راهنما، جستجو، فهرست مقالات
و مطالب مورد توجه خوانندگان

۱۴۰۴ آبان ۲۷, سه‌شنبه

آرشیو فیس‌بوک – سال 2023

اقتصاد امریکا به زبان ساده

مطابق آمار رسمی و شفاف بانک مرکزی امریکا یا همان فدرال رزرو، از زمان خلقت دلار تا پیش از شروع کُرونا حجم نقدینگی امریکا کمتر از چهار تریلیون دلار بود. به فاصله دو سال و در آوریل 2022 به حدود نه تریلیون دلار رسید. یعنی ظرف دو سال میزان چاپ دلار در امریکا بیش از دو برابر شد.

معانی اقتصادی تراز بانک مرکزی آمریکا را نمی‌توان ساده‌سازی کرد. مفاهیم پیچیده‌ای دارد. اما اگر با اغماض ساده‌سازی کنیم می‌توان حجم نقدینگی تولید شده را معادل دلار چاپ شده دانست.

اصلاً لازم نیست کسی میلتون فریدمن باشد تا عظمت این اعداد و ارقام را درک کند. دکتر محسن رضائی با معدل نوزده‌وخورده‌ای هم قادر است این مسئله را به زبان ساده طوری تشریح کند که نه تنها بهاره رهنما ستاره بی‌بدیل سینما هم آن را بفهمد، بلکه در خصوص آن به زبان انگلیسی چنان لکچر بدهد که "هیتر"هایش هم انگشت به دهان بمانند. (کامنت اول)

دولت ویرانگر احمدی‌نژاد ظرف هشت سال به هشتصد میلیارد دلار درآمد نفتی دست یافت که به اندازه صد سال فروش نفت در قبل و بعد از انقلاب بود. یک اقتصاددان برای درک عظمت این درآمد نوشته بود شکوفائی افتصاد چین با پانصد میلیارد دلار سرمایه شروع شد.

دولت امریکا طی دو سال و مخصوصاً در اوج دوران کُرونا به احمدی‌نژادی‌ترین شکل ممکن مخارج این کشور را تامین کرده است. در این بازه کوتاه ماشین چاپ دلار از بدو خلقت دلار بیشتر اسکناس چاپ کرده است. هر دانشجوی اقتصاد هم که الفبای اقتصاد را می‌خواند به ما می‌گوید تورم در درجه اول ریشه در چاپ بی‌حساب و کتاب پول دارد. پس چرا تورم در امریکا بیداد نمی‌کند؟

بهترین معیار قیمت طلاست. با این همه دلار چاپ شده علی‌الاصول باید هر اونس طلا به حدود چهار هزار دلار می‌رسید. چرا چنین نشد؟

بارها این سؤال را با دوستانی که اقتصاد خواندند مطرح کردم. دلایل متفاوت آورند. مثلاً یکی از این دلایل کارکرد نبوغ‌آمیز بانک مرکزی امریکا و کنترل نرخ بهره و قدرت اقتصادی امریکا و از این دست دلایل بود.

مگر اقتصاددان‌های امریکا چقدر نابغه هستند؟ سایر کشورها از این نابغه‌ها ندارد؟ در ضمن نبوغ برای حل بحران ده درصد بیست درصد افزایش نقدینگی است، نه برای چاپ فله‌ای اسکناس.

شیرازه پیچیده‌ترین مفاهیم اقتصاد کلان و اقتصاد خُرد چندان فرقی با هم ندارد و در نهایت پیرو اصل چو دخلت نیست خرج آهسته‌تر کن است.

اگر کسی دار و ندار خود را بفروشد و بعد به مدت شش ماه در هتل ریتس پاریس مشغول خوش‌باشی و آبیاری پیکر مطهر خود با شامپاین بشود، هنگام برگشت برندگان نوبل اقتصاد هم نمی‌توانند او را معجزه‌آسا نجات دهند. دو راه پیش روی چنین کسی خواهند گذاشت : کار و تلاش دوباره و یا دزدی.

امریکا سالهاست این راه دوم را انتخاب می‌کند. همه اقتصاددان‌ها هم روی آن توافق دارند. فقط نام رسمی آن دزدی نیست. امریکا تورم خود را صادر می‌کند. اقتصاددان‌ها تورم در هر کشوری را مالیات از فقرا و اقشار ضعیف می‌دانند. امریکا از همه جهان مالیات می‌گیرد تا همچنان صورتحساب‌های عظیم خود را پرداخت کند.

مسئله هم فقط خرید اوراق قرضه امریکا توسط سعودی و امارات و در سال‌های گذشته چین نیست. من و شما هم با اندک اندوخته‌های خود مشغول این کار هستیم.

این روزها ترکیه در بحرانی‌ترین دوران اقتصادی بیست سال اخیر خود است. بی‌اعتباری واحد پول این کشور به سریال‌های ترکیه هم راه یافته است. در سریالهای ساخت یکی دو سال اخیر بعضاً قیمت‌ها به دلار اعلام می‌شود. مثلاً وقتی پسری می‌خواهد از مغازه‌ای یک هدیه گران‌قیمت برای دوست‌دختر خود بخرد فروشنده قیمت را به دلار اعلام می‌کند. چون معلوم نیست اگر کسی سه سال دیگر این سریال را ببیند ارزش لیر چقدر بیانگر ارزش هدیه باشد. جائی خواندم مردم ترکیه چندین برابر بیش از مردم ایران زیر بالش دلار دخیره کردند. شواهد هم این مدعا را نقض نمی‌کند.

خیلی از کشورهای دیگر جهان هم چنین وضعی دارند. این شخصی که در آرژانتین به قدرت رسید حتی می‌گفت برای فرار از تورم سه رقمی باید دلار جایگزین پول ملی آرژانتین بشود.

امریکا دلار چاپ می‌کند و جهان تشنه دلار هم روی هوا آن را می‌قاپد. بخشی بزرگی از صورتحساب‌های دولت امریکا اینگونه پرداخت می‌شود. چرا چنین است دهها دلیل دارد. طبعاً یکی از آنها قدرت اقتصادی بی‌بدیل امریکاست. اما این امریکا هم دیگر امریکا پنحاه سال پیش نیست. در حال حاضر بدهکارترین کشور جهان است.

چرا این وضع همچنان ادامه دارد هم دهها دلیل دارد. مثلاً رقیب سرسخت امریکا چین است.  اما چه کسی در جهان حاضر است چین را به امریکا ترجیح دهد؟ خود پولداران چینی هم امریکا را به چین ترجیح می‌دهند. اروپا هم که معلوم نیست با خود چند چند است.

طبعاً امریکا برای اینکه در انظار جهانیان همچنان هژمونی خود را حفظ کند دست به هر کاری خواهد زد. کارهای کثیف هم مرتکب می‌شود و خواهد شد. امریکا برای حفظ جایگاه دلار لازم باشد جنگ هم راه خواهد انداخت. یا بر آتش جنگ خواهد دمید. بعد از تجاوز روسیه به اوکراین حجم مبادلات جهانی با یورو حسابی تضعیف شد. یورو بزرگترین بازنده و دلار بزرگترین برنده اقتصادی تجاوز به اوکراین بود.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

از سه هزار سال پیش دولت‌ها و امپراتوری‌های ادیان دیگر هر زمان اراده کردند هست و نیست نیاکان ما را بر باد دادند. دیگران هم این جنایات را ندیدند و یا دیدند و سکوت کردند و یا حتی حمایت کردند. حالا چه اشکالی دارد ما هم یک ملت دیگر را از هست و نیست ساقط کنیم و بقیه ساکت بمانند؟ فقط هفتاد سال است شروع کردیم. در ضمن ملت هدف عرب و مسلمان است. در هر فرصتی الله‌اکبر می‌گویند. اغلب زنان این ملت حجاب اسلامی دارند. به ما هم می‌گویند تازه آمدید و اشغالگر هستید. ولی اینجا ارث پدری ماست. سند و مدرک محکمه‌پسند توراتی داریم که نیاکان ما سه هزار سال پیش اینجا بودند. حدود دو هزار سال پیش به دلایلی اینجا را تخلیه کردند. وقتی برگشتیم علی‌الاصول باید خالی می‌بود که نبود. ما هم حکم تخلیه داشتیم. تازه صدرصد اجرا نکردیم. اکنون تنها کشور غربی منطقه هستیم. زنان ما هم با بیکینی کنار دریا می‌روند. (شیرازه منطق صهیونیستم)

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

قدرت آخوندها در بعد و قبل از انقلاب

در نوشته‌ها و سخنان بعضی از دوستان که ابداً هم نمی‌توان آنها را پهلویچی نامید یک حسرت در نگاه به گذشته و مقایسه آن با شرایط فعلی وجود دارد. گرچه هیچ میانه‌ای با رژیم پیشین ایران ندارم، اما این حسرت را درک می‌کنم. چون حقیقتاً شرایط فعلی به سمت تباهی است و حتی در بعضی زمینه‌ها این تباهی رخ داده است.

این دوستان بعضاً می‌گویند مثلاً اگر ساواک و ارتش اندکی بیشتر سرکوب می‌کرد کشور به دست آخوندها نمی‌افتاد. ابداً کاری به درستی و یا نادرستی این گزاره ندارم. کاری به رژیم "فرار"یستی پهلوی هم ندارم که اساساً شانسی بر سر کار بودند. همان رضاخان‌شان هم با یک تشر خارجی فرار را بر قرار ترجیح داد.

اما می‌خواهم ضمن عذرخواهی از این دوستان صراحتاً بگویم رفقا دست از گمان بردارید، اتفاقاً این نگاه سطحی شما یکی دیگر از نشانه‌های تباهی در شرایط سخت فعلی است. بسیار هم نگران‌کننده است. چون به ابتذال سیاسی بیشتر دامن می‌زند. آخوندها سال 57 به قدرت نرسیدند. قبل از 57 هم قدرت داشتند. حاکمان واقعی ایران بودند. قریب به اتفاق مردم ایران را مثل موم در دست داشتند.

فی‌الواقع قبل از انقلاب آخوندها فقط در دولت نبودند که آن هم از دولتی سر افکار خودشان بود. اکثریت مراجع شیعه تشکیل حکومت در زمان غیبت را روا نمی‌دانند. اما همین که بخشی از آنها به تئوری ولایت فقیه رسیدند، از هر گروه دیگری قوی‌تر عمل کردند.

ساواک و ارتش با کدام قدرت می‌خواستند اینها را سرکوب کنند؟ چه بخشی و چه کسانی را می‌کُشتند کار تمام بود؟ گیرم خمینی را می‌کشتند، مگر خمینی‌قحطی بود؟ به فاصله اندکی خمینی دیگری پیدا می‌شد. (کامنت اول)

چرا راه دور برویم. آیت‌الله سیستانی اکنون در عراق مگر رئیس‌جمهور یا نخست‌وزیر است؟ مگر فرمانده کل قواست؟ اما کیست که نداند سیستانی عملاً ولی فقیه عراق است. هیج دولتی در عراق بدون اذن او شکل نمی‌گیرد. حشدالشعبی هم با اذن سیستانی شکل گرفت. فقط با اذن سیستانی هم قابل انحلال است.

در همان عراق و در بخش اقلیم کردستان کدام آخوند کُرد نفوذ سیستانی را دارد؟ در میان عرب‌های سُنّی‌مذهب عراق چه کسی چنین نفوذی دارد؟ در مصر که الازهر را هم دارد، آیا آن همه مفتی اعظم روی هم نفوذ سیستانی را دارند؟

اگر در ایران مثلاً آیت‌الله بروجرودی اراده می‌کرد حکومت اسلامی تشکیل بدهد ساواک و ارتش توان سرکوب او را داشتند؟ فقط کافی بود یک فتوا بدهد. شاید نصف بدنه ارتش از رژیم شاه روی‌گردان می‌شدند. در همان تاریخ کسانی در ارتش و شهربانی و ژاندارمری مشروعیت حقوقی که از دولت می‌گرفتند را با مرجع تقلید خود در میان می‌گذاشتند.

کسانی که می‌گویند اگر فلان اتفاق می‌افتاد و بهمان دستگاه بهتر عمل می‌کرد کشور به دست آخوندها نمی افتاد، دو اشتباه بزرگ می‌کنند. اول اینکه هیج از آخوند و مذهب شیعه نمی‌دانند که حتی شاه سابق را هم بنوعی در دست داشتند. دوم اینکه زیادی رژیم شاه را جدی گرفتند.

این حسرتها به سطحی‌نگری دامن می‌زند. حاصلی هم جز ابتذال سیاسی ندارد. از نتایج این ابتدال همین بس که پرویز ثابتی این شکنجه‌گر روسیاه ساواک هم اکنون دُم درآورده است.

سؤال درست در مورد رژیم شاه این بود که چرا آن همه دوام آورد؟ الان هم باید پرسید چرا ایران نمی‌تواند از این شرایط ویرانگر عبور کند؟ با حسرت پسرت کار پیش نمی‌رود.

این یادداشت در اینجا تمام شد. مایل نیستید ادامه آن را نخوانید. اما راستش فیل‌ام یاد هندوستان کرد. می‌خواهم بخشی از گردش کار یکی بهترین هلدینگ‌های زمان شاه را اندکی واکاوی کنم تا نشان دهم شصت سال پیش چقدر دقیق و اصولی کار کرده بودند. و در ضمن قدرت آخوند و ناتوانی رژیم هم در همین مثال خود را نشان خواهد داد.

من ربع قرن حضور پیوسته در همه صنایع مهم نوشابه داشتم. هلدینک زمزم یکی از این صنایع بود. زمزم جزو اولین مجموعه‌های صنعتی در ایران بود که بر خلاف روال اغلب گروه‌های دیگر مالکیت را از مدیریت جدا کرده بود. صنایع ایران در زمان شاه هم اغلب با نگرش حجره‌ای اداره می‌شد. مالکان شرکت مدیران شرکت هم بودند.

اکنون اوضاع حتی بدتر هم شده است. چند سال پیش مدیر منطقه‌ای یکی از هلدینگ‌ها نوشابه در شهری کشته شد. بعدها مشکلات زیادی پدید آمد. مدیر مالی ارشد در یک جمع خصوصی با اشاره به رئیس طایفه مالکان گفت راه‌حل اصلی سفارش زایمان یک پسر به همسر حاج‌آقاست. متاسفانه ایشان هم سن زایمان را رد کرده است.

اما زمزم در قبل از انقلاب چنان ساختار محکم و شفافی داشت که همواره مثل شرکتهای مدرن خارجی قادر بود مدیر شایسته جذب کند. صاحب و بنیانگذار زمزم بهائی بود. اما اغلب مدیران منطقه‌ای و مدیران فروش و مالی مجموعه غیربهائی بودند. چه بسا خیلی از آنها در دل دین بهائی را هم خوش نمی‌داشتند. اما در چهارچوب یک ساختار مدرن کار می‌کردند. کارآمدی و ناکارآمدی آنها ربطی به حُسن اعتماد رئیس بزرگ نداشت، در همین ساختار باید توان خود را نشان می‌دادند.

گروه زمزم محصولات پپسی‌کولا را در ایران تولید می‌کرد. رقیب اصلی زمزم گروه کانادا بود که بعدها امتیاز کوکاکولا را هم برای اغلب شهرها گرفتند. گروه کانادا دست خانواده ساهاکیان بود. آنها هم مسلمان نبودند.

خانواده ساهاکیان بزرگترین کارخانه نوشابه‌سازی ایران را داشتند که هنوز هم به همان نام "ساسان" فعالیت می‌کند. شرکت ساسان مثل بقیه شرکت‌های ساهاکیان دقیقاً بر اساس مدیریت حُجره‌ای اداره می‌شد. مالکیت و مدیریت دست افراد کاملاً معتمد بود. همه تصمیمات هم مبتنی بر اعتماد بود.

ساختار و سیستم در ساسان حرف چندانی برای گفتن نداشت و فقط در این حد جوابگو بود که به نهادهای بیرون از شرکت جواب‌های رسمی بدهد. در داخل شرکت تصمیمات بسیار مهم حتی بعضاً صورتجلسه هم نمی‌شد. نیازی هم نمی‌دیدند. یک طایفه دور میز می‌نشست و تصمیمم می‌گرفت. رئیس طایفه هم به همه اعتماد داشت.

بعد از انقلاب عموم صاحبان صنایع فراری شدند. مسلمین و مسلمات تازه به دوران رسیده همه چیز را به شکل غنیمت دیدند و هر مالی بر آنها حلال شد. بر همین اساس شرکت ساسان سهم حوزه علیمه خواهران قم شد که جامعهالزهرا نام دارد. زمزم‌ها هم سهم بنیاد مستضعفان شد. مالکان تازه از راه رسیده هر دو گروه جهل فراوان نسبت به هر نوع تفکر سیستماتیک داشتند و تا دلتان بخواهد افکار آنها مبتنی بر اداره یک شرکت به سبک یک هیئت بود.

من سال 73 از شرکت ساسان فعالیت در نوشابه را شروع کردم. سال 75 هم به زمزم‌ها رفتم. اما وقتی وارد زمزم شدم و قرار شد گزارش شناخت برای بهبود روشها بدهم گوئی از سومالی به آلمان آمده بودم. روشهای اصولی چنان در زمزم نهادینه بود که مدیریت حجرهای موتلفه‌ای هم نتوانسته بود آسیبی به آن بزند. دوست دارم یک مثال از یک کار بسیار هنرمندانه در زمزم برای شما بزنم.

در ساسان خبری از ساختار درست و حسابی قابل اعتنا نبود. به قدری به ساسان بدبین بودم که وقتی کار خوبی هم در روش‌های دستی آنها می‌دیدم باز هم دچار تردید می‌شدم که خوب است یا نه. اما در زمزم همه چیز برعکس بود. بیشتر یاد می‌گرفتم. حتی دلم نمی‌آمد به این سیستم درخشان دست زده شود. با همه اینها در ساختار زمزم یک اشتباه بسیار بدیهی پیدا کردم که نمی‌شد آن را نایده گرفت. گزارش آن را هم همان سال 75 نوشتم تا راهی پیدا کنیم.

در سیستم دستی زمزم صورتحساب نهائی فروشنده را واحد انبار محصول تنظیم می‌کرد. این اشتباه است. انباردار اساساً نباید وارد امور ریالی آن هم با چنین جزئیاتی بشود. در هر شرکتی حتی حسابداری انبار هم تابع امور مالی است. آنوقت در چنین شرکتی با آن همه نظم و نسق چنین امر مهمی به انبار واگذار شده بود. چرا؟

امور مالی در شرکتهای صنعتی درگیر ساعت فعالیت خط تولید نیست. ممکن است خط تولید کارخانه‌ای حتی سه شیفت کار کند. ضرورت ندارد از مالی هم کسی در این ساعات حضور داشته باشد. اما در مورد انبار محصول همه چیز بسته به شرایط دارد. در کارخانه‌های نوشانه تا زمانی که خط تولید کار می‌کرد و فروشنده‌ها از بازار برنگشته بودند، حتماً باید کسانی در انبار محصول حضور می‌داشتند تا ورود و خروج را ثبت و ضبط کنند.

به همین خاطر در اقدامی شایسته طراحان گردش کار زمزم تصمیم می‌گیرند عملکرد بهینه را به رعایت همه اصول ترجیح بدهند. و به جای اینکه چندین نیروی حسابداری را برای ساعت‌ها در شرکت نگه دارند، از پرسنل انبار محصول استفاده کنند. هم تعداد این پرسنل به اندازه کافی بود و هم فرصت کافی داشتند. فقط کافی است به آنها آموزش داده شود. اما باز هم جواب سؤال این نیست.

در آن تاریخ فروشنده با خود تلّی از پول نقد و چک از بازار می‌آورد. به همین خاطر برعکس عرف امور مالی، واحد صندوق امور مالی هم تا بازگشت آخرین فروشنده از بازار باید بر سر کار می‌بود. فروشنده پول نقد و چک و اسناد بانکی را ضمیمه صورتحساب می‌کرد و تحویل صندوقدار می‌داد.

واحد صندوق تابع امور مالی است. پا به پای انبار محصول هم منتظر برگشت آخرین فروشنده از بازار است. پس چرا ساختار صندوق را برای تنظیم صورتحساب متناسب‌سازی نکرده بودند؟ و به یک واحد بی‌ربط سپرده بودند؟

اتقاقاً این یکی از زیباترین و کارآمدترین طراحی‌های سیستمی بود که طی این همه سال از نزدیک دیدم. صندوقدار هر روز و مخصوصاً در پایان روز باید انبوهی از پول نقد را از فروشنده‌ها دریافت می‌کرد و به دقت می‌شمرد. در آن تاریخ پول نقد حرف اول را می‌زد. حتی سکه هم ارج و قرب داشت.

اهمیت این همه پول نقدی که هر روز وارد این شرکتها می‌شد طوری بود که بعضاً بانک‌ها با هم رقابت داشتند تا اجازه پیدا کنند در داخل کارخانه یک شعبه خاص داشته باشند. مثلاً بانک تجارت در داخل شرکت ساسان و بانک ملت در داخل کوکاکولای مشهد شعبه داشت.

با چنین حجم کاری که هر روز به یک کوه اسکناس منتهی می‌شد، واحد صندوق ابداً نباید درگیر هیچ محاسبه دیگری می‌شد. و باید همه تمرکز آن بر دریافت دقیق و کنترل دقیق با صورتحسابی می‌بود که فروشنده از بیرون و به شکل آماده با خود می‌آورد.

هنوز بعد از سالها وقتی به زیبائی این ابتکار سهل و ممتنع فکر می‌کنم از آن لذت می‌برم و سر ذوق می‌آیم. این ابتکار بی‌هیج هزینهای به یک کنترل سه جانبه منتهی می‌شد. در ضمن صندوق را هم درگیر کار مشخص خود می‌کرد تا کمترین اشتباه را مرتکب شود.

شرکت‌های زمزم برای ساختار سازمانی و گردش کار خود از آخرین تحارت جهانی بهره برده بودند. اگر درست یادم مانده باشد گویا از شرکت امریکائی کوپر مشاوره گرفته بودند. نتیجه را مقایسه می‌کنم تا خود حدیث مفصل این ابتکار درخشان را ملاحظه کنید.

شرکتهایی مثل ساسان و کوکا‌کولا تقریباً همه روزه درگیر خلاف و دله دزدی فروشنده‌ها میان این همه شلوغی بودند. در ساسان فروشنده‌ای بود که خلافهای روتین او تاریخی شده بود. این آقا هر روز وقتی از کنترل دم در وارد شرکت وارد می‌شد، داخل کامیون اسناد را مختصری دستکاری می‌کرد و سپس تحویل صندوقدار می‌داد. صندوقدار هم میان آن همه شلوغی متوجه نمی‌شد. به هر حال بخش اعظم این اسناد از بیرون می‌آمد و زیاد اتفاق می‌افتاد خط خطی بشود. یک بار این فروشنده بعد از اینکه اسناد را تحویل صندوق می‌دهد یادش میافتد که دستکاری را فراموش کرده است. از صندوقدار اسناد را دوباره مطالبه می‌کند و همین باعث می‌شود بالاخره لو برود.

در زمزم‌ها این نوع خلاف را من حتی یک بار هم ندیدم. چون فروشنده برای ارتکاب چنین خلافی باید صندوقدار و انباردار را هم در خلاف خود شریک می‌کرد. این هم به سادگی ممکن نبود. چون در طول یک بازه زمانی کوتاه گذر او به همه پرسنل صندوق و انبار می‌افتاد. عملاً باید همه پرسنل این دو واحد شریک جرم او می‌شدند. چنین چیزی هم بسیار بعید است. در رمزم فروشنده خلافکار باید کلی نقشه می‌کشید.

زمزم‌ها از شصت سال پیش مثل شرکتهای درجه یک جهانی چنین روشهای ساده و روان و بسیار حساب شده داشتند. ارتکاب خلاف دشوارتر بود. (کامنت دوم)

یاد خاطرات گذشته افتادم و دلم برای زمزم‌ها تنگ شد. تا متهم به تبلیغ کارخانه‌داران بهائی نشدم دو نکته دیگر هم در خصوص زمرم بگویم. اول اینکه این ساختار در همه شرکتهای زمزم و در سراسر کشور یکسان بود. در شرکتهای حجره‌ای ممکن بود روش کار کارخانه تبریز با تهران کلی فرق بکند. حتی ساختار مالی و کدینگ هم بعضاً ناهماهنگ بود. گوئی هر کدام یک شرکت با مالک متفاوت بودند.

نکته دیگر اینکه وقتی صاحبان صنایع نوشابه در جریات انقلاب از ایران فراری شدند و اموال آنها مصادره شد، عموماً بدهی‌های سنگینی هم به سیستم بانکی داشتند. بعد از انقلاب بعضاً بانک‌ها سهامدار این شرکتها شدند. اما زمزم‌ها به واسطه پپسی جهانی سرمایه خارجی هم جذب کرده بود. بخش بزرگی از بدهی این شرکت‌ها به بانکهای خارجی بود.

همین هلدینگ با چنین وضعیتی که بسیار هم درستکار بود، اسیر دو خط فتوای آیت‌الله سید کاظم شریتعمداری شده بود که پپسی را عملاً حرام اعلام کرد. روحانیت چنین قدرتی داشت. در شهر اورمیه به نام و با مشخصات کسی را می‌شناسم که ارتشی بود، بعضاً هنگام صحبت به جقه همایونی هم قسم می‌داد، عرق هم می‌خورد، اما هرگز پپسی نمی‌خورد.

در مقابل چنین قدرتی از ساواک و ارتش و اعلیحضرت و والاحضرت و شهناز و شهبانو و حزب رستاخیر و  هویدا و  دولت و  وزارت اقتصاد و وزارت صنایع چه کاری برمی‌آمد؟ اساساً چه کاری می‌توانستند بکنند؟  چه بسا در همان ساواک هم کسانی بودند که عرق را با پپسی نمی‌خوردند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

گزارش یک کرمانشاهی از کرمان

یک رفیق کرمانشاهی دارم که با هم در خصوص جنگ اسرائیل و فلسطین چت می‌کردیم. بعد از مدتی و برای اینکه بی‌ادبی نشود گفتم کاری دارم و باید نیم ساعت بیرون از خانه بروم و دوباره بر می‌گردم. او هم گفت من هم باید بروم و نان بگیرم. یادآوری کرد که دیگر کرمانشاه نیست و کرمان است. البته قبلاً هم گفته بود من یادم نبود.

اما ادامه همین یادآوری تصادفی به یک گزارش درجه یک از کرمان و از نگاه یک کرمانشاهی منتهی شد. شیفته دانستن چنین اطلاعات دست اولی هستم.

بارها اتقاق افتاده است که با دوستی مثلاً اهل سراب در تهران مشغول گپ و گفت شدیم. عجز و التماس کردم که لامصب تحلیل نکن و دیتا بده که در سراب اوضاع از چه قرار است. اما مگر می‌شود ایرانی جماعت گوش شنوا بیاید و از طب تا نجوم نظر ندهد؟ خیلی وقت‌ها روم نشده است بگویم من خودم تولیت مادام‌العمر ناحیه مقدسه طب تا نجوم را دارم، اما در این لحظه دانستن تعداد پمپ‌بنزین‌های شهر جذاب‌تر از شنیدن هر نظر مشعشع دیگری است.

در ادامه این نوشته از شما دعوت میکنم حتماً کامنت اول را هم ملاحظه بفرمائید. اندکی دوست کرمانشاهی خودم را معرفی کردم. نظر به این شناخت گزارش ایشان برای ادامه گفتکوی ما دو چندان جذاب شد.

ابتدا دوست کرمانشاهی گفت در کرمان هوا زودتر از کرمانشاه تاریک می‌شود و ممکن است نان گیرم نیاید. در چنین هنگامه‌ای بر سر یک مسئله آشنا شوخی آشنائی هم با کرمانی‌ها متداول است. بگذریم که بسیاری از کرمانی‌ها چندان مایل نیستند این مسئله حیاتی را دیگران شوخی تلقی کنند.

در ادامه گفت در کرمان آرامش بیشتری دارم. کرمان بر عکس کرمانشاه خیلی غیرسیاسی است. بعد گفت تازه من کرمان نیستم و سیرجان هستم. یک تیم فوتبال گُل‌گهر هم داریم که با آن کیف می‌کنم. در  در کرمانشاه چنین تیم فوتبالی نداشتیم. زمین چمن در اینجا زیاد است. شهر پُر از سالن ورزشی است.

به قصد طعنه برای او نوشتم بد نیست به این هم فکر کنی چرا شهر کویری کرمان در مقابل شهری مثل کرمانشاه باید این همه امکانات بیشتر داشته باشد؟ 

به سیرجان در وویس او دقت نکرده بودم و بر این تصور بودم که منظور او از کرمان شهر کرمان است. در پیام‌های بعدی تازه دوزاری من افتاد که ساکن سیرجان است. گفت :

«از مرکز استان کرمان نمی‌گویم، از شهر کویری کوچک سیرجان می‌گویم. اینحا اصلاً کمبود خاصی نیست. نه کمبود برق داریم و نه کمبود آب. همه محلات آب دارند. به پمپ آب هم نیاز نیست. آب شهر تا طبقه چهار با فشار کافی بالا می‌رود. در کرمانشاه نصف محلات فقیر آب و برق دست و حسابی ندارند. در سیرجان برق به ندرت قطع می‌شود، قطع هم بشود تا زنگ بزنی ظرف ده دقیقه از اداره برق می‌آیند.

در سیرجان کارگران شهرداری همه از افغانستان هستند. در کرمانشاه همه این کارگران از مردم خود استان بودند. در سیرجان کمتر کسی داوطلب رانندگی تاکسی است. قرار است به اهالی افغانستان مجوز رانندگی تاکسی هم بدهند. در این شهر کسی به این کارها تن نمی‌دهد، نیازی هم ندارند.

سطح درآمد مردم خیلی بالاست. مغازه‌ها رونق دارند. مردم هم خیلی آرامش دارند. طرف یک مِلک به دردنخور دارد که به دیگران و مخصوصاً مهاجران افغان به قیمتی حتی بالاتر از گیشا در تهران اجاره می‌دهد.

چندین پارک سرسبز و پرآب در وسط این شهر کویری وجود دارد که ما در کرمانشاه کوهستانی نداشتیم. در ایتجا شغل زیاد است. چندین کارخانه آب‌بر دور و بر ماست. کارگر کم دارند. از شهرهای دیگر دیگر کارگر وارد می‌کنند.»

و در ادامه گفت تمام تلاش مردم این شهر این است که زود به منزل برسند و بعد همان شوخی را با سیرجانی‌ها کرد که می‌دانیم خیلی از کرمانی‌ها خوش ندارند این موضوع شوخی تلقی شود.

رفیق کرمانشاهی سیگنال اولیه من برای مقایسه کرمان و کرمانشاه را درست گرفت و مثل همیشه یک گزارش مختصر و مفید داد. اما نظر به شناختی که از من داشت در پایان هم یک سیگنان قوی از افکار خود فرستاد. گفت می‌دانم در ایران تبعیض زیاد است. اما با تجزیه و فلان و بهمان سخت مخالف هستم و ابتدا باید از شر شرایط حاضر خلاص شد و...من هم متوجه منظور او شدم و قول دادم آش خودم را در فیسبوک برای او هم بپزم.

در این گزارش بیش از هر چیزی راننده تاکسی توجه‌ام را جلب کرد. بعد از شهرهای گیلان و مازندران کمتر شهری در ایران به سرسبزی اورمیه است. در شهر بسیار آباد اورمیه مشکل بیکاری بیداد می‌کند. خیلی از جوان‌های درس‌خوانده در تاکسی‌های اینترنتی کار می‌کنند. فقط جوان‌ها نیستند. رفیق نزدیک خودم بعد از سی سال دبیری فیزیک ناچار شد در یک تاکسی اینترنتی کار کند. اوایل مدام واهمه داشت مسافر او یکی از شاگردان سابق باشد. اکنون به همه چیز عادت کرده است.

با چه مکانیزمی سیرجان کویری دوبی ایران شده است؟ در کرمانشاه فقر و بیکاری بیداد می‌کند. ممکن است گفته شود کرمانشاه از خود نفت و گاز ندارد که منبع اصلی ثروت ایران است. گرچه کرمان هم ندارد، اما اهواز و آبادان چطور؟ ممکن است گفته شود در این شهرها عرب بومی زیاد است و مصلحت ایران مطابق روایت ناسیونالیسم ایرانی از ایران چیز دیگری را ایجاب می‌کند. خیلی خوب! مسجدسلیمان چطور؟

اوضاع فعلی مسجدسلیمان حقیقتاً یک درام تاریخی است. اولین چاه نفت ایران در این شهر حفر شد. صد سال شیرازه این شهر را کشیدند و به محض اتمام نفت به امان خدا رها کردند.

خلاصه کردن این تبعیض‌ها در کارکرد این رژیم ساده‌انگارانه است. اساساً این مسائل موبوط به این رژیم هم نیست.

این که گفته می‌شود لابی کرمانی‌ها و اصفهانی‌ها و خراسانی‌ها در حکومت شیعه ایران قوی است و اسباب این همه تفاوت هم ریشه در این لابی‌گری دارد، گرچه استدلال مهمی است و نقش لابی‌ها را نمی‌توان نایده گرفت، اما برای توجیه چنین تفاوتی به غایت ساده‌انگارانه است.

اردبیلی‌ها و کرمانشاهی‌ها و لُرهای شیعه هم در قدرت حضور دارند. اگر لابی آنها به اندازه لابی کرمان قوی بود، باز هم مثلاً مراغه به اندازه شهر کویری سیرجان توسعه می‌یافت؟ توسعه مراغه به این سبک دست‌کم به اندازه توسعه سیرجان غیرمنطقی نیست. احداث هر زمین چمن در سیرجان تیشه به ریشه تعادل زیست‌بوم ایران است.

اما کدام ایران؟ نگرشی در ایران هست که صد سال است خیلی خوب می‌داند بخش خودی ایران کجاست. و چه بخش‌هائی باید برای توسعه این مناطق که در گذشته جزو عقب‌مانده‌ترین و کم‌جمعیت‌ترین مناطق کشور بودند همچنان باید هزینه بدهند.

در ضمن بعضی بخش‌های شاهنامه‌خوان و به ظاهر خودی کشور هم بالاخره متوجه خواهند شد غیرخودی هستند و بهتر است هر چه زودتر به کلی هضم شوند.

اتفاقاً سخن من با رفقائی نظیر این دوست کرمانشاهی است که واهمه دارند هر سخنی در این خصوص زمینه‌ساز تجزیه ایران باشد. خیلی خوب! شما کنشگران کرمانشاهی و بختیاری ابتکار عمل را در دست بگیرید و ریشه‌ای‌تر به مسئله تبعیض بپردازید. دیگران تا چیزی بگویند متهم به تجریه‌طلبی خواهند شد.

