راهنما، جستجو، فهرست مقالات
و مطالب مورد توجه خوانندگان

۱۴۰۴ آبان ۲۶, دوشنبه

آرشیو فیس‌بوک – سال 2022

پاپ بندیکت شانزدهم درگذشت. یک بار ایشان نظری در خصوص یهودیان دادند که به نظر من یک نماد تمام و کمال از تفاوت انسان تربیت شده در فرهنگ مدرن غربی با فرهنگی است که من و شما همچنان اسیر آن هستیم و حالا حالاها هم اسیر آن باقی خواهیم بود. مخصوصاً که این روزها در ایران مشغول ایام فاطمیه هستند.

در مذهب کاتولیک پاپ نقش جانشین مسیح را دارد. پاپ بندیکت شانزدهم به محافظه‌کاری شهره بود. حتی اجازه دسترسی به آرشیو کهن کلیسا را هم نمی‌داد. اما همین پاپ در تفسیری باورنکردنی گفت در کتاب مقدس مسیحیان چیزی یافت نمی‌شود که پایه و اساسی برای آزار یهودیان باشد. پاپ گفت باور ندارد یهودیان نقشی در ماجرای به صلیب کشیده شدن مسیح داشته باشند.

در انجیل یعنی بالاترین متن مقدس مسیحیان به وضوح قصه مرگ عیسی مسیح روایت شده است. در انجیل نقش فریسیان و کاهنان و بزرگان دین یهود در محاکمه و به صلیب کشیده شدن عیسی مسیح غیرقابل انکار است.

پاپ محافظه‌کار که یک عمر انجیل را به زبان اصلی خوانده است و برای دیگران هم به هزار زبان درس داده است، چگونه و با چه مکانیزمی به چنین استنباطی رسید؟

جواب واضح است. در انجیل هم چنین جوابی نیست. هر انسان متمدنی که به بدیهیات زندگی متمدنانه در جهان امروز پایبند باشد، می‌فهمد که نمی‌توان بزرگان یک دین را قاتل پیامبر دین خود دانست، و در عین حال با پیروان همان دین زندگی مسالمت‌آمیز و به دور از هر گونه کین‌توزی داشت.

در جهان مدرن هر اندیشه‌ای که مبتنی بر نفرت از دیگری باشد هیچ جایگاهی ندارد. پاپ بندیکت شانزدهم محافظه‌کار هم تربیت‌شده همین جامعه مدرن بود.

وفات حضرت فاطمه یکی از فرقه‌گرایانه‌ترین روایات شیعه است. حتی بیان آن هم بلافاصله به نفرت از عقاید صدها میلیون مسلمان دیگر منتهی می‌شود.

طبعاً در کتاب مقدس قرآن چنین چیزی نیست. علمای سواد اعظم جهان اسلام هم کشتن دختر پیامبر به دست صحابی نامدار پیامبر آن هم بلافاصله بعد از وفات پیامبر و در حضور سایر یاران پیامبر را امری مضحک می‌دانند. حتی اگر در صحیح بخاری هم برای آن روایت متواتر نقل شده باشد. میان علمای بزرگ شیعه هم اتفاق نظر کاملی در این خصوص نیست.

به عبارت دیگر در مقام مقایسه با مسئله تاریخی گلیسای کاتولیک که تقریباً هیچ راه فراری هم برای آن نیست، در مذهب شیعه همه چیز حیّ و حاضر است تا از این روایتی که به نفرت بی‌امان دامن می‌زند بی سر و صدا گذر شود. 

اما آخوند فرقه‌گرا مگر ول کن ماجراست. شگفت اینکه وحید خراسانی در زمان ریاست جمهوری علی خامنه‌ای و اکبر هاشمی رفسنجانی نتوانست آنها را راضی کند تا وفات حضرت فاطمه را رسما شهادت اعلام کنند. اما در نهایت موفق شد چنین چیزی را به تصویب محمد خاتمی اصلاح‌طلب و مدعی گفتگوی تمدن‌ها برساند. و موفق هم بشود.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

متاسفامه ابراهیم مهاجر در مراسم چهلم آیلار حقی دستگیر شده است. رفقا خبری از ابراهیم دارید؟ تماسی با خانواده داشته است؟ معلوم است کجا زندانی است؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

آیا دلار دوباره هفت تومن خواهد شد؟

وقتی انقلاب شد دلار هفت تومان بود. یعنی هفت دانه سکه ده‌ریالی. بعد از انقلاب مدام قیمت دلار بالا رفت. رکورد پشت رکورد شکست. از هزار تومان رد شد و دوباره اوج گرفت و به بیش از چهار هزار تومن رسید. اواخر سال 96 اوج دیگری گرفت. این بار بعضی از اقتصاددان‌های مخالف رژیم که عموماً هم معاند بودند به این نتیجه رسیدند هدف دلار هفت هزار تومانی است. تا بگویند دلار در رژیم قبلی هفت تومن بود الان هم هفت تومن است. 

این پیش‌بینی خیلی زود در هم شکست. بعضی‌ها گفتند به برکت 9 دی دلار نه هزار تومان خواهد شد. این قیمت هم مثل خود 9 دی کف روی آب بود و خیلی زود بر باد رفت. بعد گفتند هدف 22 تومن به نشانه 22 بهمن است. این هم نشد.

امروز دلار از 43 تومن عبور کرد. عنقریب 44 تومان را پشت سر خواهد گذاشت. با این حساب تعداد سالهای استقرار نظام الهی هم مد نظر اقتصاددانان رژیم نیست. پس چه هدفی دارند؟ کدام کار نظام بی‌حساب و کتاب بوده است که این دومی باشد؟ حتماً برنامه‌ای در کار است.  

به نظر من هدف همچنان دلار هفت تومنی است. راه درازی پیش‌روست اما محقق خواهد شد. مشکل اینجاست که به دلار هفتاد هزار تومانی و یا حتی ده برابر آن در زبان شفاهی هفت تومن گفته نخواهد شد. مردم هم همکاری نمی‌کنند. اینجاست که اقتصاددانی مثل دکتر محسن رضائی با معدل 19 و ‌خورده‌ای ورود خواهد کرد. کاری خواهد کرد که از دولت شش کلاسه فقط شش صفر بی‌ارزش آن در یادها بماند و دلار دوباره هفت تومن بشود. این خط و این هم نشان.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

همه دانشجویان دانشگاه خواجه نصیر آزاد شدند. خبر فوق‌العاده‌ای است. مقاومت مدنی درخشان بچه‌ها نتیجه داد. از همان ابتدا هم معلوم بود نتیجه خواهد داد. این مقاومت در جنبش دانشجوئی کم‌نظیر و شاید بی‌نظیر بود.

از حدود یک ماه پیش وقتی دانشگاه تقریباً به حالت عادی برگشت و دانشجویان کم کم به سر کلاس‌ها برگشتند، سیستم سرکوب طبق معمول پُررو شد. دانشجویان معترض را شناسائی و به شکل فله‌ای دستگیر کردند. قصد "انتقام سخت" از دانشگاه را داشتند تا دیگر به فکر هیچ اعتراضی نباشند.

این بار دانشجویان دست به یک اعتصاب گسترده و بی‌نظیر زدند. کل دانشگاه تا آزادی آخرین دانشجو تعطیل شد. حتی شرکت در امتحانات پایان ترم هم منوط به آزادی دانشجویان شد.

جنبش زن زندگی آزادی راه خود را یافته است. شاید بعد از سه ماه لازم باشد فرصتی برای تمرکز بیشتر ایجاد شود. اما مطلقاً نباید سیستم سرکوب سیگنال خستگی دریافت کند و به فکر انتقام بیفتد.

همین الان دانشجویان زیادی زندانی هستند. در بعضی دانشگاه‌ها و از جمله داتشگاه تهران دانشجویانی را حتی بعد از آزادی به دانشگاه راه نمی‌دهند.

راهی که دانشجویان خواجه نصیر پیش پای بقیه جامعه گذاشتند فوق‌العاده‌بود. با همین روش می‌توان همه زندانیان را آزاد و جلوی اعدام‌ها و قتل‌های حکومتی بیشتر را گرفت.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

دوستان اهل فوتبال به نظر شما تصمیم فیفا در خصوص بهترین بازیکن و بهترین دروازه‌بان جام درست بود؟ خباثتی در کار نبود؟

در بازی فینال آرژانتین بهترین نمایش خود را داشت. هر فوتبال‌دوستی می‌تواند بفهمد همه چیز این تیم در این مسابقه لیونل مسی نبود. و جالب اینجاست فرانسه بدترین بازی خود را کرد. مربی فرانسه ناچار شد ستاره‌هایی تیم مثل ژیرو و گریزمن را هم از بازی بیرون بکشد.

اما در همین بازی فینال نزدیک بود امباپه به تنهائی فراسنه را قهرمان جام کند. امپاپه واقعاً در حد و اندازه مارادونای سال 1986 مکزیک بود. امباپه همه کار کرد. سه گل زد. تیم فرانسه و دروازه‌بان فرانسه در ضربات پنالتی هم داغون بودند، در آنجا هم امباپه بهترین پنالتی را زد.

جایزه بهترین تیم هر مسابقاتی را نتایج بازی‌ها مشخص می‌کند. بهترین تیم قهرمان می‌شود. جوایزی مثل بهترین بازیکن و بهترین دروازه‌بان برای این هم هست که لزوماً بهترین بازیکنان در موفق‌ترین تیم جام نیست.

هیچ بازیکنی در فینال این مسابقات به گرد پای بازی تعیین‌کننده امپاپه نمی‌رسید. امباپه در طول مسابقات و در همه بازی‌ها هم ستاره بود.  پس چرا جایزه بهترین بازیکن را به مسی دادند؟

من حتی فکر می‌کنم اگر در ضربات پنالتی فرانسه هم برنده می‌شد باز هم این جایزه را به مسی می‌دادند. گویا همه جهان بسیج شده بود که از مسی قدردانی کند، حتی اگر عدالت قربانی شود. خوشبختانه بهترین گلزن جام با شمارش گُل و نه با امتیازدهی به کیفیت گُل‌ها تعیین می‌شود، و گرنه ممکن بود این جایزه را هم به مسی بدهند.

حالا شاید مسی مورد خاصی است. اما در مورد دروازه‌بان چطور؟ بونو دروازه‌بان مراکش در طول مسابقات امباپه و مسی این تیم بود. بونو به تنهایی مثل یک تیم عمل کرد. چندین و چند ضربه را گرفت که کار هر دروازه‌بانی نیست. بونو در ضربات پنالتی هم عملکرد شاهکاری داشت. اما بدبختانه بونو در بازی آخر خود خیلی بد بازی کرد.

آیا دروازه‌بان مراکش قربانی آخرین بازی بد خود شد؟ و یا دروازه‌بان بی‌شخصیت آرژانتین با آن نمایش شادی مضحک برنده بازی خوب خود در فینال شد؟

در ضمن در فوتبال آرژانتین لیونل مسی از هر نظر یک استثناء است. آرژانتین در طول تاریخ جام جهانی قهرمان بی‌چون و چرای تربیت ستاره‌های بی‌شخصیت است. خود مارادونا هم با آن همه استعداد و نبوغ آدم بی‌شخصیتی بود. هوچی‌گری و شارلانیزم و دغل‌کاری آرژانتینی‌ها همیشه بر سر زبان‌ها بود.

هر چه برزیل آدم باشخصیت به جهان فوتبال عرضه کرد، آرژانیتن بازیکنان بی‌شخصیت مثل همین دروازه‌بان عوضی را تحویل فوتبال داد. از این نظر مسی بیشتر یک برزیلی است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

حاج‌آقا فرخ‌نژاد به کجا چنین شتابان؟ آخر چرا چنین واضح و بی‌پرده؟ چرا این همه عجله؟ راستی مسئول تعجیل کیست؟ یعنی هیچ چیزی درست توجیه نبود؟ یا زمان بیش از حد تنگ بود؟

در هر حال فرقی نمی‌کند. نتیجه خیلی زود حاصل شد. چون از دو حال خارج نیست. آدم یا باید خیلی احمق باشد که در چنین نظامی آن هم بعد از 43 سال بگوید ارتش پشت ملت را خالی کرد و این ننگ تاریخی برای همیشه با ارتش خواهد ماند، و یا یک چگوارای نارس است.

فیلسوف زندگی "خوزه آرماندو میشل فالکائو اوزه توماس رونالدو پلاتینی" در کتاب "بازندگی" می‌نویسد زایمان هر نوع چگوارای نارس حاوی خبر خوش هم هست. چون معلوم می‌شود کُلّهم دست‌پاچه شده‌اند. قبلاً حساب و کتابی در کار بود. نایاک چنان طبیعی زائیده شد که باراک اوباما هم به جشن تولد آن می‌رفت.

کامنت اول

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

اکنون اگر یک مداح حکومتی در تلویزیون حکومتی از حادثه کربلا بگوید، و ذکر مصیبت خانواده امام حسین را بکند، و خطبه حضرت زینب در حضور یزید و در دربار یزید را بخواند، و از آنچه بعدها بر امام سجاد در دارلخلافه یزید گذشت نقل کند، و همه گفته‌های او هم دقیقاً مطابق روایات شیعه باشد، و یک رسانه غیرحکومتی هم همین مداحی را عیناً از صدا و سیما رله و پخش مستقیم کند، و هیچ زیرنویس و بالانویس هم به آن اضافه نکند، حتماً و قطعاً این مداح به جرم سیاه‌نمائی و تشویش اذهان عمومی و اقدام علیه امنیت ملی در هماهنگی با رسانه‌های صهیونیستی دستگیر خواهد شد.

سیستمی که آیلار و آیدا را به آن وضع فجیع می‌کشد، سالهاست دیگر نگران مقایسه با امام حسین نیست. اکنون مسئله اصلی اینها شخص یزید است.

رفتارهای ثبت‌شده شمر و یزید و ابن‌سعد بدجوری گریبان دم و دستگاه عریض و طویل روحانیت شیعه را گرفته است. تقبیح یزید برای قرن‌ها آسان می‌نمود. کاسبی پررونقی هم بود. اما نهان کی ماند آن راز کز او ساخته بودند دکّان‌ها. هیچ بعید نیست عنقریب بیت یزید نیز در شعارها بر سر زبان‌ها بیفتد : اَلا یا اَیُّهَا السّاقی اَدِرْ کَأسَاً و ناوِلْها

و چه زیبا گفته است شاعر :

بیزارم از دین شما نفرین به آئین شما، از پینه پیشانی و دل‌های سنگین شما

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

خانم شیرین عبادی هم از مردم خواسته‌اند پول‌هایشان را از بانک بیرون بکشند. جل‌الخالق!

اینکه هموطنان مقیم خارج در خیلی از موارد چنین خارج می‌زنند، از نظر من کاملاً طبیعی است. سرعت تغییرات کشور بعضاً از روز هم عبور کرده است. ممکن است شرایط صبح و عصر با هم تفاوت اساسی داشته باشد.

اما عجیب اینجاست که این هموطنان مدام احساس تکلیف می‌کنند تا هر طور شده هر کس به سهم خود خلاء رهبری جنبش در داخل کشور را پر کند. عنقریب ممکن است سیما ثابت هم از برنامه چشم‌انداز ایران اینتل به عنوان یکی از رهبران اپوزوسیون به مردم فراخوان بدهد.

میزان حضور قابل مشاهده اسکناس و سکه در امریکا و اروپا را کمابیش از طریق دوستان مقیم این کشورها دنبال می‌کنم. استانبول را هم با دقت بیشتر از نزدیک دیدم.

مطابق خواندهها و شنیده‌ها و دیده‌هایم، در کشورهای اسکاندیناوی اسکناس به ندرت استفاده می‌شود. در آلمان بیشتر از بقیه اروپاست. در ترکیه و استانبول همچنان حضور اسکناس چشم‌گیر است.

اگر ایران را ملاک قرار دهیم، ترکیه و مشخصاً شهر استانبول گوئی در دوران عصر حجر اینترنت است. اسکناس و سکه به وفور در ترکیه استفاده می‌شود. مغازه‌ها حتی به مشتریان بابت پول نقد تخفیف هم می‌دهند. در مقایسه با کشورهای اروپائی اصلاً بعید نیست که ایران را رقیب کشورهای اسکاندیناوی در حذف پول نقد بدانیم.

گردش پول نقد با سرعت باورنکردنی از اقتصاد ایران حذف می‌شود. اکنون خرید نان بربری و سنگگ هم با کارت بانکی است. بعضی نانوائی‌ها حتی از پذیرش پول نقد اکراه دارند. اخیراً سیستم پوز کاملاً مخصوص برای نانوائی‌ها نصب کردند. گویا پیش‌درآمد سهمیه‌بندی نان است.

در کوچه ما شخصی بیش از چهل سال است روی فرغون سبزی می‌فروشد. اغلب تراکنش‌های مالی او هم الکترونیکی است. وقتی کسی در کوچه ساز می‌زند در جریان است که مردم مثل سابق پول نقد همراه ندارند. شماره کارت می‌دهد. بعضاً شماره کارت را پیشاپیش روی کاغذ نوشتند و آماده دارند. کسانی که در ترافیک اتوبان‌های تهران لابلای ماشین‌ها آب و چیزهای دیگر می‌فروشند عموماً دستگاه پوز دارند. حتی پرداخت انعام رستوران‌ها و کارواش‌ها هم به مرور خود را با شرایط بدون اسکناس تطبیق می‌دهد. سکه هم که تقریباً از گردش مالی ایران خارج شده است. شخصاً مدتهاست سکه ندیدم.

بانکداری الکترونیکی هم در ایران، و صد البته فقط برای ریال، دست‌کمی از خارج ندارد. معمولاً روی گوشی مبایل اغلب ایرانیان مبایل‌بانک حسابشان نصب است. سیستم "شاپرک" هم اغلب پرداخت‌های موسسات را ساپورت می‌کند. هزینه حواله‌های ایننرنتی بسیار پایین است.

جالب اینجاست که میزان برداشت پول از ATM چند سالی است همچنان دویست هزار تومان است. با سقوط پیوسته ارزش پول این مبلغ بعضاً برای خرید روزانه از بقالی هم کفاف نمی‌کند. اما مردم چندان اعتراضی ندارند. چون کمتر کسی پول نقد نگه می‌دارد.

خط فقر در تهران به نزدیک بیست میلیون تومان رسیده است. اگر چک‌بانک را لحاظ نکیم برای حمل مبلغ همین خط فقر باید با فرغون به بانک مراجعه کرد.

در عین حال اگر بر فرض همه مردم پول خود را از بانک بیرون بیاورند و با پول نقد خرید کنند، مغازه‌دارها این همه اسکناس را کجای دل خود بگذارد؟ به هفته نرسیده باید با کامیون به بانک پول حمل کنند.

سرعت حذف اسکناس پیامد دو سیاست ویرانگر اقتصادی است. ارزش پول با سرعت بی‌پایان مدام در حال سقوط است. نگهداری و حمل این هوا پول چندان مقدور نیست. در عین حال خیلی هم حساب و کتابی در کار نیست تا مثلاً مغازه‌دارها مثل استانبول برای فرار از مالیات پول نقد را ترجیح بدهند. 

دولت ورشکسته هم چندان نیازی به پول مردم ندارد. کشور را با معجزه چاپ پول اداره می‌کنند. گویا روزانه نزدیک پنج هراز میلیارد تومان به نقدینگی کشور اضافه می‌شود.

کسی که می‌گوید پولتان را از بانک بیرون بکشید، بهتر است اندکی برای رهبری مردم افتادگی پیشه کند و یا یکی دو نفر را در داخل شایسته مشورت بداند. در بهترین حالت اطلاعات او از وضعیت جاری گردش پول نقد مربوط به پنج سال پیش است. پنج سال برای سیستم پولی ایران یک قرن است.

شما را به خدا این اندازه برای این جنبش مترقی احساس تکلیف نکنید.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

انتقام سخت، و اعتصاب دانشجویان دانشگاه خواجه نصیر

پروژه "انتقام سخت" از جوانان را نظام کینه و انتقام شروع کرده است. این نظام در هر مقطعی از تاریخ خونبار خود در اولین فرصت ممکن شروع به انتقام از مخالفان کرد. در انقلاب فرهنگی از دانشگاهیان انتقام گرفت. سال 67 از همه جریان‌های سیاسی انتقام گرفت. زنجیره ادامه‌دار انتقام اکنون به جنش زن زندگی آزادی رسیده است. (کامنت اول)

جنبش زن زندگی آزادی در رروزهای اوج خود عملاً فرض را بر این گذاشت که گویا از پس امروز فردائی برای سرکوبگران نیست. در دانشگاه‌ها این نگرش به اوج خود رسید. در ادامه توضیح خواهم داد چرا دانشجویان بر خلاف سال‌های گذشته هرگونه ملاحظه را کنار گذاشتند.

در روزهای اوج جنبش آنطور که حاکمان جمهوری رو‌کم‌کنی انتظار داشتند جوانان از سیستم سرکوب نترسیدند. نمادهای اصلی حکومت را سخت تحقیر کردند و آتش زدند و بعضاً از سر در ادارات دولتی هم پایین کشیدند.

تصمیم‌گیران جمهوری مازوت این روزها تصور می‌کنند جنبش را کنترل کرده‌اند. دهها مصطفی میرسلیم دارند که سرشار از شهوت اعدام هستند. اما از همان ابتدا ماشین اعدام راه نینداختند. چون مطمئن بودند هر اعدامی یک مهسا خواهدبود. به همان شدت سال 98 هم بلافاصله مردم را در خیابان به گلوله نبستند. نه که نمی‌خواستند، در مقابل گستردگی اعتراضات و شجاعت جوانان و محله‌محوری جنبش غافلگیر شدند.

قرار نیست همه برنامه‌ها مطابق خواست و آرزوهای این جنبش مترقی پیش برود. از همان ابتدا هر فراز و نشیبی قابل انتظار بود. اما اکنون و بر خلاف سالهای 96 و 98 فقط به جمع کردن مسئله اکتفا نخواهند کرد. انتقام بسیار سختی از جوانان خواهد گرفت. کاری خواهند کرد تا سرنوشت جوانان مایه عبرت جنبش‌های بعدی باشد. این انتقام حتی ممکن است به یک سرخوردگی فراگیر منجر شود. محسن و مجیدرضا و آیدا را هم در همین راستا کشتند. یک کینه متفاوت با یک دلیل متفاوت از جوانان دارند. از دانشگاه مثال می‌زنم.

دانشجویان این نسل جلوی دوربین نیروهای ارزشی و بسیحی در محوطه دانشگاه‌ها بی‌هیچ واهمه‌ای مستقیماً سراغ مهمترین مقتول رژیم و رهبر رژیم رفتند. روز هفتم آبان در دانشگاه تهران و در حضور چند گَلّه لباس شخصی به حادثه شاهچراغ عکس‌العمل نشان داد. شعار دادند کسی که دست او فلان است متهم اصلی شاهچراغ است.

بگذارید واقع‌بین باشیم. همه این کارهای دانشجویان ریشه در شجاعت آنها نداشت. این را همان روزهای اول سیستم سرکوب فهمید. متوجه شدند دانشگاهی را که با خشونت و حیله و دروغ فتح کرده بودند به یک باره دارد از دست می‌رود. حتی یک بار یکی از فرماندهان با وقاحت تمام گفت اگر تلفات کُرونا را قبول می‌کردیم چنین نمی‌شد.

بعد از انقلاب محال بود حالا حالاها انبوه اسدالله بادامچیان‌های بی‌سواد رژیم بتوانند بر فضای دانشگاه مسلط شوند. انقلاب فرهنگی راه انداختند. کمر دانشگاه را شکستند. سرزندگی دانشگاه را کشتند. مخالفان را اخراج و اعدام و یا با انواع تعهدات سفت و سخت شدیداً تحقیر کردند. در یک کلام انتقام سخت از دانشگاه گرفتند و ارتباط بین‌نسلی را هم از بین بردند.

پس از بازگشائی دانشگاه‌ها ترس از حکومت و آدم‌های حکومت برای سالیان سال در محیط دانشگاه نهادینه شد. دانشگاه فضای مُرده‌ای داشت. در هر نهاد و اداره چند حزب‌اللهی نصب بود که خدائی می‌کردند.

گُربه را دم حجله می‌کشتند. ترس را به قبل از ورود به دانشگاه منتقل کرده بودند. بعد از قبولی کنکور از هفت جد و آباد دانشجوی پذیرفته‌شده تحقیق می‌کردند. آب خوردن ممکن بود کسی از گزینش ایدئولوژیک مردود شود.

در دانشگاه از اعتراض و سیاست مطلقاً خبری نبود، حتی شخصیت دانشجو را هم خورد می‌کردند. در دانشگاهی که تا چند سال پیش هر گروهی برای خود یک دفتر داشت، در صورت لزوم کشوی کُمد دانشجو در خوابگاه را هم می‌گشتند تا مثلاً آلت جرمی به نام نوار موسیقی پیدا کنند. اگر یک دانشجو به قول معروف جنبه نداشت و با کسی اختلاف پیدا می‌کرد، ممکن بود به رئیس خوابگاه گزارش بدهد فلانی نه تنها واکمن دارد بلکه مادونا و راد استوارت هم گوش می‌دهد. حالا بیا و به رئیس خوابگاه حالی کن ماجرا از چه قرار است. سرنوشت شخص لو رفته با کرام‌الکاتبین بود.

طی سالیان بعدی این ترس نهادینه به مرور تعدیل شد. اما انتظارات رژیم هم از دانشگاه تغییر کرد. بر همه چیز سوار شده بودند. استادان خودی به اندازه کافی استخدام شدند. هر رشته‌ای که اهمیت بیشتر داشت استاد خودی هم در آن رشته بیشتر می‌شد. اکنون پزشکی مهمترین رشته است، نسبت میرسلیم‌های علوم پزشکی هم از هر رشته‌ای بیشتر است. همه چیز بر وفق مراد سیستم سرکوب بود تا اینکه دانشگاه خورد به کُرونا.

دوران طولانی کُرونا یک پیامد ناخواسته و درست بر عکس انقلاب ویرانگر فرهنگی داشت. از زمستان 98 تا همین نوروز 1401 و بیش از پنج ترم تحصیلی کلاس‌ها مجازی بود. محیط دانشگاه به ندرت دانشجو به خود دید. ارتباط بین‌نسلی دانشجویان این بار به ضرر رژیم از بین رفت.

دانشجویان نسل قدیمی‌تر کارکرد نهادهای سیستم بی‌رحم و انتقام‌گیر و کینه‌جو را پیوسته به یکدیگر منتقل می‌کردند. این بار ترس از نیروهای حکومتی و بسیجی به دانشجویان جدید منتقل نشد. به فاصله کوتاهی هم جنبش مدرن زن زندگی آزادی رخ داد.

دانشجویان به سرعت به این جنبش پیوستند. سیستم سرکوب در دانشگاه‌ها با نسلی مواجه شد که نه تنها آدمهای آنها را آدم حساب نمی‌کرد، در مواردی حتی آنها را نمی‌دید.

نیروهای رژیم هم در دانشگاه غافگیر شدند. نظام به یک باره احساس کرد بر نخود و لوبیا و سیب‌زمینی‌های سلف‌سرویس دانشگاه هم ولایت ندارد. القابی نبود که به کُشته نام‌آشنای کودکان حلب و این حیّ و حاضر نثار نشود.

در مواردی حتی به نظر می‌رسید بعضی نیروهای رژیم سرنگونی را بیشتر از معترضان جدی گرفتند و به فکر آینده خود هستند. بعضاً خودشان را برای دانشجویان لوس می‌کردند و مثلاً کمک می‌کردند از دری خارج شوند تا یگان ویژه آنها را نبیند.

روزهای اول کار چندانی از دست سیستم بر نمی‌آمد. اما به مرور به خود آمدند. اقدامات تک تک دانشجویان را ثبت کردند تا منتظر اولین فرصت بمانند. اکنون همه را می‌شناسند. فیلم همه تجمعات را با وضوح بالا دارند.

برای اینکه دوباره بر دانشگاه مسلط بشوند طبعاً نمی‌توانند انقلاب فرهنگی دوم راه بینداند. اما حتماً از دانشجویان انتقام سخت خواهند گرفت. با این دانشجویان کاری خواهند کرد که مایه عبرت ورودی‌های بعدی بشوند. انتقام سخت هم فقط اعدام نیست. انواع و اقسام دارد.

روزی که اعتراضات دانشجوئی شروع شد، دانشگاه خواجه نصیر تهران جزو دانشگاه‌های پیشرو نبود. اعتراض در این دانشگاه دیرتر شروع شد. اعتصابات به گستردگی و طولانی بودن دانشگاه تهران نبود. ساختمانهای دانشگاه هم هر کدام یک گوشه شهر است. دانشکده مکانیک و برق پیشروتر بود. در دانشکده علوم اعتراضاتی کمی شکل گرفت.

اما همین الان که این یاددشت را برای شما می‌نویسم و خبر چندانی از اعتراض در دانشگاه پیشرو  تهران نیست، کلاس‌های دانشگاه خواجه نصیر کُلّهم تعطیل است. شدیدترین اعتصاب دانشجوئی در همه دانشکده‌ها برقرار است. در طی سه ماه گذشته و در اوج جنبش هم چنین اعتصابی شکل نگرفته بود. دلیل اصلی استارت پروژه انتقام بود.

همین که احساس کردند اوضاع در خواجه نصیر آرام است، شهوت انتقام سیستم عود کرد و بلافاصله پروژه را شروع کردند. چندین دانشجو را که از قبل نشان کرده بودند دستگیر کردند. دو دانشجوی دختر را شبانه از خانه به زندان بردند. چندین و چند نفر را تعلیق کردند. در نهایت شورای صنفی دانشگاه به این نتیجه رسید جای دانشجوی زندان نیست و دانشگاه را باید کُلّهم تعطیل کرد. تصمیم بسیار خردمندانه و درستی است. حتماً و انشاالله موفق خواهند شد.

در مقطع فعلی بقیه جامعه هم باید آماده چنین راهکاری باشند. نمی‌گویم جنگ جنگ تا پیروزی. این حرف‌ها بماند برای کسانی که در ساحل امن نشسته‌اند و نان اعتراضات را می‌خورند. اگر عقل جمعی جامعه بعد از چند ماه اعتراض مداوم دنبال فرصت بعدی است و لازم می‌بیند در شرایط فعلی اعتراضات آرام بگیرد، حتماً چنین حقی دارد و حتماً چنین تصمیمی منطقی است. اما هیچ چاره‌ای هم جز این نیست که سیستم سرکوب حتماً بفهمد فرصت انتقام سخت ندارد.

اگر چنین سیگنالی از جامعه نگیرند، هر روز به عزای یک مجیدرضا خواهیم نشست. حتی ممکن است این روال به یک سرخوردگی منجر شود.

با هشتگ و آه و ناله کک اینها هم نخواهد گزید. به سیم آخر زدند. آبرو و اعتباری هم ندارند که نگران از دست رفتن آن باشند. باید توجه داشت که ماشین اعدام هنوز در کردستان و بلوچستان آنطور که همیشه کُرد و بلوج را آب خوردن می‌کشتند راه نیفتاده است. فرصت انتقام سخت را باید از سیستم سرکوب گرفت و می‌توان گرفت.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

میرسلیم و داستان یک فلاکت

بیش از چهل سال است از یمین و یسار و زمین و آسمان بر این مملکت مصیبت می‌بارد. چگونه باید این همه بلایا را برای آیندگان تعریف کرد؟ متخصصان علوم آزمایشگاهی برای اینکه بدانند وضعیت سلامت ما چگونه است همه خون ما را آزمایش نمی‌کنند، فقط چند سی‌سی نمونه می‌گیرند. از کجای این فلاکت دور و دراز باید نمونه گرفت؟

حتی بعضاً خودشان هم یادشان میرود چه کرده‌اند و چه می‌کنند. وقتی داعش موصل را گرفت، خبرگزاری فارس در اشاره به توحش داعش نوشت مدارس راهنمائی موصل دخترانه و پسرانه و تفکیک جنسیتی شده است. بعضی وقت‌ها ماله‌کشان رژیم هم یادشان می‌رود که همین چند سال پیش مشاهده هر زن و مردی با هم در خیابان بالقوه اتهام بزرگی بود. و باید اسناد کافی همراه خود داشتند تا بتوانند ثابت کنند مجرم نیستند محرم هستند.

این از یاد رفتن‌ها خیلی هم غیرطبیعی نیست. کشتار پشت کشتار و مصیبت پشت مصیبت و ویرانی پشت ویرانی و فسادهایی نجومی و بی‌کفایتی‌های باورنکردنی چنان بر کشور آوار شده است که بعضاً خودمان هم یادمان می‌رود چه بر ما گذشته است و چه می‌گذرد. در آینده چطور می‌خواهند این همه حوادث را بنوبسند؟

پیشنهادی برای آیندگان دارم. فقط کافی است زندگی‌نامه و کارنامه شغلی مصطفی میرسلیم را در این رژیم بنویسند. و شخصیت میرسلیم را طابق النعل بالنعل و عین واقعیت برای خواننده معرفی کنند. همین کافی است. همه چیز دستگیرشان خواهد شد.

حتی لباس پوشیدن میرسلیم هم مثل یک آدمیزاد نرمال نیست. لباس او با استاندارهای  رژیم علی‌اکیر ولایتی‌پرور هم از عجایب است.

شیوه حرف زدن و مدل ریش و سبیل میرسلم بیشتر به یک انسان عجیب‌الخلقه شباهت دارد. میرسلیم استاد دانشگاه پلی‌تکنیک است. با دانشگاه و دانشجو سرکار دارد. اما از اعضا قدیمی حزب مؤتلفه اسلامی است که کارشان در حجره و جمعشان هم اتئلافی از هیئت‌های زنجیرزنی و سینه‌زنی است.

میرسلیم زمانی وزیر ارشاد بود. بخشی از وزارت ارشاد سینمای کشور را تحت نظر دارد. در همان تاریخ مصاحبه‌ای کرد و گفت تا کنون سینما نرفته است. الان هم نماینده مجلس است. می‌گوید دستگیرشده‌گان جنبش زن زندگی آزادی باید بعد از ده الی پانزده روز اعدام شوند.

اوایل انقلاب وقتی خلخالی نماینده مجلس بود و گروه‌های سیاسی در خیابان اعتراض می‌کردند، از تریبون مجلس و با همان لحن لجنی که از او ثبت است تجارب خود از اعدام فله‌ای را یادآور شد. خلخالی گفت تا فردا باید فلان تعداد از دستگیرشده‌ها را اعدام کنید تا گوشی دست دشمنان نظام بیاید.

بعدها خلخالی را از نظام راندند و گفتند اسباب وهن نظام است. اکنون احمد خاتمی هم فهمیده است دست‌کم به شکل علنی نباید چنین حرفی را به زبان آورد. اما میرسلیم بعد از چهل سال همان حرف خلخالی را می‌زند.

میرسلیم شیرازه این چهل و چند سال است. آیندگان برای اینکه بفهمند چه بر سر این کشور آمد، فقط کافی است داستان میرسلیم را بخوانند. داستان مصطفی میرسلیم داستان یک فلاکت است. میرسلیم بیش از چهل سال است با آن کفش‌ها و با آن لباس و با آن ریش و سبیل راست راست راه می‌رود و به عنوان بخشی از اصل نظام گاهی کاندید ریاست‌جمهوری و گاهی وزیر و گاهی هم وکیل می‌شود.

نویسنده داستان میرسلیم فقط باید مراقب باشد برای هر موضوعی در کتاب خود به اندازه کافی سند ارائه کند تا خوانندگان باور کنند این موجود واقعاً وجود داشت و ساخته و پرداخته تخیلات نویسنده نیست. (کامنت اول)

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت اول :

این مطلب را در تلگرام دوستی برای من فرستاد. چنین برداشتی از میرسلیم داشتم. اما بخشی از نوشته من تحت تاثیر این مطلب فوق‌العاده است. متن و لینک و عکس نوشته را اینجا می‌گذارم :

مصطفی میرسلیم قاعدتاً باید یک شخصیت فیکشنال به‌یادماندنی (نظیر دایی‌جان ناپلئون) می‌بود. هیچچیزِ اینآدمْ واقعی به‌نظر نمی‌رسد: قیافه، نگاه، صدا و لحن حرف‌زدن، مدل محاسن، پوشش، سوابق اجرایی، تألیفاتش (از حیات طیبه تا موتور درون‌سوز)، مواضع سیاسی و انتقادات، عضویت در حزب عجیبوغریبتر از خودش (مؤتلفه) و حالا هم که پسرش و حتی اظهارنظرش در اینباره.

بهشخصه تردید دارم نسل‌های آتی باور کنند که چنین آدمی واقعاً وجود داشته‌است. حتی می‌توانند مدعی شوند تمام عکس‌ها، فیلمها و صداهای او، صرفاً حاصل فن‌آوری دیپفیک و هوش مصنوعی است و مابه‌ازاء واقعی نداشته‌است.

در قضیهی میرسلیم درس بزرگی هم برای نویسندگان آماتور و جوان نهفته‌است: اینکه شخصیتها، گفت‌وگوها و منطق داستانی‌شان الزاماً نباید ملهم از واقعیتباشد. در جهانِ واقعیِ خلقت هم ندرتاً کائناتی مشاهده‌می‌شوند که با واقعیتِ منطقی بی‌گانهاند. «اینجادر قضیهی میرسلیم درس بزرگی هم برای نویسندگان آماتور و جوان نهفته‌است: اینکه شخصیتها، گفت‌وگوها و منطق داستانی‌شان الزاماً نباید ملهم از واقعیتباشد. در جهانِ واقعیِ خلقت هم ندرتاً کائناتی مشاهده‌می‌شوند که با واقعیتِ منطقی بی‌گانه»

 

***

 

به مناسبت جام جهانی قطر مطلبی نوشتم و از سبک توسعه شهرهایی مثل دوبی و دوحه و ابوطبی با عنوان تند "بدخیم سه‌گانه" انتقاد کردم. دوستان زیادی زیر همان پست نظر من را نپسندیدند. جناب کرمی این نقد را نوشتند. با سپاس از ایشان و دوستانی که آن نوشته را نقد کردند کمی بیشتر در این خصوص توضیح می‌دهم‌.

پرواضح است که نژادپرستی از هر نوع آن نفرت‌انگیر است. عرب‌ستیزی در ایران فقط یک فاجعه نژادستانه نیست، یک بحران بزرگ ملی است. چون ایران یک کشور عربی هم هست. جمعیت عرب ایران از اغلب کشورهای خلیج فارس بیشتر است، میراث عربی ایران هم کم‌نظیر است. 

با این نکته جناب کرمی همدل هستم که همیشه باید مراقب بود تا در دام افکار نژادپرستانه و تحقیر‌آمیز نیفتاد. از این منظر جای خوشحالی است هر روز بیشتر به هر مطلبی و نوشته‌ای که حتی به شکل تلویحی و ناخواسته حاوی چنین نگاهی باشد عکس‌العمل نشان داده می‌شود. اما برای من که تمایلات عربی هم دارم حتی این برداشت بسیار ملایم هم که ممکن است نوشته‌ام بوی نگاه از بالا و یا تحقیرآمیز بدهد دردناک بود.

بدخیم تلقی کردن سبک توسعه دوبی و دوحه برای جهان عرب برای من مثل این می‌ماند که از بدخیمی به نام مافیای اقتصادی خاندان علی‌اف در جمهوری آذربایجان بنویسم و آن را مانع توسعه اقتصادی مولد و درست و حسابی آذربایجان ارزیابی کنم و به آذربایجان‌ستیزی متهم شوم. و یا از نابودی فاجعه‌بار استقلال قوه قضائیه ترکیه بدست شخص اردوغان بنویسم و به تُرک‌ستیزی متهم شوم.

ای کاش به بی‌اطلاعی محض متهم می‌شدم اما صحبت از احتمال نژادپرستی و یا نگاه از بالا و تحقیرآمیز به میان نمی‌آمد. ولی چه توان کرد که گفته‌اند هر چه از دوست رسد نیکوست. و صد البته از دوستان فرهیخته به مراتب نیکوتر است. یکی از این نیکوئی‌ها هم نقد تفسیر موسع از نژادپرستی و نگاه تحقیر‌آمیز است. در خیلی از موارد این نگاه حاوی آسیب جدی است. ممکن است آزادی را از منتقد سلب کند.

آقای محمد قائد در کتاب "دفترچه خاطرات و فراموشی" جائی قضاوت هنری جوامع غربی در دو قرن گذشته را با وضعیت فعلی مقایسه می‌کنند. از حافظه نقل به مضمون می‌کنم. ایشان مینویسند در آن قرون غربی‌ها نظر خود در مورد آثار هنری را با کمترین ملاحظه بیان می‌کردند. به عبارت دیگر مردم چندان واهمه‌ای نداشتند که به هنرنشناسی متهم شوند. حرف دل خود را با صراحت بیشتری به زبان می‌آورند.

شایان ذکر است که این موضوع حتی در مورد فیلسوفان نامدار غربی هم صادق بود. فلاسفه غربی در همین دویست سال گذشته مطالبی نوشتند که آشکارا نژادپرستانه و در مواردی شدیداً ضدزن است. 

در آن دوران هنرمندان بسیار بزرگی مورد توجه قرار نگرفتند و حتی در فقر درگذشتند. مردم وقتی چیزی را که درست درک نمی‌کردند به‌به و چه‌چه هم برای آن به راه نمی‌انداختند. و بعدها معلوم می‌شد چه آثار گرانبهائی در زمان خود درک نشده است.

اکنون وضع برعکس است. هنرمند معروفی سطل رنگ را روی بوم نقاشی می‌پاشد و مجلات پُست‌مُدرن ده‌ها نقد در ستایش پاشنده و اوج خلاقیت هنری او می‌نویسند. نظرات دیگران هم پی در پی از روی نظر منتقدان معروف کپی می‌شود. این میان میلیونها آواره هم که هیچ از آن اثر نمی‌فهمند حیران و سرگردان می‌مانند که چه بگویند تا به امُّل بودن متهم نشوند.

فرض محال محال نبست. بعضی از این تابلوهای معروف نقاشی اگر کنار خیابان هم بیفتد ممکن است من رغبت نکم روی آن به گربه‌های خودم در چهار راه قندک گیشا غذا بدهم. چون بعضاً خیلی افراطی رنگ‌پاشی شده‌اند و چنین چیزی برای ریه بچه گربه اصلاً خوب نیست.

در نقاشی‌های قرون گذشته هر آدم هنرنشناسی هم دست‌کم عکس یک منظره و یا تمثال مبارک کسی را می‌دید. در این تابلوهای پُست‌مدرن بعضاً به اندازه نقاشی دوران مهدکودک هم چیزی قابل تجسم نیست.

در مورد نژادپرستی گرچه اوضاع نسبت به گذشته‌ها بسیار انسانی‌تر شده است، اما اتفاق مشابهی هم افتاده است. در گذشته فقط به خاطر رنگ پوست و دین آبا و اجدادی از انسانها انسانیت‌زدائی می‌شد. اکنون کسی از فساد نتانیاهو هم بگوئید باید مراقب باشد به یهودی‌ستیزی متهم نشود.

تفسیر بسیار موسع جناب کرمی از نژادپرستی هم برای من چنین بود. با این حساب تکان بخوریم به نژادپرستی متهم خواهیم شد. مثلاً من در آن مطلب نوشته‌ام از سبک توسعه امارات نفرت دارم. جناب کرمی نوشتند اگر کسی بگوید من از اسلام نفرت دارم چه؟ جل‌الخالق!

نفرت از یک سبک توسعه چه ارتباطی به نفرت از دین دارد؟ خیلی‌ها حتی از توسعه به سبک سرمایه‌داری امریکائی هم نفرت دارند. این هم نژادپرستی است؟ 

شخصاً در مورد کشورهای عربی منطقه به خاطر رواج گسترده عرب‌ستیزی در ایران و یک حاکمیت فرقه‌گرا معمولاً خیلی ملاحظه می‌کنم و حتی دچار خودسانسوری هم می‌شوم. نفرت رژیم مقدس و ناسیونالیسم ایرانی از سعودی و امارات آشکارا دلایل فرقه‌گرایانه و عرب‌ستیزانه دارد.

مثلاً رژیم مقدس با حمایت معنوی جریان ایرانشهری سالهاست در یمن مشغول همان دسیسه‌ای است که در سوریه از آن فعلاً نتیجه گرفته‌اند. از حاکمیت یک اقلیت متمایل به خودشان که معلوم هم نیست چقدر شیعه باشند بر اکثریت سُنی‌مذهب یمن حمایت می‌کنند. فجایع فرقه‌گرایانه‌ای که با سپاه حوثی‌ها راه انداختند دقیقاً از همین منظر است. در چنین فضائی هر نوع انتقاد از سعودی کار بسیار دشوار و پیچیده‌ای است. چون تباه‌ترین فرقه‌گرائی دولتی منطقه در طرف مقابل سعودی است.

با همه اینها چنین چیزی باید باعث بشود که از سبک شهرسازی سعودی هم انتقاد نشود؟ حاکمان سعودی با انبوه غلامحسین کرباسچی‌های خود همان بلائی را بر سر شهر تاریخی مکه آوردند که طالبان بر سر مجسمه‌های بامیان آورد. گویا خانه‌های منتسب به خلفای راشدین را هم در مکه ویران کردند و بناهای جدید ساختند.

از دو حال خارج نیست. یا حاکمان سعودی فهمی از تاریخ و آثار باستانی عربی ندارند و یا چنین آثاری را به منزله شرک تلقی می‌کنند. هر دو حالت ویرانگر است و آثار ویرانگر خود را هم گذاشته است. و نقد چنین نگرشی اتفاقاً دفاع از میراث عربی است که به دست یک حکومت واپسگرا مدام ویران می‌شود. بگذریم که گویا چند سالی است اوضاع اندکی بهتر شده است. گرچه از مکه و مدینه تاریخی هم چیزی باقی نمانده است.

مثال دیگری از ناکارآمدی سبک توسعه دوبی و دوحه و سعودی می‌زنم تا استدلال کنم اتفاقاً نتایج آن به عرب‌ستیزی بیشتر مطابق همان کلیشه‌های رایج میان عرب‌ستیزان دامن می‌زند. استدلالی که خواهم کرد از این جنس است. اگر از من بپرسید بزرگترین موتور یهودی‌ستیزی حال حاضر جهان از آن کیست بی‌درنگ خواهم گفت از آن دارودسته نژادپرست حاکم بر اسرائیل به رهبری بنیامین نتانیاهو است. این باند سالهاست هم جنایت می‌کند و هم مدام از فاجعه هالوکاست برای خفه کردن منتقدان جنایات خود استفاده ابزاری می‌کند. این روند نه تنها از آن جنایت حساسیت‌زدائی می‌کند، بلکه کم کم به یهودی‌ستیزان واقعی میدان می‌دهد تا بگویند هر یهودی یک نتانیاهوی بالقوه است. 

کمتر کشوری در جهان است که دشمن نداشته باشد. اجازه بدهید نسبت به نوع دشمنی با کشورها قضاوت نکنیم. مثلاً اسرائیل کم دشمن ندارد. با این حساب اولین نیاز این کشور یک ارتش قوی است که دارد. ترکیه و پاکستان و یونان و آذربایجان و هند و امریکا و مصر و انبوه کشورهای دیگر هر کدام به اندازه توان و نیاز خود یک ارتش کارآمد دارند. هر چقدر دشمن قوی‌تر و تهدید بالقوه هم بیشتر باشد نیاز به ارتش قوی‌تری است.

جمهوری آذربایجان تقریباً فاقد ارتش بود. از همان زمان تزارها تلاش بر این بود که در قفقاز آذربایجانی‌ها کمتر سراغ مسائل نظامی بروند. اما طی سی سال گذشته آذربایجان یک ارتش مدرن و کارآمد ایجاد کرد و نتیجه آن را هم دید.

لزوم یک ارتش کارآمد هم هیچ ربطی به نوع حکومت کشورها ندارد. یک ایران دمکراتیک و ثروتمند اگر همه مسائل خود را با جهان و همسایگان حل کرده باشد، همچنان به یک ارتش قوی و کارآمد نیاز دارد. واقعیت جهان فعلاً چنین است.

چرا عربستان سعودی و امارات و قطر یک ارتش قوی و کارآمد مثل ارتش اسرائیل و ترکیه و پاکستان ندارند؟ این کشورها دشمن به اندازه کافی دارند. بزرگترین شرکت دنیا متعلق به سعودی است. با هزاران میلیارد دلار سرمایه زندگی در خانه شیشه‌ای بدون ارتش قوی و کارآمد و مدرن ممکن نیست.

اصلاً راه دور نرویم. جمهوری اسلامی ایران همیشه یک تهدید بالقوه برای کشورهای عربی منطقه است. همواره و به هر دلیلی این کشورها را تهدید به بستن تنگه هرمز کرده است. جنوب تنکه هرمز کشور عمان است که بهترین رابطه را با ایران دارد، اما وقتی تهدید می‌کنند حتی ملاحظه رابطه با عمان هم از یادشان می‌رود.

بارها بحرین را تهدید کردند. هم رژیم و هم مخالفان ملی‌گرای رژیم، امارات را بر سر مسئله جزایر تحقیر و تهدید میکنند. فرماندهان سپاه و حتی محسن رضائی که بیشتر یک شوخی است می‌گویند لازم باشد  این کشورها را به دوران ماقبل صنعتی برگردانند. ترامپ هم به سعودی طعنه زد و گفت اگر شما را حمایت نکنیم ظرف چند هفته باید فارسی حرف بزنید.

این حرفها فقط تهدید نیست، در یمن عملی هم شد. سالهاست به دنبال گسترش امپراتوری شیعی در این کشور هستند. عربستان سعودی حکومتی صدرصد دمکراتیک هم داشته باشد نمی‌تواند در مقابل این توسعه‌طلبی ساکت بماند.

همین الان بر سر کریدور زنگه‌زو در خاک ارمنستان کم مانده است ایران به آذربایجان اعلام جنگ بکند. ارمنستان کم کم دارد به خاطر منافع خود به این مسئله رضایت می‌دهد، اما شاه می‌بخشد و شیخعلی‌خان شاخ و شانه می‌کشد. حتی بعضاً می‌گویند مسئله ناموسی است و حاکمان ارمنی بی‌خود می‌کنند کوتاه می‌آیند.

با این حساب مگر می‌شود این همه دخالت ایران در کشور عربی یمن به عربستان سعودی و سایر کشورهای عربی منطقه ربطی نداشته باشد؟ یمن هیچ مرز مشترکی با ایران ندارد. هزاران کیلومتر با عربستان مرز مشترک دارد. یمن بر یک تنگه بسیار مهم و استراتژیگ مشرف است. جان استوارت میل هم پادشاه سعودی باشد حتماً با دخالت ایران مقابله می‌کند. پس چرا نمی‌توانند چنین مسئله مهمی را حل و فصل کنند؟

جواب بسیار واضح است. چون قدرت ندارند. ارتش کارآمد و قوی ندارند. بقیه جواب‌ها حرف و حدیث است. اسرائیل در سوریه بابت اقدامات به مراتب کم‌اهمیت‌تر مدام پایگاه‌های وابسته به ایران را در عمق خاک سوریه شخم می‌کند. عربستان اگر ارتش قوی داشت نباید اجازه می‌داد ایران یک خمپاره‌انداز هم در مرز این کشور و در یک کشور عربی مستقر کند.

