فصل پنجم – قدرت نرم ناشناخته
در این فصل به قدرت نرمی میپردازم که آثار آن در گوشه گوشه ایران به وضوح برای هر محققی و برای هر شخص کنجکاوی کاملاً پیداست.
در فصل سوم نوشتم ناسیونالیسم ذاتاً ناتوان ایرانی هنگام شکلگیری به هزار و یک دلیل موفق عمل کرد. ابر و باد و نفت و گاز و شانس و اقبال دست به دست هم دادند تا این ناسیونالیسم رانتی در جا انداختن گفتمان خود حتی از ناسیونالیسم تُرکی در ترکیه هم موفقتر باشد.
ما میدانیم زبان فارسی میراث گرانبهای تاریخی دارد که به وضوح هم فراقومی است و متعلق به همه ماست. اما نکته تلخ دیگری هم وجود دارد. یکی از بزرگترین موفقیتهای ناسیونالیسم ایرانی مصادره این میراث فراقومی به نفع گفتمان قومگرایانه خود بود. عملاً خود را وارث آن نامیدند. قومگرایانهترین روایت را از این میراث ارائه کردند. و نشان دادند حقیقتاً هیچگونه شایستگی برای میراث فارسی ندارند.
سعدی که خداست، اینها حتی شایسته میراث فردوسی هم نبودند که این همه از آن دم میزنند. داعشیترین قرائت را از شاهنامه کردند. شاهنامه برای قرنها اثری محبوب در دربارهای تُرک بود. یکی از مهمترین ویژگیهای شاهنامه زبان پاکیزه آن است. حالا چند بیتی هم دارد که با معیارهای امروزی میتوان از آن برداشتی تُرکستیزانه کرد. مگر آثار دیگران از این ابیات ندارد؟ اما اینها داعشوار روی همان ابیات متمرکز شدند تا نشان دهند حتماً فردوسی نژادپرست بوده است.
اساساً زبان فارسی با وجود چنین دواعشی نیاز به دشمن ندارد. این یک تهمت به ناسیونالیسم لاحق ایرانی نیست. اینها ظرف این صد سال ظرفیتهای معنوی فارسی را یکسره مصرف کردند و حتی بر آن آتش زدند. آنچه میگویم را همین الان شما میتوانید راستیآزمائی کنید.
طیاره ترکیه به ایران میآید و آتش جنگل را خاموش میکند. باز هم زبان زهرآگین این نالایقهای حقیر زهر خود را میریزد که ببین به چه روزی افتادیم تُرکها باید به ما کمک کنند. اما اگر شما به ترکیه بروید با یک شگفتی مواجه میشوید. در آنجا ایران و زبان فارسی حتی نزد ناسیونالیستهای این کشور هم جایگاه بسیار محترمی دارد. یعنی تُرکها هر کدام یکی یک عیسی مسیح هستند و کینتوزی متقابل بلد نیستند؟ نه بابا! این حرفها نیست.
به هزار و یک دلیل حتی در محافل آکادمیک ترکیه شناخت درست و درمانی از ایران معاصر خاصه از منظر ناسیونالیسم ایرانی وجود ندارد. محل توجه هم نبوده است. به طریق اولی درگیر هارت و پورتهای این ناسیونالیسم هم نشدند.
نگاه تُرکها به ایران و زبان فارسی، عموماً در عصر سعدی باقی مانده است. کلام خدای سخن را هم آدم دوست نداشته باشد و به آن افتخار نکند چه کند. تُرکها فارسی را همچنان زبان سعدی و حافظ و مولانا میدانند. نه زبان این زباننفهمها.
در جمهوری آذربایجان هم اوضاع چنین بود. اما ظرف همین سی سال چهره نانجیب این ناسیونالیسم را از نزدیک دیدند. چند سالی است در اقدامی کاملاً واکنشی حتی بیت زیبای سعدی را هم هنگام پخش اثر معروف سینمائی و موزیکال "مشدی عیباد" حذف میکنند.
هر چیزی که این ناسیونالیسم به آن چنگ میزند، عملاً تصویری چندشآور از آن به بقیه مخابره میشود. در داخل ایران کسانی از لج این منبع چندش، بعضا فارس را به شکل فارث یا فارص مینویسند.
طیفهای مختلف حرکت آذربایجان هم دچار آسیبی از این دست، اما درست در نقطه مقابل آن هستند. آنها میراث فارسی را به آتش کشیدند، اما این جریان درگیر هر چیزی و هر واکنشی شد، جز درخشانترین و بینظیرترین میراث تُرکی در پهنه ایران که در این نوشته به آن پرداختم.
از متن :
«اوایل قرن بیستم سوسیالیسم و کمونیسم در جهان بسیار پرطرفدار و جنبشی بالنده بود. اغلب درسخواندهها و روشنفکران ایران هم مثل بقیه جهان تمایلات چپ داشتند. اولین کنگره کمونیستهای ایران سال 1920 در انزلی گیلان با هدف ایجاد حزب کمونیست ایران تشکیل شد. در همین کنگره حیدرخان عمواوغلی از آذربایجان به عنوان دبیر اول حزب انتخاب شد. اما همین حیدرخان بعدها نتوانست نماینده مجلس شورای ملی شود، چون فارسی نمیدانست...»
برای ادامه لطفاً کلیک و "فصل پنجم" را در متن جستحو کنید.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
فصل چهارم – همه بدند ما خوبیم؟
سه فصل اول این نوشته در خصوص نگاه سه ناسیونالیسم منطقه به جامعه تُرک ایران بود. طبعاً ممکن است دوستانی از این فصول چنین برداشت کنند : ارمنی بد است، فارس بد است، کُرد بد است. و لابد تُرکها هم ستارهای هستند که قصد دارند یک دم در این ظلام بدرخشند، اما بدها نمیگذارند.
حاشا و کلاً که چنین نظری داشته باشم. بدبختانه همه ما به طرز غمانگیزی ضمن اینکه نزدیک پانصد سال است نه سر پیاز و نه ته پیاز هستیم، تا دلتان هم بخواهد به هم شباهت داریم. از بد حادثه شانس هم نداریم. کشورهای غیراسلامی منطقه در تحمل دیگری از ما هم عملکرد بدتری دارند.
در فصل چهارم اتفاقاً میخواهم این نابختیاریها را کنار هم بگذارم و به اندازه سعی و توان و سواد و تجربه و شناخت محدود خودم بگویم جنبش آذربایجان محکوم است که از همین الان آینده پیشرو را آسیبشناسی کند. و توجه داشته باشد که این حرکت تقریباً با هیچکدام از ویژگیهای کلاسیک و شناختهشده چنین حرکاتی مواجه نیست.
در عین حال نباید برای مسائل امروز راه حلهایی ارائه کند که علیالاصول باید صد سال پیش اتفاق میافتاد. رویکرد آن هم لزوماً نباید نظیر حرکتهائی باشد که مرکز همواره توان سرکوب آنها را دارد.
جدائیخواهی و فدرالیسم دو روش مشروع است. اما آیا این دو روش با این همه نابختیاری برای آذربایجان هم شدنی و مفید است؟ آیا میتوان طرحی نو در انداخت و اساساً درگیر نابختیاریها نشد؟ اتفاقاً و از منظری دیگر آذربایجان همین الان یک تجربه درخشان و بسیار موفق دارد که به آن پرداختم.
از متن :
در فیلم Flightplan قهرمان داستان کایلی در برلین زندگی و کار میکند. شوهر خود را در حادثهای از دست میدهد. به اتفاق دخترش جولیا تصمیم میگیرد به امریکا برگردد. تابوت همسرش را نیز با همان هواپیما به امریکا منتقل میکند. دقایقی در هواپیما خوابش میبرد. وقتی بلند میشود میبیند جولیا نیست. همه هواپیما را میگردد و او را پیدا نمیکند.
رفته رفته مشکل بیشتر میشود. حتی شاهدانی میگویند کایلی به تنهائی سوار هواپیما شد. بسیاری به این نتیجه میرسند او دچار توهم است. در ادامه از برلین برای کاپیتان پرواز مدارکی میفرستند حاکی از اینکه جولیا هم مُرده است و تابوت او در همین هواپیماست. این همه نشانه کایلی را در چنان بحرانی غرق میکند...
ادامه در متن (برای تسریع "فصل چهارم" را در متن جستجو کنید)
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
بهرام که گور میگرفتی همه عمر
ماجرای غزه و سرنوشت غزه و فلسطین همچنان یکی از مهمترین مسائل بینالمللی است. مذاکرات کشورهای مهم و تاثیرگذار جهان و منطقه همچنان ادامه دارد. اما این میان از تنها کشوری که در این مذاکرات و در این توافقات مطلقاً نامی نیست ایران است.
مگر در طول دو سال جنگ، مدام صحبت از حمایت ایران از حماس نبود؟ مگر خود ایران هم درگیر جنگ نشد؟ مگر گفته نمیشود حماس نیابتی ایران است؟ پس نقش ایران این میان چه شد؟
قبل از هر چیزی بگویم کسانی که میگویند حماس نیابتی ایران است، یا مثل جنگسالاران بسیار باهوش اسرائیل واقعیت روی زمین را خیلی خوب میدانند و از پتانسیل این مسئله نهایت بهره را میبرند، یا به کل از شناخت مسائل منطقه و تاثیر دین و مذهب غافل هستند.
نیابتی واقعی ایران حزب الله است. حماس ذاتاً نمیتواند نیابتی رژیم ایران باشد. در ضمن حماس بخشی از جریان اخوانالمسلمین است که به مراتب بیش از رژیم ایران قدمت دارد.
اما تردیدی هم در این نیست که ایران سالهاست حماس را حمایت تسلیحاتی و مالی میکند. رهبران حماس هم این را انکار نمیکنند. بهترین رابطه را با ایران دارند. اسماعیل هنیه هم در تهران ترور شد. اینها نشانه نیابتی بودن نیست پس چیست؟
نیک که بنگریم ماجرای نیابتی چیز دیگری است. سالهاست به هزار و یک دلیل دولتهای عربی مثل عراق و مصر و سوریه و لیبی یا نمیتوانند و یا نمیخواهند از هیچ گروه فلسطینی حمایت تسلیحاتی بکنند. هر گروه فلسطینی از جمله حماس هم که به مبارزه مسلحانه باور داشته باشد، چنین حمایتی نیاز دارد.
در این ماجرا و در غیاب دولتهای عربی، رژیم ایران فیالواقع دولت نیابتی حماس بود. خاصیت هر نیروی نیابتی هم این است که وقتی کارکردی ندارد دور انداخته شود. همین اتفاق هم افتاد. در حال حاضر این دولت نیابتی کاری نمیتواند برای حماس بکند. در کار خود هم مانده است.
اما ماجرا فقط این نیست. در میان اپوزوسیون هم چنین است. در خصوص سلطنتطلبان ما با دو واقعیت مواجه هستیم. انزلی سوم و طرفدارانش نشان دادند مطلقاً قدرت تحرک اجتماعی ندادند. در جریان جنگ رضا پهلوی مدام فراخوان میداد که فرصت را دریابید، اما کسی در کشور برای او تره هم خورد نکرد. گویا همین 25 آبان هم قرار بود ایران را پس بگیرند. از انبوه رسانههای خود فرمان تجمع داده بودند. به تعداد این رسانهها هم قادر به تجمیع نفرات خود نشدند.
اما واقعیت دیگری هم هست که همین جریان سلطنت اکنون پر سر و صداترین جریان است. همین که این اندازه مخالفان در خصوص آنها نظر میدهند نشان میدهد که حامیان این جریان در میان قدرتهای خارجی را کاملاً جدی میگیرند. چنین مسئلهای جدی هم هست. در صورت وقوع جنگ و یا هر اتفاق دیگر خارجی، مهمترین کاندید این قدرتها برای جانشینی به ظن قوی همین جریان سلطنت است.
این سلطنتطلبان و شخص اعلیحضرت آنها، در این جنگ بدون هیچ شبههای نیابتی اسرائیل و دولت نتانیاهو بودند. در اوج جنگ عفیفه سلطنتی شهبانو یاسمین، آشکارا نوشت اسرائیل بزن! یعنی زود باش کار را تمام کن و نیابتی خود را سر کار بیاور.
با این حساب، در این جنگ دوساله، ایران به طرز باورنکردنی زده بود تو کار نیابتی بودن طرفین جنگ.
حالا این میان بیا و به آن آقا بگو آسوده بخواب که نیابتیها بیدارند!!
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
وقتی بخت یار تُرکان نیست چه باید کرد؟ فصل سوم – ناسیونالیسم کُردی
این مطلب قبل از اعلام رسمی انحلال پکک نوشته شده است. در انتشار شماره 19 تریبون تاخیر افتاد و من هم به اصل مطلب دست نزدم. البته تاثیر چندانی هم در مطالب نوشته نداشت.
از متن :
در ادامه جنگ داخلی سوریه و پس از سرکوب جنبش مردم این کشور اتفاقی در تبریز افتاد که دشوار بتوان در جهان و منطقه نظیری برای آن یافت. ماجرا از این قرار بود. بعد از اینکه داعش در سوریه ظهور کرد، نیروهای همسو با پکاکا به کمک امریکا به جنگ داعش رفتند. بخش بزرگی از شمال و شمال غرب سوریه به کنترل این نیروها در آمد...ترکیه این وضعیت را تاب نیاورد. چند عملیات انجام داد که اولین آن عفرین بود.
اقدامات نظامی ترکیه افکار عمومی را در سطح گسترده جهانی علیه این کشور شوراند. این عملیات طبعاً مورد مخالفت دولت مستقر بشار اسد بود. با این حساب عملیات ترکیه مشروعیت قانونی هم نداشت. امریکا و اروپا هم به اقدامات نظامی ترکیه روی خوش نشان نمیدادند. ترکیه نه تنها در عرصه جهان کمابیش تنها بود، بلکه در داخل هم مخالفان مدام به دولت فشار میآوردند.
درست در همین هنگامه طرفداران تیم تراکتورسازی در استادیوم تبریز به طرفداری از اقدامات ارتش ترکیه سلام نظامی دادند. پرچم ترکیه را داخل استادیوم برافراشتند. شعار ترکیه ترکیه سر دادند...
ادامه در متن :
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
با احترام به هممیهنان زابلی در فصل سوم "بخت یار تُرکان نیست"، به پدیدهای در پهنه ایران پرداختم و اسم آن را زابلیشدن تاثیر مذهب در ایران گذاشتم. آثار زیانبار آن را تشریح کردم و نوشتم این پدیده بخشهائی از ایران را فارغ از سطح آموزش مردم عملاً در فضای صد سال پیش و حتی پیشامدرن منجمد کرده است. اما در آذربایجان و از این منظر شاهد یک اتفاق باورنکردنی هستیم.
در خصوص آذربایجان قبل از هر چیزی باید تاکید کرد که ما نمیدانیم در بدنه این جامعه چه میگذرد و مسائل آن چقدر با سایر بخشهای ایران فرق دارد. جریانی هم نمیتواند خود را نماینده این مردم بداند.
اما جنبشی که به "حرکت ملی آذربایحان" موسوم است و طیفهای بسیار متنوعی هم دارد، تنها جریانی است که در شهرهای مهم آذربایجان قدرت تحرک اجتماعی و جریانسازی دارد. مرکزگرایان این جریان را کُلّهم پانترکیستهای تجزیهطلب مینامند.
همینقدر بگویم که اکنون هیج شخصی در آذربایجان که آشکارا علیه این حرکت موضع گرفته باشد خود را کاندیدای بخشداری یک بخش هم نمیکند، چون میداند رای نمیآورد. پزشکیان اگر آشکارا علیه این جریان موضع میگرفت حیدربابای جدید هم میسرود رای نمیآورد. اما عکس قضیه درست است. نزدیکی به این جریان رایآور است.
طبیعتاً این حرکت اشکالات زیادی دارد. طیف راست مؤثری هم دارد. اما در مجموع و به طرز باورنکردنی این حرکت موفق شده است بر پدیده زابلی شدن در زابلیترین مناطق آذربایجان غلبه کند. هیچ جریانی حتی در مناطق فارس کشور هم که چندان نیازی به کارکرد این پدیده ندارند، موفق نشده است چنین موفقیتی کسب کند.
بعید میدانم ضربهای که جنبش کُرد طی دهها سال گذشته از این پدیده خورده است در ایران نظیر داشته باشد. از همان سال 58 این پدیده نقش بسیار مهمی در سرکوب کُردها داشت. هنوز هم همیطور است. جنبش کُرد در غلبه بر این پدیده کاملاً ناکام است.
البته و اندکی جریانهای همسو با پکاکا در این زمینه موفق بودند، اما ضرر این موفقیت حتی ممکن است از فایده آن هم بیشتر باشد. چون دستاوردی ایجابی نیست. در مطلب توضیح دادم که این موفقیت بیشتر پیامد ناخواسته نوعی فرقهگرائی تاریخی است. ارتباط مستقیمی هم به جامعه کُرد ایران ندارد.
اما نکته مهم اینجاست. این دستاورد آذربایجان، به وضوح در جهت منافع مناطق کُرد ایران است. اساساً هر حرکتی که در آذربایجان و شهر پیشرو تبریز علبه تمامیتخواهی و فرقهگرائی مرکزمحور رخ دهد، بلافاصله جامعه کُرد را هم بهرهمند میسازد. طبیعی هم هست. جمهوری مهاباد نمونه واضح آن است. این جمهوری جایگاه خود را در درجه اول مدیون حرکت مترقی فرقه دمکرات آذربایجان بود.
وقتی میگویم بخت یار تُرکان نیست دِ مسئله همین است. آخر درد را باید با چه زبانی گفت؟ طرف در ساحل امن لندن نشسته است. استاد اعظم و به ظاهر یک انسان متین است. و از همان لندن به عبدالله اوجالان فرمان عدم تسلیم و ادامه مبارزه مسلحانه میدهد. فرصتی هم پیش بیاید به بریتانیا درس دمکراسی میدهد.
این آقا دقیقاً زاده زابلستان آذربایحان است. و بهتر از هر کسی میداند و یا علیالاصول باید بداند که غلبه بر زابلیشدن آن هم در چنان زابلستانی چه نعمتی برای کُرد است و پای بخش بزرگی از دشمنان واقعی کُرد را از مناطق کُرد دور میکند. و اگر درد کُرد دارد دستکم از این منظر باید قدردان حرکت آذربایحان باشد. اما یا نمیفهمد، یا مصلحت او در نفهمی است، و یا خود را به نفهمی میزند. و همچنان ترجیح میدهد بر طبل ناسیونالیسم ستیزهجو و جنگ مسلحانه بکوبد. نابختیاری از این بالاتر؟
در مقاله خودم دنبال حق و ناحق نیستم. دنبال نشان دادن همین فاجعه هستم که بگویم آنچه در آذربایجان غربی و مشخصاً شهر اورمیه میگذرد، ابداً از جنس آن چیزی نیست که در سنندج میگذرد. چنین وضعی در لندن و پاریس هم اتفاق بیفتد جامعه به سمت راستگرائی و حتی راستگرائی افراطی خواهد رفت. نهادهای باهوش و زیرک امنیتی و بخشهای ایرانشهری آن هم خوب میدانند که از این فضا چه بهرهای ببرند و میبرند.
فرض محال محال نیست. فرض کنید همه فلاسفه عالم برای تعریف یک حرکت ده خصیصه اساسی قائل باشند. و حرکت آذربایجان هم از این ده خصیصه، نُه خصیصه رذیلانه و فقط یک خصیصه مثبت داشته باشد. در مورد جنبش کُرد همه چیز برعکس باشد. یعنی نُه خصیصه نیکو و فقط یک خصیصه بد داشته باشند.
از بخت بد، در استان آذربایجان غربی اوضاع طوری است که گوئی قرار است همواره همان یک خصیصه نیکو در مقابل تنها خصیصه بد طرف مقابل قرار بگیرد. با سمیتقوئیترین جلوه حرکتی مواجه هستیم که اساساً فهمی از منافع ملت خود هم ندارد. قسم خورده است آذربایجان با این عظمت را حتماً و همواره در ردیف دشمنان خود داشته باشد.
چه باید کرد؟ فصل سوم نوشته خودم با عنوان "ناسیونالیسم کُردی" را به زودی همینجا به اشتراک خواهم گذاشت. دو فصل قبلی در کامنت اول
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
ما الان کمابیش در شرایط بیدولتی به سر میبریم. سیستم در خصوص هیچ مسئلهای قادر به تصمیمگیری نیست. حتی در خصوص مسئله ناموسی خود حجاب هم قادر به تصمیم نیست.
قیمت بنزین در ترکیه تقریباً صد برابر ایران است، اما درآمد مردم ترکیه صد برابر ایران نیست. یعنی با وجود فقر و بحران اقتصادی هم این سوخت گرانبها عملاً در ایران مفت است. با همه اینها سیستم دو سال است هیچ تصمیمی در این خصوص نمیتواند بگیرد.
اینها نشان از بیدولتی است. حتی معلوم نیست تصمصمگیران اصلی کجا هستند. در چنین شرایطی حقیقتاً باید نگران آینده بود. هر اتفاقی ممکن است.
رفتارهای اوباش و شعبان بیمخهای جدید پهلوی نظیر سعید قاسمینژاد را بیینید. صد رحمت به چماقدران اوایل انقلاب. دیگر لازم نمیبینند حفظ ظاهر هم بکنند. نه نیازی به مردم و نه نیازی به روشنفکران دارند. کاملاً معلوم است پشتشان به کجاها گرم است. راست افراطی امریکا و اسرائیل اینها را در آب نمک خوابانده است تا در صورت لزوم سناریوی جنگ و کودتا را اجرا کنند. در جنگ دوازه روزه انزلی سوم از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید. عفیفهاش آشکارا میگفت اسرائیل بزن.
در چنین شرایطی آسیبشناسی هر تصمیمی برای آینده از اوجب واجبات است. باید بدانیم چه توانی داریم و به چه کارهایی قادر نیستیم. این میان نابختیاریها هم بسیار مهم است.
در "بخت یار تُرکان نیست" ابداً موضوع نوشته من این نیست که کدام طرف محق و دیگری نابرحق است. موضوع این است که برای هر تصمیمی آیا بخت هم یار شما هست یا نه. یک مثال میزنم.
از دی ماه سال 96 اعتراضات مستقلی در ایران شکل گرفت. این اعتراضات متاسفانه آلوده به شعارهای سطحی و مبتذل هم شد. روحت شاد برای سارق اعظم ایران و توپ تانک فشفشه و ما آریائی هستیم و عرب نمیپرسیتم از این دست شعارها بود. همان ابتذال "روحت شاد" باعث شد چنین اعتراضاتی هرگز سراسری نشود. تا اینکه جنبش درخشان زن زندگی آزادی فرا رسید.
در این جنبش فراگیر جنبش کُرد و مشخصاً چپهای کُرد نقش پیشتاز داشتند. شعار اصلی زن زندگی آزادی از سقز به تهران رسید. این شعار با خود شعور خفتهای را هم بیدار کرد. بیشعوران یکسره خلعسلاح شدند. جریان مبتذل و پر سر و صدای سطلی به "مرد میهن آبادی" پناه بُرد تا بلکه برای شازده علاف خود هم جائی باز کند. اما نشد که نشد.
شهرهای آذربایجان در مقابل سایر اعتراضات مرکزی عموماً ساکت بودند. اما از زن زندگی آزادی استقبال کردند و با آیلارها و اسراها هم هزینه دادند. شعار زیبای "آذربایحان اویاقدی کوردستانا دایاقدی" در تبریز سر داده شد.
وقتی میگویم بخت یار تُرکان نیست همین مسئله هم نشانه است. جنبش کُرد که چنین خدمتی به همه ایران کرد، و سطح مبارزه را چنین بالا برد، وقتی به آذربایجان و مشخصاً اورمیه میرسد، اشخاص منتسب به آن شعارشان این میشود : سیمتقو سمیتقو!
دِ زهرمار و سمیقو. سمیتقو یک غارتگر بود. سمیتقو سمیتقو گفتن در اورمیه مثل این میماند که کسی در سنندج شعار روحت شاد خلخالی سر دهد. سمیتقو به بدیهیات فرهنگ کُردی هم پایبند نبود. توحش سمیتقو و کشتن مهمانش سر سفره نهار یکی از عوامل اصلی بروز فاجعه جیلولوق بود که هزار هزار مردم اورمیه را به کشتن داد.
در جریان این جنبش اتفاق منزجرکننده دیگری هم افتاد. برای انتخابات مجلس همه ایران مصمم به تحریم شد. این تحریم نتیجه هم داد. الان خود حکومتیها به این مجلس میگویند چهار درصدی.
اورمیه هم مثل تبریز و سنندج و سقز و شیراز و سایر شهرهای ایران عمل کرد. اما نصیب این شهر از این تحریم چه شد؟
انگار نه انگار این تحریم سراسری به نام یک دختر کُرد بود. سمیقوچیها پای صندوق رای ریختند تا امروز یکی مثل جلال جلالیزاده نماینده سابق سنندج هم به ما درس تبعیض بدهد و بگوید دو نماینده از سه نماینده اورمیه کُرد است و حکومت شیعه و پانترکیستها دست به دست هم دادند تا حق کُردهای اهل سنت را پایمال کنند. فقط همین را کم داشتیم که این آقا هم کارشناس پانتُرکشناشی شود.
بخت و شانس و اقبال را ملاحظه میکنید؟ ژن ژیان ئازادی برای تهران، سمیتقو برای اورمیه.
وقتی هم فاجعه رخ داد، که با این روال قطعاً رخ خواهد داد، حالا بیا و این پیچیدگیها را به اسلاوی ژیژیک اسلاو حالی کن.
چه باید کرد؟ فصل سوم نوشته خودم با عنوان "ناسیونالیسم کُردی" را عنقریت همینجا به اشتراک خواهم گذاشت. دو فصل قبلی در کامنت اول
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
1)
عموم تحلیلگران اتفاق نظر دارند که ایران در بدترین و بحرانیترین دوران تاریخ معاصر خود است. فساد و انزوا و ناکارآمدی و خشکسالی و فقر و تبعیض و چندین و چند ابربحران دیگر گلوی مردم ایران را فشرده است. اوضاع چنان بحرانی است که حتی بعضاً قسمخوردهترین دشمنان نظام هم به خاطر بقای ایران از احتمال فروپاشی به یکباره نظام میترسند. چون فکر میکنند اوضاع از این هم بدتر خواهد شد.
آنوقت و در این شرایط بسیار دشوار فضای سیاسی ایران درگیر چیست؟ عمده بحثها بر سر رضا پهلوی است. رضا پهلوی یکی از سستعنصرترین چهرههای معروف ایران است. علی کریمی را جای این یارو میگذشتند شاید عاقلتر عمل میکرد. این بشر به قدری بیمایه است که صدای سلطنتطلبان قدیمی را هم در آورده است. چنان بیشرمانه آویزان جنایتکار جنگی نتانیاهو شد که حتی بعضی از سلطنتطلبان هم در وطندوستی او ابراز تردید کردند. وطنفروشترین آدمها هم چنین رسوا عمل نمیکنند.
و یا از آن بدتر بحث بر سر عنصر جانی چون پرویز ثابتی است. ثابتی شکنجهگر بدنامی است که برای سالها شاهپرستان هم برای حفظ آبرو از او دوری میجستند. اکنون جامعه چنان آلوده به نگرش مبتذل منوتویی شده است که بعد از سالها از ثابتی پردهبرداری هم میشود. مردک طلبکار هم هست.
