اینحا قبرستان بادَهتِئربه در اسالم تالش است. تقریباً همه نیاکان پدری همسرم اینحا آرمیدند. در هر سفر به طور مرتب به این مزارلیق میآئیم و برای درگذشتگان فاتحه میخوانیم. درختی که در انتهای تصویر میبینند یکی از دو نماد بادهتئربه است و یا بهتر است بگویم بود.
چند روز پیش تالش بودیم. روز اول که برای فاتحهخوانی رفتیم سر بریده این دو درخت باشکوه را روی زمین دیدیم. صحنه قتل بینهایت غمانگیز بود. تصاویر را در کامنت میگذارم. خوشبختانه از گذشته دو تصویر داشتم که کمابیش نشانه شکوه این دو درخت است. تصویر سوم هم پیکر بیجان یکی از آنهاست.
از اقوام و آشنایان در قید حیات روایت مستقیم دارم که از صد سال پیش این دو درخت درست به همین بلندی و باشکوهی بودند. با این حساب و با یک نگاه غیرکارشناسی دستکم دویست سال عمر دارند. کسانی که در آنجا بودند صحبت از صدها سال میکردند. تصاویر و تنه تنومند هم شاهدی بر عمر بسیار طولانی است.
گویا اوقاف و شهرداری و شورا و بخشدار و دهیار و در یک کلام هر چه ابلهیار تصمیمگیر است به این نتیجه رسیدند تنه درختان پوک شده است و در هر باد و طوفانی ممکن است بیفتد. و بعد فتوا به قتل آنها دادند. ظاهراً چند صد میلیون تومان هم فروختند. البته اطلاع دقیق از مبلغ ندارم.
مشاهده تنه سالم این یادگار درگذشتگان بر هر غیرکارشناسی هم گواهی بر سلامتی آن است. البته چند شاخه هر دو درخت دچار مشکل شده بود که گاهی در طوفانی روی قبور میافتاد. چه مشکلی پیش میآمد؟ رفتگان را دوباره میکُشت؟ در ضمن و به راحتی بخش پوسیده قابل هرس کردن بود.
به هیچ گوشه این سرزمین راه فرار از بیکفایتی خود باقی نگذاشتند. گوئی بر همه جا باران بلاهت میبارد. هر سفیهی گوشهای را اختیار کرده است و حکم میراند. قبرستان محلی هم دیگر در امان نیست.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
چند سال پیش کتابی در ایران منشتر شد که حاصل گفتگو با ابراهیم گلستان بود. بعد از آن نحوه برخورد و لحن گلستان بیشتر بر سر زبانها افتاد. گلستان بحمدالله جز خودش و یکی دو نفر دیگر کسی را قبول نداشت. بقیه را مثل نُقل و نبات با الفاظی چون نادان و احمق و بیشعور و بیسواد مورد عنایت قرار میداد. این لحن گلستان سخت مورد اعتراض بود. خاصه که خود گلستان راه به راه مرتکب همین صفاتی میشد که به دیگران نسبت میداد. اما یک بار در دفاع از لحن خود حرف درستی زد. متاسفانه هرگز نتوانستم منبع آن را پیدا کنم ولی در آن تاریخ جای معتبری خواندم و یادم ماند. گلستان گفت پس این کلمات برای چه به وجود آمده است؟ من وقتی فکر میکنم کسی بیشعور است چه باید بگویم؟ گرچه گلستان در دفاع از انبوه دسته گُلهای خود این حرف را میزد، اما اصل سخن درست بود. به هر حال این کلمات و مخصوصاً کلمات متداول در کوچه و بازار هم بخشی از زبان است. قطعاً احساس منحصربفردی را منتقل میکنند که به وجود آمدند. ادبیات اتوکشیده قادر به انتقال چنین احساسی نیست. با این حساب انسان باید گاهی خود را از این مناسبات رها کند و آنچه در دل دارد را فریاد بکشد و بگوید : مادرقحبهها! از اینکه اینطوری بگا رفتید آی دلم خنک شد، آی دلم خنک شد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دانستههای مطمئن ما از سوریه که از منابع رسمی هم نقل شده است این است :
1- تا همین چند روز پیش بشار اسد در عربستان سعودی بود. چنان از جایگاه خود غرّه بود که حتی به رجب طیب اردوغان رئیسجمهور بزرگترین دولت همسایه هم محل نمیگذاشت و دعوت او را نمیپذیرفت.
2- وقتی عملیات تحریر شام شروع شد، ایران و روسیه یا نتوانستند و یا نخواستند به مانند سال 2011 از بشار اسد حمایت کنند.
3- آشکارا معلوم شد بشار اسد با آن همه غرور ظاهری، بُزدلتر از این حرفها بوده است. بدون حمایت خارجی فقط 12 روز دوام آورد. در نهایت هم فرار را بر قرار ترجیح داد. در ضمن طی این دوازده روز هر دو طرف جنگ کمترین کشته را دادند.
4- بشار اسد ید طولائی در ترس دارد. در قضیه ترور رفیق حریری هم که متهم به آن شد سخت ترسیده بود. اخبار آن در خبرگزاریهای معتبر وجود دارد.
5- همین بشار اسد سال 2011 هم به شدت ترسیده بود. در اشاره به همین ترس و احتمال فروپاشی نظام اسد، فرماندهی که در همان تاریخ از ایران به سوریه اعزام شد، جملهای از خود نظام نقل کرده است که معروف است. به فرماندهان اعزامی گفته میشود سوریه مریضی است که خودش نمیداند مریض است و بروید مداوا کنید.
6- دیگر حساب دو دو تا چهارتاست. این آدم اگر همان سال 2011 به حال خود بود و "مداوا" نمیشد، ظرف چند روز فرار میکرد. دیگر نیم میلیون سوری کشته نمیشد. میلیونها سوری آواره نمیشد. سوریه چنین نابود نمیشد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
لینک حرف خامنهای :«اینجا»
***
کانال فرانسوی آلمانی Arte یک گزارش بسیار دیدنی از پکاکا پخش کرد. گزارش در آلمان تهیه شده بود. در این گزارش با موافقان و مخالفان در خصوص سبک سازماندهی پکاکا و نحوه تامین بودجه و شیوه عضوگیری با خانوادههای اعضاء و کسانی که از حزب جدا شدند و یا برای عضوگیری آن کار میکنند، مصاحبه میشود. برای کسانی که این سازمان را میشناسند هم یک گزارش فوقالعاده است. سرشار از اطلاعات درجه یک است. امیدوارام دوستان زباندان و مخصوصاً آلمانیدان گزارش را ببینند و یک مطلب خوب در خصوص آن بنویسند. من بیشتر از این نمیتوانم تحریم فیسبوک را دور بزنم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
لینک Arte
***
ساعتی پیش شاهنشاه آریامهر اعلحیضرت همایون سیروس اول رضاشاه دوم پهلوی سوم با بنیامین نتانیاهو تماس گرفتند و گفتند : «بیبی! یاسمین میپُرسه با حملهای که تو به ایران کردی حالا ما باید کدام خلاء را پُر کنیم؟»
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت اول : حمله اسرائیل بعد از یک ماه سر و صدا انجام بالاخره شب سوم آبان انجام شد. طبعاً اعلیحضرت هم این میان دنبال همان خلاءای بود که قول و قرارش را داده بودند و قرار بود به اتفاق یاسیمن پُر کند. خبرگزاریها جواب نتانیاهو را منتشر نکردند. گویا یک جواب لمپنی به او داده و گفته است در حال حاضر فقط شما دو تا را کم داشتم و شما هم بهتر است فعلاً با خلاء یکدیگر مشغول شوید.
کامنت دوم : پهلوان پنبه به اربابان صهیونیست خود قول داده بود که اگر به ایران حمله کنند نظر به توانائی آباء و اجدادی خود اجازه نخواهد داد خلاء قدرت در ایران شکل بگیرد. اما طفلک را هیچ آدم حسابی در جهان داخل میوهجات حساب نمیکند. اکنون خودش مانده و هاربانویش و اراذل حقوق بگیرش. این هم گزارش بخش اسرائیل اینترنشنال ایران اینترنشنال از آن قول و قرار :«اینجا»
***
سخنرانی آرونداتی روی به هنگاه دریافت جایزه پن – پینتر
از متن :
و اکنون اینجاییم، پس از تمام این سالها، بیش از یک سال از آغاز نسلکشی دیگری میگذرد...برای تسکین عذاب وجدان جمعیشان نسبت به بیتفاوتی اولیهشان در برابر یک نسلکشی ایالات متحده و اروپا زمینه را برای یک نسلکشی دیگر آماده کردند. مانند هر دولتی در تاریخ که دست به پاکسازی قومی و نسلکشی زده، صهیونیستها در اسرائیل، که خود را «قوم برگزیده» میدانند، با انسانیتزدایی از فلسطینیان شروع کردند تا سپس آنها را از سرزمینشان بیرون کنند و به قتل برسانند.
نخستوزیر اسبق اسراییل «مناخم بگین» فلسطینیها را جانوران دوپا مینامید، اسحاق رابین آنها را ملخهایی خواند که باید له و لورده شوند، و گولدا مایر گفت چیزی به نام فرد فلسطینی وجود ندارد. وینستون چرچیل، آن جنگجوی مشهور علیه فاشیسم، گفت: «من نمیپذیرم که سگ در آخور حق نهایی به آخور را داشته باشد، حتی اگر برای مدت طولانی آنجا خوابیده باشد» و سپس اعلام کرد که یک «نژاد برتر» حق نهایی به آخور را دارد.
پس از آنکه آن جانوران دوپا، ملخها، سگها، و ناانسانها به قتل رسیدند، از نظر قومی پاکسازی و به گتوها رانده شدند، کشوری جدید متولد شد. این کشور به عنوان «سرزمین بدون مردم برای مردمی بدون سرزمین» جشن گرفته شد. دولت اسرائیل، مسلح به سلاحهای هستهای، به عنوان یک پایگاه نظامی و دروازهای به سوی ثروت و منابع طبیعی خاورمیانه برای ایالات متحده و اروپا مستقر شد. تصادف زیبایی از اهداف و مقاصد.
خب، حالا به جایی از سخنرانی من میرسیم که انتظار میرود برای محافظت از خودم، از «بیطرفی» و جایگاه مستقل فکریام، دچار مکث شوم. این بخشی است که از من انتظار میرود به یک معادله اخلاقی تن بدهم و حماس، گروههای نظامی دیگر در غزه و همپیمانشان حزبالله در لبنان را به خاطر کشتن غیرنظامیان و گروگانگیری محکوم کنم. و مردم غزه را که حمله حماس را جشن گرفتند، محکوم کنم. وقتی این کار را انجام دهم، همه چیز آسان میشود، اینطور نیست؟ خب، همه بد هستند، چه میتوان کرد؟ بیایید همهی طرفین را محکوم کنیم تا بعد برویم به خریدهای خانه برسیم.
خیر، من از شرکت در این بازی محکوم کردن [هر دو طرف] خودداری میکنم. بگذارید صریح بگویم. من به مردم تحت ستم نمیگویم که چگونه باید در برابر ستمشان مقاومت کنند یا چه کسانی باید همپیمانشان باشند.
متن کامل :
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
یک پیشنهاد به شهرداری تهران
حسن نصرالله در بیروت کشته شد. نصرالله دُردانه نظام بود. برای اینکه بدانیم او در این نظام چه جایگاهی داشت شاید داستان یک شعار کافی باشد.
روز قدس سال 88 یکی از رزوهای اوج جنبش سبز بود. در آن روزها حسن خمینی نواده بنیانگذار رژیم اندکی از مرکز قدرت فاصله گرفته بود. برای اولین بار هم شعار نه غزه نه لبنان در این روز سر داده شد.
جواب طرفداران حاکمیت به این فضا با این شعار بود : «سید حسن نصرالله، نواده روحالله» به عبارت دیگر با یک تیر دو نشان زدند. هم از اهمیت لبنان و حزبالله گفتند و هم به حسن پیام دادند لازم باشد او را از نوادهگی هم خلع میکنند و نواده حیّ و حاضر هم دارند.
حسن نصرالله چنین جایگاهی در این رژیم داشت. همه باندهای قدرت هم دوستدار او بودند. اما نزد قاطبه ایرانیان عنصر نامحبوبی بود. حتی محبوبیت رئیس سابق خود در سپاه قدس را هم نداشت. وقتی هم دهانش را باز کرد و گفت همه خرج و مخارج ما از ایران است محبوبیت او گُل بود به چمن هم آراسته شد.
به هر حال کشور در حال حاضر رهن کامل عاشقان حسن نصرالله است. حتماً و قطعاً به این فکر هستند که نام یک خیابان و یا بزرگراه مهم را به نام او تغییر دهند. مردم هم قطعاً از این نام استفاده نخواهند کرد. چه بسا مسئله را دست بگیرند و با آن جوک هم بسازند. یک پیشنهاد مرضیالطرفین دارم.
نام رسمی محله گیشا، کوی نصر است. همه تهران همچنان این محله را که محله مهم و بزرگی هم هست به نام گیشا میشناسند. این محله فقط در آدرسها و تابلوهای رسمی کوی نصر نام دارد. احدی از ساکنان محله این نام رسمی را به کار نمیبرند. پیشنهاد من این است که یک الله هم به این نصر اضافه کنند و نام گیشا بشود : کوی نصرالله!
هم سیستم راضی میشود که تکلیف شرعی خود را انجام داده است، و هم مردم اذیت نمیشوند. کسی جوک هم نمیسازد. چهل سال است کاری به نصرشان نداشتند چهل سال دیگر هم به نصراللهشان کاری نخواهند داشت.
کامنت زیر آخرین پست :
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اگر خدا هست، پس وقتی ماشین کُشتار جلاد دمشق و حزبالله لبنان به جان مردم بیپناه سوریه افتاده بودند و بعضاً آنها را محاصره کردند تا با سلاح شوم النصر بالجوع از گرسنگی بمیرند، این خدا کجا بود؟ چرا مردم سوریه را تنها گذاشت؟
اگر خدا نیست، پس چه این حکمتی است که اسرار قاتلان مردم بیپناه سوریه در جریان همان کشتارها و گرسنگیدادنها و شیمیائیکردنها افشا شده است؟ (کامنت اول)
اگر خدا هست، پس چرا اکنون مردم غزه را تنها گذاشته است؟ چرا انتقام قاتلان مردم بیپناه سوریه را از آستین قاتل مردم غزه بیرون آورده است؟
اگر خدا نیست، پس این چه امیدی است که در دل بسیاری هست و یقین دارند "یدالله فوق ایدیهم" و دیر یا زود امثال بنیامین نتانیاهو هم با حقارت نفله خواهند شد؟
توضیح : در خصوص نفله شدن حسن نصرالله و احتمالاً ماهر اسد که به شکل یک کامنت در این آدرس منتشر شد :
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
خیلی خوشحال هستم که این نوشته در شماره 14 مجله تریبون چاپ شد. از فردا و در بخشهای کوتاه مطلب را اینجا منتشر خواهم کرد تا دوستانی که فرصت محدودی دارند بتوانند به مرور ملاحظه کنند.
اصل مطلب طولانی است. با ضمائم خود نَفَس نسخه چاپی مجله را برید. حتی شنیدم گردانندگان مجله فداکارانه بعضی نوشتههای خود را کنار گذاشتند تا جا باز شود. اگر روزی نسخه صوتی هم داشته باشد واهمه دارم بخشی از تارهای صوتی محسن رسولی به شهادت برسد. 😊
هنگام نوشتن تمام تلاش خودم را کردم تا نظر شخصی خودم را دخیل نکنم. با مثالهای متعدد استدلال کردم بسیار سادهلوحانه است رأی آذربایحان به پزشکیان قومیتی ارزیابی شود. معنای این رأی بسی فراتر از این حرفها بود. این رأی در چهارچوب یک گفتمان ملّی و نه قومتیی ارزیابی شدنی است.
در انتهای مقاله نوشتم اکنون دو راه پیش روی کسانی است که دغدغه آینده ایران را دارند. یا با رای بسیار معنادار شهرهای مهم آذربایجان همان برخوردی خواهد شد که نظام بعد از دوم خرداد 76 با رای مردم ایران کرد و نتیجه را هم دیدیم. و یا به تحلیل آنچه در شهرهای مهم آذربایجان گذشت پرداخته خواهد شد تا زمینه برای گفتگوی متمدنانه فراهم شود.
برای شروع چنین گفتگوئی طبعاً نمیتوان در دوران شادروانان محمدعلی فروغی و احمد کسروی ماند و برای آینده کشور هم نسخه پیچید. اوضاع به کُلّی تغییر کرده است. مشخصاً در خصوص جامعه تُرک ایران مهملات نژادپرستانه ناسیونالیسم تباه و ایرانسوز موسوم به ناسیونالیسم ایرانی باید کُلّهُم روانه زبالهدان تاریخ شود.
از فردا و به مرور و در همین صفحه (کامنت اول)
پُست و کامنتها در فیسبوک
رفسو 01/14
پُست و کامنتها در فیسبوک
رفسو 02/14
پُست و کامنتها در فیسبوک
رفسو 03/14
پُست و کامنتها در فیسبوک
رفسو 04/14
پُست و کامنتها در فیسبوک
رفسو 05/14
پُست و کامنتها در فیسبوک
رفسو 06/14
پُست و کامنتها در فیسبوک
رفسو 07/14
پُست و کامنتها در فیسبوک
رفسو 08/14
پُست و کامنتها در فیسبوک
رفسو 09/14
پُست و کامنتها در فیسبوک
رفسو 10/14
پُست و کامنتها در فیسبوک
رفسو 11/14
پُست و کامنتها در فیسبوک
رفسو 12/14
پُست و کامنتها در فیسبوک
رفسو 13/14
پُست و کامنتها در فیسبوک
رفسو 14/14
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اگر ژینا اهل کاشمر بود
آیا جنبش زن زندگی آزادی از همان ابتدا بدون رهبری بود؟ شخصاً مطمئن نیستم چنین باشد. فقط مطمئن هستم که در ادامه راه انگلهایی چون رضا پهلوی و جریان بیلیاقت ارتجاع سلطنتی با انبوه بلندگوهای خود لطمه شدیدی به این جنبش مدرن و پیشرو زدند.
بسیار بسیار بعید است کشاندن مهسا ژینا امینی به گشت ارشاد ربطی به کُرد بودن او داشته باشد. اما کُرد بودن ژینا برای جنبش بسیار مهم بود.
از متن :
قبل از هر چیزی باید بگوئیم که ما مطمئن نیستیم شروع جنبش زن زندگی آزادی بدون رهبری بود. اطلاعات کافی در این زمینه منتشر نشده است. اما میتوان چند و چون مسئله را با یک جابجائی فرضی بررسی کرد.