عربستان برای داشتن ارتش کارآمد جمعیت به اندازه کافی دارد. جمعیت این کشور بیش از پنج برابر اسرائیل است. بودجه نطامی سعودی مثل بودجه یک ابرقدرت است. بودجه ارتش ترکیه و اسرائیل در مقابل آن به پول خورد می‌ماند. مدرنترین تجهیزات را هم می‌خرند. دشمن حیّ و حاضری هم دارند که فقط در حرف آنها را تهدید نمی‌کند، تهدید خود را عملی هم کرده است.

در یمن ابتدا دست به دامن ارتش پاکستان و مصر شدند و جواب رد شنیدند. از امریکا کمک خواستند و از هر دو دولت دمکرات و جمهوری‌خواه این کشور جوابهای تحقیرآمیز شنیدید. فی‌الواقع می‌خواستند مسئله را با پول حل کنند که نشد. از دست خودشان هم کار چندانی برنیامد. فعلاً چاره را در این دیدند که روز به روز بیشتر با اسرائیل داداشی کاکاشی بشوند.

نهادهای بین‌المللی اسرائیل را کشوری اشغالگر با سیستمی مبتنی بر آپارتاید مذهبی می‌دانند. اسرائیل زمین آبا و اجدادی عرب را اشغال کرده است، حقوق و کرامت عرب را به طور پیوسته و سیستماتیک پایمال می‌کند. آنوقت از ترس ایران با چنین کشوری متحد شدند. امارات حتی برای اسرائیل غش کرده است.

ایران تقریباً فاقد نیروی هوائی است. نیروی دریایی قدرتمند ندارد. ایران برای جنگ کلاسیک هزار مسئله دارد. ایران همین الان بر سر کریدور زنگه‌زور مانور نظامی هم برگزار می‌کند، ولی دو کشور آذربایجان و ترکیه تهدید ایران را خیلی جدی نمی‌گیرند. ایران هم وارد چنین جنگی نخواهد شد. چون از عاقبت آن خبر دارد.

پس چرا چنین کشوری با چنین حکومتی که هزار و یک مسئله دارد، برای کشورهای عربی منطقه با هزار و یک امکان و بودجه نظامی کلان و دسترسی راحت به بهترین تکنولوژی غربی مدام شاخ و شانه می‌کشد؟

یک جواب همان چیزی است که در ایران متداول است. از جواد ظریف تا ملی‌گرایان ایرانی در هر فرصتی هر کدام با ادبیات خاص خود آن بر زبان می‌آورند و عملاً می‌گویند عرضه ندارند. این جواب نژادپرستانه و توهین‌آمیز است. در عین حال آشکارا دروغ هم هست. در همین منطقه عراق ارتشی داشت که بسیار هم قوی بود.

جواب درست به نظر من همان چیزی است که نوشتم. سبک توسعه این کشورها عرب و عجم نمی‌شناسد و در هر کجای جهان هم اتفاق بیفتد به همین نتیجه‌ای منتهی می‌شود که در این کشورها شده است. این سبک توسعه همه چیز را با پول می‌خرد. هر چیزی را هم که نتواند با پول بخرد در مقابل آن عاجر و ناتوان می‌ماند.

کشورهای اولترامیلیاردر منطقه کم مانده است کاخ باکینگهام را هم بخرند، اما هنوز یک مشکل جهان عرب را هم نتوانستند حل کنند. مسئله فلسطین را به مرور فراموش می‌کنند، چون هیچ راه‌حلی برای آن با پول خریدنی نیست. اما برای برگزاری جام جهانی فوتبال حریف کشورهای صاحب نام اروپائی هم شدند، چون با پول خریدنی بود. در آینده اگر امارات برنده برگزاری المپیک باشد این المپیک هم از جنس خرید همین جام جهاتی خواهد بود.

این نکته که جناب کرمی نوشتند عرب‌ها از اعصار گذشته تاجران بزرگی بودند نکته دقیق و درستی است. یهودیان هم تاجران و سرمایهداران بزرگی بودند و هستند. کیست که نداند حمایت سرمایه یهودی از اسرائیل چقدر برای این کشور مؤثر است. قدرت سرمایه و تجارت این کشورها برای فلسطین چه کرده‌ است؟

داماد دونالد ترامپ در طرحی که برای صلح داده بود، و به "معامله قرن" اشتهار داشت، عملاً به فلسطینی‌ها پول در مقابل زمین را پیشنهاد می‌داد. میزان این پول خیلی خیلی کمتر از ان چیزی بود که برای جام جهانی قطر خرج شد. یعنی این کشورها حتی با تجارت و ثروتی هم که در اختیار دارند برای فلسطین نتوانستند کاری بکنند.

من این سبک توسعه را بدخیم جهان عرب می‌دانم. آن یادداشت را به بهانه فوتبال و  جام جهانی قطر نوشتم. این نوشته را هم با مثالی از ورزش و فوتبال خاتمه می‌دهم. مسابقان جام را از کانال TRT1 ترکیه دنبال می‌کنم. ترکیه در این جام حضور ندارد. اما حضور بالای بازیکنان باشگاه‌های ترکیه در جام شگفت‌انگیز است.

معمولاً در هر مسابقه‌ای گزارشگر اشاره به بازیکنی از کشوری می‌کند که در یکی از باشگاه‌های ترکیه بازی می‌کند. رومان سایس از تیم طوفانی مراکش بازیکن بشکیتاش است. واوت وگهرست هلندی در پانزده دقیقه آخری بازی با آرژانتین به زمین آمد و دو گل زد، او هم در بشکتیاش است. انر والنسیا ستاره اکوادر که در این جام سه گل زد در فنرباغچه بازی می‌کند. هریس صفوویچ سوئیسی در گالاتاسرای، فارما دیه‌دیوی از سنگال در آلانیا اسپور. ژرژ ان کودو از کامرون در بشیکتاش. دو بازیکن تیم پرستاره بلژیک دریس مرتنز در گالاتاسرای و میچی باتشوایی در فنرباغجه بازی می‌کنند. از امریکا هرمن جونس در بشیکتاش است. لارسن دانمارکی در ترابزون‌اسپو، علی کریمی و سید مجید حسینی از ایران بازیکن کایسری اسپور هستند.

از همه بیشتر اشاره به بشیکتاش را می‌شنوم. طبعاً هیچکدام از آنها ابرستاره فوتبال نیستند. اکنون و در جریان جام جهانی هم صحبت از این است که رونالدو فوق‌ستاره پرتقالی با یک رقم نحومی به باشگاهی در عربستان سعودی منتقل شود.

حالا حالاها بعید است باشگاهی مثل بشیکتاش به سطی از فوتبال باشگاهی برسد که بتواند  چنین بازیکنانی را جدب کند. اما از رشد و توسعه خطی و تدریجی بشیکتاش مثل یک شهروند ترکیه لذت می‌برم. از موفقیت فوتبال مراکش و تونس مثل یک عرب شاد می‌شوم. اما دقیقاً مثل یک عرب حتی از احتمال حضور رونالدو با 37 سال سن و دسمتزد 200 میلیون دلاری در فوتبال عربستان سعودی خجالت می‌کشم.

بازیهای مراکش و تونس نشان داد عرب‌ها چه فوتبال فوق‌العاده‌ای دارند. اگر امارات به جای خرید سهام یک باشگاه نژادپرست و آشکارا ضدعرب اسرائیلی و همینطور سعودی به جرای خرید یک بازیکن بازنشسته پرتقالی، در باشگاههای مصر و مراکش سرمایه‌گذاری می‌کردند، فوتبال جهان عرب از این هم موفق‌تر می‌شد. جام جهانی پرهزینه قطر یک صدم این کارائی را هم برای فوتبال عرب ندارد.

کشورهای بزرگ مثل چین اکنون با تمام توان به دنبال سرمایه‌گذاری در کشورهای افریقائی هستند. قطر بخش کوچکی از جهان بسیار بزرگ عرب است. گفته می‌شود 300 میلیارد دلار صرف توسعه زیرساخت‌ها برای این جام جهانی کرده است. جائی خواندم جهش اقتصادی چین با جمیعتی بیش از یک میلیارد نفر با پانصد میلیارد دلار شروع شد.

قطر کشور کوچکی است. به عنوان دولت ملت هم تاریخ کوتاهی دارد.  اما قطر در اصل متعلق به دنبای بسیار بزرگ و کهن عرب است. وقتی بخشی از جهان عرب در حد دانمارک به یک باره ثروتمند می‌شود، و بقیه جهان عرب از فقر در عذاب است، این رشد باید هم کارکردی نظیر رشد سرطانی برای این جهان بزرگ داشته باشد.

در ترکیه مخالفان دولت اردوغان مدام از رابطه با قطر انتقاد می‌کنند. البته آنها اهداف سیاسی دارند وگرنه قطر کار بدی برای ترکیه نمی‌کند. خیلی وقت‌ها نقش قُلّک دولت ترکیه را دارد. امارات هم کمابیش چنین است. در نهان و بعضاً آشکارا مخالفان ترکیه را ساپورت مالی می‌کند و حتی برای بعضی از آنها نقش قُلّک را دارد.

فقط یک آن تصور کنید به جای اینکه قطر و امارات نخود هر آشی باشند، این همه پول را با نظارت و تضمین بسیار دقیق نهادهای بین‌المللی صرف شراکت در توسعه اقتصادی مصر بکنند. و مطلقاً هم کاری به این کار نداشت چه کسی در مصر حکومت می‌کند. و سعودی به حای درست کردن شهری دراز و مسخره در ساحل دریا و خرید مسجد در بهترین مناطق شهرهای اروپا....بگذریم! کسی عرب باشد از غصه دق می‌کند. سبک توسعه این کشورها بدخیم جهان عرب است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

گاهی فکر می‌کنم جنبش مترقی و سراسری زن زندگی آزادی را در خواب می‌بینم. از بیش از ده سال پیش به این نتیجه رسیده بودم ادامه این روند به فروپاشی کشور منتهی خواهد شد و در پی آن همه بدبخت خواهیم شد.

ایران اسیر یک نظام فرقه‌گرای مذهبی و یک ناسیونالیسم نژادپرست و طلبکار ایرانشهری است. فقط یک معجزه می‌توانست ایران را از این وضعیت اسفناک نجات دهد. معجزه‌ای که نگاهی به آینده داشته باشد. از هر نوع ارتجاع و تمامیت‌خواهی قومی و مذهبی عبور کند. جنبش زن زندکی آزادی نوید همان معجره است.

در تاریخ ایران و به فاصله یک سال دو 21 آذر داریم. اولی نوید عدالت و دومی سلطه نکبت بود. نیک که بنگریم جنبش زن زندگی آزادی ادامه همان آرمانها و آروزهای عدالت‌خواهانه شخصیت‌های فرزانه‌ای چون میرجعفر پیشه‌وری است. این آرمانها را پیشه‌وری برای همه ایران و همه مردان و زنان ایران می‌خواست و در 21 آذر سال 24 در تبریز شروع به پیاده‌سازی آن کرد. آزادی و حق رای زنان از 21 آذر شروع شد.

اما در 21 آذر سال 25 آن جنبش مترقی به دست ارتجاع سلطنتی و یک ناسیونالیسم تمامیت‌خواه قومی سرکوب شد. آذریجان هم برای چند ده سال دچار نوعی رخوت ناشی از آن کتاب‌سوزی‌ها و سرکوب‌های بی‌رحمانه شد. 

اکنون اوضاع به کلی تغییر کرده است. دیگر گذشت آن زمانی که عده‌ای در مرکز بنشینند و برای دیگران مشخص کنند که مثلاً فروغی خادم ملت بود و پیشه‌وری و قاضی محمد و شیخ خزغل خائن بودند. از کل سلسله قاجار هم امیرکبیر و قائم مقام و عباس میرزا را سوا کنند و بقیه را وطن‌فروش بنامند.

چند وقت پیش در جمعی بودم که چندین دانشجوی علوم سیاسی و تاریخ دانشگاه تهران هم در آن جمع بودند. از این بچه‌ها پرسیدم شما که تاریخ و علوم انسانی و سیاسی می‌خوانید آیا می‌دانید وزیران معروف دربار زندیه چه کسانی بودند؟

طبیعتاً کسی نمی‌دانست. به آنها گفتم این همان عارضه نژادپرستانه ناسیونالیسم است. زندیه را سلسله‌ای با شاهان ایرانی معرفی کردند. شاهی هم که ایرانی باشد لابد به انذازه کافی عقل دارد و نیازی نیست بدانیم وزیر او چه کسی بود.

اما اغلب شاهان ایران از غزنویان و سلجوقیان تا قاجار تُرک بودند. انیرانی بودند. تُرک هم که فقط زور بازو دارد و عقل درست و حسابی ندارد. باید به دنبال وزیرانی در این دربارها گشت که ایرانی اصیل و عقل کل بوده باشند.

قاجارها ممالک محروسه ایران را با هر ضرب و زوری دوباره متحد کردند. دهکده تهران را به پایتختی برگزیدند. اما همین ناسیونالیسم تباه هیچ نامی و نشانی از آنها در تهران نگذاشته است. از ناصرالدین شاه قاجار حتی انسانیت‌زدائی کرده است.

فکر نکنید همه این کارها به خاطر جنایات قاجارها بود. امیرکبیر متهم درجه یک قتل‌عام بابی‌های ایران است. اکنون دانشگاه و انتشارات هم نام این وزیر را دارد.

تهران خیابانی به نام قائم مقام فراهانی دارد که لابد ایرانی اصیل و خادم وطن بوده است. خیابانی به نام کریم خاند زند دارد. کریم خانی که هرگز پای او به همه ایران و از جمله تهران نرسید. بعد از فروپاشی صفویه حکومت زندیه بیشتر یک حکومت محلی در جنوب ایران بود.

اما از خود قاجارها در پایتخت قاجارها هیچ نشان رسمی نیست. این وضعیت خلاصه نگرش ناسیونالیسم ایرانی است. یا همین منطق سردار جنگل که رسماً جمهوری گیلان را بنیان گذاشت و زمانی هم پیشه‌وری وزیر خارجه این جمهوری بود خادم نشخیص داده شده است، اما پیشه‌وری خائن است. طبیعی است که چنین وضعی و چنین نگراشی نمی‌تواند دوام داشته باشد.

دیگر گذشت آن زمانی که عده‌ای در مرکز بنشیند و برای دیگران تاریخ بنویسید، ایران را ملک طلق خود بدانند، خائن و خادم را فقط آنها مشخص کنند، برای همه ایرانیان زبان ملی تعیین کنند، از منسوبان آزمایشی انگلیس در ایران چهره ملی بسیازند و پیشه‌وری را عامل مسکو بدانند.

پیشه‌وری فرزند و فرزانه آذربایجان و ایران است. آذربایجانی و ایرانیان آزاداندیش خود می‌دانند چگونه عملکرد فرزند خود را نقد کنند و از اشتباهات آن دوران بسیار کوتاه و سرشار از خیر و برکت درس بگیرند. کسی برای تُرّهات ناسیونالیستهای طلبکار تره هم خورد نخواهد کرد.  «اینجاپیشه‌وری فرزند و فرزانه آذربایجان و ایران است. آذربایجانی و ایرانیان آزاداندیش خود می‌دانند چگونه عملکرد فرزند خود را نقد کنند و از اشتباهات آن دوران بسیار کوتاه و سرشار از خیر و برکت درس بگیرند. کسی برای تُرّهات ناسیونالیست»

 

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

دختران و پسران گیشا نزدیک سه ماه است که چیزی به نام خستگی را به رسمیت نمی‌شناسند. هر شب و هر شب پشت بام‌ها نوای آزادی سر می‌دهند.

خانمها و آقایان روزنامه‌نگار که هر روز اخبار این جنبش را گزارش می‌کنید، گیشا را بی‌هیج پرس و جوئی می‌توانید همواره در صدر اخبار بنویسید. شهادت می‌دهم این جوانان برای یک شب هم سکوت نکردند. قصد ایستادن هم ندارند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

مراکش شبه جزیزه ایبریا را کُلّهم درو کرد. با اینکه عزادار هستیم ولی در تُرکی می‌گویئم خیر و شر با هم برادرند. تبریک فراوان

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

محسن شکاری را هفتاد روز بعد از دستگیری به قتل حکومتی رساندند. آن مردک در سوئد بعد از ماهها محاکمه و دهها جلسه دادگاه و صدها ساعت دفاع با حضور وکیل و همه امکانات بالاخره محکوم شد. آنوقت پسر بی‌پدرش در تهران می‌گوید به او در زندان چائی ندادند و این اقدام سوئد به منزله شکنجه سفید است. اینها این اندازه وقیح و پررو و طلبکار هستند.

بالاخره روزی مردم ایران پیروز خواهند شد. برای فردای پیروزی فقط باید به مدل رومانی فکر کرد که بهترین است. هر نوع سوئدی‌بازی بعد از اجرای مُدل رومانی

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

نظام جمهوری اسلامی تا کنون یک بار هم مطابق خواست مردم از برنامه‌های خود عقب‌نشینی نکرده است. آیا در مورد گشت ارشاد چنین اتفاقی خواهد افتاد؟ اگر گذشته را مرور بکنیم شاید جواب بهتری برای این سؤال بیابیم.

نگهداری نوار ویدیو مجارات داشت. داشتن دستگاه پخش ویدیو چیزی در حد نگهداری مواد مخدر خطر بود. در هر ایست بازرسی ممکن بود ماموری بخواهد وجود نوار موسیقی غیرمجار در ماشین را چک کند. اگر پیدا می‌کرد به منزله نگهدای اسباب و ادوات مستهجن بود. اتوبوس‌های بین‌شهری با احتیاط موسیقی پخش می‌کردند. بعضاً دفترچه راننده به جرم پخش موسیقی از او گرفته می‌شد.

هنگام سفر و حتی در داخل شهر هر آن ممکن بود ماموران بخواهند نسبت افراد را با هم تفتیش کنند. مستنداتی می‌طلبیدند تا مطمئن شوند زن و مرد با هم محرم هستند. در مواردی که سندی همراه کسی نبود، که اغلب هم چنین بود، زن و مرد را جداگانه بازجوئی می‌کردند. مثلاً از میزان مهربه و جهیزبه و تاریخ عروسی سوال می‌کردند. و یا می‌پرسیدند چه نوع تلویزیونی در خانه دارید. اگر دو جواب متفاوت بود کار دو نفر با کرام‌الکاتبین بود.

در دانشگاه سلام و علیک دختر و پسر هم می‌توانست اسباب دردسر باشد. در آزمایشگاه‌های رشته‌های فنی دانشجوی دختر کم بود. آزمایش‌ها و ست آزمایشگاهها معمولاً برای بیش از یک نفر طراحی می‌شود. بعضاً دختران باید تنهائی کار می‌کردند. و یا از ست دو نفره به ناچار سه‌نفره استفاده می‌شد. به هر دلیلی اگر اجازه همکاری با یک دانشجوی پسر صادر می‌شد نگاه و فهم مراقبان طوری بود که گوئی برای یک شب اقامت در هتل مجوز صادر کردند.

پیراهن آستین کوتاه و شلوار جین مسئله داشت. با پیراهن آستین کوتاه اجازه ورود به هیچ اداره دولتی را نمی‌دادند. استفاده از کراوات به منزله محاربه با نظام بود.

منع قانونی برای مسافرت خانم‌ها نبود و یا حداقل من به خاطر ندارم. اما یک خانم به تنهائی نمی‌توانست هتل بگیرد. خانم‌ها محکوم بودند با یک مرد محرم سفر بروند. 

تا اواخر دهه هفتاد همه این کارها کاملاً رواج داشت. در انتخابات دوم خرداد 76 زواره‌ای یکی از کاندیداها در برنامه تلویزیونی خود می‌گفت این همه سخت‌گیری ضرورت ندارد. دلیل او هم این بود که نمی‌توان از مردم انتظار داشت سند ازدواج همراه آنها باشد. مثلاً می‌خواست دل مردم را به دست آورد. حداکثر لطف حضرات به ملت چنین چیزهایی بود.

در یک کلام همه آن چیزهایی که داعش در رقه و موصل اجرا می‌کرد و صدای جهانیان را درآورده بوده بود، ما در ایران برای سالیان سال زندگی کردیم.

استفاده از دیش ماهواره مجازات داشت و هنوز هم دارد. قانون مجلس سر جای خود است. مسئله فیلترینگ اینترنت هم همین است. همین الان که من از تهران این پُست را منتشر میکنم عملاً مرتکب قانون‌شکنی می‌شوم.

در ضمن هیچکدام از این موارد لزوماً قانون مشخص و مصوب نداشت. بعضاً مطابق برداشت خودشان بود. اما اگر قانونی هم بود همچنان پابرجاست. موردی را سراغ دارید که قانون را تغییر داده باشند؟ و یا لغو کرده باشند؟ هنوز هم نگهدای نوار و سی‌دی موسیقی غیرمجاز منع قانونی دارد و خلاف است. اما دیگر کمتر کسی نگران داشتن نوار موسیقی و دیش ماهواره است. پس چه اتفاقی افتاده است؟

در تمام این سالهای سیاه دو موضوع همزمان پیش رفت. بخش بزرگی از مردم از این کارها نفرت داشتند، اما اعتراض مؤثری نکردند. فقط راهی برای تطبیق خود با این شرایط نکبت یافتند. اما همین روند باعث شد آدم‌های حاکمیت رفته رفته نسبت به گذشته خود اهلی شوند. بعضاً نمی‌توانستند مانع بچه‌های خود هم بشوند. بعضی از آنها چنان احساس اهلیت کردند که بعدها زدند تو کار اصلاح‌طلبی.

این دو اتفاق باعث شد حاکمیت بی‌آنکه به روی خود بیاورد و یا قانونی را لغو کند از اجرای بعضی از این کارها بی سر و صدا دست بکشد. در قوانین قضائی هم چنین است. قانون سنگسار و قطع انگشتان همچنان پابرجاست، اما اجرا نمی‌شود و یا به ندرت اجرا می‌شود.

اگر گشت ارشاد با هر مکانیزمی در این مقطع تعطیل شود، به منزله اولین شکست رسمی رژیم و اولین پیروزی رسمی مردم خواهد بود. چون سازمان نکبتی را تعطیل خواهند کرد که سالهاست مردم به طرق مختلف و آشکارا از آن اعلام انزجار می‌کنند. جرقه جنبش زن زندگی آزادی هم در گشت ارشاد زده شد. در عین حال رویکرد این سازمان هم در انتهای پروسه اهلی شدن است. حتی بعضی‌ها معتقدند باید جهش ژنتیکی رخ بدهد و تغییرات کلان در راس نظام اتفاق بیفتد تا شاید اهلیتی هم سراغ این حوزه بیاید.

با این حساب مسئله گشت ارشاد می‌تواند برای حاکمیت به درستی مسئله مرگ و زندگی باشد. خوب می‌دانند مردم پا پس نخواهند کشید و هدف اصل نظام است. اگر در این مقطع به چنین چیزی تن بدهند رسماً پای سند فروپاشی خود را امضاء کرده‌اند. بمیرد هم این کار را نخواهد کرد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

بدخیم سه‌گانه

در جام جهانی قطر ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادند تا همه چیز یکدست شود. قطر تا پیش از جام جهانی حتی بک بار هم به این مسابقات راه نیافته بود. به عنوان میزبان سرگروه بود، اما در هر سه بازی باخت و یک امتیاز هم کسب نکرد.

پرتماشاگرین بازی مقدماتی جام هم از آن میزبان نبود. بیشترین تماشاگر را بازی برزیل داشت. قطر حتی به اندازه کافی شهروند استادیوم‌برو برای بازی ملی آن هم در پایتخت کشور و در چنین تورنمنت مهم ندارد.

قطر جام جهانی را خرید. مسابقات را از تابستان به پائیز منتقل کرد. تقویم مسابقات حرفه‌ای و میلیاردی باشگاه‌های اروپا و جهان را جابجا کرد. با پرهزینه‌ترین جام جهانی خیلی از آزادی‌ها را هم به سخره گرفت.

کاری به میزان فساد و قدرت پول ندارم که صدای همه را درآورده است. اما از یک نظر این حجم از فساد و مشاهده قدرت پول بد هم نشد. غربی‌ها کمی بهتر خود را در آینه دیدند. چشم باز کردند و دیدند بسیاری از تصمیم‌گیران فوتبال این کشورها همه چیز را به پول فروخته‌اند. اکنون هم که جام شروع شده است متحد درجه یک امریکا و فرانسه تعیین می‌کند کدام تماشاگر چه بپوشد و چه بخورد. در مورد ایران حتی تعیین می‌شود تماشاگر کدام پرچم را دست بگیرد.

اما موضوع نوشته من این نیست. قطر پول است و دیگر هیچ نیست. تنها کشور منطقه هم از این دست نیست. امارات هم چنین است. بعید نیست چند سال دیگر امارات میزبان المپیک باشد.

به نظرم نکته غم‌انگیز دیگری قابل تامل است. لطفاً به نام این شهرهای عرب توجه کیند : بغداد، دمشق، حلب، قاهره، اسکندریه، عدن، بیروت، صنعا

دمشق قدیمی‌ترین پایتخت جهان است. بدبختامه اکنون اسیر خون‌آشامان است. بغداد شهر افسانه‌هاست. قاهره را که نگو و نپرس. یک مورخ اهل ترکیه در مصاحبه‌ای مطلبی با این مضمون گفت که بدون شناخت ونیز نمی‌توان غرب را شناخت، بدون شناخت قاهره هم نمی‌توان شرق را شناخت. تاریخ شهرهای مهم عرب چنین است.

راستی! سه‌گانه دوبی و دوحه و ابوظبی در کجای این تاریخ قرار دارند؟ چه نامی از آنها در تاریخ ادبیات عرب ثبت است؟ جایگاه بعضی شهرهای عرب چنان وزین است که وقتی گلستان شریف سعدی را می‌خوانیم بعضاً نام این شهرها را بیشتر از نام شهرهای ایران کنونی در این اثر مشاهده می‌کنیم.

ممکن است به درستی گفته شود خیلی از شهرهای غربی هم قدمت پاریس و لندن را ندارند ولی اکنون بسیار پیشرفته‌اند. نیویورک در مقایسه با ونیز شهری با تاریخ چند روز است. و یا سنگاپور و هنگ‌کنگ در آسیا شهرهای جدیدی هستند.

خیلی خوب! کارنامه صد سال گذشته نیویورک و سنگاپور و هنک‌گنک عیان است. دوحه و دوبی و ابوظبی طی همین پنجاه سال گذشته چه کرده‌اند؟ آیا به اندازه یک کنسرت ام‌کلثوم توانسته‌اند فرهنگ بشر را ارتقاء بدهند؟ 

بهتر است تاریخ را کنار بگذاریم و به دوران معاصر بپردازیم. می‌دانیم اگر طی همین صد سال گذشته بیروت و قاهره و بغداد و دمشق و حلب نبود، جهان عرب و جهان اسلام و خاورمیانه دچار یک خلاء بزرگ بود. اگر دوحه و دوبی و ابوظبی نبودند چه اتفاقی می‌افتاد؟

ناحیه مقدسه طب تا نجوم جواب این سؤال را می‌داند. اتفاق بدی نمی‌افتاد. حتی شرّ این بدخیم سه‌گانه از سر جهان عرب کم می‌شد.

رشد سرطانی دوبی و دوحه و ابوظبی طی این سالها آن هم در شرایطی که حتی یک حرف برای گفتن ندارند، بر نام شهرهای کهن و تمدن‌ساز عرب سایه انداخته است. در جهان عرب سالهاست از زمین به آسمان می‌بارد. دوحه و ابوظبی برای قاهره حکومت هم تعیین می‌کنند. ابوظبی حامی کودتاچیان مصر است و دوحه از اخوان‌المسلمین حمایت می‌کند.

کاری به کارکرد اخوان‌المسلمین ندارم. به ناسیونالیسم عرب و سایر جنبش‌های هنری و ادبی و سینمائی و موسیقائی عربی هم کاری ندارم. اطلاعات من هم در حد مجلات دم‌دستی است. اما تردیدی نیست که همه این جنبش‌ها زمانی در شهرهای مهم عرب شکل گرفتند که دوحه و دوبی فقط یک دهکده ماهیگیری بودند. هنوز هم مرکز هیچ جریان مهمی نیستند. اما همین شهرها نه تنها برای جهان عرب، بلکه برای کابل هم حکومت تعیین می‌کنند. در افریقا و مدیترانه بازیگر هستند.

در آخرین کودتای ترکیه هر دو کشور امارات و قطر نقش تعین‌کننده داشتند. امارات به وضوح از کودتاچی‌ها حمایت می‌کرد. قطر حامی دولت اردوغان بود. اکنون همان اردوغان برای همین شیخ محمدخان در آنکارا فرش قرمز پهن می‌کند. وقتی شیخ محمد حاکم امارات به ترکیه سفر کرد و رابطه دو کشور بهبود یافت، ارزش لیر ترکیه هم تقویت شد.

آخر اینها چه حرفی برای جهان عرب دارند که چنین جولان می‌دهند؟ کدام قدرت نرم و کدام قدرت سخت را دارند؟ سنگاپور هم که ثروتمند شده است برای کشورهای شرق آسیا بازیگر مهمی است؟

قطر و امارات که نخود هر آشی هستند و یکی برای کابلستان طالبان را علم می‌کند و دیگری رئیس دولت قبلی را پناه می‌دهد، خود چگونه حکومتی دارند؟

اصلاً پدر این امیر جوان قطر کجاست؟ هم او که جام جهانی را خرید؟ چطور برکنار شد؟ پسری علیه پدری می‌شورد و معلوم هم نمی‌شود کی به کیست. شما را خدا این هم شد سیستم حکومتی؟

کل امارات و قطر به اندازه یکی از کافه‌های روشنفکری قاهره و یا کافه‌ای در محله بشیکتاش استانبول روشنفکر ندارند. حتی در حوزه دین و مذهب هم متفکر مطرح ندارند. با این حساب این همه قدرت تاثیرگذاری اینها جز پول و ثروت نفت و گاز چیز دیگری می‌تواند باشد؟

دریغا و دریغا و دریغا از حلب و دمشق و قاهره که نام نامیرا و تمدن‌ساز آنها زیر سایه دهکده‌های بزک‌شده دوبی و دوحه و ابوظبی قرار گرفته است. (کامنت اول)

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت اول : در این نوشته تعمداً به رفتارهای حکمیانه حاکمان امارات و قطر اشاره نکردم. از جمله رفتار بسیار حساب شده قطر در همین جام جهانی با ایران که توضیح خواهم داد.

حقیقت این است که از این سبک توسعه نفرت دارم. این ساختمانهای بلند دوبی و دوحه برای من بیشتر یادآور فهم هاشمی رفسنحانی و شهردار نکبت او غلامحسین کرباسچی از توسعه است. رفسنجانی هنگام افتتاح طرح نواب گفت اجرای چنین طرحی برای ما یک عقده بود. خیلی وقت‌ها عقده آدم‌ها نشانه میزان فهم آنها هم هست.

بدتر از امارات و قطر توسعه به سبک ویرانگر سعودی است. به احترام مکه و مدینه که این دو شهر را بسیار دوست دارم در متن چیزی ننوشتم. سعودی‌ها شهر تاریخی مکه را با لاس‌وگاس عوضی گرفته‌اند. اخیراً این جوان جویای نام و متخصص "امور کنسولی استانبول" و فوق‌تخصص "تشریح" در حال ساخت شهر درازی به موازات ساحل است که بیشتر به یک جوک شباهت دارد.

اما نمی‌توان رفتارهای حکیمانه حاکمان امارات و قطر را هم نایده گرفت. اول اینکه بر عکس شاه سابق ایران که خیلی زود برای غرب دُم درآورد و دمش هم سریع قیچی شد، این حاکمان مناسبات جهانی را خوب می‌فهمند. از یک محافظه‌کاری اصیل برخوردارند. خوب می‌دانند که کار را چگونه باید دست کاردان بسپارند. شرکت‌های غربی را به بهترین شکل ممکن به کار می‌گیرند. مثلاً در همین جام جهانی که گقته می‌شود 300 میلیارد دلار هزینه شده است، بعید نیست که دهها میلیارد دلار آن نصیب شرکت‌های ترکیه نشده باشد. قطر به نوعی ترکیه را هم به خود وابسته کرده است.

و یا در مورد رژیم ایران قطر خیلی درست و حساب شده رفتار کرد. همه ما از باجی که قطر در جریان بازیها به رژیم داد و گشت ارشاد برای تماشاگر غیرخودی ایرانی در دوحه راه انداخت سخت شاکی هستیم. حکومت قطر نهایت همکاری را با سیستم سرکوب کرد. اما یک آن تصور کنید قطر همکاری نمی‌کرد. طرز فکر داعشی به چیزی به نام منافع ملی پایبند نیست، قدرت سازندگی ندارد، اما قدرت تخریب ویرانگری دارد. اکنون هم به دنبال ماجراجوئی است. فقط کافی بود یک پهبادی و موشکی و چیزی از طریق انواع و اقسام الوات منطقه‌ای به ان حوالی فرستاده شود. و یا حمله به یک کشتی با این ادعا که به اسرائیل چیزی می‌برد. این کارها امنیت و آرامش جام جهانی را کُلّهم تحت تاثیر قرار می‌داد. قطر همه این هزینه‌ها را با مانور چند تماشاگر صادراتی مهار کرد.

 

***

 

توفانی به پا می‌کند جناب فرید توفان با این تحلیل مختصر و زیبا. دوستان را به خواندن آن دعوت می‌کنم.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

متن نوشته آقای فرید توفان :

زمانی اطلاعات عمومی افراد از اوضاع سیاسی کشور را با یت و یون محک می‌زدند: یت به جامعه روحانیت مبارز برمی‌گشت و یون به مجمع روحانیون مبارز - جایگزینی تکامل‌یافته و آبستره برای احزاب بله قربان و چشم قربان -ایران نوین و مردم- در اواخر دوره پهلوی. با این‌حال، برخلاف مابقی اطلاعات عمومی که صرفاً به‌درد حل جدول کلمات متقاطع و شرکت در انواع و اقسام مسابقات رادیویی و تلویزیونی و البته بازی سرگرم‌کننده اسم‌فامیل می‌‌خورد، یت و یون مبنای تأسیس دانشی نوظهور در حوزه جامعه‌شناسی سیاسی در ایران شد که به زیر و بم گروه‌های اسلامگرای نشسته بر خوانِ الوانِ انقلاب ۵۷ می‌پرداخت و ترهات گوریل‌های آنکادرشده‌ای همچون علوی‌تبار و حجاریان و آغاجری را در مقام تئوریسین به خورد خلایق می‌داد و جماعتی هَوَل را در انجمن‌های اسلامی دانشگاه‌ها به خود مشغول می‌داشت. گاه چنان از واقعه ۹۹ نفر یا مجادله بر سر وزارت صنایع سنگین سخن می‌راندند که گویی مثلاً پای پیمانی وسفالی یا چیزی در همین حدود در میان است. تثبیت ِ این دانش نوظهور همچون رشته‌ای دانشگاهی و پذیرش متولیان آن در جایگاه گروه‌ علمی مرجع بود که استثنای دوم خرداد را تا بیست سال به قاعده سیاسی در ایران تبدیل کرد- دورانی که صحبت درباره مسائلی مثل لغو حجاب اجباری، گرانی، حقوق اتنیک‌ها و از این قبیل محلی از اعراب نداشت و درعوض، آخرین حرف‌های فلان آیت‌الله (مثلاً بیات) یا فلان مهندس (مثلاً عبدی) و دکترِ اسلامگرا (مثلاً سروش) همچون مسأله سیاسی اصلی کشور تلقی می‌شد.

دی ۱۳۹۶ پایه‌های این نظام دانش را که برای سه دهه تعیین می‌کرد چه چیزی سیاسی است و چه چیزی سیاسی نیست، سست کرد، آبان ۱۳۹۸ این پایه‌ها را شکست و جنبش انقلابی ژینا پس‌مانده‌های آن را هم از صفحه روزگار تراشید و به باد سپرد. حالا همان‌قدر که در تحلیل عمومی دوران پهلوی، اختلاف نظر میان علم و هویدا به یاد می‌آید و اهمیت دارد، یت و یون و آویزه‌های تشکیلاتی و معرفتی آن هم مهم می‌نماید.

در جریان قیام ۲۰۱۹ در لبنان، جوانان معترض فریاد می‌زدند: کلن یعنی کلن. جنبش انقلابی زن، زندگی، آزادی را هم با همین شعار می‌توان بازشناخت. اما مسأله فقط دور انداختن آخوندها و ابواب‌جمعی‌شان نیست. همراه با نظام سیاسی، و البته مقدم بر آن، آن نظام دانشی هم که همبسته با آن شکل گرفته و فهم و درک ما از امور را برای چند دهه ممکن کرده، به زیر کشیده می‌شود. کسانی که شمِّ سیاسی‌شان را سراسر وامدار آن نظام دانش هستند، بدون آنکه لزوماً دل در گرو جمهوری اسلامی داشته باشند، به‌سختی می‌توانند اتفاقاتی را که در خیابان‌های ایران جریان دارد هضم کنند، و ولو اینکه اینجا و آنجا با آن همراهی نشان دهند، در نهایت، به تنظیمات کارخانه بازمی‌گردند.

دعوت اینکه به اینکه اسلامگرایان حاکم را یکدست نبینیم و جزئیات ریز و درشتی را که اینجا و آنجا در کار بوده، در نظر آوریم البته صورتِ مجاب‌کننده و رهزنی دارد، اما خیلی ممنون، به‌قدر کافی از این یت و یون‌ها صرف شده و قضای روزگار، تأکید بر این دقت نظر از ابزارهای اعمال حکمرانی جمهوری اسلامی بوده است - «شرایط حساس کنونی می‌طلبد که فلان و بهمان».

البته که جزئیات بسیاری در کار است، اما نه‌فقط در روش‌های حکمرانیِ اسلامگریان، که مهم‌تر از آن، در مقاومتی که فارغ از تصاویر برساخته «امت حزب‌الله» و «دوران طلایی امام»، از ابتدای تثبیت قدرت خمینی در اشکال مختلف در برابر رژیم در کار بوده است.

 

***

 

به همدیگر اعتماد کنیم

اولین بار مهندس علیرضا فرشی درس‌خوانده دانشگاه شریف که برای سه سال حکم زندان دارد ماجرای این دروغ را افشا کرد.

قبل از اینکه وارد معرکه‌گیری‌های این حسن و حسین بشوم، و از صداقت کم‌نظیر و شاید هم بی‌نظیر مهندس علیرضا فرشی در زندانهای رژیم بنویسم، اجازه می‌خواهم نشان دهم آنچه می‌گویم فقط برای همسایه نیست. همیشه به این سبک وفادار بودم. قبلاً از دوستان کُرد نوشتم. (کامنت اول) اکنون از تجریه‌ای می‌گویم که بر اساس نظر هموطنان بهائی شکل گرفت.

از سال 92 با تلاش جواد ظریف مذاکرات هسته‌ای پیشرفت خوبی کرد. او به چهره محبوبی در جامعه تبدیل شد. شخصاً شناخت چندانی از سوابق او نداشتم. بای‌دیفالت از همه این مقامات بدم می‌آید مگر اینکه خلاف آن ثابت شود. اما در آن تاریخ تعریف و تجمید چهره‌های موجه از ظریف هم زیاد بود. گشایشی هم در گره فروبسته پروژه ویرانگر هسته‌ای پدید می‌آمد.

آن روزها فیسبوک بیشتر رونق داشت. دیدم با همه تعریف و تمجیدهائی که از ظریف می‌شود، حتی یکی از دوستان بهائی هم از این یارو راضی نیست و بعضاً از او اعلام انزجار هم می‌کنند. همین باعث شد بیشتر ملاحظه کنم. در چنین مواردی یک بهائی چیزی را در پاره‌آجر می‌بیند که ممکن است دیگران در تلویزیون فول اچ‌دی هم نبینند. کمی مطالعه کردم و از چند دوست آگاه پرسیدم و متوجه سوابق آقای قهرمان در سازمان نکبت و فرقه‌گرای انجمن حجتیه شدم.

مطلقاً منظور من این نیست هر موضعی هموطنان بهائی‌ها در چنین مواردی می‌گیرند ضرورتاً باد قبول شود. اما اگر ایران برای همه ایرانیان است، و وزیری سابقه عضویت در یک سازمان ضدبهائی دارد، و این سازمان به طور سیستماتیک همه هموطنان بهائی ما را آزار داده است، علی‌الاصول من و شما هم نباید بی‌تفاوت از کنار این قضیه بگذریم. مگر اینکه آزار بهائی هیج اهمیتی برای ما نداشته باشد. با کمال تاسف چنین هم شد. این سابقه سیاه هیج تاثیری در پروژه قهرمان‌سازی ظریف نداشت تا اینکه حقایق دیگر افشا شد.

ماجرای حسن و حسین هم چنین است. ابتدا علیرضا فرشی اشاره کرد که اعتصابی در کار نیست.  علیرضا در در دو نوبت بیش از سه سال حکم زندان گرفته است. اکنون زندانی است. در همین ماجرا هم‌بندی حسین رونقی هم بود.

علیرضا قبل از زندان مردمک چشم خود را عمل کرده بود. اما نوع عمل طوری بود که باید چند سال بعد دوباره عمل می‌شد. وقتی برای مرخصی آمد دوباره عمل مردمک چشم او ضرورت پیدا کرد. بیماری دیگری هم داشت گه باز هم عمل کرد. در همه دوران مرخصی گرفتار مریضی و عمل پشت عمل بود. بعد از این عمل ها به زندان بازگشت.

قطعاً تشدید این بیماری‌ها به زندان ارتباط دارد، خاصه عمل دوم مردمک چشن خیلی زودتر از پیش‌بینی دکتر معالج اتفاق افتاد. هنگام دستگیری هم به او ضربه وارد شده بود. شرایط مهیا بود تا علیرضا این همه بیماری خود را ناشی از زندان بداند، اما یک کلام هم از این حوادث تلخ استفاده ابزاری نکرد.

علیرضا چنین انسان شریفی است. چهره شناخته شده و محبوبی هم میان فعالان تُرک است. جرم اصلی او هم دلبستگی به زبان تُرکی و ترویج و آموزش این زبان است.

در این ماجرا کسانی از علیرضا فرشی هم‌بند حسین رونقی جویای احوال او می‌شوند.  علیرضا هم می‌گوید همه ما در وضعیت مشابهی هستیم و کسی هم اعتصاب نکرده است.

بلافاصله حسن این خانواده معرکه گرفت که حرف من ایران‌دوست جان‌فدای وطن را باور نمی‌کنید و به حرف یک پان‌ترکیست تجریه‌طلب استناد می‌کنید؟

همین معرکه و همین شارلاتانیزم هم متاسفانه گرفت. تا اینکه امروز بر همگان آشکار شده است که حسن و حسین فقط قصد معرکه داشتند و همه آن حرفها دروغ بوده است. اصلاً بعید نیست که سیستم سرکوب تعمداً از چنین کسانی چهره‌سازی هم کرده باشد.

با کمال تاسف  این یارو طوری مورد توجه قرار گرفت که گویا چگوارا در زندان است. آن هم در شرایطی که همین الان در دانشگاه تهران نزدیک صد دانشجو زندانی است. بنیامین مقدسی دانشجوی دانشکده فنی پنج سال حکم گرفته است. از سرنوشت هنرمند شجاع توماج صالحی خبر دقیقی در دست نیست.

ایران برای همه ایرانیان است. به همدیگر اعتماد کنیم. وقتی جمعی یک‌دست از سوابق دروغ چنین اشخاصی سخن می‌گویند، باید اظهارات این اشخاص با دقت بیشتری راستی‌آزمائی شود. دست‌کم در چنین مواردی نباید مرتکب لجاجت قوم‌گرایانه و فرقه‌گرایانه ایرانشهری شد. آن هم در کشوری که جنبش ضدارتجاعی و مدرن زن زندگی آزادی در آن جریان دارد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

با عرض از شما دوستان بابت لفظی که بکار خواهم برد و با احترام فراوان به دکتر سروش سال‌های پیش، به نظرم نامه ایشان برای زیدآبادی آن هم با فارسی مزخرف و تصنعی و با الفاظ زشت و متکبرانه و تخریبی، نشان داد که متاسفانه از آن دکتر سروش روشنفکر چیزی جز قافیه‌بافی باقی نمانده است. این قافیه‌بافی‌ها را تمام هم نمی‌کند. گوئی تکلیف شرعی دارد تا به هر مناسبتی نشان دهد فقط او می‌فهمد و هر کس خلاف فهم او بفهمد حتماً نابکار است.

در فقره اخیر علاوه بر تکفیر فهم دیگران خارج هم زده است. فقط فحش خواهر و مادر نثار مخالفان زیدآبادی نکرده است. چند سالی است امر بر زیدآبادی مشتبه شده است که برای جامعه ناآرام ایران و کنشگران نامهربان آن تاریخ نقش معلم مهربان تعلیمات دینی را به او حوالت کرده است. قافیه‌بافی‌ها هتاکانه برای دفاع از چنین آقامعلمی خود آقامعلم را هم در شرایط سختی قرار می‌دهد.

در هر حال به نظر می‌رسد این دکتر سروش جدید فقط زبان قافیه را می‌فهمد. هر قافیه‌ای هم که می‌بافد قافیه دیگری را می‌بازد. سکوت را هم بر نمی‌تاید. با این حساب شاید برای او بهتر این باشد که هر چه زودتر بمیرد تا بیش از این بر خود نریند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

زیباتر از این امکان نداشت ژینا و آیلار و خدانور را در متن جامعه دید. چقدر عالی شد سرودخوان‌های عطاءالله مهاجرانی‌صفت بازی ولز را بردند. بعد از آن باخت افتضاح فقط باید چنین بازگشت فوق‌العاده‌ای رخ می‌داد تا فوتبالیست‌های تحت امر سیستم سرکوب بفهمند از برگزارکنندگان قطری جام هم در متن جامعه بی‌اعتبارتر و پوف‌یوزتر هستند.

فقط باید چنین بُردی اتفاق می‌افتاد تا مردم ایران اتحاد باور نکردنی خود را نشان دهند. بعد از اعلام نتیجه سه خیابان فاطمی و امیرآباد و گیشا را از نزدیک دیدم. در شرایط عادی و بعد از چنین بُردی انفجار شادی در تهران رخ می‌داد، اما در پایتخت ماتم‌زده خبری و نشانی از شادی نبود.

در تقاطع امیرآباد و فاطمی و ضلع شمالی پارک لاله کلی نیروی یگان ویژه مستقر بود. پرچم‌شان را دست‌شان گرفنه بودند و شعار می‌دادند و صلوات می‌فرستادند و ماشین‌های متوقف در پشت چراغ را دعوت به شادی می‌کردند، اما کسی برای آنها تره هم خورد نمی‌کرد.

صدای انقلاب از سکوت بسیار معنادار پایتخت به وضوح قابل شنیدن بود. این سکوت از شادی بُرد ملبورن هم تاریخی‌تر است. مردم ایران نشان دادند در مقابل سرکوبگران متحد هستند و یاد خدانور همچنان با آنهاست.

زنده و پاینده باید چنین اتحادی.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

تیم ملی یا تیم رجّاله‌ها؟ مسئله این است

کاملاً پذیرفتنی است که فوتیالیست‌های اعزامی به قطر ده‌ها برابر بیشتر از سایر ورزشکاران تحت فشار باشند. این فشارهای بی‌امان تا آخرین لحظات شروع هر بازی ادامه خواهد داشت.

اما وقتی به زمین بازی رفتند همه میدان در اختیار آنهاست. در چنین میدانی دست فوتبالیست‌ها صدها برابر بازتر از ورزشکارانی چون الناز رکابی است. کاری هم با آنها نمی‌توانند بکنند. فقط کافی است یک صدم شجاعت و شرافت الناز را داشته باشند.

آیلار در تبریز و کیان در ایذه و علیرضا در تهران تازه به خاک سپرده شده‌اند. شهری در کردستان نیست که داغدار نباشد. این روزها هر نوع شادی هیچ توجیهی ندارد. حد وسطی هم در کار نیست.

فوتبالیست‌ها همین که به میدان رفتند هر کدام از آنها بر سر یک دو راهی خواهند بود. یا شرافتمندانه همراهی با مردم را انتخاب خواهند کرد یا برای همیشه با آن خنده‌های مبتذل رجّاله‌های ملی نام خواهند گرفت.

مصاحبه کاپیتان تیم و عکس‌هایی که از انفجار ابتذال خنده‌ها منتشر شد بدبختانه حاکی از هیچ نشانه خوبی نیست. اما نمی‌دانم چرا به دلم افتاده است سردار آزمون خدانور و آیلار و کیان را فراموش نخواهد کرد.

مدام در عالم خیال تصور می‌کنم سردار گل می‌زند و به یاد خدانور دست‌بسته و بی‌هیچ شادی روی زمین می‌نشیند. بازیکن دیگری هم بطری آب را در فاصله دوری از او می‌گذارد. همان کاری که بچه‌های نازنین چوکای تالش کردند.

خیلی‌ها این بازی‌ها را نخواهند دید. شخصاً حاضر نیستم یک دقیقه از مسابقات تیمی را که از رفتار آنها مطمئن نیستم تماشا کنم.

عجیب است که ایران اینترنشنال در اقدامی تعحب‌برانگیز این بازی‌ها را مستقیم پخش خواهد کرد. دست‌کم می‌توانستند پخش مستقیم را منوط به مشاهده رفتار بازیکنان بعد از دقایق اولیه اولین بازی بکنند. اگر تیمی بودند که به مردم خود پشت کردند، دیگر این همه آب و تاب پخش مستقیم بازی‌ها برای چیست؟

شاید هم حق امتیاز بازی‌ها را قبلاً خریدند و اکنون نمی‌خواهند چنین امتیازی را بسوزانند. و یا شاید از هر چیزی مهم‌تر برای آنها کم کردن روی صدا و سیمای میلی است. فوتبال جرو معدود فرصت‌هایی که مردم رسانه حکومتی را تحمل می‌کنند.

اگر اینطور باشد جالب خواهد بود که از دیگران و از جمله فوتبالیست‌ها مدام انتقاد می‌کنند که منافع خود را بر همراهی با مردم ترجیح می‌دهند، ولی خودشان از هم اکنون تبلیغ پخش بازی‌ها را در هر شرایطی شروع کرده‌اند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

بو حرکتده تورکجه شعارلار کی حرکت‌نن تناسب اؤلا چوخ آزدی. تورکجه شعارلارین مضمونی عموماً گئچن‌کی حرکت‌لرین مضمونونا یاخین‌دی. البته کی بو مسئله هم لازیمدی و هم‌ده گؤزلدی. آمما قادین یاشام اؤزگورلوک حرکاتی ینی و متناسب و ساده مضمونلارادا احتیاجی وار.

فارسجادا بئله شعارلار یاواش یاواش تولید اولور. تورک دیلینده‌ده  گرک باشلانسین. دوسلارین بیری بو مضمولاری پیشنهاد ائلیب کی شهیدلرین آدی اوردا تکرار اؤلور.

چوخ گوزل اولار دوسلار بئله شعارلاری تلگرامدا و توئیترده و اینستاگرامدا پایلاشالار. فیس‌بوکون داهی نفوذو توپلومدا قالمیب.