به طور خاص کتاب مقدس خیلی از کنشگران و نویسندگان لُر بحمدالله شاهنانه است. آنها این سؤال را با بقیه ایران در میان بگذارند : چرا باید وضعیت فعلی مسجدسلیمان اسباب شرمساری باشد؟ چرا  وقتی کسی از منطقه خوش آب و هوای کرمانشاه به کویر سیرجان می‌رود باید با چنین حسرتی از امکانات سیرجان یاد کند؟ 

اتقاقاً اگر یک روشنفکر و نویسنده لُر که شیفته زبان فارسی است و دلداده ایران است، اندکی به مقایسه مسجدسلمیان و سیرجان بپردازد، و یا بپرسد چرا در مناطق بختیاری برای رفتن از این ور رودخانه به آن ور رودخانه از یک وسیله قرون وسطائی به نام گرگر استفاده می‌کنند، اما در سیرجان کسی حال و حوصله رانندگی تاکسی هم ندارد، به فاصله کوتاهی متوجه اصل مسئله خواهد شد. چون قبل از اینکه رژیم مقدس کاری به کار او داشته باشد، نئوشعبان‌بی‌مخ‌های انزلی سوم از واشنگتن "نیمه پنهان" پرونده تجزیه‌طلبی او را افشا خواهند کرد.

ناسیونالیسم نانجیب و متوهم و تمامیت‌خواه موسوم به ناسیونالیسم ایرانی چنین بی‌حیاست. اینها گاهی روشنفکری مثل محمد قائد را هم به ایران‌ستیزی متهم می‌کنند. چرا که راز مگو را می‌گوید و ریشه همه چیز را در حکومت فعلی نمی‌داند.

طلبه‌ها در حوزه‌های دینی قم مطالب انبوهی می‌خوانند. اما در یک توافق نانوشته جملگی توجیه هستند که بعضی از آنها راز مگوست و باید از دیگران پنهان بماند. نه تنها غیرخودی‌ها، بلکه به مصلحت عوام هم نیست که از وجود چنین مطالبی در متن مذهب مطلع شوند. چون می‌دانند نظر به فهم امروز بشر علنی کردن بعضی چیزها اسباب وهن دین و مذهب است. معتقدند دیگران حوصله ندارند این همه متون کهن را زیر و رو کنند و به این مسائل پی‌ببرند، پس باید چرا به دست خودشان دست دیگران گزک بدهند؟

ناسیونالیسم ایرانی دقیقاً چنین معجونی است. و همین اندازه هم اعتبار علمی و تاریخی دارد. به نام ایران عملاً در تقابل با آگاهی بخش بزرگی از مردم ایران است. و اگر کارکرد این ناسیونالیسم را حتی یک خودی غرق در ولایت ابوالقاسم فردوسی هم نقد بکند، بلافاصله متهم به همدستی با تجزیه‌طلبان معاند خواهد شد.

نکته آخر برای بعضی مخاطبان خاض : اگر مخالفان ملی‌گرای رژیم در خارج از کشور اندکی هوشمند بودند، کسی مثل احمد زیدآبادی را متهم به همکاری با رژیم نمی‌کردند. زیدآبادی بچه کویر است. یکی از باهوش‌ترین ملیگرایان ایرانی است. زیدآبادی در خصوص آینده ایران چیزی را در پاره‌آجر می‌بیند که طرفداران انزلی سوم در تلویزیون فول اچ‌دی هم نمی‌بینند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت اول : با رفیق نازنین کرمانشاهی در فیسبوک آشنا شدم. مثل خیلی از کرمانشاهی‌های شیعه‌تبار است. روی کاغذ کُرد است، اما زبان اول او فارسی است. سنندجی‌ها یک شوخی پلمیری معروف با کرمانشاهی ها دارند.

دوست من طرز فکر خودش را ملی می‌داند و سخت در پی وحدت ایران است. اما بارها به او گفتم که خودش را به کوچه علی چپ نزدند، افکار او آشکارا ایرانشهری است. گاهی دیدم با سلطنت‌طلب‌ها دل و قلوه رد و بدل می‌کند. بعضاً مواضع ترامپ را تحسین می‌کرد.

اینها را عرض کردم تا یک نکته سرشار از تاقض را در خصوص خودم مطرح کنم. ارتباط با این دارندگان چنین طرز تفکری در سطح سلام و علیک هم برای من چندان قابل دوام نیست. اما این بدایرانشهری را هم دوست دارم و هم بعضاً ساعت‌ها در تلگرام و واتس‌اپ با او گفتگو می‌کنم.

یک بار که روی اعصابم راه رفت. گفتم من نظرم را در فضای عمومی می‌نویسم و اساساً اهل گفتگوی خصوصی نیستم و تعداد کسانی هم که با آنها چنین رابطه ای دارم بسیار بسیار محدود است. خلاصه کمی طاقچه بالا گذاشتم تا زیادی مرتکب ایرانشهری‌بازی نشود. او هم لیست دوستاتش را فرستاد و گفت اتفاقاً من هم زیاد اهل گفتگوی خصوصی نیستم و بعد یک هندوانه بزرگ زیر بغل من هل دارد.

تصور می‌کنم راز مانداگاری گفتگوهای ما در همین تفکیک نظر از خبر در خصوص هر موضوعی است که گاهی به آن می‌پردازیم. مثلاً در جنگ قره‌باغ مثل تمام هم‌تباران خود دل در گرو ارمنستان داشت. دقیقاً روی خطر قرمز من بود. اما کاملاً متوجه بود که پیروزی آذربایجان در درجه اول نتیجه یک جنگ مدرن و شجاعانه است.

اهل فروتنی باسمه‌ای نیستم. من همیشه چنین رویکردی داشتم و دارم. با چنین اشخاصی هر چقدر اختلاف نظر داشنه باشیم قادر به ادامه گفتگو هستم.

مثلاً در مورد قره‌باغ گرچه نزدیک سی سال از اشغال یک چهارم خاک آذربایجان عذاب می‌کشیدم، اما هرگز افسانه آذربایجانی‌های آن سو و اینسوی ارس را جدی نگرفتم که می‌گفتند در اصل آذربایجان از  روسیه شکست خورد. یا ارمنی‌ها درست به جنایت زدند و پیروز شدند. راز موفقیت ارمنی‌ها در آن دوران در درجه اول ریشه در انگیزه بالا و جنگ شجاعانه داشت.

بر همین اساس با دوستانی هم که هر خبری را لزوماً با نظر و علائق خود تطبیق نمی‌دهند، هر چقدر اختلاف نظر داشته باشم معمولاً ارتباط خوبی دارم. اتفاقاً برعکس مسئله بیشتر برای من صادق است. با دوستانی که کلی هم‌فکری دارم اما همه چیز را مطابق علائق خود تفسیر می‌کنند خیلی زود به مشکل برخورد می‌کنم.

من سیرجان را ندیدم. هیج کدام از این حرفها را هم نشنیده و یا نخوانده بودم. اما نظر به همین نگرشی که گفتم باور دارم رفیق کرمانشاهی تفاوت را خیلی خوب دیده است.

کامنت دوم : ناگفته پیداست که "انزلی سوم"  اقتباس از محمدرضا انزلی است. تعابیری از قبیل انزلی و دکتر جاده قدیم را هم فقط یک نویسنده در ایران به کار می‌برد.

 

***

 

در فیلم‌های دوران جنگ دوم زیاد این صحنه را دیدیم که وقتی در یک روستا و یا شهر اشغالی کسی و یا گروهی یک آلمانی را می‌کشت، نازی‌ها ده نفر از اهالی محل را دستگیر می‌کردند و می‌گفتند یا قاتل خود را معرفی کند و یا هر ده را می‌کشیم. فرمول نازی‌ها کشتن ده بیگناه در مقابل یک آلمانی بود.

اسرائیل تعداد کشته‌های خود در حمله حماس را پایین آورد و اکنون می‌گوید هزار و دویست اسرائیلی در حمله حماس کشته شدند.

آیا کاسبان هولوکاست بعد از کشتار دوازده هزار کودک و بزرگسال بی‌گناه و بی‌پناه غزه آرام خواهند شد؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

سخنان این یاوه‌گوی کف بر دهان لبنانی بار دیگر یک نکته مهم را پیش روی ما گذاشت و آن اینکه اینها فقط یک زبان را می‌فهمند و آن زبان زور است.

این اشقیا وقتی رژیم اسد جنایتکارترین رژیم حال حاضر جهان را در خطر دیدند، به نام اینکه امریکا و اسرائیل قصد برانداختن محور مقاومت را دارند وارد سوریه شدند و در شهرهای سوریه هزاران هزار برابر بیشتر از غزه مرتکب جنایت شدند. و به وضوح نشان دادند برای چه کاری نیابت دارند.

اکنون خود اسرائیل در مقابل خود آن چیزی که سالهاست قلب محور مقاومت می‌نامند قرار گرفته است. اما مردک هزار قسم و آیه می‌خورد که ما نبودیم و خبر نداشتیم و صبح روز بعد مثل بقیه جهان از رسانه‌ها خبر حمله حماس به اسرائیل را شنیدیم.

یک دوست تحلیل‌گر نکته بسیار جالبی گفت. ایشان می‌گفت اگر اسرائیل از غزه رها شود، قطعاً اینها را در لبنان رها نخواهد کرد. با این وجود شاید در پی این شرّ بزرگ یک خیر بزرگ هم در راه باشد و از میان این همه مصیبت و کشتار یک صلح عادلانه متولد بشود.

حماس هر چه هست یک گروه فلسطینی است. یک گروه نیابتی مثل حزب‌الله لبنان نیست که با زدن سر مار از بین برود و یا با تهدید مار به غلط کردن بیفتد. حماس از بین برود یک حماس‌پریم دیگر از غزه ظهور خواهد کرد.

با این وجود دو راه بیشتر وجود ندارد. یا اسرائیل در غزه مرتکب نسل‌کشی بشود و کل غزه را از فلسطینی خالی کند. یا در پی این حوادث یک روند بسیار جدی برای تشکیل کشور فلسطین مطابق قطعنامه‌های سازمان ملل شکل بگیرد و اساساَ زمینه ظهور حماس از بین برود.

به هر حال امریکا بابت این جنگ هزینه گزافی می‌دهد. تداوم حمایت یک جانبه از اسرائیل هم کار راحتی نیست. فقط کافی است همین امریکا به این نتیجه برسد با مثلث حماس و حزب‌الله و راستگرایان نژادپرست اسرائیل حالا حالاها منطقه روی صلح را نخواهد دید. اعضاء این مثلت بعضاً به همدیگر پاس گُل هم می‌دهند.

امروز بر کسی پوشیده نیست که بنیامین نتانیاهو با شرارت تمام سالها تلاش کرد حکومت خودگران فلسطین را بی‌خاصیت کند تا آرزوی تشکیل کشور فلسطین بر باد برود. تا حدود زیادی هم در به حاشیه بردن مسئله فلسطین موفق شد.

اکنون جهان و مشخصاً امریکا با وضعیتی روبروست که بالاخره باید راهی برای مسئله فلسطین بیابد، چون صورت مسئله پاک شدنی نیست.  شاید شاهد چنین روزی هم باشیم.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

چند روزی است در تهران پارازیت روی کانال‌های ماهواره‌ای به طرز کم‌سابقه‌ای زیاد شده است. از دو منطقه گیشا و امیرآباد اطلاع مستقیم دارم.  سایر مناطق هم چنین است؟ شما اطلاع دارید؟ گرچه مگر چند دوست ساکن تهران در این خلوتکده فیس‌بوک هنوز حضور دارد؟

پارازیت بسیار قوی و کاملاً فله‌ای است. گاهی هیچ کانالی روی هاتبرد و توتلست قابل دریافت نیست. تُرک‌ست کمابیش در امان است اما یاه‌ست هم بی‌نصیب از این پارازیت سنگین نیست.

پارازیت چنان قوی است که گوئی داریم داخل یک مایکروویو بزرگ به تدریج می‌پزیم. البته ساعاتی هم قطع می‌شود و به وضع عادی برمی‌گردد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

نگاه وگان‌ها به شهرهای مختلف حاوی ویژگی خاصی است که دیگران کمتر و با بعضاً اصلاً به آن توجه ندارند. شهر راحت برای وگان شهری است که علاوه بر سایر ویژگی‌ها بتواند در آن خیلی راحت به رستوران‌ها و مغازه‌های متنوع وگان دسترسی داشته باشد.

یک وگان در تهران محدودیت زیادی برای رفتن به رستوران و یا خرید شیرینی و بستتی و سایر خوردنی‌های گیاهی دارد. در استانبول اوضاع به طرز محسوسی بهتر از تهران است و در اغلب محلات حتماً چند رستوران وگان وجود دارد.

تل‌آویو یکی از معدود شهرهای جهان است که وگانها همیشه با احترام از آن یاد می‌کنند. تل‌آویو بهشت وگان‌هاست. وگان‌ها می‌گویند در تل‌آویو تنها دغدغه‌ای که یک وگان ندارد یافتن رستوران مناسب با غذاهای متنوع است.

وگان تخم‌مرغ نمی‌خورد چون در مرغداری‌ها مرغ را برای هر چه ییشتر تخم گذاشتن تحت بدترین فشارها می‌گذارند. و وقتی هم که مرغ خوب تخم نمی‌گذارد و یا پا به سن می‌گذارد، بلافاصله محکوم به مرگ می‌شود.

وگان شیر و ماست نمی‌خورد چرا که شیر را به طور طبیعی سهم فرزندان گاو و گوسفند می‌داند. هر وقت صحبت از خوردن شیر می‌شود وگان از صحنه‌ای می‌گوید که گوساله را در گاوداری‌ها به محض تولد به طرز بی‌رحمانه‌ای از مادر جدا می‌کنند.

وگان به درستی خیلی غمگین است که مرغ و خوک و گاو و گوسفند هرگز این شانس را ندارد که به عمر طبیعی بمیرد.

تل‌آویو یکی از چند پایتخت وگان‌ها در ضمن مهمترین شهر کشوری هم هست که ارتش آن کشور این روزها و تا این لحظه بیش از سه هزار کودک را در غزه کشته است. تعداد کودکانی که اسرائیل کشته است به مراتب و به مراتب بیش از اعضاء کشته شده حماس است.

دولت همین وگان‌ها از مردم یک باریکه بسیار کوچک با بیش از دو میلیون جمعیت انتقام جمعی می‌گیرد. اما تا این لحظه صدائی از وگان‌های تل‌آویو در نیامده است که دل خوردن یک تخم‌مرغ را هم ندارند.

هدف من در این نوشته تقبیح جنایات اسرائیل نیست و یا ایجاد یک فضای احساسی نیست. اسرائیل ذاتاً جنایتکار است. ذات اسرائیل بر نفی حقوق بدیهی دیگری است. پایه و اساس اسرائیل مبتنی بر نژادپرستی و آپارتاید است. تا همین چند سال پیش سازمان ملل رسماً صهیونیسم را معادل نژادپرستی می‌دانست که با فشار حامیان اسرائیل چنین مطلبی را برداشتند.

اما این روزها مدام به خود انسان فکر می‌کنم. چه بسا آن خلبان اسرائیلی و یا آن سرباز اسرائیلی که مردم یک منطقه را قتل‌عام میکند، خود یک وگان باشد. این رذیلت دیگر واقعاً اختصاص به اسرائیل ندارد. انسان در جهان امروز این ویژگی را هم دارد. ممکن است تخم‌مرغ نخورد، اما آب خوردن در مقابل قتل یک کودک سکوت کند و یا خود بخشی از ماشین کشتار کودکان باشد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

آذربایجان و نیابتی‌کاران

اگر بتوانیم نظرات و علائق شخصی خود را کنار بگذاریم و از منظر رژیم مقدس به کارکرد گروه‌های نیابتی نگاه کنیم، حقیقتاً باید اذعان کرد که کارکرد گروه‌های نیابتی دستاوردهای فوق‌العاده برای نظام حاکم داشته است. طبعاً وجود این گروه‌ها برای کشور بسیار گران تمام شد. حتی سرمایه‌های مذهبی و معنوی ایران را هم برباد داد. اما اینها که چنین دغدغه‌ای ندارند.

با حوثی‌ها یمن را به آتش کشیدند و عملاً عربستان سعودی و متحدانش را با آن همه سلاح و حمایت امریکا زمین‌گیر کردند. با همین گروه‌های نیابتی در سوریه کشتار صنعتی و آواره‌گی میلیونی راه افتاد و در نهایت جنایتکارترین رژیم حال حاضر جهان همچنان بر سر کار ماند. حشد‌الشعبی در عراق دیگر خلع‌سلاح نخواهد شد.

حزب‌الله در لبنان برای خود یک کشور دارد. هیچ مسئولیتی هم در قبال این کشور و مردم آن ندارد. این روزها اخبار ناو و ناوکشی امریکا به منطقه طوری منتشر می‌شود که گویا قرار است امریکا به نبرد ارتش چین و روسیه برود. اما همه این اقدامات آشکارا برای این است تا مبادا حزب‌الله وارد جنگ با ارتش اسرائیل بشود. حزب‌الله چنین توانی دارد.

در ضمن امروز بهتر می‌توان فهمید امثال محمدجواد ظریف چه عذابی از بازی روسیه با کارت ایران می‌کشیدند. روسیه در جنگ اوکراین با آن همه دبدبه و کبکبه کاری از پیش نبرد. قبلاً هم که در افغانستان شکست سختی خورده بود. اما در سوریه پیروز شد. کار اصلی را گروه‌های نیابتی پیش بردند و کام اصلی نصیب روسیه شد.

حماس قطعاً یک نیروی نیابتی نیست. حماس در درجه اول یک گروه اسلامی فلسطینی است و اگر همین الان رژیم ایران هم بربیفتد حماس سرنوشتی نظیر حزب‌الله نخواهد داشت. با همه اینها پروژه حماس هم در نهایت از جنس گروه‌های نیابتی است.

تنها راه پیروزی اسرائیل بر حماس، خالی کردن غزه از جمعیت و یا نسل‌کشی است. فعلاً مشغول کشتاری است که اکثریت مطلق قربانیان آن هم بی‌گناهان هستند. اگر اسرائیل در این پروژه موفق نشود، که به نظر من نخواهد شد، این پیروزی هم به درستی به  حساب رژیم ایران نوشته خواهد شد. چرا چنین فکر می‌کنم را بعداً خواهم نوشت.

اما موضوع این یادداشت چیز دیگری است. حقیقتاً برکنار بودن جمهوری آذربایجان از این گروه‌های نیابتی چیزی نظیر یک معجره است. البته گروه‌هایی نظیر حسینیون هستند. اما کارکردی درست و درمانی برای رژیم ندارند، در جمهوری آذربایجان هم بسیار بدنام هستند.

علی‌اف‌ها با یک سیاست بسیار حساب‌شده موفق شدند آذربایجان عموماً شیعه‌مذهب را در بدترین و ضعیت‌ترین و شکست‌خورده‌ترین دوران تاریخ این کشور از گزند نیروهای نیابتی برکنار نگه دارند. آن هم درست در بیخ گوش کشوری که خط تولید نیروی نیابتی شیعه دارد.

نیابتی‌کاران از همان ابتدا بیکار نبودند. بعضاً به ظاهر قصد دفاع از آذربایجان را هم داشتند. در زمان رفسنجانی پای نیروهای جهادی مثلاً برای جنگ با ارمنستان به آذربایجان باز شد. در آن تاریخ آذربایجان دولت درست و حسابی نداشت و تقریباً هیچ قدرت مانوری هم نداشت. کیست که نداند نیروهای گلبدین حکمتیار با چه مکانیزمی و توسط چه کسانی وارد آذربایجان شدند. و کیست که نداند هدف از این کارها چه بود. گلبدین حکمیتار تا قبل از سرنگونی طالبان توسط امریکا در یک ویلا در شمال تهران زندگی می‌کرد.

و اگر آذربایجان به موقع به خود نمی‌آمد، چه بسا امروز سرنوشتی مثل یمن و لبنان و افغانستان داشت. گرچه بدنه جامعه آذربایجان سکولار است. اما اکثریت مطلق مردم این کشور تبار شیعه اثنی‌عشری دارند. حوثی‌ها حتی شیعه به آن معنا هم نیستند و به لحاظ فقهی بیشتر سُنّی‌مذهب محسوب می‌شوند. اما از همان زاویه‌ای که با عربستان سعودی به لحاظ مذهبی داشتند نهایت بهره را بردند. شیعه جمهوری آذربایجان دقیقاً از جنس شیعه آذربایجان ایران است.

در اذربایجان شکست‌خورده و اشغال‌شده اگر موفق می‌شدند نظر ده درصد مردم را جلب کنند، که در آن تاریخ می‌توانستند، به فاصله اندکی یک حزب‌الله گردن کلفت در باکو مستقر می‌کردند. این حزب‌الله ممکن بود در همان سال‌های اول چند دستاورد ظاهری هم داشته باشد، اما آذربایجان در نهایت به جائی مثل لبنان بدل می‌شد.

شناخت دقیق علی‌اف‌ها از ظرفیت‌های بالقوه آذربایجان و روابط بین‌الملل و فرصت‌های ممکن دیگر، و همینطور پذیرش صبورانه شکست، به روندی بسیار حساب‌شده منجر شد که حتی یک خطای استراتژیک هم در آن نمی‌توان یافت.

من همیشه نبرد آذربایحان و ارمنستان را به یک بازی بسیار پیچیده تشبیه می‌کنم. در این بازی آذربایحان و ارمنستان برای پیروزی نهائی هر کدام فرصت ده حرکت داشتند. با این تفاوت که آذربایجان محکوم بود هر ده حرکت خود را درست انجام دهد، اما باز هم تضمینی برای پیروزی آذربایجان نبود. ارمنستان فقط کافی بود یکی از آن ده حرکت را درست انجام دهد و علیرغم ده حرکت درست آذربایجان همچنان پیروز میدان بماند. علی‌اف‌ها هر ده حرکت آذربایجان را درست انجام دادند و اجازه ندادند ارمنستان حتی یک حرکت درست هم بکند.

یکی از این سیاست‌های درخشان خنثی‌سازی پتانسیل بالقوه نیابتی‌کاران بود. هم آذربایجان مسلمان و عموماً شیعه‌مذهب که فقط ترکیه را در کنار خود داشت از گزند نیابنی‌کاران در امان ماند، و هم ارمنستان مسیحی با انبوه حامیان بین‌المللی عملاً و از سر ناچاری روز به روز بیشتر وارد بازی نیابتی‌کاران شد.

در آذربایجان خبری از دمکراسی نیست. رانت و فساد هم در این کشور اظهرمن‌الشمس است. رئیس‌جمهور بعدی هم به ظن قوی علی‌اف دیگری با 99.99 درصد آراست. اما موضوع در اینجا ساختن پایه‌های استقلال و مسیر آینده یک کشور است. لبنان دمکراسی دارد اما در رهن کامل حزب‌الله است. گرجستان دمکراسی دارد اما همچنان بخشی از این کشور تجزیه شده است.

شاید طرفداران دیکتاتوری مصلحانه در مواردی حق داشته باشند از این سبک حمایت کنند. تصور کنید در آذربایجان سالهای نود میلادی یک دمکراسی در حد گرجستان برقرار بود. واقعاً تضمینی هست که آذربایجان سکشت‌خورده و اشغال‌شده از این دمکراسی سربلند بیرون می‌آمد؟ نیابنی‌کاران استاد بالارفتن از پلکان دمکراسی و بعد تحریب این پلکان و به سخره گرفتن آن هستند. در ضمن نیابتی‌کاران در جائی مثل لبنان و عراق و یمن هم رای قابل ملاحظه‌ای دارند.

دشوار بتوان در این مورد نظر داد، خاصه اگر نظری مؤید سبک و سیاق حکومت طایفه‌ای علی‌اف‌ها باشد. اما امروز اگر مورخان از سیاست‌ورزی بیسمارک صدراعظم معروف آلمان می‌گویند، در درجه اول دستاوردهای او برای آلمان و اروپا مد نظر است. حیدر علی‌اف سیاستمداری در این حد و اندازه بود و کشوری کاملاً شکست‌خورده و فروپاشیده و مستعد هزار دخالت خارجی را به سمت کاملاً درست تاریج رهبری کرد و پیروز هم شد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

هر نظر موافق یا مخالفی نسبت به یک حرف و یا عملکرد اردوغان داشته باشم، همیشه یک موضوغ کاملاً مدّ نظرم هست. اردوغان سیاست‌مدار بسیار بسیار باهوش و زیرک و عملگرائی است.

با همه اینها آنچه در میتینگ استانبول و در دفاع از غزه و مردم فلسطین گفت، کمابیش از جنس سخنان رهبران ایران بود. این حرف‌ها ایران را به خاک سیاه نشانده است. در خصوص ترکیه هم قطع و یقین امریکا و اسرائیل و لابی یهودی و حتی اتحادیه اروپا این سخنان را فراموش نخواهند کرد.

اردوغان همان روزهای اول جنگ به درستی گفت اسرائیل مثل یک دولت عمل نمی‌کند و مثل یک سازمان انتقام می‌گیرد. اما خود او به مراتب بدتر این خطا را مرتکب شد. ابداً مثل یک دولتمرد حرف نزد. حتی مثل رهبر یک حزب هم حرف نزد که در قدرت شریک است. اردوغان دقیقاً مثل رهبر جریانی حرف زد که سخنان او هیچ مسئولیتی را متوجه دولت و کشور ترکیه نمی‌کند. حماس را مجاهد نامید و اسرائیل را هم به نوعی تهدید کرد.

چطور چنین کاری کرد؟ امریکا به چه زبانی بگوید امنیت اسرائیل برای این کشور از امنیت کالیفرنیا هم مهم‌تر است؟ و کیست که نداند اقتصاد ترکیه عضو ناتو چقدر با غرب و امریکا در هم تنیده است و چقدر از این بابت آسیب‌پذیر است. حتی ارتش ترکیه هم ساختار غربی دارد. حتی فرانسه هم سایز این حرفها نیست که چنین در مقابل امریکا عرض اندام کند. این کار مخصوص بعضی گروههاست که اردوغان اسرائیل را به اتخاذ چنین سیاستی متهم می‌کرد.

در ضمن ترکیه با اسرائیل هم رابطه دیرین دارد. در همان فرودگاه استانبول هم سطح این روابط پیداست. ساعت به ساعت پرواز استانبول تل‌آویو برقرار است. اسرائیل و ترکیه حتی همکاری نظامی هم از گذشته داشتند.

در جریان کودتای ترکیه هم اردوغان چنین شمشیر را از رو نبسته بود. بس که به هوشمندی او باور دارم با خودم می‌گویم لابد چیزی می‌داند و یا قدرتی دارد که چنین حرف‌هایی می‌زند.

گیرم سیاست ترکیه عوض شده است، آخر با کدام اقتصاد قدرتمند و کدام پشتوانه قوی چنین برای اسرائیل و در واقع برای امریکا خط و نشان کشید؟ اردوغان حتی گفت با همه تجریه‌ای که از مبارزه با ترور کسب کردیم به یک باره دیدید بی‌خبر آمدیم و...جل‌الخالق!! زده بود کانال معمر قذافی.

رئیس یک دولت وقتی چنین غیرمسئولانه منافع کشور را فدای عقاید و احساسات شخصی و یا حتی حزبی خود می‌کند، و کشور را وارد ماجرایی می‌کند که از پیش معلوم است شکست خواهد خورد، کار او نام دیگری دارد. امریکا هرگز این حرف‌ها را فراموش نخواهد کرد. و برای ترکیه بسیار گران تمام خواهد شد.

یک نکته دیگر هم به نظرم می‌رسد. غرب و امریکا در ماجرای غزه ترکیه را تعمداً کنار گذاشتند و آشکارا بازی نمی‌دهند. وزیر خارجه امریکا همه جار رفت جز آنکارا. شاید این مسئله اردوغان را عصبی کرده است و خواسته است دُز دشمنی را بالا ببرد تا مورد توجه قرار بگیرد. اما این هم از هوشمندی و دوراندیشی یک رهبر باتجربه خیلی به دور است.

یک نکته دیگر هم در حاشیه برای دوستانی عرض بکنم که معمولاً الهام علی‌اف را به عنوان تحقیر عامل اردوغان معرفی می‌کنند. اگر اردوغان با همین فرمان پیش برود و رابطه استراتژیک ترکیه با آذربایجان به خاطر دوستی آذربایجان با اسرائیل و تامین انرژی اسرائیل در آستانه تخریب هم قرار بگیرد، محال است علی‌اف وارد بازی‌های اردوغان بشود. چنین آدم باهوش و مستقلی است. در چنین هنگامه‌ای هرگز پای خود را از گلیمش بیشتر دراز کند. در قضیه غزه گرچه شخصاً طرفدار فلسطین هستم و خوشم از سیاست آذربایجان نمی‌آید، اما از اینکه دولت آذربایجان همیشه مراقب است روی هدف خود متمرکز بماند و درگیر هیچ حاشیه دیگری نشود حقیقتاً شگفت‌انگیز است.

تا نظر دوستان چه باشد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

انسان در طول تاریخ چگونه زبان را برای بیان اوج خشم و اوج عواطف خود گسترش داده است؟ به نظر می‌رسد یک نمونه از نقصان زبان هم‌اکنون پیش روی ماست. آرمیتا گراوند را در روز روشن می‌کشند و بعد بی‌هیچ خجالتی و بی‌هیچ شرمی و بی‌هیچ حیائی به اسرائیل می‌گویند روت سیاه که در غزه کودک می‌کشی

در دو زبان تُرکی و فارسی که من می‌شناسم تعبیری رسا برای بیان این همه وقاحت و پُرروئی و شرارت پیدا نمی‌کنم. هر چه به نظرم می‌رسد همچنان نارساست. شما تعبیری در این دو زبان سراغ دارید؟ در زبان‌های دیگر چطور؟ یا باید زبان برای بیان این همه عطاءالله مهاجرانی‌صفت بودن عاملان چنین جنایتی و دارندگان چنین وقاحتی گسترش پیدا کند و کلمه بیابد؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

خانم لیلی افشار به رحمت خدا رفت. متاسفانه با هیچ کدام از آثار ایشان آشنا نبودم. و یا شاید شنیدم و به نام نوازنده دقت نکردم. اما این روزها هر جا که از درگذشت ایشان یاد می شود پیش از هر چیزی می‌نویسند اولین زن در جهان بود که دکترای نوازندگی گیتار کلاسیک داشت. چنین تاکیدی چه ضرورتی دارد؟ حتی یک گروه هنری هم در خصوص ایشان اولین چیزی که نوشته بود همین بود.

گیتار فراگیرترین ساز جهان است. داشتن دکترای گیتار لابد افتخار بزرگی است. خاصه که در اسپانیا و ایتالیا و امریکا قبل از ایشان هیچ زنی در این سطح به تحصیلات آکادمیک نوازندگی گیتار روی نیاورده است. بگذریم که خود این مسئله هم ممکن است یک سؤال باشد.

در تمام زمینه‌های هنری اولین چیزی که نظر دیگران را جلب می‌کند اثر هنرمند است. مثلاً خیلی از ماها حتی نمی‌دانیم تحصیلات دانشگاهی رامیز قلی‌اف در چه سطحی بود، اما از شنیدن اجراهای او سیر نمی‌شویم. اسم پرویز مشکاتیان که به میان می‌آید آخرین چیزی که ممکن است سؤال شود میزان تحصیلات دانشگاهی اوست. و یا احمد شاملو کُلّهم تحصیلات دانشگاهی نداشت.

ممکن است هزار بار صدا و گیتارنوازی همزمان مارک نافلر در آهنگ Sultans of Swing را ببینیم و بشنویم و همچنان لذت ببریم. نافلر در کدام دانشگاه و چه میزان درس گیتار خوانده بود؟ اریک کلاپتون یکی از معروفترین نوازندگان گیتار جهان است. کسی از سطح تحصیلات دانشگاهی ایشان خبر دارد؟ گویا التون جان حتی درس و دانشگاه را نیمه‌تمام رها کرد و بعداً به دانشگاهی افتخار داد تا به او مدرک دکترا اهدا کند.

روستروپوویچ نوازنده افسانه‌ای ویولونسل حتی سطح نواحتن این ساز افسانه‌ای را هم ارتقاء دارد. از مدرک دانشگاهی او در اینترنت چیزی نیافتم.

یک نفر وقتی چهره دانشگاهی است در درجه اول باید از دستاوردها علمی و مقالات او یاد کرد. اینکه آلبرت اینیشین ویولون هم می‌نواخت فقط یک خبر حاشیه‌ای است. کسی هم که نوازنده و موسیقیدان و شاعر و مجسمه‌ساز است، در درجه اول باید از آثار هنری او گفت.

این همه تاکید بر مدرک دکترای متوفی آن هم در حوزه ای که اساساً داشتن مدرک دانشگاهی آخرین حرف را می‌زند، حاکی از این است که عشق مدرک هیئت عزاداران حاکم بر ایران هم در خلاء بوجود نیامده است.

پدید روز افزون "دکتر حجت‌الاسلام" به تولید انبوه رسیده است. عصاره‌های مجلس همه مدرکی بالای فوق‌لیسانس دارند. در پارلمان انگلیس هم از این همه مدرک دانشگاهی خبری نیست. زاکانی شهردار تهران دکتر است، دکتر هسته‌ای هم هست. رژیم مداحان، مداحی را هم وارد رشته‌های دانشگاهی کرده است. خود مداحان حکومتی هم می‌دانند هزار دکترای مداحی بگیرند حتی در کنار نام موذن‌زاده اردبیلی هم از آنها یاد نخواهد شد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

لهجه معیار در عبری مدرن چگونه شکل گرفته است؟

تنها موضوع جالب و حتی شگفت‌انگیز برای من در خصوص اسرائیل زنده کردن زبان مُرده عبری است. حقیقتاً کاری بزرگ کردند. این تنها درس مهم اسرائیل برای جهانی است که هر روز در یک گوشه آن یک زبان در حال مرگ است.

گویا تا زمان تشکیل کشور اسرائیل حتی یک یهودی هم در جهان نبود که زبان مادری او عبری بوده باشد. یک دوست زبان‌شناس می‌گفت در زمان تشکیل اسرائیل رئیس‌جمهور اسرائیل (و یا یک مقام مهم و بنیانگذار دیگر، دقیق به یاد ندارم) و همسرش تصمیم می‌گیرند با فرزند خود فقط به عبری صحبت کنند. خود آنها از شرق اروپا آمده بودند و زبان اولشان عبری نبود. بالاخره این زوج موفق می‌شوند و فرزند آنها بعد از چند هزار سال اولین کسی در جهان می‌شود که زبان اول و مادری او عبری است.

اما یک سؤال همواره با من بود. این میان لهجه معیار عبری چگونه شکل گرفت؟ اساساً چیزی به نام لهجه در درون زبان عبری مدرن معنا دارد؟

عبری تا همین صد سال پیش در متون مقدس زنده بود. زبان عبری خیلی قبل از زبان لاتین سرنوشتی مثل لاتین یافت. یهودیان در هر گوشه از جهان یا به زبان مردم آن منطقه صحبت می‌کردند و یا مثل یهودیان تبعیدی از اسپانیا به عثمانی زبان مادری آنها لادینو بود. ربطی هم به عبری نداشت.