این فضا و سطح بحثی که ما درگیر چنین عناصر بیمایهای کرده است حقیقتاً فاجعه است. اوج ابتذال است. چطور چنین فاجعهای گریبان ایرانیان را گرفت؟
بدون تردید مسئول اصلی این فاجعه و این همه ابتذال سیاسی رژیم حاکم است. ابتدا همه معترضان را راهی خاوران کردند. در ادامه جنبش اصلاحات را ناکام گذاشتند. زن زندگی آزادی را به خون کشیدند. و نتیجه این شد که اپوزسیون رسانهای توانست از نازنین بنیادی و رضا پهلوی برای چنین ملتی رهبر بتراشد و همه ما را در چنین هنگامهی بسیار دشواری درگیری چنین سطحی از ابتذال بکند.
2)
شهر اورمیه پنج محال بزرگ دارد. هر محال به نام رودخانه بزرگ همان محال نامگذاری شده است. بزرگترین آنها محال باراندوزچای است. بالانج ما هم مرکز این محال است. در حدود دو سه کیلومتری بالانج روستائی دیگری به نام "زورگاوا" وجود دارد. زورگاوالیها عموماً برای رفع و رجوع کارهای خود به بالانج میآمدند. بچههای آنها در دبستان بالانج درس میخواندند. من هم از همان ایام کودکی مثل هر بالانجی دیگر بسیاری از زورگاوالیها را مستقیماً شناختم.
زورگاوا قم اورمیه است. یکی از یکدستترین و شیعهترین روستاهای این شهر است. در منطقه کثیرالمذهب اورمیه زوگاوالی هرگز با غیرشیعه ازدواج هم نمیکرد. تشیع در این روستا با شیعه برائتی پهلو میزند. زورگاوا علیالاصول باید روستائی در قم یا کاشان میبود.
اهالی زورگاوا از منظر اخلاق شخصی به پاکنامی و پاکدستی هم شهره بودند. مرحوم پدرم با تکیه بر حکمت عامیانه زورگاوا را با چند روستای دیگر مقایسه میکرد و میگفت در فلان جاها باید خیلی مراقب بود. اما اگر ناموس کسی هم ماهها در زورگاوا بماند میتواند خیالش راحت باشد. زورگاوالیها سخت اهل حلال و حرام بودند.
ملاحسنی معروف اهل زورگاوا بود. دهه چهل شمسی آخوند همین روستا بود. از همان ابتدا هم با آخوندهای سنتی فرق داشت. مثلاً فعالیت هیئتهای زنجیرزنی و سینهزنی سنتی زورگاوا را عملاً متوقف کرد. جزو آنهائی بود که میگفت در ایام محرم نباید بر سر خود کوبید، باید در مساجد پای منبر نشست و یزید زمان خود را شناخت و بر سر او کوبید. پیداست منظور او چه بود. در ضمن به مسجد بالانج هم دعوت میشد. بعدها ممنوعالمنبر شد.
در قبل از انقلاب، و در دهه چهل شمسی، در همان روستای بسیار یکدست زورگاوا که آخوند آنها هم حسنی بود، زورگاوا شاهد سیاهترین و تباهترین دوران خود شد. زورگاوا فرقه فرقه شد. زوگاوالیها چنان به جان هم افتادند که حتی به باغات هم نیز رحم نمیکردند. پشت سر هم خبر میرسید باغ سیب فلانی را از ته بریدند. دعوا و جنگ فرقهای و طایفهای کمر زورگاوا را شکست.
اینکه ملاحسنی در آن ماجرا چقدر نقش داشت من اطلاعی ندارم. اما حسنی آخوند یک روستای کاملاً یکدست هم که بود، حاصل چنین شد. تو دیگر خود حدیث بخوان وقتی چنین آدمی امام جمعه شهر اورمیه بشود چه شود.
اوایل حتی متوجه جایگاه خود نبود. فکر میکرد هنوز در زورگاوا منبر میرود. یک بار در کمال ناشیگری گفت به او تذکر دادند (احتمالاً از طرف نهادهای دولتی و امنیتی) دیگر در خطبه از عنوان "کوردلر/کُردها" استفاده نکند و مثلاً بگوید احزاب منحله و ضدانقلاب. ماشاالله چنین سوارهنظام پیادهای بود.
سالهای اول مردم اورمیه با او چه کردند؟ همان کاری را کردند که در دیگر شهرها متداول بود. به مراتب بیش از آنچه شیرازیها برای دستغیب جوک میساختند، برای حسنی جوک ساخته میشد. چون علاوه بر فضائل سایرین، ماشاالله در همان حوزه دین هم حسابی دانشمند بود.
فارسی حرف زدنش را خیلیها شنیدند. تُرکی را از آن هم بدتر حرف میزد. فقط نقل حرفهای تُرکی و فارسی او جوک بود. یک چیزی نظیر همین نادر قاضیپور بود. جملاتش سر و ته نداشت. نادر قاضیپور وقتی فارسی حرف میزند آدم یک چیزهائی متوجه میشود، تُرکی حرف زدن او به مراتب فاجعهبارتر است و کمتر کسی متوجه جملات بی سر و ته و فاذری او میشود. البته و انصافاً حسنی قدری از قاضیپور باسوادتر بود. قاضیپور آخرین پدیده اورمیه است.
شهر اورمیه برای سایر مناطق ایران مثل شیراز شهر خوشنامی است. معمولاً از این شهر به نیکی یاد میشود. گرچه و به نظر من در خصوص هر دو شهر کمی اغراق هم میشود.
در همین اورمیه، با این مختصات و مردمی شهره به مدارا، سالهاست همین ملاحسنی که برای یک ده هم آخوند کارآمدی نبود، حتی برای مخالفان نظام هم چهره محبوبی شده است. نادر قاضیپور هم که علیالاصول باید اسباب شرمساری باشد اکنون چهره پرطرفداری است.
این اوج فاجعه و اوج ابتذال است. مسئول اصلی این همه ابتذال و این همه فاجعه در درجه اول گروههای کُرد و مشخصاً احزاب دمکرات کردستان و پژاک است. آنچه در اورمیه میگذرد در دمکراتیکترین کشورها هم به همین نتیجه منتهی شده است.
به زودی بخش "ناسیونالیسم کُردی" نوشته خودم با عنوان "وقتی بخت یار تُرکان نیست چه باید کرد؟" همینجا به اشتراک خواهم گذاشت. ممنون میشوم کامنتهای احتمالی را هم برای آن روز بگذارید. این تازه مقدمه است 😊
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
وقتی عرض میکنم بخت یار تُرکان نیست، دوستانی چند ایراد میگیرند که تُرکها خیلی هم بختیار هستند و چند مثال هم میزنند. حرفشان درست است، اما توجه ندارند که نکته من چیز دیگری است.
در این مجموعه نوشتهها از قدرت صحبت نمیکنم که دستکم در هزار سال گذشته تُرکها بیشتر از بقیه در این منطقه فرصت قدرتنمائی داشتند. در شرایط تمامیتخواهانه صد سال گذشته ایران هم بسیاری از چهرههای نامدار آذربایجانی نقش ویرانگر دارند و شریک جرم هستند. جولان جاشهای تُرکی نظیر جواد طباطبائی را که نمیتوان به مریخ نسبت داد.
مثال متفاوتی میزنم. اکنون در دنیا راستگرائی افراطی بیداد میکند. بزرگترین قدرت دنیا راستگراترین و بیشخصتترین رئیسجمهور تاریخ خود را دارد. پوتین هم در حقیت یک راستگرای افراطی روس است.
از چپ چیزی نمانده است. چین مثلاً و به نام کمونیست است، اما گاهی کمپانیهای مُد غربی از عدم رعایت حقوق کارگران چینی خود در چین شکوه میکنند. آخر این هم شد چپ؟ و یا سایر حکومتها مثل کره شمالی و مادرو در ونزوئلا که به چپ منتسب هستند بیشتر به درد دشمنان چپ میخورند تا به بقیه بگویند چپ همین است.
اکنون چنان بخت از چپ برگشته است که یاوهگوی بیمایهای چون یاسمین پهلوی و سایر شعبان بیمخهای سطلی هم برای چپ خط و نشان میکشند.
با این حساب چرا همچنان از رئیسجمهور قدرتمندترین کشور جهان تا پیزوریهای درپیتی و دوزاری وطنی، همچنان همه چیز را زیر سر چپ میدانند؟ چرا مدام چپول چپول میکنند؟ دنیا که دست اینهاست. از ترامپ راستگراتر هم باید حاکم شود تا دست از سر چپ بردارند؟
این "چپول" چیست که هیچ قدرتی ندارد اما خواب از چشم راستگرایانی ربوده است که تقریباً همه قدرت را در دست دارند؟
الجواب : هر کجا پای وجدان و پای عدالت در میان است چپ هم هست. قدرت وجدانهای بیدار در کشورهای دمکراتیک جهان همچنان بسیار تاثیرگذار است. وجدان بیدار و عدالت دشمن راستگرایاتی چون نتانیاهو و ترامپ است. نتیجه را هم دیدیدم : غزه!
در غزه از هفت اکتبر به بعد یک همبستگی بیسابقه با حاکمیت راست افراطی اسرائیل پدید آمد. حماس نزد اغلب گروههای روشنفکری جهان یک گروه اسلامگرا بود که میگفتند مرتکب تروریسم و کشتار بیگناهان شده است. زور و قدرت و ثروت و اف 35 و تاماهاوگ و تاد و همه چیز هم در اختیار اسرائیل بود. لابیهای ثروتمتد یهودی جائی در جهان نیست که نفوذ نداشته باشند. در مطبوعات که هم نگو و نپرس.
با همه اینها نتیجه چه شد؟ نتانیاهو الان مثل پوتین تحت تعقیب است. اسرائیل جزو منفورترین کشورهای جهان است. از همه مهمتر دو کشور انگلیس و فرانسه که طراح اصلی نقشههای استعماری منطقه بودند در نهایت فلسطین را به رسمیت شناخنند.
چرا؟ چون علیرغم این همه بدبختی، بخت یار فلسطین است و وجدانهای بیدار جهان هرگز غزه را تنها نگذاشتند. و گرنه آشکارا و بیهیچ خجالتی و با بیحیائی تمام قصد داشتند غزه را کُلّهم از فلسطینی خالی کنند. به اندازه چند بمب اتمی هم سر این مردم بمب ریختند. ولی در نهایت حریف مقاومت مردم غزه و وجدانهای بیدار جهان نشدند. نه تنها فلسطینی در غزه ماند، بلکه با حماس هم به توافق آتشبس رسیدند.
درست از همین منظر و با کمال تاسف در دنیای امروز بخت یار تُرکان نیست. در ناسیونالیسم ارمنی نوشتم که یک میلیون آذربایجانی را در روز روشن و برای نزدیک سی سال آواره کردند. در جاهایی چون خوجالی مرتکب قتلعام شدند. شهرهای آذربایجان را هیروشیماسازی کردند. اما آنچه شنیده شد نگرانی از احتمال نسلکشی ارمنیها بود. نابختیاری از این بالاتر؟
وقتی آذربایجان خاک اشغالی را پس گرفت به ارمنیهای بومی قرهباغ گفت باید مثل همه باشندهگان این کشور شناسنامه و پاسپورت آذربایجانی بگیرید. گفتند رفتن را به ماندن ترجیح میدهیم، چون چنین چیزی در شأن ما نیست. آنوقت! و در همین ایران، انبوه یاوهگویان که بعضاً چپ هم بودند از راندن اجباری ارمنیها و نسلکشی آنها سخن گفتند. نابختیاری از این بالاتر؟ و قس علیهذا!
در همین راستا، بزرگترین نابختیاری تُرکهای ایران درگیری با رویکرد و سیاست گروههای کُرد مشخصاً در استان آذربایجان غربی است. این روند قطعاً به جنگ و خونریزی منتهی خواهد شد. اما این گروهها یکی از مظلومترین و سرکوبشدهترین ملل جهان یعنی کُردها را نمایندگی میکنند. واقعاً نابختیاری از این بالاتر هم قابل تصور است؟
چه باید کرد؟ فصل سوم با عنوان "ناسیونالیسم کُردی" را عنقریت همینجا به اشتراک خواهم گذاشت. علاقهمندان میتوانند نسخه چاپی همه این مطالب را در مجله تریبون بخوانند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
خیلی کار دشواری است که فیلم منتشر شده از مراسم ازدواج دختر اباهکتور را بدون دخالت دادن نفرت خودمان از این نوکیسهگان و ویرانگران و فاسدان حکومتی تحلیل کنیم. همانطور که کار بسیار دشواری است مراسم تشییع جنازه شادوران ناصر تقوائی کارگردان بنام با آثار ماندگار را هم نقد کنیم. اما اتفاقاً هر دوی این مراسم دچار آسیب مشابهی بودند. توضیح میدهم.
در مورد فیلم عروسی دختر اباهکتور بخش بزرگی از نقدها این بود که این آقا این همه ثروت را از کجا آورده است؟ نقد کاملاً درستی است. کدامشان سالم هستند این یکی سالم باشد؟ در ضمن انتشار فیلم هم به ظن قوی نشان از جنگ قدرت فاسدان دارد.
اما پوشش آزاد عروس و بعضی خانمهای حاضر در مهمانی آن هم در حالی که یک نَر بسیار ارشد حکومتی وارد مجلس میشود، و همینطور سبک عروسی، سخت بحثانگیز شده است.
درست است که نظام دهها سال است به مراسم شادی مردم میتازد و بابت پوشش دختران حتی آدم میکشد، اما به این نوع عروسی که زن و مرد جدا باشند و در مراکز رسمی هم برگزار شود از همان ابتدا خیلی کار نداشتند.
عُرف پدیرفته شده در این سالنها هم محرمانگاری داماد و بعضاً و برای دقایقی پدر عروس یا بستگان بسیار نزدیک و سن و سالدار عروس است. پوشش خانمهای مذهبی مراسم هم بسته به سطح برخورداری و سلیقه آنها کمابیش همین است.
اساساً مادران و خواهران خیلی از خانوادههای مذهبی در چنین مراسمی حتی فرصت پیدا میکنند برای پسران و یا برادران خود دختر انتخاب کنند. دخترهای دمبخت را به چشم مشتری نگاه میکنند. دخترهای دمبخت این خانوادهها هم معمولاً میدانند ممکن است چشمانی نظارهگر آنها باشد.
این یک مکانیزم سنتی و شناخته شده است. تا اینجای کار حقیقتاً شاهد اتقاق عحیب و غریبی در این فیلم از منظر حجاب نیستیم. این سبک در میان اقشار مذهبی سُنتی و غیردزد هم متداول بود و هست. تنها چیزی که نسبت به گذشته فرق کرده است مبایل و دوربینی است که دست همه است و ممکن است از این اتفاقات هم برای حکومتیها بیفتد.
اما نکته مهمتر ورود اباهکتور به سالن در حالی است که به سبک غربی دست دختر خود را گرفته است و پیش داماد میبرد. داستان این مسئله هم اساساً چیز دیگری است.
این عروسی و عموم مهمانان آن متعلق به فرهنگی است که خدای عزاداری است. برای هر مناسبتی نوحه و مناسک خاص خود را دارند. اما برای مراسم شادی و عروسی فاقد سبک هستند. حتی میتوان گفت بلد نیستند. در چنین مراسمی با همه چیز از جمله مناسک منطقهای و سُنتی خود هم مسئله دارند.
مسئله این نیست که شرع دست و پای آنها را بسته است، اساساً مناسک جاافتادهای برای شادی ندارند. صاحب سلیقه در این خصوص نیستند. حتی گاهی جوانان آنها از آن ور بام میافتند و با عرق سگی لول لول میشوند و آبروریزی به پا میکنند.
عکس این مسئله سالهاست برای اقشار غیرمذهبی و خاصه بیزار از استبداد دینی در مراسم ختم و عزا و تشییع جنازه اتفاق میافتد. وقتی سند ششدانگ ختم و عزا به نام طرز فکر حاکمان ثبت است، آنها هم تلاش میکنند ابتکار به خرج دهند. اما برای چنین مناسکی حرفی برای گفتن ندارند. سبک مذهبی و دیرین را هم نمیپسندند.
مراسم تشییع جنازه شادروان ناصر تقوایی از این جنس بود. تقریباً همه چیز تصنعی و بیریشه بود. اقشار مذهبی ادعائی برای مناسک شادی ندارند، اما در اینحا برگزارکنندگان مرتکب کلی اطوار مندرآوردی هم شدند. کسانی هم به شکل بسیار سطحی به ستایش این مراسم مثلاً مدرن و امروزی پرداختند.
ایران به معنای واقعی کلمه در عزا و عروسی قربانی بیریختی مناسک شده است. مثلاً ترکیه یک طیف بسیار گسترده و قدیمی لائیک دارد. عموماً هم با اسلامگرایان که ماشاالله ربع قرن است حاکم هستند مخالف و بلکه دشمن هستند. اغلب هنرمندان ترکیه هم از بخش لائیک جامعه است. اما وقتی یکی از آنها مرحوم میشود مراسم تشییع و تدفین آنها چندان فرقی با مذهبیها ندارد.
در فیلم مراسم عروسی دختر اباهکتور نکاتی حاکی از اصالت هم وجود داشت. اتفاقاً عموم آنها هم از دل شرکتکنندگان برمیآمد. خود اباهکتور عرب است. طبعاً بسیاری از مهمانان هم عرب بودند. وقتی عروس وارد شد خانمها به سبک عربی ابراز شادمانی کردند. یک موسیقی عربی هم در متن بود.
اما بعد از آن هر چه بود باسمهای بود. این مناسک باسمهای بسیار هم فراگیر شده است. لزوماً هم ربطی به خاندانهای سارق ندارد. پولداران و نوکیسهگان مذهبی و غیرمذهبی و بخش عادی جامعه همه گرفتار این مسئله هستند.
چند ده سال است عروسیها در عموم مناطق ایران، دچار بیسبکی و بیریختی شده است. کاش فقط همین بود. حرف اول و آخر را در این مراسم "عروسیکاران" میزنند.
بسیاری از این عروسیکاران سواد کافی ندارند. سُنت و مناسک مناطق مختلف کشور را خوب نمیشناسند. فهم درستی از مراسم عروسی غربی هم ندارند. خیلی چیزها را در سریالها دیدند. متاسفانه و بعضاً بسیار پرادعا و حتی پُررو هم هستند.
اتفاقاً بزرگترین قربانیان این عروسیکاران هم اقشار پولدار و نوکیسه و تازه به دوران رسیدهای از جنس همین اباهکتور است که خود حرفی رای گفتن ندارند، اما به پول و پلهای رسیدند و فکر میکنند مراسم باشکوه عروسی را هم میتوانند مثل انبوه کشتیها با پول برای دلبندشان بخرند.
در فیلم منتشر شده هم مشخص است که چند خانم عکاس و فیلمبردار مشخص میکنند چه اتفاقی در چه زمانی باید بیفتد و صحنه چطور باید مرتب و آراسته شود. در واقع عروسیکاران عروسی را کارگردانی میکنند. گوئی دارند یک مستند میسازند. گاهی عروس و داماد را بارها از یک صحنه رد میکنند تا فیلم خوب از آب در بیاید.
عروسیکاران عروسیهای عموم مناطق ایران را عملاً نابود کردند. اورمیه و روستاهای اطراف آن هزار مناسک بسیار جا افتاده برای عروسی داشت. عروسیکاران اغلب این مناسک را با فهم ناقص خود از تلفین مناسک عروسی آذربایجانی و سبک غربی و موسیقی شش و هشت نابود کردند و به ابتذال کشاندند.
در تهران شاهد بی محتواترین نوع عروسیها هستیم. تنها شهر مهمی که من از نزدیک مشاهده کردم عروسیکاران هنور نتوانستند فرمان مجلس را کاملاً دست بگیرند و مناسک ریشهدار همچنان حرف اول را میزند، سنندج بود. خوشبختانه در عموم عروسیهای کُردی چنین است. شاید آنجاها هم قربانی شدند و اطلاعات من قدیمی است.
ویدیوئی هم که از اباهکتور منشتر شده است، به ظن قوی مسئله از همین نوع است. کنترل دست عروسیکاران است. لابد به حاج آقا گفتند باید دقایقی این کارها را بکنی. در تصاویر هم پیداست که هیچ تسلطی بر صحنه ندارد. زود هم از صحنه خارج میشود.
به نظر من یکی از دلایل این بحران عدم نقد کار عروسیکاران توسط اهل فن و منتقدان است. همین تعبیر "عروسیکار" را هم من از این دوستان شنیدم. یک خواننده و یا یک موزیسین و یا فیلمبردار درست و حسابی اساساً در شأن خود نمیداند به عروسی دعوت شود. چنین کسانی را عروسیکار مینامند. آنها هم که به عروسی میروند بقیه کاری به کارشان ندارند. این در حالی است که این اشخاص قرار است بهترین خاطرات ما را ثبت کنند.
از سایر کشورهای منظقه خبر ندارم، در جمهوری آذربایحان که موسیقی بسیار سطح بالائی هم دارد، وقتی یک خواننده و یا موزیسین به مراسم عروسی دعوت میشود نشانه بلوغ هنری اوست. حتی هنرمندان بنام این کشور دعوت به عروسی را میپذیرند. در ایران وقتی کسی به بلوغ هنری میرسد حتی اگر در گذشته به این مراسم رفته باشد آن را انکار و یا با خجالت بیان میکند.
در این نوشته کوتاه و قدیمی یادی از شادوران عبدالله صمدیان شاعر همشهری خودم کردم. ایشان دبیر سرویس ادبی مجله دنیای تصویر بودند. مرحوم آقای صمدیان به نوعی نوعی دایی من بودند و به ایشان "عبدالله دایی" میگفتم. اوایل دهه هفتاد شمسی مجله آنها آرشیوی از عکسهای قدیمی خانوادکی منتشر کرده بود. من هم پیش ایشان رفتم و گفتم...ادامه در متن
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
وقتی بخت یار تُرکان نیست چه باید کرد؟ فصل دوم – ناسیونالیسم فارسی
به دلایلی که در ابتدا این یادداشت نوشتم چیزی به نام ناسیونالیسم ایرانی بیمعنی است. ناسیونالیسمی که تجزیهطلباته بخش بزرگی از هویت ایرانیان را انیرانی میداند، دیگر چه معنی دارد نام ایران را یدک بکشد؟ آنچه واقعاً وجود دارد و صد سال است وطن ما ایران را گروگان طرز فکر خود ساخته است، ناسیونالیسم فارسی است. بهتر است این ناسیونالیسم را با ناسیونالیسم تُرکی در ترکیه مقایسه کنیم.
بحمدالله چیزی که در ایران هرگز کمیاب نبود و نخواهد بود بدگوئی از ناسیونالیسم تُرکی و معایب آن است. بخشی هم عین واقعیت است. این ناسیونالیسم به دیگران اجازه نفس کشیدن نداده است. اما بینی و بینالله کارکرد آن طی صد سال گذشته برای زبان و فرهنگ تُرکی شاهکار بوده است.
اکنون زبان تُرکی یکی از محبوبترین و کارآمدترین زبانهای منطقه است. تُرکی در میان غیرتُرکهای منطقه هم طرفداران بسیار زیادی دارد. ترکیه در بخش بزرگی از جهان اسلام و تقریباً همه جهان تُرک، محبوبیت و نفوذی دارد که شاید بتوان گفت در زمان عثمانی هم نداشت.
ناسیونالیسم فارسی با ایران چه کرد؟ این ناسیونالیسم حتی میراثدار شایستهای برای پیشینه درخشان زبان فارسی هم نبود. این طرز فکر ایران را فقط در جهان اسلام منزوی نکرد، در جهان فارسیزبان هم چندان محبوب نیست.
صبح تا شب میگویند ما نقطه پرگار فرهنگ و تمدن منطقه هستیم و صحرانشینان را هم اهلی کردیم. اما در جذب جهان فارسیزبان هم ناکام ماندند. افغانستان و پاکستان با آن پیشینه قوی حضور زبان فارسی را هم از خود بیزار کردند.
از فارسی که یکی از غیرقومیترین زبانهای منطقه بود قومگرایانهترین تفسیر را ارائه کردند. که بعله!! در گذشته روی آوردن دیگران به فارسی به این دلیل بود که خود حرفی برای گفتن نداشتند. زهی بلاهت!
از میراث مشترک فارسی و خاصه فردوسی بعضاً چنان تفاسیر داعشی ارائه کردند که گویا فرودوسی هم از همان ابتدا یکی مثل علیاکبر ولایتی بود.
با همه اینها، ناسیونالیسمی چنین ناتوان و نفرتپراکن، در جا انداختن گفتمان خود برای دهها سال از ناسیونالیسم تُرکی در ترکیه هم موفقتر بود. بقیه را هم اسیر توهمات خود و بدیهیات مستهلککننده کرد. چرا و چگونه؟
ضمن عذرخواهی از عملکرد فلّهای کامنت اول، دعوت میکنم برای خواندن مطلب و برای گذر از فصل اول نوشته که انشاالله مطالعه کردید، روی مطلب کلیک کنید و یکی از عبارات مطلب زیر و یا "ناسیونالیسم فارسی" را جستجو کنید.
از متن :
«یکی از مهمترین و تاریخیترین محلات پاریس کارتیه لَتَن/Quartier Latin نام دارد. از توریستیترین محلات توریستیترین شهر جهان است و آثار بسیار معروف تاریخی و هنری دارد. کارتیه لتن دانشگاهیترین محله پاریس نیز هست. سورین قدیمیترین دانشگاه فرانسه و بلکه جهان، مدارس عالی و دانشگاههای پاریس 2 و چند دانشگاه مهم دیگر فرانسه در این محله واقع است. حوادث دانشجوئی سال 1968 از کارتیه لتن شکل گرفت....»
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
برای اینکه بدانیم دمکراسی اسرائیل از چه جنسی است، یکی از بهترین نشانهها دقت در اعتراضات داخلی این کشور علیه حکومت است.
دو سال است اسرائیل در غزه مشغول نسلکشی است. در تمام کشورهای دمکراتیک جهان از اسپانیا تا امریکا تا ژاپن موج اعتراضات علیه این نسلکشی همچنان ادامه دارد. طبیعتاً از کشورهایی چون چین و روسیه چنین انتظاری نمیرود.
در داخل اسرائیل نیز از همان روزهای اول مخالفان نتانیاهو مشغول اعتراض بودند. البته آنها بیشتر به فکر خودشان بودند و عموماً ککشان هم از کشتار ارتش اسرائیل در غزه نمیگزید. (کامنت اول)
حالا سؤال اینجاست : اسرائیل یک اقلیت بزرگ عرب و مسلمان هم دارد. پس چرا در این مدت طولانی که اسرائیل همتباران آنها را در غزه قتلعام کرد، و حتی به کرانه باختری هم رحم نکرد، صدائی از این عربها درنیامد؟ مگر اسرائیل دمکراسی نیست؟
جواب بسیار بسیار واضح است. آنچه محافل حقوق بشری از این به اصطلاح دمکراسی میگویند، غیریهودیان و خاصه عربهای اسرائیل از نزدیک زندگی کردند. خوب میدانند این سیستم آپارتاید چه لجنزاری از نژادپرستی است.
کامنت اول :
مئیر جاودانفر از جمله صهیونیستهایی است که در رسانههای فارسی تظاهر به انسانیت میکند. اما در مصاحبه با ژیار گل خبرنگار بیبیسی آشکارا مافیالضمیر خود را نشان داد که از امثال منشه امیر و اشکان صفائی هم رذلتر است.
ژیار گل از او پرسید آیا معترضان از درد و رنج مردم غزه هم ناراحت هستند؟ جاودانفر جواب داد نه بابا! اینها خودشان اینقدر درد دارند که دیگر به فکر غزه نیستند. حالا دردشان چیست؟ طلاق زیاد شده و وضغ اقتصاد خراب است و گروگانها برنگشتد و از این حرفها.