     1-            آمان میللت یاتما دور، اسرا آیلار خدانور

     2-            شهیدلرین قبری نور، حدیث آیلار خدانور

     3-            میللتلردن یاغیر نور، ژینا آیلار خدانور

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

فارسی‌اش را منتشر نکردم

شعارهای تُرکی در راهپیمائی‌ها بیشتر تاکید بر مضامین اعتراضات قبلی دارد. این تاکید لازم و عالی است، اما جنبش سراسری زن زندگی آزادی شعارهای متناسب با خود را هم می‌طلبد. سراسری بودن و متکثر بودن و به حاشیه رفتن هر نوع ارتجاع و تمامیت‌خواهی ویژگی امیدبخش این جنبش است.

در یک گروه با تکیه بر نام گل‌های پرپرشده و نمادین جنبش سه شعار پیشنهاد شده بود. پیشنهاد می‌کنم همه دوستان در حد امکانات خود این شعارها و یا شعارهایی با مضامین و نمادهای جنبش را در جاهایی مثل توئیتر و تلگرام و اینستاگرام منتشر کنند. فیس‌بوک چندان بُردی میان مردم ندارد.

     4-            آمان میللت یاتما دور، اسرا آیلار خدانور

     5-            میللتلردن یاغیر نور، کیان آیلار خدانور

     6-            شهیدلرین قبری نور، حدیث آیلار خدانور

 

***

 

نمایش عرفان و معرکه مهران

تعقیب و شلیک به دانشجوی پزشکی آیلار حقی داغ سنگینی به دلمان گذاشت. آیلار در آخرین ئوتیت‌های خود نوشته بود : «کیم دئیردی آذربایجان سوسوب؟ آذربایجان اوزو بیلیر هاردا سوسمویا / چه کسی می‌گفت است آذربایجان ساکت است؟ آذربایجان خود می‌داند کی  باید ساکت نماند»

آیلار کاملاً درست تشخیص داده بود. آذربایجان خسته از استدلال‌های سطحی نظیر این است که می‌گوید فعلاً وقت این حرفها نیست و ابتدا باید این سیستم زورگو و تمامیتخواه را برانداخت. آذربایجان از هر نوع تمامیت‌خواهی چه در داخل رژیم و چه در میان مخالفان رژیم همواره فاصله معنادار می‌گیرد.

اما همین آذربایجان بلافاصله به جنبش مترقی و کثرت‌گرای زن زندگی آزادی پیوست و حضور فعال خود را نشان دارد. این جنبش نماد کثرت در عین وحدت ما مردم ایران است. ارتجاع مذهبی و تمامیت‌خواهی قومی و نژادی جایگاهی در آن ندارد. دو نماد مهم جنبش ژینا از کردستان و خدانور از بلوچستان است. اکنون آیلار آذربایجان هم به آنها پیوسته است.

سیستم سرکوب هیچ اطلاعاتی از دستگیرشده‌ها نمی‌دهد. بعضاً زیر باز دستگیری معترضان هم نمی‌رود و خانواده‌ها را به طور مضاعف عذاب می‌دهد. تا این لحطه فعالان حقوق بشر توانسته‌اند بیش از 230 نفر از دستگیر شده‌های آذربایجان را با نام و نشان احراز هویت کنند.

همانطور که انتظار می‌رفت در میان دستگیرشده‌ها حتی یک نفر هم  نیست که منتسب به اصلاح‌طلبان حکومتی و ایرانشهری‌ها و یا قوم‌گرایان تمامیت‌خواه پان‌آذری باشد. طبیعی هم هست. سالهاست این جریانات فاقد هر گونه پایگاه و قدرت تحرک اجتماعی در آذربایجان هستند.

اما با کمال تاسف این روزها فضای رسانه‌ای کشور خواسته یا ناخواسته درگیر معرکه‌گیری یک پان‌آذری است. خوشبختانه جواب‌های خوبی هم در خصوص دروغ‌پراکنی‌های خود گرفته است.

در چنین اوضاعی شایسته نیست مدعیات قوم‌گرایان تمامیت‌خواه فرصت ایجاد شکاف در صفوف این جنبش ذاتاً تکثرگرا را داشته باشد. وقتی آذربایجان در چنین سطحی با سایر هموطنان خود همدلی نشان می‌دهد، ضرورت دارد نقش جریان‌های ارتجاعی و تمامیت‌خواه آسیب‌شناسی شود تا دوباره شاهد این معرکه‌ها نباشیم.

بر همین اساس نکته‌ای را در خصوص "پان‌آذری‌های" آذربایجان می‌خواهم با دوستان در میان بگذارم. اما به دلایلی از کردستان مثال می‌زنم. (برای شناخت پان‌آذری لینک مقاله کامنت اول را ملاحظه بفرمائید)

خوشبختانه شهرهای کُرد در این جنبش پیش‌رو هستند. نسخه کُردی پان‌آذری‌ها هم برای سایر ایرانیان آشناست. اما از خدا پنهان نیست و از شما چه پنهان که یک دلیل شخصی هم دارم. در ادامه نوشته مجبور هستم از کسی نام بیاورم. پان‌آذری‌های آذربایجان به قدری نکبت هستند که مخصوصاً از آوردن اسم کریه پادوهای آنها بیزارم. به ناچار از کیسه کردستان هزینه می‌کنم.

در آذربایجان با جریانی به نام پان‌آذری مواجه هستیم که از هر جریانی در این جهان تُرک‌ستیزتر و عرب‌ستیزتر است. قدرت تحرک اجتماعی این جریان در رسیدن به رکورد صفر مطلق با شعبانعلی‌های سلطنتی رقابت دارد. اما توان تخریب و فریب و پرونده‌سازی آنها همچنان بالاست.

این جریان بقای سیستم حاکم را به هر نوع جایگزینی که از آن بوی پذیرش کثرت به مشام برسد آشکارا ترجیح می‌دهد و در این راه تلاش هم می‌کند. برای پان‌آذری هیچ فرقی ندارد که طرز فکر پزشک بچه هیئتی علی اکبر ولایتی در این کشور حاکم باشد یا داریوش همایون آریائی. آنچه به آن اهمیت می‌دهند دشمنی با پذیرش تکثر است. این میان تحصص اصلی آنها دشمنی با زبان تُرکی است.

کُردها به خائنین خود جاش می‌گویند. اما مقایسه پان‌آذری با جاش لزوماً درست نیست. بعضاً بحث را دچار کژتابی هم می‌کند. حکومت از همان ابتدا در آذربایجان پایگاه معنادار داشت و هنوز هم مثل سایر مناطق ایران کمابیش چنین پایگاهی دارد. اما همین حکومت هیج وقت در میان کُردهای اهل سنت پایگاه قابل اتکا نداشت. پدیده جاش بر همین اساس شکل گرفت. جاشها در یک نگاه کلی عموماً مزدور محسوب می‌شوند.

در کردستان یک طیف ملی‌گرای مرکزمحور هم وجود دارد که طرز فکر آنها هیچ سنخیتی با حاکمان فعلی ندارد. سابقه آنها هم بسی بیشتر از عمر این حکومت است. اما عملکرد این طیف برای جنبش کُرد به مراتب از خیانت جاش‌ها مضرتر است.

ملی‌گرای کُرد بیش از ملی‌گرای اصفهانی و شیرازی جریان‌های کُردی را تجزیه‌طلب و تروریست و عامل بیگانه می‌داند. زبان کُردی را هم ذیل زبان فارسی فقط به عنوان یک زبان محلی ایرانی به رسمیت می‌شناسد. دقیقاً رفتاری مثل ملی‌گرای گیلانی و مازندرانی و لُر دارد.

این طیف کم‌تعداد نیست. از قدیم و ندیم هم فعال بودند. شعار هر جا کُرد است آنجا ایران است را خیلی دوست دارند. تبلیغات آریائی‌محور ناسیونالیسم ایرانی در گسترش این طیف مؤثر بود. بسیاری از آنها خود را آریائی‌های اصیل و به طریق اولی ایرانیان اصیل می‌دانند.

از همان ابتدا در احزابی مثل حزب پان‌ایرانیست و حزب ملت ایران این آدم‌ها حضور فعال داشتند. بعد از انقلاب و در دولت موقت اعضای کُرد حزب ملت ایران قدرت دولتی را در کردستان به دست گرفتند.

پان‌آذری‌های آذربایجان بیشتر شبیه همین طیف کُرد هستند. یکی از ویژگی‌های مشترک و جدید این دو طیف در آذربایجان و در کردستان توجه بخش‌های هوشمند و اتاق‌های فکر نظام به عملکرد آنهاست. از سال‌ها پیش تصمیم گرفته‌اند کاری به کار این کاسه‌های داغ‌تر از آش نداشته باشند. حتی در مواردی از چهره شدن چنین آدم‌هایی استقبال می‌کنند. و چه بسا محرک این چهره‌سازی‌ها از استاد دانشگاه تا پادوی زندانی‌برو هم می‌شوند.

به عنوان مثال دکتر حسین بشیریه استاد بنام علوم سیاسی را از دانشگاه اخراج کردند. جواد طباطبائی را هم اخراج کردند. دکتر بشیریه همچنان مغضوب است، اما هر چه در آذربایجان اوضاع تغییر می‌کند جواد طباطبائی در تهران دُردانه‌تر می‌شود. جواد اخراجی از دست رئیس‌جمهور نظام جایزه هم می‌گیرد.

یکی از این افراد در میان کُردها عرفان قانعی‌فرد است. فرض کنید همین الان همین عرفان در تهران باشد و در جنبش مترقی زن زندگی آزادی بسیار فعال شود. نظام هم او را دستگیر بکند. در زندان دست به اعتصاب غذا بزند. برادر فرضی‌اش مهران هم مدام توئیت کند که جان عرفان در خطر است و پایش شکسته است و خون ادرار می‌کند و هر آن احتمال ایست قلبی او می‌رود. عمه و خاله و دایی و عمو و پدر و مادر او هم در مقابل زندان اوین بست بنشینند. کسی هم جلوی زندان سکته بکند. 

فارغ از اینکه عرفان کیست و مهران چقدر راست می‌گوید همه ایران برای دفاع از حقوق بدیهی و انسانی عرفان بسیج خواهند شد. طبیعی هم هست. فرصت راستی‌آزمایی نیست. فرض هم بر درستی حرف خانواده است. با اینکه بارها شاهد سوءاستفاده سیستم سرکوب از این فرض بوده‌ایم.

اما در چنین موردی می‌توان گوشه چشمی هم به کردستان داشت و عکس‌العمل کُردها را دید. تردید نکنید در کردستانی که یکی از مناطق پیشرو این جنبش است خبری از عرفان و مهران نخواهد بود. برای معرکه مهران بابت جان عرفان هم کسی تره خورد نخواهد کرد.

نمی‌گویم باید و حتماً دنباله‌رو فعالان و گروه‌های کُرد در خصوص حقوق انسانی یک کُرد دیگر بود که با فعالیت‌های آنها مخالف است. چه بسا این کار حاوی خطای بزرگی هم باشد. اما همین مسئله باید شاخک‌های حسی ناظر غیرکُرد را فعال کند تا پیش از هر اظهارنظری اندکی پرس و جو کند که چرا کردستان ساکت است.

فعالان کُرد نیک می‌دانند که باید میان حقوق انسانی و اختلاف سلایق و باورها فرق قائل شد. در عین حال فرزندان کُردستان را هم خیلی خوب می‌شناسند. اما همین فعالان وقت و انرژی خود را صرف معرکه‌گیری آدمهایی نمی‌کنند که خیلی خوب میدانند چه شارلاتان‌هایی هستند و یک روده راست هم در شکم خود ندارند. ادعای مهران هم برای آنها همان اندازه اعتبار دارد که در ماجرای شاهچراغ و فاجعه ایذه حرف نظام اعتبار دارد.

در آذربایجان و در سرزمین آیلار و حدیث و اسرا هم اوضاع چنین است. فعالان شناخته شده آذربایجانی در این جنبش مترقی فعال هستند. بازار بزرگ و ذاتاً محافظه‌کار تبریز هم در اعتصابات شرکت کرده است. این فعالان حقوق بشر و پذیرش کثرت در پهنه ایران را سرلوحه فعالیت‌های خود می‌دانند. تا این لحظه هزینه سنگینی پرداخته‌اند. فرزندان آذربایجان را هم خیلی خوب می‌شناسد.

اما همین فعالان برای معرکه‌گیری پان‌آذری‌ها مطلقاً وقعی نمی‌گذارند. در این خصوص چیزی را در پاره‌آجر می‌بینند که ممکن است دیگران در تلویزیون فول اچ‌دی هم نبینند. با این حساب تکلیف نمایش عرفان و معرکه مهران با خودتان.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در حال حاضر کشور مسئله نان دارد. آنچه برای حکومت ذره‌ای اهمیت ندارد، عذابی است که مردم بابت این مسئله متحمل می‌شوند، اما نه همه مردم. مردم را به دو گروه تقسیم کرده‌اند. گروه اول مردم شهرهای کوچک و روستاهایی هستند که صدایشان به جایی نمی‌رسد. گروه دوم مردم شهرهای بزرگ هستند.

تا این لحظه بی‌هیچ خجالتی تلاش کرده‌اند هر چه بیشتر گروه اول را عذاب دهند تا گروه دوم حتی متوجه بحران نان در کشور هم نشود. 

همین الان در خیلی از شهرها و روستاهای گیلان خرید نان یک پروژه است. در تالش برای نانوائی‌ها ساعت پخت تعیین کردند. مثلاً نانوائی مجاز است فقط از ساعت شش صبح تا نه صبح پخت کند. مردم هم ناچار می‌شوند چندین ساعت زودتر جلوی نانوایی‌ها صف ببندند. بعضاً کارت بانکی خود را در صف قرار می‌دهند. مطابق شنیده‌های من روز به روز هم اوضاع بدتر می‌شود.

اما در تهران حتی متوجه بحران نان هم نشدیم. شخصاً سعی می‌کنم نان را از یک نانوایی بگیرم که فقط  یکی دو نفر در صف باشد. بعضاً حوصله همین انذازه صف را هم ندارم. و یا مثلاً اگر برای خرید سنگگ بروم و ببینم چند نفر منتظر هستند نان دیگری می‌خرم که صف نداشته باشد.

این نگرش را در تمام تصمیمات نظام می‌توان دید. هر موضوعی در درجه اول از منظر امنیت و مصلحت نظام بررسی می‌شود. مردم و اقشار ضعیف هیچ جایگاهی در این تصمیمات ندارند. اگر در روزهای سردتر زمستان کشور با کمبود گاز شهری مواجه بشود، تهران آخرین جایی خواهد بود که گاز آن قطع خواهد شد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

امشب 24 آبان ماه محله گیشای تهران شاهد گسترده‌ترین اعتراضات بود. قبل از ساعت ده شب صدای شعارها قطع شد. فی‌الواقع مردم کار خود را کردند و بعد به اختیار خود به منازلشان برگشتند. گستردگی اعتراضات چنان بالا بود که هر کس از بالکن منزل خود هم می‌توانست بخشی از اعتراضها را ببیند و عموم شعارها را بشنود.

میزان حضور مردم در اعتراض‌های محله‌محور چیزی نظیر مراسم چهارشنبه‌سوری است. در چهارشنبه‌سوری کوچه و چهارراهی نیست که شاهد اجتماعی نباشد، اما طبعاً تجمع بزرگ هزاران نفره شکل نمی‌گیرد.

اعتراض محله‌محور هم چنین است. سر هر کوچه جمعی ایستاده‌اند. بعضی‌ها شعار می‌دهند. اغلب ماشین‌ها بوق می‌زنند. هر کسی در هر جمعی هر کاری که بتواند می‌کند. کوچه‌ای هم نمی‌توان پیدا کرد که از آن شعارهای کاملاً ساختارشکنانه و درخواست‌های پی در پی ارتحال به گوش نرسد.

برای محله نسبتاً بزرگی مثل گیشا با دهها کوچه که در همه آنها اعتراض جریان داشت، حدود بیست نفر مامور سرکوب موتورسوار وجود داشت. عموم آنها هم لباس شخصی بودند. از آن یگاه ویژه با موتورهای پر سر و صدا خبری نبود. طبیعی هم هست، اعتراض محله‌محور تقریباً در همه تهران جریان دارد. چاره‌ای جز تقسیم نیرو ندارند. سهمیه گیشا بیش از این نمی‌تواند باشد.

این ماموران مدام در خیابان اصلی بالا و پایین می‌روند و گاهی هم بمب صوتی منفجر می‌کنند. وقتی به طرف جمعی حمله‌ور می‌شوند آن جمع بلافاصله به عمق کوچه می‌رود. همین که سراغ جمع دیگری می‌روند جمع قبلی دوباره شکل می‌گیرد. این نیروها چون نفرات کافی ندارند به ندرت داخل کوچه‌ها می‌روند.

در اعتراض محله‌محور قدرت سرکوب بسیار پایین است. اما سرعت استهلاک نیروی سرکوب در پهنه تهران به وضوع بسیار بالاست. دیگر نای حیدر حیدر گفتن هم ندارند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در خصوص صحبت‌های لو رفته رعنا رحیم‌پور چند نکته مهم وجود دارد. اول اینکه ماله‌کش‌های صادراتی باید از این مسئله درس بگیرند و تلاش کنند هر چه زودتر به زندگی شرافتمندانه برگردند. رعناماله را به ثمن بخس فروختند.

در این نوار صوتی رعنا دقیقاً مثل حسین شریعتمداری کیهان استدلال می‌کرد. چنین آدمی سالها می‌توانست از همان تریبون بی‌بی‌سی در خدمت این طرز فکر باشد. اما در این مقطع چون خودشان دیگر نزد طرفدارانشان هم اعتبار ندارند و جنبش مترقی زن زندگی آزادی هر نوع ارتجاع را به حاشیه برده است، رعنا را آب خوردن سوزاندند تا از حرف‌های او بهره ببرند.

این مهره باارزش خدمات ارزشمندی داشت. مطابق گزارش ایران‌اینتل قبلاً سعی کرده بود ترامپ را متهم اصلی انفجار هواپیمای اوکراینی نشان دهد. وقتی با او چنین کردند، لازم باشد دیگران را طوری لو می‌دهند که حتی اقامت قانونی آنها در لندن و نیویورک هم دچار مشکل شود.

پس ای ماله‌کش!  دست‌کم به خودت رحم کن و دست از این کارها بردار.

نکته دوم اینکه حقیقتاً این جنبش زن زندگی آزادی معجره است. به وضوح نشان داد که اگر بر اساس ارزشهای مدرن حرکت کنیم هر نوع دیگرستیزی روز به روز بی‌مایه‌تر می‌شود.

رعناماله در این سخنان می‌گوید اگر انقلاب زنانه در ایران رخ بدهد اول عربستان فدا می‌شود. پس کشورهایی مثل عربستان قصد تجریه ایران را دارند. کینه آدم را حقیر می‌کند و آدم حقیر هم استدلال حقیرانه می‌کند.

مردم کشورهای عربی منطقه داناً محافظه‌کار هستند. در شهرهایی مثل دوحه و دوبی بسیاری از آزادی‌های اجتماعی وحود دارد. اما اغلب زنان عرب خود دوست دارند به سبک سنتی لباس پوشیده بپوشند. می‌گویند در سعودی از منظر آزادی های اجتماعی حتی دولت بیشتر از جامعه دوست دارد زنان امروزی‌تر زندگی کنند.

اینها را علم‌الهدی و داماد دبستان‌دیده او هم می‌داند، آنوقت روزنامه‌نگار بی‌بی‌سی نداند؟ رعنا که بسی بیش از دبستان درس خوانده قطعاً این اندازه بی‌سواد نیست که اینها را نداند، بلکه چیزی تو مایه‌های عظاءالله مهاجرانی است که می‌خواهد با تکیه بر فرهنک عرب‌ستیزی مخاطب خود را بترساند.

در ضمن دو نماد مهم این جنبش ژینا از کردستان و خدانور از بلوچستان است. خدانور نور به دل ایرانیان تابانده است. آنوقت خطر اصلی تجریه است؟ یا تمامیت‌خواهی و ارتجاع در خطر است؟

جائی هم ذکر مصیبت می‌کند که یک بسیجی را چطور کتک زنده‌اند. شگفتا! این همان رعنائی است که می‌گفت برخوردهای ترامپ رژیم را دیوانه کرد و هواپیمای اوکراینی را زدند. اما در اینجا نه تنها چیزی به نام دفاع مشروع را به رسمیت نمی‌شناسد، بلکه لازم نمی‌بیند اشاره‌ای هم به این همه خشونت عریان سیستم سرکوب علیه مردم در روز روشن و جلوی دوربین بکند.

و نکته آخر! همه می‌دانند روزنامه‌نگاران شناخته شده مقیم خارج وقتی با خانواده خود در داخل صحبت می‌کنند، حتی اگر از امن‌ترین محیط‌ها هم استفاده کنند، فرص آنها بر این است که کاملاً شنود می‌شوند. بیشترین نگرانی آنها معمولاً امنیت کسی است که در داخل با او صحبت می‌کنند. و اگر ریگی به کفش نداشته باشند چنین حرف‌هائی را پشت تلفنی که سیستم امنیتی حاکم مطلق آن است به زبان نمی‌آورند.

و هزاران بار زنده باد جنبش مترقی زن زندگی آزادی که یاوه‌سرایان را چنین به سرعت به جان هم انداخت تا همدیگر را رسوا کنند. شاهد رسوائی‌های بیشتر هم خواهیم بود.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

خدانور و آیات «وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا»

این دو آیه قرآن از سوره معروف والشمس را کسانی که به اسلام و قرآن باور هم ندارند معمولاً شنیده‌اند. از معروفترین و زیباترین قرائت‌های مرحوم عبدالباسط است.

این دو آیه به زیبائی و به سادگی می‌گوید خداوند به هر انسانی نفسی و وجدانی داده است که به راحتی می‌تواند اعمال فاجرانه و متقیانه خود را بسنجد.

این دو آیه به وضوح می‌گوید هیچ دادگاهی بالاتر از دادگاه وجدان خود شخص نیست. آدم خودش خیلی خوب می‌داند چقدر به چیزی که می‌گوید باور دارد.

هر آخوندی که به قرآن باور داشته باشد و فقط و فقط اندکی با خود و خدای خود صداقت داشته باشد،  بعد از دیدن صحنه مرگ خدانور در بلوچستان، مطابق این دو آیه قرآن حتماً و قطعاً باید بفهمد که دیگر مردم نمی‌توانند آخوند حکومتی و غیرحکومتی را از هم تفکیک کنند.

بیش از چهل سال است حکومتی به نام امام حسین و نیابت از فرزندان امام حسین و با شعار کربلا و عاشورا بر ایران حکومت می‌کند. همین حکومت در روز روش و جلوی دوربین خدانور را به میله پرچم بست. جلوی خدانور لیوان آب را طوری گذاشت تا دستان بسته او هرگز به آب نرسد و آن جوان زیبا و رعنا حتماً تشنه‌لب کشته شود.

هر آخوندی که از صحنه کربلا و تشنه‌گی خاندان و یاران امام حسین و آب فرات و دست‌بریده حضرت عباس می‌گوید، و سر سوزن شرف و وجدان و صداقت دارد، محال اندر محال است بتواند این صحنه را ببیند و تکلیف خود را با دین‌فروشان مشخص نکند. آخوندی که خود را غیرحکومتی می‌داند باید مطابق این آموزه قرآنی از غصه دق کند و دست‌کم لباس آخوندی تا زمان بقای حکومت جور کنار بگذارد.

 

پی‌نوشت : رفقا ممنون از تذکر شما. بعد از انتشار پست و تذکر شما متوجه شدم عکس کامنت اول مربوط به زمان دیگری است. می‌خواستم پست را ویرایش کنم، اما به دو دلیل منصرف شدم و دیدم این خطا به اصل مسئله هیچ لطمه‌ای نمی‌زند. اول اینکه جنایاتی که در بلوچستان اتفاق افتاده است و بلایائی که در همین تهران بر سر زندانیان سیاسی آورده‌اند بسی واقعی‌تر از این عکسی است که منتشر شده است. اینها تابستان 67 را در سابقه حود دارند.

اما نکته دوم مهم تر است. بیش از هزار سال است از بلایائی می‌گویند که شمر و یزید بر سر امام حسین و خانواده ایشان آورند. عنقریب نقل همان بلایا بر اساس گفته همین آخوندها هم ممکن است اقدام علیه امنیت ملی کشور تلقی شود. فقط کافی است سخنرانی حضرت زینب در دربار یزید و شرح زندگی خاندان امام درست بعد از شهادت ایشان و مطابق روایت آخوندها بیان شود. اولین نتیجه آن این خواهد بود که شمر و یزید چقدر انسان‌تر بوده‌اند. مطابق بالاترین استانداردهای آن زمان و حتی این زمان دیگر هیچ کاری به کار خانواده مصیبت‌دیده نداشته‌اند و حتی در مواردی تلاش بر دلجوئی هم کرده‌اند. تازه همه اینها بر اساس روایت کسانی است که نان‌شان در نفرت‌پراکنی و فرقه‌گرائی است. تاریج تمدن اسلام نوشته جرجی زیدان بخشی را به ازدواجهای خاندان امام بعد از حادثه کربلا و همینطور عظمت جهیزیه حضرت سکینه اختصاص داده است که در تاریخ عرب ماندگار شد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

این روزها سخت دلتنگ نوشته‌ای از آقای محمد قائد در خصوص حوادث اخیر و جنبش زن زندگی آزادی هستم. حتماً خیلی از دوستان دیگر هم با من هم‌نظر هستند.

حدود هفت ماه پیش و مقارن با روزی که قرار بود یکی از کتاب‌های ایشان در کلاوب‌هاوس بررسی شود، متاسفانه برادرشان به رحمت خدا رفت. در فیس‌بوک نوشتند چند روزی نخواهم بود.

طی این سالها بارها شاهد نوشته‌ای از آقای قائد بودیم که به نوعی ارتباط به مرگ دوستی و نویسنده‌ای و یا عزیزی داشت. در همان ابتدای کُرونا هم متاسفانه یکی از بستگان نزدیک و جوان خود را از دست دادند و مطلبی در فیسبوک نوشتند. کتاب "رنج و التیام" را هم ایشان ترجمه کردند.

پیداست به عنوان یک روشنفکر هم به مسئله مرگ و جدائی و رنج در پی آن مدام فکر می‌کنند. ایشان نگاه خاصی به مسئله مرگ دارند. حتی خیلی وقت‌ها برای مرگ از اصطلاح "ویزا شدن پاسپورت" استفاده می‌کنند. در هر حال دیر یا زود مهر ویزای دیار باقی روی پاسپورت همه ما خواهد خورد. یکی از دوستان ایشان هم یک بار نوشته بودند خیلی اهل شرکت در مراسم و مناسک ختم و عزا نیستند.

می‌توان فهمید از دست دادن برادر چقدر برای چنین شخصیتی سخت بوده است. برای آقای قائد سلامتی و طول عمر آروز دارم. طبعاً و مخصوصاً این روزها دوستداران ایشان بیشتر دلتنگ قلم ایشان می‌شوند. اتفاقاتی هم می‌افتد که حقیقتاً توصیف آن کار هر نویسنده‌ای نیست.

رئیس قوه قضائیه یک بار تصمیم گرفت مثل یک آدم متشخص عصبانی نشود و همه را به گفتگو دعوت کرد. اما در همان سخنان هم طاقت از کف داد و به اصل خود برگشت. اخیراً هم خواهان اشد مجازات برای معترضان شده است. عصاره‌های مجلس رکورد زده‌اند و یکی یک خلخالی اوایل دهه شصت شده‌اند. فرماندهی که با درب قابلمه به نبرد با کُرونا پرداخته بود به معترضان فرمان پایان اعتراضات را می‌دهد. به نظر می‌رسد علاوه بر افاضات تکراری اعتراضات قبلی که همیشه مرتکب می‌شدند، این‌بار مسخره هم شده‌اند.

در چنین اوضاعی حقیقتاً جای قلم/کیبورد آقای قائد خالی است تا یادگاری ماندگار از این فضا برای آینده باقی بماند. در صفحه ایشان دوستی هم کامنتی گذاشته و این بیت را آورده بودند :

ای پادشه خوبان داد از غم تنهائی

دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آئی

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

این روزهای آبان مقارن با مهم‌ترین عید آئینی اهل حق است. به این عید به تُرکی خوروز بایرامی و به کُردی عید خاونکار می‌گویند. اهل حق و یارسانان برای جان‌های از دست رفته جنبش زن زندگی آزادی در سراسر ایران عزادار هستند و امسال بر عکس سال‌های گذشته جشنی برگزار نمیکنند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

تک تک آخوندهای قم و مشهد و اصفهان و تبریز و اردبیل و نجف و کربلا و به طور کلی همه آخوندها در مقابل این وضعیت اسف‌بار و وبرانگر مسئولیت دارند. سیستانی در نجف از همه بیشتر مسئولیت دارد. آخوندهای بیرون رژیم دهها سال است با سکوت ویرانگر خود عملاً حامی رژیم آخوندی بودند و طبعاً نمی‌توانند در آینده از مسئولیت شانه خالی کنند.

با همه اینها معترضان نباید از درک دقیق واقعیت غافل بمانند. بخش بسیار بزرگی از بدنه حوزه‌ها با حکومت زاویه دارند اما به دلایل مختلف که هیچکدام هم مشروع نیست در مقابل هر جنایتی ساکت می‌مانند.

آخوند حکومتی در میان آخوندها هم اقلیت است. آخوند حکومتی فربه و ثروتمند و صاحب پُست و مقام است. آخوند حکومتی سالهاست به شکل نرمال در خیابان آفتابی نمی‌شود تا کسی به راحتی عمامه او را بپراند.

آخوندی که در خیابان میان مردم عادی راه می‌رود به ظن قوی غیرحکومتی است و حتی ممکن است مثل مردم عادی مشکلات اقتصادی هم داشته باشد.  تاکید می‌کنم همین آخوند هم در آینده باید جوابگوی سکوت خود باشد.

اما تردید هم نباید کرد که در شرایط فعلی سیستم سرکوب از آزار و اذیت این آخوندها عمیقاً خوشحال است. این پیام را به آنها می‌رساند که اگر تا پای جان از رژیم حمایت نکنند جان آنها و خانواده آنها بیشتر در خطر است. حکومتی‌ها از سالها پیش فکری به حال نکبت‌زاده‌های خود کردند. اتفاقی هم بیفتد از روسیه تا ونزوئلا برای آنها جا هست.

حکومت در هر اعتراضی دوست دارد به مردم نسبت قرآن‌سوزی و توهین به مقدسات بدهد، اما هر بار رسواتر می‌شود. چون مردم به خوبی حساب دین‌فروشان را از دینداران معمولی جدا کردند. امروز در ایران سرسخت‌ترین مخالفان حجاب اجباری هم از حق حجاب بانوان دیندار حمایت می‌کنند.

با این حساب عدم تفکیک آخوند حکومتی از آخوند غیرحکومتی در شرایط فعلی می‌تواند به منزله بازی در زمین سیستم سرکوبی باشد که در تمام عرصه‌های دیگر بی‌اعتبار شده است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

و این اکباتان همیشه اکباتان

شهرک اکباتان یک پدیده کم‌نظیر و شاید هم بی‌نظیر در زندگی شهری ایران است. چرا چنین فکر می‌کنم را باید اندکی توضیح دهم.

از سال 55 در شهر خودمان اورمیه توجه‌ام به یک مسئله مهم جلب شد که کاملاً خلاف روحیه محافظه‌کار من بود. حتی از مشاهده این مسئله غمگین می‌شدم. آن موقع ما در محلاتی مثل علشیید(علی‌شهید) و وکیلباشی ساکن بودیم که مناطق معمولی شهر بود. اعیانی‌ترین منطقه اورمیه خیابان خیام و مناطق همجوار آن بود. زندگی در جائی مثل خیام برای ما بچه‌های پایین شهر رؤیا بود.

اما با سرعت برق و باد وضعیت تغییر کرد. کم کم خیام از نظرها افتاد. خیابان دانشکده بهترین منطقه شهر شد. چند سالی گذشت و دانشکده هم دچار تحول شد. جای خوب دانشکده بالاتر از سه‌راه برق بود. و به تدریج زندگی اعیانی از محل دانشگاه اورمیه هم عبور کرد. الان می‌گویند بهترین مناطق بالاتر از قویون‌کوپروسی است.

تهران گویاترین نماد این وضعیت است. طی شصت سال گذشته به نظر می‌رسد هر ده سال یک بار یک مهاجرت طبقاتی گسترده در تهران رخ داده است. گوئی مردم از دست همدیگر فرار می‌کنند. تا وضع خانواده‌ای بهتر می‌شود عزم خود را جرم می‌کند تا به محله بهتری برود. هیچکدام از محلات اعیانی نیم قرن پیش تهران اکنون دیگر اعیانی نیست. اگر سد کوههای شمال شهر نبود به ظن قوی این فرار طبقاتی به سواحل خزر می‌رسید. در این مهاجرت‌ها طبعاً محلات قدیمی‌تر برای اقشار کمتر برخوردار باقی می‌ماند.

تا آنجا که متوجه شدم در اغلب شهرهای ایران وضعیت کمابیش همین است. طبعاً اطلاعات من از سایر کشورها بسیار بسیار محدود است. اما بر اساس آنچه از شهرهائی مثل لندن و استانبول و پاریس شنیدم و دیدم و پرس‌وجو کردم اوضاع چنین نیست. این شهرها محلاتی دارند که از صدها سال پیش همچنان اعیانی است.

با این حساب شاید بتوان این نوع مهاجرت درون شهری طبقاتی آن هم به این سرعت را یک پدیده ایرانی نامگذاری کرد. اما این میان یک استثناء درخشان وجود دارد : شهرک اکباتان تهران

شهرک اکباتان از همان بدو تأسیس همین بود که هست. حتی شاید بهتر هم شده باشد. اکباتان ابداً فقیرتر نشده است. همیشه یک شهرک شیک بود و هست. گوئی یک طبقه نسبتاً برخوردار ثابت دارد که به سختی محله خود را ترک می‌کنند. و یا ثبات رویه‌ی مناسبی دارد که ساکنان جدید را بلافاصله با خود همراه می‌سازد.

بهترین روش برای راستی‌آزمائی این مدعا نظر دبیران و معلمان مدارس تهران است. بدبختانه فقر هزار بدبختی دیگر هم در پی دارد. معلمان دوست دارند به مدارس ثروتمندترین مناطق شهر منتقل شوند. اما اغراق نیست که بگویم برای یک دبیر فیزیک دبیرستان دولتی اکباتان و ولنجک چندان فرقی با هم ندارد.

این مسئله وقتی شگفت‌انگیزتر می‌شود که بدانیم شهرک اکباتان چندان موقعیت خوبی در مقایسه با منطقه اعیاتی ولنجک در شمال تهران ندارد. اکباتان در دروازه غربی تهران واقع شده است. شمال آن اتوبان بسیار شلوغ تهران کرج است. جنوب اکباتان جاده مخصوص کرج است که یکی از صنعتی‌ترین و شلوغ‌ترین جاده‌های کشور است. ترمینال اتوبوس‌های بین‌شهری همیشه شلوغ هم در شرق اکباتان قرار دارد. اکباتان با فرودگاه مهرآباد هم فاصله چندانی ندارد.

شهرک اکباتان مثل یک جزیره در محاصره مناطق شلوغی است که جذابیت بسیار کمی برای سکونت اقشار نسبتاً برخوردار دارند. اما به محض گذر از این مناطق و ورود به اکباتان گوئی به شهری کاملاً متفاوت و زیبا و مدرن وارد می‌شویم.

راز چنین ثباتی در چیست؟ آیا به خاطر ساخت خوب این شهرک است؟ مدیریت خوبی دارد؟ سؤال سختی است. متاسفانه چیز چندانی نمی‌دانم.

شاهد دیگر بر آنچه در خصوص اکباتان نوشتم همین اعتراضات است. اکباتان همبشه در هر اعتراضی پیشگام است.

یکی از دلایلی که دانشجوبان پیشگام اعتراضات هستند فضائی است که دانشگاه در اختیار دانشجویان قرار می‌دهد. دانشجویان در محیط دانشگاه وقتی به همدیگر می‌رسند و نظر به شناختی که از هم دارند بیشتر احساس امنیت می‌کنند.

به نظر می‌رسد فضای شهرک اکباتان هم برای ساکنان آن چون دانشگاه برای دانشجویان است. اهالی اکباتان در درون شهرک خود احساس امنیت بالائی دارند. در هر اعتراضی نیروهای امنیتی سیستم سرکوب از دست مقاومت و پیوستگی اعتراض اکباتانی‌ها عاصی می‌شوند.

نکته‌ای هم در خاتمه عرض بکنم. حدس می‌زنم از این نظر شهرک آپادانا در جوار اکباتان هم چنین خصیصه‌ای دارد. اما چون اطلاعاتی از این شهرک نداشتم احتیاط کردم. 

و زنده باد و بیش باد شهرک اکباتان همیشه اکباتان.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

ایرانیان دهها سال است آدرس دقیق داعش را می‌دانند. و خوب می‌دانند کشتار شاهچراغ کار داعش است. مبارزه مردم ایران هم با داعش است. چند هفته قبل همین داعش در جمعه خونین زاهدان نمازگزاران بی‌دفاع را به گلوله بست. سال‌ها قبل در حرم امام رضا بمب منفجر کرد. به کوی دانشگاه حمله کرد. سینما رکس آبادان را آتش زد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

جای یک شعار در جنبش بزرگ زن زندگی آزادی خالی است. و آن شعاری مبتنی بر نفرت از تجاور روسیه و همدلی با مقاومت مردم اوکراین است. نظر به اینکه رژیم ایران جزو معدود حکومت‌هایی است که عملاً وارد جنک اوکراین به نفع پوتین تبهکار شده است، چنین شعاری هم لازم است و هم در سطح جهانی همدلی بیشتری با مردم ایران در پی خواهد داشت.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

این زیدآبادی

آدم به طور طبیعی همیشه بیشترین دلخوری و عصبیبت و حتی کینه را از کسانی به دل می‌گیرد که از آنها انتظار هر کاری را ندارد. بر همین اساس کارهای اخیر این نئوزیدآبادی دست از سر من برنمی‌دارد.

از قدیم و ندیم نیروهای ملی مذهبی را دوست داشتم. الان هم دوست دارم. از شادروان مهندس سحابی بود که بسیار ملی‌گرا هم بود تا آزاده‌ترین رهبر ملی مذهبی دکتر حبیب الله پیمان همیشه برای من شخصیت‌های بسیار محترم و بسیار دوست داشتنی بودند و هستند.

داخل پرانتز بگویم از جناح راست نهضت آزادی منتسب به مرحوم دکتر ایراهیم یزدی هیج وقت خوشم نمی‌آمد. در ضمن نهضت آزادی هم چندان داخل جریان ملی مذهبی نبود. حالا از این مسئله بگذریم. موضوع چیز دیگری است.

فقط خواستم عرض کنم ممکن است برای شما پذیرش احمد زیدآبادی یکی دو سال اخیر کار راحتی باشد، اما برای من بسیار دشوار است که بپذیریم که زیدآبادی نزدیک به ملی مذهبی‌ها تا حد حمیدرضا جلائی‌پور و سعید لیلاز و غلامحسین کرباسچی سقوط کرده و نفله شده است.

چطور آن مرد شریف و آزاده به چنین حال و روزی افتاد؟ آیا آینگونه بود و یا حوادثی اتفاق افتاد و چنین تغییر کرد؟

زیدآبادی در آخرین نوشته خود حتی رکوردی برای رذالت زده است (لینک در کامنت اول) سعی دارد تخم لق تعطیلی دانشگاه‌ها را در دهان سیستم ویرانگری  بگذارد که نزده می‌رقصد و کارنامه تباه انقلاب ضدفرهنگی را در هم سابقه خود دارد. جل‌الخالق!

زیدآبادی بیشعور هم شده است. در خصوص میانه‌روی یک خودهاشمی‌رفسنجانی‌پنداری نالازم و خارج از زمان و حتی احمقانه سراغ او آمده است. رفسنجانی همیشه فکر می‌کرد متر و معیار حد وسط است و هر که از دورتر شود مرتکب افراط و تفریط خواهد شد. زیدآبادی هم شوخی شوخی فکر می‌کند اکنون و در این شرایط سخت جزو آدم‌های میانه‌رو مملکت محسوب می‌شود و مواضع او معیار تشخیص افراط و تفریط است.

نخیر احمد آقا! تو عملاً در جانب لجن‌ترین و خشن‌ترین و آدم‌کش‌ترین جناح افراطی سیستم سرکوب قرار گرفتی. این را نمی‌فهمی؟ یا واقعاً خودت را به نفهمی زدی؟ 

یعنی تو به اندازه عباس آخوندی این آخوندزاده‌ای که همیشه در این سیستم پُست و مقام هم داشته است نمی‌فهمی که در جامعه چه می‌گذرد؟ و کدام جریان افراطی است؟

چه چیزی گیرت آمد که چنین آتش به خرمن خود زدی؟ نکند چیزی می‌زنی؟ خودت را به چی فروختی؟ تازه در همین خودفروشی هم مرتکب حماقت شدی. خیلی دیر آمدی. این اندازه هم نمی‌فهمی که اینها خودشان در فکر جا و مکان هستند و تو تازه به این فکر افتادی که از نمد این سیستم فشل و وامانده و سرکوبگر برای خود کلاهی بدوزی. خوردنی‌ها را خوردند و بردند، به تو هیچ چیزی نخواهد رسید.

و احیاناً اگر به این چشم دوختی که در دقیقه نود مثلاً احسان نراقی و یا حتی شاپور بختیار اینها باشی و این بار مردم اشتباه 57 را نکنند و به تو و امثال تو فرصت بدهند، بدان و آگاه باش دیگر مَمَدعلی ابطحی هم نیستی. تو با ابن کارهایت فعلاً و در بهترین حالت فقط یک احمقی.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

ماجرای پهبادهای ایران در تجاوز به اوکراین

نیم قرن پیش احداث جاده سنتو در اورمیه شروع شد. چنین پروژه‌ای نیاز شدید به نیروی جوان کار داشت. در آن تاریخ شرکت‌ها کسانی را به روستاها می‌فرستادند تا کارگر استخدام کنند. در یکی از این روستاها جوانی بود که می‌گفتند خیلی مورد توجه دختران روستا نیست. او هم در یکی از این شرکت‌ها استخدام شد. از قضا راننده بیل مکانیکی ماهری هم از آب در آمد. داخل پرانتز بگویم که داستان این شخص در خانه کاملاً آشناست و ماشین فعلی خودمان را هم به نام او نامگذاری کردیم.

این جوان بعد از اینکه در کار خود مهارت کسب می‌کند مدام از رئیس شرکت خواهش و تمنا می‌کند اجازه دهد یک روز جمعه با بیل مکانیکی شرکت به روستا بیاید و دوری بزند و احیاناً جائی را هم بکَند و خودی به دختران نشان دهد و فی‌الفور برگردد. گویا رئیس شرکت با تکیه بر همین نیاز روحی و روانی جوان ساده‌دل روستائی کُلّهم او را تحت کنترل خود می‌گیرد.

پوتین در سوریه با اینها دقیقاً همین کار را کرد. جواد ظریف وزیر قبلی توجیهات خارجه در گفتگوئی گفت پوتین تصمیم خود را برای سوریه گرفته بود و ایران هیچ نقشی در این تصمیم نداشت. فرمانده اینها را هم به مسکو فراخواند تا از طرح خود بگوید.

پوتین با هوشمندی ایران را پیاده‌نظام طرح خود کرد. و البته اجازه داد بعد از سرکوب و کشتار مردم سوریه اینها هم خودی نشان بدهند و قهرمانشان دوری در حلب بزند و عکسی و فیلمی از او تهیه شود و در ادامه هر چه می‌خواهند داستان‌سرائی کنند.

باقی ماجرا را هم می‌دانیم. پوتین آسمان سوریه را در اختیار اسرائیل گذاشت تا نیروهای وابسته به ایران را پی در پی لت و پار کند. اجازه گله و شکایت هم به اینها نداد. اکنون هم ایران در سوریه هیچ نقش موثری ندارد.

آیا ماجرای پهبادها هم چنین است؟ دوستی در صفحه فیسبوک خود نوشته بودند ممکن است پوتین با خرید پهباد از ایران تعمداً خواسته باشد پای ایران را هم به این جنگ بکشد.(کامنت اول)

خیلی نکته درخور توجهی است. نظر به تجریه سوریه این تحلیل را باید جدی گرفت. اگر چنین باشد پوتین بار دیگر موفق شده است اینها را بازی دهد. ایران اکنون شریک تجاوز روسیه به اوکراین است.

پوتین اینها را خوب می‌شناسد. خود او هم در اشل اروپا و جهان چنین دردی دارد. پوتین خوب می‌داند اینها نمی‌توانند به این نکته توجه داشته باشند که بیل مکانیکی آن هم در دوردست‌ها وسیله مناسبی برای دلبری نیست. می‌داند اینها بیش از آنکه به سرنوشت کشور فکر کنند روحاً نیاز دارند قدرتی مثل روسیه از اینها پهباد بخرد و در این جنگ کارآئی هم داشته باشد و گاردین و لوموند هم از قدرت آن بنویسند.

در ضمن پوتین حتماً از یک ضرب‌المثل تُرکی هم اطلاع دارد که می‌گوید : «دلی‌یه یئل وئر الینه بئل وئر» یعنی ابتدا هندوانه زیر بغل بعضی‌ها بگذارید سپس بیل را دست او بدهید.

آیا خرید پهباد هم مثل جنگ سوریه دام دیگری است؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

آیا این صدای انقلاب است؟ (2)

بخش اول این نوشته در کامنت اول

با سه موضوع بسیار مهم در جنبش پیشرو "زن زندگی آزادی" مواجه هستیم. دو موضوع اول دستاورد اختصاصی این جنبش است. موضوع سوم میراث درخشان و مبارکی است که این جنبش از دی 96 و در پی آن از آبان 98 به ارث برده است. 

موضوع اول : شکست پروژه نه‌دی‌سازی

در پی این جنبش که بیش از یک ماه است ادامه دارد، برای اولین بار طی چهل سال گذشته پروژه‌های نه‌دی‌سازی پشت سر هم شکست مفتضحانه می‌خورد. طی این چهل و چند سال هر وقت با جنبشی مواجه شدند ابتدا با تمام قدرت آن را سرکوب کردند و سپس با اردوکشی خیابانی قدرت خود را به رخ مخالفان کشیدند. به عنوان مثال معرکه 23 تیر 78 با سخنرانی حسن روحانی جوابی برای جنبش 18 تیر بود.

چون پایگاه این رژیم همیشه در حال ریزش است پروژه نه‌دی‌سازی در هر مقطعی از مقطع قبل ضروری‌تر و پرهزینه‌تر می‌شود. نه‌دی‌سازی در این مقطع طبعاً از هر مقطعی بیشتر ضرورت داشت و دارد و سخت تلاش می‌کنند و هر هزینه‌ای را متقبل می‌شوند تا دست‌کم در یک مورد موفق بشوند. اما تا این لحظه هر تلاشی ناکام مانده است. چنین پدیده‌ای بی‌سابقه است.

فاجعه اردبیل هم به دنبال نوعی نه‌دی‌سازی اتفاق افتاد. اما به همت دختران دانش‌آموز کارکردی به غایت متفاوت یافت. و در پی آن مدیران یکی از دیگری بی‌شرف‌تر آمورش و پروش و سیستم سرکوب اردبیل دیوانه‌تر شد و آن فجایع رخ داد.

در دو شهر اصفهان و مشهد هم که از پایگاه‌های مهم رژیم است پروژه نه‌دی‌سازی تا کنون پیش نرفته است.

موضوع دوم : درماندگی ماله‌کشان

درماندگی ماله‌کشان در این جنبش کاملاً تماشائی است. باید در نظر داشت وقیح‌ترین نیروهای سیستم سرکوب آنهایی نیستند که در خیابان مردم را می‌زنند و می‌کشند، انبوه عطاءالله مهاجرانی‌های صادراتی به خارج از کشور است. این صادراتی‌ها در قامت یک شهروند امروزی با سبک زندگی غربی ماله بر هر جنایتی می‌کشند.

ماله‌کشان حتی در کانادا هم عرصه را بر ایرانی‌ها تنگ کرده بودند. اکنون و بعد از جنبش زن زندگی آزادی عموماً خفه‌خون گرفتند. بعضاً تغییر چهره داده‌اند و خود را همسو با مردم نشان می‌دهند. کسانی از گذشته خود اعلام برائت می‌کنند. بعضی از آنها مدام نوشته‌های قبلی را پاک می‌کنند. 

چنین موضوعی هرگز در گذشته سابقه نداشت. ماله‌کشان گرچه از شرف پیاده هستند، اما شاخک‌های حسی بسیار قوی دارند. خیلی زودتر از دیگران بوی الرحمان اربابان به مشام فرصت‌طلب آنها می‌رسد.

موضوع سوم : عدم امکان خیانت به جنبش است

چه کسی و چه جریانی می‌تواند به جنبش زن زندگی آزادی خیانت کند؟ کدام مدعی رهبری می‌تواند در ازاء دریافت شغل و مقام و ثروت از پشت به مردم خنجر بزند؟ خوشبختانه جواب به وضوح مشخص است : هیچ

این موضوع میراث ماندگار جنبش دی 96 است. پرتاب اصلاح‌طلبان حکومتی به زباله‌دان تاریخ در دی ماه 96 شروع شد و در آبان 98 به کلی پرونده این نفله‌های وقیح و طلبکار بسته شد. اکنون منفورترین گروه میان مردم همین حرامیان تشنه قدرت است.

آیا این صدای انقلاب است؟ تردید نباید کرد  که این صدای انقلاب است. برای این انقلاب چه باید کرد؟  طبیعی است که فراگیر نبودن سم مهلک این جنبش است. هر کس باید به اندازه سعی و توان خود مشارکت کند و کاری را پیش ببرد. از جمله کارهای بسیار واجب آسیب‌شناسی این انقلاب مردمی است.

یکی از بزرگترین آسیب‌های این جنبش درخشان عدم درک درست قدرت سرکوب رژیم است. چون به وضوح مشخص است با تمام توان به صحنه خواهند آمد تا این انقلاب را سرکوب کنند.

حال باید پرسید : به راستی ضدانقلاب پروژه سرکوب را تا کجا می‌تواند پیش ببرد؟

در دنیای پُست‌مدرن کسی برای شیوه آب‌پز کردن سیب‌زمینی هم نظر قاطع نمی‌دهد. اما ناحیه مقدسه طب تا نجوم با ضرس قاطع برای شما استدلال خواهد کرد ابداً نمی‌توانند بلائی را که بر سر مردم سوریه آوردند بر سر ایران بیاورند.

پروژه کشتار صنعتی و زمین سوخته بدبختانه در سوریه نتیجه داد. وقتی خود را در خطر ببینند چنین هوسی برای ایران هم خواهند داشت. چنین تهدیدی را قبلاً کسانی از اینها به زبان هم آورده است. اما در ایران پروژه سوریه‌سازی به محض شروع از درون متلاشی خواهد شد. آوردن لات و لوت‌های حسن نصرالله لبنانی و حشرالوحشی‌های نوری مالکی عراقی حتی این فروپاشی را تسریع خواهد کرد.

