راهنما، جستجو، فهرست مقالات
و مطالب مورد توجه خوانندگان

۱۴۰۴ آبان ۱۸, یکشنبه

آرشیو فیس‌بوک – سال 2014

یک خواهش از دوستانی دارم که تحولات ترکیه را دنبال می‌کنند. و به طور ویژه از دوستانی خواهش دارم که به تُرکی و از منابع اصلی این اخبار را دنبال می کنند. به اندازه فهم خودم متوجه یک موضوعی در خصوص شیوه حکومت‌داری رجب طیب اردوغان شده‌ام که اتفاقاً هیچ ربطی به اسلام‌گرائی او ندارد. به نظر من اگر حکومت او به همین سبک و سیاق ادامه پیدا کند، در نهایت آثار آن از بدترین دیکتاتوری‌های نظامی ترکیه هم مخرب‌تر خواهد بود. در این خصوص و چرائی این موضوع به تفصیل خواهم نوشت. لطفاً در حال حاضر به آن کاری نداشته باشیم. اما جواب این سوال که می‌خواهم از شما بپرسم، برای نوشتن آن مطلب خیلی اهمیت دارد.

من فکر می‌کنم مطرح کردن آموزش زبان عثمانی در ترکیه، دقیقاً به مثابه "کلمه الحق یراد بها الباطل" است. ظاهراً یک درخواست منطقی است، اما در واقع منظور سیاسی و به نظر من باطلی را دنبال می‌کند. نظر شما چیست؟

اگر سؤال به نظرتان کمی مبهم رسید در ادامه بیشتر توضیح می‌دهم. اگر هم واضح بود، دیگر ضرورتی به خواندن این توضیحات اضافی نیست.

در همه کشورهای بسیار متمدن و بسیار باسواد جهان (مثل فرانسه نه مثل امریکا با آموزش متوسطه افتضاح) خواندن زبانی که بخش مهمی از میراث کشور به آن زبان است، جزو دورس اختیاری و حتی اجباری است. مثلاً همین الان زبان لاتین در دوره راهنمائی مدارس فرانسه درس داده می‌شود. در دوره دبیرستان هم می‌توان آن را ادامه داد. در همین تهران کسانی که قبل از انقلاب در مدرسه فرانسه‌زبان رازی درس خوانده‌اند، هفته ای چند ساعت لاتین هم می‌خواندند. این در حالی است که زبان لاتین میان مردم قرنهاست که مُرده است. فقط در کلیساها کاربرد دارد. و در کشور لائیک فرانسه هم کسی برای رابطه با مکررات پایان‌ناپذیر و دو هزار ساله کلیسای پر ادعای کاتولیک پول خرج نمی‌کند. مسئله آشنائی با ریشه زبان فرانسه و با میراث لاتین فرانسه است.

برای ترکیه هم که نزدیک هفتصد سال میراث پرباری به زبان تُرکی عثمانی و عربی و  فارسی با الفبای عربی دارد، این موضوع کاملاً منطقی به نظر می‌رسد. اما مسئله در خود زبان عثمانی است. اردوغان می‌پرسد که مردم ما باید بتوانند روی سنگ قبرهای خود را بخوانند یا نه؟ این حرف عوامانه است و قطعاً مسئله برای سنگ قبر نیست. مسئله میراث عثمانی است که همه به خط عربی است. اما مسئله خط هم نیست. حتی اگر در ترکیه امروز خط عربی هم برقرار بود، باز زبان عثمانی برای مردم قابل فهم نبود. من شخصاً این را در استانبول تجربه کردم که کسی از من معنی یک بیت فارسی را پرسید. بعد که خواند گفتم این که تُرکی است! بیت بقدری کلمات عربی و فارسی داشت که همان یک فعل تُرکی هم در جمله حل شده بود.

ما چیزی به نام زبان عثمانی نداریم. عثمانی همان تُرکی با استفاده بسیار افراطی از کلمات و بعضاً حتی ساختار زبانهای عربی و فارسی است. از طرف دیگر خود زبان تُرکی هم در طی قرون فرق کرده است. یونس امره هم‌عصر سعدی بود. معروف است که شاعری مردمی بود و از کلمات قلمبه سلمبه استفاده نمی‌کرد، و به زبان مردم کوچه و بازار شعر می‌گفت. اما همین یونس امره هم برای نسل جدید قابل درک نیست. آثار او را ساده‌سازی می‌کنند. از این نظر تُرکی مثل انگلیسی است. در انگلیس فعلی هم برای درک اصل نوشته شکسپیر و انجیل شاه جیمز به کسی انگلیسی میانه آموزش نمی‌دهند. این کار دانشگاهی‌هاست.

در خصوص ترکیه مسئله الفبا غلط انداز شده است. به نظر من اردوغان از این مسئله سوء‌استفاده می‌کند. اجازه بدهید یک مثال افراطی بزنم. این موضوع مثل این می‌ماند که برای درک زبان فارسی، زبان پهلوی را با الفبای مثلاً بابلی یاد بگیریم. این مسئله نشدنی است. هیچ جای دنیا هم چنین کاری نمی‌کنند. اگر می‌خواهند میراث عثمانی برای مردم عادی قابل درک باشد، خواندن دو واحد زبان عربی مثمرثمرتر است. ترکی امروز یک تُرکی مدرن و مردمی است. نمی‌توان آن را با زبانهای کلاسیک چون لاتین و یونانی و عربی و فارسی مقایسه کرد. پس این اردوغان دنبال چیست؟

برای دوستانی که ملاحظه نکرده‌اند، در اینجا فرق تُرکی با زبانهائی مثل فارسی را بیشتر توضیح داده‌ام.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

تهراندا منی اذیت ائلین مطالبن بیرسی، بو تهرانلی‌لارن بیر ایکی کلمه تورکی دانشماقیدی. مثلاً بو "یاشاسین" کلمه‌سینه یامان حساسیت تاپمیشام. اوندا گؤروسن بیری منی گؤروب مثلن ائیستر رابطه‌نی تحبیب ائلیه و تورکجه دانشا، دئییر : «...نئجه‌سن آقای بابایی...یاشاسین...»

بئله موقعیتده ائله بیلیرم کی گوگوش خانیم سکینه دایی‌قیزی نای‌نای اؤخویوب، سونرا‌ دا دؤنوب دئییر : «تقدیم به هم‌زبان‌های آذری عزیز خودم» هه! گَل بو دفعه بونون آلاغن ائله. یانی نمنه یاشاسین؟ یا عمل‌لی باشلی تورکی دانیش، یا دا کی اؤز دیلنن دانیش گؤروم نه دئیسن. کیم سنن تورکی ساوادین ایستتدی باخ؟

ائله بو تولد مسئله‌سیده بئلدی. 24 ساعات فارسی اؤخویوب یازاننان سورا، ائله کی تولده یئتشیر، طرف تورک اؤلور. بیر ایکی کلمه اصیل اؤرگندیقی تورکی‌لری بیربیر دالیجا قیرللادیر. من ائله فارس دئمشگن از بیح آریائی هستم. بوجور  تورکی تبریک دئمقی سئومیرم!

علیرضای عزیز، تولدت مبارک

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

این شیخ تُرک، در این ویدیو می‌گوید :

«اگر آن کافر، آن حرام‌زاده سلانیک می‌گفت که ای خلق آناتولی! من بعد از اینکه جای پایم را در آناتولی محکم کردم، کتابتان را و قانونهایتان را از میان برخواهم داشت، خلیفه‌تان را از کشور بیرون خواهم کرد، مقام خلافت را لغو خواهم کرد، روسپی‌خانه‌ها باز خواهم کرد، دختران و پسرانتان را از شما گرفته و در مدارس مختلط تربیت خواهم کرد، آنها را روانه روسپی‌خانه‌ها خواهم کرد، و خواهم گفت دخترانی که در روسپی‌خانه‌ها هستند خدیجه و عایشه و فاطمه نام دارند، و احمدها و محمدهای این ملت را که در طول تاریخ جان خود را در راه قرآن و شریعت فدا کرده‌اند به چنان روزی خواهم انداخت که در روسپی‌خانه‌ها روی خواهران خود بروند، و پلیس و ژاندارم این ملت را مقابل درب روسپی‌خانه‌ها  خواهم گماشت و خواهم گفت که شما هم با خواهرانتان خوش باشید  ....اگر می‌گفت، اگر می‌گفت، آیا خلق آناتولی او را همانجا خفه نمی‌کرد؟»

در اینجا منظور شیخ از کافر و حرام‌زاده آتاتورک است. سلانیک هم محل تولد آتاتورک در مقدونیه است. شایان ذکر است که شیخ به تُرکی سلیسی حرف می‌زند که دستاورد دوران مدرن ترکیه است. اگر حوصله داشتید، کامنت اول را هم ملاحظه بفرمائید.

کامنت اول :

وقتی برای دوستان عرض می‌کنم که تُرکی زبان مظلومی است، واقعاً قصد مظلوم‌نمائی ندارم که از این فرهنگ مظلوم‌نمائی سخت بی‌زارم. ظالم زبان تُرکی هم بیگانه نیست. اینکه تُرکی از دست تُرک‌ها و مشایخ چی کشیده مثنوی هفتاد من کاغذ است که بماند.

من مطلبی می‌نویسم تحت عنوان "فارسی نیازی به دشمن ندارد". هنوز منتشر نکرده‌ام و کاش قبل از دیدن این ویدیو منتشر می‌کردم که حرفم مستند می‌شد. فارسی که زمانی از کشمیر تا استانبول نفوذ داشت، الان فقط در ایران موقعیت مناسبی دارد که در اینجا هم به زبانی ایدئولؤژیک تبدیل شده است. ایدئولوژی کمر زبان فارسی را شکسته است. جزئیات بیشتر بماند برای آن مطلب.

اما در خصوص تُرکی وضع به مراتب اسف‌انگیزتر است. چون ترکی از نظر تعداد گویشور یکی از بزرگترین زبان‌های جهان است. تشریح این وضع هم بماند برای مطلبی دیگر. در حال حاضر چندین کشور داریم که تُرکی در آنها زبان رسمی است. ولی طی صد سال گذشته تُرکی در این کشورها زیر نفوذ یک زبان دیگر بوده و بعید می‌دانم در ازبکستان و جمهوری آذربایجان روزی تُرکی به موقعیتی فراگیر برسد. زبان تُرکی در این کشورها چیزی معادل فارسی تاجیکستان است. و بعید می‌دانم حالا حالاها از غزل و قصیده فراتر برود.

فقط یک کشور داریم که در آن زبان تُرکی موقعیتی بسیار ممتاز دارد، و آن ترکیه است. ترکیه هم سرشار از چنین آدمهائی است. این بشر خارج از زمان در این ویدیو چاله دهانش را باز کرده و به کلی هذیان می‌گوید. او سودای خلافت دارد. در مسجد و در خانه خدا رسماً آتاتورک را زنازاده معرفی می‌کند و مستمعان از خود کوته‌فکرترش تکبیر هم می‌گویند. بخش عمده جریانی که به اردوغان رای می‌دهند چنین افکاری دارند. بعید است اردوغان اینگونه افتضاح فکر کند، اما نگرانی جامعه مدنی ترکیه کاملاً بجاست. وای به روزی که این شیخ رها شود. فعالان مدنی ترکیه مدام سرنوشت دیگران را گوشزد می‌کنند، و بیچاره‌ها حق دارند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

کریسمس را به هموطنان آشوری و ارمنی هم تبریک بگوئید.

چند سال پیش یک روزنامه‌نگار ارمنی مطلبی نوشت و خواست که مردم ایران کریسمس را به ارامنه تبریک نگوئید. دلیل ایشان این بود که کریسمس و اعتقاد به تولد حضرت عیسی در اواخر دسامبر متعلق به کاتولیک‌ها و پروتستانهاست. کلیسای ارامنه روز تولد حضرت عیسی را بعد از ژانویه می‌داند. این سخن و استدلال درست است. اما مربوط به همه ارمنی‌ها و آشوری‌ها نیست. بعید است نویسنده آن مطلب از چنین موضوعی آگاه نباشد.

کلیسای اصلی آشوری‌ها و ارامنه شاخه‌ای از کلیساهای شرقی است. بر عکس اسلام، صدها سال پیش در دنیای مسیحیت یک خط‌کشی دقیق مذهبی وجود داشت. مثلاً در کل منطه ما یک نفر مسیحی کاتولیک و یا پروتستان پیدا نمی‌شد. در غرب اروپا هم ارتدکسی نبود. وقتی پای مسیونرهای غربی به این مناطق باز شد، در جذب مسلمانان به مسیحیت چندان کامیاب نبودند. اما تا توانستند مسیحیان منطقه را به کلیسا و مذهب خود جذب کردند.

ارمنی‌ها و آشوری‌ها در میان مسلمانان اقلیت محسوب می‌شدند، اما بین خود انسجام داشتند. بعد از تبلیغات مسیونرها هر کدام دست‌کم به سه گروه تقسیم شدند.  البته اکثر آشوری‌ها همچنان پیرو کلیسای اصلی خود یعنی شرق آشور، و اکثر ارمنی‌ها هم پیرو کلیسای شرقی گریگوری باقی ماندند.

این موضوع حتی روستاهای آشوری و ارمنی را هم به تدریج جدا کرد. ازدواج‌ها معمولاً میان هم‌مذهب‌ها رخ می‌داد. شاید صد سال پش این مسئله چندان اهمیتی نداشت. ولی با مهاجرت گسترده مسیحیان و کاهش جمعیت آنها، معضل مسیحیان دو چندان شد.

گفتنی است که طی صدها سال گذشته و در درون امپراتوری‌های مسلمان عثمانی و صفوی، تقریباً هیچ تلاشی برای اسلام آوردن ارمنی‌ها و آشوری‌ها صورت نگرفت. مسلمانان به مذهب آنها احترام گذاشتند و انسجام داخلی آنها کاملاً محفوظ ماند. ولی به دست غربی‌های مسیحی دست‌کم به سه کلیسای پرشمار مختلف تقسیم شدند.

از اینها که بگذریم، اکنون ارزش‌های غربی و سال نوی مسیحی جهانی شده است. کریسمس بر همه هم‌میهنان مسیحی مبارک باد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

کره شمالی و داعش

وقتی جریان تبهکار داعش پا گرفت، از همه جالبتر انتقاد القاعده بود که داعش را متهم به تندروی می‌کرد. فرض کنیم دولت خودخوانده اسلامی و خلافت البغدادی دوام یابد و کم کم به رسمیت هم شناخته شود. در اینصورت کره‌شمالی جزو اولین کشورهائی خواهد بود که نظام ضدامپریالیست داعش را به رسمیت خواهد شناخت. و هیچ بعید نیست که اولین سفر خارجی امیرالمومنین البغدادی هم به پیونگ یانگ باشد. در چنین فضائی گفتگوی دو رهبر و دو متحد حتماً دوستانه خواهد بود. و البغدادی به این پسرک مالک کره شمالی خواهد گفت : «آخه مردحسابی! رفیق نیمه‌کافر، به کجا چنین شتابان؟ آدم که سینماهای نمایش‌دهنده یک فیلم را به عملیات انتحاری تهدید نمی‌کند. مسخره‌ات کرده‌اند؟ خوب بکنند! ما را صبح تا شب مسخره می‌کنند و مدارا می‌کنیم و در نهایت ده بیست تا از مسیحی‌های دور و بر خودمان را می‌کشیم. اگر خیلی عصبانی هستی چند نفری را تحریک کن که با ماشین در لیون و هامبورگ مردم عادی را زیر بگیرند تا دلت خنک و قال قضیه کنده شود. حوصله داری با اینها سر یک فیلم درگیر میشی؟ تندروی نکن کیمی‌جان!»

بدون تردید امروز جهان اسلام دچار بحران است. از داعشی برده‌دار و اسیدپاش گرفته تا رئیس‌دولت مفتخر به بمب بشکه‌ای، متعلق به جهان اسلام است. کسی که در فرانسه بی‌گناهان را با ماشین زیر گرفت، هللویاگویان این کار را نکرد. الله‌اکبر سر می‌داد.

اینکه ریشه‌های این بحران چیست و چگونه از این افراط تمدن‌کش رها خواهیم شد، بحث و معضل بزرگ اغلب کشورهای اسلامی است. اما سطحی‌ترین و ابتدائی‌ترین تحلیل این است که مثلاً به ریشه‌ها برگردیم و اسلام را دین خشونت و تبعیض معرفی کنیم، و بحث کافر و مؤمن و خودی و غیرخودی در اسلام را پیش بکشیم، و در نهایت به این نتیجه برسیم که بئله دیگ بئله چغندر و از کوزه همان برون تراود که در اوست. این جواب خیلی سطحی است. ما را به هیچ جائی نخواهد رساند. نوعی خودزنی هم هست.

اگر ریشه بحران در افکار پیشینیان است، وضع دیگران باید به مراتب بدتر از ما باشد. یکی از ستون‌های  فرهنگ غرب تورات است، که با هیچ ضرب و زوری از آن برابری انسان‌ها قرائت نمی‌شود. سراسر تورات انسان را به یهودی و غیریهودی تقسیم می‌کند. در جاهائی از مؤمنان با تاکید می خواهد که تا نسل دهم فلان مخالف را نبخشند و به خاندان او کینه بورزند. ادیان ابراهیمی ربا را سخت تحریم کرده‌اند و به این امر اخلاقی می‌بالند. اما در تورات قرض و رباخواری برای غیریهودیان رسماً تجویز شده است :

«برادر خود را به سود قرض مده، نه به سود نقره و نه به سود آذوفه و نه به سود هر چیزی که به سود داده می‌شود. غریب را می‌توانی به سود قرض بدهی اما برادر خود را به سود قرض مده» تثنیه باب 23 آیات 19 و 20

فکر نمی‌کنم در اسلام بتوان یک دستور اخلاقی یافت که چنین میان مسلمان و غیرمسلمان فرق گذاشته باشد. اگر هم یافت شود، چنین دستورالعمل‌هائی مختص اسلام نیست.

کره شمالی یک داعش سازمان یافته با نیم قرن تجربه است. خانواده کیم ایل سونگ کشوری با ملت‌اش را چنان تصاحب کرده و به حضیض ذلت نشانده‌ که آدم انگشت به دهان می‌ماند. حال برای ریشه‌یابی فاجعه کره شمالی، جهان متمدن باید افکار مارکس را مورد بررسی قرار دهد تا دلایل را بیابد؟

این یادداشت قدیمی و کوتاه و استتوس‌گونه است. اگر امروز نوشته بودم، صادران دومی هم برای کره شمالی فرض می‌کردم. و آن صدور تبهکاری رسمی به پشتوانه گروگان‌گیری یک ملت و بمب اتمی است.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

دوستان کسی زبان چینی (ماندارین) می‌داند؟ به احتمال زیاد ترجمه این ویدیو تقلبی است. یعنی رئیس‌جمهور چین چنین حرفهای غیردیپلماتیک را به زبان بیاورد که خوشایند مردم ایران هم باشد؟ آن هم به مناسبت شب یلدا؟

ولی کار هر کس بوده، انصافاً ابتکار جالبی است.  (اونلی می کردم. بالافاصله معلوم شد کار یک طنز نویس است)

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

حسینداد این پسر پانزده ساله افغان، در دفتر رؤیاهای خود نوشته کرده که می‌خواهد افغانستان پادشاه آیند جهان شود. حسینداد که هنوز مکتب تمام نکرده و دانشگاه نرفته، با همین ابزارهای ساده صد مهندس را مدرس است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در حادثه تروریستی اخیر استرالیا اتفاق دیگری هم افتاد که نظر رسانه‌ها را جلب کرد. جمعی از مردم در محل حادثه سلفی می گرفتند (کامنت اول). اخلاقی بودن این کار بحث‌انگیز شد. حتماً در جامعه زنده و پویای استرالیا در این باره بحثهای خوبی می‌شود و کاش دوستانی که در آن کشور زندگی می‌کنند، ما را هم از نتایج آن آگاه سازند.

اما وضع ما در این خصوص اسف‌انگیز است.  اخیراً عکس بسیار دلخراشی منتشر شده که عمق فاجعه را بیشتر نشان می‌داد. در این عکس، عکاس یک صحنه بسیار فجیع خود در تصویر افتاده است. و شاید از این منظر انتشار آن اندکی روا باشد تا عمق فاجعه را بیشتر نشان دهد (کامنت دوم). فاجعه در جاده اهر تبریز اتفاق افتاده و گویا سرنشینان سواری در آتش سوخته‌اند.

اگر ما هم در جنین مواردی مدام از بی‌مسئولیتی‌ها بنویسیم، قطعاً تاثیرگذار خواهد بود. قدرت شبکه‌های اجتماعی را نباید دست‌کم گرفت. یکی از باهوش‌ترین مردان این نظام به هر مناسبتی خاطره‌ای از بنیان‌گذار جمهوری اسلامی تعریف می‌کرد. چنان در همین شبکه‌ها نقد شد و گفته‌های ایشان به طنز بسته شد که دیگر بعید است اینگونه خاطره نقل کنند. یک هنرپیشه عرصه را تنگ دید و منتقدی را تهدید کرد که به مقدسات توهین کرده و او را دادگاهی خواهد کرد. چنان مورد نقد قرار گرفت که احتمالاً از کرده خود پشیمان است. و دهها مورد دیگر می‌توان ذکر کرد.

در همین تهران یکی از دوستان من به اتفاق دخترانش دو نفر دزد را در حیاط منزل خود گیر انداخته بودند. خانه آنها در خیابان اصلی است. عصر تابستان و هوا روشن بوده و دزدها مدام گاز فلفل استفاده می‌کرده‌اند. می‌گفت فریاد می‌زدم و از خیل رهگذران کمک می‌خواستم، اما تعداد فیلم‌بردار بیش از کمک‌کننده بود.

قبلاً مطلبی نوشتم و پیشنهادی کردم و برای دوستانی که ملاحظه نکردند، مجدداً به اشتراک می‌گذارم.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

افغانی یا افغانستانی

در بخشی از ماده چهار قانون اساسی افغانستان آمده است :

«ملت افغانستان عبارت است از تمام افرادی که تابعیت افغانستان را دارا باشند. ملت افغانستان متشکل از اقوام پشتون، تاجک،‌ هزاره، ازبک، ترکمن،‌ بلوچ،‌ پــــشه‌يی، نـورستانی، ايماق، عرب، قرغيز، قزلباش، گوجر، بـراهـــوی وسايـر اقـوام می‌باشد. بر هر فرد از افراد ملت افغانستان افغان اطلاق می‌شود.»

واحد پول افغانستان نیز "افغانی" نام دارد. بر همین اساس در فضای مجازی دوستان زیادی تذکر می‌دهند که اطلاق "افغانی" به مردم افغانستان توهین‌آمیز است. به هیچ وجه اینطور نیست. نه تنها افغانی توهین‌آمیز نیست، بلکه قانون اساسی افغانستان هم اهالی این کشور را افغان می‌نامد. با این حساب استفاده از افغانی در فارسی و یا افغانلی در تُرکی نباید هیچ ایرادی داشته باشد. اما چرا این کلمه توهین‌آمیز ارزیابی می‌شود و دوستانی صادقانه به ما تذکر می‌دهند که به کار نبریم؟

یکی از دلایل توهین‌آمیز بودن "افغانی"، برخوردی است که ما با افغان‌ها داشته‌ایم. و آن را با کلمه "افغانی" بیان کرده‌ایم. این موضوع در داخل کشور هم سابقه دارد. اما اگر با مردم فرانسه هم چنین برخوردی می‌کردیم، باید فکری به حال "فرانسوی" هم می‌شد.

اما دلیل اصلی ریشه در اختلافات قومی تاجیک‌ها و پشتون‌ها دارد. بخشی از بدنه باسواد تاجیک در افغانستان، میانه‌ای با پشتون و فرهنگ پشتون ندارد. و با کمال تاسف دچار زیاده‌خواهی زبانی و فرهنگی است. آنها سر یک کلمه "پوهنتون" جان پشتون‌ها را به لب رسانده‌اند و فریاد وازبان‌فارسی‌یا و وا زبان‌دری‌یای آنها گوش فلک را کر کرده است.

همین بخش از زیاده‌خواهان در فضای فارسی‌زبان، ما را هم به اشتباه انداخته‌اند. چون در بسیار از موارد آنها پشتون‌ها را با لفظ "اوغان" تحقیر می‌کنند. افغان در اعصار گذشته فقط به پشتون‌ها اطلاق می‌شد. نام ایران هم در بسیاری از منابع تاریخی پرشیاست، که بیشتر به پارس‌ها اشاره دارد. اگر در کشور بلژیک کسی به من تُرکِ ایرانی "پرس" بگوید، من این را توهین به خودم نمی‌دانم. و اگر بلافاصله به او توضیح دهم که این لفظ برای غیرفارس‌های ایران توهین‌آمیز است، در حقیقت به هموطن فارس خودم بی‌احترامی کرده‌ام و نامی منتسب به او و مربوط به اعصار گذشته را برای خود قابل ندانسته‌ام. کاری که زیاده‌خواهان تاجیک مدام در حق پشتون‌ها مرتکب می‌شوند. در مورد ایران و در صورت ضرورت باید برای آن بلژیکی توضیح داد که از یک قرن پیش مطابق قانون اساسی نام رسمی و بین‌المللی کشور ما ایران است. و ما هم ایرانی هستیم.

افغانی نامیدن شهروندان افغانستان کاملاً قانونی است. هیچ بار توهین‌آمیزی هم ندارد. تاکید بر عبارت "افغانستانی"، ناخودآگاه و به نوعی مشارکت در بازی بخشی از زیاده‌خواهان افغانی است که میانه چندانی با پشتون‌ها ندارند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

بی‌بی‌سی که بنگاه سخن‌پراکنی قدیمی‌ترین قدرت امپریالیستی جهان است، مخفیانه گزارشی تهیه کرده که شرکت اپل! یعنی یکی از بزرگترین شرکت‌هایِ بزرگترین قدرت امپریالیستی فعلی جهان، در چین کارگران را استعمار می‌کند و بیش از اندازه از آنها کار می‌کشد.

ترجمه بر اساس اصول ماتریالیستی : امپریالیست‌ها نگران حقوق پرولتاریا در بزرگترین کشور کمونیستی جهان هستند.

ترجمه بر اساس اصول غیرماتریالیستی : علائم آخرالزمان که می‌گویند همینه ها!

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

مستند گفتگو با مرحوم آیت‌الله منتظری نشان داد که این مرد بهشتی چقدر صداقت داشت. در طول مصاحبه هرگز سعی نکرد با معیارهای روز رفتار دیروزش را توضیح دهد و توجیه کند.

اما یک نکته حاشیه‌ای هم در این مستند بود. خبرنگار انگلیسی که این مصاحبه را انجام داده اسم نداشت؟ آن هم در رسانه اسم و رسم‌داری چون بی‌بی‌سی؟ در ابتدای این گفتگو آیت‌الله منتظری با لهجه شیرین نجف‌آبادی چند کلمه‌ای انگلیسی حرف می‌زند و با تیم مصاحبه‌کننده خوش‌وبش می‌کند و می‌گوید :  Welcome my house my brother

وقتی سال 88 آن مرد خدا به رحمت خدا رفت، این عبارت انگلیسی را رئیس بی‌بی‌سی فارسی هم از قول ایشان نقل کرد. و گفت وقتی به دیدن ایشان در قم رفت، آیت‌الله منتظری هنگام مصاحبه سعی می‌کردند چند کلمه‌ای هم انگلیسی حرف بزنند.

خارجی‌ها و از جمله ایرانی‌های مقیم انگلیس هم که شهروند آن کشور هستند، رسماً انگلیسی محسوب می‌شوند. خلاصه برای "انگلیسی" بودن ضروری نیست که اهل ناتینگهام بود و موی بور و نام فامیلی چون چسترفیلد داشت. گلسار و سبزه‌میدان رشت هم قابل قبول است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

گفته‌اند دو چیز انتها ندارد. اکنون باید گفت چهار چیز انتها ندارد. سومی توحش طالبان و چهارمی دودوزه‌بازی ارتش پاکستان و سرویس مخوف آی‌اس‌آی در مبارزه با تروریسم است.

اما جنایت طالبان پاکستان در پیشاور و کشتار بی‌رحمانه بچه‌ها بقدری وحشیانه بود که خیلی چیزها را تغییر خواهد داد. حتی طالبان کودک‌کش افغانستان هم نتوانست با آن کنار بیاید و محکوم کرد. خیلی از این بچه‌ها که بی‌رحمانه قتل‌وعام شدند، فرزند مقامات ارشد نظامی هستند. ماری که ارتش پاکستان در آستین پروراند، خیلی گران تمام شد. ارتش پاکستان نشان داده که حل ریشه‌ای معضل طالبان منوط به تصمیم جدی تنها ارتش جهان است که یک کشور هم دارد. امید که این خون‌ها روی زمین نماند و این‌بار سر مار نشانه رود. گشایشی برای افغانستان ستم‌دیده و عزیز ما هم باشد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

شهرداری تهران چنان توانا و بحمدالله ثروتمند است که برای مدتی مدیریت شهری در کشوری دیگر را هم فی سبیل‌الله بر عهده می‌گیرد. و چنان در اجرای قانون و البته احقاق حقوق حقه خود قاطع است که اختلافات مالی با کانون زبان وابسته به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان را اینگونه حل و فصل می‌کند.

بیش از دو هفته است که بچه‌ها از در پارکینگ پر رفت‌وآمد فروشگاهی استفاده می‌کنند که به حیاط کانون هم راه دارد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

بیر گونوم وار بو کسروی‌چی دوسلارما!

(خدمت دوستان طرفدار کسروی هم عرض ارادتی خواهد شد)

از مطلب اخیر من در نهالستان که به مناسبت 21 آذر نوشته بودم، دوستانم استقبال خوبی کردند. بسیار خوشحالم و از دوستانی که آن را خواندند و نظر دادند و به اشتراک گذاشتند، صمیمانه سپاسگزارم.

در ساعاتی اولی که مطلب را در نهالستان گذاشتم، حدود هفتصد نفر آن را خواندند. برای یک وبلاگ ساده آمار خوبی است. با اندکی بدجنسی و البته شیطنتی فراوان حتی مقدمه فیس‌بوک را هم هدف‌دار نوشته بودم. تا در همین جمع محدود خودمان نشان دهم که چقدر دچار پیش‌داوری هستیم و چه نگاه ایدئولوژیکی به شخصیت‌های تاریخ معاصر کشورمان داریم.

چند نفر از دوستان بلافاصله آن را لایک کردند، به اشتراک گذاشتند، مقدمه نوشتند و به یک باره متوجه شدند که ای دل غافل!! لایک‌ها برگشت و اشتراکها پاک شد و ... با کمال ادب مایلم به این بزرگواران عرض بکنم که همین مسئله ساده به وضوح نشان داد که برای آنها فقط مطلبی جالب و باورکردنی است که حتماً بر ضد پیشه‌وری و کلاً هر شخصیتی باشد که تفکر مرکزمحور آنها را دوست ندارد. پیشاپیش حکم خیانت آنها را صادر کرده‌ است. مطلب دروغ در خصوص آنها حتی اگر شاخدار هم باشد، چندان نیازی به راست‌آزمائی و تحقیق بیشتر ندارد و پذیرفته خواهد شد.

دوستانی هم اظهار شگفتی کردند و بعضاً کامنتهای تند و تیزی در نهالستان و فیس‌بوک و با از طریق مسیج خصوصی روانه کردند که این چه مطلبی است؟ کلی اصرار کردم تا رضایت دادند که مطلب را تا انتها بخوانند.

امیدورام هر دو گروه از دوستان به دل نگرفته باشند. خواستم سوزنی هم به خودمان زده باشم. راستش چنین طرحی برای شادروان کسروی هم دارم.  طرح کلی آن یادداشت را آماده کرده‌ام. باید فرصت مناسبی برای نشر آن پیدا کنم.

کسروی در تاریخ معاصر ایران موقعیت بسیار تاثیرگذاری دارد. برای من کسروی که حقیقتاً انسان صادقی بود، علاوه بر نوشته‌ها و نظرهایش، به یک نماد هم تبدیل شده است. به نظر من توسل به کسروی، نماد معیار دوگانه و شکست اخلاقی جریان‌های ضدتُرکی در ایران است. کسروی در خصوص موضوعات زیادی نظریه‌پردازی کرد. راجع به حافظ و سعدی و مولانا و بهائی‌گری و صوفی‌گری و شیعی‌گری و ... نوشت. اما دشوار بتوان محققی را در ایران یافت که مثلاً نظریه کسروی در خصوص سعدی را حتی قابل توجه بداند.

کسروی می‌گفت چرا سعدی نوشته در آن دم که ما را وقت خوش بود – ز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود؟ چون در همین سالها لشگر مغول مشغول تاخت و تاز در ایران بوده و شاعر باید خیلی بی‌مسئولیت باشد که چنین بیتی بسُراید و اعلام خوشی هم بکند. تو گوئی در آن تاریخ پرچم سه رنگ ممالک محروسه ایران در سعدیه شیراز در اهتزاز بوده است. نگاه کسروی به سعدی چنین خطاهای فاحشی دارد.

اما همین شادوران کسروی در خصوص زبان آذری و تُرکی و آذربایجان هم کلی نظریه‌پردازی کرد. این نظریات کسروی هم خام و نپخته بود. ولی دهه‌هاست که برای جریان‌های ضدتُرکی در ایران وحی مُنزل محسوب می‌شود. تو گوئی خط هیروگلیف را اولین بار کسروی کشف رمز کرده است. تا صحبت از اهمیت زبان تُرکی در ایران می‌شود، پرچم کسروی‌تبریزی به اهتزار در می‌آید که آی ملت! کسروی خود تبریزی بود و تُرک بود و روشنفکر بود و مورخ بود و محقق بود، ولی می‌گفت که ما در اصل آذری هستیم و تُرک نیستیم  و تُرک‌زبان شدیم. این نظریه از پایه خام و حتی توهین‌آمیز است. قبلاً نوشته‌ام (کامنت اول) که حتی اگر این نظریه درست هم باشد، نشانه قدرت بی‌نظیر و فرهنگی زبان تُرکی است. اما چه توان کرد؟ قلم دست آذری‌پرستان است! 

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

این مطلب را روز 21 آذر و به مناسبت 21 آذر نوشته‌ام. دوستی پژوهشگر و استاد تاریخ، این متن را دیدند و پسندیدند و پیشنهاد کردند که در این گروه به اشتراک بگذارم. در این نوشته تمام سعی خودم را کرده‌ام که به عنوان خواننده تاریخ، معیارهای دوگانه در بررسی شخصیت‌های تاثیرگذار معاصر کشور را نشان دهم. تا نظر شما بزرگواران چه باشد. «اینجااین مطلب را روز 21 آذر و به مناسبت 21»

اینجا/

 

***

 

کتاب بسیار خواندنی "نگاهی به روابط پیشه‌وری و مسکو" مورد استقبال جامعه کتاب‌خوان ایران قرار گرفته است. نویسنده کتاب پروفسور ایمان عباسی استاد دانشگاه سوربن است. ایشان سالها تحقیق کرده و به اسناد دست اول کنسول‌گری اتحاد شوری در تبریز هم دسترسی داشته است.

در متن کتاب اسنادی از رابطه پیشه‌وری و قاضی محمد با مسکو منتشر شده که باور کردنی نیست. اشاراتی هم به شیخ خزعل در جنوب داشته است. من در این نوشته بخش‌هائی از کتاب را نقل کرده و نظر خودم را هم نوشته‌ام.

دوستانی که تمایلات پان‌تُرکی و پان‌کُردی و پان‌عربی دارند، لطفاً معترض نشوند که چرا فلانکس روز 21 آذر در خصوص این کتاب نظرش را می‌نویسد. قبلاً هم عرض کرده‌ام که ارزیابی عملکرد شخصیت‌های تاریخ معاصر کشور باید همه‌جانبه و بدون پیش‌داوری باشد. این هم نگاهی است و لطفاً طاقت بیاورید و تا آخر متن را بخوانید. نویسنده ممکن است آدمی سیاسی باشد، ولی کتاب کاملاً مستند به نظر می‌رسد.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

دوست و استاد من جناب رضا حکمت عزیز در زیر پست قبلی من کامنتی گذاشتند که حقیقتاً فوق‌العاده بود. مطلب من در خصوص نوشته یک شاعر عرب عراقی و اهل نجف بود که از نفرت‌پراکنی ایرانی‌ها در کربلا انتقاد کرده بود. در تائید درد این شاعر نوشته بودم که نفرت‌پراکنان مذهبی زبان هم را خوب می‌فهمند. و رضا این کامنت را با استناد به آیه‌ای از قرآن کریم گذاشت :

رضا حکمت :

نفرت‌پراکنان زبان هم را خوب می‌فهمند. لپ مطلب در همین جمله نهفته است. اما با نهایت تعجب نمیدانم چرا خداوند در قرآن بجای توصیه به نفرت‌پراکنی می‌فرماید : « ... و لاتسبوا الذين يدعون من دون الله فيسبوا الله عدوا بغير علم كذلك زينا لكل امه عملهم ثم الي ربهم مرجعهم فيبنهم بما كانوا يعملون(انعام.108) معبود كساني را كه غير خدا را مي‌خوانند دشنام ندهيد مبادا آنها از روي ظلم و جهل خدا را دشنام دهند، اين چنين براي هر امتي عملشان را زينت داديم سپس بازگشت آنها به سوي پروردگارشان است و آنها را از آنچه عمل مي كردند آگاه مي سازد» یعنی پیروان دینی که کتابش دشنام به بتهای مشرکان را برنمی‌تابد، جمع میشوند و قربتاً الی‌الله!! فامیل پیامبر خدا را دشنام میدهند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

آرش عزیزی گزارش جالبی از زائران ایرانی به کربلا تهیه کرده بود. در گزارش می‌گفت که بیش از یک میلیون ایرانی عازم کربلا هستند. (لینک در کامنت اول)

اگر عراق کشوری امن بود، رفتن ده میلیون ایرانی هم به زیارت کربلا امری طبیعی به حساب می‌آمد. اما در چنین شرایطی حضور این همه زائر کمی عجیب به نظر می‌رسد. خاصه که هزینه سفر با کاروان هم به طرزی باورنکردنی پائین آمده است. از پاکدشت تهران تا کربلا، هزینه سفر با کاروان و خورد و خوراک به مدت نزدیک ده روز کمتر از چهارصد هزار تومان تعیین شده است. ارقام پائین‌تر را هم شنیده‌ام. در شرایط عادی هزینه سفر چندین برابر این رقم است. خیلی‌ها که توان مالی مناسب نداشتند، فرصت را برای زیارت مناسب دیده‌اند. اما کسانی هم برنامه های دیگری دارند. گویا بخشی از زائران ایرانی در بین الحرمین مراسم لعن خلفای راشدین را برگزار کرده‌اند. ویدیوی آن هم پخش شده است. آقای علی معموری نوشته‌اند که فارس حرم شاعر نجفی از مقامات شهر خواسته که به آنها تذکر قانونی بدهند. تا عراق بیش از درگیر نبرد فرقه‌ای نشود.

در این مطلب :«اینجا»

خدمت شما نوشتم که نفرت‌پراکنان زبان هم را خوب می‌فهمند. اصلاً کاری به همدیگر ندارند. از هم استقبال هم می‌کنند. داعش ویدیوی اهانت به خلفای راشدین در بین‌الحرمین را پاس گُل در دقیقه نود تلقی خواهد کرد. همانطور که حریف شیعه‌ستیزی داعش را در بوق و کرنا می‌کند.

علی معموری :

فارس حرّام، شاعر معروف نجفی و رئیس انجمن نویسندگان و ادبای شهر نجف از برگزاری مراسم لعن خلفا در بین الحرمین کربلا توسط گروهی از زایران ایرانی انتقاد و گلایه کرده و خواستار برخورد قانونی با این گونه افراد شده است. در پایان نیز تاکید می کند که این رفتار غلط نباید به پای ملت ایران نوشته شده و زمینه برخورد نژادگرایانه علیه یک ملت شود.

گروه کوچکی از زوار ایرانی در چند روز گذشته در بین الحرمین به طور علنی به لعن پرداخته و فیلم آن را در یوتیوپ پخش کرده اند. فیلم این برنامه را به جهت اهانت آمیز بودنش باز نشر نمی کنم. نوشته کامل فارس حرام زیر تصویر نقشه عراق آمده است.

عادات لعن و مراسمهای نهم ربیع و دیگر برنامه های موهن به مذاهب اسلامی به ندرت در دوره معاصر در بین مردم عراق رواج داشته است. مراسم های عزاداری معمولا ویژگی فرهنگی انسانی داشته و بر علیه مذهب یا گروه مشخصی بکار گرفته نمی شدند؛ اما از بعد از باز شدن روابط فرهنگی بین مردم عراق و ایران (در کنار آثار مثبت فراوان این رخداد برای هر دو طرف) موجی از محصولات تفرقه برانگیز بین مذاهب اعم از محصولات سینمایی مثل سریال مختار یا اجرای مراسم موهن مثل لعن خوانی و غیره به عراق انتقال داده شد که در جریان خشونت های ده سال اخیر عراق بی تاثیر نبوده اند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

شرم و ننگ و مرگ و نفرین بر این طاعون چرکین اشغالگر باد. بر خاخام‌اش، بر راست‌اش، بر چپ‌اش، بر مردش، بر زنش، بر بی‌شمار وحوشی چون آویگدور لیبرمنش، بر حامیانش ....  

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در خصوص خانم بهاره رهنما

روزنامه‌نگاری در انتقاد از خانم بهاره رهنما هنرپیشه سینما نقدی نوشته و در آن به مقتل‌خوانی ایشان هم اشاره کرده است. بخشی از آن نقد البته که توهین‌آمیز است، اما به امر مقتل‌خوانی کاری ندارد. ولی خانم رهنما همین مسئله را پررنگ کرده و در جواب گفته که مقتل‌خوانی لیاقت می‌خواهد و چون نگران غربت مقدسات در این کشور هست، فی سبیل‌الله از توهین‌کننده شکایت خواهد کرد.

همین جواب بهاره رهنما که "لیاقت" را لازمه عزاداری و مقتل‌خوانی برای سالار شهیدان و فرزندان ایشان دانسته‌، نشانه‌ها با خود دارد. خواننده عاقل و لابد "بی‌لیاقت" تقریباً همه چیز را متوجه می‌شود. چون عزاداری ربطی به لیاقت ندارد. لازمه این کار ایمان و عشق و علاقه به امام حسین و البته اعتقاد به عزاداری است. میلیاردها انسان غیرمسلمان در سراسر جهان بسیار هم بالیاقت هستند، اما نام امام حسین را نشنیده‌اند و اساساً نمی‌دانند موضوع چیست. سواد اعظم مسلمانان جهان با عزاداری برای پیامبر هم میانه‌ای ندارند. در کشورهای اهل‌سنت به راحتی می‌توان دید که در روز وفات پیامبر بزرگوار اسلام حتی عروسی هم می‌گیرند. عزاداری در دنیای اسلام فقط مخصوص شیعیان است. در چنین فضائی اگر امر به لیاقت شود، دنیا پر از بی‌لیاقت می‌شود. من که خود بزرگ شده محیط چندمذهبی و چنددینی هستم، تا این لحظه نشنیده‌ام که یک عزادار حسینی، غیرمسلمانان و یا مسلمانان شیعه و غیرشیعه را تنها به این دلیل که عزاداری نمی‌کنند و مقتل نمی‌خوانند، بی‌لیاقت بداند.

خانم رهنما را چندین و چند بار و تقریباً هر هفته از نزدیک و در یک آموزشگاه موسیقی می‌دیدم. بد نیست قصه آن دیدنها را برای شما هم بنویسم. چون بعد از این حوادث به درک والاتری از امر "لیاقت" رسیدم. ابتدا عرض بکنم که من اغلب سلبریتی‌های سینمای ایران را نمی‌شناسم. قسم می‌خورم که دست‌کم در این خصوص اسنوب‌بازی در نمی‌آورم. چندان اهل سینما و فیلم دیدن نیستم. سال 84 وقتی گفتند آقای کروبی می‌خواهد تلویزیون صبا را راه‌اندازی کند و خانم هدیه تهرانی هم مجری آن خواهد بود، مانده بودم که هدیه تهرانی چرا مهم است. با نام اغلب سلبریتی‌های سینما و تلویزیون وقتی آشنا شده‌ام که اتفاقی غیر‌سینمائی نام آنها را بر سر زبانها انداخته است. و یا علاوه بر سینما مطلبی هم در مطبوعات نوشته‌اند و احیاناً چیزی از آنها خوانده‌ام. از سینمای جهان هم به ندرت اطلاع دارم. مثلاً نیکول کیدمن را خوب می‌شناسم، چون به گمانم زیباترین زن جهان است.

اولین بار خانم رهنما را از فاصله بسیار نزدیک و داخل آسانسور آموزشگاه موسیقی دیدم. دختر ایشان بزرگتر بود و به کلاس ساز می‌رفت. من هم نهال را در زیرزمین آموزشگاه و در کلاس اُرف گذاشته بودم و به کتابخانه آموزشگاه در طبقه چهارم می‌رفتم. قیافه ایشان به نظرم خیلی آشنا رسید. او هم برای مدت کوتاهی نگاه بسیار معنی‌داری به من کرد. یک آن احساس کردم از آشنایان و همسایگان است و باز من مرتکب اشتباه شده‌ام و بعدها اسباب شرمساری خواهد شد. بسیار اتفاق افتاده که نزدیکان و آشنایان را در بیرون به جا نیاورده و بعداً خجالت‌زده شده‌ام.

نزدیک بود خودم را معرفی کنم و عذرخواهی کنم و بگویم شما خیلی برای من آشنا به نظر می‌رسید که بلافاصله پشیمان شدم. چون در تمام فامیل و قوم و خویش و دوستان و آشنایان من بانوئی با این دل و جرات وجود ندارد. به طرز وحشناکی آرایش غلیظ جهان سومی کرده بود. مانتو ایشان کاملاً باز بود. روسری هم تقریباً در آستانه سقوط بود. با معیارها و قوانین نوشته و نانوشته موجود، اگر با این پوشش آشنایان من به حیاط خانه خود هم بروند، احتیاط می‌کنند. آن آموزشگاه هم مدام به خانم‌ها بابت رعایت حجاب تذکر می‌داد. مدیر آنجا نگران تذکر مقامات متولی دنیا و آخرت بود. بعد از آن تا یکی دو هفته ایشان را ندیدم.

بعد از مدتی به کتابخانه آموزشگاه آمد. تقریباً همه به ایشان احترام گذاشتند و محیط ساکت کتابخانه به صحبتهای او و دوستدارانش اختصاص یافت. در اینجا بود که تعمداً اسنوب‌بازی در آورم. چون فهمیدم چهره معروفی است. نخواستم از کسی بپرسم اما سوال اصلی همچنان با من بود که او کیست.

آن موقع روزنامه شرق صفحه‌ای داشت که در آن کتاب معرفی می‌کرد. در خانه چشمم به نام نویسنده یکی از ستون‌های این صفحه و عکس نویسنده آن افتاد و ارشمیدس‌وار فهیمدم که بهاره رهنما همان خانم داخل آسانسور است. ولی سوال یکی بود، دو تا شد. بانوئی جوان و اهل قلم با این همه فضل و کمال چرا آنگونه و بی‌رحمانه و تابلو آرایش می‌کند؟ یعنی این هم نوعی ایرونی‌بازی است؟ از این مهمتر! یعنی یک روزنامه‌نگار این اندازه میان مردم شناخته شده است؟

در همین حیص و بیص عکس ایشان را به همسرم و بچه‌ها نشان دادم و گفتم این همان خانمی است که من فکر می‌کردم آشناست. هر سه با هم گفتند این که هنرپیشه سریال خلافکارهاست! در ماه رمضان یکی از آن سالها و بعد از افطار سریالی از تلویزیون پخش می‌شد. ماجرا و نام سریال یادم نیست، ولی بچه‌ها اسم سریال را گذاشته بودند : خلافکارها! در این سریال پسری جنوب شهری که سروش صحت نقش آن را بازی می‌کرد، عاشق بهاره رهنما شده بود. من هم سریال را ناخواسته می‌شنیدم و می‌دیدم.

خلاصه همه چیز به یک باره آشکار شد. تازه فهمیدم که در آسانسور مرتکب گناه کبیره شده‌ام و به یک سلبریتی عملاً کم‌محلی کرده‌ام. بعد از اینکه فهمیدم خانم رهنما کیست، رفتارهای عجیب و غریب ایشان بیشتر توجهم را جلب کرد. تردید ندارم که اگر بانوئی در آن آموزشگاه دو برابر ایشان حجاب داشت، و نصف ایشان هم آرایش می‌کرد، حتماً تذکر می‌گرفت. از طرف دیگر تصور من از فردی فرهیخته که کتاب می‌خواند و هر هفته در یک روزنامه پرتیراژ مطلب هم می‌نوشت، این نبود. رفتارهای بعدی ایشان از این هم عحیب‌تر بود. چون بیش از یک سال دختران ما هم‌آموزشگاه بودند و ایشان را مرتب می‌دیدم.

بعدها کمتر داخل آموزشگاه می‌آمد. زمستان و تابستان ماشین خود را مقابل در اصلی آموزشگاه دوبله پارک می‌کرد و یک ریز با مبایل حرف می‌زد. در تمام این مدت ماشین او روشن و شیشه‌ها بالا بود. زمستانها بخاری و تابستانها کولر، هوای ماشین غول‌پیکر و شاسی‌بلند او را برای مذاکرات مهم تلفنی مطبوع می‌ساخت. در اوج آلودگی تهران و حتی روزی که مدارس به علت آلودگی تعطیل بود، بنزین می‌سوزاند و هوا را بی‌رحمانه آلوده می‌کرد. در عین حال و در یک روزنامه پرتیراژ، قصه کتابخوانی با فلان شخص معروف را می‌نوشت و سعی می‌کرد که فرهنگ مردم را به سطح فرهنگ والای خود ارتقاء دهد.

خانم رهنما به سوژه‌ای عذاب‌آور برای من تبدیل شده بود. نزدیک بود که یک بار آن صحنه آسانسور دوباره تکرار شود و بروم شیشه ماشین ایشان را بزنم و بگویم : «سرکار خانمی که برای مردم از فرهنگ حرف می‌زنید، لطفاً و دست کم صد متر دورتر هوا را آلوده‌تر کنید!.»

مدام با خود فکر می‌کردم چه ملغمه‌ایست این سرزمین؟ اگر با پوشش ایشان بانوی کارمندی در یک اداره معمولی ظاهر می‌شد، بلافاصله اخطار می‌گرفت و حتی ممکن بود اخراج شود. آنوقت ایشان سلبریتی صدا و سیمای مدافع ارزشهای دینی بود. بدیهیات زندگی در یک شهر آلوده را رعایت نمی‌کرد، اما به مردم درس کتابخوانی می‌داد. تناقض عجیبی بود. بعدها دیدم اصلاح‌طلب هم هست و با چهره‌های معروف اطلاح‌طلبان کلی عکس یادگاری دارد.

بچه‌هایم را از آن آموزشگاه که محیط آن نوعی فش شو هم بود، و دیگر کیفیت نداشت، به جای دیگری بردم و بهاره رهنما را ندیدم. تا این که اخیراً ایشان صحبت از لیاقت کرد و سر زبانها افتاد و یاد آن ایام افتادم. اگر بار دیگر ایشان را ببینم، حتماً به عرض خواهم رساند که داخل آسانسور من چندان مقصر نبودم. اصولاً "بی‌لیاقت‌ها" دشوار می‌توانند راز معجون چندلایه "لیاقت" را در این کشور درک کنند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت (حذف کردم اما بماند):

داخل پرانتز بگویم که بعدها متوجه شدم دختر آقای داود رشیدی هم به آن آموزشگاه می‌آید. وقتی منتظر فرزندش بود، مدام مبایل ایشان زنگ می‌زد و یک ریز و با صدای نسبتاً رسائی فرانسه حرف می‌زد. یک بار و در جریان انتخابات 88 نیم ساعت پشت تلفن راجع به آقای کروبی و  مهندس موسوی به زبان فرانسه داد سخن سر داد. تو گوئی پشت خط سردبیر لوموند بود که می خواست بداند در کشور آریائی اسلامی چه می‌گذرد. مطابق همان تحقیقت میدانی و آمار تلفن‌ها، کمتر فارسی‌زبانی در خاندان جلیل ایشان با تلفن آشنا بود.

 

***

 

به یاد نسترن نسرین‌دوست

با این آهنگ دلنشین از طریق نسترن آشنا شدم. در رستورانی بوده و این آهنگ پخش می شده که توجه او را جلب می‌کند. از صاحب رستوران خواهش می‌کند که آهنگ را در اختیار او قرار بدهد. به عبارت دیگر شنیدن آن را برای دوستانش هم "نسگیل" کرده بود. نسگیل را دشوار بتوان به فارسی ترجمه کرد. وقتی چیزی را دوست داریم و از آن لذت می‌بریم و آروز می‌کنیم دوستی را در این لذت شریک سازیم، در تُرکی به آن نسگیل می‌گوئیم.

نسترن فکر می‌کرد احتمالاً من این خواننده را خواهم شناخت. ولی اولین بار بود که صدای بسیار حزین و دلنشین شووال سام را می‌شنیدم. در واقع آشنائی با این هنرمند را مدیون او هستم.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

ای کاش دلتنگی نام کوچکی می‌داشت

دو هفته اخیر را سخت درگیر یک پروژه بودم. اینترنت برای من محدود به نیم ساعت چک کردن ایمیلها و مسیج‌ها شده بود. دیروز کارها به روال عادی برگشت و فراغتی حاصل شد. دوستانی پیامهای محبت‌آمیز فرستاده بودند که کجائی و چرا نیستی و جویای حال من شده بودند. ابتدا شرح گرفتاریهای کاری خودم را برای آنها نوشتم. سپس سراغ نوشته‌های دوستان رفتم تا یک دل سیر بخوانم. اما همان ابتدا بهت‌زده میخکوب صفحه مونیتور شدم. دکتر ناصر کرمی از نسترن و مرگ همینگوی نوشته بود. وحشت کردم. بلافاصله سراغ صفحه فهمیه خضر حیدری رفتم و دیدم خبر درست است. نسترن نسرین‌دوست به زندگی خود پایان داده است. خبر ویرانم کرد و دنیا سرم خراب شد. کامپیوتر را بستم تا کمی آرام بگیرم.

نوشته‌های نسترن را دنبال می کردم. اندکی با روحیه او آشنا شده بودم. می‌دانستم بعضی چیزها او را خیلی غمگین می‌کند. اما نمی‌دانستم و حتی حدس هم نمی‌زدم که این اندازه خسته باشد. بیست روز پیش پیام کوتاهی برای من فرستاد و نوشت " ای کاش دلتنگی نام کوچکی می‌داشت". سلام کردم و چند روز بعد زنگ زدم تا احوال او را بپرسم. سه قطعه موسیقی بسیار دلنشین برای من فرستاده بود و نوشته بود که هیچ از شعر و خواننده آن نمی‌داند. کاملاً تصادفی و در رستورانی آنها را شنیده بود. در خصوص آن قطعات حرف زدیم.

به نظرم سر حال بود. از پیاده‌روی‌های طولانی به اتفاق همسرش صبحت می‌کرد. او را به پارک پردیسان دعوت کردم و گفتم تا این لحظه دوستی حریف من در این مسیر طولانی نبوده است. اغلب دوستان ادعای جوانی دارند اما بعد از دو دور خسته می‌شود و عذر و بهانه می‌آورند. خندید و گفت هنوز همه دوستانت را امتخان نکردی...

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

به یاد مرتضی پاشائی

وقتی تحولات سال 88 فروکش کرد، و دیگر خبر تظاهرات خیابانی و سرنوشت زندانی‌ها در صدر اخبار نبود، عکس‌هائی از خانم گلیشفته فراهانی منتشر شد که در فضای مجازی کلی سر و صدا ایجاد کرد. طرفداران جنبش سبز مدام از مردم ایراد می‌گرفتند و سر آنها غُر می‌زدند که مسائل اصلی را فراموش کرده‌اند و با چند عکس مشغول شده‌اند. آقای مهدی جامی در استتوسی کوتاه پاسخی بسیار خواندنی به این منتقدین دادند. که با اندکی تلخیص نقل می‌کنم :

«تولید اینهمه مطلب و یادداشت و غُر در باره اینکه فلان موضوع را رها کنید و به زندانیان فکر کنید فکر باطل است. اگر می خواهید کسی به زندانی فکر کند فکر تولید کنید. نوآور باشید. از مسیر تحمیل و تکرار و اصرار و خواهش و تمنا نروید. اینها همان چیزهایی است که مردم ..... را عاصی کرده است. به بهانه مقدس دیگری همان روشها را ادامه ندهید»

مرتضی پاشائی خواننده بسیار جوان موسیقی پاپ در اثر بیماری سرطان به رحمت خدا رفت و بسیاری را اندوهگین ساخت. کسانی حتی جلوی بیمارستانی که بستری بود حاضر شدند و یکی از آهنگ‌های او را خواندند و برای او دعا کردند. من تا همین چند روز پیش حتی اسم ایشان را هم نشنیده بودم. و نمی‌دانستم که این اندازه طرفدار دارد. اکنون متوجه شدم که خیلی‌ها مثل من با کارهای ایشان آشنا نبودند. و دوباره اعتراض‌ها شروع شد که بعله! بزرگان علم و ادب از دنیا می‌روند و مردم هیچ توجهی نمی‌کنند و رسانه‌ها هر شخصی را که خواستند بزرگ می‌کنند و .... اما برای خواننده‌ای که تا دیروز اسم او را هم نشنیده بودند، ناراحت هستند.

ممکن است خیلی از این انتقادها بجا هم باشد. اما حاوی نشانه مهم دیگری هم هست. گویا یک نگاه ارباب رعیتی به جامعه وجود دارد و می‌گوید حال که ما فلان درگذشته را نمی‌شناختیم، چرا بخش قابل توجهی از جامعه غمگین است؟ طرفداران این نوع نگاه اصلاً لازم نمی‌بینند که سوزنی هم به خودشان بزنند و بپرسند : چرا این همه از جامعه بی‌خبریم؟

دیروز فهمیدم که بچه‌های من با کارهای مرتضی پاشائی آشنا بودند و یکی از سی‌دی‌های او را هم داشتند. امروز صبح آهنگی از او گذاشتند. ظهر که دنبال سارا در مدرسه ابتدائی رفتم، دیدم غمگین است. در مدرسه بسیاری از بچه‌ها برای مرتضی گریه کرده بودند. بعد از آن دنبال نهال رفتم که یک دوره بالاتر است. در مدرسه آنها غوغائی بوده و بچه‌ها اغلب گریه می‌کرده‌اند. نهال هم که ماجرا را برای من تعریف می‌کرد، اشک امانش نمی‌داد و مدام گریه می‌کرد. شعر یکی از آهنگ‌های او را هم بلد بود. مرتضی خیلی زود رفت ولی صدای او در یاد بچه‌ها مانده است و از او خاطره دارند.

بد نیست ما هم سوزنی به خودمان بزنیم و برای جامعه این اندازه امر و نهی نکنیم که از چه چیزی خوشحال شود و از چه اتفاقی غمگین باشد. به جامعه نمی‌توان چیزی را تحمیل کرد. اگر موضوعی هم مورد توجه قرار نمی‌گیرد، باید در خصوص آن فکر تولید کرد و نوآور بود.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

ناجیه غلامی، در سن هشت سالگی

در این ویدیو گزارشگر وقتی متوجه اشتباه خود در خصوص اخبار بسیار مهم روسیه می‌شود، با ادغام سریع منابع خبری بی‌بی‌سی و یورونیوز، و همینطور مراجعه به لغتنامه‌های معتبر فارسی، اطلاعات در خور توجهی را در اختیار بیننده قرار می‌دهد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

دقایقی پیش تلاش ده ساله دانشمندان اروپائی نتیجه داد. روزتا با موفقیت روی ستاده دنباله‌دار چوری در صد و پنجاه میلیون کیلومتری زمین نشست. اغلب کانالهای خبری بین‌المللی اروپائی و امریکائی برنامه‌های عادی خود را قطع کرده بودند و لحظه به لحظه و مستقیماً این واقعه مهم قرن بیست و یکم را از آلمان برای جهانیان گزارش می‌کردند.

سعی کردم به اندازه‌ای که می‌توانم رسانه‌های فارسی و عربی را ببینم. به جز الجزیره که پوشش زنده و خوبی داده بود، هیچکدام از کانالهای پربیننده منطقه حتی خبر را زیرنویس هم نکرده بودند. بی‌بی‌سی عربی و فارسی مشغول "نوبت شما" بودند. تا این لحظه سایت آنها هم این خبر را کار نکرده است. شبکه خبر ایران هم که به کلی تعطیل بود. اولین خبر ساعت هشت بی‌بی‌سی فارسی هم در خصوص بشار اسد و داعش بود.این کانالها هیچکدام مقصر نیستند. آنها برای ما برنامه پخش می کنند. برای ما که بیرون زمان ایستاده‌ایم.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

این عکس را مجتبی نقوی عزیز برای من فرستاده است. عکس از داخل هواپیما گرفته شده و اگر با عکس کامنت اول که تابستان امسال از همین منطقه گرفته‌ام مقایسه شود، کاملاً پیداست که باریتعالی گام اول را برای نجات دریاچه خوب برداشته است. دولت نیز بودجه اختصاص داده و از جمله قصد دارد طرح "نکاشت" را اجرا کند. به نظرم مفیدترین کاری که در این شرایط از دست ما بر می‌آید، گفتگوی بیشتر با متن جامعه است. و اینکه باید عزم ملی داشته باشیم. می‌توان از ثروتمندان اورمیه شروع کرد.