فاجعهای که برای مهسا رخ داد، ممکن بود برای دختری اهل کاشمر خراسان هم اتفاق بیفتد. خانواده دختر کاشمری هم به مأمور ارشاد بگویند ما در این شهر غریب هستیم. مأمور عقدهای هم اتفاقاً آنها را غریب گیر بیاورد و عقده دختران تهران را سر او خالی کند.
اما وقتی این ماجرا سر و صدا کرد چه اتفاقی میافتاد؟ قطعاً حکومت دست روی دست نمیگذاشت. یک سناریوی کاملاً آشنا بلافاصله مو به مو اجرا میشد. انبوه مقامات محلی و امامان جمعه کاشمر و شهرهای اطراف و مقامات خراسان و علمالهدی با دامادش و فرماندهان نظامی و امنیتی دست به کار میشدند و هر چه آشنا و افراد بانفوذ در اطراف خانواده داغدار بود را پیدا میکردند و روابط و مناسبات این افراد را با نظام سبک سنگین میکردند تا به مناسبتترین شیوه ممکن مسئله جمع شود.
در پی آن دستهجات عزاداری جلوی منزل خانواده داغدار راه میانداختند و نقش صاحب عزا را بازی میکردند و قول مجازات خاطی را در اسرع وقت میدادند و پای آبروی نظام و کشور و بهرهبرادری دشمن را به میان میکشیدند. حتی بعید نبود این خانواده را در لیست خانواده شهدا هم قرار بدهند.
در هر حال خانواده داغدار کاشمری چنان از یمین و یسار و زمین و زمان تحت محاصره این همدلیهای تصنعی قرار میگرفت تا در نهایت مقصود اصلی حاصل شود. داغداران جلوی دوربین بیایند و از توجه و همدردی بیپایان نظام تشکر کنند. بعد هم بگویند این یک خطای انسانی است و در هر دستگاهی در همه جای دنیا از این خاطیان پیدا میشود و خوشبخانه قاتل دختر آنها نیز در اسرع وقت مجازات شد. سپس ضمن تشریح مبسوط ماجرای جورج فلوید در امریکا آروز هم بکنند دستگاه قضائی امریکا مثل دستگاه قضائی ایران استقلال کافی برای برخورد با فرد خاطی داشته باشد.
به این سناریوی آشنا حتماً در سقز هم فکر شده است. حتی به ظن قوی اقدام هم شده است. اما مشکل اصلی حکومت اینجاست که در کردستان از کسانی چون علمالهدی و داماد تحصیلکرده او هیچ خبری نیست.
مقامات حکومتی صاحب قدرت در سقز به دو گروه کلی تقسیم میشوند. یک گروه کُرد سُنّیمذهب طرفدار حکومت است. در مناطق کُرد این کُردهای صاحبمنصب عموماً نام دیگری دارند. و تنها چیزی که هیچ بهرهای از آن ندارند اعتبار مردمی است. حکومت هم به اندازه کافی عاقل است و در چنین مواقعی معمولاً چنین آدمهایی را واسطه قرار نمیدهد.
گروه دوم این مقامات که حاکمان اصلی شهر هستند عموماً از مناطق شیعه و برای رضای خدا و پیاده کردن اسلام رحمانی در سقز خدمت میکنند. این مقامات عملاً بیگانه از بدنه جامعه هستند. هیج سرمایه اجتماعی برای وساطت ندارند تا در چنین مواقعی بتوانند اندکی فضا را احساسی کنند. تازه این در شرایطی است که این مقامات بدنام نباشند و به اندکی خوشنامی شهره باشند. کیست که نداند چنین احتمالی چقدر اندک است. تنها کاری که از این مقامات بر میآید "پیشنهاد" با دست باز است. هر خانوادهای هم آبروی خود را به این راحتی قربانی چنین پیشنهادهائی نمیکند. خاصه اگر دُردانه او به قتل رسیده باشد.
برگردیم به کاشمر. ممکن بود خانواده کاشمری زیر بار نمایش سنگین حکومتی نرود. هر پیشنهادی را رد کند. اما چنین خانوادهای خیلی احتمال داشت که در کاشمر حمایت کافی نشود و حتی تنها بماند. و این دردناکترین بخش ماجراست. و این اتفاقاً زیباترین بخش ماجرا در سقز است.
در سقز، دهها شخصیت فرهنگی و سیاسی فعال در نهادهای مدنی، صنفی، معلمی و کارگری این شهر، و جمعیت انبوه چند هزار نفره از مردم که به دعوت این فعالان، و علیرغم همه تهدیدها در آرامستان آیچی سقز جمع شدند، نگذاشتند فریاد رنج خانواده ژینا نشنیده و ندیده بماند. گوئی یک دست نامرئی و یک پتانسیل دیرین این جامعه را رهبری کرد تا فعالان سقزی گرد هم آیند و مراسم را آنطور که شایسته یک همدردی واقعی است مدیریت کنند.
معمولاً هر کسی را در هر شهری میکشند مراسم کفن و دفن را بلافاصله امنیتی میکنند و حتی جنازه را در خفا خاک کنند. اما فضای شهر سقز و همدلی با خانواده چنان خوب مدیریت شد که حکومت فرصت این کار را هم نیافت. حتی اگر خدای نکرده خانواده ژینا هم به هر دلیلی قصد همکاری داشت، چنین شهری، فضائی برای نمایش حکومتی باقی نمیگذاشت.
شعار زن زندگی آزادی در مراسم تشیع جنازه ژینا و در چنین فضائی سر داده شد. دفعتاً به وجود نیامد. پشت این شعار دهها سال مبارزه و نارضایتی بود. و از دل آن یک جنبش سرزنده به پهنه کشور گسترش یافت و انقلاب مهسا سراسری شد.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
آذربایجان با ارمنستان برای احداث کریدور زنگهزور در حال مذاکره است. قدرتهای منطقهای و جهانی هم وساطت میکنند. چین و روسیه و ترکیه و اروپا هم به احداث چنین کریدوری تمایل دارند.
این کریدور برای ارمنستان هم منافع دارد. آذربایجان چنان از منافع ارمنستان مطمئن است که یک نوبت گفت اگر زنگهزور نتیجه نگیرد به فکر کریدور جایگزین از طریق ایران خواهد بود. ایران هم بسی خوشحال شد.
این میان اینها چرا این همه مرتکب جلز و ولز شدند؟ از چه میسوزند که مدام میگویند روس خیانت کرد و ترکیه فلان نقشه را دارد؟ چه دردشان است که از ارمنی ارمنیتر شدند و آشکار دروغ میگویند؟
میگویند با این کریدور ایران دچار خفگی استراتژیک میشود و راه کشور به اروپا بسته میشود. راه ایران؟ به اروپا؟ آن هم از طریق مرز ارمنستان؟ جلالخالق!!
گیرم هر چه میگویند درست باشد. اگر ارمنستان چنین قراردادی را به نفع خود بداند و امضاء کند چه خواهند کرد؟ برای تجات ارمنستان از دست ارمنیها به این کشور لشگر خواهند کشید؟
به راستی! شما که این همه عشق اروپا دارید و نگران خفگی هستید چرا از طرف شرق خزر به اروپا نمیروید؟
برای بخش بزرگی از ایران و حتی تهران چندان فرقی ندارد که از ارمنستان و گرجستان و روسیه بگذرند و به اروپا برسند، یا از طریق ترکمنستان و قزاقستان و روسیه عبور کنند. یعنی فقط همین چهل کیلومتر زنگهزور شما را دچار خفهگی استرانژیک کرده است؟
ایران برای رسیدن به اروپا چندین راه دیگر از طریق خشکی دارد. از راه ارمنستان هم تا کنون کسی به اروپا نرفته است. چنین راهی هم وجود ندارد. حتی به طور تاریخی بخش عمده مراودات ایروان با مسکو از طریق همین کریدور و از خاک آذربایحان بوده است.
درد شما خفهگی استراتزیک نیست. از نفلهگی تمامیتخواهانه در حال خفه شدن هستید. هیچکس به شما اعتماد ندارد. ارمنستان هم چنین اعتمادی ندارد. اگر این کریدور با همین مشخصات از خاک ایران عبور میکرد، ارمنستان محصور در خشکی، به اندازه شما که هزار راه دیگر هم دارید احساس خفگی میکرد؟
در صفحه سجاد
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
این نوشته در اصل یک پُست نسبتاً کوتاه فیسبوکی است که اسیر خودتحریمی فیسبوک شده است.
از متن :
المپیک پاریس برگزار شد. نتایج المپیک هم چیزی نظیر نتایج مسابقات یوروویژن است. المپیک از همان ابتدا طوری بنا شد که حتی درگیر مسابقات حرفهای هم نباشد. اما در عمل نتایج آن اسیر مناسبات دیگری شد...
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
مطمئن بودم پزشکیان از صندوق بیرون نخواهد آمد. چون نظام از درون دچار بحران میشود. با دوستان شرط بستم که اگر غیر از این بود یک سال در فیسبوک چیزی ننویسم. دیگر پُستی نخواهم نوشت. البته آن شرط شامل به اشتراک گذاشتن مطالب نهالستان نبود.
میدانیم در این کشور تقوای کسی از تقوای مقامات نظام بیشتر نیست. آنها هرگز طالب قدرت نیستند. اما اصرار زیاد باعث میشود احساس تکلیف کنند. در این خصوص هم اگر اصرار زیاد بود باب اجتهاد برای احساس تکلیف باز است.
این مطلب چهار بخش جداگانه و نسبتاً کوتاه دارد. هر کدام را خواستید مطالعه کنید. در انتها هم مطالب قبلی فیسبوک را ضمیمه کردم. دوست داشتم یک جا جمع شوند.
اگر حوصله خواندن هر 4 بخش را داشنید که نور علی نور. اما اگر برای یک بخش وقت دارید، بخش "رای آذربایجان قومیتی نبود" را توصیه میکنم. متاسفانه این بحث یکی از بدترین خطاهای این انتخابات بود. رای پزشکیان هر چیزی بود به جز رای قومیتی. حتی رای محلی هم نبود. اینگونه سادهسازی خطرناک است.
از مرحوم یحییخان صادقوزیری در کردستان تا عبدالناصر همتی مثال زدم تا نشان دهم رای قومیتی در جامعه تُرک ایران و خاصه آذربایجان زمینه اجتماعی ندارد. نوشتم نداشتن چنین زمینهای لزوماً مثبت و باعث افتخار نیست، در خیلی از موارد ضرر دارد. اما واقعیت همین است.
به سه پیامد ناخواسته اما بسیار مثبت این انتخابات اشاره کردم. یکی از آنها در ادامه جنبش مترقی زن زندگی آزادی است. وقتی این فرآیند دو ساله را از دور ببینیم، اتفاقاً جزو مواردی است که میتوان از آن تحلیل قومیتی کرد. و به ظرفیتهای مثبت و منفی سه جامعه کُرد و فارس و تُرک برداخت.
در بخش آخر هم نوشتم نه از پزشکیان و نه از کس دیگری کاری برنخواهد آمد. دو مثال ساده آوردم تا نشان دهم اساساً کار از کار گذشته است. و به نظر من فعالان آذربایجانی به این مسئله هیچ توجهی نکردند و طبعاً مسئولیت هم دارند.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
خدانور
روز دوم خرداد 76 مهمان شرکت زمزم مشهد بودم. مرکز اصلی پخش زمزم در خیابان کوهسنگی بود. از چند روز پیش مشغول راهاندازی کار جدیدی بودم.
در همان زمزم که وابسته به بنیاد است و همه مدیران آن از جناج راست رژیم بودند و بعضاً در ستادهای ناطق نوری فعالیت میکردند، یکسره در دفاع از خانمی داد سخن سر میدادم.
اول صیح از هتل لاله به سمت شعبهای در کوهسنگی راه افتادم. میخواستم برای اولین بار در این سیستم نام یکی از اینها را روی برگه رای بنویسم. اما همین که وارد شعبه شدم صحنههای عجیبی دیدم. طبعاً همه چیز در عالم خیال بود. اما همچنان این خیالات را با جزئیات به یاد دارم.
داخل شعبه تصویر شرارههای 67 گوئی روی یک پرده بزرگ سینما افتاده بود. خودم را زیر نگاه مهربانانه آنها حس میکردم. ساکت بودند. اما از سکوت آنها شنیدم که گفتند : این بود رسم رفاقت؟
دقیقاً یادم نیست چند بار رفتم و به هتل برگشتم. حال خوبی نداشتم. این صحنه مدام تکرار میشد. نمیگذاشت پای صندوق بروم.
شرارههای بیپناه 67 حق داشتند. آخر این یارو که میخواستم نام او را روی برگه رای بنویسم در همان ایّام وزیر تبلیغات بود. حتی یک کلمه سخن از او جائی ثبت نبود که دستکم از آن روزهای سیاه ابراز ناراحتی کرده باشد.
نشد! نتوانستم رای بدهم. اما به شرارهها گفتم : رفقای بهشتی اهل عهدشکنی نیستم. تا هستم یاد شما را فراموش نخواهم کرد.
میدانم این روزها نلسون ماندلا بودن مُد روز است. افکار من هم کهنه محسوب میشود. اما چه کنم که دست خودم نیست. گذشته گریبانم را رها نمیکند. غرق کینه آن قاتلان هستم. نمیتوانم فراموش کنم. از این پزشکیان شما هم بیشتر از طالبان آنها نفرت نداشته باشم کمتر نفرت ندارم. من همچنان دوره میکنم خدانور را و آیلار را و ژینا را و اسرا را و آیدا را و آن چشمهای زیبا را.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
عربلری نیه دعوت ائلیرسیز؟ عربین نه گوناهی وار گلسین سیزین بو اورمو ماتاهینا رای وئرسین؟ سورادا عباس آخوندی کابینهسینده وزیر اؤلسون؟ الله الله، مدد یا رسولالله
مگر بویورموسوز بؤ تراختوررون اؤیونلاری کیمی بیر فورصتدی؟ آمنّا، هاریکا، چوخدا گؤزل. منده آزچوخ باشا دوشورم، بیلیرم بولاری.
منیم دردیم آیری بیر سوزدی. تراختورون مربیسی حمیدرضا جلائیپور اؤلسا، صاحابی داریوش پیرنیاکان اؤلسا، اسپانسیریده امریکادا هوشنگ امیراحمدینین داییاوغلوسو اؤلسا، گئنهده توپ و میدان یُوزهیوز تراختورچی الینده.
بو میدانی تراختورچیدان آلا بیلمیرلر و آلابیلمزلر. حتی بیر دفعه دَنهدیلر. زلزله اولموشدی. نئچه پانآذری چالیشدی و بایراق اللّریندی آتیلاآتیلا استادیوما گیردیلر کی بعلی بیزده واریق!
آممّا ائله اؤ بیر دفعه اؤلدی. اؤخویان اولارا بیر میدان اؤخودی کی بو شکرلری صرف ائلمهغه داهی هوسلری قالمادی.
اؤ میدانین سلطانی تراختورچیدی. بونو هر کس بیلیر، بیلمینده بیلدی. آممّا والله بالله بو ماجرادا سیز دوشوبسوز بولارین تورونا. بویورسوز بئله دئیل؟ پس عربی نیه چاغیرسیز بو شرفسیز ایرانشهریلرین اؤینونا؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
حدود سه ربع از مناظره پزشکیان و جلیلی را دیدم. دیگر تحمل نداشتم. فوتبال هم بود که بسی مهمتر بود.
جلیلی فقط برای مردم یک مصیبت نیست. احتمالاً برای نظام هم یک احمدینژاد دیگر باشد. حرف زدن در خصوص جلیلی و افکارش وقت تلف کردن است. اما در مقایسه با پزشکیان آنچه جلیلی در چهارچوب افکار خودش میگفت کمابیش منسجم بود. میدانست چه میگوید. اطلاعاتی هم داشت. ایرادات خوبی هم گرفت که باید پزشکیان درست و حسابی جواب میداد.
اما پزشکیان نشان داد آدم بسیار بیسوادی است. خیلی هم لاتمنشانه حرف میزد. این یاور واقعاً جراج قلب است؟ واقعاً مدرک او کوپنی نیست؟
نکانی که جلیلی به پزشکیان میگفت درست بود. مؤدبانه هم بود. اینکه دولت پزشکیان دولت سوم روحانی خواهد بود سخن درستی است، درست هم نباشد حاوی هیج اهانتی نیست. دولت جلیلی هم دولت رئیسی خواهد بود. کجای این اهانت است؟ واقعاً پزشکیان معنی اهانت را میفهمد؟
پزشکیان همینقدر هم نفهید که اهانت تلقی کردن چنین سخنی اتفاقاً توهین به روحانی و دولت اوست که جملگی حامی درجه یک او در این انتصخابات هستند. حسن روحانی هشت سال رئیسحمهور این نظام بود. رسماً از پزشکیان حمایت کرده است.
احمدینژاد در آن مناظره معروف به مهندس موسوی گفت صحنهگردان کار او هاشمی رفسنجانی است. قصد تحقیر داشت. با یک لحن گستاخانه و بیادبانه هم این حرف را زد. اما مهندس موسوی ابتدا از هاشمی تعریف کرد و بعد گفت او شخص مستقلی است. این الفبای سیاست است که نباید به راحتی متحدان و حامیان خود را ضایع کرد.
پزشکیان شدیداً هم بیاطلاع نشان داد. این همه بیاطلاعی برای کسی که سالها وزیر و وکیل بوده است و علیالاصول باید در جریان زیر و بم مسائل کشور باشد حقیقتاً نوبر است.
باید توجه داشت که در مقابل پزشکیان جلیلی نشسته بود. این جلیلی در این نظام هم تا کتون یک شغل آبرومند نداشته است. هر جا هم بوده گُل کاشته است. زمانی مثلاً دیپلمات نظام بود. با همه اینها چند سال پیش علیاکبر ولایتی سوگُلی نظام هم او را سکه یک پول کرد و گفت کشور را با مذاکرات خود به فلاکت کشاند.
لحن پزشکیان هم چندان محترمانه نبود. اتفاقاً جلیلی محترمانه حرف زد. طبیعی است که این دال بر محترم بودن کسی در این مناظره نیست. همه اینها سر و ته یک کرباسن هستند. اما پزشکیان حقیقتاً پیاده است.
این همه بیسوادی و عدم تسلط از پزشکیان یک عنصر بیاختیار خواهد ساخت. گرگهائی چون ظریف کاملاً او را در اختیار خواهند گرفت. پزشکیان برای اصلاحطلبان حکومتی یک مائده آسمانی است.