بررسی چرائی این مسئله بماند برای بخش سوم و پایانی این نوشته.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

به فکر مسئولیت خودمان باشیم، هندوانه زیر بغل دهه هشتادی‌ها هدایت نکنیم

سه جوان با بی‌بی‌‌سی فارسی گفتگو کردند. گفتگوی خوبی هم بود(کامنت اول). اما بیا و بببن در پی آن چه معرکه‌ای راه افتاد که بعله! عجب نسل جوانی داریم و چقدر می‌فهمند و چرا اینها را نمی‌شناسیم و این رسانه‌های به اصطلاح معیار هم آنها را نادیده می‌گیرند و از این دست حرفها.

شگفت اینکه یکی از آن جوانان که بیشترین توجه را هم جلب کرد، مثالی زد که به وضح نشان داد چقدر نمی‌فهمد. اما چه توان کرد که گویا جوگیر شدن از خصائل ملی ماست. یکی که خود پای ثابت گفتگوی این رسانه‌هاست آروز کرده بود فقط به این جوانان گوش ندهند و عمل هم بکنند.

گذشته خود را تحقیر کردن کار ویرانگری است.  اما حتماً لازم است از گذشته درس گرفت. از دو مقطعی مثال می‌زنم که متاسفانه سخت آلوده به عارضه جوگیری هم شد. و بعد به جوگیری اخیر در خصوص دهه هشتادی‌ها می‌پردازم.

قبل از انقلاب تقریباً همه جریان‌ها دل در گرو چپ داشتند و طرفدار مبارزه مسلحانه هم بودند. اعضاء اغلب گروه‌ها جوان بودند. بعضاً ایدئولوگ‌ها هم به زحمت سی سال داشتند. به زمین و زمان درس می‌دادند. خیلی از جوانان با خواندن یکی دو جزوه مارکسیست می‌شدند. اگر مارکس و لنین زنده بودند اصلاً بعید نبود به آنها هم درس مارکسیسم و لنینیسم بدهند.

ما مسلمین و مسلمات را که نگو و نپرس. مکتبی بودیم و از طب تا نجوم نطر می‌دادیم. اگر پیامبر بزرگوار اسلام زنده بود علی‌الاصول باید به کلاس ابوذرشناسی ما می‌آمد. احیاناً اگر وسط کلاس هم می‌پرسید : «راستی! ابوذر کدام صحابی من بود؟ چنین نامی را به یاد ندارم» اصلاً بعید نبود به پیامبر اسلام توصیه کنیم یکی دو کتاب از دکتر شریعتی بخواند تا هم اصحاب واقعی خود را بشناسد و هم متوجه رسالت تاریخی دین خود بشود و این همه خارج نزند.

حقیقتاً روزگاری بود. سال 58 کسی جرات نداشت آشکارا بگوید گروگان گرفتن کارمندان و دیپلمات‌های یک سفارتخانه آن هم با حمایت حکومت کشور میزبان توحشی است که در قرون و اعصار گذشته هم سابقه ندارد. مخالفان گروگانگیری با هزار اما و اگر و محکوم کردن جنایات بی‌شمار امریکا و ستایش بی‌امان شور انقلابی جوانان حداکثر به خود اجازه می‌دادند اندکی از تندروی دانشجویان خط آن یارو انتقاد کنند. غیر از این بود ما دهه چهلی‌ها خشتک گوینده را روی سرش می‌کشیدیم. او را سازشکار و لیبرال و جاده صاف‌کن امپریالیسم می‌نامیدیم و آبرو و حیثیتی برای او نمی گذاشتیم. چنین جوگیر بودیم.

دهه پنجاه و دهه سیاه شصت گذشت. اما بعد از آن فقط نوع جوگیری فرق کرد. اغلب کنشگران زدند تو کار لیبرالیسم و گاندی‌بازی. خودتحقیری شروع شد. کار چنان بالا گرفت که یاوه‌سرایان مجیزگو و خودلیبرال‌پنداران امنیتی چون محمد قوچانی کم کم به خود اجازه دادند چریک‌های مجاهد و فدائی را تروریست بنامند.

در ادامه این جوگیری‌ها فانتری عدم‌خشونت هم رواج یافت. حتی اکبر گنجی با خواندن چند ترجمه از رامین جهانبگلو به این فکر افتاد ماندلای ایران بشود. جل‌الخالق! گنجی همین الان هم از فحوای کلامش و میران تحمل‌اش خون می‌چکد، اما بی‌هیچ خجالتی همچنان از گاندی و ماندلا دم می‌زند.

تفکر چپ هم کم کم برای لیبرال‌های تازه به دوران رسیده همان نقش "لیبرار" اوایل انقلاب را پیدا کرد. هر چپی با گستاخی تمام چپول نامیده شد. این لیبرالهای جدید بعضاً فرانسه و آلمان را هم به اندازه کافی لیبرال نمی‌دانستند و فقط امریکای ریگان و انگلیس تاچر از نظر آنها به اندازه کافی "لیبرار" بود.

اکنون هم در سرزمین جوگیرپرورمان با جوگیری دیگری مواجه هستیم. دهه هشتادی‌ها مقدس شده‌اند و گفته می‌شود خیلی می‌فهمند و خیلی متفاوتند. آخر جوانان 18 ساله چرا باید خیلی بفهمند؟ این همه فهم را از کجا آوردند؟ توی کوله‌پشتی‌شان بود؟ آمپول فهم بیشتر به آنها تزریق شده است؟ در مقابل نفهمی واکسینه شدند؟

اصلاً چقدر این جوانان را می‌شناسند؟ نیک که بنگریم خواهیم دید این همه فهمی که به این نسل نسبت‌ داده می‌شود فی‌الواقع ریشه در ترس نسل‌های قدیمی‌تر دارد. این نسل شدیداً ضدرژیم است و نمی‌ترسد. قدیمی‌ها می‌ترسند. اما آدم نترس لزوماً بیشتر نمی‌فهمد. در ضمن این رژیم واقعاً ترسناک است.

به همین سخن "مهیار" در مصاحبه با بی‌بی‌سی که بیش از همه بولد شده است توجه بفرمائید. حضور ذهن خوبی داشت و مجری هم خیلی گشاده‌رویانه با او برخورد کرد. اما در همین گفتکو هم نشان داد چقدر از مرحله پرت است. مثالی زد که نقض غرض بود. شگفت اینکه تحسن‌کنندگان هم به این مثال او خیلی کاری ندارند. چون به تصویری که دوست دارند از فهم دهه هشتادی‌ها ساخته شود لطمه می‌زند.

مهیار گفت مردم با تلویزیون قهر نکردند. رسانه‌هایی چون بی‌بی‌سی که خود را معیار می‌دانند و فقط سخنگوی 3 درصد جامعه هستند اعتبار خود را نزد جامعه از دست دادند. بعد مثالی زد و گفت شخصی به نام "دکتر سکویی" سالهاست با یک دوربین و امکانات ساده برنامه تولید می‌کند و همین جوانان همچنان بیینده برنامه او هستند و نود درصد تحلیل‌های او هم درست از آب درآمده است.

حتی اسم سکویی را هم نشنیده بودم. راستش یک آن فکر کردم نکند راست می‌گوید و ما به کلی از آنچه در جامعه می‌گذرد بی‌خبر هستیم. از بچه‌های خودم پرسیدم، آنها هم چنین نامی را نمی‌شناختند. جستجو کردم. دیدم این سکویی یک لمپن فحاش و بی‌حیا و بی‌سواد به تمام معناست. پشت دوربین تلویزیون نژادپرست "ایران آریائی" یکسره علیه این و آن عربده می‌کشد.

شگفت اینکه مخاطب یکی از این عربده‌های او رضا پهلوی بود. می‌گفت اعلیحضرتا ما عاشقیتم  و چرا به ما وقت ملاقات نمی‌دهی. بعد به اطرافیان رضا پهلوی فحش‌های رکیک می‌داد و می‌گفت نمی‌گذارند شاه قانونی مملکت دوستدارن واقعی خود را ببیند. کاری به جایگاه و افکار رضا پهلوی ندارم، اما طبیعی است که یک انسان متشخص هرگز راضی نشود با  چنین لمپنی دیدار داشته است.

طرز فکر سکویی اسباب خجالت هر آدم فهمیده‌ای است، اما با کمال تاسف فهم رسانه‌ای مهمان دهه هشتادی بی‌بی‌سی همین اندازه سخیف و سطحی بود. این به خودی خود اشکالی ندارد. ما هم در همین سن و سال به پدران و مادران خود درس ابوذرشناسی می‌دادیم. اشکال آنجاست که مدام آروز می‌شود این میزان فهم درخشان را رسانه‌ها هم بفهمند.

در خصوص دهه هشتادی‌ها حرفهای خوب زیاد زده شده است. اما تقریباً هیچ از اشکالات آنها گفته نمی‌شود. مثلاً بیشتر مرتکب کم‌حوصله‌گی می‌شوند. زود می‌خواهند به همه چیز برسند. کمتر اهل سخت‌کوشی هستند. زودتر به بن‌بست می‌رسند. در دانشگاهها بعضاً چنان برای نمره چانه می‌زنند که درس‌نخوان‌ترین دانشجوبان دوران ما هم به ندرت مرتکب چنین کارهایی می‌شدند. کمتر کتاب می‌خوانند. بدجوری همه چیزی را به شکل فشرده و ام‌پی‌تری طلب می‌کنند. معمولاً حوصله خواندن پاراگرافی بیش از طول یک توئیت را ندارند. با کمال تاسف خیلی راحت‌تر از نسل‌های گذشته مواد مصرف می‌کنند. از مدارس و فضای چند دانشکده مهم کشور کمابیش اطلاع دارم که عرض می‌کنم.

این نسل خیلی بیش از نسل‌های گذشته در مقابل والدین خود احساس استقلال رای می‌کند. اما این استقلال اغلب برای مواقعی است که برنامه‌های خود را پیش می‌برند. همین که ماشین آنها در خیابان پنجر شد معمولاً اولین کار این بچه‌ها تماس با پدر و مادر است. همین مسئله را وقتی برای دوستی تعریف می‌کردم که سالها در امریکا و در دانشگاهی پُست اداری داشت، می‌گفت اینجا هم تا به مشکلی برمی‌خورند بلافاصله با مبایل پدر یا مادر تماس می‌گیرند و کمک می‌خواهند.

همین سه جوان هم که از طرف دهه هشتادی‌ها در بی‌بی‌سی حرف می‌زدند و لابد پدران و مادران خود را به اندازه کافی شجاع نمی‌دانند، اکنون دل از وطن کندند و در بهترین و گرانترین شهرها و دانشگاه‌های جهان درس می‌خواندند. بعید است با شستن ظرف در پیتزافروشی بتوان از پس چنین هزینه‌هائی برآمد.

در هر حال این نسل هم عیب و ایرادهای خود را دارد. شخصاً و اصلاً مطمئن نیستم که نسبت به زمان ما کمتر عیب داشته باشند. به هر حال زمان خیلی چیزها را تغییر داده است و نسل جدید بیشتر وارث این تغییرات است. پدر صاحب بچه هم درآمده است که به اینجا رسیدیم.

طبعاً نباید منکر تغییرات بزرگ و مهم بود. مثلاً این نسل نسبت به یکی دو نسل پیش حقیقتاً خیلی خوب انگلیسی حرف می‌زنند. بیشتر موسیقی می‌دانند. با هم نسل‌های خود در جهان بیشتر مراوده دارند. اما در این موارد هم داشتن پشتکار عامل اصلی نیست. تلاش والدین و همینطور رسانه و ماهواره و تکنولوژی‌های جدید بسیار موثر بوده است.

خلاصه اینکه دهه‌هشتادی نه ژن برتر است نه عقل کُل است. همان جوانی خودمان است که با دستاوردهای نیم قرن گذشته بایاس شده است. نسل‌های قدیمی‌تر هم با این دستاوردها بایاس شده‌اند. خطای بزرگی است اگر آنچه این نسل می‌داند و ما در گذشته نمی‌دانستیم را به حساب جهل جوانی خود بگذاریم.

در این جنبش هم به نظر می‌رسد بیش از حد روی دهه هشتادی‌ها تمرکز می‌شود. دهه هشتادی نباید جور همه جامعه را بکشد. اینکه جنبش دانشجویی به جنبش دانش‌آموزی هم تسری یافته است یکسره خبر خوبی نیست. وظیفه ما هم هدایت مداوم هندوانه زیر بغل نسل جدید نیست.

باید مسئولیت‌پذیر باشیم تا جوانان در این جنبش تنها نمانند. کمابیش هم تنها مانده‌اند. وقتی هیج  اعتصاب فراگیر صورت نمی‌گیرد، معنی ندارد چندین هفته کلاس دانشگاه‌ها تعطیل باشد. دهها دانشجو را فقط در دانشگاه تهران دستگیر کرده‌اند، معنی ندارد فقط دانشجوبان برای آزادی دانشجویان دربند دست به اعتصاب بزنند.

این دانشجوبان از نسلی هستند که قریب به سه سال از کلاس حضوری بی‌بهره بودند. کُرونا هزینه گزافی روی دست آنها گذاشته است. خودشان خیلی متوجه این ماجرا نیستند، ولی ما که خوب می‌دانیم این چند سال جوانی فرق اساسی با سالهای میانسالی دارد. و باید به طور پیوسته در کنار آنها باشیم تا جور همه جامعه را نکشند.

نباید جوگیر شد. این همه ستایش بی‌جهت از شجاعت دهه‌هشتادی‌ها درست نیست. فاجعه اردبیل نشان داد لازم باشد حافظان بشار اسد دانش‌آموزان و دانشجویان را به رگبار هم می‌بندند و با پرروئی تمام به گردن این و آن می‌اندازند. 

این جنبش محکوم است که کاملاً فراگیر باشد. و اگر نمی‌تواند بهتر است در همین مرحله به همین دستاوردهای بزرگ رضایت بدهد. برای تداوم جنبش همه نسل‌ها و همه اقشار و همه شهرها باید به سهم خود در جنبش مشارکت فعال داشته باشند. نمی‌شود سنندج هزینه بدهد و اصفهان کمابیش خاموش بماند. سنندج به اندازه کافی بابت این رژیم هزینه داده است. چنین پیش برود اشغالگران حلب هزاران کشته شیمیائی روی دست سنندج هم می‌گذارند. باید چنین هزینه‌ای بدهیم تا به خود بیائیم؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت اول :

ویدیو را از همان زمانی به اشتراک گذاشتم که مهیار از لمپنی به نام دکتر سکویی سخن می‌گوید.

در ضمن در این نوشته از "لیبرار" چند بار استفاده کردم. اوایل انقلاب خیلی‌ها حتی نمی‌دانستند لیبرال چیست و فقط حمله می‌کردند. در نوشته های آقای محمد قائد این کلمه "لیبرار" را زیاد دیدم. به سطح فهم آن دوران از لیبرالیسم اشاره دارد و از آنجا وام گرفتم.  «اینجا»

 

***

 

آیا این صدای انقلاب است؟ (1)

     1-            وقتی در مصر اعتراض‌ها علیه رژیم حسنی مبارک شروع شد، بی‌بی‌سی همان روزهای اول با خبرنگار خود حسیب عمار گفتگوئی کرد. مضمون آن گفتگو یادم مانده است. حسیب خود تجریه زندگی در مصر را داشت. از شعارهائی مثل الشعب یرید اسقاط نظام و مخاطب قرار دادن شخص حسنی مبارک بوی الرحمان رژیم را شنیده بود. استدلالش هم این بود که در مصر انتقاد آشکار از مبارک حتی در تصور کسی هم نبود. می‌گفت از خیلی چیزها می‌شد حرف زد اما هرگز کسی به "سید الرئیس" کاری نداشت. اکنون آشکارا و به نام از او می‌خواهند برود.

     2-            به نظرم پاییز سال 57 بود. در اورمیه تظاهرات شدیدی علیه رژیم شاه شد و نیروهای نظامی به گنبد مسجد اعظم توپ شلیک کردند. سوراخی در گنبد مسجد ایجاد شد که سالها باقی بود. یکی از دوستان مرحوم پدرم این تظاهرات را از نزدیک دیده بود. پدر او را گوشه‌ای کشید و پرسید آخر چه می‌گفتند که چنین شد؟ این دوست در یک گوشه خلوت و نزد رفیق نزدیک خود هم جرات نداشت کلمه "شاه" را به همان شکل لخت و عور به کار ببرد که مردم شعار داده بودند. پس از کلی مِنُومِن و این دست و آن دست کردن گفت : «والله چطور بگم آخه! می‌گفتند مرگ بر اعلیحضرت». پدرم هم گفت «پس بئله! بالتانی کوکدن وووبلار/ پس اینطور! تیشه به ریشه زدند»

     3-            بیش از سه هفته است ساعت نه شب در پشت بام‌های محله ما گیشا مردم تیشه به ریشه می‌زنند. بقیه تهران هم چنین است. از آنچه می‌شنوم می‌گویم. این مردم زمان جنبش سبز شعار کمابیش درون حکومتی "الله‌اکبر" را هم چنین بی‌پروا سر نمی‌دادند. اما اکنون هر شب با ادبیات مخصوص خودشان و فقط با سه کلمه آشکارا و به نام و با صدای بسیار بلند برای ولی امر مسلمین جهان مقام معظم رهبری درخواست ارتحال می‌کنند.

آیا این صدای انقلاب است؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

مهسای اردبیل

متاسفانه خبر کشتن دانش‌آموز اردبیلی درست است. روز سه‌شنبه گذشته دانش‌آموزان مدرسه شاهد را برای تظاهرات حکومتی میبرند تا سرود حکومتی "سلام فرمانده" را بخوانند. اما دختران مقنعه از سر بر می‌دارند و آوای زن زندگی آزادی سر می‌دهند. سیستم سرکوب وحشی بود وحشی‌تر می‌شود و به جان دختران می‌افتد.

اکنون ابداً نباید خانواده مهسای اردبیل را تنها گذاشت. لطفاً توجه داشته باشید که اردبیل با سقز فرق دارد. حکومت در سقز هیچ پایگاه معناداری ندارد. در آنجا فقط مزدور و جاش دارند. در سقز برای اجرای نقشه‌های خود تنها ماندند. حتی جاش با دُز کافی هم گیرشان نیامد تا شهادت دهد مهسا بیمار بود. همه ایران یک صدا از خانواده کاک امجد در سقز حمایت کرد و اجازه نداد خون دختر او قربانی نقشه‌های شوم مشتی سناریونویس حکومتی بشود.

اما دست حکومت در اردبیل بیش از سقز سُنّی‌مذهب باز است. در اردبیل آدم دارند. نیروی خودی دارند. در مدرسه شاهد هم این فاجعه رخ داده است. این مدارس به بنیاد شهید وابسته است. مدیران چنین مدارسی به طور مضاعف به سیستم وابسته هستند. حضور حکومتی‌ها هم در این مدارس بالاتر از مدارس معمولی است.

قابل تصور است که اکنون چه فشار سنگینی بر خانواده دختر اردبیل وارد می‌کنند تا مرگ را خودخواسته یا مثلاً بر اثر بیماری معرفی کنند. خوشبختانه اردبیل امروز یکسره اعتراض کرد و خانواده را تنها نگذاشت. اما باید همه ایران در کنار این خانواده باشد تا بتوانند مقاومت کنند و تسلیم فشار سیستم سرکوب نشوند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

رئیس‌جمهورشان در دانشگاه الزهرا دانشجویان معترض را مگسانی خواند که عرض خود می‌برند و زحمت اینها می‌دارند.

آدم با شش کلاس سواد هم می‌فهمد در چنین جائی و در چنین فضائی دست‌کم در این روزها و بعد از فجایع شریف و تبریز نباید دانشجو و دانشگاهی را چنین خطاب کند. یعنی او این را هم نمی‌فهمد؟ 

می‌فهمد! حوب هم می‌فهمد. درد او چیز دیگری است. فی‌الواقع دارد فریاد می‌زند : «آی مردم معترض! من هم هستم. نفر دوم هستم. چرا من را نمی‌بینیند؟ حتی آروزی مرگ هم برای من نمی‌کنید. تازه بیت مگس را هم ازبر کردم. با این حساب چه چیز من کمتر از آن "خس و خاشاکی" است؟»

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

خطری که در کمین جنبش دانشجوئی است.

به نظر می‌رسد تمرکز فراگیرترین و پیشروترین جنبش مردم ایران روز به روز بیشتر به دانشگاه‌ها منتقل می‌شود. دانشگاه‌های تهران و تبریز و شریف پیشگام این جنبش دانشجوئی هستند. نیروهای سرکوبگر بیشترین تمرکز و خشونت بی‌رحمانه خود را صرف سرکوب دانشگاه‌ها می‌کنند.

خبر بسیار خوب یکی دو روز گذشته پیوستن گسترده دانش‌آموزان به این اعتراضات است. همچنین اعتراضات شبانه از پشت‌بام‌ها که بسیار بسیار مهم و تاثیرگذار است. اعتراضات شبانه تاثیر مؤثری هم بر سرکوبگران دارد. خانواده آنها میان مردم زندگی می‌کنند. هر شب شاهد تنهایی روزافزون خود هستند. میزان نفرت از سران سرکوب را هم به وضوح در سطح جامعه می‌بینند.

با همه اینها و اگر از منظر خیابان جنبش را نظاره کنیم، خواهیم دید به همان نسبتی که دانشجویان فعال‌تر‌می شوند از سایر اعتراضات خیابانی کاسته می‌شود. اگر چنین شود خطر و آسیب بسیار بزرگی در انتظار دانشگاه است. دانشگاه و دانشجو تنها خواهد ماند. سرکوبگران در اولین فرصت دانشجویان را شدیداً سرکوب خواهند کرد و در نهایت ممکن است چیزی نظیر سرخوردگی ناشی از انقلاب فرهنگی به دانشگاه تحمیل شود.

بعد از انقلاب ویرانگر فرهنگی فقط استقلال دانشگاه‌ها را از بین نبردند، سرزندگی دانشگاه و دانشجو را هم کشتند. دانشگاه را برای سال‌ها به کُما بردند. میران انفعال دانشگاه چنان بالا رفت که یک بار رهبر نظام هم از دانشگاه‌ها خواست قدری تحرک سیاسی داشته باشند. البته و طبعاً با اصل نظام کاری نداشنه باشد و فقط گماشتگان را نقد کند. (یادش بخیر مجله طنز گل آقا که در آن تاریخ نقد زیبائی در این خصوص نوشته بود)

هر حرکتی هم که بعد از انقلاب فرهنگی در دانشگاه‌ها شکل گرفت به نوعی مرتبط با جریان‌های درون رژیم بود. فقط انجمن‌های اسلامی حق حیات داشتند. همین را هم در نهایت تحمل نکردند. وقتی دفتر تحکیم وحدت اندکی فراتر از تحمل حاکمان حرکت کرد دفتری را که به آنها داده بودند پس گرفتند و بی‌خیال وحدتی شدند که قرار بود تحکیم شود. بحث انشعاب و باقی قضایا را پیش آوردند و این جریان را هم از حیّز انتفاع انداختند. تعارف به کنار رفت و نهاد شبه‌نظامی بسیح دانشجوئی در دانشگاه عَلم شد.

اکنون و بعد از چهل سال نوعی از سرزندگی سرشار از شور زن زندگی آزادی به دانشگاه‌های کشور برگشته است. هیچکدام از جریان‌های مرتبط با رژیم هیچ نقشی در این سرزندگی ندارند.

این وضعیت و این استقلال فکری و این سرزندگی جنبش دانشجویی را مطلقاً تحمل نخواهند کرد. اگر دانشگاه‌ها تنها بمانند هزینه گزافی روی دست دانشجویان خواهند گذاشت. سرزندگی را به سرخوردگی تبدیل خواهند کرد. اینها ید طولائی در ترزیق دلمردگی دارند. خود را فقط حاکم مملکت نمی‌دانند، مالک مملکت هم می‌دانند. به فوتبالیست معترض می‌گویند اگر ادامه دهی خانه‌ات را مصادره می‌کنیم.

اکنون و در یک تقسیم‌بندی کلی سه گروه درگیر این جنبش هستند. گروه اول طرز فکر همه جناح‌های حاکم است که فقط به حفظ قدرت فکر می‌کنند و به هیچ اصولی هم پایبند نیستند. این گروه اکنون چنان از داخل و در انظار جهانی تحت فشار و فاقد هر نوع وجاهتی است که انبوه ماله‌کشان صادراتی آنها هم خفه‌خون گرفتند.

در چنین شرایطی لازم باشد درون آمبولانس دوشکا هم جاسازی می‌کنند و معترضان را به رگبار می‌بنند. بعد هم که خیالشان از سرکوب خونین راحت شد ممکن است دوباره برای فریب جهانیان به نسخه دیگری از حسن روحانی و یا حتی سیدمحمد خاتمی مجوز بدهند به صحنه بیاید و بنیاد "گفتگوی ماله‌کشان" را دوباره فعال کند.

گروه دوم فقط به سرنگونی رژیم فکر می‌کنند و می‌گویند هر چه پیش آید خوش آید. کینه از رژیم اجازه نمی‌دهد نگران چیز دیگری باشند و یا اساساً چنین درکی ندارند. بخشی از این گروه مقیم خارج است و خطری هم آنها را تهدید نمی‌کند. متهم هستند از ساحل امن خارج مدام فرمان " لنگش کن" به داخل صادر می‌کنند.

طبعاً در این گروه دوم دار و دسته نئوشعبان‌بی‌مخ‌های هتاک سلطنتی مد نظر نیست. این طفلک‌ها از همان ابتدا هم بی‌تاثیر بودند. اما به مدد پول و صدا و سیماهای خارج از کشور توهم کسی بودن به آنها دست داد. اکنون که از پیشروترین شهرهای ایران اعلام بی‌زاری از هر نوع شاه و شیخی مدام به گوش میرسد، کم‌ضررترین راهکار کار برای این رها شده‌های تنها بستری شدن است. به هر حال ممکن است برای خانواده و اطرافیان خود خطر داشته باشند.

و گروه سوم نیروهای مسئولیت‌پذیر داخل و خارج  کشور است که سالهاست از هر چه در این نظام است عبور کرده‌اند، اصلاج‌طلبش را دروغگوتر و شارلاتان‌تر از بقیه می‌دانند، اما لحطه‌ای از سرنوشت کشور و هشتاد میلیون ایرانی غفلت نمی‌کنند. در یک کلام مرام این گروه هر چه پیش آید خوش آید نیست.

گروه سوم که اکنون ابتکار عمل را در دست دارد حتماً باید در محاسبات خود سرزندگی و نشاط بی‌سابقه دانشجوئی را لحاظ کند. این سرزندگی سرمایه‌ای است که باید حفظ شود. لازمه حفظ چنین سرمایه‌ای همراهی است. دانشگاه هرگز و هرگز نباید تنها بماند. این دانشجویان در دوره لیسانس غالبا متولد دهه هشتاد و حداکثر سال 78 هستند. نسل جدید و جوانی که درگیر بازیهای سیاسی گذشته دانشگاه‌های کشور نیست.

اگر دانشجو تنها بماند سخت سرکوب و حتی سرخورده خواهد شد. از هم اکنون با انبوه نیروهای خود دانشجویان معترض را شناسائی می‌کنند. حمله گسترده به دانشگاه تبریز و شریف هم نشانه فرصت تمرکز جریان سرکوب است. پادزهر این زهر همراهی گسترده با دانشجویان در مناطقی غیر از دانشگاه است. و اگر به هر دلیلی بقیه نمی‌توانند همراهی کنند باید مسئولانه برای گرفتن تصمیم‌های سخت همدلی نشان دهند. دانشجو نباید جور همه جامعه را بکشد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

مهدی حمیدی نزدیک دو هفته است در تبریز دستگیر شده است. صفیه قره‌باغی را دیروز بی‌هیچ دلیلی در زنجان و در محل کار خود دستگیر کردند. با معیارهای محاکم خودشان هم کوچکترین دلیل محکمه‌پسندی برای این دستگیری‌ها ارائه نداده‌اند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

قوم‌گرایان مرتجع تلاش فراوانی کردند و همچنان بی‌وقفه دست و پا می‌زنند تا بلکه بتوانند خودی در این جنبش پیشرو و مترقی و سراسری کشور عزیزمان ایران نشان دهند. تا دیروز چنان هارت و پورت می‌کردند که گوئی همه‌کاره اپوزوسیون هستند، امروز اثری از آنها در خیابان و میان مردم نیست.

طبیعی هم هست. نباید هم اثری از آنها باشد. آخر ارتجاع مبتذل سلطنتی و روحت‌شادچی و آریائی‌کار چه فهمی می‌تواند از "زن زندگی آزادی" داشته باشد؟

این شعار پیشرو و انسانی از بدنه جنبشی بیرون تراویده است که قوم‌گرایان مرتجع و تمامیت‌خواه عمری است همه آنها را چپول و تجزیه‌طلب می‌نامند. فهمی بیش از این ندارند.

اکنون در خیابان‌های تهران و سنندج و تبریز و اهواز و زاهدان و سقز و اردبیل و مشهد و کرمان و ده‌ها و صدها شهر میهن عزیزمان مردم یکصدا مرگ هر ستمگری را می‌خواهند که جز خود را بیگانه و شهروند درجه دو و درجه سه می‌پندارد و به آنها ستم می‌ورزد.

و وقتی بالاترین ستم‌ها ستم ملی است، خیلی طبیعی است قوم‌گرایان ستم‌کار و تمامیت‌خواه هیچ جایگاهی در چنین جنبش پیشروئی نداشته باشند. همه نفرت این مرتجعین از رژیم مستقر نیز در نهایت فقط به یک دلیل است. فاشیسم قومی را بهتر از فاشیسم مذهبی برای ایران می‌دانند.

جنبش پیشرو زن زندگی آزادی در نهایت بر هر نوع فاشیسمی فائق خواهد شد. چنین باد

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

زن زندگی آزادی و گشایشی در ارتباط خیابان و زبان

شعار زیبا و بسیار مدرن "زن زندگی آزادی" حقیقتاً تکان‌دهنده بود. البته این شعار نیست، شعر است. شعری است که فقط خیانهای ایران را فتح نکرده است، همه جهان را تحت تاثیر قرار داده است.

ضمن احترام به مبارزات این چند سال گذشته باید گفت متاسفانه در این جنبش‌ها با انبوه شعارهای تقلیدی و بعضاً بسیار سطحی مواجه بودیم.

هنوز و در همین جنبش بسیار فراگیر هم شعارهای تقلیدی و مبتنی بر قافیه‌بافی سطحی همچنان رواج دارد. معروف‌ترین آن "توپ تانک فشفه آخوند باید گم بشه" است. آخر این هم شد شعار؟ توپ و تانک و فشفه این وسط چه کاره است؟ اینگونه قافیه‌بافی‌ها در بهترین حالت مختص دوران "تاب تاب عباسی خدا منو نندازی" است. در سطح یک جنبش مدرن نیست.

اجازه بدهید کاری به اینکه سرنوشت آخوند در این کشور چه باید بشود نداشته باشیم. اما در زبانی که از سعدی تا شاملو به آن شعر سروده‌اند، و شهره به پرورش مضامین عالی است، و تاریخ هزار ساله دارد، برای ابزار انزجار از صنفی که چهل سال است همه شئونات زندگی ما را گروگان گرفته‌اند، باید تن به چنین قافیه‌بافی سطحی داد؟

مسئله فقط قافیه‌بافی نیست. گروهی از ملی‌گرایان که به کلی از مذهب و اسلام و عرب ابراز انزجار می‌کنند و علائق باستانی و نژادی و آریائی دارند، در پاساگار شعار می‌دادند : «این همه لشگر آمده به عشق کوروش آمده». حقیقتاً چنین استفاده‌ای از یک شعار حکومتی برای مبارزه با همان حکومت نوبر است.

شعارهای جنبش سبر هم عموماً بار مذهبی داشت و چنگی به دل نمی‌زد. و برای همین اغلب این شعارها ماندگار نشد. در رهبری این حرکت اصلاح‌طلبان حکومتی دست بالا را داشتند که بیشتر به فکر سهم خود در حکومت ولائی بودند.

فرماندار اوایل انقلاب شهر مهاباد و یکی از بچه‌هیئی‌ترین اصلاح‌طلبان حکومتی از همین آدمهای مؤثر در میان طیف معترض حکومت بود. شایان ذکر است که اکنون با هما لحن لُمپنی کرسی استادی دانشگاه تهران را هم اشغال کرده است، این آدم همزمان با جنبش سبز دُردانه خود را برای تحصیل به لندن فرستاده بود. در همان تاریخ آقازاده در گزارشی از لندن مطلبی با این مضمون نوشت که دریغ از یک قبر در این شهر. طفلکی از پای روضه به شهر گناهکاران پرتاب شده بود. حق داشت دنبال تربتی برای توسل باشد.

همین تیپ آدم‌ها و آقازاده‌هایشان برای جنبش سبز شعار طراحی می‌کردند. در روز قدس سال 88 شعاری را مثلاً در دفاع از کروبی بر سر زبانها انداختند که قافیه دو مصراع آن "ادرکنی" و "شیخ مهدی" بود. مردمی معترض و خسته از حاکمیت مذهبی‌ها به امید اندکی گشایش اسیر این معرکه‌گیران بودند. (متاسفانه هر چه به حافظه فشار می‌آورم اصل شعار را به یاد نمی‌آورم. شعار از امام زمان می‌خواست حافظ شیخ مهدی کروبی باشد)

سایر شعارها با ترجیع بندهایی مثل حیا کن و رها کن و روحت شاد و فلان و بهمان متاسفانه عموماً از همین سنخ است. البته از حق نباید گذشت شعارهای مبتکرانه مثل دشمن ما همین‌جاست و دروغ می‌گند امریکاست هم مطرح شد. اما جو غالب با همین قافیه‌بافی‌های اتلی متلی است.

چرا چنین شده است؟ به نظر من دلیل اصلی آن این است که طی چهل سال گذشته نظام سرکوب موفق شده است در حوزه زبان فارسی خیابان را از دست اقشار پیشرو جامعه بگیرد.

طبیعی هم بود. حکومت موفق شده بود خیابان را در انحصار باندهای حکومتی خود نگه دارد. فضای رسانه‌ای هم عموماً دست اصول‌گرایان و اصلاح‌طلبان حکومتی بود. اخیراً هم طرفداران ارتجاع سلطنتی تریبونها را در دست دارند. گوئی در حوزه زبان فارسی ابر و باد و مه و خورشید و یک عقبه ارتجاعی دست به دست هم داده‌اند تا سدی میان اقشار پیشرو و خیابان باشند.

اما در حوزه‌هائی که درگیر این فضا نبودند، خیابان با اقشار پیشرو مرتبط بود و هست. در حوزه زبان تُرکی عموم شعارهایی که سر داده می‌شود هیچ ارتباطی به فضای حکومتی و یا ارتجاع سلطنتی و نژادی و آریائی ندارد. با بررسی شعارها به وضوح می‌توان تاثیر اقشار پیشرو را در خیابانهای آذربایجان دید. مضامین بسیار مدرن و انسانی و آزادی‌خواهانه سالهاست بر سر زبان دختران و پسران شهرهای مختلف است. چند مثال می‌زنم.

در هر حرکتی و تظاهراتی اولین شعارها در پاسداشت آزادی است. شعار می‌دهند : «آذربایجان دور سس وئر، آزادلیقا نفس وئر» یعنی آذربایجان بلند شو و نفس تازه‌ای برای آزادی باش.

در تظاهرات خرداد 85 مردم اورمیه و دانشجویان شعار می‌دادند : «اؤلسا قیزلدان قفسیم، آزادلیقا وار هوسیم» یعنی اگر قفسی از طلا هم برای من بسازند همچنان هوس آزادی دارم.

از همه اینها جالب‌تر شعارهایی است که به طور مرتب و با یک برنامه مشخص طرفداران تراکتورسازی در ورزشگاه‌ها سر می‌دهند.

درست در دقیقه پانزده بازی و نظر به اصل پانزده قانون اساسی که آموزش زبان مادری را تضمین می‌کند طرفداران شعار می‌دهند : «تورک دیلنده مدرسه، اؤلمالیدی هر کسه» خیلی وقت‌ها این شعار را فقط برای زبان تُرکی سر نمی‌دهند و از عبارت "اؤز دیلنده" استفاده می‌کنند. یعنی هر کسی و گویشور هر زبانی حق دارد به زبان خود مدرسه داشته باشد.

نکته زیبا در این بازیها اشاره معنادار مردان به حقوق بدیهی زنان است. سال 1325 و زمان مرحوم پیشه‌وری حق رای زنان تصویب شد. به همین مناسبت و درست در دقیقه 25 بازی پسران آذربایجان یک صدا در استادیوم شعار می‌دهند : « آذربایجان قیزلاری گؤیلرین اولدوزلاری، گؤزلیری اونلاری استادیوم یوللاری» یعنی راههای استادیوم چشم انتظار دختران آذربایجان این ستارگان آسمانهاست.

در مورد شعار زن زندگی آزادی اطلاع دقیقی نداریم که اولین بار در کجا سر داده شده است. گویا زادگاه اولیه آن میان چپ‌های ترکیه است. در این جنبش هم از دیرباز کُردها نقش بسیار مؤثری داشتند. به هر حال زادگاه اصلی این شعار فضائی است که در آن بزرگانی چون شیرکو بیکس و ناظم حکمت و احمد شاملو درخشیده‌اند. اکنون هم تردیدی نداریم که زن زندگی آزادی از شعار کُردی "ژن ژیان ئازادی" به خیابان‌های کشور راه یافته است.

این شعار را باید آغاز یک مرحله مدرن از جنبش مردم ایران تلقی کرد. باید به رفقای کُرد و به جنبش کُرد این موفقیت غبطه‌برانگیر را تبریک گفت. جنبش کُرد فارسی خیابان را از توپ تانک فشفشه به شعر زن زندگی آزادی ارتقا داد.

در خاتمه این یادداشت دوست دارم بپرسم چرا جنبش آذربایجان نتوانست علیرغم آن همه شعارهای مدرن مخصوصاً در دفاع از حقوق زنان چنین تاثیری بگذارد؟ جواب چندین وجه دارد. یکی از مهمترین وجوه آن در همان اندک شعارهائی است که از آذربایجان به گوش می‌رسد و من تعمداً این شعارها را در این نوشته سانسور کردم.

صاحبان کسب و کار می‌گویند آبرو ذره ذره کسب می‌شود، اما خروار خروار بر باد می‌رود. با کمال تاسف در آذربایحان شعارهای راستگرایانه هم سر داده می‌شود. گرچه این شعارها در مقایسه با حرکت‌های مترقی بسیار بسیار معدود است، اما بی‌هیچ اما و اگری باید پذیرفت حتی یک شعار راستگرایانه هم بسیار زیاد و کاملاً مخرب است. و این استعداد را دارد که همه حرکت‌های ترفی‌خواهانه را به حاشیه ببرد.

با این حساب هرگز نباید گفت فقط چند بار جمع بسیار کوچکی این شعارها را سر داده‌اند. باید در نظر داشت که بدخواهان و تُرک‌ستیزان هم بیکار نمی‌نشینند. تمام تلاش خود را می‌کنند که عموماً همین معدود شعارهای راستگرایانه از آذربایجان به بیرون حوزه تُرکی منعکس شود. شگفت اینکه همین شعارهای راستگرایانه هم بیشتر بار قافیه‌بافی دارد. قافیه‌بافی‌های آنها چیزی در حد و حدود شعار نژادپرستانه و مضحک "ما آریائی هستیم و عرب نمی‌پرستیم" است.

بر تُرک‌ستیزانی که تلاش می‌کنند فقط همین تصویر از آذربایجان به بیرون مخابره شود هیچ حرجی نیست. اگر بی‌طرفانه قضاوت کنیم اتفاقاً باید بپذیریم این رذالت را خیلی استادانه هم پیش برده‌اند.

شاید خیلی از دوستانی که همین یادداشت را می‌خوانند در جریان نباشند که طرفداران تراکتورسازی به شکل مرتب مدرن‌ترین شعارها را می‌دهند. شاید همین دوستان فقط همان شعارهای راستگرایانه را از آذربایجان شنیده باشند. این در حالی است که حقیقتاً چنین حرکتهائی راستگرایانه کاملاً استنثا و این شعارهای مدرن که نوشتم شاکله اصلی حرکت مترقی و پیشرو آذربایجان است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

شاخک‌های حسی مهران مدیری را نباید دست‌کم گرفت

حتی اگر شایعه فرار چند مقام هم درست باشد اتفاق بسیار بسیار مهمی است. شاخک‌های حسی مقامات درجه دو و نه چندان مشهور نظام بسیار حساس است و خیلی خوب می‌دانند در داخل رژیم چه خبر است.

این مقامات از چند سال پیش به طور پیوسته اموال و نکبت‌زاده‌های خود را به خارج ‌فرستادند. اما حرفه اصلی‌شان در داخل ترویج نفرت از همان ممالک خارجه بود. همین مسئله نشانه بسیار مهمی بود. خودی‌های نظام دیگر اعتمادی به بقای سیستم نداشتند.

اگر همین مقامات اکنون به این نتیجه رسیده باشند زمان حمل پیکر "نجس" خودشان به خارج از کشور است، این خبر حتی مهم‌تر از اخبار خروج اموال و نکبت‌زاده‌های آنهاست.

شایعه رفتن مهران مدیری هم بسیار مهم است. اگر واقعیت داشته باشد اصلاً نباید آن را عادی تلقی کرد.  شخصیت مهران مدیری چیزی نظیر عطاءالله مهاجرانی است. البته مهران مدیری باهوش‌تر و صد البته خوش‌فکرتر است.

مهاجرانی وزیر "ارشاد" رژیم بود، وزارتخانه‌ای که از همان ابتدا گشت ارشاد نویسندگان بود. مهاجرانی خود را نویسنده می‌دانست اما مشغول توجیه دستور ترور یک نویسنده بود. در جریان استیضاح محبوبیت کسب کرد. در جنبش سبز برای چند صباحی جانب مردم ایستاد. حتی از رهبر نظام انتقاد کرد. اما در عالم واقع و در تمام این مواقع مشغول کثیف‌ترین کارهای اخلاقی و زد و بندهای سیاسی بود. در ضمن خیلی خوب می‌دانست مردم حرف قوه قضائیه رژیم و جناح حریف را در خصوص فساد اخلاقی او هرگز نخواهند پذیرفت. بعدها هم معلوم شد از سعودی پول گرفته است و اکنون هم همه می‌دانند چه معجونی است.

مهران مدیری برای سالها با لایه‌های کاملاً خودی نظام همکاری کرد. از صدا و سیمای به غایت  منفور بودجه و وام گرفت. در عین حال کارهای پرطرفداری هم ساخت. مهران مدیری طی این چند سال بارها شاهد کشتار بی‌رحمانه مردم در خیابانها بود. چرا اکنون تشخیص داده است در کنار معترض‌ترین جوانان کشور قرار بگیرد؟

آیا فقط به این دلیل است که کاسه صبر او اکنون لبریز شده است؟ باید در نظر داشت که مهران مدیری در آخرین لحظات هم همچنان یک عطاءالله مهاجرانی بود. پخش اثری را برای صدا و سیما غیرمجاز اعلام کرد که قبلاً پول آن را گرفته بود و قانوناً مالک آن نبود.

چنین آدمی با چنین ویژگی‌هایی و چنین سوابقی حتماً شاخک‌های حسی فوق‌العاده قوی دارد و خوب می‌داند اوضاع از چه قرار است. شایعه خروج او از کشور خبر بسیار مهمی است و می‌تواند در راستای دومینوی فرار مقامات کمتر شناخته شده رژیم باشد و یا جریان چنین فراری را تشدید کند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

اکثریت قریب به اتفاق دانشجویان در اقدامی بسیار تحسین‌برانگیز کلاس‌های مجازی را تحریم کرده‌اند. از امروز دوم مهرماه به مدت یک هفته دانشگاهها را بسته‌اند و کلاس‌ها را مجازی اعلام کرده‌اند تا پیوستگی اعتراضات دانشجوئی از بین برود.

با این اقدام دانشجویان بخش بزرگی از نقشه سیستم سرکوب نقش بر آب می‌شود. ای کاش اندکی هم اعضاء هیئت علمی دانشگاه‌ها با این حرکت همدلی نشان می‌دادند. متاسفانه مطابق یک سنت چهل ساله همچنان سکوت و محافظه‌کاری را ترجیح می‌دهند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

انقلاب فرهنگی مجازی

سیستم سرکوب برای ساکت کردن دانشگاه‌ها و مخصوصاً دانشگاه تهران همان کاری را کرد که چهل سال پیش با انقلاب فرهنگی راه انداخت. با این تفاوت که این بار تکنولوژی را هم در خدمت سرکوب دارد.

اعلام شد کلاس‌های دانشگاه تهران مجازی خواهد بود.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت اول :«اینجا»

 

***

 

در اعتراضات دیروز دانشجویان علیه استادان خود هم شعار دادند که بسیار پرمعنی و کاملاً هم بجا بود. مثل این دو شعار زیر :

استادامون ذلیلن، ذلت را می‌پذیرند

خیابانو غرق خون، استادامون خفه‌خون

از همه دوستان استادان دانشگاه پیشاپیش عذر می‌خواهم و هزار بار تاکید می‌کنم که منطور من در این ادامه این نوشته صنف استادان دانشگاه است و نه تک تک استادان دانشکاه. طبیعی هم هست، استادان دانشگاه بخشی از این جامعه و صد البته قشر فرهیخته جامعه هستند. مثل بقیه جامعه هم در میان آنها هر نوع آدمی وجود دارد.

اما به عنوان یک صنف حقیقتاً میزان بی‌خاصیت بودن آنها غیرقابل وصف است. صنف استادان دانشگاه انرژی منفی و خفت را به جامعه تزریق می‌کنند. به عنوان یک صنف کارکردی حتی مضر به حال جامعه دارند.

مسئله فقط اعتراض و یا حتی همدلی ساده با معترضین نیست که این صنف ابداً چنین دل و جراتی ندارد. استادان به عنوان یک صنف حتی قادر نیستند از حقوق خود هم دفاع کنند.

اواخر سال گذشته دولت در اقدامی به ظن قوی بی‌سابقه در سیستم اداری کشئر دریافتی استادان دانشگاه را به طرز معناداری کم کرد. اما استادان جرات هیچ اعتراضی را نداشتند. تا آنجا که دنبال کردم استادان دو دانشگاه صنعتی شریف و سهند تبریز اعلام کردند بعد از شروع ترم دوم سر کلاس‌ها نخواهند رفت، معلوم شد بلوفی بیش نیست و آنها هم به خوبی و خوشی سر کلاسهایشان رفتند.

ممکن است کسانی فکر کنند استادان دانشگاه حقوق‌های بسیار بالائی دریافت می‌کنند و دوست ندارند موقعیت خود را متزلزل کنند. ابداً چنین نیست. حقوق یک استاد تازه استخدام شده در شهر تهران به زحمت کفاف اجازه یک خانه متوسط در مناطق متوسط تهران را می‌کند.

ممکن است گفته شود ملاحظه جایگاه اجتماعی خود را می کنند. رژیم مقدس با تولید انبوه استادان حکومتی و بی‌سواد این جایگاه را هم تا حدود زیادی لوث کرده است. با همه اینها هنوز استادان دانشگاه وجهه اجتماعی خوبی دارند. اما برای وجهه خود هم کاری نمی‌کنند.

اگر یک استاد دانشگاه به شرایط معترض شود، و عزت نفس و شرافت حرفه‌ای او اجازه ندهد زیر بار هر ذلتی برود، تقریباً امر محالی است نزدیکترین همکاران او در کنار او باشند. آن استاد به ظن قوی تنها خواهد ماند. حتی ممکن است برای او سوسه هم بایند که مثلاً دانشکده را دچار حاشیه کرده است.

کافی است صنف استادان دانشگاه را با صنف شرافتمند معلمان مقایسه کنید. معلمان به مراتب بیشتر تحت فشار هستند، اما حکومت هم می‌داند به هر ذلتی تن نخواهند داد.

دوست ندارم و درست هم نیست برای مقایسه از صنف دیگری مثال بزنم. از هر صنفی مثال بزنم عملاً به آنها توهین کرده‌ام. با همه اینها و ضمن عذرخواهی از میخ‌فروشان عرض می‌کنم صنف میخ‌فروشان بازار سید اسماعیل هم در هنگام بروز هر مسئله‌ای به مراتب شایسته‌تر از صنف پرادعای استادان دانشگاه عمل می‌کند. اگر آب کشاورزی کشاورزان روستای قره‌آغاج در جاده بالانجِ اورمیه قطع شود، قره‌آغاجی‌ها برای احقاق حقوق خود به مراتب از این آقایان و خانم‌های دارنده PHD و انبوه مقالات شایسته‌تر خواهند کرد.

حقیقتاً استادان صنف نوبری هستند. حالا از این صنف انتظار داشته باشیم که مثلاً با دانشجویان و مردم در اعتراضات همدلی نشان دهند؟ حاشا و کلا! سیستم اگر نصف مردم ایران را هم بکشد از صنف استادان دانشگاه صدایی در نخواهد آمد.

در خاتمه یک توضیح حتماً ضروری است. همه این انتقادهای من شامل صنف استادان تابع وزارت علوم در دانشگاه‌های دولتی و آزاد است. چون تردید ندارم عموم این استادان شخصاً مثل بقیه جامعه هستند و اغلب آنها به عنوان یک شخص فرهیخته دل در گرو درد مردم دارند.

اما استادان علوم پزشکی هم به عنوان شخص و هم به عنوان صنف حکایت دیگری دارند. آنها خیلی خوب بلد هستند از منافع خود دفاع کنند. چندان کاری هم به کار مردم ندارند. بعضی از آنها اساساً خود را جدای از مردم می‌دانند. نگاه از بالا دارند. لازم باشد با حکومت حسابی زد و بند می‌کنند. با کمال تاسف آدم بی‌شرف و فرصت‌طلب هم میان آنها کم نیست.

اندکی جستجو در عملکرد همین یارو که مدتی هم وزیر بهداشت بود برای تائید این مدعا کفایت می‌کند. در حوزه چشم‌پزشکی و جذب رزیدنت چشم یک مافیا برای خود راه انداخته است. اینها حتی در خلوت خود هم کنار مردم نیستند. اتفاقاً نگران به هم خوردن شرایط موجود هستند، چون با درد مردم و بدبختی مردم کاسبی می‌کنند. (کامنت اول)

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

ژینا و کوردون گؤزلی

به نظر من اصلاً جالب نیست وقتی اتفاق حتی فاجعه‌باری برای شحصی می‌افتد روی زیبائی او تاکید کنیم. و یا بیش از حد تاکید کنیم. حتماً قامت ناساز خودم در این نگاه موثر است. به هر حال خوشبینانه‌ترین نگاه‌ها هم تا کنون نتوانسته‌اند اندکی زیبائی در آن کشف کنند. اما حقیقتاً دور از عدالت و انصاف است در چنین مواقعی به طور ویژه روی زیبائی افراد تاکید شود.

به عنوان مثال وقتی عکس دختری با چشمان زییا در شبکه‌های اجتماعی دست به دست می‌شود که مشغول زباله‌گردی است و زیر آن می‌نویسند این وضعیت شایسته دارنده این چشمان زیبا نیست، به طور مضاعف از دیدن آن غمگین می‌شوم. یعنی اگر چشمان زیبا نداشت حق او بود؟ یعنی این جبر تاریخ است که حتی بدبختی‌های ما نازیبایان هم دیده نشود؟ و دهها مثال از این دست که حقیقتاً می‌تواند آزاردهنده باشد.

