکاشوند تحقیقتات ارزشمند خود را در کتابی با نام "حجاب شرعی در عصر پیامبر" منتشر کرد. گویا این کتاب مجوز نشر نگرفته بود. نسخه پیدیاف آن در اینترنت منتشر شد و مورد استقبال هم قرار گرفت. تمام نکاتی که در مقاله بیبیسی آورده شده، با ذکر دقیق منابع در کتاب آقای ترکاشوند توضیح داده شده است. نویسنده مقاله به جای ارجاع به این کتاب، منابع فراوانی را که آقای ترکاشوند در زبان فارسی معرفی کرده مورد استفاده قرار داده و احتمالاً برای مطالعه بیشتر به بعضی از آنها رجوع هم کرده است. حتی یک نکته مهم در این مقاله نیست که در کتاب ترکاشوند ذکر نشده باشد. فیالواقع اگر کسی میخواست این کتاب را معرفی بکند، کمابیش باید چنین مقالهای مینوشت تا توجه خواننده ایرانی را به اثری کاملاً متفاوت و احتمالاً بینظیر در زبان فارسی جلب بکند.
شایان ذکر است که چند سال اکبر گنجی هم کمابیش همین کار را با کتاب "مکتب در فرآیند تکامل" سید حسین مدرسی طباطبائی کرد. این کتاب هم در زبان فارسی کمنظیر بود. گنجی ابتدا در نوشتههای خود به این کتاب استناد میکرد. اما کمکم خوشخوشانش شد و سلسله مطالبی در خصوص امامان شیعه و فرزند داشتن و یا نداشتن امام یازدهم نوشت و با جزئیات دقیق به منابع اصلی ارجاع داد. خواننده هم تصور میکرد که گنجی تمام منابع عربی را زیر و رو کرده و به این نتایج رسیده است. حتی در مصاحبهای با بیبیسی در مقابل سؤال عنایت فانی گفت که سالها تحقیق کرده و به این نتایج رسیده است. اما تمام آن تحقیقات فیالواع ارجاع مستقیم به منابع فراوانی بود که سید حسین مدرسی طباطبائی در کتاب خود آورده بود.
اینکه مقالهنویسی یک کتاب تحقیقتاتی و ارزشمند را مطالعه بکند، و بعد مقالهای با همان مضمون بنویسد، و بیآنکه از کتاب نامی ببرد به منابع آن که لابد محقق اصلی سالها برای یافتن آنها زحمت کشیده ارجاع بدهد، طوری که خواننده گمان ببرد با علامهای فاضل روبروست، فیالواقع مرتکب نوعی راهزنی پُستمدرن از تحقیقات دیگران شده است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
توضیح : عکسالعملهای مهرداد فرهمند که اول گفت به آدمهای بی نان و نشان جواب نمیدهد!!
پُست و کامنتها در فیسبوک
پُست و کامنتها در فیسبوک
پُست و کامنتها در فیسبوک
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
خیلی بعید میدانم با نادر قاضیپور برخوردی صورت بگیرد. حتی فکر میکنم اعتبارنامه او هم تصویب خواهد شد. البته پیوند او با جناح قدرت بیتاثیر نیست. چون در غیراینصورت و با توجه به نتایج انتخابات، کلی روی این مسئله مانور میکردند. خاصه که مطابق شنیدهها سخنان قاضیپور مربوط به انتخابات چهار سال پیش است. و اگر این شنیدهها درست باشد، چرائی و چگونگی پخش ویدیو در این موقعیت خود یک سوال است. با همه اینها آنچه که در نهایت قاضیپور را حفظ خواهد کرد، چیز دیگری است.
اظهارات جنسیتی و به غایت ضدزن قاضیپور برای بخش بسیار زیادی از متولیان امور و مردان ایرانی کاملاً آشناست. مطابق ویدیوی منتشر شده قاضیپور سالها در مجلس با همکاران خود این حرفها را میزده و بعضاً به حرف زدن هم اکتفا نمیکرده و کمین میگذاشته است. عکسالعمل سایرین هم لابد کلی قهقهه و هنرنمائی و کمینگذاری متقابل بوده است.
فاطمه حقیقتجو نماینده مجلس ششم در گفتگو با بیبیسی و در جواب این سوال که آیا شما در مجلس ششم احساس ناامنی میکردید، از این اظهارات قاضیپور ابراز شگفتی کرد.
چند سال پیش محمود احمدینژاد در دفاع از حضور زنان در استادیوم های ورزشی حرفی با این مضمون زد که حضور زن در فضای کار، محیط را تلطیف میکند. اتفاقاً این سخن خیلی دقیقتر از اظهارات خانم حقیقتنژاد است. خاصه که احمدینژاد بزرگ شده همین فضاست و بارها مافیالضمیر خود را ناخواسته لو داده است.
فیلم Barnyard مخصوص بچههاست و داستان آن در یک مزرعه میگذرد. (کامنت اول) در این فیلم حیوانات مزرعه برای خود دم و دستگاه بسیار مرتبی دارند. آواز میخوانند و ساز میزنند و رئیس دارند و جلسه میگذارند و به تمام ویژگیهای یک زندگی پیچیده آگاه هستند. اما وقتی چشم صاحب مزرعه و یا هر انسان دیگری به آنها میافتد، بلافاصله همه چیز به همان حالتی بر میگردد که انسان از حیوانات انتظار دارد.
حکایت ذهنیت شدیداً جنسیتی اغلب مردان ایرانی هم همین است. به محض اینکه در معرض دید عموم قرار میگیرند و یا احتمالاً یک زن در جمع آنهاست، بلافاصله به مُد کمابیش مؤدبانه سوئیچ میکنند و محترمانه حرف میزنند. اما وقتی جمع خودمانی شد، شیوه مصاحبت آنها بلافاصله تبدیل به شیوه صحبت کردن همان مداحی میشود که رحیم مشائی را به بخشهای خصوصی احمدینژاد تشبیه کرد و حضار هم کلی خوش بحالشان شد.
حجم صحبتهای جنسیتی و تعریف خصوصیترین روابط زناشوئی در جمع بسیاری از مردان ایرانی باورنکردنی است. این بخش از مردان که تردیدی ندارم اکثریت را هم تشکیل میدهند، به خوبی آموختهاند که این حرفها را کجا باید بزنند و کجا باید به کلی خود را سانسور کنند. نادر قاضیپور هم فرزند چنین فضائی است. فقط یک بار بدشانسی آورده که فیلم او پخش شده است.
اگر در مجلس بعدی اعتبارنامه قاضیپور به همین خاطر زیر سوال برود، با زبان بیزبانی فقط نگاهی به اکثریت مردان حاضر در مجلس خواهد کرد و در دل خواهد گفت : «فلان فلان شدههای شوخی انگشتی، حالا شما برای من معلم اخلاق و مدافع حقوق زنان شدهاید؟» و اغلب آن مردان هم بیآنکه سخنی بین آنها رد و بدل بشود حرف دل او را خواهند شنید. همین الان هم به ظن قوی تلاشهائی را شروع کردهاند که به نحوی سر و ته قضیه را هم بیاورند. آنها خوب میدانند که اگر حکم شود در شهر مست گیرند، تعداد نمایندههای باقی مانده مجلس برای رسمیت یافتن جلسه هم کافی نخواهد بود.
و سخنی با فعالان حقوق زنان و فمنیستهای ایرانی، بعضی از مردان ایرانی وقتی ازدواج میکنند مانع ادامه کار همسر خود میشوند، چون این فضار را خوب میشناسند. اما مرد مدرن ایرانی صمیمانه از کار و ورزش و فعالیتهای آزاد همسر خود دفاع میکند و همیشه یار و همراه اوست. او هم از جزئیات این فضا باخبر است. قوانین ناعادلانه دست او را هم باز گذاشته است. لطفاً وقتی به مرد ایرانی گیر سهپیچ میدهید، این نکته را هم لحاظ کنید. «اینجا»
***
در کامنتهای فراوان پست قبلی دوستی چپ و راست از من انتقاد کرده بود. اما ضمن این انتقادهای نه چندان مهربانانه، عبارتی بینهایت حکیمانه از هانا آرنت نقل کرده بود که بشدت تحت تاثیرم قرار داد. احساس کردم مفهوم این عبارت عمری است ملکه ذهن من است :
«وقتی آدم به عنوان یهودی مورد حمله قرار میگیرد، باید از خود به عنوان یهودی دفاع کند، نه به عنوان آلمانی یا شهروند جهانی یا طرفدار حقوقبشر و غیره»
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در کامنتهای فراوان پست قبلی دوستی چپ و راست از من انتقاد کرده بود. اما ضمن این انتقادهای نه چندان مهربانانه، عبارتی بینهایت حکیمانه از هانا آرنت نقل کرده بود که بشدت تحت تاثیرم قرار داد. احساس کردم مفهوم این عبارت عمری است ملکه ذهن من است :
«وقتی آدم به عنوان یهودی مورد حمله قرار میگیرد، باید از خود به عنوان یهودی دفاع کند، نه به عنوان آلمانی یا شهروند جهانی یا طرفدار حقوقبشر و غیره»
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
از انتخابات هفت اسفند گفتیهای مثبت گفته شد، اما اجازه بدهید از منظری دیگری هم به آن نگاه کنیم. بعد از انتخابات 88 دکتر محمدرضا نیکفر مقالهای نوشتند که بسیار مورد توجه قرار گرفت. در ابتدا تصور میشد که این مقاله را یک روزنامهنگار افغان نوشته است. حتی خیلی از افراد معروف هم این اشتباه را کردند که عجیب بود. خاصه که نیکفر هم آدم شناخته شدهای است. در آن مقاله با اشاره به احمدینژاد و طرز تفکرش نوشته بودند که مهم نیست چقدر از این آراء واقعی است. احمدینژاد اگر در سطح کشور یک میلیون رای هم بیاورد، باز باید نگران بود.
با اقتباس از آن نوشته باید گفت در هفتم اسفند یک میلیون رای آن هم فقط در تهران توسعه یافتهترین منطقه ایران آوردهاند. رقم بزرگی است. حتی دویست هزار هم رقم بزرگی است.