فی الواقع عموم این معترضان هم در اصل ناراحت هستند که نسلکشی در غزه نتیجه نداد و سرباز اسرائیلی را خسته میکند و اسباب عذاب حانوادههاست و فلسطینی هم نابودبشو نیست.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
وقتی بخت یار تُرکان نیست چه باید کرد؟ فصل اول : ناسیونالیسم ارمنی
برای آینده ایران خیلی کارها باید کرد. خیلی کارها را هم نباید مرتکب شد. مثلاً مطلقاً نباید به نفرت دامن زد. نباید اجازه داد سطحینگری و سادهسازی در شرایط بسیار دشوار کنونی رواج پیدا کند. مثلاً نگاه منوتوئی و پهلویبازی به آینده ایران در خوشبینانهترین حالت طرز فکری سادهلوحانه است که تصور میکند نجات کشور در گرو ظهور یک پرینس چارمینگ با حمایت راستگرایان افراطی غرب است.
اما از جمله کارهایی که حتماً باید انجام داد، نقد رادیکال خودمان و دیگری است. به سهم و توان خودم در این نوشتهها مشغول همین کار هستم.
ما نمیدانیم در بدنه جامعه آذربایجان دقیقاً چه میگذرد و کدام جریانها در شهرهای اصلی آذربایجان دست بالا را دارند و در آینده چه خواهد شد. اما قطع و یقین میدانیم بعضی رویکردها در آینده آذربایجان هرگز با اقبال مواجه نخواهد شد.
همانطور که دقیقاً نمیتوانیم بگوئیم آینده ایران چه خواهد شد، اما میتوانیم با قطعیت بگوئیم تئوری ولایت فقیه در چنین آیندهای چه جایگاهی خواهد داشت.
در خصوص آذربایجان هم نکاتی را میدانیم. میدانیم آذربایجان دیگر و هرگز به روایت ناسیونالیسم ایرانی از ایران تن نخواهد داد. ایرانِ ناسیونالیسم ایرانی برای آذربایجان تمام شده است. حالا این میان کسانی برای چنان روزی اعلیحضرت هم تعیین میکنند واقعاً نوبر است. جوک هم هست.
و یا ما میدانیم در آینده ایران، آذربایجان هر تصمیمی برای سرنوشت بگیرد دستکم از بابت توان سرکوب مرکز نگران نخواهد بود. آذربایجان را به این سادگی نمیتوان سرکوب کرد. به عنوان مثال آذربایجان اگر بسیار جدی و با حمایت عمومی بسیار بالا، نظیر آنچه در رفراندوم اقلیم کردستان عراق دیدیم، تصمیم به جدائی از ایران بگیرد، جدا خواهد شد.
اگر چنین اتقاقی بیفتد، در چنان روزی وقتی تاریخنگاران واقعی شروع به نوشتن دلایل جدائی آذربایجان از ایران بکنند، از آلپ ارسلان و ایران و توران و تاریخ چندین هزار ساله نخواهند نوشت. صاف سر اصل مطلب خواهند رفت و خواهند نوشت : همه چیز از ایروان شروع شد!
از متن :
«چگونه میتوان ظرفیت یک کشور برای حل مسائل کلان را از راههای دمکراتیک و گفتگو سنجید؟ این مسئله حتماً چندین توانائی لازم دارد. اما یکی از مهمترین آنها ظرفیت روشنفکران و کُنشگران و جامعه مدنی کشور است. این موضوع بینهایت مهم است. چون قصد دارم به مسئله قرهباغ و آذربایجان برگردم باید ابتدا اندکی این مسئله را بررسی کرد.
در کشوری مثل ایران روشنفکران و اقشار پیشرو چقدر در میان مردم نفوذ دارند؟ چقدر تعیینکننده هستند؟ متداولترین جواب را معمولاً با تیراژ کتاب و مجلات روشنفکری میدهند و میگویند وقتی نامداراترین نویسندگان کشور قادر به امرار معاش از طریق فروش آثار خود نیستند چرا باید به تاثیر زیاد روشنفکران در این جامعه دل بست؟
اما چنین نیست. اتفاقاً میزان نفوذ و تعیینکنندهگی اقشار پیشرو و درسخوانده در جوامعی مثل ایران حتی شاید بیشتر از کشورهای پیشرفته هم باشد. از عهد مشروطه تا کنون تقریباً هیچ تحولی در ایران در غیاب روشنفکران اتفاق نیفتاده است. البته این هم لزوماً مزیت نبست. اتفاقاً نشان از یک کمبود بزرگ دارد. و آن نداشتن یک بخش محافظهکار با اعتماد به نفس بالا در جامعه برای حفظ تعادل است....»
برای ادامه لطفاً کلیک کنید
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
وقتی بخت یار تُرکان نیست چه باید کرد؟
شماره 19 مجله تریبون منتشر شد. مقاله من هم با همین عنوان در این شماره منتشر شده است. علاقهمندان میتوانند اصل مجله را از طریق سایت مجله تهیه کنند.
نوشته من شامل شش فصل است. انشاالله و از فردا فصل به فصل نوشته خودم را در همین جا منتشر خواهم کرد. برای اینکه دوستان فرصت کافی برای مطالعه داشته باشند، هر فصل جداگانه و با فواصل زمانی کافی منتشر خواهد شد.
یکی از ویژگیهای یک مسئله کلاسیک این است که به سادگی میتوان آن را توضیح داد. به عنوان مثال مسئله کُرد در ایران یک مسئله کاملاً کلاسیک و شناخته شده است. راهحل کلاسیک و شناختهشده هم دارد. فقط کافی است طرفین اراده لازم برای حل مسئله را داشته باشند. خودمختاری و فدرالیسم و کنفدرالیسم و حتی به رسیمت شناختن حق جدائی از جمله راههای شناخته شده برای چنین مسئلهای است.
مسئله تُرک چطور؟ حتی توضیح این مسئله هم دشوار است. ما با انبوهی از مسائل بسیار مستهلککننده مواجه هستیم. مسئله تُرک در ایران فاقد یکی از مهمترین ویژگیهای یک مسئله کلاسیک است. راهحلهای شناخته شده هم ممکن است برای آن کارساز نباشد. در عین حال به دلایلی که آسیبشناسی خواهد شد، بخت هم یار تُرکان نیست. این نابختیاریها به این زودی از بین نخواهد رفت. از تاثیر آن هم نمیتوان در امان بود.
پس چه باید کرد؟ قبل از هر کاری باید این مسیر دشوار را آسیب شناسی کرد، ظرفیتهای پنهان را شناخت و بر همان اساس طرحی قابل اجرا در انداخت.
فصل اول – ناسیونالیسم ارمنی
فصل دوم – ناسیونالیسم فارسی
فصل سوم – ناسیونالیسم کُردی
فصل چهارم – همه بدند ما خوبیم؟
فصل پنجم – قدرت نرم ناشناخته
فصل ششم – احیاء قدرت نرم
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
حتما شما هم ویدیوئی را دیدید که از صحنه اطلاع شاگرد اول کنکور تجربی منتشر شد. فیلم بینهایت مبتذل و آزاردهنده است. خانم شاگرد اول در خانه خود نتیجه را مشاهده نمیکند. به موسسه کنکوری رفته است که او را برای چنین موفقیتی آماده کردند. در فیلم گردانندگان مؤسسه حتی بیش از والدین ابراز خوشحالی میکنند. (کامنت اول)
کاملاً پیداست که فیلم برای انتشار گرفته شده است. مؤسسات مشاورهای کمابیش از حدود رتبه کنکوریهای درسخوان خبر دارند. در یک بازه زمانی طولانی مدام از آنها کنکور آزمایشی میگیرند.
این فیلم به شکل نمادینی مضحک و آزاردهنده است. نمایش اوج ابتدال و ریاکاری است. عکسهای بعدی که از این دختر خانم منتشر شد نشان میدهد مثل خیلی از دختران هیچ اعتقادی به حجاب اجباری ندارد. اما در این ویدیو خود و مادرش حجاب را هم تا حدودی رعایت میکنند.
خانم شاگرد اول گوئی تلاش دارد در درس ترویج سبک زندگی دوگانه هم سرآمد باشد. البنه این درس را خاندانش و مشاورانش خوب به او یاد ندادند. حتماً استعداد چندانی دراین خصوص ندارد. دختران ایران مدتهاست با تلاش و مبارزه خود از این سبک زندگی تحمیلی عبور کردند.
کنکور سالهاست به یک کسب و کار طبقاتی بدل شده است. این خانم و خانواده ثروتمند او هم با حضور در مؤسسه آموزشی، و ترجیح اطلاع از نتیجه در همانجا، کمک کردند تا مافیای کنکور قله جدیدی از ابتدال را فتح کند.
از دیروز که این صحنه را دیدم آزار آن گریبانم را ول نمیکند. آموزش عادلانه جزو معدود دستاوردهای درخشان و جهانی رژیم گذشته بود.
من در شهر اسنوبپرور اورمیه، دانشآموز مدرسهای بودم که فرزندان ثروتمندترین اقشار شهر هم در این مدرسه درس میخواندند. بسیاری از بچهها پیشینه روستائی داشتند. اما شاگرد اول استان از همین مدرسه بود. موفقترین فرد در کنکور هم از مدرسه ما بود که اکنون استاد دانشگاه شریف است.
مدرسه ما مختص رشته ریاضی بود، اما بعضی از پزشکان نامآشنای شهر هم در همین مدرسه درس خواندند. کنکور پزشکی دادند و موفق هم شدند.
اکنون رژیم مستضعفان، رژیم حدادعادلپرور و علیاکبر ولایتیپرور، بهترین و کیفیترین دستاورد رژیم گذشته را که اتفاقاً بیش از هر چیز دیگری در خدمت اقشار ضعیف جامعه بود، چنین به ابتذال مطلق کشانده است. شرمتان باد. شرم و نفرین بر شما باد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت اول
به قدری دیدن این صحنه مضحک آزاردهنده است که حتی میخواستم چیزی هم برای رفقای مشهدی بنویسم «اینجا»
***
کسی را تصور کنید که بیماری حادّ کلیوی دارد و دیالیز میشود. ار بد حادثه اتفاقی میافتد و یک سکته قلبی هم میکند. طبعاً چنین شخصی روحیه داغونی دارد. اطرافیان سعی میکنند به او روحیه بدهند. میدانید در چنین هنگامهای اوج بیشعوری و نفهمی از آن چه کسی میتواند باشد؟
این شخص کسی است که اتفاقاً مدام به چنین بیماری سر میزند و یکسره هم تلاش میکند به او روحیه بدهد. اما درست در چنین روزهایی نتیجه آزمایشهای دورهای خود او نشان میدهد که مثلاً کلسترول خونش که قبلاً 150 بود اکنون 170 شده است.
و این شخص با دیدن این نتیجه روحیه خود را از دست میدهد. تا اینجای کار میتواند قابل درک باشد. اما وقتی جلوی همان بیماری که تا ساعتی پیش به او روحیه میداد، خود روحیه از دست میدهد و دست و پای خود را گم میکند و مدام میگوید بدبخت شدم و عنقریب سکته خواهم کرد و با این وضعیت اِل خواهم شد و بِل خواهم شد، چنین کسی بیشعورترین و نفهمترین آدمی است که ممکن است در طول عُمر خود ببینید.
در دو زبان تُرکی و فارسی هنوز کلمهای نیافتم که بتواند اوج بیشعوری و نفهمی چنین شخصی را توصیف کند.
صد سال است ناسیونالیسم تباه ایرانی، به نام ایران، در سرزمین متکثر ایران، هست و نیست و کیستی و هویت بخش بزرگی از ما ایرانیان را بر باد داده است. به نامهای آباء و اجدای ما هم رحم نکرده است. حتی تُرک را آشکارا انیرانی نامیده است.
آنوقت! در چنین کشوری، که روز به روز هم بیشتر شکافهای آن عیان میشود، طنزپرداری به فردوسی حضرات گفته است بالای چشم او ابروست. بیا و ببین چه الم شنگهای راه انداختند.
خجالت نمیکشید؟ حیاء نمیکنید؟ اصلاً بگذریم! به درک اسفلالسافلین که چه حسی دارید. چه انتظاراتی از چه کسانی؟ این میان ما چه گناهی کردیم که میان این همه بیشعور با این حجم از نادانی و پرادعائی چنین گیر افتادیم؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
طی قریب به سی سال جنگ و درگیری و اشغالگری، شاهد همه نوع نفرت و کینه و کشتار میان ارمنستان و آذربایجان بودیم. چندین بار آتش جنگ به شدت شعلهور شد.
اما در تمام این مدت، در باکو و یا سابر شهرهای آذریایجان شاهد عملیات تروریستی و خرابکارانه نبودیم که به یک گروه نیابتی ارمنستان منتسب شود. در ایروان و سایر شهرهای ارمنستان هم هرگز چنین اتفاقی نیفتاد.
هر دو طرف به اندازه کافی از هم شناخت داشتند. اگر اراده میکردند قادر به این کارها بودند. اما اقداماتی از این دست کُلّهم فاقد زمینه اجتماعی در آذربایجان و ارمنستان بود.
جنگ در هر حال نفرتانگیز است. اما ابن جنگ با همه آثار زیانبارش جنگ میان دو ملت متمدن بود.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
آذربایجان هر ایرادی هم که داشته باشد، به گواهی تاریخ هرگز ارمنیستیز نبود. آذربایجان همواره ارمنیدوست بود. اساساً این آذربایجانیها بودند که فرهنگ ارمنیدوستی را میان بقیه ایرانیان گسترش دادند. کرمان و شیراز و اصفهان ارمنی را از کجا میشناخت.
این ناسیونالیسم داشناکی و عوضی و از خودراضی ارمنی بود که چنین کینهای را کاشت. آذربایجانی تا همین سی سال پیش حتی این کینه را باور نداشت. در خوجالی وقتی به خیلیها گفتند ارمنیها دارند میآیند فرار کنید، در جواب گفتند مگر ممکن است ارمنی ما را بکشد؟ بر اساس همین باور ماندند و بیرحمانه کشته شدند.
ممکن است شما با نظر من در خصوص ریشههای شروع این کینه موافق نباشید، اما هر کس تاریخ خوانده باشد و قفقاز را و فرهنگ ارمنستان و آذربایجان را بشناسد، حتماً اذعان خواهد کرد که این دو ملت هرگز شایسته چنین سطحی از دشمنی نبودند.
امروز روز عید ماست. امروز عید آذربایجانی و ارمنی است. دو طرف توافق کردند به گذشتههای نهچندان دور برگردند و در کنار هم با صلح و آرامش زندگی کنند. و مثل همه ملل پیشرفته جهان تجارت را جایگزین کینه و جنگ کنند.
اگر این رویکرد مبارک خلاف برآورد شما از منافع ملی ایران است، شفیعی کدکنیتان بشاشد به چنین منافعی که در گرو دشمنی دو ملت تاریخی است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
Ne oldu alAkbar?
پُست و کامنتها در فیسبوک
(روز قبل از نشر این پست قراداد زنگهزور در واشنگین به امضاء رسید و علیاکبر ولایتی هم تهدید کرده بود اجازه نخواهیم داد و ....)
***
هیچ جریانی در ایران به اندازه رژیم مستضعفان، نگاه تحقیرآمیز به مستضعفان کشور ندارد. طبقات پایین را در خیلی موارد حتی به حساب نمیآورند.
الان کشور مشکل آب و برق دارد. قطعی برق در خیلی از جاها دو نوبت در روز است. اما این موضوع حتی در تهران هم طبقاتی است. از مناطق متوسط به بالا کمترین قطع برق را دارد. مناطق اعیانی تهران در شمالیترین نقطه این شهر است و علیالاصول رساندن آب به این مناطق از همه دشوارتر است. اما به مراتب کمتر از مناطق پایینتر مشکل آب دارند.
منطقه دو تهران بسیار گسترده است. از اعیانیترین مناطق شمالی شروع و به مناطق متوسط در شهرآرا و ستارخان منتهی شوند. محله ما گیشا در میانه منطقه دو است. الان که این یادداشت را مینویسم دقیقاً به یاد ندارم آخرین بار کی برق ما قطع شد. فشار آب هم عموماً خوب است. گرچه به همه توصیه کردند پمپ و منبع بگذارند.
یعنی مناطقی که صدای آنها ممکن است به جائی برسد را در آخرین الویت قطع برق و مشکل آب قرار دادند. این در حالی است که حتی در خیلی از شهرهای شمال کشور هم قطع مکرر برق مردم را کلافه کرده است. دیگر خود حدیث مفصل بخوانید که در دوردست ها چقدر قطع برق داریم.
نکته اینجاست که در خصوص پارازیت روی کانالهای ماهوارهای دقیقاً عکس این رفتار را مرتکب میشوند. در خیلی از مناطق محروم اساساً از پارازیت خبری نیست. برای رژیم مهم نیست آنها چه ببینند. اما مناطق برخوردارتر گوئی داخل مایکروویو هستند. پارازیت چنان بالاست که کانالهای ماهوارهای کاملاً غیرمرتبط به ایران را هم از کار انداخته است.
همین دو مسئله به وضوح نشان میدهد رژیم مستضعفان چه نگاه تحقیرآمیزی به طبقات پایین و کمتر برخوردار جامعه دارد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
یوسف عزیزی بنیطرف :
پدر ملت اگر اين بى پدر باشد
به چنين ملت و گور پدرش بايد ريد
تاريخ تكرار مى شود، يك بار به شكل تراژدى و يك بار به شكل كمدى (كارل ماركس).
در سال ١٣٠٣ رضا خان سردار سپه، نخست وزير برخاسته از كودتاى سوم اسفند ١٢٩٩ ش بود كه به كمك بيگانگان براى پادشاهى خيز بر مى داشت و دستاوردهاى دموكراتيك دوره مشروطه و آزادى بيان را مانع ديكتاتورى آينده خود مى ديد. از اين رو به عناصر پليس اداره نظميه دستور داد تا ميرزاده عشقى، روزنامه نگار، شاعر، و نمايشنامه نويس بيست و نه ساله را بكشند. والبته بعدها خودرا پدر ملت ايران ناميد و جنايت هاى بزرگتر ديگرى هم مرتكب شد كه ذكرش وقت ديگر مى طلبد.
عشقى قبل از مرگ، شعر بالا را در حق او گفت كه اكنون نيز صدق مى كند. زيرا نوه اش نيز - كه در مونيخ خودرا پدر ملت ايران ناميد - مى كوشد با حمايت بيگانگان، نظام استبدادى شاهنشاهى را به ايران بازگرداند. و همسر عفيفه اش شعار مى دهد: "مرگ بر سه مفسدين- چپى ملا مجاهد." يعنى قتل عام چپگرايان، دين ياران و مجاهدين. و البته همچون پدر بزرگش براى سلاخى عرب و ترك ولر و كرد و بلوچ و تركمن آماده مى شود. اين را از كلام او و پيرامونيانش مى توان فهميد.
به راستى كه آن حوادث اوايل قرن ١٤ شمسى تراژدى بود و آن چه اكنون رضا پهلوى انجام مى دهد كمدى است و خنده بر انگيز.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
آرایشگاههای زنانه و مردانه فقط سه درصد اقتصاد ایران را تشکیل میدهند، اما تازهترین برآورد “سازمان جهانی عدالت برای توزیع قیچی” نشان میدهد 97 درصد قیچیهای آرایشگری کشور در انحصار صنف آرایشگران است.
کشاورزی فقط 10 درصد اقتصاد ایران را تشکیل میدهد. اما نود درصد آب کشور را مصرف میکند.
هر چه در خصوص قیچی نقل شد طبعاً تخیلی است. اما آنچه در خصوص کشاورزی گفته میشود بسیار متداول است و چندان فرقی با این گزاره تخیلی ندارد. به همان اندازه هم میتواند مسخره باشد.
این روزها کمبود آب برای هزارمین بار مسئله روز کشور است. و دوباره مصرف زیاد آب در کشاروزی وِرد زبان کسانی شده است که چند سالی است از خاننهنه خود قهر کردند و تصمیم گرفتند کارشناس و فعال حوزه آب و محیط زیست شوند. هر چه هم میگویند عموماً برآمده از نوعی شکمسیری است.
سرتاپای اقتصاد این کشور آلوده به توزیع رانت و ثروت نفت و فروش منابع است. حتی صنعت این کشور هم رانتی است. کل هیکل دولت و نطام رانتی است. بخش خصوصی این کشور هم رانتی است و در شرایط برابر معمولاً قادر به رقابت با هیچ رقیب خارجی نیست.
این میان، کشاورزی قدیمیترین و واقعیترین بخش خصوصی اقتصاد کشور است. کشاورزی از هیچ رانت خاصی هم برخوردار نیست.
کشاورزی حتی به اقتصاد بیمار کشور رانت هم تزریق میکند. محصولات کشاورزی ایران در مقایسه با سایر بخشهای اقتصاد از کیفیت جهانی برخوردار است. بسیاری از این محصولات در بازار جهان قدرت رقابت بالائی دارند. برنج درجه یک تالش را شاید فقط بتوان در فروشگاه هرودز لندن پیدا کرد.
ترکیه جزو چند کشور برتر کشاورزی جهان است. با همه اینها نظیر سیب و گلابی و گوجه و زردآلو و انگور و گیلاس و خیار بسیار خوشمزه اورمیه را دشوار بتوان در استانبول یافت.
اما با این کشاورزی چه میکنند؟ به محض اینکه سایر بخشهای ناکارآمد و عموماً رانتی کشور دچار مشکل میشود صدور محصولات کشاورزی را ممنوع میکنند. تا مبادا کشاورز هم رنگ دلار را ببیند. کاش فقط همین بود، بعضاً از محل ثروت نفتی بلافاصله برنج و سیب و گلابی وارد میکنند تا حتماَ کشاورز به روز سیاه بیفتد.
در کشوری که هیچ کدام از محصولات خدماتی و صنعتی آن در سطح جهان کیفیت محصولات کشاورزی را ندارد، آن نود درصد مصرف آب در بخش کشاورزی با چنین محصولات کیفی، به مراتب طبیعیتر از ده درصد مصرف آب در صنایع و شهرهایی است که طی این سالها عموماً با رانت و ثروت بادآورده نفتی رشد کردند و جز آلودگی و فساد و پراید محصول دیگری نداشتند.
طبیعی است که بهرهوری استفاده از آب در کشاورزی ایران پایین است، اما در اینجا هم شکمسیران کم حرف بیحساب و کتاب نمیزنند. همین روش سنتی غرقآبی را طوری نقد میکنند که گوئی آن همه آب یکسره بر باد میرود. این در حالی است که بخش عمده آب در این روش دوباره جذب زمین میشود.
به راستی! اگر ده درصد مصرفیها به کُل کار و تلاش شبانهروزی خود را تعطیل کنید کشور بیشتر آسیب میبیند، یا آنها که نود درصد آب کشور را مصرف میکنند؟
آخر پرایدسازان با چه روئی به گندمکاران درس مصرف آب میدهند؟ این همه وعظ شکمسیران نفتی با کشاورز ریشه در کدام دستاورد آنها دارد؟
جواب به نظر من واضح و مشخص است. برای هر اتفاقی از طرف همه رانتخواران مقیم فلات ایران، قانون "ابتدا باید بیصدایان را سرکوب و یا متهم کرد" جزو معدود قوانین باثبات کشور است. بحمدالله همه هم به آن عامل هستند.
کشاورز برنج و سیب و انگور و خربزه خوشمزه دارد، اما صدا ندارد. با این حساب ضمن تناول انگور خوشمزه میتوان کشاورز را متهم اصلی کمبود آب در کشور دانست.
متهم کردن و تنبیه کردن بیصدایان امری فراگیر است. حتی این روزها که مسئله کمبود آب در میان است، در بالای شهر تهران که علیالاصول پمپاژ آب به این مناطق دشوارتر است، آب به مراتب کمتر از مناطق پایین شهر مسئله دارد. در خصوص کمبود گاز هم همیشه چنین بود.
در کل کشور هم چنین است. مناطق محروم ایران سالیان سال است که مشکل آب دارند، اما چون صدا ندارند لابد مسئله هم ندارند. کشور وقتی مسئله آب دارد که تهران مسئله آب داشته باشد.
بدیهی است که من در اینجا از شیوه آبیاری سنتی دفاع نمیکنم. منتقد منتقدان رانتی هستم که تا کنون این همه منابع کشور را اتلاف کردند اما موفق نشدند یک آفتابه هم در استاندارد جهانی تولید کنند. آنوقت میگویند باید بخشی از کشاورزی کشور تعطیل شود تا بقیه اقتصاد عموماً انگلی کشور فرصت بقاء بیشتر پیدا کند. لابد کشاورزان بیکار هم باید جذب همین بخش اَنگَلستان بشوند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در تهران و در خصوص کمبود آب، یک اتفاق فجیع و حتی مضحک به دست دولت و با همیاری ملت و در سکوت فعالان حوزه آب در حال وقوع است.
شرکت آب و فاضلاب و نهادهای متولی رسماً برای مردم اساماس میفرستند که با کمبود آب و افت فشار مواجه هستیم. به مردم توصیه میکنند در ساحتمانهای خود حتماً منبع ذخیره آب و پمپ برای تقویت فشار تعبیه کنند. حتی مشخص هم کردند که سرانه ذخیره چقدر باید باشد. گویا برای ساختمانهای نوساز تعبیه چنین لوازمی اجباری هم شده است.
حتی اگر حداقلی از فهم را هم برای مدیران کشور قائل شویم چنین چیزی باورنکردنی است. من وقتی اولین بار ایناساماس را دریافت کردم فکر کردم نوعی تبلیغات برای سازندگان پمپ و منبع آب است. بعد دیدم نخیر! کار خود دولت است.
چنین کاری مثل این میماند که به هر دلیلی سیستم برقرسانی شهری با افت فشار مواجه شود و به جای برق 220 ولت پشت کنتور فشار برق مثلاً 170 ولت باشد. بعد اداره برق به مردم توصیه کند ترانس بخرید و بعد از کنتور قرار دهید و برق را تقویت کنید.
چنین راهحلی نه تنها مضحک است، بلکه و علیالاصول باید این کارها غیرقانونی هم تلقی بشود. چون دقیقاً نقض غرض است.
وقتی آب به اندازه کافی نیست، نصب منبع و پمپ باعت میشود مصرف آشکارا بالاتر برود. و یا در بهترین حالت صرفهجوئی انجام نشود. منبع مدام در حال پر شدن است، پمپ هم 24 ساعت اب را با فشار بالا پمپاژ میکند. در عین حال کشور کمبود برق هم دارد. پمپ هم مدام برق مصرف میکند.
اکنون در تهران نصابان پمپ و منبع فرصت سر خاراندان ندارند. دولت هم مردم را تشویق میکند. مضحک نیست؟
دلیل را اگر بدانیم بیشتر با عمق فاجعه آشنا میشویم. مسئله اصلی اتفاقاً کمبود آب نیست. سیستم لولهکشی آب تهران فرسوده شده است. طی این سالها حضرات بودجه کافی و اندکی کفایت مدیریتی برای نگهداری درست و حسابی لولهکشی شهری را نداشتند. بودجه کشور سالهاست نصیب جاهای واجب میشود. کفایت و لیاقت هم که از همان ابتدا در این سیستم کمیاب بود.
تاسیساتیها میگویند هر ده متر ارتفاع معادل یک بار فشار است. به عبارت دیگر و اگر مثل گذشته آب را مثلاً با پنج بار فشار تحویل یک ساحتمان شش طبقه بدهند، فشار آب برای رفتن به بالاترین طبقات هم کافی خواهد بود. اما فشار استاندارد باعث ترکیدگی لولههای پوسیده شهری میشود.
برای حل این معضل چه کردند؟ همان کاری را کردند که با اقتصاد کشور میکنند و هر روز پول چاپ میکنند تا حقوق بدهند.