اما چه توان کرد که از تحسین زیبائی هم گریزی نیست. ژینا به طرز شگفت‌انگیری هم زیبا بود. روی تخت آی‌سی‌یو  در آخرین لحظات عمر کوتاه خود هم زیبا بود. با سر و صورت زخمی هم زیبا بود. در یک کلام نماد آن چیزی بود که در ترانه‌های آذربایجان به "کوردون گؤزلی / زیباروی کُرد" شهره است.

بچه‌های آذربایجان بر همین اساس عکس‌هایی از ژینا را روی صدای ماندگار شوکت علی‌اکبراوا گذاشتند که ترانه "کوردون گوزلی" را می‌خواند. شوکت خانیم یکی از نامداران موسیقی آذربایجان بود. صدای او و هنر او برای همیشه ماندگار است. البته این آهنگ را قبلا با صدای شوکت خانیم نشنیده بودم.

این صدای ماندگار و این عکس‌ها سخت تاثیرگذار است. من را به شخصه ویران کرد. نگاه ژینا یک لحطه فراموش‌ام نمی‌شود. در جایی از این آهنگ شوکت خانیم اشاره به رشد سن دختر زیبای کُرد می‌کند و دل شنونده با دیدن تصاویر ژینا بیشتر بدرد می‌آید. نامردمان و دشمنان زندگی این فرصت را از او دریغ کردند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

لینک اصل ترانه را در کامنت اول می‌گذارم.  «اینجا»

 

***

 

ژینای ما، و اصولچرایان و اصلاحچرایان آنها

آقای محمد امینی روزنامه‌نگار بی‌بی‌سی در یک پُست فیس‌بوکی از نام بی‌نهایت معنادار "اصولچرا" برای طیف فاقد هر گونه اصول حاکمیت استفاده کردند. این طیف سالهاست تلاش می‌کند خود را در سطح جامعه اصول‌گرا معرفی کند.

خیلی از این تعبیر لذت بردم. محال است حتی هنگام صحبت شفاهی هم از تعبیر اصولگرا و اصلاح‌طلب برای این دو باند قدرت استفاده کنم. اینها تمام کمال حکومتی هستند. سالها بود به یک نامگذاری معنادار فکر می‌کردم. برای آقای امینی کامنت گذاشتم و نوشتم آقا ترا خدا کپی‌رایت این کلمه را به من بدهید. ایشان هم لطف داشتند و قبول کردند. لطفاً شما هم از این به بعد از قول من نقل کنید. (کامنت اول)

تنها خُرده‌ای که می‌توان بر این نامگذاری گرفت، مقایسه تلویحی چنین آدمهائی با حیوانات بی‌گناه است. به هر حال چریدن برای خر و گاو و گوسفند استفاده می‌شود که پاک و بی‌گناه هستند، به دست انسان هم کشتار می‌شوند. با همه اینها اجازه می‌خواهم مسامحه به خرج دهیم و فعل چریدن را فقط مخصوصاً انسان‌های بدذات و فرصت‌طلب فرض کنیم. به امید یافتن نامی فراگیرتر که هیچ اشاره تلویحی هم به هیچ حیوانی خاصه خر نداشته باشد، سعی می‌کنم کمی این نامگذاری را بسط دهم.

آنها که دوست دارند خود را اصولگرا بنامند، فی‌الواقع سالهاست مشغول چریدن با این مضمون هستند. به هیج اصولی باور ندارند. حتی نگاه خود را تئوریزه هم کرده‌اند. لازم باشد اصول بدیهی اسلام مثل نماز و روزه و حج را هم تعطیل می‌کنند. این چیزی است که رسماً اعلام کرده‌اند، در عمل اوضاع به مراتب وخیم‌تر است. فقط و فقط به قدرت و ثروت و فرقه‌گرائی و ادامه حاکمیت خود فکر می‌کنند.

در این کشور بحران‌زده پایبندی طیف قدرت به حداقلی از اصول هم نعمتی است. به چنین حداقلی هم پایبند نیستند. طالبان مرتجع و ضدزن در ضدیت با حقوق بدیهی زنان دست‌کم تبعیض قائل نیست. آنها دختر بخت‌برگشته خودشان را هم به مدرسه نمی‌فرستند. این طالبان صد شرف به بی‌پرنسیب‌های وطنی  دارد که مسئله اصلی آنها بیرون بودن تار موی فرزندان ماست، اما نکبت‌زاده‌های خود را به خرج ملت سالهاست به امریکا و اروپا می‌فرستند تا از ویرانه‌ای که برای ما ساختند در امان باشند.

بعضاً خودشان هم شهروندی کشورهای غربی را گرفته‌اند. در پاریس و لندن و نیویورک ماله‌کش بیکینی‌پوش و بی‌حجاب هم استخدام می‌کنند تا حکومتشان را نرمال نشان دهند. در داخل هم کار اصلی آنها ترویج امریکاستیزی است. چنین ریاکاری بی‌شرمانه‌ای بعید است در تاریخ معاصر ایران سابقه داشته باشد.

و آنها که دوست دارند خود را اصلاح‌طلب بنامند، در حقیقت جامانده‌های قدرت هستند. مشکل اصلی آنها این است که رهبر دوم نظام از طیف دیگری انتخاب شد. و اینها به تدریج برای ماندن در قدرت از منبع اصلی قدرت ناامید شدند و شروع به فریب ملت کردند. اینها در حقیقت اصلاحچرایانی هستند که امر شریف اصلاح‌طلبی را به سخره گرفتند.

اصولچرایان و اصلاحچرایان دو روی یک سکه هستند. هر دو طیف هم استاد تهی کردن کلمات از معنای اصلی خود هستند.

خوشبختانه خون پاک ژینای ما از همین روز اول روی زمین نماند و نخواهد ماند. خاصه که ژینا کُرد است و اصولچرایان و اصلاحچرایان در شهر او هیچ پایگاه معناداری ندارند. ژینا قبل از اینکه به خاک سپرده شود هم مشغول رسوا کردن اینهاست.

اصولچرایان فیلم و عکس می‌سازند تا نشان دهند او سکته کرده است. ژینا چنان آتشی به خرمن ریا و تزویر اینها زده است که حداقلی از هوشمندی را هم از دست داده‌اند. یاوه همیشگی آنها را درست هم فرض کنیم نقض غرض است. رسماً خود را متهم و مجرم اصلی چنین فاجعه‌ای معرفی می‌کنند.

اما معرکه‌گیری اصلاحچرایان این وسط دیدنی است. یکی از آنها غلامحسین کرباسچی است که نسخه ساکن تهران عطاالله مهاجرانی لندن‌نشین است. این یارو با هزار سند و مدرک هم چنین رسوا نمی‌شد که خون پاک ژینا او را رسوای خاص و عام کرد. توئیت او رکورد وقاحت را جابجا کرد. (کامنت دوم)

بعید نیست سرکرده‌های اهل حساب و کتاب اصلاچرایان بعد از این توئیت به او تذکر هم داده باشند. از جنس همان تذکری که به صادق خلخالی در زمان انتخابات دوم خرداد 76 دادند.

در آن تاریخ اصولچرایان دیگر نیازی به خلخالی برای اعدام نداشتند و او را یا تحقیر خانه‌نشین کرده بودند. خودشان استاد اعدام‌های فله‌ای بودند. خلخالی هم می‌خواست با حمایت از خاتمی از آنها انتقام بگیرد. اصلاحچرایان کسی را مامور کردند تا به قم برود و به او بگوید بدنام‌تر از این حرفهاست و بهتر است خفه شود. هیچ بعید نیست که به غلامحسین کرباسچی هم گفته باشند تو فقط یک آخوند بی‌لباس تراکم‌فروش بودی و بهتر است در چنین مواردی زر نرنی.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

از فاجعه‌ای که بر سر ژینا (مهسا) امینی آمد آدم احساس شرم می‌کند. این فقط یک جنایت نیست، برای جنایتکاران هم امری تازه‌ای نیست. فقط حساب از دست‌شان در رفته است و این بار حمله به دخترمان رسانه‌ای شده است. 

چرا این اندازه لمس و بی‌تفاوت هستیم؟ چرا چنین سِر شدیم؟ حمله به ژینا فقط یک جنایت نیست، حاوی همه علائمی است که قصد کشتار همه ارزش‌های یک جامعه را دارد.

کسی ماشین خود را در خیابان پارک می‌کند و دقایقی بعد ماشین او دزدیده می‌شود. سارقان هنگام فرار تصادف می‌کنند و به کسی می‌زنند و او به کُما می‌رود.

کسی هم در اتوبان تهران قزوین رانندگی می‌کند. بعد خانواده‌ای را می‌بیند که زیر آفتاب گرم اتوبان منتظر ماشینی هستند تا آنها را سوار کند. سوار می‌کند و بعد همان به ظاهر خانواده سارق از آب در می‌آیند و او را تهدید می‌کنند و ماشین را می‌دزدند و  بر سر راننده‌ای هم که مقاومت کرده است چنان بلائی می آورند که به کُما می‌رود و یا حتی کشته می‌شود.  

این دومی فقط یک دزدی ماشین همراه با جنایت و آدم‌کشی نیست. کشتار تمام ارزش‌ها و عواطف و سرمایه‌های  انسانی یک جامعه است. 

دختری با خانواده خود برای سفر به تهران آمده است. ماموران دولتی که باید حافظ جان و مال و امنیت شهروندان باشند، او را به بهانه حجاب دستگیر می‌کنند و از خانواده جدا می‌کنند و مثلاً می‌خواهند آموزش دهند. چند ساعت دیگر چنان او را می‌زنند که به کُما می‌رود.

آدم احساس شرم می‌کند که این بی‌شرمان همچنان با وقاحت مشغول جنایت و بی‌شرمی هستند و ما لمس و بی‌تفاوت فقط حرص می‌خوریم. دو روز دیگر هم فراموش می‌کنیم تا مهسائی دیگر به کُما برود.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

نگاه کلنگی به شهرهای ایران و مهمترین شهر کشور یعنی پایتخت یکی از آزاردهنده‌ترین پدیده‌هاست که پایانی هم برای آن متصور نیست. هر ساختمانی در تهران به سرعت استعداد کلنگی شدن دارد. قانون چندانی در کار نیست. قیمت زمین و ملک و املاک هم تهران را به شهر ضدخاطرات بدل کرده است. وارثان علاقه‌مند هم دشوار بتوانند در مقایل پیشنهادهای میلیاردی طاقت بیاورند.

اینجا در گیشا خانه مرحوم استاد جلیل شهناز است. قدیمی‌های گیشا می‌گویند استاد برای سالها در یکی از واحدهای این ساختمان زندگی می‌کردند. هر کدام از واحدهای این ساختمان هم بالکن زیبائی داشت.

سال 2013 جناب شهناز در همین ساختمان به رحمت خدا رفت. (کامنت اول)  هر بار که از جلوی این ساختمان رد می‌شدم آرزو می‌کردم هنرمندان صاحب‌نام که امکانات درخور توجهی هم دارند و خود را شاگرد شهناز می‌دانند همتی کنند تا شاید این ساختمان حفظ شود.

چند سال پیش یکی از واحدهای این ساختمان را برای فروش گذاشته بودند. از همان طریق متوجه شدم خوشبختانه ساختمان مثل بعضی از ساختمانهای قدیمی گیشا یک اشکال اساسی بر سر راه بساز بفروشان دارد و  بعید است به این زودی‌ها بتوانند توافق مالکان را برای کوبیدن ساختمان جلب کنند.

در خیلی از ساختمانهای قدیمی گیشا طبقه همکف واحد کوچکتری است، اما طرح ساختمان طوری است که کل حیاط عملاً برای این واحد می‌ماند. به عبارت دیگر حیاط گرچه جزو مشاعات است، اما عملاً در انحصار ارزانترین و کم‌متراژترین واحد ساختمان است.

بعد از انقلاب قوانین رژیم اسلامی هم به کمک واحدهای همکف آمد. چون پنجره واحد مستقیماً مشرف به حیاط است سایر واحدها عملاً برای آمدن به مشاعات ساختمان ناگزیر هستند از واحد همکف اجازه بگیرند تا مبادا چشم آنها به اندرونی خانه دیگران بیفتد. واحد همکف حتی به عنوان پارکینگ هم می‌تواند از این حیاط استفاده کند.

این ساختمان قدیمی و زیبا که دونبش هم هست، به طور مضاعف این مسئله را داشت. برای کوبیدن چنین ساختمانی سایر واحدها باید به مراتب بیش از آنچه حق قانونی طبقه همکف بود به او امتیاز می‌دادند. به هر حال واحد همکف عملاً دارای یک خانه ویلائی با پارکینگ اختصاصی است. امکاناتی که در گذشته برای طبقات اصلی اهمیت چندانی نداشت.

بر همین اساس فکر می‌کردم حالا حالاها مالکان به اتفاق نظر نخواهند رسید. فرصتی هم خواهد بود تا وارثان و دوستداران استاد و متولیان هنر فکری به حال حفظ ساختمان بکنند.

دیروز نوزدهم شهریور از سفر بر می‌گشتم که دیدم ای دل غافل! این ساختمان با چنین پیچیدگی مالکیتی هم حریف کلنگی‌کاران نشده است. (کامنت دوم)

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

از چند سال پیش به طور کاملاً تصادفی توجهم به یک سؤال جلب شده است. نظر دختران جوان جامعه در خصوص فعالیت‌های مسیح علی‌نژاد چیست؟

لازمه دانستن جواب این سؤال نیاز به مطالعه آماری با معیارهای دقیق علمی دارد. به هر حال مسیح علی‌نژاد اکنون یکی از چهره‌های بسیار معروف کشور است.

بعد از سال 88 شخصاً فعالیت‌های مسیح را خیلی دوست داشتم. او با اعتماد به نفس و سخت‌کوشی فراوان یک تنه در نقش یک رسانه ظاهر شد. بعد از سال 88 بسیاری از چهره‌های نزدیک جریان اصلاح‌طلب حکومتی به خارج از کشور رفتند و فضای رسانه‌ها را در دست گرفتند و خود را رهبر اصلی جنبش اعتراضی مردم معرفی کردند. مسیح علی‌نژاد جزو کنشگرانی بود که تسلیم این فضای انحصاری نشد و بسیار هم موفق عمل کرد.

فعالیت‌های بعدی او بیشتر روی مسئله حجاب اجباری متمرکز شد. طبیعتاً این فعالیت‌ها باید مورد استقبال دختران جوانی قرار می‌گرفت که سبک زندگی و پوشش آنها با بیشترین فشار نهادهای حکومتی مواجه بود.

اما مشاهدات شخصی و صد البته بسیار محدود من نشان داد که ابداً چنین نیست. حداکثر از نظر بیست دختر جوان آگاه هستم. می‌دانم جملگی آنها هیچ اعتقادی به حجاب اجباری ندارند. از منظر حکومتی‌ها بدحجاب کامل محسوب می‌شوند. عموماً و تا بتوانند در خیابان و ماشین روسری خود را برمی‌دارند. همواره اضطراب گشت ارشاد را دارند. اما همین جمع هیچ دل خوشی هم از فعالیت‌های مسیح علی‌نژاد ندارند.

نظر آنها در خصوص علی نژاد تا آنجا که من فهمیدم از نفرت شروع می‌شود و در بهترین حالت به "اه اه  این هم با کارهاش" منتهی می‌شود.

جامعه آماری مورد مشاهده من محدود به چند آشنا و یک دبیرستان در ولنجک تهران و دو دانشکده مهندسی در دانشگاههای دولتی تهران است. در آنجا هم به همه دسترسی نداشتم. بدیهی است که این جامعه آماری خیلی محدود است. مشاهدات من هم علمی نیست. با همه اینها دو نکته باعث شد که همین مشاهدات محدود را جدی بگیرم و نظر شما دوستان را بپرسم. 

نکته اول اینکه اولین بار وقتی به این مسئله برخوردم نگاه مثبتی به فعالیت‌های مسیح علی‌نژاد داشتم. نه تنها بی‌طرف نبودم، بلکه دوست داشتم مشاهداتم اشتباه بوده باشد و فقط نظر چند نفر باشد. اما به وضوح دیدم چنین نیست. نکته بعدی اینکه این جامعه آماری محدود از میان کسانی که دوست ندارند تن به حجاب اجباری بدهند برای من به اندازه کافی تصادفی بود.

یعنی این همه فعالیت مسیح علی‌نژاد در خصوص حجاب، در میان قشری که علی‌الاصول باید بیشترین توجه را جلب کند، نتیجه عکس داشته است؟  اگر چنین باشد این یک نشانه بسیار بسیار مهمی است.

مشاهده شما دوستان مقیم داخل کشور چگونه است؟ نظر خواهر و یا دختر شما چیست؟ اگر به دختر جوان آشنا که دانش‌آموز و یا دانشجو باشد هم دسترسی دارید و نظر او را می‌دانید لطفأ بنویسید.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

گرچه امسال به کلی از مدرسه و کنکور رها شدیم، اما کابوس مدارس ویران کنکوری کشور هنوز با من است. آماری از کنکور امسال منتشر شده است که می‌گوید 85 درصد دانش‌آموزان کشور به مدارس دولتی می‌روند، اما فقط دو و نیم درصد رتبه‌های برتر کنکور از این مدارس است. فاجعه از این واضح‌تر؟

شگفتا از رژیم مدعی مستضعفان که اتفاقاً یکی از بهترین یادگارهای رژیم پیشین ایران را چنین ویران کرد. یادگاری که به سرعت و با موفقیت فاصله فقیر و غنی را در امر آموزش از بین می‌برد. اکنون و در رژیم مستضعفان با پدیده مرگِ مدرسه مواجه شدیم.

در رژیم پیشین و در شهر اسنوب‌پرور اورمیه که مثل خیلی از شهرهای آن زمان کشور یک طبقه پولدار و عموماً تازه به دوران رسیده هم داشت و مایل نبودند دُردانه‌های آنها با هر قشری به یک مدرسه بروند، مدارس دولتی چنان کیفیتی پیدا کرده بود که اختلاف طبقائی از منظر آموزشی دیگر محسوس نبود. همه در مدارس دولتی درس می‌خواندیم.

اکنون بیش از چهار دهه است مدیریت بی‌کفایت و بیشعور و فاسد و ایدئولوژیک چنان فاجعه‌ای بار آورده است که حتی حاضر نیستند بچه خود را هم به سیستم تحت مدیریت خودشان بسپارند.

از والدین هم که نگو و نپرس! گرچه همه ما قربانی هستیم، اما بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم گوئی شایسته همین سیستمی بودیم که امثال حداد عادل برای ما به ارمغان آورد.

بیش از نیم قرن پیش در روستاهای محروم آذربایجان والدین در کمال صداقت و برای اینکه بچه‌های آنها به جائی برسند و مثل خودشان محروم نباشد به مدرسه مراجعه می‌کردند و در خصوص خطای بچه خود  مجوزی به معلم مدرسه می‌دادند تا او را با تنبیه سر به راه کند. می‌گفتند : «آقا معلم! اتی سنین سومویو منیم / گوشت بچه مال تو و استخوان او مال من»

معلم هم رگ خواب والدین را پیدا کرده بود و همه چیز به انصاف و شخصیت او بستگی داشت. در اغلب موارد هم این بچه‌ها خورد می‌شدند و حتی تَرک تحصیل می‌کردند. کسی آنها را درک نمی‌کرد. هم در خانه و در مدرسه تنها می‌ماندند.

اکنون فقط شکل بیان مسئله تغییر کرده است. در مرفه‌ترین مناطق تهران والدین عموماً درس‌خوانده تمام تلاش خود را می‌کنند تا بچه‌های آنها به یکی از این مدارس ویرانگر کنکوری راه پیدا کنند. و هنگام بروز هر مشکلی هم عملاً به مدرسه می‌گویند : «مدیریت مدرسه! روح و روان و آرامش دلبندم از آن تو، رتبه خوب کنکو او از آن من»

نتیجه هیچ فرقی نکرده است. حتی بدتر هم شده است. والدین روستائی بی‌خبر از دنیای جدید بودند. بسیاری از آنها حتی سواد نداشتند و واهمه داشتند بچه‌هایشان هم مثل خودشان بی‌سواد بمانند. اما این والدین....بگذریم.

ای کاش نمی‌فهمیدم در این مدارس عموماً آپارتمانی چه بلائی سر بچه‌ها می‌آورند و چطور شادابی و سرزندگی آنها را پای کنکور بر باد می‌دهند. وقتی چیزی را نمی‌توانم تغییر بدهم همان بهتر که نمی‌فهمیدم و این همه عذاب نمی‌کشیدم.

ای کاش نمی‌فهمیدم چطور رگ خواب والدین را پیدا کرده‌اند و عملاً آنها را در سرکوب بچه خودشان هم مشارکت می‌دهند. وقتی بچه انتظارات مدرسه کنکوری را برآورد نمی‌کند، ممکن است هم در مدرسه و هم در خانه کاملاً تنها بماند. (در لینک پیوست چند نمونه را توضیح داده‌ام)

و ای کاش می‌توانستم تجربه خودم را در اختیار تک تک این والدین قرار بدهم و بگویم در این سیستم ویران دست‌کم خودمان به دست خودمان به ویرانی بیشتر دامن نزنیم.

متاسفامه من و همسرم به دست خودمان اسیر ضدمدرسه کنکوری و آپارتمانی "کوشش" شدیم. خیلی دیر فهمیدیم در تمام مدت و هر زمانی لازم بود بی‌شرمانه به ما دروغ می‌گفتند. اما وقتی متوجه شدیم کوتاه نیامدیم.

هنوز و بعد از سه سال وقتی جایی می‌روم که ممکن است این مدرسه سر راه باشد، سعی می‌کنم مسیر طولانی‌تری انتخاب کنم تا اشتباهات گذشته کمتر تداعی شود. 

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

شکست فاجعه‌بار تاریخی

یک بار یک منتقد ادبی نکته بسیار جالبی در مورد سلمان رشدی گفت. اینکه کجا خواندم و یا شنیدم و از چه کسی بود را متاسفانه به یاد نمی‌آورم.

مضمون مطلب این بود که فتوای قتل رشدی فقط امنیت جانی او را مخدوش نکرد، بلکه سرنوشت ادبی او را هم تغییر داد، چون رشدی در حد نوبل ادبیات بود.

به عبارت دیگر هیچ بعید نیست که کمیته ادبی نوبل هم بی سر و صدا تسلیم خشم مخاطبان فتوا شده باشد و خود را سانسور کرده باشد و نخواهد سری را که درد نمی‌کند دستمال ببندد.

واقعیت هم غیر از این نیست. متاسفانه رویکرد مبتنی بر وحشت کار خود را کرده است. لطفاً نگوئیم این نتیجه عملکرد یک بخش افراطی در جهان اسلام است. هندوها و بودائی‌ها و مسیحی‌ها هم کم افراطی ندارند، اما روشنفکران جهان آزاد ترسی از آنها ندارند.

با کمال تاسف نوعی سانسور اسلامی حتی به جوامع آزاد غیراسلامی هم صادر شده است. و این یک شکست فاجعه‌بار تاریخی برای همه جوامع اسلامی است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

پست موقت

این روزها گرفتار یک اشتباه پزشکی در بیمارستان نور تهران هستم. هرچه از طلبکاری بیمارستان و پزشک جراح بگویم کم گفته‌ام. هنوز نمی‌دانم به من راست می‌گویند یا دروغ. وقتی اتفاق غیرمتعارفی می‌افتد اشرافیت طلبکار و اسم و رسم‌دار این بیمارستان عملاً مراجعان را آدم حساب نمی‌کنند و حتی لارم نمی‌بینند توضیحی قانع‌کننده بدهند. متخصصان دیگر هم با آنها بر سر لج هستند. کلاف سردرگمی است و بگذریم.

دیشب دو اتفاق خوب افتاد و حالم اندکی بهتر شد. ابتدا گوشی را برداشتم و به رفیقی در یکی از کشورهای اسکاندیناوی زنگ زدم تا کمی حرف بزنم و آرام شوم. اما گوئی این رفیق بی‌خدا را خود خدا برای من فرستاد. بلافاصله با متخصصی در لندن تماس گرفت و کلی اطلاعات از این نوع عملی به من داد که وقتی فکر کردم دیدم در بیمارستان نور هم شبیه این حرفها به میان آمد، اما فقط ظرف چند ثانیه و در قالب چند کلمه و به طلبکارانه‌ترین و غیرانسانی‌ترین شکل ممکن. متخصص لندنی مثل انسان توضیح داد این نوع عمل ممکن است فلان عوارض را داشته باشد و در بدترین حالت بهمان کارها شدنی است. اما پزشک بیمارستان نور با لحنی طلبکارانه حرفی زد که مضمون مستقیم آن این بود از این خطاها رخ می‌دهد و اتفاقی نخواهد افتاد و حوصله توضیح دادن به شما بی‌سوادها را ندارم. آشکارا به من گفت اگر ناراحت هستید به خودتان مربوط است، دقیقاً با همین لحن گفت توضیحی برای عذاب شما ندارم. این در حالی است که خودشان هم قبول دارند خطا رخ داده است، اما هیچ لازم نمی‌دانند مثل انسان توضیح دهند چه باید کرد.

اتفاق دوم هم دیدن این ویدیو بود. همه هفته گذشته را ذهن من درگیر اشرافیت میلیاردر پزشکان بیمارستان نور تهران بود که دیگران را در حاشیه می‌بینند و بهتر است بگویم اصلاً نمی‌بینند. فقط به پول نقدی که همه آن را هم قبل از عمل می‌گیرند فکر می‌کنند. گوئی پول و ثروت همه چیز است. و دیگران و انسان‌های در حاشیه حتی شایسته یک توضیح انسانی هم نیستند.

در این ویدیو مردمی که جمع شده‌اند بهترین لباس‌های خود را پوشیده‌اند. مشغول رقص در یک عروسی هستند. مردی کاملاً در حاشیه وارد حاشیه مجلس می‌شود. او لباس مناسب برای عروسی نپوشیده است. با لباس کار است. ظاهر او هم ویژگی‌هایی ندارد که نظرها را جلب کند. به این مراسم دعوت نیست. از قشر زحمت‌کش شهر است. اما برای دقیقه‌ای همه متن را با انرژی سرشار و شادابی بی‌پایان خود تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. حاشیه‌ای از قشر کاملاً ضعیف متن را در حاشیه قرار می‌دهد. عدالت پیروز می‌شود. آخ که چه آرمان بزرگی است عدالت.  زنده باد عدالت.

و حیف که در انتهای ویدیو آن خنده‌های نالازم مونتاژ شده است. امیدوارم روزی اصل آن را به کمک دوستان پیدا کنم.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

موج شرم‌آور آزار بهائیان برای هزارمین بار دوباره شروع شد. به نظر می‌رسد تا زمانی که فقط دو خانواده بهایی هم در ایران بمانند این آزارها همچنان ادامه خواهد یافت. چرا؟

برنامه چشم‌انداز ایران‌اینتل در این خصوص بود که لینک آن در صفحه دکتر مهرک کمالی دیدم. (کامنت اول) در جریان سؤال‌های مجری برنامه نیستم. با دگمه 15 ثانیه به جلو یوتیوب حوشبختانه این امکان را داشتم که روده‌درازی‌های سیما ثابت را تحمل نکنم. فقط همینقدر دستگیرم شد که زمان حرافی او به نظرم بیش از زمانی بود که به سخنان دکتر کمالی اختصاص یافت.

در این برنامه دوست بزرگوام مهرک یک ایده و یک تحلیل جدیدی را مطرح کردند. گفتند سرکوب بهائیان جدای از سرکوب سایر جنبش‌های ایران نیست. نکته بسیار مهمی است و این یادداشت را هم به همین مناسب می‌نویسم.

ابتدا چند نکته را در خصوص این تحلیل بگویم. با اطمینان نمی‌توان گفت این تحلیل جوابگوی مسئله دیرینه آزار بهاییان باشد، اما باید از آن استقبال کرد. چون یک گشایش است و چنین گشایشی هم نیاز است. تحلیل‌های قدیمی و کلیشه‌ای به دلایلی که عرض خواهم کرد دیگر جوابگو نیست. و بعید است سرکوب‌گران هم چندان در پی اهداف دینی و فرقه‌ای خود در پروژه بهائی‌ستیزی باشند.

نکته دیگر اینکه با احترام فراوان به دوست عزیز و بزرگوارم مهرک، به نظر من ایشان ایده خیلی خوبی را مطرح کردند اما به اندازه کافی از آن دفاع نکردند. حتی وقتی با بمباران دلایل قدیمی که مبنتنی بر دشمنی دینی با بهائیان است مواجه شدند کمی هم از طرح خود عقب نشستند.

سه مثال متفاوت دینی و غیردینی می‌زنم تا نشان دهم سرکوب بهائیان صرفاً به دلایل دینی و بهائی بودن آنها دیگر جوابگو نیست.

جنبش زنان و جنبش مخالفت با حجاب اجباری در ایران با سرکوب شدیدی مواجه است. اما واقعاً سرکوبگران نگران این هستند که اگر این جنبش موفق شود زنان بیشتری روسری از سر برخواهند داشت؟ رده‌های درجه دو سیستم اقتدرگرا آشکارا به زبان می‌آورند که چنین نیست و اگر امروز این خواست را سرکوب نکنند جنبش زنان خواست دیگری مطرح خواهد کرد و ممکن است دیگر امکان سرکوب مهیا نباشد.

به عبارت دیگر خیلی خوب می‌دانند جنبش زبان یک جنبش زنده و پویاست. با سایر جنبش‌های جامعه همراه است. حمایت بسیاری از مردان را کسب کرده است. و اگر از منظر سرکوب‌گران و تمامیت‌خواهان نگاه کنیم خواهیم دید درست تشخصی داده‌اند. این جنبش از آن جنبش‌هائی است که سر باز ایستادن نخواهد داشت.

مثال دیگر از جامعه اهل حق و یارسانی ایران است. این جامعه در آذربایجان و کرمانشاه و ایلام پیروان میلیونی دارد. حقوق آنها به طور گسترده نقض می‌شود. مثل بهائی‌ها وجود آنها به طور رسمی و سیستماتیک انکار می‌شود. در هیچ فرمی استخدامی و تحصیلی که ماشاالله جملگی آنها هم دین و مذهب آدم را تفتیش می‌کنند، گزینه اهل حق وجود ندارد. قانون اساسی این آئین را به رسمیت نمی‌شناسد.

از این نظر اهل حق بیشترین شباهت را به بهائی‌ها دارند که رسماً انکار می‌شوند. اهل حق به آئین خود پایبند هستند اما در همه فرمهای رسمی خود را شیعه معرفی کنند. اهل حق محافل فعالی در سطح کشور دارند. چند سید نام‌آشنا و صاحب نفوذ در کرج و کرمانشاه رهبری این جامعه را در دست دارند. یاران هم از راههای دور با نذر و نیاز فراوان فعالیت این رهبران را حمایت می‌کنند. سیدهای اهل حق معمولاً زندگی اشرافی خوبی دارند.

پس چرا با اهل حق خیلی برخورد نمی‌شود؟ چون با کمال تاسف جنبش اهل حق در ایران بخشی از یک جنبش زنده و پویا نیست. تقریباً هیچ ارتباط فعالی هم با سایر بخش‌های جامعه ایران ندارد. رهبران و سیدهای بانفوذ اهل حق هرگز به اقدامات ایجابی دست نمی‌زنند تا دست‌کم سایر هم‌میهنان خود را از تضییع گسترده حقوق ابتدائی جامعه اهل حق مطلع کنند. این رهبران و نهادهای مرتبط با آنها با کمال تاسف همان رفتاری را مرتکب می‌شوندکه اتفاقاً نظام دوست دارد.

این جامعه هنوز به سنت دیرین خود یعنی رازداری وفادار است. حدس می‌زنم خیلی از شما دوستان که این یادداشت را می‌خوانید، از اعیاد و جشن‌های هموطن آسوری و ارمنی و زرتشتی خود بیشتر خبر دارید تا از عید خاونکاو (خوروز بایرامی) جامعه میلیونی اهل حق ایران.

مثال دیگر از جامعه دراویش گنابادی موضوع را گویاتر خواهد کرد. دراویش گنابادی شیعه هستند. شیعه اثنی عشری هم هستند. اهل نماز و روزه هم هستند. مثل سایر شیعیان در امور دینی خود مقلد یک مرجع تقلید هم هستند. اما دواریش آداب و سنن خاص خود را هم دارند. قطب هم دارند که رهبری این جامعه را در دست دارد.

دراویش حتی‌الامکان از سیاست پرهیز می‌کنند. کاری هم به کار کسی ندارند. اما نظام مقدس شیعه از همان ابتدای انقلاب دست از سر این شیعه‌ترین بخش جامعه ایران برنداشته است. چرا؟

چون جامعه دراویش گنابادی ایران یک جنبش زنده و پویا دارند. از حق خود به وضوح دفاع می‌کنند. با سایر جنبش‌های جامعه بی‌ارتباط نیستند. همدلی آن جنبش‌ها را هم جلب می‌کنند. و این ابداً برای سیستم اقتدارگرا قابل تحمل نیست.

در مورد جامعه بهائی ایران هم چنین وضعیتی صادق است. جامعه بهائی ایران همیشه یک جامعه زنده بود. این جامعه در اوج سرکوب‌ها صدا داشت و هرگز تسلیم سیستمی نشد که طالب مرگ همه آنها بود.

در ضمن بهائی‌ها به عنوان بهائی هرگز ارتباط خود را با سایر بخش‌های جامعه ایران قطع نکردند. تعبیر بسیار دقیقی است که بگوئیم جنش آنها در مقابل رفع تبعیض بخشی از جنبش مدرن و فراگیر ایران است.

در این راه بهائی‌ها موفقیت‌های شگرفی هم کسب کردند. همدلی اغلب بخشهای جامهه ایران را به دست آورند. یک مرجع تقلید مسلم یعنی مرحوم آیت الله منتظری از حق شهروندی جامعه بهائی ایران دفاع کرد. در گذشته چنین نبود. سرکوب بهائی‌ها جلوی چشم ما اتفاق می‌افتاد و اغلب بی‌تفاوت بودیم.

با این حساب باید دنبال دلایل جامعه شناختی و سیاسی جدیدی برای بهائی‌ستیزی باشیم. تا هم به ریشه‌های بهائی‌ستیزی بپردازد و هم جوابگوی تغییرات جامعه باشد.

تحلیل‌های کلاسیک در خصوص بهائی‌ستیزی را دوست بزرگوار دیگر من دکتر عرفان ثابتی ماشاالله در هر مصاحبه‌ای مسلسل‌وار تکرار می‌کند. گریزی هم به صحرای کربلا می‌زند و عنایت خاصی هم به مهندس میرحسین موسوی اسیر دارد.

جملگلی حرفهائی عرفان درست و مستند است. اینکه مرحوم بروجردی گفت بهائی را بکشید و بهائی بکشید و چند و چند بار هم تکرار کرد، بخشی از تاریخ این سرکوب است. اما لزوماً جوابگوی مسائل روز ایران نیست. تحولات جدید را با جوابی کهنه نمی‌توان تحلیل کرد.

دکتر ثابتی در این گفتگو مهندس موسوی را با تروتسکی مقایسه کرد. و گفت تروتستکی قربانی همان خشونتی شد که از آن دفاع می‌کرد. بر همین سیاق من هم روش ایشان (و نه خدای نکرده شخصیت آزاده ایشان را) با افراطی‌ترین لایه‌های ایرانشهری‌ها مقایسه می‌کنم. ایرانشهری‌ها برای تحلیل جامعه آذربایجان مدام از صد سال پیش و کسروی و تقی‌زاده فکت می‌آورند. و همیشه برای یک مسئله جدید جواب کهنه را در آستین دارند.

جامعه ایران و از جمله جامعه آذربایجان طی این سالها تغییرات گسترده‌ای کرده است. بخش سنتی و مذهبی شیعه هم که کمافی‌السابق به رساله‌ها توجه دارند طی این سالها تغییر کرده است. امروز رژیم مقدس خیلی نماینده شیعه سنتی نیست، آقای سیستانی را بیشتر می‌توان نماینده شیعه سنتی و نظیری برای آقای بروجردی دانست. آیا سند و مدرکی در دست داریم تا نشان دهد سیستانی خواهان سرکوب بهائیان است؟ آیا می‌توان گفت در غیاب حکومت مذهبی همچنان بخش سنتی شیعه به شکل سیستماتیک به سرکوب بهائیان خواهد پرداخت؟

و آیا واقعاً حکومت فعلی ایران نگران فعالیت مذهبی جامعه چند ده هزار نفری بهائی است؟ آن هم در ایران خسته از مدهب؟ آیا واقعاً حکومت ایران در جامعه خسته از مذهب ایران نگران ایمان مذهبی جامعه بهائی است؟

یا ترس اصلی آنها از جنبش زنده و پویای جامعه بهائی است که حاضر نیست نسخه اقتدارگرایان را بپذیرد و همدلی سایر جنبش‌های ایران را هم کسب کرده است؟

امیدوارم دوست بزگوارم دکتر مهرک کمالی که جامعه‌شناس هم هستند، و درد جامعه بهائی را هم به خوبی می‌شناسند، بحثی را که مطرج کردند پی بگیرند. باید امیدوار بود مسئله بهائی‌ستیزی در ایران از انحصار تحلیل‌های کلاسیک و در بسیاری از موارد تکراری خلاص شود و باب جدیدی گشوده شود.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

روز سوم مرداد 1401 در تالار وحدت تهران کنسرت موسیقی آذربایجانی با خوانندگی ودود مؤذن‌زاده و مسعود امیرسپهر برگزار شد. علاقه خاصی به صدا و نحوه خواندن مؤذن‌زاده ندارم. اما مسعود امیرسپهر حقیقتاً یک پدیده در موسیقی آذربایجان است. صدائی گیرا و فوق‌العاده دارد. سواد موسیقی او هم بالاست. مهمترین وجه نشابه امیرسپهر با مؤذن‌زاده، آذربایجانی بودن و تُرکی خواندن آنهاست که طبعاً دلیلی برای اجرای مشترک نیست.

دوست عزیزم اکبر پاشائی از علاقه من به کارهای امیرسپهر خبر داشت. قرار شد با هم برویم. اکبر در ردیف‌های اول و بهترین جای سالن برای همه ما بلیط گرفته بود.

ابتدا قرار بود کنسرت 22 تیرماه برگزار شود که به سوم مرداد موکول شد. بروشور هم چاپ نکرده بودند. در این شرایط دشوار حتماً با زحمت زیادی چنین ارکستر بزرگی را هماهنگ کرده بودند. بعضی کم و کسرها قابل درک بود. اما کم و کسرهای اساسی حقیقتاً جای سؤال داشت.

ابتدا از اوج اجرا بگویم. دومین آهنگی که مسعود امیرسپهر خواند "ائولری وار خانا خانا" بود. می‌دانیم اغلب بزرگان نامدار موسیقی آذربایجان این آهنگ را خوانده‌اند. معروفترین آنها هم اجرای رشید بهبودف است.

وقتی یک آهنگ از طرف اغلب نامداران و بزرگان موسیقی اجرا شده باشد و عموم دوستداران هم آن اجراها را شنیده باشند و خاطره داشته باشند، به طریق اولی سطح انتظار و سلیقه شنونده برای هر اجرای جدیدی هم بالا می‌رود. اجرای جدید با این خطر مواجه خواهد بود که چندان فوق‌العاده به نظر نرسد. خاصه وقتی امضای بزرگی چون رشید بهبودف هم پای آهنگ باشد.

اما همینقدر بگویم مسعود امیرسپهر چنان اجرای باشکوهی داشت که یک آن احساس کردم رشید بهبودف می‌خواند. وقتی اجرای شگفت‌انگیز او تمام شد و به طرف دخترم نهال برگشتم تا عکس‌العمل او را هم ببینم، دیدم صورت او پر از اشک شده است. 

اما و با کمال تاسف "گؤروب گؤره‌جیمیر ائله بو اولدی". همین یک اجرا فوق‌العاده بود. اجراهای بعدی اصلاً در این سطح نبود. ناهماهنگی خواننده و ارکستر کاملاً مشهود بود. به تعبیر نهال که خود در چنین مواقعی استاد اضطراب است، گوئی اغلب نوازنده‌ها با کلی اضطراب روی صحنه رفته بودند. (کامنت اول)

در یک مورد در همان هنگام اجرا هم مشخص بود امیرسپهر از کار ارکستر راضی نیست. بعد از آنتراکت توضیحی به حاضران داد و دوباره همان آهنگ را خواند. نمی‌دانم بهتر شد یا نه، از نظر من که فرق چندانی نداشت.

به عنوان یک شنونده این همه ناهماهنگی دیگری تمرکزی برای من نگداشت و تمام وقت درگیر حواشی کنسرت شدم. خاصه که برای شنیدن هنر امیرسپهر رفته بودم، باید صدای کاملاً معمولی ودود مؤذن‌زاده را هم گوش می‌دادم.

ارکستر و رهبر ارکستر حتی برای زمان آنتراکت هم با هم هماهنگ نبودند. بعد از اینکه رهبر ارکستر صحنه را ترک کرد و معلوم شد زمان آنتراکت است، نوازندگان دقایقی روی صحنه نشستند و بعد متوجه شدند وقت آنتراکت است.

به لحاظ شکلی هم بعضی ظواهر رعایت نشده بود. به هر حال وقتی حساسیت زیاد شد آدم بونه‌گیر هم میشود. نوازنده اول ویولنسل یک ساعت مچی نسبتاً بزرگ به دست خود بسته بود. نوازنده دوم ویولون هم ساعت به دست داشت. گوئی برای مهمانی آمده بودند. نوجوانان هم وقتی چنین سازهایی را دست می‌گیرند رهبر ارکستر به آنها یادآور می‌شود دست چپ خود را باید کاملاً آزاد و رها بگدارند تا نقش طلائی خود را به خوبی ایفا کند.

البته کار گروه کُر خیلی عالی بود. در این ارکستر تنها گروهی که کارشان در سطح صدا و هنر مسعود امیرسپهر بودند، همان گروه کُر بود. جملگی هم دختر بودند.

از فضای سالن هم چیزی نگویم بهتر است. صدای مسعود حقیقتاً یک پدیده در موسیقی کشور و موسیقی آذربایجان است،  اما مستمعین گرامی دنبال آهنگ شاد بودند و کم مانده بود از او بخواهند یک حالی به مجلس بدهد و "سکینه دایی قیزی" را هم بخواند. دست‌زدن‌ها و دست‌نزدن‌های عموماً نابهنگام هم که یک عارضه فراگیر در اغلب کنسرت‌های کشور است.

خوشبختانه اجرای شاهکار "ائولری وار" برای من به یک خاطره فراموش نشدنی تبدیل شد و همین کافی است. آهنگ جدید و مشترکی هم به نام "آذربایجان" اجرا کردند که مورد استقبال قرار گرفت. خیلی نتوانستم دقت کنم. به نظرم نام آذربایجان در استقبال از آن تاثیر داشت.

به هر حال شرایط کاملاً قابل درک است. چیزی هم نمی‌خواستم بنویسم. اوضاع در هر موردی بد باشد در حوزه موسیقی به طور مضاعف بدتر است. اما وقتی در بهترین سالن کشور یکی از بهترین و باسوادترین هنرمندان کشور اجرا دارد، طبعاً کمترین انتظار تماشاگر هم کاری تمرین‌شده و هماهنگ است. وقتی چنین شرایطی مهیا نیست، حتماً می‌توان با گروه کوچکتری کار بهتری ارائه کرد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

رفقا من نتوانستم حاشیه دیدار اردوغان و پوتین در تهران را دنبال کنم. آیا واقعاً اردوغان تعمداً پوتین را منتظر گذاشت؟  ماجرا از چه قرار است؟ در رسانه‌های تُرکیه مسئله چگونه منعکس شد؟ 

از سیاست‌مدار باهوش و باتجریه‌ای مثل اردوغان چنین حرکت زشتی عجیب به نظر می‌رسد. این کار خلاف ادب دیپلماتیک است. ممکن است گفته شود جوابی به پوتین بود که قبلاً با همین مکانیزم و به مراتب بدتر اردوغان را منتظر گذاشته بود.

اولاً باید گفت پوتین رهبر نرمالی نیست و اینکاره است. با رهیران زیادی مرتکب دچار چنین رفتاری شده است. روسیه هم هزینه گزافی بابت این نوع رهبری می‌دهد. با همه اینها پوتین آن رفتار زشت خود را در سفر بعدی اردوغان جبران کرد. قبلاً دو دقیقه اردوغان را معطل گذاشته بود و نوبت بعد چند دقیقه زودتر به استقبال او رفت. تصاویری هم از انتظار او منتشر شد. با این حساب نتیجه بازی یک یک مساوی شده بود.

پس چه دلیلی دارد این پرونده دوباره باز شود؟ آن هم در شرایطی که پوتین سخت زخمی است؟ می‌دانیم ترکیه نقطه ضعف‌های بزرگی در مقابل روسیه دارد. اردوغان هم به اندازه کافی آدم باهوشی است تا بداند از پس امروز فردائی هم هست.

از آن گذشته همین دیروز در استانبول قراردادی با میانجیگری ترکیه به امصا اوکراین و روسیه رسید که موفقیت دیپلماتیک بسیار بزرگی برای ترکیه بود. چین و اتحادیه اروپا هم تا این لحظه نتوانسته‌اند گرهی از مشکلات این جنگ را با مذاکره باز کند.

آنوقت! در چنین هنگامه‌ای آدم باهوشی مثل اردوغان مرتکب چنین رفتاری بشود؟ شاید هم در ایران موضوع این اندازه جدی گرفته شده است. در رسانه‌های ترکیه هم چنین بازتابی داشت؟ 

پی‌نوشت : خدا به شما دوستان برکت بدهد. در کامنت‌ها مسئله مشخص شد. لینک خبر را هم یکی از رفقا نصب کردند. مطابق این ویدیو تاخیر اردوغان حتی بیش از یک دقیقه بوده است. هنگام رفتن به محل ملاقات یک مقام روس که بسیار هم به پوتین نزدیک بوده و تُرکی هم می‌دانسته است با اردوغان روبرو می‌شود و گفتگوی دوستانه او چنین تاخیری را به وجود می‌آورد.

یک احتمال هم به نظر من می‌رسد. چون اردوغان آدم بسیار باهوشی است، فرصت را مغتنم شمرده و تعمداً با این مقام روس گفتگو را ادامه می‌دهد تا هم چنین صحنه‌ای به جهان مخابره شود و هم هیچ تعمدی متوجه او نباشد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

احمد زیدآبادی سردبیرلازم‌ترین روزنامه‌نگار ایران است. اگر هیچ سردبیری هم در جهان نباشد و زیدآبادی تنها روزنامه‌نگار جهان باشد، باز هم مصلحت نیست زیدآبادی بدون سردبیر دست به قلم ببرد. چون همان بلائی را سر خود می‌آورد که طی این چند سال آورده است.

زیدآبادی همان مرد بسیار شریف و آزاده‌ی سابق است. قطعاً سکوت را به سفارشی نوشتن در بدترین شرایط هم ترجیح می‌دهد. بدترین شرایط را هم تحمل کرده است. اما زیدآبادی مدیر خوبی حتی برای ترویج نظرات خود هم نیست. یک بار هم که دوران خاتمی مدیر روزنامه‌ای شد هیچ کاری از پیش نبرد.

زیدآبدی وقتی از اسارت آزاد شد تصمیم گرفت کانال تلگرامی داشته باشد و آزاد و رها بنویسد. اما ذره ذره اعتبار پیشین خود را از دست داد. کسانی حتی او را به ساخت و پاخت با حاکمان هم محکوم کردند. چنین نظرانی درست نیست. با شالکه شخصیتی و فکری زیدآبادی هم سازگار نیست. جواب اصلی بسیار ساده است. مشکل زیدآبادی نداشتن سردبیر است.

این زیدآبادی که اکنون بر سر زبانهاست، محصول دورانی است که سردبیر و ته‌دبیر نوشته‌های خود شده است. به نام همین نام کانال تلگرامی ایشان توجه بفرمائید : «نگاه متفاوت»  جل‌الخالق! ماشاالله به این همه افتادگی.

آخر کدام نگاه متفاوت؟ یعنی زیدآبادی رسماً می‌خواهد بگوید با دیگران فرق دارد و نگاهی جدیدی را به نمایش گذاشته است؟ زیدآبادی در کدام زمینه صاحب نظریه خاصی است که واقعاً بتوان به آن متفاوت گفت؟

اگر منظور نقطه نظرات مخصوص خود است که با دیگران فرق دارد، به این نگاه متفاوت نمی‌گویند. اساساً کسی که دست به قلم می‌برد و می‌نویسد باید حرفی برای گفتن داشته باشد و گرنه محصول کار او پرداختن به یک موضوع انشاء خواهد شد. اما "نگاه متفاوت" برای یک روزنامه‌نگار شناخته معنای خاصی دارد.

تنها نگاه متفاوت و عمده زیدآبادی با سایر دوستان همفکر خود این است که او معتقد است در شرایط فعلی بهتر است قدرت حقوقی دست کسانی باشد که قدرت حقیقی را در دست دارند. کجای این نظر خاص زیدآبادی است؟ دهها اهل قلم دیگر قبل از زیدآبادی هم این مسئله را نوشته‌اند.

پس چرا خود را صاحب "نگاه متفاوت" می‌داند؟ اینکه کسی صبح تا شب از طب تا نجوم نظر بدهد و نظرات او هم چندان غیرمعمول نباشد، اما خود را صاحب نگاهی متفاوت بداند علی‌الاصول باید خیلی از خود متشکر باشد. زیدآبادی چنین شخص خودخواهی نیست. چنین سابقه‌ای هم ندارد.

پس چرا  چنین خبطی می‌کند؟ جواب ساده است. چون سردبیر ندارد تا به او بگوید : «احمدجان! حالا ما به خاطر شرافت ذاتی تو به تو شرف آل قلم گفتیم، ولی بینی و بین‌الله متفاوت که نیستی هیچ! بعضی وقت‌ها زیادی هم تکراری هستی»

همین یادداشت اخیر او را ببینید. (کامنت اول) در خصوص مصوبه پارلمان بلژیک است. زیدآبادی در این نوشته یکی از بهترین دمکراسی‌های جهان را با زندان‌بان زندان لاجوردی‌پرور اوین مقایسه کرده است. نوشته است همانطور که از زندان‌بان اوین نمی‌توان آمرانه چیزی خواست، اپوزوسیون ایران هم نباید آمرانه از دولت و پارلمان بلژیک چیزی بخواهد.

والله اگر ماله‌کشان شناخته شده رژیم هم به خود اجازه بدهند چنین حرف بی سر و تهی را به زبان بیاورند.