خانم‌ها و آقایان بسیار پولدار اورمیه! باغ ویلاهای میلیاردی شما در اطراف شهر و علی‌الخصوص در جاده امام‌زاده، بینی و بین‌الله دوزار ارزش کشاورزی ندارد. این شهر و دیار اگر نمک‌باران شود، بیش از همه شما ضرر می‌کنید. چاههای غیرمجاز شما فقط آب‌خواری می‌کنند و خون دریاچه را می‌مکند. برای خشکاندن این چاهها پیشقدم شوید و مطمئن باشید که دیگران مسئولیت‌پذیری شما را بی‌پاسخ نخواهند گذاشت.

در کامنت دوم مطلبی که آقای مرتضی نگاهی از امریکا نوشته‌اند را می‌گذارم. که نشان می‌دهد ثروتمندان در چنین جامعه‌ای برای حفط محیط زیست کشور خود احساس مسئولیت بالائی دارند.

 

***

 

کشف نظر خداوند در انتخابات اخیر امریکا

دوستی دارم که شهروند و ساکن ایالت کلرادوی امریکاست. انتخابات اخیر را به دقت دنبال می‌کرد. او بیش از آن که دمکرات باشد، از جمهوری‌خواهان متنفر است. حتی رای خود را با پست هم نفرستاده بود که مبادا دیر به مقصد برسد و اوضاع به نفع جمهوری‌خواهان تمام شود. می‌گفت جمهوری‌خواهان تمام تلاش خود را کرده‌اند که روند رای‌گیری زحمت زیادی بطلبد و پیچیده باشد تا اقشار ضعیف بیشتر سردرگم شوند. می‌گفت در طی شش سال گذشته جمهوری‌خواهان به تنها چیزی که اهمیت نمی‌دادند، اقتصاد و منافع ملی امریکا بود. و به تنها چیزی که اهمیت می‌دادند، ناکام گذاشتن باراک اوباما بود. می‌گفت اصلاً کاری به این ندارند که اوباما چه می‌گوید و چه برنامه‌ای دارد. فقط منتظرند او حرفی بزند و اقدامی بکند تا مخالفت و هوچی‌گری را شروع کنند. می گفت اگر اوباما برنامه خود آنها را هم به مجلسین ببرد، باز مخالفت و کارشکنی خواهند کرد.

آنچه که ما از رسانه‌ها می‌بینیم و می‌شنویم و می‌خوانیم، کمابیش مؤید اظهارات دوست من است. کارنامه اقتصادی حزب دیک چینی‌پرور جمهوری‌خواه در دوران جرج بوش اظهر من‌الشمس است. در حوزه سیاست خارجی روی وجهه امریکا تکیه می‌کنند و اوباما را بی‌عرضه می‌دانند. این سخن دست‌کم از  جمهوری‌خواهان پذیرفتنی نیست. در همین منطقه خودمان دو جنگ بی‌حاصل را پیش بردند که پشیزی منافع برای مردم امریکا در پی نداشت. در جهان امروز به جز دارو دسته جنگ‌طلب دیک چینی، هیچ تحلیل‌گری معتقد نیست که این دو جنگ پرهزینه چیزی نصیب امریکا کرده باشد. امریکا، افغانستان و عراق را از شرّ طالبان و صدام آزاد کرد، که متاسفانه مردم این دو کشور قدر این توفیق اجباری را ندانستند. ولی هدف دولت بوش آزادی و دموکراسی نبود، هدف رسمی و اعلام شده آنها مبارزه با تروریسم بود. کیست که نداند اوضاع به مراتب بدتر شد و اتفاقاً همه چیز به نفع دشمنان امریکا و به ضرر متحدین این کشور تمام شد. علی‌الاصول جمهوری‌خواهان باید از عملکرد گذشته خود خجالت هم بکشند. در حال حاضر عراق یک دوجین صدام حسین ریز و درشت دارد که به همه کس در همه جا کار دارند. قبلاً یک صدام بود که فقط به مردم عراق کار داشت و در خارج تسلیم و مطیع قدرت‌های بزرگ بود.

به دوستم گفتنم من از این جزئیات سر در نمی‌آورم. فقط مطمئن هستم که نتیجه انتخابات اخیر ریشه در کنفرانس ژنو دو دارد. کنفرانش ژنو دو با وساطت سازمان ملل و بین نمایندگان رژیم بشار اسد و مخالفین صورت گرفت. در جریان این کنفرانس، رژیم بی‌حیایی که با بمب بشکه‌ای و شیمیائی و خوشه‌ای شهرهای خود را شخم کرده و دویست هزار نفر انسان بی‌‍گناه را کشته و میلیون‌ها سوری را آواره ساخته، دم از مبارزه با تروریسم زد و در روز روشن و رو به دوربین همه چیز را به سخره گرفت و به ریش جهانیان خندید و اپوزوسیون مورد حمایت دنیای متمدن را تقریباً آدم حساب نکرد.

در همین کنفرانس باریتعالی تصمیم نهائی خود را گرفت و حکم را صادر کرد: «هان ای باراک! بدان و آگاه باش که حوصله من را سر بردی. هر چه زودتر برو پی کارت که حوصله دیدنت را ندارم. گفتم انسان باش، اما نگفتم که از آن وری غش کن. آخر مرد حسابی! مگر یادت نیست که در زمان همان بیل کلینتون دمکرات، امریکا بوسنی را از دست نسل‌کشی صربها نجات داد؟ مماشات هم حدی دارد و این بشار اسد به مراتب آدم کش‌تر و پرروتر از کارادزیچ صرب است. حال که نفهمیدی و اصرار داری که نفهمی و کودکان سوری را در مقابل دار و دسته ماهر اسد تنها بگذاری، پس منتظر خشم ما در آینده‌ای نزدیک بمان» 

آگاهان می‌گویند باریتعالی چیزهای دیگری هم گفته که بعداً افشا خواهد شد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

از اورمیه خبرهای خوب می‌رسد. هم باران کافی و هم سیاست‌های خردمندانه دولت نوید روزهای خوشی را برای دریاچه می‌دهد. هر اقدام هر چند کوچک، اما مثبت را باید هزاران بار ستود.

دوستان چرا در این خصوص کمتر می‌نویسید؟ چرا دوستداران شهر و دیار اورمیه را با خبرهای خوش، بیشتر خوشحال نمی‌کنید؟ لطفاً خبرهای خوب و عکس‌های زیبا به اشتراک بگذارید. شاید این آخرین فرصت برای دریاچه باشد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

با سپاس از دوست عزیزم احسان نصیرپور، که کامنت‌های اغلب انتقادی پست قبلی من در خصوص پاکستان را دید، و موسیقی والای نصرت فاتح علی خان را برای شناخت بهتر پاکستان برگزید. احسان به من یادآوری کرد که پاکستان را اینگونه ببینم منصفانه‌تر و زیباتر است.

در کامنت اول لینک دیگری از بداهه‌خوانی بسیار هنرمندانه عالیم قاسم‌اوف را گذاشته‌ام که به همراه بانوئی احتمالاً پاکستانی سبک قوالی و موسیقی آذربایجان را اجرا می‌کنند. این لینک را هم احسان فرستاد. حرکات خاص عالیم در این ویدیو بسیار دیدنی است.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

جناب آقای قسور عباس خان که اهل پاکستان و تحصیل کرده دانشگاه تهران و تحلیلگر تلویزیون اردو زبان سحر هستند، یادداشت من با عنوان "پاکستان چگونه کشوری است؟" را دیده‌اند و نقدی بر آن نوشته‌اند. از ایشان اجازه گرفتم که در اینجا منتشر کنم. مطلب فارغ از نوع قضاوتی جالب و خواندنی است. حاوی نکاتی درخور توجه از منظر شهروند پاکستانی تحصیل‌کرده تهران، به ایران و زبان فارسی و نوروز و اسلام و فرهنگ و تاریخ این سرزمین است. ایشان فارسی را به نیکی می‌دانند و متن خود را به ابیاتی زیبا و متناسب آراسته‌اند و البته حسابی من را نواخته‌اند. در پایان لینک مطلب خودم را برای دوستانی که ملاحظه نکردند، می‌گذارم.

آشنائی من با ایشان به واسطه صفحه دوست عزیزم دکتر علی پنجه بود. دکتر پنجه استاد دانشگاه، و در حوزه تاریخ و ادیان تحقیق و تدریس می‌کنند. ایشان مطابق سنت حسنه همه متخصصان که در حوزه تخصصی خود هم با احتیاط اظهار می‌کنند، در کامنتی نوشته بودند که با تاریخ پاکستان آشنائی چندانی ندارند و نمی‌توانند نظر دهند. من هم مطابق یک سنت فراگیر دیگر که اظهار نظر فاضلانه در خُرده حوزه طب تا نجوم را واجب و بلکه تکلیف شرعی هر ایرانی می‌داند، در جواب ایشان نوشتم که اتفاقاً من کارشناس ارشد پاکستان هستم و این هم سندش! و بعد لینک نوشته خودم را گذاشتم. این چاشنی طنز خیلی وقتها در نوشته‌ها و کامنت‌ها کار دستم می‌دهد. اشاره جناب قسور عباس در ابتدای نوشته به همین کامنت است. اما در سایر جاها به اصل نوشته نهالستان ارجاع داده‌اند که البته نظر من است.

و تا نظر شما دوستان چه باشد؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در خصوص بلاک کردن

همه پست‌های من پابلیک است. نام و نام خانوادگی و شغل و محل زندگی و شهر و روستای من را هم تقریباً همه دوستان فعال این صفحه می‌دانند. دوستانی هم که بعد از آشنائی در فضای مجازی توفیق دیدارشان نصیبم شده، می‌توانند شهادت بدهند که من همین آدمی هستم که در اینجا می‌نویسم. نامهای مستعار را دوست ندارم و شفافیت را همواره ترجیح می‌دهم.

صفحه فیس‌بوک من از طب تا نجوم نوشته دارد. به طور مشخص در خصوص زبان تُرکی و مسائل قومی فراوان مطلب نوشته‌ام. تا قبل از این پستی که در خصوص کوبانی نوشتم، فقط هشت نفر را بلاک کرده بودم. اغلب آنها از دوستان فعال من بودند. خودشان نیز متعجب می‌شدند و از طریق سایر دوستان سؤال می‌کردند که چرا بلاک کرده‌ام. دوست دارم برای شما هم عرض بکنم تا معلوم شود چه موضوعاتی و چه اهانتهائی و چه کسانی را تحمل نکرده‌ام.

     1-            یکی از این دوستان به بلوچ‌ها توهین کرد. در آن تاریخ حتی یک دوست بلوچ هم نداشتم. ویدیوی همان آقای قزوینی را به اشتراک گذاشته بود که بحمدالله شبکه‌اش تعطیل شد. نوشته بود که بلوچها هم کسانی را برای جهاد نکاح به سوریه می‌فرستند. و از این حرف‌های بی‌شرمانه.

     2-            یکی دیگر همین ویدیو را به اشتراک گذاشته بود و نوشته بود شنیده شده است که کسانی از کُردستان هم برای جهاد نکاح اعزام می‌شود.

     3-            یک نفر هم برای من لینک صفحه "جنبش اخراج کُردها از آذربایجان غربی" را فرستاده بود و درخواست کرده که آن صفحه را لایک کنم.

     4-            مطلبی در خصوص همین صفحه نوشتم. یکی دیگر از دوستان بسیار فعالم، مردم کُرد را با عنوان "این زاد و ولدی‌ها" مخاطب قرار داد، که تحمل نکردم.

     5-            یکی دیگر که خیلی هم باسواد و در صفحه من فعال بود، مدام به فارس‌ها و زبان فارسی توهین می‌کرد. چندین بار تذکر من تاثیر نداشت.

     6-            یکی دیگر به مهندس موسوی توهین می‌کرد. هر چیزی می‌نوشتم و نام ایشان را می‌بردم، مدام الفاظ زشت به کار می‌برد. 

     7-            افکار پان‌ایرانیستی یک نفر هم که عکس احمد شاه مسعود را گذاشته بود و اسم عجیب غریبی مثل استپاناگرت داشت، خیلی زود خسته‌ام کرد.

     8-            فقط یک نفر را به خاطر زبان تُرکی بلاک کرده‌ام. او خودش کُرد بود. ولی مدام از خیانت پان‌ترک‌ها در باکو و آناتولی به زبان فارسی می‌نوشت. او انتظار داشت که در این دو کشور هم فارسی زبان رسمی باشد. پان‌ترکها را عامل اصلی این ناکامی می‌دانست. و وقتی کسی از تُرکی در ایران دفاع می‌کرد، به او پان‌ترک می‌گفت.

اخیراً مطلبی نوشتم و گفتم همه طرف‌های درگیر در قضیه داعش مشغول چرتکه انداختن هستند. نوشتم حکومت اقلیم کردستان و پ‌ک‌ک بیش از بقیه و از جمله ترکیه در خصوص کوبانی فرصت‌طلبی می‌کنند. تو گوئی به مقدسات اهانت کرده‌ام. تعداد بلاکی‌های من صدرصد رشد کرد و به عدد شانزده رسید. امروز نشستم و به جز چند نفر همه را از لیست بلاک خارج کردم. بلاک به منزله اعدام هر نوع ارتباطی است. ای کاش همواره خودمان را ملزم به رعایت احترام دیگران بکنیم تا ناچار نشویم حربه اعدام رابطه را علیه یکدیگر به کار ببریم.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

استاد شجریان در گفتگو با بیبیسی، و در جواب این سوال که چرا با آقای حمید متبسم در اجرای اشعار فردوسی همکاری نکردید، جوابی داد که فقط از یک استاد مسلم و بسیار باهوش چنین جوابی انتظاری میرود. ایشان گفت که مطمئن نبوده از پس این کار بر میآید. اضافه کرد که نمی‌توانسته با نیم قرن اعتبار خود خطر کند. در پی عدم همراهی استاد شجریان، حمید متبسم کار را با همایون شجریان اجرا کرد.

از معدود موضوعاتی که میان اساتید موسیقی ایران اتفاق نظر وجود دارد، این است که همگی شجریان را استاد مسلم آواز می‌دانند. شنونده عادی هم که با پیچ و خم آواز آشنا نیست، از صدای ایشان نهایت لذت را میبرد. شجریان را خسرو آواز ایران می‌گویند. از یک نظر مثل حافظ میماند که عوام و خواص در خصوص او اتفاق نظر دارند.

حال اجازه بدهید از منظری دیگر به کارنامه استاد نگاه کنیم. استاد مسلم آواز، حاضر نیست شعر سعدی و حافظ را با فردوسی جایگزین کند. حاضر نیست در هنری که سرآمد دیگران است، خطر کند و دست به نوآوری بزند و آوازی متفاوت بخواند. حمید متبسم که به ایشان پیشنهاد داده شخص کوچکی نیست. شجریان استاد استفاده از فرصتهاست. بیداد و دستان کار مشکاتیان هم کم نوآوری نداشت. اما حاضر نشد اعتبار نیم قرنی خود را با خواندن شعر فردوسی به خطر اندازد.

ولی وقتی پای ساز پیش آمد، استاد شجریان نه یکی، نه دو تا، نه سه تا، بلکه چهارده تا ساز متفاوت ساخت. ایشان نه نوازنده درجه یکی است، و نه تا کنون آهنگی ماندگار ساخته است، و نه محقق بنامی در حوزه موسیقی است. بنا به اظهارات قبلی‌شان شناخت عمیقی هم از موسیقی جهان ندارد.

در کاری که به آن شهره است، اندکی ریسک نمی‌کند، اما یک تنه می‌خواهد به اندازه ارکستر فلارمونیک برلین ساز بسازد. و اگر به احترام سابقه ایشان بقیه اساتید هم بی‌خیال ماجرا بشوند و دم نزنند، این بی‌بی‌سی فارسی ول کن معامله نیست و مدام از این سازها گزارش تهیه می‌کند و بهانه دست من می‌دهد تا دوباره این نوشته را به اشتراک بگذارم و بگویم که می‌دانم بزرگش ندانند اهل خرد - که نام بزرگان به زشتی برد. اما قطر با برگزاری جام جهانی هم صاحب فوتبال درجه یک نخواهد شد.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

برابری زنان و مردان و آمار کتابخوانان

مجمع جهانی اقتصاد آماری را منتشر کرده که در آن برابری زنان و مردان در کشورها مختلف جهان مقایسه شده است. وضع ایران در این آمار اسف‌انگیز است و ا زمیان 147 کشور رتبه 137 را داراست. اما نکته جالب اینجاست که وضع عربستان سعودی چند پله بهتر از ایران است. چنین چیزی در عالم واقع پذیرفتنی است؟ یا این آمار مسئله دارد؟ با وجود اینکه در مجلس ایران نمایندگان زن هم داوطلب تصویب قوانین ضدزن هستند، اما همچنان موقعیت زنان در جامعه ایران به مراتب بهتر از عربستان به غایت محافظه‌کاری است که بانوان آن هنوز در کش و قوس حق ابتدائی رانندگی به سر می‌برند.

این آمار را یک مرکز معتبر جهانی اعلام کرده و نمی‌تواند ساختگی باشد. مسئله اینجاست که آمار کمی همیشه و لزوماً نشانه‌های کیفی با خود ندارد. بخشی از واقعیت‌ها را بیان می‌کند. قبل از این آماری منتشر شده بود که ایران را جزو کشورهائی نشان می‌داد که بیشترین آمار نشر کتاب را دارند. موقعیت ایران از فرانسه هم بهتر بود. خیلی‌ها این آمار را به اشتراک گذاشتند و مشعوف هم شدند. در زیر پست قریب به ده نفر از این دوستان نوشتم که وضع کتاب‌خوانی در ایران بسیار افتضاح است و این آمار ابداً نشانه حضور کتاب در جامعه ایران نیست. توضیح دادم که چگونه در ایران کتاب‌سازی می‌شود. حتی لازم نیست فرانسه برویم، دو روز گشت و گذار در کشور همسایه یعنی ترکیه نشان می‌دهد که کتاب در ایران و در مقایسه با دیگران، موقعیت اسف‌انگیزی دارد. اما نشر کتاب بحث دیگری است. احتمالاً ایران جزو معدود و شاید هم تنها کشور جهان است که در آن تعداد انتشاراتی‌ها به مراتب بیش از کتابفروشی‌هاست.

دوستانی چند دلخور شدند و به حساب بدبینی من گذاشتند. خواستم عرض بکنم آن آمار کتاب از جنس همین آمار برابری حقوق زنان و مردان است. غلط و ساختگی هم نیست. اما نباید از آن برداشت اشتباهی کرد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

یکی از دوستان زیر پست قبلی من آروز کرده که اسیدپاشان نیز مثل سازندگان فیلم "هپی" سریع دستگیر شوند. این آروز حاوی پیشنهاد بسیار خوبی است. همان تیمی که هپی‌سازان را دستگیر کرد، بلافاصله روانه اصفهان شود. به هر حال نیروی انتظامی اصفهان ظرف چند روز گذشته موفقیت چندانی نداشته است. در همه ممالک جهان واحده‌های زبده پلیس را در چنین مواقعی به کار می‌گیرند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

اسیدپاشی به صورت دختران اصفهانی همه فکر و ذکر ما را مشغول کرده است. هنوز معلوم نیست چه کسانی با تبهکاران داعشی مسابقه زن‌ستیزی گذاشته‌اند و مرتکب این فاجعه شده‌اند. دولت آقای روحانی سه وزارت‌خانه را مامور بررسی موضوع کرده که نشان از اهمیت و حواشی فاجعه دارد. امید که جواب قانع کننده‌ای برای مردم نگران داشته باشند. 

اما مسئله در سطح جامعه ما را با وضع پیچیده‌ای مواجه کرده است. من شخصاً نمی‌دانم با دختران زیر سیزده سال خودم چگونه باید حرف بزنم. هر روز که از مدرسه برمی‌گردند، حرف از اسیدپاشی می‌زنند. اصرار دارند که در تهران هم این اتفاق افتاده و می‌گویند همه دوستانشان این حرف را می‌زنند. وقتی می‌گویم شایعه است، حتی ناراحت هم می‌شوند که حرف آنها را جدی نمی‌گیرم. این شایعه خیلی گسترده است. در محیط کار از همکاران هم می‌شنویم. هیچ منبع معتبر تا کنون از اسیدپاشی در تهران چیزی نگفته و حتماً شایعه است. اما شایعه نقل محافل است و تاثیر مخرب خود را می‌گذارد. پنهان نمی‌توان کرد که اسیدپاشان موفق هم شده‌اند و دختران و خانم‌ها را حسابی ترسانده‌اند.

در مجموع با این مسئله دقیق برخورد نمی‌شود. مدیران و معلمین مدارس دخترانه توجیه نیستند که چگون باید با بچه‌ها حرف بزنند. شایعه حرف اول را می‌زند. وقتی متولیان اصلی مشغول سیاسی‌کاری هستند، و شایعه پشت شایعه پخش می‌شود، باید هم نگران بود.

در حاشیه این فاجعه کابوس دیگری نیز سراغ من آمده است. همه قرائن حاکی از سازمان یافته بودن اسیدپاشی است. اسیدپاشها در محل مناسب سراغ قربانی رفته‌اند و سریع از محل متواری شده‌اند. بعد دختری تنها و بی‌خبر از همه‌جا و همه‌چیز در حالی که می‌سوخته فریاد می‌زده تا کسی به داد او برسد. و حتماً کسانی به کمک او شتافته‌اند. نکند کسی از این صحنه‌های فجیع فیلم گرفته باشد؟ و حالا که موضوع فراگیر شده، در اینترنت پخش کند؟ وقتی جامعه به مسئله حساس شده، بعید نیست که بچه‌ها هم این صحنه‌ها را ببینند.

اگر خدای نکرده این اتفاق افتاد، امید که دسته‌جمعی دیدن صحنه سوختن دخترانمان را تحریم کنیم. کسی به فکر بچه‌های ما نیست، دست کم خودمان اوضاع را بدتر نکنیم. متاسفانه کابوس این پدر ریشه در واقعیت دارد. اغلب دوستان این یادداشت من را دیده‌اند. دوربین به دست و بی‌تفاوت از فاجعه فیلم گرفتن، اپیدمی فراگیری است.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

دموکراسی و آزادی نه دادنی و نه گرفتنی، بلکه یاد گرفتنی است. این جمله به مرحوم بازرگان منتسب است. اعدام ریحانه جباری به وضوح نشان داد که دفاع از حقوق بشر و درخواست عفو و احیاناً مخالفت با اعدام هم یادگرفتنی است. این کارها را بلد نیستیم و با سر و صدا و کمپین راه انداختن صرف اشتباهی گرفته‌ایم.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

اصفهان فقط شهر هوشنگ گلشیری و حسن کسائی نیست، متاسفانه یکی از پایگاه‌های عمده راست‌کیشی و افراط‌گرائی و نفرت‌پراکنی مذهبی هم هست. علائق سفت و سخت مذهبی در این شهر سابقه‌ای دیرینه دارد. گویا یک هسته سختی در اصفهان بوده که از هر مذهبی فقط نوع افراطی آن را انتخاب می‌کرده است.

در فصل اول کتاب بسیار خواندنی "مهاجرت علمای شیعه از جبل عامل به ایران – در عصر صفوی"، نویسنده آقای مهدی فراهانی منفرد، به گسترش تشیع در ایران قبل از صفوی می‌پردازد. مطابق همان کتاب در قرن هشتم و زمانی که ایلخان مغول سلطان محمد خدابنده به سلطنت می‌رسد و به مذهب تشیع می‌گرود، تلاش می‌کند که شیعه را مذهب رسمی کشور قرار دهد. بلافاصله فرمان می‌دهد که نام خلفای سه‌گانه را از خطبه‌ها و سکه‌ها حذف، و نام دوازده امام را بر سکهها نقش کنند.

علمای شیعه را به ایران دعوت می‌کند و مدارس زیادی برای این امر ترتیب می‌دهد. از جمله در کنار گنبد سلطانیه فرمان به تاسیس مدرسه ویژه‌ای می‌دهد که شصت نفر معلم در آنجا به تعلیم مشغول می‌شوند.

اما اصفهان در مقابل دعوت سلطان محمد سخت ایستادگی می‌کند و حتی بیم کشتن ایلچی سلطان هم می‌رود :

«خدابنده به حله و کوفه رفت و بارگاه حضرت علی را زیارت کرد ..... فرمان داد همه جا مردم را به قبول تشیع وادارند و به عراق عرب، عراق عجم، فارس، آذربایجان، کرمان و خراسان فرمانهائی فرستاد و مأمورانی گسیل داشت که این مهم را عملی کنند....ایلچی سلطان در اصفهان با مقاومت سُنّیان  روبه‌رو شد و حتی بیم کشتن او بود و زیان بسیار از آن به خلق اصفهان رسید» از همان کتاب – فصل اول – صفحه 29

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در خصوص بی طرفی روزنامه‌نگاران بی‌بی‌سی

بی‌بی‌سی فارسی در حال حاضر بحث‌انگیزترین تلویزیون فارسی زبان است. یقیناً این موضوع برای صدا و سیما با آن همه ید و بیضاء خیلی غم انگیز باشد. ولی واقعیتی انکار ناپذیر هم هست.

می دانیم که بی بی سی فارسی فقط برای ایران نیست و می دانیم که همه روزنامه نگاران و مجریان آن هم ایرانی نیستند. بسیاری از آنها اهل افغانستان هستند. و می دانیم که در افغانستان همه چیز از نام دانشگاه تا تعیین رئیس جمهور ریشه در مسائل قومی و رقابت تنگاتنگ دو قوم اصلی پشتون و تاجیک دارد. رونامه نگاران افغانستانی شاغل در بی بی سی هم متعلق به همین بستر هستند و قطع و یقین نظرات خاص خودشان را دارند. هنگام تحلیل مسائل افغانستان و یا گزارش از شیوه بازشماری پی در پی آراء ریاست جمهوری، بیننده ایرانی متوجه مواضع گزارشکران بی بی سی از کابل می شود؟  من شخصاً که به مسائل افغانستان علاقه مند هستم و دنبال می کنم، تا این لحظه حتی متوجه نشده ام که مثلاً داود قاری زاده پشتون است یا تاجیک. اینکه تحلیل او احتمالاً جانب کدام جناح را دارد، ابداً متوجه نمی شوم. اما در خصوص شیوه گزارش ژیار گل از حوادث پارک گزی گزارشی نوشتم که خیلی هم مورد توجه دوستان قرار گرفت. ژیار یکی از حرفه ای ترین گزارشگران بی بی سی است. تا این لحظه یک بار هم ندیده ام که آشکارا بی طرفی را نقض کند و گزارش خلاف بدهد. اساساً بی بی سی به گزارشگرانش چنین اجازه ای نمی دهد.

سوال اینجاست. چطور من توانستم به کنه فکر ژیار گل در پس پرده برای شیوه گزارشگری از مسائل مربوط به کردستان پی ببرم، اما با همه علاقه ای که به مسائل افغانستان سرشار از نتشهای قومی دارم، هنوز نمی دانم که علی سلیمی تاچیک است یا پشتون؟

 

***

 

در خصوص گزارش‌های نفسیه کوهنورد از کوبانی

قبل از آقای محمد قائد روشنفکر محبوب من رضا براهنی بود. آثار و همینطور شخصیت این دو بزرگوار خیلی با هم فرق دارند و اساساً قابل مقایسه نیستند. اما یک ویژگی مشترک دارند که در میان روشنفکران ایرانی تقریباً کمیاب است. به یک زبان جهانی مطالب درجه یک مورد علاقه خود را می‌خوانند، و تحولات دنیا را از منابع اصلی دنبال می‌کنند، اما به زبان فارسی راجع به مطالب عادی می‌نویسند. در تجارت جهانی اصلی هست که می‌گوید جهانی بیندیشید و محلی اقدام کنید. در ایران و در تمام عرصه‌ها، معمولاً اوضاع برعکس است. روستائی می‌اندیشیم، اما از نیویورک برای جهانیان راه‌حل می‌دهیم. این مسئله فراگیر هم هست. از نویسنده تراز اول تا رئیس‌دولت را شامل می‌شود.

در همین راستا براهنی انتقادی با این مضمون  می‌کرد که غرق اساطیر یونان هستیم، اما یک بار قرآن را به دقت نخونده‌ایم. رومئو و ژولیت را از حفظ هستیم، اما داستان یوسف و زلیخا را نمی‌دانیم. شماره شناسنامه نویسندگان امریکای لاتین را می‌دانیم، اما خبر نداریم که نویسندگان بغداد و کابل چه می‌کنند. این دلنشین‌ترین مطلبی است که از براهنی یاد گرفتم. فکر می‌کنم تجربه‌هائی که از همسایه افغانستانی خودمان می‌توانیم یاد بگیریم، دست‌کمی از فرانسه، سرزمین فلسفه و هنر و آزادی و دموکراسی ندارد.

این روزها در صفحات دوستان کُردم مرتب می‌بینم که به شیوه گزارش نفیسه کوهنورد خبرنگار بی‌بی‌سی از کوبانی اعتراض دارند. در بهترین و منصفانه‌ترین حالت فکر می‌کنند که نفیسه با کُرد و کُردستان نامهربان است. کسانی او را متهم می‌کنند که تُرک است و کُردستیز است و از ترکیه جانبداری می‌کند. پیش‌تر هم کسانی نفیسه را ترکیه‌ستیز و ضدتُرک و حتی پان‌ایرانیست میدانستند. در این مدت فقط یک بار دیدم که دوستی به کیفیت گزارش نفیسه انتقاد کند. بقیه مرتب به بی‌طرف نبودن او معترض می‌شدند. من وقتی این اعتراضات را دیدم، خیلی چیزها  از دوستان کُردم یاد گرفتم، و یاد خاطره‌ای افتادم.

در کلاس سوم دبیرستان فردوسی اورمیه یک هم‌کلاسی داشتیم که خیلی درس می‌خواند و برای هر امری داوطلب می‌شد. در کلاس زبان طبق معمول داوطلب خواندن متن شد. به بخشی از متن که رسید، خواند : «شاپکیپر ایز اِ.....» بعد دبیر زبان اعتراض کرد و گفت : «این چه خواندنی است پسرجان؟ شاپکیپر نه! شکسپیر!!». کلاس که دل خونی از دست این شاگرد همیشه داوطلب داشت، دلی خنک کرد و محکم زد زیر خنده. بعد که خنده کلاس تمام شد، معلم سکوت معناداری کرد. لحظاتی بعد کل کلاس فهمید چه اتفاقی افتاده است و این بار محکم‌تر خندید. بار اول به آن پسر شاپکیپرخوان و بار دوم به کل کلاس که فرق شکسپیر و شاپکیپر را نشنیده بود و یا شاید هم نفهمیده بود.

من هم وقتی اتتقادات تند دوستان کُردم به نفیسه کوهنورد را دیدم، هم از آنها یاد گرفتم و هم دو بار غمگین شدم. بار اول برای آنها که ظاهراً تا نفیسه لباس گریلاها را نپوشد، و بالای تپه مشرف به کوبانی نرود، و با یک دست میکروفن بی‌بی‌سی و با دستی دیگر کلاشینکف نگیرد، و بعد از پایان گزارش فریاد بیژی کوردستان سر ندهد، به بی‌طرفی او رضایت نخواهند داد. بار دوم و البته این بار بیشتر، برای خودمان غمگین شدم. چون به وضوح دیدم که ما هم همین هستیم. به شاپکیپرخوان طعنه می‌زنیم و لازم باشد برای بی‌بی‌سی شیوه صدا و سیما را هم تجویز می‌کنیم. اگر نفیسه اگر در ابتدای هر گزارش «هارای هارای من تورکم» نگوید و در انتها شعار «آذربایجان وار اؤلسون، ایسته‌مین کؤر اؤلسون» را سر ندهد، در تحلیل شخصیت او به کمتر از یک اورمیه‌ای آسیمیله‌شده رضایت نمی‌دهیم.

ملاحظه می‌فرمائید که چه چیزهای خوبی می‌توانیم از همدیگر یاد بگیریم؟ آلمان و فرانسه و سوئیس و بلژیک را ولش! همدیگر را بچسبیم که سخت به هم شباهت داریم.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

آزار زنان در همه جهان پیشینه‌ای درازدامن دارد و ابداً مربوط به جهان اسلام نیست. هند یکی از زن‌ستیزترین جوامع آسیاست. همین چند وقت پیش در دهلی و داخل اتوبوس، دختری چنان مورد تجاوز وحشیانه قرار گرفت که منجر به مرگ غم‌انگیز او شد. هم متجاوزین و هم مقتول همه هندو بودند. این تجاوز چیزی معادل ددمنشی اسیدپاشی در شهر اسلامی اصفهان بود. اما  حوادث بعدی اندکی تفاوت داشت.

جامعه مدنی هند و فعالان زن مدت‌ها خیابان‌های دهلی را قُرُق کردند. در خیابان ماندند تا از دولت تضمین بگیرند که عدالت اجرا خواهد شد. خیابان را ترک نکردند، تا مطمئن شوند که دولت شهرها و اتوبوس‌ها را برای زنان امن‌تر خواهد ساخت.

انصافاً ما هم در فیس‌بوک مشغول کولاکیم. ولی یک تفاوت جزئی با آنها داریم. به اندازه‌ای که آنها در خیابان ماندند، ما وقت نداریم که در فیس‌بوک پی‌گیر این موضوع باشیم. چون کار داریم. باید از طب تا نجوم در اینجا نظریه‌پردازی کنیم. مثل هندوها بیکار که نیستیم.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

اگر در عراق بعد از داعش بتوان از چیزی به نام برنده اخلاقی منازعات بی‌پایان قومی و مذهبی سخن گفت، به نظر من  رهبران شیعه عراقی تا اینجای کار برنده اخلاقی این بحران هستند.

رهبران و بزرگان شیعه به اشتباهات خود پی بردند. دولت فرقه‌گرای نوری مالکی را تحت فشار گذاشتند، و او را منزوی ساختند، تا مجدداً کاندید نخست‌وزیری نشود. این در حالی است که جناح نوری مالکی بدون حمایت سایر جناح‌های شیعه هم اکثریت انتخاباتی را کسب کرده بود. رهبران شیعه با کُردها و اهل‌سنت بیشتر مصالحه کردند. اهل‌سنت به ارتش و نیروهای مسلح عراق انتقاد داشتند، که در نهایت وزیر دفاع از آنها انتخاب شد. کُردها به پرداخت سهم نفت انتقاد داشتند، وزیر اقتصاد از کُردها انتخاب شد.

به نظر من تمام این دستاوردها ناشی از نقش مثبت رهبران بزرگ دینی شیعه در عراق، و در راس آنها آیت‌الله سیستانی است. آیت‌الله سیستانی که عمرشان دراز باد، تنها رهبر دینی بسیار پرنفوذ در جهان اسلام است که در اوج جنگ فرقه‌ای و مذهبی خطاب به شیعیان توصیه کرد : نگوئید براداران ما اهل‌سنت، بگوئید جان ما اهل‌سنت.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در خصوص اینکه ترور چیست و تروریست کیست، به نظرم فقط بن‌لادن در جهان صداقت کامل داشت. او هر چه مسيحی و يهودی و شيعه (البته اين يکی مربوط به نوع عراقی القاعده است) در جهان را مستحق مرگ می دانست و هيچ ابائی هم از هيچ عنوانی نداشت. کار خود را هم جهاد در راه خدا می‌دانست و بی‌گناه و باگناه برای او معنا نداشت.

امریکا، یک دوجین کشور و گروه را در جهان تروریست می‌داند. اسرائیل حماس را تروریست می داند. فلسطینی ها کلاً اسرائیل را مهد تروریسم دولتی می دانند. بشار اسد قاتل دویست هزار سوری و فرزند برومند حافظ اسد قاتل ده هزار معترض سوری، به مخالفانش تروریست می گوید. روسیه به اوکراینی ها تروریست می گوید. اوکراین به خود پوتین تروریست می گوید. آل خلیفه در بحرین شیعیان معترض را تروریستهای مورد حمایت ایران می داند. بحمدالله نسخه وطنی تعریف بس فراخ است. فقط به کشتار محدود نیست و تعاریف رنگارنک دارد. مثلا مارک زاکربرگ بزرگترین تروریست اخلاقی است. و یقیناً مامور محترم فیلتر هم شبانه روز در حال مبارزه با تروریستهاست.

در چنین اوضاع و احوالی، به کار بردن عنوان تروريست براي پ ک ک سخت مناقشه‌برانگيز است. از نظر من هر مبارزه مسلحانه‌ای (که متاسفانه ميان گروههاي کُرد بسيار متداول است) در دنيای امروز هيچ بازدهی نخواهد داشت. اما مبارزه مسلحانه لزوماً معادل تروريسم نيست. پ ک ک نماينده بخش عمده‌ای از مردم کُرد ترکيه است. که برای هويت خود مبارزه می کنند. روش آنها مبارزه مسلحانه است. اين روش از نظر من فاجعه است. اما نمی توان گفت تروريسم است. دست‌کم در شرايط فعلی نمی‌توان چنين حرفی زد. تروريسم کاری است که داعش می‌کند. پ ک ک اگر روزی در استانبول يک نفر را به خاطر تُرک بودن، ترور کرد، تروريست هست. چنين کاری را الان نمی‌کند. در گذشته بمب‌گذاری می‌کرد، که آن نيز با کمال تاسف روشی متداول در میان جريانهای چپ مبارز بود. مثلاً سازمانهای چريکی در زمان شاه از اين کارها می‌کردند. آنها بهترين جوانان دانشکده فنی و بقيه جاها بودند. آرمانهای پاکی داشتند که در راه آن مبارزه می کردند. مهندس لطف الله میثمی در حال درست کردن بمب بینائی خود را از دست داده است. چطور می توان به چنین آدمهائی تروريست گفت؟ و رژيم شاه و ساواک را در حال مبارزه با تروريسم دانست؟

به نظر من، و در شرايط فعلی، تروريست خطاب کردن پ ک ک حتی می تواند توهين به بخش بزرگی از مردمی باشد که عملاً پ ک ک آنها را نمايندگی می کند. پ ک ک يک گروه مسلح است. در خاورميانه هم خيلی ها فقط زبان اسلحه را می فهمند. بدبختی اينجاست که در شرايط فعلی پ ک ک عليه دولتی سلاح می کشد که در حال مذاکره با آنهاست.

در دنيای امروز مبارزه مسلحانه حتی اگر به حق هم باشد، همسايه را می ترساند. من از مردم شهر خودم اورميه برای شما می گويم. که خيلی از آنها اين حوادث را با دقت دنبال می کنند. تجربه‌های تلخی هم از اوايل انقلاب دارند که لشکر 64 در وسط شهر اورميه مورد محاصره قرار گرفت. آنها اکنون مي ترسند و کاملاً حق دارند.

به خاطر همين است که عرض می کنم نتيجه مبارزه مسلحانه اين گروهها در نهايت باخت خواهد بود. اگر اوضاع منطقه روبراه شود، هيچ بعيد نيست که عرب و ترک و ايرانی دوباره عليه کُردها متحد شوند و اين ملت ستمديده از همين شرايط هم بی‌نصيب بماند. امريکا و اروپا هم کاری برای آنها نخواهد کرد. ما همسايه هستيم و محکوم هستيم که به يک نتيجه ای برسيم.

اسرائيل زمانی همه افکار عمومی جهان غرب را داشت. حمايت دولتهای غربی را آن موقع داشت و الان هم دارد. اما اسرائیل همسايه عرب هاست، نه همسايه سوئد. بايد با همسايه عرب خود به نتيجه برسد. این در شرایطی است که اسرائیل در اوج قدرت نظامی است. و روز به روز حمایت افکار عمومی غرب را هم از دست می‌دهد. نمی‌توان خود را پیروز نبرد دانست، در حالی که همسایه نگران شماست و از اسلحه شما می‌ترسد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

این مطلب را ابتدا به عنوان کامنت در صفحه دکتر جوادی گذاشتم. و بعد پشیمان شدم. و خوشبختانه شاهد پسندید و به پستی مستقل تبدیل کرد.

 

***

 

این داعش چیست؟ اینها چه کسانی هستند؟ چه نیروی اهریمنی دارند؟ این چه شبحی است که منطقه را فراگرفته است؟ درست که داعش وحشی و بی‌رحم است، اما به لحاظ فیزیکی اینها نیز بشر دوپا محسوب می‌شوند. دو تا گوش و دو تا چشم و یک دهان و یک مغز (؟) دارند. هر کدام از اینها هیکل حسین رضازاده و تبحر سیلوستر استالونه در نقش راکی را هم که داشته باشند، همچنان حدود سی چهل هزار نفرند! اما از رقه در سوریه تا موصل در عراق را گرفته‌اند.

ارتش عراق هزار هزار نیرو دارد. بودجه کافی و تسلیحات و حمایت رسمی قدرتهای جهانی را دارد. دهها هزار شیعه عراقی فریاد می‌زنند که آماده جهاد هستند. اقلیم کردستان یک صد هزار پیشمرگه آموزش‌دیده دارد. هواپیماهای امریکائی داعش را می‌زنند. پس چرا همچنان صحبت از احتمال سقوط بغداد می‌رود؟ مگر اینها هر کدام یک موشک کروز با خود دارند و یا مسلح به سلاح هسته‌ای هستند؟

به نظر من جواب در آن اتفاقی است که نباید می‌افتاد، و افتاد. نفرت‌پراکنی مذهبی عملاً فراتر از نزاع فرقه‌ای رفته و کاملاً فراگیر شده است. داعش فقط سی هزار نفر نیست. داعش محبوب دل خیلی‌هاست، اما به زبان نمی‌آورند. خیلی‌های دیگر هم که از داعش نفرت دارند، در مقابل حکومتی که برای دو روز حاکمیت بیشتر، مردم شهرهای خود را با بمب بشکه‌ای ‌سوزاند و آواره ساخت، عملاً سکوت کردند و اکنون داعش را بهانه ساخته و کار خود را توجیه هم می‌کنند. منطقه از تحلیل مبتنی بر حساب و کتاب متداول خارج شده و هر کسی داعش خود را دارد. داعش برای هیچ قومی و مذهبی و فرهنگی و ملتی در خاورمیانه ناآشنا نیست. داعش عصاره رذیلت‌های این منطقه است.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

اینجا/

 

***

 

مقامات قضائی به رسانه‌ها توصیه اکید کرده‌اند که در خصوص اختلاس چند سال گذشته بزرگنمائی نکنند. توصیه‌ای بسیار درست و البته کمی دیرهنگام است. ارقام نجومی اختلاس امنیت روانی جامعه را به هم می‌زند. می‌دانیم که قوه قضائیه کلاً روی اعصاب مردم تاکید خاصی دارد و بدیهی است که نگران باشد. اما این مقامات فقط نگران اعصاب و روان جامعه نیستند. به راستگوئی و پرهیز از انتشار اخبار دروغ هم خیلی حساسیت دارند. از بد حادثه این عوامل نفوذی نابکار به کمتر از سیزده رقم اختلاس رضایت نداده‌اند.

حال رسانه‌ها چه باید بکنند؟ چون گفته شده بزرگنمائی نکنید، گفته نشده که اصلاً حرف نزنید. دروغ هم که ابداً نمی‌توان گفت. چون دور از اخلاق اسلامی است و آقایان خیلی از دروغ بدشان می‌آید. من یک پیشنهادی دارم که سوابق نیم قرن گذشته موفقیت آن را صدرصد تضمین می‌کند.

بدون اینکه لازم باشد احمدی‌نژاد را سر کار بیاورند، سریعاً شش تا صفر از پول ملی حذف کنند. اما نام واحد پول ایران همچنان ریال بماند و هر تومان نیز کمافی‌السابق ده ریال باشد. در اینصورت، مثلاً سه هزار میلیارد تومان اختلاس، فقط سه میلیون تومن ناقابل خواهد شد. سه میلیون هم که چیزی نیست. همین الان یک آپارتمان هفتاد متری را در تهران به سختی یک میلیون تومان اجاره می‌دهند. اختلاس سه ماه اجاره هم که ارزش رسانه‌ای شدن ندارد. رسانه‌ای هم بشود به قوه قضائیه بر نمی‌خورد. نه کسی دروغ گفته و نه تنظیم اعصاب و روان جامعه به هم خورده و نه اخلاق اسلامی تکانی خورده است.

تجربه تاریخی نیم قرن اخیر نشان داده که این طرح کاملاً موفق خواهد بود. مگر نه این است که هر روز در کوچه و خیابان به حرف قدیمی‌ها گوش می‌دهیم و حسرت هم می‌خوریم که با سوز و گذار می‌فرمایند : «بابام جان! زمان آن خدا بیامرز شاه این حرفها نبود، پیکان سی هزار تومن بود کسی نمی‌خرید. به حضرت عباس فقط سی هزار تومن بود! الان یک پرس چلوکباب بخوری باید پنجاه هزار تومن بسُلفی. اصن یه وضعیه تو این مملکت»

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

لینک سخنان :«اینجا»

 

***

 

خواستم خدمت شما عرض بکنم که من یک همچین دوستانی هم دارم. این مطلب را نوشته و من را هم تگ کرده و بعد اسم چندین نفر از دوستان پی‌گیر مطالب این صفحه را آورده و گفته چرا شما اینقدر ساده‌اید و این دشمن تابلودار ملت تورک آذربایجان را نمی‌شناسید؟

بخش‌هائی از نوشته ایشان را با اندکی تلخیص و پرهیز از بردن نام سایر دوستان نقل می‌کنم، و لینک کامل نوشته را در کامنت اول می‌گذارم. البته من ایشان را بلاک کردم تا مانند آن نوازنده کرمانشاهی که قبلاً خیانت من به ملت کُرد و کل ایران را افشا کرده بود، او نیز با یک اکانت بی نام و نشان دیگر مطالب این صفحه را جمع‌آوری کند.

«حیف که ملت تورک واقعا ساده اند !

جدیدا شخص آنتی تورکی به نام محمد بابائی گل سر سبد بعضی از دوستان هویت طلب شده که بنده در حیرتم که چگونه پارادوکس رو تو نوشتار این این آنتی تورک نمی توانند ببینند ؟! ایشان دست پان ایرانیست ها و تروریست های کورد را از پشت بسته و جالب اینکه لباس هویت طلب هم پوشیده....در جایی ایشان می نویسد "من شخصاً با کُرد و کُردستان رابطه عاطفی دارم" و در جایی دیگر "دمکرات کجا داعش کجا؟" ...... و شما دوستان عزیز  .... چنین مطالبی را چگونه تایید میکنید ؟ ... و یا مخالفت علنی ایشان با تدریس زبان ترکی در ایران !و یا در ترویج نفاق بین ملت تورک آزربایجان می نویسند "این دیالوگی که از علی دائی لو رفته به نظر من اساساً شایسته ترویج نیست".... در جایی دیگر این بار نقش لابی ارمنی را بازی می کنند و از دروغ بزرگ کشتار ارامنه اینچنین یاد می کنند محمدعلی جمال‌زاده نویسنده معروف در زمان حوادث مصیبت‌بار شرق ترکیه ..... دوستان عزیز دوست و دشمن خلقمان را چه زمانی خواهیم شناخت؟»

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت :«اینجا»

 

***

 

تَرسَه تُوی

یک ویدیوی بی‌نهایت غم‌انگیزی از کوبانی پخش می‌شود که آه از نهاد بیننده بلند می‌کند. در این ویدیو مردم عزیزانشان را به خاک می‌سپارند. اما خبری از سوگواری نیست و مخصوصاً زنان هلهله می‌کنند و به ظاهر می‌رقصند.

ما در آذربایجان و در اورمیه هم چنین مراسمی داشتیم که اکنون به کلی فراموش شده است. به آن "تَرسَه تُوی" می‌گوئیم. معنای تحت‌الفظی آن عروسی برعکس است. وقتی خانواده‌ای جوانی را از دست می‌داد و این عزیز هنوز ازدواج نکرده بود، در مراسم سوگواری او حتی دُهُل هم می‌زده‌اند. وجه تسمیه ترسه توی از شیوه دهل زدن این مراسم سوزناک است. دهل را از دو طرف با دو چوبی که یکی به شکل عصا (به تُرکی چَلیک) و دیگری چوبی نازک است می‌زنند. هنگام ترسه توی جایگاه این دو عوض می‌شود. اگر اشتباه نکنم و شنیده‌هایم درست به یادم مانده باشد، گویا ترسه توی جلمان (رقص دسته جمعی) ویژه خود را هم داشته که جهت حرکت آن با جلمان معمولی فرق داشته است. مرحوم مادربزرگم آخرین شخصی در خانواده ما بود که از نزدیک شاهد چنین مراسمی بوده است.

نیاکانمان حتی برای روزهای فاجعه‌بار هم سنت‌های خاصی برای ما گذاشته‌اند. خیلی از این سنت‌ها میان مردمان مختلف مشترک است. زنده باد کُردستان که همچنان سنت‌های خود را حفظ می‌کند. از بقیه آذربایجان و سایر نقاط ایران اطلاعی ندارم. دوستان اگر اطلاع دارند، لطفاً کامنت بگذارند، تا همه مطلع شویم. ویدیو را در کامنت اول می‌توانید مشاهده کنید.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

پ‌ک‌ک ترکیه را تهدید می‌کند که اگر مانع ارسال کمک به کوبانی باشد، توافق‌های گذشته خود را لغو خواهد کرد، و تمام نیروهایش را از کردستان عراق به ترکیه برخواهد گرداند و جنگ شهری مجدداً شروع خواهد شد. بر اساس گزارش خبرنگار بی‌بی‌سی در بعضی مناطق عملاً این کار شروع هم شده است. پ‌ک‌ک در گذشته نشان داده که چنین توانی دارد. ضربات سنگینی هم به ارتش ترکیه زده است. گفته می‌شود تا امروز چهل هزار سرباز ارتش ترکیه در نبرد با پ‌ک‌ک کشته شده‌اند.

تهدید پ‌ک‌ک معنای دیگری هم دارد. یعنی همین مرزهائی که ارتش ترکیه کاملاً بسته و اجازه هیچ عبور و مروری را نمی‌هد، و همان اقلیم کردستان عراق که می‌گویند تحت نفوذ ترکیه است، در مقابل اراده پ‌ک‌ک حرفی برای گفتن ندارد.

اما پ‌ک‌ک همین اراده را برای داعش ندارد. یعنی داعش را تهدید نمی‌کند که اگر دست از کوبانی برندارد، در جاهای دیگری به آنها حمله خواهد کرد. در آن مناطق هم ارتشی در کار نیست. بخش بزرگی از سوریه و عراق در اختیار داعش است. ماهیت هر دو نیرو نیز در نهایت چریکی است. اگر داعش سلاحهای سنگین هم داشته باشد، در نبرد چریکی کاربردی ندارد. داعش فقط سی هزار نفر نیرو دارد. اگر جنگ جدی صورت بگیرد، دست‌کم روی کمک ارتش عراق و هزاران هزار شیعه عراقی می‌توان حساب کرد.

پکک کاری که به مصلحت خود نمی‌داند به ارتش ترکیه پیشنهاد می‌دهد. پ‌ک‌ک برنده بزرگ این نبرد تبلیغاتی است. اما نبرد دراز مدت یعنی اعتمادسازی را خواهد باخت.

اینجا/

 

***

 

آینده شغلی ونداد زمانی و محمود فرجامی

عربستان سعودی واقعاً کشور عجیبی است. متحد درجه یک امریکا در منطقه است، اما بیشترین اعضاء القاعده هم از همین سرزمین است. حکومت این کشور، به طور رسمی دشمن القاعده است، اما عملاً چشم دیدن اخوان‌المسلمین را ندارد. تنها کمبود واقعی این حکومت شیخ معتمد برای پارو کردن پول است.

در عرصه رسانه‌ای سعودی‌ها خیلی فعال هستند. الشرق‌الاوسط را در لندن منتشر می‌کنند. شبکه تلویزیونی ام‌بی‌سی از کانالهای متعدد بیست و چهار ساعته سریال‌ها و فیلم‌های روز هالیوودی را پخش می‌کند. شبکه خبری العربیه هم از همین گروه است. ماهواره اختصاصی و کانالهای متعدد مذهبی هم که از شماره خارج است.

رابطه عربستان سعودی با ایران اظهر من‌الشمس است. رسانه‌های سعودی به زبان فارسی هم فعال هستند. انتظار می‌رود که رویکرد این رسانه‌ها در جهت همین رابطه باشد. اما ظاهراً اینطور نیست.

در ایران کسانی که خیلی روحیه ملی دارند، معمولاً با عرب و زبان عربی مهربان نیستند و سعی می‌کنند فارسی را پارسی بگویند و بنویسند. تا طعنه ای هم به همسایه‌های عرب زده باشند که به نام این زبان هم رحم نکرده‌اند. کلمه پارس در داخل ایران هم مناقشه‌برانگیز است. هتل‌های زنجیره‌ای پارس برای شعبه تبریز خود مصلحت ندید که از این نام استفاده کند. اما همین شبکه ام‌بی‌سی وقتی تلویزیون فارسی‌زبان راه انداخت، اسم آن را نه ام‌بی‌سی فارسی، بلکه صاف ام‌بی‌سی پرشیا گذاشت!

روزنامه الشرق‌الاوسط نسخه فارسی هم دارد. اسم آن هم الشرق‌الاوسط فارسی و یا دست‌کم شرق فارسی نیست، شرق پارسی است!. این رسانه‌ها به نام خلیج هم کاملاً دقت دارند. و مراقب هستند که با خلیج عرب دل نازک ایرانیان را نشکنند.

از همه جالبتر موضوعی بود که امروز تصادفاً با آن برخورد کردم. یکی از نویسندگان شرق پارسی، روزنامه‌نگار ایرانی فرهمند علیپور است. با افکار ایشان بیشتر به واسطه برنامه افق صدای امریکا آشنا شدم. در فیس‌بوک دوست مشترکی سعی کرد در خصوص یک موضوع کمی با هم گفتگو کنیم. متوجه شدم اگر راجع به دلایل افزایش قیمت گوجه فرنگی در زرینه اوباتو هم از او سؤال شود، گریزی به صحرای کربلا خواهد زد و از نقشه‌های شوم و پنهانی این سعودی‌های وهابی علیه ایران شیعه داد سخن سر خواهد داد.

حالا چطور چنین شخصی با چنین روحیه‌ای در یک نشریه سعودی قلم می‌زند؟ چند مطلبی هم که از او در این نشریه دیدم تحلیلی به نظر می‌رسید و حتی شاید بتوان گفت نسبت به سیاستهای منطقه‌ای ایران اندکی جانبدرانه هم بود. یعنی سعودی‌ها در عرصه داخلی استاندارد طالبانی و در عرصه رسانه‌ای استانداردهای لوموند را دارند؟

اینطور که پیش می‌رود، هیچ بعید نیست که در آینده شیوخ سعودی روزنامه‌ای با نام "پاسارگاد"  و با آرم فروهر منتشر کنند. وقتی حرف از خلیج فارس به میان می‌آید از خلیچ همیشه پارس سخن بگویند. به سمرقند و بخارا بیش از تبریز و سنندچ بپردازند. از تخت‌جمشید بنویسند و در صفحه اندیشه به بررسی عظمت و وثاقت تاریخی دو قرن سکوت عبدالحسین زرین‌کوب بپردازند. برای سردبیری بخش طنز آن از السید شیخ محمود الفرجامی الخراسانی دعوت به عمل آورند تا با نام قلمی "هوخشتره" در خصوص حمله اعراب به ایران طنز بنویسد. و از لایک جمع کردن برای آی‌طنز نجات پیدا کند.

و باز بعید نیست که پاسارگاد بخشی هم به نام "مرد روز" داشته باشد که تا قیامت تضمین مالی شود. سردبیر آن هم ونداد زمانی باشد که در خصوص رابطه آزادانه زن و مرد و شیوه‌های مناسب هم‌آغوشی در دنیای مدرن هر روز مطلب بنویسد.

به هر حال آینده را نمی‌توان پیش‌بینی کرد. یک وقت دیدید پاسارگاد سعودی ستون "طب تا نجوم" هم داشت.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

امروز نزدیک به دویست نفر به جمع دوستان فیس‌بوکی من اضافه شدند. خدمت این دوستان عرض ادب و سلام دارم و باعث افتخار است که من را به عنوان دوست خود انتخاب کرده‌اند.

هر وقت درخواست دوستی می‌رسد، اگر درخواست کننده را نشناسم، اندکی صبر می‌کنم تا گفتگوئی شکل بگیرد. چنین فرصتی فراهم نشد و تاخیر در جواب نیز دور از ادب بود.

تردید ندارم که مقررات این صفحه رعایت خواهد شد. و آن پرهیز از هرگونه توهین قومی حتی تلویحی به کُرد و فارس و عرب و ... تُرک است. من شخصاً با کُرد و کُردستان رابطه عاطفی دارم و البته این مسئله شخصی است. اما به طور کلی هم فکر می‌کنم احترام عمیق همسایه از اوجب واجبات است. خاصه که این همسایگی دیرین قرنها سابقه دارد، و باید بالاترین اولویت ما باشد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

مطلبی کوتاه و خواندنی از چشم‌انداز که اطلاعات جالبی هم از دلایل اختلاف داعش و القاعده دارد. گویا اختلاف اصلی آنها بر سر ایران بوده است. «اینجا»

 

***

 

چه کسانی "داعش" را به وجود آوردند؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

علی عطاران در زیر پست آخر من کامنتی گذاشت و به نکته‌ای اشاره کرد که به نظرم بسیار درخور توجه است. در واقع بخشی از کامنت علی واکنش به کامنت‌های تند و اغلب توهین‌آمیز کسانی بود که انتقاد من از عملکرد پ‌ک‌ک‌ی ترکیه و اقلیمِ کردستان عراق در کوبانی سوریه را به حساب کُردستیزی یک تُرک در ایران گذاشته بودند. علی که با نگرش من نسبت به کُرد و کُردستان آشناست، تعجب کرده و نوشته بود این کامنتها نشان می دهد که اگر تنشها به سطح جامعه برسد، به فاجعه منجر خودهد شد.

سید حیدر بیات در مصاحبه‌ای تعبیر زیبائی به کار برد و ایران را به خاورمیانه کوچک تشبیه کرد. این تعبیر خیلی به دل من نشست و مدام در نوشته‌های خودم آن را تکرار می‌کنم.  اما علی در این کامنت به سویه دیگر این تعبیر هم اشاره کرد. خاورمیانه فعلی آغشته به هزار نوع فتنه قومی و مذهبی است. علی نوشته بود که اگر بنا را بر قوم‌گرائی به عنوان فاکتور اصلی در تصمیم‌گیریهای سیاسی و اجتماعی بگذاریم، "در بدترین حالت، ایران همان "خاورمیانه کوچک"ی خواهد شد که همه همزمان در حال پایمال کردن حق دیگران و پایمال شدن حق خودشان هستند و هیچ کس هم قبول ندارد که اشتباه می‌کند". با کمال تاسف باید گفت که حوادث اخیر منطقه نشان می‌دهد که این تعبیر تلخ به واقعیت نزدیکتر است. هیج کس حرف دیگری را گوش نمی‌کند.

اما علی عطاران گریزی هم به صحرای کربلا می‌زند. پیشنهاد می‌کند که باید از قوم‌گرائی دست شست و به عبارت دیگر به وضع موجود ادامه داد. در واقع پیشنهاد علی همان طرح وحدت شناخته شده در کشورهای این منطقه است که فلسفه بنیادین این طرح "وحدت با من" است. می‌گوید چون نخواهیم توانست متمدنانه با هم به توافق برسیم، بهتر است همه در یکی ادغام شویم و به خوبی و خوشی روزگار بگذرانیم. این تفکر دیگر کارساز نیست. حذف صورت مسئله است. ما باید بپذیریم که متکثر هستیم و می‌خواهیم متحد هم بمانیم. وحدت و یکپارچگی ایرانی‌ها باید در عین پذیرش کثرت آنها باشد. پذیرش کثرت به این نیست که وقتی رئیس‌جمهور به اورمیه می‌رود یک دستی هم تکان بدهد و "یاشاسین آذربایجان" بگوید. و یا خانم گوگوش ترانه سکینه دایی‌قیزی نای نای را به همشهری‌های "آذری"زبان خود تقدیم کند. پذیرش واقعی کثرت مابه‌ازاء و هزینه دارد. باید دست از یکدستی باسمه ای شست. آذربایجان زبانی به غایت فراگیر دارد که مثل عسل برای او شیرین است.

من چندین بار نوشته‌ام که بهتر است به تجربه‌های تلخ و شیرین همسایه‌های خود نظر بیفکنیم. متکبرانه خود را فقط با آلمان و فرانسه مقایسه نکنیم. افغانستان اتفاقاً تجربه فوق‌العاده‌ای است. این کشور رسماً دو زبانه است. اما به طور غیررسمی وزن زبان فارسی چندین و چند برابر بیشتر از زبان پشتو است. افغانستان به لحاظ زبانی پیشرفته‌ترین کشور منطقه است. آزادی زبانی در افغانستان نشان می‌دهد که اگر در ایران هم زبان تُرکی رسمی اعلام شود، هیچ آسیبی به فارسی نخواهد رسید. اگر زبان تُرکی در ایران رسمی شود، استقلال‌طلبی در آذربایجان دو درصد هم رای نخواهد آورد. پس چرا سری که درد نمی‌کند را دستمال ببندیم؟ سطح آموزش مردم ایران بسیار بالاست. گرفتاریهای فعلی افغانستان ریشه در سطح آموزش پائین و فقر اقتصادی و دخالت مخرب سرویسهای امنیتی منطقه و مخوف‌ترین آنها ارتش پاکستان دارد. ایران به چنین روزی دچار نخواهد شد.