آب را نمیتوان چاپ کرد. به مردم توصیه کردند منبع و پمپ بگذارند. تا هر چه بیشتر بر منابع آبی و برقی کشور فشار بیاید تا فعلاً مشکل اصلی از نظرها دور بماند.
نکته دیگری هم وحود دارد. همان مشکلی که سیستم لولهکشی آب تهران دارد، ساحتمانهای قدیمی و حتی بالای 25 سال هم دارند. لولههای اصلی و رایزرهای آب این ساختمانها عموماً فلزی و زنگزده و بعضاً پوسیده است. طبعاً آب به اندازه کافی منتقل نمیکنند. وقتی منبع و پمپ نصب میشود، نصابان هر چه بیشتر فشار پمپ را بالا میبرند تا آب به اندازه کافی به طبقات بالاتر منتقل شود. نتیجه هم خیلی وقتها و بعد از مدت کوتاهی ترکیدگی لولهکشی داخلی است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
گزارشی گه برای اولین بار ایران ایننرنشنال از حمله موثر ایران به پایگاه العدید منتشر کرد، به نظر من حاوی سینگال خطرناکی است. انشاالله نظر من که بیشتر مبنتی بر تحلیل و نه خبر است، درست نباشد. توضیح میدهم.
این گزارش نشان میدهد حمله به العدید نمادین نبود، دقیق و موثر بوده است. در ادامه این گزارش تحلیل فرزین ندیمی و حدس او از حمله دقیق پهبادی هم بسیار مهم بود. (کامنت اول)
در ضمن این روزها گزارشهایی منتشر میشود که نشان میدهد حملات ایران به اسرائیل مؤثر بوده است. بعضی از آنها مناطق بسیار حساس را مورد هدف قرار داده است. در چنین شرایطی اگر چند نکته را با هم در نظر بگیریم میتوان به یک نتیجه خطرناک رسید.
1- توان حمله موثر به العدید نشان میدهد امریکا خیلی حسابشده و مسئولانه تصمیم گرفته است بحران بیش از این گسترش پیدا نکند. آتشبس هم لزوماً آرزوی ایران نبوده است.
2- فاشیسم حاکم بر اسرائیل اشتهای سیریناپذیزی برای جنگ و آدمکشی دارد. به این راحتی تن به آتشبس نمیدهد. مگر اینکه بابت ادامه جنگ بیشتر از تحمل خود هزینه بدهد.
3- چند روزی پیش آقای سید حیدر بیات در صفحه فیسبوک خود نکته بسیار مهمی نوشتند. با این مضمون که اسرائیل در این جنگ کوتاه مدت هر چه خرگوش داشت از کلاه خود بیرون آورد. به نظر من این تحلیل درست و دقیق است. اقدامات اسرائیل کمرشکن و موثر و حتی غیرقابل باور بود. اما نتیجه سالها سرمایهگذاری برای چنین روزی بود. اسرائیل دیگر در این سطح قادر به ضربه زدن نیست. (کامنت دوم)
4- اگر اسرائیل اکنون جنگ را ادامه بدهد عموماً باید کارهای تروریستی انجام دهد و مثل غزه به صغیر و کبیر در ایران رحم نکند و زیرساختهای کشور را بزند. چنین کاری هم نیاز به کمک بیشتر امریکا دارد. حمله مؤثر به العدید در دشوارترین شرایط نشان داد که ایران هم در چنین وضعیتی چندان دست بسته نیست.
قبل از نتیجه یک سؤال مهم را هم مطرح کنیم : چرا این گزارش را ایراناینترنشنال پخش کرد؟
به نظر من ساختار ایران اینترنشنال دو بخش دارد. گوئی این دو بخش هم در بیخبری از هم به سر میبرند. بخش اول آن را خبرنگاران حرفهای تشکیل میدهند. بسیاری از آنها با اینکه دشمن قسمخورده این رژیم هستند اما همواره به وظایف حرفهای و انسانی خود پایبند میمانند.
مثلاً در اوج جنگ و تا آنجا که من دنبال کردم، شاهد علوی اولین روزنامهنگاری بود که از ایران اینترنشنال گفت بزرگترین متضرر قطع اینترنت در ایران غیرنظامیان ایرانی هستند که قربانی این جنگ میشوند و متاسفانه خبر آن چندان منتشر نمیشود. در ادامه اشاره به بمباران یک بیمارستان در کرمانشاه کرد که به علت نبود اینترنت و خبرنگاران مستقل تقریباً با سکوت خبری در جهان مواجه شد. حقیقتاً پخش چنین تحلیل حرفهای و انسانی آن هم از رسانهای که آشکارا جنگ را جنگ "اسرائیل و جمهوری اسلامی" میداند که گویا هیج ربطی و ضرری برای مردم ایران ندارد شگفتانگیز بود. (کامنت سوم)
این در حالی است که هر آسیبی به مناطق غیرنظامی اسرائیل مدام از طرف رسانههای آزاد گزارش میشد. در این جنگ اسرائیل به طرز حیرتآوری توانست بمباران مناطق حساس خود را از دیدهها پنهان کند و حتی به خبرنگاران اجازه بازدید ندهد.
نتیجه غمانگیز بود. جهان از اسرائیل فقط خبر حملات و ترورهای حسابشده به ایران را شنید. از ایران هم عموماً خبر پرتابهای بیهدف به مناطق مسکونی منتشر شد. این در حالی است که اسرائیل از همان شب اول مرتکب جنایت جنگی هم میشد. در همین گیشای تهران و بیخ گوش ما چند همسایه بیگناه ما را کشت.
ایران اینترنشنال یک بخش دیگر هم دارد. این بخش در اصل کارکرد صدا و سیمای اسرائیل را دارد. این بخش را شاید بتوان نسخه امروزیتر و حرفهایتر گروه مسعود رجوی نامید. در این بخش کسانی چون پوریا زراعی وجود دارند که دقیقاً نظیر بارجو خبرنگاران صدا و سیما عمل میکنند. این یارو از افراطیترین چهرههای راست افراطی اسرائیل هم بیشتر طرفدار اسرائیل است.
چیزی به نام حرفهای بودن هم در این بخش شوخی است. اساساً یک رسانه حرفهای همانطور که کامران نجفزاده را استخدام نمیکند، به طریق اولی پوریا زراعتی را هم استخدام نمیکند.
یکی از خبرنگاران این بخش گاهی روزانه یک گزارش تحقیقی منتشر میکند. روزنامهنگارانی که گزارش تحقیقی مینویسند بعضاً ماهها برای گزارش خود زحمت میکشند. اما این آقا گوئی خط تولید گزارش تحقیقی دارد.
برای این خط تولید، طبعاً مثل گروه رجوی مواد خام خبر از غیب میرسد و بعد یکی یک انشائی روی آن میگذارد و مثلاً به عنوان یک گزارش تحقیقی منتشر میکند.
در همین راستا، با چنین ساحتاری در ایران اینتل، من فکر میکنم خبر العدید را هم اسرائیل به طریقی لُو داده است. در چنین جنگی و با حضور رسانههای بسیار حرفهای جهانی و گزارشگران کاربلد، آخر چطور چنین خبر بسیار مهمی را فقط ایران اینتل توانست کار کند؟ ایران اینتل بیشتر محل جولان آروارهمحورانی چون مهدی مهدویآزاد و مُراد ویسی و اردوان روزبه و یا انشاءنویسانی چون مجتبی پورمحسن است.
این خبر بسیار مهم بسیار حسابشده هم کار شد. به نظر میرسد ترتیبی دادند که ابتداً بخشهای حرفهایتر خبر را ببینند. و تحلیل خبر به فکزنی بخش صدا و سیمای اسرائیل موکول نشود.
چرا چنین کاری کردند؟ اصلاً بعید نیست که اسرائیل تصمیم گرفته باشد نقشه امریکا و شخص ترامپ را در لاپوشانی این خبر به هم بزند. اسرائیل رذل همچنان جنگ میخواهد و نیاز دارد که امریکا را درگیر کند. و چه خبری مهمتر این که ایران در روزهای آخر همچنان توان ضربه زدن در این سطح را داشته است و مقامات امریکائی هم به مردم خود دروغ گفتند.
انتشار خبر از طریق ایران اینتل هم به این رسانه که در این جنگ عموماً تا حد رضا پهلوی و پوریا زراعتی سقوط کرد اعتبار میدهد. چون ظاهرا خبر به نفع ایران است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
وسط جنگ اینترنت به طرز بیرحمانهای قطع شد. ضرر آن هم یکسره برای مردمی بود که دستکم در آن شرابط کاری به کار حکومت نداشتند و بیشتر نگران جان خود بودند. در ضمن اگر کسی تصویری هم از ایران به جهان مخابره میکرد اتفاقاً و در مجموع به نفع ایران بود، چون عمده تصاویر نشان از جنایات اسرائیل داشت.
طبیعی است که در چنین هنگامهای تصور شود نیش قطع اینترنت لزوماً از کین نبود. از ذات آزارگر سیستمی بود که در همه حال فقط یک کار را خوب بلد است و باید زهر خود را بریزد.
اما من حدس میزنم این بار واقعاً ناچار شدند. تنها چیزی که در توجیه این کار به عقلشان رسید این بود که بگویند اسرائیل از اینترنت برای حملات خود استفاده میکند. قطعاً چنین نیست.
چون ذات اسرائیل یاغی مبتنی بر جنایت و آدمکشی و ترور در همه نقاط جهان است. چنین سیستمی طی دهها سال ترور و آدمکشی فهمیده است هنگام ارتکاب جنایت لزوماً روی همکاری امریکا هم نمیتواند حساب کند. اسرائیل از همان روز "نکبت" تلاش کرد در ترور و جنایت یک کشور مستقل باشد.
اسرائیل با اینکه میداند اگر روزی با بمب اتم مورد حمله قرار بگیرد، قطعاً امریکا جواب حملهکننده را چند برابر خواهد داد، با این وجود دهها کلاهک هستهای دارد تا خود ماشه را بکشد و تر و خشک را با هم بسوزاند و به هیچ کشور دیگری در منطقه رحم نکند.
آنوقت چنین کشوری در حمله به ایران به اینترنت ایران هم تکیه کند؟ حاشا و کلّا!
من حدس میزنم (که انشاالله این حدس درست نیست) تسلط اسرائیل بر فضا و سیستمهای ایران چنان بالا رفته بود که عملاً قادر بود کنترل مخابرات ایران را هم مثل لبنان به چنگ بیاورد.
اگر چنین میشد، مثل بیروت و غزه، مدام برای مردم ایران بسته به موقعیت اساماس میفرستاد که قصد حمله به فلان نقطه را دارد.
در چنین مواردی اسرائیل همزمان سه کار مرتکب میشود. حمله خود را تمام و کمال انجام میدهد. با دوروئی و شرارت تمام ادعا میکند که قبلاً به غیرنظامبان اطلاع داده است و دیگر مقصر کشتار نیست. در عین حال در چنین وضعی غیرنظامیان بیشتری هم در منطقه هدف کشته میشوند و بر وحشت جنگ هر چه بیشتر افزوده میشود.
گفته میشود وقتی اسرائیل مثلاً قصد دارد یک نقطه خاص را بزند، دقایق کوتاهی قبل از حمله به بخش بسیار بزرگتری از نقطه هدف اطلاع میدهد. طبعاً در پی آن بلبشوئی به پا میشود و فرصت فرار از محل حادثه پیدا نمیشود.
احتمالاً با قطع اینترنت پروسه تسلط اسرائیل بر مخابرات ایران را ناکام گذاشتند تا بیش از این اسرائیل جولان ندهد و بیشتر تحقیر نشوند. بر اسرائیل حرجی نیست، ذات آن همین است. شرم بر نالایقهائی باد که عُرضه حفاظت از خود را هم نداشتند اما فضای کشور را به این راحتی به این یاغی سپردند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
آگهی :
در پی اعلام آتشبس و تاخیر در برنامه رژیمچنج و تغییر کاربری نهادهای متولی تا اطلاع ثانوی، گروهبان سوم اجارهای نتانیاهو معروف به شاهزاده "گُسان" با کلیه یاران و همکاران یکجا واگذار میشود. او همواره و در هر شرایطی قادر است شکوه و عظمت را ققنوسوار به مُلک شما بازگرداند. (کامنت اول)
شاهزاده گسان خاندانی اصیل و خدمتگزار و وفادار دارد. جدّ او گروهبان یکم انگلیس بود. با یک خط دستور آمد و کارهایی انجام داد و با دستخظی دیگر بی سر و صدا به تبعید رفت. پدر او گروهبان دوم امریکا بود. برای اجرای فرامین، اراده همایونی را روی دنده اتوماتیک گذاشته بود. گاهی اشتباهی هم فرار را بر قرار ترجیح میداد.
شاهزاده گسان نسخه امروزی این خاندان مستقل است. معتقد است جهان تغییر کرده است و امروز خورشید در امپراتوری صهیونیستها غروب نمیکند. در ضمن خدمات خود را اجاره به شرط تملیک هم ارائه میکند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت اول :
عنوان گروهبان را بار اول مهدی خانبابا تهرانی برای مسعود رجوی به کار برد و گفت او خود را تا حد گروهبان صدام پایین آورده است. با اقتباس از همان عنوان، رضا نساجی در کانال تلگرامی خود رضا پهلوی را گروهبان دوم نتانیاهو نامید. روی کامپیوتر هنوز نتوانستم تلگرام را باز کنم و لینک مطلب را بگذارم.
با عرض معذرت از درجهداران ارتش، و با اقتباس از تعبیر رضا نساجی، به نظر من گروهبان سوم برای این خودژنرالپندار متوهم عنوان بهتری است. این سه پهلوی همواره رشد معکوس داشتند. تازه این آقا اجارهای هم خدمات میدهد. میتوان بعد از مدتی او را بیهیج هزینهای رها کرد.
"گسان" هم از حروف اول "گروهبان سوم اجارهای نتانیاهو" برداشته شده است.
***
ائتلاف ترامپ و نتانیاهو از رژیم ایران همان چیزی را میخواهد که نزدیک نیم قرن است رژیم از مخالفان و منتقدان خود در داخل میخواهد : تسلیم محض!
مخالف و تسلیم و توبه را هم هرگز قانون تعیین نکرد. همه چیز مطابق تشخیص و فتوای روزنامه کیهان بود تا بگوید چه کسی همچنان مخالف منویات نظام است و چه کسی تواب واقعی است.
سرنوشت ما هم چنین رقم خورده است. افراطیترین و جنگطلبترین و نژادپرسترین و دیگرستیزین راستگرایان حاکم بر امریکا و اسرائیل قرار است تعیین کنند جنگ فعلی باید چگونه پایان یابد.
طی این چند ده سال هرگز کسی دچار چنین حماقتی نشد که از کیهان انتظار داشته باشد راهحلی انسانی پیش پای او برای ابراز نظر بگذارد. اما اکنون کم نیستند سفیهانی که از ترامپ و نتانیاهو انتظار آزادی دارند. سرنوشت دردناکی است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
مسئولیت هر بلائی که سرمان میآید در درجه اول و دوم و سوم و...بیستم با رژیم جمهوری اسلامی است. شاید در مراحل بعد سیاست مخرب سایر کشورها از جمله امریکا و اسرائیل هم تاثیر داشته باشد.
با همه اینها ذات اسرائیل اشغالگری و تجاور است. از همان روز نکبت هیچکدام از جنگهای مهاجران اشغالگر اسرائیلی مشروع نبود. اسرائیل تا دیروز رژیم بشار اسد را میزد امروز رژیم الشرع را میزند.
به همین غزه نگاه کنید. بسیاری از اهالی غزه ریشه در مناطق اطراف تلآویو فعلی دارند که به این باریکه رانده شدند. جرم اصلی فلسطینی این است که نمیمیرد و تمام نمیشود.
با این وجود اوج بیشعوری تاریخی است که در این جنگ و به خاطر نفرت از این رژیم، کسانی دل به ابرجنایتکار منطقه نتانیاهو بسته باشند.
ماهیت اسرائیل در دشمنی با همه کشورهای منطقه و خاصه کشورهای بزرگ و مهم است. همین الان اسرائیل درست به همان اندازه رژیم امریکاستیز ایران، دشمن ترکیه عضو ناتو و متحد امریکاست. مصر هم اگر روزی رشد کند و قوی شود و هیچ کاری هم به کار اسرائیل نداشته باشد، باز هم با دشمنی بیشتر اسرائیل مواجه خواهد شد.
هیچ کشوری در منطقه به اندازه حاکم امارات خود را برای اسرائیل لوس نکرد. دار و دسته اماراتیها حتی بخشی از سهام یک باشگاه آشکارا نژادپرست اسرائیل را هم خریدند. بین دو کشور ویزا لغو شد.
در تصور هیج تحلیلگری نمیگنجد روزی همین امارات به جنگ اسرائیل برود. امارات و ایران مسئله دارند. بر همه آشکار است که امارات هر چه سلاج میخرد بیشتر با این هدف است. با همه اینها اسرائیل اجازه نداد همین امارات اف35 بخرد تا مبادا یک کشور منطقه در یک مورد همسطح اسرائیل بشود.
در چنین هنگامهای که چنین اسیر شدیم، فاحعهبارترین سیاستورزی این است که کسانی فهم خود را تا حد فهم بیشعوری چون رضا پهلوی پایین بیاورند. و با کسانی همصدا شوند که هر چه اسرائیل ایران را میزند آنها جشن پیروزی میگیرند.
درست است که این جنگ ما نیست، و مطلقاً حق ما نبود که کشورمان وارد چنین جنگی بشود. در ضمن این هم اولین هُنر این سیسم نیست که کشور را چنین اسیر میکند. حمایت تمام قد از بشار اسد از این هم فاجعهبارتر بود.
میران بلاهت سیاسی و توهم رضا پهلوی گونه کسانی است که امروز چشم امید به حملات چنین اسرائیلی بستند تا در ادامه باعث قیام مردمی و آزادی ایران بشود، درست به اندازه میزان بلاهت و توهم و سفاهت سیاسی کسانی است که تا دیروز سردار عارف گویان میگفتند ایران به مدیترانه رسیده است.
توضیح : با عرض از معذرت از دوستانی گه پیشتر لایک کردند، یک نکته را اضافه کنم. طبعاً این میان من کاری به کار هوا شدن شمع قالی و حاجی و فلان باقالی خالیبند ندارم. تازه! حالا که شروع شده بهتر است "حسین تنگه" هم فراموش نشود.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دیروز 21 خرداد مراسم فارغالتحصیلی رشته برق ورودیهای 99 دانشکده فنی دانشگاه تهران برگزار شد. خیلی مراسم خوبی بود. دختر من سارا هم در این جمع بود. البته سارا ورودی 1400 است. اما خوشبختانه توانست هشت ترمه و با ورودیهای 99 فارغالتحصل شود.
بچهها کلیپهای ویدیوئی خوبی از این دوران درست کرده بودند. طنز خوبی هم به کار برده بودند. در انتهای مراسم یکی از دانشجویان متن بلند و گیرائی در خصوص گرفتاریهای ورودی 99 خواند و اشک همه را در آورد. خاصه که اغلب بچهها دارند از هم جدا میشوند و به کشورهای مختلف میروند. در جمع فارغالتحصیلان کسانی که قصد رفتن ندارند در اقلیت بودند.
ورودیهای 98 و 99 و 1400 دوران بسیار سختی داشتند. این میان ورودیهای 99 را شاید بتوان بدشانسترین نامید. در مدرسه و دانشگاه مواجه با اوج کُرونا شدند. حتی تاریخ کنکور آنها هم معلوم نبود. ترم اول را از اواسط آبان 99 شروع کردند. بیش از سه ترم آنلاین درس خواندند. از این نظر عموماً ورودیهای 99 دستکم یک ترم برای فارغالتحصلی عقب افتادند.
سال 1401 دانشگاهها در جنبش زن زندگی آزادی بسیار فعال بودند. این جنبش روی هر سه دوره 98 و 99 و 1400 تاثیر داشت. بسیاری از دانشگاهها عملاً یک ترم در اعتصاب بودند. سرکوب و بگیر و ببیندهای بیحساب و کتاب هم تمامی نداشت.
با همه اینها و در ادامه سارا عقب ماندگیها را جبران کرد به پیشرفتهای درسی خود ادامه داد. فیالواقع از دوره دوم دبیرستان روی مدار درس خواندن درست و حسابی افتاد. از همان سالها هم فهمید دنبال چیست. حیوانات و طبیعت دغدغه او شد. هم گیاهخوار افراطی (وگان) شد و هم سخت علاقهمند شد در زمینه انرژیهای پاک درس بخواند. در همین راستا رشته برق را با مشورت اساتید و با علاقه انتخاب کرد.
فارغالتحصیلان دانشکده فنی در دانشگاه واترلوی کانادا حضور بالائی دارد. به این دانشگاه MIT کانادا میگویند. البته بعداً فهمیدم واترلو واقعاً چنین اشتهاری هم دارد. خوشبختانه سارا هم موفق شد برای دکترای برق از همین دانشگاه پذیرش بگیرد.
گرچه کانادا اسیر امثال ترامپ نیست. اما سختگیریهای این کشور هم زیاد شده است. منتظر ویزای او هستیم. رفقائی هم دارم که با جان و دل مداراک و CV او را بررسی کردند تا انشاالله مشکلی در روند اخذ ویزا پیش نیاید.
حالا که افتادم روی دنده از دختر خود گفتن مطلب دیگری هم بگویم. سارا یک امیدی را هم برای ما زنده کرد که احساس میکردیم ریشههای آن در حال خشکیدن است. آدم سخت علاقهمند به درس و مشق در میان بزرگترها و اطرافیان سارا کم نیست. من خودم گرچه در زمان جنگ گرفتار دوران تحصیلی بسیار غمانگیزی شدم، اما از هر فرصتی برای حسابی درسخوان بهره میبردم.
با همه اینها چند سالی است جوانانی با آرزوی تحصیلات بالا و خوب در اطراف ما چندان زیاد نیست. خیلی با نسل ما فرق دارند. این میان سارا خوب درخشید. با اعتماد به نفس دانشگاه تهران را انتخاب کرد. گفت قصد دارم راه پدربزرگ و مادرم را ادامه بدهم و پرچم دانشگاه تهران را در خانواده بالا نگه دارم. و امید که روزی هم با دست پُر به این دانشگاه برگردد.
مامان سارا هم درسخوانده دانشگاه تهران است. پدربزرگ سارا شادروان دکتر محمدرئوف درویش از آخرین اساتید دانشگاه اولیه و اصلی تهران بودند. در یک کتابچه دانشگاه تهران این نسل به عنوان سومین نسل از زمان بنیانگذاری این دانشگاه معرفی شده است.
دانشگاه تهران یک دانشگاه اروپائی و خاصه فرانسوی بود. عموم اساتید دانشگاه درسخوانده فرانسه و آلمان و سایر کشورهای اروپائی بودند. بعد از نسل سوم، و از اوایل دهه پنجاه شمسی، این دانشگاه هم از اصل خود دور ماند و به تسخیر درسخواندههای دنیای انگلیسیزبان و خاصه امریکا درآمد.
خوشبختانه سال 1400 دکتر درویش قبولی سارا را دیدند و متاسفانه یک ماه بعد از آن به رحمت خدا رفتند. دیروز خیلی جای ایشان را خالی کردیم. کاش بودند و موفقیت سارا را میدیدند. البته این بچه هر وقت در تالش سر مزار ایشان میرود گزارش فعالیتهای خود را هم ارائه میکند. رحمت خدا بر همه درگذشتگانمان، نور به قبر آنها ببارد.
در ضمن دیروز در محوطه دانشگاه تهران یک مشاهده از برکات امالقری هم داشتم. در کامنت میگذارم.
کامنت :
امالقری و تهاجم فرهنگی
سالها پیش همین مهدی نصیری که اکنون دنبال سلطنت پهلوی افتاده است مطلبی در خصوص کارکرد مخرب دانشگاه آزاد در شهرهای کوچکتر نوشته بود. نوشته بود دانشگاه آزاد با انبوه شعبههایی که در شهرهای مختلف دایر میکند عملاً فرهنگ حجاب در این شهرها را تضعیف کرده است. از شهر خود دامغان مثال زده بود. نوشته بود در دامغان همه دختران چادری بودند. تا اینکه سر و کله دانشگاه آزاد و دختران مانتوپوش تهرانی به دامغان افتاد. شالکه استدلال او این بود که ورود مانتو به دامغان، که لابد نوعی تهاجم فرهنگی است، به واسطه دانشگاه آزاد اتفاق افتاد.
شرق ترکیه و خاصه جنوب شرق این کشور مردم مذهبیتر و محافظهکارتری دارد. در خود شهر وان بسیاری از زنان این شهر همچنان حجاب دارند. چند سال پیش صحبت از این بود که ورود توریست از امالقری جهان اسلام بافت محافظهکار این شهر را تحت تاثیر قرار داده است. کسانی حتی ابراز نگرانی میکردند. با ورود ایرانیان مصرف مشروبات الکلی بالاتر میرود. پوشش زبان هم از متوسط پوشش زنان شهر خیلی بازتر است. وان دریاچه زیبائی هم دارد. یک بار که رفته بودیم و دیدم کلی از توریست پول در میآورند، از یکی پرسیدم چرا پلاژی برای شنا درست نمیکنند؟ اول گفت دولت اردوغان نمیگذارد و بعد به طعنه گفت همین را کم داریم که دختران ایرانی با بیکینی داخل شهر هم بیایند.
دیروز من و همسرم ساعتها در محوطه دانشگاه تهران بودیم. به ندرت دختر ایرانی با حجاب اسلامی دیدیم. هر چه دیدیم خارجی بودند. عموماً عربی و بعضاً انگلیسی صحبت میکردند. گویا از عراق و لبنان دانشجو در این دانشگاه زیاد است. کسانی هم از افریقا میآیند. لابد به عشق اسلام و حجاب و برای پرهیز ازبی بندباری غربیها به امالقری پناه آورند.
کجائی مهدی نصیری دهه شصت؟ پاریس و لندن را ولش، امالقری را بچسب! که به کار صادرات تهاجم فرهنگی هم افتاده است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
با تاکسیهای اینترنتی چه باید کرد؟ (1)
یکی از هوشمندیهای این رژیم تمرکز بر "تیراژ" است. دوستی به طعنه میگفت رژیم ایران را باید "جمهوری تیراژ" نامید.
به عنوان مثال در ایران آزادیهایی هم وجود دارد که خیلی وقتها ناظر خارجی را شگفتزده می کند. تصویر رژیم در رسانههای غربی رژیمی خودکامه و تمامیتخواه است. تصویر درستی هم هست.
اما وقتی مثلاً یک فرانسوی به ایران میآید، خاصه اگر اندکی هم چپ باشد، حالا بیا و برای او توضیح بده که چندان نباید به مشاهدات اولیه خود تکیه بکند. چون در همان نگاه اول چنین تصویری از رژیم ایران برای او زیر سوال هم میرود. به وضوح میبیند ایران کره شمالی نیست. مردم در ایران خیلی کارها میکنند، خیلی حرفها میزنند، بسیاری حتی سبک زندگی غربی دارند.
در عرصه نوشتاری و روشنفکری هم چنین است. خیلی وقتها صاحبنظران و نویسندگان مطالبی مینویسند که بسیاری از خط قرمزها را نادیده میگیرد. ولی سرنوشت چنین اشخاصی یکسره به داغ و درفش منتهی نمیشود. آیا رژیم تحمل زیادی دارد؟ نخیر! ابداً چنین نیست.
خیلی هوشمندانه از بلاهت سیستم بردهداری کره شمالی دوری میگزینند. چیزی به نام "تیراژ" همواره و در همه زمینهها مد نظر سیستم است. بیجهت و زیاد خود را درگیر کسانی نمیکنند که کُنش آنها بُرد محدودی دارد. اما به محص اینکه تیراژ کُنشگری بالا رفت بلافاصله آستین بالا میزنند.