در سایر شهرهای مهم بیست هزار رای آوردن بعضیها هم هراسآور است. مثل نادر قاضیپور نماینده اورمیه که انتخاب هم شد. فیلم صحبتهای اخیر او را احتمالاً دیدهاید. برای کسانی که احیاناً کیفیت فارسی حرف زدن او در سخنرانیهای مجلس توجشهان را جلب کرده عرض میکنم که تُرکی را هم با همین کیفیت حرف میزند. کلاً کیفیت او همین است.
و توجه کسانی را که با درد مردم کُرد خیلی آشنا نیستند، به این نکته جلب میکنم که این آقا مدتها فرماندار شهر کُردنشین سردشت هم بوده است. فقط یک آن مرد و یا زن کُردی را تصور بکنید که ناچار بوده برای حل مشکل خود به این آقا با این ادبیات و با این منش مراجعه بکند. تصور کردن آن هم هراسآور است.
و هراسآورتر فهم هویتطلبان تُرکی است که چنین آدمی محبوب آنهاست. لابد تشیخص دادهاند که در مقابل کُردها مقاوم است و لابد تشخیص دادهاند که در مقابل فارسها مدافع زبان تُرکی است. قاضیپور قبلاً در مجلس با همین ادبیات به یکی مثل خودش گفته بود حضرت سلیمان نیست تا فارسی را خوب بداند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دو برنده بسیار متفاوت انتخابات خبرگان رهبری
در تاریخ جمهوری اسلامی انتخابات مجلس خبرگان علیرغم اهمیت آن معمولاً با استقبال چندانی مواجه نمیشد. بعضاً در توجیه این وضعیت عذر بدتر از گناه میآوردند و میگفتند که این انتخابات برای آب و نان مردم نیست. انتخابات این دوره را هم با یک سال تاخیر برگزار کردند و تصمیم گرفتند در کنار انتخابات مجلس شورای اسلامی صندوقی هم برای آن کنار بگذارند تا برای هشت سال دیگر شرکتکنندگان هشت جلسه سالیانه مشخص بشود. اما انتخابت این دوره عملاً به یکی از رقابتیترین انتخابات نظام تبدیل شد.
در شهری مثل تهران میلیونها نفر پای صندوق رای حاضر شدند و به تمامی لیستی رای دادند که بسیاری از آنها با هیچ متر و معیاری همسو با هیچکدام از علائق رایدهندگان نبودند. حتی کسانی برای نوشتن بعضی از نامها یکی دو روز مانده به انتخابات تمرین تحمل درد میکردند که پای صندوق رای کم نیاورند. بدون تردید برنده شدن در چنین انتخاباتی را باید یک موفقت کمنظیر و حتی بینظیر برای اصلاحطلبان دانست. به نظر من این موفقیت دو دلیل داشت. یکی از آن دلایل عوض شدن شرایط منطقه و ایران است که در نوشتهای دیکر مبسوط به آن خواهم پرداخت. اما دلیل دیگر وجود سرمایهای مثل سید محمد خاتمی در رهبری اصلاحطلبان است. خاتمی ثابت کرد که همچنان نفوذ بسیار بالائی دارد. با توجه به شرایط کشور باید از وجود چنین سرمایهای خوشحال بود. حتی اگر مخالف او هم باشیم، خاتمی انسانی با منش دمکرات است و در این وانفسا حضور فعال او حقیقتاً مغتنم است.
اما اگر از منظر کیفیت آراء انتخابات را تجزیه و تحلیل کنیم، اتفاقاً بزرگترین پیروز این انتخابات جناج موسوم به اصولگراست که قبل از انتخابات همه منافذ ممکن را سد کرده بود. تمرکز اصلاحطلبان بر حذف مثلت موسوم به جیم یعنی جنتی و یزدی و مصباح یزدی بود. از این مثلت فقط جنتی به عنوان آخرین نفر موفق شد که به مجلس خبرگان راه یابد. پائینترین رای متعلق به مصباح یزدی بود که به تندروترین بخش جناح راست تعلق دارد. اما مصباح یزدی در این رقابت نفسگیر موفق شد که نزدیک یک میلیون رای از استان تهران کسب کند.
این میزان رای بسیار معنادار است. اغلب آرائی که بنام مصباح یزدی به صندوقها ریخته شده، متعلق به طرز تفکری است که نمایندگی میکنند. اما در جناح مقابل بخش اعظم آراء برآمده از گفتمان انتخاب میان بد و بدتر است. به عبارت دیگر اگر روزی یک انتخابات آزاد برگزار شود، آراء مصباح یزدی به مراتب کمتر از آراء اصلاح طلبان افت خواهد کرد. رای اصلاحطلبان از میان شهروندانی با افکار بسیار متفاوت است که فقط بخشی از آنها درون نظام محسوب میشوند. تقسیمبندی اصولگرا و اصلاحطلب طوری نهادینه شده که گوئی این دو جریان منعکس کننده همه سلایق کشور است. این در حالی است که سلیقه سیاسی کثیری از شهروندان دهها سال است که بیرون از نظام و غیرخودی محسوب میشود.
وقتی تندروترین فرد این جناح در یک انتخابات رقابتی موفق میشود نزدیک یک میلیون رای کسب کند، میتوان پذیرفت که در یک انتخابات کمابیش منصفانه و با شرکت سلایق مختلف، چهرههای معتدل جناح اصولگرا حتی میتوانند خوشنامانه برنده انتخابات هم بشوند. بیآنکه نیازی باشد دیگران را با تیغ نظارت قلع و قمع کنند .امید که از شرایط ویژه این انتخابات درس لازم و اعتماد به نفس کافی کسب کرده باشند تا اندکی بیشتر فضا را برای ملتی باز کنند که اینگونه دل به صندوق رای بسته است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در خارج از کشور چقدر "بگم بگم"چی بوده و ما خبر نداشتیم. دیشب هم در 60 دقیقه بیبیسی علیرضا نامور حقیقی علیه مهدی خلجی حسابی "بگم بگم" راه انداخته بود. صدایش هم میلرزید و عصبی بود. (کامنت اول)
در داخل کشور معروفترین و موثرترین چهره اصلاحات محمد خاتمی است. خاتمی هر ایراد و ضعفی هم داشته باشد، چنان به نجابت شهره است که حتی سرسختترین مخالفانش هم به خود اجازه نمیدهند در این خصلت نیکوی او تردید بکنند. بخش قابل توجهی از نفوذ خاتمی ناشی از همین نجابت است. آنوقت کسانی در خارج از کشور و به نام اصلاحطلبی چنان مشغول عقدهگشائی علیه مخالفان خود هستند که گوئی مردم به فرمان آنها پای صندوق رفتهاند. اگر این مردم تحت تاثیر منش امثال نامور حقیقی و علی علیزاده بودند، گزینه اول آنها به یقین از میان حذفشدهها بود.
دو نکته در خصوص این گفتگو درخور توجه بود. مجری برنامه فرناز قاضیزاده برای بار دوم بسیار ضعیف عمل کرد و نتوانست بحث را درست اداره بکند. نوبت گذشته هم که علی علیزاده چنین برخوردی کرد، فرناز مجری بود. شگرد این آقایان اینگونه است که چون شرایط را برای بازجوئی رسانهای مناسب دیدهاند، پرونده مهمان دیگر برنامه را زیر بغل میگذارند و بدون توجه به سوال مجری و در همان ابتدای برنامه نوشتههای چند سال پیش او را به صورت گزینشی و تهاجمی افشا میکنند، تا مثلاً "نیمه پنهان" فرد را نشان بدهند. گوئی موضوع برنامه نقد نظرات چند سال گذشته شخص خاصی است. ای کاش اصلاحطلبان اصیل که خود عمری قربانی همین کاوشگران "نیمه پنهان" بودهاند، از منش چنین افرادی اعلام انزجار بکنند.
اما نکته دوم واکنش تحسینبرانگیز مهدی خلجی بود. وقتی مجری از او خواست به موارد (در واقع اتهامات) مطرح شده توسط نامور حقیقی جواب بدهد تا سپس در خصوص موضوع برنامه سؤال کند، خلجی در کمال آرامش گفت : «نه! شما سؤالتان را بپرسید».
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
رد صلاحیتهای بیسابقه در انتخابات به بحثهای دامنهداری منجر شد. تا آنجا که در توانم بود نوشتههای موافقان و مخالفان شرکت در انتخابات را با علاقه دنبال میکردم. گفتگوی متمدنانه و امیدوار کنندهای در گرفته بود. از بحثهای طرفین خیلی نکتهها آموختم.
در میان موافقان شرکت در انتخابات به نظرم بهترین نوشته مربوط به دکتر محمود صدری بود که به زیبائی مواضع طرفین و چرائی مشارکت فعال اصلاحطلبان در انتخابات را تشریح کرده بودند. از میان مخالفان هم آرش سبحانی در ایرانوایر و از منظر ارزشهای انسانی مقالهای بسیار شیوا و ارزشمند و درخشان نوشته بود و سوالهای دشواری را پیش پای طرفداران مشارکت قرار داده بود. (لینکها در کامنت اول)
در میان چهرههای معروف که مخالف شرکت در انتخابات بودند، به نظرم رویکرد نیکآهنگ کوثر از همه بدتر بود. نیکآهنگ هر چه دلش میخواست به شرکتکنندهها نسبت میداد و به شعور آنها بیاحترامی میکرد. در مطلبی منسوب به او که مدام به اشتراک گذاشته میشد، حتی بعضی رایدهندهها را به حیوانات هم تشبیه کرد. البته بُرد نوشتههای او محدود به شبکههای اجتماعی بود و اصلاً قابل مقایسه با بدترین موافق شرکت در انتخابات نبود که بیگمان علی علیزاده است.