وقتی زبانی فقط در کتاب‌ها زنده باشد، به طور طبیعی یکی از بزرگترین دارائی‌های خود یعنی تنوع لهجه را از دست می‌دهد. مثلاً اگر در ایران فارس نبود و زبان فارسی فقط در کتاب‌ها بود، طبعاً خبری هم از لهجه مشهدی و شیرازی نبود. با شیرازی هم فقط از کانال سخت‌کوشی می‌‎شد شوخی کرد.

از دوستان عرب شنیدم وقتی یک فلسطینی حرف می‌زند از لهجه او کاملاً پیداست که عرب فلسطینی است. حتی لهجه مناطق مختلف فلسطین هم قابل تشخیص است. باید هم چنین باشد. وقتی مردمی قرن‌ها ساکن یک منطقه باشند و زبان آنها در سطح جامعه زنده باشد، تفاوت لهجه هم از الزامات این قدمت داشت.

در اسرائیل چطور؟ خیلی بعید است در کشوری که بر اساس قصه‌های تورات و عموماً روی خاک دیگران شکل گرفته است چیزی به نام لهجه منطقه‌ای معنا داشته باشد. و یکی از آنها هم لهجه معیار محسوب شود.

در دنیای فرانسه‌زبان لهجه معیار پاریسی است. یکی از بارزترین نشانه‌های زبان فرانسه هم تلفظ حرف R به شکل اِغ است.  اما وقتی مقامات کشورهای افریقائی که زبان رسمی آنها فرانسه است به فرانسه حرف می‌زنند، بعضاً کلمه حاوی حرف R را مثل فرانسه اوریجینال تلفظ نمی‌کنند و تحت تاثیر سایر زبانها و یا احیاناً زبانهای مادری خودشان به شکل "ار" تلفظ می‌کنند. حتی بعضاً نام "پاریس" را هم کمابیش به همین شکلی بیان می‌کنند که من و شما بیان می‌کنیم. زبان پدیده زنده‌ای است و زنده‌ترین زبان‌ها هم تغییر می‌کنند.

سالها کنجکاو شدم در خصوص کارناوال mardi gras بیشتر بدانم. این مراسم گویا ریشه فرانسوی دارد. با اینکه در خود فرانسه منسوخ شده است، اما فرانسوی‌تبارهای ایالت لوئیزیانای امریکا همچنان برگزار می‌کنند. چند ویدیو از مردم فرانسه‌تبار آن ایالت دیدم که به فرانسه حرف می‌زدند. اما در درون زبان فرانسه برای اسم این کارناوال از تلفظ انگلیسی "مردی گراس" استفاده می‌کردند و از آن تلفظ فرانسه هیج خبری نبود.

و باز هم از همان حرف "ر" مثال می‌زنم. اجداد ما در زبان تُرکی و حتی تا چند نسل قبل قادر نبودند کلمه‌ای که با "ر" شروع می‌شود را تلفظ کنند. شاید هیج کلمه‌ ترکی هم وجود نداشته باشد که با "ر" شروع شود. چنین کلماتی با اضافه کردن یک "ا" به ابتدا کلمه قابل تلفظ بود و بسته به کلمه این حرف هم صدا می‌گرفت.

معروفترین آنها "روس" است که تُرک‌ها "اُروس" می‌گفتند. این موضوع در زمان کودکی من هم هنوز برقرار بود. میاندوآبی‌های که به شهر و روستاهای ما در اورمیه آمده بودند قادر نبودند اسامی عربی "رحمان" و یا "رحیم" را همینطور بگویند. اِرحمان و  اِرحیم می‌گفتند.  اما اکنون در زبان تُرکی و تحت تاثیر سایر زبان‌ها این موضوع چنان از بین رفته است که گویا از همان ابتدا وجود نداشت.

حالا چطور شده است که در زبان عبری، اساساً حرف R وجود ندارد و به شکل "اِغ" تلفظ می‌شود؟ خود نام زبان عبری تقریبا در همه زبانها حاوی حرف "ر" هست و کسی مثلاً "هبغیرو" نمی‌گوید.

زبان عبری توراتی بحث دیگری است، اما زبان عبری برای زندگی مدرن امروزی در همان ابتدای شکل‌گیری چنان کلمه کم داشته است که برای امور روزمره هم استفاده از این زبان معضلی بود.

در فلسطین زبان عبری سخت تحت تاثیر زبان عربی بود. آنوقت این روزها این مردک قاتل کودک‌کش بنیامین نتانیاهو صبح تا شب خاماس خاماس می‌گوید و دوباره این سؤال برای من مطرح می‌شود که چطور در عبری مدرن بیخ گوش عربی نمی‌توانند حرف "ح" را تلفظ کنند؟ از گویشوران دو زبان پرگویشور فرانسه و تُرکی مثال زدم که چگونه تغییر کردند.

واقعاً در اسرائیل داستان لهجه و لهجه معیار از چه قرار است؟ گویش مردم تل‌آویو معیار است؟ آخر در تل‌آویو  دو خانواده وجود دارد که پیش از تشکیل اسرائیل دست‌کم یک نسل ساکن آنجا بوده باشند؟ هر کدام از یک گوشه جهان آمدند. شاید هم لهجه اهالی یهودی قدیمی و بومی بیت‌المقدس را مبنا قرار دادند.

تا آنجا که شنیدم در اسرائیل از لهجه همین اندازه می‌شود فهمید که شخص از کدام کشور آمده است. به عبارت دیگر لهجه فرانسوی و انگلیسی و روسی و تُرکی و عربی یهودی‌ها بیشتر قابل تشخیص است. حال بر اساس کدام پیشینه سکونتی لهجه معیار شکل گرفته است؟

نکند لهجه معیار عبری مدرن هم یک چیزی نظیر خود کشور اسرائیل تماماً طراحی شده است؟ و لابد وقتی با لهجه هم شوخی می‌کنند از خود اسرائیل به اندازه چند روستا هم حرفی برای گفتن ندارند. لهجه حقیقتاً یک نشانه بسیار مهم در هر زبانی است و نسبت مستقیم با قدمت سکونت در یک منطقه دارد. شهر و روستا هم ندارد.

بالانج مرکز محال باراندوزچای اورمیه است. روستای بزرگی است. یک رودخانه هم به همین نام از وسط بالانج می‌گذرد. در گذشته همیشه جاری بود. اکنون عموماً خشک است. بالانجی‌های دو سوی رودخانه هم اندکی تفاوت لهجه داشتند و صد البته فقط برای خودشان قابل تشخیص بود. پولادلی روستای کوچکی است که کمتر از سه کیلومتر با بالانج فاصله دارد. ما لهجه آنها را دست می‌گرفتیم و چون اجداد خودمان از پاریس آمده بودند بعضاً به لهجه اهالی پولادلی چیزی نظیر لهجه دهاتی هم اطلاق می‌کردیم.

بالانج همیشه مهاجرپذیر بود. مهاجران در قبل از انقلاب عموماً میاندوآبی بودند که محله خاص خود را داشتند و لهجه آنها آشکارا متفاوت بود. گاهی لهجه آنها را دست می‌گرفتیم که وقتی اول کلمه حاوی حرف "ر" بود نمی‌توانستند درست ادا کنند. مثلاً به طعنه به جای نئجسن(چطوری) از آنها می‌پرسیدم اِنئجسن؟ غافل از اینکه لهجه آنها یادگار تُرکی باستان بود.

بالوو یک روستای بسیار بزرگ در محال رَوزَه‌چای اورمیه است. شاید بزرگترین روستای اورمیه باشد. اکنون تقریباً به شهر چسبیده است. اما یک لهجه به غایت متفاوت از اورمیه دارند که جان می‌داد برای شوخی کردن. شوخی هم می‌کردیم ولی ناراحت نمی‌شدند. خودشان هم بعضاً می‌خندید. البته این رویکرد بالووی‌ها لزوماً از سعه‌صدر نبود، ریشه در یک افتادگی مثال‌زدنی داشت.

علاوه بر لهجه، افتادگی یکی دیگر از ویژگی‌های بارز اهالی بالوو است. خودشان بالوو را "بالا استانبول" یعنی استانبول کوچک می‌نامند. چیزی در حد و اندازه محله بی‌اوغلو در قلب بخش اروپایی استانبول. با این حساب شوخی دیگران با لهجه آنها بیشتر اسباب انبساط خاطر این بزرگواران اروپائی بود. گویی یک نفر از ماسل‌برو اسکاتلند به لندن برود و لهجه اهالی این شهر را دست بگیرد.

برای کسی که ترکی هم نمی‌داند اختلاف لهجه فاحش بالوو و اورمیه قابل درک است. در عموماً لهجه‌های تُرکی "رفتی" و "نرفته است" کمابیش به شکل گئدیبسن و گئدمیبدی تلفظ میشود. اما اروپائی‌های مقیم بالوو در بیخ گوش اورمیه می‌گویند :  گئدیت، گئتمیت

تنها دمکراسی مطلوب یَهُوه به اندازه بالانج و بالوو ما از خود سرمایه لهجه دارد؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

مطلبی به نقل از صفحه تلگرام رضا نساجی

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

یک سؤال

این یک امر عادی است که رژیم ایران از هر اقدام خود در سطح جامعه نتیجه عکس بگیرد. حتی در سایه این رژیم دینی خیلی از دینداران هم از دین و مذهب برگشتند.

در قضیه فلسطین هم این همه سر و صدا و حمایت از فلسطین و کوبیدن بر طبل دشمنی با اسرائیل نتیجه عکس داده است. در حال حاضر ایران شاید تنها کشور اسلامی باشد که در آن خیلی‌ها چنین آشکارا خود را در کنار امثال بنیامین نتانیاهو می‌بینند.

پس چرا همین رژیم در فاجعه خونبار سوریه چنان با همدلی اقشار وسیعی از مردم و بعضاً چهره‌های صاحب‌نام مواجه شد که حتی خیلی از مقامات رژیم هم ذوق‌زده شدند؟

باید در نظر داشت که کاسبی رژیم‌هایی مثل ایران و سوریه با موضوع فلسطین واقعیت را تغییر نمی‌دهد. با هر متر و معیاری حقوق ابتدائی مردم فلسطین نقض شده است. هیچ وجدان بیداری هم در جهان نیست که منکر چنین حقوقی برای فلسطینی‌ها باشد. فلسطینی هم حق دارد برای خود در سرزمین خود کشوری داشته باشند. قطعنامه‌های سازمان ملل اسرائیل را اشغالگر سرزمین‌های فلسطینی می‌داند. دفاع از حق ضایع شده هم در هر حال یک وظیفه اخلاقی است.

اما در سوریه همه چیز برعکس بود. رژیم بشار اسد جنایتکارترین رژیم حال حاضر جهان است. هیچ رژیم دیگری اکنون در جهان بر سر کار نیست که این اندازه مردم خود را کشته و آواره کرده باشد. هیج وجدان بیداری هم در جهان برای رژیم جنایتکار اسد مشروعیت قائل نیست.

رژیم ایران از همان ابتدا شریک اول و بلکه کارگردان اصلی صحنه خونبار سوریه بود. صدها میلیارد دلار از سرمایه ایران را خرج بقای رژیم بعثی علوی اسد کرد. هیج دستاوردی هم کسب نکرد که بتوان آن را به منافع ملی ایران نسبت داد. حتی سرمایه‌های معنوی ایران به عنوان یک کشور در این فجایع بر باد رفت.

تاریخچه قضیه را ملاحظه کنید. حوادث سوریه بعد از سرکوب جنبش سبز اتقاق افتاد. یکی از سرداران سرکوبگر جنبش بلافاصله به سوریه اعزام و در آنجا هم کشته شد. او در ویدیویی آشکارا گفت به رژیم اسد توصیه کرد از تجربه سرکوب جنبش سبز استفاده کند و اراذل و اوباش را از زندان‌ها آزاد کند و به جان مردم بیندازد. داعش با همین کارها میدان‌دار شد.

با همه اینها از نویسنده بسیار مشهور تا روزنامه‌نگار طرفدار جنبش سبز در کنار رژیم قرار گرفتند و بر جنایات سوریه ماله کشیدند. فرمانده ایرانی این جنگ "سردار عارف" نام گرفت. برای مدت زیادی هم شخص بسیار محبوبی بود. بعضاً اپوزسیون برانداز رژیم هم به تمجید از او پرداخت.

سمبلیکترین خبری که حاکی از ذوق‌زدگی رژیم از این همه همدلی بود از قول جانشین اطلاعات سپاه منتشر شد. او گفت : «تصمیم به بازداشت خانگی میرحسین موسوی، مهدی کروبی و زهرا رهنورد ربطی به اعتراضات 88 نداشت و دلیل آن فراخوان تجمع برای همبستگی با بازداشت‌شدگان سوریه بود» این یارو از شدت ذوق‌زدگی تاریخ و جغرافیا را با هم قاطی کرده بود. در آن تاریخ هنوز خبری از سوریه نبود.

چرا چنین شد؟ حتی اگر بنا بر لجاجت با رژیمی باشد که سرمایه‌های مادی و معنی کشور را خرج اهداف خود می‌کند، علی‌الاصول باید در ماجرای سوریه مخالفت با رژیم بیشتر هم می‌بود. این تناقض ریشه در کدام طرز فکر دارد؟ (کامنت اول)

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت اول :

این مقاله حاصل سال‌ها کنجکاوی و مطالعه من در حوزه زبان و مذهب و سرمایه‌های معنوی است. در اینجا سعی کردم نشان بدهم در سوریه یک اتفاق بی‌سابقه افتاد که در فلسطین شدنی نبود. در سوریه فرقه‌گرائی مذهبی رژیم و ناسیونالیسم ایران‌سوز ایرانی کاملاً با هم همسو شدند. و نتیجه همین شد که می‌بینید.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

 

***

 

اوهووی ماله‌کشان، اوهووی کاسبان غزه و فلسطین، بدانید و آگاه باشید که کارنامه تباه شما جلوی چشم هر کسی است. همه می‌دانند درد شما درد فلسطین نیست. درد شما درد مردم غزه نیست. درد شما درد انسان نیست. درد شما درد فرقه تباه شماست.

اگر انسان بودید و درد انسان داشتید، اکنون از گذشته شرم‌آور خود اندکی خجالت می‌کشیدید و دست‌کم چند روزی خفه می‌شدید. رژیم بشار اسد با شهرهای سوریه دقیقاً همین کاری را می‌کرد که اکنون اسرائیل با غزه می‌کند. گرسنگی و بی‌برقی و بی‌آبی و از آسمان بمب بشکه‌ای بر سر این مردم آوار بود تا تسلیم شوند. و شما بی‌شرف‌ها فقط از داعش می‌نوشتید.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

آیا اسرائیل در این جنگ پیروز خواهد شد؟

این مطلب را عصر روز شنبه پانزدهم مهر نوشتم که نتایج حمله حماس منتشر شد. اکنون فقط کمی ویرایش کردم. فردای آن روز نظر خودم را با یکی از بهترین و سرشناس‌ترین تحلیل‌گران مسائل منطقه در میان گذاشتم. ایشان بزرگوارانه به نقد نظر من نشستند. با بخشی موافق و با بخشی مخالف بودند. اما در لابلای این تبادل نظرها نکاتی هم مستتر بود که دوست آداب‌دان من به متمدنانه‌ترین شکل ممکن بیان کرد.

اگر به زبان صاف و ساده ترجمه کنم نظر ایشان این بود که اولاً ماشاالله به این همه اعتماد به نفس، در ثانی هنوز خیلی چیزها معلوم نیست و اساساً درست نیست کسی با این قطعیت در چنین زمان کوتاهی نظر دهد. نکته را گرفتم و به  صراحت گفتم : ببین رفیق! اولاً این نظر ناحیه مقدسه طب تا نجوم است که چندان میانه‌ای با این ملاحظات ندارد. در ثانی به نظر من نظر را همین الان باید نوشت. گرچه از روزهای آینده و برنامه اتاق‌های جنگ قدرت‌ها کسی خبر ندارد، اما دهها متغیر دیگر هست که ما از تاریخ آنها کمابیش اطلاع داریم.

این را جدی می‌گویم. اگر کسی تحلیلی بر اساس دانسته‌های خود دارد اتفاقاً باید الان مطرح کند. وقتی همه چیز مشخص شد علیرضا نوری‌زاده هم می‌تواند ساعت‌ها نظر دهد و حتی چند سناریو چاشنی نظرات خود بکند. مثلاً به ایران اینترنشنال بگوید همان روزهای اول جنگ با محمود عباس تلفنی گفتگو می‌کردم. عباس از من پرسید علیرضا! با این حماس و با این رژیم ایران چه کنم؟ من هم گفتم ابومازن! تو خودت پیر سیاست هستی، کار رژیم ایران را به جوانان ایران بسپار و بگذار اسرائیل کار حماس را یکسره کند. آخی کشید و گفت راست می‌گویی علیرضا.

آنچه ما با اطمینان می‌دانیم و خود اسرائیلی‌ها هم قبول دارند این است که اسرائیل بزرگترین ضربه را بعد از سال 1973 از فلسطینی‌ها و مشخصاً از حماس و نوار غزه خورده است. تصویر و هیمنه آسیب‌ناپذیری اسرائیل و دستگاه‌های عریض و طویل نظامی و امنییی آن شکسته شده است.

اسرائیل مصمم است و باید به آنچه اتفاق افتاده است جوابی بدهد که هم مردم خود را راضی کند و هم هر گروه و کشوری که مرتکب این عملیات شده است را از کرده خود پشیمان کند. اسرائیل در این جنگ به طور مشخص دو طرف دارد : حماس و ایران. 

در مورد حماس هیچ تردیدی وجود ندارد که عامل اصلی این عملیات است. در خصوص ایران ده‌ها اما و اگر مطرح است. تا این لحظه هیج سند محکمه‌پسندی دالّ بر دخالت مستقیم ایران ارائه نشده است. اما هر آن ممکن شرایط تغییر کند. اسرائیل این عملیات را یازده سپتامبر خود می‌داند. کمترین تردیدی نباید کرد که بر همین اساس اسرائیل از ته دل مایل است همان کاری را با ایران بکند که امریکا با افغانستان کرد.

در خصوص حماس قطعاً روش‌های گذشته کارساز نیست. شخم کردن غزه و کشتن رهبران حماس و هزاران فلسطینی یک اقدام  تکراری است. اتفاقاً از دل آن شخم کردن‌ها این حماس بیرون آمده است. اسرائیل باید بتواند حماس را به طور کامل از بین ببرد.

اگر اسرائیل در این عملیات غزه را اشغال کند و ریشه گروه‌های فلسطینی را در آن باریکه بخشکاند، طبعاً میتواند ادعای موفقیت بکند. چنین کاری شدنی نیست. غزه دو و نیم میلیون نفر جمعیت دارد. اگر حماس هم از بین برود، تا فلسطینی هست و تا مسئله فلسطین هست، بالاخره یک گروه دیگر نظیر حماس از میان این مردم ظهور خواهد کرد.

با این حساب فقط یک راه باقی می‌ماند. اسرائیل نسل فلسطینی را از غزه منقرض کند. همه قرائن هم حاکی از آن است که اسرائیل با چنین قصدی به میدان آمده است. اما کاسبان هولوکاست هرگز نخواهند توانست هولوکاستی دیگر در این باریکه راه بیندازند.

فعلاً کارهای غیرانسانی و وحشیانه و در یک کلام اسرائیل‌گونه حماس و کشتار و شکنجه شهروندان غیرمسلح اسرائیلی و اسیر گرفتن آنها با آن وضعیت رقت‌بار، جهانی را با اسرائیل همدل کرده است. در گذشته چنین چیزی سابقه نداشت. این کار حماس در درجه اول پاس گُل به نژادپرستان راستگرا و کودک‌کش اسرائیلی بود تا به بقیه جهان نشان دهند فلسطین همین است. موفق هم شدند. فعلاً همه چیز به نفع اسرائیل است.

اما این اسرائیل است. اسرائیل استاد جنایتکاران است. ذات کینه‌توز و نژادپرستانه سیستم آپارتاید حاکم بر این کشور چنین ظرفیتی ندارد که از این همه همدلی جهانی به نفع خود بهره ببرد و ضمن جنگ و انتقام از حماس به تعهدات بین‌المللی خود برگردد و تن به مذاکرات واقعی صلح با کشورهای عربی و کرانه باختری بدهد تا مسئله ریشه‌ای‌تر حل شود.

اسرائیل عنقریب روی حماس را سفید خواهد کرد. به چنان بحران انسانی در غزه دامن خواهد زد تا اتفاقاً خیلی‌ها که اکنون همدل اسرائیل هستند بهتر متوجه ریشه این همه نفرت فلسطینی‌ها از اسرائیل بشوند.

غزه هم خالی شدنی و مردم آن به مصر فرستادنی نیست. اگر شدنی بود تا کنون این اتفاق افتاده بود. اگر شدنی بود اسرائیل هزاران راه پیش پای مردم غزه می‌گذاشت تا از آنجا مهاجرت کنند. اگر شدنی بود خیلی از رهبران تسلیم عرب با اسرائیل همه نوع همکاری می‌کردند تا صورت مسئله از بین برود و آنها هم با خیال راحت به ابرپروژه‌های خود بپردازند.

خلاصه : برای نابودی گروه‌های فلسطینی در غزه و از جمله حماس، اسرائیل هیچ راهی جز نابودی کامل غزه ندارد. این نابودی هم هیچ نام دیگری جز هولوکاست و نسل‌کشی ندارد.  اسرائیل در این راه حتماً شکست خواهد خورد. در ضمن همه اسرائیل هم نتانیاهو نیست. وجدان‌های بیدار اسرائیلی هم این وضعیت غیرانسانی را طاقت نخواهند آورد.

و اما ایران! اگر فرض کنیم حمله بسیار حساب‌شده حماس با برنامه‌ریزی و هدایت مستقیم رژیم ایران صورت گرفته باشد، در این صورت اسرائیل باید از رژیم ایران انتقام بگیرد.

فرض نوشته را تکرار می‌کنم. و روی "اگر" بیشتر تاکید می‌کنم. اگر واقعاً این عملیات برنامه‌ریزی رژیم ایران باشد، باید گفت رژیم ایران در شرایط فعلی جهان برگ برنده‌ای را رو کرده است که از همان لحظه اول اسرائیل را آچمز کرد. اسرائیل شکستی خورد که هر جوابی به ایران بدهد به شکستی دیگر منتهی  خواهد شد. تهدیدات دائمی اسرائیل در مسائل هسته‌ای هم لوث خواهد شد. توضیخ می‌دهم چرا چنین فکر می‌کنم.

اما قبل از آن باید گفت تنها دلیل محکمه‌پسند که حمله حماس ربط مستقیمی به رژیم ایران ندارد، اتفاقاً همین نتیجه عملیات است. سالهاست شکست از اسرائیل یک کار عادی برای رژیم ایران شده است. اسرائیل هر کاری را که بتوان تصور کرد در خاک ایران و بیخ گوش آقایان مرتکب می‌شود. علی یونسی وزیر اطلاعات سابق رژیم گفت اسرائیل چنان نفوذ اطلاعاتی در کشور دارد که مسئولان باید نگران جان خود باشند. هر کاری هم اینها در تقابل با اسرائیل کردند اوضاع را بدتر کرد و ضربه بیشتری خوردند.

آنوقت! چنین سیستمی، چنین عملیات بسیار موفقی را در تهران طراحی کند، و به دست حماس و در داخل خاک اسرائیل اینگونه پیش ببرد، و نظامیان اسرائیلی را از پادگان‌ها بعضاً با لباس خواب اسیر بگیرد، و اسرائیلی هم که کامیونی از تهران اسناد فوق‌سرّی می‌برد خبر نشود؟ گیرم اسرائیل در غزه دچار غرور بود و خواب بود، در تهران هم خواب بود؟

دشوار بتوان توان چنین سازماندهی وسیع و فوق‌محرمانه را از سیستم سرداران مستعان‌ساز زاکانی‌پرور قبول کرد. اینها همواره دروغ می‌گویند. به دروغ معتاد هستند. بی‌دلیل هم دروغ می‌گویند. اما شخصاً تمایل دارم این بار حرفشان را قبول کنم که واقعاً در طراحی این عملیات نقش نداشتند. و بیشتر و پول دادند و به کسانی اسلحه رساندند. این هم کار همیشگی هیئت عزاداران حاکم بر ایران است. در تهران باشند یا تحفه‌های خود را به تورنتو بفرستند باز هم کارشان همین است.

با همه اینها فرض می‌کنیم واقعاً کار کار رژیم ایران باشد. حال سؤال اینجاست. آیا اسرائیل توان حمله به ایران را دارد؟ تقریباً همه صاحب‌نظران اتفاق نظر دارند که اسرائیل به تنهائی قادر به چنین کاری نیست. اگر اسرائیل چنین توانی داشت همین الان جنگ شروع شده بود. تنها راه ممکن همراهی غرب و مخصوصاً امریکا با اسرائیل در حمله به ایران است. محال اندر محال است امریکا وارد چنین جنگی بشود.

سال 2003 بازرسان بین‌لمللی تا اتاق خواب صدام را هم گشتند و چیزی از سلاح کشتار جمعی نیافتند. بعدها که صدام سرنگون هم شد چیزی یافت نشد. اما امریکا چنان تن‌اش برای جنگ می‌خارید که منتظر سند و مدرک نبود. باسند یا بی‌سند تصمیم خود را گرفته بود. در همان تاریخ کمابیش به صراحت هم می‌گفتند چندان منتظر سند و مدرک نیستند.

اما همین الان اگر یکی از این سرداران مستعان‌ساز به امریکا پناهنده شود و اسناد درجه یک و غیرقابل انکار دخالت ایران را به امریکا تحویل دهد، باز هم امریکا وارد جنگ تمام‌عیار با ایران نخواهد نشد. تنها کاری که خواهند کرد تشدید تحریم‌های بی‌امان و فشار بیشتر است. مکانیزم ماشه را در سازمان ملل فعال خواهند کرد تا کار ایران در دور زدن تحریم‌ها از این هم دشوارتر شود. صد البته در عملیات ایذائی مثل انفجار پی در پی سیلوهای امنیتی و ترور هر چه بیشتر مقامات رژیم هم بیشتر هوای اسرائیل را خواهند داشت.

رژیم ایران سالهاست در مقابل کارهای ایذائی و تحریم و ترور مقامات و انفجار پادگان‌ها عملاً واکسینه شده است. در ضمن سرداران مستعان‌ساز به تولید انبوه رسیدند و کشتن هیچکدام از آنها دردی از اسرائیل دوا نمی‌کند.

در ایران فقط یک مقام وجود دارد که اگر اسرائیل بتواند به عنوان انتقام او را بکشد و خلفی هم از او باقی نگذارد، می‌تواند مدعی شود موفق شده است.

جنگ با ایران باید یک جنگ واقعی نظیر جنگی باشد که امریکا با حکومت صدام راه انداخت. اگر امریکا و اسرائیل دست به چنین جنگی بزنند به فاصله بسیار اندکی موجب نابودی زیرساخت‌های ایران و به دنبال آن بدبختی و آواره‌گی هشتاد میلیون ایرانی خواهند شد.

اوضاع نظامی و اقتصادی جهان قمر در عقرب‌تر از این حرفهاست. جنگ اوکراین همچنان بلاتکلیف است. روسیه در گِل فرومانده تشنه یک جنگ دیگر است. امریکا اسرائیل نیست. امریکا رهبر جهان غرب است و هزار مسئولیت دیگر هم دارد.

ایران به اندازه کافی کشور بزرگی است که منطقه و بلکه جهان به این نتیجه برسد تحمل یک ویرانی گسترده دیگر را ندارد. تازه این در شرایطی است که رژیم ایران در مقابل چنین جنگی دست روی دست بگذارد. حتماً چنین نخواهد بود.

در یک جنگ تمام عیار رژیم ایران از یک امکانی برخوردار است که امریکا و اسرائیل هرگز چنین امکانی ندارند. گرچه کل ایران و تمام منابع درآمد کشور رهن کامل رژیم است، اما این رژیم وقتی پای بقاء خود در میان باشد همانقدر دغدغه مردم ایران را دارد که طالبان دغدغه مردم افغانستان را دارد.

رژیم ایران همانقدر نگران آینده ایران است که اکنون نگران سرنوشت آرمیتاست. جان شیرین آرمیتا همینقدر برای اینها اهمیت دارد که اسباب دردسر برای بقای نظام نشود. کیست که نداند حکومتی با این ویژگی‌ها چقدر قدرت تخریب بالائی دارد.

با فرض اینکه عملیات حماس کار ایران باشد، به وضوح نشان از آن خواهد داشت که رژیم پتانسل‌های فراوانی دارد که حتی اسرائیل از آنها غافل است. حزب‌الله بیخ گوش اسرائیل گوش به زنگ است. حماس یک گروه اسلامی با گرایش اخوانی است. اما حزب‌الله و حسن نصرالله شیعه خود رژیم است و لازم باشد تا آخرین قطره خون برای رژیم خواهند جنگید. در سوریه این را ثابت کردند.

در ضمن مسئله اسرائیل بسی فراتر از ایران است. اسرائیل حتی اگر در سطح امریکا هم با کشورهای عربی رابطه رسمی داشته باشد، در بدنه جوامع عربی و اسلامی کشور بسیار منفوری است. اسرائیل حتی در ترکیه هم که روابط دیرینه با هم دارند کشور بسیار نامحبوب و حتی منفوری است.

شگفت اینکه ایران شاید تنها کشور اسلامی باشد که در بدنه جامعه آن اسرائیل مثل سابق منفور نیست. حتی خیلی‌ها در نفرت‌پراکنی علیه فلسطین با راستگرایان اسرائیل مسابقه گذاشتند.

البته اسرائیل در جمهوری آذربایجان کشور محبوبی است، اما آذربایحان کشور به غایت سکولاری است. حکایت آذربایجان و فضای فکری آن اساساً چیز دیگری است. آذربایجان همان اندک احساسات اسلامی خود را هم که گاهی بروز می‌دهد، بیشتر مدیون همسایه اُولترامسیحی خود است.

حال اگر جنگی تمام‌عیار شکل بگیرد، کدام کشور اسلامی و عربی منطقه جرات می‌کند پایگاه در اختیار کشورهایی قرار دهد که قرار است از ایران و حماس به نفغ اسرئیل زخمی انتقام بگیرند؟ 

اسرائیل کشورهای عربی را در گذشته شکست داده و تحقیر کرده است. تقریباً همه خاک فلسطین را خورده است. اسرائیل حتی قطعنامه‌های سازمان ملل را هم تحقیر کرده است. اسرائیل با چنین پیشینه‌ای معلوم است چقدر در بدنه جوامع منطقه منفور است.

در جنگ اول خلیج، اسرائیل نه سر پیاز و نه ته پیار بود. اما ارتش صدام حسین به سمت اسرائیل موشک شلیک کرد. امریکا به جد از اسرائیل خواست جواب ندهد. صدام از میزان نفرت مردم عرب از اسرائیل خبر داشت. میدانست اگر اسرائیل جواب بدهد برای شرایط دشوار او بهتر است.

این اسرائیل در اروپا هم کشور محبوبی نیست. تازه اروپائی‌ها روزِ روزش هم بیشتر شعار می‌دهند. در قضیه بوسنی عملاً آویزان امریکا شدند. الان هم در ماجرای اوکراین حرف اول را امریکا می‌زند. خیلی خیلی بعید است این اروپائی‌ها بیایند و برای خاطر اسرائیل خود را درگیر یک جنگ تمام عیار بکنند و اسباب نابودی کشوری بشوند که بیشترین دود آن در آینده به چشم اروپا خواهد رفت و روسیه هم بهره خواهد برد.

خلاصه : اگر این حمله واقعاً کار نظام ایران باشد، نتیجه برای نظام بسیار موفق بود و تهدیدات اسرائیل علیه رژیم را برای سال‌ها خنثی کرد. اسرائیل شکستی از رژیم خورد که هر جوابی به آن بدهد اوضاع را بدتر خواهد کرد و شکست دیگری خواهد خورد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در مورد نصاویر داعش‌گونه که از رفتار فلسطینی‌ها با اسرائیلی‌ها منتشر شد، هیچ توجیهی قابل قبول نیست. باید بی‌هیچ اما و اگری از این رفتارهای غیرانسانی ابراز انزجار کرد.

ریشه این مسئله بدون تردید نفرت است. وقتی هم صحبت از نفرت و اعمال ناشی از نفرت به میان می‌آید باید حتماً و قطعاً امکان کنترل نفرت هم در تحلیل مسئله لحاظ شود. در غیر اینصورت ممکن است حتی تحلیل‌گران بی‌طرف هم ناخواسته در دام راستگرایان افراطی و نژادپرست اسرائیلی بیفتند. این نژادپرستان سالهاست تلاش می‌کنند از فلسطینی انسانیت‌زدائی کنند. یک مثال از آخرین جنگ منطقه می‌زنم.

خیلی از مقامات جمهوری خودخوانده قره‌باغ که اخیراً دستگیر و برای محاکمه به باکو منتقل شدند، آشکارا سابقه جنایت جنگی دارند. یکی از آنها در قتل‌عام خوجالی داشت. اینها همان مقاماتی بودند که سی سال پیش با توحش تمام صدها هزار آذربایجانی را با پای پیاده از خانه و کاشانه خود آواره کردند. دار و ندار این مردم را تصاحب کردند و یا به آتش کشیدند.

حال فرض کنید وقتی خانکندی آزاد شد، مردم عادی آذربایجان بدون هیچ کنترلی می‌توانستند وارد این شهر شوند. این همه نفرت انباشته حتماً این استعداد را داشت که چند نفری صحنه‌های داعشی علیه این مقامات ارمنی خلق کنند. حتی ممکن بود مردم عادی خانکندی هم قربانی نفرت شوند.

دست هر کس هم یکی یک دوربین برای ثبت چنین وقایعی است. باید در نظر داشت که دشمنان آذربایجان از جمله همان مقامات جنایتکار اتفاقاً در حسرت ثبت چنین صحنههای داعشی بودند تا به جهان نشان دهند آذربایجان همین است.

اگر خاطرات قدیمی‌ها را شنیده باشید در جنگ ایران و عراق هم خیلی از این اتفاقات افتاده است. و اتفاقاً بیشترین اتفاقات هم مربوط به واحدهای طلبکاران امروزی است که هیئتی وارد صحنه جنگ شده بودند.

یک دولت مدرن و یک ارتش منظم و حرفه‌ای و آموزش‌دیده هرگز فرض را بر این نمی‌گذارد که همه مردم کشور خود یکی یک  نلسون ماندلاست. اتفاقاً بدترین سناریو را لحاظ می‌کند تا نفرت کنترل شود.

همه ما انسان هستیم و عصبیت هر آن استعداد این را داد که کار دستمان بدهد. خود من اینجا در تهران و پشت فیس‌بوک و صدها کیلومتر دو از صحنه نبرد قره‌باغ چندین دوست قدیمی و روزنامه‌نگار را به خاطر اتهام ناروای پاک‌سازی قومی با دگمه بلاک سلّاخی کردم.