افسوس و هزار افسوس و هزاران افسوس که نُخبگان و فعالان تُرک سرمایه گرانبهای خود را پای چنین آدم پیادهای ریختند. هزاران افسوس که هنوز متوجه دام اصلاحطلبان حکومتی نیستند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
بلندپایهترین دادگاه تجدید نظر فرانسه حکم جلب بشار اسد رهبر جنایتکارترین رژیم حال حاضر جهان را همچنان معتبر اعلام کرد. این حکم در پی جنایت جنگی علیه بشریت و استفاده از سلاحهای شیمیائی صادر شده بود.
زنده باد دمکراسی. زنده باد فرانسه.
کشورهای منطقه هم الحق بیکار ننشستند. برای تجدید رابطه با بشار اسد با هم مسابقه دارند. شاگرد اول این مسابقه رهبر دلّال امارات است. همو که مدتهاست با دستراستیترین و عربستیزترین و نژادپرستترین جناج اسرائیل مشغول پالوده خوردن است. آخرین آنها هم رجب طیب اردوغان است که بعد از آن همه هارت و پورت اکنون مشغول رد و بدل کردن دل و قلوه با بشار اسد است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
درخواستی از رئیسجمهور نظام
بحمدالله حماسه انتخابات در جریان است. متاسفانه عصاره تمام و کمال و بیهیچ ناخالصی نظام و پزشک هستهای و کاندید اصلح دکتر زاکانی از انتخابات کنار کشید. با همه اینها باز هم شاهد یک دمکراسی بینظیر هستیم. شخصاً یک درخواست بسیار مشخص و ساده از نتیجه حماسه امروز دارم.
دگمه پخش پارازیت در منطقه ما، یعنی غرب تهران و شمال گیشا و طرف پارک گفتگو، به هیج وجه در جهت اهداف نظام مقدس تنظیم نیست. سرمایههای نظام و زحمات برادران و شاید هم خواهران پارازیتچی کُلّهم هدر میرود.
خدای نکرده منظور کارآمدی پارازیت نیست. پارازیت ماشاالله بسیار قوی است. باشندهگان منطقه شبانهروز خود را درون مایکروویو نظام حس میکنند.
اما این پارازیت به جای اینکه رسانههای معاند را هدف قرار بدهد، کانالهای اروپائی را خفه کرده است. خیلی از این کانالها در منطقه ما بعید است بیش از یکی دو نفر بیننده داشته باشند. اما ایراناینترنشنال و بیبیسی که کلی بیینده دارند با کیفیت اچدی قابل دریافت هستند.
آخر این چه کاری است؟ همین کارها را میکنید که دشمن میگوید نطام زاکانیپرور است. کلی خرج زاکانی شد تا بلکه دکتر بشود اما آمپولزدن هم یاد نگرفت. یعیی پارازیتچی هم زاکانی است؟ آخر یک دگمه را بلد نیست درست تنظیم کند.
آقای رئیسجمهور منتخب نظام : لطفاً در اولین اقدام دستور بدهید پارازیتچیهای منطقه ما جهت دگمه را درست تنظیم کنند و این اندازه اسباب وهن کارگزان صدیق نظام نشوند. (کامنت اول)
کامنت اول : همسرم مهرنوش به معنای واقعی کلمه به تلویزیون معتاد است. وقتی از سر کار به خانه میآید جزو اولین کارهای او روشن کردن تلویزیون است. به هر جای جهان هم برود تنها کانال قابل دریافت به زبان تامیلی هم باشد، باز هم تلویزیون را روشن خواهد کرد. خط قرمز او خاموش بودن تلویزیون است.
وقتی مثلاً دو هفته به مسافرت میرود هنگام برگشت به عینه مظلومیت من را میبیند که چقدر در معرض دیدن اجباری سلائق او هستم. چون کانال تلویزیون دقیقاً حائی است که قبل از مسافرت بسته بود و رفته بود. من سالهاست تلویزیون را فقط اگر باز باشد میبینم. بچهها تقریباً تلویزیون نمیبیینند و همه سر و کارشان با اینترنت است.
اما این وضعیت پارازیت برای من شخصا بد نشده است. ما دیش هاتبرد و یوتلست و یاهست و تُرکست داریم. قبل از این قضایا تُرکست کمترین کاربرد را داشت. وقتی مادرم و خواهرم از اورمیه میآمدند استفاده میشد. اکنون پارازیت همه ماهوارههای دیگر را خفه کرده است. اما تُرکست در بعضی ساعات کار میکند. گرچه خیلی وقتها اغلب کانالهای تُرک هم از کار میافتد.
این میان کانال TRT AVAZ هرگز قطع نمیشود. بسیاری از اوقات تنها کانال قابل دریافت است. جالب اینجاست که این کانال هم برای جهان تُرک است. از غرب چین تا شرق اروپا از فرهنگ و موسیقی و اخبار جوامع تُرک میگوید.
اتفاقاً برای من بد نشده است. کلی اطلاعات در این گزارشها هست که ناخواسته تجهم را جلب میکند. اما این خطر هم هست که یک آریائی اصیل بعد از مدتها بالاخره تحت تاثیر اخبار تورانیان قرار بگیرد.
آی رئیسحمهور منتجب، آی شورای نگهبان، آی بزرگان نظام، آی عباس آخوندی، آی مجلس، من اعلام خطر میکنم. الغوث...الغوث.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
پیشبینی
کاندید اصلح و عصاره تمام و کمال نظام پزشک هستهای و آمپولزن قهار و استاد ادب دکتر زاکانی رفت. خیلی بد شد. با همه اینها اجازه بدهید یک پیشبینی بکنم.
تا اینجای کار هوشمندانهترین سیاست نظام به میدان آوردن این قزلباش پُستمدرن بود. سیاست بسیار موفقی هم بود. تا فردا ممکن است دو قزلباش سنتی یعنی خلبان و عُمقعلی به یک توافقی با هم برسند و یا هر دو بمانند.
در هر حال محال اندر محال است نظام بدنه حامیان بسیار قدرقدرت این دو را قربانی کسی بکند که هر چه هست و هر که هست تردیدی نیست که فاقد قدرت به معنای فیزیکی کلمه است. آن هم در شرایطی که میشد آب خوردن صلاحیت او را رد کرد.
و در پی آن پُست مهم ریاستجمهوری و کابینه را به تاغارتاعار اصلاحطلبی حکومتی زاکانیصفت و تشنه قدرت بسپارد و لج حامیان اصلی خود را درآورد که برای رسیدن به چنین روزی مخصوصاً سال 1401 کلی هزینه دادند.
خلبان و عمقعلی در حال حاضر نماینده بخش بسیار بزرگ بازوان قدرت واقعی و یا حتی همه قدرت واقعی و عضلانی نظام است. این نظام هرگز نیروهای وفادار به خود را چنین قربانی نکرده است.
این نظام در 78 و در 88 و در 96 و در 98 و در 1401 ویدیوهای منتشر شده از اعمال نیروهای خود را با مشخصات قابل شناسائی کاملاً نایده گرفت و پشت آنها را خالی نکرد.
سال 88 دهها ویدیو از حملات داعشوار به خانههای مردم منتشر شد. احدی را به ظاهر هم محکوم نکردند. پشت قاضی مرتضوی کهریزک هم خالی نشد.
این نظام در جنبش زن زندگی آزادی ماهها خود را در کوچه و خیابان با مردم معترض درگیر کرد، اما کاری به کار قاتلین مهسا ژینا امینی نداشت.
این نظام تا روزی که وفادارانش به نظام وفادار باشند، پشت آنها را خالی نکرده است و نمیکند و نخواهد کرد. ستون فقرات قانون بقاء همین است.
در گذشته اوضاع به کلی چیز دیگری بود. سال 96 هم روحانی برای دور دوم ریاست خود کاندید بود. در این هنگامه اگر این دو قزلباش سنتی بعد از این همه ادعا و عملیات گازانبری و آمدن و رفتن، دست خالی به مراکز قبلی خود برگردند، همه تنظیمات قدرت به هم خواهد خورد. چنین اتفاقی نخواهد افتاد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
زلنسکی یا علیاف؟
وقتی جنگ اول قرهباغ بالافاصله بعد از فروپاشی شوروی شروع شد، ارمنستان در اغلب زمینهها برتر از آذربایجان بود. به طور مشخص در دو زمینه برتری داشت. انگیزه جنگ و روح رزمندگی در طرف ارمنی بسیار بالا بود. در عین حال ارمنستان از یک حمایت جهانی کمنظیر و شاید بینظیر برخوردار بود.
ارمنستان حمایت روسیه را داشت که وارث اصلی اتحاد شوروی بود. کشورهای بسیار مهم غربی هم طرف ارمنستان بودند. فرانسه از همان آغاز نزده برای ارمنستان میرقصید. غرب و شرق از جمله معدود چیزهایی که با هم توافق داشتند حمایت از ارمنستان بود.
برتری ارمنیها در جنگ ریشه دویست ساله داشت. بعد از آن شکست معروف قاجارها که به ترکمانچای منتهی شد، روسیه تزاری مسلمانان آذربایجانی را حتی به سرباری هم نمیبرد. تا مبادا دوباره هوس نظامیگری به سر آنها بزند. اما مهمترین پُستهای نظامی منطقه در اختیار مسیحیان و به طور مشخص ارمنیها بود. در دوران اتحاد شوروی هم کمابیش همین مناسبات ادامه داشت. نتیجه این شد که در طرف آذربایجان راننده کمابیش مسلط تانک هم سخت نایاب بود.
نتیجه پیروزی قاطع و سریع ارمنستان بود. ناسیونالیستهای کینهجو و مسلمانستیزی هم در ارمنستان قدرت را در دست داشتند که سرمست از این پیروزی بودند.
اما و با همه اینها اشغال بخش بزرگی از خاک آذربایجان و آواره کردن میلیونی مردم آن در نهایت چیزی نبود که تاریخ و جغرافیای ارمنستان ظرفیت تداوم آن را داشته باشد.
و همین مسئله برگ برنده اصلی آذربایجان بود. آذربایجان به رهبری حیدر علیاف و بعدها پسرش سیاست خردمندانهای را پیش برد تا طرف ارمنی همچنان سیاست ابلهانه اشغالگری را ادامه بدهد و مستهلک بشود.
آقای علیرضا اردبیلی از آگاهان درجه یک تاریخ این جنگ هستند. طی این سالها تحولات این حوزه را از نردیک و به دو زبان تُرکی و روسی دنبال کردند. با حیدر علیاف در زمان مسئولیت نخجوان هم مصاحبه دارند. آقای اردبیلی در مطالب خود شواهدی ارائه میکنند که نشان از این سیاست خردمندانه دارد.
آذربایجان در جنگ شکست خورده بود. سخت طرفدار مذاکره بود. راهی هم جز این نداشت. اما هر بار طرف ارمنی عقلانیتی به خرج میداد، رهبری آذربایجان کار را به گونهای مدیریت میکرد تا توافق نهایی دیرتر حاصل شود. آذریایجان از خیر خانکندی گذشته بود. اما خوب میدانست که بسیار بسیار بعید است از نتیجه این مذاکرات آزادی شوشا حاصل شود.
آذربایجان کاری کارستان کرد. در شرایط ضعف از هر مذاکرهای استقبال کرد. اما از توافق در شرایط ضعف هم گریزان بود. با همه اینها مسئولیت شکست هر مذاکرهای در انظار جهانیان با ارمنستان بود. در ادامه راه ارمنستان چنان غرّه شده بود که سیاست نزدیکی به غرب و دوری از روسیه را اتخاذ کرد. نشست فرانکوفونی برگزار کرد. اما آذربایجان مدارس روسیزبان را مدام توسعه داد.
نتیجه را هم دیدیم. ظرف 44 روز طومار سی سال اشغالگری در هم پیچید. حتی اخیراَ پوتین هم با تَحکُم به ارمنستان توپید و گفت مسئولیت شکست با خودتان است. قرار بود پنج رایون را پس بدهید و کریدور هم داشته باشید. اما مغرورانه تن به توافق ندادید. ضمناً در آنچه پوتین میگوید شوشا هم رسماً به ارمنستان تعلق میگرفت.
آذربایجان درسی بزرگی به جهان داد. وقتی دشمن به هر دلیلی مرتکب بلاهت میشود، سیاست درست لزوماً سر عقل آوردن او نیست. یا حتی استقبال از عقلانیت او نیست. گاهی باید همچنان غرق بلاهت خود بماند تا زمان مناسب فرا برسد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
پزشکیان و اصلاحطلبان حکومتی
این روزها بحث اصلاحات و باند اصلاحطلبان حکومتی(باند ا.ح) دوباره بر سر زبانهاست. پزشکیان هم کاندید آنهاست. دکتر اورال حاتمی در صفحه فیسبوک خودشان و در متن کوتاهی به نکته بسیار مهمی اشاره کردند و آن تفاوت "اصلاحات" و "مرمت" است. ایشان نوشتند :
«مرمت (restoration) با اصلاحات (reform) متفاوت است. وظیفهای که نظام بر گردن پزشکیان نهاده مرمت نظام است. همین انتظار را اصلاحطلبان هم از پزشکیان دارند. یعنی مرمت اصلاحات! سوال اینست که ملات این مرمت چیست؟» (کامنت اول)
اطلاحطلبی واقعی روش فوقالعادهای است. اما برای آینده ایران فقط یک روش فوقالعاده نیست. در شرایط فعلی تنها روشی است که میتوان از نتایج آن کمابیش مطمئن بود. طبعاً خیلیها ممکن است با این نظر موافق نباشند.
اما مخالفانی هم که مسئولانه فکر میکنند، و از طرز فکر امثال رضا پهلوی دور هستند که مثل پدرش و پدرِپدرش منتظر کودتای خارجی است، عموماً قبول دارند تحولات بزرگتر و از جمله براندازی ممکن است به نتایج دیگری منتهی شود و حتی از تاک و تاکنشان اثری نماند.
میدانیم اح آدمهای شریف هم دارد. اما شاکله انتخاباتی این جریان در حال حاضر بیشتر جلائیپورطور است. این آدم هم لابراتورا سیّار لمپنیسم است. هر کجا هست به مدد او میتوان دُوز لمپنی هر کدام از اعضاء این باند را با تقریب خوب برآورد کرد.
باند فریبکار و دروغگوی اح طی این سالها عملکرد بینهایت مخرب و ویرانگری داشت. ویرانگرترین آن ناامید کردن مردم از امر مؤثر و ضرروری اصلاحات است. حتی بعدها هم که مثلاً به نقد خود پرداختند ترجیعبند نقدشان این بود که رئیسجمهور تدارکاتچی است.
این هم یک دروغ بود. اگر چنین است چرا این همه دنبال تدارکاتچی بودن هستند؟ رئیسجمهور در این نظام نه تنها تدارکاتچی نیست، بلکه اختیارات درخور توجهی هم دارد.
ناکامی رئیسجمهور برای اصلاحات اتفاقاً ریشه در یکی از کامیابیهای تاریخی نظام جمهوری اسلامی در سطح جهان دارد. در مطلب پیوست نوشتم از جمله دلایل مهم این موفقیت جایگاه شخص هاشمی رفسنجانی در دوران دو رهبر جمهوری اسلامی بود. و اینکه خاتمی هم جانشین او شد.
وقتی در یک جمهوری با هر مکانیزمی یک اصلاحطلب در جایگاه رئیسجمهور قرار میگیرد، به معنای آن است که اصلاحاتی از بالا مثل هر کجای دنیا قرار است صورت بگیرد. اما در این نظام رئیسجمهور تنها جایگاهی که ندارد ریاست بر جمهوری است. راس نظام هم چنین خواستی ندارد.
مردم ایران بابت این ناکامیها هزینه زیادی دادند. خوشبختانه شورای نگهبان برای یک بار هم که شده به یک دردی خود. در انتخابات گدشته به این بازی بیحاصل پایان داد.
اکنون اصولگرایان حکومتی در میدان هستند. برای شخص نهائی چهار زاپاس هم لحاظ کردند. در بدنه جامعه رای مشخص دارند. در آخرین دقایق بهفرموده به تکلیف خود عمل خواهند کرد. کاسبان اصلاحات هم برای بازگشت به قدرت چشم به پزشکیان دوختند.
عینکسازان و چشمپزشکان میگویند عینکهای آفتابی قلابی را حتی در ظلّ آفتاب هم نباید استفاده کرد. چون چشم به طور طبیعی با کوچک کردن قرنیه تلاش میکند مانع ورود نور بیشتر شود. اما عینک قلابی قرنیه را فریب میدهد و طول موجهای نامرئی و مُضر بیشتر وارد چشم میشود.
کسی از پشت پرده اطلاع دقیق ندارد. اما دیگر کمتر کسی تردید دارد که باند خسرالدنیا والآخره اح همان عینک آفتابی قلابی است.
این باند کثیف چطور ثابت کند از بدترین تمامیتخواهان است؟ هر نوع اصلاح و جنبشی که بدون حضور آنها باشد بلافاصله با آن دشمنی میکنند. حتی جهت سرکوب همدست سیستم سرکوب میشوند. از سرکوب مردم در دی 96 آشکارا حمایت کردند. از جنبش مترقی زن زندگی آزادی عُقده دارند. چون در آن جنبش به درستی داخل میوهجات حساب نشدند.
باند اح تا این لحظه قادر به هیج نوع تحرک اجتماعی برای داغ کردن تنور انتخابات نشده است. مشخصاً حمایت چهرههای جلائیپورطور آنها از پزشکیان کارکردی نظیر حمایت صادق خلخالی از محمد خاتمی در سال 76 دارد. در آن تاریخ کسانی از معتمدین خاتمی نزد خلخالی رفتند و گفتند به خیر تو امید نیست شر مرسان.
اما کاراکتر پزشکیان در شهرهای مهم آذربایجان بحثانگیز شده است. او جزو ایرانشهریها نیست، از هویت جعلی برای تُرکان ایران اعلام برائت میکند. استقبالی که بعضی از فعالان نامآشنای تُرک از او کردند در گذشته به این شکل سابقه نداشت. در شرایطی که مشارکت پایین است، ممکن است چنین حمایتهائی تاثیرگذار باشد.
پزشکیان از هم اکنون آشکارا میگوید سیاست نظام را دنبال خواهد کرد. اتفاقاً این همان چیزی است که باند اح خواهان آن است. در بالا نوکری نظام و در پایین کسب پُست و قدرت و ثروت و مقام.