علیراده که به مدد بیبیسی فارسی معرفی شد، حقیقتاً نوبر بود. مثل احمدینژاد چشمهایش را میبست و دهانش را باز میکرد و مرزی برای رعایت حیا نمیدید و حرمت مخالفان را میشکست و همه را رسماً عامل اسرائیل و عربستان معرفی میکرد. مثل احمدی نژاد کارهای پوپولیستی هم میکرد. مناقشه ایران و عربستان را مدام در تحلیلهای خود دخالت میداد و بحث را به انحراف میکشید. با این روال هیچ بعید نیست که در انتخابات بعدی در قامت یک بچههیئی ظاهر بشود و مخالفان شرکت در انتخابات را شریک جرم قاتلین دُخت پیامبر یعنی هیئت حاکمه عربستان بداند و وسط صحبتهای آتشین خود روضهای هم بخواند.
اما نکته مثبت قضیه برخورد با پدیده علیزاده از طرف نخبگان موافق با شرکت در انتخابات بود. با علیزاده برخوردی کمابیش نظیر برخورد اصلاحطلبان با خلخالی در انتخابات دوم خرداد 76 داشتند. در آن تاریخ خلخالی که از طرف جناح راست به حاشیه رانده شده بود، به یک باره هوس کرد که فعالانه از آقای خاتمی حمایت بکند. ماشاالله بس که خوشنام بود، اصلاحطلبان محترمانه به او پیغام دادند که بهتر است ساکت بماند و ضرر نرساند که کسی را به خیر او امید نیست. علی علیزاده هم در این انتخابات سر و صدا کرد، اما نجبگان طرفدار شرکت در انتخابات به موقع متوجه شدند که کارکرد او بیشتر تاثیر منفی دارد. هیچ فرد مطرحی میان اصلاحطلبان او را جدی نگرفت.
البته برای علیزاده هنوز این امکان مهیاست که بار دیگر خود را در مرکز توجه رسانهها قرار بدهد. منوط به اینکه صادقانه رفتار بکند و فقط از لندن مشغول دفاع انضمامی از منافع ملی ایران نباشد. یکی از بهترین راههای اثبات این صداقت هم رفتن به سوریه و نبرد با عوامل سعودی در این کشور است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دیروز پنجم اسفند که در ایران روز مهندس نامگذاری شده، همسایه بغلی ما گروهی را آورده بود که نمای حیات خلوت ساختمان ما را بشورند. همسایه در حال ساخت و ساز است و کلی بتن و گچ به نمای ساختمان ما هم اصابت کرده بود. از همه واحدها پشت بام جمع شدیم که هماهنگ باشیم و همه در خانه باشند که آب از لای پنجرهها داخل ساختمان نرود. سرتیم شستشو جوانی حمید نام بود که توضیحاتی برای ما میداد و همه آقایان را هم با عنوان "مهندس" خطاب میکرد. به خانمها البته حاجخانم میگفت.
ما طبقه آخر هستیم و دقایقی از شروع کار نگذشته بود که دیدم با صدای نسبتاً بلند صدا کرد : مهندس! گفتم بفرمائید، گفت اگر زحمتی نیستد چند تا چائی هم برای بچهها محبت کنید. بچهها در حال شستشو بودند و خودش لم داده بود و خیلی زود هوس چائی کرد و البته مهندستر از من هم پیدا نکرد. کار که تمام شد گفتم حمیدخان به نظر میرسد شما قبل از ساختمان ما، ساختمان نظام مهندسی را شسشتو دادهای. گفت چطور مگر؟ گفتم علم غیب که نداری، لابد آنجا همه پرونده ها را دیدی و متوجه شدی که تمام مردان این ساختمان مهندس هستند. گفت نه بابا بالاخره میگند دیگه و ...
واقعیت این است که همین "آقا مهندس" گفتنها کار خود را کرده است. در بسیاری از مواقع حتی گوینده متوجه نیست که کار او میتواند زشت هم باشد. مثل کلمه "استاد" و یا "دکتر" که کسانی با طعنه به کار میبرند. در کارخانجات اغلب مدیران را زیردستان آقای مهندس صدا میکنند. حتی یک مورد هم ندیدم که این مدیران به روی مبارک بیاورند که مهندس نیستند. تازه اگر به آنها مهندس هم نگوئیم ممکن است ناراحت هم بشوند.
به نظر من دست به نقدترین کاری که مهندسان واقعی کشور میتوانند بکنند، مبارزه با این عنوان "مهندس" است. برای احترام به حرفه مهندسی که قرار است بخش مهمی از چرخ اقتصاد کشور روی دوش و توان مهندسی مهندسان باشد، نباید اجازه داد که کار به ابتذال بکشد.
این مطلب کوتاه را سه سال پیش نوشتم. همه چیز واقعی است و فقط اسامی را تغییر دادهام. صحنه هم برای کسی ناآشنا نیست و همه ما همهروزه شاهد این مهندسبازیها هستیم.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
رای سلبی و پروژه حذف "جیم" در انتخابات 7 اسفند موافقان و مخالفان زیادی دارد. اینکه این پروژه با سرنوشتی مواجه خواهد شد و یا چه دستاوردهائی خواهد داشت، بحث دیگری است. اما کپیرایت این مسئله متعلق به استان کردستان است. کمی توضیح میدهم.
به جز اولین دوره انتخابات ریاستجمهوری که منتخب آن خیلی زود مرخص شد، تا دوم خرداد 76 نتایج تمام انتخابات ریاستجمهوری از پیش معلوم بود. آن بالا تصمیم میگرفتند که چه کسی رئیسجمهور بشود، و بعد چند کبریت بیخطر مثل دکتر شیبانی و جبیبالله عسگراولادی و غفوریفرد را هم برای رعایت تشریفات در کنار او میگذاشتند. خیلی وقتها این کاندیداهای تشریفاتی هم اعلام میکردند که به کاندید اصلی رای خواهند داد، تا احیاناً هیچ شبههای در تمسخر دموکراسی باقی نماند.
سال 68 آقای هاشمی رفسنجانی در اوج قدرت بود. همین جناج راست حامی "جیم" آن موقع میخواست هاشمی رئیسجمهور بشود و شعارشان هم مثل همیشه تمامیتخواهانه بود و میگفتند مخالفت هاشمی مخالفت پیغمبر است. اما سال 72 که دور دوم انتخاب آقای هاشمی بود، اختلافاتی میان او و جناح راست بروز کرد که خیلی هم عیان نبود. مردم عادی چندان درگیر چند و چون این اختلافات نبودند.
احمد توکلی کاندید غیررسمی جناح راست در مقابل هاشمی کاندید اصلی و رسمی نظام قرار گرفت. کاملاً هم معلوم بود که هاشمی انتخاب خواهد شد. اما کاندیداتوری توکلی نشانهها با خود داشت و خیلی هم تشریفاتی نبود. شامه سیاسی کُردها همین موضوع را گرفت و به جد تصمصم گرفتند که پیام سیاسی مشخصی را به هاشمی رفسنجانی بدهند و موفق هم شدند. کردستان تنها استانی بود که در آنجا احمد توکلی بیش از هاشمی رفسنجانی رای آورد.
نمیدانم با چه مکانیزمی این جنبش اعتراضی کاملاً مدنی شکل گرفت. خاصه که هیچکدام از امکانات فعلی در آن برهه وجود نداشت. احزاب کُرد هم افکار احمد توکلی را میشناختند. همانقدر احتمال داشت که رای به او در مقابل هاشمی را توصیه بکنند که اکنون احتمال دارد رای به ریشهری در مقابل جنتی را توصیه بکنند. از چند دوست کُرد در آن تاریخ پرسیدم و اینطور که فهمیدم موضوع دهان به دهان چرخیده و در نهایت فراگیر شده بود.
از اتفاقات بعد از آن حرکت سیاسی معنادار هم دقیقاً اطلاع ندارم. فقط شنیدم که هاشمی این مسئله را فراموش نکرد و تا زمان آقای خاتمی، کردستان بیشتر فراموش شد. اگر چیزی به یاد دوستان عزیر کُرد باقی مانده، پیشنهاد میکنم از چند و چون این تجربه بنویسند. گرچه موضوع کردستان فرق دارد، ولی به نظرم اولین تجربه رای سلبی بسیار موفق در ایران بود. حتی کُردها میتوانند از بقیه حق کپیرایت طلب کنند.
چون به دوستان عزیز کُرد اشاره کردم، احتیاطاً کامنت اول را هم ملاحظه کنید.
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت اول :
اتفاقات شرق ترکیه برای من ماهیت تبهکار حزب کارگران کرملین را کاملاً ثابت کرد. شخصاً هیچ تمایلی به گفتگو با طرفداران ایرانی این جریان استالینی و عروس هزار داماد ندارم. زبان آنها را ژنرالها و سردارها بهتر میفهمند.
اگر نود درصد کُردهای جهان هم طرفدار پکاکا باشند، من ترجیح میدهم با آن ده درصد بقیه گفتگو کنم. گرچه همه پستهای من پابلیک است، اما اینجا یک فنپیچ نیست که هر پ کاکاچی هر چه دلش خواست بنویسد. اگر به هر دلیلی این افراد مایل هستند مطالب این صفحه را بخوانند، حتماً و مثل پانآذریها با چراغ خاموش بخوانند. به محض مشاهده کامنت آنها زیر پستهایم برخورد خواهم کرد. اغلب اپاککه را که در لیست دوستان فیسبوکی من بودند و اشتباهی آنها را اکسپت کرده بودم، حذف کردهام. آنهائی را هم که ادعای روشنفکری دارند اما از این جریان تروریستی و تبهکار حمایت میکنند، آنفالو کردهام. پکاکاچیهای مشوق فقر و فلاکت و بدبختی را هرگز دوست خودم نمیدانم.
البته این اقدامات جنبه شخصی و عاطفی هم دارد. من بچه اردبیل و یا سراب نیستم که چیزی از کُردها شنیده و یا خوانده باشم. با کُرد و کردستان بزرگ شدهام. دردهای این ملت را از نزدیک لمس کردهام. با آرزوهای آنها کاملاً آشنا و با بسیاری از آنها همدل هستم. دهها دوست و فامیل کُرد دارم. تصویر بسیار دلنشین و زیبائی از این ملت در دل و جان من هست. صمیمانه اعتراف میکنم که جریان پر سر و صدای پکاکا به تصویر من از کُرد و کُردستان لطمه میزند. میان آشنایان کُردم از سلطنتطلب تا سکولار و چپ و اشخاص بسیار مذهبی وجود دارد. این سعادت در عالم واقعی با من بوده که هرگز با نانجیبهای سرشار از نفرت و متمایل به پکاکا از نزدیک آشنا نشدهام. و گرنه دچار چنین اشتباهی در پذیرش دوستی آنها نمیشدم.