یک ارتش حرفه‌ای فقط پیاده‌نظام و توپخانه و نیروی هوائی ندارد. واحدهای پشتیبانی دیگر هم دارد که لزوماً جنگی نیستند. وظیفه آنها در چنین مواردی مشخص است. از جمله این وظایف رعایت حقوق اسیران مطابق کنوانسیونهای بین‌المللی است.

همه شواهد نشان می‌دهد که نهادهای دولتی و ارتش حرفه‌ای آذربایجان بسیار حساب شده وارد خانکندی شدند. ورود و خروج به شهر برای چندین روز کاملاً در کنترل بود و هنوز هم تحت کنترل است. نتیجه را هم دیدیم.

این نتیجه درخشان لزوماً نشان از این ندارد که هر آذربایجانی یکی یک عیسی مسیج است. در درجه اول نشان از این دارد که یک سیستم مدرن و حرفهای وظایف خود را در چنین هنگامه‌ای به درستی انجام داده است. و گرنه در امریکا و اروپا هم وقتی نظم اجتماعی از کنترل دولت خارج می‌شود، صحنه‌های باورنکردنی از خشم بعضی از اقشار مردم در غارت مغازه‌ها را شاهد هستیم.

فلسطین فاقد دولت است. فلسطین فاقد ارتش مدرن است. اسرائیل چیزی جز نفرت برای فلسطینی باقی نگذاشته است. طبیعی است که چنین فلسطینی آن هم در باریکه غزه مکانیزمی برای کنترل نفرت نداشته باشد. در همه صحنه‌هایی که از رفتارهای غیرانسانی فلسطینی‌ها با اسرائیلی‌ها پخش شد یک چیز کاملاً عیان بود. صحنه هیچ نظم و نسقی نداشت و همه چیز هیئتی پیش می‌رفت.

اگر پای همین فلسطینان روزی به تل آویو هم باز شود، حتماً و قطعاً باید نگران جان مردم عادی اسرائیل بود. این مسئله بیش از هر چیزی نشان از یک جنگ نابرابر دارد. اسرائیل چیزی برای مردم عاصی فلسطین باقی نگذاشته است. در غزه حتی کلید آب و برق این مردم هم دست اسرائیل است.

نفرت در طرف اسرائیل هم بیداد می‌کند. اما در اسرائیل همه چیز برای کنترل نفرت مهیاست. با این وجود اسرائیلی‌ها بسیار بیشتر از فلسطینی‌ها مرتکب جنایت ناشی از نفرت شدند. خیلی از این شهرک‌نشینان اسرائیلی یکی یک ابومصعب الزرقاوی هستند و اگر به حال خود رها شوند فلسطینی را زنده زنده می‌خورند. اما ارتش حرفه‌ای اسرائیل  آنها را کنترل می‌کند.

اگر امکان کنترل نفرت در چنین جنگ نابرابری را لحاظ نکنیم، در دام کثیف‌ترین باندهای جنایتکار و نژادپرست اسرائیلی خواهیم افتاد. این باندها سالهاست تلاش می‌کنند از ارتش اسرائیل تصویری پایبند اخلاق نشان دهند که با مشتی فلسطینی فاقد هر گونه اصول انسانی در حال جنگ است.

در ضمن یک گروه و یا ارتش منظم اگر ذاتاً جنایتکار باشد اتفاقاً اجازه پخش این صحنه‌ها را نمی‌دهد. خود این دلیلی بر نبود مکانیزم کنترل نفرت در غزه است.

جنایتکارترین ارتش حال حاضر جهان یعنی ارتش سوریه هزاران برابر داعش آدم کشت. بمب بشکه‌ای بر سر مردم کشور خود ریخت. اما برعکس داعش اجازه پخش تصویری از این جنایات را نداد. هر چیزی هم پخش شد کُلّهم انکار کرد. تازه مثل اربابانش که سر آرمیتاها را به دیوار می‌کوبند و بعد از دیگران طلبکار می‌شوند، ارتش جنایتکار سوریه ادعای مبارزه با تروریسم هم دارد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در جنگ اخیر فلسطینی‌ها و اسرائیل، به نظر می‌رسد دولت و ملت جمهوری آذربایجان در کنار اسرائیل است. خیابانها و ساختمان‌های باکو با پرچم اسرائیل نورپردازی شدند. بسیاری از مردم به نشانه همدلی با اسرائیل پرچم این کشور را به اهتزاز در می‌آورند.

این کارها حقیقتاً شرم‌آور است. بودن در کنار اسرائیل آن هم به این غلظت یک شرمساری تاریخی است. ترویج معیار دوگانه است. دشمنی با عدالت است. اتقاقاً اگر و فقط اگر یک کشور در جهان باشد که درد فلسطین را درک بکند آن کشور آذربایجان است.

قره‌باغ خاک آذربایجان است. قره‌باغ حتی در مرز آذربایجان و ارمنستان هم نیست، داخل خاک آذربایحان است. خانکندی مرکز قره‌باغ در عمق خاک آذربایجان است. آنوقت ارمنی‌های خانکندی که نسل اندر نسل در وسط خاک آذربایجان شهروند آذربایجان بودند، اکنون می‌گویند آواره‌گی را به تحمل پرچم و پاسپورت آذربایحان ترجیح می‌دهند.

این یعنی چه؟  یعنی ما خودمان را برتر از شما می‌دانیم. اساساً نیازی به تفسیر نیست، بعضی از آنها آشکارا می‌گویند شهروندی آذربایجان در شأن ما نیست. این خودبرتربینی نیست پس چیست؟ این نژادپرستی نیست پس چیست؟ کوچریان اهل قره‌باغ و رئیس‌جمهور سابق ارمنستان حتی این مسئله را تئوریزه کرد و گفت ژنتیک ما با آذربایجانی‌ها فرق دارد.

اسرائیل خدای این کارهاست. اسرائیل خدای این دغل‌بازی‌هاست. اسرائیل خدای این خودبرتربینی است. اسرائیل خدای این خودبرگزیده‌بینی است.

اسرائیل را نهادهای معتبر بین‌المللی رسماً یک رژیم آپارتاید می‌دانند. اسرائیل از اقصی نقاط جهان یهودی وارد می‌کند. در خاک اشغالی فلسطین به آنها مسکن می‌دهد و بعد می‌گوید فلسطینی‌ها می‌خواهند اسرائیل را از بین ببرند. اسرائیل هم حقوق فلسطینی را نقض می‌کند و هم از این مردم انسانیت‌زدائی میکند. این شیوه متجاوزانه و قلدرانه و غیرانسانی همراه با آه و ناله و مظلوم‌نمائی تصنعی را کدام کشور دیگر به مدت سی سال از نزدیک تجربه کرده است؟

به مدت سی سال نزدیک 25 درصد خاک جمهوری آذربایجان توسط ارمنستان اشغال شد. یک میلیون نفر از اهالی همین خاک اشغالی پاک‌سازی قومی شدند. کشورهای بزرگ غربی و عمده مدافعان حقوق بشر در خصوص این همه جنایتات هیچ نگفتند، اما اکنون یک دل و یک صدا نگران سرنوشت ارمنی‌هایی هستند که وسط خاک آذربایجان پاسپورت آذربایجان را در شأن خود نمی‌دانند و می‌خواهند بروند. برای کدام مردم دیگر در جهان به اندازه فلسطینی این معیار دوگانه آشناست؟

همه فلسطینی‌هایی که اکنون فلسطینی محسوب می‌شوند نسل اندر نسل ساکن فلسطین بودند. قریب به اتفاق یهودیانی که اکنون شهروند اسرائیل هستند از سایر کشورها به اسرائیل رفتند. مطابق قطعنانه‌های سازمان ملل بخش اعظم خاک شناخته شده فلسطین در اشغال اسرائیل است.

اسرائیل به تتمه آنچه از فلسطین باقی مانده هم رحم نمی‌کند. صدها هزار یهودی را در دل همین مناطق فلسطینی اسکان داده است. و برای محافظت ار آنها به هر جنایتی دست زده است. به خاطر یک سرباز بارها غزه را شخم کرده و هزاران نفر را کشته است. ولی جهان اکنون یک دل و یک صدا در کنار اسرائیل است و از تروریسیم فلسطینی‌ها می‌گوید. کدام کشور جهان به اندازه آذربایجان با مظلومیت واقعی و آه و ناله‌های تصنعی متجاوزان آشناست؟

آذربایجان خاک اشغالی خود را به کمک ارنش مدرن خود آزاد کرد ولی هنوز رونامه‌نگار بیبیسی فارسی از نقش جهادی‌های سوریه می‌گوید. کدام کشور جهان به اندازه آذربایجان با این همه تهمت آشناست؟

آذربایجان با فلسطین بیش از هر نقطه دیگر در جهان درد مشترک دارد. اینکه گفته می‌شود فلسطینی‌ها از ارمنی‌ها در این جنگ حمایت کردند دلیلی بر این نیست که آذربایجان در جنگ ظالمانه اسرائیل کنار این کشور باشد.  آذربایجان باید بزرگ‌منشی پیشه کند.

در ضمن فلسطینی‌ها مگر همین یک اشتباه را کردند؟ ده‌ها اشتباه دیگر کردند. این هم یکی از همان اشتباهات است که گمان می‌کنند اشغالگران قره‌باغ دوست و آذربایجان دشمن آنهاست. همه اشتباه می‌کنند. ولی اشتباه یک انسان و یا یک جامعه حق انسانی آنها را از بین نمی‌برد.

در شرایط فعلی جمهوری آذربایجان هم در موقعیتی نیست که از این اشتباه فلسطینی‌ها بگوید. چون خود این کشور دقیقاً همین اشتباه را مرتکب می‌شود و در جنگ فعلی حامی اسرائیل متجاوزی است که بیشترین شباهت را به ارمنستان دارد.

کاملاً قابل درک است که متاسفانه منافع ملی خیلی وقت‌ها عدالت و حقوق بشر سرش نمی‌شود. اتحاد با فلسطین دردی از آذربایجان را درمان نمیکند. اما اتحاد  با اسرائیل خیلی از دردهای آذربایجان را دوا کرد. به هر کشورها هم روابط پیچیده‌ای با هم دارند.

متحد اصلی آذربایجان یعنی ترکیه هم رابطه دیرینه‌ای با اسرائیل دارد. ترکیه و اسرائیل حتی روابط نظامی آشکار و پنهان با هم دارند. در گذشته نظر به کوچکی اسرائیل خلبانان اسرائیلی در آسمان ترکیه تمرین نظامی می‌کردند تا بعد بتوانند بمب را دقیق بر سر فلسطینی بیندازند.

اینها واقعیات عداب‌آور جهان سیاست حول محور چیزی به نام منافع ملی است. اما دیگر خوش‌رقصی برای اسرائیل متجاور و اشغالگر با هیج متر و معیاری قابل درک نیست.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

درس‌های پیروزی قره‌باغ (2)

مطابق تمام قوانین بین‌المللی که جمهوری ارمنستان هم آن را به رسمیت می‌شناسد، قره‌باغ بخشی از آذربایجان است.

جمعیت ارمنی‌های مقیم قره‌باغ آذربایجان به دو بخش کلی تقسیم می‌شوند. بخشی از آنها طی این سی سال اشغالگری از سایر کشورها به قره‌باغ آمدند. از ارمنستان و لبنان و سوریه و حتی ایران ارمنی‌هائی به قره‌باغ رفتند. همه این رفتنها هم طبعاً غیرقانونی و بدون اطلاع دولت آذربایحان بود. اساساً دولت آذربایجان در آن تاریخ اقتداری در مناطق اشغالی نداشت.

درصد دقیق این مهاجران غیرقانونی مشخص نیست، اما کم هم نیستند. حتی بعضی از رهبران دولت خودخوانده قره‌باغ خارجی بودند. اکنون حضور آنها در یک کشور مستقل که خاک اشغالی را پس گرفته است غیرقانونی است. خودشان هم می‌دانند. آذربایجان هم آنها را می‌شناسد.

به نظر می‌رسد در یک توافق نانوشته کاری به کار هم ندارند. نه آذربایجان آنها را دستگیر می‌کند و نه آنها قصد ماندن دارند. کجای این رفتن‌ها آوارگی است؟ کجای این کار آواره کردن مردمی است که از خانه و کاشانه خود رانده می‌شوند؟ 

اما بخش دوم ارمنی‌ها کسانی هستند که نسل اندر نسل در قره‌باغ بودند. از زمان اتحاد شوروی هم در خانکندی اکثریت داشتند. بگذریم که بعد از جنگ اول قره‌باغ و شکست آذربایجان اقلیت مسلمان و تُرک شهر خانکندی را از خانه و کاشانه خود راندند.

دولت آذربایجان با هیچ متر و معیاری حق اخراج این ارمنی‌ها را ندارد. این ارمنی‌ها حتی اگر مرتکب جنایت جنگی هم شده باشند آذربایجان حق اخراج آنها را ندارد. تنها کار قانونی ممکن محاکمه است. هر اقدامی غیر از این و اخراج این ارمنی‌ها دقیقاً به معنای پاک‌سازی قومی است.

دولت آذربایجان مطلقاً چنین سیاستی ندارد. آذربایجان حتی اگر دولت خبیثی هم داشته باشد و در دل چنین آرزوئی داشته باشد مطلقاً چنین کاری نمی‌کند. آذربایجان طی این سی سال در درجه اول با سیاست‌ورزی ارمنستان را شکست داده است. آنوقت در روز روشن ارمنی را از خاک آباء و اجدادی آواره کند؟ آواره نکرده چنین متهم است، آواره بکند چه شود؟

دولت آذربایجان به وضوح و مطابق قوانین بین‌المللی به این ارمنی‌ها می‌گوید آذربایجان کشور شما هم هست. شما هم باید مثل یهودی‌ها و مثل سایر اقلیت‌های متنوع آذربایجان در این کشور زندگی کنید و قبل از هر کاری باید شناسنامه و پاسپورت آذربایجانی بگیرید. کجای این حرف غیرقانونی است؟ کجای این درخواست زیاده‌خواهانه است؟

بخشی از این ارامنه پذیرفتند. اما بخش بزرگتر آشکارا می‌گویند زندگی با شناسنامه و پاسپورت آذربایجان برای آنها مقدور نیست. بعضی از آنها حتی می‌گویند چنین کاری در شان ما نیست و مُردن بهتر از زیستن با پاسپورت آذربایجان است. رئیس‌جمهور سابق ارمنستان کوچریان که خود اهل قره‌باغ بود حتی پا را از این فراتر گذاشت و گفت ژنتیک ارمنی و آذربایجانی با هم فرق دارد. این اقدامات و این نگرش نژادپرستانه نیست پس چیست؟

لطفاً توجه داشته باشید که پاسپورت و شناسنامه یک کشور را گرچه حکومت صادر می‌کند، اما بسیاری از ارزش‌های آن ارتباطی به نوع حکومت ندارند. حکومت صادرکننده می‌تواند دمکراتیک و یا غیردمکراتیک باشد. اما بی‌احترامی به شناسنامه و پاسپورت یک کشور بیاحترامی به آن کشور و آن ملت هم هست.

به عنوان مثال حکومت جمهوری اسلامی ماشاالله هر چه خوبان در همه عالم دارند را یکجا دارد. در مورد اقلیت‌ها هم هزار ماشاالله سنگ‌تمام گذاشته است. شهروندان بهائی زیر سایه این حکومت الهی حتی با خیال راحت نمی‌توانند بمیرند. تازه اگر بمیرند هم معلوم نیست قبر آنها سالم بماند.

آیا شما تا کنون از یک شهروند بهائی شنیدبد که بگوید پاسپورت ایرانی صادره از رژیم جمهوری اسلامی را در شأن خود نمی‌داند؟ حتماً نشنیدید. قطعاً هم چنین حرفی را از هیچ بهائی نخواهید شنید. چون معنای آن چیز دیگری هم خواهد بود.

در ایران فقط جدائی‌خواهان ممکن است چنین حرفی را به زبان بیاورند. اما خود آنها هم پاسپورت ایرانی دارند. در ضمن هیچکدام از جدائی‌خواهان ایرانی هم متعلق به مناطقی از ایران در عمق خاک ایران نیستند. خانکندی در عمق خاک آذربایجان است. اساساً جدائی آن منطقه از آذربایجان مستلزم جدائی مناطق عیرارمنی‌نشین هم هست. مستلزم جنایت و آواره‌گی دیگران است. کاری که ارمنستان طی سی سال گذشته انجام داد و در نهایت شکست خورد.

اقدام این هزاران ارمنی آذربایجان در عمق خاک آذربایحان که از صدها سال پیش ساکن آنجا بودند و اکنون آشکارا می‌گویند شناسنامه و پاسپورت آذربایجانی را در شأن خود نمی‌دانند و ترجیح می‌دهند بروند، اقدامی آشکارا تحقیرآمیز و نژادپرستانه علیه ملت آذربایجان است.

خطاب به بخشی از چپ ایرانی! آیا وقت آن نرسیده است که کمی مستقل و بزرگ بشوید و این همه دنباله‌روی پیشه نکنید و دست‌کم بعضی مسائل را که جلوی چشم ما اتفاق می‌افتد به اراده خود تحلیل کنید؟ وقت آن نرسیده است که کمی اعتماد به نفس داشته باشید و این احتمال را بدهید که ممکن است چپ فرانسه هم اشتباه بکند؟ آخر تا کی تحلیل‌های آبکی؟ تا کی دنباله‌روی کورکورانه؟

حطاب به ملی‌گرای ایرانی و ایرانشهری بی‌حیاء! حال که گند چاله دهان خود را باز می‌کنی و آذربایجان را متهم به پاک‌سازی قومی می‌کنی، اولاً کمی به فکر خودت باش که این اندازه معیار دوگانه نداشته باشی و حرف‌های مضحک نزنی. تا کنون جدائی‌خواه‌ترین گروه‌های ایرانی هم مرتکب کاری نشدند که ارمنی‌های آذربایجان می‌کنند. در ثانی بدان و آگاه باش از پس امروز بود فردائی

این نوشته ادامه دارد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

درس‌های پیروزی قره‌باغ (1)

پیروزی قره‌باغ بی‌نهایت شیرین بود. برای من شخصاً یک رؤیا بود. اما در این چند مطلب نمی‌خواهم از شیرینی آن بگویم، اتفاقاً می‌خواهم از جنبه‌های نگران‌کننده‌ای بگویم که در پی این پیروزی مشاهده کردیم.

ساده و عامیانه بگویم. قره‌باغ به وضوح نشان داد ما تُرک‌های مسلمان منطقه، از استانبول تا ساحل خزر، از شمال تا جنوب آذربایجان، ظالم باشیم یا مظلوم باشیم، جنایتکار باشیم یا قربانی باشیم، مدرن باشیم یا عقب‌مانده باشیم،  مذهبی باشیم یا لائیک باشیم، کشوری دمکراتیک داشته باشیم یا غیردمکراتیک، همچنان در معرض اتهامات بسیار سنگین و قرون وسطائی جهان مسیحی قرار داریم.

به جغرافیای فعلی جمهوری آذربایجان نگاه کنید. ترکیب و تنوع جمعیتی که در این جغرافیا زندگی می‌کنند از صدها سال پیش کمابیش همین هست که هست. جمهوری آذربایجان کشوری با اکثریت تُرک مسلمان و شیعه‌مذهب است. یک اقلیت سُنی‌مدهب مسلمان دارد که همچنان سر جای خود هستند. آذربایجان ارمنی و تالش و یهودی و لزگی و کُرد و چندین قوم دیگر دارد که همه آنها سرجای خود هستند. آذربایجان از قدیم‌الایام تنوع قومی و مذهبی داشت. به طرز زیبائی هم همین تنوع را حفظ کرده است. بسیاری از ارمنی‌های شرق ترکیه هم بعد از آن حوادث به همین جمهوری آذربایحان فعلی پناه آورند.

به جغرافیای فعلی جمهوری ارمنستان نگاه کنید. صد سال پیش جمهوری ارمنستان هم دقیقاً جائی نظیر آذربایجان و گرجستان فعلی بود. شاید متنوع‌تر هم بود. به نوشته محققین نامدار ارمنی صد سال پیش در ایروان حتی ارمنی‌ها در اکثریت هم نبودند. بزرگترین شهر ارمنی‌نشین منطقه ایروان نبود، تفلیس بود. نوشته‌های آقای علیرضا اردبیلی در سایت تریبون به همه مستندات این محققین ارمنی ارجاع داده است و علاقه‌مندان می‌توانند ملاحظه کنند. بدون این ارجاعات هم جملگی محققان و صاحبنظران اتفاق نظر دارند که هر سه کشور فعلی قفقار، یعنی آذربایحان و ارمنستان و گرجستان تنوع شگفت‌انیگز قومی و مذهبی داشتند.

اما جمهوری ارمنستان فعلی یکی از تک‌اتنیکی‌ترین کشورهای جهان است. شاید هم تک‌اتنیکی‌ترین کشور جهان است. آخر 98 درصد جمعیت کدام کشور دیگر این جهان از یک قوم و از یک دین و مذهب است؟ ارمنستان همین الان چنین یکدست است. نزدیک به صدرصد جمعیت آن ارمنی است.

جمهوری فعلی ارمنستان کاملاً با ساز و کار پاکسازی قومی شکل گرفته است. تمام این پاک‌سازی‌ها هم همراه با جنایت و خشونت و توحش بوده است. همین سی سال پیش 250 هزار مسلمان را از قاپان با جنایت و خشونت بیرون کردند. همه زمین‌ها و دارائی‌های آنها را تصاحب کردند. در ایروان که ارمنی‌ها حتی اکثریت هم نداشتند اکنون غیرارمنی باقی نمانده است.

در خاک اشغالی آذربایجان هم این کار را در روز روشن کردند. ارمنی‌ها فقط در شهر خانکندی و معدودی روستای دیگر قره‌باغ اکثریت داشتند. کلبجر و لاچین و فضولی و زنگیلان و تمام مناطق اشغالی دیگر عموماً تُرک و مسلمان بودند. همه یک میلیون جمعیت مسلمان این مناطق را با جنایت و خشونت از خانه و کاشانه آبا و اجدادی راندند. احدی را باقی نگذاشتند. در خوجالی مرتکب وحشیانه‌ترین نوع جنایت شدند. به مساجد و خانه‌های مسلمانان رحم نکردند.

آنچه من می‌گویم نظر و تحلیل نیست که شما با آن موافق یا مخالف باشید. هر کسی همین الان با سفر به این مناطق می‌تواند همه این موضوعات را از نزدیک مشاهده کند. با سفر به اقصی نقاط ارمنستان هم که بحمدالله رفیق فابریک ایران است می‌تواند به وضوح ببیند از غیرارمنی در این کشور دیگر اثری نیست. با سفر به جمهوری آذربایجان هم می‌تواند ببیند همه باشنده‌گان این کشور از هر تیره و تباری سر جای خود هستند.

اما اروپا و شمال امریکای مدرن و دمکراتیک یکدل و یک صدا نگران پاک‌سازی قومی آذربایجان هستند. طوری از ارمنستان دفاع می‌کنند که گوئی حواریون معصوم عیسی مسیح در محاصره مشتی قاتل بالفطره قرار دارند. از هنرپیشه هالیوود گرفته تا رئیس‌جمهور فرانسه هم مدام این سخنان را تکرار می‌کنند.

فرانسه قلب اروپاست. فرانسه مهد فرهنگ و دمکراسی و آزادی است. فرانسه سرزمین جریان‌سازترین انقلاب جهان است. فرانسه کشوری است که اعلامیه جهانی حقوق بشر در آنجا تدوین شده است. امریکا هم که گفتن ندارد چگونه کشوری است. جایگاه امریکا و اروپا و فرانسه با هر جائی در این جهان قابل مقایسه نیست.

اما همین امریکا و همین فراسنه این همه جنایات و پاکسازی‌های قومی ارمنستان و ارمنی‌ها را نمی‌بینند. این همه تنوع قومی شگفت‌انگیز آذربایجان را مطلقاً نمی‌بینند. این همه پاکسازی قومی ارمنی‌ها را ابداً نمی‌بینند.

امریکا که مسلمانان بوسنی را از دست آدم‌کشان صرب نجات داد، گوئی مطلقاً متوحه نیست که عملکرد ارمنی‌ها طی همین سی سال گذشته به مراتب جنایتکارانه‌تر از صرب‌ها بوده است. فرانسه که جدائی دین از سیاست و لائیسم را به جهان عرضه کرد، چنان نگران آذربایجان مسلمان است که گوئی کشور ولتر نیست و در عهد شارلمانی است و پاپ هم نگران سرنوشت بیت‌المقدس است.

بدنه جامعه جمهوری آذربایجان مطابق آمارهای بین‌المللی در حد بلژیک و هلند سکولار است. مطابق اظهارات یهودیان غیرآذربایجانی، جمهوری آذربایجان بعد از اسرائیل یکی از راحت‌ترین کشورهای جهان برای زندگی یهودیان است. ارمنستان مطابق گزارش همین نهادهای بین‌المللی یکی از مذهبی‌ترین کشورهای جهان است. رتبه ارمسنتان با شناخته‌شده‌ترین کشورهای مذهبی جهان قابل مقایسه است. جز ارمنی هم کس دیگری در این کشور قادر به ادامه زندگی نیست. جامعه یهودی که از آلمان نازی هم صدرصد ریشه‌کن نشد، در ارمنستان دوام نیاورده است.

آنوقت! آن امریکا و آن فرانسه با آن همه دستاوردهای درخشان برای بشریت، صبح تا شب نگران چنین آذربایجانی هستند که چنین ارمنستانی را پاک‌سازی قومی نکند.

پیروزی قره‌باغ نباید فقط ما را خوشحال کند. باید هوشیار هم بکتد. این شتری است که عنقریب دم خانه ما هم در این سوی ارس خواهد خوابید.

این نوشته ادامه دارد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

دو دستاورد درخشان جنبش زن زندگی آزادی

یاد و نام آیدا و حدیث و ژینا و خدانور و دهها عزیز از دسته‌رفته‌مان در سالگرد جنبش مترقی و فراگیر زن زندگی آزادی گرامی باد.

این جنبش سراسری دو دستاورد تاریخی داشت که می‌تواند چراغ راه آینده باشد. دستاورد اول ریشه در کامیابی و سراسری بودن جنبش داشت. دستاورد دوم ریشه در بزرگترین ناکامی جنبش داشت.

دستاورد اول در خصوص مشارکت شهرهای آذربایجان است که اتفاقی کمابیش بی‌نظیر بود. قبل از اینکه به این مسئله بپردازیم ابتدا باید یک گزاره اشتباه را نقد کرد.

گفته می‌شود مناطق تُرک ایران در این جنبش فعال نبودند. چنین مدعائی علی‌الظاهر درست است. چون اعتراض در شهرهای آذربایجان مثل کردستان و بلوچستان و تهران تداوم نداشت. این اما نوع نگرش بسیاری از پارامترهای دیگر را نادیده می‌گیرد. حتی مشارکت و نقش مؤثر تبریز را به خطا تحلیل می‌کند.

تبریز در روزهای اول جنبش بسیار فعال بود. دهها نفر را در همان چند روز اول دستگیر کردند. چند کلان‌شهر دیگر چنین فعال بود؟ تبریز را باید با شهرهایی مثل اصفهان و مشهد مقایسه کرد. آیا مشهد و اصفهان بیش از تبریز در این جنبش و تداوم آن مشارکت داشتند و هزینه دادند؟

در مورد تجمعات هم چنین است. اغلب تجمعات چشم‌گیر جنبش در شهرهای کوچک به وجود آمد. چهلم ژینا در سقز به یک تجمع تاریخی منتهی شد. در سمیرم هم این اتفاق افتاد. اما در هیچ شهر بزرگی از جمله تهران که میلیونها جمعیت دارد شاهد تجمع بزرگ نبودیم. تبریز هم به عنوان یکی از کلان‌شهرهای ایران دقیقاً مشمول همین قاعده است. اما گوئی در ناخودآگاه بسیار از تحلیل‌گران از تبریز همان انتظاری می‌رود که از سمیرم و سقز و ایذه و ماکو و مهاباد می‌رود.

با همه اینها اگر تاریخچه سی ساله اعتراضات در آذربایجان را در نظر بگیریم، حتی اگر مشارکت آذربایجان به اندازه سایر مناظق ایران هم نبوده باشد، متوجه خواهیم شد که همین میزان مشارکت هم یکی از بزرگترین دستاوردهای جنبش زن زندگی آزادی است. و هر تحلیل دیگری که چنین مسئله‌ای را لحاظ نکند، به کلی مرتکب خطا خواهد شد.

شهرهای مهم آذربایجان مثل تبریز و اورمیه و جریان‌های مختلف مدنی این شهرها که قدرت تحرک اجتماعی دارند، از اواسط دهه هفتاد و درست همان موقع که تقریباً همه ایران از جمله کردستان و بلوچستان دل در گرو اصلاح‌طلبان حکومتی داشتند، به درستی تشخیص دادند در این حکومت حمید رسائی و حمید جلائی‌پور در نهایت سر و ته یک کرباس هستند.

جریان‌هایی که در آذربایجان قدرت تحرک اجتماعی دارند حتی فریب عبای شکلاتی محمد خاتمی را هم نخوردند و خیلی زود او را نسخه شیک‌تر احمد خاتمی ارزیابی کردند. شایان ذکر است که همین جریان‌ها از اوایل دهه هشتاد احمد زیدآبادی را هم دقیقاً همینطوری شناختند که امروز بسیاری متوجه شده‌اند.

گرچه فعالان اصلی آذربایجانی آدم‌های هوشمند و پیشروئی بودند، اما این تشخیص‌های درست و زودهنگام لزوماً ریشه در هوشمندی آنها نداشت. فریب خوردن دیگران هم لزوماً ریشه در عمل سیاسی غیرهوشمندانه آنها نداشت. دلایل را در نوشته زیر توضیح دادم و علاقه‌مندان می‌توانند اصل مطلب را ببینند

از سال 85 به این طرف شهرهای مهم آذربایجان خود را درگیر هیچ جنبش سراسری نکرده بودند. در جنبش سبز هم آذربایجان عموماً ساکت بود. در ضمن سالهاست سایر مناطق ایران هم خود را درگیر آنچه در آذربایجان می‌گذرد نمی‌کنند. گوئی این دو از هم مستقل هستند.

در اعتراضات مربوط به دریاچه اورمیه عملاً هیچ جریانی به پشتیبانی از اعتراضات مدنی آذربایجان برنخاست. حتی جریان‌های پرنفوذی که ماشاالله بر نصف بیشتر آذربایجان ادعای ارضی دارند، هیچ همراهی خاصی با آذربایجان نشان ندادند. 

موضوع این نوشته پرداختن به این اختلافات نیست که در جای بحث بسیار مهمی است. مسئله این است که گرچه جنبش زن زندگی آزادی از کردستان و تهران شروع شد، اما آنچه در تبریز و اورمیه و اردبیل اتفاق افتاد اتقاقی بی‌نظیر طی قریب به سی سال گذشته بود.

آیلار حقی که جان شیرین خود را هم بر سر این جنبش گذاشت، درست در همان روزها نوشت : « کیم دئیردی آذربایجان سوسوب؟ آذربایجان اؤزو بیلیر هاردا سوسمویا / چه کسی می‌گفت آذربایجان ساکت است؟ آذربایجان خود می‌داند کی باید ساکت نماند»

توئیت کوتاه آیلار بسیار معنادار بود. گوئی مانیفست همراهی و همدلی بود. می‌گفت در مقابل یک جنبش مترقی که حاوی هیچگونه صدای ارتجاعی و تمامیت‌خواهانه نباشد، چرا باید آذربایجان ساکت بماند؟

به عبارت دیگر طرح این سؤال حاوی خطای بزرگی است که بپرسیم چرا آذربایجان به اندازه کافی در این حرکت سراسری فعال نبود. سؤال درست این است که بپرسیم چه ویژگی خاصی در این جنبش بود که شهرهای مهم آذربایجان برخوردی چون گذشته با یک جنبش سراسری نداشتند؟

دلیل بسیار ساده است. هسته اصلی جنبش زن زندگی آزادی تکثرگرا و مدرن و مترقی بود. به دور از هر نوع تمامیت‌خواهی قومی و مذهبی بود. در هسته اصلی این جنبش از شعارهای مبتذل و قوم‌گرایانه‌ای چون عرب نیستیم و آریائی هستیم و روحت شاد و قبله ما پاسارگاد و پاشین بگین شاه بیاد و از این دست خزعبلات نژادپرستانه و سطحی هیچ خبری نبود.

اما دستاورد دوم ریشه در بزرگترین ناکامی جنبش داشت. جنبش به وضوح سراسری بود. هر کس در این کشور زندگی می‌کند، حتی اگر یک حزب‌اللهی تمام‌عیار هم باشد، به وضوح می‌توانست ببیند کمتر قشری است که درگیر این جنبش نشده باشد. جنبش سبز هرگز این اندازه در بدنه جامعه گسترش نداشت. رژیم هم هرگز چنین احساس خطر نکرده بود.

اما همین  جنبش نتوانست در شهری مثل تهران تظاهرات بزرگ شکل دهد. هنوز هم نمی‌تواند. دلیل آن قدرت سرکوب نبود، نبود رهبری بود. مثال از سایر جنبش‌ها نقش رهبری را در چنین مواقعی روشن‌تر می‌کند.

بیش از یک سال از جنبش سبز سپری شده بود. رژیم 9 دی در تظاهرات حکومتی بیست دوم  بهمن 89 شیپور پیروزی را برای چندمن بار نواخت. اما برای 25 بهمن همان سال مهندس میرحسین موسوی فراخوانی برای اتحاد با مردم مصر و تونس داد. پیاده‌روهای خیابان آزادی تهران مملو از جمعیت شد.

در دومین سالگر 22 خرداد شورای هماهنگی راه سبز منتسب به مهندس موسوی فراخوان راهپیمائی سکوت در پیاده‌روهای خیابان ولیعصر داد. پیاده‌روهای عموماً خلوت این خیابان پر از جمعیت شد.

اینکه بعداً چه اتفاقی افتاد و اصلاج‌طلبان حکومتی رذل و عاشق پُست و مقام دوباره مجیز قدرت را گفتند و به مردم پشت کردند، موضوع این نوشته نیست. مسئله این است که در ان تاریخ این جنبش رهبری داشت. و رهبری آن هم موثر بود.

سال 96 محمد خاتمی با یک "تکرار" رای میلیونی برای ری‌شهری گرفت تا روی محمد یزیدی و مصباح یزدی کم شود. گرچه این حرکت به غایت شرم‌آور و اسباب خجالت و حتی خیانت به اعتماد مردم بود، اما موضوع صحبت از رهبری است. در آن تاریخ اصلاح طلبان حکومتی یک جریان موثر بودند و رهبر و رهبران موثر و تعیین‌کننده داشتند. حتی توانستند جنبش سبز را به حاشیه ببرند و برای حسن روحانی سخنران مراسم 23 تیر 78 و یکی از امنیتی‌ترین مقامات رژیم میلیون‌ها رای بگیرند.