آیا ممکن است رای بیشتر در آذربایجان همان ملاتی باشد که به داد اح برسد؟ آیا ممکن است کثیفترین باند تُرکستیز داخل نظام این بار به مدد تبریز و اورمیه و اردبیل و مراغه فرصت ترمیم پیدا کند؟
هزاز دلیل داریم که از استقبال باند تشنه قدرت اح از پزشکیان واهمه داشته باشیم. یکی دو دلیل هم داریم که شاید طور دیگری باشد. چه باید کرد؟
طبعاً جواب دقیق این سؤال نسبت مستقیم با میزان اعتماد به شخص پزشکیان دارد. مثلاً سید محمد خاتمی همیشه به عهد و پیمان خود با اح وفادار بود. حسن روحانی مخصوصاً در دور دوم از آنها کمک گرفت، اما در ادامه چندان محلشان نگذاشت. پزشکیان برای شخصیتهای مهم آذربایجان که از او حمایت میکنند چقدر قابل اعتماد است؟
ممکن است پزشکیان را خوب نشناسیم، اما نظام را و باند اح را میشناسیم. نظامی که لاریجانی خود را قربانی میکند اکنون و در این سطح به پزشکیان میدان داده است. باند اح که میزان محبوبیت صادق خلخالیوار آنها برای یک محتاج رای مصیبت الهی است، اکنون دور و بر پزشکیان را گرفته است.
پزشکیان را طور دیگری هم میتوان محک زد. یکی از کاندیدها سالهاست میگوید خلبان است. اما جامعه خلبانان واقعی بعید است این آدم را به عنوان راننده مینیبوس فرودگاه هم قبول داشته باشند. طبعاً کسی خلبان و پزشک هستهای و عُمقعلی نظام را جدی نمیگیرد. بازی آنها در زمین دیگری است.
اما پزشکیان هم با تحصیلات غیرکوپنی خود کمابیش چنین معضلی دارد. تا این لحظه از چند دوست مطلع شنیدم حاج آقا دکتر در دانشگاه علوم پزشکی تبریز مسئله دارد. از یک نفر هم نشنیدم این مسئله را تکذیب کند. آدم متخصص و قابل اعتماد بیش از هر چیزی باید در صنف خود اعتبار داشته باشد.
واقعاً خوشبینی شگرف و باورنکردنی میخواهد کسی به چنین آدمی در چنین هنگامهای اعتماد کند.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
پیامد ظهور پزشکیان
در تاریخ معاصر ایران دشوار بتوان دورانی یافت که در آن حکومت ایران به اندازه دوران اقتدار هاشمی رفسنجانی و مدیرانش و همفکرانش و طیف وابسته به او تصمیمات عمیقاً ضدایرانی گرفته باشد. دلیل اصلی اتفاقات استثنائی این دوران بود.
در تهران هر دولتی بر سر کار بود علیالاصول باید بر اساس منافع بلند مدت ایران تصمیم میگرفت. اما تصمیمات جریان هاشمی حتی در کوتاهمدت هم آثار زیانبار خود را نشان داد. این دوران بسیار طولانی هم بود. از جنگ ایران و عراق شروع شد و تا پایان ریاستجمهوری خاتمی ادامه داشت. در دوران روحانی هم دوباره نفس گرفت.
در این دوران اتحاد شوروی فرو پاشید. در شمال ایران و در شرق و غرب خزر هشت کشور استقلال خود را بازیافتند. در قفقاز سه کشور جدید رسمیت پیدا کرد. برای اولین بار طی چند صد سال گذشته مرز زمینی ایران و روسیه از بین رفت.
در طی چند قرن گذشته داستان ایران و روس در واقع بیشتر داستان آذربایحان و روس بود. فشار جنگ و شکست و پرداخت کُرورکُرور غرامت هم عملاً با آذربایجان بود. در عین حال در طرف روس و در قفقاز هم جامعه ارمنی همواره متحد درجه یک روس بود. در همان ترکمانچای که عباس میرزا شکست تحقیرآمیز خورد و غرامت سنگینی را تقبل کرد، بخش بزرگی از پیادهنظام ارتش روس ارمنی بود.
بدبختانه این داستان بعد از فروپاشی شوروی به نوع دیگری خود را نشان داد. در قرهباغ جنگ رخ داد. آذربایحان شکست سختی از ارمنستان خورد و نزدیک یک چهارم خاک خود را از دست داد. یک میلیون تُرکِ مسلمان برای نزدیک سی سال از خانه و کاشانه خود به زور رانده شدند.
همه قطعنامههای سازمان ملل ارمنستان را اشغالگر میدانست. کشورهای اسلامی و کشورهای تُرک از آذربایجان حمایت کردند. کشور عرب و بسیار محافطهکار عربستان سعودی تا همین اواخر با ارمنستان رابطه نداشت. پاکستان به نحو احسن حق برادری را به جا آورد و از آن دور دورها حامی آذربایجان شد.
اما حکومت ایران با مدیریت هاشمی رفسنجانی ضدایرانیترین تصمیم را اتخاد کرد. جانب ارمنستان را گرفت. آن به نام کشوری که مردم آن در این سوی ارس نه تنها برادر آذربایجان، بلکه خود آذربایجان بودند.
در هنگامه ترکمانچای تبریز عملاً تنها بود. حتی بعید است اخبار آن در آن تاریخ به فارس و اصفهان و خراسان و کرمان هم رسیده باشد. این بار تاریخ فاجعهبارتر تکرار شد. باکو از پشت هم بیرحمانه خنجر خورد.
این تصمیم بدون عواقب سنگین نمیماند و نماند. اگر نگرش آن تصمیمگیران همچنان در ایران جولان بدهد، حتی ممکن است در آینده به تجزیه ایران منجر شود. تجزیه عاطفی پیشدرآمد تجزیه سرزمینی است. و اتفاقاً باید بیش از هر چیز دیگری توجه کسانی را جلب کند که تمامیت ارضی ایران دغدغه اصلی آنهاست. طی این سالها نشانههای تجزیه عاطفی آشکارا در آذربایجان قابل مشاهده است.
آذربایجان همیشه پیشتاز هر جنبشی در ایران بود. اما بیش از بیست سال است شهرهای مهم آذربایجان عملاً خرج خود را از بقیه ایران جدا کردهاند. هر جنبشی در تبریز و اورمیه اتفاق میافتد بقیه ایران ساکت است. برعکس آن هم صادق است.
در خصوص دریاچه اورمیه هم که یک مسئله زیستمحیطی است شاهد این مسئله هستیم. تبریز و اورمیه بابت نجات دریاچه هزینه زیادی دادند. اما این جنبش با فعالان زیستیمحیطی سراسری ارتباط چندانی ندارد. به نظر میرسد هیچکدام از طرفین هم مایل به چنین ارتباطی نیستند. تنها ارتباط قابل مشاهده زمانی است که فعالان مرکز از ورود به قول خودشان پانترکسیتها به مسئله دریاچه ابراز نگرانی میکنند.
حتی فضای فوتبال آذربایجان هم جدای از بقیه ایران است. مثلاً رژیم در بازیهای پرتماشاگر استقلال و پرسپولیس چند بار تلاش کرد سرود "سلام فرمانده" را پخش کند. اما همه چیز از کنترل خارج شد. بعد از آن ملاحظه آبروی خودشان را کردند و فهمیدند ورزشگاه جای این کارها نیست.
در بازیهای تراکتور سالهاست چنین فضائی برقرار است. اما موضوع چیزی دیگری است. تماشاگر تراکتور با آنچه در بقیه ایران ملی تلقی میشود جدائی کامل عاطفی دارد. خود مقامات حکومتی هم میدانند. خوشبختانه چندان مرتکب عناد نمیشوند. میدانند نمادهایی چون پرچم و سرودهای رسمی و حتی سرود معروف "ای ایران" که در بقیه ایران عملاً سرود ملی است، در آن فضا حتماً به عکسالعمل دیگری منتهی خواهد شد.
مهمترین نقطه شروع این جدائی عاطفی جنگ قرهباغ بود. عمق این جدائی هم نسبت مستقیم با میزان خودآگاهی دارد. جوان تُرک هر چه آگاهتر میشود از ایرانی که نمادهای آن را ناسیونالیسم ایرانی با قرائت ایرانشهری ساخته است بیشتر فاصله میگیرد.
بگذارید خیالتان را راحت کنم. حمایت از ارمنستان چنان تاثیری داشت که ممکن است روزی آذربایجان آئین گذشته خود را فراموش کند و به دین کاتولیک بگرود، اما قرهباغ را فراموش نخواهد کرد. چون در قرهباغ شاهد رذیلانهترین و شومترین و آشکارترین اتحاد تُرکسیتزانه تمام نحلههای ملیگرای درون و بیرون حکومت بود.
نحلههای مختلف ملیگرا بعضاً به خون هم تشنه هستند، اما همین که پای تُرک به میان آمد هر اختلافی را کنار گذاشتند. همه اینها هم به شکل کاملاً حسابشده در دوران شوم هاشمی رفسنجانی و فرقهگرایانی چون ولایتی رخ داد. طبعاً معنای چنین حرکت نژادپرستانهای برای طرف تُرک هم کاملاً آشکار است.
این جدائی عاطفی در تحلیل مسائل هم به وضوح تاثیر خود را گذاشته است. سال 88 شاهد جنبش سبز بودیم. نظام تصمیم گرفت احمدینژاد را برای چهار سال دیگر بر سر کار نگه دارد. آذربایجان با جنبش سبز چندان همدل نبود. در آذربایجان خیلیها تحلیل متفاوتی داشتند. یکی از آنها را اخیراً از قول دوست تحلیلگری شنیدم که از همه جالبتر بود. نقل به مضمون میکنم.
ایشان میگفت در آن تاریخ به این نتیجه رسید در این جنگ قدرت پیامد ناخواسته تحمیل دوباره احمدینژاد چیز دیگری است. حتی نتایج خوب هم دارد. نظام به یک پاچهورمالیده اختیار تام داده است تا باند رفسنحانی را بیهیج خجالتی و با پُرروئی تمام تا حد توان از سیستم بیرون بریزد. میگفت اگر نظام میرحسین را میپذیرفت همان باند حالاحالاها در همه عرصههای حکومت حرف اول را میزد.
چنین هم شد. در چهار سال بعدی باند رفسنحانی با شتاب بیشتری بیرون ریخته شد. خود رفسنجانی هم تحقیر شد. بعدها با ابزار نظارت استصوابی او را بیصلاحیت تشخیص دادند. پایان کار هم به استخر فرح منتهی شد.
همان دوست میگفت وقتی به این تحلیل رسید عموماً در خصوص جنبش سیز سکوت پیشه کرد. این یک نمونه از تحلیل کنشگران تُرک در آن تاریخ است. و کاملاً پیداست زاویه نگاه آنها به غایت متفاوت از نگاه کنشگران مناطق غیرتُرک ایران است.
اکنون نظام برای انتخابات پیشرو بسیار هوشمندانه از کلاه خود شخصی به نام مسعود پزشکیان را بیرون آورده است. از سال 96 تا کنون انتخابات نظام دیگر از رمق افتاده است. بازی بد و بدتر به پایان رسیده است. اصلاح طلبان حکومتی خسرالدنیا و ولآخره شدند. نظام آنها را آدم حساب نمیکند. میان مردم هم کُلّهم بیاعتبار شدند.
بعد از این همه سال آنچه ما اکنون با اطمینان میتوانیم بگوئیم این است که نظام رئیسجمهور خود را نوکر خود میداند. هر کسی را هم اراده کند به این مقام نصب میکند .هر کاری هم بخواهد با رئیسجمهور خود میکند. سری را هم که درد نمیکند دستمال نمیبندد. پس این میان چرا پزشکیان را عَلَم کرده است؟
ما میدانیم که در بدنه جامعه هیچ جنبشی و هیچ فشاری برای بازگشت یک اصلاحطلب حکومتی به قدرت وجود ندارد. اصلاحطلبان حکومتی طیف وسیعی هستند. وقیح و شریف کم ندارند. طبعاً چهرههای وقیح و جلائیپورطور اصلاحطلبان در جامعه منفور و رایشکن هستند. اما اگر شخصیتهای شریف این طیف هم اذن شرکت پیدا میکردند، باز هم بسیار بسیار بعید بود بتوانند در جامعه به تحرکی دامن بزنند. اما نظام به یکباره نام پزشکیان را وسط میدان پرتاب کرد. حتی اصلاحطلبان حکومتی هم غافلگیر شدند.
هیچ تردیدی نیست که آنچه نام پزشکیان را بر سر زبانها انداخته است و اسباب تحرکی شده است آذربایجانی و تبریزی و اورمیهای و در یک کلام تُرک بودن اوست. سوابق ایرانشهریبازی هم ندارد. از اصل 15 قانون اساسی و لزوم آموزش زبانهای غیرفارسی بارها صحبت کرده است. در مجلس از مؤسسان شورای نمایندگان تُرک بود که سخت مورد غضب محافل ملیگرا قرار گرفت.
اینکه نظام این بار از این بازی چند لایه با چنین شخصی جه منظوری دارد نظرها متفات است. خیلی چیزها هم معلوم نیست.
اوایل انقلاب و در آن دهه سیاه شصت گروههای سیاسی به امثال پزشکیان در اورمیه و تبریز فالانژ میگفتند. البنه خیلی از این فالانژها بعدها اصلاحطلب شدند. بسیاری از آنها دیگر مورد اعتماد رژیم نیستند. اما پزشکیان که حرفهای متفاوت هم کم نمیزند همچنان معتمد درجه یک نظام است. موضوع چیست؟
حتی فعالان شناخته شده تُرک هم که سالهاست بخش بزرگی از آنها عملاً خود را قاطی این ماجراهای تکراری نمیکنند، و خیلی از زودنر از دیگران به ماهیت اصلاحطلبان پی بردند، اکنون تحرکی باورنکردنی دارند. جمعی مخالف و جمعی به ستادهای پزشکیان پیوستند.
در مورد پزشکیان میدانیم که جراج قلب است. به قول خودش مدرک او هم کوپنی نیست. اتفاق نظر وجود دارد که از انبوه دزدیها سیستماتیک به دور است. اما گفته میشود همین پزشکیان در دانشگاه علوم پزشکی تبریز شخصیت محبوبی نیست و حتی مسئله دارد. در آنجا برای خود باندی ساخته است. شخصی که مهمترین فرق او با امثال زاکانی و جلیلی و قالیباف تحصیلات غیرکوپنی اوست، کمابیش به اندازه همین آدمها در میان متخصصان رشته خود مسئله دارد.
بخشی از نگرش پزشکیان را آقای مهدی حمیدی از فعالان و آگاهان خوشفکر تبریز در یک برنامه کلابهاوسی خیلی ساده و خلاصه معرفی کرد. ایشان گفت پزشکیان بین اصلاحطلبان اصلاحطلب نیست، بین اصولگرایان اصولگرا نیست، بین ایرانگرایان ایرانگرا نیست، بین آذربایجانگرایان آذربایجانگرا نیست، بین تورکچیها تورکچی نیست.
من پرسیدم پس این آدم کیست؟ در رشته تخصصی خود و در دانشگاه علوم پزشکی تبریز محبوب نیست. صاحب هیچ نظریهای نیست. قدرت تحرک اجتماعی ندارد. بدنه حامی در میان جریانهای شناخته شده ندارد. پس قرار است با کدام قدرت و با کدام سابقه و با کدام پایگاه اجتماعی کاری از پیش ببرد؟ حتی به مافیای ثروت و یا اصلاحطلبان حکومتی هم وابسته نیست که بگوئیم در روز مبادا هوای او را خواهند داشت. جز این است که بگوئیم نسخه جدیدی از شگردهای نظام است؟
از دوره وزارت بهداشت او هم عملکرد ماندگار و درخورتوجهی در یادها نمانده است. در همان کلابهاوس کسی کامنت گذاشت و به درستی یادآور شد وقتی نظام واردات واکس کُرونا را منع کرد و ایرانیان بسیاری را به کشتن داد از پزشکیان صدائی در نیامد.
پزشکیان حتی با استاندارهای فعلی نظام هم بیرون زمان ایستاده است. آخوندها هم دیگر از نهجالبلاغه برای مشکلات امروز کشور راهکار نمیآورند. اسلام سیاسی به لحاظ نظری پایان یافته است. اما پزشکیان چپ و راست از نهجالبلاغه میگوید.
چند سال پیش در تبریز یکی از اعضاء باند امنیتی خودآذریپنداران پزشکیان را تحت بازجوئی قرار داد که چرا در مجلس حرف از تُرک میزند؟ این باند از هر تُرکستیزی در ایران تُرکستیزتر است. پزشکیان هم جواب شایستهای به او داد. اما همین الان همین آدم در ستاد تهران پزشکیان فعال است. از هم اکنون پیداست جناب دکتر از چه توان مدیریتی برخوردار است.
همه شواهد حاکی از آن است که در آینده هر اتفاقی بیفتد که خواست نظام نباشد و پزشکیان برای حل آن ارادهای هم از خود داشته باشد باز هم قادر به انجام آن نخواهد بود. اصلاً چرا دور برویم. همین چند روز دیگر اگر به اندازه دوم خرداد 76 هم رای بیاورد اما نظام به یکی دیگر از این عصارهها نظر داشته باشد و او را کنار بزند، محسن رضائیوار تسلیم تصمیم نظام خواهد شد. شاید در نهایت خطبهای هم از نهجالبلاغه در تائید تسلیم خود بخواند که البته محسن رضائی سواد این کارها را هم نداشت.
واقعاً در آذربایجان هستند کسانی که فکر میکنند این پزشکیان در این نظام قرار است کاری بکند؟ اگر جنین است، بسیار غمانگیز است. با همه اینها برداشت دیگری هم مطرح است.
بسیاری فکر میکنند که ممکن است نظام در این بازی چندلایه دچار اشتباه محاسبانی شده باشد. و یا پیامد ناخواسته برکشیدن پزشکیان به مانند دوران احمدینژاد کارکردی داشته باشد که در هیچ محاسبهای لحاظ نشده است. در حواب باید گفت آمنّا! سخنی و استدلالی کاملاً درخور توجه است.
تجربه نشان میدهد فعالان تُرک شاخکهای حسی قدرتمندی برای دیدن پیامد ناخواسته جنگ قدرت میان باندهای نظام دارند. نظام سال 84 پاچه ورمالیدهی خود را برکشید. امروز حتی لاریجانی و جهانگیری خود را پشت در گذاشته است و به پزشکیان میدان داده است. از کجا معلوم پیامد ناخواسته چنین تصمیمی مطلقاً چیزی نباشد که برنامههای نظام برای آن چیده شده است؟
شواهدی هم در دست داریم که ممکن است برکشیدن پزشکیان در آن راستا باشد. اما هر چه هست تصمیم نظام است. ممکن اسنت ماجرائی نظیر سال 92 در میان باشد. با این حساب نباید دوباره در همان دام افتاد.