البته به ماهیت این افراد همه ایرانیان پی بردهاند. فعلاً ایران و ترکیه روابط بسیار پرتنشی دارند و شخص اردوغان از نامحبوبترین چهرهها در ایران است. و گرنه لیبرالترین ایرانیها هم، یک صدم کارهائی را که در جنگ شهری ترکیه میگذرد، تحمل نخواهند کرد. اینکه که کسی در تهران مرتکب ترور انتحاری بشود و دهها نفر را بکشد و در سنندج برای او مجلس ختم بگیرند و نماینده سنندج در مجلس ختم او هم شرکت بکند، فعلاً در ایران قابل تصور هم نیست. پکاکاچیها فکر نکنند تشویق بعضی از ایرانیان بابت کارهایشان در ترکیه از حب علی است. خیلی از آنها پای ایران که پیش بیاید، مشوق دهها خلخالی خواهند شد. بگذریم که فرهنگ پکاکا نان همین فضای خلخالیپرور را میخورد.
***
تروریست انتحاری آنکارا عبدالباقی سونمز با نام مستعار زینار راپرین بود. حدود 27 سال داشت و اهل گورپینار شهر وان ترکیه بود. قبل از عملیات خود را به عنوان پناهده سوری و با نام صالح نجار به امور پناهندگاه معرفی کرده بود. برای راپرین در وان مراسم تعزیه برگزار شده است. طوبا حضیر نماینده مردم وان در مجلس ترکیه و عضو HDP حزب چپگرای طرفدار کُردها هم جزو شرکتکنندگان در این مراسم تعزیه بوده است. جازیه دومان رئیس حزب DBP در این مراسم گفته که راپرین خود را فدای خلق ما کرده است. این حزب مؤتلف HDP است و بیشتر شهرداران مناطق کُردنشین عضو این حزب هستند.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
چه اتفاقی برای علی علیزاده افتاده است؟ البته من ایشان را نمیشناختم و بعد از تحولات 88 و به مدد بیبیسی فارسی فهمیدم کیست. اوایل اینطور نبود، مثل یک آدم معمولی و از موضع چپ و البته با حرارت از افکار خود دفاع میکرد. اکنون تهمت میزند و بلوا به پا میکند و عصبی میشود و دیگران را تکفیر میکند و هر کس را هم که با او مخالف بود به اسرائیل و عربستان نسبت میدهد. بدجوری قاطی کرده است. اینکه مشکل ایشان چیست، بحث مهمی نیست. ولی مگر در بیبیسی قحطی تحلیلگر مدافع مشارکت در انتخابات وجود دارد که مدام او را دعوت میکنند؟ شاید هم سرقفلی دارد. بعد از مدتها برگشته و در تمام برنامهها حاضر است. البته بر این نمط که او از انتخابات دفاع میکند، از هر دعوت به تحریمی بیشتر رونق مشارکت را میبرد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
محمد قائد یکی از نوشتههای خود را اینگونه شروع میکند :
«از جملاتی كه تا در زمينۀ مشخص قرار نگيرند معنايی دقيق نمیدهند يكی هم ”در را بزن“ است. فرد تا وقتی پای او روی آسفالت باشد و بخواهد خودش را بههرترتيبیشده در اتوبوس جا كند، اين جمله را، گاه با تهرنگی از اعتراض و حتی پرخاش، ندا میدهد. يعنی راننده درِ ديگر را هم باز كند تا مردم (بخوانيد اينجانب) سوار شوند. زمانی كه فرد سوار شد، همين جمله معنايی متفاوت دارد: در را ببند برويم، مردم كار دارند، يك اتوبوس چقدر ظرفيت دارد، و مگر اين مملكت صاحب ندارد؟»
تاریخچه مدرک تحصیلی مدیران نظام جمهوری اسلامی دقیقاً مطابق استاندارد "در را بزن" به پیش رفته است. این مدیران اوایل انقلاب سرشار از تعهد بودند. شرط تعهد را تا توانستند پررنگ کردند. گفتند برای متعهدین "در را بزن" تا وارد شوند و کشور را از ویرانهای که متخصصین طاغوتی بوجود آوردهاند، به مملکت گل و بلبل تبدیل کنند.
کم کم سراغ مدارک تحصیلی رفتند و گذشت و گذشت تا همه دکتر شدند. بعضیها با حفظ سمت دکتر حجتالاسلام شدند. این بار گفتند برای "عصاره" شدن حداقل باید فوقلیسانس داشت که مجلس جای هر بیسواتی نیست. گفتنی است که "تعهد" همچنان جزو اصول ثابت است، ولی میزان برای فهم آن وضع فعلی افراد است. مثلاً در انتخابات 92 رئیس تشخیص مصلحت را به مصلحت ندیدند. اخیراً هم نوه بنیانگذار را هم شامل نشده است.
در امریکا و فرانسه و انگلیس و آلمان هم که سرآمد دموکراسی در جهان هستند و بهترین دانشگاههای دنیا را دارند، برای نمایندگی مجلس اساساً شرط مدرک وجود ندارد. اما نماینده مجلس شورای اسلامی باید فوقلیسانس داشته باشد.
در دانشگاهها هم همین روال را پیش بردند. اوایل انقلاب کسی سریعتر ارتقاء مییافت که پست مدیریتی داشت. تا خودشان رتبه میگرفتند، برای پشتسریها قوانین سختتری تصویب میشد. بخشی از آنها را در اینجا نوشتهام و مکرر نمیکنم.
من اگر روزنامهنگار بودم و امکان مصاحبه و تحقیق داشتم، با اشتیاق دنبال نوشتن تحقیقی درست و حسابی بابت همین موضوع میرفتم. خیلی سوژه جذابی است. مدارک ضروری برای پستهای دولتی در مقاطع مختلف، نسبت مستقیم با موقعیت آقایان (خانمها؟ بعید میدانم) دارد که در آن مقطع سوار یا پیاده باشند. بحمدالله اکنون همه سوارند و بعضاً سوات انگلیسی هم دارند. ولی فعلاً دانستن زبان استکبار جزو شرایط نیست.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
مطابق این نوشته اگر پدر نجیبه خانم امروز زنده بودند، و نامزد انتخابات میشدند، حتماً آقای جنتی ابشان را رد صلاحیت میکرد. ولی خوب! گذر ایشان جائی افتاد که امروز مرکز ثقل استراتژی "رو کم کنی" اصلاحطلبان است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دوستان عزیزم، من چون استوسهای شما را میخوانم و بعضی وقتها هم مطلبی از من مورد عنایت شما قرار میگیرد، به خودم اجازه دادم که این جسارت را بکنم. این روزها و خاصه بعد از عملیات تروریستی آنکار بعضی از دوستان عملاً کُرد را با ترور یکی گرفتهاند. تا صحبت از مبارزات مردم کُرد میشود، یک تروریست هم به ته آن میچسبانند. کلمات دیگری هم در استوسها به کار میرود که دیگر شرم دارم اینحا بنویسم. این چه فاشیسم کلامی است که خیلیها در دام آن افتادهاند؟
حال که صبحت از عملیات تروریستی در آنکاراست، به طور مشخص باید گفت که مطالبات مردم کُرد در ترکیه نه که صددرصد، بلکه دویست درصد مشروع است. صدرصد آن را که میدانیم، صدرصد دیگر هم بابت جبران صد سال گذشته است. بسیاری از کُردهای ترکیه زبان مادری خود را دیگر نمیدانند و عملاً دچار نوعی نسلکشی زبانی فرهنگی شدهاند. صلاحالدین دمیرتاش که آدم باسوادی است و تُرکی را بسیار سلیس حرف میزند، کُردی نمیداند. وقتی در ایران شادروان حسن زیرک با آن صدای ماندگار و تکرار نشدنی یک خواننده ملی برای همه ایرانیان محسوب میشد، در ترکیه آهنگ کُردی خواندن را تجزیهطلبی میدانستند. فجایعی از اینها بالاتر؟
چطور است که در ایران برای زبان تُرکی یکسره شکوه کنیم، ولی وقتی پای کُرد به میان میآید فقط از ترور حرف بزنیم؟ بعضی استوسهای حتی دوستان صاحبنام اجازه نمیدهد آدم دو کلمه به این پکاکای استالینی و به این پکاکاچی های لعنتی با خیال راحت بد و بیراه بگوید. شما را به خدا بس کنید این موضوع را. دیگر آنفالو و آنفرند کفاف نکرد و ناچار شدم اینجا و بطور محدود و غیرپابلیک بنویسم.
من دشمن شیوه استالینی پکاکا هستم، حتی اگر نود درصد کُردها هم طرفدار آن باشند. من پکاکا را در درجه اول بزرگترین دشمن مردم کُرد میدانم، حتی اگر نود درصد کُردها عاشق آن باشند. من پکاکا را دم و دستگاهی میدانم که همه همسایههای کُردها را به سمت کُردستیزی خواهد برد و میبرد. نیت قلبی من از نوشتن راجع به این تشکیلات جهنمی در درجه اول ریشه در کُرددوستی من دارد، حتی اکر نود درصد خوانندگان کُرد این صفحه نوشتههایم را کُردستیزانه بدانند و گفتهاند الاعمال بالنیات.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
«حمله به نظامیان را "تروریسم" دانستن از همین الان دندان تیز کردن برای مشروعیت دادن به کشتار بیشتر کردهاست» این را یک طرفدار ایرانی پکاکا در خصوص عملیات تروریستی آنکارا نوشته است(کامنت اول).