گویا برداشت بدوی و جهان سومی زیدآبادی از لحن محترمانه کار دست او داده است. زیدآبادی آدم محنرمی است. معمولاً سعی می‌کند از جنایتکارترین آدم‌ها تا تندترین مخالفان فکری خود را با لحن یک معلم مهربان تعلیمات دینی مخاطب قرار دهد. اگر کسی هم با لحن تندی به او جواب دهد بلافاصله با همان لحن بپرسد : با این مخالفان چطور می‌توان به دمکراسی رسید؟

یعنی زیدآبادی از درک ساز و کار واقعی دمکراسی این اندازه عاجز است؟ آخر چطور برای مخالفت با تصویب یک قانون در یک دمکراسی بسیار پیشرفته چنین مثالی می‌زند؟ این اندازه از مرحله پرت است؟ یا قحطی مثال است؟

جواب ساده است. زیدآبادی همواره سردبیرلازم است. اگر یک سردبیر اندکی مطلع داشت که کمی هم با او رفیق بود این مطلب را نه تنها منتشر نمی‌کرد بلکه تذکر تندی هم به او می‌داد و می‌گفت :

احمد جان (بخوان س.ب)! اتفاقاً در دمکراسی واقعی گروه‌های مختلف تندترین بحث‌ها را بعضاً با بدترین لحن‌ها می‌کنند. تو کدو را ندیدی. پارلمان انگلیس محل بزرگترین بی‌رحمی‌های سیاسی جهان است. همان بلژیک برای چند سال حتی دولت هم نداشت. چون احزاب فرانسوی‌تبار کاملاً پایبند به دمکراسی با احزاب هلندی‌تبار کاملاً پایبند به دمکراسی با هم به توافق نرسیدند. در یک دمکراسی اگر معلوم شود مقامی حرف حقی را به خاطر لحن حتی تحقیرآمیز گوینده تعمداً نایده گرفته است، روزنامه‌نگاران آن جامعه در نقش معلم تعلیمات دینی طاهر نمی‌شوند، خشتک آن مقام را به سر او می‌کشند. پسرجان! تو هم به خودت و به سابقه‌ات رحم کن. جامعه خودمان هم از مرحله این پاکیزه نویسی‌های باسمه‌ای عبور کرده است. حتی حکومت دینی هم درس تعلیمات دینی را از کنکور امسال حذف کرده است. زمان عوض شده است. آن یارو هم که عمری تحت داس برنامه می‌نوشت ورشکست شده است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت اول : «اینجا»

 

***

 

در ایران اگر طرفداران احیاء سلطنت مشروطه یک میلیون نفر هم باشند باید نگران بود. چون حقیقتاً نشان می‌دهد ورشکستگی جامعه کم کم به جوک منتهی شده است و این خطرناک است.

می‌گویند یک روز از یک شخصی می‌پرسند شهر شما آثار باستانی هم دارد. جواب می‌دهد نداریم ولی بناست شهرداری بسازد. حالا حکایت این مشروطه‌خواهان است. می‌گویند یک نفر را برداریم و بیاوریم و به قدرت برسانیم و بعد قدرت او را مشروط کنیم. به همین مضحکی!

با این وجود بینی و بین‌الله مشروطه‌خواهان ایران جوک نیستند؟ در حال ساخت آثار باستانی نیستند؟ اینها می‌خواهند اعلیحضرت سیروس رضاشاه دوم و پهلوی سوم را به قدرت برسانند و بعد بگویند : «اعلیخضرتا! لطفاً مشروط شو»

اگر کسی واقعاً کسی مشروطه‌طلب است باید تلاش کند قدرت حی و حاضر را مشروط کند. روحاینت همیشه در ایران قدرت داشت. در همان زمان شاه هم قدرت فوق‌العاده داشتند. الان هم کشور کُلّهم دستشان است و فقط به خدا جواب می‌دهند.

این نوشته کوتاه بسیار گویاست :

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

جمعه سوم تیر ماه برای یک زبان‌بسته نازنین مرتکب اشتباه فاجعه‌باری شدیم و روزگارمان را سخت تلخ کرد. بس که خودمان را محاکمه کردیم خسته شدیم.

نمی‌خواستم بنویسم، خاصه که این روزها مدام بلایای حکومتی و زمینی و آسمانی بر انسان‌ها نازل می‌شود. همین چند روز گذشته زلزله در افغانستان جان شیرین بسیاری را گرفت. در چنین شرایطی کاملاً محتمل است نوعی بی‌تفاوتی نسبت به سرنوشت انسانها از این اتفاق برداشت شود.

البته و به تعبیر طنزی این روزها دچار خوددرگیری فرهنگی هم هستم. بیش از دو سال است دختر من سارا گیاه‌خوار شده است. از آن گیاه‌خوارهای نوع وگان که لب به شیر و ماست و تخم‌مرغ هم نمی‌زنند.

گیاه‌خواران معمولی را کاملاً درک می‌کنم. کار آنها را ستایش می‌کنم. اما فکر می‌کنم وگان‌ها با تاریخ تمدن بشر درافتاده‌اند. هر بار هم که با سارا حرف می‌زنم یک سناریو کاملاً مشخص اتفاق می‌افتد. ابتدا سارا برای ساعتی ذکر مصیبت مستند می‌کند. از آزارهای سیستماتیک و به غایت وحشیانه‌ای می‌گوید که انسان زیاده‌خواه در همین قرن 21 بر سر حیوانات می‌آورد. اما همین که نوبت حرف زدن من می‌رسد بعد از یکی دو دقیقه قهر می‌کند و می‌رود.

با همه اینها واهمه دارم این همه اطلاعاتی که در اختیارم می‌گذارد را نتوانم نادیده بگیرم و آخر عمری از خوردن تخم‌مرغی هم که عمری است عاشق دلخسته نیمروی آن هستم محروم شوم. به هر حال مصاحبت با وگان‌ها خواهی نخواهی یک واقعیت را آشکار می‌کند. و آن اینکه ما انسانها خیلی خودخواه هسیتم. همه هستی را گرد وجود خود معنی کردیم. در نهایت افتادگی هم نام خود را اشرف مخلوقات گذاشتیم.

ماشاالله این اشرف مخلوقات هزار و یک ایراد دارد. یکی از این ایرادات او هم این است که در بسیاری از موارد عقل او منوط به چیزی است که چشم او می‌بیند. با این وجود دغدغه‌مندان شریف درد انسانها هم کاملاً درک خواهند کرد همه این ماجرای تلخ جلوی چشم ما اتقاق افتاد. مقصر هم بودیم.

در پارگینگ خانه ما بیش از پنج سال است که یک گربه زندگی می‌کند. بچه‌ها گاهی به مامانشان به عربی "اُمّی" می‌گویند، اسم این گربه را هم اُمّی گذاشتند. اُمّی گربه بسیار باهوشی است. سالی دست‌کم دو بار بچه می‌آورد. بچه‌هایی که سالم می‌مانند و کمی بزرگ می‌شوند را بعداً به پارکینک ما می‌آورد. من و همسرم مهرنوش هم به امی و بچه‌های کوچک او رسیدگی می‌کنیم. بعد هم که مستقل شدند مطابق قانون طبیعت امی آنها را از خود می‌راند و هر کدام جایی پی زندگی خود می‌روند.

سال گذشته یکی از بچه‌های امی با او در پارکینگ ماند. او هم دختر بود. برای او اسم "قندک" را انتخاب کردیم.

قندک حدود یک سال داشت که حامله شد. در این سن او کودک مادر است، تجریه ندارد، و همین بی‌تجریگی و یا هر دلیل دیگری باعث شد بچه‌های خود را خیلی زود به پارکینگ بیاورد. به یک باره متوجه شدم سه بچه گربه که هنور چشم و گوش آنها هم درست شکل نگرفته است زیر ماشین‌های پارکینگ هستند.

طی دو هفته بعدی دردسر زیادی با این بچه‌ها داشتیم تا زیر ماشین‌ها نمانند. به همسایه‌ها اعلام کردم. اغلب همسایه‌ها از این وضع راضی نیستند و در واقع به خاطر ما ملاحطه می‌کنند. خوشبختانه بچه‌ها کمی بزرگ شدند.

آتریسا دختر مهربان همسایه سرپرستی یکی از این کوچولوها را به عهده گرفت. برای دو تای دیگر جای نسبتاً امنی درست کردم. جای آنها به اندازه کافی ارتفاع داشت و هنوز نمی‌توانستد بیرون بیایند. اما کم کم بیرون آمدند و متاسفانه درست هم لای لاستیک ماشین‌ها می‌رفتند. خیلی مراقب بودیم. آتریسا برای یکی دیگر از آنها هم سرپرستی پیدا کرد.

کار خوب پیش رفت. فقط یک پسر ماند. خیلی شیطنت می‌کرد و کاملاً هم با آدمها عجین بود. متاسفانه اصلاً از ماشین نمی‌ترسید. اگر بیرون می‌رفت احتمال آسیب دیدن او بسیار زیاد بود.

یک نوبت شاهد اتفاقی باورنکردنی شدیم که خوشبختانه بخیر گذشت. وقتی صبح آمدم به امی و قندک غذا بدهم او را ندیدم. دختر مهربان همسایه گفته بود برای او هم سرپرستی پیدا کرده است و عنقریب برای بردن او خواهد آمد. فکر کردم سرپرست جدید آمده و بچه گربه را برده است. با همه اینها همه جای پارکینگ را حسابی گشتم.

بعد هم که بیرون می‌رفتیم چهار نفری  همه جای ماشین خودمان و از جمله داخل موتور را با چراغ قوه گشتیم. چند ضربه به زیر و کناره‌های ماشین زدم، خبری نشد. خیالمان اندکی راحت شد و حرکت کردیم. البته هنگام حرکت قندک از ماشین ما زیاد فاصله نمی‌گرفت که در چنین مواقعی معمول بود.

از گیشا به سمت دانشگاه تهران راه افتادیم و سارا را پیاده کردیم. دلشوره این آقا پسر باعث شده بود دل و دماغ آهنگ هم نداشته باشیم. داخل ماشین ساکت بود. در میدان فاطمی احساس کردم صدای بچه گربه می‌آید. اولین چیزی که به نظر بقیه رسید توهم صدای بچه گربه بود و کمی هم من را دست گرفتند. اما ابتدای تخت طاووس باز هم چنین صدائی آمد. این بار مهرنوش هم شنید. بلافاصله متوقف شدیم و ماشین را دوباره گشتیم، اما مطلقاً چیزی پیدا نشد.

نزدیک بیمارستان جم دیگر مطمئن شدیم خبری هست. ماشین را پارک کردم. به سختی دستم را زیر ماشین بردم و به چند جا چندین و چند بار ضربه زدم. خبری نبود. چند نفر هم که آنجا بودند متوجه مسئله شدند و به کمک ما آمدند. متوقف ماندیم. این بار صدای او را آشکارا شنیدیم. دقایقی بعد عالیجناب از زیر موتور آهسته بیرون آمد.

سینی زیر موتور ماشین من به جایی خورده و یک پیچ آن افتاده است. از همان جا و فضای باز شده داخل رفته بود و گوشه‌ای آرام برای خود یافته بود. ظاهرا گرمای شدید هوای تهران و موتور ماشین خواب شیرین او را آشفته کرده بود. نجات او مثل معجره بود.

چون خیلی ماجراجود بود من پیشنهاد کردم اسم او را ارطغرل بگذاریم. در سریالی به همین نام دیده بودم ارطغرل شخصیت بسیار نترسی دارد. نهایتاً نسخه کوتاه شده اسم یعنی "طغرل" تصویب شد.

یک چشم طغرل هم کمی عفونت داشت و تحت مداوا بود. او را دکتر بردیم. آنتی‌بیوتیک و قطره چشم باید مدام استفاده می‌شد. کم کم به غذا خوردن افتاده بود. حسابی مراقب او بودیم. دکتر هم گفت گربه بسیار سالمی است. روزی سه نوبت قطره چشم و هر هشت ساعت آنتی‌بیوتیک او را می‌دادیم. چشم او خوب شد. 

سعی کردیم سرپرستی برای او پیدا کنیم. در گروه‌های خانوادگی و میان دوستان و آشنایان و یکی دو گروه دانشجویی اعلام کردیم دنبال سرپرست برای طغرل هستیم. چند عکس دخترپسند هم ضمیمه اعلام کردم. بالاخره طغرل دل یک دختر دانشجوی دانشگاه خواجه نصیر را برد. گفت همین که امتخاناتش تمام شد خواهد آمد و او را خواهد برد. خیالمان راحت شد.

هر بار که من و مهرنوش برای ریختن قطره چشم و آنتی‌بیوتیک طغرل می‌رفتیم درآوردن او از زیر ماشین خودمان مکافاتی بود. طغرل هیچ ترسی از ماشین نداشت و کاری هم از دست ما بر نمی‌آمد، اما خوشحال بودیم به ماشین خودمان عادت دارد و جای دیگری نمی‌رود. با همه اینها جمعه سوم تیر ماه اشتباه فاحعه‌باری مرتکب کردیم.

باید خانوادگی جایی می‌رفتیم. طغرل را از زیر ماشین بیرون کشیدیم و تحویل مادرش قندک دادیم. اما اصلاً فکر این را نکردیم که این پسر از ماشین نمی‌ترسد. و ممکن است به یکی دیگر از ماشین‌های پارکینگ پناه ببرد و جایی برای خود پیدا کند. بدبختانه چنین هم شده بود.

حدود ساعت پنج عصر برگشیتم. پیش از ورود به پارکینگ نهال پیاده شد تا مراقب بی‌احتیاطی احتمالی طغرل باشد. اما قندک نهال را به بالای سر طغرل آرام برد که در وسط پارکینک برای همیشه خوابیده بود. قندک شروع به لیس زدن طغرل کرد.

بچه‌ای که از آن حادثه بعد از چند کیلومتر نجاب یافته بود، داخل پارکینگ خودمان با ماشین همسایه خودمان تصادف کرده بود. کسی هم متوجه نشده بود. اکنون در گوشه باغ کوچک خانه برای همیشه آرام گرفته است.

وقتی خیلی کوچک بود در پارکینگ خاک نبود تا کم کم از مادر خود سبک گربه‌ها را باد بگیرد. گوشه‌ای کمی خاک برای او گذاشتم. بالاخره به همان خاک عادت کرد و فهمید فضای اختصاصی اوست. بقیه هم احترام این فضا را داشتند. از همان خاک هم مقداری برای مزار طغرل استفاده کردم تا یقین بداند در خانه ابدی کسی مزاحم او نخواهد شد.

امروز سه‌شنیه هفتم تیرماه قرار بود سرپرست طغرل بیاید و او را ببرد. دیروز هم پیام داد. هنوز و تا این لحظه که این یادداشت را می‌نویسم نمی‌دانم همسرم چطور برای او ماجرا را تعریف کرده است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

بمب اتمی

از هسته اصلی تصمیم‌گیر نظام چه می‌دانیم؟ اگر با تنها اصل ازلی و ابدی نظام یعنی "حفظ نظام از اوجب واجبات است" به تحلیل تصمیم‌های مقامات بپردازیم، چقدر قادر به کشف هوشمندی و یا اشتباهات حاکمان هستیم؟

روز 7 مرداد سال 1395 آقای مرتضی کاظمیان یکی از آگاه‌ترین فعالان ملی مذهبی و روزنامه‌نگار باسابقه مقاله‌ای در بی‌بی‌سی نوشت و گفت انتصاب فلانی به سمت تولیت آستان قدس مقدمه‌ای بر رهبری این فرد است. در پی این نوشته چنین احتمالی به یکی از بحثانگیزترین بحث‌ها در حوزه جانشینی تبدیل شد.

به نظر من روز انتشار این مقاله را به باید به عنوان روز نمادین شکست کامل بیرون نظام از درونی‌ترین لایه‌های تصمیم‌گیر نظام نامگذاری کرد. چرا؟ چون این پیش‌بینی به کلی خطا بود. با اطلاعاتی و شناختی که امروز از این شخص داریم، این مسئله حتی با معیارهای داخل نظام هم نباید سر سوزن جدی گرفته می‌شد، اما شدیداً مورد استقبال قرار گرفت. (کامنت اول)

اگر جامعه مدنی اندکی شناخت از روش و منش و سطح سواد حوزوی و غیرحوزوی و سیاسی دکتر حجت‌الاسلام داشت و درگیر "پروپکانی" نظام نمی‌شد، آدمهای غیرمعمم مثل سردار دکتر خلبان و یا سردار دکتر اقتصاددان را بابد بیشتر از او جدی می‌گرفت. این شخص عاجر از دو کلام حرف بدون خبط و خطای فاحش است. آنوقت چنین ارتقائی یابد؟

اینها را امروز فهمیدیم، ولی نظام از همان ابتدا می‌دانست مردانش چند مرده حلاج هستند. به عبارت دیگر جامعه مدنی بعضاً چنین بی‌اطلاع از داخل نظام است. آیا ممکن است در مورد مسائل هسته‌ای هم چنین باشد؟

خیلی خیلی بعید است نظام در چنین شرایطی برنامه‌ای برای آینده نداشته باشد. هر تحلیلی باید جوابی محکمه‌پسند برای یک سؤال داشته باشد: آیا اینها به فکر بقای خودشان هم نیستند؟

اجازه بدهید مسئله را با لحاظ کردن سه مسئله مطرح کنیم که در درستی آنها هیچ تردیدی نیست.  خوشبختانه داخل و خارج نظام دست‌کم بر سر دو مسئله اول اتفاق نظر دارند. مسئله سوم  هم بر هر ناظری آشکار است.

مسئله اول این است که برای حاکمیت حفظ نظام از اوجب واجبات است و شوخی‌بردار هم نیست. تابع هیچ اصولی هم نیست. تئوری آن هم از پیش آماده است. وسط جنگ ایران و عراق با شعار راه قدس از کریلا می گذرد سلاج اسرائیلی هم دریافت شد.

مسئله دوم وضع اقتصادی کشور است. چهل سال که گفته می‌شود وضع خراب است و اقتصاد در حال فروپاشی است. اما این بار موضوع کاملاً جدی است. اعتراضات مردمی بی‌سابقه و خودجوش است. موتور محرک این اعتراضات هم فاصله فاجعه‌بار درآمدها و مخارج است. هر روز صنفی به خیابان می‌آید. موج اعتراض قصد بازایستادن ندارد. طبیعی هم هست، بالاتر از سیاهی رنگی نیست.

درآمد دولت هم شدیداً مسئله‌دار شده است. آبان 98 به دنبال سه برابر شدن قیمت بنزین صدها معترض را در حیایان‌ها کشتند. در آن تاریخ می‌گفتند قیمت سوخت در ایران نسبت به کشورهای همسایه بسیار پایین است. اگر در آن زمان این فاصله زیاد بود، اکنون نحومی است. قیمت بنزین در ترکیه بیش از 18 برابر قیمت بنزین آزاد در ایران است. چنین فاصله‌ای بی‌سابقه است. اما جرات هزار تومان افزایش قیمت سوخت را هم ندارند.

مسئله سوم شرایط جهانی است. غرب درگیر جنگ روسیه و اوکراین است. دولت بایدن آماده سازش با حکومت ایران بر سر برجام است. در شرایط تحریم روسیه، اروپا تشنه نفت و گار ابران است.

پس چرا در چنین شرایط کاملاً استثائی تن به سازش نمی‌دهند نا از همه این فشارها رهائی یابند؟ اسرائیل دارد هر روز یک مقام اینها را ترور می‌کند. اگر توافقی در حد توافق قبلی با امریکا بکنند، ظرف دو سال دهها میلیارد دلار روانه خزانه اینها خواهد شد. دلار را تا آستانه پانزده هزار تومان هم پایین خواهند آورد. برای چند سال نفس خواهند کشید. حسن نصرالله هم کیف خواهد کرد. اسرائیل هم دیگر کاری نخواهد توانست بکند. پس چرا دست روی دست گذاشتند؟ یعنی به فکر خودشان هم نیستند؟

یک جواب منوتوئی و "روحت شادچی‌"پسند این است که اینها عقب افتاده‌اند و عقلشان نمی‌رسد و می‌خواهند ایران را مثل کُره شمالی بکنند و تا ابدالاباد مالک کشور باشند. چنین تحلیلی لابد راه نجات را هم از پیش آماده دارد. اعلیحضرت سیروس رضاه شاه دوم پهلوی سوم سکان نجات کشور را دست بگیرد و ایران طرف چند سال گلستان شود.

یک حواب دیگر این است که روسیه چنان نفوذی در کشور دارد که اجازه تصمیم‌گیری درست را به کارگزاران اصلی نظام نمی‌دهد. این هم یک نظری است. از حق نباید گذشت بعضاً آدم چنان عاجز از درک عملکرد نظام می‌شود که نفوذ روسیه را تنها جواب ممکن تلقی می‌کند.

اما اگر روز 7 مرداد 1395 را به یاد بیاوریم، فراموش نخواهیم کرد که ممکن است درک ما از آنچه در درون می‌گذرد به کلی خطا باشد. شاید و واقعاً شاید به حدی پیشرفت کرده‌اند که می‌توانند بمب اتم بسارند. و اگر بمب اتم بسازند معادلات به کلی تغییر خواهد کرد. کُره شمالی پنداشتن ایران اتمی تحلیلی ساده‌اندیشانه است. فقط کافی است وضعیت امروز دو کشور روسیه و ترکیه را در نظر بیاوریم تا تصویر دقیق‌تری در دست داشته باشیم.

بیش از یک سال است که در ترکیه همه مؤلفه‌های اقتصادی نشان از رشد دارد. صادرات ترکیه رکورد شکسته است. توریسم رونق سابق خود را باز یافته است. اما لیر ترکیه ظرف همین چند ماه نصف ارزش خود را از دست داده است. گرانی در ترکیه بیداد می‌کند.

از طرف دیگر روسیه تحت شدیدترین تحریم‌های بین‌المللی است. در حال جنگ است. همه توان تکتولوژیک و جاسوسی غرب را عملاً در مقابل خود می‌بیند. حتی به فوتبال این کشور هم اجازه حضور در حام جهانی ندادند. اقتصاد این کشور هم از همان ابتدا مافیائی بود. تنوع صادرات روسیه با ترکیه قابل مقایسه نیست. اما روبل همین روسیه تقویت هم شده است.

از هر منظر که نگاه کنیم، و هزار بار اردوغان را لعن و نفرین کنیم، باز هم در نهایت خواهیم دید مهم‌ترین فرق روسیه و ترکیه مسئله انرژی است. نفت صد و چند دلاری کمر اقتصاد ترکیه را شکسته است. و روسیه را سر پا نگه داشته است.

انرژی چنین پارامتر مهمی است. اقتصاد ترکیه تقریباً از هر نظر برتر از اقتصاد ایران است. به مراتب سرزنده‌تر از اقتصاد روسیه است. کشاورزی ترکیه هم رتبه جهانی دارد. اما همین اقتصاد طاقت فقط یکی از تحریم‌های اعمال شده علیه ایران را ندارد. تحریم‌هائی که امریکا علیه ترکیه وضع می‌کند و لیر این کشور در پی آن چون بید می‌لرزد، در مقایل تحریم‌های ایران نوعی لوس‌بازی است.

ایران کشور بزرگ و پرجمعیتی است که روی دریای نفت و گاز است. فقط ایران به جهان نیاز ندارد، جهان هم به ایران نیاز دارد. اگر چنین کشوری به سلاح هسته‌ای هم دست پیدا کند، هرگز کره شمالی نخواهد شد. در این صورت حاکمان ایران بازیگرانی خواهند بود که هر تصمیم آنها لزوماً با عکس‌العمل خشن غرب مواجه نخواهد شد.

و در چنین شرایطی اگر تن به سازش‌های لازم بدهند، شاید برای نیم قرن دیگر بتوانند بقای خود و آقازاده‌هایشان را تضمین کنند. باز هم از روسیه و ترکیه مثال می‌زنم تا ببینیم قدرت هسته‌ای برای کشوری که سلاح انرژی را هم در دست دارد چه قدرتی فراهم می‌کند.

ترکیه و یونان قرنی است با هم مسئله دارند. ضدترکیه‌ای‌ترین تحلیلگران هم حتماً خواهند پذیرفت یونان هم در این ماجرا چندان علیه‌السلام نیست. بعد از جنگ اول ترکیه را در مدیترانه با قرادادهای تحمیلی خفه کردند. یونان چنین توانی نداشت. قدرتهای غربی این کار را کردند و اختیار انبوه جزایر مدیترانه را هم به یونان دادند. و در مسئله روسیه و اوکراین می‌دانیم اوکراین هم یکسره علیه‌السلام نیست. روسیه هم شر مطلق نیست. در روسیه یک حکومت دمکراتیک هم بر سر کار بود طبعاً مرتکب چنین توحشی نمی‌شد، اما حتماً با اوکراین مسئله می‌داشت.

با همین اینها هر وقت ترکیه حرفی در خصوص یونان می‌زند، امانوئل مکرون از پاریس تیر و تپانچه به دست علیه ترکیه در مدیترانه ناوکشی می‌کند و نفس‌کش می‌طلبد. اما همین فرانسه به اوکرین می‌گوید حرفی نزند که اسباب تحقیر روسیه شود. آن هم روسیه‌ای که فقط حرف نزده است، بلکه حمله کرده است و در این حمله هم بیست درصد خاک یک کشور مستقل را اشغال کرده است.

کشوری که هم قدرت هسته‌ای است و هم روی دریای انرژی خوابیده است، در عمل چنین قدرتی دارد. حالا اگر حاکمان ایران برنامهای داشته باشند که ابتدا هسته‌ای شوند و بعد شروع به اصلاح روابط خود با جهان بکنند، و اگر در این برنامه موفق هم بشوند، چه کسی و کدام قدرتی جلودارشان خواهد بود؟

یک ایران هسته‌ای در بدترین حالت مثل روسیه خواهد شد و نه کره شمالی. در چنین شرایطی با اندکی عقلانیت حتی می‌توانند بعضی بحرانهای اقتصادی را هم از سر بگذرانند.

اگر چنین برنامه‌ای دارند، شاید در عمل کاملاً شکست بخورند. اما بزرگترین خام‌اندیشی این است که نظام تصمیم‌گیر حاکم را که در شرایط بحرانی به صغیر و کبیر رحم نمی‌کند، در چنین وضعیتی خام و بی‌دست پا و عاجر و فاقد هر برنامه‌ای بدانیم.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت اول :

البته من همان موقع هم نظرم را به خیلی از دوستان گفتم. حتی بعدها می‌گفتند روحانی هم چنین برنامه‌ای دارد. سرنوشت خانواده خمیتی پیش روی همه اینهاست، آنوقت با دست خود کاری بکنند که بعداً این همه سردار راهی مشهد بشوند و از حاکم خراسان بخواهند شفیع شود و از داماد محترم بخواهد اذن بقاء بدهد؟  هرگز!!

 

***

 

این سیستم نه اصلاح‌پذیر است و هر نوع اظهار امیدواری نسبت به اصلاح آن مسئولانه است. اگر امیدی هم بود اصلاح‌طلبان نکبت حکومتی همه را بر باد دادند. با همه اینها این روزها دلم سخت برای مهندس میرحسین موسوی تنگ می‌شود که خدایا هر کجا هست به سلامت دارش. از هزار عیب و ایراد پیشینه ایشان خبر دارم. حتی نمی‌توانم دربان دولت در تابستان 67 را هم ببخشم. با همه اینها نمی‌دانم چرا این روزها مدام آرزو می‌کنم مهندس موسوی دوباره بیاید و رهبری جنبش عبور از شرایط موجود را دست بگیرد و میلیون‌ها نفر را به خیابانها فرا بخواند و بگوید همانطور که تسلیم آن شعبده‌بازی‌ها نشدم، تسلیم آلترناتیو کودتائی و شعبان‌بی‌مخ‌پرو متکی به حمایت خارجی هم نخواهم شد و این وطن را دوباره به دست خودمان خواهیم ساخت.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

سخنرانی 14 خرداد رهبر جمهوری اسلامی بی‌نهایت هوشمندانه بود. بسیار حساب‌شده و مبنتی بر یک شناخت دقیق از ایران امروز بود.

اشاره به انقلاب فرانسه و بازگشت سلطنت و اشاره به اعتراضات خیابانی در ایران به وضوح نشان از این داشت که نظام اعتراضات را کاملاً جدی گرفته است و خیلی خوب هم فهمیده است که با آن چه باید بکند.

گرچه اشاره به "ارتجاع" در این سخنان مبتی بر تبلیغات رسمی نظام بود و طبعاً من و شما را کاری به این تبلیغات نیست، اما آوردن این کلمه هم بسیار هوشمندانه بود.

این سخنان خیلی زود هم نتیجه داد. "روحت شاد"چی‌ها و رسانه‌های مبلغ این رویکرد بلافاصله از اعتراف نظام به خطر بازگشت نظام پهلوی سخن گفتند. حتی گفتند نظام به صحبت‌های روز قبل نوه "روحت شاد" عکس‌العمل نشان داده است.

نظام جمهوری اسلامی سر تا دچار بحران است. قادر به حل هیچ بحرانی هم نیست. اصلاح‌پذیر هم نیست. و اگر هم بود با دُکان دستک اصلاح‌طلبان حکومتی چنین فرصتی بر باد رفت.

در چنین شرایطی مطرح شدن آلترناتیوهای مثل فرقه رجوی و یا جریان سلطنت‌طلب به رهبری نوه روحت شاد کارکردی نظیر یک مائده آسمانی برای نظام دارد. فرقه رجوی بدنام‌تر از این حرفهاست، اما جدی گرفتن یک جریان کاملاً آبکی هوشمندانه‌ترین شیوه برای به ابتدال کشاندن خالصانه‌ترین اعتراضات مردمی است.

این روزها به هر دلیلی صدای "روحت شاد"چی‌ها مدام شنیده می‌شود. کارنامه گرانبار نظام مقدس هم ماشاالله به قدری پربار است که دیگر از جنایات ساواک هم به این راحتی نمی‌توان صحبت کرد. بعضاً صحبت از این جنایات گوئی توهین به مقدسات است. عنقریب معجراتی هم به محمدرضا پهلوی نسبت خواهند داد.

در عالم واقع دم و دستگاه پهلوی ماهیتاً قادر نیست کوچکترین کاری را در ایران امروز پیش ببرد. در ایران دیروز هم این دم و دستگاه عاجر و ناتوان بود و به هر بادی می‌لرزید و فرار را بر قرار ترجیح می‌داد. همان روحت شاد کبیر هم با چند خط نوشته راهی تبعید شد. این طرز فکر حتی اگر امروز حمایت اکثریت مردم ایران را هم داشته باشد که هرگز چنین نیست، در عمل یک شعبه یک فروشگاه زنجیره‌ای را نمی‌تواند بی‌مسئله اداره کند.

همین الان در میان ایرانیان خارج از کشور سلطنت‌طلبان بدنام‌ترین و هتاک‌ترینِ جریان‌ها هستند. خود رضا پهلوی هم بعضاً از آنها اعلام برائت می‌کند. رضا پهلوی یک گروه جوانی را هم در واشنگتن تشکیل داد تا بلکه اندکی از دست سلطنت‌طلبان جامانده در 57 خلاص شود، این گروه جوان هم خیلی زود به شعبان بی‌مخ‌های پهلوی تبدیل شد و در هتاکی و نفرت‌ورزی گوی سبقت را از سابقون هم گرفت.

با همه اینها فرض کنیم جریان سلطنت به اندازه کافی در بخشی از جامعه ایران پشتوانه و نفوذ دارد و شرایط امروز ایران مستعد بازگشت رژیم گذشته است.

نظام مقدس خیلی خیلی خوب واقف است که در بدنه جامعه ایران چه خبر است. ایران واقعی با آن تصویر "منوتویی" فاصله نجومی دارد. نظام مقدس خیلی خوب می‌داند اقدامات صد سال پیش آقای روحت شاد بخش مهمی از صورت مسئله ایران امروز است.

نظامی که تمام پتانسیل مرجعیت کم‌نظیر مذهب شیعه را هم صرف مهار این مسائل کرد و موفق نشد، آنوقت چهار تا سطلنت‌طلب با افکار ارتجائی آریائی را جدی بگیرد؟ کلی‌گوئی‌های خنثی و خارج از زمان و بی‌خاصیت رضا پهلوی را تهدیدی برای بقاء خود بداند؟

نظام مقدس خیلی خیلی خوب می‌داند عرب‌ها چه می‌خواهند، در آذربایجان و کردستان چه خبر است. نظام مقدس خیلی خیلی خوب می‌داند چرا فرکانس اعتراضات شهر پیشرو و جربان‌ساز تبریز سالهاست با فرکانس اعتراضی سایر شهرهای مهم دیگر سینک نیست. نظام مقدس خیلی خیلی خوب می‌داند که "روحت شاد چی‌ها" به اندازه یک سبزی فروش اهری هم در بدنه جامعه آذربایجان نفوذ ندارد.

سطلنت پهلوی در خوشبینانه‌ترین حالت برای بحران‌های ایران راه‌حلی کهنه و ارتجاعی و متعلق به صد سال پیش دارد. صد سال پیش در اغلب نقاط جهان سؤالاتی چرندی از قبیل نژاد و فلان و بهمان مطرح بود و لاجرم جواب‌های چرندی هم به این سؤالات داده می‌شد. یکی از معروفترین این راه‌حل‌ها هم دمیدن بر پروژه یک ملت و یک دولت و یک زبان و یک تاریخ در کشورهائی با بافت ذاتاً متکثر و متنوع مثل ایران بود.

نوه روحت شاد با آن دم و دستگاه حامی‌اش به قدری از فضای واقعی ایران پرت است که هنوز فکر می‌کند پدربزرگش بنیانگذار ایران نوین است. این طفلک هنوز نفهمیده است که فهم بخش بزرگی از جامعه ایران از آن نوع مدرنیته باسمه‌ای و تمامیت‌خواهانه بی‌زار است و سالهاست از آن عبور کرده است. بخش بزرگی از جامعه ایران به دنبال راه‌حلی برای معضلات ناشی از آثار همان دوران نکبت است.

جدی گرفتن یک طرز فکر ارتجاعی و آبکی و منوتویی و ناتوان که از پایه و اساس حتی یک حرف جدی هم برای ایران امروز نداشته باشد، اما به دلیل ناکارمدی مطلق سیستم حاکم بر سر زبان‌ها باشد، حقیقتاً سیاست بسیار هوشمندانه‌ای است. (کامنت اول)

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت اول:

مبارزه کاملاً مسالمت‌آمیز مردم سوریه بسیار هوشمندانه به انحراف کشیده شد. زمانی که از داعش خبری در سوریه نبود با لطایف‌الحیل این گروه میدان‌دار مبارزه مسلحانه شد و مثل یک مائده آسمانی به داد رژیم بشار اسد رسید.

در آن تاریخ ترکیه به کانون حمایت از مخالفان رژیم اسد تبدیل شده بود. رژیم بعثی علوی سوریه بدترین کارنامه را در تضییع حقوق کُردهای سوریه داشت، اما همین رژیم بی سر و صدا و به فرموده شمال سوریه را تخلیه کرد. با همین اقدام ترکیه که خود مسئله کُرد دارد به کلی در سوریه زمین‌گیر شد. ترکیه حتی دچار جنگ داخلی شد.

و اکنون نتایج این سیاست‌های هوشمندانه را می‌بینیم. رهبر جنایتکارترین رژیم حال حاضر جهان یعنی بشار اسد همچنان حاکم ویرانه سوریه است. زیر پای او در امارات فرش قرمز هم پهن می‌کنند.

چنین سیستم هوشمندی به همین راحتی از چهار تا شعار روحت شاد احساس خطر بکند؟ چنین سیستم هوشمندی که خیلی خوب می‌داند در بهترین حالت محبوبیت نوه روحت شاد هم چیزی نظیر 24 میلیون رای حسن روحانی است، در چنین سطحی از خطر بازگشت آنها سخن بگوید؟

هر شخص و جریانی که دل در گرو آینده ایرانی آزاد و متکثر و یکپارچه دارد، باید در این فضای پر از بحران هوشمندانه مراقب باشد تا با اپوزوسیون آبکی و ارنجاعی مبارزه صادقانه مردم به بیراهه نرود.

 

***

 

با ریا و تزویر و دروغ همه چیز را به سخره گرفته‌اند. عشق و بوسیدن را هم از معنا تهی کرده‌اند. بوسه مثلاً عاشقانه سلبریتی پرورش یافته در فضای ریا و تزویر از عشوه این مثلاً چادری هم بیشتر حال انسان را به هم می‌زند.

درست در همین لحظه که صبح تا شب مشغول معرکه‌گیری هستند، و "اگر بر دختر مرده‌ی آبادانی خون نگرییم، از کانون عشق و آدمیت خارجیم" خانم امیرابراهیمی روی فرش قرمز درخشید و گفت دل او با آبادان است. دل او با مردمی است که ....

چقدر زیبا نوشته است آرمان ریاحی عزیز :

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

نظامیانی که سلام نظامی را هم یاد نگرفته‌اند

بعد از اتفاق فرودگاه بغداد بیلیوردهای بزرگی در خیابانهای تهران نصب شد که حاوی سلام نظامی بود. این ماجرا هنوز هم ادامه دارد. تصاویر یک سردار سپاه را نشان می‌داد که و زنان و مردان پشت سر او سلام نظامی می‌دادند.

در آن تاریخ این بیلبوردها خیلی بحث انگیز شد. شُل حجاب بودن زنان تا نبود حتی یک آخوند توجه بسیاری را جلب کرد.

همه این نکات بسیار مهم است، اما یک نکته مهم‌تر دیگری هم وجود دارد که بعد از ماجرای "سلام فرمانده" به شکل گسترده‌تری خود را نشان داد. (عکس‌ها : کامنت اول)

به نظر می‌رسد طراحان این بیلبوردها از الفبای سلام نظامی در کشور خود هم خبر ندارند. مطابق مقررات حتی سلام نظامی به سخره هم گرفته شده است.

در ایران از زمانی که ارتش مدرن بنا نهاده شد سلام نظامی بدون کلاه بی‌احترامی گستاخانه‌ای بود و یک نظامی از همان ابتدا یاد می‌گرفت با کلاه سلام دهد. خیلی هم به ندرت اتفاق می‌افتد کسی چنین اشتباهی مرتکب شود.

وقتی کسی به سربازی اعزام می‌شود در دوران آموزش مقدماتی و تا پیش از دریافت سردوشی حتی با کلاه هم اجازه ندارد سلام نظامی بدهد. سلام نظامی چنین مناسک جاافتاده‌ای دارد. تمام مردان ایرانی هم که سربازی رفته‌اند از این مسئله آگاه هستند.

یعنی با این همه درجات فله‌ای به اندازه آموزش مقدماتی سربازی هم در جریان این مسئله نیستند؟ چطور چنین چیزی ممکن است؟ یک احتمال این است که فرماندهان این دم و دستگاه عریض و طویل مقررات نظامی را بیشتر در فیلم‌ها دیده باشند. عموماً هم فیلم امریکائی دیده‌اند. در ارتش امریکا چنین قواعدی وجود ندارد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

جهت استحضار رفقا بنده چنین رفیقی در اردبیل دارم : جناب آقای کمال ورشوچی

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

اعتراضات مردمی و ادعای رهبری

هر اعتراضی در این کشور شروع می‌شود، شاهزاده استارتاپی بلافاصله وسط میدان می‌پرد و به مدد من‌و‌تو و ایران اینترنشنان اعلامیه پشت اعلامیه می‌دهد که بعله! ای مردم خسته شما تنها نیستید و بی‌شمارید و من هم همچین بفهمی نفهمی در حال رهبری شما هستم و نگران نباشید.

یکی نیست بگوید اعلیحضرتا! مگر نمی‌گویید مردم می‌گویند رضاشاه روحت شاد و نوه او را می‌خواهند؟ پس چرا همیشه منتظر اعتراضات می‌نشینید؟ چرا برای یک بار هم شده مردم را پیشاپیش به اعتراض دعوت نمی‌کنید؟ از شما یک خط دستور دادن همانا و از من‌وتو و ایران اینترنشنال کلام مقدس همایونی را صبح تا شب قرائت کردن همانا.

اگر ریگی به کفش‌تان نیست و سر سوزن به اعتبار خود در بدنه جامعه باور دارید چرا پیشگام نمی‌شوید؟ چرا همیشه به تعبیر مَثَل تُرکی حاضیر آشین دیک قاشقی هستید؟ (قاشق به دست آماده برای آش پخته).

اصلاً اجازه بدهید با پیشنهاد بسیار راحت شروع کنیم. بار دیگر اعتراضات شروع شده است. اما هنوز در تهران خبری نیست. بسم الله! اعلیحضرت قبول زحمت بفرمایند و همین الان فراخوان به تهرانیان بدهند تا معلوم شود چند مرده حلاج تشریف دارند. 

حقیقتاً دوران بسیار تلخ و دشواری را از سر می‌گذرانیم. با رژیمی طرف هستیم که چهل سال است همه اختیارات را در دست دارد و کشور را به بن‌بست ویرانگری کشانده است. اما اصل نظام همچنان مثل اپوزوسیون حرف می‌زند و از فساد و ناکارآمدی انتقاد می‌کند. گوئی کشور را دار و دسته بنیامین نتانیاهو اداره می‌کند.

در طرف مقابل با اپوزوسیون بسیار پر سر و صدای رسانه‌ای مواجه هستیم که خود را قیم معترضان می‌دانند و چپ و راست اعلامیه می‌دهند، اما در عمل قادر به کمترین کُنش نیستند. (کامنت اول)

جریان، شخص، حزب، گروه، جبهه وقتی در بدنه جامعه نفوذ داشته باشد به راحتی می‌توان نفوذ آنها را راستی‌آزمایی کرد. کیفیت و عمق و یا گذرا بودن نفوذ محل بحث این نوشته نیست. کُنش جریان و یا رهبران در مقاطع مختلف مد نظر است. ممکن است این جریانات بعداً به حاشیه رفته باشند و یا به تدریخ قوی‌تر هم شده باشند. چند مثال می‌زنم.

مهندس میرحسین بدون هیچ تردیدی بانفوذترین رهبر جنبش سبز بود. تردیدی هم در این نیست که بسیاری از معترضان و شاید اکثریت معترضان کاری به کار اصلاح‌طلبان حکومتی و بازی‌های داخل نظام نداشتند. ندا آقاسلطان نماد جنبش سبز حتی رای هم نداده بود. مردم معترض به دنبال گشایشی بودند که در نهایت هم اتفاق نیفتاد.

اما همه اعتراضات به دعوت مهندس موسوی و یا کسانی که مستقیماً به مهندس موسوی منتسب بودند صورت می‌گرفت. قدرت تحرک اجتماعی مهندس موسوی چنان بود که به دعوت او شخصی مثل شادی صدر عازم نماز جمعه‌ای شد که امام آن شخصی مثل هاشمی رفسنجانی بود. در همین مسیر هم دستگیر شد. خیلی‌ها برای اولین بار نماز جمعه حکومتی را از نزدیک دیدند و رفته بودند تا شعار بدهند : هاشمی سکوت کنی خائنی.

موسوی در آن تاریخ چنین نفوذی در بدنه جامعه معترض کشور داشت. و یا رهبری صندوق‌های رای با کاندیداهای کاملاً استصوابی نظام برای سالها در دست اصلاح‌طلبان حکومتی به رهبری محمد خاتمی بود. خاتمی با یک "تَکرار"  میلیونها نفر را به پای صندوق کشاند تا بعضاً نام آدمی مثل ری‌شهری را هم روی برگه رای بنویسند. یا برای یک آخوند امنیتی به نام حسن روحانی 24 میلیون رای به صندوق بریزند.

وقتی فرزاد کمانگر را اعدام کردند، احزاب و فعالان کُرد در کردستان اعلام اعتصاب عمومی کردند. بازار آصف سنندج هم با این اعتصاب کاملاً همراهی نشان داد. کسانی که بازار را می‌شناسند نیک می‌دانند که چه نهاد محافظه‌کاری است و به این راحتی تن به هر اعتراض غیرصنفی و سیاسی نمی‌دهد. اما در این اعتصاب بازار آصف هم یکسره تعطیل شد. و یا حاجت به گفتن نیست که مولوی عبدالحمید چه نفوذی در جامعه بلوچ دارد.

از خرداد 85 به این سو در شهرهای مهم آذربایجان قدرت تحرک اجتماعی تقریباً در انحصار جریانهای هویت‌طلب است. ملی‌گرا و اصلاح‌طلب و ایرانشهری تا کنون نتوانسته است حتی در موارد بسیار حیاتی هم  از خود قدرت تحرک اجتماعی نشان بدهد. در آذربایجان طی این سالها اتفاقاتی افتاده است که در افتادن با آنها برای ایرانشهری‌ها جنبه ناموسی داشت. اگر یک درصد امکان کُنش داشتند یک ثانیه هم تردید نمی‌کردند. اما جز پرونده‌سازی برای دیگران کاری از پیش نبردند.

جالب اینجاست که جریان هویت‌طلب علاوه بر قدرت تحرک اجتماعی قدرت سکوت هم دارد. در جریان جنبش سبز بسیاری در تهران و پاریس و لندن و نیویورک و واشنگتن مدام تلاش کردند هندوانه زیر بغل آذربایجان هُل بدهند و عباراتی مثل آذربایجان سر ایران است و شیر است و ال است و بل است و تبریز شهر ستارخان است و زادگاه بزرگان مشروطه است را مثل نقل و نبات به کار ببرند تا بلکه فرجی شود. اما تبریز ساکت ماند و فقط نظاره کرد. بعدها حتی وقتی مسابقه بد و بدتر راه افتاد، همین جریان هویت‌طلب تشخیص داد بدتر رژیم اصلاح‌طلبان حکومتی است و به این تشخیص عمل هم کرد.

از دی ماه سال 96 اعتراضاتی در شهرهای کشور رخ می‌دهد که هیچکدام از جریان‌های شناخته شده در مرکز کنترلی روی آن ندارند. اصلاح‌طلبان حکومتی خیلی زود ماهیت اصلی خود را نشان دادند و معترضان را کرکس نامیدند. بعضاً در سرکوب این اعتراضات آتش آنها تندتر از جناح اصلی قدرت بود.

دی 96 و آبان 98 و حرکت معلمان و مجموعه این اعتراضات ریشه در بدیهی‌ترین گرفتاریهای مردم دارد. بسیار خالصانه و مردمی است.

حاکمیت یکدست و تحریم انتخابات فرمایشی گذشته کارکرد مهمی برای مردم بی‌پناه ایران داشت. بعد از دهها سال مردان اصلی نظام دیگر قادر نیستند به این راحتی نقش اپوزوسیون را بازی کنند و طلبکار هم باشند. ایران و ایرانی هزینه گزافی برای پایان این بازی مضحک پرداخت کرد. اصلاح‌طلبان نکبت حکومتی برای بیش از بیست سال موفق شدند مردم را فریب بدهند.

اپوزوسیون رسانه‌ای و شاهزاده استارتاپی با شعبان بی‌مخ‌هایش و شعبان با مخ‌هایش هم همین خطر را برای کشور دارند. کشور در بن‌بست ویرانگری است، آبستن حوادثی است که چند و چون آن معلوم نیست. سیاست خارجی هم طبعاً فعال است و به دنبال یافتن آلترناتیوی است که برنامه خود را پیش ببرد.

بزرگ کردن آدم‌ها و جریان‌های ذاتاً کوچک و بی‌تاثیر و بعضاً لمپن و بددهن ممکن است عواقب بسیار خطرناکی برای کشور داشته باشد. صاحبان نفود و قلم در قبال این حرکات مسئولیت دارند و نباید بی‌تفاوت باشند.

شعار رضا شاه روحت شاد هم مطلقاً از حب علی نیست و فاقد هر گونه عمقی است. با این همه اختلاس در کشور هنوز رضاشاه رکورد دزدترین حاکم را دارد. در هنگام بحران رهبری بسیار بی‌عرضه هم بود. زمان بگذرد این شعار هم به سرعت سرنوشتی نظیر 24 میلیون رای حسن روحانی خواهد داشت.

اتفاقاً نوه آقای روحت شاد به اندازه کافی عاقل است و شادی خودرهبرپنداری را از خود نمی‌گیرد و به مردم فراخوان نمی‌دهد. دشوار بتوان در همین تهران کسی را یافت که به اندازه تاخیر در غدا دادن به گربه‌های پارکینگ هم حاضر باشد بابت دعوت رضا پهلوی هزینه بدهد. در عین حال این شعار در هر شهری سر داده نمی‌شود و این هم کاملاً معنادار است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت اول :

اصطلاح "اپوزسیون رسانه‌ای" برای این خودرهبرپندارن تعبیر بسیار عالمانه‌ای است. از من نیست و جایی در نوشته‌ای دیدم. دقیقاً یادم نیست کجا منتشر شده بود تا لینک بدهم. جستحو نکردم ولی حتماً و قطعاً می‌توان منبع آن را یافت.

شاهزاده استارتاپی را هم اول بار روزیه سعادتی در نوشته‌ای به کار برد.

 

***

 

یک ستاد عریض و طویل استهلال داریم که آدمهای آن دوربین به دست به خرج ملت در سراسر کشور مشغول کسب و کار حلال استهلال ماه قمری هستند. استهلالی‌ها رسماً می‌گویند کار طاقت‌فرسای آنها فقط محدود به رمضان نیست، هر ماه قمری چشم به آسمان دارند تا حلال ماه جدید را ببینند.

یک تقویم رسمی هم داریم که هر دوازه ماه قمری و مناسبت‌های مذهبی در آن پیشاپیش محاسبه می‌شود.

حالا یک سؤال! چرا فقط در ماه رمضان چشمان مبارک این آقایان بعضاً با آنچه در تقویم ذکر شده است تطابق پیدا نمی‌کند؟ به هر حال معاندان ممکن است شبهه وارد کنند و بگویند لشگر مقدس استهلالیون سالی یک ماه کار می‌کنند و یازده ماه دیگر را به مرخصی می‌روند. درست نیست این شبهات بی‌پاسخ بماند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

کدام طرف جنگ احتمالی اتمی را شروع خواهد کرد؟

در زمان جنگ سرد اتحاد جماهیر شوروی تعهدی کاملاً یک طرفه را در مجامع بین‌المللی تقبل کرد. اتحاد شوروی متعهد شد هرگز در استفاده از سلاح اتمی پیشدستی نکند. این تعهد در زمان لئونید برژنف بود. برژنف بعد از استالین مقتدرترین رهبر این کشور بود. برای هیجده سال در صدر هیئت رئیسه اتحاد شوروی باقی ماند تا بالاخره مُرد.

در آن تاریخ هم غرب بر اتحاد شوروی برتری داشت، اما هیچ کشور غربی حاضر به چنین تعهدی نشد. استدلال غرب این بود که نیروهای متعارف اتحاد شوروی قوی‌تر است. از اعدادی که در آن تاریخ می‌گفتند و به یادم مانده است مقایسه تعدادهای تانک‌های طرفین بود. در دهه هشتاد پیمان ناتو هفت هزار تانک و پیمان ورشو 21 هزار تانک داشت.

اتحاد شوروی از این مسئله مدام استفاده تبلیغاتی می‌کرد، اما چون رژیم بدنامی بود گوش کسی بدهکار این تبلیغات نبود. با همه اینها حرف اتحاد شوروی بی‌راه نبود. غرب بر سر برتری خود با هیچ قدرت اتمی دیگر شوخی نداشت.

در حال حاضر اغلب صاحبنظران نطامی و تحلیل‌گرانی که مطالب آنها به طور گسترده منتشر می‌شود بر سر چند موضوع در خصوص حمله روسیه به اوکراین اتفاق نظر دارند. البته بدیهی است که محور مقاومتی‌ها و کمونیست‌های بقا بر میت و مُردگان سابقاً پر سر و صدای جزیزه ثباتی و به طور کلی عاشقان ولایت پوتین حکایت دیگری دارند که محل بحث ما نیست.