برجام در اصل تصمیم نظام بود. سال 92 و قبل از روی کار آمدن روحانی و حتی بدون بازی دادن احمدینژاد، نظام نماینده خود صالحی را به عمان فرستاد. کلیات توافق را در آنجا بستند. نظام نرمش قهرمانانه کرد و امریکا هم قولهائی داد. با روحانی یا بیروحانی نظام تصمیم خود را گرفته بود. اینکه رای مردم در انتخاب روحانی منجر به برجام شد ابداً استدلال درستی نیست.
اکنون هم در بعضی محافل سیاسی سخن از این است که تیم رئیسی و امیرعبدالهیان به دنبال جبران بخشی از میراث شوم سیاستهای منطقهای دوران رفسنجانی و جانشینان او بودند. قصد داشتند در قفقاز نقش سازندهای ایفاء کنند.
میراث شوم قبلی به این میماند که اکنون دولت مصر از ارتش اسرائیل در قتلعام فلسطینیها حمایت کند و نام آن را هم مبارزه با تروریسم بگذارد. در این صورت مصر چه جایگاهی در حهان و خاصه در جهان عرب و مسلمان پیدا میکرد؟
در قفقاز همین کار را با نام ایران کردند. بعضاً مقامات ارمنی از قول ایرانیها سخنانی منتشر میکردند که گویا ایران بیشتر از خود ارمنیها به فکر ارمنستان است. در دشمنی با آذربایجان از ارمنستان هم سبقت میگرفتند.
اکنون نخستوزیر ارمنسنان پاشینیان به دنبال راهی برای مصالحه است. کسانی در داخل سیستم حکومتی ایران پاشینان را خائن میدانند. پاشینیان علاوه بر مخالفان افراطی داخلی دو دشمن خارجی هم دارد : ایران و روسیه.
حال اگر شیندهها درست باشد و نظام واقعاً قصد داشنه باشد تغییر سیاست بدهد و برکشیدن پزشکیان هم در این راستا باشد، باز هم تصمیم نظام است. از آن گذشته مسائل هستهای هم هست که دیگر مثل گذشته نیست. ممکن به آرایش جدید منطقهای نیاز داشته باشند تا سیاست جدید هستهای خود را پیش ببرند.
اینها فقط شنیدههاست و از صحت و سُقم آن خبر نداریم. اما میدانیم هر چه هست سیاست نظام است. با ابن حساب نباید تصور کرد جامعه ایران و مشخصاً جامعه آذربایجان بعد از این همه تجریه چنین توانی دارد که در چهارچوب این نظام و با دخالت در مناسبات جنگ داخلی قدرت بتواند بر تصمیم نظام تاثیر بگذارد. این نظام فعلاً با هیچ متر و معیاری قابل اصلاح نیست.
پس چه باید کرد؟ اگر کسی واقعاً فکر میکند پیامد ناخواسته برکشیدن پزشکیان در نهایت به فرصتی خوب منتهی خواهد شد، طبعاً نباید پتانسیل آذربایجان را خرج بازی نظام بکند. باید همان کاری را بکند که سال 88 رفیق دوراندیش من انجام داد : سکوت
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
زمان شاه اسدالله لاجوردی و صادق خلخانی میخواستند شاه برود. احمد شاملو و غلامحسین ساعدی و رضا براهنی هم میخواستند شاه برود.
شاه رفت. اما چندان لازم نشد تا دیگران به این فکر باشند چه سیستمی و با چه مکانیزمی باید سر کار بیاید. چون آن دو چهره بسیار رحمانی خیلی زود به بقیه حالی کردند یک من ماست نظام مقدس چقدر کَره دارد.
اکنون حمیدرضا جلائیپور لابراتور سیّار لمپنیسم و بچهپُرروی راستگرای اصلاجطلبان در ستاد پزشکیان است. چون پزشکیان کاندید اصلاحطلبان حکومتی است.
گردانندگان آن سایت نکبت و امنیتی در ستاد پزشکیان هستند. چون شرم و حیا که ندارند سر حرف خود بمانند، ترجیج دادند پزشکیان را یک اصلاحطلب "آذری" بدانند.
بچههای فعال و پاکباخته تبریز و اورمیه هم در ستاد پزشکیان هستند. چون پزشکیان میگوید با تمامیتخواهان ایرانشهری مخالف است. دنبال هویت جعلی آذری نیست. حیدربابا میخواند و خود را تُرک مینامد.
یعنی باید صبر کرد تا به عینه دید آن لمپنهای بی سر و پا در نهایت چه خواهند کرد؟ یعنی این اندازه دشوار است بدانیم برونداد ملغمه لمپنیسم و تمامیتخواهی چیست؟
پتانسل آذربایجان را نباید خرج چنین ملغهای کرد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
گاوهای سوئدی
از دیروز در این فکر هستم به عهد و پیمانی که از پنج سال پیش و به واسطه دخترم سارا با خود بستم همچنان و در این روزهای سخت وفادار بمانم. هیچ انسانی را به حیوانات تشبیه نکنم. خاصه گاو که از هر سوئدی برای انسان در هر نقطه از جهان مفیدتر است.
اما نشد که نشد. متاسفانه در زبانهای خودمان معادلی نیافتم که منظور را برساند. از گاوهای نازنین جهان عذر میخواهم. خوشبختانه خود گاوها اهل سوئدیبازی نیستند. متوجه هستند که این موجود دوپا وقتی عصبانی است حتی ممکن است مرتکب توهین به موجود بیآزاری چون گاو هم بشود.
گاوهای سوئدی یکی از معضلات تمدن غرب هستند. گاوهای سوئدی معضل بزرگی برای سوسیالیسم و دمکراسی و محیط زیست هم هستند. چون این گاوها هر چه میگویند از شکمسیری است. سایز این حرفها نیستند. اما نخود هر آشی هستند. گاوهای سوئدی هیچ چیزی را هم مثل آدم نمیفهمند، اما خود را وکیل و وصی هر انسانی در جهان میدانند.
همین دختر پر سر و صدا سوئدی گرتا تونبرگ را ببیند. هر چه این دختر در خصوص محیط زیست میگوید یک نمایش بیمصرف سوئدی است. گریه باسمهای او در سازمان ملل هم خیلی مضحک بود. مضحکتر از آن توجه مقامات سازمان ملل بود. اساساً جهان به طرز مسخرهای گاوهای سوئدی را جدی میگیرد
یک نمونه مشخص میگویم. هر جا سخن از سوسیالیسم است، دشمنان سوسیالیسم برای ناکارآمدی آن از اتحاد شوروی میگویند. دوستداران سوسیالیسم هم سوئد را مثال میزنند. اتفاقاً این موفقیت گاوهای سوئدی هم حاوی یک بدآموزی بزرگ است.
نوع سوسیالیسم سوئد مبتنی بر دو پابه است. شرکتهای بزرگ سوئدی کمابیش به سبک شرکتهای امریکائی اداره میشوند. اخراج یک کارگر در انگلیس کاپیتالیست به مراتب کار دشوارتری است تا در سوئد سوسیالیست. از این نظر سوئد از هر کشور اروپائی هم کاپیتالیستتر است.
اما به محض اخراج کارگر، تامین اجتماعی قدرتمند سوئد بلافاصله کارگر بیکار را زیر پر و بال خود میگیرد. و تا زمانی که کار پیدا نکرده باشد او را تامین میکند. همه این هزینهها را هم از محل مالیاتهای سنگین تامین میکند. گفته میشود کارآئی تامین اجتماعی سوئد در جهان کمنظیر است.
همین مسئله باعث خوشنامی بی حد و حصر سوئد شده است. از امریکا تا ایران خیلیها حسرت سوسیالیسم سوئد را دارند. اما سوسیالیستهای چیزفهم اتفاقاً سوسیالیسم سوئد را چندان جدی نمیگیرند.
وقتی فرانسوا اولاند سوسیالیست رئیسجمهور فرانسه شد در فرانسه همین بحثها مطرح بود و خوشبختانه بخشی از آنها در آن تاریخ به فارسی هم ترجمه شد. شیرازه نظر منتقدان فرانسوی این بود که سبک و سیاق سوسیالیسم سوئد فقط در کشورهای کوچک با جمعیت کم جواب میدهد. برای کشورهای پُرجمیت مثل فرانسه کارآئی ندارد. در عمل هم هیج کشوری و هیچ حزب درست و حسابی سوسیالیست به دنبال مُدل سوئدی نیست.
به زبان ساده بخواهم بگویم مثل این میماند که هزار مرد و زن بسیار فرهیخته و باسواد تصمیم بگیرید یک شهر کوچک برای خود تاسیس کنند. سبک و سیاق اداره کارآمد این شهر کوچک هم زبانزد خاص و عام در جهان شود. سپس دبیرکل سازمان ملل به نخستوزیر هند توصیه کند دهلی و سایر شهرها و روستاهای هند را به این سبک اداره کند.
حتماً خیلیها در فضای علنی همانطور که برای گرتا تونبرگ سوئدی ابراز احساسات میکنند برای این سبک موفقیت سوئدی هم هورا خواهند کشید. اما چون به خلوت بروند به دبیر کل سازمان ملل خواهند گفت : زِر نزن که فقط همین راهکار گاوهای شکمسیر سوئدی را کم داشتیم.
صلحطلبی گاوهای سوئدی هم همین است. گاوهای سوئدی تنظیم شدند که با هر جنگی مخالفت کنند. هیج فرقی هم ندارد که اسرائیل در غزه جنایت کند یا امریکا مسلمانان بوسنیائی را از دست آدمکشان صرب نجات دهد. گاو سوئدی تکلیف شرعی دارد که به خیابان بریزد و گرتا تونبرگبازی در بیاورد و با هر جنگی مخالفت کند. گاو است دیگر.
حقوق بشر گاوهای سوئدی را هم که همین دیروز و امروز دیدیم. ترامپ لمپن و بیسواد و نژادپرست امریکائی هم مرتکب چنین کاری نمیشد.
یکی هم نیست به گاوهای سوئدی بگوید آخر شما که سایز این حرفها نیستید و یا یک پِقّ چند گروگانگیر شلوار خود را خیس میکنید، مجبور هستید ادای کشورهای بزرگ را در بیاوربد؟ و یکسره زِر بزنید؟
اما یک نکته هم در خصوص این یارو بگویم. حقیقتاً قصد دلداری ندارم. میدانم همه سخت غمگین هستید. دوستانی دارم که گریه کردند. اما اتفاقاً این کار گاوهای سوئدی به ضرر این یارو و به نفع داغدیدگان تمام شد.
این یارو شعور این را نداشت تا بفهمد اتفاقاً عاقبت بخیر شده است. شاید هم میفهمید و فشار رژیم باعث شد همراهی کند. هماکنون خیلی از مقامات سرمایهها و فرزندان خود را به کانادا میفرستند. پسر قالیباف معروفترین آنهاست. به دوام رژیم خودشان هیج امیدی ندارند. دنبال فکری برای آینده خود هستند.
با این حساب و در چنان روزی این یاور در ساحل امن بود. خانواده او هم عاقبت به خیر میشد و درخواست پناهندگی میکرد. اکنون به طور مضاعف تحت فشار است. انگشتنما هم شده است.
اما مسئله مهم دیگری هم هست. اینها در آینده ایران و در بهترین حالت به سبک رومانی محاکمه خواهند شد. تازه این در بهترین حالت است.
سیستم قضائی کنونی رومانی لابد مثل سایر کشورهای اروپائی است. اما آن اوایل ابتدا چائشسکو را به سبک خود چائشسکو محاکمه و مجازات کردند. بعد قوانین خود را با قوانین اتحادیه اروپا تطبیق دادند.
حیف نیست در چنان روزی چنین آدمهایی در سوئد و کانادا باشند؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
مسعود پزشکیان هوشمندانهترین دامی است که نظام برای مردم ایران و مشخصاً برای آذربایجان پهن کرده است. حقیقتاً باید هوش سیاسی نظام را تحسین کرد. در انتخاباتی که عصاره آن زاکانی است بسیار بسیار بعید است اجازه بدهند پزشکیان حتی با آرائی نظیر دوم خرداد 76 هم رئیسجمهور رژیم بشود.
گرچه نتیجه مهم نیست. خود پُست ریاستجمهوری هم اهمیت چندانی ندارد. نظام هر کاری بخواهد با هر رئیسجمهور خودش مرتکب میشود. اما این بار قصد دارد بیآنکه ذرهای مدیون باند اصلاحطلبان حکومتی تشنه پُست و مقام باشد، بار دیگر به مناسک انتخاباتی خود با حضور پزشکیان و مشخصاً به خرج آذربایجان رونق بدهد.
اگر فکر میکنید موضوع همچنان چیزی نظیر نقش جهانگیری و همتی و یا حتی حسن روحانی و یا ماجرای تکراری بد و بدتر در مناسک انتخاباتی قبلی است، اجاره بدهید کمی تند نظرم را در خصوص نظر شما بگویم. شناخت شما از بستر جامعه ایران چیزی در حد و حدود انزلی سوم است. طبیعی است که همچنان در حسرت ائتلافی حول محور همین رضا برای سرنگونی نظامی بمانید که اتفاقاً هوشمندانهترین شناخت را از بستر جامعه دارد.
مثلاً این یارو عباس آخوندی چه تفاوتی با پزشکیان داشت که او را رد صلاحیت کردند؟ اگر نظام از این همه یکدستی خودخواسته به بنبست رسیده است و هزینه بالائی برای مقامات قطعنامهپرور خود میپردازد و دوباره تصمیم به آوردن باتجربهترهای خود گرفته است، چرا جهانگیری را به میدان نفرستاد؟ جهانگیری هم تجربه بیشتری دارد و هم چپ و راست و خیلی بیشتر از پزشکیان به اصل نظام ابراز ارادت میکند. نظام چه انتظاری از پزشکیان دارد؟
در این جمع شش نفری پزشکیان از منظر تخصص خود هم تفاوت اساسی با سایر کاندیداها دارد. مثلاً قالیباف میگوید خلبان است. اما من و شما اگر به اختیار خودمان باشد سوار مینیبوسی هم نمیشویم که قالیباف راننده آن باشد. اگر قالیباف مدرک واقعی خلبانی بینالمللی هم داشته باشد، حتی مقامات حکومتی تحت امر خود او هم آقازاههایشان را با طیاره این آدم به کانادا نمیفرستند.
زاکانی پزشک هستهای است. اما علمالهدی از مشهد هم به اندازه تزریق آمپول تقویتی خود به توانائی طبّی این آدم اعتماد نمیکند. یکی دیگر از اینها آخوند است. حتی طرفداران متشرع نظام هم مسائل فقهی و شرعی خود را با او در میان نمیگذارند. او هم آخوندی نظیر سَلَف شش کلاسه خود است. پای دار زدن و اعدام و این قبیل چیزها در میان باشد به او مراجعه میکنند.
اما ممکن است روزی من و شما هم به دکتر مسعود پزشکیان به عنوان جراج قلب مراجعه کنیم. خیلی از دختران و پسران تهران عمل لیزیک چشم خود را به دکتر هاشمی وزیر بهداشت قبلی رژیم میسپارند. این نظام یکسره جلیلی و زاکانی نیست، هنوز چنین متخصصانی دارد. پزشکیان از جمله آنهاست.
در درون یک سیستم سرتاپا فاسد پزشکیان شهره به دزدی نیست. در سیستمی که مدرک خلبانی رئیس مجلساش و پزشکی شهردار پایتختاش و دکترای رئیس قوه شش کلاسهاش اسباب جوک و خنده خاص و عام است، پزشکیان واقعاً جراج قلب است.
در سیستمی که آخوند آن بعضاً یک دعا را هم قادر نیست به عربی بخواند پزشکیان قرآن و نهجالبلاغه بلد است.
در سیستمی که کثیفترین افکار قومگرایانه آن را اتفاقاً بخش بزرگی از اصلاحطلبان حکومتی همین سیستم دارند، پزشکیان هم تُرک است و هم تا کنون ایرانشهریبازی و حرفهای تُرکستیزانه و کُردستیزانه به اندازه همتباران اصلاحطلب خود مرتکب نشده است. حتی از آموزش زبان مادری هم صحبت کرده است.
پزشکیان تُرک است. متولد مهاباد است. بد نیست کارنامه مهابادی او با حمیدرضا جلائیپور مقایسه شود. جلائیپور یکی از سردستههای اصلاحطلبان حکومتی است. اوایل اتقلاب فرماندار مهاباد بود. اما در حال حاضر یکی از منفورترین آدمهای نظام در مهاباد است. نگاه مهابادیها به دوران فرمانداری او چیزی نظیر نگاه سایر مردم ایران به فجایع تابستان 67 است. اما پزشکیان با افتخار از تولد خود در مهاباد میگوید. حتی بعضاً کُردی صحبت میکند.
من چون تردیدی در هوشمندی نظام در چنین مواقعی ندارم، تردیدی هم در چرائی انتخاب پزشکیان ندارم. نظام شناخت دقیقی از جامعه فعلی ایران دارد. میداند دیگر مضحکه "بد و بدتر" کارآمد نیست. در عین حال مایل است عصاره منتخب خود را از درون یک انتخابات پررونق بیرون بیارود.
در یک اشل کوچک و در یک فضای دیگر همین چند ماه پیش در شهر اورمیه و برای انتخابات بیمصرفترین مجلس تاریخ نظام به شگردی از این دست متوسل شدند. در حالی که خودیترین خودیها را برای مجلس رد صلاحیت کردند، در اورمیه به چند کاندید که فعالان کُرد معمولاً به چنین آدمهائی "جاش" میگویند اجازه میدانداری دادند.
مردم اورمیه مثل اغلب شهرهای کشور از جمله شهرهای کُردستان انتخابات را تحریم کرده بودند. اما با همین شگرد و نظر به شناخت و نفوذی که دارند موفق شدند در سطح استان به یک مشارکت کاملاً فرقهگرایانه دامن بزنند. احزاب و گروههای کُرد بعضاً به مارکس درس مارکسیسم و به ماندلا درس عدمخشونت میدهند، اما در این مورد متاسفانه فقط به نقد منتقدان پرداختند.
طبیعی است که پزشکیان را نمیتوان با چنین اشخاصی مقایسه کرد. انتخابات فعلی را هم با مجلس نمیتوان مقایسه کرد. در عین حال رفتارهای فرقهای و عشیرهای در آذربایجان محلی از اعراب ندارد. اما کشور گرفتار عشیرت بزرگتری است. عشیره عقب ماندهای به نام ناسیونالیسم ایرانی با قرائت ایرانشهری سالهاست میدانداری میکند. نظام این عشیره را هم خوب میشناسد و به نقاظ ضعف و قوت آن اشراف کامل دارد. با پزشکیان پاس گُل به آنها داده است تا میتوانند به نفع نظام مرتکب بلاهت شوند.