در حالی که همه گروههای قدیمی کُرد ایرانی مبارزه مسلحانه را کنار گذاشتهاند، سالهاست که شاخه ایرانی پکاکا یعنی پژاک به هر بهانهای سربازان مرزدار ایرانی را میکشد. و همین آقایان که اکنون بانگ شادی سر دادهاند، کاملاً سکوت میکنند. چون رگ خواب مردم ایران را خوب میدانند. رگ خواب کُردهای ایران را هم میدانند.
سالهاست کُردهای ایرانی در هر انتخاباتی که اندک روزانهای مشاهده شود، بیشتر از هر بخش دیگر کشور از خود شور و حرارت نشان میدهند، این در حالی است که حتی گزینه انتخاب دکتر جلال جلالیزاده از شهر سنندج هم از آنها دریغ میشود. گزینهای که رسماً اعلام میکند جمهوری اسلامی را قبول دارد و در این راه خانواده او شهید هم داده است.
پکاکا و پژاک در کشوری مشغول جنگ شهری هستند، و طرفداران ایرانی آنها آشکارا از عملیات تروریستی در آنکار ابراز خوشحالی میکنند، که همین الان برادر عبدالله اوجالان عضو مجلس نمایندگان از شهر دیاربکر است و رسماً از مواضع برادر خود دفاع میکند. شهرداران شهرهائی که پکاکا در آنها مشغول نبرد شهری است، عضو HDP شاخه سیاسی پکاکا هستند. هر ناظر منصفی میتواند امکان فعالیت آزاد سیاسی کُردها در ترکیه را محک بزند.
خوشبختانه کُردهای ایرانی این مسائل را خوب میدانند. نشانه آن بیجواب گذاشتن فراخوانهای اخیر پکاکاچیهای در مناطق کردنشین برای اعتراض به ترکیه بود. روی سخن من با بخشهای مشخصی از جامعه مدنی فارسیزبان است. ممکن است از ترکیه دل خوشی نداشته باشید، ممکن است از شخص اردوغان نفرت داشته باشید، ولی بدانید و آگاه باشید که با چه معجونی طرف هستید. اینها که از تروریسم در آنکارا حمایت میکنند، همانهائی هستند که فقط هنگام محاکمه اعضای پژاک در دادگاههای ایران صدایشان شنیده میشود. وقتی پای پژاک در میان است، چهره حقوق بشری به خود میگیرند. و وقتی پای پکاکا و ترکیه در میان است، هر کدام یک گریلا می شوند و رسماً از تریبون بی بی سی فارسی آروزی گسترش جنگ شهری در ترکیه را به زبان میآورند. اینها رگ خواب شما را خوب میدانند. اگر چهره واقعی خود را نشان بدهند، قطعاً رسانههای مهمی چون بیبیسی فارسی صبح تا شب در اختیار آنها نخواهد بود.
در ضمن قتلعام نظامیان غیرمسلح هیچ فرقی با کشتار غیرنظامیان ندارد. در خیابانهای همین تهران هر روز حوالی ساعت دو بعدازظهر دهها اتوبوس میتوان دید که پر از نظامیان نیروی زمینی و هوائی ارتش است و با سرویس و در کمال آرامش و مثل شهروند عادی به منازل خود برمیگردند. کاملاً هم غیرمسلح هستند. از گروهبان تا تیسمار هم از این سرویسها استفاده میکنند. به ظن قوی مراکز نظامی آنکارا هم باید چنین شرایطی داشته باشد. از آن گذشته تجربه پکاکا در عملیات انتحاری بسیار بیشتر از داعش و القاعده است. داعش نوید حوریان بهشت را میدهد، اما اولین انتحاری پکاکا دختری بود که خود را فدائی اوجالان میدانست. ماشین سواری پر از بمب را به اتوبوس حامل نظامیان نزدیک کردن، خیلی کار دشواری نیست. به رگبار بستن تماشاگران یک تئاتر در شهر پاریس شاید دشوارتر از این کار باشد. و صد البته هر دو عملیات نشان از ضعف پلیس شهرهای آنکار و پاریس دارد. ترکیه نشان داد که در مقابل تروریسم پکاکا بسیار آسیبپذیر است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
ترکیه، تسلیت
تورکیه، باشین ساغ اولسون
Türkiye, başin sağolsun
پکاکا از جنگ شهری حاصلی ندید و اکنون به اصل خود بازگشته است. اما این گروههای تروریست نمیدانند که اگر قرار بود ملتهای میهندوست تسلیم ترور شوند، اکنون تهران و استانبول و پاریس و لندن و نیویورکی در کار نبود. ترور عزم همه را برای مقابله با تروریستها جزم میکند.
مثل همیشه سرزنده و شاداب و مقاوم باش آنکارا، اکنون همه ما همدرد تو هستیم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اصلاحطلبان میگویند که بخشهای قدرتمندی از نظام برنامههای خاصی برای جایگاه آینده روحانیونی مثل آقای صادق لاریجانی دارند. بعد به مردم توصیه میکنند که با رای سلبی خود مانع ورود این آقایان به مجلس خبرگان بشوند و پیام سیاسی مشخصی را به همان بخشهای قدرتمند بدهند. یعنی وقتی روز موعود فرا رسید و آقایان دست به کار "کشف" شدند، احساس شرمندگی خواهند کرد که در فلان تاریخ رویکرد مردم به این اشخاص مثبت نبوده است؟ این اصلاحطلبان احساس نمیکنند که یک مقدار مردم را گیر آوردهاند؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اصلاحطلبان میگویند به آقای ریشهری رای بدهید تا آقای جنتی به محلس خبرگان راه نیابد. این استدلال خیلی پُست مدرن است. درک این حجم از اصلاحطلبی و ابتکار عمل سیاسی کار هر کسی نیست. زمانی قرار بود استراتژی اصلاحطلبان فشار از پائین و چانهزنی در بالا باشد. فعلاً به رای از پائین و رو کم کنی در بالا منتهی شده است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دوست عزیز من عمر یوسفی از منظری متفاوت به تحلیل مسئله کُرد و تُرک در ترکیه پرداخته است. میتوان با آن موافق و یا مخالف بود. جامعهای که عمر از آن صحبت میکند را کاملاً میشناسم. به هیچ وجه بدنه اصلی این جامعه حامی سیاستهای حزب کارگران کرملین در ترکیه و سوریه نیست. بدنه این جامعه خسته از جنگ است. بدنه این جامعه نشان داده که در ایران از هر روزنهای برای اصلاح استفاده میکند. این را بارها در انتخابات ثابت کرده است. اما عمله ایرانی پکاکا تصویر دیگری از این جامعه ارائه میکنند.
این را از این نظر عرض میکنم که مبادا و مبادا و مبادا یاوهسرایان پر سر و صدا و فارسیزبان پکاکا در ایران ما را به سمت کُردستیزی ببرند. همانطور که داعش استعداد زیادی در گسترش اسلام فوبیا دارد، این حزب تبهکار و مزدور بیگانه و داعش کردستان هم استعداد شگرفی در هدایت جامعه هدف به سمت راستگرائی و کُردستیزی دارد. این را به تفصیل در یادداشت دیگری خواهم نوشت.
زمانی در ترکیه به کلی منکر مسئله کُرد بودند. حتی احتمال کُردی خواندن احمد کابا هم تحمل نمیشد. اما همین اردوغان دست شیوان پرور نماد موسیقی معترض و انقلابی کُرد را در دیاربکر بالا برد تا دوران جدیدی شروع شود. در دوران همین اردوغان بیش از پنجاه نماینده ار مناطق کُردنشین به مجلس ترکیه رفتند که صدرصد هویت کُردی دارند. همین الان برادر عبدالله اوجالان جزو نمایندههای مجلس است که رسماً از پکاکا و برادرش حمایت میکند.
امروز در ایران همه از انقلاب و خشونت بیزارند. چون نیک میدانند که چه هزینه بالائی دارد. بسیاری معتقدند که وقتی شاه گفت صدای انقلاب شما را شنیدم و بختیار سر کار آمد، کاش به یک انتخابات آزاد تن میدادند و کشور این همه هزینه نمیداد. نظر به همین تجارب اکنون کار ما به جائی رسیده است که بسیاری حتی رضایت دادهاند در انتخابات پیش روی مجلس خبرگان شرکت بکنند که فقط فلانی مجلس نرود.
این را با رفتار حزب کارگران کرملین در ترکیه مقایسه کنید. وقتی فهمید امکان مصالحه وجود دارد، دنبال بهانه گشت تا کوچکترین مسئله را بهانه بکند و جنگ شهری راه بیندازد. توجه داشته باشید که در تاریخ جمهوری ترکیه هرگز کُردها این اندازه با هویت کُردی خود امکان فعالیت آزاد سیاسی نداشتند، اما هرگز این کشور به این شدت هم شاهد جنگ شهری نبوده است. این موضوع برای ما ایرانی که دنبال روزنهای برای اصلاح میگردیم، به خوبی ماهیت پلید و کره شمالیوار پکاکا و طرفداران سرشار از خشونت و نفرت آن را نشان میدهد. پکاکاچیهای ایرانی رگ خواب مردم ایران را هم خوب میشناسند. مثلاً طرفداران حزب دموکرات کردستان آشکارا در صفحات خود مینویسند که عضو و یا طرفدار این حزب هستند. اما من تا این لحظه ندیدم که کسی خود را آشکارا طرفدار و یا عضور پژاک معرفی کند. چون خوب میدانند که چطور باید تقیه بکنند و چهره واقعی خود را نشان ندهند. آنها میدانند که بخش مهمی از مردم ایران در راستای تبلیغات صدساله تُرکستیزی چندان دل خوشی از ترکیه و در شرایط فعلی از اردوغان ندارند، اما در عین حال از تفکر گروههائی مثل پژاک هم متنفر هستند.
***
دوستان مستند این هفته آپارات بیبیسی در خصوص استاد نجاتاللهی را اصلاً از دست ندهید. جمع کردن این تعداد از دانشگاهیان آن دوران و روایت مستقیم آنها از اعتصاب استادان و چکونگی کشته شدن کامران نجاتاللهی واقعاً باور نکردنی است. از جمله بزرگانی که در این مستند حضور دارند، دکتر مستشاری و دکتر ملکی و دکتر بهروز برومند و همینطور استادی است که نجاتاللهی جوان را جذب دانشگاه کرد. گفتنی است که تقریباً همه این استادان را بعد از انقلاب پاکسازی کردهاند. کمی در خصوص دکتر بهروز برومند معروفترین فوقتخصص کلیه ایران برای شما مینویسم.