اگر سایر زبانهای ایرانی چون کُردی نیز رسمی منطقه‌ای باشند و آزادانه به زبان و فرهنگ خود بخوانند و بنویسند و یکی از زبانهای سراسری را به عنوان زبان رابط انتخاب کنند، ایران دیگر چه مشکلی خواهد داشت؟ در چنین شرایطی و بدون تردید در سراسر ایران به اندازه یک مدرسه هم کسی تُرکی را انتخاب نخواهد کرد. انتخاب طبیعی همه ایرانیان غیرتُرک و حتی بعضاً تُرک، فارسی خواهد بود. فارسی زبان بیگانه‌ای برای سایرین نیست. پس چرا می‌ترسیم؟ چرا می‌خواهیم صورت مسئله را حذف کنیم؟ دلیلی جز این دارد که شکوفائی تُرکی در ایران زیاده خواهان را آزار می‌دهد؟

برای دوستانی که به تازگی افتخار آشنائی با آنها را پیدا کرده‌ام، در این مطلب مفصل توضیح داده ام که ایران فعلی، دیگر ایران گذشته نیست. و محور وحدت ایرانیان نیز فرهنگ و زبان مسلط فعلی نیست. «اینجا» و «اینجا»

 

***

 

تا این لحظه دست‌کم دوبار تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی مصاحبه خبرنگاران خود را در کوهستان‌های قندیل با عالی‌ترین رده‌های پ‌ک‌ک پخش کرده است. این گفتگوها یک معنای دیگر هم دارد. خبرنگار بی‌بی‌سی قطعاً با پای پیاده یا هلی‌کوپتر به قندیل نرفته است. به عبارت دیگر پ‌ک‌ک چنان نفوذی در مناطق کُردنشین ترکیه و عراق دارد، که فقط کافی است خبرنگار و فیلمبردار بی‌بی‌سی خودشان را مثلاً به اورفا برسانند، تا لباس شخصی‌های پ‌ک‌ک آنها را سوار ماشین کرده و در نهایت به ارتفاعات قندیل برسانند. پس از انجام مصاحبه نیز صحیح و سالم در نردیکی‌های فرودگاه با آلات و ادوات خبرنگاری آنها را از ماشین پیاده کنند.

تهدید کوبانی از طرف تبهکاران داعش حرف امروز و دیروز نیست. مدتهاست که کوبانی در خطر است. همان گروه مسلحی که خبرنگاران بی‌بی‌سی را با بند و بساط به سفر قندیل می‌برد و سالم بر می‌گرداند، بدیهی است که اگر اراده کند و راست بگوید، هزار هزار پیشمرگه را هم از هزار کیلومتر مرز بی در و پیکر کشور بی‌صاحب سوریه رد می‌کند و به کمک برادران و خواهران کُردش در کوبانی می‌شتابد.

مگر داعش کنترل ماهواره‌های امریکائی را هم دست گرفته تا چند صد هزار کیلومتر مربع برهوت را زیر ذره‌بین بگیرد؟ پای دفاع ار کوبانی که پیش آمد، باید ارتش ترکیه اجازه صادر کند؟ پیشمرگه‌های پ‌ک‌ک باید درست از همان سوراخی رد بشوند که آن طرفش کوبانی است؟ تا خبرنگاران شبکه‌های ریز و درشت بین المللی  هم فیلم بگیرند و به جهانیان نشان دهند که پ‌ک‌ک چه دلاورانی دارد؟

اگر بنا بر مسائل انسانی و نه لزوماً منافع هر کدام از طرفین درگیر است، اقلیم کردستان و پ‌ک‌ک در این حوادث نشان دادند که در دفاع از ملت مظلوم و بی‌دفاع کُرد، از همه فرصت‌طلب‌تر هستند.  داعش برای هیچ قومی و مذهبی  فرهنگی و ملتی در خاورمیانه ناآشنا نیست. داعش عصاره رذیلت‌های این منطقه است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

وقتی مایلی‌کهن سرمربی تیم ملی بود، در مجلس پنجم اتفاق جالبی افتاد که احتمالاً در نوع خود منحصر به فرد است. تحت رهبری مایلی‌کهن فوتبال ملی شاهد شکست‌های پی در پی، و ایران در یک قدمی حذف از صعود به جام جهانی فرانسه بود. کسی سابقه مربیگری مایلی‌کهن را در حد و اندازه یک باشگاه درجه دو هم قبول نداشت. در دوران بازیگری هم آدم سر به راهی نبود. اما در تیم ملی سرشار از ادعا بود، و به حمایت‌های ویژه اتکا داشت. شخصیت او را هم که می‌شناسیم. تیم را در حساس‌ترین شرایط دچار بدترین حاشیه‌ها کرد. حتی علی دائی را هم مدتی کنار گذاشت که در در اوج فوتبال خود بود.

مردم و افکار عمومی بشدت ناراضی بودند. صدای نمایندگان مجلس هم در آمد. او را به مجلس پنجم فراخواندند تا حسابی سؤال‌پیچش کنند. اما به یک باره گوشی دست جناحهای مختلف آمد و مجلس کاملاً هنگ شد. خیلی از جزئیات یادم رفته اما کلیاتی را که به یاد دارم برای شما تعریف می‌کنم. اکثریت مجلس از جناح راست حکومت بود. اما جناح تازه تاسیس کارگزاران سازندگی یک اقلیت قدرتمند روانه مجلس کرده بود. در معادلات قدرت، این موضوع شکست بزرگی برای جامعه روحانیت مبارز محسوب می‌شد.

کارگزارانی‌ها هیچ میانه‌ای با مایلی‌کهن نداشتند، و در آن دوران جریانی پیشرو محسوب می‌شدند، و می‌خواستند خودی به مردم نشان دهند. اما مسئله اینجا بود که رئیس وقت سازمان ورزش یعنی مصطفی هاشمی‌طبا، از بنیانگذاران کارگزارن بود. و به نوعی حامی مایلی‌کهن محسوب می‌شد. هر چه علیه مایلی‌کهن می‌گفتند، عملاً به ضرر متحد اصلی آنها در حکومت تبدیل می‌شد.

جناج راست حکومت مایلی کهن را نیروی خودی می دانست، و بدش نمی‌آمد که دیگران را در سازمان ورزش مقصر جلوه دهد. خاصه که سازمان ورزش دست یک کارگزارانی بود. اما حتی به مدیریت هاشمی‌طبا هم چیزی نمی‌توانستند بگویند. چون تقریباً تمام مدیران وقت فوتبال منصوب و باقی مانده دوران غفوری‌فرد بودند که عضو هیئت مؤتلفه، و در واقع کسی بود که پای امثال مایلی‌کهن را به مربیگری فوتبال ملی باز کرد. غفوری‌فرد حتی در دفاع از مایلی کهن در مجلس حرف هم زد. اگر جناح راست به سازمان ورزش پیله می‌کرد، عملاً خودی‌ترین و تحصبل‌کرده‌ترین عضو خود یعنی غفوری‌فرد را آزرده می‌ساخت. مؤتلفه نمایندگانی در مجلس داشت که ابداً راضی به ناراحتی مؤتلف و هم‌قبیله خود نمی‌شدند. مایلی کهن هم که کلاً نورچشمی آنها محسوب می‌شد و می‌شود.

خلاصه بدجوری اوضاع پیچیده شده بود. تقریباً هیچ حرف مهمی در مجلس رد و بدل نشد. هر کسی هر حرفی میزد، از نظر سیاسی بیشتر خدمت به حریف محسوب می‌شد و حتی جنبه خودزنی هم پیدا می‌کرد. مایلی‌کهن فرصت را غنیمت شمرد و قیافه یک بچه هیئتی مظلوم را به خود گرفت و داد سخن سر داد و با موفقیت مجلس را ترک کرد. تا فوتبال ملی همچنان قربانی بی‌کفایتی او و حامیانش باشد.

اوضاع منطقه من را یاد همان اتفاق انداخت. خاورمیانه بدجوری مایلی‌کهنی شده است. همه قدرت‌های محلی و جهانی فلان‌گیجه گرفته‌اند. هر تصمیمی می‌گیرند و هر اقدامی می‌کنند، عملاً به نفع حریف و کسان دیگری تمام می‌شود که اصلاً میانه خوبی با آنها ندارند. اوضاع قمر در عقرب و سیاست در منطقه آچمز شده است. فعلاً بی‌گناهان و شهروندان عادی تاوان می‌دهند. تاوان سختی هم می‌دهند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

اگر همت کنیم، اگر آستین بالا بزنیم، اگر واقعاً عشق میهن و زاد و بوم خود را داشته باشیم، نجات دریاچه اورمیه شدنی است. سهم آب دریاچه از آن منطقه به آسمانها نرفته است، همانجاست.

آقای مرتضی نگاهی در این نوشته از امریکا مثال می‌زند که جامعه مدنی آن همواره پیشرو بوده و هرگز منتظر دولت نمی‌ماند. آذربایجان ثروتمند کم ندارد. هر کسی به سهم خود نیز می‌تواند کمک کند. آقای نگاهی در این نوشته گفته‌اند من خود داوطلب می‌شوم و هزار دلار برای صندوق چنین طرحی واریز می‌کنم. زیر پست ایشان هموطنی از شهر سعدی شیرین‌سخن نوشته : چرا آذربایجانی‌ها؟ منِ شیرازی هم حاضرم کمک کنم.

بعله! ما می‌توانیم. نجات دریاچه همت ملی می‌خواهد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

ثروتمندان و شهرنشینان و مشکل کم‌آبی

طرح "نکاشت" در حوالی دریاچه اورمیه قرار است اجرا شود. از جزئیات آن اطلاعی ندارم. نظر کارشناسان را هم تا این لحظه ندیده‌ام. مناطق حوالی زرینه‌رود را هم که شامل این طرح است، نمی‌شناسم. اما به نظرم حرکت درخور توجهی است.

بیش از سی سال است که در اورمیه نیستم. با این همه دوری از منطقه، به تنهائی قادرم هزار هکتار از باغهای اطراف اورمیه را به شما نشان دهم که دو ریال خاصیت کشاورزی برای شهر و منطقه و کشور ندارند و فقط آب‌خواری می‌کنند. با ضرس قاطع به شما عرض می‌کنم که ضریب خطای من در تشخیص این باغات کمتر از ده هکتار خواهد بود.

این باغ ویلاها کاملاً شناخته شده هستند. بعضاً مالکان بسیار پولدار آنها حوصله چیدن محصولات را هم ندارند. اگر تیمی کارشناسی تشکیل شود، و این باغ‌ها را شناسائی کنند، و موقتاً سهمیه آب این باغها را قطع و چاه آنها را خشک کنند، و صد البته خودی و ناخودی نکنند، شاید بتوان گفت آب یک رودخانه روان صرفه‌جوئی شده و روانه دریاچه قحطی‌زده خواهد شد.

اگر خدای نکرده در کشور قحطی اتفاق بیفتد چه باید کرد؟ می‌شود شخص متولی در خانه چلوکباب بخورد، بچه همسایه دیوار به دیوار او نان خالی هم برای خوردن نداشته باشد؟ واضح است که در زمان قحطی همه چیز تغییر می‌کند. اکنون دریاچه اورمیه با قحطی آب مواجه است. ابتدا و قبل از هر اقدامی باید باغ‌های بی‌خاصیت ثروتمندان اورمیه را به کلی و برای مدت مثلاً بیست سال خشکاند. آنها فقط آب‌خواری می کنند و هیچ بازدهی دیگری ندارند. اگر قرار است ریاضت بکشیم، و به نظر می‌رسد تحمل این ریاضت حتمی است، ابتدا باید از ثروتمندان شروع کرد و مصارف غیرضروری را کنار گذاشت.

قبلاً هم خدمت دوستان در این خصوص نوشته‌ام.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

ممکن است کمپین کلوخ ناخواسته به احساس مسئولیت کمتر شهرنشینان دامن زده باشد. از مشکل کم‌آبی همه اطلاع داریم. اما اینکه کار از کار گذشته و از دولت به تنهائی کاری بر نمی‌آید را خیلی‌ها نمی‌دانستند. کمپین کلوخ که توسط دکتر ناصر کرمی راه افتاد، تلاش دارد مسئولیت تک تک ایرانیان را یادآوری کند و راه را برای اتخاذ تصمیم‌های دشوار و مبتنی بر ریاضت ملی هموار سازد.

آمارها نشان می‌دهند که مصرف آب شهری در مقایسه با مصرف آب کشاورزی رقم بسیار ناچیزی است. به عبارت دیگر، حتی اگر شهرنشینان پنجاه درصد هم در مصرف آب صرفه‌جوئی کنند، چیزی تغییر نخواهد کرد. این سخن مطابق آمار درست است اما بزرگنمائی آن ممکن است خطرناک هم باشد. به شهرنشینان نشان می‌دهد که آنها کمترین نقش را در مصرف بی‌رویه آب دارند.

تمام تصمیمات ویرانگر مربوط به آب طی نیم قرن اخیر در شهرها اتخاذ شده و ثروت اصلی ایران نیز در شهرهاست. روستائیان و کشاورزان اغلب از اقشار ضعیف جامعه هستند. نقش چندانی هم در تصمیمات کشوری ندارند، مگر اینکه به شهر مهاجرت کنند. محصولات تولیدی آنها هم در شهرها مصرف می‌شود. مصرف سرانه آب نیز محدود به آب شرب و شستن ماشین و استحمام نیست.

در میان روستائیان نگاهی وجود دارد که میگوید آنها زحمت می‌شکنند و شهری‌ها بهره می‌برند. نگاه خیلی غلطی هم نیست. به هر حال در اقتصاد رانتی و نفتی و ورشکسته ایران، شهری‌ها نسبت به روستائی‌ها بیشتر خوش و خرم هستند. اما لزوماً بیشتر زحمت نمی‌کشند و بهره‌وری بالاتری ندارند. به همین جهت در ریاضیت ناشی از کم‌آبی، اتفاقاً شهرنشینان باید پیش‌قدم شوند. موضوع مصرف آب در کشاورزی و دامپروری محدود به کشاورزان و دامپروان نیست. اگر آب کشاورزی محدود شود، نباید تاوان آن را صرفاً کشاورزان و عشایر که ضعیف‌ترین حلقه جامعه هستند، بپردازند.

علیرضا بهرامی در مطلب کلوخ و در بخش مربوط به خود، طی چند پاراگراف کوتاه و استناد به منابع رسمی و با ضرب و تقسیم اعداد، نشان داده که چگونه شهرنشینان می‌توانند در این امر پیشقدم شوند.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

یک نوشته سیبستانی و بسیار خواندنی و پر از نکته در خصوص مقایسه وبلاگ و فیس‌بوک. از خواندن آن خیلی لذت بردم. فکر می‌کنم دوستانی که اهل نوشتن هستند، مثل من از خواندن آن لذت خواهند برد.

حقیقتاً هیچ رسانه‌ای برای من وبلاگ نمی‌شود. نهالستان لوموند من است. همین لوموند خودخوانده را هم مدیون یک طعنه خانوادگی هستم. روزی که قرار بود جائی برویم، من طفره رفتم و گفتم دارم چیزی می‌نویسم و تمرکزم به هم می‌ریزد. همسرم با بچه‌ها رفت و دم در طعنه‌ای هم نثار من کرد و زیر لب گفت انگار برای لوموند می‌نویسد. من هم خوشم آمد و با خود گفتم چرا که نه؟ تنها جائی است که آزادم از طب تا نجوم مطلب بنویسم. واقعاً وبلاگ فضای فوق‌العاده‌ای است.

البته در نوشته آقای جامی دقیقاً متوجه تفاوت استتوس فیس‌بوکی و نوشته وبلاگی نشدم. چه چیزی استتوس است و چه چیزی مطلب وبلاگی؟ اگر مطلب واقعاً کوتاه بود، نباید آن را در وبلاگ بگذاریم؟ من با این موضوع خیلی موافق نیستم. خصوصاً که فیس‌بوک گورستان نوشته است و اگر لینک مطلب را نداشته باشید، بلافاصله گم می‌شود. یک مثال از نوشته‌های خود آقای جامی می‌زنم.

حدود یک سال بعد از اتفاقات سال 88، عکس‌های معروف خانم گلشیفته فراهانی منتشر شد. فضای مجازی پر از مطلب در این خصوص بود. طرفداران جنبش سبز به مردم طعنه می‌زدند که کاش به جنبش هم به اندازه چند عکس اهمیت می‌دادند. در آن تاریخ، آقای جامی مطلبی در حد یک پاراگراف نوشت که جوابی بسیار عالمانه و کوتاه به این انتقاد بود. مضمون مطلب اینگونه بود که نمی‌توان از مردم انتظار داشت موضوعی را که به آن اهمیت می‌دهند کنار بگذارند و به مسئله‌ای بپردازند که قادر به تولید خبر و مطلب جدید نیست.

بارها لازم شده که من دوباره این مطلب را بخوانم و مخصوصاً برای دوستانی که مدام ایراد می‌گیرند چرا جامعه به فلان موضوع حساس نیست، به اشتراک بگذارم. بارها صفحه آقای جامی را زیر و رو کردم و مطلب پیدا نشد که نشد. از خودشان هم پرسیدم که به یاد نداشتند. در واقع این مطلب در فیس‌بوک گم شد. اما اگر در وبلاگ بود، ماندگار می‌شد.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در ابتدای کتاب‌های درسی دانش‌آموزان، علاوه بر تصویر بنیانگذار جمهوری اسلامی، سخنی از ایشان در خصوص اهمیت همان درس هم چاپ می‌شود. آیت‌الله خمینی ریاضی‌دان نبود. نه خانواده ایشان چنین ادعائی دارد، و نه طرفدارانشان اینگونه فکر می‌کنند. و نه اظهاراتی در این زمینه داشته‌اند. اگر در شبکه هائی مانند وایبر، سخنی در خصوص اهمیت و چند و چون ریاضیات به ایشان نسبت داده شود، حتی برای دوستداران معتدل آیت‌الله خمینی نیز ممکن است خوشایند نباشد. بعضی مقامات قضائی که جای خود دارد، آنها نزده حکم صادر می‌کنند.

خوشبختانه حساب کُتب درسی و رسمی جداست. چون فرزند هیچکدام از مقامات اصلی قوه قضائیه در پایه هفتم دوره اول متوسطه درس نمی‌خوانند. تا به دولت التیماتوم سه ماهه برای تعطیلی وزارت آموزش و پرورش بدهند.

«امام به بحث و مذاکره در باره مسائل علمی، به ویژه در مجلس درس علاقه فراوان داشتند. اگر بر جلسه درس سکوت حکمفرما می‌شد، می‌فرمودند : مجلس درس است، نه مجلس روضه. سخن بگوئید و اعتراض کنید.»

منبع : ابتدای کتاب ریاضی، پایه هفتم، دوره اول متوسطه

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

انشاالله و به فضل الهی، خانواده محترم و داغدیده سربندی، ریحانه جباری این دختر قاتل و دروغگو و فرصت‌طلب را خواهند بخشید. از سر بزرگواری به او اجازه خواهند داد که به حیات خود ادامه دهد. تمام صحبت‌هائی که از خانواده بزرگوار سربندی منتشر می‌شود، به وضوح نشانه عطوفت و رأفت و شرافت این خانواده است. چنین خانواده‌ای از چنین دختری انتقام نخواهند گرفت. و روسیاهی به وکلای کاسبکار این پرونده باقی خواهد ماند. 

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

نشتابید .... این فرصت استثنائی را از دست بدهید .... کلیه واحدهای این مجتمع ده واحدی فروشی نمی‌باشد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

تاجیکستانیزه شدن زبان تُرکی در ایران - 2

نوشته پیشین من با همین عنوان مورد موافقت و البته مخالفت جدی دوستان زیادی قرار گرفت. از همه  عزیزان و علی‌الاخصوص دوستانی که در مخالفت با آن مبسوط نوشتند، صمیمانه سپاسگزارم. با خواندن این انتقادهای مفید، تصمیم گرفتم مطلب دومی هم بنویسم.

قبل از ورد به اصل مطلب دو نکته را توضیح می‌دهم.

نکته اول اینکه مطلبی می‌نویسم با عنوان "مدرسه اسکاتلند". نوشته پائین را در واقع از آنجا کپی و پیست کرده و اندکی تغییر داده‌ام. در آنجا مثالهای متفاوتی زده‌ام و خواسته‌ام نشان بدهم که ما ایرانی‌ها از هر تیره و تبار، به طرز غم‌انگیزی گرفتار بدیهیات هستیم. این مطلب بخشی از همان نوشته، و البته هنوز خام است.

نکته دوم اینکه هر جامعه‌ای و هر حرکت مدنی، احتیاج به آدم‌ها و جریان‌های مختلف با افکار متفاوت دارد. جامعه یکدست به فاشیسم منتهی می‌شود. به اندازه کافی نگاه‌های مشکوک و افکار توطئه‌محور را تجربه کرده‌ایم. نیاز به همدیگر، و نقد یکدیگر داریم. پس بهتر است احترام افکار متفاوت را داشته باشیم. زبان تُرکی در ایران میلیون‌ها گویشور دارد. دوستداران و البته دشمنان فعالی هم دارد. این کلمه دشمن را همین‌جوری و یا بر اساس تئوری توطئه نمی‌نویسم. تُرکی دشمنان شناسنامه‌دار و غیرشناسنامه‌دار بسیار فعالی دارد. آنها با آذربایجان دشمنی ندارند. اتفاقاً آذربایجان بدون زبان تُرکی محبوب دل این جریانات و به قول خودشان سر ایران است. به ظرفیت‌های تُرکی در مجموع بیش از دوستداران این زبان واقف هستند. خوب می‌دانند که تُرکی فقط با عربی و فارسی در منطقه قابل مقایسه است. و برای همین بسیار حساب‌شده عمل می‌کنند. حال که نمی‌توانند موج بیداری در میان تُرک‌های ایران را نادیده بگیرند، حتماً سعی خواهند کرد که آن را به بیراهه بکشند و مهار کنند. به همین جهت برای دوستداران زبان تُرکی آسیب‌شناسی اتفاقات محتمل آینده از اوجب واجبات است.

و اما اصل مطلب :

ما در ایران پدیده مخرب و بدبختانه بسیار فراگیری داریم که من اسم آن را "آریائی‌گری" گذاشته‌ام. این پدیده اختصاص به فارس و تُرک و کُرد و عرب و عجم ندارد. به نظرم عنوانی مناسب برای تمام تفکراتی است که خود را نقطه پرگار تمدن می‌دانند. اگر از منظری دیگر به موضوع ادبیات کلاسیک فارسی و تُرکی توجه کنیم، درخواهیم یافت که عملاً بخش بزرگی از فعالان تُرک در ایران ناخواسته تخت تاثیر، و حتی مرعوب همین پدیده آریائی‌گری شده‌اند.

تمدن، و جوامع متمدن در اعصار مختلف ویژگی‌های متفاوت داشته است. تمدن به مجموعه‌ای از عوامل اطلاق می‌شود که جمعی از انسانها در یک دوره تاریخی و در یک منطقه خاص بوجود می‌آورند. کشاورزی، شهرنشینی، پزشکی، آشپزی، فلسفه، ادبیات، مدارس بزرگ، ایجاد شرایط  مناسب برای جذب نخبگان سایر ملل، شیوه آبیاری، معماری، شهرسازی، نقاشی، حکومت و سلسله مراتب، دیوانسالاری و قانون‌مداری، سپاه آماده برای رزم، ابزارهای جنگی، موسیقی، دین و مذهب و معابد و دهها موضوع دیگر از اجزای یک تمدن هستند. هیچکدام از آنها هم بر دیگری لزوماً برتری محسوس ندارد.

در هزار سال گذشته، و تقریباً از زمانی که امپراتوری عباسی برافتاد، از غرب هند تا شرق اروپا و تا شمال افریقا، هر تحولی در جهان اسلام افتاده، مستقیماً مربوط به ملل و اقوام تُرک بوده است. هر تمدنی هم که از آن صحبت می‌کنیم، با هر کم و کیفی، مربوط به دوران امپراتوری آنهاست. رهبری جهان اسلام با تُرک‌هاست و بقیه و از جمله اعراب، تقریباً تا دوران معاصر در حاشیه قدرت هستند. البته در مقاطعی کوتاه و صد البته در جغرافیای بسیار محدود، حکومتهائی مانند زندیه هم شکل گرفته که چندان تاثیرگذار نبوده‌اند.

امپراتوری‌ها و تمدن‌های اسلامی تُرکی، شهرها و آثار گرانقدری ساخته‌اند. از تاج محل در هند تا نقش جهان در اصفهان و  تا مسجد باشکوه سلطان احمد در استانبول محصول این دوران است.  مراکز آموزشی بزرگی احداث کرده‌اند. نخبگان سایر ملل را چنان جذب کرده‌اند که باور کردنی نیست. هم اکنون و در قرن بیست و یکم، در  کشوری مثل مالزی بر سر اینکه کلمه "الله" متعلق به مسلمین است و مسیحیان نباید از آن استفاده کنند، قانون وضع می‌شود. اما مسیحیان در امپراتوری‌های تُرک، علاوه بر حفظ میراث دینی خود، در مدح پیامبر بزرگوار اسلام و حضرت علی شعر سروده‌اند و موسیقی عاشیقی هم ساخته‌اند. از آنها با افتخار استقبال شده و در مخیله کسی هم نگنجیده که به آنها بگوید شما مجاز نیستید نام پاکان ما را ببرید.

در حوزه کشاورزی که یکی از ارکان مهم تمدن است، سلسه‌های تُرک موفق به ابداع شیوه جدیدی از تملک زمین شده‌اند. در امپراتوری عثمانی زمین‌های بزرگ را آلپ‌ها اداره می‌کردند که هم مکنت مالی داشته باشند و هم کشاورزی را توسعه دهند. مالکیت این زمین‌های بزرگ موروثی بود. اما باید فرزند ارشد خانواده پیشاپیش شایستگی نظامی خود را ثابت می‌کرد، تا املاک پدر را به ارث می‌برد. گوئی واضعان این قانون به تئوری عصبیت ابن خلدون کاملاً واقف بوده‌اند و می‌دانسته‌اند که انسان تن‌پرور دیگر جنگجو نخواهد بود.

در هر گوشه‌ای از این تمدن‌ها آثار هنری و معماری مربوط به اقوام مختلف به وفور قابل مشاهده است. در حال حاضر به ایالات متحده امریکا سرزمین فرصت‌ها گفته می‌شود. وقتی به تنوع قومی و مذهبی آفرینندگان آثار بزرگ در شهرهای اسلامی می‌نگریم، دست‌کم از این منظر گوئی ایالات متحده فعلی، نسخه غربی همان تمدنهاست. این را باید در نظر داشت که تمدن غرب اروپا، با همه عظمت و شگفتی خود، قرنها در انحصار مسیحیان بود و دیگران از حقوقی چندانی برخوردار نبودند.

این امپراتوری‌های از شرق تا غرب و از هند تا عثمانی با همدیگر در جذب نخبگان منطقه رقابت داشته‌اند. بهترین‌ها را از جهانی که می‌شناخند به سرزمین خود می‌آوردند تا منشاء خدمات شوند. در استانبول محلات ارمنی‌نیشین و یونانی‌نشین و یهودی‌نشین بقدری زیاد بوده که حتی با معیارهای امروزی هم اسباب تعجب است. بسیاری از  آنها در دربارها به کارهای فنی و هنری و معماری و ترجمه و تجارت مشغول بوده‌اند.

اما همین تُرک‌ها در یک بخش تمدن نقطه ضعف داشته‌اند. و آن شعر و شاعری است. می‌دانم این بحث مناقشه‌برانگیز است. بسیاری معتقدند اینگونه نیست و ادبیات کلاسیک تُرکی دست‌کمی از سایر زبانها ندارد. کارشناسان و محققان زیادی در حوزه ادبیات سلسله مراتب عربی و فارسی و تُرکی را معتبر می‌دانند. ما به ندرت در تاریخ می‌خوانیم که فلان شاعر عرب تحت تاثیر سبک خاصی از شعر فارسی قرار گرفته باشد و یا حتی زبان فارسی بداند. اما برعکس آن بسیار زیاد است و عربی بر فارسی تاثیر گذاشته و اغلب بزرگان ادب فارسی، عربی را در حد بالائی می‌دانسته‌اند. رابطه ترکی با فارسی و عربی هم اینگونه است. در حوزه شعر و شاعری این فارسی است که معمولاً بر تُرکی تاثیر می‌گذارد. به ندرت سراغ داریم که کسی بگوید فلان شاعر فارسی‌سرا تحت تاثیر فلان کتاب تُرکی بود. اما به وفور شاعران ترکی‌سرا داریم که شاهنامه ترکی سروده‌اند.

با همه این ویژگی‌ها که به اختصار ذکر شد، پدیده آریائی‌گری به یک شکاف بزرگ فارس و تُرک در تاریخ دامن زده است. و حتی در منابع رسمی نیز تُرک‌ها را غلامانی معرفی می‌کند که بعضی از آنها از خود کارائی چندی نشان داده‌اند. این در حالی است که تُرک‌ها، فارسی را از خود جدا نمی‌دانستند و نمی‌دانند. اما آریائی‌کاران به بخش بزرگی از جامعه قبولانده‌اند که تُرک‌ها هر چه دارند، از آنها دارند. شاهد زنده آنها هم دیوان‌های قطوری است که به فارسی سروده‌اند.

فی‌الواقع پدیده آربائی‌گری تمام تمدن را به زبان، و تمام زبان را به کتابت، و تمام کتابت را به ادبیات، و تقریباً تمام ادبیات را به شعر و غرل و قصیده فرو کاسته و فعال تُرک را کاملاً در این دام انداخته تا همه دستاوردهای تاریخی نیاکان خود را فراموش کند و مدام از خود بپرسد که چرا ما حافظ و فردوسی نداریم. و چرا خیلی از شعرای تُرک به زبان مادری خود نسروده‌اند، و مدام در پی اثبات خود باشد.

اساساً در جامعه‌ای که قومی نیازی به اثبات خود داشت، آن جامعه بیمار است و باید بیماری او را مداوا کرد. اما اگر بناست که این بیماری به رسمیت شناخته شود، علی‌الاصول باید آریائی‌کاران توهم‌زده بی‌آنکه از روی تاریخ ملموس 1400 ساله پرواز کنند و به استخوانهای کوروش و داریوش متوسل بشوند، خود را ثابت کنند و نشان دهند که در هزار سال گذشته این کشور چه نقشی داشته‌اند و چه آثاری از خود باقی گذاشته‌اند.

رویکرد اصلی فعالان تُرک در حال حاضر فرهنگی و ادبی است. رویکرد مبارکی است. اما حتی آنها هم به طور غیررسمی عملاً این موضوع را به رسمیت شناخته‌اند که گوئی این ملت دچار کمبود است. نتیجه نیز این شده که سرودن شعر انگار تکلیف شرعی است و هر فعالی باید ابیاتی چند بسراید تا به رسمیت شناخته شود.

نوشته تاجیکستانیزه شدن زبان تُرکی، قصد داشت این نکته را یادآوری کند که مخالفان زبان تُرکی چنان سازمان‌یافته این زبان را تحقیر کرده‌اند، که یادمان رفته تُرکی الفبا دارد. رسم‌الخط خاص خود را دارد. اگر کسی خواست در روسیه اسپانیولی بخواند، باید با الفبای سیریلیک این زبان را یاد بگیرد؟ مطرح کردن چنین سوالی هم برای زبان اسپانیولی خنده‌دار است. اما متاسفانه مطرح کردن آن هم برای زبان مظلوم تُرکی بحث‌انگیز هم می‌شود.

تُرک‌ها در طول تاریخ چندین بار الفبای نوشتاری خود را تغییر داده‌اند. بعد از اسلام الفبای خاص خود را رها کرده و عربی را برگزیده‌اند. صد سال پیش و در آستانه دوران مدرن و آموزش گسترده، بهترین کار را در مناسب‌ترین زمان ممکن با موفقیت انجام داده‌اند. مقایسه زبان زنده و مردمی تُرکی با زبان ادبی و دیوانی فارسی کار درستی نیست، اما در زبان فارسی فعلی هم بسیاری حسرت تغییر الفبا در آن دوران را می‌خورند. البته تغییر الفبای تُرکی منتقدینی هم دارد. متاسفانه جریان خارج از زمان و متمایل به اخوان‌المسلمین ترکیه هم که نوستالژی دوران عثمانی دارد، به این موضوع دامن می‌زند. منتقدین به طور ویژه شکاف  میان میراث گذشته و نسل جدید را مدام بزرگنمائی می‌کنند. طُرفه آنکه خیلی از این منتقدین اساساً معتقد نیستند که تُرکی میراثی هم دارد. ولی وقتی پای الفبای مدرن تُرکی به میان می‌آید، کاسه داغ‌تر از آش می‌شوند.

می‌گویند نصف بیشتر آثار و میراث باستانی جهان در اروپاست. بیش از نصف همان آثار هم در ایتالیاست. جائی خواندم که هفتاد و پنج درصد آثار باستانی ایتالیا هم در شهر رُم است. اغلب نوشتجات مربوط به این آثار لاتین است که دیگر شهروند عادی آن را نمی‌تواند به راحتی بخواند. یعنی کمر ایتالیا از چنین شکافی شکسته است؟ زبان ایتالیائی ریشه لاتین دارد و به آن نزدیک است. از انگلیسی مثال می‌زنم  که زبانی غیرلاتین است.

در انگلیس بسیاری از آثار قدیمی به لاتین و فرانسوی است که در حال حاضر برای شهروندان معمولی این کشور قابل خواندن نیست. عناوین خیلی از ساختمان‌های قدیمی در لندن و ادینبورو به لاتین است. حتی آثار انگلیسی اعصار گذشته آن کشور نیز چنین وضعی دارد. شاهکارهای شکسپیر اگر ساده‌سازی نشود، برای نسل جدید کاملاً نامفهوم است. کمر انگلیس از این همه شکاف میان میراث گذشته و نسل جدید شکسته است؟ آلمانی‌ها هم الفبای خود را ساده‌سازی کردند. چطور است که وقتی پای زبان تُرکی به میان می‌آید همه عتیقه‌پرست می‌شوند؟ بگذریم که در همان ترکیه تغییر الفبا داده، از میراث تُرکی و عربی و فارسی، بسیار هم خوب مراقبت می‌شود و به آن افتخار هم می‌کنند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

من این مطلب را دو سال پیش نوشتم. برای دوستانی که ملاحظه نکردند، مجدداً به اشتراک می‌گذارم. خاطره آشنائی با جناب سرگردی شیرین‌سخن و کاربلد از نیروی زمینی است. او در رژیم گذشته دانشکده افسری دیده بود و تمام هشت سال را در جبهه بود. شرایط و روحیات او برای خیلی از ماها آشناست.

من شخصاً هر دو عموی بزرگوارم نظامی بازنشسته هستند. عمو حسین در نیروی زمینی ارتش و رسته پیاده بود. او نیز عملاً همه هشت سال را در جبهه بود. زندگی ایشان خیلی تحت تاثیر جنگ قرار گرفت و گرفتاریهای زیادی پیدا کرد. عمو ولی در شهربانی اورمیه بود اما چندین و چند بار به درخواست خودش و داوطلبانه به جبهه جنوب رفت. تمام خاطرات این دو بزرگوار از جنگ در این جمله خلاصه می‌شود که امیداریم دیگر به کشور حمله نشود و خدا آن روزها را نیاورد.

و همینطور همه ما با خیل اشخاص پرادعائی آشنا هستیم که معلوم نیست اساساً جبهه را دیده‌اند یا نه، اما ربع قرن است که از فتوحات خود خاطره تعریف می‌کنند و دست‌بردار نیستند و همیشه هم هوس جنگ دارند.

به امید روزی که نهادهای غیردولتی داوطلبانه متولی بزرگداشت دلاوریهای ارتش در این کشور بشوند. تا یاد و نام و بزرگداشت آنها به امری فراگیر میان ما تبدیل شود. و جبهه و جنگ از انحصار انحصارطلبان به در آید.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

این سخنان شهید دکتر نجیب‌الله خیلی شنیدن دارد. چقدر زیبا حرف می‌زند. چقدر از ته دل حرف می‌زند. چقدر آینده را دقیق پیش‌بینی می‌کند.

اتحاد شوروی بد بود. خیلی هم مزخرف بود. اگر درست بود که از هم نمی‌پاشید. اما هر چه بود، از این رجاله‌های رذل پاکستانی بهتر بود. هر چه بود، از‌ جنگ‌سالاران دره پنجشیر و گلبدین حکمت‌یار نکبت‌بار بهتر بود. هر چه بود، از وهابی‌های مرتجع عربستانی بهتر بود. هر چه بود، از آدمکشان القاعده بهتر بود. هر چه بود، از طالبان روسیاه دست‌پرورده پاکستان بهتر بود. گرچه امریکا افغانستان را از نکبت طالبان آزاد کرد. اما همان اتحاد شوروی از امریکا هم برای افغانستان بهتر بود.

طی سیزده سال گذشته چه کرده‌اند؟ دولت کرزی فاسدترین دولت جهان است. همه اینها هم که الان برای قدرت می‌جنگند، در این فساد شریک هستند. از جمله همین عبدالله عبدالله زیاده‌خواهِ قدرت‌طلبِ دروغ‌گو که یکی از شرکای اصلی فساد در افغانستان است.

در همان زمان، افغانستان آموزش عمومی را به جد شروع کرد. مدارس زیادی ساخته شد. دختران آزادانه به مدرسه می‌رفتند. کابل شهر آباد و امنی بود. رادیو تلویزیون داشت، موسیقی داشت. افغانستان ارتش داشت و حتی نیروی هوائی داشت. دانشگاه کابل رونق داشت..... اما اکنون تا دلت بخواهد پشمالوهای کراواتی و غیرکراواتی فاسد و پرادعا و بی‌وطن دارد.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

عجب نکته باریک‌تر از مو را علی عطاران متوجه شده است :

«دیروز حسن روحانی تو سخنرانی سازمان ملل گفت «غرب ستیزی امروز واکنش به نژادپرستی دیروز است. برخی از سازمان های اطلاعاتی تیغ را به دست زنگی مست داده اند و او نیز همه را از دم تیغ می گذراند». اگه مترجم یه ذره خرده شیشه داشت این «زنگی مست» رو تحت اللفظی ترجمه می کرد آی می خندیدیما.»

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

اواخر دهه شصت مجله به یاد ماندنی آدینه مصاحبه‌ای با آیدا شاملو کرده بود. در یکی از سؤالها از او پرسیده بودند که آیا تا کنون هوس کرده که شعری بگوید و یا قصه‌ای بنویسد؟ آیدا جوابی به این مضمون داده بود که وقتی شعری از شاملو می‌خوانم و از آن لذت می‌برم، احساس می‌کنم که خود آن را سروده‌ام. وقتی کلیدر را می‌خوانم و با آن اشک می‌ریزنم، احساس می‌کنم که خود این شاهکار را نوشته‌ام. وقتی شازده احتجاب را می‌خوانم و .... چند مثال زده بود و بعد گفته بود که همه اینها را من نوشته‌ام و من سروده‌ام.

آن مصاحبه خیلی خواندنی بود. یک کارکرد دیگر هم برای من داشت و دقیقاً به همین خاطر با جزئیات یادم مانده است. راستش وقتی من هم از نوشته‌ای و شعری و مقاله‌ای خیلی لذت می‌برم، چنین احساسی در خصوص آن پیدا می‌کنم. تا آن تاریخ به نزدیکترین دوستان هم نمی‌توانستم از این احساس حرف بزنم. بعد از آن اعتماد به نفس پیدا کردم و فهمیدم که موضوع لزوماً خیال‌بافی نیست. احساس عمیق یکی شدن با مطلب است.

این گزارش حسین باستانی خیلی عالی است. بدیهی است که من چنین توانی ندارم. اما آروز هم نمی‌کنم که این گزارش را من نوشته بودم، چون به اندازه کافی این احساس را دارم که خودم نوشتم.

به نظر من و طی چند سال اخیر، این دومین شاهکار حسین باستانی است. یک بار هم برای انتخابات 88 مطلبی منحصر به فرد نوشت. این دومی بسی زیبا و گویا و حساب شده است. دست مریزاد.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

تاجیکستانیزه شدن زبان تُرکی در ایران

یکی از خوشحالی‌های من این است که دولت آقای روحانی، قول تشکیل "فرهنگستان زبان تُرکی آذربایجانی" را فراموش کرده است. خیلی هم اهمیتی ندارد که این فراموشی سهوی و یا عمدی است. مهم این است که دولت فعلاً چنین تصمیمی نگرفته است. من معتقدم در شرایط فعلی که درگیر بدیهیات هستیم، حتی آموزش یک کلاس زبان تُرکی هم وضع را بدتر خواهد کرد.

وضع زبان فارسی در تاجیکستان، به مراتب بهتر از وضع زبان تُرکی در ایران است. زبان رسمی کشور و دولت نیز حامی آن است. اما تاجیکستان فعلی در تاریخ و جغرافیای زبان فارسی گم شده است. احتمالاً وضع تُرک‌های ایران نسبت به زبان تُرکی در منطقه، بهتر از وضع آنها نسبت به فارسی است. دلیل این گم‌شدگی، الفبای متفاوت و کاملاً ناآشنای سیرلیک است. در تاجیکستان یک جریان نیرومندی خواهان بازگشت به الفبای عربی و یا به تعبیر زیبای خودشان الفبای نیاکان است. تصمیم بسیار خردمندانه‌ای است. در شرایط فعلی دو مانع عمده دارند. مانع اول مقاومت‌های داخلی است، و مانع دوم گرفتاریهای غم‌انگیز زبان فارسی در ایران است که به یک زبان ایدئولوژیک تبدیل شده و  گوئی بزرگترین چالش آن صدور فرهنگ مذهبی خاص ایران به سایر کشورهاست. دیر یا زود این موانع برداشته خواهد شد. تاجیکستان نیز به راهی خواهد رفت که دنیای اصلی فارسی‌زبان در ایران و افغانستان می‌رود.

همین حقوق برای زبان تُرکی هم در ایران صادق است. ترکی دارای الفباست. این الفبا نیز تولیدات فراوان در سطح منطقه و بلکه جهان دارد. تُرک‌های ایران ابداً لازم نیست که چرخ را از ابتدا اختراع کنند. حق طبیعی آنهاست که بخواهند از تولیدات دنیای تُرک‌زبان بهره ببرند و تاجیکستانیزه نشوند. در شرایط فعلی محال است چنین اتفاقی بیفتد. صرفاً تقصیر حکومت هم نیست. هموطن فارس ما کلاً در این خصوص هراسان است. تاجیک‌ها را تشویق به این کار می‌کند و کار بسیار شایسته‌ای هم می‌کند، اما اگر تُرک‌ها چنین حرفی بزنند، بالافاصله صحبت از پان‌ترکیسم و تجزیه‌طلبی می‌کند.

به عنوان کسی که سالها کار سیستمی کرده‌ام، به تجربه و به عینه دریافته‌ام که شروع نکردن بعضی پروژه‌ها، از انجام موقتی آن به مراتب بهتر است. اینکه بگوئیم تُرکی دارد فراموش می‌شود و در خطر است و فعلاً دو کلاس بخوانیم تا بعد کار درست‌تر را انجام بدهیم، به نظر من اصلاً درست نیست. در حال حاضر موقعیت منطقه‌ای زبان تُرکی بسیار درخشان است. شاید بتوان گفت بیش از اینکه زبان تُرکی به تُرک‌های ایران نیاز داشته باشد، این تُرک‌ها هستند که به زبان تُرکی نیاز دارند. نباید از دستاوردهای درخشان این زبان در صد سال گذشته غافل بود. باید همه را به نفع زبان تُرکی آذربایجان مصادره به مطلوب کرد. کاری که عملاً فارسی‌زبان‌های افغانستان با تولیدات فارسی ایران در کشور خود می‌کنند. اما آموزش تُرکی با الفبای غیرترکی، زبان تُرکی را در ایران با سرعتی وصف‌ناپذیر تاجیکستانیزه خواهد کرد. و با این همتی که بحمدالله سرزمین جواد طباطبائی‌پرور ما دارد، در تاریخ و جغرافیا زبان تُرکی که هیچ، در منظومه شمسی هم گم خواهیم شد. به هر حال این نظر شخصی من است و سخت به آن پایبندم.

این همه نوشتم، تا ضمن سپاسگزاری، تقاضا کنم که اسم من از صفحه‌ای که لینک آن را در کامنت اول می‌گذارم، حذف شود. ادمین این صفحه را نمی‌شناسم، و به لحاظ فنی نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده که گوئی من از ایجاد کنندگان این صفحه هستم. هیچ کاری هم نتوانستم بکنم که خودم را از این صفحه خارج کنم.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت :«اینجا»

 

***

 

امروز اول مهر بود. اغلب دوستان از شیوه آموزش در کشور شکوه کرده بودند و خاطرات خوشی از اول مهر نداشتند. کاملاً حق دارند.

از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان، من همیشه اول مهر را دوست داشتم. از بازگشائی مدارس خیلی خوشحال می‌شدم. تمام دوستانی را که به خاطر دارم، از شروع مدارس ناراحت بودند و غُر می‌زدند. حتی یادم هست که بعضاً ناچار می‌شدم تظاهر به ناراحتی بکنم تا از غافله عقب نمانم.

قسم می‌خورم که اسنوب‌بازی در نمی‌آورم. خودم هم دلیل اصلی‌اش را نمی‌دانم. اصولاً باید برعکس می‌بود. پنج سال ابتدائی در روستا برای من فاجعه بود. همه معلمین را به خاطر می آورم که بی‌نهایت بی‌سواد بودند. الان که فکرش را می‌کنم، باورم نمی‌شود که یک معلم بتواند این اندازه بی‌سواد باشد. احتمالاً همه آنها اکنون مرده‌اند. هیچ زحمتی نکشیدند و هیچ خاطره‌ مثبتی از آنها ندارم. اگر بخواهم برای خودم یک پپسی (یا کوکا یا زمزم و یا عالیس) باز کنم، فکر می‌کنم چون بچه درس‌خوان و مرتبی بودم، با وجود چنین شروعی در ابتدائی، هنوز اول مهر را دوست دارم.

این نوشته چهار سال پیش در واقع استتوس کوتاه است. آن موقع فیس‌بوک نبودم. خبری منتشر شد که یک محصل در مدرسه‌ای در اثر کتک معلم، کشته شده است. و من هم یاد دبستان و معلم‌های بی‌سواد خودمان افتادم و دق دلی خالی کردم.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

این روزها در تهران پشه‌هائی ریزی که به نظرم سبز رنگ هم هستند، خیلی زیاد مشاهده می‌شوند. هر جا درخت هست، ابنوهی از این حشرات را زیر نور آفتاب می‌توان به وضوح دید. ابتدا فکر می‌کردم که فقط در منطقه ماست. دو روزی است که زیاد در شهر تردد می‌کنم و متوجه شدم همه جا هست. در واقع همینطور که راه می رویم و نفس می‌کشیم، این حشرات را هم تناول می‌کنیم.

امروز صبح که در صف نانوائی ایستاده بودم، نفر پشت سری من اظهار نظر جالبی می‌کرد. می‌گفت چون بارندگی به تاخیر افتاده، تخم‌ریزی این حشرات روی درختان هم زیاد شده است. البته طعنه‌ای هم به شهرداری زد که کم‌کاری می‌کند. می‌گفت باید همه درختان شهر را در چنین شرایطی با آب شست.

معمولاً در چنین صف‌هائی فقط به اظهار نظر صرف در حوزه طب تا نجوم اکتفا نمی‌شود، راه حل قطعی برای درگیری‌های شاخ افریقا تا سقوط شاخص سهام داوجونز نیز وجود دارد. متاسفانه نوبت من فرا رسید و فرصت نکردم تا جواب این سؤال استراتژیک را از ایشان بپرسم که شهرداری این همه آب را از کجا بیاورد؟ البته اگر اکنون احمدی‌نژاد سر کار بود، حتماً اقدام عاجلی می‌کرد. مثلاً دستور می‌داد که تهران با هواپیماهای سم‌پاشی، آب‌پاشی شود.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

با سپاس فراوان از علیرضا بهرامی، شاهد علوی، مازیار اخوت، اکبر پاشائی، ناهید رحمدل، وادی عبیات، حمیدرضا خوشکردار که بزرگواری فرموده و دعوت من را برای نوشتن در خصوص کلوخ پذیرفتند، نوشته آنها را در نهالستان و با مقدمه‌ای از خودم به اشتراک می‌گذارم.

همه کارشناسان اذعان دارند که پروسه مبارزه با بحران کم‌آبی اقشار مختلف مردم را در سطح گسترده‌ای با دولت درگیر خواهد کرد. با ذکر چند مثال از مالیات گرفته تا حتی گرفتاری‌های شهری در محلات تهران از جمله گیشا و سعادت‌آباد، نشان داده‌ام که حکومت ایران به این راحتی خود را با مردم درگیر نمی‌کند. فقط به دو دلیل ممکن است که حکومت با اقشار مختلف جامعه درگیر شود. دلیل اول را همه می‌دانیم، و دلیل دوم را در مقدمه نوشته‌ام.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

حال عرض بنده را می‌پذیرید که گفتم اسکاتلند هیچ درسی برای ما ندارد؟

وقتی یک ایرانی به بریتانیا می‌رود، و این همه حضور پررنگ اسکاتلند را در تمام نشانه‌های بریتانیای کبیر می‌بیند، و بعد متوجه می‌شود که اسکاتلند فقط ده درصد جمعیت این کشور را دارد، بلافاصله به این نکته فکر می‌کند که وارثان بزرگترین امپراتوری تاریخ چقدر هزینه کرده‌اند، و حتی تبعیض مثبت قائل شده‌اند، تا اسکاتلند در این مجموعه باقی بماند. با همه اینها! نزدیک به نصف مردم این کشور می‌خواستند مستقل شوند. شریک افتخارات بزرگترین و تاثیرگذارترین امپراتوری تاریخ هستند، اما باز استقلال در چنین سطحی خواهان داشت.

آنوقت در ایران چه درسی از این ماجرا گرفتند؟ آن هم در ایرانی که سایرین پای یک زبان و یک فرهنگ در حال مثله شدن هستند؟ می‌گویند اسکاتلند و انگلستان دو مملکت جدا بودند و سیصد سال است که به همدیگر ملحق شده‌اند و ما هزاران سال است که با هم هستیم و ده هزار سال تاریخ داریم. آخر کدام تاریخ؟

ما حتی ده روز هم فرصت نداشته‌ایم که به عنوان شهروند با هم آزادانه گفتگو کنیم و داوطلبانه متحد شویم. از همان ابتدا رعیت بودیم و الان هم کمابیش رعیت هستیم و نظرمان تزئینی است و همچنان دوره می‌کنیم شب را روز را و هنوز را

اینجا سطح توهم خیلی بالاست. رئیس خانه موسیقی راجع به موسیقی عاشیقی و رئیس فرهنگستان ادب راجع به زبان‌های غیرفارسی، حرف‌هائی به زبان می‌آورند که در سودان جنوبی جنگ‌زده هم قبایل به همدیگر چنین حرفهائی نمی‌زنند.

توهم در اینجا چیزی در حد و اندازه فوتبال علی پروین است. که اگر با چهل گُل نیز بازی را ببازد، همچنان داور را و زمین چمن را و توپ را و استادیوم را و تماشاگر را و خود دروازه را مقصر خواهد دانست، اما کوتاه نخواهد آمد. آنوقت تجربه اسکاتلند را یادآوری می‌کنید؟ در این حوزه افغانستان چندین دهه از ایران جلوتر است. تازه به آنجا هم فخر می‌فروشند که درگیر قوم‌گرائی هستند و مثل ما متحد نیستند. آنوقت از اسکاتلند درس بگیرند؟ بابا ول کن اسدالله!

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

هر اتفاقی که در اسکاتلند بیفتد، برای همه ما ایرانیان اعم از فارس و تُرک و کُرد و بلوچ و عرب، هیچ درسی ندارد. نه تنها درس ندارد، بلکه بدآموزی هم دارد. این موضوع فقط مربوط به ما نیست، برای همه کشورهائی است که به نوعی مسئله قومیتی دارند.

من به چند نفر از دوستانم و از جمله به آقای علیرضا کیانی قول داده‌ام که بنویسم چرا در اروپا فرانسه را خیلی بیشتر از انگلیس دوست دارم. و معتقدم نسخه انگلیسی و حتی امریکائی تمدن غربی، بدآموزی‌های پنهان با ظاهری فریبنده دارد. اما نسخه فرانسوی تمدن غربی، فی‌الواقع نسخه کلاسیک این تمدن با تمام آثار مثبت و منفی آن است که همه ملتها نیز می‌توانند از آن بیاموزند. همین اتفاق هم در جهان افتاده و انگلیس و امریکا بهره اصلی آن را می‌برند و سر فرانسه تقریباً بی‌کلاه مانده است. این موضوع بماند برای آن مطلب مستقل. اما همین مسئله اسکاتلند و به طور کلی مسائل قومیتی، یکی از مواردی است که یادداشت کرده بودم بنویسم. و اینکه این مسئله در انگلیس با همه جهان فرق دارد. الان کمی از منظر زبان توضیح می‌دهم که مهمترین مؤلفه ملی در جهان امروز است.

تلویزیون RTS سوئیس همین چند روز پیش گزارشی از وضعیت آموزش زبان در سوئیس پخش می‌کرد. در بخش‌های آلمانی‌زبان که نزدیک مرز آلمان بود، با جوانانی مصاحبه می‌کرد که دیگر فرانسه بلد نبودند. به دشواری دو سه کلمه فرانسه حرف می‌زدند. مردم آن مناطق در رفراندومی رای داده بودند که دیگر یاد گرفتن فرانسه برای آنها ضرورت نداشته باشد. ترجیح می‌دادند که انگلیسی یاد بگیرند. یکی از اهالی همان منطقه می‌گفت انگلیسی جهانی‌تر است، و اگر فرانسه‌زبان‌های سوئیس هم آلمانی یاد نگیرند، ما ناراحت نمی‌شویم. بعد گزارشگر با چند دانش‌آموز فرانسه‌زبان در منطقه‌ای دیگر مصاحبه کرد. آنها هم بیشتر دوست داشتند انگلیسی یاد بگیرند. چند نفر از آنها می‌گفت که سه سال است آلمانی می‌خوانیم ولی خیلی آلمانی یاد نگرفتیم. اما انگلیسی ساده است و یک ساله بهتر از آن سه سال آلمانی، این زبان را  یاد گرفتیم.

در ادامه گزارش با چند کارشناس موافق و مخالف مصاحبه شد. یکی از آنها کلیپ آلوم دیوار پینک فلوید را روی لب‌تاپ خود گذاشته بود و خطاب به گزارشگر می‌گفت نباید به بچه‌ها اجباراً زبانی را یاد بدهیم که دوست ندارند. دیگری مخالف او بود و می‌گفت نباید اجازه دهیم بچه‌ها تنبل بار بیایند. و به بخش آلمانی‌زبانی اشاره کرد که دیگر مایل نیست فرانسه یاد بگیرد و گفت دانستن فرانسه شانس بزرگی است و فرانسه فرهنگی بسیار غنی دارد. همین کارشناس می‌گفت یاد نگرفتن زبان‌های همدیگر، به شکاف منجر می‌شود و برای آینده خوب نیست. می‌گفت ما قرنهاست که داوطلبانه متحد شده‌ایم و اگر زبان همدیگر را ندانیم، از هم دور می‌شویم.

این حال و روز زبان فرانسه در کشوری است که فرانسه یکی از زبان‌های بسیار مهم آن هم هست. این حال و روز زبانی است که تا همین صد و چند سال پیش کل اروپا و از جمله دربار بریتانیا و روسیه را زیر نگین خود داشت. اکنون زبان انگلیسی حیاط خلوت این زبان را نیز فتح کرده است. در بلژیک بسیاری از هلندی‌تبارها دیگر فرانسه یاد نمی‌گیرند و رفته رفته انگلیسی جایگزین فرانسه می‌شود.

در چنین اوضاع و احوالی، اگر اسکاتلند از انگلیس جدا شود، برای زبان و فرهنگ و تمدن انگلیسی مثلاً چه اتفاقی خواهد افتاد؟ اسکاتلند از قرنها پیش توسط زبان انگلیسی فتح شده و اساساً زبان‌های خود را هم از دست داده است. خیلی‌ها در جهان می‌دانند که درک لهجه اسکاتیش دشوار است، اما کمتر کسی می‌داند که این ملت اساساً انگلیسی‌زبان نبودند. زبان‌های اصلی خود مثل گیلیک را تقریباً از دست داده‌اند. تعداد کسانی که در اسکاتلند گیلیک می‌دانند، حدود چند ده هزار نفر بیشتر نیست. البته از این زبان حمایت و مواظبت می‌کنند که از بین نرود. همانطور که از آثار باستانی خود مراقبت می کنند. هر روز در بی‌بی‌سی اسکاتلند یک نفر گیتار دست می‌گیرد و چند تا آهنگ گیلیک هم می‌خواند، که مثلاً فرهنگ و زبان اسکاتلندی حفظ شود. اما این زبان هیچ نقشی در زندگی عادی مردم ندارد.

فرهنگ و زبان انگلیسی، کل جهان را فتح کرده است. حالا پنج میلیون اسکاتلندی از بریتانیا جدا بشوند، چه چیزی از انگلیس کم خواهد شد؟ آن هم اسکاتلندی‌هائی که یک روز می‌گویند می‌مانیم و اما مدام سر شما انگلیسها غُر می‌زنیم‌. و روز دیگر می‌گویند می‌رویم و پول نفت و گازمان را خودمان برمی‌داریم و البته می‌خواهیم پوند را هم حفظ بکنیم و مستقلاً وارد اتحادیه اروپا هم بشویم و خلاصه خدا و خرما و پوند و اروپا و استقلال و همه چیزهای خوب عالم و آدم را یکجا و در هم می‌طلبیم. تازه این در حالی است که در صورت جدائی کامل هم به لحاظ فرهنگی و زبانی هیچ اتفاق جدیدی نخواهد افتاد. پذیرفتن جدائی در چنین شرایطی برای طرف انگلیسی خیلی مدارا لازم دارد؟

آکسفورد و کمبریج که جای خود دارد، در دانشگاه‌های درجه چندم انگلیس هم بخش اعظم دانشجویان، خارجی و غیربریتانیائی است. دانشگاه مون‌پللیه در جنوب فرانسه، از معتبرترین و قدیمی‌ترین دانشگاه‌های جهان است. اما حداکثر چند درصد دانشجویان آن غیرفرانسوی است. این در حالی است که هزینه تحصیل در انگلیس بالاترین در جهان، و هزینه تحصیل در فرانسه تقریباً مجانی است. تمام این تفاوتها به خاطر جایگاه زبان انگلیسی است. اگر جدائی اسکاتلند به چنین جایگاهی یک درصد هم  صدمه بزند، ملکه بریتانیا هم وارد عمل می‌شود.

از جدائی اسکاتلند حتی در سطح اتحادیه اروپا هم استقبال نمی‌شود. کلی اما و اگر و پیش‌شرط برای آنها گذاشته‌اند که بلکه منصرف شوند. اما حقیقت این است که این جدائی، بخش‌های دیگر اروپا و از جمله خود فرانسه را هم دچار مسئله می‌کند. در جزیره کُرس فرانسه هم چنین مسئله‌ای وجود دارد. اما دست فرانسوی‌ها به اندازه انگلیس‌ها باز نیست، نه اینکه به اندازه آنها دمکرات و اهل مدارا نباشند. بدآموزی قضیه دقیقاً همینجاست.

فرانسه و انگلیس این دو رقیب دیرین، در مقام مقایسه چنین تفاوتی با هم دارند. به طریق اولی می‌توان پرسید آیا رابطه روس‌ها و اوکراینی‌ها در اوکراین، و یا رابطه فارس‌ها و  کُردها و تُرک‌ها و عرب‌ها در ایران و ترکیه هم مثل رابطه اسکاتلندی‌ها و انگلیسی‌هاست؟ اگر آذربایجان از ایران جدا شود، کمر زبان فارسی خواهد شکست. اگر در بریتانیا هم این اتفاق برای زبان انگلیسی می‌افتاد، آیا باز هم در آن صورت انگلیس‌ها در مقابل این تحول بزرگ از خود اینگونه خویشتن‌داری نشان می‌دادند؟

خلاصه کلام اینکه، اسکاتلند و انگلیس برای هیچ قومی در هیچ کشوری الگوی مناسبی نیست. نامناسب هم هست. نه جدائی احتمالی آنها لزوماً نشانه مدارای طرف انگلیسی است، و نه ادامه اتحادشان ریشه در تاریخ مشترک و فلان و بهمان دارد. به طور کلی رابطه اسکاتلند و انگلیس هیچ درسی برای ما ندارد.

اساساً دشوار بتوان از این انگلیس چیز دندان‌گیری یاد گرفت. در ایران چهار نفر انگلیس را خیلی خوب شناخته‌اند. شادروان کسروی که در پست قبلی به نظر ایشان اشاره کردم. مش قاسم غیاث‌آبادی که با نقطه نظرات متعالی ایشان نسل اندر نسل عجین هستیم....اما نفر چهارم مش محمد بالانجی است که هنوز نظراتش را ننوشه است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

یکی از بزرگترین اشکالات انگلیسی‌ها این است که درک روحیات و نوع دموکراسی و لیبرالیسم و میزان مدارای آنها برای مردم سایر نقاط دنیا، حقیقتاً کار بسیار دشواری است. من بهترین عبارتی که تا کنون در این خصوص خوانده‌ام، تعبیری است که شادروان کسروی در یکی از نوشته‌هایش می‌کند. گویا کسی از او ایراد گرفته بود که چرا شما اینگونه در خصوص زنان حرف می‌زنید، در همان انگلیس فلان است و بهمان است. او هم در جواب گفته بود : «این انگلیسها را ولش کن که در اروپا هم با بقیه فرق دارند».

ما را متهم می‌کنند که طرفدار تئوری توطئه هستیم و مدام می‌گوئیم کار کار انگلیسهاست. والله این انگلیسی که من شناختم، در هیچ تحلیلی نمی‌گنجد. تنها راه نجات توسل به مش‌قاسم غیات‌آبادی است.