سید محمد خاتمی سال 76 از درون نطام ولائی صحبت از جامعه مدتی کرد و موفق شد. در آن تاریخ جامعه ایران تشنه چنین گفتمانی بود. ایران اکنون به غایت فرق کرده است. گفتمانهای دیگری در میان است. پزشکیان با ویژگیهایی که گفته شد جواب هوشمندانه نظام به چنین فضائی است. بیجهت نیست که آن یارو آخوندی ایرانشهری را چشمبسته رد صلاحیت کردند.
پزشکیان این استعداد را دارد که برای فضای کنونی ایران نقش محمد خاتمی سال 76 را بازی کند. اما مسئله اینجاست که هم جریان خانمی شکست خورد و هم نظام همان نظام 76 است. بسیار هم بانجریهتر شده است. ممکن است سال 76 غافلگیر شده باشد. اما امروز برای غافلگیر کردن آمده است.
نطام بیجهت به پزشکیان میدان نداده است. نطام از بطن جامعه متنوع ایران و خاصه آذربایجان اطلاعات دقیق دارد. از بدنامی دوقبضه اصلاحطلبانش در شهرهای مهم آذربایجان خبر دارد. از بدنامی جریانهای ایرانشهری در مناطق غیرفارس خیلی خوب خبر دارد.
اما همین نظام در شرایط فعلی به انتخاباتی که دستکم اندکی رونق داشته باشد نیاز دارد. نطام با عرضه پزشکیان هم از ظرفیت سازمانی اصلاحطلبان حکومتی بهره میبرد و هم بابت دمیدن در تنور انتخابات وامدار این باند نخواهد بود.
امروز تقریباً همه ناظران بیطرف غیرحکومتی اتفاق نظر دارند که اصلاحطلبان حکومتی و اصولگرایان حکومتی در نهایت سر و ته یک نطام هستند. نه اولی خواهان اصلاحات درست و حسابی است و نه دومی پاینبد کمترین اصولی است. دعوا بر سر پول و ثروت و قدرت است.
چندان بیراه نیست که دو نماد این دو جناح را دو حمید نظام بدانیم. حمیدرضا جلائیپور مثلاً اصلاحطلب و حمید رسائی تولیت مادامالعمر آستانه مقدسه نهم دی. این دو جناح سالها با اهرم بد و بدتر از مردم رای گرفتند. و حمید رسائی نقش بدتر را داشت.
اما در عموم مناطق غیرفارس، مشخصاً در آذربایجان و از سال 85، شاید کسانی از وجود امثال حمید رسائی بیاطلاع بوده باشند و یا اساساً توجهی و اهمیتی به باند مصباج یزدی نداده باشند، اما حمیدرضا جلائیپور را خوب میشناحتند و برای او نقش لمپنترین و رذلترین شخص این نظام را قائل بودند. چنین هم بود و چنین هم هست.
قبلاً نوشتم چنین شناختی لزوماً به خاطر پیشرو بودن فعالان تُرک در آدربایجان نبود که خیلی زودتر به شخصیت لجن این آدمها پی بردند. نوع سؤال آنها شخصیت اصلی این افراد را بلافاصله آفتابی میکند.
باندهای امنیتی که معمولاً هم خود را اصولگرا میدانند، اتفاقاً اطلاعات دقیقی از این فضا در شهرهای مهم آذربایجان دارند. در بعضی شهرها تندروترین اصولگرایان هم میدانند که در هنگامه مناسک انتخاباتی نباید با جنبش مدنی و هویتخواه آذربایجان آشکارا خود را درگیر بکنند، چون ممکن است حتی از همان بدنه خودی هم نتوانند رای بگیرند.
اپوزسیون ملیگرا قادر به درک این مسئله نیست. چنین پدیدهای را به بدهبستان و دل و قلوه رد و بدل کردن نظام حاکم با جریان پانتُرکیسم تفسیر میکند. هر دو را هم دشمن ایران مینامد. زهی بلاهت.
نظام شناخت دقیقی از ایران دارد و متناسب با آن برای بقاء خود مانور میکند. نظام میداند ایران عوض شده است. در مناطق فارس ایران بعضاً حزباللهیترین کاندیدهای نظام تلاش میکنند مدام از کوروش و داریوش بگویند. اوایل انقلال کلمه "ملی" را هم تحمل نمیکردند. حسن روحانی بخش "فریدون" نام خود را سالها مخفی کرد. اما اکنون از در و دیوار تهران پاساگارد میبارد.
در مناطق تُرک ایران هم ایرانشهریبازی و کوروشبازی و روحتشادبازی محلی از اعراب ندارد. اعلیحضرتین انازله اول و دوم و سوم هم مضحکهای بیش نیستند.
پزشکیان را نظام دقیقاً در همین راستا انتخاب کرده است. اپوزسیون ابله و فاشیست هم که نزده میرقصد از همین الان به افکار پانتُرکیستی پزشکیان اشاره میکند. اما در تحلیل نهائی پزشکیان هیچ فرقی با عباس آخوندی و جهانگیری و لاریجانی برای نظام ندارد.
جریانهای پیشرو آذربایجان باید تحلیل دقیقی از بازی چندلابه نظام داشته باشند. فعالان تُرک باید هوشیاری پیشه کنند. همین فردا و پس فرداست که پزشکیان شروع به حیدرباباخوانی بکند. جنبش مدنی آذربایجان این افتخار را دارد که از همان 85 به ماهیت اصلی اصلاحطلبان حکومتی پی برده است.
این جنبش نباید اجازه بدهد آذربایجان خرج رونق مناسک انتخاباتی رژیم بشود. و حتماً باید توجه داشته باشد که نطام در چنین مواقعی هم باهوش است و هم دست بازی برای بازی پیچیدهتر دارد و هم به اندازه کافی اپوزسیون رسانهای و منوتویی ابله دارد.
بخش بزرگی از این اپوزوسبون هنوز در دوران محمدعلی فروغی است و قادر به فهم ایران جدید نیست. اگر میفهمیدند حتماً به این نتیجه میرسیدند که ملیگرائی و ایرانشهریبازی در ایران امروز نه تنها راهحل نیست، بلکه جزو صورت مسئله ایران است.
خود پزشکیان هم خیلی خیلی باهوشتر از این حرفهاست که نفهمد وارد کدام بازی شده است. این که چه هدفی دارد بر ما معلوم نیست، اما اگر ذرهای شخصیت مستقل داشته باشد و سر سوزن به آذربایجان اهمیت بدهد در ادامه راه شریک این بازی نمیشود. در گذشته تجربه چهرههای بسیار قویتر از پزشکیان نشان داد پُست ریاستجمهوری این نظام تنها چیزی که نیست ریاست بر جمهوری است. حتی ریاست درست و حسابی بر قوه مجریه هم نیست.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
نظام هشت کاندیدای صالح خود را برای ریاستجمهوریاش اعلام کرد. حال سؤال اینجاست : اصلح میان این همه صالح کیست؟ تکلیف چیست؟
خوشبختانه یک معیار کاملاً مشخص وجود دارد. اصلح باید تمام و کمال عصاره نظام باشد. و آن کسی جز علیرضا زاکانی نیست. زاکانی به معنای واقعی کلمه عصاره نظام است.
مثلاً ممکن است خیلیها به قالیباف فکر کنند. قالیباف سخت اهل حساب و کتاب است. خلبان است. دکتر است. سردار است. چترباز است. اهل عملیات گازانبری است. اما و با این همه سوابق درخشان که هر کدام از آنها برای بالا رفتن از نردبان نظام کافی است، قالیباف یکی دو سابقه دیگر هم دارد. مثلاً وقتی رئیس نیروی انتظامی بود 110 را راه انداخت که قبلاً وجود نداشت و بعداً هم باقی ماند.
و یا جلیلی نماینده دار و دسته مصباج یزدی است که به هر حال در کشوری با این عرض و طول چنین طرز فکری همیشه یکی دو میلیون طرفدار خواهد داشت.
حتی اگر جوکاللهی نظام سردار دکتر محسن رضائی هم کاندید میشد باز هم کم و کسر داشت. محسن رضائی در رژیم قبل از دانشگاه قبول شده است. اگر انقلاب نمیشد دستکم با همان تحصیلات مستعد یک شغل آبرومند بود. و قس علیهذا
اما زاکانی حقیقتاً عُصاره نظام است. حیا و ادبش، مدیریتش، تحصیلاتش، پزشکی هستهایاش، تحصیلات فرزندانش، مشاغلاش، ثروت حلالش، پیشانیاش، ایمانش، محبوبیتاش، مسجدسازیاش، سخنوریاش، راستگوئیاش و همه و همه یکسره ریشه عمیق در این نظام دارد.
زاکانی یک ناخالصی هم ندارد. زاکانی عُصاره تمام عیار این نظام است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اظهارات مقامات رسمی نطام در خصوص این مسئله که به از بین رفتن یک هلیکوپتر منجر شد سرشار از تناقض است. با همه اینها و به نظر من تحلیلگران نباید یکسره از منظر تناقض به تحلیل این اطلاعات بپردازند.
خیلی از اطلاعاتی که بروز میدهند لزوماً با واقعیت در تناقض نیست. اتفاقاً سخت قابل اتکاست. ما اکنون از دو چیز اطمینان کامل داریم. اول اینکه هلیکوپتر رئیسی و همراهانش افتاده است و جملگی هم مُردند. و دوم اینکه بیهیچ تردیدی چیز مهمی را در این ماجرا پنهان میکنند.
چه چیزی را پنهان می کنند؟ نمیدانیم. اما به نظر میرسد این پنهانکاری همه باندهای قدرت را راضی نمیکند. و باند ناراضی سر موعد با افشای دیتای درجه یک و قابل استناد روایت حریف را در موضع تدافعی قرار میدهد و یا حتی بیخاصیت میکند.
از همان ابتدا چنین بود. ابتدا از منابع کاملاً رسمی گفتند هوا خراب بود و هلیکوپتر دچار فرود سخت شد. بعد منابع کاملاً رسمی گفتند نتوانستیم هلیکوپتر را پیدا کنیم و از ترکیه درخواست کمک کردیم و آکینجی آمد و مختصات سقوط را پیدا کرد. در ادامه باز هم منابع کاملاً رسمی گفتند دقایقی بعد از سقوط موفق شدند با آلهاشم که هنوز زنده بود صحبت کنند. اتفاقاً یکی از کسانی که چنین ادعائی میکند در هلیکوپتر ساقط نشده بوده است. و این داستان ادامه دارد.
اکنون در سراسر جهان دزدها و سارقان و جنایتکاران فقط با دیدن یک فیلم پلیسی یاد میگیرند که اگر با مبایل خود در محل وقوع جرم حضور داشته باشند و پلیس به آنها شک کند، به راحتی قابل ردیابی خواهند بود.
ماهیگیرهای منطقه تالش وقتی با قایق ابتدائی خود اندکی به عمق خزر میروند، همراه خود دم و دستگاه جیپیاس هم میبرند تا گم نشوند.
به عبارت دیگر وقتی اعلام میکنند در منظقه مشخص و در ساعت مشخص دو شماره مبایل موفق به تماس با هم شدند، ممکن است تعمداً خواسته باشند این سؤال مطرح شود که چرا با این همه ید و بیضاء سیگنال ردیابی نشد؟
و یا سؤال شود در شرایطی که رسماً اعلام شده است دستکم یک مبایل معمولی سالم مانده بود، مگر میشود همراه تاغار تاغار مقام حکومتی به اندازه ماهیگیران تالش هم دم دستگاه امروزی نباشد؟ و سالم هم نمانده باشد؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
رفقا جداً پیشنهاد میکنم بیخیال این موضوع سقوط بشوید. خودشان میگویند اتفاقی نیافتاده است. یک حرف راست زده باشند همین است. در ضمن سوژه و یا سوژهها طوری بودند که خودشان هم چندان احساس خلاء نمیکنند.
پیشنهاد بهتری دارم. لطفاً چند دقیقه وقت بگذارید و این مطلب من را بخوانید.
این یادداشت در اصل جوابی بر مطلب قدیمی «پاپ و راک در انحصار انگلیس و انگلیسی» است که سال 2012 و بعد از اعلام نتایج یوروویژن باکو نوشتم.
برای راحتی دوستان نوشته جدید را به دو بخش تقسیم کردم. بخش اول خلاصه مطلب قدیمی است. دوستانی که قبلاً دیدند میتوانند ناخوانده سراغ بخش دوم مطلب بروند که داغ داغ است و همین امروز از تنور درآمده است.
در یوروویژن سوئد هم همان اتفاق تکراری افتاد. گرچه سطح مسابقات بالاست، اما نتایج هیچ تناسبی با عالم واقع ندارد. در عالم واقع هیچ پدیده هنری و موسیقائی دیگر چنین یکطرفه نیست. آلمان با آن همه ید و بیضاء گوئی شمسآباد سفلی در مقابل جریزه بریتانیاست. نمونه دوم سراغ دارید؟ مینشود یافت.
در انواع موسیقی که هیچ! حتی در مُد و فششو هم که سرشار از زرق و برق و پاتوق پولداران است باز هم شاهد چنین وضعی نیستیم.
چرا چنین است؟ کلیشهایترین جواب برای این سؤال رواج گسترده زبان انگلیسی و فرهنگ امریکائی است. چنین نیست. در همان بخش اول اندکی از شرایط زبانی دهه پنجاه و شصت مثال زدم. هلند از زباندانترین کشورهای اروپا و بلکه جهان است. گویا به طور متوسط هر هلندی سه زبان خارجی میداند. پیام ناخواسته "آگهی هلندی" که در متن آوردم به اندازه کافی گویاست که همه چیز را منوط به جهانی شدن زبان انگلیسی نکنیم. در ضمن رکورد یوتیوب را هم ابتدا غیرانگلیسیزبانها شکستند.
اما آنچه من را در نهایت به یک جمعبندی و جواب قانعکننده رساند دو موضوع بود. اولی مطلبی لطیف و نوستالژیک بود که به واسطه دوستی از مایکل مور کارگردان امریکائی در خصوص ایالتهای مختلف امریکا شنیدم.
دومین موضوع رواج باور نکردنی K-POP در جهان و از جمله ایران است. این موضوع برای کنجکاوی دیرین من یک مائده آسمانی بود. خوشبختانه دسترسی خوبی هم به دوستداران این موسیقی دارم. در تهران دانشجوی بسیار درسخوانی میشناسم که رنک بیچون و چرای یکی از تاپترین دانشگاههای کشور است. همو برای یاد گرفتن زبان کُرهای به اندازه درس و مشق خود اشتیاق نشان میدهد. این بچهها گاهی طوری از گروههای کُرهای حرف میزنند که گوئی کسانی در محله بازارباش اورمیه از ابراهیم تاتلیسس صحبت میکنند.
پاپ کُرهای چه ویژگیهایی دارد که چنین جهانی شده است؟ جواب این سؤال بسیار راهگشا بود.
این دو موضوع پازل آنچه به دنبال آن بودم را کامل کرد. باعث افتخار من است بخوانید.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در مورد سقوط هلیکوپتر دو نکته به نظر من رسید که با شما در میان میگذارم. نکته اول تصاویری است که از منطقه و محل سقوط منتشر میشود. به وضح پیداست این بخش از آذربایجان چقدر زیباست. کوههای سرسبز و سر به فلک کشیده چون بهشت است. خودم هم این مناطق را فقط در فیلمها و تصاویر دیدم. این بخش از بهشت ایران را باید از نزدیک دید.
اما نکته دوم در خصوص مهمترین بخش کارنامه رئیسجمهور نظام است که در این حادثه کشته شد. طی این دو سال و طی دو نوبت که رئیسی کاندید ریاستجمهوری شد، مهمترین دستاورد کنشگری سیاسی او برای جامعه ایران این بود که نشان داد عموم تحلیلگران مستقل از درون نظام و ساختارهای قدرت به طرز باور نکردنی بیاطلاع هستند.
اولین بار در سایت بیبیسی فارسی یکی از بهترین و آگاهترین تحلیلگران ایران احتمال جانشینی ابراهیم رئیسی را مطرح کردند. این بحث بسیار مورد استقبال قرار گرفت. اما وقتی همه چیز عیان شد و شخص شخصاً پا به میدان نهاد، کاملاً معلوم شد با استاندارهای نظام هم چنین چیزی ممکن نبود.
به عبارت دیگر طی این چند ده سال کنشگران و تحلیلگران ایران تقریباً هیچ شناخت مستقیمی از یکی از مهمترین مقامات قضائی کشور نداشتند. حتی در جریان شیوه فارسی حرف زدن او هم نبودند. وگرنه محال بود چنین جایگاهی برای آینده او پیشبینی کنند.
این همه بیاطلاعی اصلاً خبر خوبی نیست. خدا عالم است که در روز واقعه جامعه چگونه غافلگیر خواهد شد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
امروز هشتم می روز جهانی خر است. کمتر چیزی در جهان به اندازه بیعدالتی ناراحتکننده است. اما دو نوع بیعدالتی داریم که بسیار کمتر دیده میشود.
یکی از این بیعدالتیها "زیبائی" است. به نظر من زیبائی نهادینهشدهترین بیعدالتی در جهان است. و به نظر میرسد همیشه هم با بشر خواهد بود. زنان زیبا و مردان زیبا خود هیچ نقشی در زیبائی خودشان ندارند، اما از بدو تولد تا هنگام مرگ از این نعمت بهره میبرند و در اغلب موارد موفقیتهای ناشی از زیبائی را به حساب توانائی خود میگذارند.
چند ماه پیش کانال Arte مستندی در مورد زیبائی پخش کرد. مستند میگفت تحقیقات نشان میدهد در مدارس و دانشگاهها عملاً زیبارویان نمرات بهتری دریافت میکنند. حتی در دادگاهها هم زیبارویان نسبت به نازیبایان بیشتر مشمول بخشودگی میشوند.
انشاالله و اگر عمری باقی بود در این مورد بعدها خواهم نوشت. مخصوصاً نکانی از این مستند یادداشت کردم که بسیار جالب بود. آما آنچه باعث شد اکنون به آن اشاره کنم بیعدالتی دوم و یعنی نگاه بیرحمانه انسان به خر است. چون این نگاه چنان بیرحمانه است که انسان زیبائی خر را هم ندیده است. حتی زیبائی شگفتانگیز کرهخر را هم ندیده است.