سالهاست که به عنوان بیمار کلیوی و فشار خونی تحت نظر مداوم دکتر برومند هستم. میدانستم که از اعضاء حزب ملت ایران هستند، ولی از سوابق و فعالیتهای انقلابی ایشان در آن دوران تا این حد اطلاع نداشتم. در این مستند گفتند که از دانشگاه اخراج شدهاند ولی به صورت افتخاری هنوز درس میدهند.
سالی دو بار که برای معاینات دورهای به مطب ایشان میروم، معمولاً یک فوقتخصص کلیه دیگر هم در مطب حضور دارد. نقش این متخصصین چیزی نظیر نقش دستیاران در مراکز آموزش تخصصی است. البته معاینه و حتی گرفتن فشار خون تک تک بیماران را خود دکتر برومند انجام میدهند. بعد از دیدن این مستند متوجه شدم که چون این مرد فرزانه رسماً امکان تدریس در دانشگاهها را ندارد، مطب شخصی خود را به دانشگاه تبدیل کرده و تجارب و دانش گرانبهایش را در اختیار سایرین قرار میدهد. دکتر برومند در محافل علمی دنیا چهرهای شناخته شده است. رتبه علمی ایشان چنان بالاست که اگر اراده بکنند، جذب معتبرترین دانشگاههای جهان میشوند. اما سالهاست که در ایران مشغول مداوای بیمارانی چون من هستند که قبلاً از همه مختصصین قطع امید کردهاند. در آخر این مستند هم گفتند که کجا بروم، اینحا میهن من است.
یک نکته حاشیهای هم بگویم. این مستند هم نشان داد که رژیم شاه اغلب نخبگان جامعه را از دست داده بود. اساتید شریف و معتبری در این مستند اعتراف میکنند که چطور در مقابل اطلاعات غلط سکوت کردند، تا دستگاه بیشتر آسیب ببیند. وقتی چنین انسانهائی در آن تاریخ مرتکب چنین خطاهائی میشوند، وقتی نویسندهای مثل جلال آل احمد رسماً در مجله آرش مقالهای مینویسد تا به دروغ رژیم را قاتل صمد بهرنگی نشان بدهد، وقتی مرگ شادروان تختی گردن دستگاه میافتد، چطور میتوان با اطمینان گفت که قتل ناجرانمرادانه کامران نجاتاللهی کار دستگاههای امنیتی رژیم شاه بوده است؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
پوتین هر کاری که دوست دارد در سوریه مرتکب میشود. کسی را یارای مقابه با سردار کروزانداز روس و تزار گازی نیست. دونالد توسک رئیس شورای اروپا رسماً روسیه را به کشتار بیگناهان و بمباران شهرها متهم کرد. جان کری وزیر خارجه امریکا هم به شدت اقدامات روسیه را محکوم کرد. فابیوس وزیر خارجه فرانسه بمبارانهای روسیه را شرمآور خواند. اروپائیها حتی از امریکا هم انتقاد کردند که انفعال این کشور باعث شده روسیه تعارف را کنار بگذارد و تمام نیروهای مخالف اسد را بزند.
گفته میشود آمار واقعی کشتههای سوریه قریب به نیم میلیون نفر است. البته کشتهشدهها راحت شدههای این فاجعه هستند. میلیونها نفر آواره و زخمی شدهاند و هیچ امیدی هم به آینده ندارند. گوئی زمین و زمان در حال انتقام از اکثریت عرب و سنیمدهب سوریه است که چرا هوس مخالفت با رژیم امنیتی و اقلیت علوی به سر آنها زد.
اما از همه اینها غمانگیزتر، گزارش امروز کسری ناجی خبرنگار بیبیسی از سوریه بود. میگفت در منطقهای به نام "منغ" روسیه مخالفان را به عقب رانده و بلافاصله شبه نظامیان وابسته به همزاد سوری پکاکا جایگزین آنها شدهاند. رژیم شوونیست اسد تا دیروز به کُردها شناسنامه هم نمیداد. اما امروز یکی از احزاب سه حرفی وابسته به پکاکا عملاً شریک سیاسی و نظامی ماشین کشتار اسد شده است. پکاکا تاریخ سوریه را فراموش نکرده است، فقط از اوضاع سوریه و باتلاقی که مخالفان در آن گیر کردهاند، بوی کباب میشنود.
به هر حال روزگار اینطور پیش نخواهد رفت. تا ابد هم یک سیبزمینی پُرحرف در راس امریکا نخواهد بود. لاتبازیهای پوتین در نهایت برای ملت روسیه بسیار گران تمام خواهد شد. فعلاً روسیه بیپرنسیبترین ابرقدرت جهان و در واقع کره شمالی اروپاست. کشوری ورشکسته و پر از فساد و باندهای تبهکار مافیائی که جز کروزاندازی و بمباران بیگناهان قدرت دیگری ندارد. روسیه با توسل به ترور و زورگوئی، شرق اوکراین را به هم ریخت و در قرن 21ام خاک کشور شناخته شده در عرصه بینالمللی را به سرزمین خود الحاق کرد. روسیه به کشوری تبدیل شده که مثل داعش و کره شمالی همه از آن حساب میبرند. روسیه گاز فروش و ورشکسته چیزی برای از دست دادن ندارد و همین غرب را مستاصل کرده است.
در آیندهای نه چندان دور وضع تغییر خواهد کرد. تاوان این همه فرصتطلبی ناجوانمردانه همزاد سوری پکاکا را متاسفانه مردم کُرد سوریه پرداخت خواهند کرد. عمق کینه و نفرتی که پکاکا در سوریه کاشته از کینه اسد هم بالاتر است. موضوع به سوریه هم ختم نخواهد شد. تمام همسایههائی که از دور ناظر تراژدی فاجعهبار سوریه هستند، از هم اکنون گوشی دستشان آمده که با چه معجون استالینی و ناسیونال سوسیالیستی سر و کار دارند.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اگر شما به یک میوهفروشی بروید و تصمیم داشته باشد که یک کیلو گلابی بخرید و بعد متوجه بشوید که میوهفروش فقط یک کیلو گلابی خوب دارد، آیا از خرید گلابی منصرف میشوید؟
در خبرگان دوم و در بعضی حوزهها فقط یک کاندیدای تائید صلاحیت شده باقی مانده بود. کسانی این مسئله را خلاف اصل رقابت دانستند. ولی مرحوم آیتالله آذری قمی با ذکر این مثال یک فلسفه سیاسی جدیدی را بنیان گذاشتند و مسئله حل شد. البته چند سال بعد آقای آذری قمی خیلی از نظام فاصله گرفت، ولی تئوری گلابی ایشان در فلسفه سیاسی جهان ماندگار شد. تحلیلگران انتخابات خبرگان فعلی، مبانی تئوریک نه حوزه انتخابیه را که تعداد داوطلبان برابر تعداد انتخاب شوندگان نهائی است، باید بر همین اساس تجزیه و تحلیل بکنند.
شایان ذکر است که تئوری گلابی هیج کاربردی در انتخابات مجلس شورای اسلامی ندارد. این مجلس بنا به گفته رئیس آن در دسته سیبزمینیان قرار میگیرد. در مجلس فعلی وقتی نمایندگان فشار آوردند که باید در مذاکرات هستهای نظر آنها هم لحاظ بشود، رئیس مجلس آقا دکتر علی لاریجانی ضمن مخالفت با دخالت نمایندگان فرمودند : «مسئله مذاکرت هستهای مسئله فروش سیبزمینی نیست»
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اگر روزی رابطه ایران و مصر خوب شود، قطعاً خیابانی به نام خالد اسلامبولی در تهران بیمعنی خواهد بود. اتفاقاً یکی از بهترین جایگزینها برای نام این خیابان پرزیدنت انور سادات است. او هم مرد خردمندی بود، و هم نماد مروتی است که در فرهنگ شرقی ما مدام از آن صحبت میشود، اما کمتر کسی به آن عمل میکند. زمانی که محمدرضا شاه پهلوی از همه چیز افتاد، و تمام دوستانش او را فراموش کردند، سادات مثل یک پادشاه قدر قدرت از شاه استقبال کرد. انصافاً خود محمدرضا شاه هم کمابیش همین روحیه را در زمان قدرت برای از قدرتبرافتادههای سایر نقاط جهان داشت. در خاطرات علم نشانههائی از این روحیه شاه وجود دارد.
هرگز میانهای با سلطنت پهلویها نداشتم و انقلاب 57 را هم در مجموع حرکتی رو به جلو میدانم. آنچه که بعداً اتفاق افتاد، دلیلی بر این نیست که همه چیز را نفی بکنیم. اما با همه اینها حرکت جمعی از همافرها در پشت کردن زودهنگام به حکومت پهلوی و نمایش آن با لباس رسمی، هرگز برای من خوشایند نبود. همافرها نه افسر بودند و نه درجهدار. جایگاه آنها بالاتر از درجهدارها و پائینتر از افسران نیروی هوائی بود. رژیم شاه همافرها را به امریکا اعزام کرده بود و در آنجا دورههای پیشرفته فنی دیده بودند. اغلب سواد انگلیسی خوبی هم داشتند. همین شرایط و دورههای سطح بالا باعث شد تا امر بر آنان مشتبه شود که افسران نیروی هوائی حق آنها را ضایع کردهاند. همافرها لزوماً انقلابی نبودند، ریشه نارضایتی آنها بیشتر مسائل صنفی بود. شاید انقلابی واقعی میان افسران ارتش به مراتب بیشتر از آنها بود. اما انقلاب را فرصتی دیدند که با ردههای بالاتر خود و کل رژیم تصفیه حساب کنند. بعد از انقلاب هم پاداش کار خود را گرفتند و همه افسر شدند. این کار در فرهنگ ما نام دیگری دارد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
جامعه مدنی ایران، بر خلاف آنچه که تصور میشود، روی سیاستگذاران کشور تاثیر فراوانی دارد. بر سر مسائلی که این جامعه خاموش است، و یا جزو حساسیتهای آن محسوب میشود، به وضوح میتوان تاثیر جامعه مدنی بر تصمیم ارشدترین تصمصمگیران نظام را دید. البته مشروط بر اینکه موضوع سیاسی و جزو حریم اوجب واجبات نباشد. (کامنت اول)
هفته گذشته دخترم نهال را از طریق مدرسه و با قطار به اردوی اصفهان برده بودند. قطار به قدری کثیف و عذابآور و درب و داغون بوده که اغلب بچهها حتی نتوانستهاند بخوابند. دو نفر از بچهها در همان داخل قطار حالشان خراب میشود. مسئولان مدرسه هم از این وضعیت شوکه شده بودند.