سؤال اینجاست. چرا الان شاهد چنین وضعیتی نیستیم؟ ماههاست اپوزوسیون خودرهبرپندار با انبوه رسانه‌های پرمخاطب فرمان بسیج عمومی می‌دهند. پس چرا در سالگرد جنبش زن زندگی آزادی شاهد یک 25 بهمن 89 نیستیم؟

موضوح ناتوانی اپوزوسیون و یا سوءاستفاده طالبان مرتجع سلطنت و یک شاهزاده علاف استارتاپی از اعتراضات مردمی نیست. آن پدر و پسر و این نوه روی هم رفته یک قرن سابقه بی‌لیاقتی دارند. نوه هم با مردم کاری ندارد و بیشتر چشم به راه یک طرح کودتاطور است.

ناشناسی در بیتی می‌گوید : «شاه‌رضا و مش‌رضا و چئیرک‌رضا / یئرده گؤیده هر زامان گؤزله‌یرلر کودتا» ترجمه : « آن‌رضا و مَم‌رضا و این‌رضا /  از ازل بودند و هستند چشم به راه کودتا». از این جریان عقیم و از این خاندان نالایق و کودتائی انتظاری جز سوءاستفاده نیست.

اما در داخل و خارج کشور آدم‌های شایسته و مستقل و باسواد و مبارز و معروف کم نیست. تلاش هم کردند. پس چرا یک رهبری فراگیر برای یک جنبش سراسری شکل نگرفت و نمی‌گیرد؟ اتفاقاً یکی از بزرگترین دستاوردهای جنبش زن زندگی آزادی همین ناکامی است. به جای ترس از این ناکامی باید مثل مقالات علمی از آن بهره برد. ادامه در این یادداشت ...

لینک: «زن زندگی آزادی و ائتلاف برای رهبری»

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

باعث افتخار من است که با دکتر کرمی عزیز در این برنامه حول محور زبان و دشواری‌های ان در آینده ایران گفتگو  کردیم. لطفاً گفتگو را گوش کنید و ممنون می‌شوم نظر دهید.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

این روزها احتمال کمبود غلات یکی از موضوعات مهم جهان است. روسیه غلات اوکراین را گروگان گرفته است و این خطر وجود دارد که توافق استانبول برای صدور گندم اوکراین تمدید نشود. 

همین خبر به تنهائی نشان از این دارد که استالنیسم و کمونیسم روسی چه بر سر کشورهایی آورده بود که از اتحاد شوروی جدا شدند. اتحاد شوروی از بزرگترین واردکننده‌های گندم در جهان بود. اکنون روسیه و مخصوصاً اوکراین انبار غله جهان است.

هیچکدام از این دو کشور اقتصاد پیشرفته‌ای ندارند، اما همین که سایه سنگین سیستم فاسد دولتی از سر کشاورزی این دو کشور برداشته شده است، به وضوح پیداست که همه چیز از این رو به آن رو شده است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

تبعیض همیشه آزاردهنده است

از اینکه در روابط ترکیه و عربستان سعودی، سیاست‌های گذشته اردوغان شکست خورده است و اکنون در به در به دنبال بهبود رایطه با سعودی است حاوی یک خبر دیگری هم هست.

منظورم انتقاد از ترکیه و یا تطهیر سعودی نیست. جنایت و سلاخی قاشقچی در استانبول چیزی نیست که بشود نایده گرفت. اما اردوغان در آن ماجرا مرتکب یک ضعیف‌کشی هم شد.

می‌دانیم استانبول ابداً شهر امنی برای مخالفان حکومت‌های دیکتاتوری نیست. دو رژیم عشق ترور، یعنی روسیه و ایران، چپ و راست مخالفان خود را در استاتبول می‌کشند. می‌گویند استاتبول حیاط خلوت پوتین برای ترور مخالفان است. حتی آن مردک جنایتکار حاکم بر سوریه یعنی یعنی بشار بشکه هم مخالفان خود را در استانبول تهدید می‌کند. اما در هیچکدام از این موارد شاهد اعتراض شدید و سر و صدای معنادار دولت ترکیه نبودیم.

سعودی هم خواست یک بار همان کاری را بکند که ایران و روسیه بارها در استانبول مرتکب شدند. تازه سعودی به ابلهانه‌ترین شکل ممکن مرتکب سلاخی شد. اتفاقاً این بلاهت نشان داد دست‌کم در این مورد نسبت به دیگران تازه‌کار هستند.

اما اردوغان چنان معرکه‌ای علیه سعودی گرفت که گوئی جز حقوق بشر هیچ دغدغه‌ی دیگری ندارد. اردوغان سعودی را در این مورد ضعیف گیر آورد. هرگز ملاحظاتی را که با ایران و روسیه می‌کند و ما خیلی خوب می‌دانیم این ملاحظات چقدر فرصت‌طلبانه است، با سعودی نکرد. تبعیض در برخورد با جنایتکاران هم آزاردهنده است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

کاشی و سرامیک افشا می‌کند

بدون هیچ تردیدی مسئول اول و آخر این وضعیت فلاکت‌بار اقتصادی مشتی رجّاله فاسد و بی‌لیاقت و ناکارآمد و دزد و بی‌سواد و در یک کلام عطاءالله مهاجرانی‌صفت است که دهها سال است مثل بختک بر کشور آوار شدند.

اما به نظر می‌رسد این اوضاع فلاکت‌بار برای بسیاری از سوداگران هم کارکردی نظیر ترافیک تهران پیدا کرده است. ترافیک همیشه یک بهانه دم دست و تکراری برای دیر رسیدن به سر هر قراری است. اقتصاد ایران هم علاوه بر بحران و فلاکت وارد مرحله بزن در رو سوداگران شده است. به تُرکی چنین وضعیتی را "حسن سوخدی درمانی" می‌گویند. چند مثال می‌زنم.

بی سر و صدا سوبسید نان تقریباً در اغلب نانوائی‌ها حذف شده است. به جز نان لواش سایر نان‌ها مثل بربری و سنگگ و حتی تافتون دیگر مثل سابق یک محصول ارزان نیست. با زدن مقداری کنجد به بربری و سنگک قیمت نان تقریباً آزاد حساب می‌شود. این افرایش قیمت چیزی نمانده است که به قیمت نان باگت و یا نان‌های مشهور به نان فانتزی هم برسد.

کرایه تاکسی هم چنین است. همین چند سال پیش کرایه تاکسی در تهران معادل کرایه اتوبوس در استانبول بود. اکنون اگر کسی با تاکسی از گیشا به فرودگاه بین‌المللی جاده قم برود، هزینه آن قابل مقایسه با هزینه تاکسی از وسط استانبول به فرودگاه جدید این شهر است.

استانبول را از این نظر مثل می‌زنم که هم ترکیه دچار بحران اقتصادی است و هم ارزش پول ملی آن کشور شدیداً سقوط کرده است. در عین حال قیمت انرژی در ترکیه بسیار بالاست. یک راننده تاکسی در تهران باک خود را با نود هزار تومان و یا در بدترین حالت صد و هشتادهزار تومان پُر می‌کند، برای همین میزان بنزین راننده تاکسی استانبول باید حدود پنج میلیون تومان بپردازد.

انرژی در قیمت تمام‌شده همه محصولات نقش بسیار مهمی دارد. قیمت انرژی در ایران ابداً قابل مقایسه با قیمت جهانی نیست. حقوق کارمند و کارگر هم قابل مقایسه نیست. پس چرا قیمت خیلی چیزها با کشورهای ثروتمند و توسعه‌یافته قابل مقایسه است؟

از همه فاجعه‌بارتر کرایه خانه است. در گیشا رهن کامل هر متر مربع آپارتمان بعضاً بیش از پانزده میلیون تومان است. در منطقه شهرآرا هر متر مربع یک آپارتمان بسیار قدیمی و نوسازی‌شده ده میلیون تومان کرایه می‌رود. در این منطقه برای رهن کامل یک آپارتمان قدیمی 130 متری باید یک میلیارد و سیصد میلیون تومان پول پرداخت کرد. اگر از زبان بُنگاهی به زبان ریالی ترجمه شود یعنی چیزی حدود چهل میلیون تومان کرایه برای هر ماه. مستاجر بی‌نوا معمولاً به شکل رهن و اجاره این مبلغ را پرداخت می‌کند.

از دوستان و آشنایان پرس و جو کردم. با معادل دلاری چهل میلیون تومان در کُلرادو هم می‌توان آپارتمان اجاره کرد. در تهرانی که از خارجی و توریست تقریباً هیچ خبری نیست، چه خبر است؟ خود تهرانی‌ها از دست این کرایه‌ها به حاشیه شهر فرار می‌کنند.

دم ‌دست‌ترین جواب برای این بحران سقوط ارزش ریال است. خیلی خوب! پس چرا به دلار هم که حساب می‌کنیم باز هم کرایه خانه بالاتر از چند سال پیش است؟ وقتی دستمزدها به اندازه سقوط پول ملی افزایش نیافته است، دست‌کم هر افزایشی هم باید معادل سقوط ریال باشد. مشخصاً در مورد کرایه خانه و قیمت خانه چنین نیست.

گرانی اتومبیل بی‌کیفیت تولید داخل حتی خجالت‌آور است. با قیمت این اتومبیل‌ها بعضاً می‌توان ماشین اروپائی خرید. با همه اینها مسئولان بی‌لیاقت و عطاءالله مهاجرانی‌صفت خجالت نمی‌کشند و از احتمال ورشکستگی چنین کارخانه‌هایی هم حرف می‌زنند.

معنای واضح این وضعیت ساده است. فلاکت اقتصادی ایران وارد حوزه "حسن سوخدی درمانی" شده است. حتی گرانی هم دیگر حساب و کتاب ندارد.

اخیراً متوجه قیمت کاشی و سرامیک شدم. افرایش قیمت سرامیک هیچ نسبتی با سایر قیمت‌های افسارگسیخته بازار ندارد. همچنان نسبت به گذشته متعادل است. این در حالی است که کاشی و سرامیک تولید ایران باکیفیت و زیباست. در سطح جهان هم حرفی برای گفتن دارد.

انواع سرامیک تبریز که جزو بهترین‌ها و گرانترین‌هاست اکنون به طور متوسط متری پانصد هزار تومان قابل خریداری است. اگر کسی حوصله به خرچ دهد و چند بازار مهم کاشی و سرامیک در تهران را حسابی بگردد، کاشی یزد با کیفیت قابل قبول را حتی می‌توان متری زیر دویست هزار تومان خرید.

این قیمت‌ها گرچه نسبت به سال‌های گذشته خیلی بالاتر رفته است، اما بعید است حتی به اندازه سقوط ریال هم گران شده باشد.

اکنون قیمت یک کیسه خاک برای گربه خانگی بیش از صد هزار تومان است. یک متر مربع سرامیک قطعاً بیشتر از این خاک لازم دارد. این نوع خاک هم همه جا نیست. حمل و نقل و فرآوری در پروسه تولید و لعاب و نقشه‌هایی که اجرا می‌کنند طبعاً کلی هزینه دارد.

انبارهای کاشی و سرامیک تهران عموماً در منطقه شهریار است. هزینه حمل هر متر مربع سرامیک تا وسط تهران بعضاً بیش از چهل هزار برای مصرف‌کننده تمام می‌شود. نصّاب سرامیک محال است برای نصب هر مترمربع کمتر از صدهزار تومان دستمزد بخواهد.

آنوقت چنین محصول باکیفیت و سنگین و قابل مقایسه با انواع خارجی، در یزد تولید می‌شود، به تهران و شهرهای دیگر حمل می شود، در انبارها دپو می‌شود، اما بعضاً متری 160 هزار تومان هم به فروش می‌رسد.

عجیب و شگفت‌انگیز نیست؟ مدیر یک فروشگاه سرامیک می‌گفت اکنون سرامیک را می‌توان به عنوان کادو به کسانی داد که مشغول بازسازی هستند.

طبعاً سرامیک‌کاران فی‌سبیل‌الله کار نمی‌کنند. اگر بتوانند آنها هم همان کاری را می‌کنند که دیگران چپ و راست مرتکب می‌شوند. چرائی قیمت متعادل سرامیک در این آشفته‌بازار ایران ساده است.

قیمت سرامیک تابعی از قیمت خاک و حمل و نقل و سوخت و حقوق کارگر و سایر هزینه‌های کارخانه‌های تولیدکننده است که ارتباط چندانی هم با دلار ندارد. بخش واقعی خصوصی هم در این حوزه بسیار فعال است. رقابت سختی با هم دارند. همین فضا فعلاً اجازه نداده است قیمت کاشی و سرامیک وارد حوزه حسن سوخدی درمانی بشود.

علی‌الاصول خیلی از محصولات دیگر هم می‌توانستند چنین باشند، و دست‌کم به اندازه سقوط ارزش ریال گران شده باشند، ولی نیستند.

در مورد بعضی قیمت‌ها موضوع حتی مشکوک است. اینها که چهل سال است به اقتصاد دستور می‌دهند، و حتی شهوت بی‌پایانی برای کنترل سبک زندگی ما هم دارند، به عنوان مثال چطور است که در مورد کرایه خانه حتی ساده‌ترین روشهای کنترلی و قانونی و جهانی را هم اعمال نمی‌کنند؟ و همه چیز را به عهده موجر و مستاجر گذاشتند؟ در کشورهای غربی و مهد سرمایه‌داری هم این کنترل‌ها وجود دارد.

از منطقه شهرآرای تهران مثال زدم. در آنجا مالک یک واحد قدیمی را می‌شناسم که چهار سال پیش است این واحد را خرید و بازسازی کرد. تا کنون چهار مستاجر عوض کرده است. هر سال تابستان حکم حکومتی صادر می‌کند که یا کرایه را آنطور که من می‌گویم افزایش دهید و یا تخلیه کنید.

کجای جهان چنین است؟ از آلمان و فرانسه مثال نمی‌زنم که پول بسیار باثباتی دارند. از ترکیه مثال می‌زنم که طی چند سال گذشته سقوط پول آن با سقوط ریال مسابقه دارد.

رفیق من پنج سال پیش در منطقه اعیانی "وادی استانبول" یک آپارتمان نوساز دوخوابه را حدود چهارصد هزار دلار خرید. در همان تاریخ هم کرایه داد. اکنون کرایه واقعی آن واحد حوالی شصت هزار لیر است. اما ایشان کمتر از پانزده هزار لیر می‌گیرد.

هیج کاری هم با مستاجر نمی‌تواند بکند. قانون در ترکیه حامی مستاجر است. افزایش کرایه در پنج سال اول مطابق اعلام دولت است. سال پنجم اگر کرایه دریافتی با بازار فرق زیادی داشته باشد، مالک حق شکایت دارد. در ان صورت هم دادگاه کرایه جدید را تعیین می‌کند.

فقط بعد از ده سال می‌توان بی‌هیچ دلیلی به مستاجر گفت باید خانه را تخلیه کند. طبعاً اگر مالک قصد استفاده شخصی داشته باشد شرایط فرق می‌کند. اما چنین قصدی را هم اگر مستاجر نپذیرد، باید دادگاه تائید کند.

یعنی این قانون ساده هم در ایران اجرا شدنی نیست؟ تا اندکی این سوداگری ویرانگر کنترل شود؟ حتماً اجرا شدنی است. خودشان منافع کلانی در این آشفته‌بازار دارند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

متاسفانه آن بنر تبلیغاتی مخالفان اردوغان که در پُست پیشین اشاره کردم واقعی است. لینک مطلب قبلی را در کامنت اول و تصویر تبلیع ضدبشری قلیچ‌دار اوغلو را در کامنت دوم و عکسی که دوست خودم از خیابانهای استانبول گرفته است را در کامنت سوم می‌گذارم.

با مسئله پناهنده و مهاجرت میلیونی آشنا هستم. دچار فانتزی باری به هر جهت باید از پناهنده حمایت کرد نیستم. با نتایج ویرانگر جابجائی و پناهنده‌گی و مهاجرت گسترده به شکلی که جمعیت مهاجر با جمعیت جامعه میزبان کمابیش قابل مقایسه باشد، کاملاً آشنا هستم. این همان چیزی است که در ترکیه اتفاق افتاده است.

ابداً اهل این فانتزی‌ها نیستم که مخالفت با پناهندگی لزوماً ریشه‌های نژادپرستانه و ملی‌گرایانه دارد. اتفاقاً بعضی از حامیان پناهندگی بیشتر مشغول کاسبی ژست انسانی برای خود هستند و این حل مسئله را حتی پیچیده‌تر هم می‌کند.

اما برای مردم بی‌پناه سوریه این اتفاق افتاده است. این مردم صدرصد قربانی هستند. مردم ترکیه هم قربانی هستند. ایران و روسیه حامیان اصلی جنایتکار حاکم بر سوریه حتی به یک سوری هم پناه نداده‌اند.

همین مسئله برای میلیون‌ها افعان هم اتفاق افتاد. چنین شعاری در چنین هنگامه‌ای چیزی نظیر "ورود افغانی ممنوع" در ایران است. به همان اندازه شرم‌آور و غیرانسانی است.

شرم باد بر چپ ترکیه که در چنین منجلاب غیرانسانی افتاده است. شرم باد بر CHP که مدعی سوسیال دمکراسی است. شرم باد بر HDP که مدعی حقوق خلق‌هاست. شرم باد بر همه احزاب و کسانی که برای کسب چند رای به چنین باتلاق غیرانسانی افتاده‌اند.

این عکس را ابتدا دوستی برای من فرستاد که حرف بی‌سند نمی‌زند ولی ذوب در ولایت اردوغان است. پرسیدم به چشم خود دیدی؟ متوجه نعجب من نشد. چهار تا بد و بیراه نثارش کردم و از بحث خارج شدم.

بعد از یک دوست دیگر پرسیدم که تصور می‌کردم می‌تواند بی‌طرف باشد. شروع به توجیهی با این مضمون کرد که زیادی خودت را علامه دهر می‌دانی و از بحران  پناهنده در ترکیه بی‌خبر هستی. دیگر طاقت نیاورم و بعد از سالها دوستی او را از فیسبوک هم حذف کردم.

اما امروز عکس واقعی را دوست خودم از خیابان‌های استانبول فرستاد. باورنکردنی است. ابداً باورم نمی‌شود چپ ترکیه و مخالفان اردوغان که تازه او را به راستگرائی هم متهم می‌کنند، برای چهار تا رای بیشتر به چنین وسیله‌ای متوسل شوند.

این مسئله ربطی به ملی‌گرائی در ترکیه هم ندارد. توئیت آقای ناصر فکوهی را هم دیدم که روشنفکر باریک‌بینی است.(لینک در کامنت) اما پیداست ایشان هم چندان با ترکیه آشنا نیست. بیش از حد ملی‌گرا نشان دادن مردم ترکیه نوعی کلیشه رایج است. کاملاً هم خطاست.

ملی‌گرائی در ترکیه حتی بعید نیست از فرانسه هم کمتر باشد. مشکل ترکیه مسائل حل نشده بزرگی است که هنوز باقی است. فرانسه در مواجهه با یکی از اینها نزدیک بود قانون اساسی خود را هم نقض کند.

این تبلیغ برآمده از یک تفکر فرقه‌گرا و جامانده در تاریخ است که قرنی است پشت چپ و آتاتورک و لائیسم پنهان شده است. اما از هر متعصب مذهبی متعصب‌تر و فرقه‌گراتر است. همین تفکر با هدف انتقام از تاریخ سوریه را بی‌رحمانه ویران کرد. جنبش کُرد در ترکیه را به دست غیرکُردها و به نام عدالت به انحراف بُرد. چپ ترکیه را هم به این حال و روز ضدبشری انداخته است. شرمشان باد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

چپ ترکیه کجاست؟

کشورهای منطقه برای بشار اسد جنایتکارترین رهبر قرن پشت سر هم فرش قرمز پهن می‌کنند. این جنایتکار میلیونها سوری را آواره کرد و صدها هزار نفر را کشت. اما اکنون سُر و مُر و گنده بر ویرانه سوریه حکومت می‌کند. سایر رهبران منطقه هم در صف انتظار هستند تا افتخار دیدار به آنها بدهد. هنوز چنین افتخاری نصیب رجب طیب اردوغان نشده است. خود رجب گفت با وساطت روسیه بالاخره چنین دیداری رخ خواهد داد.

رهبر امارات در صف اول نرمال‌سازی از رژیم بشار اسد بود. سعودی و اتحادیه عرب هم برای این جنایتکار فرش قرمز پهن کردند. اما هنوز اروپا و امریکا به سمتی نرفته است که این جنایتکار را به خاطر کشتار مسلمانان کشور خود به حال خود رها کند. در ماجرای کشتار مسلمانان چینی هم اغلب کشورهای اسلامی برای رهبر چین فرش قرمز پهن کردند، فقط اروپا و امریکا عکس‌العمل نشان دادند.

بخت از مردم بی‌پناه سوریه چنان برگشته است که هم در کشورهای اسلامی برای قاتل آنها فرش قرمز پهن می‌شود، و هم در انتخابات ترکیه و مخصوصاً دور دوم شیوه اخراج سریعتر این بی‌پناهان به یک کاسبی پررونق برای کسب رای تبدیل شده است. این درد آدم را می‌کشد.

قلیچ‌داراوغلو رقیب اردوغان مثلاً سوسیال دمکرات است. از حمایت ائتلاف چپ ترکیه برخوردار است. اما چنان از اخراج سوری‌ها حرف می‌زند که ترامپ در خصوص مهاجران مکزیکی هم چنین ادبیاتی به کار نمی‌برد. راست افراطی اروپا هم بعید است چنین آشکارا با مهاجرستیزی و پناهنده‌ستیزی کاسبی راه بیندازند.

بالاخره روزی عدالت اجرا خواهد شد. دو حامی بشار اسد یعنی روسیه و ایران تاوان سنگینی برای این جنایات خواهند داد. اما همه چیز را هم نمی‌توان به حمایت خارجی در بقای رژیم اسد نسبت داد. همین موضوع مسائل داخلی ترکیه و مخصوصاً مواضع عجیب چپ را هم در این هنگامه می‌تواند توضیح بدهد.

هیچ رژیمی در دنیای امروز نمی‌تواند مثل رژیم اسد به کشتار مردم خود بپردازد و باقی هم بماند. مثلاً رژیم ایران، یعنی معلم اصلی رژیم بشار اسد، محال اندر محال است بتواند روزی چنین مردم ایران را بکشد. چون بخش اعظم بدنه نیروهای مسلج ایران از همین مردم است. کشتن هموطن کار هر نیروئی نیست. کشتاری چون سوریه تعداد زیادی جنایتکار مورد اعتماد لازم دارد که از کشتار بی‌گناهان هیچ عذابی نبرند.

رژیم بعثی علوی سوریه تکیه بر اقلیت علوی دارد. آگاهان امور سوریه اتفاق نظر دارند که تمام پُست‌های حساس امنیتی و نظامی سوریه در اختیار علویان است. در واقع یک فرقه صدها هزار نفری سر تا مسلح این رژیم را ساخته است. و این فرقه هم سایر هم‌میهنان خود را به چشم دشمن می‌ببینند. مامور امنیتی اسد که از لاذقیه برای کشتار به حلب می‌رود، لازم نیست حتی با استاندارهای رژیم اسد بی‌گناه و گناهکار را از هم تشخیص بدهد. پیشاپیش همه مردم این شهر را به چشم دشمن دیده است.

کسانی که با این مسائل آشنا نیستند بهتر است کشتار رژیم ایران در بلوچستان و کُردستان را با اصفهان و حتی آذربایجان مقایسه کنند. یک فعال با سابقه تُرک که سالها زندان کشیده است نوشته بود بلائی که در زندان سر یک کُرد سُنّی‌مدهب می‌آورند قابل مقایسه با سایرین نیست.

طبیعی هم هست. برای مامور امنیتی یک رژیم فرقه‌گرا، فعال تُرک شیعه‌تبار آذربایحانی، حتی اگر با انهام تحزیه‌طلبی هم مواجه باشد، همچنان یک شهروند است. چه بسا با یکی دو واسطه فامیل و آشنا هم از آب در بیایند. اما پیشاپیش از مخالف کُرد و بلوج سُنّی‌مذهب شهروندزدائی هم شده است.

این روزها مدام از خودم می‌پرسم پس چپ ترکیه کجاست؟ سرشت چپ با عدالت آمیخته است. پس چطور اجازه می‌دهند کاندید مورد حمایت آنها با ادبیات راستگرایان علیه پناهندگان سوری صحبت کند؟ صد رحمت به اردوغان که می‌گوید شرایط بازگشت مهاجران را فراهم می‌کنیم. این آقا مسابقه اخراج گذاشته است.

به نظر من مسئله ربطی به چپ ندارد. نمی‌تواند هم داشته باشد. تفکر چپ فقط یک پوشش برای افکار فرقه‌گرایانه بخشی از چپ ترکیه است. در جنبش چپ ترکیه علوی‌ها حضور بسیار بالائی دارند. این همان به ظاهر چپی است که در ترکیه چنبش کُرد را به انحراف برد. در این مورد بیشتر خواهم نوشت ولی عجالتاً خلاصه‌ای می‌گویم.

اکنون در ایران قطع و یقین مسئله تُرک داریم. فقط ناسیونالیست‌های دیگرستیز و بعضاً نادان و بعضاً "بیشعور" منکر این مسئله هستند. اما کیست که نداند در بدنه جامعه تُرک و فارس ایران خوشبختانه کینه تاریخی هیچ پیشینهای ندارد. و اتفاقاً بهترین سرمایه برای حل و فصل مسالمت‌آمیز مسئله همین است.

در ترکیه هم تُرک و کُرد حقیقتاً چنین پیشینه‌ای دارند. رابطه آنها از زمان عثمانی تا دوران معاصر مطلقاً مبتنی بر هیچ نوع نفرتی نبود. ترکیه مسئله کُرد دارد. اما مسئله کُردها با تُرک‌ها نیست، با جمهوری ترکیه است که بر اساس یک ملت و یک زبان شگل گرفت.

اما به هر دلیلی که فرصت پرداختن آن اینجا نبست، مسئله علویهای ترکیه ابداً از جنس مسئله کُرد نیست. علوی‌ها اتفاقاً جمهوری ترکیه و شخص آتاتورک را بسیار هم دوست دارند.

همین بخش چپ علوی بعدها نفوذ زیادی هم در رهبری پ‌ک‌ک پیدا کرد. با ظاهر چپ و حمایت از خلق کُرد به چنان نفرتی دامن زدند که حتی آثار آن به ایران هم رسید. گاهی فعالان کُرد ایرانی در نفرت از ترکیه از پ‌ک‌ک هم سبقت می‌گیرند. گوئی قرار است کُردهای ایران هم حق خود را از آنکارا بگیرند.

اکنون مخالفان اردوغان مشغول یک نبرد بسیار کثیف و غیرانسانی در خصوص مهاجران و پناهندگان عموماً بی‌پناه سوری هستند. محال اندر محال است چپ وارد چنین بازی کثیفی بشود. فقط باید اهداف فرقه‌گرایانه را پشت آن دید. محال است چپ ترکیه که انسان‌های بسیار شریفی چون عزیز نسین و ناظم حکمت را به بشریت عرضه کرده است، در مقابل حرف‌های کاملاً راستگرایانه قلیچ‌داراوغلو سکوت کند. حتی اگر به بقای اردوغان منجر شود.

پس چرا سکوت کردند؟ لابد موتور محرک این چپ، دست کسانی است که مردم عرب و مسلمان سوریه را با همان چشمی می‌بیند که نیروی کشتار اسد مردم حلب را دید.

هر چه هست شرمشان باد. انتخابات به این خوبی برای تعویض قدرت بیست ساله در نهایت به سم مهلک برای مردم سوریه و کسانی که درد این مردم را دارند تبدیل شد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

(به عنوان کامنت زیر پست قبلی گذاشتم)

انتخابات ترکیه از منظر آذربایجان

انتخابات تمام شد. ساعاتی دیگر رئیس‌جمهور جدید ترکیه مشخص خواهد شد. خیلی خیلی غم‌انگیز است که هر نتیجه‌ای حاصل شود، به نظر می‌رسد در کوتاه مدت به ضرر آذربایجان خواهد بود. این هم از بدبیاری‌های ناخواسته این انتخابات برای آذربایجان است.

گرچه آذربایجان جنگ را بُرده است، اما هنوز مسائل حل نشده اساسی از جمله کریدور زنگه‌زور را با ارمنستان دارد که حل و فصل عادلانه آنها بی‌نهایت مهم است و دو طرف زمان زیادی هم ندارند. در عین حال هیچ تضمینی نیست که شرایط جهانی و منطقه‌ای دوباره به ضرر آذربایحان تغییر نکند. برای دوستانی که در جریان جزئیات نیستند اندکی از پیچیدگی باورنکردنی مسئله می‌نویسم.

ارمنستان سی سال پیش به آذربایجان تجاوز کرد. هزاران نفر را کشت و بیش از یک میلیون انسان را از خانه و کاشانه خود آواره کرد. سازمان ملل هم این تجاوز را محکوم کرد. هیچ کشور این اشغالگری را به رسمیت نشناخت. اما به دلایل مختلف که موضوع این نوشته نیست، و در یک اتفاق نادر و شاید بی‌نظیر تاریخی، همه قدرت‌های مهم جهانی به اتفاق همسایه مؤثر یعنی ایران، عملاً حامی متجاوز بودند.

کشورهای غربی و روسیه بر سر هر چیزی با هم شاخ به شاخ هستند، اما در خصوص ارمنستان یک دل و یک صدا مشغول مسابقه حمایت از این کشور شدند. درست به همین خاطر سالها درخواست آذربایجان برای حل و فصل مسئله از طریق مذاکره بی‌پاسخ ماند. حتی ارمنستان آذربایجان را تحقیر هم کرد و گفت در صورت هر اقدام دیگری خاک بیشتری از دست خواهد داد.

اجازه بدهید از عدد و رقم‌های فرضی کمک بگیریم. مجموعه این مسائل شرایط را چنان برای آذربایجان بغرنج کرد که اگر بر فرض لازم بود ده حرکت مؤثر برای پس گرفتن خاک اشغالی خود بکند، باید هر ده حرکت را کاملاً درست انجام می‌داد. و اگر فقط در یک مورد اشتباه می‌کرد حتما بازنده می‌شد.

کاش موضوع فقط همین بود. اگر طرف ارمنی برای ادامه اشغالگری امکان ده حرکت مختلف داشت و فقط یکی از این حرکات را درست انحام می‌داد، باز هم برنده بود. اوضاع این اندازه برای آذربایجان پیجیده بود.

اما طی این چند سال، دو رهبر بسیار باهوش، یعنی اردوغان و علی‌اف، چنان بازی چندلایه و پیچیده‌ای را پیش بردند که آذربایجان هر ده حرکت خود از جمله حمله نظامی را بی‌کم و کاست درست انجام داد. ارمنستان به هر دری زد به بن‌بست خورد. حتی نفهمید از کجا خورد. در جریان جنگ سوزن ایران حامی منطقه‌ای ارمنستان همچنان روی ادعای مضحک اعزام جهادی به آذربایجان گیر کرده بود که قرارداد آتش‌بس هم امضاء شد.

این پیروزی سریع و بسیار حساب‌شده و کم‌هزینه حتی در تصور دوستداران آذربایجان هم نمی‌گنجید. و نشان از اقدامات اساسی بسیار موفق طی سالیان گذشته داشت. در این راستا نبوغ سیاسی اردوغان و مدیریت یک ارتباط پیچیده با روسیه یکسره به نفع آذربایجان تمام شد. ارتش مجهز و مدرن آذربایجان هم به کمک مستشاران کاربلد ترکیه بسیار موفق عمل کرد. شخص اردوغان حقیقتاً بر گردن آذربایجان حق دارد.

حال برگردیم به انتخابات. اگر در انتخابات ترکیه اردوغان برنده شود، به دلایلی که خیلی‌ها می‌دانند حتی یک روز هم دوام حکومت او به ضرر ترکیه است. دست‌کم نزدیک پنج سال است که اردوغان جز ضرر و زیان هیچ دستاورد دیگری برای ترکیه ندارد. این اردوغان، اردوغان سال 2010 نیست. مردی تنها و خودخواه است که پی در پی برای اقتصاد ترکیه و دمکراسی ترکیه فاجعه می‌آفریند. و ترکیه ضعیف و پرمسئله اصلاً برای آذربایجان خوب نیست.

اما اگر قلیچ‌داراوغلو موفق شود، برای مسائل باقی مانده آذربایجان وجود چنین آدمی معلوم نیست چه نتایجی داشته باشد. قلیچ‌داراوغلو در طرحی که برای جاده ابریشم داد، حتی متحدان خود را هم غافلگیر کرد. بس که طرح او جاهلانه بود.

شگفت اینکه این جاده نه تنها همین الان وجود دارد، بلکه طرح آن یکی از همان شگردهای سیاسی اردوغان و علی‌اف نیز هست. جاده را از مسیر گرجستان عبور دادند. ارمنستان و حامیانش را از دور خارج کردند. از گرجستان هم برای خود یک متحد ساختند. برای اروپا و چین هم بهتر شد.

خوشبختانه قلیچ‌داراوغلو سابقه حرف‌های بی‌سر و ته کم ندارد. و باید امیدوار بود که این کار او هم ریشه در جهل او نسبت به وقایع بسیار پیچیده آذربایجان داشته باشد. چون یک نگرانی بزرگ هم وجود دارد. بعید نیست که این کار حساب شده هم باشد. نقطه قوت قلیچ‌داراوغلو در رقابت با اردوغان ترمیم رابطه با اروپاست. اروپا هم یعنی آلمان و فرانسه. و نیز خوب می‌دانیم فرانسه چه کشور نانجیبی در خصوص آذربایجان است. و هیچ بعید نیست که برای نزدیکی به اروپا...

استغرالله! آذربایجان عجب گیری کرده است ها! هم باید نگران ماندن و هم رفتن اردوغان باشد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

چرا اتوکراسی در ترکیه به سبک روسیه  موفق نمی‌شود؟

گفته می‌شود روسیه در انتخابات ترکیه به نفع اردوغان دخالت می‌کند. درستی یا نادرستی خبر چندان مهم نیست. از پوتین هم هر کاری ساخته است. اما همین مسئله من را سخت درگیر یک سؤال کرد که با شما در میان می‌گذارم.

شخصیت و منش و شیوه رهبری رجب طیب اردوغان چندان فرقی با ولادیمیر پوتین ندارد. اردوغان اگر می‌توانست همان بلائی را بر سر ترکیه می‌آورد که پوتین بر سر روسیه آورده است. شایان ذکر است طرفدارن اردوغان هم از این مقایسه ناراحت نمی‌شوند. اردوغان را یک لیدر جهانی می‌دانند. معمولاً مثالی هم که از رهبران هماورد او در سطح جهان می‌آورند پوتین است.

اما اردوغان هرگز موفق نشد مثل پوتین نمایش مسخره انتخاباتی راه بیندازد و با  هفتاد هشتاد درصد آرا همچنان در قدرت بماند. تا کنون سه شهر اصلی ترکیه را باخته است. همین فردا ممکن است در کل ترکیه انتخابات را ببازد.