کجائی قاسم! این انگلیسها دارن اسکاتلند را از انگلیس جدا می‌کنند و آنوقت تو داری فوتبال تماشا می‌کنی‌؟ چه چیزی توی سر این ملت خبیث است؟ ..... والله آقا دروغ چرا، تا جدائی آ آ آ ... اینها که مثل ما غیاث‌آبادی‌ها غیرت و ناموس ندارند....

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

حدود یک هفته دیگر تکلیف اسکاتلند مشخص می‌شود. اما ما ایرانیان هنوز تکلیفان با شیوه نگارش و تلفظ پایتخت اسکاتلند مشخص نیست. Edinburgh در انگلیسی ادینبورو خوانده می‌شود. در زبان عربی آن را ادنبرا می خوانند و می‌نویسند. در فرانسه چیزی شبیه اِدَنبوغ می‌گویند که خیلی به اصل نوشته نزدیک است و شاید از همان طریق ایرانیان با این نام آشنا شده‌اند. مثلاً شهر Middlesbrough هم کمابیش همین وضعیت را دارد. اما اغلب به واسطه فوتبال با نام این شهر آشنا شده‌ایم و به آن میدلزبورو می‌گوئیم.

در خصوص تلفظ صحیح نام پایتخت اسکاتلند، حتی بی‌بی‌سی و یورونیوز فارسی هم بلاتکلیف هستند. هر سه نگارش ادینبورو و ادنبرا و ادینبورگ را در سایت آنها دیده‌ام. در داخل ایران به نظرم بیشتر ادینبورگ نوشته می‌شود.

دختر بزرگ من نهال متولد همین شهر است. وقتی رفتم شناسنامه او را از کنسول‌گری ایران در لندن بگیریم، در شناسنامه کشور را انگلستان و شهر محل تولد را ادینبورگ نوشته بود. به نظرم غیرطبیعی نرسید. به هر حال در ایران به کل آن جزیزه انگلیس گفته می‌شود. اما بعد دیدم در اوراق مربوط به پاسپورت و در بخش انگلیسی، کشور را England و شهر را Edinburgh نوشته‌اند. در آنجا بود که معنای دقیق سایسته‌سالاری در وزارت فخیمه خارجه را بهتر متوجه شدم.

و اگر شما هنوز متوجه این معنا نشده‌اید و این یادداشت گذشته من را ندیده‌اید، در خاطره دوم تعریف کرده‌ام که برای شهرهائی چون لندن و پاریس، با چه مکانیزمی شایسته‌ترین‌ها را از میان شایستگان انتخاب می‌کنند. آگاهان می‌گویند این نوع شایسته‌سالاری تولستوی را هم در قبر لرزانده است. در ضمن پرخواننده‌ترین مطلب نهالستان تا کنون همین یادداشت بوده است.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

برای دوستانی که ملاحظه نکردند، این مطلب را دوباره به اشتراک می‌گذارم. پانزده سال پیش نوشتم و  در صفحه ورزش یکی از پرتیراژترین روزنامه‌های وقت منتشر شد. در آن پیشنهاد کردم که علی دائی ظرفیت فوق‌العاده خود را در آینده درگیر سرخابی و مغازه‌داری و نمایشگاه ماشین نکند. چنین کارهائی ار هر پولداری بر می‌آید. او کارهای بزرگی می‌تواند بکند که هم ثروتمند باقی بماند و هم به نفع فوتبال کشور باشد.

اکنون علی دائی حتی در جایگاه علی پروین هم نیست. حمید درخشان را جایگزین او کرده‌اند. به زبان فارسی قادر به توصیف درخشان نیستم. او "آدام ایچینه چئخادمالی" نیست. یعنی اگر شما به یک جمع محترمانه‌ای دعوت بشوید، مصلحت نیست که حمید درخشان را هم با خود ببرید. چون ممکن است دهانش را باز کند و حرفی بزند که آبرویتان را ببرد. این هم از آخر عاقبت علی دائی!

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

من یک پیشنهاد به دوستان جوانی دارم که در رشته‌های علوم انسانی درس می‌خوانند و دنبال موضوعی جذاب برای تحقیق می‌گردند. آمار بازدید این نوشته چند سال پیش من در نهالستان بالا رفت و به فکرم رسید. شاید هم دوستی دیده و به اشتراک گذاشته که سپاسگزارم.

مرحوم مهندس بازگان اوایل انقلاب می‌گفت که این قانون اساسی و ولایت فقیه، لباسی است که فقط برای قامت آیت‌الله خمینی دوخته شده و بعد از ایشان کاربردی نخواهد داشت. از آن حرف‌های بسیار حکیمانه مهندس بود که به موقع درک نشد. بعداً خود آقایان با سرعت برق و باد شرط مرجعیت را از رهبری حذف کردند.

اما واقعیت دیگری هم هست. آقایان (نه لزوماً خانم‌ها!) در همه لایه‌های مدیریتی بلافاصله مملکت را به قد و قواره خود دوختند. و بعد که به خیال خودشان قد کشیدند، قانون را هم متناسب با اندام مبارک تغییر دادند. در این نوشته چند نمونه از  دانشگاه‌های کشور و مجلس عصاره‌پرور آورده‌ام. در دانشگاه‌ها آقایانی که در رأس قرار داشتند، معمولاً فاقد تحصیلات درست و حسابی بودند. به همین جهت و برای ارتقاء قانونی تصویب کردند که کریمانه به داشتن پست مدیریتی بیشترین امتیاز را قائل می‌شد. تا گذشت و همه حضرات دکتر و مهندس و خلبان و سردار و سرلشگر و بعضاً دارای همه این عناوین شدند و حالا کار دیگری می‌کنند.

عصاره‌ها در مجلس قبلی، قانونی برای حداقل تحصیلات نمایندگی تصویب کردند که حتی در بریتانیا با سابقه چند صد ساله پارلمان هم چنین قانونی وجود ندارد. اساساً این قانون خنده‌دار است.

اگر کسی پیدا بشود و این مسائل را از اول انقلاب مطالعه کند، به نظرم سوژه بسیار جذابی است. هم حقیقت است هم طنز است و هم تلخ است و هم نشانه‌ها با خود دارد. ای جوانان بشتابید و از دست ندهید این سوژه را

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

داعش! تو چه نعمتی خدا را

نظام جمهوری اسلامی ایران تا پنجاه سال دیگر هم پابرجاست. پنجاه سال که چه عرض کنم، صدمین 22 بهمن را هم جشن خواهند گرفت. تحولات اخیر منطقه و جنگ فرقه‌ای، و ظهور قدرتهای بسیار افراطی مذهبی، شرایط را تمام و کمال عوض کرده است. اصلاً اجازه بدهید زمان ندهم و به یک خاطره متوسل بشوم.

یک هم‌دانشکده داشتم که علاقه عجیبی به کره و مربا و نان لواش تازه داشت. وقتی پای چنین سفره‌ای می‌نشست، باید یکی از این سه تمام می‌شد تا او دست از خوردن بکشد. تا وقتی که نان و کره و مربا همزمان موجود بود، او سیر نمی‌شد. آدم پرخوری نبود. اما ترکیب این سه، هوش از سر او می‌ربود.

وضع فعلی همسایه‌ها و شرایط دشوار منطقه، دل توی دل نظام نگذاشته است. یا باید اقتصاد ایران صدرصد فلج بشود که آقایان از خیر اداره زیمباوه خاورمیانه بگذرند. یا باید همه قدرت‌های خارجی تصمیم بگیرند که به ایران حمله کنند. و یا باید ایران کُلّهم در اثر بلایای طبیعی مثل خشکسالی و زلزله ویران و خالی از سکنه شود. و گرنه آقایان تکان نخواهند خورد.

سال 88 حسن نصرالله یکی از نفرت‌انگیزترین پارتیزان‌های منطقه‌ای در ایران بود. اصلاح‌طلبان هر چه زور زدند تا مردم سبز در روز قدس بگویند هم غزه و هم لبنان جانم فدای ایران، استقبال نشد که نشد. حتی یک گروه ده نفره هم این شعار را نداد. در این راهپیمائی پرچم زرد فرقه حسن نصرالله، نشانه طرفداران حکومت بود. آنها حسن خمینی را هم قبول نداشتند و شعار می‌دادند حسن نصرالله فرزند واقعی روح‌الله است. در آن ایام شایعه بسیار جدی در تهران مطرح بود که نیروهای حزب‌الله مشغول سرکوب مردم هستند. روسیه منفور مردم بود. روز بیست و دو بهمن آن سال، بلندگوهای رسمی نعره مرگ بر امریکا سر می‌دادند، اما مردم در کمال آرامش مرگ بر روسیه جواب می‌دادند.

سیر تحولات منطقه‌ای چنان سریع اتفاق افتاد که همه چیز تغییر یافت. اگر در تهران شایعه حضور نیروهای نصرالله به گوش می‌رسید، اکنون در سوریه حزب‌الله رسماً مشغول عملیات و شریک جرم یکی از آدم‌کش‌ترین رژیم‌های حال حاضر جهان است. اما بخش قابل توجهی از همان منتقدین و معترضین، اکنون حسن نصرالله را متحد طبیعی خود می‌دانند. دیگر حرفی از روسیه نمی‌زنند و رژیم اسد را هم با چند اما و اگر، حتی به مخالفان خوشنام آن هم ترجیح می‌دهند.

اگر همین الان در تهران امکان راهپیمائی میلیونی هم پیدا بشود، بعید است بسیاری از آن نیروها تضعیف حاکمیت را بپسندند. نظام موفق شده بقای خود را به سیاست خارجی کشور گره بزند، که دیگر مثل گذشته در قالب نبرد با اسرائیل تعریف نمی‌شود. این سیاست در قالب فتنه‌های منطقه‌ای است. به راحتی هم می‌توان با تکیه بر مذهب و عرب‌ستیزی پنهان، مردم ایران را از آنها ترساند. خیلی راحت‌تر هم می‌توان آتش آن را بر افروخت. هاشمی رفسنجانی سالها پیش در خطبه‌های نماز جمعه گفت که لبنان خاکریز اول ماست. آن موقع بحث اسرائیل بود. به هر حال اسرائبل مسئله مردم ایران نیست و مسئله نظام است. اما امروز خیلی از مخالفان نظام، موفقیت‌های سردارانی را در سوریه و عراق جشن می‌گیرند که دیروز جرثومه‌ای چون احمدی‌نژاد را به این کشور تحمیل کردند.

یادمان باشد که این نظام از همان ابتدا جنگ ایران و عراق را نعمت بزرگی ارزیابی کرد. نعمت بزرگی هم بود. تمام گروه‌های سیاسی را سر جای خود نشاند. در زندان‌ها به بهانه عملیات فرقه رجوی، فاجعه 67 را آفریدند و از هر چه اپوزوسیون بود راحت شدند. حالا چنین نعمتی در بیرون مرزهای ایران را از دست بدهند؟ جنگ مذهبی در کشوری ذاتاً فرقه‌گرا چون عراق، حتی اگر تمام هم بشود، شعله ور کردن آن برای استادان تخریب، کاری چون آب خوردن است.

چنان پررو شده‌اند که نه تنها از هشت سال ویرانی احمدینژاد خم به ابرو نمی‌آورند و اندکی هم خجالت نمی‌کشند، بلکه یک وزیر حزب‌الهی و کاملاً خودی چون فرجی‌دانا را هم تحمل نمی‌کنند. از هیچ جیزی نمی‌ترسند. دیگر کسی جلودار اینها نیست. باراک اوباما رئیس جمهور امریکا هم گفت که ایران مسئله ما نیست و افراط‌گرایان مسئله اصلی است. اصلاً شاید هم نظر کرده هستند.

آقایان خانم‌ها! خوشتان بیاید یا بدتان بیاید، نظام برنده بازی قدرت در منطقه است. اگر هم در این بازی ببازد، بخش مهمی از مردم ایران آن را باخت کشور خواهند دانست. حالا حالاها گفتمان‌های اعتراضی جدی شکل نخواهد گرفت. اگر طرفدار نظام هستید، خوشحال باشید. اگر مخالف و یا احیاناً دشمن نظام هستید، فکری به حال خود بکنید. احیاناً و خدای نکرده اگر دشمن ایران هستید، شرایطی بهتر از این گیرتان نخواهد آمد. یک نظام سر تا پا ناکارآمد، با یک مدیریت مخرب و حساب‌شده منطقه‌ای، تمامیت ارضی و موجودیت کشور را عملاً به بقای خود گره زده است. گره زدنی!

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

با سپاس از ماهرخ غلامحسین‌پور عزیز که این نوشته را قبلاً در ایران‌وایر منتشر کردند. در واقع نوشته‌های ایشان مشوق من برای نوشتن این مطلب بود.

در کاریکاتورهائی که شرق آسیا را با اروپا مقایسه می‌کند، زیاد دیده‌ایم که مثلاً وقتی یک فرانسوی از دیوار چین بازدید می‌کند، در حال لذت بردن است و حداکثر یکی دو تا هم عکس می‌گیرد. اما وقتی یک چینی و ژاپنی به اروپا می‌رود، بس که عکس می‌گیرد، اساساً اصل سفر یادش می‌رود. گویا قرار است بعداً فیلمش را ببیند.

میل به فیلم گرفتن میان ما ایرانیان خیلی فراتر از این حرفهاست. کاش اروپائی‌ها یک توجهی هم به ما نشان می‌دادند تا بلکه اندکی تعدیل شویم. در یک سفر خارجی از مراسم صبحانه‌خوری خودمان هم باید فیلم بگیریم. در هر عروسی و تولد دو نفر می‌رقصند و چهل نفر دوربین به دست‌اند. یک بار در کنسرت موسیقی بچه‌های زیر ده سال، مربی التماس می‌کرد که والدین گاهگاهی دوربین را کنار بگذارند تا دستهایشان آزاد شود و دستی هم برای این طفلان معصوم بزنند.

اما موضوع فقط این نیست. فیلم گرفتن از حوادث تلخ، به شهوتی شرم‌آور تبدیل شده است. آتش‌نشان کار اصلی‌اش را ول کرده و از صحنه فیلم می‌گیرد. سرنشینان یک اتومبیل سمند در آتش می‌سوزند و مردم بی‌تفاوت و دوربین به دست فیلم می‌گیرند. در چنین مواردی، حداقل یک کار از دست ما بر می‌آید که تردید ندارم بی‌تاثیر نخواهد بود.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

کلوخ

وقتی ویدیوی خانم خانم گوگوش منتشر شد و پا را در آب و یخ گذاشت و آخ و واویلا سر دارد و برد پیت را طی یک انگلیسی اندکی بهتر از من به این چلنج! دعوت کرد، باورم نشد که آدم باهوشی چون او مرتکب چنین صحنه‌ غم‌انگیزی شده باشد. فکر کردم حتماً کسی او را دست انداخته و طنزی تصویری ساخته است. اما متاسفانه در صفحه رسمی گوگوش هم این ویدیو نصب بود و همه چیز حقیقت داشت. فقط باید منتظر می‌ماندیم تا برد پیت مراسم ازدواجش در جنوب فرانسه را به تاخیر بیندازد و به دعوت ستاره پاپ ایران لبیک بگوید.

از برد پیت خبری نشد که نشد. در عوض کار گوگوش روی من خیلی تاثیر گذاشت. تصمیم گرفتم یک سطل آب و یخ روی سر خودم بریزم و سپس امیرالمؤمنین البغدادی، پرای‌مینیستر نوری‌مالکی، و فرست لیدی اسما اسد همسر دلبند پرزیدنت بشار اسد را هم به این چلنج دعوت کنم. و ترجیحاً از آن بانوی بلند بالای خاورمیانه درخواست نمایم که در کنار استخر خانواگی، با لباس شنای مناسبی که آخرین بار از لندن ابتیاع فرموده‌اند، مرتکب این فعل خداپسندانه بشوند. تا جهانیان بدانند ما مردم خاورمیانه چه دنیای رنگارنگی داریم، و عین خارجه خوشبخت هستیم. و اگر مشکل بیماران ای‌ال‌اس را با کمک بر و بچه‌هائی چون کارلا برونی و شکیرا و  مادونا حل کنیم، دیگر غمی نداریم و کار تمام است.

در همین حیص و بیص دکتر ناصر کرمی با یک طرح به غایت جهان سومی از راه رسید و طبق معمول آیه کم‌آبی سر داد. عیشمان را منغض کرد و رؤیای شیرین بازی با بزرگان و خردمندان و مصلحان منطقه را بهم زد. از طرح "کلوخ" صحبت به میان آورد، که نه آب دارد و نه یخ دارد و نه حتی می‌توان با آن جیغ و داد راه انداخت و دور هم بود و خوش گذراند.

از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان، این طرح خیلی به دلم چسبید. مشارکت گسترده در کمپین‌های جهانی که معمولاً از کشورهای بسیار ثروتمند شروع می‌شود، در اغلب موارد برای من دلچسب نیست. با عرض معذرت از مشارکت‌کنندگان ایرانی، بعضاً نوعی لوس‌بازی هم به نظرم می‌رسد. این نگرش احتمالاً ریشه در همان روحیه جهان سومی و روستائی من دارد. درست است که مسائل انسانی فقیر و غنی و مرز نمی‌شناسد، ولی دشوار بتوان سطل به دست با زاکربرگ و بیل گیتس و آن آنجلینای بی‌معرفت و آن برد پیت دعوت پشت‌گوش‌انداز، درد مشترکی را یافت و همنوا با آنها فریاد هم زد. آن هم در منطقه‌ای که هزا درد بی‌درمان دارد.

من با افتخار و به سه دلیل به کمپین کلوخ می‌پیوندم. و به اندازه توان و البته سبک خودم از دوستانم یاری می‌طلبم که این کمپین را بیشتر گسترش دهیم.

     1-            این کمپین از طرف کسی مطرح شده که نامی آشنا در عرصه محیط زیست ایران است. هر روز و در هر رسانه‌ای که بتواند در خصوص بحران شدید کم‌آبی هشدار می‌دهد. از دریاچه اورمیه تا هامون و کارون و زاینده‌رود دغدغه اوست. طی دهه‌های گذشته مدیریت بی‌کفایتی که منجر به خشک شدن دریاچه اورمیه شده، کارون را هم به همان حال روز انداخته است. بدیهی است که یک اهوازی بیشتر دغدغه کارون و من بیشتر دغدغه دریاچه اورمیه را داشته باشم، اما اینکه بگوئیم ما در اورمیه به حال خود گذاشته شده‌ایم و دیگران به فکر ما نیستد، درست نیست. همه هم‌میهنان به سهم خود حسرت دریاچه اورمیه را دارند.

     2-            مشکل کم‌آبی کاملاً جدی است. همه کارشناسان در خصوص آن اتفاق نظر دارند. صحبت از صد سال آینده نیست، که همان صد سال هم در سرنوشت یک ملت زمان کوتاهی است. صحبت از ده بیست سال آینده است.

     3-            اگر دولتی با اختیارات کامل و در حد دولت شادروان ویلی برانت صدراعظم نامدار آلمان فدرال هم در ایران سر کار بیاید، دیگر کاری از او ساخته نیست. وضعیت کم‌آبی به مثابه آن مثل معروف است که دیوانه‌ای سنگی را به چاه انداخت و چندین عاقل هم نتوانست آن را در بیاورد. همه مردم ایران باید یک دوره شدید ریاضت را از سر بگذرانند. در شهری مثل اورمیه بیشترین فشار را باید خود مردم تحمل کنند. دیگر نمی‌توان گفت هر کس دریاچه را خشکاند هم او نیز آب آن را تهیه کند. کار از کار گذشته است. این کارزار عزم ملی در حد آلمان بعد از جنگ لازم دارد.

در همین راستا می‌خواهم از چهار گوشه ایران بیست نفر از دوستانم را به نوشتن در این خصوص دعوت، و درخواست کنم که در یکی دو پاراگراف مطلبی کوتاه با مضمون مسئولیت شهروندان در قبال بحران کم‌آبی بنویسند. و اینکه نجات از این بحران، عزم ملی و ریاضیت و تحمل تک تک ایرانیان را می‌طلبد. و اگر این دوستان موافق باشند، مطلب را برای من بفرستند تا یکجا و در یادداشتی با عنوان "کلوخ" و به نام خودشان در نهالستان منتشر کنم و در فیس‌بوک به اشتراک بگذارم. به نظرم اگر این روش را دامه دهیم و از همه دوستان دعوت کنیم که مطلب مستقلی با عنوان "کلوخ" بنویسند، به فراگیر شدن این موضوع کمک فراوانی خواهد شد. احتمالاً دوستان فعال و علاقه‌مند زیادی را در این لیست فراموش کرده‌ام. به بزرگواری خود خواهند بخشید و امیدوارم در صورت علاقه و تمایل مشارکت کنند و مطلبی کوتاه  بنویسند و برای من بفرستند.

به عنوان کسی که به وبلاگ بیشتر وفادارم، برای دوستان وبلاگ‌نویس پیشنهاد می‌کنم فضای وبلاگ را هم در این خصوص فعال‌تر کنیم. گرچه شبکه‌های اجتماعی گستردگی و بُرد زیادی دارند، ولی اگر در وبلاگ‌هایمان بنویسیم و در فیس‌بوک به اشتراک بگذاریم، همزمان از مزیت هر دو محیط بهره خواهیم برد. ضمن اینکه مطلب در فضای وب ماندگارتر و قابل جستجوتر است.

نسترن نسرین‌دوست که به واسطه نوشته‌های سبزش با او در فیس بوک افتخار آشنائی پیدا کردم.

اکبر پاشائی و علیرضا قولونجلو که دریاچه اورمیه از اصلی‌ترین دغدغه‌های آنهاست.

موسی چول‌اؤغلو که خوب می‌داند اگر منطقه گونئی مشکل کم‌آبی نداشت، اکنون از پرجمعیت‌ترین مناطق آذربایجان بود.

شاهد علوی که طبیعت زیبا و متنوع کردستان را بسیار خوب می‌شناسد.

ونداد زمانی که همیشه از ییلاق‌ها و طبیعت مازندران با حسرت یاد می‌کند.

محمود فرجامی که چنان از نیشابور و باغ‌های انگور آن یاد می‌کند که تو گوئی از بالانج می‌نویسد.

روزبه امین که اصولاً اهل نوشتن از شهر و جامعه است و یادداشتی بیاد ماندنی از شهر خود اهواز دارد.

علیرضا کیانی که طبیعت دغدغه اوست و مازندران و سوادکوه را بعضاً در حد اورمیه و بالانج زیبا می‌بیند.

محمود براهوئی‌نژاد که از سرزمین نجیب بلوچستان و طبیعت آن برای ما می‌نویسد.

حمیدرضا خوشکردار که کرمانشاه را خیلی خوب می‌شناسد، اما کم می‌نویسد.

ناهید رحمدل که از جمله فعال‌ترین دوستان فیس‌بوکی من در حوزه محیط زیست است.

مازیار اخوت که چندین نوبت از زاینده‌رود و خشکی آن نوشته است.

وادی عبیات که از قصه‌های شیرین گذشته و در حال حاضر تلخ کارون برای ما می‌نویسد.

شهلا باورصاد که وقتی در خصوص زردکوه بختیاری می‌نویسد، خواننده حسرت دیدار این دیار را می‌کند.

لیلا سقزی، سعید نعیمی، حمید مهدی‌لو ، بابک طهماسبی، امیر حاج‌اسدی

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

محمدعلی جمال‌زاده نویسنده معروف در زمان حوادث مصیبت‌بار شرق ترکیه از همان مسیر عازم سوئیس بوده است. در جائی کودکی ارمنی را می‌بیند که از شدت گرسنگی در حال مرگ است. در خاطرات خود نوشته که اندکی از غذای توشه خودم را به او  دادم تا شاید زنده بماند. و بعد در کمال تعجب دیدم پدر همان کودک  لقمه را از دست فرزند خود قاپید و خورد. پدر وقتی تعجب جمال‌زاده را می‌بیند به او می‌گوید : این غدا برای او فایده‌ای ندارد! مگر نمی‌بینی در حال مرگ است؟

تصویر معصومانه و غریبانه کودک یزیدی که بعد از مرگ معلوم شد عزیز نام دارد، حقیقت عریان و غیرسینمائی جنگ و بدبختی و فلاکت را نشان می‌دهد. عزیز را تنها و سرگردان در کوهستان یافته‌اند. پدر و مادرش با سه فرزند دیگر مستاصل شده و او را زیر یک کپر رها کرده‌اند. صدها آواره دیگر از کنار او رد شده‌اند. ساعت‌ها زیر آفتاب مانده و قرنیه چشمانش خشک شده است. عزیز در بیمارستان گریه هم نمی‌کرده و حرف هم نمی‌زده و تنها و  ساکت بوده است.

حقیقت جنگ و آوارگی و فلاکت همین است. تایتانیک و سینما و آی لاو یو و من بمیرم و تو بمان و این حرف‌ها نیست. تصویر عزیز برای من به یک کابوس تبدیل شده و ولم نمی‌کند. آواره و سرگردان در بیابانی دست بچه‌هایم را گرفته‌ام و فرار می‌کنم و در نهایت طاقت از دست می‌دهم و کپر و ....

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

اردوغان! نابغه یا دیکتاتور؟

سخنرانی رجب طیب اردوعان را در کنگره حزب عدالت و توسعه که به منجر به جانشینی احمد داوداغلو شد، کامل گوش کردم. هیچ نکته جدیدی در حرفهای او نبود. یکسره و بی‌امان حرف می‌زد و برای خود تبلیغ می‌کرد. حرف‌ها و آمارهای او حتی برای شنونده غیرترکیه‌ای هم تکراری به نظر می‌رسید. به نظرم برای تحمل و حوصله مستمعین چندان احترامی قائل نبود. سالن کنگره گرم و پر از جمعیت بود. همه بادبزنی در دست داشتند و از گرمای سالن کلافه به نظر می‌رسیدند. ولی اردوغان ول‌کن میکروفن نبود. گاه پشت تریبون قرار می‌گرفت و گاه میکروفون در دست راه می‌رفت و یک‌ریز حرف می‌زد. در ردیف اول احمد داوداوغلو و همسرش نشسته بودند. همسر داوداوغلو تعمداً بادبزن را طوری می‌چرخاند که بیشتر دبیرکل بعدی حزب از آن نصیب ببرد. به هر حال موقعیت رسمی شوهرش اجازه نمی‌داد که بادبزنی دست بگیرد و به زبان بی‌زبانی به بنیان‌گذار و رئیس حزب بگوید ول کن بابا اسدالله!! مُردیم از گرما و اینها را همه می‌دانیم برو سر اصل مطلب.

اما یک نکته هم از مجموع این سخنان و تغییرات اخیر برداشت کردم. به نظرم در ترکیه یک انتقال قدرت نرم و بی‌سر و صدا در حال انجام است. در خیلی از رسانه‌های پربیننده فارسی از مدل پوتین مدودیف برای تغییرات اخیر ترکیه نام برده میشود که کاملاً خطاست. ممکن است اردوغان، پوتین باشد، اما داوداوغلو شخصیتی صاحب‌نظر و بسیار موجه است. می‌گفتند یکی از باهوش‌ترین وزرای خارجه اروپاست. موقعیت آکادمیک بسیار بالائی دارد. با کسی چون عبدالله گُل هم قابل مقایسه نیست. بهار امسال کتاب "عمق استراتژیک" او به چاپ هشتاد و دوم رسیده بود. تشبیه چنین آدمی با چنین موقعیتی به مدودیف، ابداً درست نیست. مدودیف جوانی بود که پوتین در سن‌پترزبورگ او را کشف کرد تا چهار سال مواظب صندلی ریاست‌جمهوری باشد.

این نکته هم که می‌گویند داوداغلو در عرصه سیاست خارجی، سیاست مشکل صفر با همسایه ها را دنبال می‌کرد، و در این سیاست شکست خورد، و اکنون با همه همسایه‌ها مشکل دارد، خطای بزرگ دیگری است. کدام همسایه؟ بیشترین همسایگی ترکیه، با سوریه و عراق است. در سوریه دولتی حاکم نیست. در هر گوشه کشور، باندی مشغول کشتار مخالفان خود است. دولت بشار اسد جز با روسیه و ایران و حزب‌الله و کره شمالی و چند کشور معدود دیگر، با کدام کشور و همسایه رابطه دارد که با ترکیه رابطه داشته باشد؟ فرانسه حتی تا مرحله اعلام جنگ با سوریه هم پیش رفت. این حکومت اساساً نامشروع، حتی از اتحادیه عرب هم اخراج شده است. همسایه دیگر ترکیه، عراق است که اساساً کشور نیست. فعلاً یک خلیفه و دو رئیس‌دولت دارد که در چهار اقلیم هم نمی‌گنجند. فی‌الواقع همسایه اصلی ترکیه در عراق، کردستان عراق است که با آن روابط خوب و متعادلی دارد. در شمال کشور هم روسیه و اوکراین مرز دریائی دارند که اکنون رابطه پرتنش این دو کشور به معضلی جهانی تبدیل شده است. جمهوری آذربایجان و ارمنستان دیگر همسایگان ترکیه هستند که همچنان روابط خوبی با آنها دارد. البته رابطه ترکیه با ایران به گرمی گذشته نیست. تفکر هشت‌ساله احمدی‌نژادی، تقریباً همسایهای با رابطه خوب برای ایران نگذاشت. ولی همچنان رابطه ایران و ترکیه از همه همسایه‌های ایران بهتر است.

به نظر می‌رسد که اردوغان با هوش و فراست بالا، و ضعف مفرط رقبا، پیام معترضان را گرفته و به نرمی در حال انتقال قدرت به یک چهره موجه و موفق و خوشنام و دانشگاهی و همسو با سیاست‌های کلان خود است. بی‌آنکه اندکی در مقابل احزاب مخالف کوتاه بیاید. اگر برداشت من درست باشد، نبوغ او حقیقتاً ستودنی است. منتقدین می‌گویند چون مطابق قوانین نمی‌توانست نخست‌وزیری را ادامه دهد، می‌خواهد قانون اساسی را تغییر داده و رئیس‌جمهور قدرقدرتی باشد. شاید هم اینطور است. ولی باید در نظر داشت که ادامه دبیرکلی اردوغان با مقررات حزب خود او مغایرت داشت. تغییر مقررات حزب عدالت و توسعه به مراتب آسان‌تر از تغییر قانون اساسی برای افزایش اختیارات رئیس‌جمهور است.

شایان ذکر است که متاسفانه در رسانه‌های عمده فارسی زبان گزارش‌های درجه یکی از تحولات ترکیه منتشر نمی‌شود. خیلی از آنها حتی جهت‌دار است. دلایلش را قبلاً نوشته‌ام و برای دوستانی که ملاحظه نکرده‌اند، مجدداً اینجا می‌گذارم.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

محمدجواد ظریف وزیر امور خارجه در پاسخ به خبرنگار بی‌بی‌سی گفته : «ما فقط يه نيروى مسلح داريم كه اونم نيروى مسلح ايرانه ، بقيه هر كى باشن تروريستن»

این سخن وزیر خارجه رسماً خلاف است. و حتی می‌تواند خدای نکرده توهین‌آمیز هم باشد. ایران تنها کشور جهان است که دو تا ارتش و دو تا نیروی مسلح رسمی دارد. دو تا نیروی هوائی و دو تا نیروی زمینی و دو تا نیروی دریائی دارد. حساب و کتاب آنها هم کُلّهم جداست. همه جهان هم این را می‌داند.

فرض کنیم که وزیر خارجه همه آنها را در هم حساب کرده است. این سخن ایشان در خصوص لبنان هم صادق است؟ لبنان تنها کشور جهان است که یک حزب مسلح دارد. طوری که آن حزب مسلح از ارتش لبنان نیز قوی‌تر است. البته وزیر خارجه هرگز سخنی نمی‌گوید که خدای نکرده رشادتهای براداران این حزب مسلح را نامشروع جلوه دهد. قطعاً و حتماً ارتش لبنان تروریست است.

یک کشور دیگری هم در همسایگی آن حزب مسلح وجود دارد که آن هم یک ارتش دارد و یک رئیس‌جمهور دارد و کلی خرج و مخارج دارد و این قصه البته که سر دراز دارد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در خدمت و خیانت به وطن

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

وقتی اسم افغانستان را می‌شنویم، بلافاصله یاد جنگ و بدبختی می‌افتیم. در چنین شرایطی گفتن از تجربه‌های مثبت و گرانبار این کشور، کمی عجیب به نظر خواهد رسید. افغان‌ها حدود صد سال پیش کشوری را بنیان گذاشتند که به مراتب بهتر از ایران و ترکیه تنوع زبانی و فرهنگی را پوشش می‌داد. افغانستان رسماً کشوری دو زبانه است. سایر زبان‌ها نیز در مناطق خود رسمیت دارند. طی چند صد سال گذشته، زور سیاسی پشتون‌ها همواره بیش از تاجیکها بوده، اما جالب اینجاست که رسمی شدن زبان پشتون تقریباً هیچ خدشه‌ای به موقعیت زبان فارسی نزده است. فارسی همچنان فراگیرترین زبان در میان همه اقوام افغانستان است. حتی در کابل هم که حدود سی‌درصد جمعیت آن پشتون است، فقط چند مدرسه پشتون‌زبان وجود دارد. اغلب مردم دوست دارند که بچه‌های خود را به مدارس فارسی‌زبان بفرستند. همه و از جمله پشتون‌ها، فارسی را به خوبی می‌دانند. اما به ندرت غیرپشتونی، زبان پشتون می‌داند. در افغانستان آزادی زبان، باعث شده که هر زبانی وزن واقعی خود را پیدا کند. قدرت و نفوذ زبان فارسی به مراتب بالاتر از پشتون است. این موضوع بعضاً لج پشتونها را در می‌آورد، اما حرفی نمی‌توانند بزنند. کسی زبان پشتون را به حاشیه نرانده و تحت فشار نگذاشته است. بگذریم که خود پشتون‌ها از طرف سایرین متهم هستند.

در تاریخ افغانستان رابطه پشتون‌ها و تاجیک‌ها خیلی به رابطه تُرک‌ها و فارس‌ها در ایران شباهت دارد. هر دو قوم در هر دو کشور، مذهب مشترک و زبان متفاوت دارند. فارسی نیز در هر دو کشور زبان رسمی حکومت‌های عمدتاً پشتون و تُرک بوده است. اما روشنفکران پشتون در عصر جدید هم زبان خود را رسمی کردند و هم یکپارچگی کشور حفظ شد و هم زبان فارسی جایگاه درخور توجه و شایسته خود را حفظ کرد. مبارک تجربه‌ای است. و واقعاً ارزش بررسی بیشتر دارد. به اندازه سهم و توان خودم حوادث افغانستان را دنبال می‌کنم و به دنبال جواب این سؤال هستم که چرا از میان تُرک‌های ایران کسروی، و از میان پشتون‌ها، محمود طرزی ظهور کرد؟. چرا مذهب کاملاً نقش متفاوتی در وحدت قومی میان دو جامعه برادر داشته است؟

در ضمن گذشته افغانستان اینگونه بحران‌زده نبود. از بد حادثه این کشور مرز طولانی با یکی از مسئله‌دارترین کشورهای جهان دارد که اصلاً معلوم نیست حرف حسابش چیست. پاکستان حتی یک کشور استعماری هم نیست. اساساً مشخصه‌ای برای کشور بودن ندارد. فی‌الواقع یک کشور اشتباهی است. فقط یک ارتش و یک استخبارات مخوف و بسیار کثیف و ضدبشری دارد که امنیت افغانستان عزیز را گروگان سیاست‌های منطقه‌ای خود ساخته است. چپ مترقی افغانستان هم با دخالت مصیب‌بار همین استخبارات، و بعد هجوم مصیبت‌بارتر ارتش سرخ، نتوانست کاری از پیش ببرد. مرد شایسته و میهن‌دوستی چون دکتر نجیب‌الله قربانی شد. و افغانستان با طالبان و گلبدین حکمتیار از یک طرف، و شیران بی‌یال و کوپال و پرمدعا و پرشمار دره پنج‌شیر از طرف دیگر تنها ماند.

اگر این نوشته من را ملاحظه نکردید، چند ویژگی از هویت ملی و زبانی پاکستان نوشتم که نشان می‌دهد این کشور از پایه اشتباهی متولد شده است. پاکستان نه زبان دارد نه هویت ملی دارد، اساساً هیچ نشانه ای از یک کشور ندارد. اما تا دلت بخواهد افراطی دیگرستیز دارد.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در حالی که قریب به اتفاق بزرگان ادب فارسی، نیمایوشیج را جریان‌سازترین شاعر بعد از مشروطه می‌دانند، بار دیگر مجلس شورای اسلامی در اقدامی کاملاً یکجانبه و جهت‌دار، قانونی را تصویب کرد که به موجب آن تمام آحاد ملت ایران موظف هستند شادروان میرزاده عشقی را موثرین و تاثیر‌گذارترین و جریان‌سازترین شاعر فارسی‌زبان بدانند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

بزرگترین دغدغه رهبران فعلی عراق، حفظ یکپارچگی کشور است. هم با کُردها و هم با سنی‌ها سر این موضوع شدیداً درگیر هستند. فعلاً نوری مالکی فرقه‌گرا را قربانی کرده‌اند، تا بلکه دولتی فراگیر تشکیل دهند و راهی برای نجات کشور بیابند. کُردها و سنی‌ها را متهم می‌کنند که تحت تاثیر سیاست خارجی هستند.

اما اکثریت قریب به اتفاق همین رهبران، مطابق عرف و استانداردها و روابط بین‌الملل، در زمان جنگ ایران و عراق، رسماً به کشور خود خیانت می‌کردند. و در جبهه ایران با ارتش عراق می‌جنگیدند. گویا هادی العامری وزیر راه ترابری نوری مالکی، یار اصلی مهمترین مقام نظامی ایران در زمان جنگ بوده است.

می‌دانیم که بعد از فتح خرمشهر، موضوع دیگر تنبیه متجاوز نبود. قرار بود راه قدس از کربلا بگذرد. ایران به وضوع قصد تغییر رژیم در عراق را داشت. عراق هم کشور مستقلی بود. اواخر جنگ مناطق حساسی از عراق به اشغال ایران در آمده بود. علی‌الاصول، و از موضع یک عراقی میهن‌دوست، باید استقلال و تمامیت ارضی کشور فراتر از نوع رژیم حاکم تلقی می‌شد.

از طرف ایران فرقه مسعود رجوی هم این کار را کرد. اما اکثریت ایرانیان، و حتی آنهائی که دشمن خونی جمهوری اسلامی هستند، ممکن است صدام حسین را ببخشند، خیانت مسعود رجوی را هرگز نخواهند بخشید.

رهبران عراقی از مردم خود رای می‌گیرند، و لابد سوابق جنگی خودشان را هم جزو افتخارات می‌آورند، و در نهایت کابینه خود را هم در تهران سرهم‌بندی می‌کنند. اما مسعود رجوی نه به خاطر افکارش، دقیقاً به خاطر خیانتش در زمان جنگ، بعید است حتی در روستای زادگاه خود هم رای بیاورد.

چه فرق اساسی میان ایران و عراق وجود دارد؟

اگر یک میکروفون بردارید، و در همین تهران از هزار نفر به طور تصادفی این سؤال را بکنید، به ظن قوی، هر هزار نفر به شما این جواب حیّ و حاضر را مثل بلبل تکرار خواهند داد : «عراق کشوری ساختگی است. اما ایران کشوری تاریخی است و روح و فرهنگ ایرانی هرگز خیانت به وطن را بر نمی‌تابد»

اگر بر حسب تصادف، به منطقه گیشا آمدید و به عنوان هزار و یکمین نفر گذرتان به من خورد، به شما عرض خواهم کرد که چنین جواب فراگیری، نهایت ساده‌سازی مسئله است. اتفاقاً و در شرایط کنونی، چنین اطمینانی از روح و فرهنگ ایرانی، یک ادعای ایران بر باد ده هم هست. بعد خواهید گفت که : «چقدر از خودراضی تشریف دارید و اسنوب‌بازی در می‌آورید. یعنی فقط تو یکی این مسئله را می‌دانی؟» به شما عرض خواهم کرد که خیلی‌ها می‌دانند، اما به زبان نمی‌آورند. بعد خواهش خواهم کرد که یک روز دیگر هم صبر کنید، تا مطلب آخر را در همین خصوص از سرزمین محبوبم افغانستان بنویسم، آنگاه شما را دعوت کنم که قدم رنجه فرموده و مطلب "در خدمت و خیانت به وطن" من را ملاحظه بفرمائید. آنجا این مسئله را باز کرده‌ام. هیچ بعید نیست که بعد از خواندن آن، شما هم تصدیق بفرمائید که موضوع به این سادگی نیست. اگر لازم باشد، ایرانی هم همان کار عراقی را خواهد کرد. پس باید حسابی مراقب بود و از هرگونه ساده‌سازی پرهیز کرد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

متاسفانه ادبیات فعالان آذربایجانی علیه گروه‌ها و احزاب کُرد، و حتی مردم کُرد، معمولاً نامهربانانه است. خیلی وقت‌ها نگرش آنها به کُرد و کُردستان با حجت‌الاسلام ملاحسنی فرق چندانی ندارد. موضوع برعکس هم هست. کم نیستند جریان‌هائی که تُرک‌ها را در شهر و روستاهای آباء و اجدادی خودشان زیادی می‌دانند. تشخیص‌شان این است که از مغولستان آمده‌اند و جای دیگران را تنگ کرده‌اند. و مصلحت را اینگونه تشخیص می‌دهند که مرجوع شوند. و مشکل اصلی‌شان هم این است که مغولستان برای این همه جمعیت جا ندارد.

این نوع نگرش‌ها همه را خواسته یا ناخواسته متاثر می‌کند. دست به عصا می شویم و صراحت لهجه را از دست می‌دهیم. دو کلمه حرف حساب نمی‌توانیم بزنیم. حرفهای ناگفته مدام روی هم انباشته می‌شود. هیچ گفتگوی انتقادی و سازنده شکل نمی‌گیرد.

تا آنجا که من می‌دانم و دنبال کرده‌ام، عملکرد حزب دمکرات کردستان، در اوایل جنگ ایران و عراق، و در غرب آذربایجان، و به طور ویژه در شهر اورمیه و روستاهای اطراف آن، بی‌طرفانه و درست و حسابی تا کنون نقد نشده است. دکتر قاسملو بدترین تصمیمات را در بدترین شرایط و در بدترین زمان ممکن گرفت. و منجر به فاجعه و ناامنی و بیاعتمادی گسترده‌ای شد که عواقب آن همچنان ادامه دارد. در اوج جنگ، که ایران مورد تجاوز قرار گرفته بود، شهر و روستاهای ما عملاً هیچ امنیتی نداشت. همینقدر برای شما عرض بکنم که در شهری مثل اورمیه، آدمی مثل حجت‌الاسلام ملاحسنی، از برکت آن سیاست‌ها و جنگهای چریکی، هنوز و تا حدودی محبوبیت دارد.

حسنی یکی از فرقه‌گراترین اشخاصی است که می‌توان تصور کرد. حتی با استانداردهای همین حکومت هم او شایسته مردم اورمیه نبود. قبل از انقلاب که پیش‌نماز روستای خود بود، عملاً مردم روستا به دو گروه تقسیم شده بودند. دعواها و درگیری‌های فیزیکی این روستا زبانزد خاص و عام در آن منطقه بود. هر شب خبر می‌رسید که باغ سیب فلانی را کُلّهم بریده‌اند. او در روستای چندخانواری و تمام‌شیعه خود قادر به مصالحه نبود و شاید یک طرف ماجرا هم بود. بعد از انقلاب در شهر و منطقه‌ای تکیه بر قدرت تقریباً مطلقه زد، که چندین دین و مذهب و قوم داشت. و تا توانست تخم نفرت کاشت. و همه اینها ناشی از همان حوادث اوایل انقلاب بود. وگرنه حسنی هیچ محبوبیتی میان نیروهای انقلابی نداشت. بعضاً حتی قادر نبود نفرت عمیق خود از کُردها و به طور کلی سُنّی‌ها را دست‌کم در ظاهر پنهان کند.

یک کشور خارجی تا بن دندان مسلح به ایران تجاوز کرده بود. و در همان ایام گردنه قوشچی در سر راه اورمیه و تبریز شب‌ها امنیت نداشت. تامین جاده کارساز نبود. حتی بعضی روزها نیز جاده‌های مهم امنیت نداشت. لشکر شصت و چهار اورمیه وسط شهر مورد محاصره قرار گرفته بود. چنین عملیاتی در شرایطی که کشور در جنگ به سر می‌برد، چه نام دارد؟ ایران که جای خود دارد، با استانداردهای فرانسوی هم دشوار بتوان از کنار این پدیده و مسببین آن بی‌تفاوت گذشت. اما تا این لحظه، حمیدرضا جلائی‌پور فرماندار وقت مهاباد، بیش از رهبران حزب دمکرات در خصوص حوادث آن سالها سؤال‌پیچ شده است. چرا؟ چرا تلویزیونهای پرتعداد فارسی‌زبان، به طور گسترده وارد این مقوله نمی‌شوند و رهبران حزب دمکرات را به چالش نمی‌کشند؟

جواب را همه در ضمیر ناخودآگاه خود می‌دانیم، اما به زبان نمی‌آوریم. من به سهم خودم سعی کرده‌ام "در خدمت و خیانت به وطن" همین جواب را به زبان بیاورم و بررسی کنم.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

هر جامعه و هر قومی و هر عشیره‌ای و هر قبیله‌ای و هر ملتی که در هر کشوری مشکل داشته باشد، یک موضوع در خصوص آنها همواره صادق است. آنها اقلیتی هستند که تحت فشار اکثریت احساس خطر می‌کنند. اگر اقلیت هم نباشند، دست‌کم فرهنگ اقلیت به آنها القاء شده است. داشتن فرهنگ اقلیت قومی و مذهبی، عوارض منفی زیادی دارد. اما بطور مستقیم یا غیرمستقیم، کمک شایان توجهی نیز به احقاق حقوق از دست رفته خواهد کرد.

"در خدمت و خیانت به وطن"، استدلال کرده‌ام که آذربایجان و به طور کلی تُرک‌های ایران، احتمالاً تنها مردمی در جهان هستند که در درون کشور خودشان، نه فرهنگ اقلیت دارند و نه فرهنگ اکثریت. آذربایجانی‌ها در چهارچوب ایران نه تنها غریبه محسوب نمی‌شوند، بلکه از نظر سایر هموطنان، آذربایجان حتی سر ایران است. این سخن را هر کدام از ما ده‌ها بار شنیده‌ایم. تعارف هم نیست و اغلب  صادقانه و از صمیم قلب بیان می‌شود. اما همین سر ایران، زبانش بریده است. این سر، رسماً بی‌زبان است. فی‌الواقع و آنطور که می‌فرمایند، پانصد ششصد سال پیش زبانش را از دست داده است. آنچه اکنون با آن سخن می‌گوید تُرکی است، که زبانی انیرانی و وارداتی و متعلق به اغیار است. حتی در منابع بسیار رسمی هم کمابیش همین نظر حاکم است.

کجای جهان نظیری برای این پدیده می‌توان یافت؟ من هر چه در توان دارم راجع به شکاف‌های قومی و مذهبی در جهان خوانده‌ام و از اهل‌فن پرسیده‌ام و همچنان می‌خوانم و می‌پرسم. دشوار بتوان نظیری برای آن یافت. اصلاً بعید نیست که آذربایجان پدیده منحصر به فردی در جهان باشد. آیا این وضع ادامه خواهد یافت؟

از همین منظر، بزرگترین چالش آینده، تعریفی از ایران خواهد بود که واقعاً برای همه ایرانیان باشد. اینکه منتظر باشیم تا شرایط دموکراتیکی پیش آید، ابداً استدلال درستی نیست. شاید شرایط فعلی تنها فرصتی باشد که در آن گفتگوهای سازنده شکل بگیرد.

به راستی چرا ایران شرایطی چون افغانستان ندارد؟ و چرا تُرک‌های ایران به اندازه پشتونهای افغانستان در حفاظت از زبان و فرهنگ آباء و اجدادی خود موفق نبوده‌اند؟ اینها سؤالاتی است که خود باید با آن درگیر شویم. و جوابی برای آنها بیابیم تا در آینده چراغ راهمان باشد. هر کس نیز به سهم و سعی و توان خود باید تلاش کند. هیچ بعید نیست که شرایط ما در جهان کاملاً بی‌نظیر باشد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

این "به جهنم" آقای روحانی حسابی برای من مسئله شده است. اشخاص بسیار محترم و منصف در نقد این عبارت و این ادبیات مطلب نوشتند. در چنین شرایطی آدم اعتماد به نفس خودش را از دست می‌دهد که سؤال کند مگر روحانی حرف زشتی زده است؟ بالاخره این کلمات را ساخته‌اند که جائی به کار برده شود.  چه جائی مناسب‌تر از این مخاطبان روحانی؟

اگر اندکی حساب و کتاب در این کشور بود، اکنون باید اعوان و انصار دولت‌های نهم و دهم پشت میله‌های زندان بودند. نه اینکه راست راست راه می‌رفتند و طلبکار هم می‌شدند. آن عصاره نمونه که در مجلس با صدای "رسائی" مدام فریاد می‌زند من دلواپسم!! توهین به "ادب" خواهد بود که در مقابل چنین معجونی با کمال ادب حرف زده شود. باید به او گفت : «آخه چه مرگته؟ به درک که دلواپسی! به جهنم که دلواپسی! دلواپسیت بخوره توی سر خودت و آن هاله‌دار محبوبت که کشور را به این حال و روز انداختید»

می‌گویند سُمبه آن طرفی‌ها پرزور است و اگر اندکی بی‌ادبی ببینند، چشم‌ها را بیشتر می‌بندند و چاک دهان باز می‌کنند و وضع از این هم بدتر می‌شود. خوب بهتر! حتی جواب ظاهراً مؤدبانه هم از چنین آدم‌هائی توهین به "ادب" است. هر چه دریده‌تر و گستاخ‌تر سخن بگویند، احترام ادب بیشتر محفوظ است. مگر در عمل سر سوزن به اخلاق و ادب پایبند بودند که در حرف باشند؟ تازه! بی‌ادبی بیشتر آنها کاربرد هم دارد. شاید کسانی از لایه‌های پائین خودشان به لقمان حکیم اقتدا کردند و ادب یاد گرفتند.

چند صد سالی است که مرکز کره زمین غرب اروپاست. همین چند روز پیش، یورونیوز از قول ژان کلود یونکر گفت که اگر عقل سلیمی در کار باشد، من به ریاست کمسیون اروپا خواهم رسید. منظور او به طور ویژه دیوید کامرون نخست‌وزیر بریتانیا بود. گویا در مخالفت با انتساب او، عقلش پاره‌سنگ برمی‌داشته است. کسی به این سیاستمدار لوکزامبورگی ایراد نگرفت که ادبیات تندی دارد. در نهایت هم انتخاب شد. و اتفاقاً از اولین مقاماتی هم که با او دیدار کرد، نخست‌وزیر انگلیس بود.

مگر روحانی چی گفته؟ اصلاً در این مملکت چه خبر است؟ قبلاً همه گاندی بودند. اکنون هم که یک مقام بسیار عالی‌رتبه و کاملاً خودی، از دست ویرانگران اقتصاد و اخلاق کشور، عاصی شده و یک "به جهنم" نثار آنها کرده، همه مادر ترزا شده‌اند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

متاسفانه بسیاری از ما به کارائی نهادهای دولتی اعتماد نداریم. دو سال پیش و در زلزله آذربایجان، بالاخره دوستی را پیدا کردم که مستقیماً در کار کمک‌رسانی بود. با جمعی دیگر که همدیگر را می‌شناختیم، از طریق او  اقدام کردیم.

در این یادداشت دیاکو علوی می‌گوید که با همکاری هلال احمر، نهادی را راه انداخته‌اند که برای قربانیان بی‌گناه داعش کمک جمع آوری می‌کند. برای کسانی که می‌خواهند کمک کنند، و شخصاً راهکاری سراغ ندارند، بسیار عالی است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در جریان حملات اخیر اسرائیل به مناطق مسکونی، مطلبی از یک وبلاگ‌نویس اهل غزه منتشر شد که مربوط به خانه بود. این نوشته خیلی روی من تاثیر گذاشت.. مضمون آن چنین بود که وقتی اسرائیل چند دقیقه قبل از حمله، اس‌ام‌اس می‌زند که خانه را ترک کنید، چگون خانه‌ای را که کلی با آن خاطره داریم ترک کنیم؟ و اساساً چه چیزی با خود ببریم؟ مگر می‌شود خانه را در حالی ترک کرد که می‌دانیم دقایقی دیگر منهدم خواهد شد؟

خانه برای من حقیقتاً مکان مقدسی است. در خانه ماندن را همیشه دوست داشتم. وقتی خیلی جوان بودم، یک بار عمه مرحوم با طعنه به من گفت : «از این اتاق بیا بیرون که مردم بفهمند داداش ما هم یک دختر دارد!! آخرسر می‌ترشی ها!» خلاصه چنین علاقه دیرینه ای به خانه دارم.

حتماً روزبه امین هم دلبسته خانه است که چنین خواندنی در وصف خانه نوشته است. من که خیلی لذت بردم. قبلاً هم مطلبی با عنوان "خانه‌ای که شهر ندارد" نوشته بود. فقط عنوان زیبای این مطلب، خود یک حدیث مفصل از توصیف خانه در تهران بود.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

24/05/93 سال بابا

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

محمود براهویی‌نژاد، روزنامه‌نگار فعال کشورمان که هر روز در صفحه فیس‌بوک خود نوشته‌های شیرینی  از شرق میهن و زاهدان برای ما می‌نویسد، مطلبی در خصوص وبلاگها نوشته بود که به عنوان یک ولاگ‌نویس، با علاقه شروع به خواندن آن کردم. اما وقتی به انتها رسیدم، هم خیلی خوشحال، و هم خیلی شرمنده شدم. محمود عزیز تا کنون سردبیر نشریات زیادی بوده و در حال حاضر نیز سردبیر هفته‌نامه فرهنگی ورزشی تلکی در بلوچستان است.

نوشته محمود را با سپاس فراوان از او تقدیم شما می‌کنم :

بسیاری از وبلاگها در فضای مجازی منشا اثر بوده اند. مانند "درسنامه" که در ایران منشا تحولی در آموزش اینترنتی رایگان است، وبلاگ "ابوسفیان" در بنگلادش که صدایی علیه بی عدالتی را شعار خود کرده و پیگیر قتل دو روزنامه نگار بود و دهها وبلاگ دیگر که به اعتبار صاحبانشان در فضای مجازی به خوبی درخشیده اند.

برای خیلی از افراد نیز نوشتن روزانه هایشان در وبلاگ حس خوبی دارد چون می توانند حرفهایشان را با دیگران در میان بگذارند. برخی از این وبلاگها نیز بخاطر قلم زیبا و توانای نویسندگانشان معروف می شوند و جایگاه پیدا می کنند. اما مهمتر از داشتن حس خوب برای نوشتن، این است که یک وبلاگ چقدر مخاطب دارد و آنها چه حسی از خواندن مطالبش دارند.

این وبلاگها و سهولت نوشتن در آنها و کپی کردن مطالب دیگران و بزرگ کردن سوژه ای برای کسب شهرتی اندک و ناپایدار نیست که به وبلاگها ارزش و اعتبار می بخشد. بلکه نوشتن و قلم زدن انسانهای فرهیخته و اندیشمند است که به آن جایگاه و اعتبار می دهد.

زیبایی وبلاگ به ساده و زیبا نوشتنش است و نه به کپی کردن آثار دیگران و اخبار رسانه ها و نوشتن با ادبیاتی سخت، همانگونه که روشنفکری به عینک زدن و سخت نوشتن و دشوار سخن گفتن نیست.

برای همین است که از میان میلیونها وبلاگ درصد کمی از آنها جزو بهترینها هستند و گاه حتی منبع خبر و مطلب برای دیگران می شوند. نه به اعتبار وبلاگ بلکه به اعتبار کسی که در آن قلم می زند.

از همین روست که خواندن وبلاگی مانند نهالستان مهندس بابایی همیشه برایم لذت بخش است چون هر بار از آن چیزی می آموزم و بر دانسته هایم افزوده می شود اگرچه شاید گاهی به مطالب آن نقدی هم داشته باشم. اما در بسیاری از وبلاگها چیزی جز مطالب کپی شده یا ادعاهایی بی ارزش و گاه شعارهایی آرمانی و ناشدنی و نقدهایی از این جنس برای خودنمایی پیدا نمی شود.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

عصاره‌ها و اقلیم‌شناس نروژنشین

بالاخره عصاره‌های زحمت‌کش مجلس قانون استراتژیک مربوط به وازکتومی و توبکتومی را تصویب کردند و کُلّهم هرگونه عمل جراحی پیش‌گیری از بارداری ممنوع شد. اما یک انتقاد کوچکی به این استراتژیک بزرگ وارد است که احتمالاً مورد بهره‌برداری معادنان قرار خواهد گرفت. و آن جنبه‌های صرفاً سلبی قانون  است. قوانین نباید فقط جنبه منفی داشته باشد و مدام همه چیز را ممنوع کند. عصاره‌ها باید طرحهای ایجابی هم بدهند، و در راستای سیاست‌های تشویقی، استراتژیک جدیدی تصویب کنند. مانند توزیع رایگان وایاگرا برای کهنسالان و حتی میان‌سالان.

یک اقلیم‌شناس نروژنشین، اخیراً در گفتگوهای مکرری که با رسانه‌های معاند انجام می‌دهد، سر و صدا راه انداخته که بعله! باید فکری به حال اندک منابع آب باقی‌مانده کشور بشود. وگرنه ایران سومالی خواهد شد. او حتی به یارانه اقشار شهرنشین هم رحم نکرد. و گفت باید آن را به کشاورزان اختصاص دهیم، تا کم‌کم کشاورزی‌های غیرضروری را تعطیل کنیم، و بیش از این چوب حراج به منابع زیرزمینی آب کشور نزنیم، که وضع خیلی خراب است.

این آقای نروژنشین به ما می‌گوید که مشکل آب داریم، ولی نمی‌گوید کدام "آب"؟ حرف حق می‌زند، اما منظور باطل دارد و آدرس اشتباهی می‌دهد. آبی که مورد نظر عصاره‌هاست، آب مقدس است، عصاره همه آبهای عالم است. یک قطره‌ آن هم نباید هدر برود. حتی حفر چاه آرتزین برای استخراج چنین آبی، در صورت مصلحت از اوجب واجبات است. چرا که گفته‌اند کار امروز را نباید به فردا فکند.

باید شگرد معاندان را به خودشان برگرداند و از ایده آنها در راه صحیح استفاده کرد. مثلاً توزیع یارانه نقدی باید به بهره‌وری خانواده‌ها منوط شود. ظرف نه ماه از تاریخ تصویب استراتژیک جدید می‌توان صداقت همه مردان کشور را راست‌آزمائی کرد. اگر جواب مطلوب نبود، یارانه نقدی در یک اقدام انقلابی قطع! و سریعاً کالای مذکور در درب منازل تحویل شده و رسید دریافت خواهد شد. خوشبختانه کنترل بیشتر هم لازم نیست. آقایان نزده برای چنین محصولاتی می‌رقصند. فقط بازار تلویزونهای لس‌آنجلسی کساد خواهد شد، که آن نیز توفیق اجباری است.

برای فتح قله‌های پیشرفت، یک استراتژیک بیشتر راه نداریم و این طرح می‌تواند بزرگترین استراتژیک مملکت طی دو قرن اخیر باشد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

این مقاله لوموند دیپلماتیک نشان می‌دهد که حتی صدام حسین هم بیشتر از این نوری مالکی رئیس دولت عراق بوده است. نوری مالکی در بهترین حالت نخست‌وزیر شیعیان است که می‌دانیم اینگونه هم نیست. کُردها او را آدم حساب نمی کردند و نمی‌کنند. سنی‌ها به چنان حال و روزی افتاده‌اند که بعضاً داعش تبهکار را هم به این سیاستمدار فاسد و قبیله‌گرا و بشکه نفرت و دست‌آموز دیگران ترجیح داده‌اند. در دوران صدارت او هیچ خبری از توسعه اقتصادی نشد و ثروت نفتی به شکل سازمان یافته‌ای غارت می‌شود.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

اقدام بسیار پسندیده شورای شهر اورمیه در بازگرداندن نامهای اصیل مناطق از دو جهت فوق‌العاده است. و امید که در سراسر کشور مورد توجه قرار بگیرد. از این منظر، اورمیه، تبریز را پشت سر گذاشته و شهر اولین‌ها شده است. از منظر زبان تُرکی، بازگشت اسامی اصیل و مردمی حقیقتاً یک اقدام بسیار خوشحال‌کننده است. و باید بابت این کار از متولیان آن صمیمانه تشکر کرد. از بابت شهری هم به عنوان یک معضل ملی شروع جالبی است که می‌تواند در همه شهرهای کشور، از جمله در پایتخت، مورد توجه قرار بگیرد.

احتمالاً شهرهای ما یکی از بی‌شناسنامه‌ترین شهرهای جهان از بابت نامگذاری است. مثلاً بهترین و قدیمی‌ترین مناطق و خیابانهای تهران پر از نامهائی چون شهید مطهری و شهید بهشتی و روحانیون عراقی است. که نه کاری برای این شهر کرده‌اند و نه ربطی به تهران دارند. انگار قبل از جمهوری اسلامی تهران بیابانی بیش نبود. و مهمترین اتفاقی هم که در تاریخ این کشور افتاده، جنگ هشت ساله ایران و عراق است.