در این کشور هر چیزی که از حدی بزرگتر شد اینها کار به کار آن دارند. تاکید میکنم هر چیزی! تعاونی مسافربری، سایت اینترنتی، شرکت نرمافزاری، ائتلاف هیئت عزارداران متوسل به حصرت اباسلت، شرکت خدمات اینترنتی، شرکت زنجیرهای پخش واجبی و هر چیزی در هر زمینهای که رشد کرد و فراگیر شد اینها کار به کار آن دارند.
آنوقت! برای اسنپ و اسنپفود و تپسی و دیجیکالا با دهها میلیون مشترک، همیطور سرشان را پایین بیندازند تا مثل اوبر و آمازون رشد کنند؟ حاشا و کلاّ
استقبال بسیار گسترده از تاکسی اینترنتی در ایران، عملاً پاس گُل به سیستمی است که عاشق تمرکز بر "تیراژ" است و در این کار هم مهارت کافی دارد.
با تلفن ثبتشده و شناسنامهدار، اطلاعاتی مبتنی بر اینکه کی کجا میرود، و چه ساعتی میرود، و چه میخورد، و چه چیزی میخرد، و از کجا میخرد، در سطح جهان هم چنان ارزشمند است که از چنین دیتائی هزاران هزار میلیارد دلار کسب درآمد میکنند. قدرتهای جهانی حتی نگران شرکتهای یکدیگر هستند تا مبادا در خدمت دولت رقیب باشند.
در ایران، مردمی که در حد چهل هزار تومان پول یارانه هم به سلامت این سیستم اعتماد ندارند، همه روزه، تاغار تاغار دیتای گرانقدر را مدام روی سرورهایی میریزند که بدون تردید به همه چیز آنها کنترل دارند.
در ماجرای قتل دردناک الهه، مصاحبههایی با قاتل منتشر میشود که بعضاً باورنکردنی است. اما هنوز کسی با وجود این همه دیتا، از نقش اسنپ و از دیتای ثبت شده آن چیز چندانی نمیداند.
راه حل چیست؟ گرچه امر دشواری است، اما ای کاش یک عزم فراگیر در میان همه ایرانیان شکل بگیرد که به عقب برگردیم. به تاکسیهای خطی و به آژانس سرکوچه برگردیم.
آژانس سرکوچه حتماً مشکلات زیادی داشت، اما در همان سیستم مناسباتی مبتنی بر گفتگوی مستقیم برقرار بود. به مرور میان آژانس و مردم منطقه ارتباط و آشنائی برقرار میشد. افراد همدیگر را میشناختند. راننده خطاکار هم خیلی زود فیلتر میشد. نفوذ امنیتی بر چنین سیستم گستردهای بسیار دشوارتر و پرهزینهتر است. در خود آژانسها و در جمع رانندهها هم بعد از مدتی "آنتن"ها لو میرفتند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در ایران به ندرت اعتصاب موفق شکل میگیرد. اما گاهی شاهد اعتصابهای موفق هم هستیم. چرا چنین است؟
تا کنون از خود پرسیدید چرا در مناطق کُرد ایران اعتصابات موفق شکل میگیرد؟ گاهی در سنندج بازاریان بازار آصف این شهر که نام و نشان آشکار و آدرس مشخص دارند و به راحتی قابل پیگرد هستند، به طور گسترده به اعتصاب میپیوندد. چرا چنین اعتصابات موفقی در سایر شهرها اتفاق نمیافتد؟
سادهترین جواب این است که گفته میشود گروههای کُرد تجربه زیادی در سازماندهی دارند. چنین جوابی درست است. اما کسانی که جامعه کُرد را میشناسند خوب میدانند ابداً دلیل اصلی شکلگیری چنین اعتصابهایی قدرت سازماندهی گروهها نیست.
معلمان هم برای احقاق حقوق خود اعتصابهای خوبی شکل دادند. اما دو سال پیش حقوق استادان گروههای غیرپرشکی دانشگاهها را حتی کم کردند. درآمد استادان در بعضی شهرها حتی با خط فقر چندان فاصله ندارد. اما از استادان دانشگاه صدائی درنیامد. در اینجا هم موضوع به این سادگی نیست. اگر همان معلمان استاد بشوند به ظن قوی همین عملکرد را حواهند داشت.
در این نوشته به چنین سؤالی از چنین منظری پرداختم. به هر حال زیاد فرصت گفتگو با راننده کامیونها داشتم. وقتی سال 97 اعتصاب موفق آنها شکل گرفت، گوئی پیشاپیش میدانستم که چرا چنین در سازماندهی اعتصاب موفق هستند.
در ضمن یک دلبستگی عاطفی هم به این صنف زحتمکش دارم. انسان بامرام و معرفت میان آنها کم نیست. گرچه بعید است راننده کامیونی این نوشته را بخواند، اما از صمیم قلب دوست دارم به آنها تقدیم کنم.
و یک خواهش : لطفاً اگر غلط املائی در متن دیدید تذکر بدهید.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
Hiçbir şeyin yerinde olmadığı bir ülkede, sonunda bir şey hak ettiği yeri bulabildi. TRAXTÖR Qahraman oldu
در کشوری که با کمال تاسف سالیان سال است هیچ چیزی سر جای خود نیست، بالاخره یک چیزی همان جائی قرار گرفت که باید قرار میگرفت. تراکتور قهرمان لیگ شد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
حقیقتاً لذت آپاردیم بو توصیفدن و بو مقایسهدن. فقط آروز ائلیرم اؤ دوسلار کی احمد حاکانی تانیمیانلار و سیانان تورکه باخمیرلار، اؤلاردا مطلبین جانیان ارتباط قورسونلار.
اینانیلماز بیر سیاسی نبوغ، اؤدا بئله بیر نظامین اِچنده اولان آدامنان : پیشهوریده بوردادی دا...هیئتیده گتردیلر بورایا؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
از جزیزه Hayırsız تا ساختمان نکبت
داستان نامگذاری جزیزه بیخیر (هایرسیزآدا) استانبول را در سریالی دیدم. خیلی غمانگیز بود. همان بخش را اینجا میگذارم. یاد ساختمان خودمان افتادم. یک وفت اگر ساختمان ما هم مثل استانبول آتش گرفت بدانید ریشه در کدام آه دارد. کمی توضیح میدهم.
اخیراً زیاد میشنویم که کسانی میگویند غذا دادن به گربهها و سگهای بیسرپرست دخالت در طبعیت است و از این حرفها که بیشتر برای فرار از مسئولیت است. سگ و گربه در طول تاریخ تمدن بشر با انسان بودند. نمیشود اکنون رفیق نیمهراه بود.
خانمی در گیشا هست که زندگی خود را عملاً وقف گربهها کرده است. هر روز در چندین چهارراه به گربهها غذا میدهد. هفتهای دستکم یک گربه خیابانی را عقیم و پس از چند روز مراقبت در همان محل رها میکند. این کارها کلی زحمت و هزینه دارد. نتیجه کارهای ایشان کاملاً مشهود است. به وضوح بچه گربه کمتر شده است. راه درست همین است.
اما مطابق مشاهده من انسانهای این اندازه مهربان، که یار حیوانات بیپناه هستند، به مرور در خصوص گرفتاری همنوعان خود کمتر درگیر میشوند.
دوستی در تهرانپارس داریم که بخش مهمی از زندگی او کمک به دختران و پسرانی بود که تازه ازدواج کرده بودند. گاهی به او بابت این همه کمک اعتراض میکردم. چون واقعاً کسانی از انسانیت او سوءاستفاده میکردند. ایشان هم از وفتی گرفتار کمک به سگ و گربههایی شد که رها شدند و یا تصادف کردند، دیگر به اندازه سابق درگیر انسانها نیست.
تهران شهری است که نامهربان یا حیوانات هم در آن زیاد است. شهروندان به ظاهر حیواندوست هم کم ندارد که میلیونها خرج آرایش سگ و گربه خانگی خود میکنند، اما آب خوردن از کنار گربهای میگذرند که تازه ماشین به او زده است.
به نظر میرسد انسانهای مهربانی که با حیوانات مریض و گرفتار سر و کار دارند، و در چنین شهری هم زندگی میکنند، به مراتب بیش از دیگران در معرض این قرار میگیرند که روی بسیار خودخواه همنوعان خود را هم ببینند. به هر حال این همه مشاهده در رویکرد آنها تاثیر میگذارد. انسان واقعاً موجود بسیار خودخواهی هم هست.
در ساختمان چندواحدی ما برای دیدن آن روی خودخواه انسانها اساساً لازم نیست چندان با حیوانات مهربان بود. فقط کافی کسی نامهربان نباشد. به وضح خواهد دید به جزء یک واحد بقیه نماد همان انسان خودخواه هستند.
سه ماه پیش و در اوج سرما گربه کوچولوئی که به نظر میرسید خانگی بود به پارکینگ ما پناه آورد. گربهها معروف به بیوفائی هستند اما اسم او را "وفا" گذاشتیم. چون وقتی میرفتم نانوانی دنبا من میآمد و بعد هم با من برمیگشت. سخت مریض بود. این میان حامله هم شد.
پسر نرهغول همسابه چنان لگدی به او زده بود که برای مدتی حتی به زحمت راه میفت. خوشبختانه وفا عاقبت به خیر شد. به کمک همان خانم مهربان عقیم و معالجه شد. یکی از بچههای دانشگده برق دانشگاه خواجه نصیر هم مسئولیت سرپرستی او را قبول کرد.
قبلاً بچهگربه در پارکینگ ما زیاد بود. در فصل سرما به همسایهها میگفتم قبل از روش کردن ماشین سر و صدائی بکنید تا لای موتور نمانند. یک بار حادثه ویرانگری رخ داد. نرهغولی که برای ماشین او این اتفاق افتاده بود اولین چیزی که گفت این بود که کلی برای شستن موتور زحمت کشیده است. عین حیالش نبود که چه بلائی بر سر یک موجود معصوم آمده است. انسان خودخواه همین است.
گربهای به نام اُمّی (به عربی مادر) در ساختمان داریم که بیش از ده سال است اینجاست. مادر خیلی از گربههای کوچه است. چند سالی است عقیم شده است. از بعضی همسایهها بیشتر در اینجا حق آب و گل دارد. همین زمستان چون یک بار در راهپله بالا آورده بود چنان او را اسیر و آواره کردند که رسماً نام ساحتمان خودمان را به ساختمان نکبت تغییر دادم.
این نامگذاریها داستان دارد. قبلاً به ساختمان خودمان به طعنه ساختمان شایستگان میگفتم. نزدیک 20 سال است ما اینجا هستیم. کسی به جز یک واحد حال و حوصله مشارکت در کارهای ساختمان را ندارد. من که خود ید طولائی در بیحوصلهگی دارم به ناچار نزدیک 15 سال مسئولیت ساختمان را قبول کردم. چنین جمع نوبری هستیم.
چند سال پیش یک گروه تلگرام درست کردم و در آنجا کارهای ساختمان را مینوشتم. از آنجا که من هم یکی از این "شایسته"ها هستم حوصله شارژ گرفتن ندارم. از جیب خود خرج میکنم و بعد لیست هزینهها را در تلگرام میگذارم و به سایر شایستگان میگویم این اندازه باید حواله کنید.
بعد از بلائی که سر "اُمّی" آوردند رسماً نام ساحتمان را به "نکبت" تعییر دادم. از گروهی که خودم ایجاد کردم خارج شدم. به اعتراض گفتم در حد سلام و علیک عادی هم قادر به رعایت تشریفات همسایگی نیستم.
اکنون به سبک سی سال پیش هزینهها را بیهیچ مراوده دیگری روی تابلو میچسبانم تا بلکه یکی از واحدها حوصلهاش از این رفتارهای من سر برود و مسئولیت قبول کند. ماشاالله دُز شایستگی چنان بالاست که همچنان مقام شایسته یکمی با من است.
اکنون و بعد از دیدن این فیلم فکر میکنم "شایستگان" باید به "هایرسیز" تغییر نام پیدا میکرد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
مهدی خلجی و جواد طباطبائی
اخیراً از آقای مهدی خلجی سخنانی منتشر شده است که به نقد رویکرد جواد طباطبائی میپردازد. در این سخنان خلجی اطلاعاتی حاکی از درماندگی مالی جواد طباطبائی در خارجی از کشور ارائه میکند و میگوید همین درماندگی در نهایت او را به سمت باند فرهنگیکاران امنیتی داخل کشور کشاند و تباه کرد.
به نظر میرسد سخنان خلجی لزوماً انتقادی نیست. تا آنجا که من دنبال کردم این بار دوم است خلجی از این کارها میکند و بیشتر به اعتبار خود لطمه میزند.
بار اول نقل قولی از رضا پهلوی کرد که گویا به ایشان گفته بود مردم ایران هرگز او را شاه نخواهند کرد، چون فرزند پسر ندارد. به ظن قوی رضا پهلوی چنین حرفی زده است، اما کاملاً پیداست این سخنان در یک جمع دوستانه است. و در روزهایی است که پهلوی با خلجی هم خوب است و احتمالاً در نقد فرهنگ مردسالاری مردم ایران گفتگو میکنند.
شخصاً انتطار هیچ حرف حسابی از رضا پهلوی ندارم. اما همه ما در جمعهای خصوصی و در گفتگوهای خصوصی خود حرفهای دوستانه میزنیم. اگر احیاناً قرار بر نشر حرفی از این سخنان باشد، حتماً و قطعاً باید اجازه گرفت. و یا حداکثر در کتاب خاطراتی منتشر کرد که قرار است سالها بعد منتشر شود. اما اینکه درست یکی دو سال بعد و همین که روابط شکرآب شد چنین سخنانی برملا شود بیشتر به اعتبار خود آدم لطمه میزند.
در مورد جواد طباطبائی داستان از این هم جالبتر است. چند سال پیش آقای محمد قائد نقد درخشانی بر جواد طباطبائی نوشتند. این نقد بسیار بحثانگیز شد. در همان تاریخ مهدی خلجی مطلبی نوشت و نظرات محمد قائد را سطحی و فاقد مبانی فلسفی ارزیابی کرد. در آن نوشته خلجی چند انتقاد کوچک هم از لحن طباطبائی کرده بود، اما در مجموع آثار و ایراندوستی طباطبائی را حسابی ستوده بود.
اکنون خلجی سخنانی منتشر میکند و از روزهای سخت بیکاری طباطبائی میگوید که حتی CV خود را برای او هم فرستاد تا بلکه کاری در مؤسسه واشنگتن پیدا کند. در ادامه میگوید برای طباطبائی کار پیدا نشد که نشد. و در نهایت و برای یک لقمه نان به باند قوچانی در تهران پناه آورد.
خوانندگان این صفجه میدانند من چه نظری در خصوص رویکرد ایرانشهریها و طرفداران جواد طباطبائی دارم، اما این کارهای مهدی خلجی هم با هیچ متر و معیاری صادقانه به نظر نمیرسد.
لینکها در کامنت
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
02- بخت یار تُرکان نیست، چه باید کرد؟
در بخشی از مطلبی با همین عنوان به یک آسیب بزرگ جنبش تُرک در ایران پرداختم. نوشتم سالهاست خیلی از حرکتها در آذربایجان واکنشی است. حتی ارائه مدل برای آینده ایران هم واکنشی است و لزوماً متناسب با موقعیت تُرکها در ایران نیست.
البته و در حال حاضر اقدامات تُرکستیزان یکسره واکنشی است. این طبیعی است و نشان از رشد و بالندگی جنبش تُرک دارد که حرفی برای دشمنان خود باقی نگذاشته است.
شاهد از غیب رسید. 80 شوونیست به آنچه در اورمیه اتفاق افتاد واکنش بیمارگونه نشان دادند. و طبعاً کاری جز نشخوار مرتکب نشدند. از کوزه آنها همان حرفهای تکراری و تمامیتخواهانه یکصد سال گذشته برون تراوید.
این بیماران که مثلاً خود را پژوهشگر و فعال مدنی و فلان و بهمان مینامند، حتی قوانین همین نظام را هم برای سرکوب تکثر در ایران کافی نمیدانند.
آنچه اکنون با آن مواجه هستیم رسماً یک آپارتاید مذهبی است. این آپارتاید وجود بعضیها را حتی به رسمیت نمیشناسد. مثلاً حضور اهل حق و مندائیها و بهائیها در ایران رسماً پذیرفته نیست. اما همین سیستم مسیحیان و زرتشتیان و یهودیان و اهل سُنّت را در قانون اساسی خود به رسمیت میشناسد.
آنچه این شوونیستهای ایرانشهری برای آینده ایران میخواهند به مراتب تمامیتخواهانهتر از شرایط فعلی است. یک آپارتاید قومی به تمام معناست. ایران اینها فقط یک کتاب دارد که شاهنامه است. بقیه کُتب هم لابد حاشیه بر شاهنامه است. یک تاریخ دارد که از کوروش شروع میشود. یک زبان هم دارد که فارسی است. در این وطن فارسی بقیه زبانها و فرهنگها در حد عنوان تحقیرآمیز "محلی" هم نباید تحمل شود که فعلاً تحمل میشود.
در شرایط فعلی وجود چنین بیمارانی که مرتکب چنین واکنش عصبی شدند در درجه اول مشکل جامعه فارس ایران است. فعالان و وجدانهای بیدار این جامعه باید فکری به حال مداوای این بیماران و اهلی کردن زیادهخواهان خود بکنند. باید بدانند تاغارتاغار از این آدمها هم داشته باشند دیگر هنگامه این حرفها نیست. و اگر اقدامی نکنند باید مسئولیت عواقب بعدی آن را هم بپذیرند. اینها عنقریب یک قرائت شاهنامهای از ولایت فقیه هم ارائه خواهند داد تا شرایط موجود همچنان تداوم باید. چون خوب میدانند بعد از این نظام کسی برای این افکار تره هم خورد نخواهد کرد.
اما برای جنبش مدنی تُرک آسیب بزرگی است که در چنین سطحی درگیر واکنش بماند. این بار هم همان آسیب دوباره خود را نشان داد. واکنش به یک حرکت کاملاً واکنشی. حالا که هشتاد نفر آنها نامه نوشتند، دستکم هشتصد فعال تُرک هم باید پاسخ بدهند. دور باطل واکنش به واکنش و بعد واکنش به واکنش بعدی و....و این قصه همچنان ادامه دارد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
حافظه تاریخی در ایران و افغانستان
در دورانی که رژیم افغانستان تحت نفوذ اتحاد شوروی سابق بود، در این کشور آموزش عمومی رایگان برای دختران و پسران به سرعت در حال گسترش بود. افغانستان دستاوردهایی داشت که امروز باورکردن آن هم دشوار است.
دانشگاه کابل که قدمتی بیش از دانشکاه تهران دارد رونق داشت. افغانهای زیادی در بهترین دانشگاههای اتحاد شوروی درس میخواندند. اولین فضانورد این منطقه از افغانستان بود. در کابل کنسرت موسیقی راک برگزار میشد. در افغانستان سدّ و کارخانه میساختند. افغانستان ارتش کلاسیک و آموزشدیده داشت. افغانستان حتی نیروی هوائی داشت.
دکتر نجیبالله آخرین رهبر این دوران بود. از دکتر نجیبالله سخنرانی ویدیوئی در دست است که در جمع ریشسفیدان این کشور دقیقاً این روزهای سیاه و تباه افغانستان را پیشبینی میکند. ملتمسانه از ریشسفیدان میخواهد به فکر آینده میهن باشند. بعدها طالبان دکتر نجیبالله را به وحشیانهترین شکل ممکن اعدام کردند. به قبر او هم رحم نکردند.
طرف مقابل رژیم طرفدار اتحاد شووری چه کسانی بودند؟ امروز بر همه ناظران واضح و آشکار است که به تعداد انگشتان یک دست هم میان آنها آدم حسابی نبود. گروههای مسلح عملاً نیروی نیابتی امریکا و با یکی از حکومتهای منطقه بودند. افغانستان برای کشورهائی که مخارح جنگ را تامین میکردند ذرهای اهمیت نداشت، آنها اهداف دیگری داشتند. خیلی از این جنگجوها حتی افغان نبودند. دار و دسته بنلادن با حمایت امریکا و برای مبارزه با شورودی در افغانستان شکل گرفت.
معروفترین گروههای جنگی افغانستان نیروهای حکمیتار و احمدشاه مسعود بودند. همینها به فاصله کوتاهی در کابل درگیر جنگ ویرانگری شدند. در این شهر هنوز آباد به صغیر و کییر رحم نکردند. در ادامه افغانستان کانون تروریسم شد. هرگز روی صلح و سازندگی و آرامش ندید. مدام به سمت ویرانی رفت. نتیجه آشکارتر از آن چیزی است که نیاز به نوضیح بیشتر داشنه باشد.
رژیم طرفدار شوروی در افغانستان مثل پدر و پسر پهلوی در ایران پنجاه سال بر سر کار نبود. در بخش طولانی این دوران هم به ثروت بینظیر نفت و گاز دسترسی نداشت. در ضمن ایران هم بعد از افتادن رژیم پهلوی هرگز به حال و روز افغانستان نیفتاد.
اما در همین افغانستان هم شاهد این همه سفیدشوئی دوران رژیم سابق و طرفدار شوروی نیستیم. این چه سرطانی است که گریبان ایران را گرفته است؟
در ایران چه اصراری به این همه خودتحقیری وجود دارد؟ رژیمی پنجاه سال بر سر کار بود. درآمد سرشار نفتی هم داشت. چهار تا جاده و دانشگاه و کارخانه هم نسازد؟ این چه نگرش حقیرانه و ارباب رعیتی است؟
تازه همان کارها را هم متخصصان ایرانی انحام دادند. اتفاقاً وقتی این روال به گِل نشست که اعلیخضرت با فروش شش مبلیون بشکه نفت هوس مدیریت جهانی کرد و برای خود احمدینژادی شد و گفت نیازی به سازمان برنامه و مشاور ندارد. دلار هفت تومانی او هم چیزی نظیر دلار هزار تومانی احمدینژاد باسمهای بود.
با این حساب این چه سرطانی است که میگوید در زمان پهلوی عموم روشنفکران و دانشگاهیان این کشور نمیفهمیدند و فقط یک نفر میفهمید که او هم برای فرار از کشور روی دنده اتوماتیک بود؟ این چه سرطانی است که آشکارا میگوید ایران برای پیشرفت فقط لایق شلاق اربابان کراواتی نظیر پریز ثابتی شکنجهگر ساواک است؟
دنبال چه کسی هم راه افتادند. این پسره رضا پهلوی نیم قرنی است در سرزمین فرصتها هنوز نتوانسته است یک شغل آبرومند داشته باشد. آنوقت قرار است ایران را نجاب دهد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
با این فرمان که این آقای جامعهشناس پیش میرود و مینوبسد و مصاحبه میکند، اصلاً نباید تعجب کرد که فردا و پسفردا از او هم صدای ارتجاع و ابتذال روحت شادچیها به گوش برسد. این سناریو و این سیگنالهای تهاجمی خیلی آشنا به نظر میرسد.
اینکه رضا پهلوی منتظرالکودتا و آویزان راستگرایان و نژادپرستان اسرائیل و امریکا، چه انگلی است و چه انگلزادهای است و از چه خاندان فاسد و بیلیاقتی است بر هر کسی که اندکی حافظه تاریخی داشته باشد پنهان نیست. اما بینی و بینالله باید کاربلدی مدیران پروژهای را ستود که چنین ابله ناتوانی را در چنین هنگامهای چنین بر سر زبانها انداختند.
چند سالی است دیگر از مالهکش صادراتی چندان خبری نیست. اکنون نوبت براندازان صادراتی است که ترجیعبند هر نظر آنها هم چپ و پنجاهوهفتی باشد. در همین راستا مدام برای این ناتوان بالفطره تدارک میبینند و با زیرکی تمام جنبشهای مردمی و مترقی را آلوده به ابتذال و ارتجاع پهلوی میکنند.
همه چیز را به ضرب و روز و قدرت سرکوب نسبت دادن درست نیست. این همه بقاء بعد از این همه فجایع دلایل هوشمندانه هم دارد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اورمیه، دو روایت و یک نتیجه
روایت اول :
سال 1355 در کلاس اول مدرسه راهنمائی تحصیلی اسلامی اورمیه ثبتنام شدم. این مدرسه دومین مدرسه خوب راهنمائی اورمیه بود. تازه به شهر آمده بودیم. مدرسه جای بسیار خوب شهر بود. اغلب شاگردان از اقشار برخوردار بودند. بچهروستائی در این مدرسه بسیار کم بود. من هم به واسطه یکی از اقوام بسیار نزدیک که معلم این مدرسه بود ثبتنام شدم.
نام اسلامی مدرسه ریشه تاریخی داشت. یک مسجد معروف داخل مدرسه بود. اکنون محل سازمان تبلیغات اسلامی است. دو آخوند استخدام آموزش و پرورش هم در مدرسه درس تعلیمات دینی میدادند.
وقتی یکی از آخوندها نمیآمدند که ماشاالله زیاد هم نمیآمدند، آقائی که مسئول دفتر مدرسه بود به جای آنها سر کلاس میآمد. آن دو آخوند نزد این شخص به تعبیر امروزیها وهابی محسوب میشدند. بس که فرقهکرا و متعصب بود.
بالانجی بودن من را از اسم فامیلام شناخت. وقتی نام او را در خانه گفتم او را هم همه شناختند. فهمیدم در بالانج کثیرالمذهب اگر سر یک چیز اتفاق نظر باشد بر سر رذالت این مرد است. قبلاً نطامی و رئیس پاسگاه ژاندارمری بالانج بوده است. بالانجیها به او "سقّلرئیس" یعنی رئیسی که ریش دارد میگفتند. گویا از ژاندارمری به نوعی عذر او را خواسته بودند و به استخدام آموزش و پرورش درآمده بود. بعدها هم به دار و دسته مُلاحسنی پیوست.
سقّلرئیس یکی از فرقهگراترین انسانهائی بود که از نزدیک دیدم. بخش اعظم وقت کلاس را صرف نفرتپراکنی علیه بهائی و سُنّی میکرد. به نظرم با انجمن حجتیه مرتبط بود. اولین بار به واسطه او و طبعاً با روایت سرشار از کینه او به طور جدی با بهائی آشنا شدم. شگفت اینکه برعکس بقیه ایران ما در زندگی روستائی با بابی آشنا بودیم، اما چندان اطلاعی از بهائی نداشتیم.
سقّلرئیس سؤالات را سر کلاس و در ورقه امتحانی طوری طرح میکرد تا اگر در کلاس کسی بهائی و یا سُنّی باشد او را شناسائی کند. این نکات را در سالهای آخر مدرسه که به انقلاب منتهی شد فهمیدم. البته این فضا برای خانوادههای غیرشیعه در اغلب جاها آشناست. به طور سیستماتیک بچههای خود را طوری آموزش میدادند که درگیر چنین آدمهای عوضی نشوند.
اما یک استثناء در کلاس ما حضور داشت. نام فامیل او قاضی بود. کُرد و احتمالاً از خانواده معروف قاضیهای مهاباد بود. پدر او پُستی در ادارات اورمیه داشت. تاره منتقل شده بودند. از یک خانواده برخوردار و شهری کُرد بود. بچههای روستا زودتر از بقیه این تفاوتها را میفهمیدند.
در آن تاریخ معلمان عموماً بیشعور مدرسه وقتی اولین بار وارد کلاس میشدند از تک تک بچهها شغل پدر را میپرسیدند. سؤال دوم هم این بود از کدام مدرسه ابتدائی آمدید. به این طریق همه چیز از جمله جایگاه پدر در ادارات و بالاشهری و پایینشهری بچهها دستشان میآمد.