     1-            مقاومت اوکراینی‌ها بر خلاف پیش‌بینی‌های اولیه بسیار عالی بود.

     2-            ترس غرب از اقدامات ایذائی روسیه از جمله بستن شیر گاز به تدریج از بین رفت و سیل سلاح روانه اوکراین شد و می‌شود.

     3-            برتری تکنولوژی غربی و اشراف بسیار بالای اطلاعاتی غرب بر ارتش روسیه در هوا و زمین و دریا به وضوح خود را نشان داد. نیروی دریایی روسیه در محاصره چند پنهاد چنان تحقیر شد که نفهمید از کجا خورد. باید در نظر داشت بایراکتارهای ترکیه هم در عمل بخشی از تکنولوژی پیشرفته غربی است.

     4-            ناکارآمدی ارتش روسیه کاملاً لُو رفت. این ارتش ابداً نشان از عظمتی نداشت که به آن شهره بود. معلوم شد نسخه گنده‌تر ارتش بشار اسد است. خیلی زود کار این ارتش به ویرانی شهرها و کشتار غیرنظامیان و جنایات جنگی منتهی شد.

     5-            روسها فکر می‌کردند حداکثر ظرف دو هفته کیف را اشغال خواهند کرد. اما جنگ خیلی طولاتی‌تر از آن چیزی شد که تصور می‌شد.

با این حساب به نظر می‌رسد روسیه دو راه بیشتر پیش رو ندارد. یا تسلیم شود و با خفت خاک اوکراین را ترک کند و یا جنگ را گسترش دهد. برای گسترش جنگ هم فقط یک اهرم در دست دارد : تهدید هسته‌ای

منطقی‌ترین راه راه‌حل اولی است. اما با وجود پوتین و دار و دسته مافیائی او این احتمال بسیار بعید به نظر می‌رسد. مگر اینکه پوتین با کودتا برکنار شود و یا بمیرد.

و اما در مورد احتمال دوم باید گفت اساساً غرب اجازه وقوع تصادفی این مسئله را هم نخواهد داد. غرب و یا بهتر است دقیق‌تر بگوئیم جهان سرمایه‌داری که خواهی نخواهی چین را هم شامل می‌شود، سرنوشت در هم تنیده خود را به پرتاب بمبی موکول نخواهد کرد که ماشه آن در دست دیکتاتور زخمی و وامانده یک کشور بسیار پهناور و کمابیش منزوی با ثروت سرشار نفتی و گازی است.

در زمان اتحاد شوروی غرب روی کاغذ هم چنین تعهدی نداد. اکنون که صحبت از احتمال حمله اتمی روسیه است غربی‌ها مطلقاً دست روی دست نخواهند گذاشت تا کار به تلافی منتهی شود. چین سرمایه‌داری هم عاقل‌تر از این حرفهاست که مزاحم غرب شود.

با اشراف بسیار گسترده اطلاعاتی که غرب بر روسیه دارد، به محض اینکه بوی آمادگی واقعی شلیک به مشام آنها برسد، زمین و آسمان تمام مراکز مهم روسیه را به آتش خواهند کشید. اجازه پرتاب یک خمپاره را هم به روسیه نخواهند داد.

امریکا هنوز هم از ژاپن بابت استفاده از سلاح هسته‌ای عذرخواهی نکرده است. این در حالی است که بالاخره ژاپن شکست می‌خورد و جز امریکا هم کشور دیگری سلاح هسته‌ای نداشت. اکنون به دست و پای پوتین تا بُن دندان مسلح به سلاح اتمی بیفتند که ترا خدا دست از ماشه بردار؟ هرگز!

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

توکل به خدا

یکی از دوستان کرمانی من در پُست کوتاهی ادامه دوستی با دوستان خود را دست‌مایه طنز قرار داد. و گفت طاقت یک هفته صبر ندارد و حاضر است به این قیمت هم از نویسنده سناریوی سریال Yargi داستان قسمت بعد را بپرسد. بعد از اینکه این پست را خواندم تصمیم گرفتم ریسک کنم و این سریال را ببینم. (کامنت اول)

اما چرا ریسک؟ کمی مقدمه دارد. مردم ترکیه یک مشکل آزاردهنده‌ای دارند که حتی برای ما ایرانیان هم که خود نزده می‌رقصیم اسباب شگفتی است. و آن رواج باورنکردنی تئوری توطئه در این کشور است.

چند سال پیش و اتفاقاً در اوج دوران موفقیت اردوغان با گوش خودم از یک شخص دانشگاهی و سوسیالیست و تاریخ‌دان شنیدم که می‌گفت همه محافظان اردوغان ماموران سیا هستند. برعکس آن را هم باز با گوش خود از شخص دیگری شنیدم که می‌گفت آتاتورک را انگلیس‌ها در ترکیه سر کار آوردند تا لابد ریشه اسلام را بزند.

برای وارثان یک امپراتوری که صدها سال بازیگر بسیار مهمی در عرصه اروپا و جهان بود، و جمهوریتی که موفق شد وحب به وجب این کشور را دوباره از قدرتهای غربی پس بگیرد و بی‌هیچ پشتوانه‌ای یک اقتصاد صنعتی و مولد و بالنده  را پایه‌گذاری کند، حقیقتاً عجیب است که مثل ناکام‌ترین کشورهای دنیا در هر اتفاقی چنین به تئوری توطئه پناه می‌برند.

در غرب بدبینی تاریخی نسبت به جامعه اسلامی ترکیه وجود دارد. اما به نظر می‌رسد ریشه این بدبینی در ترکیه عمیق‌تر است. خاصه وقتی برای دهها سال لائیک‌ها و بعداً خود اسلام‌گراها از غرب دلربائی کردند اما اتحادیه اروپا به اندازه بلغارستان هم آنها را تحویل نگرفت، این بدبینی بدتر هم شد.

شخصاً فکر می‌کردم رواج این همه تئوری توطئه ناشی از اتفاق نظر نانوشته نگرش‌های اسلامی و چپ ضدامپریالیستی ترکیه است. اما بعدها که کمی سریال ترکی دیدم این تردید به سراغم آمد که شاید این همه بدبینی ریشه در فرهنگ دیرین این کشور هم داشنه باشد.

در سریال معروف ارطغرل این مسئله بارز بود. دشمن در این سریال قادر مطلق بود. دو فصل اول این سریال خوش‌ساخت را با علاقه دیدم. از فصل سوم کلافه شدم و کلهم کنار گذاشتم.

از کاراکتر ارطغرل و سعادت‌الدین کوپک مخالف سرسخت او مثال بزنم. ارطغرل رهبر محبوب یک گروه است. آدم درستکاری است و اهداف او هم بر همه آشکار است. چیز پنهانی ندارد. سردار رشید اسلام است. دشمنی با ارطغرل عموماً هزینه دارد چون به منزله دشمنی با لشگر اسلام تلقی خواهد شد. اما همین ارطغرل که با هزار ترفند و هوشمندی نقشه جنگی را می‌ریزد، یاز هم از پشت سر سعادت کوپک به او خنجر می‌زند و نقشه او را لو می‌دهد.

سعادت‌الدین کوپک وزیر رذلی است که مشغول خیانت به همه سیستم است. به سلطان خود خیانت می‌کند. بارها نقشه برای کشتن ارطغرل می‌کشد. در ضمن محرم اسرار کوپک بودن هزینه هم دارد. او شرم‌آورترن خیانت‌ها را مرتکب می‌شود و اگر سلطان بفهمد خائنان را از هست و نیست ساقط می‌کند. اما اسرار و اهداف سعادت‌الدین کوپک تا آنجائی که من توانستم سریال را تحمل کنم از همه پنهان می‌ماند. گوئی او قادر مطلق است.

در صحنه‌ای که ارطغرل با هزار مکافات به جنگ کافران می‌رفت، با یک اشاره انگشت سعادت‌الدین کوپک صدها نفر از نیروهای به ظاهر خودی از پشت سر به او خنجر زدند و بعد به پایگاه خود برگشتند و آب هم از آب تکان نخورد. جل‌الخالق!!

در عالم واقع دشمن هم آدم است. پس لاید چنین تصویری از قدرت مطلق مدیون یک فرهنگ عمیقاً دشمن‌محور است. در ضمن واقف هستم که برداشتی چنین بی‌پروا از تاریخ و فرهنگ دیرین یک ملت آن هم بر اساس یک سریال حقیقتاً نوبر است. اما در مورد رواج تئوری توطئه و حضور این همه دائی‌جان و مش‌قاسم در ترکیه کنونی مطمئن شدم.

در عین حال اهل فیلم و سریال هم نیستم. ارطغرل را هم یک دوست تشویق کرد ببینم. سریال ترکی این خوبی را دارد که زبان ترکی من هم بهتر می‌شود. اما همین تجربه ضربه سنگینی بود که دیگر از این ریسک‌ها نکنم. 

با همه اینها خوب کردم ریسک کردم. دیروز پنج قسمت اول سریال یارگی را یک نفس و پشت سر هم دیدم. حقیقتاً سریال خوش‌ساخت و فوق‌العاده‌ای است. بازی‌ها عالی است. وکیلی که در محاصره گرفتاری‌هاست و هیچ کس او را باور نمی‌کند چنان در نقش خود فرو رفته است که بیننده را تمام و کمال با خود همراه می‌کند. یک زیبایی معمولی هم دارد و فیلم نمایش مُد نیست.

نقش دادستان و رئیس پلیسی که به طرز افراطی آدم‌های درستکاری هستند خیلی خوب پرداخته شده است. دشمن قادر مطلق نیست. حسادت دادستان رقیب امری کاملاً آشناست که با رعایت اصول اداری زهر خود را می‌ریزد. از کلیشه‌های رایج در این سریال چندان خبری نیست.

در همین پنج قسمت با سرنوشت کسانی آشنا می‌شویم که در محل کار خود آدم‌های بسیار باهوش و با ذکاوتی هستند و مو را از ماست بیرون می‌کشند. اما از کارهای خلاف فرزند و برادر و خواهر خود که زیر یک سقف زندگی می‌کنند و رابطه خوبی هم با هم دارند بی‌خبر هستند. ترکیب آن ذکاوت و این بی‌خبری خیلی زیبا و روان بیان شده است.

توکل به خدا، امیدورام در ادامه آب قاطی آن نکرده باشند. مثل داستان ارطغرل از آب در نیاید که کم کم به نظرم ‌رسید نقش اردوغان را در هزار سال گذشته بازی می‌کند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت اول :

دوست کرمانی من پست را به شکل پابلیک ننوشتند و طبیعتاً نه می‌توانم از ایشان نام ببرم و نه متن ایشان را اینجا بگذارم. فقط دوستان مشترک خواهند دید.

در ضمن یک دلیل هم دارد که این همه ذوق‌زده شدم. این روزها واقعاً به چنین چیزی نیاز داشتم. خیلی بی‌حوصله هستم. کمی هم دپرس شدم. مشکلی در حوزه کار خودم دارم. راستش در این فکر بودم این مشکل را با کدام رفیق دیرین مطرح کنم تا دیگری بعداً نگوید چرا به من نگفتی. فکر می‌کردم سر من دعوا خواهد شد. فقط همینقدر بگویم که دو تن از قدیمی‌ترین دوستان وقتی در جریان قرار گرفتند بار دوم حتی به تلفن من هم جواب ندادند. یکی جوابی نوشت که هنوز در شوک آن هستم. در جایگاهی نیستم و درست هم نیست که از این دوستان طلبکار باشم. ولی مواجعه با این توهم خیلی دردناک بود. نیاز به فضای متفاوتی داشتم تا فراموش کنم. اهورامزدا این سریال دیدنی را به من هدیه داد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

دانشگاه خواجه نصیر برای دانشجویانی که بالاخره بعد از دو سال روی دانشکده را دیدند، کادوئی به رسم ورود به دانشگاه داده است. این کادو شامل ماگ و شیشه کوچک الکل و ماسک قابل شستشو و یک پین  است.  (عکس : کامنت اول)

زیبا و خوب هم بسته‌بندی شده بود. من بودم این چند وسیله را به عنوان یادگار ورود به دانشگاه برای همیشه نگهداری می‌کردم.

اما این کادو حاوی یک کتاب نالازم و کیلوئی هم بود که "حسابی" نظر من را جلب  کرد. وقتی کتابی را به دوستی هدیه می‌دهیم، همزمان حاوی سلیقه خودمان و شناختی است که از دوست خود داریم. اینها هم کتابی را داده‌اند که هم نشانه فهم آنهاست و هم نشانه شناخت آنها.

کتاب نوشته ایرج حسابی پسر محمود حسابی است. همان پسری که آبروئی برای پدر خود هم نگذاشته است. همان پسری که سالهاست کسب و کار پُردرآمد "یادگار پدر" را پیشه کرده است.

کتاب را تورقی کردم، حاوی همین خزعبلاتی است که بعضاً به عنوان نشانه شارلاتانیسم در شبکه‌های اجتماعی دست به دست می‌شود. در این کتاب پسر از پدر خود که سناتور رژیم سابق هم بود تصویر مردی عاشق را ساخته است که هم در جهان علم شهره خاص و عام بود و هم یک ایرانی اصیل بود و هم سخت پایبند دین اسلام و مذهب شیعه.

روی کتاب نوشته است : «تنها نمونه مورد تائید ناشر و بنیاد پروفسور حسابی. دارای برچسب هولوگرام».  هولوگرام سازمان چاپ و انتشارات وزارت ارشاد را دارد. ناشر کتاب هم انتشارات سازمان اوقاف و امور خیریه است. چاپی هم که به بچه‌ها داده‌اند، چاپ نود و ششم است.

هر دانشگاهی یک بخش عریض و طویل فرهنگی دارد. تا همین چند سال پیش شناخت این بخش از فرهنگ، چاپ و نشر آثار فله‌ای کسانی مثل محمد تقی جعفری بود که اساساً برای نخواندن منتشر می‌شود.

اما به نظر می‌رسد تصمیم گرفته‌اند کمی به‌روز شوند. ایرج خان حسابی هم حسابی رگ خواب آنها را به دست آورده است. کتاب "استاد عشق و پدر علم فیزیک و مهندسی در ایران" را توی کاسه آنها گذاشته است.

کاری که "یادگار حسابی" با اینها می‌کند حقشان است. فهم‌شان از علم و فرهنگ و دانش شایسته همین اظهارات ناحسابی است. اما اینکه تصمیم‌گیریان بخش مثلاً فرهنگی یک دانشگاه صاحب‌نام چنین بی‌خبر از بدنه جامعه است و چنین سر کار می‌رود، لزوماً خبر خوبی نیست.

این کتاب در نهایت فقط یک هزینه روی دست جامعه می‌گذارد. دم و دستگاه یادگار هم خرج دارد. در مقابل سایر ریخت و پاش ها هم چیزی نیست. در ضمن اگر چاپ 96 فعلی به 960 هم برسد، شصت نفر هم آن را نخواهند خواند. کسانی هم که می‌خوانند و یا تورقی می‌کنند بیشتر برای کشف خزعبلاتی است که نقل آنها اسباب انبساط خاطر هم می‌شود. اما خدا عالم است در چه بخش‌هایی چه آدمهای واقعاً حسابی چنین اینها را محاصره کرده‌اند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در این ویدیو کوتاه و کمتر از هشت دقیقه جناب یونس شاملی به نکات بسیار مهمی در خصوص زبان تُرکی اشاره کردند. مطرح کردن این بحث‌ها برای کسانی که دغدغه زبان تُرکی دارند از اوجب واجبات است. پیشنهاد می‌کنم دوستان حتماً ملاحظه بفرمائید.

سخنان ایشان به تُرکی است و علی‌الاصول من هم باید به تُرکی نظرم را در این خصوص بنویسم.  اما چون تُرکی یکی از مهمترین و تاریخی‌ترین زبان‌های ایران است، به نظر من ضرورت دارد چنین مسائلی را با رفقای غیرتُرک خود هم خیلی شفاف در میان بگذاریم. بر همه ما که دغدغه آزادی و عدالت داریم واجب است به شکل شفاف با یکی از مهمترین جلوه‌های تمامیت‌خواهی یعنی معیارهای دوگانه مبارزه کنیم.

در ایران چنان جا افتاده است که صحبت از سرنوشت زبان فارسی در تاجیکسنان و افغانستان و سمرقند و بخارا عین میهن‌دوستی است، اما اگر کسی از تجربه جمهوری آذربایحان و ترکیه برای آینده زبان تُرکی در ایران سخن بگوید، بلافاصله با القابی مواجه می‌شود که صد البته شایسته تمامیت‌خواهان است.

جناب شاملی در این سخنان به مسئله زبان در دو کشور ترکیه و آذربایجان و رابطه آن با تُرک‌های ایران پرداخته‌اند. در بخشی می‌گویند عُمر زبان تُرکی مدرن در جمهوی آذربایجان سی سال است، اما عُمر زبان تُرکی مدرن در جمهوری ترکیه صد سال است.

در ادامه به این موضوع اشاره می‌کنند که زبان تُرکی چند سال زبان رسمی عثمانی بود. به نظر من همه اهمیت مسئله برای ما در همین صد سال گذشته است. میراث کلاسیک بحث دیگری است.

در ضمن عُمر زبان مدرن عربی هم صد سال است. عمر زبان مدرن فارسی هم صد سال است. طبیعی هم هست، طی پانصد سال گذشته کدام مفهوم مدرن علمی و فلسفی و حتی ادبی در منطقه ما رخ داده است تا زبان‌های ما هم حامل مفاهیم مدرن امروزی باشند؟ 

حتی نیاکان ما هم که به شعر و شاعری شهره بودند و آثار گرانبهائی از خود به یادگار گذاشتند، از فرم‌هائی استفا‌ده می‌کردند که جوابگوی نیازهای دنیای امروز نیست. کدام شاعر مدرن تُرک و فارس خود را اسیر غزل و قصیده و رباعی و مثنوی می‌کند؟ 

با این حساب صد سال گذشته تقریباً همه تاریخ مدرن شدن زبانهای این منطقه از جمله تُرکی است. و در حوزه تُرکی فقط در ترکیه این زبان زیر سلطه زبان دیگری نبوده است. حتی عمر سی ساله تُرکی مدرن در جمهوری آذربایجان هم چندان رها از سلطه زبان روسی نیست.

طی همین صد سال ناسیونالیسم ایرانی از میراث کلاسیک فارسی چنان برای کوبیدن سایر زبان‌ها استفاده ابزاری کرد که متاسفانه بسیاری باور کردند گویا قدرت فارسی مدرن هم از سعدی و حافظ و فردوسی است.

میراث کلاسیک هیچ تاثیر تعیین‌کننده‌ای در قدرت زبانهای مدرن کنونی ندارد. نمونه واضح آن مقایسه قدرت زبان فارسی در افغانستان و تاجیکستان است. در بحث "تاجیکستانیزه شدن زبان تُرکی در ایران" و "زبان تفکر" به تفصیل به این مسئله پرداخته‌ام.

نمونه جهانی برای این مسئله اتفاقاً جهانی‌ترین زبان کل تاریخ تمدن بشریت یعنی انگلیسی است. انگلیسی به مراتب بیش از آنکه زبان استعمارگران باشد یک زبان مستعمراتی بود. انگلیسی برای قرن‌ها زیر سلطه لاتین و فرانسه بود.

از منظر میراث کلاسیک، کل هست و نیست زبان انگلیسی در مقایسه با تاثیر و قدمت میراث یونانی به منزله تنقلاتی است که می‌توان هنگام تماشای فوتبال و ظرف نود دقیقه و بدون وقت اضافه همه آنها را دوره کرد و بازی را هم از دست نداد. (کامنت اول)

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت اول :

این روزها مشغول نوشتن مطلبی در خصوص دکتر براهنی هستم. طبعاً در فضای آثار ایشان قرار دارم. پاراگراف آخر مطلب هم متاثر از این فضاست. براهنی از این تیپ مقایسه‌های بی‌رحمانه و تند و تیز هم استفاده می‌کرد. یادش همیشه با ماست.

 

***

 

فرزانه روستائی ویدیویی به اشتراک گذاشته است و در بخش‌هائی از آن به سیاست‌های ضد امنیت ملی نظام پرداخته است. (کامنت اول)

برای او مطلبی با این مضمون نوشتم :  بدا به حال کشوری که یکی مثل تو از امنیت ملی آن بگوید و خوشا به حال نظامی که یکی مثل تو اپوزوسیون آن باشد.

در جواب نوشت منظور من را نفهمیده است و توضیح خواست.

چه عرض کنم؟ اگر ایران برای همه ایرانیان است، من حقیقتاً نمی‌دانم گفتگو با چنین نگاهی به امنیت ملی ایران را از کجا باید شروع کرد. طبعاً جواب ندادم.

از منظر سیاسی فرزانه روسئائی آدم پخمه‌ای است که چنین ادبیاتی را رسماً به زبان می‌آورد و چنین ناشیانه خارج می‌زند. اما حقیقت تلخ اینجاست که تمامیت‌خواهان غیرپخمه هم اینگونه فکر می‌کنند، اما به این وضوح خود را لُو نمی‌دهند. بعضاً با رنگ و لغاب ایران‌دوستی و حتی آذربایجان‌دوستی این مضامین را به شکل دیپلماتیک‌تر کوک می‌کنند. دو نکته را با آنها در میان می‌گذارم.

     1-            قریب به سی سال سیاست رژیم و بخش اعظم اپوزوسیون غیرتُرک آن حمایت از ارمنستان اشغالگر بود. ارمنستانی که بیش از 20 درصد خاک آذربایجان را اشغال کرده بود. آواره‌گی میلیونی آذربایجانی‌ها و جنایت‌هائی مثل خوجالی هم هیچ اهمیتی برای آنها نداشت.

     2-            بعداً نگوئید رژیم تعمداً به شکاف‌های قومی دامن می‌زند تا مردم را از آینده ایران بترساند. سطح فهم برخی از امام جمعه‌های رژیم از امنیت ملی ایران و بدنه جامعه ایران بسی بالاتر از فهم بسته و بشدت تمامیت‌خواه چنین اپوزوسیونی که بعضاً مصلحت ظاهری خود را هم نمی‌فهمد. مسئولیت عواقب این نگرش هم با خودتان است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

تکفیری‌ها

بعید می‌دانم در ادبیات این رژیم و طرفدارانش و ماله‌کشانش کاربرد کلمه‌ای به اندازه "تکفیری" مضحک باشد. اساساً هر مفهومی که نشانه پرروئی باشد آزار دهنده هم هست.

درست چند ماه بعد از بهمن 57 در عالی‌ترین سطح حکومت و به رسمی‌ترین شکل ممکن و بی‌هیچ شبهه و ابهامی ادبیات فرقه‌گرایانه تفکیری را رواج دادند و بر اساس آن حکم اعدام هم صادر کردند.

همه گروه‌ها و فعالان و شخصیت‌های شناخته شده کُرد را که با رژیم جدید مخالفت کردند رسماً کافر نامیدند. مسئله محدود به حزب مارکسیستی کومله و یا حزب غیرمذهبی و سکولار دمکرات نبود، مسئله حتی به مبارزه مسلحانه علیه رژیم اسلامی هم ربط نداشت. هر گروه و شخصیت مذهبی و غیرمذهبی جامعه سُنّی‌مذهب کُرد ممکن بود تکفیر شود، تکفیر هم شدند.

مرحوم شیخ عزالدین حسینی امام جمعه معروف مهاباد که هزاران مهابادی برای سال‌ها به او اقتدا کرده بودند و پشت سر او جمعه و جماعت برگزار کرده بودند، رسماً تکفیر شد.

در اینجا کارکرد این شخصیت‌ها و گروه‌ها محل بحث نیست، ادبیات فرقه‌گرایانه تفکیری محل بحث است. کافر و مشرک و مرتد در مذاهب اسلامی معانی مشخص و تعریف شده دارند. اما ادبیات تکفیری رژیم مقدس کاری به کفر و کافر نداشت، به وضوح و آشکارا فرقه‌گرایانه بود.

حزب توده و فدائیان خلق مارکسیست و خداناباور بودند. بعضی گروه‌های مارکسیستی به مبارزه مسلحانه اعتقاد داشتند. اما به طور معمول تکفیر نمی‌شدند، در نهایت به آنها مرتد می‌گفتند. و یا وقتی جبهه ملی با لایحه قصاص مخالفت کرد، بنیانگذار نظام این جبهه را مرتد اعلام کرد.

شایان ذکر است در مناظق کُرد هم چنین رفتاری سابقه داشت. بعضی آخوندهای سُنی‌مذهب شهرهای مذهبی‌تر کُرد دشمن کومله بودند. اما اعضاء کومله را تکفیر نمی‌کردند، مرتد می‌دانستند. در جنگ کوبانی هم داعش اعضاء پ‌ک‌ک را مرتدین پ‌ک‌ک می‌نامید.

مطابق احکام فقهی این اتهامات چندان بی‌مبنا نبود. متولیان دین کسانی را که پیشینه اسلامی دارند و بعداً از دین خارج می‌شوند و یا با مسلمات دین مخالفت می‌کنند، مرتد می‌نامند.

اما در کردستان حتی روحانیان سُنّی‌مذهب متدین را هم که با رهبران رژیم سابقه همکاری داشتند تکفیر کردند. مخالفان کُرد به شکل درهم از تهران تفکیر شدند، به عبارت دیگر شایسته ارتداد هم نبودند. یعنی از همان اول و از منظر تکفیرکننده‌ها دین و مذهب خانوادگی آنها چندان داخل اسلام محسوب نمی‌‎شد.

این نگرش دقیقاً برآمده از ادبیات تکفیری فرقه‌گرایانه است. بیان آن هم ماضی‌الضمیر تکفیرکننده را لُو می‌دهد که در شرایط عادی به تقیه اشتغال دارد.

نگرش رسمی و حکومتی در خصوص جنگ دو کشور اسلامی ایران و عراق هم که اظهرمن‌الشمس است. عباراتی مانند تمام اسلام در مقایل تمام کفر قرار گرفته است و صدام یزید کافر و فهد شاه عربستان کافر است ورد زبان بالاترین مقامات رژیم بود. کارهای "فرهنگی" و تبلیعاتی جنگ هم در ستادی استقرار داشت که سید محمد خاتمی فعال اصلی آن بود. همین چهره بعدها رئیس‌جمهور شد و به اتفاق سایر یاران خود زد تو کار اصلاحطلبی و  تعطیلی ایام فاطیمه و گفتگوی تمدن‌ها

به راستی! با بیش از چهل سال سابقه عملی و حکومتی و رسمی و قضائی تکفیری، اکنون با چه روئی به گروه‌ها و اشخاص غیردولتی دیگر که در نهایت مثل خودشان فکر می‌کنند تکفیری می‌گویند؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

باایمان‌ها و بی‌ایمان‌ها و شُل‌ایمان‌ها لطفاً بخوانند.

طبیعی است که اطلاعات خیلی از ما ایرانیان در خصوص روسیه و اوکراین بسیار بسیار محدود باشد. ارتباط چندانی نداریم و عموماً زبانشان را هم نمی‌دانیم. اما تردیدی هم نیست که به طور مشخص سرنوشت روسیه پس از پایان این جنگ برای همه کشورهای منطقه درست به اندازه کشورهای غربی و یا حتی بیشتر اهمیت دارد. اینکه روسیه به اهداف خود برسد یا نرسد، قطعاً در ایروان و باکو و تفلیس و دمشق و حلب و آنکارا و تهران با حساسیت فراوان دنبال می‌شود.

اگر روسیه شکست بخورد در باکو و تفلیس به اندازه کیف فضای شادمانی حاکم خواهد شد. در ایروان به اندازه مسکو و یا حتی بیشتر اعلام عزای عمومی خواهد شد. جنایتکار حاکم بر سوربه بی‌پدر خواهد شد. مردم سوریه جشن برپا خواهند کرد. همه چیز برای همه طرفین واضح و روشن است. حق و یا ناحق بودن روسیه هم چندان محل سؤال نیست. هر کشوری مسئله و منافع خود را لحاظ می‌کند.

البته نظر کمونیست‌های بقا بر میت را هم داریم که در هر حال دشمن امریکا و عاشق پوتین هستند. آن هم پوتین ملی‌گرائی که همه گرفتاری‌های فعلی روسیه را زیر سر بلشویک‌های کمونیست می‌داند. اینها اساساً متوجه منافع مرام خود هم نیستند. و طبیعتاً هیج آدم عاقلی از جمله پوتین خود را درگیر سرنوشت مصیب‌بار و غم‌انگیز این گروه جامانده در تاریخ نمی‌کند. طفلکی‌ها بیش از آنکه به تریبون آزاد برای اظهار نظر نیاز داشته باشند به بیمارستان‌های مجهز برای بستری شدن نیاز دارند. در این هنگامه هم هیچ دولتی خود را درگیر دوا و درمان میت‌هائی نمی‌کند که باریتعالی هم آنها را روی اتوماتیک گذشته است و الی‌الابد بقا بر میت را بر ایشان تجویز کرده است.

در خصوص رابطه روسیه و اوکراین چند نکته وجود دارد که تقریباً همه تحلیل‌گران بر سر آن اتفاق نظر دارند.

روسیه مهمترین جمهوری اتحاد شوروی بود. بعد از فروپاشی شوروی در محافل بین‌المللی از جمله شورای امنیت سازمان ملل روسیه جایگزین اتحاد شوروی شد. حق وتو به روسیه رسید. در عین حال روسیه وارث مشکلاتی هم شد. اگر به جای خونخواری مثل پوتین یک انسان نرمال و دمکرات هم در مسکو حاکم بود، باز هم نمی‌توانست از کنار این مسائل بی‌تفاوت بگذرد.

از یک روس دانشگاهی نکته جالبی شنیدم. می‌گفت بعد از فروپاشی اتحاد شوروی اغلب روس‌های مقیم جمهوری‌های اروپائی که متولد این جمهوری‌ها هم بودند بلافاصله خسرالدنیا والآخره شدند. قبلاً در این جمهوری‌ها موقعیت بالائی داشتند و بعضاً آقائی می‌کردند. اما بعد از فروپاشی به عنوان یک شهروند عادی هم مسئله‌دار شدند. باید جوابگوی اعمال و جنایات طیف گسترده‌ای از حاکمان روسیه از دوران ایوان مخوف تا استالین و برژنف می‌بودند.

بعد از فروپاشی عثمانی تُرک‌های مسلمان که بعضاً صدها سال سابقه زندگی در اروپا داشتند، با وضعیتی بدتر از این هم مواجه شدند. والدین بخشی از آنها متولد اروپا بودند. خود آتاتورک تا چند نسل اروپایی بود. اما به محض فروپاشی عثمانی عموم این مسلماتان با تحقیر از اروپا اخراج شدند.

به هر حال این یک هم یک واقعیت است. مردم مستعمرات آزاد شده قوم استعماگری را که فکر می‌کنند متعلق به فرهنگ پایین‌تر هستند به این راحتی تحمل نمی‌کنند. برعکس آن خیلی صادق نیست. مثلاً جمعیت بزرگ روس در قزاقستان بعید است همان احساس روس‌های لتونی و لیتوانی را داشته باشند.

این میان اوکراین به طور خاص مسئله دارد. این موضوع از گذشته هم شناخته شده بود. هانتینگتون در کتاب برخورد تمدن‌ها فصلی را به اوکراین اختصاص داده است و تفاوت‌های مهم شرق و غرب این کشور را تشریح کرده است و می‌گوید اوکراین عملاً کشور دو ملت است. تفاوت مذهبی و زبانی و وجود بعضی گرایش‌های شدیداً ضدروس در غرب اوکراین مسئلهای نیست که پنهان باشد.

به عبارت دیگر اوکراین هم صدرصد کشور علیه‌السلامی نیست. کشور مادر روس‌ها بعضی نگرانیهای مشروع در خصوص جمعیت روس این کشور دارد. همین اوکراین درخواست پیوستن به ناتو را هم داشت.

حال سؤال اینجاست. وقتی در اغلب محافل بانفوذ بین‌المللی حرف روسیه در خصوص اوکراین شنیده می‌شد، و حتی کشوری مثل آلمان به وضوح مخالف عضویت اوکراین در ناتو بود، چرا ولادیمیر پوتین دست به چنین بلاهت عُظمائی زد و به اوکراین حمله کرد؟ از شرارت‌ها و جنایت‌های  پوتین زیاد شنیدیم، اما کسی در هوش و ذکاوت او تردید نکرده است. چنین آدم باهوشی چطور مرتکب چنین بلاهتی شد؟

شگفت اینکه بعد از این هجوم ارتش روسیه هم لُو رفت. قبل از این جنگ کسی تردیدی در عظمت این ارتش نداشت و واقعاً تصور بر این بود که طی چند روز کیف اشغال خواهد شد. قابل پذیرش است که باند پوتین مقاومت جانانه اوکراینی‌ها را درست ارزیابی نکرده باشند. کمااینکه سایر قدرت‌ها هم غافلگیر شدند. اما پوتین از وضعیت ارتش خود هم اطلاع نداشت؟ چرا این تنِ لَشِ ناتوان خود را چنین لحت و عور وسط میدان فرستاد و بی‌آبرو کرد؟

امریکا سی سال پیش در جنگ اول خلیج و در هزاران کیلومتر دورتر از سرزمین اصلی خود با یک جنگ بسیار پیشرفته دنیا را شگفت‌زده کرد. برای اولین بار جهانیان شاهد پدیده‌ای به نام جنگ شبکه‌محور شدند. نیروی زمینی قدرتمند عراق حتی فرصت فکر کردن پیدا نکرد. نیروی هوائی این کشور اصلاً به هوا نرفت، روی زمین با جنگ الکترونیک خفه شد.

حال در سال 2022 ارتش صدها هزار نفری روسیه آن هم در مرز روسیه کارشناسان نظامی را از منظری دیگر انگشت به دهان کرده است. تا این لحظه تحلیل‌گران نظامی حتی متوجه یک ابتکار درخور توجه نظامی از طرف این غول بی‌شاخ و دم نشدند. ارتش روسیه چنان به گِل نشسته است که بیشتر اسباب مضحکه شده است. دنبال استخدام نیرو از جمع جنایتکاران بشار اسد هم رفته است.

با این حساب و بعد از این دیگر کسی برای تهدیدات پوتین تره هم خورد نخواهد کرد. جایگاه روسیه گُل بود به چمن بلاهت پوتین و ناتوانی ارتش نیز آراسته شد.

کاری که پوتین با این جنگ برای روس‌های بیرون از روسیه کرد، نظیر همان کاری است که رژیم ایران با شیعیان منطقه کرد. اکنون شیعه لبنانی و پاکستانی حرف حق هم برای سایر هموطنان خود بزند ابتدا از او خواهند پرسید وطن تو کجاست و بیرق تو کدام است و سرباز که هستی.

عرب‌های شیعه عراق با هوشمندی متوجه این موضوع شده‌اند و حساب خود را به تدریج جدا می‌کنند و دست‌پروره‌های رژیم دیگر مثل سابق اختیار اکثریت شیعه را ندارند. شاید روس‌های اوکراین هم در آینده همین راه شیعیان عراق را در پیش گرفتند و سر روسیه اینجا هم بی‌کلاه ماند. خاصه اگر روند پیوستن اوکراین به اتحادیه تسریع شود، اوضاع تماشائی‌تر هم خواهد شد. ممکن است بخش‌های جدائی‌خواه این کشور و حتی روس‌های کریمه به کلی قید مافیای حاکم بر مسکو را بزنند.

هیچ کس روسیه را چنین ضعیف و خوار نمی‌پنداشت. رئیس‌جمهور فرانسه پشت میز چند متری خدمت تزار گازی رسید تا بلکه رضایت دهد و جنگ نکند. صدراعظم آلمان و کل اروپا به هر وسیله‌ای متوسل شدند تا پوتین از خرس شیطان پایین بیاید و نیامد.

اکنون پروسه جهانی اتحاد علیه روسیه با اتحاد علیه داعش قابل مقایسه است. پوتین از بن‌لادن هم وضعیت بدتری دارد. در حالی که قدرتهای دیگر آماده امتیاز دادن به روسیه بودند، چرا پوتین خود و روسیه را چنین رسوای عالم کرد؟

جواب خیلی ساده است. این همه صغری و کبری چیدم تا بگویم جواب نه تنها ساده است، بلکه از ابتدا هم معلوم بود. متاسفانه یکی از بزرگترین کوتاهی‌های مراکز تحقیقانی جهان این بود که قبل از شروع جنگ این سؤال را با ناحیه مقدسه طب تا نجوم در میان نگذاشتند. اگر سؤال می‌کردند این همه آواره جواب نمی‌ماندند. با ضرس قاطع جوابی را دریافت می‌کردند که مو لای درز آن نرود : خدای مردم سوریه و خدای مردم حلب و خدای آن کودکان شیمیائی شده و خدای نگاه آن کودک در آمبولانس مگر اجازه می‌داد پوتین این قصاب سوریه درسته بمیرد و قبل از نفله شدن خود و ارتش جنایت پیشه‌اش چنین تحقیر و رسوا نشود؟

سرنوشتی بدتر از این در انتظار پیاده‌نظام پوتین هم هست که شهر باشکوه حلب را  برای سرپا نگهداشتن خاندان خون‌ریز اسد به خاک و خون کشیدند. آن کف بر دهان لبنانی هم عنقریب با حقارت نفله خواهد شد. عدالت دیر یا زود اجرا خواهد شد. فعلاً رئیس جنایتکاران اسیر بلاهت خودساخته است.

تردیدی ندارم که دوستان باایمان حتماً جواب من را می‌پذیرند. مشکل با برادران و خواهران بی‌ایمان و شُل‌ایمان است که ماشاالله کم هم نیستند و طبق معمول آزار دارند و مقدسات را به هیچ می‌گیرند و مدام ایجاد شبهه می‌کنند.

این بار هم خواهند پرسید : وقتی پوتین و نوکر او بشار اسد بمب بشکه‌ای بر سر مردم سوریه می‌ریخت، پس این خدا کجا بود؟ چرا همان موقع به داد بی‌پناهان نرسید؟ چرا این همه صبر کرد و به خرج ملت دیگری داد این مردم را ستاند؟

الجواب! والله چه عرض کنم. پیامبر اولوالعزم حضرت عیسی هم این سؤال را داشت. بالای صلیب ناله می‌کرد و از باریعتالی می‌پرسید ای الهی! پس چی شد قول و قرارهایمان؟ چرا من را ترک کردی؟

کلیسای نهنگ کاتولیک دو هزار سال است برای همین چند دقیقه آه و ناله مدام فلسفه می‌بافد. اما حتی یک حرف محکمهپسند هم برای این مرخصی‌های گاه و بیگاه الهی ندارد. گویا تعطیلات فقط برای مخلوقات نیست. جنایت در سوریه هم خورد به همین تعطیلات.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

امروز چهارده فروردین 1401 کلاس‌های دانشجویان دوره لیسانس دانشگاه تهران حضوری شد. قرار است اغلب دانشگاهها حضوری شوند. بعضی از دانشگاهها از 20 فروردین حضوری خواهند شد.

دانشجویان ورودی سال 98 این ترم سال سه را تمام خواهند کرد، اما فقط چند ماه روی دانشکده را دیدند. دختر من نهال ورودی سال 99 است و چند ماه دیگر سال دو یعنی نصف دوره لیسانس را تمام می‌کند، اما هنوز روی دانشکده را ندیده است.

کسانی که امسال کنکور می‌دهند، تقریباً کل دوران دبیرستان را در خانه درس خواندند و روی مدرسه را ندیدند. بدترین اتفاق در مدارس ابتدائی افتاد.  چند سال اول ابتدائی فی‌الواقع همه چیز در خود مدرسه قرار است اتفاق بیفتد و این بچه‌های از آن محروم شدند و حانواده‌ها هم دچار مشکلات مضاعف شدند.

دو سال و سه سال برای کسانی در سن و سال من فقط یک عدد است. اما برای دانشجویان و دانش‌آموزان دوران بسیار تاثیرگذاری است. کل دوره لیسانس که خاطرات و آموخته‌های آن برای تمام دوران با ماست فقط چهار سال است.

مسئولیت‌پذیری حاکمان رژیم مقدس طی این چهل و چند سال تابع یک اصل اساسی است. اگر بحرانی در ایران ایجاد شود که کمابیش محدود به ایران باشد، حداکثر تلاش خود را می‌کنند تا آن را انکار کنند و یا بسیار بی‌اهمیت جلوه دهند. اما همین که کل جهان و یا منطقه دچار مشکل مشابهی شد با سرعت برق و باد پُر رو می‌شوند. در داخل مردم را به امان خدا رها می‌کنند. در خارج برای سایر کشورها رهنمود می‌دهند تا مثل اینها موفق شوند. هیچ محدودیتی هم در فراخی رو ندارند تا بلکه اندکی ساکت بمانند.

هر دو اتفاق در کُرونا افتاد.  وقتی پاییز 98 این ویروس در چین یافته شد، ایران اولین کشوری بود که به مدد شرکت هواپیمائی ماهان‌ایر متعلق به باند امنیتی کرمانی‌های رژیم که بی هیچ شرم و حیائی خود را اصلاح‌طلب هم می‌نامند وارد ایران شد. ویروس در اغلب نقاط کشور و خاصه در قم گسترش یافت. تا روزهای اول اسفند 98 همه چیز را عادی جلوه دادند و به انبوه معرکه‌گیری‌های خیابانی و انتخاباتی خود پرداختند. تا اینکه مملکت به یک باره زمین‌گیر شد و مردم بی‌پناه ایران هزار هزار کشته دادند.

اما چند ماه بعد ایتالیا و چند کشور پیشرفته دیگر درگیر کرونا شدند، اروپا تعطیل شد. اینها هم بلافاصله و با سرعت برق و باد پُر رو شدند. وزیر بهداشت ابرچابلوس قبلی حتی گفت با او تماس می‌گیرند تا برای مهار کُرونا از تجارب ایران استفاده کنند.

عالی‌ترین فرمانده نظامی در تلویزیون ظاهر شد و رو به دوربین قابلمه‌ای را که مستعمان می‌نامید نشان داد و گفت کَرونایاب است و عنقریب به تولید انبوه خواهد رسید. گفت فعلاً این تکنولوژی برای استفاده داخل است اما بعداً کریمانه به داد جهان خواهیم رسید. به امریکائی‌ها هم نوید داد تحریم نخواهند شد. گویا طفلکی از منظر روحی و روانی با این فانتری به سر می‌برد که دست‌کم یک بار کلید تحریم دست او باشد و امریکا را ببخشد.

وقتی امریکا و انگلیس با کُرونا زمین‌گیر شدند دُز معرکه‌گیری اینها چنان بالا رفت که به فاصله کوتاهی دامن خودشان را برای تامین واکسن گرفت. واکسن‌های معتبر در این دو کشور با چنان سرعتی ساخته شد که حتی فرانسه با سابقه طولانی در ساخت واکسن هم پروژه خود را کنار گذاشت. اما پیشاپیش ورود واکسن امریکایی و انگلیسی ممنوع شده بود. مردم بی‌پناه ایران فوج فوج کشته دادند و موج پشت موج را سپری کردند. تا اینکه واکسیناسیون با واکسن‌های دست چندم چینی و برکت و فلان و بهمان با تاخیر فراوان شروع شد.

همه جهان اسیر کُرونا تمام تلاش خود را کرد تا مدارس و دانشگاهها هر چه سریعتر باز شود، اما این‌ها بعد از واکسیناسیون هم ول کن ماجرا نبودند.  مدتهاست در ایران اغلب کسب و کارها و اجتماعات به حالت عادی برگشتند، زیارتگاهها را هم باز کردند، اما از دانشگاه خبری نیست.

هیچ بعید نیست از فرصت کُرونا برای پوشاندن بی‌کفایتی‌های خود بهره برده باشند. خوابگاه و غذا و سرویس و آب و برق برای صدها هزار دانشجو کلی هزینه دارد. به هر حال از شکم آن یارو کف بر دهان لبنانی که نمی‌توان زد، اما می‌توان همه چیز را به کُرونا حواله داد و دانشجو را برای سه سال در خانه نشاند.

همین تعطیلات عید را ملاحظه بفرمائید.  چند ده سال است که با تعطیلات طولانی نوروز مسئله دارند. اتفاقاً امسال اغلب خانواده‌های خسته از تعطیلی چند ساله مراکز آموزش به راحتی می پذیرفتند تعطیلات محدود باشد و بچه‌ها به مدرسه و دانشگاه بروند. خاصه که صحبت از یک سویه جدید در چین است و ایران هم پیشگام شمار از شماره خارج امواج کُروناست. و هر خبری از سویه جدید علاوه بر گرفتاری‌های دیگر همراه با اضطراب سنگین برای خانواده‌هایی است که دانشجو یا دانش‌آموز دارند.

اما مسئولان نامحترم همه سیزده روز را به تعطیلات رفتند. در مدارس صحبت از طولانی شدن سال تحصیلی شد، اما تعطیلات سر جای خود ماند. حتی کلاس بعضی دانشگاهها از بیست‌ام فروردین شروع می‌شود، چون باید از سفر برگردند و یک هفته فرصت داشته باشند تا بعد از چند سال کلاس‌ها و خوابگاهها را سر و سامانی بدهند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

رضا براهنی

 

آخار بولاغ

سن سو کیمی هاوا کیمی تورپاغ کیمی

آرزیمیزین اورمانیندا چینار بویلو یارپاغ کیمی

اؤزگورلوگون یوروشونده یورولمایان ایاغ کیمی

گله جگین بئشیگینده گولومسه ین دوداغ کیمی

سؤزوموزون ساراسینین ساچلارینی ناخیشلایان دراخ کیمی

سن یئپرانماز اونودولماز سن بیر آخار بولاغ

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

صحبت از زبان فارسی شما دوستداران فارسی را یاد چه کسانی و چه آثاری می‌اندازد؟ آیا یاد هزار سال تاریخ این زبان و آثار سعدی و فردوسی و حافظ و مولوی و نیما و شاملو  و ساعدی و قائد و براهنی می‌افتید؟ یا بلافاصله فیل شما یاد روستای زادگاهتان می‌افتد و بعله! لیلا در وا کن مویوم، پشت در واکن مویوم، این چه در واکِردنه؟

در مورد زبان تُرکی در همچنان بر پاشنه‌ای می‌چرخد که قرار است لیلا وا کند.

دوباره عید آمد و باز به سبک دهها سال گذشته شاهد معرکه‌گیری رسانه‌های محلی‌کار فارسی‌زبان خواهیم بود. دوباره سکینه دایی‌قیزی‌خوانان آذربایجان تار و کمانچه در دست منتظر دعوت رسانه‌ها خواهند ماند تا این آهنگ محلی و خاطره‌انگیز "آذری" را برای حضرات بخوانند و در انتها هم یکی دو بیت از حیدربابای شهریار چاشنی چنین مراسم سطحی بکنند تا همه چیز دست شود.

در چنین مراسمی معمول است وسط اجرا چند دختر و پسر منوتویی و اخیراً ایران‌اینتلی یاشاسین یاشاسین‌گویان وسط صحنه بپرند و شلنگ تخته پرتاب کنند که مثلاً دارند آذربایجانی می‌رقصند. آهنک هم تمام شد هِرهِر و کِرکِرکنان از هم بپرسند : «اِ اِ اینقدر قشنگ رقص آذری بلد بودی و به ما نگفتی؟» او هم جواب بدهد : «آخه مامانم آذری است».

ممکن است کسانی بگویند صد سال تُرکی‌ستیزی این زبان و این فرهنگ را به این حال و روز انداخته است که در مرحله "لیلا در واکن مویوم" باقی بماند. این نظر سرشار از کژتابی است.

در کدام حوزه زبانی این منطقه برای اساطیر و داستان‌ها آثاری در حد اپرای کوراوغلو ساخته شده است؟ در چند حوزه زبانی منطقه موسیقی پاپ و راک صدها میلیون بیننده روی یوتیوب دارد؟ زبان تُرکی بیش از صد سال است از پیشگامان ورود مفاهیم مدرن در حوزه‌های هنر و ادبیات و شعر و موسیقی است. شمار بزرگان شناخته شده این حوزه‌ها از شماره خارج است. بدیهی است که تُرکی یک زبانی محلی نیست، موسیقی آذربایجان هم مطلقاً موسیقی محلی نیست.

پس چرا همچنان اسیر پنجره‌دن داش گلیر آی بری باخ بری باخ هستیم؟ چون احترام امام‌زاده با متولی است. وقتی بسیاری از فعالان تُرک شخصاً تصمیم می‌گیرند نهنگ خاورمیانه را نجات دهند باید هم انتظار داشت سطح درک از سکینه دایی قیزی بالاتر نرود.

یکی از مهمترین خدماتی که خیلی از ماها می‌توانیم به زبان تُرکی بکنیم این است که هیچ کاری با این زبان برای این زبان نکنیم. سکینه دایی قیزی را هم برای گوگوش و دار و دسته منوتو بگذاریم.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

روسیه علیه روسیه

زمانی یک طنزنویس ایرانی مطلبی نوشته بود که فقط مضمون آن یادم مانده است و همان مضمون را بسط می‌دهم که اتفاقاً بسیار جدی بود. نوشته بود اگر نظام ایران به سلاح هسته‌ای دست پیدا کند اولین قربانی آن مردم ایران خواهند بود و به همین جهت ایرانیان باید بزرگترین مخالفان چنین اقداماتی باشند. به چند نمونه از شاهکارهای مدیریتی حاج دکتر فیلدمارشال‌ها در عرصه اجرائی کشور اشاره کرده بود. تازه خروجی مدیریت‌هائی از این دست مستقیماً در دید انظار عمومی است. بعد گفته بود همین آدم‌ها آن پشت مشت‌ها به هسته‌ای‌کاری اشتغال دارند. نمی‌دانیم چه می‌کنند، ولی خوب می‌دانیم با کدام کیفیت مدیریتی مشغول انجام وظایف الهی هستند. اگر به نتیجه برسند، ممکن است قبل از اینکه تل‌آویو مطلع شود مردم نظنز هزینه گزافی پرداخته باشند.

جنگ اوکراین نشان داد خطر انبوه سلاح‌های هسته‌ای روسیه نیز کمابیش از همین سنخ است. لابد دم و دستگاه مافیائی پوتین سلاح‌های هسته‌ای روسیه را هم با همین کیفیتی نگهداری می‌کند که تدارکات دومین ارتش جهان در هجوم به اوکراین را مدیریت کرد.

من هم مثل اغلب شما دوستان اخبار را از رسانه‌ها دنبال می‌کنم. اما به اعتبار سایت و کانال "جنگاوران" مطمئن شدم و اغلب اطلاعات این چند روز را از همین کانال گرفتم. این نوشته هم بر اساس همان اطلاعات است.

جنگاوران یک پدیده کم‌نظیر در زبان فارسی است. امیدوارم به همین رویکرد نیز ادامه دهند. گردانندگان این سایت تحولات و اخبار نظامی را دنبال می‌کنند، اما تا کنون یک مورد هم ندیدم اعتقادات شخصی خود را در تحلیل مسائل نظامی دخیل کنند و یا دست‌کم به شکل غلیط دخیل کنند.

وقتی راجع به ارتش‌های منطقه می‌نویسند، از عرب‌ستیزی و تُرک‌ستیزی در نوشته‌های آنها اثری نیست. اگر کار درخشانی از کارآئی ارتش پاکستان ببیند با همان کیفیت می‌نویسند. اگر یک خلبان عرب مانور فوق‌العاده‌ای هنگام عملیات کرده باشد دقیقتاً با همان ادبیاتی به تحلیل کار او می‌پردازند که یک خلبان امریکائی این کار را کرده باشد.