وقتی یک ایرانی در شهرهائی مثل استانبول و لندن قدم می‌زند، حسرت قدمت نامها و نشانه‌های بسیار قدیمی به دلش می‌ماند. صدها سال است که در استانبول نامهای بشیکتاش و گالاتاسرای و قاسیم‌پاشا و آک‌سارای و اسن‌تپه باقی است. در تهران، به میدان توپخانه هم رژیم‌های پهلوی و جمهوری اسلامی رحم نکردند. نام شخصیت‌هائی هم که با آن مسئله داشتند، و محله و خیابانی به نام آنها اشتهار داشت، چندین و چند بار عوض شد. و همچنان این نهضت بی‌ریشه‌سازی شهر ادامه دارد.

دیدن نام محلات قدیمی اورمیه مثل شورشورا اؤستی، دره‌چایی، بالوو دروازاسی، اهالی قدیمی این شهر را خیلی خوشحال کرد. اما یک نکته حاشیه‌ای هم در خصوص این نامها به نظر من رسید که عرض می‌کنم. دو تا از دورازه‌های معروف اورمیه "بالوو دروازاسی" و "خازران دروازاسی" بود. بالوو نام یک روستای بسیار بزرگی است که اکنون در حد فاصل شهر و فرودگاه قرار دارد و در واقع به شهر چسبیده است. اما این کلمه خازاران خیلی معنای بدی پیدا کرد و بعید می دانم مجدداً احیاء شود.

قبل از انقلاب، خازاران فقط به محله‌ای در نزدیکی‌های دروازه شهر اطلاق می‌شد، که محل سکونت روسپی‌ها بود. متاسفانه کلمه نیز قربانی بدنامی محله شد و به ندرت کسی آن را بکار می‌برد. اما این فقط یک اتفاق بود. اکنون هم کلی شرایط به کلی تغییر کرده است. محله روسپی‌ها در اورمیه قدمت زیادی نداشت. اما خازاران نام منطقه‌ای بسیار قدیمی بود.

در خصوص کلمه خازاران روایتهای مختلفی وجود دارد. آنچه من بیشتر شنیده‌ام و به نظرم نزدیکترین به واقعیت است، ریشه فارسی کلمه است. خازاران همان هزاران فارسی است. گویا در این منطقه قدیمی، دستجات سینه‌زنی و زنجیرزنی بسیار بزرگی شکل می‌گرفته که هزار هزار جمعیت داشته است. مردم نیز به آنجا، منطقه هزاران گفته‌اند، که بعدها در آوای تُرکی به خازارن تبدیل شده است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

این مطلب را زمانی که احتمال کاندیداتوری آقای علی مطهری برای وزارت ارشاد مطرح بود، نوشتم. اخیراً مطهری به قالیباف، این خودسیاستمدارپندار همیشه بی‌سیاست نظام توصیه کرده که مبادا در خصوص جدائی کارمندان زن و مرد شهرداری تسلیم هجمه مخالفان شده و از اجرای این امر خداپسندانه باز بماند. ناگفته پیداست که این طرز تفکر حقیقتاً فاجعه بزرگی است.  اما این سخن، آن هم در این شرایط، رویه بسیار مهم دیگری هم دارد.

در این سی و چند سال حتی به تعداد انگشتان یک دست هم رای نداده‌ام. در دوم خرداد هفتاد و شش کلی میان دوست و آشنا برای خاتمی تبلیغ کردم و روز موعود و در  مشهد، شناسنامه به دست سه بار به مدرسه‌ای در خیابان کوهسنگی مراجعه کردم اما نتوانستم رای بدهم. نتوانستم خودم را از شصت و هفت عبور داده و نام محمد خاتمی را روی برگه رای بنویسم. خوب هم می دانستم که کارم اشتباه است.

اما اگر همین امروز علی مطهری برای هر پستی در این نظام کاندید شود، حتماً و با کمال اشتیاق به او رای خواهم داد. چون تشنه صداقتی هستم که در این کشور تیشه به ریشه آن زده‌اند. دروغ و ریا و تزویر را ساری و جاری ساخته‌اند. طرف مشاور اخلاقی دولتی بود که شعارهای ضداسرائیلی و ضدامریکائی آن گوش فلک را کَر کرد، اما در جیب گرین کارت امریکا را داشت. برای معالجه و سرماخوردگی به لندن می روند اما صبح تا شام از مستضعفین دم می زنند. و هزاران مورد دیگر که مثنوی هفتاد من کاغذ است.

این میان مردی پیدا شده که صادقانه و شجاعانه حرف خود را می‌زند. او هم در مقابل قدرت بی پرواست، و هم از مردم باکی ندارد که افکار او را ارتجاعی بدانند. مطابق اصولی که به آن معتقد است عمل می‌کند. مواضع سیاسی شجاعانه می‌گیرد، مجیز قدرت را نمی‌گوید و به خاطر رضای مردم اعتقادش را هم زیر پا نمی‌گذارد. در این نیرنگستان گوهر کمیابی است این مطهری. از مومن خداترس واقعی به کسی ضرر نمی‌رسد. حتی اگر فکر مطهری هم عقب مانده باشد، عمل اصول‌گرایانه او صدشرف به عبارت پردازی‌های ظاهراً اصلاح‌طلبانه و مدرن کسانی چون عطاءالله مهاجرانی دارد که یک روده راست در شکم آنها نیست. با مطهری می توان مخالفت کرد. با مطهری می‌توان موافق بود. اگر مطهری حقت را ضایع کرد، دست کم می توان از دست او به خدا شکایت برد. زنده باد صداقت مطهری. روح پدرت شاد و درود به شرف و صداقت تو ای مرد.

 

***

 

این که می‌گویند ایرانی زیر بار زور نمی‌رود، احتمالاً یکی از چند اشتباه بسیار رایج میان ما ایرانیان است. ایرانی زیر بار زور می‌رود، خوب هم می‌رود، تاریخ هم این را نشان می‌دهد، و اتفاقاً به نظر می‌رسد که فقط زیر بار زور می‌رود.

خودمانیم! و اینجا که غریبه نیست. این نکته را هم که می‌گویند با پارازایت نمی‌توان جلوی شبکه‌های ماهواره‌ای را گرفت، به نظر می‌رسد از چنین قاعده‌ای پیروی می‌کند. می‌توان گرفت و خوب هم می‌توان گرفت و گرفته‌اند و شده است. در زندگی امروز تلویزیون را نمی‌توان از خانه حذف کرد. کسانی که اساساً تلویزیون نگاه نمی‌کنند، درصد بسیار کمی از جامعه هستند. شخصاً چندین خانواده را از نزدیک می‌شناسم که مرتب از تلویزیونهای ماهواره‌ای سریالهای تلویزیونی را دنبال می‌کردند. اما از این فرکانس به آن فرکانس رفتن و هر چند وقت یکبار آقا ماهواره‌ای را به پشت‌بام فراخواندن و از این ماهواره به آن ماهواره سوئچ کردن، خسته شده‌اند و دوباره به سریال‌های صدا و سیما برگشته‌اند.

دیگر مثل گذشته، هزازگاهی با پارازیت 63 درصد غنی‌شده طرف نیستیم. در بعضی مناطق تهران بدجوری پارازیت ول داده‌اند. و اساساً معلوم نیست این پارازیت چه بلائی سر ما و فرزندانمان خواهد آورد. حتی بسیاری از شبکه‌های انگلیسی و فرانسوی هم قربانی پارازیت شده که اساساً کاری به کار اینها ندارند. مثل این می‌ماند که کسی در کوچه ویولون می‌زند و آقایان آوای خوش آن را خوش نمی‌دارند، و لذا دستور داده‌اند که یک بولدرز تمام‌وقت در کوچه روش بماند و با نهایت قدرت موتور غول‌پیکر خود را به صدا در بیاورد، تا هیچ صدائی به هیچ گوشی نرسد. ما که حرفی نداریم، زیر بار زور و پارازیت هم می‌رویم. فقط عرضمان این است که کاش به فکر خودشان و فرزندان خودشان باشند. همه که طی یک نظارت استصوابی از عمر نوح برخوردار نیستند. آینده مملکت و اداره آن، آقازاده سالم و سرحال نیاز دارد.

الغرض! من به خاطر علاقه‌ای که به طنز دارم، دوست دارم که همه برنامه‌های تلویزیونی طنز را ببینم. متاسفانه از همه آنها محروم شده‌ام. سعی می‌کنم آنها را از اینترنت دانلود کنم. یکی از این برنامه‌های جدید و جذاب، "ایران به زبان طنز" است. این برنامه رویکرد جدیدی دارد. خود طنز تولید نمی‌کند، اما طنز شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌ها را با دقت رصد و انتخاب می‌کند. این برنامه جدید صفحه فیس‌بوک نداشت، که اخیراً دیدم آن هم ایجاد شده است.

خلاصه اینکه صدای بولدزر را نمی‌توان کاری کرد و زیر بار پارازیت باید رفت. اما زیر بار لایک نکردن این صفحه هرگز نباید رفت و حتماً باید آن را پسند کرد. چون هر هفته از طنز مردم عادی تا طنزنویسان حرفه‌ای را جمع‌آوری می‌کند، و داخل یک سانتریفیوژ مدرن با مجوز رسمی 5+1 می‌ریزد، و سرشیر و خامه آن جدا می‌کند، و گلچینی از بهترین‌ها را طی نیم‌ساعت برنامه جذاب تلویزیونی به شما ارائه می‌دهد.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

تبلیغات انتخابات ریاست‌جمهوری در ترکیه به اوج خود رسیده است. در انتخابات سال 84 آقای هاشمی رفسنجانی کسرشأن خود میدانست که برای سخنرانی و تبلیغات به شهرستانها برود. می‌گفت همه مردم من را می‌شناسند. اما اردوغان مثل یک کاندید جوان و جویای نام، شهر به شهر سخنرانی‌های پرشوری می‌کند.

دقایقی پیش سخنان او در غازی آنتب به پایان رسید که از شبکه ت ر ت خبر مستقیم پخش می‌شد. حسابی رقبای خود را کوبید. کمی هم آنها را تحقیر کرد. به یکی از آنها گفت که هنوز اخبار بیست و یک سال پیش به او نرسیده و از چلسلواکی! حرف می‌زند. معمولاً در ایران کاندایداها با ایماء و اشاره با همدیگر حرف می‌زنند و مثلاً‌می گویند بعضی‌ها چنین و چنان نظری دارند. اما در ترکیه فضای انتخاباتی مثل کشورهای اروپائی خیلی شفاف است. اردوغان به صراحت از احزاب CHP,MHP نام می‌برد و حسابی خدمتشان می‌رسید. از مردم سوریه و عراق و مصر و علی‌الخصوص غزه با شدت تمام حمایت کرد. به رهبر اصلی مخالفان یعنی قلیچ‌دار اوغلو سرکوفت می‌زد که جانب رژیم اسد را گرفته‌ و خیل آواره‌ها در قاضیان‌تب را مشکلی برای ترکیه می‌داند. حسابی از آورگان سوریه دفاع کرد و آنها را براداران خود دانست. می‌گفت ما ملتی هستیم که طعم آوراگی را کشیده‌ایم، و برادران خود را تنها نمی‌گذاریم. می‌گفت قبلاً هم کلی آواره کُرد از عراق به ترکیه پناه آوردند و پذیرای آنها بودیم. بعد اشاره کرد که قلیچ‌دار‌اوغلو به جای آوارگان، باید به مسبب این آوارگی‌ها یعنی رژیم اسد ایراد بگیرد، نه اینکه از او حمایت کند.

اما وقتی به فتح‌الله گولن رهبر معنوی جماعت اسلامی ترکیه اشاره می‌کرد، او را با تعبیری مشابه پنسلوانیانیش خطاب می‌کرد. می‌گفت این آقا در پنسلوانیا از اعتکاف در آمده و تازه برای مردم غزه مثلاً تعزیه‌خوانی می‌کند، اما یک کلام از اسرائیل نام نمی‌برد. به احساسات مذهبی مردم هم متوسل می‌شد. می‌گفت احزاب مخالف به فلان آگهی ما ایراد گرفته‌اند چون صدای اذان در آن است و سجاده در آن است. طبق معمول چنین سخنانی کلی آمار و ارقام می‌داد. در تمام آماری هم که می‌داد، دوران دوازده ساله خود را با شصت هفتاد سال گذشته مقایسه می‌کرد. مثلاً می گفت در شهر قاضیان‌تب در همه آن دوران حدود 160 کیلومتر راه آهن (خوب متوجه نشدم و اعداد هم تقریبی یادم مانده و شاید هم چیز دیگری غیر از راه‌آهن گفت) تاسیس شده و در دوران ما حدود 260 کیلومتر. همه آماری که می‌داد اینگونه بود. می‌گفت ترکیه دیکر یک کشور بدهکار نیست و حتی به کشورهای دیگر قرض هم داده است. خلاصه کلی پوز دوران صدارت خود را داد و طبق معمول از مردم خواست که راه بیفتند و خانه به خانه تبلیغ کنند و اجازه ندهند تا به تعبیر خودش قلعه از دورن فتح شود.

این هم گزارش من خدمت شما دوستان از سخنان انتخاباتی اردوغان.

در ضمن این نظر شخصی را هم عرض بکنم که با تمام انتقاداتی که از اردوغان می‌کنند و اغلب آنها هم درست است، او به مراتب از رقبای خود سرتر است. خیلی بیشتر از آنها جهانی فکر می‌کند. کارنامه او هم از هر نظر موفق‌تر از آنهاست. از آنها دمکرات‌تر هم هست. وضع احزاب مخالف در سرکوب مخالفان، به مراتب بدتر از حزب اردوغان است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در منطقه‌ای که خاص و عام آن باور عجیبی به تئوری توطئه دارند، و همه چیز را زیر سر انگلیس خبیث می‌دانند، تازه داشتیم یاد می‌گرفتیم که نباید هر بدبختی و عقب‌ماندگی را به تئوری توطئه حواله بدهیم، و کمی هم خودمان را مقصر بدانیم، و از ژاپنی‌ها و کره‌ای‌ها پیشرفت یاد بگیریم، و سوزنی هم به خودمان بزنیم، و و ...  تا اینکه سر و کله این داعش پیدا شد که در هیچ تحلیلی نمی‌گنجد.

چه جانورانی هستند این تبهکاران سیاه‌پوش؟ کی آنها را حمایت می‌کند؟ چه کشوری نفع می‌برد؟ چه کسانی بازنده هستند؟ بازیگر اصلی کیست؟ این همه توحش عریان برای چیست؟ در روز روش تشکیل دولت می‌دهند و گویا نفت هم می‌فروشند و به هیچ صراطی هم مستقیم نیستند. ایران به عنوان یک کشور شناخته شده، با هزار بدبختی نفت می‌فروشد، اما تحریم اجازه نمی‌دهد پولش را از خریدار بگیرد. آنوقت داعش سر چاه نشسته و جولان می‌دهد.

والله من که تا نصفه‌های تاریخ نادرشاه را خواندم، از سرّ این داعش سر درنیاوردم. آنوقت کسانی که از تاریخ احمدشاه به آن‌ورتر نرفتند، کاملاً پیداست که حال و روزشان چیست و راهی جز کار کار انگلیسهاست! برای آنها باقی نیست.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

امیدوارم توس طهماسبی عزیز این سری نوشته‌ها را ادامه دهد. البته من با این جزئیات تحولات افغانستان را دنبال نمی‌کنم، اما با روح نوشته ایشان کاملاً موافق هستم. سرزمین عزیز افغانستان شدیداً گرفتار ارتجاع مذهبی است. اتحاد شوروی با دخالت مصیبت‌بار خود در افغانستان، عملاً به ارتجاعی‌ترین رهبران جهادی منطقه مشروعیت داد. چپ چهانی شکست خورد. استخبارات پاکستان که خود یک مصیبتی برای بشریت بود و هست، داخل میوه‌جات حساب شد. و افغانستان را که رو به سوی ترقی و پیشرفت می‌رفت، گروگان سیاست‌های رذیلانه خود ساخت. اکنون سرزمین خسته افغانستان گرفتار رهبران بی‌کفایتی است که با کمکهای جهانی کشور را اداره می‌کنند، اما فاسدترین دولت جهان را هم تشکیل داده‌اند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

چیزی که مجید محمدی باید از بودائی‌ها یاد می‌گرفت و یاد نگرفت

من از این ویدیو تظاهر و ریا درک نمی‌کنم. البته هیچ بعید نیست که مجید محمدی قصد چنین کاری داشته باشد. ولی دوست دارم این گریه‌ها را صادقانه ارزیابی کنم. این موضوع برای ما کاملاً آشناست. هر کدام از ما چندین نفر دور و بر خودمان میشناسیم که فقط کافی است نام امام حسین و یا برادر وفادار و برزگوارشان را بشنوند، تا بی‌اختیار اشک بریزند. این موضوع اغلب صادقانه است و هیچ ایرادی هم ندارد.

اما آنچه که مجید محمدی نمی‌فهمد و با کمال تاسف نقطه ضعف خیلی از مسلمین و مسلمات تیپ مجید محمدی هم هست، مقوله مهمی به نام احترام است. می‌دانم که فرض دشواری است، ولی فرض کنیم که ایشان در این ویدیو کاملاً راست می‌گوید. پیداست که مجید محمدی در خصوص مقوله احترام بین‌مذهبی، در جهل مرکب به سر می‌برد. و گرنه چنین خزعبلاتی از بودائی‌ها نقل نمی‌کرد.

آن بودائی‌هائی که از آنها سخن می‌گوید، به ظن قوی و مطابق آموزه‌های خود، احترام مقدسات شیعیان را داشته‌اند. فهم ناقص مجید محمدی چیز دیگری از آن فهمیده است. لازم است او تلاش کند و بیشتر در این خصوص بداند، و یاد بگیرد، تا بلکه بفهمد که اسم این کار اعتقاد نیست، احترام است.

برای این کار هم لازم نیست که به ارتفاعات کشمیر صعود کند و یک همچین موضوعی را ببیند و باز هیچ نفهمد. مجید محمدی می‌تواند گذشته روستای بالانج در بیست کیلومتری جنوب اورمیه را از قدیمی‌های همان روستا بپرسد، تا ببیند که چگونه مردم به دین و مذهب خود کاملاً پایبند بودند، و در عین حال احترام مذاهب و مقدسات یکدیگر را هم داشتند.

وقتی یکی از بزرگان و سادات اهل‌حق از کرمانشاه به بالانج می‌آمد، شیعه و سنی و آشوری و ارمنی نیز به حضور ایشان می‌رفتند و ادای احترام می‌کردند. از ایشان می‌خواستند برای آنها دعا کنند. و آن بزرگوار نیز احوال تک تک آنها را می‌پرسید. یک از کلیساهای قدیمی بالانج محل نذر و نیاز مسلمانان هم بود. از آنجا حاجت می‌خواستند و در آنجا شمع روشن می‌کردند. هیئت عزاداری اصلی بالانج، در ایام محرم، بخشی از مراسم خود را در مسجد اهل‌سنت برگزار می‌کرد و خیلی از عزاداران پشت سر امام جماعت همین مسجد نماز هم می‌خوانند. و سپس از منزل یک نفر آشوری که همسایه دیوار به دیواز همین مسجد بود، شربت نذری می‌خوردند. بالانج سه مسجد دارد و چون مسجد شیعیان بزرگترین مساجد است (معروف به بویوک مچید) وقتی خانواده‌های اهل‌سنت که عزیزی را از دست می‌دهند و میهمانان زیادی هم دارند، مراسم خود را در این مسجد برگزار می‌کنند. ورود هر بالانجی، با هر دین و مذهبی، به هر مسجد و کلیسائی هم آزاد بود. هیچکس هم در اعتقادات مذهبی خود سست نیست.

آقای محمدی اگر اورمیه را هم دوست نداشتند، می توانند به کرمانشاه بروند. مرقد حضرت سلطان سهاک در پاوه کرمانشاه است. هورامی‌های اهل‌سنت بیشترین مراجعه کننده و زائر این مقدس‌ترین مزار اهل حق هستند.

جناب آقای مجیدی مجیدی! آنچه که شما در کشمیر دیده‌اید، ابداً آن چیزی نیست که فهمیده‌اید. آنچه هم که باید یاد می‌گرفتید، یاد نگرفته‌اید. اگر یاد می‌گرفتید، به جای اشک و آه ناله، به خود و دور و بری‌های خود توصیه می‌کردید که از بودائی‌ها احترام یاد بگیرند، و مقدسات دیگران را محترم بدارند. ماشاالله شما به مقامات دسترسی کافی دارید، به آنها توصیه می‌کردید که کاری به کار دراویش بی‌آزار این کشور نداشته باشند، به پر و پای اهل‌حق نپیچند، اجازه تاسیس یک مسجد را برای سنی‌های تهران صادر کنند، غیرمسلمانان را به حال خود بگذارند. و صد البته به خیل شیعیانی هم که مثل مجیدی محمدی فکر نمی‌کنند، کاری نداشته باشد.

بعله آقای مجیدی! این آن چیزی است که باید از عمل بودائی‌ها میفهمیدی و نفهمیدی و شاید هم خودت را به نفهمیدن زدی، چون اینگونه فهمیدنها برای کسی نان ندارد. در عوض آن اشکها فقط آب خالی نیست، کلی هم نان دارد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

اینجا نرسیده به پل میان‌گذر دریاچه است که جزو عمیق‌ترین نقاط آن بود. قبل از "قویروق دوغوب" در فصل گرما، که حدوداً تا چهلم تابستان است، اوج رفتن به دریا و کلاً فصل دریا در اورمیه بود. عرض کردم خدمتتان که در فارسی به اینجا "دریاچه اورمیه" و در تُرکی "اورمو گؤلو" می‌گویند. ولی راستش ما مردم اورمیه هیچکدام از این اسامی را به کار نمیبریم. ما به اینجا صاف "دریا" میگوئیم. خیلی بزرگتر از یک دریای معمولی برای ماست. زمانی نه چندان دور، چون خزر خشمگین می‌شد و امواج بلند داشت. اکنون برکه‌هائی از آب در آن باقی مانده است. اما هنوز دریای این مردم است. هنوز امید دارند و قبل از "قویروق دوغوب"، باید تنی به آب آن بزنند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

انشاالله همه زندانیان سیاسی آزاد بشوند، و سعید متین‌پور نازنین هم آزادانه قلم دست بگیرد و بنویسد و ما هم از نوشته‌های او بهره ببریم. طی این چند روز، و نظر به محبوبیتی که سعید دارد، خیلی از دوستدارانش از راه‌های دور و نزدیک خود را به زنجان رساندند، تا او را از نزدیک ملاقات کنند. از صمیم قلب باور دارم که وقتی سعید بعد از پنج سال، سه روز فرصت یافت و چنین دوستان وفادار خود را دید، تحمل این حبس طولانی برای او اندکی آسانتر خواهد شد. درود بر همت این دوستان که باعث دلگرمی سعید و همسر بزرگوار ایشان عطیه خانم هستند. داشتن چنین دوستانی واقعاً غبطه‌برانگیز است.

اما خوب! مقوله بی‌رحم طنزی کاری به این کارها ندارد. در پست گذشته وقتی مطلب سید حیدر بیات را به اشتراک گذاشتم، از خدا پنهان نیست و از شما چه پنهان، با یک طنزی آشنا شدم،  که رسماً از خواندن آن ریسه رفتم. بسیار بامزه و خواندنی است. پایان آن و اینکه زندانی از راننده اتوبوس می‌خواهد تا صبح بماند و او را به زندان اوین برساند، بی‌نهایت زیبا بود. کاش این طنز را من نوشته بودم و به سعید متین‌پور تقدیم می‌کردم.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

سعید متین‌پور

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

شاهد از غیب که نه! از خود محمودوایر رسید. این نوشته کوتاه محمود فرجامی عزیز را لطفاً از دو منظر بخوانید.

اینجا/

اول از منظر طنز، که بسیار شیرین است. همشهری خ

 

ود را حسابی دست می‌گیرد. اگر اندگی با لهجه مشهدی آشنا باشید، بسی لذت بخش‌تر هم خواهد بود. گوشه و کنایه جانانه‌ای برای شیرازی‌ها دارد.

اما از منظری دیگر هم باید مطلب را خواند. در متن نویسنده تعمداً از خواننده خواسته است که اینگونه هم بخواند. و آن مقایسه‌ای است که محمود با دیگران انجام می‌دهد. می‌گوید در این نوشته خیالش راحت است که هر چه دل تنگش خواسته به مشهدی‌ها و اصفهانی‌ها و شیرازی ها پیله کرده، بی‌آنکه دلهره رگ غیرت آنها را داشته باشد. به طور ویژه و با مثالی که می‌زند، منظورش تُرک‌های ایران است که به نظر خیلی نازک نارنجی می‌رسند. و هر سخنی به تریج قبای آنها بر می‌خورد. یک خوراسان هم در متن نوشته که اشاره به نگارش تورک و کورد در میان هویت‌طلبان دارد. قبلاً استاد رضا قاسمی، مطلبی با نام اصفهانستان نوشته بود. که طعنه به ترکستان و کردستان و عربستان داشت.

محمود فرجامی یکی از باسوادترین طنزپردازان ایران است. رضا قاسمی گفتن ندارد که چه دُردانه‌ای است. من همیشه آرزو داشتم که استاد قاسمی دو دونگ هم صدا داشت و ژاک برل و لئونارد کوهن موسیقی ایران می‌شد، و ما را از این خواننده‌سالاری نجات می‌داد. البته من فقط با موسیقی ایشان آشنا هستم و کتابهایشان را نخوانده‌ام. خوانندگان آثار ایشان می‌گویند که رضا قاسمی نویسنده چیره‌دستی هم هست.

آدم‌هائی در این سطح از سواد و توان، چرا چنین در مورد دیگران اشتباه می‌کنند؟ بی‌رودربایستی بگویم که نگرش آنها دستی‌کمی از فاجعه ندارد. محمود در این نوشته به وضوح مرتکب فاجعه شده است. برای همین هم هست من مدام تکرار می‌کنم، و در انتهای مطلب "در خدمت و خیانت به وطن" فریاد زده‌ام که دریغ است ایران ویران شود و کنام شیران و پلنگان شود. اما به پیر به پیغمبر شیران پلنگان همین نگرش محمودان نسبت به دیگران است. میزان درک این بخش مهم جامعه نسبت به دیگران پائین نیست، متاسفانه و با عرض معذرت به کلی تعطیل است. در جهان با چراغ قوه هم بگردید، طنزپردازی را پیدا نمی‌کنید که در شرایط نابرابر، مشهدی‌ها را با تبریزی‌ها مقایسه کند.

من قبلاً نوشتم که اگر  کسی بگوید : «این یارو جرج دبلیو بوش یک سفیدپوست احمق و گاوچران ششلولبند است»، تمام عالم و آدم از آن فقط بیادبی استنباط خواهند کرد و شاید کسی هم به آن توجه نکند. اما اگر کسی بگوید : «پرزیدنت اوباما، سیاهپوست شایسته‌ای است» بلافاصله همان عالم و آدم معترض خواهند شد  که سیاهپوست شایسته؟

من در انتهای این مطلب : «اینجا»

استدلال کرده‌ام که تلقی حساس بودن از آذربایجان به کلی خطاست. اتفاقاً باید ریشه‌های عدم حساسیت را جستجو کرد. محمود راست می‌گوید که تحمل مشهدی‌ها بالاست. اما در مقایسه مرتکب اشتباه فجیعی می‌شود. تحمل مشهدی‌ها را باید در شرایطی راست‌آزمائی کرد که در مشهد هم مثل سمرقند و بخارا تُرکی ازبکی زبان رسمی باشد، و فارسی به حاشیه رفته باشد. و اگر کسی لهجه فارسی سمرقندی‌ها را هنگام ترکی حرف زدن به طنز گرفت، آنها به اندازه اهالی تاشکند از خود خویشتن‌داری نشان دهند و بلکه خود نیز به آن بخندند. نوشته‌ام که در داخل آذربایجان، هزاران از این طنزهای درون‌زبانی داریم. به کسی هم برنمی‌خورد. جالب اینجاست که برای خود تبریزی‌ها، ما کلی جوک ساخته‌ایم. و اتفاقاً این جوکها وقتی بیشتر خنده‌دار است که در حضور یک تبریزی گفته شود. تبریزی خود بیش از دیگران نسبت به این جوکها می‌خندد. ما تحلمان پائین نیست. ملت طنّازی هستیم، و بزرگان ما خود دستی توانا در طنز دارند.

چرا جامعه فارسی زبان این اندازه به بدیهیات بی‌توجه است؟ تا کی باید سر بدیهیات با آنها چانه بزنیم؟ چانه‌زدن سر همین بدیهیات، نسل هویت‌طلب آذربایجان را خسته کرده است. این دو عزیزی که مثال زدم، هم به لحاظ شخصیتی و هم به لحاظ سواد و هنر و تحصیلات بالا، آدمهای معمولی نیستد. در حوزه فعالیت خود جزو نخبگان محسوب می‌شوند. دشوار بتوان طنزنویس فعالی را در ایران یافت که در حوزه طنز، کلی تحقیقات در حد تز دکترا هم داشته باشد. وقتی این وضع نخبگان باشد، بدیهی است که سرنوشت ما دست کرام‌الکاتبین خواهد بود.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

تقدیم می‌کنم به محمود فرجامی،

و البته پناه می‌برم به خدا بابت عواقب احتمالی،

چون این فقط مقدمه ضروری است برای آن نوشته نهائی،

لزوم و بهانه مقدمه نیز، رنجش بعضی‌ دوستان است از هر نوع انتقادی!!

به عباراتی که معمولاً با "ما ایرانی‌ها هنوز ..." شروع می‌شوند، حساسیت پیدا کرده‌ام. ما ایرانی‌ها هنوز انتقاد کردن را بلد نیستیم، و ما ایرانی‌ها هنوز آداب گفتگو را نمی‌دانیم، و ما ایرانی‌ها هنوز ظرفیت انتقاد نداریم و .... کلیشه‌های رایج و تکراری هستند که هیچ دردی را هم دوا نمی‌کنند. و انگار دیگران در برخورد با یکدیگر، همواره عیسی مسیح و افلاطون را سرمشق خود قرار می‌دهند.

همین چند روز پیش، یورونیوز از قول ژان کلود یونکر گفت که اگر عقل سلیمی در کار باشد، من به ریاست کمسیون اروپا خواهم رسید. منظورش او به طور ویژه دیوید کامرون نخست‌وزیر بریتانیا بود. گویا در مخالفت با انتساب او، عقلش پاره‌سنگ بر می‌داشته است. بالاخره یونکر انتخاب شد. و بلافاصله با کامرون دیدار کرد و لبخندی هم رو به دوربین زدند.

خیلی خوب می‌دانیم که اگر در ایران، و حتی در سطح بسیار خُرد، چنین اتفاقی می‌افتاد، چه الم شنگه‌ای که به پا نمی‌شد. عباراتی شبیه هنوز حرف زدن بلد نیستم، و احترام هم را نداریم و دموکراسی نهادینه نشده، و ... گوش فلک را کَر می‌کرد. این موضوع مربوط به حکومت و غیرحکومت هم نیست، بحمدالله کاملاً فراگیر است. خودانتقادی‌های ما، جنبه خودزنی هم پیدا کرده است. کتاب مقدس این خودزنی‌ها هم "جامعه‌شناسی خودمانی" حسن نراقی است. که می‌گوید از بدو خلقت خمیره ما همین بوده است.

وقتی کسی مطالب دوستی را با علاقه دنبال می‌کند، طبیعتاً این حق را هم دارد که از او انتقاد کند و نظر مخالف بدهد و حتی انتقاد صریح هم بکند. ولی او هم باید توجه داشته باشد که حتماً نظراتش برای انتقادکننده ارزش داشته که پای اینترنت درب و داغون با چهار لایه فیلتر نشسته و مصاحبه تصویری او را گوش کرده و نظرش را نوشته است. این روزها مجدداً 63 درصد پارازیت غنی شده داریم و هیچ کانال خبری قابل مشاهده نیست. البته ناراحت شدن هم حق مسلم کسی است که نظری مخالف نظر او داده می‌شود. ولی قهر کردن عوارض بدی دارد. آدم را شدیداً می‌ترساند و دست به عصا می‌کند.

این جمله فوق‌العاده از اسکار وایلد را در صفحه آقای عباس مخبر دیدم : « در دنیا فقط یک چیز بدتر از آن است که درباره‌ی شما حرف بزنند؛ این که درباره‌‌ی شما حرف نزنند.»

حال برگردیم سر اصل مطلب که مقدمه مطلبی دیگر است. من اغلب مطالب آقای محمود فرجامی را می‌خوانم. از طنز تا تحلیل‌های قومی و تا نظرات سیاسی‌اش را دنبال می‌کنم. اخیراً به کشف مهمی نائل آمده‌ام. ارزیابی بخشی از تحلیل‌های محمود، مستلزم حل هفت معادله هشت مجهولی است. مجهول‌های معادله هم سیدجواد طباطبائی و داعش و نوری‌مالکی و بشار اسد و عبدالله عبدالله و محسن رضائی و خود محمود فرجامی بود. این معادله به لحاظ ریاضی جواب مشخص ندارد و قابل حل نیست. چون تعداد  مجهول از معلوم بیشتر است. اما اخیراً محمود یک تزی از خود صادر کرد که همه چیز ارشمیدس‌وار (البته با لباس مناسب) برای من حل شد.

وقتی در عراق پای داعش به میان آمد، او مثل یک قبیله‌گرای خلیجی (دور از جون محمود البته) دست به دامان کسان خاصی شد، و حتی آنها را "تشویق" هم کرد. همان کسانی که خود یک پای این بحران منطقه‌ای بودند. اما همین محمود فرجامی، به یک اقلیت دیگر ایرانی که هزار درد بی‌درمان دارد، و در چهار کلاس درس و مشق فرزندان خود مانده است، و وقتی هم می‌میرد تازه بدبختی‌های بستگان او شروع می‌شود، و در قبرستان هم امان ندارد، توصیه جالبی کرد. گفت مثل یک نروژی خوشبخت که از سر شکم‌سیری مدافع حقوق بشر شده، شما هم به دفاع از حقوق مردم غزه بپردازند. و حالا که نمی‌پردازید، پس ما هم آن مواردی را که قبلاً پرداختید، صادقانه نمی‌دانیم و این به آن در. جل‌الخالق!

چون معلوم نیست که مردم غزه، در مقایسه با بعضی همشهری‌های محمود، چقدر بیشتر اصول اولیه حقوق‌بشر را برای این اقلیت قائل هستند، معادله هشتم پیدا شد. و آن معادله، رفتار دوگانه ماست که بحمدالله تمامی ندارد. این رفتار می‌گوید اگر من کُنشی نشان دادم، که مشابه کُنش یک قبیله‌گرای عصبی بود، لابد ضرورتهائی تشخیص داده‌ام و مصلحت چنین اقتضائاتی داشته است. اما اگر تو به گفتار من واکُنش نشان دادی، و یا احیاناً خواستی اظهار نظر بکنی، مراقب باش که از مبانی اولترالیبرال در حد کشورهای اسکانیدیناوی هم اندکی تخطی نکنی. و اینجا بود که آن معادله پیچیده به حل یک دترمینان هشت در هشت منجر،  و محمود واقعی کشف شد.

محمود فرجانی هم تحصیلات بسیار عالی دارد. هم طنزنویس است، و هم تاریخ طنز ایران موضوع تحقیق اوست. ظنزپردازان آذربایجان را خوب می‌شناسد. تبریز برای او شهر بسیار مهمی است. به گمانم حتی مهمتر از مشهد است. ایران‌دوست صمیمی است. از شنیدن موسیقی آذربایجانی و کُردی، شاید بیش از شجریان لذت ببرد. اما همین آدم وقتی پای مسئله تُرک و فارس و تاجیک و پشتون و بلوچ پیش می‌آید، به اندازه عبدالله عبدالله و ستاد پر سر و صدای او هم قادر نیست که از اوضاع تحلیلی حداقلی ارائه دهد، تا خواننده خسرالدنیا والآخره نشود.

در افغانستان دکتر عبدالله عبدالله می‌گوید هم تاجیک است و هم پشتون. پشتون بودن او چیزی شبیه بختیاری بودن محسن رضائی است. کلاً عبدالله نسخه تحت ویندوز رضائی هم هست. سر و صدا می‌کند و می‌گوید که طرحی نو دارد. انگار نه انگار که جناح حامی او یکی از ارکان دولت حامد کرزی بود. اپوزسیون حکومت بودن و نه‌نه من غریبم بازی‌های جناح عبدالله هم قدری به لوس‌بازی‌های جناح راست حکومت ایران شباهت داشت که سالها می‌گفت هیچوقت موفق به تشکیل دولت نشده‌ است. تا بالاخره از لُپ‌لُپ یک دکتر هاله‌دار نصیب آنها شد. جناح حامی عبدالله همیشه در قدرت بوده‌اند. دست‌کمی هم در فساد از آن یکی‌ها ندارند.

در ایران اگر یک نفر تُرک، فقط برای خودش، و نه حتی برای اهل‌بیتش،  اهمیت تُرکی را بیشتر از فارسی بداند، بلافاصله پان‌تُرک ارزیابی خواهد شد و حتی اجازه بخشدار شدن هم نخواهد یافت. برای ایرانی اصیل قلمداد شدن چنین تُرک‌هائی، گذراندن چهار واحد اجباری شاهنامه از اوجب واجبات است. و ترجیحاً امثال سیدجواد طباطبائی را هم باید مهمترین روشنفکر آذربایجان بدانند. در قضیه جیش‌العدل هم دیدیم که چه شد. محمود برای سربازان اسیر، در اقدامی انسانی و وطن‌دوستانه قصیده هم سرود، اما یک کلام هم ننوشت که چه فجایعی در بلوچستان رخ داده تا جیش‌العدل از آنجا ظهور کرده است. وضعیت کردستان که یک استاندار هم از خود ندارد، و اهل‌حق و به طور کلی سایر اقلیتها، برای همه ما اظهر من‌الشمس است.

در چنین اوضاع و احوال کشور خودمان، و در چنان اوضاع و احوال افغانستان، محمود به دفاع از تاجیک‌هائی در افغانستان  برآمده که همیشه در قدرت بوده‌اند. همین الان هم در قدرت هستند. فقط یک نفر از آنها فعلاً رئیس‌جمهور نیست. در گذشته بوده و چه بسا در آینده هم باشد. ولی محمود طاقت از کف داد و به شمال افغانستان توصیه کرد کشور را تجزیه کنید و مستقل شوید. ملاحظه می‌کنید شدت معیارهای وحشتناک دوگانه را؟ ایران‌دوست واقعی کسی است که این تفکر را سخت به نقد بکشد، و بگوید زمینه‌های واقعی تجزیه‌طلبی در ایران چیست، و از آن کیست.

حالا من چطور طاقت بیاورم و بطور اساسی خدمت محمود فرجامی نرسم؟ و نگران عواقب آن نباشم؟ این ظلم بزرگی به خوانندگان این صفحه نیست که کلی مطلب نوشته و نانوشته روی دست من بماند؟ چرا آدم را دست به عصا می‌کنید، ای زودرنج‌های نازک نارنجی؟

در ضمن، خودم هم بی‌جنبه نیستم و بی‌جهت برای دیگران منبر نمی‌روم. اگر کسی کامنتی بنویسد که توهین‌آمیز نباشد و با نوشته من مخالفت کند، سر چشم من هم جا دارد. تا این لحظه نوشته سه نفر از دوستان که در نقد مطلب من بوده، با اجازه آنها به عنوان پست مستقل در نهالستان گذاشته‌ام. شایان ذکر است که نهالستان، لوموند من محسوب می‌شود. اصلاً هم شوخی هم نمی‌کنم. اگر حمل بر خودستائی نباشد، بارها دوستان نویسنده که در پرتیراژترین نشریات و سایت‌ها مطالب آنها منتشر می‌شود، از من پرسیده‌اند که چرا فلان مطلب را برای نشریات پرتیراژ و معتبر نفرستاده‌ای؟ در جواب آنها فروتنانه گفته‌ام معتبرتر از گاردین و لوموند؟ مشغول‌ذمه‌ايد اگه فكر كنيد قصد تبلیغ برای مطلب بعدی خودم را دارم. دوست صاحب‌نظری یادداشت "در خدمت و خیانب به وطن" را که برای نشر در نهالستان آماده می‌کنم، دید، و یک‌نفس خواند. سپس گفت یومیوری ژاپن هم دست به چنین پژوهشی نزده است. خلاصه چنین علاقه و تعصبی به نهالستان دارم. سومین منتقد نهالستان آقای علی آل‌یاسین بود. افتخار آشنائی با ایشان را نداشتم. مطالب نهالستان را مشاهده کرده بودند و به تعبیر خودشان حاشیه‌ای بر آن نوشتند. از ایشان خواهش کردم که اجازه بدهند در همانجا منتشر کنم. نقدهای ایشان بر مطالب نهالستان کاملاً جدی بود. این هم سندش :

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت :

خیلی جدی می‌گویم که بسیار خوشحالم دوستی مثل محمود دارم. او تحمل بسیار بالائی دارد، و نمونه یک عضو فعال جامعه مدنی فارسی زبان است. بعد از اینکه کتاب فلسفه طنز، ترجمه او و دانیال را خواندم، مطلب اصلی‌ام را خواهم نوشت. چون در این کتاب مسائلی راجع به جوکهای قومیتی است، که محمود روی آنها خیلی تاکید دارد.

در واقع محمود بهانه است، چون می‌دانم نمی‌رنجد. درک من این است که این بخش مهم جامعه ایران بی‌جهت نگران کشور از بابت کارهای دیگران است. این جامعه باید نگران خودش باشد که بدجوری از ایران واقعی فاصله گرفته است. و دوستدار واقعی آنها هم کسی است که مدام بگوید : خواب است و بیدارش کنید، مست است و هشیارش کنید ....

 

دیدن این لینک‌ها ممکن است ضرورت داشته باشد.

خبر یورونیوز :

اینجا/

نوشته من در انتقاد از علیرضا کیانی :

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

نوشته‌ها و فتاوای محمود :

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک


نقدی از شاهد علوی به یکی از این نوشته های محمود

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

پاراگراف بیست و ششم این مطلب، مربوط به قصه آن قبیله‌گرای خلیجی است «اینجا»

 

***

 

اسرائیل راست می‌گوید که در نوار غزه از کشتن سه جوان شهرک‌نشین مردم ابراز خوشحالی کرده‌اند. و اینها ذاتاً اهل خشونت هستند.

اسرائیل راست می‌گوید که وقتی جوان فلسطینی به قتل رسید، نخست‌وزیر آن کشور به خانواده او تلفن کرده و ابراز همدری کرده است. فلسطینی عقلش به این کارها نمی‌رسد

اسرائیل راست می‌گوید که قبل از بمباران هر خانه‌ای در غزه، به ساکنان آنجا اس‌ام‌اس می‌زند تا مبادا بی‌گناهی کشته شود.

و .... و .... و اسرائیل کلاً راست می گوید.

یک چند سال دیگر هم بگذرد، دیگر کسی نمی‌ماند که در مقابل این همه راست‌گوئی اسرائیلی‌ها شلتاق کند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در خصوص این عکس دو تا نکته خدمت دوستانم عرض می‌کنم.

این لیست بی‌شرمانه را وزارت‌خانه کار همین دولت منتشر کرده است. فاجعه اصلی نه در خود لیست، بلکه در حاشیه لیست است. این همه مشاغل را لابد کلی آدم کارشناس مطالعه و جمع‌آوری کرده‌اند. اینها مشاغلی است که ایرانیان اصیل خیلی تمایلی به انجام آن ندارند. بعد جلسه‌ها گذاشته‌اند و مصوبه‌ها تصویب کرده‌اند. سپس سلسله مراتب اداری طی شده، به امضای یک مقام مسئول و ارشد رسیده، و در نهایت اعلام عمومی شده است. در تمام این مسیر، یک نفر هم پیدا نشده که بگوید  اعلام رسمی چنین کاری خیلی خیلی بی‌شرمانه است. یعنی اینگونه نگرش بی‌شرمانه نسبت به افغانستانی، چنان نهادینه و عادی شده، که در چنین مجموعه عریض و طویلی حتی به فکر یک نفر هم خطور نکرده که دست‌کم بگوید : «مصوبه را اجرا کنید، ولی اعلام عمومی نکنید»

به افغانستانی که اینگونه در این تصویر توهین شده، اتفاقاً درس‌ها برای ما ایرانیان دارد. به طریق اولی برای ما آذربایجانی‌ها بیشتر درس دارد. آن موقع که روشنفکران آذربایجانی، برای وحدت ملی، زبان آباء و اجدادی خود را قربانی می‌کردند، و کاتولیک‌تر از پاپ شده بودند، روشنفکران افغان و علی‌الخصوص پشتون، کشوری با دو زبان رسمی بنیان گذاشتند. در یادداشت "در خدمت و خیانت به وطن"، که به زودی منشتر خواهم کرد، به تفصیل ایران و افغانستان را مقایسه کرده‌ام. افغانستان درس‌ها برای ما دارد. ما آذربایجانی‌ها هم تحت تاثیر فرهنگ از خودراضی آریائی‌گری، در مقام مقایسه به کمتر از بلژیک و سوئیس راضی نیستیم. برادرانمان بیخ گوشمان قبلاً خیلی کارها کرده‌اند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

این روزها جای احمد زیدآبادی در تحلیل اوضاع منطقه و جنگ غزه حسابی خالی است. زیدآبادی روزنامه‌نگار و تحلیل‌گر باسوادی است که به طور ویژه در خصوص اسرائیل تخصص دارد. کتاب "دین و دولت در اسرائیل"، که به نظرم رساله دکترای اوست، موشکافانه و آکادمیک جریانهای متنوع مذهبی و سکولار در اسرائیل را مورد تحلیل قرار می‌دهد. از شکاف‌های عمیقی که در بدنه جامعه اسرائیل وجود دارد، سخن می‌گوید. در این بررسی‌ها، زیدآبادی تا جائی پیش می‌رود که می‌گوید اگر مشکل اسرائیل با فلسطینی‌ها حل شود، تازه مشکلات داخلی بسیار بزرگ این کشور خود را نشان خواهد داد.

یک بار برای سخنرانی به دانشکده علوم دانشگاه خواجه نصیر آمده بود. بعد از پایان سخنرانی از ایشان پرسیدم که مطبوعات اسرائیل را دنبال می‌کند؟ گفت اغلب نشریات مهم را روزانه و به طور مرتب مونیتور می‌کنم. این کلمه مونیتور دقیقاً یادم مانده است. تاکسی گرفته بود که از دانشکده به جای دیگری برود. تا دم در دانشکده حرف‌های ما طول کشید. ته‌لهجه شیرینی هم دارد. هنگام سوار شدن، از کیف خود چند صفحه پرینت‌شده از نسخه آنلاین هاآرتص درآورد و گفت وقتی هم فرصت نمی‌شود، پرینت می‌کنم که در راه و داخل تاکسی و اتوبوس بخوانم.

احمد آقا! هر جا که هستی پاینده و برقرار باشی. دلمان برای تحلیلهایت تنگ شده.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

چند وقت پیش در فکر بودم که مطلبی بنویسم و از دوستان بلوچم گلایه کنم که چرا موسیقی بلوچی به اشتراک نمی‌گذارید و یا خیلی کم به اشتراک می‌گذارید؟. انگار محمود عزیز پیشاپیش این گلایه را شنیده است.

اجرای سحرانگیز "بیا بریم به مزار" با دونلی استاد شیرمحمد اسپندار.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

کمدی موزیکال مشدی عباد یکی از شاهکارهای سینمای آذربایجان دوره اتحاد شوروی است. به نظر من اگر محصول هالیوودی بود، اکنون یک اثر کلاسیک و شناخته شده سینمای جهان محسوب می‌شد.

در این فیلم مشدی عباد در بحرانی خودساخته گیر می‌کند. با دختری می‌خواهد ازدواج کند که جای نوه اوست. دوستدار و عاشق اصلی این دختر طی یک عملیات جانانه معشوق را از دست مشدی می‌رباید. مشدی عباد نیز به تنها راهکاری که بلد هست، متوسل می‌شود. به هر کسی که فکر می‌کند می‌تواند کاری کند، صدها منات شتیل می‌دهد و مدام پول خرج می‌کند. در یک صحنه کارگری را به یک عباسی (احتمالاً یک صدم منات) استخدام می‌کند که برای او کاری انجام دهد. اما تا پایان فیلم این کارگر بیچاره موفق نمی‌شود یک عباسی دستمزد خود را بگیرد. مدام دنبال مشدی عباد می‌دود. می‌بیند که برای دیگران فِرت و فِرت پول خرج می‌کند و رشوه می‌دهد. سپس با آه و حسرت می‌گوید : «مشدی! به منیم بیر عاباسیم نئجه اولدو؟ /مشدی! پس یک عباسی من چی شد؟»

من نسبت به این گزارش هواشناسی حرفی ندارم. اورمیه که بحمدالله مسئله‌اش حل شده است. میانه و زنجان و سراب و خود شهر جواد طباطبائی‌پرور تبریز را هم بفرمائید گزارش کنید. اردبیل هم آب گرم خوبی دارد. فقط یک سوال : این بالانج ما چی شد؟

 

و دو نکته کاملاً جدی در حاشیه مطلب:

لطفاً و با خواهش و التماس فراوان، درخواست دارم که به هیچ وجه در اینجا کامنتی که بوی توهین به کُرد و کُردستان بدهد، نگذارید. ناچار خواهم شد پاک کنم.

با کمال تاسف این تلویزیون‌ها در کار خود موفق هم شده‌اند. اکنون دیگر مسئله فقط زیاده خواهی‌های بی حد و حصر گروه‌های سیاسی نیست. من شخصاً دو تجربه هنگام سفر به استانبول در این خصوص داشته‌ام. در تهران آدم منزوی هستم اما وقتی به شهری مثل استانبول می‌روم، که زبان آن را می‌دانم، داخل اتوبوس خیلی مایل هستم به هر بهانه‌ای با مردم عادی حرف بزنم. این گفتگوها برای من خیلی جذاب است. لهجه و کاربرد متفاوت بعضی کلمات، برای استانبولی‌های شیرین لهجه و مؤدب، جدابیت‌هائی هم دارد و بعضاً کلی می‌خندیم. دو بار ضمن همین صحبتها، بعد از اینکه گفته‌ام اهل اورمیه در ایران هستم، متوجه شده‌ام که طرف گفتگوی من از کُردهای ترکیه بوده است. بدون هیچ تردیدی فکر کرده من کُرد هستم و حتی یک بار شروع به کُردی حرف زدن کرد. خیلی هم افتخار می‌کنم که کسی تصور کند، من کُرد هستم. اما مسئله تاثیر این تلویزیونها میان مردم عادی است. کار خود را کرده‌اند و سند ششدانگ اورمیه را بنام کردستان بزرگ زده‌اند. بهترین راه گفتگو با جامعه مدنی کردستان است. من با احتیاط فراوان، یادداشت "در خدمت و خیانت به وطن" را با همین موضوع آغاز کرده‌ام. در یادداشت "اورمیه و آروزی سپاهان" بیشتر این مسئله را باز کرده‌ام و در آنجا نوشته‌ام که اتفاقاً این گره به دست جامعه مدنی کردستان باز شدنی است. متاسفانه فضا به گونه‌ای است که اصلاً زمینه برای گفتگوی خوب و سازنده فراهم نیست.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

یادداشت "در خدمت و خیانت به وطن" را تقریباً به پایان برده‌ام. و در انتهای مطلب به این بیت معروف فردوسی پرداخته‌ام : دریغ است ایران که ویران شود / کنام پلنگان و شیران شود.

چون موضوع را از زاویه‌ای بررسی کرده‌ام که مدام باید به آن پلنگان و شیران اشاره می‌شد، کمی جستجو کردم. دیدم کلی مطلب در چرائی تشبیه دشمنان ایران به شیر و پلنگ در این بیت وجود داشت. شیر و پلنگ در تمام فرهنگهای جهان بار مثبت دارد. البته مطالبی که خواندم، اغلب توجیه‌گرانه بود.

شیر و پلنگ در مقابل فهم بسیار بالای خر، به غایت نفهم محسوب می‌شوند. توحش آنها هم که اظهر من‌الشمس است. اگر شیر گرسنه باشد، فرقی بین نیکول کیدمن و آویگدور لیبرمن قائل نخواهد شد. و هر دو را به شکل مقداری گوشت خواهد دید، و هر کدام که نزدیکتر بود، بلافاصله او را خواهد بلعید. چنین حیوانات وحشی و نفهم و به دردنخوری هستند. اما انسان دوست دارد که به آنها تشبیه شود. دوستداران شاهنامه هم دوست ندارند قبول کنند که فردوسی چنین اشتباهی کرده باشد. و به هر ضرب و زوری هم که شده، می‌خواهند بگویند که ما آن بیت را درست نمی‌خوانیم.

امروز آقای شاهد علوی در صفحه خود مطلبی در خصوص خر نوشته بود. یاد نجابت این حیوان نجیب افتادم، که حتی ذکر نام او هم دور از ادب محسوب می‌شود. شکر خدا که خر زبان انسان‌ها را نمی‌داند. اگر خر از یک داعشی در عراق، و یا از یک حالشی در سوریه، و یا از یک شهرک‌نشین اشغالگر در کرانه باختری، می‌شنید که دیگران را مشتی خر خطاب می‌کنند، چه عذابی می‌کشید این یار مهربان و ناسپاس انسان!

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

وزیر امور خارجه در پاسخ به سؤال خبرنگار ان‌بی‌سی که از او پرسید شما و رئیس‌جمهور از فیس‌بوک و توئیتر استفاده می‌کنید اما استفاده از این سایتها در ایران غیرقانونی است، گفت : «ایران یک جامعه‌ی چندصدایی است و در آن بخش خیلی بزرگی از جامعه محافظه‌کار است که با بخش‌های هرزه‌نگارانه و پورنوگرافی اینترنت مخالف هستند و از دولت انتظار دارند تا از کودکان در مقابل آن محافظت کند»

اگر محافظه‌کاری را محدود به اقشار بسیاری مذهبی جامعه ندانیم، اتفاقاً من متعلق به همان قشر محافظه‌کار جامعه هستم، که خود را سخت پایبند ارزش‌های نهاد خانواده می‌دانم. اکنون دو فرزند یازده و سیزده ساله من با اینترنت کار می‌کنند. شهادت می‌دهم که جناب وزیر یا آگاهانه دروغ می‌گویند، و یا به کلی از مسئله بی‌خبر هستند. از فیلتر بودن وسیع و حساب شده سایت‌های پورنوگرافی و کودک‌آزاری، حتی به طور نسبی هم خاطر من جمع نیست. آنچه در این خصوص فیلتر کرده‌اند، سایتهای بسیار تابلودار و معروف پورن است. هیچ فیلترشکنی هم روی کامپیوتر بچه‌ها نصب نیست. در خصوص پارازیت روی فرکانس‌های ماهواره‌ای نیز چنین است. همواره مراقب هستم که شبکه‌های  پورن هنگام جستجوی اتوماتیک در لیست کانالها باقی نمانند.

دست‌کم در همین دو زمینه، کاش راست می‌گفتند و به گفته خود هم عمل می‌کردند. بخش عمده چنین فضائی در اینترنت و در شبکه‌های ماهواره‌ای، اسباب نگرانی والدین ایرانی است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

این اجرای افسانه‌ای قره‌باغ شکسته‌سی را در صفحه مهدی اکبری‌فر عزیز دیدم. سارا قدیم‌وا و شوکت علی‌اکبراوا و خان شوشینسکی آن را خوانده‌اند. مخصوصاً اجرای شوکت خانیم خیلی شنیدنی و بسیار هم خاطره‌انگیز است.

یک توضیح معترضه : من دوستدار و شنونده موسیقی مقامی آذربایجان و موسیقی سنتی ایران هستم. از میان ده‌ها ردیف و گوشه و مقام و دستگاه این دو نوع موسیقی، فقط قره‌باغ شکسته‌سی را با اجرای هر کسی بشنوم، بلافاصله متوجه می‌شوم که چه می‌خواند. هنوز فرق شور و بیات و ماهور و بیداد و .... را هنگام شنیدن متوجه نمی‌شوم. با هرکسی این موضوع را مطرح کردم، دیدم کمابیش مثل خودم هستند. آنهائی هم که گفتند تا حدودی متوجه می شوند، بلافاصله با یک شیطنت لب‌تاپی مواجه شده‌اند. قطعهای را از روی لب تاپم پخش می‌کنم. استثنائاً آن قطعه را نتوانسته‌اند تشخیص دهند. این استثناء هم برای این شیطنت قاعده بوده است.

و یک سؤال معترضه : اهل فن می‌گویند که فلان دستگاه با بهمان دستگاه زمین تا آسمان فرق دارد. اما گوش شنونده معمولی این موسیقی کُلّهم از بایت تشخیص این فرقها تعطیل است. چرا؟

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

اگر این یادداشت من را ملاحظه کرده‌اید، لطفاً یک بار دیگر فقط خاطره‌ای را که در پاراگراف اول نوشته‌ام، ملاحظه بفرمائید، تا در اینجا مکرر نکنم. چون برای ادامه مطلب دانستن آن ضروری است.

از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان، احساس می‌کنم هر چه در خُرده حوزه طب تا نجوم می‌دانستم بر باد رفته است. جنگ غزه این بلا را به سر من آورد. زبانم لال و زبانم لال و هزار مرتبه استغفار، یعنی روزنامه توپخانه در خصوص عوامل بیگانه، یک جاهائی و در خصوص یک کسانی راست می‌گفته است؟

حرف‌های نیما راشدان را در گویا نیوز دیده‌اید؟ (کامنت اول) آدم عاقل، سر خود چنین کارهائی می‌کند؟ دیک چینی هم از اسرائیل اینگونه حمایت نمی‌کند که این آقا کرده. حزب کارگر اسرائیل هم اینطور کشور خود را تطهیر نمی‌کند که این آقا کرده. این حرفها مربوط به حزب بنیادگرا و خاخامی شاس در کابینه نتانیاهوست. جل‌الخالق! 

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

یولداشلار،

بو عالیم قاسم اوف‌ون رسمی صفحه‌سیدی؟ به نیه به فقط دوقوز مین نفر اونو لایک ائلیب؟ بئله بیر شی اولارمی؟ قاسم‌اوف ایتالیادا کنسرت وئرسه فقط دوقوزمین آدام گئدر. آذربایجاندا به بئله نیه؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

صدای این جوان آذربایجانی به تعبیر علیرضا کیانی، حقیتقاً ویرانم کرد. بس که زیبا و مسلط خوانده است. آرام روی یک صندلی نشسته و چنان در اوج می‌خواند که باور کردنی نیست. چطور چنین کسی تا کنون ناشناخته مانده و معروف نشده است؟ من اولین بار این کار را در صفحه آقای علیرضا کیانی دیدم. شما ایشان را می‌شناسید؟

آی ایبراهیم .... ایبراهیم .... ایبراهیم .... چه خاطراتی با صدای تو داریم و چه خاطراتی زنده شد با این صدا

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

نقدی بر سخنان علیرضا کیانی، در برنامه صفحه دوی بی‌بی‌سی

اگر دنبال یک مثال مشخص از "میانه‌یابی" و نه میانه‌روی در تحلیل می‌گردیم، سخنان علیرضا کیانی عزیز در برنامه صفحه دوی بی‌بی‌سی، نمونه مشخص و تمام و کمال میانه‌یابی بود. اینکه کناری بایستیم و با وجدان راحت، همزمان تندروهای اسرائیل و مثلاً تندروهای فلسطینی را محکوم کنیم، که نه سیخ بسوزد و نه کباب، و یک عبارت تروریست هم به حماس بچسبانیم، اساساً نه شدنی است و نه درست است. چون یک طرف ماجرا تمام و کمال اشغالگر و قوی و نماد "بدویت مدرن" است، و طرف دیگر مستاصل از اشغال خانه و کاشانه آبا و اجدادی خود و ناامید از کمک جهانیان، عملاً راهی برای احقاق حقوق بدیهی خود ندارد. برداشت من است که وجدان علیرضا ضمن این سخنان اصلاً راحت نبود.

من شخصاً اگر با حماس مخالف هستم، چون اینطور که می‌فهمم سیاستهای آن بهانه دست اسرائیل می‌دهد. گفتنی است که خوی تجاوزگر اسرائیل در همین عملیات نشان داد که  با حماس یا بی‌حماس، اسرائیل بالاخره برای حمله بهانه‌ای می‌یابد. از کسی هم حساب نمی‌برد. ما اخلاقاً و عرفاً و مطابق قوانین بین‌المللی، مجاز نیستیم میان  کشوری اشغالگر و متجاوز که به هیچ صراطی مستقیم نیست، و مردم که عاصی از اشغالگری و جنایت سازمان سازمان یافته است، حتی میانه‌روی هم کنیم، چه برسد به میانه‌یابی! در چنین شرایطی گفتن این حرف که غزه بیشتر در اشغال حماس است تا اسرائیل، واقعاً شگفت‌انگیز بود. مثلاً کرانه باختری که در اختیار دولت عباس است، مشمول شهرک‌سازی نیست؟ اسرائیل که در آنجا بنیادی‌تر به حقوق مردم فلسطین تجاوز می‌کند.

اینکه حماس از کشتن سه اسرائیلی ابراز خوشحالی کرده، دلیلی برای حمله وحشیانه است؟ خیلی‌ها در جهان اسلام از سقوط برجهای دوقلو در نیویورک خوشحال شدند، این مجوزی برای حمله امریکاست؟  جامعه خردمند و نه وحشی مثل دولت اسرائیل، به ریشه‌های این ابراز خوشحالی فکر می‌کند. نه اینکه آن را بهانه‌ای برای نسل‌کشی تدریجی دیگری قرار دهد. مردمی که داخل خانه آنها، مشتی اسرائیلی جنایتکار و اشغالگر، خانه ساخته‌اند، و زندگی تحت اشغال را هم برای آنها زهرمار ساخته‌اند، باید برای قتل سه جوان شهرک‌نشین، سوم و هفتم و چهلم هم بگیرند؟ لابد روضه هم باید بخوانند؟ بدیهی است که چنین مردمی در دل خواهند گفت که به درک کشته شدند. و بدیهی است که چنین عکس‌العملی نشان از خشونت ذاتی یک ملت نیست، نشان از سرخوردگی ملتی است که خانه آباء و اجدادی او به اشغال مشتی یهودی روس و لهستانی در آمده است. و بدیهی است که سیاستمداران خردمند این قوم باید مراقب حملات کور و نازی‌وار ارتش اسرائیل باشند. اگر بر حماس انتقادی هست، از همین منظر است. حتی دولت خودگردان محمود عباس هم آشکارا گفت ما در شرایط برابر نیستیم. عباس گفت چهار تا راکت حتی خراش هم به اسرائیل وارد نمی‌کند.