بچه روستائی از این سؤالات آزار میدید. گاهی در همان کلاس معلم بیشعوری از پسری میخواست به پدرش سلام برساند. به بچه روستائی هم میگفت دفعه بعد تخممرغ محلی فراموش نشود و طوفان خندهها و آزاری که در روح و روان باقی میماند.
اما آن دو آخوند و سقّلرئیس کاری به این کارها نداشتند. در فکر آخرت بچهها بودند. سقّلرئیس طبعاً دشمن کُرد هم بود. البته با کُرد به عنوان کُرد مسئله نداشت. او درگیر مذهب بود. سواد اعظم اهل سنت استان کُرد هستند. حتی کُرد بودن در استان به معنای سُنّی بودن است. گرچه هر کُردی در استان سُنّی نیست، هر سُنّی هم کُرد نیست.
یک روز سؤالی را در ورقه امتحانی مطرح کرد که چه کسی همراه حضرت محمد در مهاجرت از مکه به مدینه بود. همین پسر کُرد که پیدا بود خانواده متدینی دارد نوشته بود حضرت ابوبکر. نیم نمره از او کم کرده بود. وقتی اعتراض کرد با صدای بلند گفت جواب را درست دادی اما حضرت به آن مرد نیامده است.
ماجرا به همین جا ختم نشد. اکنون سقلرئیس یک سوژه خوب در دست داشت. روزی در کلاس از مقدسات مسلمانان گفت. گفت کتاب مقدس ما مسلمانان قرآن و نهجالبلاغه است. توضیحات مبسوطی داد. در ادامه رو به قاضی کرد و با لحنی مثلاً آزادمنشانه اما فیالواقع وقیحانه به او گفت شما هم کمی از اعتقادات خود برای ما توضیح بدهید. آیا قرآن کناب مقدس شما هم هست؟ عُمر هم کتابی دارد؟
اینجا محل پرداختن به تفاوت نگاه مذاهب به قرآن نیست. اما برای بیان تاثیر بعدی آن سؤال باید اندکی توضیح داد. امروز اغلب علاقهمندان به چنین مسائلی به راحتی و به مدد رسانه میتوانند آبشخور فکری امثال سقّلرئیس را دنبال کنند که قرآن نزد قریب به اتفاق مراجع چنین آدمی حتی حُجّیت درست و حسابی ندارد. (کامنت اول)
اما همین آدم از یک کُرد سؤالی را میکند که حتی آوردن قرآن به مجلس آنها هم مناسک خاص دارد. در مناطق کُرد وقتی قرار است در مجلسی قرآن تلاوت شود، معمولاً از یک بچه کوچکتر خواسته میشود کتاب مقدس را به میان جمع بیاورد. چون معصوم است و بیشتر شایستگی دارد. صحنه وقتی تماشائی است که کودک با قرآن وارد مجلس میشود. به یکباره همه مجلس به احترام قرآن بلند میشوند و تا وقتی که کتاب مقدس در مکان مورد نظر قرار نگیرد کسی به خود اجازه نشستن و یا حرف زدن نمیدهد.
آن همکلاس کُرد فرزند چنین فرهنگی بود. چه بسا خود در کودکی اینگونه از قرآن خاطره داشت. کاملاً قابل درک است وقتی سقّلرئیس آگاهانه و غرضورزانه از او چنین سؤال گستاخانهای کرد خانواده چه عذابی کشیدند. در اولین فرصت مدرسه او را عوض کردند و ارتباط او با مدرسه و هم کلاسیها قطع شد.
روایت دوم :
الان اورمیه هستم. ایام نوروز و رمضان است. مادر من بزرگ خانواده است. اقوام بعد از افطار عیددیدنی میآیند. کسانی هم که میآیند عموماً رگ و ریشه روستائی دارند. از بالانج و بارجوق و ینگجه و بالوو و رشکان و دیزه و دولاما و پولادلو و عرشلو و تومتر و اوچ قبیرلر و بیلّان و پیشتگل الی ماشاالله به این همه روستائی شهری شده که خوشبختانه همچنان به مناسک دید و بازدید بزرگترها پایبند هستند. جملگی هم نوستالژی روستا دارند. طبعاً نوروز است و از مهمترین حرفهایی هم که میزنند ذکر خاطرات نوروز است.
جلالخالق! در خاطرات آنها نوروز و مناسک آن موج میزند. یکی دو تا هم نیست. یکی دو روز هم نبوده است. یکی از این میگوید که خانمگلین در بیلّیبیلّی حتماً به او تخممرغ میداد. دیگری میگوید چگونه گلینباجی را فریب داد و خود را جای برادر بزرگش سیفالله جا زد تا از او سوجوق بگیرد. کسانی از "جولّایا آددی" میگویند که نوعی بازی با بادام بود و از یک ماه مانده به عید شروع میشد. شبی هم کسی از همنسلان شادوران "شامی" شاعر اورمیه یادی کرد که گاهی بیتی فیالبداهه برای این مراسم میگفت.
به فارسی و برای یک غیرتُرک چندان ساده نیست این همه مناسک و سُنن را به شکل کوتاه توضیح داد. نوروز و مناسک آن مخصوصاً در مناطق روستائی آذربایجان حقیقتاً پایان نداشت. این ایام بسیار هم طولانی بود. به عنوان مثال و برعکس سایر مناطق ایران ماشاالله چهار چهارشنبه داشتیم. یالانچیچرشنیه، موشتلوقچی چرشنبه، خبرچی چرشنیه و همین چهارشنبه آخر که بقیه هم دارند. هر کدام از این ایام هم مخصوصاً برای کودکان بازیهای خود را داشت. چهارشنبه آخر برای دختران خانواده که عروس شده بودند کادو میفرستاند.
اما نوروز نزد جامعه کُرد به زحمت حتی عید محسوب میشد. این موضوع هیج ایرادی هم ندارد. بلوچها و اهلسنت فارس جنوب و خراسان و تُرکهای ترکمن هم نوروز را جدی نمیگیرند. ترکمنها از همان زمان رژیم قبلی سعی کردند دولت را راضی کنند از تعطیلات نوروز آنها کم کند و بر تعطیلات فطر بیفزاید. از نظر من اتفاقاً این یک مزیت هم هست. جوامعی که به فطر و قربان بیشتر اهمیت میدهند با جهان بسیار بزرگتر و مخصوصاً جهان عرب بیشتر هماهنگ میشوند.
جامعه کُرد استان یکی از این دهها مناسک را هم برای نوروز نداشت. الان هم به این اندازه مناسک مردمی ندارد. نوروز برای کُردها بیشتر عجم بایرامی و یا دقیقتر عید تُرکها بود. در عوض تا دلتان بخواهد این جامعه برای رمضان و فطر و قربان و مولود نبی مناسک بسیار ریشهدار دارد.
در ضمن تعبیر عجم هم یک غلط رایح و پیچیده در استان است. طبق این تعریف نویسنده عرب یوسف عزیزی بنیطرف عجم است، چون تبار شیعه دارد. ماهاتیر محمد هم کُرد است، چون سُنّی است. و همینطور ولادیمیر پویتن ارمنی است.
چند سالی است نوروز مخصوصاً در شهرهای کُردنشین مثل قلعه بابک در آذربایجان سخت جنبه سیاسی پیدا کرده است. تنها نمود جدی آن هم از جنس همین متینگهای سیاسی جدید است. مبارک است. اما این نوروز نیست. همانطور که رفتن به قلعه بابک ریشه در فرهنگ آذربایجان ندارد و کاملاً سیاسی است.
نوروز واقعی در درجه اول عید دید و بازدیدها و خانوادههاست. همه مناسک دیرین آن هم بر همین اساس است. در هیچکدام از جوامعی که به طور تاریخی نوروز را گرامی میدارند چیزی شبیه این متینگهای نوروزی وجود ندارد. در جاهایی مثل مشهد هم که دهها هزار نفر در لحظه تحویل سال به حرم میروند موضوع به تنها چیزی که شباهت ندارد متینگ است.
حال و روز این روزهای اورمیه را میدانید. هر کس نظری دارد اما من مدام در دل با آن دوست دوران مدرسه راهنمائی گفتگو میکنم. خیلی دلم میخواست او را میدیدم. طبعاً مثل من جزو شصت سالگان است.
دلم میخواست از روزی حرف بزنم که آدمی مثل سقّلرئیس از او و طبعاً خانواده متدین او در خصوص پایبندی به قرآن سؤال کرد. بعد بگویم نگران نباش، چیزی که عوض دارد گله ندارد. الان نوبت شماست. بحمدالله تاغار تاغار صلاحالدین خدیو دارید که یک متینگ سیاسی کُلّهم نامرتبط به مناسک ریشهدار نوروز را دستمایه نوروزشناسی قرار میدهند و بیهیچ خجالتی به آذربایجان سرشار از نوروز درس نوروز هم میدهند.
بعد به او بگویم از این نظر همه چیز مساوی شد. حتی مساویتر هم است. چون خداوکیلی این صلاحالدینهای شما از سقّلرئیسهای آدربایجان کار درستتر هستند. سقّلرئیس از ته دل یک فرقهگرا بود. طرز فکر او هم از پایه و اساس مبتنی بر فرقهگرائی بود. فکر میکرد حقیقت نزد اوست. آذربایجان هر چه باسوادتر میشود از این فرقهگرائیها بیشتر فاصله میگیرد.
اما و بینی و بینالله صلاحالدینهای شما خوب میدانند حقیقت نوروز در بستر جوامع از چه قرار است. هر چه باسوادتر میشوند فریبکارانهتر هم عمل میکنند تا پوششی بر پُرروئی خود بگذارند. وگرنه آدم عادی اسکار پُرروئی هم داشته باشد به خود اجازه نمیدهد به واسطه چنین متینگ تازه به دوران رسیدهای زیره به کرمان ببرد و برای اورمیه جایگاه نوروزی هم تعیین بکند.
نتیجه :
زمین و زمان هم صبج تا شب تبلیغ دیگری بکنند، ما خیلی خوب میدانیم این مدعیان تازه به دوران رسیده که نوروز را در یک متینک خلاصه کردند چه اهداف پستی دارند. ما خیلی خیلی خوب میدانیم کسانی که در متینگ اورمیه به بهانه نوروز آشکارا شعار جنگطلبانهی اورمیه کردستان است را سر دادند از چه قماشی هستند.
این رقص و شادمانیها ممکن است هموطن بیخبر ما را در کرمان و اصفهان فریب دهد، ولی ما خوب میدانیم این جریان در کینتوزی و دیگرستیزی و زیادهخواهی و جنگطلبی و نفرتپراکنی ید طولائی دارند.
شاید آن همکلاسی من و یا فرزندانش هم در این متینگ بانی نفرت بودند و فریاد میزدید اورمیه کردستان است. دلم میخواست او را میدیدم و میگفتم نتیجه فرقهگرائی و کینهجوئی امثال سقّلرئیس را همه ما دیدیم.
اما این راه هم که بیصلاحیتهای شما پیش پای شما گذاشتند به ایروان است، به کُردستان نیست. هیج صلاحی هم در آن نیست. نتیجه هم معلوم و آشکار است. از ارمنیهائی که زاده آذربایجان بودند و روی تخم چشم بقیه اهالی باکو جا داشتند بپرسید نتیجه این همه توسعهطلبی ارضی به چه نفرتی میان دو طرف دامن زد.
حقیقتاً بخت یار تُرکان نیست که با چنین دشواریهایی مواجه هستند. در مطلبی با همین عنوان که انشاالله به زودی منتشر خواهم کرد نوشتم اگر به بیست سال پیش برگردیم، با شناختی که از جامعه کُرد و حوادث اوایل انقلاب دارم، با اطمینان به شما میگفتم جنبش کُرد از فجایع سال 58 و سیاستهای آشکارا توسعهطلبانه حزب دمکرات در حمله به اورمیه و متینگ مسلحانه نقده درس خواهد گرفت. اما نه تنها چنین نشد، گُل بود به چمن زیادهخواهی پکاکاچیهای تازه به دوران رسیده و نوروزباز هم آراسته شد. همین کم بود که به سرزمین نوروز درس نوروز هم بدهند.
آنچه در اورمیه اتفاق افتاد شاهدی برای مدعای این نوشته است. در همان مطلب به پدیده ملاحسنی پرداختم. نوشتم مطئمن بودم جنبش مدنی آذربایجان از ادبیات سخیف و فرقهگرایانه حسنی عبور خواهد کرد، اما در همین ایام به وضوح دیدیم از بخت بد به چمن چالهمیدان نادر قاضیپور هم آراسته شده است.
آنچه در دوم فروردین 1404 دراورمیه اتفاق افتاد، آشکارا و بیچون و چرا ریشه در یک نگرانی کاملاً درست از زیادهخواهی و توسعهطلبی ارضی گروههای کُرد داشت. باید در اورمیه میبودید تا ببینید طی این چند روز محفلی نیست که از آن متینگ منحط سخن نگویند. شهر کاملاً نگران بود.
تا این تاریخ که با دقت این مسائل را دنبال کردم چنین اتحادی نزد مردم از تمام گروهها در اعلام انزجار از آن متینگ ندیده بودم. از چند روز مانده به عید اینجا بودم. در پارک و در مغازه و در جمعهای خصوصی حرف اول این بود که باید جوابی به این مسئله داد.
توهین به شعور و کیستی و هویت مردم و جعل نام برای منطقه تاریخی آنها در پاریس و لندن هم تنشزاست. در انگلیس مهد لیبرالیسم وقتی نازیها چنان جنگی را شروع کردند، خانواده سلطنتی انگلیس حتی نام آلمانی خود را کنار گذاشت. نگفتند نازیسم ربطی به آلمان ندارد.
در اینجا که من و شما بیش از هزار سال است زیر سلطه حکومتهای استبدادی زندگی میکنیم و تجریه زیست آزاد نداریم، وقتی در شهری که تا همین چهل سال پیش یک کوچه کُردی هم نداشت جمعی فریاد میزنند اورمیه کردستان است، باید هم از این مردم انتظار داشت عصبانی باشند. باید در درجه اول به ریشه اصلی فتنه پرداخت.
رژیم ایران و حزباللهیهای چماقداری چون نادر قاضیپور، اگر همه بودجه تبلیغاتی کشور و همه توان تحرک احتماعی خود را هم به کار میگرفتند محال بود موفق شوند چنین جمعیت عظمیی را به خیابان بیاورند.
با همه اینها آب حوردن این حرکت کاملاً مردمی به ادبیات بسیار سخیف و نژادپرستانه و راسیستی و دیگرستیزانه آلوده شد. زبان شرم از بیان بعضی شعارها دارد. در یک مورد آشکارا از ملاحسنی خواستند زنده شود و زندگی را بر کُرد حرام کند.
هرگز نباید چنین صحنههای شرمآوری را توحیه کرد و به جمع محدودی نسبت داد. این یک سرطانی است که باید شیمی درمانی شود.
تجریه گروههای کُرد در این زمینه بسیار درسآموز است. کُردها با خودآگاهی ملی کمنظیر و صد سال سابقه مبارزه عموماً شکست میخورند. موفقیتی درخور خود کسب نمیکنند. چون به ندرت خود را نقد میکند.
در جنبش کُرد دست بالا را کسانی دارند که از زمین و زمان طلبکار هستند اما تلنگری به خود نمیزنند. اگر این جنبش دچار اندکی خودانتقادی بود، هرگز و هرگز به این متینگ منحط در اورمیه میدان نمیداد. گوئی این جنبش حافظه تاریخی ندارد و متینگ نقده را به کل فراموش کرده است.
کمتر جنبشی در منطقه به اندازه جنبش کُرد موفق شده است در بستر جوامع همسایه مخالفان خود را به دشمن، و جملگی این دشمنان را در مخالفت با جنبش کُرد متحد کند. در سوربه هم چنین وضعی را میبینید. مدام از بالا به بقیه درس دمکراتیک میدهند اما خود درس نمیگیرند. در ترکیه به تعداد انگشتان یک دست روشنفکر و کنشگر مدنی تُرک وجود ندارد که قبول نداشته باشند ترکیه مسئله کُرد دارد و باید حل شود. اما گاهی آنها را هم به دشمن تبدیل میکنند و در کنار ملیگرایان افراطی قرار میدهند.
بیهیچ لکنت زبانی باید گفت جنبش مدنی آذربایجان مخصوصاً در شهر اورمیه نیار به خودانتقادی عمیق دارد. این جنبش در حال حاضر بعضاً بدیهیات را هم در نظر نمیگیرد. حتی از خود نمیپرسند این ملاحسنی و خلف او نادر قاضیپور از کی تا بحال تُرک بودند که اکنون قهرمان تُرک باشند؟
گیرم همه کُردها دشمن آذربایجان هستند. گیرم در اقدامی نازیستی باید به عناصر کُردستیز میدان داد تا حدمت کُرد برسند. چه کسی گفته است مُلاحسنی کُردستیز بود؟ یا نادر قاضیپور کُردستیز است؟
مُلاحسنی فهمی از این مسائل نداشت. ملاحسنی به مراتب بیش از آنکه نزد کُردها آدم منفوری باشد، نزد تُرکهای اهل حق و اهل سُنت بومی شهر اورمیه و روستاهای اطراف آن منفور بود. نباید حافظه تاریخی ما مثل این توّابان 57 تَرَک بردارد.
ملاحسنی وقتی به قدرت رسید در جاده بالانج اورمیه مأمور گذاشت تا مینیبوسهائی مسیر شهر و روستا را بازدید کنند. کارشان شناسائی بیشرمانه مردان تُرک اهل حق بود. همانجا از مینیبوس پیاده میکردند و سبیل آنها را میتراشیدند. تن آدم میلزرد وقتی یاد این رفتارهای داعشی میافتد.
هنوز اهالی دو روستای بالوو و قولنجی زادگاه ددهکاتیب شاعر نامآشنای آذربایجان انزجار به حقی از این آخوند فرقهگرا دارند. بالوو احتمالاً بزرگترین روستای اورمیه است. اکنون از بعضی شهرهای کشور هم پرجمعیتتر است. از عصر مشروطه در این روستا کسانی بودند که به هویت تُرکی خود آگاهی داشتند. بالوو حتی زمانی مدرسه تُرکی داشت. اما ملاحسنی کینهای که از این روستای سُنّیمذهب داشت از هیچ کُردی نداشت.
در آن مطلبی که منتشر خواهم کرد نوشتم کُردستیز گفتن به ملاحسنی و خلف بیسواد و چالهمیدانی او نادر قاضیپور حقیقتاً نوبر است. مثل این میماند که کسی به فاطمیون افغان در سوریه عربستیز بگوید. اینها اساساً سایز این حرفها نیستند. فهمی از این مسائل ندارند. همین مُلاحسنی که دشمن تُرک سُنیمدهب بود بخشی از وفادارترین آدمهایش کُرد شیعهمذهب بودند. ملیگرائی فاشیستی امری امروزی است. اینها جامانده در تاریح هستند. چند کشور را درگیر جنگهای خانمانسوز مذهبی کردند.
در اورمیه اعتراضی که عظمت آن کاملاً زمینه مدنی داشت، و ضرورت داشت، و باشکوه و مؤثر و به موقع بود، با کمال تاسف تحتالشعاع چماقداران ابربیسوادی قرار گرفت که آشکارا شعارهای راسیستی میدادند.
جنبش مدنی آذربایجان باید خودانتقادی پیشه کند. خود را نقد نکردن پاس گُل به کسانی است که اصرار دارند حتی در فرصت نوروز هم کام مردم را تلخ کنند و شعار اورمیه کردستان است را سر دهند و جنگهای اوایل انقلاب را یادآور شوند. پاس گُل به جریانهای تمامیتخواه ایرانشهری است که میگویند اگر سایه ما بالای سر ایران نباشد اینها به جان هم خواهند افتاد.
در چنین مواردی توجیه بدترین کار است. ادبیات ملاحسنی و لمپنسیم نادر قاضیپور بخشی از واقعیت غیرقابل انکار آذربایجان و مشخصاً شهر اورمیه است. همانطور که در جمهوری آذربایجان حسینیون بخشی از واقعیت این جامعه بود و هست.
جنبش کُرد و جمهوری آذربایجان دو درس بسیار مهم برای ما دارند. در مطلب "بخت یار ترکان نیست" استدلال کردم جنبش کُرد در تقابل با آذربایجان به همان بیراهه ناسیونالیسم ارمنی میرود. گوش شنوا هم برای نقد ندارد.
ناسیونالیسم ارمنی به محض فروپاشی شوروی توسعهطلبی ارضی پیشه کرد. فاقد خودانتقادی بود. از همه بدتر لوس چپ جهانی بود. اکنون و بحمدالله هر سه ویژگی را گروههای کُرد هم دارند. عنقریب تبریز را هم جزو کردستان بزرگ اعلام خواهند کرد. کسی هم چیزی بگوید ابتدا اسلاوی ژیژیک او را خفت خواهد کرد.
چه باید کرد؟ در خاتمه دوست دارم گریزی به صحرای کربلا بزنم. گاهی فکر میکنم حیدر علیاف از این منطقه نبود. این سیاستمدار تاریخساز در سوپرلیگ دیگری بازی میکرد. در رده چرچیل و بیسمارک و آتاتورک بود.
اگر به سی سال بنیان سیاستورزی حیدر علیاف که خوشبختانه تمام و کمال پسرش همان راه را ادامه داد توجه کنیم، خواهیم دید پایه و اساس سیاستورزی بیسمارک منطقه مبتنی بر ارکانی بود که ارمنیها فاقد آن بودند. شناخت نقاط ضعف ملت خود و شناخت نقاط قوت و ضعف طرف مقابل. از همه مهمتر شناخت جامعه خودی بود که با آن همه ضعف هرگز نباید به قاضیپورهای خود اجازه میداد به ارمنستان متجاوز پاس گُل بدهند.
جمهوری آذربایجان در شرایطی به مراتب دشوارتر از اوکراین بود. اما موفق شد شکاف عمیقی میان متحدان جهانی ارمنستان ایجاد کند و در نهایت دست بالا را داشته باشد. این را مقایسه کنید با رفتارهای کسانی چون زلنسکی که آشکارا پوتین را دعوت به تجاوز کرد.
اگر اسیر این نمانیم که در اوکراین همه چیز زیر سر پوتین است، خواهیم دید در همان اوکراین هم ابتدا دار و دسته نادر قاضیپورهای روسستیز و عموماً کاتولیک این کشور میداندار شدند. نتیجه هم با آن همه حمایت کمسابقه غرب پیش چشم ماست. نتیجه سیاستورزی جمهوری آذربایجان هم پیش چشم ماست.
در ایران هم جنبش مدنی آذربایجان نیاز دارد به خودانتقادی عمیق بپردازد و طرحی نو و مبتکرانه بیندازد تا هم اسیر نقاط ضعف خود نماند و هم تُرکستیزان را خلعسلاح کند. چنین کاری شدنی است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت اول : «اینجا»
***
در خصوص اتهامات سنگین شهردار استانبول
در دروان اصلاحات یک خانم از عطاالله مهاجرانی شکایت کرد که با او رابطه دارد و در واقع همسر دوم او هست، بود. بعدها معلوم شد درست میگفت. مهاجرانی آدم فاسدی بود و هست. اما همین که پای مهاجرانی به دادگاه قوه قضائیه محمد یزدی کشیده شد، و روزنامه کیهان هم تیتر زد که وزیر ارشاد اصلاحات زن دوم دارد، تنها مشکل مهاجرانی این بود که همسر قانونی خود جمیله کدیور را راضی کند کنار او باشد. این کار را هم کرد. بقیه را به چربزبانی خود و بیاعتباری محض قوه قضائیه نزد افکار عمومی سپرد. کسی این اتهامات را باور نکرد. متضرر اصلی هم آن خانم بینوا و طبعاً مردم ایران شدند که چنین فاسدی را برای مدتی آدم حسابی تلقی میکردند.
غلامحسین کرباسچی وقتی شهردار تهران بود به جز هاشمی رفسنجانی به خدا هم جوابگو نبود. خوب میدانست حریفان مؤتلف و قدرقدرتی چون حبیبالله و اسدالله هیچ اعتباری در جامعه ندارند. در انتخابات مجلس پنجم شهرداری تهران را به صندوق تامین هزینههای کارگزان سازندگی تازهتأسیس بدل کرد. تمام امکانات شهرداری و طرفهای قرارداد این سازمان عملاً در خدمت کارگزاران بودند. ادامه این جریان فاسد به هواپیمائی ماهان و دهها مؤسسه دیگر منتهی شد. اکنون کسی در فساد آنها هم تردید ندارد.
وقتی حربفان شروع به محاکمه کرباسچی کردند، اتفاقاً خیلی از اتهامات آنها درست بود. حتی به قدری از این اتهامات اطمینان داشتند که جریان دادگاه را از تلویزیون به شکل مبسوط پخش کردند. اما کسی از چنان قوه قضائیهای چنین حرفهایی را نپذیرفت. کرباسچی هر روز معرکه گرفت. متضرر بزرگ ماجرا هم مردم ایران شدند.
صمد بهرنگی در رودخانه ارس و هنگام شنا غرق شد. جلال آلاحمد و دوستانش این دروغ را جا انداختند که ساواک او را غرق کرده است. شگفت اینکه تنها مشکل آنها این بود که همراه صمد را راضی به سکوت کنند. چون میدانستند کسی حرفهای دم و دستگاه عریض و طویل شاهنشاهی را قبول نخواهد کرد. تختی خود به زندگی خود پایان داد. ساواک نقشی در کشتن دکتر شریعتی نداشت. اما همه اینها را جامعه به حساب شاه و ساواک گذاشت.
امروز که ما اینها را میدانیم چه باید بکنیم؟ باید مثل این توّابان 57 از رژیم شاهنشاهی عذرخواهی کنیم؟ یا خدمت غلامحسینی برسیم که اکنون رئیس قوه قضائیه است و بگوئیم ببخشید که ما در آن تاریخ هیچکدام از اتهامات شما به آن یکی غلامحسینتان را نپذیرفتیم؟
نخیر! متهم اصلی این فجایع همچنان حکومتهایی هستند که قوه قضائیه و نهادهای قانونی و معتبر کشور را چنین بیاعتبار کردند. همچنان باید دم و دستگاه شاهنشاهی و اسلامی جوابگو باشند که چه بلائی بر سر این کشور آورند که حتی در حد ردّ شایعات دروغین هم اعتبار نداشتند و ندارند؟
شخصاً اطلاعات چندانی از اکرم اماماوغلی ندارم، اما نمیدانم چرا هر بار او را میبینم یاد عطاءالله مهاجرانی میافتم. اصلاً بعید نمیدانم شارلاتاتی در همین حد بوده باشد. اصلاً بعید نمیدانم معرکهای هم که جلوی دوربینها میگیرد دقیقاً از جنس معرکه غلامحسین کرباسچی بوده باشد. اصلاً بعید نمیدانم این شخص همه جاهطلبیها و برنامههای سیاسی خود را با بیاعتباری قوه قضائیه ترکیه نزد افکار عمومی تنظیم کرده باشد.
رفقائی که دوستدار و یا حتی عاشق اردوغان هستید، و مشخصاً رفیق نازنینی که تو را در چنین مواقعی ذوب در ولایت اردوغان خطاب میکنم، آمنّا! اصلاً فرض کنیم هر چه شما میگوئید کاملا درست باشد. عرض کردم شخصاً هم اماماوغلی ار از جنس کرباسچی و مهاجرانی میدانم.
ولی اکنون باید این اندازه آزاده باشید که از خود بپرسید این اردوغان چه بلائی سر سیستم قضائی ترکیه آورده است که به چنین حال و روزی افتاده است؟
در ترکیه به ندرت یک شخص مستقل و یا حتی یک رسانه مستقل (اگر باقی مانده باشد) این همه اتهامات را جدی میگیرد. و یا دستکم به اجرای عدالت اطمینان دارد. اما تقریباً جملگی ناظران غیرحکومتی همه چیز را سیاسی و حتی کودتا علیه رقیب انتخاباتی ارزیابی میکنند.