تا آنجا که من متوجه شدم نویسندگان اصلی این سایت بعضاً روحیات ملی‌گرایانه هم دارند. مثلاً در جنگ اذربایجان و ارمنستان به نظرم بیشتر دل در گرو پیروزی ارمنستان داشتند. اما این روحیات در تحلیل حوادث جنگ و شگردهای نظامی طرفین تاثیر نگذاشت. شگفت اینکه خیلی از آریائیکاران به نوشته‌های آنها اعتراض می‌کردند که چرا این اندازه از کیفیت عملیات ارتش آذربایجان و کارآئی سلاح‌های پیشرفته ساخت ترکیه می‌نویسند.

باشنده کشوری هستیم که وقتی کسی راجع به شیوه اندازه‌گیری قطر کهکشان راه شیری هم اظهار نظر می‌کند حتماً آثاری از باورهای ایدئولوژیک و علائق او را می‌توان در این اظهارات یافت. مثلاً ممکن است در ادامه بگوید کوروش هخامنشی اولین کسی بود که در استوانه خود خبر از وجود چنین کهکشانی داد، اما عرب‌ها همان بخش استوانه را تخریب کردند. با این حساب بیش باد از این سایت‌های تخصصی و قابل استناد و معتبر در ایران.

بر همین اساس خیلی خیلی بعید است هجوم هیتلرگونه روسیه به اوکراین  تاثیری در تحلیل‌های این سایت معتبر داشته باشد. این روزها عملکرد نظامی ارتش روسیه کاملاً اسباب تعجب نویسندگان جنگاوران شده است.

در گذشته چپها ‌می‌گفتند امپریالیسم ببر کاغدی است. گویا این تشبیه بیشتر شایسته ارتشی است که نام آن هم لرزه بر اندام دیگران می‌انداخت. معلوم شد ارتش پوتین جز ویرانگری و کشتار فله‌ای آن هم به سبک جنگ اول جهانی کار دیگری بلد نیست.

در مواردی شیوه تدارکات این ارتش را حتی با جنگ اول و دوم مقایسه می‌کنند. کیفیت کامیون‌ها و نفربرهای آنها تحلیل‌گران را متعجب ساخته است. یکی از کارشناشان می‌گفت در اوکراین معلوم شد ساختار ارتش روسیه اندکی کیفی‌تر از ارتش سوریه و لیبی بود.

به نظر می‌رسد کیفیت و ساختار ارتش روسیه هم چیزی نظیر سایر اجناس روسی است. البته اگر غیر از ادوات نظامی و نفت و گاز محصول دیگری از روسیه در بازارهای جهان پیدا شود. ماشاالله بس که کیفیت و خریدار دارند.

البته در خصوص جنگ اوکراین به ظن قوی روحیه پایین سربازان ارتش متجاوز در زمین‌گیر شدن آنها هم مؤثر است. قطعاً سربازان روس هر کدام یکی یک پوتین نیستند و انسان هستند و می‌دانند به کشوری تجاوز کردند که بیشترین نزدیکی فرهنگی و تاریخی را با آن دارند.

بر همین اساس پوتین با تمام توان غیرهسته‌ای خود تجاوز را شروع کرد تا هر چه زودتر به نتیجه برسد. اما اوکراین سوریه نبود. مقاومت جانانه اوکراینی‌ها بی‌کیفیتی ارتش پوتین را مثل دل جیگر زلیخا در معرض تماشای جهانیان قرار داد.

گوئی اوکراین تقاص سوریه هم هست تا بر همه جهانیان معلوم شود پوتین جنایتکاری بیش نیست و فقط ویرانگری می‌داند. در سوریه مردم مظلوم این کشور حتی ضدهوائی ابتدائی برای مقابله با هلی‌کوپترهای بمب‌بشکه‌ای‌انداز اسد و پوتین را هم نداشتند. پیاده‌نظام پوتین از ایران و افغانستان و پاکستان بود. کسی به شیوه جنگیدن و تلفات این فدائیان پوتین اهمیت نمی‌داد. غرب هم بیشتر نگران آوارگان بود.

حال سؤال این است. چنین ارتشی با چنین کیفیتی شایستگی انبار کردن هزاران سلاح هسته‌ای را دارد؟ به نظر می‌رسد بیش از بقیه کشورها روس‌ها باید نگران ارتش روسیه باشند که هر پادگان هسته‌ای آن یک چرنوبیل بالقوه است.

همسایگان روسیه و دارندگان این تکنولوژی هم باید نگران باشند، چون مسئله فقط سلاح‌های هسته‌ای نیست. نیروگاه هسته‌ای بی‌کیفیت ارمنستان بیخ گوش ماست. نیروگاه بوشهر خطری برای جنوب ایران و کشورهای همسایه است. گویا ترکیه هم ساخت چند نیروگاه هسته‌ای را به دم و دستگاه پوتین سپرده است.

دل شیر می‌خواهد آدم حتی در شرایط صلح هم نگران سلاح‌های هسته‌ای و نیروگاه‌های هسته‌ای سیستم مافیائی و دزدسالار و رجب صفروف‌پرور ولادیمیر پوتین نباشد و به آن اعتماد کند. اوج قدرت و تکنولوژی و کارآمدی این سیستم همین ارتش ویرانگر بوده است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

حس خوب

بیش از یک ماه پیش رفتیم مجتمع پایتخت تا یک شارژر و سیم رابط برای آیفون لعنتی بگیرم. می‌خواستم تا حدودی از اصل بودن آنها مطمئن شوم. اپل خدای آزار است. داخل پرانتز بگویم دیگر و هرگز از محصولات این شرکت طلبکار استفاده نخواهم کرد.

در آن حوالی جای پارک نیست، در ماشین نشستم و همسرم رفت و از فروشگاه "تیوا" خرید. گویا تیوا از معروفترین فروشندگان قطعه در این مجتمع است.

یک هفته بعد متوجه شدم شارژر اشکال دارد. شاید هم اصل نبود. اما حال و حوصله رفتن به پایتخت را نداشتم. دیروز با دخترم برای خرید دیگری به پایتخت رفتیم. همسرم قبلاً گفته بود بعد از این همه مدت هرگز روی مراجعه به آن فروشگاه را ندارد. با خودم گفتم علی‌الله! می‌روم و شاید قبول کردند.

پسری جوان شارژر را از من گرفت. امتحان کرد. محل شارژ گوشی را هم با دقت و حوصله تمیز کرد تا احیاناً اشکال از گوشی نبوده باشد. بعد به شخص تصمیم‌گیر مسئله و زمان خرید را گفت. او هم گفت معمولاً احناس فروشی را 24 ساعت گارانتی می‌کنند. اما بیآنکه از من که خریدار اصلی هم نبودم سؤالی دیگری بکنند و فاکتوری بخواهند، در نهایت احترام و بی‌هیچ شک و شبهه‌ای به حرفم اعتماد کردند و یک شارژر نو تحویل دادند. خیلی حس خوبی بود. بیش باد این همدلی‌ها و به همدیگر اعتماد کردن‌ها

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت اول

استفاده از محصولات اپل به عذابی برای من تبدیل شده است. در این ایام سخت و در این کشور اسباب عذاب مصاعف هم شده است. متاسفانه با سقوط ارزش ریال گوشی‌های مبایل بسیار گران شده است، فعلاً ناچارم تا روزی که آیفونم کار می‌کند از آن استفاده کنم. در اولین فرصت درپیتی‌ترین گوشی را به محصولات این شرکت طلبکار ترجیح خواهم داد. چرائی این نظر بماند برای پستی مستقل.

 

***

 

بی‌شرف‌های فرقه‌گرا، ماله‌کشان الدنگ! وقتی می‌خواهید مثلا ادای آدم‌حسابی‌ها را در بیاورید و بگویید خون اوکراینی از دیگران رنگین‌تر نیست، و احیاناً دوست دارید اندکی روی حسن نیت شما حساب شود، و نشان دهید ریگی به کفش ندارید، بهترین مثال سرنوشت فاجعه‌بار مردم سوریه است.

مردم سوریه هم با بی‌توجهی جهانی مواجه شدند، و هم بزرگترین مشکل همین اروپا که این روزها عشق مهاجر سفید اوکراینی شده‌ است پناه‌جوی بخت‌برگشته سوری بود.

و به سوریه همین پوتین هجوم برد که اکنون قصد فتح اوکراین را دارد. و شما ماله‌کش پیاده نطام همین پوتین در سوریه بودید که در تیراژ صنعتی آدم کشتند و بر سر این مردم بمب بشکه‌ای ریختند.

و اگر همچنان در اوج بی‌شرفی هستید و نام سوریه را نمی‌توانید ببرید، دست‌کم در خصوض یمن زر نزنید که فقط و فقط نشانه پوفیوزی و عطاالله مهاجرانی‌گری شما خواهد بود.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

دئیرلر گئچی جان هَولینده قصاب پیین آخداریر. ایندی بو های‌کؤوون ایچنده منده فورصت تاپیب آرزولارمی آخداریرام.

پوتین هیتلر کیمی اوکراینی باسدی، دونیا ساکت قالیدی. باتی‌دا اولدن معلوم اؤلان کیمی سؤز پهلوانی چئخدی و تحریمنن سورا الینن بیر ایش گلمدی.

ایندی نه اؤلار بیردن بیزدن بئله بیر خبر دونیایا یاییلا : نیویورک و لندن و پاریسین سکوتوندا، تهراندا و تبریزده و اورمودا روسیه سفارتی و کنسولوسلوقونون قاباغیندا یوزلر معترض اوکراینن پرچمی الینده روس‌اردوسونون تجاوزون شدتیله قئنیادیلار.

شعارلاردا بئله معنالی تنظیم اولموش اؤلا کی قره‌باغدان سؤز گئده و شوشادان وروب کئیف‌‌دن چئخا و تامام پوتین‌چی‌لری و اشغالچی‌لاری یانیب یاندیرا و سون گونلرین اؤلارا گوستره.

اؤ آت اؤغروسو پوتین‌نین تهرانداکی سفیری و لاوروفون آدامی‌دا حتماً تورکجه‌نی بیلَر، بیلمه‌سه‌ده بیلنلر یئتیرر، سؤرا ایکی قات یانیب یاخیلار.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

اوکراین و نشان دیگری از قدرت چپ

بحران روسیه و اوکراین کاملاً نشان از یک بحران بسیار بزرگ جهانی دارد، اما فقط دولت‌ها در تقابل با آن هستند و هیچ خبری از هیچ اعتراض خیابانی در جهان نیست. مخالفان چپ دلیل چنین سکوتی را به درستی متوجه چپ می‌دانند.

متاسفانه بخش‌هایی از چپ حتی نسبت به مقابله کاملاً مشروع ناتو با جنایات وحشیانه صربها در بوسنی اعتراض کرد، اما هر جنایتی پوتین در سوریه مرتکب شد چپ جهانی صُم و بُکم به تماشای آن نشست.

دلیل چنین رفتارهای چپ متاسفانه واضح است. چپ با همه بزرگی‌اش از عارضه بدوی و حتی سرطانی فرقه‌گرایی در عذاب است. چپ هنوز اسیر امریکاستیزی است.

چپ می‌گوید با من باش، هوگو چاوز باش، اگر کشور ثروتمندی را به لجن هم بکشی سکوت می‌کنم. بدتر از آن! ویرانگری و بلاهت‌ات را توجیه هم می‌کنم و گردن امریکا می‌اندازم.

چپ می‌گوید بر من باشی، حتی اگر درخشانترین ایده‌های چپ را به بهترین شکل هم اجرا بکنی باز هم با تو دشمنی می‌کنم.

دو مثال می‌زنم. سیستم درمانی و واکسیناسیون رژیم گذشته ایران فوق‌العاده بود، در مسیر بسیار درست و عدالت‌گرایانه بود، با سرعت تمام دورافتاده‌ترین روستاها هم به خانه‌های بهداشت مجهز می‌شد. چپ یک بار این سیستم را تائید کرد؟

ممکن است بگوئیم آن موقع چپ خیلی رؤیازده بود، اکنون چطور؟ سیستم درمانی ترکیه در زمان اردوغان پیشرفت شگرفی کرد. ایده درخشان چپ به بهترین شکل ممکن در این کشور پیاده شد. در ماجرای پاندمی هم کارآئی خود را نشان داد. اما قبل از پاندمی چپ‌ها و سوسیال دمکرات‌های ترکیه حتی چنین توسعه‌ای را مسخره هم می‌کردند، چون به دست آنها نبود.

اما طرفداران سرمایه‌داری هر ایرادی داشته باشند عارضه فرقه‌گرایی را ندارند. می‌گویند لازمه دمکراسی سرمایه‌داری است، اما لازم باشد برای موفقیت سیستم‌های سرمایه‌داری با ارزشهای دوران برده‌داری تئوری‌پردازی هم می‌کنند.

دو نمونه آن امارات و قطر است. در این دو کشور خبری از آزادی و دمکراسی نیست، خیلی از کارهای این دو کشور با کارگران خارجی از جنس برده‌داری است، اما در وصف پیشرفت این دو کشور کتاب هم می‌نویسند. کتاب تقدم آزادی (بخوان سرمایه‌داری) بر دمکراسی فرید ذکریا به فارسی ترجمه شد و دار و دسته محمد قوچانی کلی برای آن تبلیغ کردند. مرتضی مردیها تشنه این روشهاست و کتابی هم در این خصوص نوشت.

در ماجرای اوکراین هم از سنگ صدائی در بیاید از چپ صدائی در نخواهد آمد. چون دولت اوکراین و مخالفان روسیه عموماً راستگرا و بعضاً راستگرایان افراطی هستند. موافقان روسیه در شرق اوکراین هم ظاهرا چپ‌گرا هستند. امریکا و انگلیس هم در راس مخالفت با روسیه هستند. چپ جهانی در چنین هنگامه‌ای همین که سکوت می‌کند و نزده نمی‌رقصد جای شکرش باقی است.

با همه اینها ماجرای اوکراین چیز دیگری را هم ثابت کرد. غیرچپ‌ها جز از طریق پول و سرمایه و تبلیغات گسترده هیچ نفوذی بر وجدان‌های بیدار و معترض جوامع خود ندارند. توان تحرک اجتماعی غیرچپ‌ها معمولاً متعلق به بخش‌های راسیست و ترامپیست و لمپن و دیگرستیز آن است که بیشتر اسباب آبروریزی است.

دشمنان عصبی چپ صبح تا شب چپ را متهم به سکوت می‌کنند، و کار درستی هم می‌کنند، اما خود ناتوان از هر نوع تحرک مدنی و گسترده و مدرن هستند. کسی هم نیست به آنها بگوید بسم‌الله! این گوی و این هم میدان، این بار شما پیشگام شوید.

چپ همچنان پیشرو و بالنده است. زنده باد چپ. مُرده باد اشکال بزرگ و فرقه‌گرایانه چپ.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

از نگاه یک روس

در خصوص درگیری روسیه و اوکراین تشنه خواندن یک مقاله درجه یک هستم که همه چیز را در پوتین و ناتو و نگرانی‌های غرب خلاصه نکند. شاید شما سراغ داشته باشید و ناحیه مقدسه طب تا نجوم را از یک حیرانی بزرگ نجات دهید. حتماً موضوع فراتر از مسائلی است که می‌شنویم. دلایلم را می‌نویسم.

همه آنچه گفته می‌شود بر اساس دو محور است. اول اینکه پوتین یک دیکتاتور زورگو و جنایتکار است که قطعاً هست. و دوم هم نگرانی غرب و جهان از احتمال بروز یک فاجعه دیگر که این هم نگرانی کاملاً موجهی است.

اما این وسط یک مسئله مهم بی‌جواب می‌ماند. روسیه کره شمالی نیست، روسها ملت بزرگ و بافرهنگی هستند. یعنی چنین ملتی اختیارش را یکسره دست یک دیوانه داده است؟ یعنی همه روسها یکی یک پوتین هستند؟ یا ناگفته‌هایی این وسط وجود دارد که به گوش ما نمی‌رسد؟

اجازه بدهید در عالم خیال خودمان را جای یک روس وطندوست بگذاریم و ببینیم که از منظر او چه اتفاقی می‌افتد.

می‌دانم و واقف هستم که بحمدالله همه ما نلسون ماندلا هستیم، ولی لطفاً موقتاً و برای دقایقی حقوق بشر و دمکراسی و احترام به حقوق سایر ملت‌ها و قوانین بین‌المللی و این حرفها را فراموش کنید. می‌دانیم وقتی لازم باشد و پای منافع در میان باشد اغلب کشورها سر و ته یک کرباسند. دمکراتیک و غیردمکراتیک هم ندارد. همین امریکای دمکراتیک یک اسرائیل در این منطقه دارد که کل سازمان ملل و قطعنامه‌های شورای امنیت آن را پشمک هم حساب نمی‌کند. رسماً سیستم آپارتاید دارد، به ریش جهان هم می‌خندد.

و در ضمن میدانم ماشاالله همه ما از ملیگرائی و این چیزهای عقب‌افتاده جهان سومی عبور کردیم و جمگلی ژان پل سارتر هستیم، اما لطفاً دقایقی کوتاه بیایید تا بتوانیم در نقش یک روس روسیه‌دوست ظاهر شویم.

اتحاد جماهیر شوروی یک تناقض عجیبی در درون خود داشت که اتفاقاً روسها بیش از بقیه گرفتار عواقب آن شدند. اتحاد شوروی عملاً یک امپراتوری بود، اما بعضاً مثل کشوری هم اداره می‌شد که گوئی همه آحاد کشور ملت واحد است. طوری اداره می‌شد که گویا هرگز دچار فروپاشی نخواهد شد. مثل ایالات متحده امریکا چند ایالت داشت، اما تعیین مرز ایالت‌ها بعضاً مثل تعیین مرز استان‌های ایران بود.

در ایران مطابق تقسیمات سنتی و از گذشته‌های دور هرمزگان جزو فارس بود. اما امروز فارس و هرمزگان دو استان مستقل هستند. فرض کنید خدای نکرده روزی یک شبه بلوائی از آسمان نازل شود و ایران به تعداد استانهای موجود به کشورهای مستقل تبدیل شود. هرمزگان یک کشور و استان فارس هم کشور دیگری شود. آنوقت ارتباط فارس با خلیج فارس و آبهای آزاد قطع خواهد شد. کمر کشور فارس خواهد شکست.

همین الان اگر مسئولان در تهران یک اپسیلون هم احتمال بدهند روزی هرمزگان مملکت خواهد شد، دوباره کل هرمزگان را با یک بخشنامه به فارس متصل می‌کنند و به هیچ اعتراضی هم وقعی نمی‌گذارند و لازم باشد به شدت سرکوب می‌کنند و در نهایت آب از آب تکان نمی‌خورد.

می‌دانم این مقایسه بسیار افراطی است، اما برای بیان منظور فایده دارد. چون در اتحاد شوروی کمابیش همین رفتارهای استانی هم صورت می‌گرفت. همه جمهوری‌های اتحاد شوروی مثل استونی و لتونی نبودند.

اگر روس‌ها احتمال چنین روزی را می‌دادند آنوقت کشور نهنگی مثل قزاقستان را که از غرب اروپا بزرگتر است و کلی منابع طبیعی دارد و برای روسها هم این منابع شناخته شده بود، همینطوری برای قزاقها می‌گذاشتند؟ اتحاد شوروی پایگاه فضائی خود را هم در قراقستان مستقر کرده بود. قزاقستان مناطق روس‌نیشین با جمعیت قابل توجه روس داشت. می‌توانستند دست‌کم نصف این کشور را فقط با یک خط دستور به روسیه ملحق کنند و آب هم از آب تکان نخورد. قزاق‌ها هم شلوغ می‌کردند با سرنوشت تاتارهای کریمه مواجه می‌شدند.

از چهار کشورساحلی خزر که قبلاً عضو اتحاد شوروی بودند، روسیه کمترین سهم را از خزر برده است. اگر روس‌ها احتمال چنین فروپاشی را می‌دادند به ترکمنستان و آذربایجان و ازبکستان این همه سهم می‌رسید؟ آن هم با چنین منابعی در بستر خرز که از قبل هم برای روس‌ها شناخته شده بود؟

در زمان اتحاد شوروی بعضی جمهوری‌ها، جمهوری خودمختار درونی هم داشتند. روسیه خود یک فدراسیون بود. داغستان و مناطق چچن از همان زمان جزو روسیه بودند و خودمختاری داشتند. روسیه با همین فرمان نمی‌توانست بخشهای دیگری از قفقاز و گرجستان را هم ضمیمه خود بکند؟

حتی شاید جمهوری‌هایی مثل بلاروس که بسیار با روس‌ها نزدیک بودند را یک جمهوری خودمختار داخلی برای روسیه اعلام می‌کردند.

در مورد اوکراین حتی مسئله مشروعیت کافی داشت و بدون زورگوئی هم شدنی بود. مناطق روس‌نشین اوکراین همین الان هم نمی‌خواهند جزو اوکراین باشند. خیلی طبیعی بود این مناطق به جمهوری روسیه اتحاد شوروی ملحق می‌شد. این مناطق زمین‌های بسیار کیفی هم دارد.

داستان شبه‌جزیره بسیار استراتژیک کریمه هم چنین است. کریمه اساساً تاتارنشین بود. استالین اکثر تارتارها را با بی‌رحمی تمام قلع و قمع کرد و روس‌ها را به کریمه آورد. در زمان خروشچف چنان روسیه و اوکراین متحد به نظر می‌رسیدند که گویی دو استان شوروی هستند، کریمه هم خاصیتی در حد و حدود شهر آباده دارد. از استان روسیه جدا کردند و به استان اوکراین بخشیدند. اگر اندکی احتمال می‌دادند یک شبه شوروی از هم خواهد پاشید، چنین رفتاری می‌کردند؟ به نظر می‌رسد اساساً فهمی از شکاف ارتدوکس و کاتولیک هم نداشتند، بس که غرق ایدئولوژی کمونیسم بودند.

بینی و بین‌الله، اگر به جای روسیه زروگو و دیکتاتور و فلان بهمان، امریکا در چنین موقعیتی بود به مکزیک می‌گقت بفرما کریمه همچنان مال شما؟

در ضمن خیلی از جمهوری‌های دیگر هم سر مرزها با هم دعوا دارند. هر کدام از این جمهوری‌ها زور روسیه را داشته باشند دیگری را حسابی مچاله می‌کنند. معروفترین آنها آذربایجان و ارمنستان است. ارمنستان برای سی سال بیش از بیست درصد خاک آذربایجان را اشغال کرد.

در دریای خزر هم فقط ایران با بقیه اختلاف ندارد. آذربایجان و ترکمنستان حسابی با هم تنش داشتند و ظاهراً هنوز هم دارند. (گویا با وساطت ترکیه اختلافات اندکی تعدیل شده است) و یا جمهوری‌های آسیانه میانه هم از این اختلافات دارند.

بینی و بین‌الله، کدامیک از این جمهوری‌ها قدرت روسیه را داشتند به اندازه روسیه خویشتن‌دار بودند؟ کدامیک از کشورهای ساحلی خزر قدرت روسیه را داشت به کمترین سهم از خزر رضایت می‌داد؟

همین الان در ایران دولت و ملت می‌گویند نصف خزر از آن ایران است. ایران اگر زور روسیه را داشت تا نزدیکی آستاراخان می‌رفت. به سه کشور دیگر حداکثر اجاره پارک قایق تفریحی در ساحل خود را می‌داد.

با همه اینها فرض کنیم روسیه شر مطلق است. روسها هم شدیداً ملی‌گرا هستند. ولادیمیر پوتین قاتل مردم سوریه و حافظ بشاربشکه هم بزرگترین جنایتکار قرن است. که این یکی واقعاً درست است و پوتین جنایتکار است. 

و فرض کنیم در اوکراین همه عیسی مسیح هستند. اما همین اندازه هم نمی‌فهمند که روسیه مار زخمی است؟ روسیه هم مثل اغلب جمهوری‌های سابق مسائل حل نشده دارد؟ روسیه عملاً کشور تحقیر شده  و شکست‌خورده‌ای است که سایز اقتصاد کنونی آن در حد و حدود اقتصاد اسپانیاست.

حالا درست وسط این معرکه و روس زخم‌خورده اوکراین می‌خواهد عضو ناتو هم بشود. معنای آن این است که نانو در حدود پانصد کیلومتری مسکو مستقر خواهد شد. با خمپاره حوثی‌ها هم از این فاصله می‌توان مسکو را زد.

بینی و بین‌الله، امریکا این وضع را تحمل می‌کرد؟ آن انگلیس که این همه بالا و پایین می‌پرد سکوت می‌کرد؟ گویا فقط روس‌ها نباید زور بگویند.

این وسط دبنگ بودن و مشنگ بودن رهبران راستگرای اوکراین در دیوانه‌تر کردن پوتین نقش ندارد؟ واقعاً ماجرا از چه قرار است؟  یعنی روسیه طرف سیاه سیاه ماجراست؟ بقیه پاک و معصوم؟

اوکراین انبوهی از تسلیحات اتمی اتحاد شوروی را هم در اختیار داشت. با تشویق غرب داوطلبانه به روسیه پس دادند. لابد آن موقع هیچ تهدیدی احساس نمی‌کردند و لابد الان اتفاقاتی افتاده است که قشون روس آماده حمله است.

در همین گیرودار هم که رئیس‌جمهور طناز اوکراین خودش را هم نمی‌تواند درست و حسابی کنترل کند مدام می‌گوید اوکراین دست از تلاش برای عضویت در ناتو برنخواهد داشت. ماجرا جیست؟ الان در همین ایران خودمان باقر قالیباف هم می‌فهمد در چنین حیص و بیصی نباید از این حرفها زد. اسرائیل هر روز ایران را در سوریه و در داخل کشور می‌زند، اما اینها مرتکب اقدام شتاب‌زده نمی‌شوند و هر حرفی نمی‌زنند.

در پایان گریزی هم به کربلای آذربایجان ضروری است. یعنی وقتی صحبت از مشکلات کشورهای سابقاً جزو اتحاد شوروی است حتماً باید از آذربایجان گفت. حقیقتاً سیاست‌ورزی حیدر علی‌اف و پسرش الهام علی‌اف را باید ستود. پدر و پسر گویی دالانهای کرملین را بهتر از خود رهبران روس می‌شناختند. هرگز اجازه ندادند آذربایجان وارد درگیری‌هایی بشود که کاملاً خارج از توان این کشور است.

آذربایجان سی سال است به سرعت در حال غربی شدن است، همه شرکتهای بزرگ غربی را به آذربایجان آورده‌اند. حتی شرکتهای بزرگ نفتی بیج گوش روسها در خزر هستند. آذربایجان رقیب روسیه در صادرات گاز است. اما این کشور برای یک لحظه هم روس‌ها را نگران نمی‌کند. رهبران آذربایجان برآورد شگفت‌انگیزی از حد و اندازه کشور خود و توان مانور آن دارند.

در جنگ قره‌باغ گویی بیست و چهار ساعت رگ خواب پوتین را کنترل می‌کردند. در اوج پیشروی و در آستانه فتح خانکندی همین که احساس کردند حوصله خرس کرملین دارد سر می‌رود خیلی سریع سر و ته جنگ را هم آورند و متن‌مصالحه‌ای را که خود پوتین نوشته بود امضاء کردند. حق و حقوق بالائی هم گرفتند.

لطفاً در نظر داشته باشید ارمنستان یک کشور استثنائی است. هم قرارداد نظامی بسیار محکم با روسیه دارد، و هم محبوب همه کشورهای بزرگ غربی است. ارمنستان احتمالاً تنها کشور جهان است که غرب و شرق بر سر هر چیزی با هم دعوا داشته باشند، سر حمایت کامل از ارمنستان تفاهم دارند. در چنین فضائی فقط یک اشتباه و یک تندروی نقشه‌های آذربایجان را نقش بر آب می‌کرد. این سطح از سیاست‌ورزی خردمندانه آن هم در چنین منطقه‌ای حقیقتاً باورنکردنی است. (کامنت اول)

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت اول :

شما را بخدا من را به تاثیر چپ و روس‌پرستی و این چیزها متهم نکنید. اتفاقاً در این مورد خاص فکر می‌کنم اگر روسیه وارد این جنگ بشود و شکست سنگینی هم بخورد به نفع همه کشورهای این منطقه است. تا اینجای کار هم روسیه به کشوری تبدیل شده است که رفتار داعشی از خود نشان می‌دهد. کشوری از منظر اقتصادی ورشکسته است، مار زخمی است و خطرناک است. با آن همه صنایع بزرگ مثل سعودی از فروش نفت و گاز گذران عمر می‌کند. پوتین برای روسیه آبرو نگذاشته است. اینها را می‌دانم، اما خواستم بگویم از منظر یک روس میهن‌دوست هم ممکن است قضایا آنطور که ما می‌شنویم نباشد. بقیه و مخصوصاً اوکراین هم چندان علیه‌السلام نیست. روسیه رفتارهای بسیار خویشتندارانه و متمدنامه با جمهوری‌های سابق هم داشته است.

 

***

 

دست مریزاد به مبتکران هشتگ منوفارسی، حقیقتاً کاری زیبا و تاثیرگذار کردند. سهم من این نوشته است که تقدیم این دوستان می‌کنم. در آن از تجربیات خودم ننوشتم، اما مخالفان باوجدان هشتگ را مخاطب قرار دادم که به درستی نگران آینده ایران هستند. برای این منظور بهترین کاری که به نظرم رسید بررسی نگاه به زبان فارسی در جمهوری آذربایجان و ترکیه و نزد کثیری از فعالان تُرک ایرانی است که تفاوت‌های بزرگی با هم دارند. از پیشینه فارسی و سخنان معروف دکتر شفیعی کدکنی تا قرائت فراداعشی از شاهنامه را بررسی کردم تا به چرائی این تفاوت بزرگ بپردازم.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

بزرگترین دستاورد چهار سال پیش رو نصیب آن وکیلی خواهد شد که قرار است دفاع کند. از همین چهار سال کلی شواهد سر هم خواهد کرد و مدعی خواهد شد موکلش فقط می‌گفت : «به شما نهار هم دادند؟ انشاالله قرار است عصر اعدام بشوید و مبادا بالای دار بالا بیاورید.»

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

خارج از تصور خارج می زند. خیلی پپه است. خدا بگم چه کارت کنه آقای مرتضی خان کاظمیان! آخر این چه مقاله ای بود سال 95 نوشتید؟ این بابا سایز این حرفها نیست. دکتر محسن رضائی هم نیست.  «اینجاخارج از تصور خارج می زند. خیلی پپه است. خدا بگم چه کارت کنه آقای مرتضی خان کاظمیان! آخر این چه مقاله ای بود سال 95»

 

***

 

سازمان عفو بین‌الملل اسرائیل را رسماً کشوری با سیستم آپارتاید اعلام کرد. آنچه عفو بین‌الملل اعلام کرد نشان می‌دهد اسرائیل با افریقای جنوبی دوران آپارتاید فقط یک فرق دارد، در آنجا سفیدپوستان اقلیت کوچکی بودند اما در اسرائیل یهودی‌ها اکثریت دارند. این اکثریت هم از راه تبعیض سیستماتیک حاصل شده است. عفو بین‌الملل می‌گوید اسرائیل از سال 1948 با سیستمی ظالمانه زمین فلسطینی‌ها را اشغال و بومیان را اخراج و جمعیت مهاجر را در سرزمین آنها جایگزین کرده است.

آنوقت رهبران کشورهای عربی مسابقه بهبود رابطه با اسرائیل راه انداخته‌اند. امارات حتی ویزای سفر بین دو کشور را برداشته است. امارات در یک باشگاه فوتبال آشکارا عرب‌ستیز اسرائیلی هم سرمایه‌گذاری کرده است.

وقتی ترامپ سر و صدای طرح معامله قرن را راه انداخت به عنوان یک دوستدار آرمان فلسطین خبرهای آن را دنبال می‌کردم. تقریباً تردیدی نداشتم که در این طرح امتیازات قابل توجهی به فلسطینی‌ها ارائه خواهد شد. امریکا می‌خواست نقش میانجی را داشته باشد و علی‌الاصول نباید طرحی به غایت یک طرفه ارائه می‌داد که فقط نژادپرستان مشمئزکننده‌ای مثل منشه امیر و بنیامین نتانیاهو با آن معرکه بگیرند. اما چنین شد، معامله قرن به طرز باورنکردنی مبتذل بود. افتضاح قرن بود. هیج آدم حسابی در جهان آن را جدی نگرفت. از بزرگترین مخالفان آن هم وجدانهای بیدار یهودی در سراسر جهان بود.

یعنی تیم ترامپ این اندازه ابله بود؟ یا روی حقارت و ماجراجوئی‌های فرقه‌گرایانه و ویرانگر حکومت‌های منطقه که فلسطین را کاملاً به حاشیه برده است حساب ویژه باز کرده بودند؟ گیرم چنین باشد، مگر چند صد میلیون عرب تن به چنین حقارتی می‌دهند؟ ترامپی‌ها این را هم نفهمیدند؟

حقیقتاً در چنین اوضاع و احوالی که اسرائیل در راستگرایانه‌ترین دوران خود به سر می‌برد، و یک نهاد بین‌المللی رسماً سیستم این کشور را آپارتاید می‌داند، تصمیمات کشورهای عربی خارج از تحلیل است و باورنکردنی است.

بعضی مسائل که هیچ اطلاعی از آنها نداریم فقط با پناه بردن به تئوری توطئه حل و فصل می‌شود. بعضاً هم با خوش‌خیالی می‌توان از قید سؤالی که جواب محکمه‌پسندی ندارد رها شد. بر همین اساس گاهاً با خوش‌خیالی فکر میکنم لابد کشورهای عربی پشت پرده با امریکا معامله بزرگی کردند. و امریکا تضمین داده است که اگر مثلاً ده سال با اسرائیل رابطه عادی برقرار کنند، برای تشکیل کشور فلسطین به طور جدی شروع به اهلی کردن سیستم آپارتاید اسرائیلی خواهد کرد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

مصاحبه طاها کرمانی با محمود احمدی‌نژاد در ترکیه نکات جالبی دارد. اکر ملاحظه نکردند پیشنهاد می‌کنم حتماً ببینید. چند نکته از این مصاحبه و حواشی آن به نظر من مهم رسید.

اولاً محل اقامت و محل این مصاحبه در دفتر آل‌البیت آقای سیستانی است. رئیس‌جمهور سابق ایران با کلی ماموران همراه به شهری رفته است که دولت ایران در آنجا امکانات کم ندارد، اما در چنین جائی اقامت و مصاحبه می‌کند.  تقریباً هر چه هم دل تنگش می‌خواهد می‌گوید.

در مورد قزاقستان به همه جهانیان رهنمود داد که باید نظر ملت‌ها را لحاظ کنند. اما وقتی در خصوص سوریه مورد سؤال قرار گرفت گفت همه طرفهای درگیر در ماجرای سوریه باید جوابگو باشند و چند کشور هم نام برد. طاها کرمانی به طور مشخص از او پرسید حتی ایران؟ احمدی‌نژاد خیلی واضح به این سؤال جواب داد. جالب اینجاست که حوادث اصلی فاجعه سوریه در زمان دولت او بوده است و به نکاتی هم از آن تاریخ اشاره کرد.

وقتی از نظرات خصمانه ایرانشهری‌ها در مطبوعات ایران و در ضدیت با آذربایجان از او سؤال شد گفت ایرانشهری‌ها در ایران عددی نیستند و فقط سر و صدا دارند. اما در ادامه طاها کرمانی هوشمندانه سؤال دیگری هم پرسید که این بار احمدی‌نژاد یکی از ایرانشهری‌ترین جواب‌ها را داد و از جمله گفت آذربایجان و ارمنستان هم جزو ایران فرهنگی بودند.

احمدی‌نژاد در استانبول وقتی سخنرانی خود را شروع کرد گفت آرزو می‌کردم تُرکی استانبولی را هم بلد بودم، در این مصاحبه به این نکته تاکید کرد و گفت البته تُرکی آذری را بلد است. این هم نشان می‌دهد اتقاقاً به این تیپ مسائل کاملاً حساب‌شده جواب می‌دهد.

مصاحبه بسیار خوبی است. طی این سالها من ندیده بودم احمدی‌نژاد از این منظر مورد سؤال قرار گیرد. ظاهرا دست بازی هم برای جواب دارد. احمدی‌نژاد هشت سال رئیس‌جمهور این نظام بوده است. وقتی در خصوص مسائلی مورد سؤال قرار می‌گیرد که خیلی مربوط به مسائل روز و درگیرهای باندی داخل حکومت نیست، جوابهای می‌دهد که بسیار اهمیت دارد.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

7/11/1400

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

حقوق استادان بسیار از دانشگاه‌های کشور از اول بهمن ماه امسال حدود سی درصد کم شد. امری باور نکردنی! آن هم در دو ماه آخر سال

ماجرا از این قرار است. از سالها پیش استادان دانشگاههای وابسته به وزارت علوم به تبعیض حقوق و مزایای خود با اساتید علوم پزشکی معترض بودند. در بودجه 1400 مصوب شد این مسئله تا حدودی همسان‌سازی شود. از خرداد سال جاری هم اجرائی شد. ضمناً وظایف و تعهدات و ساعات موظف استادان هم افزایش یافت.

اما با تغییر دولت اجرای مصوبه با اما و اگر مواجه شد. تا اینکه در پایان دی ماه خیلی از دانشگاه‌ها اعلام کردند بودجه‌ای برای این بند از حقوق تامین نشده است. حکم جدید برای اساتید زدند و رقم قابل ملاحظه‌ای از حقوق آنها را کم کردند. تاریج اجرای آن را هم از اول بهمن گذاشتند. حقوق کاهش یافته جدید را هم ظرف یکی دو روز فی‌الفور پرداخت کردند. صحبتی هم از کاهش تعهدات به میان نیامد.

دشوار بتوان مورد مشابهی در سیستم اجرایی کشور طی دهها سال گذشته یافت که در دو ماه آخر سال حقوق قشر مهمی از حقوق‌بگیران دولت چنین کاهش بیابد. شاید هم این اقدام کاملاً بی‌نظیر باشد.

بسیاری از صنوف دیگر از اینکه حقوق آنها افزایش نیافته دست به اعتراضات گسترده زنده‌اند، اما به نظر می‌رسد روی محافظه‌کاری بیش از حد صنف استادان دانشگاه حساب ویژه باز کرده‌اند که چنین بی‌محایا حقوق آنها را کاهش دادند. لابد از عکس‌العمل استادان دانشگاه‌های سراسر کشور خیالشان تختِ تخت است.

در شهری مثل تهران دریافتی کمتر از ده میلیون تومان کمابیش زیر خط فقر محسوب می‌شود. با این حساب فقط مراقب خواهند بود دریافتی استادان به زیر خط فقر نیفتد که بسی نمادین است و ممکن است سوژه مخالفان بشود.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

مهمان ناخوانده؟

چرا پوتین در سفر اخیر رئیس‌جمهور نظام این اندازه اینها را تحقیر کرد؟ حتی تا دم در هم برای استقبال نیامد. گویی سر میز با اهل و عیال نشسته بود و مهمان ناخوانده‌ای سر رسید. هیج عکس مشترکی از دو نفر منتشر نشد.

در ایران نظر دادن راجع به روسیه کار بسیار راحتی است. جواب‌های از پیش آماده هم همیشه در آستین است. روسها همیشه با کارت ایران بازی کردند و روسها بیشترین خاک را از ایران جدا کردند و روسها در پی تجریه ایران بودند و روسها سهم پنجاه درصد ایران از خزر را بالا کشیدند و از این حرفهای صد من یک غاز بی‌سر و ته و بی‌ارزش و سطحی‌نگرانه که متاسفانه بسیار هم رایج است.

در خصوص همین خزر حتی یک نفر هم نیست که بگوید روسیه مطابق طرح فعلی بعد از ایران کمترین سهم را دارد. روسیه از آذربایجان و ترکمنستان کمتر سهم برده است. اما سوزن کلی آدم ظاهرا باسواد روی این گیر کرده است که روسها نصف سهم ایران از خزر را بالا کشیدند.

در خصوص معامله با کارت ایران هم مسئله همین است. یک رسانه حرفه‌ای پا پیش نگذاشت تا مثلاً نشان دهد در مقایسه با غرب روسیه چقدر به متحدان خود وفادار ماند؟ آماری داریم تا نشان دهد مثلاً امریکائی‌ها بهتر با متحدان خود عمل کردند؟ آماری در دست داریم تا مثلاً نشان دهد پوتین بیش از رؤسای‌جمهور امریکا با مهمانان هم‌رده خود تحقیرآمیز برخورد کرده است؟

در همین برجام هم که ظریف معرکه گرفت روسیه ال کرد و بل کرد، راستی چرا از فرانسه حرف نزد؟ فرانسه کم کارشکنی کرد؟ علی‌الاصول کارشکنی روسها برای نزدیک نشدن ایران به غرب باید بیشتر قابل درک باشد.

به نظر می‌رسد در خصوص غرب قانون هر چه آن خسرو برای منافع خود کند شیرین بود رایچ است. اما تا اسم روسیه به میان می‌آید تحلیل‌های آبکی آماده یکی پس از دیگری آماده شلیک است.

روسیه یک کشور دمکراتیک نیست، اما هر کشور غیردمکراتیکی هم بی‌فرهنگ نیست. هر دیکتاتوری هم بی‌فرهنگ نیست. روسها ملت بافرهنگی هستند. پوتین هم در نهایت دیکتاتور و تزار خودخوانده و باتجربه چنین ملتی است. آدم باهوشی است و طبعاً آداب دیپلماتیک و جایگاه خود و کشور خود را هم خیلی خوب می‌داند. از آنچه در ایران هم می‌گذرد حتماً خبر دارد.

پوتین در اوج تنش با ترکیه عضو ناتو اردوغان را با معظل کردن بیشتر تحقیر کرد. اما در دیدار بعدی جبران کرد. برای آنگلا مرکل هم کِرم تحقیر را ریخت اما باید در نظر داشت دل پری هم از اروپا و طبعاً رهبر اروپا داشت.

پوتین آدمی است که در خفا گوش بشاربشکه قاتل صدها هزار سوری را گرفت و سوار طیاره کرد و به مسکو برد، اما در انظار عمومی تا حدودی او را آدم حساب کرد و مثل یک رهبر با او برخورد کرد.

آنوقت با رژیم فعلی ایران که کمابیش متحد روسیه است چنین رفتاری بکند؟ الان هم کاملاً یکدست شده‌اند و آشکارا نگاه به چین و روسیه را تبلیغ می‌کنند.

ممکن است بگوئیم پوتین مرکز قدرت را در ایران می‌شناسد و آدم‌های درجه دو را در شأن خود نمی‌بیند. این درست است، اما باز هم جواب سؤال نیست. چون حسن روحانی رئیس تدارکات قبلی را در مسکو داخل میوه‌جات حساب کرد و کمابیش مثل سایر رؤسای جمهور تحویل گرفت. در ضمن تدارکاتچی فعلی دُردانه کانون اصلی قدرت است.

پس مسئله چیست؟

هیج بعید نیست که مسئله به همین سادگی باشد که در تیتر مطلب نوشتم : مهمان ناخوانده!

اصلاً بعید نیست که پوتین مخالف این سفر بوده باشد و شرایط منطقه و جهان را مناسب چنین دیداری در چنین زمانی نداند و تلاش کند که سفر به آینده موکول شود. اما این ندیدبدیدها جفت پای خود را در یک کفش کرده باشند که حتماً باید "استاد سخن و استراتجیست بزرگ" با پوتین دیداری داشته باشد.

شایان ذکر است که چند ماه پیش باقر قالیباف هم کلی تلاش کرد و مدام با سفارت روسیه در تهران چانه زد تا بلکه عکسی با پوتین داشته باشد. نشد و او را تحویل نگرفتند. اینجا هم اشکال از پوتین بود؟ یا "سخندان" دیگری به کلی خارج می‌زد؟

هیچ بعید نیست که دیگران اینها را بیشتر از خودشان دانا فرض کرده باشند. هیچ بعید نیست که اینها هیچ از جهان ندانند، خارج از تصور ما خارج بزنند، کاملاً از مرحله پرت بوده باشند.

در همین سفر هم شواهدی برای تائید این مدعا در دست است. دست از پا درازتر یک قرارداد بیست ساله هم با خود برده بودند. خیلی‌ها کلی سر و صدا راه انداختند و معرکه گرفتند که ایران را فروختند و ترکمانچای دوم در حال امضا شدن است. اما معلوم شد طرف روس اصلاً در جریان نیست و یا آماده گفتگو در این خصوص نیست. سند ناخوانده را هم تحویل نگرفتند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

به نظر می‌رسد این یارو که در سوئد محاکمه می‌شود کم کم دارد می‌فهمد اتفاقاً عاقبت به خیر شده است. آن هم در سیستمی که خودی‌ها بیش از دیگران ادامه شرایط فعلی را ناممکن می‌دانند و توله‌ها را یکی یکی راهی کانادا می‌کنند. در عین حال حداکثر فهم این آدم از محاکمه عادلانه این است که متهم اندکی داخل آدم حساب شود. عمری در سیستمی بوده است که خود او هم شخصیتی نداشته است. بر همین اساس در جلسات اول دفاعیات جائی به یکی از مقامات دادگاه گفت اگر فلان مسئله را شما بپرسید حتماً پاسخ می‌دهم چون برای شخصیت شما احترام قائل هستم. آن مقام هم گفت شخص در اینجا دخیل نیست و دفاعیات شما کاملاً شنیده خواهد شد. اکنون اطمینان دارد حقوق انسانی او در این دادگاه به غایت عادلانه تمام و کمال محفوظ خواهد بود. و بعد از دهها جلسه محاکمه نهایتاً به ده بیست سال زندان محکوم خواهد شد. این گونه محکومیت‌ها در فرهنگ آین آدم برای چنان اتهاماتی شُکلات است. بعد هم که بیرون آمد سُر و مُر و گنده و طلبکارانه مدعی خواهد شد اولاً دیگران مسئول بودند و او هیچ تقصیری نداشت، در ثانی برای هر خطائی هم که همچنان قبول ندارد سالها مجازات سنگین!! زندان را تحمل کرده است. و رو هم که نیست، حتی ممکن است از یک کشور غربی برای تضمین امنیت خود و ادامه زندگی درخواست پناهندگی بکند. 

مابقی هم جریان دادگاه را دنبال می‌کنند. به حجم نفرت از خودشان آگاهی کامل دارند. خوب می‌دانند چه کاشته‌اند و چه طوفانی درو خواهد شد. هیچ بعید نیست در ادامه این داستان رده‌های درجه دو تجربه این یارو را به فال نیک بگیرند و ....

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در این ایام سیاه کُرونا که هر روز عزیزی را از دست می‌دهیم، به طرز باورنکردنی دلم هوای مناسک سوگواری سنتی را می‌کند.

در شرایط معمول از تشریفات نالازم و پُرهزینه ختم و عزا  دل خوشی نداشتم و ندارم. گفتی‌ها را در این یادداشت نسبتاً کوتاه گفتم. اما می‌خواهم از دوستان فارس و عرب و کُرد و ترکمن و افغان و بلوچ که احیاناً این یادداشت را ملاحظه می‌کنند خواهشی بکنم. لطفاً اگر اطلاعاتی از منطقه خود دارید یاری کنید تا مطلب اندکی متنوع‌تر و پربارتر شود.

از مناسک فعلی تهران و شهرهای بزرگ آذربایجان دل خوشی ندارم. چند سال پیش مراسمی در سنندج دیدم که شگفت‌انگیز بود و در مطلب نقل کردم. مطمئن نیستم درست و دقیق برداشت کرده باشم و اگر دوستان سنندجی تذکر دهند تصحیح می‌کنم. از گیلان هم اطلاعاتی دارم که نوشتم.

اما یک مناسک سوگواری همدلانه را در یادداشت توضیح دادم که در ایران و توران و عربستان نظیری برای آن نیست. این مناسک به خودی خود تناسبی با زندگی شهری امروز ندارد. اما تردید ندارم، و اگر تردید هم داشتم با آنچه در سنندج دیدم مطمئن شدم، می‌توان از شیرازه چنین مناسکی الهام گرفت و با زندگی مدرن امروز متناسب‌سازی کرد و از تشریفات نچسب توأم با چشم و هم‌چشمی رها شد.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

عرض ادب خدمت رفقا

مرحوم پدربزرگ من مثل خیلی از پدربزرگها اهل مسجد بود. ایشان همه فرزندان و نوههای خود را تشویق میکرد که بیشتر به مسجد بروند و حتی‌الامکان نماز را در مسجد بگذارند. استدلالهای جالبی هم برای مسجد رفتن داشت. مثلا میگفت مسجد مثل قهوه‌خانه نیست که از خدا و پیغمبر در آنجا خبری نباشد. حضور در مسجد برای دنیا و آخرت انسان خاصیت دارد. و بعد نتیجه می‌گرفت عقل هم حضور بیشتر در مسجد را تصدیق می‌کند. اساساً معتقد بود همه دستورات اسلام چنین است.

در آن تاریخ استدلال عملی برای احکام اسلامی متداول بود. استدلال‌هائی مثل نماز نوعی ورزش است و وضو پاکیزگی است و یا "مطهرات در اسلام" شادروان مهندس بازرگان هم در همین راستا بود. با همه اینها به نظرم استدلال مرحوم پدربزرگم در خصوص اهمیت مسجد ساختار بهتری از آن استدلالهای علمی داشت.

ایشان میگفت : «اگر اتقاقی بیفتد و دو روز پشت سر هم نتوانم مسجد بروم، باز هم مسجد به دادم خواهد رسید. چون سایر مسجدی‌ها خواهند گفت فلانی را چه شده است؟ چرا مسجد نمیآید؟ خدای نکرده مریض نشده باشد؟ بعد از نماز حتماً باید به ملاقات او برویم» و در پی این استدلال برای هزارمین بار به حقانیت و عقلانیت تک تک دستورات و مناسک اسلام شهادت می‌داد.

کسی را یارای مخالفت با نظرات آن مرد خدا نبود. اما به راستی اگر ایشان در عصر شبکه‌های اجتماعی می‌زیستند چه می‌گفتند؟ مومن و کافر و زاهد و عاشق از اقصی نقاط عالم در این شبکه‌ها دور هم جمع هستند. هر آن هم اراده کنند جمعه و جماعت برقرار است. یا خود منبر می‌روند، و یا پای وعظ و خطابه دیگران می‌نشینند. کسی هم مدتی غیبت کند حتماً کسانی احوالپرس او می‌شوند. البته و لابد اگر آن مرد خدا اکنون در قید حیات بود سؤال می‌کرد اگر در همین فیس‌بوک از کسی برای مدتی خبری نشود و حال خوشی نداشته باشد، دیگران به ملاقات آی‌دی او می‌روند؟ و بعد برای هزار و یکمین بار حقانیت راه و روش خود را ثابت می‌کرد.

بی‌نهایت سپاسگزارم از دوستانی که بابت غیبت طولانی به طرق مختلف احوالپرسی کردند. بحمدالله حالم خوب است و هر روز مشغول خواندن مطالب دوستان هستم. گاهی حوادثی پیش می‌آید و آدم برای ماهها دل و دماغ نوشتن را از دست می‌دهد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

 

 


ارسال یک نظر