در کشوری که مشکلات عدیده زیستمحیطی دارد، میان دو شهر بسیار مهم تهران و اصفهان قطاری در حال حرکت هست که برای سفر حتی آخرین انتخاب این مردم هم نیست. به خاطر امنیت بیشتر، گویا این قطار اغلب در ایامی مشغول تردد است که مدارس دانشآموزان را به اصفهان میبرند. اما طی این چند سال چندین اتوبان در این مسیر کشیدهاند. حتی کسانی صبح با ماشین شخصی خود به اصفهان میروند و عصر برمیگردند. در حالی است که فاصله فرودگاه اصفهان تا مرکز این شهر خود یک مسافرت است، پروازهای 40 دقیقهای تهران اصفهان اغلب پُر هستند و باید از چندین روز پیش اقدام به رزرو بلیط کرد. اما قطار تهران اصفهان حتی از عهد رضاخان هم اوضاع بدتری دارد.
در چنین شرایطی، به محض برداشته شدن تحریمها، 25 میلیارد دلار از فرانسه هواپیما خریدهاند. چند فروند هواپیمای غولپیکر و قارهپیمایA380 هم خردیدهاند که لابد برای مسافرتهای خارجی استفاده خواهد شد. خود فرانسه و قطار ت.ژ.و آن پیشرفتهترین در جهان است. عمده مسافرتهای داخل فرانسه با قطار انجام میشود.
درست است که سالهاست معضل هواپیما داریم. ولی به راستی! چرا کسی به فکر نوسازی و سرمایهگذاری عظیم در خطوط ریل ایران نیفتاد؟ به نظر من جواب خیلی ساده است. جامعه مدنی ایران و اغلب کنشگران آن چنین دغدغهای ندارند و به هواپیما و مسافرت هوائی امن بیشتر اهمیت میدهند و سالهاست بر سر این موضوع حرف میزنند. دولت هم شایستهترین کار را برای آنها کرده است تا نشان بدهد که به فکر مردم است. کسانی که با قطار مسافرت میکنند، خیلی در معرض دید دولت و جامعه مدنی ایران نیستند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
مصاحبه خانم نسرین فانی به مناسبت روز جهانی سرطان را احتمالاً دیدید. اما آن چیزی که من را سخت تاثیر قرار داد، اظهارات ایشان در همان ابتدای مصاحبه بود. نسرین خانم همه زیبائیهای نهاد خانواده و مهربانیهای بیپایان مادرانه و استقامت زنانه را با خنده و طنز و روحیهای ستودنی بیان کرد. گفت وقتی متوجه شدم سرطان دارم، دیدم آماری هست که میگوید تا سال 2020 از هر چهار نفر یک نفر سرطان خواهند داشت. خانواده ما هم چهار نفری است و من تحمل درد آنها را نداشتم و .... هرگز نمیر مادر
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
تو مهربان من
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در خصوص درخواست و پذیرش دوستی
بیش از شش ماه است با خودم کلنجار میروم که این پست را بنویسم یا نه. بدون هیچ مقدمهای عرض بکنم که تا دست به کیبورد میبردم، بلافاصله مأخوذ به حیا میشدم که مبادا طور دیگری برداشت شود. تا اینکه دیروز متوجه شدم یکی از اقوام خودم را هم در فیسبوک به جا نیاوردهام و اسباب گلایه شد که کاملاً هم بجا بود. یعنی اصلاً به فکرم نرسید که این پیرمرد خودش را قاطی جوانان بکند و سراغ فیسبوک بیاید.
من حدود 600 درخواست دوستی دارم که هنوز به آنها پاسخ ندادهام. هنگامی که درخواستی میرسد، اگر بشناسم با کمال میل و افتخار بلافاصله اکسپت میکنم. در غیر اینصورت، منتظر میمانم تا کمترین نشانهای مثل کامنت (مخالف و یا موافق) و یا احتملاً لایک ببینم. چون بعضی از درخواستها مطابق پیشنهاد فیسبوک است و پیداست که همینجوری دگمه اد فرند را فشاور دادهاند. حتی بعضی از آنها زبان ما را هم نمیدانند و مثلاً از کشورهای افریقائی و یا شرق دور هستند. بعضی از اسامی هم به طرز بیرحمانهای غیرواقعی است و نمیدانم چرا این موضوع این همه میان ما ایرانیان متداول است.
از همه ششصد دوستی که این صفحه را قابل دیدهاند و اسم واقعی هم دارند، تقاضا دارم به هر ترتیبی که صلاح میدانند، خصوصی و یا زیر این پست، توضیح کوتاهی بنویسند تا بلافاصله اطلاعت شود و بیش از این شرمنده دوستانی نباشم که ماهها بدون پاسخ ماندهاند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دولت آقای روحانی بی سر و صدا مشغول توسعه مدارس غیردولتی است. گوئی قرار است همه چیز در این حوزه هم خصوصی شود. پیشرفتهترین کشورهای سرمایهداری جهان هم چنین بیمحابا خصوصیسازی مدارس را ترویج نمیکنند. امریکا و انگلیس اصلاً نمونههای خوبی در این خصوص نیستند. این دو کشور به دلایلی تمام نوابغ جهان را جذب میکنند و عملاً خیلی از معضلات آموزشی آنها پنهان میماند. با همه اینها در امریکا هم از سیستم آموزش متوسطه انتقادهای زیادی وجود دارد.
اگر روزی ثابت شود که آزادسازی مطلق اقتصادی تنها راه تضمین عدالت برای بشر است، و تمام چپهای جهان هم به درستی این نظریه اذعان کنند، باز همچنان مسئله آموزش و بهداشت بحثانگیز خواهد بود. برای اینکه در اینجا با حقوق ابتدائی بشر مواجه هستیم. معنی ندارد کسی که پول بیشتر دارد، آموزش بهتر ببیند. این با بدیهیات عدالت در تعارض است. شاید بتوان گفت شروع تبعیض در جهان از همین جا شروع میشود.
در این گزارش به نکته بسیار جالبی اشاره شده است. در پایان دهه 70 ایران 19 میلیون دانشآموز داشت که اکنون 13 میلیون دارد. این افت شش میلیونی یک فرصتی طلائی بوده که به کیفیت آموزش بپردازند. اما گوئی بنا دارند مدارس غیرانتفاغی را حتی در روستاها هم گسترش دهند. این مدارس شیرازه آموزش و پروش را میکشد. بهترین معلمان را جذب میکند. روز به روز مدارس دولتی بیشتر برای فقرا بافی میماند. این خیلی خیلی غمانگیز و فاجعه بار است.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
ضمن تبریک برداشته شدن تحریمها، همه دوستان و به طور خاص دوستان روزنامهنگارم را دعوت میکنم که این مطلب را ملاحظه بفرمایند. من معتقدم حتی اگر از منظر سیاسی مخالف سرسخت دولت حسن روحانی هم باشیم، از منظر اقتصادی نباید با این دولت ایدئولوژیک برخورد بکنیم. چون این دولت با چالشهای بسیار کلانی روبروست که اگر موفق نشود، ممکن است شیرازه اقتصاد کشور به طرز فجیعی از هم بپاشد.
در این نوشته به یکی از سالمترین و موفقترین بخشهای اقتصاد ایران پرداختهام که بخوبی آن را میشناسم. در این بخش نهادهای قدر قدرت و همیطور آقازادهها هیچ حضور و نفوذی ندارد. شاید بتوان گفت که مثل کشاورزی خصوصیترین بخش اقتصاد ایران است. با این تفاوت که، نه مطابق تعارفهای صدا و سیمائی، بلکه به معنای واقعی کلمه کیفیت تولیدات این بخش از اقتصاد ایران شگفتانگیز است.
در این حوزه و در گذشته چندین محصول معتبر امریکائی و آلمانی حریف محصول ایرانی نشدهاند. به شخصه دیدهام که چند سال پیش یک شرکت صاحب نام تُرک، نتوانست جایگزین مناسبی برای مشابه ایرانی باشد. اما به دلایلی که در این نوشته آوردهام، این بخش بسیار موفق هم نگران لغو تحریمهاست، اما صدایش را در نمیآورد. حتی ممکن از لغو تحریمها آسیب جدی ببیند، و به کلی زمین بخورد.
هدف از نوشتن این مطلب به سهم خود نشان دادن تاثیر بسیار پیچیده تحریم و انزوا بر بخشی از فعالیتهای مدرن اقتصادی است. وقتی بخش سالم و کارآفرین اقتصاد کشور چنین نگران است، بخشهای اغلب ناسالم و فاسد که سودهای نجومی از تحریم بردهاند، در آینده بیکار نخواهند نشست. میدانیم که برجام طوری طراحی شده که در هر دو طرف اراده سیاسی کسانی میتواند در روند آن اخلال شدید ایجاد کند.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
نوشته عالمانهای است. (این نوشته را به اشتراک نگذاشتم و فقط مطلب خودم را کامنت کردم)
در خصوص شخص اردوغان و بلائی که بعد از پارک گزی سر دموکراسی ترکیه آورده و میآورد، مطلب نسبتاً مفصلی نوشتهام که سر فرصت تقدیم خواهم کرد. اما مسئله ناسیونال سوسیالیستهای پکاکا چیز دیگری است. این حزب مسلح و عروس هزار داماد که فعلاً به ساز تزار روسیه میرقصد و دو شهر کُردنشین را اشغال نظامی کرده است، استعداد شگرفی در هُل دادن جامعه هدف به راستگرائی دارد. پکاکا اصلیترین دشمن رشد دموکراسی در ترکیه است.