زیبائی چنان بیعدالتی نهادینه شده نزد انسانهاست که آن را به حیوانات هم تسُری دادهاند. اسم این کار خود را هم حیواندوستی گذاشتهاند. گاهی که در چهارراه قندک گیشا به گربهها غذا میدهم کسی مهربانانه ماشین را نگه میدارد و میگوید چهار راه پایین یک گربه بسیار زیبا دیدم مریض بود. میتوانید به او هم کمکی بکنید؟ درد یکی بود دو تا میشود. حالا باید توضیح بدهم اولاً همه گربهها زیبا هستند، اما اگر آن گربه زیبا نبود درد او هم دیده نمیشد؟
همه جا همین قاعده صادق است. آدم نازیبا مریض هم که میشود کمتر توجه دیگران را جلب میکند. آدم زیبا سرما هم که میخورد کسانی برای عطسه زیبای او قربان صدقه می روند و نگران زیبائی دماغ او میشوند. حال باید دید خر قربانی کدام خصلت خودخواهانه انسانی است که حتی زیبائی او را و مخصوصاً زیبائی چشمان او را هم بشر ندیده است؟
اخیراً بیبیسی فارسی مطلبی در مورد نقش خر در تمدن بشر منتشر کرده است. برای چند دوست در تلگرام فرستادم. دوست نویسنده و نازنینام آرمان ریاحی توضیح دلانگیزی برایم نوشت که بینهایت لذت بردم. مخصوصاً مقایسه با اسب و مثالی که زده بودند خیلی جالب بود. از ایشان اجازه گرفتم ضمیمه بازنشر مطلب قدیمی خودم بکنم.
نوشته کوتاه آرمان ریاحی عزیز :
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
سلام دوستان، عید شما مبارک. برای شما عزیزان بهترینها را در سال جدید آرزو دارم.
اوضاع اقتصادی کشور در سال گذشته چطور بود؟ میدانم جواب این سؤال مشخص است. متهم اصلی هم معلوم است. اما صمیمانه بگویم همانقدر که از سیستم بیزارم با کمال تاسف سالهاست به روایت مردم هم خوشبین نیستم. بعضاً این روایات جنبه آزاردهنده هم پیدا میکند. چرا؟
از متن :
متاسفانه این نگاه من ریشه قدیمی دارد. شاید یک تجربه شخصی کمنظیر از جامعهای که به اندازه کافی میشناسم بهتر مسئله را بیان کند. حدود چهل سال پیش "نعمت" جنگ ویرانگر ایران و عراق به تازگی نصیب نظام مقدس شده بود. دانشآموز دبیرستان فردوسی اورمیه بودم. مدرسه تعطیل شده بود و با دوستان به سمت خانه میرفتیم. سر راه صدای رادیو از یک دکّه روزنامهفروشی توجهام را جلب کرد. رادیو اورمیه در خصوص بهداشت برنامه داشت. مجری برنامه گفت به روستای بالانج آمدیم تا با جوانان بالانجی در خصوص بهداشت دهان و دندان و میزان استفاده از مسواک صحبت کنیم. همین که حرف از بالانج به میان آمد حبالوطن کار خود را کرد. متوقف شدم تا صحبت همه را گوش کنم.
مجری از جوانان در خصوص میزان استفاده از مسواک سؤال کرد. تا سال 1355 ساکن بالانج بودم و همانجا مدرسه ابتدائی رفتم. صدای اغلب بچهها را شناختم. بدون استثناء همه آنها در جواب سؤال مِنّومِن کردند. طبعاً حضور پرسنل رادیو و دم و دستگاههای عجیب غریب آن فضا را سنگین کرده بود، اما حرف چندانی هم برای گفتن نداشتند. به یکباره صدائی شنیده شد مبنی بر اینکه به فلانی راه دهید میخواهد صحبت کند.....ادامه در متن اصلی
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
گفتگوی بسیار جالیی است با جناب هادی زمانی اقتصاددان در خصوص بحران بدهیهای امریکا. نگاه جنان زمانی به اقتصاد امریکا در مجموع همدلانه است و جندان منتقدانه نیست. اما نکات بسیار مهمی را به زبان کاملاً ساده بیان میکنند. جناب کرمی هم طرح بحث را به شکل ساده پیش میبرند.
نکته اول در خصوص ایدئولوژیک برخورد کردن نومحافظهکاران و یا همان نئولیبرالها با بازار آزاد و آثار زیانیار چنین نگاهی است. چند مثال بسیار ملموس از امریکا و انگلیس میزنند.
نکته بعدی در خصوص نقش جهانی دلار است. آمار و ارقام جالبی ارائه میدهند. طی چند دهه گذشته اقتصاد چین بسیار بزرگتر شده است و سهم قابل توجهی از مبادلات جهانی را به خود اختصاص داده است. حتی سهم چین از صادرات جهانی از امریکا هم بیشتر شده است. اما همین اقتصاد در کاهش نقش جهانی دلار تقریباً هیچ نقشی نداشنه است. دلار سهم هم خود از تجارت جهانی را عموماً به یورو واگذار کرده است. دلایلی هم که برای نقش دلار میآورند درخور توجه است.
اما نکته سوم در این گفتگو به نظرم از همه جالبتر بود. و آن اینکه سیسمهای مالی و حسابداری و مالیاتگیری کلان در سطح جهان هنوز موفق نشدند خود را با سرعت تغییرات تکنولوژی تطبیق بدهند. این سیستمها برای شناسائی منابع کلاسیک ثروت کارآئی بالائی دارند. ولی از شناسائی انباشت ثروت در حوزههای پیچیده تکنولوژیهای جدید عاجز هستند.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
ماجرای واقعی اوناسیس و هنگامه سوئیچ سلطنتی
وقتی نظر دوستان را خواندم تشویق شدم مستند سه قسمتی گفتکو با کیوان عباسی را در یوتیوب ببینم. قسمت اول را کامل دیدم. قسمت دوم حوصله سربر بود و تا حدودی دیدم. از قسمت سوم هم فقط انتهای آن را دیدم. اما آنچه لازم داشتم دستگیرم شد.
چهرههای موفق و سلبریتیها و پولدارها معمولاً دوست دارند داستان موفقیت خود را طوری روایت کنند که در درجه اول دلایلی چون کار و تلاش و سختکوشی از موفقیت آنها استنباط شود. طبعاً چنین کسانی آدمهای پرتلاش و مبتکری بودند. اما خوب میدانیم که دهها پارامتر دیگر هم در هر موفقیتی دخیل است. بعضاً شخصی با بسیاری از لوازم موفقیت بایاس شده به دنیا میآیند که دیگران حتی خواب آن را هم نمیبینند.
اینگونه روایات فراگیر است و مختص پولدارها و سلبریتیها نیست. در میان خانواده و دوستان و آشنایان حتماً شما هم دیدید پدری به فرزند خود طعنه میزند که من با شش کلاس سواد استخدام فلان وزارتخانه شدم و تو با لیسانس هنوز بیکاری. حالا بیا و برای پدر توضیح بده دوران اسداللهمیرزا سپری شده است.
در همین راستا مردم عادی هم بیکار ننشستند. قصهها گفتند. از جمله این قصه که من شنیدم ماجرای پولدار شدن اوناسیس است. شاید شما همین قصه را برای پولدار دیگری شنیده باشید.
از اوناسیس میپرسند شما چطور به چنین ثروت کلانی رسیدید؟ اوناسیس هم چنین روایت میکند : «کودک بودم. سر یک چهارراه روزنامههای صبح را میفروختم. کمکم دیدم اگر بیشتر تلاش کنم و شبها کمتر بخوابم و درس بخوانم میتوانم رونامه عصر را هم بفروشم. کارم رونق گرفت. موفق شدم پساندازی داشنه باشم. متوجه شدم دکهای که به من روزنامه میدهد بیشترین سود را میبرد. به فکر راه انداختن یک دکه روزنامهفروشی برای خودم افتادم. در همین حیص و بیص عمُه نازنین خودم را از دست دادم. غمی بزرگی بر دوش من گذاشته شد. عمّهجان وارث نداشت. یک میلیارد دلار ثروت او کُلّهم به من رسید. در کنار آن همه گرفتارهای شخصی و آروزی تاسیس دکّه، اکنون باید چنین ثروتی هنگفتی را هم مدیریت میکردم و...»
در قسمت اول این مستند سه قسمتی، کیوان عباسی یکسره ذکر مصیبت میکند که چطور در تلویزیون آزادی و ببینتوی ایدههای او به دلایل مالی ناکام ماند. هیج کدام از آن پروژهها یک سال و شش ماه دوام نمیآورد. همه با عدم تامین بودجه و شکست مالی مواجه میشود. جائی میگوید بزرگترین سرمایه ما در یکی از این به قول خودش بیزنسها خرید یک دوربین حرفهای بود که شبها با خود به خانه میبردیم تا مبادا دزد ببرد و سرمایه بر باد برود.
اما همین کیوان عباسی وقتی به منوتو میرسد از آن روضههای طولانی خبری نیست. شاهد یک اقتباس واقعی و مستند از داستان اوناسیس هستیم. ظرف سی ثانیه توضیح میدهد در لندن یک سوله خریدیم که کلی زمین داشت. اصلاً لازم نمیبیند بگوید در گرمسار هم خرید این همه زمین کار هر کسی نیست. آقائی که قبلاً از موفقیت خود در جذب سرمایه برای خرید یک دوربین سخن میگفت، اکنون و به فاصله چند ماه از ساختن استودیو در سولهای در لندن میگوید.
جناب عباسی! روح عمّه شما قطعاً از شما بسیار راضی است. حقیقتاً وارث شایستهای بودید. کار هر کسی نیست وصیت عمّه را به این زیبائی به جا بیاورد. بدون تردید منوتو یک پروژه موفق بود و شما هم مدیر بسیار توانانی هستید. موفقت منوتو را دشمنان منوتو هم تحسین میکنند.
در ضمن خیلیها عمّههای بهتر از شما داشتند. نتیجه چه شد؟ رضا پهلوی عمّه بسیار پولدار داشت. خودش و مامانش رسماً گفتند عمه اشرف دست به جیب بود و به آنها کمک میکرد. در ضمن رضا فقط عمّه نداشت. بابا هم داشت که ماشاالله مال و منال خوبی داشت. نوه کسی هم هست که زمانی نصف ثروت ایران را به نام خود زد. با این حساب تردیدی نیست که رضا وارث کلی ثروت هم هست که خاندان گرامی از ایران با خود بردند. کمکهای دیگران و سایر دولتها هم بماند.
رضا پهلوی با این منابع مالی به گفته خودش همه عمر را صرف مبارزه کرده است. اما بزرگترین پروژه سیاسی مبتکرانه او فرشگرد بود. این پروژه با سرعت برق و باد از عدهای جوان چنان آدمهای نفرتپراکن و هتّاک ساخت که صدای سلطنتطلبهای سابقهدار را هم درآورد.
شاعر میگوید عمّه کیوان و عمّه رضا هر دو عمّه است، اما منوتو کجا و فرشگرد کجا؟ کارنامه کیوان اسباب حسرت دیگران است. کارنامه رضا همیشه مایه عبرت است.
به راستی! در میان سلطنتطلبها واقعاً چهره دیگری مثل کیوان عباسی هست که چنین موفق باشد؟
وقتی یک نفر در میان یک جمع چنین موفق است، از اعلیحضرت این جمع هم به اذعان دوست و دشمن موفقتر است، آیا هنگامه سوئیج سلطنتی فرا نرسیده است؟ چرا کیوان عباسی مستقیماً ادعای سلطنت نکند؟ مرجان هم شهبانو میشود. هر کسی هم بخواهد به این شاه و شهبانوی جدید کمک مالی بکند دیگر انگ علاف و مفتخور به آنها نخواهد چسبید.
در هر حال سلطنتطلبی در ایران طرفدارانی دارد. این جریان نیاز به شاهی دارد که شخصیتی نظیر بنیانگذاران هم داشته باشد. چون در ایران فعلی فرش قرمز برای شاه پهن نیست. نظامی سرسخت سرکار است. احیاء دوباره سلطنت کار آسانی نیست. اگر سلطنت هم احیاء نشود دستکم شاه باید بتواند مال و منال عمّه خود را آبرومندانه مدیریت کند.
این موضوع با سیستم کلنگی سطلنت در ایران هم کاملاً سازگار است. مگر رضاخان پیشینه سلطنتی داشت؟ آخرین سلطان سنتی ایران احمدشاه قاجار بود. احمدشاه، شاه مشروطه بود. کاملاً تابع قانون شده بود. در آن تاریخ جامعه درکی از شاه مشروطه نداشت. تنها راهی که بلد بود اعمال ضرب و زور برای حل مشکلات بود. رضاخان دو سه پروژه را خوب پیش برد و رضایت کامل عمّه وقت را جلب کرد و رضاشاه شد.
اکنون هم چنین است. فهم و شعور سلطنتطلب همین است. برخیز و درفش کاویانی را برگیر ای شاه شاهان ای کیوان.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
پیشنهادی به رضا پهلوی
این مطلب را درست شش سال پیش نوشتم. اکنون به خودم و به سرمایهگذاران پروژه منوتو تبریک میگویم. برای خودم پپسی باز میکنم چون از همان چند پاراگراف اول و آخر نوشته پیداست هرگز در این دام نیافتم که مدعی بود منوتو را سلطنتطلبان تاسیس کردند و اداره میکنند.
در این نوشته منابع مالی منتسب به منوتو را برررسی کردم. و گفتم محال اندر محال است منوتو کار سلطنتطلبان باشد. چون نهایت شایستگی رسانهای سلطنتطلبها تلویزیون "ایران آریائی" است.
اما به سرمایهگذاران و گردانندگان پروژه منوتو حتماً باید تبریک گفت. شاید بتوان منوتو را موفقترین پروژه رسانهای فارسیزبان نامید. این پروژه با حرفهایگری تمام سوار بر همه ظرفیتهای شرایط تباه فعلی شد. این پروژه موفق شد سیستم دیکتاتوری پیشین ایران را شستشو دهد. مردم ایران و روشنفکران را به ناسپاسی متهم کند، در عین حال بیننده میلیونی هم داشته باشد.
این پروژه هنوز موفق است. هنوز هم در میان اپوزسیون برانداز ایران هیچ نامی به اندازه نام رضا پهلوی بر سر زبانها نیست. و شگفتتر اینکه هنوز هم ناتوانتر از رضا پهلوی کسی نیست.
زمانی مسیج علینژاد تقریباً به تنهائی توانست کمپین چهارشنبههای سفید را فعال کند که مؤثر هم بود. حامد اسماعیلیون در جریان جنبش زن زندگی آزادی بزرگترین راهپمائیهای اعتراضی را در خارج از کشور سازماندهی کرد. گروههای کُرد توانستند موفقترین اعتصابها را در مناطق کُردنشین ایران سازماندهی کنند.
اما رضا پهلوی حتی نتوانست طرفداران خود را هم سازماندهی کند. بزرگترین کارکرد سلطنتطلبها رفتار انگلی آنها بود. هر جا ایرانیان تجمعی کردند پهلویچیها هم حیّ و حاضر بودند تا نقش چماقدار را بازی کنند.
با همه اینها اکنون فرصت بینظیری فراهم است تا رضا پهلوی نشان دهد آدم توانائی است. منوتو با میلیونها بیننده تعطیل شد، چون میگوید حامی مالی ندارد. رضا پهلوی میتواند با انبوه ثروتی که خاندان او از ایران بردند منوتو را خریداری کند.
حتماً و قطعاً خواهند گفت این حرفها شایعاتی بیش نیست. بسیار خوب! مگر نه این است که سلطنتطلبان مدعی هستند رضا پهلوی محبوبترین رهبر در میان اپوزسیون ایران است؟ میلیونها ایرانی در خارج از کشور زندگی میکنند. رضا پهلوی میتواند همین الان مؤسسهای تاسیس کند و کمکهای مالی انبوه طرفداران خود را به شکل کاملاً شفاف سازماندهی کند و نگذارد چراغ منوتو خاموش شود. چرا رضا پهلوی این کار را نمیکند؟
و البته او هرگز این کار را نخواهد کرد. چون هیچکس رضا پهلوی و خاندان کودتائیاش را به اندازه رضا پهلوی نمیشناسد. چون هیچکس به اندازه خود او نمیداند مالک منونو هم بشود با سرعت برق و باد منونو چیزی نظیر "ایران آریائی" خواهد شد.
ناشناسی در بیتی میگوید : «آنرضا و مَمرضا و اینرضا...از ازل بودند و هستند چشم به راه کودتا» اکنون همان ناشناس میگوید رضا پهلوی خود به تنهائی گویاترین تصویر ورشکستگی بخش بزرگی از اپوزوسیون ملیگرای ایران است.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
به بهانه بازی تاجیکستان با یک تیم عربی
یکی از شگفتانگیزترین و استثنائیترین فرصتها در جنبش مترقی زن زندگی آزادی فرصت شورش گسنرده مدنی در پهنه کشور علیه انحصار ویرانگر آن چیزی بود که قرنی است به غلط روح ملی ایرانی نامیده میشود.
طبعاً این نگرش احساس ملی قریب به نصف مردم ایران و یا شاید بیشتر را به خوبی نمایندگی میکند. این نگرش چند ده میلیون طرفدار کاملاً صادق دارد که نگاه خود را صادقانه عین ایراندوستی میدانند. اما هنوز متوجه نیستند که نگرش آنها نه تنها نماینده همه ایران نیست و نمیتواند هم باشد، بلکه اکنون عامل اصلی واگرایی است. ستون فقرات جدائیخواهی است.
در تاریخ معاصر ایران هرگز فرصتی پیش نیامد تا در پهنه ایران از بدنه معترضان میلیونی کسانی بتوانند در حضور و در سکوت طرفداران میلیونی همین نگرش علیه این انحصار شورش کنند. و این شکاف بزرگ به مدنیترین شکل ممکن خود را نشان دهد. همزمانی جام جهانی فوتبال با یک جنبش مترقی به ظهور چنین فرصتی منجر شد.
هسته اصلی جنبش زن زندگی آزادی تکثرگرا و مدرن و مترقی بود. به دور از هر نوع تمامیتخواهی قومی و مذهبی بود. در این جنبش از شعارهای مبتذلی چون عرب نیستیم و آریائی هستیم و روحت شاد و قبله ما پاسارگاد و پاشین بگین شاه بیاد و از این دست خزعبلات نژادپرستانه و سطحی و ابلهانه هیچ خبری نبود.
این فرصت در سطح منطقه هم استثنائی بود. بعید نیست در سطح جهان هم استثنائی باشد. شخصاً سالهاست اخبار جنبشهای چپ و جنبش کُرد و حرکتهای ملیگرایانه در ترکیه را تا حد توان دنبال میکنم. در استانبول و آنکارا و ازمیر با آن همه نفوذ گروههای مختلف چپ و حضور پرتعداد کُردها تا کنون چنین فرصتی بروز نکرده است. دلایل آن را با ذکر مثال از دو شهر وان و استانبول در متن این نوشته آوردم.