اینکه اسرائیل نگران جان شهروندان خود است و حماس نیست، و اینکه اسرائیل برای آزادی یک سرباز خود هزار نفر را آزاد می‌کند و حماس چنین اهمیتی به جان شهروندان خود نمی‌دهد، به تمام معنا خلط مبحث است. اگر امروز یک ترقه در نیویورک منجر شود، و یک امریکائی خراشی بردارد، این خبر هفته‌ها در صد اخبار جهان خواهد بود. اما انفجار انتحاری با کمتر از پنجاه کشته در بغداد و کابل، حتی ممکن است به عنوان خبر هم کار نشود. مقایسه این اتفاقات، باید ما را متوجه موضوع دیگری بکند. نه اینکه به این نتیجه برساند جان شهروند بغدادی و کابلی برای دولتمردان این دو کشور بی‌ارزش است. هر عددی و هر دردی و هر بحرانی و هر رشدی و هر پسرفتی، در بستر خود معنا دارد. این مقایسه مثل این می‌ماند که به امریکائی‌ها و آلمانی‌ها توصیه کنیم برای یادگیری اقتصاد به پکن دانشجو اعزام کنند. چون سالهاست رشد اقتصادی چین دو رقمی، و رشد اقتصادی آلمان به زور یکی دو درصد است. 

و یک نکته حاشیه‌ای : علیرضا خود لیبرال است و خیلی هم با چپ‌ها میانه ای ندارد. اما در این مصاحبه وقتی می‌خواست نشان دهد که همه چیز در اسرائیل بر مدار خشونت‌گراها نیست، از چپ‌های اسرائیل مثال زد. حتی از حزب کمونیست آن کشور هم یاد کرد.

و یک نکته شخصی : علیرضاجان! خیلی دلگیر و غمگین شدم از این مصاحبه‌ات.  «اینجا»

اینجا

 

***

 

مقاله‌ای خواندنی است. در این مقاله دکتر کامران متین استدلال می‌کند که هدف اسرائیل از این جنگ ویرانگر، جلوگیری از تشکیل دولت وحدت ملی در فلسطین است. 

و برداشت من هم این است که اسرائیل در خصوص فلسطینی‌ها،  به اندازه کافی وحشی، درنده‌خو، اشغالگر، توانمند، زورمند و بهانه‌جو است. تنها راه مقابه فلسطینی‌ها  سیاست و همراهی گسترده بین‌المللی است. اسرائیل رسوای خاص و عام است و موشک‌پرانی‌های بی‌حاصل، عملاً در خدمت سیاست‌های رسوای اسرائیل است.

از متن : «دولت اسرائیل به شدت مخالف تشكیل دولت اتحاد ملی در فلسطین است. این دولت در اوایل ژوئن و با توافق حماس و الفتح برای تشكیل یك كابینه متشكل از تكنوكراتهای مستقل تشكیل شد. دلیل مخالفت اسرائیل این است كه تشكیل دولت اتحاد ملی حماس و الفتح موضع طرف فلسطینی را در مذاكرات صلح (فعلا متوقف شده) تقویت می كند و بر مشروعیت بین المللی تشكیلات فلسطینی می افزاید. اسرائیل امیدوار است این جنگ به رادیكالیزه كردن رویكرد حماس به مذاكرات و در نتیجه تشدید اختلاف بین حماس و الفتح منجر شده و نهایتا به سقوط دولت اتحاد ملی حماس و الفتح منجر شود.»

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

مرتضی نگاهی :

«اي كاش مي توانستم دروغ بگويم و دروغ بنويسم. ولي من اگر جای فلسطينی بودم، اول از همه حماس را محكوم می‌كردم. حماس دانسته و از روی نقشه و حتی با عشق به گمانم، مردم فلسطين را در هدف می‌گذازد. اسرائيل نشان داده كه همين است. درنده خو و تنبيه‌گر. حماس كه می‌داند اين را. باز هم بيچاره مردم فلسطين را در هدف می‌گذارد كه مثلاً به دنيا حالی كند اسرائيل بايد نابود بشود!»

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

جام جهانی فوتبال تمام شد. دست‌کم برای دو سال و تا شروع جام ملتهای اروپا، بنگلادشی‌بازی‌های ما هم فروکش کرد. بنگلادش را برای طعنه نمی‌گویم. در جام 90 ایتالیا وقتی آلمان در فینال آرژانتین را شکست داد و مارادونا اشک ریخت، کسی در بنگلادش طاقت نیاورد و خودکشی کرد. یکی نبود که به او بگوید آخر بنگی‌جان! در خود آرژانتین از این خبرها نیست. مارادونا هم یک اشکی ریخت، و سپس به فوتبال پرداخت، و در جام بعدی اتهام مصرف کوکائین را توطئه دشمن دانست، و فیدل کاسترو هم شهادت داد که مارادونا راست می‌گوید، و مسئله فیصله یافت. تو چرا خودت را کشتی؟

حالا تا حدودی حکایت ماست. خوشحالیم با خوشحالی دیگرانی که اصلاً از خوشحالی‌های ما خبر ندارند. و اگر هم خبر شوند، از اخبار حواشی آن خوشحالی‌هاست. مثل خوشحالی برای راهیابی به جام فرانسه که به چنان بساط بزن و برقصی منتهی شد، و چنان کنترل از دست متولیان درآمد، که اساساً پایتخت تا نیمه‌های آن شب فاقد "نظام" بود. ناراحتیم از ناراحتی دیگران، که شاید زلزله‌ای، چیزی، در این مناطق اتفاق بیفتد و آنها یاد غم‌های ما بیفتند.

خود من چنان طرفدار فرانسه بودم و هستم که انگار تیم شهر و روستای خودمان در جام جهانی بازی می‌کند. برای پیروزی آرژانیتن، پای جایزه نوبل و تولستوی و آنتوان چخوف را هم وسط کشیدم تا بلکه لیونل مسی این حرفها را بشنود، و سر غیرت بیاید، و خوب بازی کند. به قول محمدتقی جعفری راحل که سالها پیش با چنین کارهائی حوصله برتراندراسل را سر برده بود، جواب نیامد که نیامد.

کاش روزنامه‌نگاری پیدا شود و این روحیه ما را با مردمان سایر کشورها مقایسه کند. مثلاً در روسیه و ترکیه و کره‌جنوبی هم مردم اینگونه با کت شلوار دیگران دامادی می‌کنند؟ طرفداری از یک باشگاه معروف، و ترجیح تیم یک کشور به کشوری دیگر، امر متداولی است. اما وقتی آلمان در غرب اروپا، جام جهانی را در جنوب امریکا می‌برد و ما در  اینجا قهرمانانه می‌نویسیم : «جام را بردیم، و آرژانتین را در هم کوبیدیم، و بهترین بودیم، و سالها برای چنین روزی زحمت کشیدیم، و حقمان بود و ..... » اگر یک وقت کسی پرسید : ببخشید شما!؟ مسلماً جواب "آختونگ" نخواهد بود که اغلب همین یک کلمه را از آلمانی می‌دانیم.

من شخصاً در خصوص باشگاه‌ها این مطالعه را کرده‌ام. و تا کنون نیز چندین مطلب نوشته‌ام. بعید است بنگلادشی‌تر از ایران، فوتبال باشگاهی در جهان وجود داشته باشد. یک دوست بسیار فوتبالی در کلان‌شهر کاملاً فوتبالی مشهد، جمله‌ای تاریخی به من گفت. وقتی از او پرسیدم که چرا طرفدار ابومسلم نیستی؟ جواب داد ابومسلم را فقط برای همین دوست دارم که در لیگ بماند تا پرسپولیس به مشهد هم بیاید، و البته ابومسلم را هم در هم بکوید. دوشوار بتوان جائی از جهان چنین پدیده‌ای یافت. و برای همین است که من می‌گویم ترختور حقیقتاً موج نوی فوتبال ایران است. ترختور جریانی را وارد فوتبال باشگاهی این کشور کرده که اگر ادامه یابد، کمترین دستاورد آن اندکی خوداتکائی خواهد بود. آلمانی‌ها جام را بردند، و شبی بدمستی کردند، و به سر کار خود برگشتند، و مشغول تولیدات فراوان صنعتی خود شدند، اما اینجا هنوز عروسی پابرجاست.

این هم نوشته قبلی من در خصوص ترختور، و هزاران بار تقدیم به طرفداران این باشگاه باهویت

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

نام امیل زولا و لئو تولستوی و آنتوان چخوف را همه ما شنیده‌ایم. ممکن است آثاری از این بزرگان ادبیات را هم خوانده باشیم. و می‌دانیم که چه تاثیر بزرگی در ادبیات جهان داشته‌اند. اما آکادمی سوئدی نوبل ادبیات، آنها را شایسته دریافت این جایزه تشخیص نداد. نبردن جایزه نوبل، هیچ از شخصی چون تولستوی کم نکرد. اما برگزارکنندگان نوبل ادبیات، بابت این خطای فاحش و خبط سنگین، تا ابدلآباد باید جوابگو باشند.

سینما هم اینگونه است. فوتبال هم اینگونه است. گرچه سینما و فوتبال یک کار انفرادی نیست، اما کیست که به نقش ستاره‌ها در این دو پدیده آگاه نباشد.

تاریخ گوی طلائی جام جهانی، دست‌های یوهان کرایف افسانه‌ای را کم دارد. تصویر دست‌های او در حالی که جام را بالای سر برده و شادی می‌کند، از کمبودهای تاریخ فوتبال است. همانطور که بدون پله و ماردونا، تصویر جام اعتبار و جایگاه فعلی را نداشت.

و اینک ای کاپ طلائی جام جهانی! درست در آستانه بازی نهائی، من هر آنچه شرط بلاغ است را با تو گفتم. بدان و آگاه باش! دریغ است که روی دست‌های لیونل مسی افسانه‌ای و شادمان بالا نروی، و از این تصویر برای همیشه محروم بمانی، و از تجربه نوبل ادبیات درس نگیری، و مولر و لو و لام و میراسلاو و بنز و بی‌ام‌دبلیو و ماشین‌آلات صنعتی را ........ دیگر خود دانی!

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

شنیدن اذان در چنین روزهائی با صدای عالیم قاسم‌اوف واقعاً لذت‌بخش است. این کار استاد عالیم‌اف، رویکرد جدیدی هم به سنت‌های مذهبی است. تا آنجا که من اطلاع دارم، در ایران و جمهوری آذربایجان و ترکیه، خیلی معمول نیست که استادان آواز، اذان هم گفته باشند. این موضوع میان عرب‌ها بیشتر متداول است. اذان و تلاوت دلنشینی از آیات قرآن، با صدای ام‌کلثوم به یادگار مانده است.

در ایران، اذان مرحوم مؤذن‌زاده اردبیلی واقعاً شاهکار است. اذان قاریان و مؤذن‌های معروف مصری هم که خیلی زیباست. کاش اذان ضبط شده‌ای در حد مناجات ربنا، از استاد شجریان و استاد ناظری می‌داشتیم.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در آستانه نیمه ماه مبارک رمضان هستیم. التماس دعا از دوستداران رمضان

ما در زبان تُرکی به روزه، اُروج، به ماه رمضان اروجلوق، و به عید فطر هم اروجلوق بایرامی می‌گوئیم. تا همین دو سال پیش من نمی‌دانستم که کلمه اروج، همان روزه است که از فارسی به تُرکی رفته. در زبان تُرکی کلمه‌ای که حرف اول آن با "ر" شروع می‌شود (و لابد ریشه غیرتُرکی دارد)، قابل تلفظ نیست و ناچار باید یک اُ به اول آن اضافه شود. مانند روس که می‌شود اُروس، و یا رحیم و رحمان که قدیمی‌ها می‌گفتند إرحیم و إرحمان. روزه هم به اروزه و در نهایت به اروج تبدیل شده است. البته اکنون وضع به کلی فرق کرده و احتمالاً تا ده ببست سال دیگر اگر تُرکی یادمان نرفته باشد، کلاً با لهجه فارسی آن را حرف خواهیم زد.

اینگونه رد و بدل کردن کلمات میان زبانها، خیلی زیباست. ضمن اینکه به ثروت زبان مقصد اضافه می‌شود، آوای زبان نیز هیچ آسیبی نمی‌بیند. اغلب کلماتی که از تُرکی به فارسی رفته، چنین سرنوشتی داشته‌اند. اما کلماتی که از عربی به فارسی آمده، همه شناسنامه و آوای خود را هم با خود آورده است. الفبا در این خصوص خیلی مؤثر است. وقتی زبانی تحت تاثیر زبان دیگری است و از الفبای همان زبان هم استفاده می‌کند، مثل رابطه فارسی و عربی، دیگر منطق قرض دادن لغات کُلّهم تغییر می‌کند.

با نظر داشت همه این موارد، و با تمام نفوذ و میراثی که زبان تُرکی با الفبای عربی در ترکیه عثمانی داشت، حقیقتاً تصمیمی تاریخ‌ساز در تغییر الفبا گرفته‌اند. تصمیمی درست، که در زمانی بسیار درست‌تر اتخاذ شد، و عملاً تُرکی را به مسیر اصلی خود برگرداند. اکنون انبوه کلمات عربی و فارسی و فرانسه و ایتالیائی در زبان تُرکی، چنان شناسنامه تُرکی گرفته‌اند که تشخیص ریشه آنها تقریباً به همان اندازه تشخیص ریشه "اروجلوق" کار دشواری است.

برای دوستانی که ملاحظه نکرده‌اند، در اینجا کمی مفصل‌تر فارسی و ترکی را مقایسه کرده‌ام. 

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

سیبستان به طور ویژه وبلاگ مورد علاقه من است. اما عجیب است که این نوشته قدیمی در خصوص فوتبال را ندیده بودم. مطلب کوتاه و بسی خواندنی است. به موضوع سقوط یک باره محبوبیت علی دایی می‌پردازد و نکات خیلی ظریفی را متذکر می‌شود. برای یک شبه ره صدساله پیمودن مثالهای جالبی دارد.

اجازه می خواهم یک مثال هم من اضافه کنم. مربیان ایرانی باشگاههای ما، یک شبه و نسبت به  سطح درآمد ایران، به دستمزدهای میلیاردی در حد مربی بارسلونا دست یافته‌اند. اما قادر نیستند یک باشگاه درجه سه در اشل جهانی را هم اداره کنند. فوتبال واقعاً مشت ما را باز می‌کند.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

سه جوان اسرائیلی ربوده و به قتل رسیدند. آنها اهل تل‌آویو نبودند. از خانواده شهرک‌نشین‌هائی بودند که مطابق قوانین بین‌المللی اشغالگر هستند. داخل خانه فلسطینی‌ها، خانه ساخته‌اند و همان زندگی تحت اشغال را هم برای آنها زهرمار کرده‌اند. قبلاً عرض کردم خدمتتان که ارتش اسرائیل بابت قتل این سه جوان، تا سیصد خانواده فلسطینی را به خاک سیاه ننشاند، آرام و قرار نخواهد گرفت.

اسرائیل نماد "بدویت مدرن" است. همین مقاله هاآرتز خود بهترین نشانه این ترکیب ناهمگون است. اسرائیل هم تفکر بدوی و قبیله‌ای دارد، و هم کشوری به غایت مدرن است. بدویت و ضدصلح بودن اسرائیل را مقاله به خوبی نشان می‌دهد. اما همین مقاله، نشانه مدرن بودن اسرائبل هم هست. این مقاله در یکی از معروفترین روزنامه‌های اسرائیل نوشته شده که سیاست خارجی بدوی آن کشور را سکه یک پول می‌کند. اسرائیل برای یهودی‌ها کشوری مثل فرانسه است. اما در بیرون از مرزها و برای غیریهودی‌ها و علی‌الخصوص برای فلسطینی‌ها چیزی شبیه  یک القاعده شهرنشین است. با این تفاوت  که مدام مظلوم‌نمائی می‌کند. به همه چیز بدبین است و هیچ حقی هم برای همسایه‌های خود قائل نیست. رفتار اسرئیل به قدری قبیله‌گرایانه است که اگر همین مقاله در نیویورک‌تایمز و واشنگتن‌پست و گاردین و لوموند منتشر می‌شد، فریاد وااسرائیلا و واهولوکاستای بنیامین نتانیاهو و دار و دسته تروریست او، گوش جهانیان را کَر می‌کرد. اسرائیل نماد قبیله در جهان مدرن است. اسرائیل، تحقیر تمدن غرب در خاورمیانه است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

صبح دوشنبه و در پرواز تهران تبریز، فقط روزنامه "هفت صبح" را گذاشته بودند که گویا منتسب به اسفندیار رحیم‌مشائی است. فقط صفحه ورزشی آن به نظرم ارزش دیدن داشت . اما در همان صفحه نیز مطلبی دیدم که کاملاً نشان از نگرش امثال رحیم‌مشائی و محمود احمدی‌نژاد داشت.

شایان ذکر است که خود فیفا از تنوع در فوتبال استقبال می‌کند. کلی سرمایه‌گذاری می‌شود تا در سراسر جهان فوتبال گسترش یابد و بیشتر پیش‌بینی‌ناپذیر باشد. حتی زمانی که قرار شد جام جهانی در ایالات متحده امریکای غیرفوتبالی برگزار شود، یکی از اهداف این بود که این غول ورزش جهان به فوتبال هم رو بیاورد.

و در ضمن بعید است که حتی در کشورهای بسیار فوتبالی چون برزیل و آلمان هم کسی به فوتبال دیگران چنین  نگاه تحقیرآمیزی داشته باشد. فقط باید خوشحال بود که اختیار فوتبال جهان، مثل هشت سال افتصاد ایران، دست چنین تفکراتی نیست. وگرنه الهه فوتبال چنان به رذالت آلوده می‌شد که هیچ تدبیری برای نجات آن کارساز نبود.

از صفحه 11 روزنامه هفت صبح روز 16/04/93 ستون یادداشت 1 به قلم صدرا بکتاش :

«بگذارید همین ابتدا بالاترین سطح از احترامات فوتبالی را نثار هوادارانی کنم که یکی از بی‌رمق‌ترین برزیل‌های تاریخ را به زور فریاد حنجره تا اینجای جام بالا آورده‌اند. در مقابل فکر می‌کنم تعداد زیادی از فوتبال‌دوستان مثل من، نسبت به نوع بازی کلمبیا دچار نفرت و انزجار شده‌اند. جهان به نوعی خیلی خوش‌اقبال است که نباید در تعداد بازی‌های بیشتری مقابل آنها حاضر شود. تیمی که تنها در یک مسابقه فوتبال دو سه تا کشته و مصدوم و مفقود روی دست حریف می‌گذارد، در یک جنگ واقعی چقدر خرابی به بار می‌آورد؟

به مرحله نیمه‌نهائی جام جهانی فوتبال برگردیم. جائی که بعد از سالها از لوث حضور تیم‌هائی مثل کره جنوبی، ترکیه و بلغارستان پاک شده و قرار است با حضور آلمان، برزیل، آرژانتین و هلند یک نیمه‌نهائی واقعی باشد. از هلند شروع کنیم که با حذف اسپانیا اوج گرفت و در بازی با مکزیک بازگشتی رویائی داشت. آنها روبن، فان پرسی و اسنایدر را در اختیار دارند همه‌شان هم در بهترین فرم فوتبالی خود حاضر می‌شوند.

یکی از خوشبختی‌های جام، ناکامی کاستاریکای حیله‌گر در ضربات پنالتی بود. اگر هر نتیجه ای غیر از پیروزی هلند رقم می‌خورد، تا مدتها نمی‌توانستیم الهه فوتبال را به خاطر این شیطنت ببخشیم....»

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

اگر در انتخابات افغانستان تقلب شده، پس چرا برنده انتخابات 63 درصد رای نیاورده؟

این 63 درصد خیلی مهم است ها! نباید اهمیت آن را دست‌کم گرفت. ولادیمیر پوتین هم در انتخابات آخر چیزی نزدیک 63 درصد رای آورد. خیلی دموکراتیک است این عدد. اصلاً کُد مردم‌سالاری است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

تنها خبر خوب که این روزها از عراق می‌رسد، حضور کسری ناجی، گزارشگر ارشد بی‌بی‌سی فارسی در بغداد است. کسری ناجی گزارشگری در حد استانداردهای بی‌بی‌سی جهانی است. بسیار حرفه‌ای، و در نهایت بی‌طرفی گزارش تهیه می‌کند.

اما موضوع فقط این نیست، شایسته رسانه فراگیری چون بی‌بی‌سی فارسی نیست که خبرنگار اصلی منطقه‌ای آن آشکارا مواضع سیاسی مشخصی داشته باشد. کسی منکر سواد و توانائی مهرداد فرهمند نیست. اما در منطقه‌ای که هزار نوع درگیری وجود دارد، انتخاب چنین افرادی توهین به شعور مخاطب است. مخاطبی که فرض را بر بی‌طرفی بی‌بی‌سی می‌گذارد.

فرهمند حتی زمانی که اعتراضات غریبانه مردم سوریه کاملاً مسالمت‌آمیز بود، و رژیم اسد در اقدامی متقابل، تظاهرات طرفداران خود را در دمشق به نمایش گذاشته بود، در یک گزارش کاملاً مغرضانه گفت که مخالفان تا این تاریخ هرگز نتوانسته‌اند چنین تظاهرات پرتعدادی برگزار کنند. این گزارش بقدری طرفدارانه بود، که اگر در بی‌بی‌سی جهانی اتفاق می‌افتاد، جه بسا به استعفای مدیران این گزارشگر مغرض هم منتهی می‌شد.

هر کسی الفبای سیاست را بداند، و اندکی از ماهیت رژیم‌های امنیتی سر در بیاورد، و کره‌شمالی و رژیم صدام و قذافی را دیده باشد، به خوبی می‌داند که برای یک رژیم امنیتی در هر حال امکان برپا کردن تظاهرات میلیونی مُیسّر است. رژیم اسد، علاوه بر کلی ساندیس‌خور مواجب‌بگیر، پایگاه گسترده‌ای هم در اقلیت علوی دارد. تظاهرات مسالمت‌آمیز را هم با خشونت و توحش تمام به خاک و خون می‌کشید. حضور یک تجمع پنجاه نفره در آن شرایط، به مراتب بیش از نمایش صدها هزار نفره طرفداران حکومت اهمیت نمادین و واقعی داشت. هیچ گزارشگر حرفه‌ای در جهان این تظاهرات را جدی نگرفت. کما اینکه کسی انتخابات رژیم اسد را هم جدی نگرفت.

در کربلا و نجف،  و در آخرین انتخابات رژیم آدم‌کش بعثی، شیعیان جلوی دوربین‌ها انگشت خونی خود را نشان می‌دادند که با آن به صدام رای داده‌اند. و سپس شعار "بالدم، بالروح، نفدیک یا صدام" سر در می‌دادند. اگر گزارشگری در آن تاریخ از محبوبیت صدام می‌نوشت، یا ناآگاه بود و یا غرض سیاسی خاصی داشت.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

اورمیه، بالانج، سفره افطار

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

بحمدالله دنیای اسلام صاحب خلیفه هم شد. اما به نظرم برای بیعت نباید عجله کرد. هنوز فرصت هست. مطابق روایات، تعجیل در بیعت ثواب دنیا و آخرت نصیب مؤمن می‌کند. اما ممکن است یک اشتباه آخرت او را کُلّهم ویران هم بکند. در چنین شرایطی باتجربه‌ترها منتظر نظر رهبر سرشار از خرد بوکو حرام مانده‌اند، تا بدانند نظر ایشان به کیست. عده‌ای می‌گویند الظواهری را اصلح‌تر از البغدادی می‌داند.

کامنت :

و در ضمن یک سوال کاملاً جدی :

اگر ویدئوئی که از البغدادی منتشر شد را ملاحظه کردید، به نظر شما صورت او آرایش شده نبود؟ به نظرم ریش و پوست او را به دقت آراسته بودند، و حسابی گریم شده بود تا جذاب به نظر برسد. اصلاً به مردی شباهت نداشت که  در خط مقدم جبهه در حال جنگ است. عجب معجونی است این داعش! البته به نظر می‌رسد این یک اصل کلی است. اینها زیبائی و زیبارویان را برای خودشان می‌خواهند، و چهره‌های کریه‌المنظر خودشان را هم برای ما کنار گذاشته‌اند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

ما در تُرکی یک ضرب‌المثلی داریم که می‌گوید : «اؤلوسو اؤلن، پخیل اؤلار» حتماً معادل فارسی دارد ولی من نمی‌دانم چیست. مضمون آن واقع‌گرایانه است و می‌گوید وقتی کسی عزیزی را از دست می‌دهد، خواهی نخواهی کمی حسود می‌شود و به این هم فکر می‌کند که چرا این بدبختی برای دیگران اتفاق نمی‌افتد.

این جنگ مذهبی که برای مردم عراق و سوریه بسیار گران تمام می‌شود، اندکی دور اندیشی لازم دارد که متوجه بشویم که بالقوه چه نقاط ضعف بزرگی داشتیم و از آن بی خبر بودیم. من شخصاً تا قبل از ظهور داعش فکر نمی کردم قضیه این اندازه ریشه دارد باشد.

چند روز پیش، یک خبرگزاری رسمی، خبری را از قول مقامات داعش منتشر کرد که می‌گفت داعش قصد دارد پس از ویرانی عتبات، دیوار کعبه را هم با خاک یکسان کند. خبر بیش از اندازه ساختگی بود که آدم به تحلیل آن بنشیند. اما من دست کم در صفحه پنج نفر از دوستانم این خبر را دیدم که به اشتراک گذاشته اند و با آب و تاب در خصوص ماهیت داعش نوشته اند.

 

***

 

ایوان کلیما نویسنده مشهور چک در کتاب روح پراگ می‌گوید که از پدر و مادری یهودی به دنیا آمده است. در ادامه اضافه میکند که خانواده مادری‌اش دین یهود را به اختیار انتخاب کرده بودند. می‌گوید مادرش خود را چک به حساب می‌آورد و همواره به اجداد پروتستان انجیلی خود مباهات می‌کرد.

قضیه از این قرار بوده که در قرن هفدهم میلادی، و در شهر بوهم، کاتولیک‌ها طی یک تشیخص غلیظ استصوابی، به این نتیجه می‌رسند که دو دین بیشتر نداریم : کاتولیک و یهودی!  سپس به پیروان فرقه ضاله پروتستان اعلام می‌کنند که در کمال آزادی مُخیّر هستند یکی از این دو دین را انتخاب کنند. پروتستان‌ها هم در نهایت ترجیح می‌دهند که یهودی بشوند، و عیسی را به عنوان مسیح انکار بکنند، و کُلّهم دست از مسیحیت بشویند، اما ننگ کاتولیک شدن را نپذیرند.

همه مذاهب اینگونه هستند. هر چه به هم نزدیکتر باشند، بیشتر از هم نفرت دارند و چشم پیروان خود را هم بیشتر کور می‌کنند. تازه این وضع و اوضاع مردم در قرن هفدهم و در قلب اروپای متمدن بوده است. عراق را به قرون وسطی پرتاب کرده‌اند. علیه همدیگر اعلام جهاد مقدس می‌کنند. و در ضمن خیلی‌ها را هم لُو می‌دهند. نوری مالکی نورچشمی چه کسانی شده است! ما را باش که فکر می‌کردیم وضعمان بهتر است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

حالا برزیل، برزیل شد! این برزیل پس از شکست دادن هم تیمی‌های شایسته جنتلمنی چون جیمز رودریگرز، فوتبال مولرپرور آلمان را به سختی در هم خواهد کوبید. مثل همیشه موتور آلمان را در نیمه‌نهائی خاموش خواهد کرد. به فینال خواهد رفت و انتقام الجزایر و فرانسه را هم خواهد گرفت.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

چهارشنبه شب یک کار موسیقائی دیدنی و شنیدنی از آنسامبل مسایا به رهبری آقای هانیبال یوسف در تالار رودکی تهران دیدیم. اجرا این گروه دو شب دیگر نیز ادامه دارد. کمی معرفی می‌کنم که اگر در تهران هستید و فرصت دارید، اصلاً از دست ندهید.

آقای هانیبال یوسف روی موسیقی کلیساهای جهان کار می‌کند. این کنسرت اختصاص به موسیقی گاسپل سیاه‌پوستان امریکا داشت. قطعات، طبق معمول کارهای سیاه‌پوستان بسیار شاد و پرتحرک بود. دو ساعت زمان اجرا را متوجه نشدیم که چگونه سپری شد. در بعضی لحظات ،آقای هانیبال یوسف رو به سمت مردم می‌کرد، تا آنها را هماهنگ با گروه کُر به دست زدن دعوت کند. گروه کُر مسایا نزدیک سی نفر زن و مرد بودند. متن آهنگ‌ها به جز یک قطعه کوتاه، همه به زبان اصلی و انگلیسی بود. بر اساس آنچه که در فیلم‌ها دیدم و اینقدری که از این نوع موسیقی شنیدم و فهمیدم، صدا و اجرای خواننده سولو و اصلی زن در حد خواننده‌های معروف این سبک بود. به نظرم نام ایشان خانم رایسا آوانسیان بود. او و گروه کُر با شور و حال عجیبی مطابق اصول گاسپل با هم سوال و جواب می‌کردند.

اگر فیلم بلوز برادرز را دیده باشید، در یک صحنه‌ (کامنت اول) جیک یکی از دو قهرمان داستان وقتی جمیز براون معروف با حرارت تمام می‌خواند، به یک باره احساساتی شده و نور خدا را می‌بیند. در اینجا نیز وقتی گروه کُر دست می‌زد و خواننده اصلی زن در اوج و بسیار زیبا می‌خواند، یاد آن فیلم افتادم و نزدیک بود در شب ماه مبارک رمضان فریاد بزنم یا عیسی مسیح هللویا هللویا .....

در انتها نیز آهنگ معروف world We are the را خواندند. در اینجا گروه کُر "راز گل سرخ" که همه روشندل بودند، به مجموعه اضافه شد. این گروه، یک ستاره کوچولو و حدود هشت ساله به نام مبینا داشت. مبینا با یک دل بینا، دل همه را روشن کرد. برای لحظاتی با فلوت ریکوردر تک‌نوازی کرد. بخشی از آواز را هم به تنهائی خواند و بعد همه گروه به او پیوستند. سالن به یک باره از هنر این ستاره کوچولو به وجد آمد. فسقلی خیلی هم به صحنه تسلط داشت. به ابراز احساسات مردم مثل سلبریتی‌ها جواب می‌داد.

آقای هانیبال یوسف اصالتاً اهل خطُه ما و آشوری‌ است. خدا را شکر که هنوز مهاجرت ریشه نسل جوان آشوری‌ها را از این کشور نخشکانده است.  مسیحیان هنرمند آشوری و ارمنی در اورمیه خیلی بیش از درصد جمعیت‌شان منشاء اثر بودند. جالب اینجاست که یکی از معروفترین عاشیق‌های سبک خاص موسیقی عاشیقی اورمیه، عاشیق یوسوف آشوری بود. و حالا باید حسرت و خورد و گفت : «"ائشله مَئلَخ" ای همشهری‌ها، کجا رفت آن نسل هنردوست و صنعتگر و هنرپرور شما؟ برگردید تا آب زنیم راه را»

از حق نگذریم و چنان که افتد و دانی، اجرای چنین برنامه‌ای در تهران، با در نظر گرفتن جمیع جهات، و حضور قدرتمند خواننده سولوی زن، یک اتفاق معمولی نبود. شاید در اینجا اندکی "روحانی مچکرم" بی‌راه نباشد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

اینجا

 

***

 

سعید حجاریان در زمان دولت آقای خاتمی، به مناسبتی از امام جمعه معروف اورمیه شدیداً انتقاد کرد که به نظرم در "صبح امروز" منتشر شد. آن موقع اینترنت متداول نبود و هر چه گشتم اصل آن سخنان را نیافتم. چون مربوط به منطقه ما بود، با دقت خواندم و مضمون مطلب کمابیش به همان شکل یادم مانده است. حجاریان گفته بود : «ملاحسنی اوایل انقلاب در اورمیه خیلی تند می‌رفت. سبیل اهل‌سنت آن منطقه را که برای سُنّی‌ها جنبه تقدس دارد، می‌تراشید و به آنها بی‌احترامی می‌کرد. بزرگان اهل‌سنت هم از کرمانشاه به قم رفتند و به آیت‌الله منتظری شکایت بردند و با دخالت ایشان مسئله حل و فصل شد.» 

بعله! کاملاً درست خواندید. آدم باسوادی مثل دکتر سعید حجاریان با سابقه امنیتی و تئوریسن اصلاحات، این حرف سر تا پا خطا را زده بود. سبیل برای اهل‌سنت نه تنها مقدس نیست، بلکه سبیل بلندتر از ریش، جنبه غیرشرعی هم دارد. اگر به عکس متشرعین و سلفی‌های سُنّی توجه کرده باشید، حتی سبیل خود را به طرز افراطی هم کوتاه می‌کنند و اصرار دارند که زیبائی سبیل انکار شود. آن کسانی هم که ملاحسنی سبیل‌شان را کوتاه کرد، سُنّی نبودند، اهل‌حق بودند. اهل‌حق هم با اهل‌سنت، نه که یک ذره، بلکه زمین تا آسمان فرق دارند. بزرگان اهل‌سنت هم در کرمانشاه عموماً شیعه‌مذهب نیستند. تئوریسن اصلاحات این اندازه خارج می‌زد.

مسئله فقط سعید حجاریان نیست. جامعه مدنی ایران و علی‌الخصوص جامعه مدنی فارسی‌زبان شیعه‌مذهب، چه مذهبی و چه غیرمذهبی، اصولاً با جزئیات این مسائل آشنا نیست. و برای همین خیلی خطا می‌کند. باید چند نکته را همزمان در نظر داشت. جنگ مذهبی به وضوح منطقه را فراگرفته است. مسئله شیعه و سنی، مسئله جامعه ایران نیست ولی شدیداً مسئله حکومت ایران است. در حالی که جامعه مدنی ایران حتی بچه‌مذهبی آن مثل سعید حجاریان، خیلی به فرق اهل‌حق و اهل‌سنت واقف نیست،  روحانیت قدرتمند شیعه تا فیها خالدون سنی را می‌شناسد و به آن کار دارد و خواهی نخواهی همه را تحت تاثیر قرار می‌دهد.

ما با جامعه‌ای طرف هستیم که از این موضوع تقریباً شناخت ندارد. اگر هم داشته باشد، کاملاً یک طرفه است. با حکومتی طرف هستیم که خیلی قبل از این حرفها درگیر این مسئله بود و خوب هم می‌داند که چه می‌کند. آن موقع که حریف خواب بود، حضور یک گروه مسلح را در لبنان چنان نهادینه کرده که هر چه امریکا و اروپا می‌گویند آن گروه تروریست است، کاری از پیش نمی‌برند. عملاً لبنان گروگان این حزب مسلح است. این حزب، احتمالاً تنها حزب جهان است که از ارتش کشور خود نیز قوی‌تر است. این حزب، حتی به ارتش کشور همسایه یعنی سوریه هم در سرکوب مردم خود کمک می‌کند.

مسائل منطقه پیچیده‌تر از این حرفهاست. جامعه مدنی ایران خیلی زودباور است و فریب می‌خورد. لینک کامنت اول را جاهائی دیدم که باورکردنی نبود. خبرگزاری رسمی کشور چنین مطالبی را منتشر می‌کند. در کشورهائی مثل عراق و بحرین، مسئله شیعه و سنی، مسئله هویتی است. آنها کاملاً به مذهب همدیگر کار دارند. می‌دانند که چه می‌کنند. می‌دانند که چطور حال همدیگر را بگیرند. نباید در دام آنها افتاد. در دام سیاستهای منطقهای حکومت هم نباید افتاد. باید توجه داشت آنطور که محافل خاصی اصرار دارند، ایران فقط یک کشور شیعی نیست. خوزستان تنها استان مرزی ایران بود که اهل‌سنت بومی نداشت. بقیه استانهای مرزی، یا اکثریت سنی دارند، و یا جمعیت قابل توجه اهل‌سنت. در خصوص خوزستان هم اکنون اینطور نیست. گویا اکنون درصد قابل توجهی از عربهای خوزستان اهل‌سنت هستند. البته هیچ آمار حتی تقریبی قابل اعتنائی در این خصوص وجود ندارد. اما قطعاً می‌توان گفت که خوزستان دیگر وضعیت سابق را ندارد.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

یک واقعیت تاریخی را در فیلم‌هائی که از جنگ دوم جهانی ساخته می‌شود، زیاد دیده‌ایم. وقتی یک سرباز نازی در یک روستا و محله‌ای کشته می‌شد که به اشغال نازی‌ها در آمده بود، ارتش نازی بلافاصله ده نفر از اهالی را گروگان می‌گرفت. مقرر می‌کرد که یا قاتل را معرفی کنید و یا این ده نفر اعدام خواهند شد. بعضاً کسانی فداکارانه داوطب می‌شدند و قتل را بر عهده می گرفتند تا  بلکه جان آن ده نفر بی‌گناه را نجات دهند. اما نازی‌ها با سوال و جوابهائی سعی می‌کردند که قاتل واقعی را تشخیص دهند. انتقام از فرد داوطلب، عطش توحش آنها را فرو نمی‌نشاند.

اسرائیلی‌ها، این ضریب ده را در ده ضرب کرده‌اند. سه جوان اسرائیلی در مناطق اشغالی، گروگان گرفته و در نهایت به قتل رسیدند. ارتش اسرائیل تا سیصد خانواده بی‌گناه فلسطینی را به خاک سیاه ننشاند، آرام و قرار نخواهد داشت. تجربه ارتش نازی را هم دارند، و می‌دانند که آشکارا نباید گروگان گرفت. خاصه که همه مردم فلسطین گروگان تفکر تبهکارانه آنهاست.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

آلمان سرزمین کامیابی‌هاست. یک دوجین نوبل فیزیک و شیمی و ادبیات و پزشکی دارد. فقط در دو قرن گذشته به اندازه کل اروپا فیلسوف تحویل بشریت داده است. بنز و بی‌ام‌دبلیو دارد. آقای اروپاست. SAP دارد. تنها کشور اروپائی است که در بازار نرم‌افزار کاربردی امریکا حدود بیست و پنج درصد سهم دارد. از هر المپیکی با یک گونی مدال بر می‌گردد. سه بار جام جهانی فوتبال را برده است. شونصد بار فینالیست بوده است. و البته بزرگترین غم این کشور هم سرنوشت مایکل شوماخر و راحت شدن از شر ممالک نیمه‌شارلاتان و تمام مفت‌خوری مانند یونان است.

اگر امشب آلمان الجزایر را ببرد، البته برای دقایقی خوشحال خواهد شد. و اگر در نهایت جام جهانی را هم ببرد، برای شبی در مونیخ و هامبورگ مصرف آبجو بالا خواهد رفت، و دست‌افشانی خواهند کرد، و فردا صبح طبق معمول سرکارشان خواهند رفت و روز از نو و تولید پورشه و بوگاتی از نو.

الجزایر هیچ کدام از این کامیابی‌ها را ندارد. تا نیمه‌نهائی هم نه! فقط اگر همین امشب از سد آلمان بگذرد، سونامی خوشحالی الجزیره را با خود خواهد برد. مرهمی بر گرفتاری‌های آنها خواهد بود. نیم‌قرنی از این شب به یاد ماندنی در قهوه‌خانه‌ها سخن خواهند گفت. بوتفلیقه رئیس‌جمهور الجزایر، سال‌هاست که نمی‌میرد و هی انتخاب می‌شود. حریف اول نظارت استصوابی در عُمر طولانی است. حتی ممکن است ستاره تیم او را وادار به بازنشستگی هم بکند. خود رئیس‌جمهور شده و گشایشی در کار این ملت حاصل آید.

ای خدای مهربان! احتراماً به استحضار حضرتعالی می‌رساند که شما عادل هستید. و علی‌الاصول این هوا سونامی خوشحالی را نباید به چند بشکه مصرف بالای آبجو ترجیج بدهید. لطفاً امشب مثل آن هزار شب آلمانی‌بازی در نیاورید و هوای شیران صحرا را داشته باشید.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

زمانی که در یونان شعر و ادبیات و فلسفه و ریاضیات در اوج بود، آلمانی‌ها و انگلیس‌ها حتی به مرحله‌ای نرسیده بودند که داخل میوه‌جات حساب شوند. اما امروز یونان روی دست آلمان مانده‌ که با این وصله ناجور و ملت پرادعا و مقروض و تنبل چه باید بکند؟ قابل توجه باستانی‌بازان و باستانی‌کاران!

ضمن ابراز خوشحالی از حذف تیم مزخرف یونان، و ضمن مطرح کردن این سوال که چگونه چنین کشوری جفت پا پرید وسط اتحادیه اروپا و آنجا را به گند کشید، اما ترکیه حالا حالاها باید اصلاحات کند؟ شما را دعوت می‌کنم حتی کامنت‌های این پست کوتاه را هم بخوانید.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

کانال سه صدا و سیما از جمله کانال‌های ثروتمند در جهان است که همه مسابقات را زنده و روی ماهواره پخش می‌کند. شبکه‌هائی مثل یورونیوز و بی‌بی‌سی حتی اجازه پخش خلاصه بازیها را هم ندارند. در مثل مناقشه نیست. از قدیم گفته‌اند تا گوساله گاو شود، دل صاحبش آب شود. از جام جهانی هشتاد دو اسپانیا تا امروز، چی کشیدیم که حالا به اینجا رسیده‌اند .... (مطلب مال دو سال پیش است) «اینجا»

 

***

 

من که حسابی روحیات سنتی و محافظه‌کارانه دارم، و سالهاست از این درگیری بی‌جهت ارزش‌های سنتی و مدرن در کشور خودمان عذاب می‌کشم، این فضای فرهنگی ترکیه را مثل یک رؤیا می‌دانم. تُرک‌ها میان هویت تُرکی و اسلامی خود قائل به هیچ تناقضی نیستند. آتاتورک هم که می‌گویند با دین مسئله داشت، فی‌الواقع با متولیان پرادعای دین درگیر بود، نه با خود دین. معروف است که با هزینه شخصی خود در ژاپن مسجدی ساخت تا اولین اذان در کره خاکی از آن مسجد شنیده شود.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

به نظر من روزه و رمضان بهترین و زیباترین عبادت در دین اسلام، و شاید در همه ادیان ابراهیمی است. اگر با ستون دین یعنی نماز مقایسه کنیم، بهتر می‌توان منظور را بیان کرد. من تا این لحظه، یک نفر را از نزدیک مشاهده نکرده‌ام که از نماز واقعاً لذت ببرد. نمازخوان‌ها به تکلیف خود عمل می‌کنند. اگر به آنها همین حرف را بزنید، اغلب خواهند گفت تو نماز را نمی‌فهمی. اگر اندکی هم سواد اسلامی داشته باشند، ساعت‌ها روی مخ شما راه می‌روند، و از فلسفه نماز می‌گویند، و از اینکه به چه آرامشی با نماز می رسند، و و .... اما واقعیت این است که آنها عادت کرده‌اند. و اگر نخوانند، مثل کسی می‌مانند که چیزی را گم کرده و ناآرام است. بعد در اولین فرصت نماز را می‌خوانند و گم شده را می‌یابند و سپس به دیگران درس تو چه می‌دانی حکمت نماز چیست می‌دهند.

ابداً بعید نیست که کافر همه را به کیش خود پنداشته باشد. چون من در همه عمر که نماز خواندم، حتی موفق نشدم یک رکعت نمار را آنگونه که عاشقان می‌گویند، بخوانم. این که چیزی نیست، موفق نشدم یک کلام از هزار کلام مدعیان عشق را جدی هم بگیرم.

اما رمضان! شکوهی دارد این ماه. هر افطار آن مثل یک میهمانی عید است. پایان آن عید فطر است. هر غروب رمضان انتظار اذان و دعا، بسی عارفانه است. هر سحری .... نه ببخشید! خداوکیلی پا شدن برای سحری و یک شکم سیر غذا خوردن همیشه کار آسانی نیست ... اصلاً چرا فلسفه ببافیم؟ خودتان چند نفر را سراغ دارید که در این گرمای طاقت‌سوز روزه می‌گیرند، اما نماز نمی‌خوانند؟  آن هم روزه‌ای که در هر شرایطی واجب نیست و هزار راه دررو دارد، و نمازی که هیچ راه دررو ندارد؟

رمضان کریم، التماس دعا

ضمناً اگر مشکل شرعی داشته باشید، باب استفتاء کاملاً باز است. اگر قبلاً ملاحظه نکردید، این هم سندش :

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

من نمی‌دانستم استاد ایوازا طاها اینگونه و به این دقت فوتبال را دنبال می‌کنند. و چه خوب که دنبال می‌کنند، چون تصور نمی‌کنم بتوان به این زیبائی و کوتاهی به تحلیل شکست و پیروزی پرداخت، بی‌آنکه از اقتصاد و سیاست و فلسفه چنین مثال‌های زیبا و گویا ذکر کرد.

مقاله کوتاه است. فقط پنج پاراگراف دارد. از فوتبال کامرون تا بحران بحرین و سوریه و شیخ فضل‌الله مثال می‌آورد و در خاتمه می‌گوید : «فوتبال ترجمان سیاست اینجایی است وقتی شکست نام پیروزی می‌گیرد.»

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

یادداشتی خواندنی است. و می‌گوید نباید اوضاع عراق را ساده‌سازی و محدود به داعش کرد. کاش در این اوضاع و احوال، اهل قلم بیشتر دست به کار شوند و اجازه ندهند جامعه صرفاً از زاویه مطالب جهت‌دار و بعضاً سفارشی و صدا و سیمائی به اوضاع عراق بنگرد. در اینصورت هر روز شاهد حکم جهاد جدیدی خواهیم بود. یک نکته و یک انتقاد در خصوص این نوشته به نظرم می‌رسد.

در مورد بلژیک مثال خوبی در یادداشت ذکر شده است. من شخصاً و به اندازه توان خود با عراقی‌ها مشابه این سؤال را مطرح کرده‌ام. زمانی هفته‌ای یک بار مشهد می‌رفتم. ساعتها در فرودگاه مشهد گرفتار تاخیر و یافتن بلیط می‌ماندم. در این فرصت با زائران عراقی زیادی مواجه می‌شدم که گرفتار همین موضوعات سفر بودند. به واسطه آنها، مستقیماً با درد عمیق و جانکاه شیعیان عراق در زمان صدام، آشنا شدم. ضمن صحبت، معمولاً سعی می‌کردم جواب این سوال را بدانم که  اگر ایران و مصر فوتبال بازی کنند، طرفدار کدام تیم هستند؟ یادم نمی‌آید کسی مصر گفته باشد. البته آنها جزو اقشار مذهبی جامعه خود بودند، ولی می‌دانیم که در عراق همه چیز بر مبنای مذهب است. در ایران عربها محبوب نیستند، ولی اغلب آنها ایران را به هر کشور عربی دیگر ترجیح می‌دادند. یک بار به یکی از آنها و به شوخی گفتم که ظاهراً بعضی حرفهای صدام فقط ریشه در جنون نداشته، و خوب شد امریکا حکومت او را سرنگون کرد. اگر کمی فرصت می‌یافت و خودش را جمع و جور می‌کرد، ممکن بود مرتکب نسل‌کشی کُردها و شیعیان هم بشود. جامعه شیعه و سنی عراق طوری از همدیگر نفرت دارند، که برای کم کردن روی یکدیگر بعید نیست با شیطان هم همکاری کنند.

در خصوص ایران، من با همه نظرات دکتر کرمی موافق نیستم. ایشان هم در اینجا از همان راویه‌ای به قضیه نگاه کرده‌اند که اغلب روشنفکران سکولار و دوستدار فرهنگ ایرانی نگاه می‌کنند. و آن لحاظ نکردن نقش بسیار پررنگتر مذهب در ایران است. ایران قطعاً به اندازه افغانستان مذهبی نیست. ولی چندین و چند برابر بیشتر از افغانستان ار مذهب تاثیر پذیرفته است. مهمترین عامل پیوند تُرک و فارس در ایران مذهب است. اما هویت ایرانی که در این یادداشت روی آن تاکید شده، سایر مؤلفه‌های غیرمذهبی را پررنگتر می‌بیند. انشاالله در مطلب "در خدمت و خیانت به وطن" به تفصیل به این موضوع خواهم پرداخت.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در زمان احمدی‌نژاد که اوضاع اقتصادی و سیاسی و بین‌المللی ایران در پی پرونده هسته‌ای خیلی قاراشمیش شده بود، اس‌ام ‌اس‌ی با این مضمون و با اشاره به یک آهنگ معروف، دست به دست می‌شد :

«با در نظر داشت اینکه پرونده هسته‌ای ایران به شورای امنیت رفته، و اوضاع پیچیده شده، و احتمال حمله نظامی شدت گرفته، و تحریم‌های کمرشکن وضع شده، و قیمت دلار و مسکن به شدت افزایش یافته، آیا به نظر شما همچنان باید خوشگلا برقصند؟»

اکنون عراق در آستانه تجزیه است. داعش نصف آن کشور را به تصرف خود درآورده. اوضاع سوریه به بن‌بست کامل رسیده. جنگ مذهبی منطقه را فرا رفته. مذاکرات هسته‌ای هنوز به نتیجه نرسیده، و تحریم‌ها که فله‌ای وضع شده بود، معلوم نیست با چه مکانیزم قطره‌ای برداشته خواهد شد. بحران زیست‌محیطی همه کشور را فرا گرفته و دریاچه اورمیه آخرین نفس‌های خود را می‌کشد و و ....

در چنین اوضاع و احوال طاقت‌فرسائی، نمایندگان مجلس که همان عصاره فضائل ملت هستند، قهرمانانه و با تلاش شبانه‌روزی خود در آستانه تصویب قانون "طرح جامع افزایش جمعیت کشور" قرار گرفته‌اند. حال سؤال اینجاست! آیا همچنان باید عصاره‌ها به تنهائی بایت ساپورت خوشگلا، وزیر کشور را سؤال‌پیچ کنند؟ یعنی کسی در این کشور نیست که به کمک آنها بشتابد؟ یک تنه باید به چند مسئله استراتژیک رسیدگی کنند؟ آخه بی‌انصافا! چند استراتژیک به یک عصاره؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت :

اینکه تلاش شبانه‌روزی نمایندگان در افزایش نسل جدید ایرانیان مؤثر خواهد بود یا نه، چندان هم معلوم نیست. منصفانه نیست که وازکتومی و توبکتومی را مسئول همه بدبختی‌های خود بدانیم. اما اگر از حق نگذریم، عصاره‌های تلاشگر در زنده کردن نسل قدیم بسیار موفق عمل کرده‌اند. عملکرد آنها محدود به ایران هم نبوده است. این روزها یاد و نام و حضور لیاخوف روس و میرزاده عشقی را در هر کوی و برزن این سرزمین پنهاور به وضوح می‌توان دید.

 

***

 

حذف ایتالیا توسط اورگوئه نشان داد که فوتبال کاملاً سیاسی است. اگر غیر از این بود، کسی  لوئیس سووارز را به عیسی سحرخیز ربط نمی‌داد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

توضیح : لوئیس سووارز در این بازی دفاع ایتالیائی را گاز گرفت.

 

***

 

من به این نوشته سید حیدر بیات، باخت جامعه مدنی فارسی‌زبان را هم اضافه می‌کنم. اغلب آنها سکوت کردند. و با این شعار نژادپرستانه و غیرایرانی و بلکه ضدایرانی، عملاً همراه شدند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

من بازی ایران آرژانتین را از کانال ت‌رت اچ‌دی ترکیه می‌دیدم. لحن گزارش‌گر تُرک کاملاً همدلانه بود. وقتی ایران در آستانه گل قرار می‌‌گرفت، لحن او حماسی هم می‌شد. شنونده تصور می‌کرد که از یک شبکه ایرانی و برای مردم ایران به زبان تُرکی گزارش پخش می‌شود. کلاً جامعه ترکیه به مردم ایران و به زبان فارسی احترام درخور توجهی قائل هستند.

سالی که در یک ماراتن طولانی ایران موفق شد، استرالیا را شکست دهد، و به جام 98 فرانسه راه یابد، داریوش مصطفوی رئیس وقت فدراسیون در یک اظهارات رسمی از رسانه‌ها و تلویزیهای عربی منطقه تشکر کرد که ایران را تنها نگذاشتند. همه تلویزیون‌های عربی منطقه در آن شرایط حساس با ایران همدلی داشتند.

نظیر این رفتار را با همسایه‌های خود داشته‌ایم؟ لحن گزارشگران ما وقتی یک تیم عربی و یا تُرکی با کشوری در آنسوی اقیانوس‌ها بازی دارد، چگونه است؟

بعضی چیزهای خیلی ساده، نشانه‌های خیلی بزرگی با خود دارد. نوعی خودخواهی و خودبزرگ‌بینی در این جامعه بیداد می‌کند. فقط کافی است اندکی به رفتار دیگران توجه شود، عمق فاجعه به خوبی خود را نشان خواهد داد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

یک فرصت استثائی، در یک شرایط اضطراری منطقه‌ای

به بهانه نوشته‌های اخیر آقای شمس‌الواعظین

فرزند یکی از دوستان بسیار قدیمی ما، سالهاست ساکن فرانسه است. همسر او هم فرانسوی است. از دبستان تا دکترا تحصیلات او در غرب بوده و تقریباً هیچ نشانه‌ای از ایرانی بودن در زندگی او یافت نمی‌شود. وقتی با او حرف می‌زدم، نکته بسیار جالبی از زندگی خود تعریف کرد. می‌گفت وقتی بچه‌دار شدیم، تازه فهمیدم که یک ایرانی اصیل هستم و هیچ ربطی به مردم مغرب زمین ندارم.

می‌گفت شب که فرا می‌رسید، بچه را برای خواب آماده می‌کردیم. اما وقتی به تختش می‌بردیم، خیلی وقتها یکریز گریه می‌کرد. می‌گفت من در این شرایط دلم طاقت نمی‌آورد و به تعبیر خودش هی ایرونی‌بازی در می‌آوردم و مدام بالای سرش می‌رفتم و لی‌لی به لالایش می‌گذاشتم و خلاصه از گریه او عذاب می‌کشیدم و هر کاری از دستم بر می‌آمد انجام می‌دادم تا بلکه خوابش ببرد. اما همسر فرانسوی‌اش می‌گفته : «حمامش را کرده، شیرش را خیلی خوب خورده، آروق تر و تمیز و جانانه هم زده، و در نهایت یک بوم دل‌انگیز هم از پائین ول داده، دیگه چی می‌خواد؟ ولش کن بغلی بارش نیار! اینقدر گریه می‌کند و خسته می‌شود تا بالاخره خوابش می‌برد» 

آن بانوی فرانسوی راست می‌گفت. کسانی که بچه‌داری کرده‌اند می‌دانند که این شرایط نهایت آمادگی بچه چند ماهه برای خواب است. من هم به ایشان گفتم که لابد همسر فرانسوی‌ات در دل می‌گفته : «اینقدر ایرونی‌بازی در نیار، گور باباش که نمی‌خوابه» واقعیت شیرینی در این قصه وجود دارد. آدم وقتی در یک شرایط خاص قرار می‌گیرد، اتفاقاً سر مسائلی بسیار ساده، عواطف و دلبستگی‌های اصیل خودش را نشان می‌دهد. این قصه شیرین بچه‌داری هم برای دوست ما همین نشانه را داشته است.

البته قصه ما اکنون شیرین نیست. حقیقت تلخ این است که در منطقه خاورمیانه گاومان زائیده است. شاهد همه نوع تنش هستیم. شیعه و سنی و علوی و تُرک و عرب و کُرد و فارس و مسیحی و ایرانی و عربستانی و بحرینی و سوری و ترکیه‌ای و همه و همه بالاخره در این درگیری منافعی دارند. بدبختی بزرگی است. اما فرصتی هم هست که مواضع حقیقی افراد سنجیده شود. تقریباً همه روشنفکربازی را به نوعی کنار گذاشته‌اند. و مواضعشان ریشه در همان دلبستگی اصلی و نهانی آنها دارد. پرده‌ها کنار رفته است.

مثلاً من تا همین دیروز آقای ماشاالله شمس‌الواعظین را به عنوان یک روزنامه‌نگار برجسته ایرانی و روشنفکر دینی می‌شناختم. ایشان این روزها خیلی فعالانه در خصوص اوضاع عراق نظر می‌دهند. انصافاً هم صاحبنظر هستند. در پست آخرشان از برخورد حکیمانه مقامات نظام نسبت به اوضاع فعلی عراق تشکر کرده‌اند. این حکمت البته برای خیلی‌ها قابل فهم نیست. چون همین خیلی ها دولتین مورد حمایت ایران در سوریه و عراق را یکی از عوامل بی‌ثبائی و تشدید جنگ مذهبی در منطقه می‌دانند. اما مسئله چیز دیگری است. اوضاع حساس منطقه وجه دیگری از شخصیت شمس‌الواعظین را نشان داد. نگاه او به عراق کمابیش فرقه‌ای است. دل در گرو علائق دیگری داشته است. نگرش او، فرقی چندانی با حسن نصرالله لبنانی ندارد. برای همین مدام از احتمال تجزیه عراق اعلام نگرانی می‌کند. ایشان حق دارد که از برخورد حکیمانه مقامات تشکر کند. و حق دارد برای حکمیانه‌تر شدن همین مواضع، از تمام توان خود بهره هم ببرد. عرصه کاملاً واقعی است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

چند روز دیگر مسابقات مقدماتی جام جهانی پایان خواهد یافت. و باز هم مسئله ضربات پنالتی مطرح خواهد شد. ضربات پنالتی یکی از بهترین ابداعات فوتبال است. اما در شرایطی که یک تیم کاملاً به لاک دفاعی فرو می‌رود، و صد و بیست دقیقه بازی حریف را خراب می‌کند، با سایر قوانین فوتبال منافات دارد. و عملاً به ضرر تیمی تمام می‌شود که تهاجمی بازی کرده است.

این طرح را میشل پلاتینی درست مقارن با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی نوشت. و تقریباً تمام کشورهای صاحب فوتبال جهان با آن موافقت کردند. جالب اینجاست که پلاتینی اصل طرح را به ایتالیائی نوشته بود. اما با کارشکنی گسترده انگلیسی‌ها مواجه شد. در آن تاریخ، همین دیوید کامرون نخست‌وزیر فعلی انگلیس، بازیکن ناتینگهام‌فارست بود. و بشدت با طرح پلاتینی مخالفت می‌کرد. پنالتی ابداع انگلیس‌هاست، و لابد خود آنها باید برای این مشکل راه‌حلی پیدا کنند. از آن زمان تا کنون بسیاری با خود می‌گویند : اگر این طرح از طرف انگلیس‌ها و به زبان انگلیسی ارائه  شده بود .....

خیلی طرح مختصر و مفیدی است.

کامنت و پی‌نوشت : چند نفر از دوستان در خصوص صحت پاراگراف دوم متن پست سؤال کردند. خیلی شرمنده شدم که دُز تخیل را بالا گرفته‌ام.  این پاراگراف تماماً تخیلی است و خواستم مثلاً با چاشنی طنز خواهش کنم بخوانید. حتماً باید میشل پلاتینی طرح بدهد؟

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

بهانه این یادداشت، مشاهده مستند فوق‌العاده بی‌بی‌سی عربی در خصوص نفرت‌پراکنی مذهبی است. هر چه دل تنگم خواسته گفته‌ام. تا برای شما ثابت کنم که به سکولار بودن خود، و جامعه خود غَرّه نشوید. اتفاقاً افراط‌گرایان کار خود را خیلی خوب بلد هستند. سعی کرده‌ام نشان دهم که آنها به راحتی قادرند همه اقشار جامعه را تحریک کنند.

یادداشت از روستائی می‌گوید که کلیسا و مساجد شیعه و سنی و جمخانه اهل‌حق در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می‌کردند، اما وقتی مهمانی از روستای مجاور می‌آمد .....

از ریشه‌های نفرت در جامعه مثال می‌زند، که به حاشیه رفته‌اند. اما آب خوردن می‌توانند برگردند .....

از مکانیزم نفرت‌پراکنی می‌گوید، که چطور یک شیعه و سنی افراطی، حتی می‌تواند مارکسیست مراکشی و ایرانی هم تحریک کند .....

از آشنائی با یک عرب بحرینی می‌گوید، که ابداً پایبند مذهب نبود. اما وقتی اتفاقات رنگ و بوی مذهب به خود گرفت ....

از تجربه آشنائی با درد هزاره‌های افغان می‌گوید....

از مدرسه راهنمائی تحصیلی اسلامی اورمیه و از معلمی که بعدها فهیمدم ژاندارم بود و گرایش حجتیه‌ای داشت و .....

از نقش حکومت و از سؤالات امتحانی درس تعلمیات دینی مدارس ابتدائی در همین سال جاری مثال می‌زند، که باورکردنی نبود....

از سوریه که هرار درد بی‌درمان داشت، اما نه تنها درد شیعه و سنی نداشت، بلکه شیعه چندانی هم به معنای متعارف کلمه نداشت. اما امروز کانون جنگ فرقه‌ای است.....