دیدیم که در جریان پارک گزی، جامعه مدنی قدرتمند ترکیه اردوغان را سر جای خود نشاند. دختران و پسران با تظاهرات مدنی و تحمل هزینه و حتی دادن کشته، دومین فرد قدرتمند تاریخ جمهوری ترکیه را وادار به عقبنشینی کردند. پارک گزی همچنان سر جای خود است. و اردوغان جرات نخواهد کرد که بار دیگر برنامه مسجدسازی را در محل این پارک مطرح کند. اما وقتی اسم پکاکا به میان میآید که عامل مستقیم خارجی آن را هدایت و تغذیه میکند، چنین بلائی را اردوغان سر ترکیه میآورد و قوه قضائیه آن مرتکب کاری به غایت شرمآور میشود.
این شتری است که درِ خانه ما هم خواهد نشست. اگر مراقب و هوشیار نباشیم، همزاد پکاکا در ایران حرکت مدنی و کاملاً مسالمتآمیز ما را هم ناخواسته به سمت راستگرائی و کُردستیزی خواهد برد. در اینجا بجران جنبه مذهبی و شیعه و سنی هم به خود خواهد گرفت و میدانیم که قهرمانان چنین نبردی چه کسانی هستند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
عربستان سعودی چگونه کشوری است؟
متاسفانه میان مردم و جامعه مدنی ایران و عربستان سعودی تقریباً هیچ گفتگوئی وجود ندارد. تصویری هم که از این کشور داریم، کمابیش کلیشهای است. شخصاً خیلی دلم میخواهد از منابع بیطرف که عنادی هم با عربستان و مردم عرب نداشته باشند، جواب بعضی سوالهای بسیار ابتدائی را بدانم.
عربستان تقریباً یک سوم ایران جمعیت دارد، اما ده برابر ایران نفت صادر میکند. به عبارت دیگر سرانه صادرات نفت عربستان تقریباً سی برابر ایران است. این کشور چندین سال پیاپی نفت صد دلاری فروخته و روزی بیش از یک میلیارد دلار درآمد داشته است. سالانه دهها میلیون نفر از جهان اسلام برای سفر حج به مکه و مدینه میروند. همین منبع حج به تنهائی قادر است کشوری چند ده میلیونی را به خوبی اداره کند. با همه اینها گفته میشود که امسال بیش از هشتاد میلیارد دلار کسر بودجه دارند. میگویند ذخیره ارزی عربستان حدود 700 میلیارد دلار است.
ایران با این همه گرفتاری و هزینههای جانبی این و آنور و تحریم و سوءمدیریت و تحمل هشت سال دولت ویرانگر احمدینژاد که فساد و اختلاس میلیارد دلاری را به امری عادی تبدیل کرد، گویا بیش از صد میلیارد دلار ذخیره ارزی دارد. یعنی عربستان با این همه امکانات، حداکثر هفت برابر ایران ذخیره دارد؟ عربها و مخصوصاً اهالی شبهجزیره از گذشتههای دور ملتی تاجر بودند. پس اینها با این همه پول و این همه درآمد نجومی چه کردهاند و چه میکنند؟ با ولخرجی چند تا شاهزاده که این همه پول تمام نمیشود. عربستان چند تا احمدینژاد دارد؟ اقتصاد این کشور با چه مکانیزمی اداره میشود که این همه ثروت نفتی جوابگوی خرج و مخارج آنها نیست؟ یعنی کسی در این کشور کار نمیکند؟ پس مشکل بیکاری جوانان این کشور چیست که گفته میشود یکی از مشکلات بزرگ آنهاست؟
لطفاً کامنت اول را هم ملاحظه کنید.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
یک مقاله و تحلیل بسیار خواندنی از مقایسه نقش امریکا و روسیه در جنگ احتمالی میان ایران و عربستان. امید که از این مقالات در این شرایط پرتنش زیاد نوشته شود. نکته جالب اینکه این تحلیل نه در یک نشریه خارجی، بلکه در سایتی نزدیک به رئیس مجلس منتشر شده است.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
یکی از کشتهشدگان عملیات تروریستی داعش در پاریس، دختری مسلمان و اصالتاً اهل ازمیر، به نام ائلیف دوغان بود. او در پاریس زندگی و کار میکرد. ائلیف ماهی دو هزار یورو درآمد داشت. بعد از اتمام روند قانونی انحصار وراثت و مشاهده گردش حساب بانکی، معلوم میشود ماهانه پانصد یورو از درآمد خود را برای تامین هزینه تحصیل سه دانشآموز سنگالی به آن کشور میفرستاده است. ائلیف دوغان بارها جهت فعالیتهای انساندوستانه به افریقا سفر کرده بود.
دولت فرانسه به هر کدام از جانباختگان این عملیات تروریستی مبلغ سی هزار یورو پرداخت خواهد کرد. خانواده ائلیف تصمیم گرفتهاند تمام این مبلغ را صرف تحصیل دانشآموزان بیبضاعت بکنند. (منبع کامنت اول)
پُست و کامنتها در فیسبوک
روزنامه جمهوریت این خبر را منتشر کرده است. با سپاس از احسان نصیرپور عزیز که خود در ازمیر مشغول تحصیل است و این لینک را برای من فرستاد و خواستم ترجمه آن را با شما هم پایلاش کنم. به امید دنیائی بهتر که فرشتگانی چون ائلیف برای برپائی آن تلاش میکردند. «اینجا»
***
گذشته خود را باید بیرحمانه نقد کنیم، اما درست نیست که خودمان را تحقیر کنیم. مقایسه گروگانگیری سفارت امریکا با حمله به سفارت عربستان و دانمارک و انگلیس کار درستی نیست. به هیچ وجه آن حرکت از جنس این حرکات نبود. حمله به سفارت عربستان را باید با به حمله به کوی دانشگاه مقایسه کرد. بدیهی است که از کشتن گریبایدوف در تهران تا حمله به سفارت عربستان از منظر حقوق بینالملل و اعتبار کشور، یک حکم را دارند و اسباب بیاعتباری مطلق هستند.
زمان گروگانگیری سفارت امریکا کمتر از پانزده سال داشتم، اما بشدت خواهان محاکمه گروگانها بودم. گرچه سن و سالی نداشتم و یا آدم مهمی نبودم و نیستم که امروز بخواهم راجع به مواضع آن موقع اظهار تاسف کنم. ولی وقتی یاد آن حرفهای خارج از زمان میافتم، از خودم خجالت میکشم که چقدر از مرحله پرت بودیم و خارج میزدیم.
در این یادداشت که به مناسبت ممنوعالورودی آقای ابوطالبی به امریکا نوشتم، فضای مدرسه و شهر خودمان را در آن تاریخ تشریح کردم. فضای همه کشور کمابیش همین بود. اغلب جریانهای پیشرو و تاثیرگذار حامی گروگانگیری بودند. اتفاقاً عقبه همین جریانی که رئیسجمهور هم تلویجاً از آنها در خصوص حمله به سفارت عربستان شدیداً انتقاد کرد، در آن تاریخ با اشغال سفارت امریکا چندان میانهای نداشت. نه که با اصل گروگانگیری و اشغال سفارت مخالف باشند، بلکه دوست داشتند سفارت شوروی اشغال بشود.
مهندس بازگان هم کمابیش مخالف بود. در این یادداشت توضیح دادهام که به نظر من مهندس بازگان به طور تصادفی حرفهایش درست از آب درآمد. عاقبت به خیر شد و خوشنام رفت. لیبرال درست و حسابی هم نبود. به حز بعضی لطیفهها، هیچ یادگار درخورتوجهی از او باقی نمانده است. نهضت آزادی هم هیچ وقت جریان پیشروئی نبود و نیست و پس از ارتحال آخرین پیرمردهایش به تاریخ خواهد پیوست. اگر روزی کارنامه دولت موقت بررسی شود، هیچ بعید نیست که کابینه فانتزی مهندس بازرگان که هیچ ربطی به شرایط آن روز جامعه ایران نداشت، یکی از عوامل تندرویهای بعدی تشخیص داده شود. «اینجا»
***
نوروز، سنتی زیبا و میراثی فوقالعاده است. خوشبختانه حق آن را هم به خوبی ادا میکنیم و گرامی میداریم. از اسفند ماه حال و هوای نوروز داریم و کمی بیش از یک ماه بعد از شروع سال جدید همچنان سال نو را تبریک میگوئیم. اما شروع سال جدید میلادی تقریباً هیچ تاثیری در روند زندگی ما ندارد. اینکه زندگی در کلانشهری مثل تهران حتی برای ساعاتی هم تحت تاثیر جهانیترین مراسم سال نو قرار نمیگیرد، خیلی هم خبر خوشایندی نیست. سال میلادی بیش از صد سال است که دیگر مختص جهان مسیحی نیست. همه مناسبات جهانی با این تقویم تنظیم میشود.
از آن گذشته در همسایگی ما کشورهای عربی و اسلامی هم سنتهای مذهبی و ملی خود را بسیار گرامی میدارند. اما اغلب این کشورها و مخصوصاً کشورهائی که اقتصاد کمابیش پیشرفتهای دارند، کاملاً تحت تاثیر مراسم و تعطیلات سال نو میلادی قرار میگیرند.
تعطیلی پنچشنبه و جمعه در حالی که بخش مهمی از اقتصاد جهان جهان شنبه و یکشنبه تعطیل است، و حال و هوای عادی شهرهای مهم ما هنگام تحویل سال نو میلادی، فقط نشانه بزرگداشت و تاکید بر مراسم خودمان نیست، نشانه یک انزوای طولانی هم هست. گوئی بیرون زمان ایستادهایم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
ارسال یک نظر