چشن و پایکوبی بابت باخت تیم ملی برای حکومتیترین تیمهای ملی جهان هم سابقه ندارد. این در حالی است که با هیچ متر و معیاری نمیتوان تیم ایران در قطر را یکسره حکومتی تلقی کرد. حتی بعضی از اعضاء تیم سیگنالهایی مبتنی بر همدلی با جنبش مردم فرستادند. در یک نوبت حتی سرود رژیم را نخواندند. این را مقایسه کنید با استفاده ابرازی نظامیان کودتاچی آرژانتین سال 1978 از فوتبال که باز هم مانع همدلی آرژانتینیها با تیم ملی فوتبال کشورشان نشد.
در این متن توضیح دادم که امکان ظهور چنین فرصتی به همزمانی چندین و چند پارامتر مهم نیاز دارد. و احتمال آن هم بسیار کم است.
شعور سیاسی بعضی طیفهای ملیگرا مثل سلطنتطلبان و شاهشان و شهبانویشان و شعبانبیمخهای پر و صدایشان سایز این حرفها نبود و نیست که چنین پدیدهای را بفهمند. اما ملیگرایان باهوش ایرانی کاملاً نکته را گرفته بودند. متاسفانه عوامل زیادی دست به دست هم داد تا ریشههای مسئله فرصت واکانی گسترده پیدا نکند.
هیچ میانهای با افتادگی باسمهای ندارم. تردید ندارم در آینده کسانی این یادداشت من را خواهند خواند و ضمن درود فراوان به روح پرفتوح نویسنده حتی شما خوانندههای صفحه فیسبوک من را هم نکوهش خواهند کرد که در زمان انتشار مطلب کمترین توجه را به آن نشان دادید. پس بشتابید و به دقت بخوانید و خود را از نکوهش آیندگان نجات دهید.
برای آینده ایران به این بحثها نیاز داریم. اتفاقاً ورزش بسیار پرطرفدار فوتبال عرصه مهمی است تا بتوان با کمترین سانسور احساسات واقعی در بستر جامعه را از نزدیک دید.
مثلاً هنوز بسیاری از اهل قلم کشور هم توجه ندارند که ایران یک کشور عربی هم هست. همانطور که پیروزی تاجیکستان بر یک تیم عربی بخشی از ایرانیان را خوشحال میکند، بخش دیگری هم از پیروزی تیم یک کشور عربی خوشحال میشوند. نهایت تمامیتخواهی و گستاخی است که احساس یکی ایرانی و دیگری غیرایرانی انگاشته شود.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
امیرعبداللهیان به عنوان وزیر خارجه ایران متن انگلیسی سخنان خود را از روی نوشته هم نتوانست بخواند. این همه بیسوادی برای کسی که سالهاست مثلاً دیپلمات است حقیقتاً نوبر است.
این مسئله به عکسالعملهای گسترده منجر شد. عموماً با دیپلماتهای رژیم قبلی مقایسه شد که انگلیسی را خوب صحبت میکردند. خیلی از آنها فرانسه هم میدانستند. و یا با خانم سفیر عربستان در امریکا مقایسه شد که بسیار عالی انگلیسی حرف میزند. حتماً شما هم این ویدیوها را دیدید که این روزها زیاد منتشر میشود.
اما در این مقایسهها هم میتوان شاهد عمق نفرت مردم از مقامات رژیم بود. چون ترجیح دادند این همه فضاحت تماماً به پای رژیم نوشته شود. این در حالی است که ظریف وزیر خارجه قبلی رژیم انگلیسی را خوب حرف میزد. اتفاقاً آدم حرّافی هم بود و بیمناسبت و بامناسبت به انگلیسی وِر میزد.
قدیمیترین وزیر خارجه همیشه خودی رژیم علیاکبر ولایتی است. ولایتی از ابرفرقهگرایانِ فرقهگراترین جناج رژیم بود. هنوز نمُرده است. این جنازه متحرک همان موقع هم نسبتاً خوب انگلیسی حرف میزد. نفرتانگیزترین فرد طایفه لاریجانی جوادشان است. او هم دیپلمات همین رژیم بود. اما انگلیسی را خوب میزد.
معصومه ابتکار گروگانگیر اویل انقلاب انگلیسی را روان حرف میزد. پسر او اکنون در کشور گروگانهاست و ما همچنان گروگان طرز فکر مامان معصومه هستیم. مامان معصومه از اولین پروتکلشکنهای نظام در حوزه قاشق و چنگال بود. در همان تاریخ با انگلیسی سلیس برای گروگانهایی امریکائی توضیح میداد اشتباه میکنند برنج را با چنگال میخورند و باید با قاشق بخورند.
با این حساب عبداللهیان در سطح زباندانی این رژیم هم نوبر است. اما به ظن قوی فقط در جمع مالهکشان و اصلاحطلبان ورشکسته حکومتی عبداللهیان با مقامات پیشین همین رژیم مقایسه شده است.
درست هم همین است. یکی مثل ظریف باطناش عین نظام بود، اما با انگلیسی خوب روی هر جنایتی ماله میکشید. بعد از زدن هواپیمای اوکراینی آشکارا گفت اصرار داشته است تا بداند روایت رسمی چیست تا متناسب با آن ماجرا را توجیه کند. مالهکش زباندان نظام به مراتب بیش از این زباننفهم لج مردم را در میآورد.
اما ظاهر و باطن امیرعبداللهیان عین نظام است. زبان او زبان اصل نظام است. طبیعی است که مردم هم این فرصت را از دست ندهند. نمیدانم عبداللهیان از دکترخانه نظام دکترا هم گرفته است یا نه، اما حقیقتاً زباندانی او برازنده نظامی است که رئیس دولت آن استاد سخن و دارنده دکترا و داماد علمالهدی است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
1402/11/07
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
برای ابراهیم ساوالان
حدود ده سال پیش رضا از بچههای خوشفکر تبریز یک نگاه ویژه و کاملاً متفاوتی را در خصوص طرفداران تراکتورسازی با من در میان گذاشت. این نظر از همان هنگام ملکه ذهن من شد و مدام پرورش دادم. به همین خاطر تلاش نکردم اجازه بگیرم و اسم کامل ایشان را بیاورم. واهمه دارم به مرور نظرات خودم بیشتر قاطی ماجرا شده باشد. در هر حال ایده اصلی از ایشان است.
آن موقع شعارهای جدائیخواهانه طرفداران تراکتورسازی زیاد شده بود. بنر "آذربایجان ایران نیست" را هم به انگلیسی در ورزشگاه نمایش دادند.
رضا برای تبیین مسئله مقایسهای میان ایران و ترکیه کرد. گفت در ترکیه تلاش فراوان شد تا فوتبال دیاربکراسپور به لیگ اصلی این کشور راه بیاید. سال 2001 حتی از جا ماندن تیم ازمیر هم استقبال کردند. شاید هم تلاش کردند تا ازمیر جا بماند و تیم دیاربکر حتماً بالا بیاید.
اما پکک و طرفداران بانفود آن ابداً مایل به این صعود نبودند. میگفتند دیاربکراسپور در نهایت یک تیم دولتی است و اسباب انتگراسیون بیشتر خلق ما میشود. میدانیم پکک هرگز و به طور رسمی خود را جدائیخواه اعلام نکرده است.
در آذربایجان چطور؟ شالکه نظر رضا این بود که بزرگترین آروزی جدائیخواهترین طرفدار تراکتورسازی هم این است که تراکتور قهرمان ایران بشود. و بعد به عنوان تیمی از ایران به مسابقات آسیائی راه بیابد و قهرمان آسیا بشود و در جهان بدرخشد.
ورزشگاهها در همه جهان جائی است که رهاترینِ شعارها بدون کمترین ملاحظات در آنجا سر داده میشود. و نیک که بنگریم، پشت شعارهای طرفداران تراکتورسازی فیالواقع حسرت جایگاه از دست رفته آذربایجان و زبان و فرهنگ تُرکی در پهنه ایران نهفته است.
صد سال است یکی از ملیترین زبانهای ایران یعنی زبان تُرکی به شکل سیستماتیک تحقیر و غیرایرانی معرفی میشود. صد سال است ریشههای تاریخی مردمی که نزدیک هزار سال در ایران امپرانوری تشکیل دادند، بیهیچ شرم و حیائی انیرانی معرفی میشود.
شگفتا! بله قربانگویان همان امپراتوریها همین که فرصت پیدا کردند سند ششدانگ ایران را به نام خود زدند. و پیش پای تُرک ایرانی هم فقط یک راهحل گذاشتند.
تُرک ایرانی باید به موجود بیهویت و بیمعنائی به نام "آذری" بدل شود. سه واحد شاهنامهخوانی اجباری پاس کند. بیشتر از هر ایرانی دیگری از هر چه تُرک در جهان است تبرّی جوید. به قانون اساسی مندرج در استوانه کوروش التزام عملی داشته باشد. ولایت مطلقه شاهان هخامنشی را به عنوان پدران ایرانزمین از صمیم قلب بپذیرد. و بداند و آگاه باشد اندکی شبهه در هر یک از موارد بالا به منزله ترویج پانتُرکیسم و اقدام علیه امنیت ملی کشور تلقی خواهد شد. تا در نهایت شورای نگهبان ایران باستان برای او هم شناسنامه ایرانی اصیل صادر کند.
موارد بالا در عمل قرنی است اجرائی است. در تهران مجلهای به نام بخارا منتشر میشود. بخارا شهری در ازبکستان است و معلوم نیست مردم آنجا چقدر ایران را میشناسند و به آن تعلق خاطر دارند. اما لابد انتخاب چنین نامی عین ایراندوستی است.
اما در تبریز همدلی با مردم مصیبتدیده و جنگزده آن سوی ارس، که دقیقاً با مردم این سوی ارس یکی هستند، کاملاً همدیگر را میشناسند و درک میکنند، حتماً ترویج پانتُرکیسم است. کاش همین بود. طرز فکر تباه این ناسیونالیسم در جریان جنگ حامی اشغالگر هم بود. فضای متاثر از این تباهی در اوج دوران اشغالگری بیهیچ خجالتی اقدام به حمل یک اتوبوس نویسنده به ایروان هم کرد.
به راستی! این ناسیونالیسم تباه با چه کینهای و با چه میزان نمکنشناسی به دنیا آمد که چنین از زمین و زمان طلبکار است و حتی بخش بزرگی از مردم ایران را به چشم دشمن میبیند؟ این چه تباهی است که چون بختک بر ایران آوار شده است؟
کسی که واقعاً دغدغه آینده ایران را دارد، اتفاقاً و در درجه اول باید به ریشههای این مسئله بپردازد. نه اینکه دنبال دشمن و کشف دستهای پنهان بگردد. همه چیز آشکار است.
سالها بود شهرهای بزرگ آذربایجان تحرک آشکاری در جنبشهای سراسری کشور نداشتند. اما در جنبش مترقی و ضدارتجاعی زن زندگی آزادی، که شروع آن هیچ ارتباطی به هیچ شهر آذربایجان نداشت، و از شهر کُردنشین سقز شروع شد، و میدانیم فعالان کُرد و تُرک هزار و یک مسئله با هم دارند، و در عین حال تفالههای پهلوی هم تمام تلاش خود را میکردند تا سعی در مصادره این جنبش کنند، فقط در مشگین شهر ابراهیم ساوالان، همان روزهای اول چند صد نفر بازداشت شدند. نزدیک ده نفر از آنها هم حکم خوردند.
چه مشارکتی بالاتر از این؟ چرا در گذشته چنین مشارکتی در کار نبود؟ نیک که بنگریم پشت این مشارکت هم یک حسرت و یک پیام بود.
پیام به بقیه ایران این بود. دیگر نپرسید چرا شهرهای مهم آذربایجان درگیر جنبشهای سراسری نیست. بپرسید آیا تا کنون یک صدای مترقی و ضدارتجاعی از مرکز یا سایر نقاط ایران به گوش رسیده است که آذربایجان آن را با گوش جان نشنود و به آن نپیوندد؟
اتفاقاً حسرت پنهانی هم در سطح کشور وجود داشت که در جنبش زن زندگی آزادی برای اولین بار فرصت بروز یافت. محبوبیت فوتبال و فراگیری جنبش زمینه را برای بروز این فرصت فراهم کرد.
در اوج جنبش زن زندگی آزادی، تیم ملی ایران عازم مسابقات جام جهانی قطر شد. بازیکنان تیم در آن شرایط سخت خودشان را برای سرکوبگران لوس کردند. بعضی از آنها شخصیت مبتذل خود را به نمایش گذاشتند. با همه اینها در طول مسابقات سعی در اقدامات جبرانی هم کردند.
این تیم ارزش تشویق نداشت. اما خطای آنها در حد و اندازهای هم نبود که از طرف مردم به سختی تنبیه شوند. وقتی به امریکا باختند صدای هلهله و شادی چنان از تهران برخاست که بعید است در خود کشور برنده هم این همه خوشحالی شده باشد. چرا؟
حکومتی بودن تیم نوعی سادهسازی برای چرائی چنین کاری است. همان موقع مطلبی نوشتم با عنوان اعتراض علیه دو انحصار. انحصار اول حکومتی بود. اما این اعتراض در اصل علیه انحصار دوم بود که قبلاً فقط در مناطق خاص فرصت بروز داشت. اما در این جنبش برای اولین بار فرصت بروز سراسری یافت. در آینده حتی اگر تیم حکومتی هم رفتار نکند و چنین فرصتی رخ دهد، باز هم شاهد این نوع اعتراض خواهیم بود. چرائی مسئله را علاقهمندان میتوانند در لینک کامنت اول ملاحظه کنند.
همان هنگام ابراهیم ساوالان زیر مطلبی که نوشته بودم کامنت گذاشت و نوشت متاسفانه برخی از طرفدارن جنبش مترقی زن زندگی آزادی، تراکتوریها را تحت فشار میگذارند که فقط بر علیه انحصار مورد نظر آنها معترض شوند.
روشنفکران و کنشگران آذربایحان سالهاست در تلاش هستند این شرایط را برای بقیه ایران تبیین کنند. و بگویند اگر به فکر ایران هستید قبل از هر چیزی باید یک سوزن به خودتان بزنید. این ملیگرائی منحط، با همه شاخ و برگ آن، از لمپنیسم روحتشادچیهای سلطنتطلب، تا اراجیف آمیخته به فلسفه ایرانشهریها، نه تنها راه نجات ایران نیست، بلکه خود جزو صورت مسئله ایران است. و برای دیگران دیگر با یک من عسل هم قابل تحمل نیست.
ابراهیم ساوالان یکی از مهمترین کنشگران این عرصه است. با هر نوشته او موافق یا مخالف باشیم، آثار همان حسرت که اشاره شد و همین تلاشها در این نوشتهها به وضوح پیداست.
ابراهیم ساوالان چیزی جز قلم ندارد. همه زندگی و حتی تخصص اصلی خود را که مهندسی مکانیک است، وقف خواندن و نوشتن کرده است. چنین شخصیتی را دستگیر کردند. زندان هرگز و هرگز جای فرزند فداکار و خوشفکر ساوالان نیست.
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت اول :
حتماً شما هم گاهی دیدید دوستانی مینویسند از آنها خصوصی سؤال شده است نظرت در خصوص فلان مسئله چیست؟ و بعد به تفصل نظر خود را مینویسد.
راستش را بخواهید من در اغلب موارد به واقعی بودن این سؤالها باور ندارم. شاید هم زیادی بدبین هستم. شاید هم کافر همه را به کیش خود میپندارد.
به نظرم این دوستان آروز دارند کسانی و مخصوصاً اشخاص صاحبنظری از آنها چنین سؤالی بکنند. وقتی چنین سؤالی نمیشود، خود تصمیم میگیرند شخص خیالی را بسازند و سؤال را از زبان او مطرح کنند و بعد بالای منبر بروند.
من هم آروز داشتم این مطلب را دوستی به اشتراک میگذاشت و میگفت عحب تحلیل درجه یکی.
این اتفاق نیفتاد. سؤال هم نشد. تا خودم دست به کار نشدم دستکم شما مطلب را بخوانید. باور بفرمائید در ایران و توران هم کسی از این زاویه به مسئله نپرداخته است. «اینجا»
کامنت دوم :
در مورد تیم فوتبال دباربکراسپور شخصاً فکر میکنم کسانی که در آنکارا تمایل داشتند این تیم بالا بیاید در آینده از کار خود پشیمان میشدند. چون بازیهای دیاربکر به فرصتی برای بروز احساس ملی کُردها تبدیل میشد. در استانبول و شهرهای بزرگ ترکیه هم کُردها فرصت بینظیری برای بروز احساس خود پیدا میکردند. این فرصت در لیگ حرفهای و اروپائی ترکیه قابل تعطیل کردن نبود. اما چه توان کرد که در ترکیه مسئله کُرد در انصار پکک است و این گروه هم جز کلاشینکف و....بگذریم. موضوع نوشته چیز دیگری است. {اجابت فرامین اسپانسرهایش زبان دیگری نمیفهمد. البته موضوع این نوشته چیز دیگری است. من هم مایل نیستم در خصوص لیکود کردستان بیش از این حرف بزنم.}
***
سال نو مبارک. برای شما رفقا در هر نقطه از جهان بهترینها را آرزو میکنم.
آنچه در مراسم شام نوبل اتفاق افتاد و موسوم به پروتکلشکنی شد به بحثهای زیادی دامن زد. در بعضی گروهها هم در این خصوص بحث شد.
چند موضوع باعث شد من هم به این موضوع بپردازم. اولاً به بحث پروتکلها علاقه بسیار زیادی دارم. از یک دوست آگاه هم پرسیدم دقیقاً چه پروتکلی در اسلو رعایت نشد.
اخیراً یک مطلب در سایت آقای قائد دیدم. دنبال چنین گم شدهای بودم. لینک نوشتهای از مرحوم روح الله خالقی است که حدود هفتاد سال پیش در خصوص آداب نوشتند.
دوستانی هم نوشته آقای نصرالله پورجوادی را به اشتراک گذاشتند. آقای پورجوادی ایرانیان و عربها از باب ادب و آداب مقایسه کرده بود. و گفته بود اگر حضرت محمد عرب نبود و ایرانی بود فلان اتفاق در حضور ایشان نمیافتاد. از مدعای ایشان اصلاً نمیشد گذشت.
همه اینها دست به دست هم داد تا این مطلب را خدمت شما تقدیم کنم. و بنشینم و صبر پیشه گیرم تا بدانم نظر دوستان چه باشد.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
ارسال یک نظر