حتی اگر انتخابات را هم ببرد، این بُرد با یک اکثریت بسیار بسیار ضعیف خواهد بود. احزاب مخالف اتحاد و مبارزه شگفت‌انگیزی را برای پیروزی شروع کردند و قرائن هم نشان می‌دهد برنده خواهند شد.

بی‌ربط‌ترین جواب این است که بگوئیم اردوغان برعکس پوتین پایبند به دمکراسی و رای مردم است. ابداً چنین نیست. اردوغان بدتر از پوتین نباشد بهتر از او نیست.

اکنون در ترکیه نود درصد مدیا در اختیار اردوغان است. در گذشته از تُرکی سلیس و روان حرف زدن اردوغان لذت می‌بردم، اکنون حتی تحمل شنیدن حرفهایش را هم ندارم. با همه اینها برای دنبال کردن انتخابات از کانال‌های تلویزیونی ناچار می‌شوم حرف‌های او را تحمل کنم. چون فقط یک کانال TELE1 را روی ماهواره یافتم که حرف مخالفان را پخش کند. این کانال هم کیفیت چندانی ندارد. (فاکس را نمی‌توانم دریافت کنم)

کانال‌ها و رسانه‌های دولتی کاملاً به شکل یک جانبه در خدمت اردوغان است. سواستفاده از قدرت برای تبلیغات چیزی نظیر اختلاس در ایران است. دیگر حساسیتی بر نمی‌انگیرد. کانال سی‌ان‌ان‌تُرک مثلاً بی‌طرف است، اما باطرفی صدشرف به بی‌طرفی باسمه‌ای این رسانه سابقاً معتبر دارد. همه امکانات دولتی در خدمت اردوغان است. کشتی جنگی جدیدی هم که ساختند و صدالبته پیشرفت بزرگی است، به مکانی برای کارزار تبلیغاتی اردوغان تبدیل شده است.

خوی و خصلت واقعی اردوغان هم بیشتر نمایان می‌شود. در هر متینک انتخاباتی بخشی از جامعه را آشکارا و بی‌پروا تحقیر و حتی شاید بتوان گفت تهدید می‌کند. اسم احزاب رقیب را یکی یکی می‌آورد و بعد می‌گوید LGBTچی هستند. بعید است حتی آدمی مثل ترامپ و نتانیاهو هم که در این زمینه دقیقاً مثل اردوغان فکر می‌کنند، این حرف‌ها را به این وضوح به زبان بیاورند.

وقتی کاندیدی رقیب خود را متهم به همکاری با تروریسم می‌کند، که ماشاالله اردوغان نصف مردم ترکیه را همدست تروریسم می‌داند، پیشاپیش فرض بر این است که تروریسم جرم است. در سایر موارد هم چنین است. وقتی گروه رقیب با لحنی بسیار تحقیرآمیز LGBTچی نامیده می‌شود، یعنی نگاه گوینده به عضو LGBT گوئی نگاه به یک مجرم است.

این موارد را برای دوستانی نوشتم که دوستدار اردوغان هستند و احتمالاً خواهند نوشت در ترکیه صندوق رای برقرار است و اردوغان رای اکثریت را دارد و از این حرفها. خواستم عرض کنم اولاً این چیزها را بلدم، در ثانی این دوستان هم بهتر است کمی در مفهوم دمکراسی تجدیدنظر کنند. به چنین آدمی در دنیای مدرن دمکرات نمی‌گویند، حتی اگر 60 درصد رای مردم را هم داشته باشد. به چنان 60 درصدی هم دمکرات نمی‌گویند. حتی از عواقب نگرش آن 60 درصد نگران هم می‌شوند.

البته رقیب اردوغان هم در خصوص مهاجران حرف‌های آشکارا دیگرستیزانه می‌زند. حرفهای قلیچ‌داراوغلو در مورد افغان‌ها و مردم سوریه هیچ فرقی با حرفهای ترامپ در خصوص مکزیکی‌ها و سایر مهاجران ندارد. تازه این این آقا چپ هم هست. اما چه توان کرد که گاهی علائمی از خود نشان می‌دهد که گوئی مشنگ است. در هر حال موضوع بحث این نیست. عجالتاً گور بابای هر دو و برگردیم سر اصل بحث. 

با همان اطلاعات محدودی که از دو جامعه روسیه و ترکیه داریم، باز هم می‌توانیم یک مقایسه عادلانه بکنیم. از هر منظری که بنگریم و با هر متر و معیاری مقایسه کنیم، در دو قرن گذشته روس‌ها همیشه از تُرک‌ها پیشروتر بودند. روس‌ها جزو ملل جریان‌ساز و بافرهنگ جهان هستند. ادبیات و هنر و صنعت و موسیقی و علم و دانش روسیه با کمتر ملتی در جهان قابل مقایسه است.

اما اکنون روسیه گوئی یک جامعه کمابیش مُرده است. پوتین روسیه را به کشوری فاسد و منزوی و متجاور و بی‌آبرو تبدیل کرده است. اما همین پوتین باز هم در روسیه بسیار محبوب است. تازه یک ولیعهد هم به نام دیمتری مدودف دارد که اخیر به مکتب دکتر محسن رضائی با معدل نوزه و خورده‌ای پوسته است.

چرا روسیه موفق نمی‌شود از اتوکراسی منحط پوتین رها شود؟ و چرا ترکیه با این همه جهاد اردوغان روسیه نشد و نخواهد شد؟ چون ترکیه و روسیه سه تفاوت اساسی دارند.

اول اینکه جامعه مدنی ترکیه همیشه متنوع و سرزنده بود. چپ‌ها و لیبرال‌ها همیشه در این کشور فعال بودند. انتخابات هم در ترکیه سابقه زیادی دارد. چندین مقام اول این کشور قدرت را با انتخابات از دست دادند. LGBT هم در ترکیه قابل حذف شدن نیستند. همین الان ستاره تیم والیبال ترکیه همجنسگراست. پروائی هم از اعلام هویت جنسی خود ندارد. جامعه مدنی روسیه چنین سابقهای ندارد و برای نزدیک به یک قرن اسیر استالنیسم بود.

نکته دوم و بسیار مهم بخش خصوصی است. ثروت در روسیه بعد از فروپاشی اتحاد شوروی دست اولیگارش‌ها افتاد. اما بخش خصوصی ترکیه واقعاً قوی و مولد و باسابقه و مستقل از دولت است. همین الان ایش‌بانک بزرگترین بانک خصوصی ترکیه در مالکیت مخالفان اردوغان است. از این نظر جمهوری ترکیه کمابیش شبیه کشورهای غربی است و مالکیت خصوصی در آن محترم است و تداوم هم دارد.

در ترکیه گروهی که از اسب قدرت می‌افتد از اصل ثروت نمی‌افتد. نمونه آن کمالیست‌ها هستند.  بیست سال است از قدرت برکنارند و مورد غضب اردوغان هم هستند، اما همچنان بزرگترین هولدینگ‌ها را دارند. 

در ضمن بنیانگذاران گروه‌های سیاسی در ترکیه معمولاً با استقلال مالی به عرصه سیاست می‌آیند. ابتدا به اندازه کافی ثروتمند می‌شوند و بعد احزاب خود را تشکیل می‌دهند. نمونه واضح آن اسلام‌گرایان است. اسلام‌گرایان از زمان اصلاحات مرحوم تورگوت اوزال صنایع و فعالیت‌های اقتصادی خود را در بخش آناتولی ترکیه شروع کردند و به ببرهای آناتولی شهرت یافتند. و بعد البته موفقیت‌های آن دوران را هم به نام خود زدند.

اما از همه مهمتر میراث آتاتورک است که دشوار بتوان یک کشور غیرغربی در جهان یافت که چنین میراث درخشانی داشته باشد. هر چه از نبوغ این مرد بگویم کم گفتم. آتاتورک میراثی برای ترکیه گذاشت که همیشه متحد و یا دست‌کم در بلوک غرب باقی بماند. این کار به گفتن ساده است، اما در عمل مثل یک معجزه می‌ماند.

آتاتورک در جبهه با قدرت‌های اشغالگر غربی می‌جنگید اما در پشت جبهه نه تنها به نفرت از غرب دامن نزد، بلکه تلاش کرد ترکیه هر چه بیشتر غربی شود. باید توجه داشت که قدرنهای غربی نه در آن تاریخ و نه حتی اکنون با ترکیه صادق نبودند. حتی دشمن بودند.

نانجیب‌ترین آنها مهد دمکراسی یعنی فرانسه است. فرانسه بادلیل و بی‌دلیل همیشه در کنار دشمنان ترکیه است. وقتی هم در جنگ جهانی اول استانبول را فتح کردند، فرمانده فرانسوی دقیقاً مثل یک فاتح مسیحی وارد استانبول شد تا انتقامی از فتح سلطان محمد فاتح بگیرد. مسیحیان استانبول را هم تحریک کردند و تخم کینه کاشتند.

امروز بر همگان واضح است که کودتای فتح‌الله گولن هم با حمایت امریکا بود. بدنه جامعه ترکیه چنین خاطرات تلخی از قدرت‌های غربی دارد. این بدنه هنوز هم استعداد فراوانی برای ضدغرب شدن دارد. تئوری توطئه هم در ترکیه بسیار بالاست.

در ضمن در آن تاریخ اردوگاه سوسیالیسم به رهبری اتحاد شوروی بسیار جذاب بود. خود آتاتورک هم تا حدودی چپ بود. اما آتاتورک درست تشخیص داد و در تقابل با چنان غربی‌هایی، برای چنین مردمی، میراث گرانباری گذاشت که ثمره آن را امروز می‌بینیم.

از این نظر شاید بتوان فقط نمونه ژاپن را ذکر کرد. ژاپن  بمب اتم هم خورد اما ضدغربی نشد. اگر سوابق اسلامی ترکیه و صدها سال جنگ و درگیری عثمانی با قدرتهای غربی را لحاظ کنیم، اهمیت کار آتاتورک بزرگتر هم به نظر می‌رسد.

اما روسیه همزمان با آتانورک لنین را داشت. گرچه لنین یکی از تاثیرگذارترین شخصیت‌های جهان است، اما راه و روش او بلافاصله به استالنیسم منتهی شد.

از تفاوت‌ها نوشتم. اما بهانه اصلی یادداشت تردید دیگری است. پاشنه آشیل دولت اردوغان اقتصاد است. این آمار بانک جهانی از GDP ترکیه است :

Turkey's GDP :

1992: $220 billion

2002: $240 billion

2012: $880 billion

2022: $905 billion

به وضوح معلوم است که در ده سال دوم حاکمیت اردوغان ترکیه هیچ رشد محسوسی نداشته است و درجا زده است. حال اگر اردوغان هم مثل پوتین اختیار دریای نفت و گاز را داشت، همچنان همین اردوغان بود که فردا ممکن است از قدرت برکنار شود؟ یا با نفت و گاز همه چیز را می‌خرید؟

طبعاً نمی‌توان جواب دقیقی برای این سؤال داد. خوشبختانه در خاک ترکیه هم پلی برای گذر از تزار گازی به سلطان گازی تعبیه نشده است. ترکیه محکوم است همیشه اقتصادی به سبک اقتصادهای مولد و صنعتی داشته باشد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

نازنین بنیادی از شورای همبستگی خارج شد. همین که خواستم در خصوص تکلیفک "ساعت" اتوبوس اعلیحضرت چیزی بنویسم، دیدم ای دل غافل! در بخش نازنین این نوشته نقل یک خاطره بسیار خواندنی از دکتر مصدق را جا انداختم.

در این نوشته برای بخش نازنین سه موضوع را در نظر داشتم. از کارلا برونی همسر رئیس‌جمهور سابق فرانسه و عُمر شریف هنرپیشه معروف مصری و یک خاطره از دکتر محمد مصدق هنگام مراجعیت از اروپا.

خاطره را از کتاب "خاطرات و تالمات مصدق "تایپ کرده بودم، اما چون عجله داشتم مطلب به نسخه چاپی تریبون برسد به کل فراموش کردم در متن اصلی بگذرام.

خیلی سخت‌گیرانه به مطلبی که در نهالستان می‌گذارم دست می‌زنم. مگر اینکه دوستان خطای نقلِ قول و تاریخ و یا غلط املائی را تذکر دهند. خاصه که این مطلب چاپ هم شده است. اما در اینجا حتی نتیجه‌گیری با فرض نقل این خاطره در دهن من شکل گرفته بود. بنابراین سنت‌شکنی کردم و خاطره مصدق اضافه شد.

اگر مطلب را نخواندید، حالا نسخه حاوی این خاطره را بخوانید. و اگر خواندید، فقط کافی است در متن دکتر مصدق را سرچ کنید و همان بخش کوتاه اضافه شده را بخوانید. در هر حال این خاطره بامزه را ابداً از دست ندهید. از میدان توپخانه بوشهر در سال 1299 است.  و سپس تصویر کامنت اول را هم ملاحظه کنید.

لینک: «زن زندگی آزادی و ائتلاف برای رهبری»

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت اول :

آخر فقط 545 بازدید برای این همه زحمت؟ کاش فقط همین بود. از این 545 نفر 546 نفر 547 بار شکوه کردند که مطلب طولانی است. جریانی هم به رهبری "س.ح.ب.زنجانی" با فضاسازی پیچیده و چندلایه رسانه‌ای خستگی قبل از خواندن را به خواننده القاء کرد. من هم 548 بار دیگر به سبک سریال‌های تلویزیونی که در پایان کاری می‌کنند حتماً قسمت بعدی را ببینید، تا این عدد به 1000 نرسد دست بردار نخواهم بود.

 

***

 

قلیچ‌داراوغلونون سئیل‌له‌سی

روس عسگرلرینن حضورو آذربایجاندا و اورمودا بیر مَثَل یارادیب. اورمولو‌لار دئیر : «سالدات بیلمه بیر سئیل‌له وُردو زهله‌م نیکولایدان گئدی» بوردا نیکوی‌لادان منظور روسیهنین اؤ زامانکی تزاری‌دی.

ایندی بو کمال قلیچ‌داراوغلو بو ایپک یولویننان و آذربایجانی سیلمک‌نن و سئودیغی خوراساننان گئچمکنن و آتیلاآتیلا هَلَه چین دولتیته شرط و شروط باغلاماقنان، منه بیر سئیل‌له وردو باخ زهله‌م تورکیه‌نین سیاستیتن گئددی.

هله بولار هئچ!! بعضی دوسلار نئجه سئوینر کی بعلی! بای‌کمال تبریزین آدین توتوب. ایشیمیزه باخ سن‌الله. تبریزین آدی بای‌کمالین باشینی یئییدی.

اصلاً بیزی بیراخ، او منصور یاواش و مرال آک‌شنر و ایی‌پارتی و داوداوغلو هاردادیلار کی دئسینلر : آی‌کیشی بو نه سوزدی؟ عاقلین باشیندا؟ بیلیرسن نه دئیرسن؟ چون علی‌اف اردوغاننان حمایت ائلیب، گرک هر نه آغزیان گلدی دئیه‌سن؟

یازدیغیم پوستومادا دی‌اکتیو ائلدیم. چوخ چوخ عُذر ایسترم بو لحن‌دن. پوخو سیاست چئخاردانین دَئدَه بَه دَئدَه‌سینین گؤرونا. جهنم اولسونلار. هر هانسی سئچیلیر سئچیلسن. آت‌اؤغروسی آفتافا گوتوردو اعصاب معصابمین ایچینه.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

از دوستانی که انتخابات ترکیه را دنبال می‌کنند یک سؤال دارم. چرا مخالفان می‌خواهند در صورت پیروزی سیستم ریاستی فعلی را تغییر دهند؟

آیا این نوعی لجاجت با اردوغان است؟ چون سیستم ریاستی و داشتن یک رئیس‌جمهور قدرتمند هزار خوبی دارد. از بدی‌های بزرگ آن این است که ممکن است به دیکتاتوری منتهی شود. وقتی کسی مثل اردوغان که بنیانگذار این سیستم است، توسط همین سیستم ازقدرت کنار می‌رود، دیگر چه معنا دارد دیگران دیکتاتور شوند؟

این سیستم هر پنج سال انتخاب رئیس‌جمهور با رای مردم را تضمین می‌کند. البته یکی از بزرگترین مشکلات فعلی از بین رفتن استقلال قوه قضائیه است. این موضوع ربطی به سیستم ریاستی ندارد. اشکال از قاتون اساسی است. در این قانون قضات عالی عملاً تابع رئیس‌جمهور هستند. هر وقت هوس کند  آنها را برکنار می‌کند. اردوغان هم که نزده می‌رقصد، ماشاالله با دست باز از این اختیارات استفاده کرده است و به نظر می‌رسد استقلال قوه قضائیه از حاکمیت دوران نظامیان هم بدتر شده است.

چرا مخالفان فقط چنین اشکالاتی را برطرف نمی‌کنند؟ چرا مثل امریکا و فرانسه دست رئیس‌جمهور را در این مسائل نمی‌بندند؟ چرا اصل سیستم را هدف قرار دادند؟ این را از این نظر می‌گویم که سیستم پارلمانی در ترکیه موفق نبود. منجر به ائتلاف‌های شکننده می‌شد. دولت‌ها عموماً مستعجل بودند.

نمونه فعلی این سیستم اسرائیل است. همین ائتلاف‌ها اسرائیل را به سمت دست‌راستی‌ترین و نژادپرست‌ترین دولت‌ها سوق داده است. یک حزب افراطی و بنیادگرای یهودی با یکی دو نماینده در ائتلاف شرکت می‌کند و بعد حرف خود را به کرسی می‌نشاند. کسی هم حرفی بزند از ائتلاف خارج می‌شود و دولت سقوط می‌کند. هر سال یک انتخابات دارند. اسرائیل با این سیستم شکننده هیچ تصمیم بزرگی نمی‌تواند بگیرد. اکنون بزرگترین دشمن صلح در منطقه است. فلسطین را تحقیر می‌کند. به هر حال همه چیز را با ارتش قوی و اف35 نمی‌توان حل کرد، آینده نشان خواهد داد که اسرائیل چه تاوانی بابت این دولت‌های شدیداً راستگرا خواهد پرداخت.

نماد سیستم پارلمانی بریتانیاست. در بریتانیا انتخابات معمولاً دو حزبی است. خیلی به ندرت بحث ائتلاف پیش می‌آید. به هر دلیلی در بریتانیا و آلمان ائتلافی هم صورت بگیرد موفق است. لامصب‌ها گوئی ژن همکاری دارند. اما در ترکیه این مسئله همیشه منجر به دولت‌های شکننده می‌شد. در عین حال سمبل دمکراسی یعنی فرانسه هم سیستم ریاستی دارد. رئیس‌جمهور در فرانسه خیلی قدرت دارد، اما جوابگوست و به استقلال قوه قضائیه هم نمی‌تواند دست‌درازی کند.

مطلبی را در دست نوشتن دارم. اما جواب این سؤال و استدلال مخالفات را درست متوجه نشدم. حتی فکر کردم نوعی لجاجت سیاسی از طرف جدا شدگان از حزب حاکم، و مقدس‌سازی میراث آتاتورک از طرف لائیک‌هاست. اگر اینطور باشد هر دو دلیل بچه‌گانه است.

فضای انتخابات در ترکیه به شدت دو قطبی شده است. این فضا اروپائی نیست، متاسفانه بیشتر امریکائی است. اردوغان و طرفدارانش هم رفتاری نظیر ترامپ دارند. منطق آنها این است که ما ببازیم ترکیه نابود و ترور پیروز خواهد شد. هر اتهامی لازم باشد به رقیب وارد می‌کنند. بی‌هیچ خجالتی نصف مردم را حامی تروریسم معرفی می‌کنند. نه تنها قوه قضائیه مستقلی در کار نیست، لازم باشد مخالفان را تهدید قضائی هم می‌کنند. خودشان به فور سابقه هر نوع ساخت و پاخت و کثافت‌کاری با محافل خارجی دارند، اما طوری از افشای نوار صوتی گفتگوی قلیچ‌داراوغلو با یک مقام امریکائی سخن می‌گویند که گوئی سند فروش ترکیه را در آن گفتگو امضاء کرده است.

در چنین فضائی پیروزی قلیچ‌داراوغلو یک گام بسیار بزرگ دمکراسی ترکیه را به پیش خواهد برد. حتی اگر رئیس‌جمهور موفقی هم نباشد، باز هم این نتیجه یک دستاورد تاریخی خواهد بود. و دمکراسی ترکیه به سمتی خواهد که شاید بتوان گفت تنها معضل کلان باقی مانده آن مسئله کُرد باشد. مسئله کُرد هم  متاسفانه دیگر حل شدنی نیست و یا حالاحالاها حل نخواهد شد.

دلایل این پیشرفت دمکراسی را خواهم نوشت. اما برای نوشتن آن مطب نیاز دارم دلایل اصلی مخالفان در این خصوص را بدانم. عجالتاً یک پپسی برای خودم باز کنم که تبلیغ و پیش‌درآمدی هم برای آن مطلب باشد.

اگر یک فرد کاملاً بی‌دین و متنفر از اسلام و اهل کرمانشاه، مقدسات اسلامی را با تندترین تعابیر بنوازد، حتی از شیوه توهین او کمابیش می‌توانم حدس بزنم تبار شیعه و یا تبار سُنّی دارد. با اطمینان زیادی هم می‌توانم بگویم از یارسان و اهل حق نیست.

اگر در ترکیه یک نفر به حضرت محمد شدیداً ابزار ارادت بکند، و هیج هم جز از پیغمبر نگوید، از شیوه ابراز ارادت او می‌توانم حدس بزنم ممکن است تبار علوی داشته باشد. در همین ویدیو معروف قلیچ‌داراوغلو که علوی بودن خود را رسماً اعلام کرد، حتی اگر چیز دیگری هم نمی‌گفت، ادبیات ابراز ارادت او دقیقاً نشان از علوی بودن داشت.

می‌دانم خیلی‌ها در ایران تحت حاکمیت مُلایان دیگر به کمتر از میشل فوکو راضی نیستند. ولی مذهب در ایران و در منطقه و حتی در جهان همچنان امر بسیار مهمی است. اتقاقاً همین ایران فعلی هم بیش از هر کشور منطقه تحت تاثیر مذهب است. خیلی از دوستان پاییندی به دین و مذهب را با سکولاریسم اشتباه گرفتند.

به هر حال وقتی خیلیها میشل فوکو می‌خواندند، من هم عُمر و وقت خودم را بر سر این مباحث قرون وسطائی گذاشتم. و بر همین اساس می‌گویم. اگر در ترکیه، با اکثریت مطلق مسلمان سُنّی‌مدهب، یک لائیک متمایل به چپ و علوی، بتواند شخصی مثل اردوغان را شکست دهد، این یک پیروزی شگفت‌انگیز برای جامعه ترکیه خواهد بود. به مراتب و به مراتب بزرگتر و مهم‌تر از پیروزی باراک حسین اوباما در امریکا خواهد بود که هم سیاه‌پوست بود و هم رگ و ریشه اسلامی داشت.

عجالتاً شما زکات دانسته‌های خود در خصوص سؤال من را پرداخت بفرمائید، من هم در یک مطلب مختصر ده دوازده هزار کلمه‌ای خواهم نوشت چرا اینطور فکر می‌کنم.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

اعصابم از حرف‌های قلیچ‌داراوغلو در خصوص جاده ابریشم خورد شد و پُست را دی‌اکتیو کردم. این کامنت را هم در انتها گذاشتم :

جل‌الخالق! این هم از شانس ما. ضدحال از این بدتر نمی‌شد. لابد خدا هم با اردوغان است. آخر این چه طرحی است که قلیچ‌داراوغلو برای جاده ابریشم داده است؟ آشکارا جمهوری آذربایجان را کنار گذاشته است. زنگهزور را نخواستیم، حتی به نخجوان هم اشاره نکرده است.

این طرح از دو حال خارج نیست. یا حساب شده است و یا قلیچ‌دار اوغلو به قدری پخمه است که نمی‌فهمد چه پاس گُلی به دشمنان آذربایجان داده است. و همین که اسم تبریز آمده است عدهای از دوستان ذوق‌زده شدند.

آخر کدام تبریز؟ تبریز تحت سیطره ناسیونالیسم تباهی است که از علی‌اکبر ولایتی‌اش تا  بیشعورش تا پهلوی‌چی‌اش تا گلشیفته‌اش در همین جنگ دوم قره‌باغ به عنوان بسیجی داشناک‌ها اعلام آمادگی کردند تا در کنار ارتش اشغالگران جانفشانی کنند. یادتان رفت؟

 

***

 

انتخابات ترکیه و کارواش بِنتلی‌سواران

کارگران کارواش‌های تهران از زحمت‌کش‌ترین و فقیرترین اقشار جامعه هستند. عموماً بیمه و حقوق درست و حسابی ندارند. کارشان طاقت‌فرساست. کارفرمایان این کارگران هم عموماً برخوردهای تحقیرآمیز با آنها می‌کنند. با کوچکترین بهانه اخراح می‌شوند. هر چه از سختی و درد آنها گفته شود کم است. معمولاً خانه و کاشانه ندارند. خیلی وقت‌ها در همان کارواش می‌خوابند.

با همه اینها یکی از طبقاتی‌ترین و تبعیض‌آمیزترین و حتی شاید بتوان گفت نژادپرستانه‌ترین و تحقیرآمیزترین نگاه را همین کارگران زحمت‌کش به مشتریانی دارند که ماشین خود را برای شستشو می‌آورند.

به تجریه دریافتم به محض ورود یک ماشین بلافاصله و بر اساس سه اولویت مشتری طبقه‌بندی طبقاتی می‌شود. و بعد طبق یک قانون نانوشته طبقات بالا مشمول قانون هر چه آن خسرو کند شیرین بُود می‌شود. طبقه فرودست هم کوچکترین اعتراضی بکند باید با طعنه و تَشَر طبقاتی له شود.

بی‌چون و چرا اولویت اول مُدل و قیمت ماشین است. شستن ماشین گران‌قیمتی مثل بنز افتخار بزرگی است. اولویت دوم جنسیت است. راننده زن ارجح است. اولویت سوم زیبائی و خوش‌تیپی و شیک‌پوشی راننده ماشین است.

ممکن است گفته شود این سه اولویت به وضوح با میزان انعام دریافتی ارتباط دارد و طبیعی است. اما لزوماً چنین نیست. اگر یک خانم زیبارو و شیک‌پوش ب‌ام‌و خود را برای شستشو بیاورد، و در انتها انعام خوب هم ندهد، هزار ایراد هم بر کار کارگر بگیرد، گو بگیرد که لابد حق اوست. همین که مدتی در خدمت راکب و موکب بودیم ما را بس است.

اما اگر مردی ماشین پراید خود را برای شستشو بیاورد، حتی اگر ببیند شستن شیشه عقب ماشین کلاً فراموش شده است، و به خود جرات دهد و اعتراضی بکند، اولین جمله‌ای که میشنود، و یا زیر لب با زمزمه به او تحویل می‌شود، ویرانگر است : «ول کن بابا! پراید که این حرف‌ها را ندارد»

آخرین بار در همین گیشای خودمان این مسئله را به چشم خودم دیدم. راننده پراید که در آژانس مسافری کار می‌کند و قبلاً سوار ماشین او شده بودم ماشین خود را برای شستشو آورد. به پراید خود رخش می‌گوید. رخش همیشه تر و تمیز است. اما ضمن شستشو از کم‌کاری کارگر کارواش ناراحت شد. حتی تندی هم کرد. گویا طعنه پراید را شنیده بود. به کارگر کارواش گفت تو چه کار داری ماشین من چیست، ماشین را خوب بشور، اگر بیشتر از دیگران انعام ندام اعتراض کن. بعد  هم با صدای آرام به من گفت : «خودش یک فرغون ندارد، آنوقت پراید من را ماشین حساب نمی‌کند»

اما این حرف‌ها و طعنه‌های متقابل جریان را در کارواش‌ها عوض نمی‌کند. نگاه طبقاتی در این صنف کاملاً نهادینه شده است. گوئی هر کدام یک اشراف‌زاده سفیدپوست پروتستان‌مذهب لندنی است که در پارکینگ خود هم چند بنتلی و جگوار دارد. و باید از خود خویشتن‌داری زیادی نشان بدهد تا برای لحظاتی پشت فرمان هوندای رنگین‌پوست مهاجر هندی بنشیند.

در ایران وقتی مسائل کشورهای همسایه به میان می‌آید، تقریباً کل ایران به یک باره کارواش می‌شود. همسایه هم باید چنان شسته شود که دیگر هوس شستشو نکند. عموم تحلیل‌گران ایرانی بلافاصله در نقش بنتلی‌سوارانی ظاهر می‌شوند که قرار است در خصوص تعویض روغن ماشین درپیتی همسایه نظر دهند و در انتها هم دلی به حال مردم بینوای آن کشور بسوزانند.

در ترکیه یک انتخابات بسیار حساس و بسیار مهم پیش روست. چند روز دیگر ممکن است قوی‌ترین رهبر ترکیه طی بیست سال گذشته حضرت سلطان ابن غیرسلطان سرنگون شود. اما خیلی از تحلیل‌گران ایرانی چنان از دیکتانوری در ترکیه می‌گویند که گوئی خود از ناف لندن آمدند و پانصد سال هم سابقه دمکراسی پارلمانی دارند.

معلوم است که دمکراسی ترکیه هزار و یک اشکال دارد. قوه قضائیه در این کشور مستقل نیست. فساد و رانت و مشکلات اقتصادی کمرشکن است. اما همین الان قوی‌ترین رهبر ترکیه شهر به شهر و کوچه به کوچه دنبال رای مردم است تا بلکه سرنگون نشود. از هر امکانی هم برای جلب توجه مردم استفاده می‌کند. حتی در یکی از کمپین‌ها زیر آواز زد.

این همه تلاش اردوغان بی‌جهت نیست. تا کنون سه شکست کمرشکن در شهرداری‌های استانبول و آنکار و ازمیر خورده است.

در جمهوری ترکیه موضوع  منحصر به سرنگونی اردوغان با انتخابات نیست. این مسئله سابقه صد ساله دارد. آتاتورک تقریباً جوانمرگ شد. اما جانشین او عصمت اینونو از بنیانگذاران جمهوری ترکیه و مرد دوم این کشور انتخابات را باخت و از قدرت کنار رفت. خود اردوغان هم از دل همین سیستم بیرون آمد و رقبای لائیک را شکست داد.

و اکنون همه قرائن حاکی از آن است که این اردوغان قدرتمند، و متمایل به راست، و مسلمان سُنّی‌مذهب دیندار، در کشوری با اکثریت مطلق سُنّی و پایبند و عامل به دین و مذهب، ممکن است ظرف چند روز آینده به یک سوسیال دمکرات علوی‌مذهب ببازد.

خانم‌ها و آقایان بنتلی‌سوار!  آقای گنجعلی‌خان! جناب نواده کوروش! آخر شما چی میزنید که وقتی پای ترکیه به میان می‌آید به کمتر از آلمان و فرانسه و انگلیس و سوئیس راضی نیستید؟ علی‌الاصول باید به چنین وضعی آن هم در کشوری با انبوه اشتراکات فرهنگی غبطه خورد.

اما این بنتلی‌سواران حتی حاضر نیستند از تعویض روغن هوندا همسایه هم صحبت بکنند. آخر کرمعلی‌خان تحلیل‌گر! تو در طول تاریخ معاصر ایران شاهد یک انتخابات آزاد بودی که در آن واقعاً راس قدرت تغییر کند؟ اصلاً در ایران انتخابات داریم؟

بیش از صد سال از مشروطه در ایران گذشته است. هنوز حق انتخاب آزادانه وزیر کارخانه فرغون‌سازی را هم نداریم. اعلیحضرت قبلی وزاری کابینه و نمایندگان مجلس منتسب خودش را آدم حساب نمی‌کرد. می‌گفت مشاور لازم ندارم و همه چیز را می‌فهمم. به ملکه بریتانیا درس سیاست می‌داد. اکنون ولی فقیه آشکارا می‌گوید مردم اساساً صلاحیت ندارند در خصوص هر چیزی نظر دهند.

راس قدرت در ایران هیچ وقت در معرض هیچ انتخابی نبوده است. کاش فقط همین بود. حق انتخاب برای ریاست کارخانه فرغون‌سازی هم لوث شده است. معمولاً چند دسته‌بیل، یکی دکتر خلبان و دیگری دکتر اقتصاد با معدل نوزه‌خورده‌ای و بعدی استاد سخن در حوزه پروپکانی و یا در بهترین حالت یک مرد شجاع اردکانی به مردم معرفی می‌شود تا یکی را انتخاب کنند.

آنوقت اینها نگران تداوم دیکتاتوری در ترکیه هستند، به راستی چی می‌زنند؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

سپاس بیکران از سایت تریبون و محسن رسولی عزیز که مقاله بسیار بلند من را به شکل پادکست منتشر کردند. برای دوستانی که مایل هستند لینک‌ها را تقدیم می‌کنم و در ادامه توضیحی برای دوستان منتقد می‌نویسم که از طولانی بودن مطلب شکوه کردند.

در ضمن مطابق اخبار موثقی که دریافت کردم محسن رسولی بعد از خواندن مقاله در سلامت کامل به سر می‌برد. خبر شهادت تارهای صوتی ایشان شایعه دشمن است.

لینک یویتوب :

لینک در کانال تلگرام تریبون :

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

و لینک مطلب در نهالستان را هم در کامنت اول می گذارم.

قصد دفاع ندارم که چرا این اندازه طولانی نوشتم. اما یک سؤال را می‌خواهم با شما در میان بگذارم. این مقاله را به دعوت دوست عزیز و صنعت‌گرم مهندس کمال ورشوچی شروع کردم. کمال نظر من را پرسید و گفت شما چه کسانی را برای رهبری و یا به عنوان نماینده جنبش قبول دارید؟ من هم ادعای بسیار بسیار بزرگی را مطرح کردم. اکنون شاید رفیق من هم از سؤال خود پشیمان باشد.

گفتم آنچه در خارج در جریان است تقریباً ابتذال محض است. و بعد گفتم اتفاقاً این ابتدال و ظهور این همه رهبر مبتذل و نمایش آشکار ابتذال آنها اتفاقاً دستاورد جنبش است. دو مثال از نرم‌افزار و از دانشگاه تهران می‌زنم.

اواخر دهه شصت شمسی در ایران تولید نرم‌افرارهای کاربردی روی کامپیوترهای شخصی شروع شد. با اندکی مسامحه من از اولین کسانی بودم که در سطح کشور به این کار مشغول شدم. در آن تاریخ داشتن سیستم کامپیوتری مُد شده بود. روی میز هر مدیری یک کامپیوتر بود. اما ثبت و ضبط اصلی در سیستم‌های کامپیوتری نبود. کامپیوتر کارکردی نظیر ماشین‌حساب داشت. کار را تسریع می‌کرد اما گردش کار مؤسسات منوط به وجود یا عدم وحود سیستم‌های جدید نبود. به دوستان و همکارانم می‌گفتم بهترین ابزار برای سنجش میزان موفقیت ما هنگامی است که Server مرکزی شرکت‌ها  قطع شود. اگر روال کار شرکت اندکی متوقف شد، یعنی به همان اندازه هم ما موفق بودیم. اگر آب از آب تکان نخورد یعنی هنوز دکور هستیم. حضور این همه کامپیوتر روی میز هر مدیر و کارمند لزوماً نشان از موفقیت ما نیست.