از هر دری سخنی رفته، یک خلاصه در ابتدا و یک نتیجه در انتها نوشته‌ام. اغلب خاطره است و می‌توان بخش‌هائی را اساساً نخواند. ولی قول می‌دهم، دست‌کم از خواندن خاطرات لذت ببرید. حتی ممکن است در این گیرودار، لبخند هم بزنید.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

منیم رحمت‌لیک آتام آز دانیشرادی، ولی شوخلوغا سالیب، شیرین دانیشاردی. اوچ دؤرد یاشیم اولاندا، بالانج‌دا هم توکانی واردی، هم ده قهوه‌خاناسی. ایسته‌دیی ساتیشی چؤلمک (آبگوشت) ساتماق‌ایدی. دئمک، ایستفادسی لاب چوخوموش. اؤز دیلی‌جه‌‌‌ده دئیه‌ردی مثلن «بوگون اتیم یاخجی گئدیب». سورا دا کی فقط توکانی واریدی، دخیلی یاخجی اولسایدی، گئنه دئیه‌ردی «بوگون اتیم یاخجی گئدیب». منه‌ده تئهران‌دا زنگ وورسایدی، سوروشاردی «بازارین نئجه‌دی؟ اتین خوش گئدیر؟» بو ائله بیزیم آرامیزدا بیر مَثَل اولموشدو.

نئچه ایل قاباق، قان فیشاری یوخاری اولان زامان، هی آنام اوجا سس‌له اوستونه هاوار ائلردی بیله‌سینه دئیه‌ردی: «کیشی گل بو داوالارین آت، فیشار بیله‌یین بوغار! یئتم قالمیش، اوشاق‌لارین یئتم قالار ها!» آتام اؤز اوستونده خیمر-خیمر دئیه‌ردی: «بو داوالار هامی‌سی هاوادی! اتیم یاخجی گئت‌سه فشار میزان‌دی، گئتمسه! اؤروسئت‌دن ده دوختور گتیرسن فایدا ائلمز»

ایندی علیرضا یازیب هارداسان! داعش مرزه یوخونلاشیر ها! منده عرض ائلدم، داعش گلیر گلسن، عبدالله عبدالله افغانستاندا جومهور باشقانی اولور اولسون. فعلاً منطقه‌یه یئتره بلمم. باشم شلوغدی، اتیم یاخجی گئدر.  

آللاه هامی‌زین اتینه برکت وئرسین

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

عبدالله عبدالله اگر در فرانسه هم کاندید ریاست‌جمهوری بشود، و فقط خودش و خانواده‌اش و طرفداران ایرانی‌اش به او رای بدهند، باز قبل از اعلام رسمی نتایج انتخابات خواهد گفت : «الیزه حق مسلم من است! رقیب اصلی من تقلب گسترده سوسیالیست‌ها و گُلیست‌هاست.»

ماشاالله رو که نیست، سنگ پای بدخشان است!

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

از زمان مادها تا کنون، قانون تشخیص صحت خبر با چاشنی فروتنی بنی‌بشر، هیچ تغییری نکرده است : «وقتی یک واقعه اتفاق افتاد، هر چند بسیار مهم هم باشد، لزوماً خبر وقوع آن صحیح نیست. خبر وقتی صحیح است، که به تحلیل من بخورد»

فتوای امروز آیتالله سیستانی در خصوص جهاد، اصلاً به تحلیل من نمیخورد. واضح است که موفقیتهای داعش فقط جنبه نظامی و اعمال خشونت بی حد و حصر ندارد. این گروه تبهکار، حتی قادر نیست که یک دهکده شیعه را هم در کربلا اشغال کند. عراق درگیر یک جنگ تمام عیار مذهبی است. تروریستها فقط سوار موج این جنگ مذهبی هستند. اکنون خطر در شهرها و مناطقی است که جمعیت مختلط دارند. علیالقاعده باید هر دوی این جمعیت مورد خطاب رهبران مذهبی مداراجو باشند. صحنه نبرد در عراق خیلی عیان است. و چیزی که عیان است، چه حاجت به بیان است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

پس از اشغال موصل و گروگانگیری کنسولگیری ترکیه در آن شهر، نفیسه کوهنورد خبرنگار بیبیسی از استانبول گزارش داد که احمد داوداوغلو گفته ما به دیپلماتهای خود در موصل خبر داده بودیم که احتمال حمله داعش وجود دارد، و آنها کوتاهی کردهاند. بعد اضافه کرد اتهاماتی نیز به ترکیه وارد شده که پنهانی از داعش حمایت می کند، و گویا در پی این سخنان، اتهامات جدیتر هم شده است.

زمانی میگفتند احمد داوداغلو باهوشترین وزیر خارجه اروپاست. چنین سخنی از چنین شخصیتی خیلی بعید به نظر میرسد. هر چه در توانم بود، سایر منابع را دیدم و جستجو کردم. حتی مشابه آن را نیز نیافتم. داوداغلو در اصل گفته با قدرت جواب تروریستها را خواهیم داد.  شما چنین مطلبی را جائی ملاحظه کردهاید؟

بدیهی است که منظور دیدن این خبر در منابع معتبر و همسطح بیبیسی است. و گرنه چیزی که کم نیست، منابعی است که چسباندن هر  صواب و ناصوابی را به حریفان منطقهای مستوجب ثواب و اجر اخروی هم میداند. آنها اجرشان با سردارشان!

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

دوستان، اگر روی هر کدام از ماهوارههای هاتبرد و تُرک و یوتلست و بدر (عرب)، مسابقات جام جهانی پخش میشود، خیلی خیلی ممنون میشوم که نام و مشخصات کانالها را برای من هم بنویسید.

دلواپسم! دلواپسِ کابوس تماشای صدا و سیما

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

من از این نوشته کوتاه و گویای سید حیدر بیات، این را میفهمم که برای یک خواست کاملاً طبیعی و تاریخی، هیچ ضرورتی به آسمان ریسمان بافتن نیست. باید صریح و صادق بود.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

خیلی زیبا نوشته آرش بهمنی عزیز،  دستمریزاد و جانا سخن از زبان ما میگوئی

من که رسماً در وبلاگم نوشتم از طب تا نجوم حق اظهارنظر را برای خودم محفوظ میدانم. از جمله چیزهائی که ناراحتم میکند، همین اعتراض کسانی هستند که آشکار و ناشناس، کامنت در اینجا و نهالستان میگذارند که بعله! مجبوری در خصوص همه چیز نظر بدی؟ یکی نیست به اینها بگه خوب نخون! تازه؛ مطلب که برای انتشار در لوموند و اکونومیست نوشته نشده، به نظرم جالب رسیده و نوشتم و در وبلاگ و صفحه شخصی خودم گذاشتم. خرجش هم با بلاگاسپات و فیسبوک است. طوری معترض میشود که انگار از محل مالیات او برای من حقالتحریر میدهند. و جالب اینجاست که بعضی از این دوستان اتفاقاً سیر تا پیز نوشتهها را هم میخوانند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

صفحاتی را که لایک کردهام، و صفحاتی را که در لیست دوستان آنها نیستم، اما دگمه فالو را زدهام و مطالب پابلیک آنها را دنبال میکنم، مدتی است که در نیوزفید من ظاهر نمیشوند. برای دیدن این مطالب حتماً باید به پیچفید بروم. و یا مسقیماً به هر کدام از آن صفحات مراجعه کنم.

تا همین چند وقت پیش یک همچین مشکلی نداشتم. یا اشتباهی به تنظیمی دست زدهام و یا فیسبوک کاری کرده و من نمیدانم. ممنون میشوم اگر راهنمائی کنید.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

طوفان در تهران دوباره شروع شد. این طوفانهای زنجیرهای نشانه است، عَلَم است. جامعه نیاز به هدایت دارد. از راه راست دور افتاده است. همه این نشانهها، عَلَمی برای پذیرش هدایت است. باید بپذیریم که خطا کردهایم. اولین گام این پذیرش نیز انتخاب یک نام مناسب برای این طوفانهاست. و چه نامی بهتر از عَلَمُالهُدی!

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

سفرنامه تفلیس آقای مرتضی نگاهی نویسنده و روزنامهنگار، بسیار خواندنی است. آقای نگاهی از پیشکسوتان وبلاگنویسی در ایران هم محسوب میشوند. "یولداش" از اولین وبلاگهای پرخواننده این کشور بود. ایشان خیلی هم اهل سفر هستند.  در گذشته به هر جائی از کره خاکی میرفتند، معمولاً سفرنامه هم مینوشتند. در این سفرنامهها همیشه نکات تازه و بکری بود. مثلاً سالها پیش در سفر به کشورهای آسیای میانه، از گفتگو با مردم عادی نکات جالبی نوشته بود. یادم نیست در کدام کشور، کسی از ایشان پرسیده بود اهل کجا هستی؟ وقتی گفته بود ایران، بلافاصله جواب داده بود : «آها ایران! در گذشته بردههای خوبی داشت»  آقای نگاهی متعجب شده و کلی در خصوص این نگاه مطلب نوشته بود.

این سفرنامه از باکو شروع میشود. از همان توصیف کت و شلوار پوشیدن مردم باکو،  تا وصف مسجدی استثنائی در تفلیس، مطلب برای من جذاب بود. یک موضوعی که من دنبالش بودم و متاسفانه در این سفرنامه نیست، زبان مکالمه با مردم عادی است. خیلی دلم میخواست آقای نگاهی مینوشت که با مردم عادی به چه زبانی حرف میزد؟ گرجیها و ارمنیها چقدر تُرکی میدانستند؟ شاید هم سفرنامه ادامه دارد.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

آدم معتاد تزریقی بشه،

داروهای روانگردان استفاده بکنه،

وسط یک خبابون توی یک شهر بزرگ به عالم هپروت بره،

لخت مادرزاد بشه،

جلوی بچهش اراذل و اوباش به او تجاوز بکنند،

ولی ..... برای یک لحظه هم و.ی نشه، که حقیقتاً درد بیدرمانی است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

احتمالاً خیلی از شما دوستان هم مثل من به تماشای این بازی اشرافی و کسلکننده گلف از تلویزیون چندان علاقهای ندارید. اصولاً ورزشی که یکی از اسپانسرهای آن رولکس باشد، یعنی به از ما بهتران تعلق دارد، و اساساً مصلحت آن است که بی‌علاقه باشیم. در این ورزش که بیشتر به بازی شباهت دارد، گلفبازها کلی شال و کلاه و کفش و لباس مخصوص و دم و دستگاه گران قیمت، و البته یک دنیا ادا و اطوار برای خودشان تدارک میبینند. وظیفه دشوار آنها هم زدن ضربه به یک توپ سفیدی است که باید در آن ور زمین داخل سوراخی بغلتد.

اما موضوع برای من گُل بود، که به چمن نیز آرسته شد. یورونیوز میگفت در مسابقات اروپائی ژوبورگ، که در افریقای جنوبی! برگزار میشود، اداواردو مولیناری که به تازگی از مصدومیت رهائی یافته، خوش درخشید. جلالخالق! مصدومیت؟ آن هم در بازی گلف؟ با خودش تصادف کرده؟ شاید هم زمین بازی آفتاب مناسب نداشته و عالیجناب قهرمان، دچار عارضه سنگین سرماخوردگی شده است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

از دوستانی که تاریخ معاصر ایران را با جزئیات بیشتر خواندهاند، یک خواهش و یک سوال دارم. در صفحه 487 کتاب نگاهی به شاه دکتر مبلانی نوشته شده :

«روابط ایران و عراق بعد از توافق الجزایر حسنه شد..... با بالا گرفتن موج مخالفتها در ایران صدام گویا به شاه پیشنهاد کرده بود آیت الله خمینی را هم از دم تیغ بگذراند. اما شاه زیر بار نرفت..... حتی گویا  سرویس امنیتی فرانسه هم آمادگی خود را برای از میان برداشتن خمینی اعلام کرده بود و واکنش شاه به این پیشنهاد هم مشابه پاسخش به صدام بود».

این موضوع به نظر شما درست میرسد؟ در متن انگلیسی هم اینطوری است؟ در مورد فرانسه اشتباه تایپی صورت نگرفته است؟ در خصوص صدام، هر راه حلی که در آن صحبت از قتل شود، پذیرفتنی است. مثلاً اگر صدام از شاه سوال میکرد که چرا برای زیارت عتبات با خانواده به عراق نیامدید؟ و شاه هم در جواب میگفت فعلاً همسرم شهبانو فرح و پسرم علیرضا با این سفر زیارتی مخالف هستند، بلافاصله صدام به شاه پیشنهاد میکرد که آن دو را بکُش تا صدرصد خانواده موافق باشند. کلاً صدام برای هر مشکلی همین یک راه حل را داشت. اما اینکه سرویس امنیتی فرانسه، آن هم برای رضایت شاهی که هر سی ثانیه یک بار نظرش عوض میشد چنین آمادگی داشته باشد، خیلی عجیب به نظر میرسد. یعنی سیستم امنیتی فرانسه این قدر درپیتی و آماده قتل است؟ آنجا هم پر از فرنگیکارهای وطنی است؟ شاه با سفرای انگلیس و امریکا مدام پالوده میخورد، آنوقت برای قتل مخالف، فرانسه، مهد آزادی داوطلب شود؟ جسارتاً خواهش میکنم با توجه به اوضاع و احوال فعلی و شرایط روز، نظر ندهید. با توجه به شرایط دیروز نظر دهید.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

احتمالاً در طوفان دیروز تهران که متاسفانه تلفات جانی و مالی زیادی هم داشت، خانواده چهار نفره ما جزو خوشناسترینها بود. چون درست در اوج شروع طوفان، همه بیرون و در دو نقطه مختلف شهر منتظر همدیگر بودیم.

نهال از ساعت 4 تا 6 عصر امتحان داشت. ساعت سه و نیم به محل امتحان رسیدیم و همسرم در محل امتحان منتظر او ماند. فکر میکنم گرمترین روز تهران بود. یک جاهائی دمای هوا 35 درجه را هم نشان میداد. من  به خانه برگشتم و ساعت پنج و ده دقیقه با سارا دنبال آنها رفتیم. از خانه که بیرون میآمدیم، همه چیز عادی بود. وارد پارکینگ شدیم و همین که دنده عقب گرفتم، دیدم هوای بیرون تاریک و  نارنجی رنگ است. خیلی تعجب کردم اما متوجه چیزی نشدم. درب پارکینگ هم کامل باز نشد و فکر کردم خراب شده. همین که بیرون آمدم، متوجه باد نسبتاً شدید شدم. ولی خنده توأم با شیطنت سارا که میراثی مادرانه است، حواسم را جای دیگر برد. روز قبل ماشین را کارواش برده بودم. در یک آن باران هر چه گل و لای بود، روی آن ریخت.

در همین لحظه اوج طوفان شروع، و گرد و خاک شدیدی بلند شد. سارا خانم یک گلدان کوچولو در بالکن داشت و الا و بلا می‌خواست که آن را نجات دهیم. چون باران و طوفان شدید بود، او را داخل ماشین گذاشتم و در را قفل کردم و تنهائی برگشتم. همین که وارد حیاط شدم، طوفان پوشش فلزی و سنگین روی دیوار پارکینگ خانه را از جا کند، و محکم روی همان راهی کوبید که چند ثانیه پیش از آنجا خارج شدیم. تا به درب آسانسور رسیدم، برق قطع شد. خیلی شانس آوردم. چون اصلاً فکر قطعی برق را نکرده بودم و ممکن بود در آسانسور گیر کنم و سارا بیرون در یک ماشین قفل شده، مدتها تنها بماند. به خانه آمدم و گلدان را نجات دادم و پنجرهها را بستم و برگشتم.

وقتی به اتوبان رسیدیم، مدام شاخههای نسبتاً برگ درختان و همینطور بیلبوردها میشکست و میریخت. کف اتوبان پر از اشیاء مختلف شده بود. اخیراً به مناسبت چهارده خرداد، تهران پر از تابلوهای مناسبتی بسیار بزرگ است. یکی که از همه بزرگتر به نظر میرسید و روی آن نوشته بود "آسمانیتر از آن بود که در خاک بماند"، نزدیک ما در حال افتادن بود. هیچ کاری نمیتوانستیم بکنیم. خوشبختانه وقتی سقوط کرد، لای یک درخت و تیر چراخ برق گیرد افتاد و مردم فرصتی یافتند تا از مهلکه دور شوند.  ترافیک سنگینتر شد، اما ما فقط با نیم ساعت تاخیر رسیدیم.  بعد هم مدتها در ترافیک ماندیم و خسته و کوفته با یک دنیا شانس، بیآنکه کوچکترین اتفاقی برای ما بیفتد، شکر خدا به خانه رسیدیم.

فقط همسرم که در پارک منتظر نهال بود، خیس خالی شده و یخ زده بود. همین باعث شد که معنای عمیق و چندلایه عبارت "چوب خدا صدا ندارد" را بیشتر متوجه بشوم. ساعت چهار که تهران گرم بود، ایشان در پارک ولنجک و زیر یک آلاچیق و جای خنک مینشیند و کتاب تازه چاپ شده "بیشعوری" را میخواند و در دل غش غش میخندد. گویا بعضی مثالها و شاید هم اغلب مثالها خیلی برای او آشنا بوده. چون به طرز معناداری به من توصیه کرد مجدداً این کتاب را بخوانم. من هم نگاه معنادارتری به او کردم و گفتم حکمت الهی را دست کم نگیر!

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

دوستی که یاداشت قبلی من را دیده بود، لینک این مستند را فرستاد. بالاخره یک دلاور حامی کپیرایت! نسخه فارسی مستند "آزادی برای نفرت پراکنی" بیبیسی را در یوتیوب آپلود کرده است. این مستند فوقالعاده، افراطیترین تلویزیونهای نفرتپراکن مذهبی را که آزادانه به عقاید همدیگر توهین میکنند، مورد بررسی قرار میدهد. دو نکته بسیار مهم و البته خطرناک در حاشیه این مستند به نظرم رسیده که برای دوستانم خواهم نوشت. اگر مستند را ندید، از دست ندهید.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

بیبیسی فارسی تنها نهادی است که میتواند دریاچه اورمیه را نجات دهد. من عاجزانه از این تلویزیون و دستاندرکاران آن تقاضا دارم که از امکانات استعمار پیر و کهن و معاند و فلان و بهمان بهره بگیرند، و به وظیفه میهنی خود عمل نمایند، و کوروسوی امید باقی مانده در خصوص دریاچه را احیاء کنند. ابداً هم شوخی نمیکنم.

دیروز پنجشنبه یک لولهکش را دعوت کردم که سیفون دستشوئی منزل ما را تعمیر کند. طبق معمول وقتی وسیله معیوب اوستاکار را میبیند، درست کار میکند، سیفون هم متاسفانه هیچ نشتی نشان نداد. گفت از این دگمههای فشاری در بازاز نیست و به نظرم اشکالی هم ندارد. توضیح دادم که از نشتی تصادفی مطمئن هستم. چند بار باز و بسته کردیم و بالاخره اشکال خودش را نشان داد و سیفون را تعمیر کرد. اما جالب اینجاست که در پایان کار او از من تشکر کرد که به مصرف آب اهمیت میدهم. خیلی آدم باحالی بود. همین که سر حرف باز شد، دیدم حرفهای جالبتری هم میزند. میگفت مشکل کمآبی خیلی جدی است و کار از کار گذشته و مردم باید یک فکری به حال خود بکنند. از شیوه خشکیدن دریاچه میگفت و اینکه سدها باز شوند کشاورزان بیکار میمانند. و خلاصه کلی استدلالهای زیبا میکرد. در نهایت به من گفت که این حرفها را از خودم نمیزنم ها! یک کارشناس این حرفها را در بیبیسی میگفت. دیدم مو به مو حرفهای دکتر ناصر کرمی در برنامه شصت دقیقه بیبیسی را برای من تعریف میکند، که هم شنیدهام و هم این مطالب را خواندهام. پرسیدم آیا همکاران دیگر هم به مصرف آب اهمیت می دهند؟ میگفت همین چند روز پیش به اصرار همکاران، مالکان واحدی مشابه واحد شما، مجاب شدند که هزینه کنند تا دلیل مصرف بالای آب ساختمان کشف شود. گویا نصف توالت فرنگیهای این ساختمان نشتی داشته که به راحتی هم قابل تشخیص نیست.

ملاحظه بفرمائید؛ مدیران بیکفایت طی سه دهه گذشته و بلکه پنج دهه گذشته، زحمات زیادی کشیدهاند. و چنان دریاچه را نابود کردهاند که کار از کار گذشته است. در حال حاضر، اگر لایقترین مدیران آلمان فدرال هم به ایران بیایند، و حتی علاوه بر مدیران، کارگران ساده هم از آلمان و ژاپن دعوت به کار شوند، و شادروان ویلی برانت هم از قبر بلند شده و استانداری آذربایجان غربی را از جان و دل بپذیرد، و خیلی متولیان بیلیاقت و پرقدرت استان هم در یک عملیات داوطلبانه کپه مرگشان را بگذارند و هیچ مزاحمتی ایجاد نکنند، باز دریاچه راه نجات ندارد. فقط و فقط با همکاری مستقیم و ریاضت طاقتفرسای مردم منطقه و کل کشور باید راهی برای نجات دریاچه یافته شود.

وظیفه دشوار آگاه کردن مردم به وظایف خود، در سرزمینی که ریشههای اعتماد خشکیده است، ابتدا به عهده رسانههای فراگیر است. صدا و سیما خود یک مسئله است. این بنگاه رنگ، ماشاالله بس که اعتبار دارد، اگر راست هم بگوید کسی گوش نمیکند و بلکه کسانی لج هم میکنند. وقتی دقایقی سخنان یک کارشناس در برنامه شصت دقیقه، اینگونه شنونده پیدا میکند، که یک لولهکش ساده هم به وظیفه خود واقف میشود، و برای مردم اهمیت کمآبی را توضیح میدهد، بیجهت نخواهد بود که برای نجات دریاچه به شصت دقیقه بیبیسی متوسل بشویم.

ای حقوقبگیران استعمار! بالاخره روزی باید توبه کنید. روزی باید از روزنامه توپخانه عاجزانه تقاضا بکنید که از گناهان شما در همکاری با ایتلجنتسرویس و سیا و کاگب بگذرند. پس در برنامه شصت دقیقه مرتب از کارشناسان خبره دعوت کنید و موضوع دریاچه را به بحث بگذارید. تا ما هم در چنان روزی شما را شفاعت کنیم.

این دریاچه زیبا را در زبان فارسی "دریاچه اورمیه" میگویند. در نوشتههای تُرکی برای نامیدن آن "اورمو گولی" را به کار میبرند. ولی راستش ما مردم اورمیه هیچکدام از این اسامی را به کار نمیبریم. ما به آنجا صاف "دریا" میگوئیم. خیلی بزرگتر از یک دریای معمولی برای ماست. این دریا، اقیانوس ماست. ای آدمها! دریای ما در روز روشن دارد غرق کویر میشود.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

نوشته آقای جامی

http://tableaumag.com/4748#.U9j20WMkQTC

 

***

 

یکی این مردم برزیل رو بزنه به برق! ظاهراً هنوز خبر نشدهاند که دو هفته دیگر جام جهانی است. کلی تجمعات اعتراضی راه انداختهاند و میگویند با برگزاری جام در کشور خود مخالف هستند.  معتقدند با هزینههای گزاف جام باید برای فقرا مدرسه و درمانگاه ساخت. لابد خبرها را نشنیدهاند که هزینهها صورت گرفته و تازه وقت برداشت محصول است.

بابا ول کن فرناندو (همان اسدالله خودمان) بزن به سامبا!

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

کسانی که میگویند نام بینالمللی ایران، قبلاً پرشیا بود و شعار Honor of Persia لزوماً به پارس اشاره نمیکند، چرا به طور گسترده در ترجمه فارسی مینویسند افتخار پارس؟ علیالقاعده و در مطبوعات و نوشتههای فارسی باید "افتخار ایران" نوشته میشد. و یا شعار دور قبل را "شاهزادههای ایرانی" ترجمه میکردند. تا اندکی اینگونه استدلالها صادقانه به نظر برسد. گرچه خانه از پای بست ویران است و این حرفها نوشداروی بعد از مرگ سهراب هم نیست.

از طرف دیگر این کلمه "پارس" را چنان دوگانه به کار میبرند و چنان  به جای "فارس" جا انداختهاند و به همه ایرانیان تسری دادهاند، که من بیست سال پیش مدیران تُرک یک شرکت نوشابهسازی وابسته به حوزه علمیه خواهران الزهرا را نتوانستم حالی کنم "پارسی کولا" نام مناسبی برای یک نوشابه سراسری نیست. و فقط پارسیان شادمانه نمینوشند.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در حال حاضر غمگینترین فرد مصری به احتمال بسیار زیاد، جمال مبارک، پسر حسنی مبارک است. در واقع تنها دستاورد ملموس انقلاب مصر، ممانعت از جانشینی او به جای پدر کهنسالش بود. که خیلی هم گران تمام شد. و گرنه آش همان آش و کاسه همان کاسه و ژنرال البته یک ژنرال جوانتر!

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

عکس ریختن یک دیوار بتونی در تبریز را که منجر به قتل غمانگیز عابری بیگناه  شد، یقیناً همه شما دوستان ملاخظه کردهاید. این دیوارهای ابتدائی بتونی را شهرداری برای پلمپ کردن مغازهها استفاده میکند. دوست من رضا خود بچه تبریز است. میگوید این امر در تبریز سابقه داشت. عکسها هم مربوط به تاریخ 2011/01/29 است. فقط در آن تاریخ منجر به قتل نشده بود.

و این البته سرنوشت غمانگیز ماست. کار مدیران بیکفایت سیستم حتماً باید منجر به قتل شود. البته این هم کافی نیست، آن قتل باید رسانهای هم بشود. تا همان مدیران بیکفایت دنبال عذر بدتر از گناه بگردند. و انگار "نه ایت گلیب، نه زیانیق ائلیب" (شاید معادل : نه خانی آمده و نه خانی رفته)

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در انتخابات پارلمان اروپا، جریانهای ضداروپائی مخصوصاً در دو کشور بسیار مهم انگلیس و فرانسه آراء قابل توجهی کسب کردهاند. ماری لوپن رهبر جبهه ملی فرانسه گفت ما به فرانسه رای دادیم و نمیخواهیم از بیرون مرزها برای ما تصمیم بگیرند. اما جالب اینجاست، در آلمان که بیش از فرانسه به افکار ملیگرایانه شهره است، خبر چندانی از این نوع جریانات ضد اتحادیه اروپا نیست. دلیلش هم خیلی واضح است. آلمان آقای اروپاست. آقا هم که علیه خودش قیام نمیکند!

حقیقتاً آلمانیها ملت باشکوهی هستند. از ویرانههای جنگ دوم و کشوری تقسیم شده و تحقیر شده با بیست میلیون کشته، بلافاصله بزرگترین اقتصاد اروپا را ساختند. اگر فاشیسم و نازیسم در این کشور ریشه نمیدواند، شاید اکنون به جای کشور بقالها، آلمانها آقای دنیا بودند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

یک دوست عزیز عرب نوشته من در خصوص کتاب دکتر میلانی و برخورد دوگانه روشنفکر ایرانی را دیده بود. نکتهای را متذکر شد که من تا این لحظه اساساً به آن دقت نکرده بودم. جالب اینجاست که صورت مسئله هم کاملاً آشکار به نظر میرسد. ایشان میگفت در زمان رضاشاه تمام اتهاماتی که شیخ خزعل به آن متهم بود، از قبیل جدائیطلبی و فلان و بهمان، مشمول میرزا کوچک خان جنگلی هم میشد. جریان جمهوری گیلان و حمایت بلشویکها را همه شنیدهایم و بعضاً خواندهایم. در حال حاضر وقتی اسم شیخ خزعل میآید، همه کهیر میزنند! اما نام میرزا به کتابهای درسی هم راه یافته و سریال و ترانهها برای او ساخته و اوتوبانها به نام سردار جنگل نامیده شده و ....

نکته جالبی است! این دیدگاه و این مقایسه برای من کاملاً تازگی داشت. شایان ذکر است که در خصوص این دو شخصیت، در حد یک جزوه هم مطالعه ندارم. اما وقتی میگوئیم ایران برای همه ایرانیان، یکی از وجوه بدیهی این شعار، باید این باشد که از زاویه دید همه ایرانیان، فارغ از نژاد و مذهب به کشورمان نگاه کنیم. مگر اینکه بعضیها ایرانیتر باشند. چون جالب بود گفتم در اینجا هم مطرح کنم، تا نظر شما چه باشد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

گئچنکی بلدیه سئچیمنن سورا، بو اسلامچیلار تورکیهده یامان آتلیب دوشوللر. اؤ گوی گؤز کیشین چؤرین ییللر، آمما قوتولاندا عثمانلی سلطانلارنا دوعا ائللر.

تورک ملتینین اسلاما بؤرجی نهواخت قوتولاجاق باخ؟ مین ایل سیفالاسلامچلیق بس دئیل کی ایندی سلطان رجب ظهور ائلیب؟

داش باشیان سالیم اردوغان. ائلیه بئلردی ینی تورکیه جمهوریتینین ژنرال دوگل اؤلا، آمما سلطانلیق هوسی ووردو باشنا. ایندی ولادیمیر پوتین اؤلوب و نفسکش آخدارر!

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

خیلی وقتها خیلی خطاهای ظاهراً کوچک، حقیقتاً حاوی نشانههای بسیار بزرگی از شخصیت حقیقی انسان است. چندین سال پیش و به نظرم در زمان جنگ ایران و عراق، تصاویری از یک دیپلمات بلندپایه در سازمان ملل پخش شد که هنگام خرید از فروشگاهی در نیویورک، چیز نه چندان گرانبهائی را کِش میرفت. احتمالاً مطابق قانون، مجازات چنین خلافی چند صد دلار جریمه است.  اما کیست که نداند این موضوع فاجعهای تمام عیار و حاوی نشانههای بسیار بزرگی از شخصیت حقیقی آن دیپلمات بود. بگذریم که بعدها و طبق معمول خیلی هم مدعی شد.

ابراز تاسف لیلا حاتمی و اینکه فلانی جای پدر بزرگ من است و فلان و بهمان، ظاهراً به قصد راست و ریس کردن مسئله بیان شده است. اما در حقیقت نشانه ریا و تزویر و فرصتطلبی و حتی شیادی است. یکی نیست بگه خانمجان! آبت نیست، نانت نیست، شهرت کافی نداری، عضویت در ژوری معتبرترین جشنواره سینمائی جهان برایت فراهم نیست، آخه چه چیزیت هست؟ این پدربزرگ پدربزرگ گفتن دیگر چه صیغه مضحکی است؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

برج میلاد و مجموعه ساختمانهای حوالی آن، احتمالاً بالاترین نشانه شلختگی هنری آقایان است. سالن کنسرت برج میلاد که بزرگترین در تهران و ایران هم هست، با میلیاردها هزینه ساخته شده، اما در نهایت کار به دست کسانی افتاده است که احتمالاً گوش آنها بالاتر از کیفیت رادیو ضبط پیگان وانت را قادر نیست تشخیص دهد. که فرق صدا را از بوق هم تشخص نمیدهند.

 

***

 

بیبیسی عربی یک مستند بسیار بسیار دیدنی در خصوص تلویزیونهای نفرتپراکن مذهبی که به جنگهای فرقهای در منطقه دامن میزنند، ساخته بود. بیبیسی فارسی چند روز پیش آن را دوبله و پخش کرد. علاوه بر اینکه مستند دیدنی بود، یک نکته حاشیهای بسیار مهم هم در خصوص ایران داشت. من میخواهم چیزی در این خصوص برای دوستانم بنویسم. پیشاپیش باید لینک ویدیو را بیابم و اینجا بگذارم. هر چه میگردم پیدا نمی کنم. بعید است کسی آن را در یوتیوب نگذاشته باشد. خیلی ممنون می شوم اگر شما این ویدیو را ملاحظه کردید، لینک آن را اینجا هم بگذارید.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

اجازه بدهید که به مسئله روبوسی رئیس جشنواره کن با خانم لیلا حاتمی را از منظر دیگر هم نگاه کنیم. چرا رئیس جشنواره و به طور کلی چرا غربی ها هنوز در ضمیر ناخودآگاه خود بقیه جهان را خالی می بینند؟. بسیار بدیهی است که ابداً و اساساً منظور من مسائل شرعی و این حرفها نیست. اما روبوسی زن و مرد، ریشه در آداب و سنن بسیار متمدنانه غربی دارد. و تقریباً در هیچ جای دیگر جهان مرسوم نبود. به راستی چرا باید همه جهان به سبک غربی ها رفتار کنند؟ به نظر من در اینجا کمترین تقصیر متوجه مردم مغرب زمین است. اذهان بیمار دشوار بتوانند درک کنند که غربی ها در کمال ادب و بزرگواری مثلاً با زنان سایر مناطق دنیا هم روبوسی می کنند. مسئله اینجاست که سایر نقاط جهان به کلی اعتماد به نفس خود را از دست داده اند. و این موضوع باعث شده که حتی اقشار فرهیخته غربی هم در بسیاری زمینه ها بقیه جهان را همچنان خالی می بینند.

 

***

 

محمود فرجامی از روزنامهنگارانی نیست که خود را مرکز عالم و آدم بداند، و همینجوری از طب تا نجوم نظر بدهد. سنجیده و بسیار کارشناسیشده مینویسد. طنز تخصص اصلی اوست. اما بنا به شرایط و در صورت لزوم، در چند حوزه محدود دیگر نیز اظهار نظر میکند.

مثلاً در خصوص عملیات اخیر هپی حرام، چنین اظهار نظر کرد : «کسانی که در صفحه آزادی‌های یواشکی کنار ماشین پلیس عکس بی‌حجاب می‌گیرند حدس نمی‌زنند فقط با یک ایمج‌سرچ گوگل در عرض چند ثانیه شناسایی می‌شوند؟»

ممکن است کسانی تصور کنند که محمود فرجامی با عملیات پیچیده پلیسی طی آن "دو ساعت" عناد دارد. و یا به ارزش کارهای چند لایه پلیسی واقف نیست. اما من میدانستم که او حرف بیحساب نمیزند. عکس پروفایل فیسبوک خودم را به ایمج‌سرچ گوگل سپردم. بعضیها فکر میکنند و حتی طعنه میزنند که این تنها عکس من طی ربع قرن اخیر است. اما نتایج جستجو حیرتانگیز بود. حتی آینده هم پیشبینی شد. گوگل تصاویر کودکی تا کهنسالی را روی مونیتور ریخت. البته یک اشکال کوچک هم داشت، که آن هم انصافاً مشکل گوگل نیست. راستش هنوز متوجه نشدهام که این دو چهره از خود راضی سینمائی و کامپیوتری، چه از جان من میخواهند و چرا دست از سر من برنمیدارند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

هپی حرام!

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در اوج جنگ دمشق، که خیلیها منتظر سقوط پسر آدمکش حافظ اسد بودند، تلویزیون یورونیوز (البته دقیقاً یادم نیست که یورونیوز بود تا تلویزیونی دیگر) گزارشی از مناطق مرفه دمشق پخش میکرد. مردمی را در یک مجتمع لوکس نشان میداد، که همگی طرفدار دولت بودند. خسته و درمانده به نظر میرسیدند، اما خیلی به کمکهای روسیه و ایران دل بسته بودند. داخل محوطه استخر هم بود، که خانمها با بیکینی مشغول شنا بودند. یکی از آنها میگفت اگر مخالفان پیروز شوند، همه آزادیهای ما از بین خواهد رفت. در همان ایام، محمد مرسی را هم نظامیهای مصر با کودتا از حکومت برکنار کردند. و پسر حافظ اسد بلافاصله گفت : «دوران اسلام سیاسی به پایان رسیده است»

آنوقت در اینجا به طور غیررسمی صحبت از پیروزی در جهاد سوریه است! آن هم برای دفاع از آنچنان مردمی که از هرگونه تفکر اسلامی واهمه دارند، و اینچنین حکومتی که پرونده اسلام سیاسی را پایان یافته میداند.

آخ از این کینههای قبیلهای قرون وسطائی مذهبی، که با سرنوشت ما در قرن بیست و یکم گره خورد. چقدر این کینهها برای ما ناشناخته بود. و چقدر دلمان خوش بود که دستکم گرفتار این مسائل نخواهیم شد. خود من که فکر میکردم این شکافها را میشناسم، بارها نوشتم که حکومت اسلامی ایران، در جنگ آذربایجان و ارمنستان، مردمی عموماً مسلمان و شیعه مذهب را ول کرد و جانب ارامنه ارتدکس را گرفت. در حالی که بیست درصد خاک آذربایجان در اشغال مسیحیان بود و هست. آن موقع میگفتم امان از سیاست که حقیقتاً پدر و مادر ندارد. اما اکنون متوجه شدم که چقدر اشتباه فکر میکردم.

امروز آرزو میکنم که مردم ارمنستان قبول زحمت فرموده و محبت کنند برای یکی دو هفته مثلاً به مذهب حنفی بگروند. حتی لازم نیست مردان ارمنی ختنه هم بشوند. چون بلافاصله اعلام جهاد شده و سه شماره خاک اشغالی آذربایجان آزاد خواهد شد. بعد میتوانند به مذهب آبا و اجدادی برگردند، و قرنها در کنار مسلمین و مسلمات زندگی راحت داشته باشند. به تعبیر شاعر تو چه میدانی که قبیله چیست!

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

ماهرخ غلامحسینپور گزارشی بسیار خواندنی و جذاب از زندگی میترا فرازنده نوشته است. میترا برای این گزارش گفتگوئی هم با ایرانوایر کرده و گفته آرزو دارد که از فروش تابلوهای خود به تمکن مالی برسد و : «...یک آسایشگاه مجهز برای معلولان بسازم. این آرزویی است که سال‌ها است در قلبم ریشه دوانده. خیلی وقت‌ها تا نیمه شب به این پروژه و ایده آن فکر می‌کنم؛ این که باید این مرکز، مجهز بوده و یک درمانگاه 24 ساعته داشته باشد و من بتوانم به معلولان جسمی و حرکتی که به لحاظ ذهنی مشکلی ندارند، آموزش بدهم...»

ماهرخ قبل از نوشتن این گزارش، نوشته من در خصوص میترا را مشاهده کرده بود. از من خواستند که چند عکس مناسب برای ایشان بفرستم. با کمال میل اطاعت کردم، که در گزارش قابل مشاهده است. البته عکس آخری از من نیست.

اینجا/

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

کانون زبان ایران - شهرک غرب

نهال، نشسته و نفر اول از سمت چپ. توضیح اینکه به خاطر شیطنت زیاد در مدرسه، دو هفتهای هم دست چپ او در گچ بود.

سارا، ایستاده و نفر سوم از سمت راست

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

نگاهی به دکتر عباس میلانی

خواندن متن پیدیاف کتاب "نگاهی به شاه" کار دشواری بود. تا اینکه دوست نازنینی، سخه چاپی و تر و تمیز آن را بزرگوارانه به من هدیه داد. کتاب در دست مطالعه را کنار گذاشتم و بیدرنگ شروع به مطالعه کردم. اکنون به بخش هشتم رسیدم. هفت بخش اول خلاصهای از دوران رضاشاه تا انتقال جنازه ایشان به تهران بود. کتاب خیلی خواندنی است. اما نگرش دکتر میلانی هم در این کتاب دیدنی است. به تفصیل نظرم را در نهالستان خواهم نوشت. اجازه بدهید چند نکته که از همین بخشها به نظرم رسیده، اجمالاً عرض بکنم. فی الواقع طاقت نیاوردم که به پایان کتاب برسم.

همین کتاب از دو منظر کاملاً متفاوت علاقه من را به آقای محمد قائد بیشتر کرد. اول اینکه ایشان از هر موضوعی تحلیلی منصفانه و همهجانبه و دقیق ارائه میدهند. از ناشر تا نویسنده و روزنامهنگار و کلاً هر صاحبنظری، مردم ایران را متهم میکنند که کتابخوان نیستند و ایران در انتهای لیست کشورهای کتابخوان جهان است. آقای قائد چند سال پیش مطلبی با این مضمون نوشت، در خارجه هم که آمار کتابخوان بالاست، همه کانت و پوپر و هایدگر نمیخوانند. همین کتابهای معمولی را میخوانند. به عبارت دیگر، اگر کتاب خوب و خواندنی و معمولی به بازار عرضه شود، خوانده ایرانی هم اهل خواندن است. حتی آن را از بازار سیاه هم تهیه میکند و میخواند. تیراژ بالای کتاب " نگاهی به شاه" مؤید این موضوعست. متن کتاب ساده و روان و صمیمی است. منابع زیادی برای آن مطالعه شده و نویسنده صرفاً تحلیل و نظریهپردازی نمی‌کند. سرشار از اطلاعاتی است که برای خواننده تازگی دارد. به دوران معاصر و بسیار حساسی از تاریخ ایران پرداخته، و در یک کلمه کتاب خواندنی است و خوب هم خوانده میشود.

نگاه میلانی به دوران رضاشاه در مجموع جنبه انتقادی دارد. اما و به نظر من نسبت به این دوران بیشتر جانبدارانه برخورد میکند. در بخشهائی که به شخصیت ولیعهد رضاشاه میپردازد، نوعی حسرت “به مانند پدر نبودن” را نیز در آن می توان دید.  اما هر جا وقتی پای ایرانی و فرهنگ ایران پیش میآید، دکتر عباس میلانی به یک روشنفکر کاملاً معمولی تبدیل میشود. نه تنها انتقادی و نکتهای در کار نیست، بلکه خواننده با سیاستمداری مواجه است که سیاستمدارانه مجیز فرهنگ ایرانی را هم میگوید. نویسنده هر جا به گزارشهائی از دیپلماتهای غربی رسیده، که حاوی اظهاراتی تند علیه فرهنگ ایرانی است، بیدرنگ آن را به تفرعن و روحیه استعماری و نژادپرستی و خودبرتربینی تعبیر میکند. و باز برمیگردم به مقایسه ایشان با بررسیهای آقای محمد قائد از همین دوران. محمد قائد که به واقع روشنفکری درجه یک است، جهانی فکر میکند، اما به فارسی و در خصوص مردم ایران مینویسد. عباس میلانی در این کتاب کاملاً ایرانی فکر میکند، اما به انگلیسی مینویسد. در بررسی این دوران، آقای قائد اتفاقاً دنبال منابعی است که اهل خارجه بدون لحاظ کردن مسائل دیپلماتیک نظرشان را صریح گفته باشند. و بعد مطابق چنین اطلاعاتی تحلیل درجه یک ارائه می‌دهند، که البته و لزوماً سیاستمدارانه نیست. و حتی برای کسانی که ایران و ایرانی را نقطه پرگار تمدن میدانند، دلآزار هم هست. به نظر میرسد آقای محمد قائد قصد دارد تا پایان عمر شریف خود یک منتقد درجه یک باقی بماند. و لزومی نمیبیند که از هم اکنون برای کاندیداتوری احتمالی ریاستجمهوری در آینده، رأی جمع کند. وقتی محمود احمدی نژاد در دانشگاه کلمبیا آن افتضاح را بالا آورد، قائد چنین نوشت :

«اگر قاجاریه را هیئت حاكمۀ فئودالها، و نظام اسلامی را عمدتاً فرزندان رعایای آنها بگیریم، طرز فكر این دو طبقه روی خطی قرار دارد كه تلقی هیئت حاكمۀ تكنوكرات پهلوی هم بر آن قرار داشت. بنابراین، در زمینۀ انظار خارجیان كه رودربایستی‌اش همه را كشته است، يا مشكلی وجود ندارد و این روال طبیعی امور در نیرنگستان آریایی‌ـ اسلامی بوده و هست و خواهد بود؛ یا اگر مشكلی هست در خود سرزمین، در فكر مردم و در فضای این جامعه است. وقتی سه رژیم متفاوت طی صد سال نسبت به تأیید خارجی تلقی یكسانی داشته‌اند و روی یك خط مستقیم قرار می‌گیرند، پس این لابد طرز فكر مردمشان است و جماعت باید به همان اندازه پاسخگو باشند كه اربابان. حرف دل‌آزاری است اما برای درك صریح قضایا ضرورت دارد.  اگر وجود دو نقطه، به بیان اهل هندسه، به معنی خط باشد، وجود سه نقطۀ دارای تقدم و تأخر زمانی، جهت حركت خط را تعیین می‌كند.»

همین نگرش را با عکسالعمل عباس میلانی به اظهارات سفیر وقت انگلیس نسبت به محمدرضا شاه جوان مقایسه بفرمائید : «در بخش آخر گزارشش از این دیدار با شاه، بولارد بار دیگر کلماتی به کار برد که همه بوی عفن نژادپرستی و تحقیر شخصیت ایرانیان میداد. بولارد نوشت. "در طول این دیدار شاه نشان داد که چقدر شخصیتش در کنه و اساس ایرانی است و چقدر آنچه در سوئیس گفته صورتکی بیش نیست"»

از این نکات در این کتاب زیاد است. اما به راستی! مگر سفیر خلاف گفته؟ همین عبارت را ما همهروزه در خصوص خودمان، و مرتباً به کار میبریم. حال که یک خارجی در یک گزارش وزارت خارجه انگلیس این حرف را زده، حتماً باید از آن نژادپرستی برداشت کنیم؟ در ادامه خواهم نوشت که آقای میلانی با اینکه خیلی از جزئیات را در این کتاب آورده، اما از فجایعی به سادگی گذشته که اتفاقاً تفسیر سخن سفیر در خصوص خود ایشان هم هست.

در جای جای دوران رضاشاه، مدام صحبت از سفرای روس و انگلیس و آلمان و بعضاً امریکاست. هیچ اتفاقی بدون نظر آنها نمیافتد. رضاشاه در اوج قدرت، اما به مانند یک ببر توخالی، بر اساس تصمیم متفیق سوار یک اتومبیل معمولی عازم ناکجاآباد میشود. بیآنکه به طور جدی کسی و یا بخشی از جامعه معترض شود. حتی نویسنده جائی از قول سفیر انگلیس نقل میکند که محمدرضا شاه را بطور "آزمایشی" پادشاه و جانشین پدر گذاشتهاند. تا نتیجه را ببینند. در این دوران تقریباً تمام تصمصمهای ریز و درشت کشوری، مربوط به سفارتهای خارجی است. بنیانگذار ایران نوین مدام باید جوابگوی سفرای روس و انگلیس باشد. وقتی عرضه را تنگ میبیند، از آنها اجازه میخواهد که همه آلمانیهای مقیم ایران را اخراج کند و کاری به سلطنتش نداشته باشند. 

اما همین آقای میلانی وقتی به فرقه دموکرات آذربایجان میرسد، انگار نه انگار که شادروان پیشهوری رهبر یک جریان بود. در خصوص فرقه فقط از سیاست خارجی سخن میراند. در آن تاریخ، تفکر چپ در اوج دوران بالندگی خود بود. پیشهوری علاوه بر شخصیت آذربایجانی، تفکر چپ هم داشت. و باز در همان تاریخ، شاهد اوج نفرت روشنفکران ایران و جهان و حتی امریکا، از امپریالیسم انگلیس هستیم. در چنین فضائی سلطنت پهلوی اینگونه منتظر نظر سفارتخانه بریتانیا بود، اما میلانی سعی درستی میکند که دوران این دو پادشاه همهجانبه بررسی شود. ولی در حرکت فرقه، یکسره وابستگی میبیند. از شاهرادههای قاجار با عنوان تحقیرآمیز "کالیبان شده" یاد میکند. دستکم آقا محمد خان قاجار، شخصیتی مستقل داشت و سلسله خود را بر اساس روشهای متداول در این صحاری بنیان گذاشت. و مدام گوش به زنگ سفارت انگلیس نبود. جانشین او هم به اراده او قدرت را به دست گرفت و منتظر  جواب "آزمایش" سفارت انگلیس نبود. این معیار دوگانه نشانه همان چیزی است که سفیر انگلیس گفته است. در خارجه و استفورد درس خواندن و درس دادن هم حریف تلقی ایرونی از زمین و زمان نیست.

هر کس دوران رضاشاه را مطالعه میکند، یکی از عمدهترین مسائل این ایام، تأسی و تقلیدی بود که رضاشاه از از آتاتورک میکرد. تنها سفر خارجی که رضاشاه رفت، ترکیه بود. تنها رهبر خارجی مهم که ملاقات کرد، آتاتورک بود. در آن ملاقات که خوشبختانه فیلم کوتاهی هم از آن باقی مانده، رضاشاه به ترکی سلیس خطاب به آتاتورک میگوید که این دیدار به تاخیر افتاده و باید زودتر اتفاق میافتاد. کلاً نگاه به جمهوری ترکیه در این دوران بسیار مهم است. اما در کل این هفت بخش، دکتر میلانی فقط دوبار و به صورت گذرا اسم آتاتورک را میآورد. آن هم وقتی که مسئله حجاب مطرح است و پای روحانیان و برخورد با آنها به میان میآید. وقتی دوران رضاشاه با دقت درخورتوجه و اندکی هم به تفصیل، در این کتاب بررسی میشود، دستکم من خودم را آماده کرده بودم که از این بابت نیز مطالب دست اولی بخوانم. در کتابهای عادی هم از این موضوع صرفنظر نمیشود. به چه دلیلی این بخش از دوران رضاشاه کُلّهم حذف شده، معلوم نیست. اما قطعاً نقیضه بزرگی برای این کتاب پرخواننده است.

وقتی رضاشاه به دستور خارجیها از سلطنت خلع شد، مقرر میشود که در اصفهان و در یک محضری، کل دارائی خود را به نام فرزند ارشد منتقل کند. آنطور که در این کتاب نوشته، فقط یک قلم 46 درصد کل نقدینگی کشور متعلق به رضاشاه بود. این علاوه بر زمینهای بیشماری است که داشت. بعداً نیز معلوم میشود که در خارج و محلی امن، یک میلیون دلار ذخیره ارزی برای روز مبادا داشتهاند. در آن دوران کل بودجه کشور در همین حدود بود. ملاحظه بفرمائید؛ صحبت از 46 درصد کل نقدینگی کل کشور است! رئیس یک فوج قزاق، که خود را بنیانگذار ایران نوین میداند، بعد از چند سال سلطنت تقریباً نصف ثروت کشور را بالا میکشد. دقیقاً نمیدانم که در این ارقام و با معیارهای امروزی، چند تا بابک زنجانی جا میشود، اما نویسنده به سادگی از کنار این مسائل رد شده و با این همه فساد تقریباً عادی برخورد میکند. حتی به نوعی با اخبار بیبیسی که گویا این ارقام را منشتر میکرده، برخورد منفی هم دارد. میگوید خطوط اصلی برنامههای بیسیسی را سفیر به تعبیر خودش مغرور انگلیس در تهران تهیه میکرد.

گویا این مبلغ فقط در حساب پس انداز رضاشاه بوده، و مبالغ هنگفت دیگری هم طبق گزارش فروغی در جساب چکی رضاشاه موجود بوده است. این در حالی است که نویسنده در مسائل به مراتب عادیتر، مانند دوستی یهودیان با ایرانیان هم به مسائل روز گریزی میزند. و مثلاً به اظهارات محمود احمدینژاد در خصوص هولوکاست میپردازد. من نمیدانم نصف نقدینگی کشور را بالا کشیدن در کجای دنیا سابقه دارد، اما چنین شخصیتی هنوز مورد علاقه کثیری از ایرانیان است. از صادق زیباکلام تا عباس میلانی به نوعی جانبدارانه از این دوران سخن میگویند، که علیالقاعده باید اسباب شرمساری باشد. صحبت از چند کاخ و چند ویلا نیست. ظاهراً رضاشاه در جبهههای متفاوت، مشغول نبرد بوده تا کُلُهم کشور را بالا بکشد. مردم ایران که از پس او بر نمیآمدند، شاید و در مجموع باید سپاسگزار متفقین هم باشند که این روند را متوقف کردند. در دوران محمدرضا شاه پهلوی هرگز و در این حجم سرقت بیتالمال صورت نگرفت.

به هر جهت دوران رضاشاه، دوران ورود بسیاری از پدیدهها مثل دانشگاه و راه آهن به ایران است. این حجم دزدی از مال مردم در این دوران، قطعاً ارزش بررسی مقایسهای با کشورهای دور و نزدیک جهان، و صد البته تاریخ فساد در ایران معاصر را داشت .به نظر میرسد چنین بیتوجهی از طرف نویسنده، اتفاقاً یکی از موفقیتهای دوران رضاشاه است. حیف و میل بیت المال و تملک زورکی املاک مردم، بقدری بزرگ و متداول بوده که کم کم به امری عادی تبدیل میشود و چندان ارزش بررسی ندارد.

محمد قائد اصطلاحی دارد که میگوید "همه ما به طرز غمانگیزی ایرانی هستیم". این کتاب به خوبی نشان میدهد که رضاشاه در حساسترین شرایط ایران، به طرز غمانگیزی فقط یک پادشاه ایرانی بود. ولیعهد او هم چیزی جز اسکی از سوئیسیها یاد نگرفت. تشخیص سفیر بریتانبا هم کماییش درست بود. محمدرضا شاه به طرز غمانگیزی یک متوهم ایرانی بود که بعدها با پول نفت به ملکه بریتانیا هم درس سیاست میداد. و البته نویسنده این کتاب خواندنی هم به طرز غمانگیزی فقط یک روشنفکر ایرانی است. با معیارهای آشکارا دو گانه و بلکه چندگانه، در خصوص موضوعات  واحد.

وقتی پای محمدرضاشاه در میان است، که سفیر انگلیس مطابق نوشته همین کتاب گفته او را "آزمایشی" نصیب کردهاند، تا اگر انتظارات را برآورد نکرد، فرد مناسبی به جای او نصب کنند، حتماً باید بررسیها همهجانبه باشد. طبق نوشته همین کتاب، شاه بقدری سست و بیارداده بود که حتی میخواست مانند بقیه اعضاء خانواده و همراه پدر به تبعید برود. جرات و جسارت برخورد با مصائب را نداشت. اما وقتی صحبت از فرقه دموکرات آذربایجان و رهبر بسیار تاثیرگذار آن میر جعفر پیشهوری است، حتماً لازم است که موضوع صرفاً از منظر وابستگی بررسی شود. رضاشاه که جای خود داشت، حتی بعید است ولیعهد در سوئیس درس خوانده او هم قادر بود که نوشتههای پیشهوری را بخواند و درست هم درک بکند. در دورانی بسیار کوتاه، فرقه و پیشهوری تصمیمهای بسیار دشواری گرفت. بعید است این موضوع حتی یک نمونه مشابه نیز در تاریخ سلسله چند ده ساله پهلوی داشته باشد.

همین اندازه که این کتاب را خواندم، احساس دوگانهای پیدا کردم. هم کتاب سرشار از اطلاعاتی است که آن را بسیار خواندنی میکند. و هم نگرش نویسنده مهر تائید بر نوعی ایرونیبازی واگیردار است که ظاهراً سرنوشت محتوم و غمانگیز ما با آن گره خورده است. محکوم هستیم که تا ابدالآباد، با هممیهن روشنفکر و نویسنده و عامی و خاص و استنفورددیده و کوروشپرست و دموکرات و چپ و راست و مذهبی و رئیس فرهنگستان و راننده تاکسی و حجتالاسلام و عضو ناسا و .... سر بدیهیات چانه بزنیم. و البته همه ما به طرز غمانگیزی ایرانی هستیم.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

گرچه این مطلب در این صفحه تکراری است، ولی کارهای عجیب غریب این انگلیسیهای چشمچپ مگر تمامی دارد. فرض کنید بیست کشور مهم و بسکتبالی جهان، با تمام قدرت تیمهای ملی خود را روانه یک مسابقه بسیار پر سر و صدا بکنند. در نهایت استونی اول، مولداوی دوم، و سرزمین مایکل جردن پرور ایالات متحده امریکا هفدهم شود. شما راجع به کیفیت این مسابقات چه فکری میکنید؟ وقتی میدانید که در بسکتبال، اگر امریکا ده تیم هم ارائه دهد، دیگران باید برای مقام یازدهم تلاش کنند.

مشابه این اتفاق هر سال در یوروویژن میافتد. امسال انگلیس به مقام شامخ هفدهم نائل آمد. در عالم واقع و در این نوع موسیقی، صحبت از اول و دوم هم روا نیست. اصلاً مقامی برای دیگران در کنار انگلیس وجود ندارد. اما در یوروویژن دانمارک، کشور التون جان حریف مولداوی هم نشد! البته که کیفیت یوروویژن خیلی بالاست، ولی انگلیسها را کسی جز مش قاسم غیاثآبادی نمیشناسد.

پس از چندین سال پرداختن به این امر حیاتی، و کلی بحث با دوستان علاقهمند به دنیا و بیتوجه به آخرت، فکر میکنم برای این سؤال یک جوابی یافتهام.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

خوشبختانه چند دختر نیجریهای از دست بوکو حرام فرار کرده و به خانوادههای خود پیوستهاند. با این حساب، و لابد با کلی اطلاعات دیگر که سازمانهای عریض و طویل اطلاعاتی جهان در اختیار دارند، حتماً منطقه نگهداری دختران با جزئیات نسبتاً زیاد معلوم شده است.

پس این علمای اسلام چه مرگشونه؟ چرا اقدامی نمیکنند؟ اگر راست میگویند و این عملیات وحشیانه را از صمیم قلب موجب وهن اسلام میدانند، دست در دست هم به محل گروگانگیری راهپیمائی بکنند. و از بوکو حرام بخواهند که این نازنینها را تحویل آنها بدهد. اگر هزار عالم نیجریهای چنین کاری بکنند، شرایط برای بوکو حرام خیلی دشوار خواهد شد. و به ظن قوی دختران آزاد میشوند. تصویر زیبائی هم از مسلمین به جهانیان مخابره میشود. مگر علما به مردم نمیگویند که در راه حقیقت و دفاع از کیان اسلام، تا مرز شهادت هم باید رفت. خوب؛ بسم الله! در بدترین شرایط حرامیها به سمت علما شلیک میکنند. در اینصورت، ضمن بسی خدمت به انسانیت و اسلام، فیض شهادت هم نصیب آنها میشود.

اگر هم از این کارهای زیبا سر در نمیآورند، یک سر به ایران بیایند و از مولوی عبدالحمید یاد بگیرند که چگونه همه آبرویش را فدای آزادی سربازان اسیر کرد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

یک گزارش خواندنی از تهران.

از متن :

«در کلان شهرهای جهانی، یعنی آن جاهایی که زندگی، صنعت، کار و سفر و سرگرمی، محدود به وقت و دستور نیست و همیشه فعال و زنده است، تعیین ساعت عبور و مرور هم معنایی ندارد. هر جایی بسته به خدمات، کالا یا امکاناتی که ارایه می‌کند در طول ساعات مختلف شبانه روز فعال است. اما شهرهای ایران که همگی از آن وضع گفته شده جدا هستند را می‌توان به شهرهای «فقط روز» و تعدادی انگشت شمار از شهرهای دیگر آن را به شهرهای «کمی شب» تقسیم کرد.»

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

بوکو حرام، فقط یک گروه وحشت و ترور نیست. نوعی مسخرهبازی هم هست. به نظرم بهمن هدایتی حرف آخر را زده و خیلی زیبا و بسیار کوتاه نوشته است :

«بوکو حرام یعنی القاعده رو بسپاری دست مستر بین! این مسخره بازی ها چیه درمی ارن؟!»

گویا معنی بوکو حرام در زبان محلی یعنی حرام بودن تحصیل برای دختران. کلمه حرام را میشناسیم. یعنی این یک کلمه "بوکو" این همه معنی دارد؟ میگم نکنه خدای نکره خدای نکرده، کاشف به عمل بیاد که  اجداد این بوکو حرامیها، قرنها پیش و مثلاً زمان هخامنشینان، از شیراز به آفریقا مهاجرت کردهاند. نسل فعلی آنها این کلمه بوک(کتاب) را از انگلیسی گرفته و بین خود گفتهاند : «کاکو! ای بوکو حرامه برای دخترا. به جای بوکبازی، اینا باید شوهربازی کنن و هرکدام چهارده تا، و اگر نشد دوازده تا، و اگر باز هم نشد هشت تا، و اگر اصلاً امکانش نبود کمِ کمِ کم باید پنج تا شیربچه پس بندازند ... » و اینجوری شد که بوکو حرام شد!

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

اگر می‌خواهید در سازمانی استخدام شوید، و یا احیاناً قراردادی ببندید، و لازم است در خصوص چند و چون نظم و نظام آنجا اطلاعاتی کسب کنید، اصلاً لازم نیست کلی وقت برای شناخت مؤسسه بگذارید. فقط کافی است یکی از دو واحد دم دست و کاملاً معمولی شرکت را مدت کوتاهی تحت نظر بگیرید. همه چیز دستگیرتان خواهد شد.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

یکی از دانشگاههای تهران برای فقط یک پست هیئت علمی، از دارندگان مدرک دکترای شیمی آلی دعوت به همکاری کرده بود. پنجاه نفر رزومه فرستاده بودند. مدارک آنها بررسی و از بین آنها ده نفر برای مصاحبه انتخاب شد که در نهایت یک نفر را برگزیدند. این را دوستی که خود جزو هیئت علمی همان دانشگاه است، برای من تعریف میکرد. بیست سال پیش خیلی از اعضاء هیئت علمی فوقلیسانس داشتند. و ده سال پیش برای چنین پستی حداکثر چند نفر درخواست استخدام میفرستاد. میل به تحصیلات عالی پایان ندارد. برای کسی هم کار نیست. مشاغل عادی را هم خیلیها نمیپسندند. احتمالاً به زودی کشور در شرایطی قرار خواهد گرفت که متوسط مدرک تحصیلی فارغالتحصیلانی که دنبال کار میگردند، دو سه پایه بالاتر از شاغلین خواهد بود.