تا آنجا که من بیاد دارم قوه قضائیه ترکیه در زمان کودتا و حاکمیت نظامیان هم چنین بی اعتبار نبود. قوه قضائیه مستقل ستون فقرات یک دمکراسی است. طبعاً مقایسه قوه قضائیه ترکیه با ایران ابداً درست نیست و حتی مسخره است. اما اکنون قوه قضائیه ترکیه چیزی نظیر روسیه شده است. در روسیه کارکرد قوه قضائیه چنین است : قوانین مدرن به اضافه اراده سیاسی شخص پوتین.
در ترکیه هم اینگونه است. همواره اراده سیاسی یک شخص به این نظام قضائی سنجاق است. طبیعی است که بیطرفی و بیغرضی آن هم به اندازه بیغرضی اردوغان ارزیابی شود.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
تا آنجا که من به یاد دارم در زمان حاکمیت نظامیان هم قوه قضائیه ترکیه چنین آشکارا گوش به فرمان نبود. شهرداری که با رای مردم انتخاب شده است و از رهبران قدیمیترین حزب ترکیه است متهم به همکاری با تروریسم میشود. اردوغان کلمات را هم از معنی تهی کرده است.
شهردار استانبول با شخصیتهای رسمی یک حزب کُرد که در بعضی مناطق استانبول هم اکثریت دارند همکاری میکند. رهبران همان حزب اکنون واسطه گفتگوی دولت با عبدالله اوجان هستند. شگفتا! اولی همکاری با تروریسم است و دومی لابد مصلحت نظام است. چنین آشکارا قوه قضائیه ملعبه دست این آدم است.
در مورد دزدی و خلاف هم همه چیز به فرموده است. وقتی احمد داوداوغلو نخستوزیر سابق و یکی از آکادمیکترین رهبران حزب حاکم فعلی اردوغان را تحمل نکرد، او هم در ادامه راه با چنین اتهاماتی مواجه شد.
حزب حاکم در ترکیه اکنون چیزی نظیر حزب کمونیست اتحاد شوروی سابق است. عموم رهبران کاردان اولیه کنار گذاشته شدند، اما حزب بیش از ده میلیون عضو دارد. یعنی هر کس در ترکیه میخواهد به جائی برسد یکی از راحتترین راهها پیوستن به حزب است. فساد و سوءاستفاده از قدرت در این حد فراگیر است.
حال سؤال اینجاست. اردوغان چرا این کارها را میکند؟
سال 2019 اماماوغلی با چند ده هزار اختلاف رای کاندید اردوغان را در استانبول شکست داد. برای همان اختلاف رای اندک هزاران دلیل تراشید که تقلب شده است و انتخابات را باطل کرد. بار دوم مردم استانبول با نزدیک هشتصد هزار رای بیشتر جواب زورگوئی او را دادند.
الان که اوضاع بدتر است. او هم بدنامتر است. خودشان هم تا خرخره غرق فساد و سوءاستفاده از قدرت هستند. این کارها چه فایدهای دارد؟ جواب خیلی ساده است. قدرت بلاهت هم میآورد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
01- بخت یار تُرکان نیست، چه باید کرد؟
به زودی نوشته من با همین عنوان در چند فصل و انشاالله در تریبون منتشر خواهد شد. نوشته در جواب این سؤال است : چه باید کرد؟
استدلال من این است که هر طرحی برای آینده ایران باید مبتنی بر این رویکر باشد که بخت یار تُرکان نیست. در یک فصل این نوشته توضیح دادم ابداً و ابداً منظورم این است که ما خوبیم و دیگران بدند. بدبختانه همه ما در این منطقه بیش از آنکه تفاوت داشته باشیم به طرر غمانگیزی به هم شباهت داریم.
در این نوشته صحبت از بخت و اقبالی است که دست خودمان نیست. مثلاً بعد از آن همه کشتار رژیم اسد در سوریه بحت یار این رژیم بود که داعش ظهور کرد. در ادامه هم بخت یار مردم سوریه بود که روسیه در اوکراین زمینگیر شد و اسرائیل هم حزبالله را به خاک سیاه نشاند.
در این مطالب به اینگونه نابختیاریها پرداختم. مثلاً از بخت بد در مرکز ایران ناسیونالیسمی نشسته است که حتی وارث شایستهای برای میراث زبان فارسی هم نیست. اینها طی صد سال موفق شدند از یک میراث ذاتاً غیرقومی، قومگرایانهترین و نفرتانگیزترین قرائت را جا بیندازند. حالا بیا و به این وارثان نادان و رانتی حالی کن پهلوانپنبه! این شیوه دفاع از فارسی حتی به نفع آینده زبان فارسی هم نیست. بخت از این بدتر؟
مهمترین بخش نوشته من در خصوص ناسیونالیسم کُردی است. بیآنکه به ماهیت احزاب کُرد ایران و عراق کاری داشته باشم، استدلال کردم علیالاصول باید جنبش کُرد در ترکیه تحت تاثیر رویکرد جنبش کُرد ایران و عراق میبود. اما با کمال تاسف همه چیز برعکس شد. این بدترین اتفاق ممکن برای آذربایجان بود.
جنبش کُرد ایران از همان زمان قاضی محمد چند رویکرد مهم داشت. در اغلب مواقع برای این جنبش همسایه مهم بود. این جنبش به دنبال حقوق کُردهای ایران بود. در همین راستا همواره با قدرت مستقر و اپوزسیون آن اهل مذاکره بود. پای مذاکره کشته هم داد. از همه مهمتر اینکه جنبش کُرد در ایران و عراق، یار هم بودند، بار هم نبودند، ادعای آقائی بر هم نداشتند، شرایط هم را درک میکردند.
همه اینها تا زمانی بود که سر و کله پکاکا پیدا شد و یک نقش سرطانی و مخرب در ایران ایفاد کرد. یکی از این ویژگیهای سرطانی خوشرقصی برای از ما بهتران و نگاه از بالا به همسایه است. برای یک پکاکاچی در درجه اول مهم است که اسلاوی ژیژیک و چپ اسلو و استکهلم و پاریس مدام از او تعریف و تمجید کند.
نتیجه هم معلوم است. وقتی سوئدی موبلوند را داری که نخود هر آشی است، دیگر چه باک از اینکه اهالی جهان سوم در تبریز و اورمیه و بغداد و دمشق و استانبول و تهران و حلب چه فکری راجع به کُرد و کُردستان بکنند.
ویژگی مخرب دوم این سرطان نقش برادر بزرگ است. نقشی نظیر حزب کمونیست اتحاد شوروی که احزاب کمونیست سایر کشورها در واقع اقمار آن بودند. فضای رسانهای جنبش کُرد هم عملاً در دست اینهاست. فضائی ساختند که گوئی کُرد ایران هم قرار است حق خود را از آنکارا بگیرد. و این نگرش در داخل ایران آتشبیار معرکه شده است.
شاهد از غیب برای نوشته هنوز منتشر نشده من رسید. نتیجه را این روزها به وضوح میبینم. در ترکیه صحبت از مصالحه و انحلال مبارزه مسلحانه است و شخصیتهای مطرح و بنام کُرد پیشگام این مصالحه هستند، اما اینها اینجا عزا گرفتند. در سوریه یک قرار داد مصالحه امضاء شد و مردم مناطق کُرد سوریه جشن گرفتند، اینها اینجا کاسه داغتر از آش شدند و میگویند چه نشستهاید دوباره سر کُرد کلاه رفت.
پکاکا در ترکیه و درجه اول با فشار شخصیتهای مطرح کُرد و پیام اوجالان ممکن است تصمیم به انحلال خود بگیرد، اینها در اینجا میگویند اوجالان بیخود میکند.
بعد از اعلام احتمال انحلال پکاکا، پکاکاچیهای ایران حال و روز تودهایها در زمان انحلال اتحاد شوروی را پیدا کردند. گوئی رها شدند، بیمعنی شدند. عکسالعمل هم همان است. کمونیست در مسکو به بنبست رسید، اما کمونیست تودهای در ایران میگفت گورباچف خائن است و همه چیز زیر سر امریکاست. برای آذربایجان همسایه دیوار به دیوار کُردستان بخت از این بدتر؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
برای اینکه بدانیم در درون پکاکا چه جریانهائی وجود دارد و چه میگذرد اصلاً لازم نیست راه دور برویم. این جریان در ایران طرفداران زیادی دارد. دکتر کامران متین عملاً سخنگوی فارسیزبان پکاکا در ایران است.
ایشان بر خلاف آنچه از چپ بودن خود نشان میدهد در درجه اول یک ناسیونالیست ششدانگ دشمنمحور است. همه آنچه در خصوص این نوع ناسیونالیسم در همه جهان صادق است بحمدالله یک جا دارد. از جمله اینکه برای تحریک افکار خوانندگان خود لازم باشد به راحتی در خصوص ترکیه دروغ هم میگوید.
در ترکیه حتی از زمان حاکمیت نظامیان یک پرنسیب دیپلماتیک همواره رعایت میشود. با اینکه این کشور به طور سیستماتیک حقوق ملی کُرد را سرکوب کرده است، اما محال است حتی یک مقام درجه سه حکومتی هم در اظهارات خود "تروریست کُرد" را به کار ببرد. "کُرد" را که ابداً به کار نمیبرند.
داخل پرانتز بگویم که متاسفانه در ایران ادبیات سخیف مُلاحسنی در میان طیف وسیعی از فعالان تُرک همچنان رواج دارد. مدام در هر تحلیلی "کوردلر/کُردها" را به کار میبرند. تحمل این ادبیات سخیف سخت آزاردهنده است.
اما در ترکیه هر چه بد و بیراه دارند نثار پکاکا میکنند. محال اندر محال است کسی بگوید با کُرد باید چنین و چنان کرد. بدیهی است که در اینجا صحبت از ادبیات مقامات است. و گرنه کاش از همان ابتدا کمی حقوق دیگری را رعایت میکردند و بد و بیراه هم میگفتند.
با همه اینها بارها دیدم کامران متین سخنان یک مقام ترکیه و یا یک تحلیلگر تُرک را طوری ترجمه میکند که گویا میگوید باید با کُرد ال کرد و بِل کرد و حتی همه آنها را کُشت. این اندازه تعمداً دروغ میگوید.
در ضمن کامران متین هر اتفاقی در ترکیه بیفتد که ربطی به کُردها داشته بلافاصله عکسالعمل نشان میدهد و به فارسی هم مینویسد.
از وقتی پیام تاریخی عبدالله اوجالان منتشر شد حدس میزدم این پیام خلاف امیال امثال متین است. برای همین منتظر بودم ببیتم چه خواهد گفت. چند روز گذشت و خبری نشد. تا اینکه این مطلب را امروز نه به فارسی، بلکه به کُردی نوشت. (کامنت اول)
در این متن نوشته است این حد از قدرت و توان سیاسی و کیش شخصیت برای یک شخص قائل شدن اشتباه است و با اهداف پکاکا همخوانی ندارد، حتی اگر آن شخص اوجالان باشد. در ادامه آروز کرده است کادر رهبری پکاکا در پاسخ خود اهداف استراتژیک شمال کردستان را در نظر بگیرند.
کامران متین اینجا هم دروغ میگوید. روندی که در ترکیه شروع شد را خیلی خلاصه برای شما مینویسم تا متوجه بشویم این مسئله ابداً یک نظر شخصی نیست.
از طرف ترکیه رهبر حزب ملیگرا دولت باهچهلی این بحث را شروع کرد. حزب ملیگرا و رهبر آن از همان ابتدا مخالف حقوق کُردها بود. دولت باهچهلی در ترکیه شخص بسیار بانفوذی است. از چنین شخصی با چنان سوابقی به یک باره خبری منتشر شد که پیشنهاد مذاکره با اوجالان در مجلس ترکیه را داد. این نظر به کلی بحث دامن زد. اما احدی نگفت باهچهلی شخصاً چنین تصمیی گرفته است. بدیهی بود که چه پیشزمینهای دارد.
بعد از این پیشنهاد، موتور مذاکرات پشتپرده طی چند ماه بر عهده شخصیتهای شناخنهشده و رهبران احزاب کُرد بود. این شخصیتها بعضاً برای احقاق حق کُرد زندان رفتند و هزینه دادند. اکنون هم از مردم کُرد رای گرفتند و نماینده کُردها در مجلس هستند.
پیام عبدالله اوجالان برآمده از چنین پیشزمینهای است. نظر رئیس یک طایفه نیست که خوابنما شده باشد و به رعیت فرمان آشتی بدهد. پیام نهائی را هم شخصیتهای بنام کُرد ابتدا به زبان کُردی و سیس به تُرکی قرائت کردند.
اما کامران متین از ایران میگوید جنگ جنگ تا پیروزی. نظر او چیزی نظیر نظر این سلطنتطلبهای وطنی است که میگویند اعلیحضرت بیخود میکند به غیر از سلطنت فکر کند.
مطلبی را در چندین بخش برای مجله تریبون مینویسم. نام نوشته را "بخت یار تُرکان ایران نیست" گذاشتم. در یک فصل به جنبش کُرد پرداختم. در این مطلب استدلال کردم از بد بخت، رویکرد بخش مهمی از جنبش کُرد ایران دیگر جنبشی نیست که قاضی محمد از بنیانگذاران آن است.
برای قاضی محمد همسابه مهم بود. مهم بود که در آذربایجان چه فکری میکنند. همانطور که برای پیشهوری مهم بود کُردها چه خواستی دارند.
میدانم مرحوم دکتر قاسملو در میان فعالان تُرک ایران مخالفان سرسخت دارد، اما ایشان هم در درجه اول یک چهره ملی کُرد بود. در همان مطلب از اوایل انقلاب مثال زدم و نوشتم قاسملو در یک مقطع خاص مثل هر رهبر واقعی ملی منافع کُردها را به منافع خود و حزب خود ترجیح داد. چنین شخصیتی دشمن خونی هم باشد پرنسیب دارد.
اما اکنون فضای رسانهای جنبش کُرد در ایران عموماً دست طرفداران پکاکا و کسانی چون کامران متین است. اینها جنبش کُرد را به سمتی میبرند که گوئی کُردهای ایران هم قرار است حق خود از آنکارا بگیرند. عملاً رفتارشان نظیر داشناکهای ارمنی است. یک داشناک میان منافع ارمنستان و ضربه به ترکیه، حتماً دومی را انتخاب میکند. حتی اگر هزاران ارمنی در این راه قربانی شود. روزگار سختی با این جریانهای به ظاهر چپ در پیش داریم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت اول :
نوشته کامران متین :
جیا لە وەی که بانگەوازی ڕێزدار ئۆجەلان ۆ «ئاشتی و کۆمەڵگای دێمۆکراتیک» ئامانجەکانی لانیکەمی بزاڤی ڕزگاریخوازیانەی باکووری کوردستان دەستەبەر بکا یا نا، قایل بوون بەو ڕادە له دەسەڵات و هێز و شەرعیەتی بڕیار دانی سیاسی بۆ یەک کەس و دروست کردنی جۆرێک له کیش_شخصیت له دەوری ئەو کەسە، هەر چەندیش ئەو کەسە کەسایەتێکی سیاسی و هزری مەزن بێ، هەڵەیەکی گەورەیە که ڕێک ناتەبایە لە گەڵ مەنتقی سیاسەتی دێمۆکراتیک و هەر وەها له گەڵ پراکسیس و ئامانجەکانی خودی پ.ک.ک که بریتین له لە ناو بردنی هەموو هیرارشیەکان و جێبەجێ کردنی سیاسەتگەری ڕادیکاڵی جەماوەری. هیوادارم ڕێبەرایەتی پ.ک.ک. وەڵامی به کردەوەییان به پێی لێک دانەوەوی ستڕاتێژیکی خۆیان له هەنگاوەکانی لایەنی بەرامبەر (تورکیا)، دۆخی هەنووکەیی دنیا و توانایی و زەرفەیەتەکانی سیاسی له ئاستی کوردستان و ناوچەکه دا بێ.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اعلامیه تاریخی عبدالله اوجالان حقیقتاً شگفتانگیز است. این رویکرد به دنبال پیشنهاد دولت باهچهلی رهبر حرب ملی گرای ترکیه شکل گرفت. نظر به جایگاه این دو رهبر در دو طیف متفاوت میتوان امیدوار بود حرکت مبارکی به سمت مصالحه و از طرق دمکرانیک شروع شده است. اما آیا موفق حواهد شد؟
ترکیه کشور متکثری است. اما سه شکاف عمده و قابل توجه دارد. تُرکهای مسلمان سُنّی، کُردهای مسلمان سُنّی و علویها
همه کُردها سُنّیمذهب نیست. علویها هم ترک و کُرد و عرب دارند. اما در میان علویها، علوی بودن از هر عنصر دیگری مهمتر است. با این حساب و با با کمی مسامحه میتوان مسئله را به شکل تُرک کُرد و علوی مطرح کرد. اما این میان یک تفاوت بسیار بسبار اساسی وجود دارد.
کُردها در ترکیه هیج مشکلی با تُرکها ندارند. این یک تعارف سیاسی از زبان مقامات نیست. حقیقتاً همینطور است. رابطه تُرک و کُرد در ترکیه چیزی نظیر رابطه تُرک و فارس در ایران است. مشکل کُردها با جمهوری ترکیه است که بر اساس یک ملت و یک زبان بنا نهاده شده است.
شما اگر دشمن رویکرد پکاکا هم باشید، اما پایبند عدالت باشید، حتماً قبول خواهید کرد که این مشکل کاملاً مشروع است. جمهوری ترکیه به طور سیستمانیک حقوق ملی کُرد را انکار و سرکوب کرده است.
اما علویها نه تنها با جمهوری ترکیه مشکل ندارند، بلکه آن را قبول دارند و حتی عاشق آتاتورک بنیانگذار این جمهوری هستند. تقریباً در تمام انتخابات هم به حزبی رای میدهند که آتاتورک بنیانگذار آن است. علویها در ارکان این حزب هم حضور بسیار بالائی دارند. برای سالها شخص اول حزب از جامعه علوی بود که در انتخابات قبلی با فاصله اندکی فاصله به اردوغان باخت.
برای نشان دادن این تفاوت نگرش یک سؤال متفاوت مطرح میکنم. سؤال : آیا ایالات متحده امریکا مشکل نژادی دارد؟ آیا در امریکا تبعیض علیه سیاهان وجود دارد؟
اگر این سؤال را از باراک اوباما بپرسید که باسوادترین رئیسجمهور سالهای اخیر امریکا و درسخوانده هاروارد بود و خود نیز سباهپوست بود، به شما خواهد گفت هنوز امریکا مسائل نژادی دارد.
اگر از همسر او میشل اوباما بپرسید که زنی باسواد و از هر دو طرف سیاهپوست است، به شما خواهد امریکا مسائل نژادی دارد. میشل اوباما در دور اول انتخاب اوباما حتی حرفهایی در این زمینه زد که حسابی دردسرساز شد. حق هم دارد. او با جان و دل به عنوان یک زن سیاهپوست طعم تبعیض را چشیده است.
حالا اگر این سؤال ار از من بپرسید که نه امریکا را دیدم و نه تجریه زیسته سیاه پوستان امریکا را دارم و نه سواد دانشگاهی باراک و میشل را دارم، با اطمینان به شما خواهم گفت هر دو اوباما اشتباه میکنند. امریکا مشکل نژادی ندارد.
چون تبعیض و مشکل نژادیی دو وجه دارد. وجه اول مربوط به قانون است. این را میتوان حل کرد و امریکا هم حل کرده است. تمانم قوانین فعلی ایالات متحده امریکائی بر اساس برابری هر کسی است که پاسپورت امریکائی دارد.
قوه قضائیه قدرتمند امریکا هم حامی این برابری است. اگر جائی کوچکترین اتفاقی بیفتد که قانون از طرف سفید به ضرر سیاه نقض شود، به شدت با ناقض آن برخورد میشود. حتی ترامپ هم که آشکارا آدم نژادپرستی است، و سفیدترین دولت امریکا را دارد، جرات ندارد کاری بکند که از منظر قانون نژادپرستانه باشد.
وجه دوم مربوط به بدنه جامعه است. این دومی دیگر با وضع قانون و دستورالعمل حل شدنی نیست. اینکه سفید اروپائیتبار در دل خود را برتر از سیاه و مسلمان و بقیه بداند با قانون حل شدنی نیست. طبیعتاً چنین نگاهی تاثیر مخرب خود را هم دارد. مثلاً این سفیدها به ندرت با سیاهان ازدواج میکنند. اگر شرکتی هم داشته باشند به دلایل واهی ایرادی از پرونده سیاهان میگیرند و بیشتر سفید استخدام میکنند.
این مسائل به مروز زمان و با رشد فرهنگ و سطح آموزش در همه طرفها برطرف شدنی است. اگر قرار باشد با وضع قانون و به سرعت حل شود، چیزی نظیر فیلمهای جدید غربی میشود که حتماً باید در فیلم یک زوج همجسگرا باشد. حتما باید یک سیاه هم باشد که نقش آدم خوب را داشته باشد. حتما باید یک مسلمانی هم در فیلم باشد که ابتدا به تروریسم متهم شود و بعد معلوم شود آدم خوبی است. اینها کارهای باسمهای است. حتی ممکن است نتیجه عکس بدهد.
در مورد جمهوری لائیک ترکیه هم که آتاتورک بنیان گذاشت چنین است. این جمهوری مسئله علوی ندارد. در هیچ قانونی رسماً حقی از علویها نقض نشده است. حتی مراسم ازدواج هم در ترکیه به سبک کشورهای اروپائی در شهرداری ثبت میشود و در آن از شرع و خدا و پیغمبر و مذهب کسی خبری نیست. طبعاً اگر زوجی خواست میتواند پیش آخوندی عقد شرعی هم بکند. اما آنچه قانونی است ثبت شهرداری ازدواج است.
قوانین ارث و میراث و قوانین مدنی در ترکیه نظیر کشورهای غربی است. جمهوری ترکیه دین و مذهب رسمی ندارد. با این حساب رسماً و مطابق قانون مسئله علوی ندارد. اما همین جمهوری ترکیه زبان رسمی دارد. یک زبان رسمی هم دارد. این موضوع هم به وضوح نشان میدهد رسماً مسئله کُرد دارد.
با همه اینها در بدنه جامعه ترکیه تبعیض علیه علویها وجود دارد. اصلاً لازم نیست هزار دلیل برای این بیاوریم، یک علوی در ترکیه به این راحتی مذهب خود را آشکار نمیکند. این نشان میدهد که راحت نیست.
در ایران امروز یک نفر زرتشتی وقتی با کسی آشنا میشود بلافاصله زرتشتی بودن خود را اعلام میکند. چون میداند حتی ممکن است قدر ببیند. اما یک بهائی تا از او سؤال نشود معمولاً وارد این مسائل نمی شود. حتی یک سُنّی هم به راحتی وارد این مسائل نمیشود. زمان رژیم قبل هم چنین بود. به عبارت دیگر این تبعیضها فقط در قانون نیست، در بدنه جامعه هم هست. این دومی هم به این راحتی و با دستورالعمل حل شدنی نیست.
در همه جوامع هم وجود دارد. امریکا و فرانسه هم نتوانستند کاملاً این مسئله را حل کنند. یونان هم نتوانسه حل کند. طبیعی است ترکیه هم راه طولانی از این منظر در پیش دارد.
ممکن است گفته شود علویها در ترکیه مثل سایر کشورهای غربی به راحتی بقیه قادر نیستند عبادتگاههای خود را احداث کنند. این نیز کژتابی دارد. جامعه علوی همیشه و به طور تاریخی رازدار بود. متاسفانه هنوز هم وارد یک خودانتقادی مؤثر نشده است.
مثلاً جامعه علوی هنوز تکلیف خود را با اسلام مشخص نکرده است. در اسلام شخصیت محوری پیغمبر اسلام است که در علوی چنین نیست. اسلام شریعت دارد که علوی اساساً فاقد شریعت است. مسلمان انگاشتن علوی مثل این میماند که از دویست سال پیش بهائیها تلاش کرده باشند خود را مسلمان نشان دهند. علویها حتی در شیوه عبادات هم هنوز دچار خودسانسوری هستند.
انصافاً از این منظر اکثریت جامعه ترکیه بسیار پیشرفت کرده است. در انتخابات قبل نزدیک بود کسی از جامعه علوی رئیسجمهور ترکیه شود. اما جریانهای علوی هم به این اندازه در تعمیق دمکراسی موثر بودند؟
جامعه علوی از سُنّی افراطی بیزار است، حق هم دارد، اما تقریباً و یکسره حامی جنایتکارترین و فرقهگراترین رژیم جهان یعنی بشار اسد بودند که در اصل حکومت علویها بود. تقریباً محال است در یک محفل علوی از این صحبت شود که تنها حکومت علوی منطقه جنایتکارترین رژیم منطقه هم بود.
متاسفانه سالهاست جریانهائی از جامعه علوی در پکاکا نفوذ بالائی دارند. مسئله آنها هم مسئله کُرد نیست. با جمهوری ترکیه هم مسئله ندارند. در ضمن چنان دلداده همسایه شرقی ترکیه هستند و با حکومت آن دل و قلوه رد و بدل میکنند که گوئی مهد دمکراسی و حقوق بشر است و شاه اسماعیل صفوی مرشد اعظم علوی هم در رأس آن است. آیا در چنین شرایطی راهکار اوجالان پذیرفته خواهد شد؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دلار 90 هزار تومان شد. این عدد به شکل نمادین حاوی تضاد ترسناکی است. شصت لیتر بنزین سهمیهای هم نود هزار تومان میشود. تو خود حدیث مفصل بخوان که اوضاع از چه قرار است.
چنان وضع پیچیده شده است که حتی قادر به افزایش قیمت بنزین هم نیستند. قادر به هیچ کاری نیستند. البته و اگر با این فرمان مسئولان به زحمات خود ادامه دهند شاید بتوانند یک معنای دیگر هم به برابری تومان در مقایل دلار اضافه کنند. اما فعلاً راه طولانی در پیش است. چون با صدهزار تومن و دویستهزار تومن افزایش قیمت دلار حالاحالاها مقصود حال نخواهد شد.
"تومان" واقعی ده ریال است. اما در بستر جامعه معانی مختلف و سیّالی دارد. میان این معانی ضرایب بیرحمانهای برقرار است. بستگی به بازار هم دارد. مثلاً در بازار خرید و فروش مسکن چند سالی است که منظور از یک تومن یک میلیارد تومن است. اما در رهن و اجازه چنین نیست. تومن همزمان دو معنی دارد. در عبارت "پنحاه تومن اجازه و دو تومن رهن" تومن اولی اشاره به یک میلیون تومان دارد. منظور از تومن دومی هم دو میلیارد تومان رهن است.
اما از نیم قرن پیش خوشبختانه رابطه دلار با تومن واقعی، و تومن مصطلح، از یک ثبات ریاضی برخوردار است. همواره مضربی از هزار است. و به نظر میرسد چنین نیز خواهد ماند.
دلار هفت تومانی اوایل انقلاب معروف است. اما حقیقت این است که آن هفت تومان اکنون برای خیلیها ملموس نیست. چون حاوی هیچ مضربی نیست و واقعی است. بنابریان باید توضیح داد آن هفت تومن هفتاد ریال بود. هفتاد ریال هم ملموس نیست. سالیان طولانی است که از ریال و تومان واقعی در بازار خبری نیست.
با این حساب هفت تومن بعدی در واقع هفت هزار تومن بود. سال 97 مسئولان بعد از چهار دهه کار و تلاش و زحمت توانستند ارزش تومان را هزار برابر کاهش دهند و دلار دوباره هفت تومن شود. این هفت تومن کاملاً ملموس بود.