در مورد اینترنت هم چنین است. سی سال پیش اینترنت یک ابزار تجملاتی بود. اکنون راننده تاکسی‌های خطی تهران هم بدون اینترنت نمی‌توانند کرایه دریافت کنند. بدون سیستم‌های کامپیوتری و اینترنت حتی مغازه‌های بقالی هم دیگر قادر نیستند کار کنند. زندگی بدون سیستم و بدون اینترنت مثل زندگی بدون برق است.

در مورد قدرت رهبری هم مسئله به همین سادگی قابل ارزیابی است. یک نفر و یا یک حزب و یا یک شورا و یا یک جبهه زمانی قدرت رهبری دارد که بود و نبود آنها بلافاصله حس شود. یک مثال از دانشکده فنی داتشگاه تهران می‌زنم.

روز هفتم آبان 1401 دانشکده‌های فنی دانشگان تهران در شمال امیرآباد کاملاً محاصره شد. لباس شخصی‌ها وارد دانشکاه شدند. دانشجویان را کتک زدند. دستگیری ها گسترده بود، اما چند نفر اصلی را که قبلاً شناسائی کرده بودند دستگیر کردند و برای چندین ماه نگه داشتند. بعد از آن تاریخ دانشکده فنی تقریباً به کُما رفت. حتی در مورد ادامه تعطیلی کلاس‌ها هم دانشجویان نتوانستند تصمیم بگیرند. این یعنی چه؟ یعنی آن چند دانشجو در محیط دانشکده فتی واقعاً قدرت رهبری داشتند. نبود آنها کاملاً مؤثر بود و سیستم سرکوب هم موفق عمل کرد.

حالا شما لطفاً به من بگوئید آخر این خانم نازنین بنیادی کجای این جنبش قرار داشت؟ در نبود او کدام تظاهرات شکل نمی‌گرفت؟ آخ‌خ‌خ نازنین! که فعالیت‌های سنگین تو کُشت مرا. کاش مسئله فقط نازنین بود. آخر از کدام اینها بگویم؟ بزرگ اینها رضا پهلوی بود. به تعبیر آقای نادر سلطانپور یک اتوبوس راه انداخت تا همه را سوار کند اما بعد خودش از اتوبوس پیاده شد.

رضا پهلوی بیش از چهل سال است یک شغل آبرومند هم نتواسته است برای خود دست و پا کند. به اندازه آقازاده‌های نظام هم توان ندارد که با پول این مردم در کانادا و امریکا کار و کاسبی برای خود راه انداختند.

بزرگترین ابتکار سیاسی رضا پهلوی تاسیس شبکه فرشگرد بود که از چند جوان ایرانی با سرعت بی‌پایان یکی یک شعبان بی‌مخ ساخت. بزرگترین فعالیت فرهنگی رضا پهلوی هم نجات آلبوم امضاء شده میک جَگِر در زمان انقلاب بود.

این آدم بیش از بیست سال است همزمان مدعی تاج و تحت و رهبری و جمهوری و دمکراسی است. اما یک بار هم موفق نشده است بانی تحرک اجتماعی حتی در حد بیست نفر باشد.

این ابتذال نیست پس چیست؟ برای تشریح این ابتدال دست‌کم باید در مورد بعضی از آنها یکی دو پاراگراف نوشت یا نه؟

من خیلی طولانی نوشتم. قبول! به قول اهالی ترکیه آمنّا، اما آخر ابتذال اینها هم یکی دو تا نیست. آخ‌خ‌خ نازنین! آخ رضای جَگِرشناس! هر چه از شما بگویم کم گفتم. ولی هنوز جواب این سؤال را نفهمیدم : عبدالله تو چرا؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

دهه نود میلادی مجله "تریبون" با تمرکز بر مسائل آذربایجان منتشر شد. بعدها نسخه چاپی آن متوقف و فقط در اینترنت انتشار یافت. در آن تاریخ با تریبون آشنا نبودم، اما بعدها با هر فعالی آشنا شدم از  تاثیر شگرفت تریبون بر جوانان آذربایجان شنیدم. اکنون و بعد از سال‌ها دوره جدید تریبون به شکل چاپی منتشر شد. در تلگرام هم کانالی برای مجله ایجاد شده است. لطفاً به سایر دوستان هم این کانال را معرفی بفرمائید. (کامنت اول)

اولین شماره این دوره بر جنبش اخیر و سراسری مردم ایران تمرکز دارد. افتخار دام که مقاله "زن زندگی آزادی و ائتلاف برای رهبری" از من در همین شماره چاپ شده است. خیلی خوشحال می‌شوم در لینک زیر مطالعه بفرمائید. مختصری مقاله را معرفی می‌کنم.

جنبش زن زندگی آزادی سراسری بود اما در یافتن جریان‌های رهبری‌کننده شکست خورد. در خارج از کشور حتی به ابتذال یک ائتلاف فیلم هندی‌طور هم منتهی شد. در این نوشته استدلال کردم این شکست اتقاقاً یکی از ماندگارترین دستاوردهای این جنبش است.  رئوس مطالب چنین است :

     1-            ابتدا ویژگی‌های دو گروه عمده مخالفان دمکراسی‌خواه رژیم را بیان کردم.

     2-            به یاد آیلار به استثنائی‌ترین اتفاق بعد از سال 85 در آذربایجان و در پی این جنبش پرداختم.

     3-            آقای محمد قائد نظر معروفی در مورد محمدرضاشاه دارند. به تازگی نظری هم در مورد رهبری روح‌الله خمینی نوشتند که حقیقتاً شاهکار بود. بر اساس این دو نظر، در خصوص قدرت رهبری بحث کردم. اتفاقاً شاه و خمینی بهترین مثال‌ها در این زمینه هستند.

     4-            خیلی مهم است که بدانیم شروع جنبش در سقز چندان هم بدون رهبری نبود. استعداد ابتلا به ابتذال نداشت. برای نشان دادن این مسئله فرض کردم مهسا امینی اهل کاشمر خراسان بود. سناریوهای احتمالی را بر اساس شناختی که از دو شهر سقز و کاشمر داریم با هم مقایسه کردم.

     5-            در ادامه به نام‌هایی که بر سر زبان‌ها افتاد پرداختم. از علی دایی و گلشیفته فراهانی بیشتر نوشتم. از نازنین بنیادی و دریا صفائی و عبدالله مهتدی نوشتم. در خصوص رضا پهلوی بحث را بر اساس یک بیت بسیار نامعروف تُرکی پیش بردم. هیج تُرکی در ایران با این بیت آشنا نیست، ولی بسیار بعید است مخالف آن باشد.

     6-            گرچه مخالف پهلوی‌ها هستم، اما از ماندگارترین خدمت رضا پهلوی طی چند دهه گذشته هم نوشتم که کمتر کسی به آن توجه دارد. ظاهراً جناب مهتدی هم با ایشان در همین ارتباط ساعت‌ها بحث کرده است. کامنت دوم را هم ملاحظه بفرمائید.

لینک: «زن زندگی آزادی و ائتلاف برای رهبری»

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت اول : «اینجا»

ریپلای کامنت اول :

رفیق کمال، این هم قولی که داده بودم. چه از متن خوشت بیاید و چه بدت بیاید و چه حوصله خواندن داشته باشی و چه نداشته باشی، کار کار اردبیل است. تشویق شما و علیرضا اردبیلی عزیز باعث شد بالاخره این مطلب را تمام کنم. و گرنه بیش از یک سال بود مطلب جدیدی که بتوان در نهالستان هم گذاشت ننوشته بودم. چندین و چند مطلب نیمه‌تمام روی دستم مانده است.

کامنت دوم :

راستش در این مدت دلم از برخوردی که با آقای عبدالله مهتدی و حتی حامد اسماعیلیون کردند خیلی دلم خنک شد. عبدالله مهتدی تنها کسی در آن اپوزوسیون بود که واقعاً نماینده یک جریان بود. اما کسانی که قدرت تحرک اجتماعی در روستای زادگاه خود را هم ندارند تا نوانستند با عناوین مختلف او را نواختند. این اپوزوسیون تا از مهتدی یک علیرضا نوری‌زاده نسازد ول کن نیست. طبیعی هم هست. لزوماً تقصیر آقای مهتدی هم نیست که با رضا پهلوی وارد گفتگو شده است، هر کُرد دیگری با دارندگان این طرز فکر وارد گفتگو شود نتیجه همین خواهد بود. در ضمن گُروه‌های کُرد سالهاست خواسته یا ناخواسته وقتی پای آذربایجان به میان می‌آید متاسفاته کمابیش راه ناسیونالیسم ارمنی را می‌روند. همچین بفهمی نفهمی با ایرانشهری‌ها در این حوزه پالوده می‌خورند. گویا متوجه نیستند که به متحدان اصلی خود در ایرانی متحد و متکثر پشت کردند. دوران فرزانه آذربایجان پیشه‌وری را از یاد بردند. با کسانی نشست و برخاست می‌کنند که شخصیتی چون پیشه‌وری را عامل استالین می‌دانند. اما از آن‌رضا و مَم‌رضا و این‌رضا قهرمان ملی هم می‌سازند. کُرد خوب برای چنین جماعتی عرفان قانعی‌فرد است. بقیه تجزیه‌طلب هستند. در ضمن خیلی از علائق ظاهری آنها به کُرد و کردستان هم از بعض تُرک و مخصوصاً ترکیه است.

 

***

 

جام جهانی قطر در روزهای اوج جنبش زن زندگی آزادی برگزار شد. در هر سه بازی تیم ایران عکس‌العمل‌هایی در بدنه جامعه رُخ داد که بسیار معنادار بود. حتی شاهد شادی و پایکوبی مردم برای شکست تیم بودیم.

آیا می‌توان این اتفاق را فقط با شرایط اعتراضی و عدم همراهی بازیکنان تیم با مردم معترض تحلیل کرد؟ این نوشته قصد دارد به جواب این سؤال بپردازد.

ابتدا از هر سه بازی نوشتم. سپس از جام 78 آرژانتین و حاکمیت نظامیان در آن دوران مثال زدم. بعد یک مشاهده درجه اول از شهر وان ترکیه در جام 2002 ژاپن کره و هنگام بازی ترکیه سنگال را نقل کردم. و سپس به جواب سوالی که مطرح شد پرداختم.

تا نظر دوستان چه باشد.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

دارند در روز روشن به دختران ما در مدارس سراسر کشور حمله شیمیائی می‌کنند. دارند از دخترها "انتقام سخت" می‌گیرند. آنوقت دست روی دست گذاشتیم و حرص می‌خوریم و دوباره به کُما رفتیم.

راستی! شما که معتقد هستید آن شازده برای دوران گذار خوب است بسم‌الله! مردک یک فراخوانی بدهد تا ما هم متوحه بشویم فقط یک فرصت‌طلب بی‌عرضه و بی‌لیاقت نیست، به یک دردی هم می‌خورد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

تحلیل میلاد روشنی پیام بهترین تحلیلی است که این روزها در خصوص حمله شیمیائی به مدارس دخترانه خواندم. هیچ دلیل و مدرکی بر درستی این تحلیل نمی‌توان ارائه کرد، اما برای اینکه بدانیم در کشور چه می‌گذرد چنین نگاهی یک گشایش است. تحلیل ابراهیم ساوالان از شرایط بی‌دولتی هم چنین رویکردی داشت (کامنت اول)

طی این چهل سال خیلی وقت‌ها اعمالی مرتکب شدند که ما هم باور نکردیم و حتی بعید ارزبابی کردیم و بعضاً ناخواسته از اینها دفاع کردیم و گفتیم کشور این اندازه هم حسینقلی‌خانی نیست.

مثلاً وقتی در حرم امام رضا بمب گذاشتند باور اینکه کار خودشان باشد بسیار دشوار بود. اکنون ریال در حال فروپاشی است و ممکن است دلار صد هزار تومان بشود. خیلی از ماها پیش خودمان می‌گویئم حتماً یک کاری می‌کنند و بی سر و صدا تسلیم می‌شوند.

چرا چنین اشتباهاتی را مرتکب شدیم؟ به نظر من جواب ساده است. ما با منطق خودمان کارهای اینها را ارزیابی کردیم. مثلاً همین الان می‌گویئم اگر پول ملی دچار فروپاشی شود به ضرر خود اینها هم هست، چون بالاخره باید بتوانند کشور را برای بقای خودشان هم که شده تا حد امکان آرام نگه دارند.

اما این منطق ماست که فکر می‌کنیم فلان کار به نفع خود اینها و یا ضرر خود اینها هم هست. آیا منطق اینها هم چنین است؟ هیچ تضمینی نیست که اینگونه باشد. در خیلی از موارد باید منطق خودمان را کنار بگذاریم و تلاش کنیم بداینم اینها چگونه فکر می‌کنند.

نوشته میلاد :

مسمومیّت‌های سریالی مدرسه‌های دخترانه بخشی از یک عملیات وحشیانه و بزدلانه برای شبیه‌سازی فریبکارانه‌ی دوران پس از سقوط است. پیام آن واضح است. "اگر نظام نباشد، باید منتظر گروه‌های تند‌رویی از این قبیل باشید که در بل‌بشوی انقلاب بلای جان بچه‌هایتان خواهند شد." با این حال رژیم نمی‌تواند با پروپاگاندای رسانه‌ای به طور کامل از این عملیاتِ شبیه‌سازی بهره‌برداری کند، چرا که عاملان این حمله‌ها یا بخشی از حاکمیت هستند و یا تعلق خاطری عمیق به مبادی اعتقادی حکومت اسلامی دارند. [فراموش نکنیم که عاملان قتل‌های زنجیره‌ای هم صرفاً مومنانی بودند که به فتواها عمل می‌کردند[

در این وضعیت، حکومت از یک سو قصد دارد که اهمیت نجات‌بخش خود را با بازنمایی چیزی خطرناک به مردم نشان دهد، و از سوی دیگر، به درستی فهمیده است که خطرناک‌ترین چیزی که مردم می‌شناسند، مبادی اعتقادی خودش است. تعلّل عامدانه‌ی رژیم برای مبهم نگاه داشتن قضیه‌ی این مسمومیّت‌های سریالی (به جای پنهانکاری یا تکذیب آن) را می‌توان در منطق همین تناقض درک کرد. حکومت صرفاً زمانی می‌تواند خطر فقدان خود را شبیه‌سازی کند که صورت تکامل‌یافته‌ی خود را در عریان‌ترین و شفاف‌ترین و صادقانه‌‌ترین شکل ممکن به منزله‌ی "خطر" معرفی کند. درست همان کاری که در سطح برون‌مرزی با تصویر آینه‌ای خود در داعش و طالبان می‌کند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

سید حیدر بیات نوشته است : « فلسفه‌بافی‌های سید جواد طباطبائی یک اعتراف بود. اعتراف به اینکه فرهنگ و زبان تُرکی ما سخت جان است و یک قرن حذف سیستماتیک پاسخ نداده است، باید جدی‌تر از قبل بود و گرنه کار از کار خواهد گذشت»

و من اضافه می‌کنم مسئله فقط سخت جانی نیست، قدرت امروز و پیشیه دیروز زبان تُرکی هم هست. در ایران تاریخی زبان تُرکی جزو ایرانی‌ترینِ زبانهاست. در ایران تاریخی چیزی به نام ایرانی و انیرانی نداریم. در ایران تاریخی نبرد تُرک و فارس بی‌معناست. در ایران تاریخی زبان تُرکی حریف زبان فارسی نیست، برادر فارسی است. در ایران تاریخی تُرکی نه تنها زبان انیرانی نیست، بلکه یکی از مهم‌ترین و شاید مهم‌ترین زبان رابط میان ایرانیان است.

در ایران تاریخی فارسی بیشتر زبان دیوانی و شعر و ادب است. فارسی‌خوانهای غیرفارس هم به ندرت قادر به تکلّم این زبان بودند. برای راستی‌آزمائی این مدعا لازم نیست چندان راه دور برویم. اگر خاطرات نسل اول کمونیست‌ها و توده‌ای‌های آذربایجان را بخوانیم که سواد فارسی هم داشتند، خواهیم دید وقتی به تهران می‌رسند قادر نیستند با غیرتُرک‌های پایتخت به فارسی تکلّم کنند.

در گذشته آموزش زبان‌های کلاسیک مکانیزم دیگری داشت و به کلی با آموزش زبان در دنیای امروز متفاوت بود. هنوز هم این قاعده قدیمی در نهادهایی که به سبک قدیمی آموزش می‌بینند پابرجاست. در حوزه‌های دینی ایران همه چیز را به عربی می‌خوانند و حتی به عربی هم می‌نویسند. اما دشوار بتوان یک آخوند غیرعرب را در ایران یافت که درست و حسابی بتواند عربی صحبت کند.

استادان دانشکده‌های ادبیات فارسی عموماً عربی را در سطح بسیار عالی می‌خوانند، اما معمولاً قادر نیستند زبان عربی را درست و حسابی صحبت کنند. در ترکیه و در دانشکده‌های زبان و ادبیات کلاسیک تُرکی و بعضی حوزه‌های دینی این کشور دو زبان کلاسیک عربی و فارسی عموماً به همان سبک قدیم خوانده می‌شود ، اما به ندرت این دو زبان را خوب صحبت می‌کنند. اگر معجزه‌ای رخ دهد و نظامی گنجوی به جهان امروز پا بگذارد و فارسی صحبت کند، چه بسا من و شما چیز چندانی از حرف زدن او متوجه نشویم. فارسی صحبت کردن فارسی‌خوانده‌های قدیمی حتی در سن و سال والدین ما هم چنین بود.

پس کدام زبان در گدشته ایران زبان میانجی میان دربارها و نهادهای دیوانی و نظامی امپراتوری‌های گسترده منطقه بود؟ به گواهی تاریخ و آنچه غربی‌ها نوشته‌اند زبان تُرکی حرف اول را در این حوزه می‌زند. ادوارد برادون می‌نویسد از تهران که بیرون می‌رویم کسی فارسی نمی‌داند و عموماً به تُرکی صحبت می‌کنند.

برای راستی‌آزمائی این مدعا هم لازم نیست خیلی به گذشته مراجعه کنیم. تا همین صد سال پیش به ندرت کسی از اکثریت باشنده‌گان شهرهایی مثل تبریز و اورمیه زبانی جز تُرکی می‌دانستند. ولی همه غیرتُرک‌های که از دور و نزدیک به این شهرها می‌آمدند به تُرکی با این مردم سخن می‌گفتند.

همه این فجایع تُرکی‌ستیزی و بیگانه‌پنداری زبان تُرکی در همین یک قرن اخیر اتفاق افتاد. ناسیونالیسم شوم و تباه ایرانی از همان ابتدا بر مبنای نفرت از تُرک و عرب شکل گرفت و مثل بختک بر سراسر ایران آوار شد و به یاری مذهب موفق هم عمل کرد. در دوران شکل‌گیری ناسیونالیسم ایرانی مذهب شیعه جایگاه بسیار مهمی برای زبان فارسی داشت. به گواهی اسناد غیرقابل انکار وقتی مدارس نو به سبک جدید و به زبان تُرکی در شهرهای مهم آذربایجان شکل گرفت، خیلی‌ها گفتند مگر می‌خواهید فرزند ما سُنّی شود؟

اما این دوران به پایان رسیده است. اغراق نیست که بگوئیم ملی‌گرایان باهوش ایرانی پایان این دوران را حتی بعضاً ازفعالان تُرک ایرانی هم بهتر متوحه شدند. به نظر من اگر جدائی‌خواهان آذربایجان هم به بزرگترین قدرت نرم آذربایجان یعنی زبان تُرکی توجه کافی بکنند دست از جداسری برخواهند داشت.

گرچه زبان تُرکی در ایران با سرکوب سیستماتیک مواجه شد، اما تُرکی مدرن در منطقه پیشرفت‌های شگرفی در حد بعضی زبان‌های مهم اروپائی کرده است. و این تُرکی مدرن خیلی زود قادر است جایگاه تاریخی و از دست رفته خود در ایران را احیاء کند.

اتفاقاً ایرانشهری‌های دوراندیش و باسواد خیلی خوب متوجه این مسئله شدند. ملی‌گرایان ایرانی به دو دسته کلی تقسیم می‌شوند. بخشی از آنها مانند سلطنت‌طلبان هنوز در صد سال پیش جا مانده‌اند. عقل و فهم آنها چندان قادر به درک پیچیدگی‌ها دوران جدید نیست. اما بخش عاقل‌تر ملی‌گرایان ایرانی (مثلاً کسی مثل احمد زیدآبادی) خیلی خوب متوحه شده‌اند عُمر این ناسیونالیسم به عُمر همین رژیم جمهوری اسلامی گره خورده است و برای همین این همه برای بقاء و اصلاح رژیم بال بال می‌زنند.

درد اصلی ایرانشهری‌ها و مرشد فلسفه‌باف آنها طباطبائی هم همین بود. ربطی به ایران واقعی و تاریخی نداشت. متاسفانه بعضی دوستان که از آنها انتظار نمی‌رفت نوشته بودند طباطبائی درد ایران داشت. این درد که ریشه در تمامیت‌خواهی داشت و دارد، بخورد توی سر فهم ناقص این دوستان از ایران و ایرانی.

شگفت اینکه بیشترین مشکل و ترس ایرانشهریان باهوش داخل رژیم و بیرون رژیم هم از قدرت زبان تُرکی است. اگر زبان تُرکی در ایران نبود با سایر زبان‌ها به راحتی و حتی در سطح بسیار عالی کنار می‌آمدند.

اصلاً چرا راه دور برویم. شاید خیلی از شما دوستان ندانید در ایران فقط فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی با بودجه دولتی وجود ندارد. همین الان و در همین رژیم شیعه حاکم بر ایران فرهنگستان زبان و ادبیات بلوچی هم در ایران داریم. من هم نزدیک یک سال است متوجه وجود چنین فرهنگستانی شدم که البته امر مبارکی است، ولی حاوی نشانه‌های بسیار دقیقی از هوشمندی رژیم علی‌اکیر ولایتی‌پرور است.

این رژیم بسیار هوشمندانه متوجه خطرات واقعی برای بقاء خود است. در بلوچستان سُنّی‌مذهب شخصیت متینی مثل مولوی عبدالحمید را تحمل نمی‌کند، اما در تقابل با آذربایجان عموماً شیعه‌مذهب متحد ارمنستان مسیحی شیعه‌کش است. آنوقت می‌خواهند با اتحاد نازنین و رضا و شیرین و گلشیفته و علی و دریا و عبدالله (عبدالله تو چرا؟) جریان براندازی چنین رژیمی را رهبری کنند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

اظهارات اخیر اسدالله بادامچیان رئیس فرقه مؤتلفه شگفت‌انگیز ست. چون دقیقاً مثل رئیس یک دولت و در خصوص چین حتی فراتر از رئیس دولت حرف می‌زند. (کامنت اول)

بادامچیان می‌گوید حزب موتلفه اسلامی در روابط بین الملل خود یک قدرت مربوط به نظام جمهوری اسلامی است و با چین و کشورهای دیگر و احزاب مقاومت روابط ویژه دارد.

در خصوص ارتباظ شخص خود با رهبر چین می‌گوید : «در دولت آقای روحانی به واسطه جنگ اوکراین چهار محموله بزرگ کود شیمیایی که وزارت جهاد و کشاورزی از چین خریده بود و دچار مشکل شده بود با نامه بنده به رهبر چین ختم بخیر شد و آن‌ها احترام گذاشتند. محموله را به ایران فرستادند»

یا می‌گوید : «حزب حاکم ویتنام نامه‌ای نوشته بودند که علاقهمند هستند با حزب موتلفه اسلامی ارتباط برقرار کند، ما نیز بررسی کردیم و در نهایت هفته گذشته بنده با سفیر ویتنام در دفتر حزب موتلفه با حضور مسئولان ذی‌ربط‌مان جلسه ای داشتیم و گزارش این جلسه را نیز به وزارت خارجه میدهیم. زیرا در چارچوب نظام حرکت می کنیم. در کره شمالی نیز ارتباط داریم و مواضعی را که دولت نمی‌تواند به علت مشکلات بین الملل بگیرد، حزب موتلفه اینکار را می‌کند»

در این مصاحبه به صراحت از ابراهیم رئیسی گلایه می‌شود که چرا در سفر به چین از این حزب هم کسانی را با خود نبرده است : «حزب موتلفه اسلامی مهمترین بخش‌های بازرگانی کشور را در ارتباط با کشور چین در دست داشته و دارای سوابقی کافی در این زمینه است، مانند اتاق ایران و چین، از دولت رئیسی گله‌مند است که چرا از حزب مذکور برای سفر چین استفاده نشده است»

همه احزاب همفکر جهان با هم ارتباط دارند. مثلاً حتماً میان سوسیالیست‌های فرانسه و ژاپن ارتباطاتی وجود دارد. اما قیمه‌خورهای موئلف اسداللهی و حبیب‌اللهی و میرسلیم‌اللهی چه نزدیکی فکری می‌توانند با رهبر حزب کمونیست چین داشته باشند؟  آن هم در این سطح که شفاعت رئیس‌جمهور نظام را هم بکنند؟

یک مطلبی هم از حافظه نقل می‌کنم. متاسفانه فرصت تحقیق جزئیات را ندارم. بعد از خواندن اظهارات اسدالله یادم افتاد. یکی دو سال بعد از انقلاب حزب توده ایران به واسطه ارتباطی که با سایر احزاب کمونیست منطقه از جمله حزب کمونیست پاکستان داشت مطالبی را از کارهای همین مؤتلفه‌ای‌ها فاش کرد. یادم نیست مسئله چه بود. به نظرم حتی به مقامات نظام هم اطلاع داده بودند و لابد انتظار جایزه هم داشتند. اما از همان ایام بخت از حزب توده برگشت که سخت هم حامی سیاست‌های ضدامریکائی نظام بود.

پی‌نوشت : یکی از دوستان تذکر دادند که مسئله پاکستان طور دیگری بود. گویا یک مقام اتحاد شوروی به انگلیس پناهنده می‌شود و اطلاعات حزب توده را به غرب می‌دهد. بعد همین اطلاعات از کانال پاکستان و به واسطه مؤتلفه‌ای‌ها به نظام منتقل می‌شود. فکر می‌کنم این روایت درست‌تر است. و ای کاش چیزی را که درست یادم نبود و وقت و حوصله تحقیق هم نداشتم در این مطلب نمی‌آوردم. البته منظورم این بود که فرقه مؤتلفه هیچ وقت یک حزب عادی نبود و نیست.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت اول :

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

 

***

 

این تحلیل ابراهیم ساوالان برای من کاملاً تازگی داشت. ترسناک هم هست. قبل از خواندن این مطلب نظر من این بود که حکومت به هزار و یک دلیل دیگر قادر به حل هیچ مسئله‌ای نیست. حتی وضع موجود را هم نمی‌تواند حفظ کند. در عین حال کشور ابرمشکلاتی دارد که حکومت چاره‌ای جز حل و فصل بعضی از آنها ندارد. مثلاً نمی‌توان اقتصاد کشور را در حالی که پول ملی دچار فروپاشی شده است اداره کرد. و یا نمی‌توان از اقتدار حکومت سخن گفت در حالی که کشور فاقد آموزش و پرورش است. با این حساب چنین حکومتی محکوم به سقوط است. اما این تحلیل نظر دیگری دارد.

این حکومت دو بخش دارد. بخش رژیم و بخش دولت. "دولت" بخشی از حکومت است که قبل از روی کار آمدن و بعد از سرنگونی اینها هم باید وجود داشته باشد. مثلاً کشور همیشه وزارت راه لازم دارد.

"رژیم" بخشی از این حکومت است که وظیفه آن حفظ خود حکومت است و در غیاب حکومت هم بلافاصله بی‌معنی خواهد شد. مثل سازمان تبلیغات اسلامی و یا حتی یک نهاد نظامی بسیار گردن گلفت و یا نهادهایی که هزاران هزار آخوند صاردانی تربیت می‌کنند.

این تحلیل خیلی خلاصه می‌گوید ادامه این روند ممکن است به وضعیت دیگری منتهی شود. رژیم سقوط نکند، اما دولت سقوط کند و کشور عملاً دچار بی‌دولتی شود. مثالهایی که در متن وجود دارد جملگی حکایت از این دارد که چنین وضعیت خطرناکی کاملاً شدنی است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

زلزله و چیزی به نام شرم و حیا در یک دمکراسی

دمکراسی در دین و آئین و فرهنگ و تاریخ ما هیچ ریشه‌ای ندارد. دستاوردی غربی است که جهانی شده است. ما هم باید یاد بگیریم.

دمکراسی فقط رای اکثریت نیست. چندین ویژگی دیگر هم دارد. قوه قضائیه مستقل و مطبوعات آزاد از ارکان دمکراسی است. عملکرد حکومت در دمکراسی مدام به کمک نهادهای مستقل شفاف‌سازی می‌شود و حکومت هم همیشه باید پاسخگو و مسئولیت‌پذیر باشد.

در بریتانیا دولت دیوید کمرون انتخاباتی برای خروج از اتحادیه اروپا برگزار کرد. خود کمرون مخالف خروح بود، اما نظر او رای نیاورد. بلافاصله و با چشم گریان و علیرغم داشتن یک اکثریت خوب استعفاء کرد و گفت درست نیست او رهبر دولتی باشد که قرار است برنامه خروج از اتحادیه را اجرا کند.

اجازه بدهید همین وضعیت را در ادامه نوشته با ترکیه مقایسه کنیم. ترکیه یک سیستم انتخاباتی بسیار مدرن دارد. توسعه سیاسی در این کشور فوق‌العاده است. حتی می‌توان گفت در حد فرانسه است. همه سلایق از چپ و راست و مسلمان و علوی و ملی‌گرا و کُرد احزاب کاملاً رسمی و شناخته شده برای خود دارند که در هر انتخاباتی هم شرکت می‌کنند.

حزب حاکم در ترکیه هم مثل حزب پوتین درارای یک اکثریت هفتاد یا هشتاد درصدی نیست، دقیقاً مثل احزاب اروپائی بعد از ائتلاف با حزب دیگری یک اکثریت بسیار شکننده 50 و خورده‌ای درصد دارد. اینها بخش خوب ماجراست.

اما حزبی که یک اکثریت شکننده دارد طی این سالها بر سر نهادهای مستقل چه بلائی آورده است؟  جواب حاوی هیچ خبر خوبی نیست. استقلال قوه قضائیه روز به روز به دوران حاکمیت نظامیان نزدیک می‌شود. شاید بدتر هم شده باشد. رئیس بانک مرکزی گوئی منشی امور مالی رئیس‌جمهور است. ترکیه با استانداردهای اروپائی مطبوعات آزاد ندارد.

در خصوص مسئولیت‌پذیری چطور؟ در این مورد می‌توان گفت با یک حزب حاکم و یک شخص کاملاً پُررو و طلبکار طرف هستیم. با یک مثال توضیح می‌دهم.

دولت ترکیه به رهبری اردوغان به دولت ساخت و ساز معروف است. عشق عحبیی به بکوب و بساز دارند. آدم‌های کرباسچی‌طور هم که از آخوندستان راهی شهرستان شده باشند و از مدیریت شهری به اندازه کرباسچی بفهمند در این دولت کم نیست. به حال خود رها شوند کل استانبول را می‌کوبند و از نو می‌سازند.

مخالفان هم همین خصلت دولت را خیلی دست می‌گیرند. در مواردی هم بی‌راه می‌گویند. مثلاً به دولت بابت ساخت این همه بیمارستان خُرده می‌گرفتند. وقتی کُرونا پیدا شد معلوم شد اتفاقاً دولت کار درستی کرده بود.

با همه اینها همچنان این حجم از ساخت و ساز و مخصوصاً حضور شرکتهای نزدیک به دولت سخت مورد انتقاد مخالفان است. طعنه‌های سنگینی هم بابت فساد و رانت نثار دولت می‌کنند. مثلاً می‌گویند ترکیه تنها کشور جهان است که پل چندین میلیارد دلاری می‌سازد ولی ماشینی از روی آن پل رد نمی‌شود. این طعنه اشاره به پل سوم و بسیار پر سر و صدای استانبول دارد که گویا پروژه موفقی نبوده است. مخالفان می‌گویند بیش از آنکه ماشین و کامیون از روی آن رد شود نمایش داده می‌شود.

فارغ از اینکه بخواهیم ادعای دولت و مخالفان را راستی آزمائی کنیم، در یک نکته تردیدی نیست. این دولت به درستی شهره به ساخت و ساز است. مخالفان هم دولت را متهم به فساد در این زمینه می‌کنند.

در جریان زلزله ویرانگر به وضوح معلوم شد فساد و دور زدن قانون و دزدی در این ساخت و سازها حرف اول را می‌زده است. طبعاً دولت ترکیه و مخصوصاً چنین دولتی بیشترین مسئولیت را در این مورد دارد. با دستگیری چند جمشید بسم‌الله نمی‌توان جوابگوی مردم بود.

کانال سی‌ان‌ان از یک مجموعه ششصددستگاه و نوساز استان هاتای گزارش می‌کرد و نشان می‌داد همه بناهای نوساز مجموعه ریخته است. حتی یک ساختمان هم سالم نمانده بود. از این مثال با کمال تاسف دهها مورد وجود دارد.

درست است در اتفاقی نادر دو زلزله مهیب پشت سر هم با چندین و چند پس‌لرزه وحشتناک رخ داده است، ولی چنین ریزشی در چنین تعدادی و در چنین سطحی هم در بناهای نوساز نباید رخ می‌داد.

ممکن است گفته شود این بی‌قانونی‌ها در مناطق دورتر ترکیه بود. در قلب استانبول هم چنین است. شخصاً یک مورد را از نزدیک اطلاع دارم. فرزند یکی از دوستان من به عنوان دانشجوی دندانپزشکی از سال 2016 ساکن یک مجمتع نوسازی شد که در همان تابستان 2016 ساخت آن پایان یافت. امسال هم فارغ التحصیل شد. در تمام این مدت این مجتمع مدرن موفق نشد از شهرداری پایان کار بگیرد. چون سازنده تخلف بسیار واضحی مرتکب شده است.

طبق برنامه و طرح اولیه ساختمانهای پروژه در چهارده طبقه به مردم فروخته شد. در جریان ساخت و ساز سازنده دو طبقه دیگر روی هر ساختمان انداخت و ساختمان‌ها شانزده طبقه شدند. شرکت سازنده هم از شرکتهای طرفدار دولت است. خدا عالم است چقدر از این خطاهای توام با فساد در این شهر روی گسل رخ داده است.

ترکیه چند ماه دیگر انتخابات دارد. وقتی یک دولت در حوزه‌ای که به آن اشتهار دارد چنین کارنامه فاجعه‌باری دارد، در درجه اول باید مسئولیت‌پذیر باشد و شرم و حیا پیشه کند. دست‌کم رئیس این دولت باید اندکی خجالت بکشد و از شرکت در انتخابات بعدی منصرف شود، حتی اگر از احراز اکثریت خود هم مطمئن باشد.

اما اردوغان و این قرتی‌بازی‌ها؟ به شما قول می‌دهم یکی دو ماه دیگر در مقایل منتقدان طلبکارانه هم برخورد خواهد کرد و خواهد گفت اگر من نبودم این زلزله نصف نرکیه را برده بود. رو که نیست، سنگ پای قاسم پاشاست.

پی‌نوشت : در مورد دیوید کمرون یکی از رفقای مطلع من توضیح جالبی دادند. جزئیات طور دیگری بوده است. البته منظور من مقایسه رفتار احزاب و سیاستمداران بریتانیا و ترکیه در مقابل تصمیمات خود بود.  بخشی از توضیخ دوستم را اینجا هم می‌گذارم :

«کمرون زیر فشار راست تند حزب محافظه‌کار که خواهان جدایی از اتحادیه اروپا بود و او رو تهدید به برکناری کرده بود همه‌پرسی را برگزار کرد و البته فکر می‌کرد رای نخواهد آورد اما در قدرت باقی خواهد ماند. در هر دو مورد اشتباه کرد. در واقع برای ماندن در قدرت چنین ریسکی کرد.»

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

اپوزوسیون رسانه‌ای

چند سال پیش مهدی جامی تعبیر "اپوزوسیون رسانه‌ای" را به کار برد. جامی این تعبیر را با هر نیتی هم که به کار برده باشد باز هم بی‌نهایت زیباست. پیش‌بینی درستی هم بود. اکنون دیگر حوصله خیلی از افکار مهدی جامی را ندارم، اما نمی‌توان خوشفکری او را نستود. آدم هزار مخالف و حتی هزار دشمن خوشفکر داشته باشد، یک دوست نادان هم نداشنه باشد.

ایران در پیچیده‌ترین شرایط تاریخ معاصر خود است. رژیمی بر سر کار است که به معنای واقعی کلمه یک سیستم است. این رژیم مثل پهلوی‌ها آبکی نیست که با بیدی در گوادولوب بلزرد. کشور با مسائلی مواجه است که علی‌الاصول باید صد سال پیش با آن مواجه می‌شد. مغز آدم صوت می‌کشد از این همه معضلات کمرشکن.

آنوقت قرار است ائتلافی از وجینتی مالا و دارماندرا و ماهاندرا و آمیتاباچان و هما مالینی و فراهانی و امجدخان و شاهرخ‌خان به رهبری پرینس چارمینگ چنین کشوری را با چنین معضلاتی به ساحل نجات برساند. از ترویج این همه بلاهت رسانه‌ای که منجر به ظهور چنین اپوزوسیون رسانه‌ای شده است باید به خود خدا پناه برد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

آقای دکتر محمدحسین محمودی از چشم‌پزشکان بسیار شریف اورمیه پیشگام جمع‌آوری کمک‌های مردمی برای زلزله‌زده‌گان ترکیه هستند. این مرد خیّر و دوست‌داشتنی چندی پیش برای زلزله خوی فعال بودند. اکنون مصیبت به مراتب بزرگتری برای عضو دیگری از جامعه انسانی ما پیش آمده است. و چه باشکوه است که در سراسر جهان دیگر عضوها را هیچ آرام و قراری نیست.

دکتر محمودی با نهادهای مربوطه و همینطور کنسولگری ترکیه در اورمیه هماهنگ کرده‌اند. از محل کمک‌های جمع‌شده بلافاصله اقلام ضروری تهیه خواهد شد تا از طریق مرز زمینی در اسرع وقت به ترکیه ارسال شود.

شماره کارت دکتر محمودی به شرح زیر است :

6037

7011

5836

0781

به نام : محمدحسین محمودی

لطفاً اگر تمایل دارید در این امر خیر مشارکت فرمائید. در شرح سند حتما مرقوم بفرمائید : «بابت زلزله ترکیه»

پخش این متن در صفحات شما و در محیط هایی مثل اینستاگرام و تلگرام و توئیتر حتماً بسیار مؤثر خواهد بود.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

حقیرستان ایرانشهری

سی سال است دو کشور جمهوری آذربایجان و جمهوری ارمنستان بدترین رابطه را با هم دارند. دو بار به طور جدی جنگیدند. بار اول آذربایجان شکست سختی خورد. ارمنستان بخش بزرگی از خاک آذربایجان را اشغال کرد و مرتکب جنایات جنگی زیادی هم شد. در جنگ دوم آذربایجان خاک اشغالی را پس گرفت. به جز این دو جنگ بزرگ دو کشور یا در آتش‌بس بودند یا گاهگاهی در خطوط مقدم جنگ‌های محدود با هم داشتند. این وضعیت همچنان ادامه دارد.

اما در این مدت طولانی سرشار از جنگ و تنش، حتی یک خبر هم منتشر نشد که مثلاً در ایروان یک انفجاری رخ بدهد و دولت ارمنستان آن را به گروه مورد حمایت آذربایجان منتسب کند. برعکس آن هم صادق است. وقتی در ارمنستان زلزله رخ داد دولت آذربایجان اعلام کرد تمام و کمال در کنار مردم ارمنستان است.

دولت‌های دو کشور چه بسا با اهداف سیاسی تمایل داشته باشند به یکدیگر از این اتهاماتی بزنند که در ایران مثل نقل و نبات برای هر مخالفی به کار می‌رود. اما با کدام زمینه اجتماعی؟ هنوز در باکو و در ایروان کسانی را می‌توان یافت که امین اموال طرف دیگر هستند و منتظرند روزی به خانه‌های خود برگردند. 

درگیری و جنگ و اختلافات تاریخی ترکیه و یونان هم بر کسی پوشیده نیست. هیچکدام از دو طرف هم علیه‌السلام نبودند. یونانی‌ها تقریباً همه جمعیت مسلمان خود را اخراج کردند. آبادی‌ها و مساجد مسلمانان در یونان عموماً ویران شد. تُرک‌ها هم با یونانی‌ها ترکیه از این کارها کردند.

از طرف یونانی ماجرا اطلاعی ندارم که چگونه گذشته خود را نقد می‌کنند. اما ار طرف تُرک اطلاعات بیشتری دارم. با تمام قدرت منتقد کارهای خود در آن تاریخ هستند. مثلاً یک بار برای اینکه تُرک‌های استانبول را علیه یونانی‌های این شهر تحریک کنند، نهادهای امنیتی ترکیه خانه اجدادی آتاتورک در یونان را توسط چند لات و لوت اجازه‌ای آتش زدند و گردن یونانی‌ها انداختند. و بعد حمله به مغازه یونانی‌ها در محله گالاتای استانبول شروع شد. در ترکیه تا دلتان بخواهد این رفتار به طرز بی‌رحمانه‌ای نقد شده است و همچنان نقد می‌شود. فیلم و سریال از آن فجایع ساختند. یکی از جدابترین آنها سریال "کلوپ" است.

چند ماهی است دوباره ترکیه و یونان مثل خروس جنگی به هم می‌پرند. بر سر مرزهای دریائی و استخراج گاز تنش میان یوتان و ترکیه تا آستانه نهدید به جنگ هم پیش رفته است.

اما همین که دو زلزله مهیب و ویرانگر در ترکیه رخ داد، یونان جزو اولین کشورهایی بود که بلافاصله تیم‌های امداد خود را آماده کرد. یکی از تاثیرگذارترین ویدیوهائی که از این فاجعه دیدم متعلق به اخبار صبحگاهی  یک کانال یونانی است. ویدیو و بعد چهره گزارشگران طوری است که بیننده می‌پندارد زلزله در یونان رخ داده است. آهنگی حزینی هم روی آن گذاشتند که میگوید : «ما دوست داشتن تو را به دنیا منتقل کردیم» (کامنت اول)

نتیجه :  جنگ و تنش و دشمنی با چندین کشور که مردم آن کشورها انسان‌های متمدنی باشند، به مراتب کم‌ضررتر از داشتن فقط یک هموطن حقیر مثل هنگامه شهیدی است.

بدبختانه خط تولید حقیرستان ایرانشهری صد سال است بی‌وقفه و پشت سر هم چنین انسانهای حقیر و طلبکار و متوهم را پس می‌اندازد و سرنوشت تلخی را برای آینده کشور رقم می‌زند.

دو راه بیشتر برای مقابله با این سرنوشت تلخ متصور نیست. یا باید بی‌خیال این آدم‌ها شد که لازمه چنین کاری قطعاً به تجزیه کشور منتهی خواهد شد. چون هیچ آدم عاقلی قبول نخواهد کرد شهروند کشوری باشد که چنین حقیرانی معیار میهن‌دوستی را طرز فکر خود بدانند. و یا باید با تمام توان تلاش کرد جماعت ایرانشهری اهلی شود. این دومی شدنی است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت اول : این ویدیو را در کانال تلگرانی "دومانلی توئییر" دیدم «اینجا»

 

***

 

1401/11/07

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

خانم منی سیلاوی کوتاه و گویا و بسیار زیبا در این نوشته مسئله را بیان کردند. با اجازه ایشان می‌خواهم همین پیشنهاد را کمی کلی‌تر مطرح کنم.

به نظر من هر تحلیل‌گری که به هر دلیلی با این قوم‌گرایان مرتجع و تمامیت‌خواه هم‌کلام می‌شود، و بلافاصله تحت فشار قرار می‌گیرد که اقرار و اعتراف کند به تمامیت ارضی ایران اعتقاد دارد، مطلقاً نباید وارد بازی منحط آنها بشود. اتفاقاً باید خیلی صریح و روش و بی‌هیج اما و اگری پیش‌شرط خود را مطرح کند و بگوید :

«تمامیت ارضی ایران بر سر جای خود است. تمامیت‌خواهی تنها تهدید بزرگی است که در آینده متوجه حفط تمامیت ارضی ایران خواهد بود. بر همین اساس و برای تضمین تمامیت ارضی ایران پش‌شرط هر گونه همکاری پذیرش "کثرت واقعی" است»

آنچه در این کشور به معنای واقعی کلمه برای قرنی است غایب است همین پذیرش کثرت است. تمامیت ارضی ایران سر جای خود است. هیچ تهدیدی هم در حال حاضر متوجه آن نیست. آدم عاقل هم نقد را ول نمی‌کند نسیه را بچسبد. دست به نقد آنچه سخت محل تردید است به رسمیت شناختن تکثر است.

تکثر واقعی هم آن نیست که تمامیت‌خواهان قوم‌گرا می‌گویند. منظور آنها این است که طرز فکر و ارزش‌ها و علائق و تاریخ و زبان و فرهنگ آنها آفتاب تابان و سازنده هویت اصلی و ملی ایران است. بقیه هم به عنوان "اقوام" با کمال میل دعوت هستند تا میوه‌جات رنگین و سبزیجات متنوع این سفره پرپرکت باشند. در ضمن همین الان هم نظام مقدس شیعی نسخه مذهبی این دیدگاه را پیاده کرده است.

پذیرش کثرت معنای بسیار مشخص و واضحی نزد هر عاقلی دارد. با اجازه دوستان عزیزم به فارسی ساده می‌نویسم تا شش‌کلاسه‌های داخل و خارج هم کاملاً متوجه بشوند.

پذیرش کثرت یعنی کشور ما ایران متکثر است. یعنی کشور ما ایران یک اکثریت ندارد. یعنی کشور ما ایران چندین اکثریت دارد. یعنی در کشور ما ایران یک اکثریت حق نخواهد ندارد برای اکثریت‌های دیگر هم تصمیم بگیرد. یعنی در کشور ما ایران فقط وقتی کشوری متحد و آزاد و دمکراتیک خواهیم داشت که اکثریت این اکثریت‌ها به توافق برسند و برای آینده ایران تصمیم بگیرند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

انتقادی که دوستان در نوشته‌های خود بر کسانی مثل من وارد می‌کنند این است که حرف ما در خصوص جریان پهلوی تناقض دارد.

ما می‌گوئیم دار و دسته کودتائی پهلوی فاقد قدرت تحرک اجتماعی است. در عمل قادر نیستند یک بقالی را هم اداره کنند. تا این لحظه یک فراخوان هزار نفری موفق در خارج از کشور هم نداشتند و نخواهند داشت. نقش انگل را برای فراخوان‌های دیگران بازی می‌کنند. در داخل کشور هم که نگو و نپرس، سبزی‌فروش خیابان شریعتی سبزوار هم بیش از اینها در بدنه جامعه قدرت تحرک اجتماعی دارد. با این حساب چرا از این گروه بی‌لیاقت و ناشایست و ناتوان این همه ابراز خشم و ناراحتی می‌کنیم؟ این تناقض است.

خدمت این دوستان عرض می‌کنم شخصاً دچار چنین تناقضی نیستم. اتفاقاً سخت نگران قدرت ویرانگر جریان پهلوی هستم و چنین قدرتی را هم کاملاً به رسمیت می‌شناسم. از این نظر عملکرد دار و دسته پهلوی شباهت عجیبی به کارنامه چهل و چند ساله رژیم دارد.

طی این دوران طولانی دشوار بتوان حتی یک مورد نیز یافت که رژیم اسلامی کاری را به درستی انجام داده باشد. اما تا دلتان بخواهد می‌توان از قدرت تخریب‌شان مثال زد. در خارج از ایران همسایه‌ها هم از این قدرت تخریب حساب می‌برند. وقتی یک سیستم آب خوردن به سرمایه‌های یک کشور آتش می‌زند و هیچ دغدغه‌ای هم بابت آینده ندارد، بدیهی است که دیگران هم از آن حساب ببرند. همانطور که از داعش حساب می‌بردند.

جریان پهلوی هم قدرت ویرانگری در به ابتذال کشاندن هر نوع ترقی‌خواهی دارد. مثال می‌زنم تا بهتر نشان دهم با همین جنبش استثنائی چه می‌کنند.

بیش از بیست سال است که شهرهای مهم آذربایجان تقریباً در هیچ حرکتی همراه تهران و سایر شهرهای مهم ایران نبود. بیش از بیست سال است که کُردها و تُرک‌ها اگر راجع به شیوه اندازه‌گیری قطر کهکشان راه شیری هم صحبت کنند کارشان به مشاجره ختم می‌شود. متاسفانه تا این اندازه با هم اختلاف دارند.

اما درست در فردای جنبش مترقی زن زندگی آزادی که کُردها هم در آن پیشرو بودند، از تبریز به وضوح صدای حمایت از کُرد و کردستان به گوش رسید.

آیلار حقی دختر نازنین تبریز هم خود نماد این جنبش شد و هم آخرین توئینی که نوشت بهترین گواه بر این مدعاست. آیلار نوشت : «کیم دئیردی آذربایجان سوسوب؟ آذربایجان اوزو بیلیر هاردا سوسمویا / چه کسی می‌گفت آذربایجان ساکت است؟ آذربایجان خود می‌داند کی باید ساکت نماند»

معنای واضح آن این است که آذربایجان و شهر پیشروی تبریز در استقبال از هر حرکت پیشرو پیشقدم خواهد شد و هیچ اختلافی هم مانع این پیشقدمی نخواهد بود.

این حرکت و این نشانه‌ها برای هر کس که دل در گرو آینده‌ی متحد کشوری دارد که تکثر واقعی را هم پذیرفته باشد، مثل یک مائده آسمانی می‌ماند. شخصاً گاهی فکر می‌کردم همه آنچه می‌بینیم خواب و خیال است.

چرا در گذشته چنین چیزی اتفاق نمی‌افتاد؟ چون شامه تیز تبریز سالهاست صدای واضحی حاکی از ترقی‌خواهی نمی‌شنود تا با آن همراهی کند. یا صدای اصلاح‌طلب و اصول‌گرای حکومتی بود که بحمدالله سایر ایرانیان هم از آنها رویگردان شدند، یا همچنان پارازیت ناسیونالیسم قوم‌گرا و نژادست و آریائی و ارتجاعی ایران مانع هرگونه همدلی بود.

دار و دسته پهلوی بزرگترین نماد این ارتجاع قومی است. گرچه در کار ایجانی ناتوان هستند، اما قدرت تخریب ویرانگری دارند.

فقط به همین بحث‌های این روزهای ما نگاه کنید. تا دیروز با شعار زن زندگی آزادی جهانی را تحت تاثیر قرار داده بودیم، اکنون وقت خود را صرف حرف‌های آدم بی‌مایه‌ای به نام رضا پهلوی و دار و دسته شعبان بی‌مخ او کردیم. این جریان چنین قدرت ویرانگری دارد.

صحبت از قدرت تخریب این جریان انگلی در تناقض با ارزیابی از بی‌مایه بودن قدرت ایجابی آنها نیست. باید این قدرت ویرانگر را به رسمیت شناخت و مدام آسیب‌شناسی کرد. شخصاً از زمانی که تلویزیون من و تو راه افتاد منتظر چنین فاجعه‌ای در تقابل با مبارزه مدرن مردم ایران بودم. متاسفانه پیش‌بینی من درست از آب درآمد.

از متن نوشته چند سال پیش (با اندکی تلخیص. اصل آن را در لینک می‌توانید ملاحظه کنید) :

محمدرضاشاه پهلوی در مقاطعی با تهدید به استعفاء از امریکائی‌ها امتیاز می‌گرفت. اسناد تازه منتشر شده امریکا حکایت از آن دارد که شاه در پیست آبعلی به سفیر بریتانیا می‌گوید : «اگر کسری بودجه ارتش تامین نشود، یا از دلارهای آمریکا در صندوق برنامه سوم توسعه ایران استفاده خواهد کرد، یا دست به دامان شوروی خواهد شد یا از فرماندهی کل نیروهای مسلح کنار خواهد رفت. سفیر بریتانیا به زبان دیپلماتیک یادآور شد که واگذاری فرماندهی ارتش در عمل معنای کناره‌گیری از سلطنت خواهد بود؛ شاه پاسخ می‌دهد که در واقع گزینه کناره‌گیری از سلطنت را مد نظر دارد.»

مدیرانی که از بالادست امکانات و اختیاراتی می‌خواهند و موفق نمی‌شوند آن را کسب کنند، بعضاً از حربه استعفاء به عنوان ابزاری مؤثر برای تحت فشار قرار دادن مدیر بالادست استفاده می‌کنند. محمدرضا شاه پهلوی وقتی تحت فشار قرار می‌گیرد، خیلی راحت مافی‌الضمیر خود را نشان می‌دهد و به نظر می‌رسد رسماً امریکائی‌ها و انگلیس‌ها را مدیران ارشد خود می‌داند. آنها را تهدید می‌کند که اگر فلان کار را نکنند ایران را به حال خود رها خواهد کرد.

بر علیه چنین پادشاهی چنان اتفاق نظری در میان اقشار مختلف مردم ایران طبیعی به نظر می‌رسد. آنچه غیرطبیعی است تطهیر بیش از اندازه دوران حکومت پهلوی‌هاست که تلویزیون من و تو در این امر نقش بسیار مهمی دارد. نگاه من و تو اگر فراگیر شود، که بسیار هم فراگیر شده است، قطعاً آثار مخرب خود را هم در پی خواهد داشت.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

فعلا این وطن بی‌پناه درگیر چنین فرمولی است :

(اعتراض و سرزندگی و تحرک اجتماعی در بدنه جامعه و شهرهای سراسر ایران) ضربدر

(سر و صدای جریان نکبت پهلوی) == (مقدار ثابت)

وقتی در بدنه جامعه شور و سرزندگی جریان دارد، نکبت‌زاده پهلوی حتی توان فراخوان به طرفداران خود در لس‌آنجلس را هم ندارد، چون می‌داند فاقد هر گونه قدرت تحرک اجتماعی است.

وقتی جنبش آرام می‌گیرد این یارو و شعبان بی‌مخ‌هایش مدام معرکه می‌گیرند و دور برمی‌دارند. جریان‌های رسانه‌ای آشکارا سلطنت‌طلب و همینطور راستگراترین حامیان امریکائی هم همیشه در خدمت باد کردن این جریان ارتجاعی و کودتائی هستند.

این روزها رژیم مدام داغی به دلمان می‌گذارد و جوان رعنائی را به دار می‌آویزد. چون فکر می‌کند تحرک اجتماعی را در خیابان سرکوب کرده است و اکنون نوبت "انتقام سخت" است. بهترین پاذرهر این انتقام سخت و نجات جوانان از اعدام فراخوان سراسری است.

اوهوووی اسپرم‌السلطنه! اگر راست می‌گویی این گوی و این هم میدان. برای همین تهران یک فراخوان اعتراضی بده تا بقیه هم ببینند ماشاالله اعلیحضرت بزرگ شده است و به سن قانونی "وکالت" رسیده است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

حال که به اتحادیه اروپا پیوستیم باید بعضی سختی‌‎های آن را هم تحمل کنیم. زمستان سخت اروپا فقط برای ما ایرانی‌ها نیست، همه اروپائی‌ها را اذیت می‌کند. اما اندکی صبر، اولین تابستان پُرآب اروپائی چند ماه دیگر فرا می‌رسد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

از تراژدی تا کُمدی

محمود فرجامی نوشته است : «همچنان به عکسهای کرمی و حسینی و عجمیان نگاه می‌کنم و بغض راه گلویم را می‌بندد...»  (کامنت اول)

کرمی و حسینی دو رعنائی بودند که چند روز پیش قوه قضائیه آنها را به دار آویخت. فرد سوم بسیجی است. بسیجی‌ها مسلحانه و لابد خودجوش سراغ جنبش زن زندگی آزادی می‌رفتند. تکلیف خود را هم بلد بودند. آیدا و آیلار و نیکا و حدیث و اسرا و خدانور فقط نام چند ستاره از کارنامه این مکلفین است. الان هم قوه قضائیه عدالت‌پرور راهشان را ادامه می‌دهد و هر روز جوانی را به دار می‌آویزد.

گفته می‌شود فرد مورد اشاره محمود فرجامی از طبقات بسیار ضعیف جامعه بود و ممکن است قربانی بک پروژه امنیی باشد. تصاویر ویدئوئی منتشرشده را اهل فن طبیعی نمی‌دانند. ابتدا فکر کردم فرجامی به همین مسئله نظر داشته است و او را هم قربانی همان جانیانی می‌داند که به سعید امامی خودشان هم رحم نکردند. متن را دوباره خواندم. دیدم حتی چنین چیزی را به یاد هم نداشت تا دست‌کم راه فرار بهتری برای خود بگذارد. پس کدام انگیزه اسباب چنین نوشته رسوائی شده است؟

دو احتمال به نظر من رسید. احتمال اول اینکه محمود دیگری این بار از خراسان "هاله نور" دیده است و عیسی مسیح شده است و بر سر کوه رفته است و خطبه می‌خواند و می‌گوید چون پدر آسمانی خود باشید که آفتاب را بر بدان و نیکان یکسان می‌تابابد.

و البته محمود دوم و مسیح ثانی واقف است که چه بار سنگینی از شفقت و مهربانی را بر دوش دارد و تحمل چنین باری کار هر کسی نیست که موسی‌وار فقط به قربانیان خود فکر می‌کند. در ادامه می‌گوید خوشا به حال آنان که غم هر سه نفر را ندارند.

چنان که افتد و دانید همان اندازه که هاله نور معجزه هزاره سوم را می‌شد پذیرفت، هاله نور بسیجی  داشناک‌ها هم قابل پذیرش است. احتمال دومی به نظرم رسید.

محمود فرجامی را می‌شناسم. فکر می‌کنم مشکل اصلی او در تعریف مرتجعانه و تمامیت‌خواهانه از وطن است. این تعریف جز خودش و چند نفر دیگر از رفیق و رفقایش را فی‌الفور در دایره وطن‌فروشان قرار می‌دهد. بر همین اساس سالهاست تلاش می‌کنم تا راضی شوم فرجامی فقط مخالف امثال من است. هرگز نتوانستم نظر مخالفانش را بپذیرم که او را تا حد آدم‌های چون علی علیزاده و عطاالله مهاجرانی پایین می‌آورند. با همه اینها هر بار چنین ماجرائی پیدا می‌شود تا بگوید به همین خیال باش!

این دو احتمال را با رفیق نکته‌سنجی در میان گذاشتم. به من گفت پسر تو چه استعدادی در پیچیده کردن هر موضوع ساده داری. عیسی و موسی و وطن کجا بود. محمود فرجامی دوست دارد مسعود بهنود دوم بشود، اما تراژدی بهنود این بار به صورت کُمدی خودنمایی کرده است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت اول :

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

آیا جواد لاریجانی به پیشواز "انتقام سخت" از بلوچ‌ها رفته است؟

کاملاً واقف هستم که جواد لاریجانی مثل معجزه هزاره سوم دستمال استفاده‌شده و دورریز رژیم است. جواد لاریجانی ماشاالله صاحب چنان حیا و حرمت و اعتباری است که خاندانش و برادرانش هم از او فاصله می‌گیرند. اما سخنان او درخصوص مولوی عبدلحمید و بلوچ‌ها را باید کاملاً جدی گرفت.

شهر زاهدان و مسجد مکی و خطبه‌های مولوی عبدالحمید حاوی همه نشانه‌هایی است که در درعا و دمشق و حلب شاهد آن بودیم. مردم بی‌پناه سوریه هر جمعه بعد از نماز علیه جنایات بی‌شمار رژیم بعثی علوی خاندان نکبت اسد راهپیمائی می‌کردند. از این مردم انتقام بسیار سختی گرفتند. رژیم ایران هم در حمایت از کشتار بشار اسد سنگ تمام گذاشت.

آنچه مربوط به ما ایرانیان است توجه به این نکته است که رژیم ایران  موفق شد افکار عمومی بسیاری از ایرانیان را در جنایات سوریه با خود همراه کند. از محمود دولت‌آبادی تا بسیاری از مردم عادی عملاً پشت این تئوری رژیم‌ساخته قرار گرفتند که اگر در سوریه نجنگیم باید در تهران بجنگیم.

اکنون در اغلب شهرهای ایران بسیاری از جوانان مشغول عمامهپرانی هستند. امام جمعه‌های رژیم مثل احمد خاتمی و علم‌الهدی چنان بدنام هستند که صدای طرفداران رژیم را هم در آوردند. اما یک مولوی سُنِی‌مذهب هر جمعه برای هزاران بلوچ از تربیون نماز جمعه خطبه می‌خواند و در تمام ایران هم خطبه‌های او مورد توجه قرار می‌گیرد.

حتی اگر یک روز هم از عمر این رژیم کینه‌جو باقی مانده باشد، همان روز را صرف "انتقام سخت" از بلوچ‌ها خواهد کرد. فقط منتظر فرصت هستند. تجربه سوریه را دارند و ممکن است از غفلت سایر ایرانیان دوباره بهره ببرند. باید بسیار هوشیار بود.

جائی خواندم که علی‌اکبر داور از رجال قدرتمند دوران رضاشاه برای تثبیت قدرت خود یک کار هوشمندانه می‌کرد. با هوشمندی متوجه غضب رضاشاه از مقامی می‌شد و می‌فهمید عنقریب دیکتاتور از او "انتقام سخت" خواهد گرفت.

بر همین اساس داور به بهانه‌ای از محل ماموریت همان مقام بازید می‌کرد. یک ایراد الکی از چیزی می‌گرفت و کاری هم می‌کرد تا زیردستان آن مقام متوجه ایراد او بشوند. چند روز بعد مقام مربوطه تبعید و یا برکنار و یا حتی به قتل می‌رسید. این اقدام به حساب قدرت تاثیرگذاری علی‌اکبر داور گذاشته می‌شد. شایان ذکر است که بعدها خود داور به غضب آقای "روحت شاد" گرفتار شد.

جواد لاریجانی هم رژیم و کینه‌های رژیم را خیلی خوب می‌شناسد. با زیرکی به پیشواز انتقام سخت ناشی از همین کینه‌ها رفته است. باید در نظر داشت که جواد فقط یک چهره منفور نیست. در رژیم دکترزاکانی‌پرور و زمانی که امثال زاکانی هنوز دیپلم‌ردّی بودند و مشمول سهمیه پزشکی نشده بودند، جواد لاریجانی بهتر از جواد ظریف انگلیسی حرف می‌زد. با نیک براون دیپلمات بریتانیا دیدار می‌کرد. در سیستمی که همه مدیران آن به شکل فلّه‌ای از دکترخانه نظام مدرک دکتری گرفتند، جواد لاریجانی از همان ابتدا درس‌خوانده امریکا بود. در عین حال انسانی کینه‌جو و فرقه‌گرا هم هست.

این جواد لاریجانی با هوشمندی تمام پروژه انتقام سخت از بلوچ و مولوی عبدالحمید و مسجد مکی را بو کشیده است. خوب می‌داند فرقه‌گرایان حاکم تحمل هر چیزی را داشته باشند تحمل محبوبیت خطبه‌های جمعه یک مولوی سُنّی‌مذهب در کشور شیعه را نخواهند داشت. بر همین اساس خواهان انتقام از مولوی عبدالحمید و بستن مسجد مکی زاهدان شده است. خوب می‌داند که تصمیم‌گیران اصلی مترصد فرصت هستند. چه بسا همان تصمیم‌گیران از سخنان نابهنگام جواد لاریجانی ناراحت هم باشند.

نباید حرفهای لاریجانی را فقط ار منظر منفور بودن او مورد توجه قرار داد. اتفاقا باید هوشمندی او را لحاظ کرد. باید مراقب بود. در بقیه ایران جوانان را یکی یکی اعدام می‌کنند، زاهدان را علاوه بر اعدام فجایعی از جنس درعا و حلب هم تهدید می‌کند. 

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

این آخرین درخواست محمدمهدی کرمی از پدرش بود : «حکم اعدامم صادر شده اما به مامان چیزی نگو»

محمد حسینی کارگر مرغداری بود. سالها پیش پدر و مادرش را از دست داده بود. کسی را نداشت پی‌گیر کارهای او باشد.

این درد را فراموش نخواهیم کرد. قاضی‌های اعدام جمهوری اعدام را که طناب دار گره می‌زنند هرگز فراموش نخواهیم کرد.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

این آقای همای نه اندک وسع صدائی دارد، نه شاعر است، نه در یک شعر کلاسیک جاافتاده درست دست می‌برد، معمولاً به شعر گند می‌زند. اما تا دلتان بخواهد با همان مختصر سر و صدای که هنگام خواندن صادر می‌کند و اندک توان نوازندگی معرکه می‌گیرد. فرصت‌طلب بزرگی هم هست. به مناسبتی چیزی می‌خواند که شعر آن مثلاً حاوی اندکی اعتراض به شرایط حاکم است. بعد در شبکه‌های اجتماعی با نام شاهکار فلانی می‌پخشاند.

چه عذابی کشیدم از سطح فهم عالیم قاسم‌اوف روزی که با این آقا در تهران کنسرت مشترکی با نام "جنجال دو دیوانه" گذاشت. بلافاصله بعد از کنسرت هم معرکه گرفت و خطاب به شجریان و ناظری گفت من را تحویل نمی‌گیرید و حالا ببینید با چه کسی کنسرت گذاشتم.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

این دو افتاده‌ نادکتر

دکترخانه نظام موفق‌ترین بخش نظام است. طی این چهار دهه بیش از هر بخشی برای نظام محصولات کیفی تولید کرده است. دشوار بتوان حتی مدیر رده پایین در این نظام یافت که دکترا نداشته باشد.

آن اوایل چنان احساس تکلیف شرعی برای اخذ مدارک دانشگاهی پیدا کردند که بلافاصله به خودکفائی در حد اُوردُز رسیدند. عصاره‌های مجلس تصمیم گرفتند هر بی‌سوادی را به مجلس دکتر حمید رسائی‌پرور نطام راه ندهند. سالهاست تصویب کردند از شرایط عصاره‌گی داشتن حداقل مدرک فوق‌لیسانس است.

دکتر الله‌کرم دکتر حمید رسائی دکتر محسن رضائی (با معدل نوزده و خورده‌ای) دکتر امیرعبداللهیان دکتر قالیباب (با احتساب خلبان و چترباز) دکتر کُردان دکتر احمدی‌نژاد (اخذ فوق لیسانس و دکترا ضمن استانداری اردبیل) دکتر روحانی دکتر رئیسی و تاغار تاغار دکاتیر دیگر محصول همین دکتربازی دکترخانه موفق نظام است.

از حق نگذریم این میان دو نفر خیلی افتادگی به خرج دادند و همواره نادکتر ماندند. هیچ نشانی از تمایل قاسم سلیمانی فرمانده پیشین سپاه قدس و حسین شریعتمداری فرمانده روزنامه توپخانه تهران برای دکتر شدن در دست نیست. به همان القاب اولیه وفادار ماندند. این در حالی است که این دو خود دکتر هر کدام از این دکترها بودند. رساله دکترای خیلی از این دکاتیر ریشه در آموزه‌ها و مکتب این دو نفر داشت.

همین الان کافی است نادکتر حسین شریعتمداری اراده به دکتر شدن بکند. الساعه "نیمه پنهان" و نیمه آشکار دانشگاه تهران با منوی انواع دکترا خدمت ایشان خواهد رسید تا انتخاب بفرمایند. ولی این پیر نظام چنان افتاده است که در این نظام دکترپرور همچنان ترجیح می‌دهد برادر حاج حسین باقی بماند و از دیگران دکتر بسازد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

سالانه ۲۷ میلیارد متر مکعب گاز یعنی یازده درصد گاز تولیدی کشور در همان مرحله تولید تلف می‌شود. این میزان تلفات معادل 45 درصد کل گاز مصرفی ترکیه است. سالانه حداقل ۳۰ تا ۳۵ میلیارد متر مکعب گاز تولیدی ایران در مرحله تبدیل به برق تلف می‌شود.

به عبارت دیگر ۶۰ تا ۶۵ میلیارد متر مکعب گاز بی‌آنکه به دست هیچ مصرف‌کننده‌ای برسد در مراحل تولید و  انتقال و تبدیل به برق از بین می‌رود و تلف می‌شود. این میزان تلفات بیش از گاز مصرفی ترکیه است.  (منبع کامنت اول)

سال 1355 تولید نفت ایران پنج و نیم میلیون بشکه در روز بود. مصرف داخلی پانصد هزار بشکه بود. به عبارت دیگر ده برابر مصرف داخلی نفت صادر می‌شد.

اکنون اگر گاز مصرفی به معادل نفت تبدیل شود، با احتساب نفت و بنزین و سایر مشتقات مصرفی،  روزانه حدود هفت میلیون بشکه نفت در ایران مصرف می‌شود. صادرات نفت یک هفتم مصرف داخلی است.

ایران معادل هفتاد درصد جامعه 420 میلیون نفری اروپا مصرف گاز دارد. مصرف انرژی ایران برای تولید هر محصولی 24 برابر اروپاست. به عبارت دیگر در ایران برای تولید یک دلار محصول 24 برابر بیشتر از اروپا انرژی مصرف می‌شود. (منبع کامنت دوم)

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

منابع :«اینجا» و «اینجا»

 

***

 

 


ارسال یک نظر