آیا گام بعدی هم چهل سال دیگر لازم دارد؟ برای اینکه دوبار دلار هفت تومنی بر سر زبانها بیفتد این بار هر دلار باید معادل هفت میلیون تومان بشود.
خدا عالم است در ادامه راه و برای طی این مسیر دشوار و طولانی به چه تعداد مدیر باکفایت و خدوم و سالم و زحمتکش و تحصیلکرده چون پزشک لایق دکتر علیرضا زاکانی نیاز خواهد بود. مسئولان شبانهروز مشغول هستند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
لطفاً بیآنکه اندکی علائق خود را دخیل کنید، یک بار دیگر جنبش زن زندگی آزادی را در نظر آورید. چه اتفاقی در بدنه جامعه افتاد؟ چه تصویری رسانههای حکومتی و رسانههای بودجهبگیر خارجی از بدنه جامعه و جنبش مخابره کردند؟
از اعتراضات گسترده در مناطق کُردنشین خبر داریم. اما از همه مهمتر اعتصابات بود. گروههای کُرد موفق شدند چندین اعتصاب بسیار موفق را سازماندهی کنند. همین چند وقت پیش هم در اعتراض به یک حکم اعدام چنین موفقیتی داشتند.
در آذربایجان اتفاق عجیبتر هم افتاد. هیچ کس نمیتواند دقیقاً بگوید در شهرهای مهم آذربایجان و در بدنه جامعه چه خبر است. اما با اطمینان میتوان گفت از خرداد سال 1385 به بعد تنها جریانی که در این شهرها قدرت تحرک اجتماعی دارد، نحلههای متفاوت همان جنبش مدنی و مترقی است که بحمدالله از جلائیپور اینها تا امیر طاهری آنها در معدود مسائلی که با هم اتفاق نظر دارند پانترکیست نامیدن کل این جریان است.
ربع قرن است عملاً شهرهای مهم آذربایجان در هیچ جنبش سراسری مشارکت فعال ندارند. هر حرکتی هم در آذربایجان رخ میدهد بقیه ایران با آن همدلی نشان نمیدهد. عملاً شاهد یک جدائی عاطفی هستیم. در جنبش سبز اصلاحطلبان هر چه تلاش کردند تبریز مثل تهران و اصفهان درگیر این جنبش نشد.
در عین حال شاهد این هستیم که جریانهای کُرد و تُرک در غرب کشور حتی قادر نیستند به شکل مسالمتآمیز در خصوص شیوه اندازهگیری قطر کهکشان راه شیری هم گفتگو کنند.
با همه اینها، در جنبش زن زندگی آزادی که به نام یک دختر کُرد شروع شد، فقط در همان روزهای اول دهها نفر در مشگینشهر دستگیر شدند. گرچه جنبش در آذربایحان به اندازه کردستان و بلوچستان و شهر تهران استمرار نداشت، اما بعد از آن همه جدائی مشارکتی این چنین، علیالاصول باید به بحثهای کارشناسی دامنهدار منجر میشد.
رسانهها بودجهبگیر چه کردند؟ چه تصویری از کل جنبش زن زندگی آزادی ارئه کردند؟ درست نیست بگوئیم یکسره ابتذال بود. اما اگر کسی فقط از منظر این رسانهها جنبش را دنبال میکرد، حتماً به این نتیجه میرسید انگلالسلطنه نفر اول این جنبش است.
یک جریان انگل به رهبری انگلزادهی منتظرالکودتائی که دهها سال است حتی بانی یک کُنش موفق در ایران نبوده است، و تنها چیزی که در جریان جنبش ارائه کرد شعار "مرگ بر سه مفسد ملا چپی مجاهد" بود تا هر چه بیشتر حقارت خود را نشان دهد، به مدد رسانه موفق شد همه چیز را آلوده به ابتذال کند.
کشور در سختترین شرایط تاریخ معاصر خود است. از زمانی هم که رسانه هایی چون منوتو پیدا شدند این شرایط سخت دچار بالاترین سطح ابتذال هم شد. از نالایقی که دهها سال است در سرزمین فرصتها یک شغل آبرومند هم برای خود نیافته است، تصویر رهبری برای دوران گذار ارائه شد. از شکنجهگر بدنام ساواک با افتخار رونمائی شد.
چه باید کرد؟
در ترکیه و مخصوصاً بعد از کودتا طرفداران ثروتمند حزب حاکم یکی یکی سراغ رسانههای معتبر رفتید و خریدند. سیانانتُرک قبلاً یک رسانه حرفهای و معتبر بود. اکنون وقتی صحبت از اردوغان است کارکردی نظیر ارتباط الجزیزه و امیر قطر دارد.
رونامهنگاران مستقل و به نام ترکیه چه کردند؟ سراغ شبکههای اجتماعی و مخصوصاً یوتیوب رفتند. بعضاً میلیونی دنبالکننده پیدا کردند. در مواردی حتی موفق شدند مالکان جدید را وادار به عقبنشینی کنند. چرا درایران روزنامهنگاران خوشنام و مستقل این کار را نکنند؟
و اگر چنین کاری کردند بهترین کار حمایت گسترده از آنهاست. ای کاش صاحبنظران و تحلیلگران هم بیشتر با این کانالها مصاحبه کنند. ایران روزنامهنگاران کاردان و شریف و مستقل کم ندارد.
پیشنهاد میکنم لطفاً به این صفحه بروید و سابسکرایب کنید.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
هوش مصنوعی چین
وقتی سال 1368 شروع به کار نرمافزار کردم بزرگترین شانس من این بود که خیلی زود در پروژه فروش بلیط قطار دستیار اول مهندس همایون حریری شدم. همایون هم تحصیلات بالائی داشت و هم مهندس بسیار خوشفکر و خلاقی بود. ایشان از بنیانگذاران شرکت همکاران سیستم هستند.
هنوز که هنوز است و بعد از 35 سال همچنان در شگفتم که چطور همایون توانست با امکانات آن تاریخ و روی کامپیوترهای شخصی و تحت سیستم عامل بسیار بسیار ناتوان داس، برای رزواسیون بلیط، سیستمی کاملاً کارآمد و تحت شبکه طراحی کند.
این سیستم تحت یک شبکه محلی بود. طبعاً چنین امکانی نداشت که مثلاً کسی از تبریز به آن متصل شود و بلیط رزرو کند. در آن تاریخ چنین کارهایی در انحصار کامپیوترهای بزرگ مینفریم بود. مینفریمها بعضاً قادر بودند به صدها ترمینال که از راه دور و با خطوط خاص به آن متصل میشدند سرویس دهند. همین هم محدودیت بزرگی بود. مثلاً در تهران ایرانایر در میدان فردوسی و دو سه جای دیگر دفاتری داشت که آنلاین بلیط میفروخت.
اما سیستمی که مهندس حریری طراجی کرد روی کامپیوهای شخصی بود. سیستم عامل داس حتی این امکان را نداشت که روی یک کامپیوتر دو برنامه اجرا کند. آنوقت در این سیستم بعضاً 20 بلیط فروش همزمان به سرور وصل میشدند و بلیط میفروختند.
تاکید می کنم هیچ امکانی در کار نبود. Btrieve ناول هم بعد از طراحی این سیستم فراگیر شد. اهل فن میدانند اینکه یک بلیط تکراری فروخته نشود و یا وقتی بلیطفروش یک صندلی و یا یک کوپه را برای مسافری رزرو میکند سیستم معطل نشود با امکانات فعلی هم قدرت طراحی بالا لازم دارد.
اما این سیستم بدون هیچ کدام از امکانات امروزی همه امکانات یک شبکه محلی فوقالعاده مدرن را برای اجرا داشت. همه چیز آن هم ابتکاری بود. من چه شانسی داشتم در همان ابتدای شروع به کار دستیار چنین مهندسی شدم.
فایلسرور ما در راهآهن یک دستگاه پیسی مدل 286 بود. اصلاً نمیدانم چطور برای شما توضیح بدهم که چی بود. ایستگاههای کاری هم پیسی XT با سیپییوی 8086 بود. بزرگترین هارددیسک ما روی سرور 40 مگابایت ظرفیت داشت.
حقیتقاً محدویت هارددیسک را هم نمیدانم چطور توضیح دهم تا ملموس باشد. مثل دلار هفت تومنی قبل از انقلاب است. اکنون برای خیلی از جوانان باید توضیح داد منطور از هفت تومن هفت هزار تومن نیست، فقط هفت تا تک تومنی است، هفتاد ریال است. تازه باز هم تصور آن ساده نیست.
در خصوص هارد چهل مگابایتی هم عرض بکنم اکنون وقتی با دوربین عکس میگیریم بعضاً سایز هر عکس سه مگابایت است. یعنی حداکثر بیست تا از این عکسها روی آن هارد جا میشد. تازه همه این فضا هم در اختیار نبود. سیستم عامل و فایلسرور ناول نتویر هم جا لازم داشت.
وقتی محدودیت بالاست، طراح سیستم نه تنها فرصت هیج اشتباهی ندارد، بلکه باید از هر امکان محدودی هم صدرصد بهره ببرد. اگر متغیری را میتوان یک بایت در نظر گرفت، اختصاص دو بایت برای او گوئی ارتکاب جنایت جنگی است.
یک صحنهای از آن تاریخ همچنان مثل پرده سینما جلوی چشم من است. در اتاق سرور نشسته بودم. مهندس حریری وارد شد و گفت یک سرور جدید 386 خریدیم که هفناد مگابایت ظرفیت هارد آن است و دیگر نگران بکآپها نباش و فضا به اندازه کافی خواهی داشت.
همه کدهای این شاهکار مهندسی را اکنون روی فلاپیدیسک دارم. اما بدبختانه دیگری درایوی برای خواندن ندارم. حتی نمیدانم سالم ماندند یا نه.
من با این فرهنگ سی سال دیگر به کار نرمافزار ادامه دادم. محال بود یک بایت فضا را هدر بدهم. این وسواس حتی در صنعت نوشابه با چالشهای بزرگ هم مواجهام میکرد.
مثلاً سال 73 حتی تصور اینکه روزی یک کامیون بیش از سه هزار جعبه نوشابه حمل کند ممکن نبود. متغیر جهت ثبت را هم متناسب با این محدویت لحاظ کردم. اما به فاصله ده سال نوشابههای خانواده و بستههای کوچک و کامیونهای مدرن به بازار آمد. بعضاً بیش از 32 هزار بسته در آنها جا میشد و آبروی متغیر من را میبرد.
دو راه پیش رو بود. یا باید کامیونها از وسط نصف میشدند که متاسفانه این امکان فراهم نبود، و یا من تن به شکنجه ریاستراکچر کردن این همه دیتا در این همه شرکت میدادم. طبعاً اتفاق دوم افتاد.
در تمام این سالها از دست جوانها عذاب کشیدم که میگفتند ول کن این همه وسواس را. یعنی چه اینطور بنویسیم سرعت بالا میرود و آنطور طرح کنیم فضا کم اشغال میشود؟ چقدر سرعت بهتر میشود؟ چقدر در فضا صرفهجوئی میشود؟
بیراه هم نمیگفتند. سرعت پیشرفت سختافزار چنین طراحیهایی را کاملاً به حاشیه برد. اکنون جوانی که پشت سیستم مینشیند و برنامهای را شروع میکند دست به نقد یکی دو گیگ فضای رم و هارد را به خود اختصاص میدهد و آب هم از آب تکان نمیخورد. آنوقت کسی در فکر یک بایت باشد؟
این روزها که هوش مصنوعی چینی خبر اول جهان تکنولوژی شده است در دل من هم غوغائی به پا شده است. با این خبر به سال 1368 و میدان راهآهن تهران پرتاب شدم و طراحی شاهکار و پر از خلاقیت و ابتکار یک مهندس بسیار باهوش ایرانی جلوی چشمام آمد.
مهندسان چینی چون به سختافزارهای بسیار پیشرفته دسترسی نداشتند، همه توان خود را روی طراحی بهتر الگوها و نرمافزارها گذاشتند و موفق هم شدند. تا اینجای کار به نظر میرسد سلیکونولی هم در شگفت از توان مهندسی آنهاست.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
1403/11/07
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
پُست قبلی من را فیسبوک حذف کرد. محدودیتهائی هم بر این صفحه اعمال کرد. کامنتهای دوستان و خاصه کامنتهای بسیار خواندنی سیف سیداوالی عزیز همه حذف شد. درسی هم برای من شد تا مطالبم را بیشتر در لاگسایت خودم نهالستان بنویسم.
در آن پُست گفته بودم فقط سوگُلی شما عقل کُل نیست. عزیران ما هم در این هفتاد سال فقط با قربانی کردن جان خود آپارتاید و نژادپرستی را ناکام نگذاشتند. هوشمندی خارقالعاده هم یار و یاور آنها بوده است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اگر بخواهیم بیطرفانه نظر دهیم، همواره باید توان نظامی و امنیتی و جاسوسی اسرائیل را تحسین کنیم. اسرائیل در طول تاریخ هفتاد ساله خود کارهای شگفتانگیزی کرده است.
اما در این نظر یک خطای بزرگ و یک نادیدهانگاری بسیار بزرگتر هم وجود دارد. در خصوص خطا نکاتی را نوشتم و جداگانه منتشر خواهم کرد.
عجالتاً عرض بکنم دولتها در جهان امروز خیلی کارها میتوانند بکنند. خاصه اگر به تکنولوژی پیشرفته دسترسی داشته باشند. و اگر دولتی از رانت اسرائیل هم برخوردار باشد که به احدی در جهان جوابگو نیست کار سادهتر هم میشود. جزئیات این مسئله بماند برای آن یادداشت.
اما آنچه در این ماجرا دیده نمیشود، توان خارقالعاده و نبوغآمیز فلسطینیها در مبارزه با همین اسرائیل است.
اسرائیل در بیش از هزار کیلومتر دورتر از حاک خود و در امنیتیترین نقطه تهران اسماعیل هنیه را چنان ترور کرد که آب از آب تکان نخورد. رهبران حزبالله را یکی یکی و بعضاً دستهجمعی حذف کرد. موساد سالهاست عملاً بچهتهرون شده است. مامور موساد صبحها سر کار میرود و تروری میکند و عصر به خانه بر میگردد. لابد در خارج از ساعت اداری اضافهکار و حق ماموریت هم میگیرد.
اما درست در بیخ گوش اسرائیل، و در یک وجب غزه که صدرصد هم محاصره است، یحیی سنوار بزرگترین دشمن اسرائیل و طراح عملیات 7 اکتبر بعد از یک سال جنگ و در یک نبرد تن به تن مثل یک قهرمان کشته شد. حماس گروگانها را هم تا آخرین لحظه در آن یک وجب جا دست خود نگه داشت.
فلسطینی در این مبارزه عملاً تنهاست. هیچ رانتی ندارد. دولت ندارد. بسیاری از قدرتهای بزرگ مبارزه فلسطین را تروریسم میدانند. کشورهای عربی از مبارزه مسلحانه فلسطین حمایت نمیکنند. ایران هم که میگویند به حماس سلاح میرساند چنان زیر رادار است که سالهاست به حزبالله خودش از مرز زمینی در اختیار خودش هم نمیتوانست به راحتی سلاح برساند.
این همه سلاح، این همه برنامهریزی، این همه تونل، این همه شناخت دقیق از داخل اسرائیل، این همه ناکام گذاشتن یکی از قویترین سیستمهای جاسوسی جهان، آن هم در یک جای بسیار کوچک و بیخ گوش اسرائیل، فقط به عزم راسخ و ایمان قوی نیاز ندارد. به برنامهریزان و طراحانی هم نیاز دارد که اتقاقاً کار آنها در حد نبوغ است. نه اسرائیل که همه امکانات جهان را در اختیار دارد.
این نکته را اسرائیل از همان روز اول فهمیده بود. عملاً گفتند باید مرتکب نسلکشی شوند تا از دست غزه رهائی یابند. با همین هدف هم آمدند. کم هم نگذاشتند. جنایتی نماند که مرتکب نشوند. از غزه چیزی باقی نماند.
اما مقاومت تاریخساز غزه و نبوغ باورنکردنی فلسطینی کار را به اینجا رساند که میبینیم. هم حماس و هم غزه هر دو سر جای خود هستند. این یعنی شکست کامل اسرائیل.
البته اسرائیل در شخم کردن یک منطقه بیدفاع و کشتار دهها هزار بیگناه کارنامه درخشانی داشت. اما این کار از هر ارتش جنایتکاری بر میآید. ارتش نالایق بشار اسد هم این کار را کرد. فقط یک فرق داشتند. اسرائیل هرگز بمب کم نیاورد و طبعاً لازم نشد به بمب بشکهای متوسل شود.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
آدم گاهی فکر میکند این غربیها لابد جوهره دیگری دارند. سال 2015 داعش چند عملیات مرگبار تروریستی در پاریس انجام داد. تروریستها فراری شدند. چند نفر از آنها به بلژیک رفتند.
جزئیات یادم نیست اما پلیس بروکسل رد آنها را گم کرد. پلیس محل اختفا را یافته بود اما حکم بازرسی نداشت. تا حکم بیاید فرصت از دست رفت.
خیلی خیلی کار دشواری است که من و شمای ایرانی در چنان شرایطی دستکم در دل نگفته باشیم : «لعنتی ول کن این لوسبازیها را و بزن برو دیگه!»
حالا شما به میگوئید اینطور نیستید؟ خیلی غربگرا هستید؟ خیلی تابع قانون هستیند؟ مثل بلژیک؟ و این کافر هم شما را به کیش خود میپندارد؟
خیلی خوب! اگر راست میگوئید همین الان و همین الان گفته خودتان را نزد خودتان راستیآزمائی بکنید. همین الان و همین الان از ته ته دل و از صمیم قلب بگوئید با هر نوع ترور در هر شرایطی و در هر کشوری مخالف هستید.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
برای غزه
از وقتی هجوم نظام آپارتاید اسرائیل به غزه آغاز شد، به یاد مردم غزه آهنگ بسیار دلانگیر و زیبای ماحزون قیرمیزیگول با عنوان "یکیلمادیم" را بارها گوش دادم. (کامنت اول)
شعر این آهنگ گوئی از سالها پیش برای مردم غزه نوشته شده است. کاش نسخه عربی هم داشت. چند بند آن چنین است :
با دردها و رنجها و تنهائیهایم به اینجا رسیدم
از پا نیفنادم، ایستادهام
فقر و مصیبت را تحمل کردم، اما همچنان هستم.
در مقابل ظالمان و ستمگران و بدکاران و شرفسیزها کوتاه نیامدم
من فرزند این سرزمین هستم. شکست نخوردم
از درد از تنهائی از فقر زمین نخوردم، اینجا هستم
ایستادهام
در این جنگ ویرانگر دو چیز را جهان به وضوح فهمید. اول اینکه باور رایج این بود اسرائیل تحمل جنگ بلندمدت را ندارد. اما در این جنگ نشان داد برای مدت طولانی هم میتواند بجنگند.
البته ویران کردن غزه و کُشتن هزاران بیگناه در باریکهای که نه توپ و نه تانک و نه پدافند و نه نیروهای هوائی دارد از ارتش مالدبو هم بر میآید. لازمه چنین کشتاری برای هر ارتشی نفرت از دیگری و شهوت آدمکشی است. خروس جنگیهای صهیونیست با این نفرت و شهوت بزرگ میشوند.
با همه اینها جنگ اسرائیل فقط در غزه نبود. فقط هم ارتش اسرائیل درگیر نبود. اسرائیل در این جنگ دقیقاً جنگ مثل یک ابرقدرت جنگید.
این همه پرواز هواپیماهای بسیار پیشرفته و بسیار گران، این همه محافظت از شهرهای خود، این همه بمبهای ویرانگر، این همه تسلط اطلاعاتی بر کشورهای پهناور منطقه، این همه جاسوسی در حد کاشتن بمب در پیجر، نمیتواند فقط محصول نبوغ و تکنولوژی و شرارت و رذالت و ثروت یک فرقه بسته در یک جامعه غیرنرمال باشد.
بسیاری از این کارها در جهان امروز مختص ابرقدرتهاست. اسرائیل اغلب ویژگیها یک قدرت محلی را هم ندارد. اما موفقتر از قدرت بزرگی چون روسیه در اوکراین جنگید. همه چیز هم ریشه در به هیچ انگاشتن قوانین بینالمللی نداشت. توان بلندمدت نظیر یک ابرقدرت را هم لازم داشت.
هلند و دانمارک و فنلاند و نروژ اگر بخواهند هم نمیتوانند برای بیش از یک سال در چنین سطحی درگیر جنگ بمانند. آن در شرایطی که با نفرت جهانی مواجه هستند. ترکیه با نزدیک نود میلیون جمعیت و ارتش قوی نمیتواند این همه مدت در حال جنگ باشد. عربستان سعودی هم در یمن نتوانست.
ابرقدرت بودن پارامترهای زیادی لازم دارد. این که مثلاً هلند با آن همه ثروت و پیشرفت ناو هواپیمابر ندارد، فقط به این دلیل نیست که نمیخواهد. یک ناوهواپیمابر امریکائی ممکن است از نیروی هوائی هلند هم بیشتر هزینه داشنه باشد. حتی اقتصاد بسیار ثروتمند هلند هم سایز این حرفها نیست.
مسئله فقط اقتصاد نیست. تکنولوژی بسیار پیشرفته هم نیست. عزم ملی فراگیر هم نیست. اینها لازم است اما کافی نیست. بعضی کشورها ذاتاً فاقد ویژگی ابرقدرت شدن هستند.
ممکن است روزی هند قویترین مرکز فضائی جهان را داشته باشد که حتی موفقتر از ناسا عمل کند. ممکن است روزی هند ارتشی به قدرت ارتش امریکا داشته باشد. اما کشور ابرپیشرفته سوئیس با دو دانشگاه در حد MIT هم قادر به این کارها نیست. کمااینکه مرکز تحقیقات سرن سوئیس هم بیشتر اروپائی است.
فرانسه یک قدرت نظامی تاریخی است. اما در قضیه سوریه وقتی با مخالفت امریکا مواجه شد جرأت ورود به جنگ با رژیم بشار اسد را پیدا نکرد.
حتی تضمینی نیست در آینده چین هم بتواند ابرقدرتی نظیر امریکا بشود. چون جغرافیای شگفتانگیز امریکا را ندارد. همسایههای امریکا را ندارد. ابرقدرت بودن خیلی ویژگیها لازم دارد.
در این جنگ پانزده ماهه درست به همان دلیلی که اسرائیل توانست مثل یک ابرقدرت بجنگند، به همان دلیل هم در آینده شکست خواهد خورد. چند ده سال برای تاریخ رقمی نیست.
اسرائیل بر اساس اشغالگری و نفرت و آپارتایدی شکل گرفته است که هرگز در شرایط نرمال قابل دوام نیست. باید همواره ظرفیت یک ابرقدرت را داشته باشند تا بتواند ادامه دهد.
ابرقدرت حامی اصلی هم همواره اینگونه باقی نخواهد ماند. حتی ترامپ هم فهمیده است این نتانیاهو چه حرامزادهای است. امریکائی که امروز برای تداوم قدرت انحصاری خود به گریلند هم نظر دارد، بالاخره روزی خواهند فهمید در قضیه اسرائیل عملاً مستعمره صهیونیسم شده است. و چنین هزینهای نه ضرورت دارد و نه قابل تداوم است. فقط کافی است تا آن روز فلسطین زنده بماند. و غزه نشان داد فلسطین مرگ ندارد.
این دومی حتی باور نکردنی است. من شخصاً بیش از چهل سال است عملاً مثل یک فلسطینی آرمان فلسطین را دنبال میکنم. روز اول این جنگ هم نوشتم اسرائیل پیروز نخواهد شد. (کامنت دوم)
اما بعید است در جهان عرب هم کسی از همان ابتدا میتوانست حدس بزند مقاومت غزه چنین تاریخساز خواهد شد. این مقاومت در کجای جهان نظیر داشت؟ شاهدی و نمونهای برای آن سراغ دارید؟
غزه همه چیزش را از دست داد. هر روز صدها کشته داد. خانه سالم باقی نماند. اما همچنان ماند و ایستاد و به اشغالگران و جنایتکاران گفت من اینجا با دردهایم و با تنهائیهایم ایستادهام، اینجا وطن من است، آن کس که باید برود تو هستی.
در ضمن غزه نشان داد فقط حماس نیست. حماس از دل چنین مردمی برآمده است. مردمی که با این همه درد و رنج و مصیبت و از دست دادن عزیزان خود خم به ابرو نیاوردند و پانزده ماه مقاومت کردند. حسرت یک آه و یک تظاهرات علیه حماس را هم بر دل جنایتکاران گذاشتند.
حماس نبابتی هم نیست. نیابتی حزباللهِ اینهاست که حتی در مذاکرات آتسبس لبنان نه به خودش و نه به اربابش اجازه مشارکت مستقیم ندادند. اما حماس همواره یک طرف میز مذاکره بود. در نهایت هم با آتشبس موافقت کرد. همان حماسی که قرار بود دیگر نباشد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
برای ابراهیم نبوی
اواسط دهه هفتاد شمسی یکی از دوستان قدیمی من که خود و همسرش هر دو دبیر بودند، خانه قدیمیشان در خیابان برغان کرج را فروختند و به یک محله خوب تهران آمدند.
مدتها بعد از آمدن همچنان برای خریدهای هفتگی به کرج میرفتند. میگفتند کرج خیلی عالی است. شکوه و شکایت میکردند که در تهران یک خرید درست و حسابی هم نمیشود کرد. شگفت اینکه بعضاً چیزی را از فروشگاهی در کرج میخریدند که بهتر از آن در نزدیکی منزل آنها بود.
اصل قضیه چیز دیگری بود. در آن محله که در کرج زندگی میکردند از قدیمیها بودند. میدانستند کدام میوهفروش چه رفتاری دارد. خوب و بد محله را بلد بودند. میدانستند چه کسی باانصاف و چه کسی بیانصاف است. مغازهدارها با آنها سلاموعلیک میکردند. گاهی به شاگردان خود برخورد میکردند و احترام میدیدند. گاهی با همکاران قدیمی خود روبرو میشدند و احوالپرسی میکردند. خانواده دوستان بچههای خود را میشناختند. بعضاً با آنها رفت و آمد داشتند.
همه چیز برای آنها در کرج آشنا بود. وطن یعنی همین. وقتی هم به تهران آمدند اغلب این چیزها را از دست دادند. غُربت هم یعنی همین.
به ابراهیم نبوی هزار و یک نقد وارد است. اما نبوی خیلی ایرانی بود. در ایران ابراهیم نبوی بود. در ایران دوستداشتنی بود. در ایران میشد با او مخالفت کرد. در ایران میشد حتی از او متنفر بود. چنین آدمی چطور این همه سال این همه غُربت را دوام آورد؟
روحش شاد و قرین رحمت الهی باد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
Arkadaşlar,
Dostların biri mene çox önemli bir deyta vermişdi. Teessüfle unutmuşam kim idi. Cereyan böyle idi: sovyetler dağılanda Azerbaycan cümhuriyyiti musteqil olanda kimlik meselesi araya gelir. Biz kimik? Dilimizin adı ne?
Dilimizin adı Türkce, sonra bir idde deyir Azerbaycanca/Azerbaycan dili/Azeri. Teessüfle “Azerbaycanca” berende olur.
Amma "Türkce”nin iki guruh terefdarıdı: birisi Türk milletçileri, tebiidi neden. Ikincisi çox önemli, Ermeni guruhları istir dilin adı ve kimlikin adı Türk olsun. O da belli neden.
Bunu hansı dost mene deyip? Kaynağını tapa bilmiram. Memnun olaram mene xeber versez, menim yadımdan çıxıb.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
ارسال یک نظر