چند روز پیش، یک رپرتاژی در خصوص سوئیس از کانالی پخش میشد که حسابی نظرم را جلب کرد. میگفت از هر سه دانشآموز سوئیسی، دو نفر جذب مدارس فنی و حرفهای میشوند. و ترجیح میدهند حرفهای مانند برقکاری و  آشپزی و مکانیکی و آرایشگری را خوب یاد بگیرند.

همین الان سخت درگیر مدرسه راهنمائی نهال هستیم. سال بعد، همین وضعیت را برای سارا داریم. چیزی شبیه کنکور، عملاً به مدارس ابتدائی هم راه یافته است. سیستم آموزشی و روحیه دکتر مهندسپرور والدین، بخواهی نخواهی همه را با خود میبرد. ما خیلی سعی کردیم وارد این مسابقه نشویم، اما عملاً چاره دیگری نداریم.

من فقط تجربهام را به شما میگویم. اگر در خارج از کشور هستید، و بچه مدرسهرو دارید، فکر بازگشت را به کلی از سر خود بیرون کنید. سیستم آموزشی ایدئولوژیک و روحیات مدرکدوست اغلب والدین و مسابقه بیامان کنکور، حالا حالاها درست شدنی نیست. هیچ بعید نیست در آینده فرزندان ما چهار تا دکترا داشته باشند، اما چهار ماه فرصت اشتغال نیابند. در ضمن دارندگی و برازندگی! مکانیک و آرایشگر را هم از سوئیس وارد می‌کنیم.

این مطلب کوتاه هم بیربط نیست و سال 89 نوشتم. در مطلب به سخنان وزیر کار دولت احمدینژاد از سایت خبرآنلاین لینک داده بودم که اکنون کار نمیکند. وزیر گفته بود خیلی از بیکاران تنبل هستند. و گرنه کار هست.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

وزیر رفاه دولت اول احمدینژاد به بخشهای تازهای از دورغگوئیهای فاحش مرد هالهدار اشاره کرده است. گویا احمدینژاد ظهر یک دروغی میگفته و عصر همان روز دروغی دیگر میبافته که با دروغ ظهر، حتی سازگاری جغرافیائی هم نداشته است. وزیر، به خود شک میکرده و لیل و نهارش به هم می‌ریخته و و زمان از دستش در میرفته است. او در این مصاحبه گفته :

«من قبل از مناظره معروف مهندس موسوی و احمدی‌نژاد برای دوستان نوشتم که دو موضوع را در مناظره‌ها توجه داشته باشید. یک آقای احمدی نژاد دروغ می‌گوید و دو اینکه حریم نگه نمی‌دارد. در آن صحنه که احمدی‌نژاد عکس خانم رهنورد را در دست گرفت، آقای موسوی باید از صندلی بلند می‌شد و می‌گفت: مگر تو رئیس جمهور نبودی، مگر این 4 سال این اطلاعات را نداشتی. چرا تا الان چیزی نگفتی. تو خیانت کردی.با احمدی نژاد باید اینگونه برخورد می‌شد. موسوی ماخوذ به حیا بود. با ادبیات خودش باید با او صحبت می کرد»

وزیر سابق نیک میداند که آن مرد باحیا، اکنون در حصر است و گاهگاهی که سیسییو لازم داشته باشد، بیرون را میبیند. و این مرد بیحیا، همچنان با صدای "رسائی" از زمین و زمان طلبکار است.

در این ویدیو، مرد باحیا به برادرش قول میدهد که تا آخر خواهد ایستاد. او میگوید من همان موسوی هستم. و مردم من را میشناسند.

جسارتاً و در کمال شرمندگی باید به عرض مهندس در حصر رساند که همه مردم اینطور نبودند. خیلیها از جمله من، حضرتعالی را اینگونه نمیشناختند. من شخصاً فکر میکردم که مهندس موسوی، نهایتاً یکی مثل آقای محمد خاتمی است.

انصاف بده ای نیکمرد! آخر در سرزمینی که دروغ ساری و جاری است، و مدعیانش به دوربین نگاه میکنند و بیشرمانه دروغ می گویند، من و ما از کجا باید میدانستیم که تو کیستی؟

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

این بیات شیراز شنیدن و البته دیدن دارد.

تار یکی از بزرگان خود را از دست داد. محمدرضا مختاری در صفحه خود نوشته بود : «تارن لطفی گئدی / لطف تار رفت». ایجاز زیبائی بود که هم به نام استاد لطفی اشاره میکرد، و هم از لطف تار میگفت.

جمله و ایجاز کوتاه محمدرضا در وصف شادروان لطفی خیلی به دلم چسبید. و بهانهای شد تا مجدداً به قطعه نواخته شده توسط خود او گوش کنم. و لذت شنیدن آن را با شما به اشتراک بگذارم.

در ضمن و خوشبختانه من اهل پوز دادن نیستم. یا مثل خیلیها که تا سر صحبت باز میشود، میگویند با فلان موسیقیدان و بهمان نوازنده رفیق هستیم. و گرنه حتماً به شما میگفتم که هنرمند این ویدیو یعنی محمدرضا مختاری، دوست عزیز و میانهای من هستند. که در باکو به کار موسیقی اشتغال دارند.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در عراق انتخابات برگزار شد. کارشناسی از اربیل وضعیت احزاب سیاسی را برای بیبیسی گزارش میکرد. گویا در دور قبلی کُردها بر خلاف سنت همیشگی به سنیها نزدیک بودهاند. که احتمالاً ریشه در سیاستهای نابخردانه نوری مالکی، این استاد تناول همزمان از آخور و توبره داشته است. مالکی با پول و تکنولوژی و سرباز امریکائی از قید صدام آدمکش رها شد، اما کابینه خود را در جای دیگر میچیند. در ادامه کارشناس دعوت شده گفت که البته کُردها با شیعهها از گذشته اتحاد استراتژیک دارند.

این نوع برخورد سیاسی کُردها واقعاً زیباست. انگار نه انگار که خود کُردها سنی هستند. دو قدرت منطقهای با پول یامفت نفتی و کینههای قبیلهای، منطقه را گرفتار جنگ قرون وسطائی شیعه و سنی کردهاند. اما کُردها با سیاستی کاملاً خردمندانه به تنها چیزی که توجه ندارند، سیاست مبتنی بر مذهب است. این خیلی ستایشبرانگیز است. زنده باد کردستان.

متاسفانه اخیراً بعضی جریانهای ذاتاً عربی، مانند گروههای سلفی و حتی اخوانالمسلمین میانهروتر، در میان کُردها تحرکاتی دارند. این جریانها جز بدبختی و نفاق و شکاف ارمغانی برای سیاست سکولار کردستان نخواهند داشت. حرفی هم برای گفتن ندارند. بر فرض محال، اگر حرفی هم داشته باشند، کُردها که همه سنی نیستند. باید آرزو کرد که اسیر این موج اسلامگرائی بیحاصل نشوند. وگرنه به سرنوشت عربهای هموطن خود دچار خواهند شد که هر کدام اسیر سیاستهای قبیلهای یک قدرت منطقهای است. در عراق عربها به قدری گرفتار مذهب شدهاند که بعضاً به شوخی گفته میشود کمونیست شیعه و سنی هم دارند.

کُردها که به تعبیر خودشان بزرگترین ملت بیدولت جهان هستند، فعلاً هزار گرفتاری دارند. یکی از آن گرفتاریهای بزرگ، معضل تُرک و کُرد است. ریشههای این گرفتاری هر چه که هست، به آذربایجان بیربط است. آذربایجان در طول حیات معاصر خود، فقط یک بار، و تاکید میکنم فقط یک بار! فرصت داشته که با شخصیت آذربایجانی خود به کُردستان بنگرد. در این فرصت محدود، شاید صدها اشتباه صورت گرفت، اما بدون تردید نگاه آذربایجان به کردستان، چیزی در حد حماسه بود. حتی با معیارهای امروزی، حرکت آن روز آذربایجان باور کردنی نیست. بعید است در خاورمیانه بتوان نظیری برای آن یافت.

اتفاقاً اکنون هم جریانهای هویتطلب در آذربایجان با نگرشهای مختلف، ممکن است هزار عیب و ایراد داشته باشند که البته دارند، اما به غایت سکولار هستند. نه دغدغه دین و مذهب خاصی را دارند و نه با میراث اسلامی سرزمین خود عناد میورزند. جریان ضدایرانی پانایرانیسم، با تمام نحلههای فکری خود از ظرفیتهای این مردمان آگاه است و نقشهها برای آن دارد و و دریغا و دریغا .... و ای کاش و ای کاش و ای کاش .... بگذریم که این قصه یکی داستان است پر آب و چشم.

و این نوشته کوتاه هم تقدیم به دوستان عزیز کُرد خودم. تصویری است از عراق بعد از آزادی.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در صفحه دوست عزیزم ماکان خالصی مطلبی در خصوص خلیج فارس دیدم. نقد کوتاهی بود بر برنامه افق صدای امریکا که متاسفانه در منطقه ما قابل دیدن نیست.

آنچه که من خواندهام و شنیدهام، قرائن قوی حاکی از این است که قدیمیترین نام این خلیج، فارس بوده است. حالا اگر همسایههای عرب ما به آن خلیج عرب بگویند، چه میشود؟ زمین به آسمان میآید؟ تازه؛ مگر عرب کیست؟ با یک حساب سرانگشتی و به راحتی میتوان دریافت که جمعیت بومی عرب ایرانی، از هرمزگان تا خوزستان، بسی بیش از جمعیت بومی کشورهائی مثل بحرین و امارات و قطر است. اصلاً ما در خصوص نام عرب و فرهنگ عرب باید مدعی باشیم. ایران یک کشور عربی هم هست، یک کشور تُرکی هم هست، یک کشور بلوچی هم هست. به نام تُرکی و تاریخی "قوشاچای" که با میاندوآب جایگزین شد، چنین حساسیتی وجود دارد؟

هندوستان خود را یکی از بزرگترین کشورهای اسلامی میداند، و عضو رسمی سازمان کنفرانس اسلامی است. در آنجا معضل هندو و مسلمان اظهر منالشمس است. ولی جامعه مدنی خردمندی دارد، و به این بحثهای مضحک دامن نمیزند. دستکم از هموطن عرب خود باید خجالت بکشیم و دست از این مضحکه برداریم. گیرم نوادگان متمدن کوروش کبیر به سازمان ملل هم رفتند، و عربهای بیابانگرد را محکوم هم کردند. آخر خیلی خوشنفس تشریف دارند، که جلوی باد هم بایستند و انتظار داشته باشند عربهای خلیج، صبح تا شب اسم "فارس" را در رادیو و تلویزیونهای خود بیاورند؟ تا حضرات رضایت بدهند؟

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

امروز اول ماه مه، روز جهانی کارگر است. من از تفکر چپ و راست و لیبرال زیاد سر در نمیآورم. اما به نظرم آن کارگری که چپهای کلاسیک میگفتند، دیگر در صنعت وجود ندارد. به جای آن کارگرانی وجود دارد، که رسماً کارگر هم محسوب نمیشوند. همه جا حضور دارند، اما در روز جهانی کارگر هم فراموش میشوند.

در این یادداشت خیلی کوتاه، بخشی کوچکی از دردهای آنها را نوشتهام.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

مهندس میرحسین موسوی به قولی که داد، عمل کرد. پای حرف خود ایستاد. هزینه داد و همچنان هزینه میدهد. این روزها در سیسییو بستری است. او برای دفاع از رای مردم، مثل پیشینیان سیاست بازش، به خدا شکوه نبرد. اما اکنون جز خدا پناهی ندارد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

غربیها خیلی زیبا خودشان و تمدن و تاریخشان را نقد میکنند. مثلاً وقتی از برآمدن و اوج تمدن اسلامی در قرون وسطی سخن میگویند، شارلمانی و هارونالرشید را مثال میزنند. این مقایسه را چندین جا خواندهام. می گویند زمانی که در دربار خلیفه مسلمین از فقه و کلام و فلسفه بحث میشد، و خود خلیفه نیز دستی بر علوم داشت، شارلمانی سواد درست و حسابی خواندن و نوشتن هم نداشت، و جز شمشیر چیزی نمی شناخت.

احتمالاً چند صد سال بعد خواهند نوشت، درست زمانی که چین و روسیه و ایران، در جاهائی مثل اوکراین و سوریه، مشغول تحقیر همه کشورهای غربی بوند، سران غرب همچنان در گذشته زندگی میکردند. و بر این تصور بودند که سایر نقاط جهان خالی است، و هر چه هست در غرب است. و اگر کسی جسارت کند و این موضوع را به رسمیت نشناسد، کمر او را با یک راه حل پستمدرن خواهند  شکست : تحریم!

فلان مقام و فلان رئیس و فلان ژنرال و بهمان سردار و فلان دیپلمات، دیگر نمیتواند به غرب سفر کند. همه اموال او در پاریس و لندن و زوریخ هم توقیف است. پسر آدمکش حافظ اسد، بعد از کشتن دویست هزار انسان و آوراه کردن میلیونها سوری، بزرودی خودش را با 99.99 درصد آراء رئیسجمهور میکند، آنوقت اینها قانون تصویب کردهاند که زنش اسماء اسد دیگر نمیتواند از فروشگاه هروتز لندن خرید کند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

عطیه طاهری، سعید متینپور

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

این گزارش خواندنی از وضع نامناسب مساجد و محلات اورمیه، آن هم در حکومت جمهوری اسلامی است. نویسنده آرزو کرده که کاش به اندازه کلیساهای نسبتاً جدید، به مساجد تاریخی و قدیمی اورمیه هم رسیدگی میکردند. این حرف کاملاً درست است. نوعی خودشیرینی برای جهان مسیحی را به وضوع در سطح شهر میتوان دید. کاش مسئولان استان یک سفر به استانبول، یکی از توریستیترین شهرهای جهان میرفتند و مشاهده میکردند که این شهر اسلامی و تا حدودی مسیحی، فقط سیبلجان  ندارد. مساجد در گوشه گوشه این شهر چون الماس میدرخشند. از کلیساهای آن  هم کاملاً مراقبت میشود. در ضمن فقط دو مسجد معروف سلطان احمد و ایاصوفیه مورد توجه مقامات نیست. تمام مساجد محلات، تمیز و مرتب و آباد است. مسجد در اورمیه نیر مثل همه شهرهای اسلامی نقش محوری در محلات قدیمی آن دارد.

نگهداری کلیساهای قدیمی اورمیه البته از اوجب واجبات است. اما خیلی از کلیساهای کاتولیک و پروتستان این شهر ریشهدار نیست. در گذشته نه چندان دور، اورمیه کاتولیک و پروتستان هم نداشت. مسیونرهای فرانسوی و امریکائی و انگلیسی مردم مسیحی منطقه را به چند دسته تقسیم کردند، و اسباب گرفتاری و شکافهای بیجهتی هم برای جمعیت کم آنها شدند. دقیقاً یادم هست که در بالانج برای یک دختر آشوری کاتولیک، از روستای دیگری خواستار آمده بود که به کلیسای شرق آشور وابسته بودند. ازدواج به همین دلیل شکل نگرفت. مردم هم میگفتند : «بابا این حرفها دیگه چیه! شما که همه ارمنی هستید»

اینجا/

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

از وقتی که مطلب "یک پیشنهاد به تازه دیپلماتها..."را در نهالستان گذاشتم، اسیر یک گفتگوی بیحاصل خصوصی هستم. هر چقدر هم از دوست عزیز خواهش می کنم، گفتگو را به فضای علنی بیاورد که بلکه یکی هم به داد من برسد، قبول نمیکند. میگوید کار تو تحقیر بزرگان است. استاد شجریان تمام شد و اکنون به مهندس بازرگان رسیدهای. این بخشها در نوشته من حسابی ایشان را ناراحت کرده است :

«شادروان مهندس بازرگان اواخر دهه شصت در مصاحبه با مجله کیان جملهای طلائی گفت که بلافاصله فراگیر شد. در توصیف نتیجه انقلاب گفت که مردم ما خسرالدنیا والآخره شدهاند ...... اما این جمله مهندس بازرگان، یک استثناء داشت که اتفاقاً عاقبت به خیر شد : نهضت آزادی!

نهضت آزادی هیچ وقت جریان مؤثر و روشنفکر و پیشرو و تاثیرگذاری نبود. اما طنز تاریخ اینجاست که بسیاری از گفتههای آنها درست از آب درآمد. نظرات نهضت آزادی به نوعی با اظهارات پیرمردهای فامیل تشابه داشت. در هر فامیلی معمولاً پیرمردی سردی گرمی روزگار چشیده پیدا میشود که کارش نصیحت دیگران و علیالخصوص جوانان است. از جمله مدام در گوش جوانان میخواندند که کاری به کار سیاست نداشته باشند، سیاست پدر و مادر ندارد. از بد حادثه! در این کشور هیچ وقت سیاست پدر و مادر نداشته است ....... مخالفت نهضت آزادی با چپ و موافقت آن با اصول لیبرالیسم هم خیلی عمق نداشت، و نوعی تفکر پیرمردی و محافظهکارانه محسوب میشد. نه حرف کسی را گوش میکردند و نه حرفشان تاثیر داشت. در هر دو رژیم جز نصیحت دیگران حرفی برای گفتن نداشتند.

بعضی تلاشهای شخصی مهندس بازگان به گونهای بود که انگار یک مؤتلفهای اروپا دیده است. در اوج تفکرات پیشرو آن روز، مهندس بازگان دنبال کشف دلایل علمی مطهرات در اسلام بود. اگر از این نوشتههای ایشان استقبال بیشتری میشد، ممکن بود به بحث شیرین قمهزنی هم بپردازد. و مطاق اصول ترمودینامیک، شکافتن سر با قمه را به عنوان عادت سالیانه مردان، کشف بزرگ اسلام بداند. مهندس بازگان در عمل هم خیلی اهل مدارا نبود ....... گروگانگیری دانشجویان، و مخالفت قبیلهای جناح حزباللهی حکومت با دولت موقت و اصولاً با هر بنیبشری، یک توفیق اجباری و مائده آسمانی بود که به دادشان رسید و تا حدودی محترمانه ار صحنه خارج شدند. کاملاً تصادفی و مبتنی بر ئتوری پیرمردی بعضی پیشبینیهای آنها درست از آب در آمد. عاقبت به خیر شدند و خوشنام ماندند و به نوبت در انتظار ارتحال هستند ............»

کجای این مطلب توهینآمیز است؟ محمد قائد میگوید : «به مردگان خود نمره انضباط دهیم» نمره انضباط را هم همه باید بدهند. هم نخبگان و بزرگان جامعه، و هم شهروندان عادی مثل من که در هر حال آزاد هستند در مورد شخصیتهای کشور خود نظر دهند.

منظور نوشته من این نیست که مهندس بازرگان اهمیت نداشت. شخصاً از نهضت آزادی و علیالخصوص آقای ابراهیم یزدی از همان اول خوشم نمیآمد، اما مهkدس بازرگان را از صمیم قلب دوست داشتم. در این نوشته با چاشنی طنز خواستم بگویم زندگی مهندس بازرگان سرشار از ناکامیهاست. یک تاجر وررشکسته را که به عنوان نماد تجارت انتخاب نمیکنند.

در مقام روشنفکر از "مطهرات در اسلام" به "خدا و آخرت" رسید. این سیر تکامل فکری و بیان شجاعانه آن بینهایت مهم است. ولی اینکه در گذشته اینقدر برداشت سطحی و حتی قشری از دیانت داشته،  که اسباب افتخار نیست. پدربزرگ من هم اینگونه فکر میکرد. فقط ترمودینامیک نخوانده بود.

به هر حال در زمان ایشان، چپ بالندهترین جنبش و تفکر در سراسر جهان بود. فلان آیتالله و عالم دین هم از همان زمان نوجوانی، با هر چه تفکر الحادی و انحرافی و چپکی بود، نه تنها مخالف، بلکه دشمن بود. کلیسای کاتولیک هم دشمن چپ بود. امروز بخت از چپ برگشته، ما باید فلان آیتالله و بهمان کاردینال را تحسین کنیم که از همان ابتدا درست تشخیص داده بودند؟

اکنون خیلی از روشنفکران لیبرالیسم را میپسندند و چپ نگونبخت شده. اگر زمانی بخت از لیبرالیسم هم برگردد، ما باید ستایشگر آقای علی مطهری باشیم که از لیبرالیسم نفرت دارد؟ ایشان حتی وقتی با اسنفدیار رحیم مشائی هم مخالفت میکرد، میگفت او از لحاظ فرهنگی لیبرال است.

مهندس بازرگان به عنوان سیاستمدار هم شکست خورد. دولت ایشان را بخش عمده نیروهای ملی مذهبی امروز هم چندان نمیپسندیدند. این را نه باید به حساب خیلی پیشرو بودن ایشان گذاشت. یکدندهگی هم این میان نقش مهمی داشت.

منظور اصلی من این بود که قطعاً مهندس بازرگان آدم بزرگی است. ولی نه به آن اندازه که تصور میشود. زندگی سیاسی و روشنفکری ایشان سرشار از ناکامیهاست. در مملکت ناکامیها ظاهراً قهرمان هم باید از میان ناکامها انتخاب شود. این عاقبت به خیری نیست! پس چیست؟

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

تسخیر سفارت امریکا سرنوشت عجیبی پیدا کرده. تا دیروز دعوا بر سر این بود که کی نقش بیشتر داشت، امروز کسی مسئولیت قبول نمیکند. آنچه از گروگانگیری سفارت امریکا و مواضع و بحثهای گروههای سیاسی در سال 58 را به یاد دارم، در این یادداشت به اختصار نوشتهام. از چپها و چریکها و جنبش مسلمانان مبارز و نهضت آزادی تا مواضع گروههای حزباللهی. و البته دق دلم را سر نهضت آزادی خالی کردهام، که خیلی عاقبت به خیر شد.

ظاهراً امریکائیها مصممم هستند که به آقای ابوطالبی ویزا ندهند. در خاتمه  یک راه حل بسیار کارآمد بر مبنای تجربه درخشان احمدینژادی (کاملاً جدی میگویم و اصلاً شوخی نمیکنم)  برای حل مسئله آقای ابوطالبی به نظرم رسیده، تا اینقدر وزارت خارجه آبروریزی نکند. و به بازی ترجمه میکردم و فقط به دانشجویان چائی میدادم و صرفاً خدا قوت میگفتم، پایان دهند. هوش سیاسی در حد محمد غرضی هم میتوانست عواقب این تصمیم را حدس بزند.

برای اینکه پیشنهاد سازنده حل بحران درست مفهوم شود، به ناچار باید بخش نهضت آزادی را کامل خواند. خلاصه اینکه نمیتوان صاف به پاراگراف آخر حاوی پیشنهاد نهائی پرید.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

بالاخره موفق به دیدار دوست عزیزم دکتر حمیدرضا خوشکردار شدم. سه سال پیش و در صفحه فیسبوک آقای محمد قائد با هم آشنا شدیم. چنان شهر ما را دوست دارد و با آن آشناست، که ابتدا فکر میکردم اهل اورمیه است. بیشترین تحصیلات حمیدرضا در اورمیه بوده، و خود اهل کرمانشاه است.

به واسطه اینکه خواننده پر و پاقرص صفحه محمود فرجامی عزیز هم هستیم، او به ما طعنه می‌زد که شما هر دو در تهران و ملاقات فقط در فیسبوک؟ تا کنون توفیق دیدار محمود فرجامی را نداشتهام، و فقط خواننده مطالب او بودهام. اما اینقدر که با روحیه محمود آشنا شدم، به نظر میرسد در غربت و دور از وطن، بیش از همه حسرت دیدار حضوری دوستانش را دارد. مهربانانه و البته غیرمستقیم، به ما هم که فقط در فضای مجازی دوستان خوبی بودیم، از قدر این نعمت حرف میزد.

مردم از فیسبوک شکوه دارند که آنها را از اجتماع واقعی جدا کرده، اما من سپاسگزار این فضا هستم که تازه دارم دوستان واقعی خودم را پیدا میکنم و از خانه بیرون میزنم.

و چه دوستی! به حمیدرضا گفتم میدانی که من از بحثهای روشنفکری زیاد سر در نمیآورم. به من از پاوه و کرند و گیلانغرب بگو، از اورامان و از یارسان و از هورامی و گورانی بگو، از کُردی و فارسی در کرمانشان و  از تنبور بگو.

به یک باره دیدم دو دور، دور هفت کیلومتری پارک پردیسان را زدهایم و من همچنان غرق توضیحات شیرین و بکر او از کرمانشاه هستم. در انتها به او گفتم : «دِ لامصب! چرا اینها را نمینویسی؟»

عکس را هم نهال در حیاط خانه ما گرفت.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

عصارهها میخواهند قانونی تصویب کنند تا هر گونه تبلیغ فرزند کمتر، جرم محسوب شود. چند وقت پیش همین محافل عصارهپرور، پرجمعیتترین خانواده ایرانی را به آروزی خود رساندند، و ترتیب بازدید رایگان آنها از برج میلاد را دادند. عکس و خبر این بازدید حسابی خبرساز شد.

این در حالی است که تا چند وقت پیش قوانین مصوب بیش از دو فرزند را توصیه نمیکرد. حتی مطابق قانون کار، حق اولاد کارگران محدودیت داشت. به عبارت دیگر، عصارهها با زبان بازبانی و به وضوح، خطاب به خانوادههای پرجمعیت میگویند که : «شما در گذشته خیلی کار شایستهای کردید که برای قوانین و تصمیمات ما تره هم خورد نکردید. دست و پنجه و به طور کلی وجود نازنین شما پاینده و جاودان باد، که قانون را به هیچ انگاشتید. شما پیشاپیش میدانستید که ما چیزی نمی دانیم»

باید به عرض این عصارهها رساند که ما از همان اول هم به هیچکدام از حرفهای شما گوش نمیکردیم. الان هم گوش نخواهیم کرد. ماشاالله اشتباهات در حد فاجعه شما هم که یکی دو تا نیست. و استحضار دارید که معجون کمیاب روی زیاد و سُمبه پرزور و ناعلاجی دیگران، اسباب اصلی بلبلزبانی شماست. خلاصه اگر برای آینده جایزهای مد نظر دارید، بدانید و آکاه باشید که متعلق به چه کسانی است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

آخشامیدی، آچاچیدان نئچه کیلومتر ائشیده و میانا پیشلرنده، بیر جمع اوتورب و شیرین شیرین دانشردی. گئجه یاریا یئتشدی. آی ایشقیندا جمع اورمودان گلن ماشنلارا باخیردی و بیز جاوانن موردنده صحبت ائلردی. بئله اعتقاد واردی کی او ماشینلارن بیرنده، بیر اورمولو تهرانا گئدر. چوخلاری ائشمشدی کی او جاوان یئره گویه و خلاصه طبدن نجوماچان، نظر سالاجاق. ائله بو دانشیقدا و بو فکردیدلر کی بیردن بیر اولدوز گویده ایشقلانب، شرقدن غربه طرف چکلدی و آین ایشقن ایتردی. هامی تعجبله بیر بیره باخردی. آی ایشقندا آیری اولدوزلار گوروشموردی. جمع فیکره گئدی. نه اولوب؟ نه اولاجاق؟ بو نه نشانهدی؟ هئچ کسن عقلنه بیر سوز چاتمادی. آچاچیا طرف قئیدلر. آچاچیدا هامی بیر بیرنن دانشردلار. بیر آغ سقلل و تجربهلی  قوجا بابا میدانا گئلدی و دئدی : «نئگران اولماین. آللهن وعدهسی دوزدی. اورمولونون یولون گوزلمین. او کیشی آچاچیدان چئخاجاق. اللهن محبتی بیزه شامل اولوب. صاباح بیزه بیر "اکبر" وئرجق. اولدوز اونون جمالی و کمالینه اشاره ائدر. آی ایشقدیدا اونون قاباغندا ایتجق. آچاچی فروردینن 22 سینده، تزهدنن دوغولاجاق. و بو اوغلان اورمودا درس آلیب، آذربایجانا دایاق دوراجاق»

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

پُست قبلی من در خصوص استاد تازه درگذشته امریکائی و محل دفن ایشان، مورد استقبال و البته مخالفت و نقد دوستان زیادی قرار گرفت. نکات ارزنده و آموزندهای هم در کامنتها آمد که صمیمانه از نویسندگان آنها سپاسگزارم. احتمالاً در کمتر کشوری یکی از پرفروشترین کتابها، "جامعهشناسی نخبهکشی" است. ممکن است مضمون این کتاب مورد انتقاد باشد. اما همین موضوع خود نوعی نشانه دقیقی از بیتوجهی به نخبگان خودی، و دست و دلبازی برای دیگران است. آن هم نه هر دیگری!

اگر کسی برای ملتی خدمت کند، به هر حال وظیفه اخلاقی آن ملت است که برای او به نحو متقضی یادبودی تدارک ببیند. پایتخت صفویه، ویترین شهرهای ایران است. کنار زایندهرود و جنب پل خواجو از بهترین نقاط این شهر تاریخی است. حتی اگر قرار است در آنجا برای کسی بنای یادبودی ساخته شود، و یا در آنجا دفن شود، باید در خصوص خدمات و تاثیر استثنائی او چنان وفاق ملی وجود داشته باشد، که مو لای درز آن نرود. من هیج شناختی از این استاد امریکائی ندارم. آثار استاد ایشان، یعنی آرتور پوپ را هم نخواندهام که قبلاً در کنار پل خواجو دفن شدهاند. اما در ذیل همان پُست هم مشخص بود که در خصوص این استاد و تاثیر و اهمیت ایشان در جمع محدود خودمان هم اتفاق نظر وجود ندارد. واگذاری چنین مکانی به چنین شخصی نوعی وادادگی است، که البته سابقه هم داشته است.

بگذریم که از مسئله اصلی گریزی نیست. لامصب این اروپا و امریکا و فرهنگ غربی چنان هوش از انسان شرقی ربوده که در همه حال، هر چه آن خسرو کند شیرین بُود. توجه به لهجه خانم دنیل وودنات در تلویزیون منوتو هم اینگونه بود. تصور کنید این خانم لهجه لُری و یا تُرکی یا گیلکی داشت. اولاً استخدام نمیشد، اگر هم میشد اکنون الم شنگهای به پا بود که نگو و نپرس. احتمالاً دوستان من در فیسبوک این نوشته را دیدهاند. وقتی در مجله مردروز منتشر شد، از آن استقبال زیادی به عمل آمد. همین الان که این مطلب را برای دوستانی که ندیدهاند میگذارم، نمیتوانم خودم را نگه دارم و به شما نگویم که در زمان انتشار، حتی محمد قائد بزرگ هم به آن توجه ویژه فرمود. انگشت مبارک ایشان فقط دگمه لایک را فشار نداد، بلکه سطری هم در خصوص آن مرقوم فرمودند و در صفحه شریفه خود به اشتراک گذاشتند.

خلاصه انسان همین است دیگر! فقط بهتر است با خود صادق باشد و کمی هم مثل من خویشتنداری کند. «اینجاخلاصه انسان همین است دیگر! فقط بهتر است با خود صادق باشد و کمی هم مثل من خویشتن»

 

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

در صفحه آقای قائد که بازنشر آن در ایرانیان را به اشتراک گذاشتند

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

استاد ایرانشناس امریکائی، چرا به خود اجازه داده چنین وصیتی کند؟ مگر کنار زایندهرود قبرستان است؟ ایشان به فرهنگ ایرانی خیلی خدمت کردهاند. خوب دستشان درد نکند و سپاسگزار هم هستیم. ولی چرا در قبرستان اصفهان دفن نشوند؟ اگر مسیحی هستند، حتی می توان ایشان را در حیاط کلیسای وانک ارامنه هم دفن کرد. از هوشنگ گلشیری و استاد حسن کسائی که هر دو اصفهانی و فرهنگساز بودند، اهمیت بیشتری دارند و بیشتر به این کشور خدمت کرده‌‌اند؟ صدای ماندگار هایده شاید تکرار نشدنی باشد، یک قبر معمولی هم در ایران از او دریغ شد، ولی این همه سر و صدا راه نیفتاد.

ظاهر بن جلون، نویسنده و شاعر مراکشی اغلب آثار خود را به فرانسه نوشته و به فرهنگ فرانسه بسی خدمت کرده است. آیا او  به خود اجازه میدهد که وصیت کند جنازهاش را در در کنار رود سن دفن کنند؟ این ایران شناس محترم ، بیش از او  به فرهنگ مردم کشوری دیگر خدمت کرده است؟

اگر یک محقق ایرانشناس و اصفهانشناس افغانستانی و هندی و پاکستانی هم چنین وصیتی میکرد، این همه شیدا و واله زیر تابوت او سینه میزد؟ اورهان پاموک که در رمان "نام من سرخ" شهرهای ایران و علیالخصوص تبریز و اصفهان و قزوین را به عرش اعلا برده، به خود اجازه میدهد که چنین وصیتی کند؟

وصیت استاد امریکائی سرشار از خودبرتربینی و حتی توهینآمیز است. و البته به ظن قوی ناخواسته این فعل از او سر زده است. فیالواقع تفسیر صحیح آن درخواست را میتوان اینگونه خلاصه کرد : « خیلی لطف کرده و عمری شما جهان سومیها را تحویل گرفتهام. شما هم قوانین خود را زیر پا بگذارید و ساحل یکی از زیباترین شهرهایتان را به قبرستان اختصاصی من تبدیل کنید. البته اگر هم توانستید یک امامزاده هم برای من بسازید، شاید از پدر مقدس برای شما طلب آمرزش هم بکنم.»

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

چه کسانی باید انصراف دهند؟

ایران تنها کشور جهان است که دو تا ارتش دارد. یعنی دو تا نیروی هوائی و دو تا نیروی زمینی و دو تا نیروی دریائی دارد. چند سالی است که ارتش یک کشور خارجی هم عملاً جزو ارتش خودی محسوب میشود، که لابد کلی خرح و مخارج دارد. خاصه که با افتخار اعلام میکند در حال فتح مجدد کشور خود هست. و مردمی را که در آروزی رهائی از نکبت پنجاه ساله امنیتی حاکم به خیابانها ریخته بودند، به چنان روز سیاهی نشانده که کُلّهم از صحنه خارج شدهاند.

این همه ماجرا نیست. یک حزب تا بُن دندان مسلح، بار هم در کشوری دیگر سُر و مُر گنده نفسکش میطلبد. این حزب، متشکل از چند چریک دلاور و چهار تا خمپارهانداز و چند عدد کلاشینکوف نیست. این روزها که ارتش افغانستان به مراتب قویتر از طالبان ظاهر شده، این حزب مسلح به تنها حزبی در جهان تبدیل شده که از ارتش کشور خودش نیز قویتر است.  این که چیزی نیست! بس که نیرو دارد و  آدم دارد و صد البته پول دارد، به یاری ارتش آن کشور قبلی هم که ذکرش رفت، شتافته، تا مبادا غافله را ببازد و به اندازه  وزن واقعی مردم حامیاش تاثیر داشته باشد و دیگر نتواند بقیه کشور را گروگان بگیرد.

اینها البته بخشهای رسمی و پیدای قضیه است. بخشهای غیررسمی و ناپیدا را فقط خدا میداند. البته بندگان خدا هم وقتی سر و گوششان اندکی بجنبد، بخشهائی از بخشهای ناپبدا را هم میتوانند ببینند و سخت انگشت به دهان بمانند و دیگر هوس دیدار نکنند. وقتی روز 23 خرداد 88 نتایج انتخابات را اعلام کردند، و همه مردم در بهت و حیرت فرو رفتند، همان شب به خیابانها ریختند و اعتراض کردند. اما سه شماره در اغلب مناطق تهران نیروهای ویژه مثل مور و ملخ ریختند و فاجعه کوی دانشگاه و مجتمع سبحان، یادگار آن دوران است. کسانی میگفتند این همه نیرو نمی توانست در تهران مستقر باشد و لابد از شهرستانها و حتی ممالک دیگر آوردهاند. ولی اوایل، اغلب شهرهای بزرگ کشور هم معترض بودند و چنین وضعی داشتند. بعداً معلوم شد همه این نیروها، از همان ابتدا در سراسر کشور بوده اند و هستند و لابد خواهند بود. باد هوا هم که نمیخورند، کلی خرج و مخارج دارند.

اقتصاد کشور را بیکفایتترین مدیران جهان طی هشت سال گذشته به گونهای ویران کردهاند که باکفایتترین مدیران جهان هم نمیتوانند به آسانی آن را سر و سامان دهند. حل این بحران، عزم ملی میخواهد. تیم ویرانگر احمدینژاد اقتصاد این کشور را با میلیاردها دلار درآمد نفتی به هروئین عوامفریبی معتاد کرد. ترک اعتیاد، فقط پزشک و پرستار و بیمارستان نمی‌خواهد، عزم جزم لازم دارد. مردم ایران در این فلاکت اقتصادی تقریباً هیچ نقشی نداشتند. اگر اندکی هم نقش داشتند، و از آن معدود روزنههای مجاز حضرات استصوابی استفاده نکردند، چهار سال بعد متوجه اشتباه خود شدند و میلیونی پای صندوق رای آمدند، تا فقط احمدینژاد نباشد. و به چنین فلاکتی گرفتار نشویم.

شرط ابتدائی و بدیهی عزم ملی، اعتماد ملی است. در مرحله اول یارانهها، حتی بیش از جمعیت کشور ثبتنام کرده بودند، که در نوع خود فاجعه بزرگی بود. این همه پولدار تهرانی با ماشینهای صدمیلیونی، برای دریافت ماهی چهل تومن که خرج یک نوبت باک بنزین آنها هم نیست، ثبت نام کرده بودند. در مرحله دوم، باز هم ثبتنام خواهند کرد. اصلاً چرا نکنند! آقایان یک جو از خودشان مایه بگذارند، و فقط خرج و مخارج یکی از آن سازمانهای عریض و طویل و بعضاً بیارتباط به مردم ایران را به بیتالمال برگردانند، تا میلیونها ایرانی توانا هم به آنها اعتماد کنند. و از خیر چندرغاز درآمد یارانه که هیچ تاثیری در زندگی آنها ندارد، بگذرند. تا هم به نیازمندان برسد و هم کشور وارد مرحله ترک اعتیاد احمدینژادی و احیاناً اندکی رونق اقتصادی بشود.

از التماس و من بمیرم و تو بمیری و مردم ایران چنانند و چنیناند، کاری ساخته نیست. از مردم هم نباید گلایه کرد. هر شهروند عادی به خوبی میداند که چه خبر است. مذهبی مقلد هم باشد، در این خصوص فتاوا کارساز نیست. میگویند اسلامگرائی افراطی و عربستان سعودی و قطر، سوریه را حیاط خلوت خود خواهند کرد. اولاً گور بابای عربستان و قطر که در سوریه دخالت میکنند. در ثانی! عربستان و قطر دخالت نکنند، چه کسی دخالت کند؟ سوریه اکثریت عرب دارد، که عربستان و قطر هم کشور عربی هستند. سوریه اکثریت سنّی دارد، که عربستان و قطر هم چنین است. از همه مهمتر! عربستان سعودی روزی یک میلیارد دلار درآمد نفتی دارد. ملاحظه بفرمائید! نه هر سال و یا هر ماه و حتی هر هفته! بلکه هر روز یک میلیارد دلار پول یامفت نفت به حساب این کشور به غایت محافظهکار مذهبی ریخته میشود. قطر با درآمد سرشار گازی، عنقریب کاخ باکینگهام را هم خواهد خرید. جام جهانی فوتبال را از انگلیس، زادگاه فوتبال با رشوه ربود. و اکنون هم پروندههای رو شده را حل و فصل میکند. به این هم راضی نیست، می خواهد تقویم چند صد میلیارد یورئی باشگاههای اروپا را تغییر دهد و جام را در زمستان برگزار کند. این کشور تا کنون حتی یک بار هم به جام جهانی راه نیافته است. چنین پول و سرمایهای در اختیار اینهاست.

جریانی که فلاکت اقتصادی حاصل مدیریت اوست، دستکم از رقابتهای بیحاصل و نابرابر منطقهای دست بردارد و اندکی کوتاه بیاید. ترکیه که اقتصاد به مراتب بزرگتر دارد و رشد اقتصادی آن زبانزد خاص و عام است، اندکی بیش از گلیم خود پا را دراز کرد و بلافاصله فهمید که یک من ماست چقدر کره دارد. فرانسه و انگلیس هم توان چنین کارهائی را ندارند، و مستقیماً وارد معرکههای منطقهای نشدند.  ایران یک کشور معمولی با اقتصاد ورشکسته و هزار درد بیدرمان است که دولت آن هم تا دلتان بخواهد هزینههای کلان اما بیحاصل دارد. همین جواد لاریجانی که اکنون از حقوق بشر اخوان خود دفاع میکند، زمانی میگفت وزارت خارجه ایران سه برابر وزارت خارجه هند نیرو دارد، اما یک دهم هند نیز در مجامع جهانی داخل میوهجات حساب نمیشود. اصلاً هیچ کاری نمیکنید، دست کم درِ این صدا و سیما را تخته کنید که به اندازه دو تا وزارتخانه بودجه دارد، اما حریف پنج ساعت برنامه بیبیسی نمیشود. کلی هم به جامعه آسیب روانی میزند. آن وقت از مردم بخواهید که در نجات اقتصاد کشور مشارکت کنند. یک قدمی بردارید و بعد مدعی شوید.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

مرحوم پدر من که چائیخور و چائیشناس قهاری هم بود، ملزومات چائی درست و حسابی را اینگونه وصف می‌کرد :

کومور سماوار (سماور ذغالی)

کلکته چایی (چای کلکته)

قوشاچای قندی (قند میاندوآب)

بالانئش سویی (آب بالانج)

از دولتی سر این مادر که سایهاش بر سر خانواده ما مستدام و عمرش دراز باد، در بالانج و در باغ پدری، روز سیزدهبدر همه این شرایط فراهم بود، و خیلی خیلی خوش گذشت.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

یکی از اتهاماتی که به نهادهای دولتی در ایران میزنند، بهرهوروی پائین است. این اتهام منصفانه نیست. سندش هم در همین عکسی است که ملاحظه میکنید. حالا که به هر مناسبتی باید پارچهای چسباند، با سیصد درصد بهرهوری و با یک تیر، یکضرب سه نشان زدهاند.

محل وقوع بهرهوری : پمپبنزین نزدیک عوارضی زنجان

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

همکاران و دوستان من در صنایع نوشابه بعضاً از نزدیک شاهد چنین اتفاقاتی بودند. و تقدیم به همان همکاران

سر کار بودم که دوستی خواست با من اسکایپ کند. برای او نوشتم ببشخید در شرکت معظم کوکا کولا هستم، و نمیتوانم صحبت کنم. گوشه چشمی هم به مدیریت محترمی داشتم که در جوار ایشان این متن را تایپ میکردم. گفتم حالا که چهارچشمی به مونیتور من خیره شده، دستکم قدردان این عنوان "معظم" خواهند بود. اما در کمال تعجب گفت : «فلانکس! جهت استحضار حضرتعالی باید به عرض برسانم، که شما الان در  شرکت پپسی کولا تشریف دارید، نه اون شرکت کوکا کولا!!»

به یک باره متوجه اشتباه عظمائی شدم که از من سر زد. و به یک بارهتر! در اثر همین اشتباه به یک باره! متوجه مسئولیت تاریخی بزرگی شدم که روی دوش من سنگینی میکند. و حقیقت این مسئولیت، درست در همان لحظه بر من الهام شد. بنده با حفظ سمت در خُرده حوزه طب تا نجوم، رئیس دارالتقریب کوکا و پپسی هم در ایران هستم. این دو در عرصه رقابت با هم شوخی ندارند. نوشابههای خود را در مغازه مشتری حتی داخل یک یخچال هم نمیگذارند، تا مبادا مشکل شرعی پیش آید. خلاصه سایه هم را با تیر میزنند. ولی من با هر دو شوخی دارم، و نوشابه هر در یخچال خانه ما گواراست، و سایه هر دو مستدام باد! شما هم نوشابههای آنها را بخورید و بیاشامید و اسراف هم بکنید، و به حرف "رژیم"یهائی که شکنجهگر ذائقه انسان هستند، گوش نکنید.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

انتخابات در سرزمین عزیز و دوستداشتنی افغانستان به پایان رسید. و روسیاهی به گروه همیشه روسیاه طالبان و حامیان خارجی آنها باقی ماند. خوشحالی خود را پنهان کرده نمی توانم J. زنده باد افغانستانی متحد و متکثر و دموکراتیک.

من اگر افغانستانی بودم، ترجیحاً به یک پشتونتبار رای میدادم. چون یکپارچکی افغانستان را دو چیز تهدید میکند. اول زیاده خواهیزبانی تاجیکها که متاسفانه مانند اغلب همقطاران ایرانی خود سایر زبانهای افغانستان را در عمل به رسمیت نشناختهاند. و به پشتوانه تولیدات انبوه فارسی در ایران، به بقیه فخر بیجا و آزاردهنده میفروشند. دوم ارتجاع مذهبی و تروریسم وحشیانه طالبان است. متاسفانه این تفکر سیاه بیشتر از میان پشتونها عضوگیری میکند. مرض دوم با آموزش بالا قابل درمان و در نهایت محکوم به مرگ است. طالبان هم بیشتر محصول حمایت و دخالت خارجی است. انتخابات باشکوه ریاستجمهوری و تهدیدهای مکرر طالبان، نشان داد که این گروه نکبت در میان باشندگان این کشور، از کمترین محبوبیت نیز برخوردار نیست. اما گرفتاری تاجیکها به نظر میرسد حالا حالاها حل شدنی نباشد. سر یک کلمه پوهنتون کلی الم شنگه راه انداختند، و به زبان پشتون بیمهریها کردند و همچنان میکنند.

پشتونها از یک نظر هم برای من محبوب هستند. درست زمانی که در ایران روشنفکران آذربایجانی کسرویوار کاسه داغتر از آش بودند، و زبان تُرکی را پای فارسی ذبح می‌کردند، و آذریبازی در می‌آوردند، روشنفکران پشتون بیآنکه به فارسی پشت کنند، زبان مادری خود را تمام و کمال رسمیت بخشیدند. عمل آنها از همه کشورهای منطقه متمدنانهتر بود. ایران بعد از قریب به یک قرن، هنوز اسیر مضحکه پانایرانیسم است. پانایرانیستها، خوشخدمتی روشنفکرانمان را مدام به رخ ما آذربایجانیها میکشند، و منکر تُرکی، زبان نیاکانمان میشوند.

بر خلاف خیلی ها که وقتی صحبت از زبان میشود، سوئیس و بلژیک و کانادا را مثال میزنند، برای من افغانستان الگوی بسیار خوبی است. اگر آن دو دردی که عرص کردم بگذارد، افغانستانیها به لحاظ زبانی از بلژیکیها  هم متمدنانه عمل کردهاند. سید حیدر بیات در انتهای مطلب درخشان "ایرانشهر مشروع، تورانشهر نامشروع" تصویر زیبائی از هرات به ما میدهد. افغانستان میراث گرانبهائی دارد، و به امید روزی که سوئیس منطقه شود.

این هم نوشته چند سال پیش من که بر مبنای تجربه و الگوی افغانستان نگاشته شده است.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

درود بر رادیو زمانه که میترا را به خوبی معرفی کرده است. و سپاس از دوستی که این مطلب را برای زمانه فرستاده و به ظن قوی حدس میزنم او کیست. و گلایه از بعضی دوستان و مخصوصاً مجله مردروز خودمان. متن را برای مردروز فرستادم، ولی منتشر نکرد. لابد خیلی زنانه بود و به مردان ربط زیادی نداشت. به هر حال رختخواب و موضوعات این تیپی برای آقایان جذابتر است. 

از متن :

حراج میلیاردی آثار هنری در تیر ماه ۹۲ در تهران را به یاد دارید؟ در این حراجی که سه ساعت طول کشید، یکی از آثار سهراب سپهری از مجموعه «تنه درخت» به مبلغ ۷۰۰ میلیون تومان به فروش رسید.
اما این تنها حراجی آثار هنری در ایران نیست. خبرهای دیگری هم گاهی اتفاق می‌افتد: در فروردین ماه سال جاری تابلوی «آذربایجان مارالی» اثر میترا فرازنده، هنرمند معلول تالشی رکورد شکست. ابتدا یک ایرانی مقیم آمریکا به او
۲۰۰ دلار پیشنهاد داد. سپس یک خریدار دیگر حاضر شد ۸۰۰ هزار تومان نقداً بپردازد. رقابت خوبی شکل گرفت و سرانجام «آذربایجان مارالی» به مبلغ یک میلیون و ۱۵۰ هزار تومان فروش رسید.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

روز چهارده فرودین که از مسافرت دور و دراز برمیگشتیم، بعد از تبریز و از فاصله زنجان تا تهران، تا این لحظه چنین ترافیکی ندیده بودم. از هشتگرد تا فردیس کرج، اتوبان مثل خیابانهای شلوغ تهران شده بود. امسال 29 اسفند و 13 فروردین بااواخر هفته مقارن شد. وگرنه نزدیک یک ماه کشور تعطیل میشد. سال گذشته کم مانده بود که رکورد بزنیم. 

در شهر پرمهاجری مثل تهران، عملاً تبریک سال نو سه دوره دارد. دوره سوم از امروز، شنبه شانزدهم فروردین شروع شد، و تقریباً تا پایان فروردین ادامه دارد. کاش دوستانی که در خارج زندگی میکنند، برای ما داخلیها از تجربههای ممالک راقیه بنویسند. مثلاً آیا در آلمان هم یک ماه از سال مردم به همدیگر سال نو را تبریک میگویند؟

این هم یک نوشته کوتاه  و متعلق به زمانی که فقط برای همکارانم مینوشتم. نهالستان به طور رسمی وارد خُرده حوزه طب تا نجوم نشده بود.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

این هم عیدی نهالستان به دوستان که قبلاً قولش را داده بودم. البته ممکن است خیلی از دوستان با این دختر هنرمند آشنا باشند. گزارش کوتاهی از نمایشگاه عید امسال او نوشتهام که برای آنها هم تازگی خواهد داشت.

شاملو میگوید انسان دشواری وظیفه است. زندگی و هنر میترا فرازنده به ما میآموزد که همین انسان بسیار باشکوه هم هست. خاصه اگر آن انسان دختری به نام میترا باشد.

همینقدر به شما بگویم که مسئولان زیادی مدعی حمایت از این هنرمند هستند. ولی من اطلاع دقیق و موثق دارم که او روی پاهای کوچولوی خود ایستاده و هزینههای سنگیناش را تامین میکند.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

یک پروژه تر و تمیز شهری در اورمیه

تقاطع خیابان مولوی و بهنق اورمیه قبلاً یک میدان بود، اکنون هم میدان است. و همین اسباب تعجب است. چند سالی بود که زیر این میدان را کنده بودند از همان زیر گذر و روگذرهائی میساختند که به طور معمول زیبائی شهرها را به هم میزند. اما در این پروژه هم زیرگذر مناسبی ساختهاند، و هم نمای میدان را حفظ کردهاند، و هم از دیوارههای زشت و بلند بتونی در اطراف آن خبری نیست. یک پروژه تر و تمیز شهری. البته من نتوانستم عکس خوب بگیرم. برف هم باریده بود.

اغلب پروژههای شهری و پلسازی زیبائی شهرها را به هم میزد. در یک مورد حتی میدان معروف شهرچای از جغرافیای شهر اورمیه حذف شد. سالها پیش با بیل و گلنگ به جان میدان افتادند و به جادهای تبدیل کردند که پلی هم از روی آن رد میشود. شهرچای که یکی از نشانههای شهر ما بود، کلاً از بین رفت. اگر اندکی حساب و کتاب و فهم در مدیریت کلان شهری بود، باید متولیان این پروژه جوابگو می‌بودند.

در تبریز، اغراق نیست بگویم که چهارراه آبرسان یکی از زیباترین چهارراههای ایران بود. یک پل لندهور بیریخت از وسط آن رد کردند. در رشت چند پل بسیار زشت و بدترکیب ساختهاند. خیلی از این پلها اساساً ضرورت نداشت. به هر حال باید با ترافیک کنار آمد و شیوه رانندگی را تغییر داد. در همین عکس هر چه ترافیک دیده بودم مربوط به شیوه رانندگی ما بود. کلاً شهرداران عموماً شهر ندیده ما فقط راه حل سختافزاری را میشناسند.

در چنین حال و هوائی! این پروژه حقیقاً زیبا از آب درآمده است. کاملاً پیداست که حساب شده عمل کردهاند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در اورمیه و در در حد توان خودم، از  تلویزیونهای بیشمار تُرک، انتخابات ترکیه و سخنان اردوغان را دنبال میکنم. او بقدری سخنرانی کرده که تارهای صوتیاش آسیب دیده است. سعی خواهم کرد نتیجه شنیدههایم را برای شما هم بنویسم. نخستوزیری موفق که اقتصاد و وزن سیاسی ترکیه را از این رو به اون رو کرد، به دیکتاتوری دروغگو و  تهمتزن و عوامفریب تبدیل شده است. به همه چیز بدبین است و با مشتی بله قربانگو تنها مانده است. اردوغان اکنون یک بیمار هم هست. تئوری توطئه را در حد احمدینژاد باور دارد. تصور میکند همه جهان نشستهاند و کار و زندگی را کنار گذاشتهاند و علیه حکومت او توطئه میکنند. حرفهای او خیلی سطحی است. اگر ایرانی بود احتمالاً مثل هالهدار خودمان میگفت قدرتهای خارجی برنامهریزی کردهاند و به منطقه لشکر کشیدهاند، تا مانع ظهور امام زمان شوند. و اگر چهار سال دیگر نخستوزیر باشد، به توتیتر و فیسبوک بسنده نخواهد کرد. بعید نیست به نیروی انتظامی دستور دهد کماندوهای خود را برای جمع کردن دیشهای ماهواره به بالای آپارتمانهای استانبول بفرستد. مثل احمدی نژاد دیگر کاری به اقشار فرهیخته ترکیه ندارد. اصلاً نظر آنها برای او مهم نیست. فقط برای مخاطب بشدت مذهبی خود حرف میزند.

آقای محمد قائد جملهای دارد که میگوید همه ما به طرز غمانگیزی ایرانی هستیم. من اجازه میخواهم آن را بسط دهم و بگویم همه ما به طرز غمانگیزی خاورمیانهای هستیم. اردوغان که در نقش یک نخستوزیز اروپائی ظاهر شده بود، و بسیار موفق عمل میکرد، و حتی دموکراسی را هم در ترکیه بسط داده بود، ثابت کرد که در نهایت مایل است یک سلطان جهان سومی باشد.

بدبختی اینجاست که رقبای حزب او عملکرد به مراتب بدتری دارند. انگار ترکیه با دهها حزب قدیمی و سابقهدار، به سرزمینی بیحزب و تشکل تبدیل شده است.  برای همین آروزی شکست اردوغان هم خیلی آرزوی خوبی نیست. البته چون من به این کشور علاقه دارم این را نوشتم. وگرنه کسانی که از ترکیه و به طور کلی فرهنگ تُرکی بیزار هستند، بجاست که عروسی بگیرند. جامعه مدنی ترکیه از دست اردوغان و رقبایش، عاصی شده و سخت در گل فرومانده است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

قیمت واقعی سوخت در ایران یک مسئله مهم و چالش برانگیز است. اقتصادانان نظرات متفاوتی دارند. بعضیها معتقدند باید قیمت آن کاملاً واقعی و مطابق قیمت سوخت در کشورهای همسایه باشد. کسانی هم نگران افزایش شدید تورم هستند. اینکه قیمت مناسب  چیست، هنوز معلوم نیست.

متاسفانه کسی از من نظر نمیپرسد. دستکم برای قیمت گازوئیل فرمول بسیار کارآمدی دارم. وقتی کامیونداران عزیز به این نتیجه برسند که در ایام عید با کامیون عید دیدنی رفتن مقرون به صرفه نیست، و یا احیاناً مصلحت نیست که بخش کانتینر کامیون یک عالمه چرخ (هیجده چرخ سابق) را باز کرد، و به همراه خانواده به سفر دور و دراز رفت، در آن صورت قیمت گازوئیل واقعی شده است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

وقتی برای دوستانم عرض میکنم که بخش بزرگی از جامعه مدنی فارسیزبان از تحولات اصلی میهن غافل است، و این غفلت ممکن است به فاجعه بیانجامد ، بعضاً بر من خرده میگیرند که لابد تو خیلی میفهمی!

خانم نسرین ستوده یکی از بهترینهای این کشور است. بانوی نازنینی است که در درجه اول باید او را یک فعال حقوق بشر نامید. دفاع او از حقوق بیدفاعترین اقشار کشور هرگز فراموش نخواهد شد. مقاومت او ستودنی بود و هست.

اخیراً ویدئوی از ایشان در جلسه آقای عالیپیام (هالو) منتشر شد. عالیپیام ابداً شایسته میزبانی انسان وارستهای چون نسرین ستوده نیست. عالیپیام افکار مضحک آریائی و نژادپرستانه دارد. عالیپیام در خزعبلاتی که خواند، به هممیهن عرب عزیز ما توهین کرد. و وقتی متوجه انتقادات شد، آنها را به صحرای عربستان حواله داد. و گفت این من هستم که باید از عرب طلب عذرخواهی بکنم. خانم نسرین ستوده در جلسه چنین انسانی شرکت کرده، که با نوع بشر مسئله دارد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

نوروز نه تنها عید ماست، بلکه جزو پدیدههائی است که اغلب ایرانیان سر آن توافق دارند. و از این نظر حقیقتاً خیلی مبارک و دوست داشتنی است. هم سنتهای کهن مثل دید و بازدید دارد، و هم آداب جدید و پسندیدهای که از مردم مغربزمین یاد گرفته بودیم. یکی از این آداب نیک، ارسال کارت تبریک برای دوستان و آشنایان بود. کارتی که معمولاً مزین به عکس شهر و محل زندگیمان بود. و پشت آن دستخطی مینوشتیم و میفرستادیم. غربیها هنوز این کار را میکنند. اما ما به یک باره اولترامدرن شدیم و به اساماس پناه بردیم. این کار را هم اغلب درست انجام نمیدهیم. و طی یک بخشنامه و با زدن یک دگمه، به همه کسانی که شماره آنها در حافظه مبایلمان ذخیره است، عید را فلهای تبریک میگوئیم. خیلی وقتها، همین متن را هم خودمان ننوشتهایم و از یک بخشنامه دریافتی دیگر کپی پیست کردهایم.

من در گذشته بقدری در مذمت این روش برای دوستانم نوشتم که از تنها نعمت آن هم محروم شدم. قبلاً این اساماسها را آرشیو میکردم. چون بعضاً خیلی بامزه بودند. اکنون کمتر دوستی به من اساماس میدهد. از اینجا مانده و از آنجا رانده شدهام. نه توان این را دارم که برای تک تک دوستانم مطابق سلایق و علائق و شناختی که از هم داریم، متنی بنویسم، و نه این روش اساماس را میپسندم. ماندهام که چگونه و با چند روز تاخیر به شما دوستان عزیزم بگویم : سال نو مبارک

این یکی از همان مطالبی است که برای ستون هفت کوچه رادیو زمانه نوشته بودم. امروز نشانه روشنی از عالم بیعمل بودن نویسنده است. و حتماً حقش بوده که همکارانش او را از نعمت اساماسهای بامزه محروم کنند.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

علیرضا کیانی حسابی من را شرمنده کرده است. من خویشتندار بودم و هستم و مایل نبودم که بلافاصله نوشته او را جلوی انظار سایر دوستان قرار دهم. احیاناً و خدای نکرده ممکن است ریا تلقی شود. و یا کسی تصور کند قصد پوز دادن دارم. اما بعد دیدم این کار درست نیست. مثل خیلی از مقامات نظام که تشنه خدمت هستند و پست و مقام هیچ ارزشی برای آنها ندارد، و صرفاً احساس تکلیف میکنند و برای ریاستجمهوری کاندید میشوند، به من هم احساس تکلیف دست داد. خیلی مسئولانه نشستم و به شما فکر کردم. بعله! فقط به شما فکر کردم. آخر گناه شما چیست که یک رفیق افتاده دارید؟ روز قیامت چه جوابی برای این سؤال خواهم داشت؟ سکوت جایز نبود و وارد صحنه شدم. دیدن این متن حق مسلم شماست!

 

در صفحه ای دیدم شخصی آمده است و بهترین دوست فیس بوکی اش در سال گذشته را انتخاب کرده است. با خود گفتم چه ایده خوبی! تصمیم گرفتم من نیز بهترین دوست فیس بوکی ام در سال گذشته را انتخاب کنم. معیارهای مختلفی به ذهنم آمدند. کمی بیشتر فکر کردم و گفتم بهترین معیار، دم دست ترین معیار است. یعنی اینکه ببینم من وقتی فیس بوکم را باز می کنم بیشتر به صفحه چه کسانی- به تناوب- سر می زنم. یک لیست چندین نفره تهیه شد. اول از همه چیز تصمیم گرفتم افرادی که از نزدیک می شناسم و با آنان حشر و نشر داشته ام را کنار بگذارم. زیرا دوستی نزدیک تاثیر خود را در انتخاب می گذاشت. از این رو افرادی چون بورقان نظامی نرج آباد، علی افشاری، مهدی جلالی تهرانی، هانیه بختیار، بهزاد مهرانی، سعید قاسمی نژاد و... کنار گذاشته شدند. در مرحله بعد تصمیم گرفتم افرادی را که متخصص هستند و در کار خود مشهور و خبره را نیز به کناری بگذارم. چون هراسم این بود ناخواسته تحث تاثیر تخصص یا محبوبیت آنان قرار بگیرم. از این رو آرش نراقی، مهدی خلجی، مرتضی مردیها، عرفان ثابتی، یاسر میردامادی وافرادی از این دست را نیز به کناری نهادم. در مرحله نهایی دیدم افراد معدودی مانده اند. در اسامی شان دقت کردم و فیس بوکشان را ارزیابی کرده ام. دیده ام لزوما سلبریتی فکری- سیاسی نیستند. لزوما به یک حوزه خاص نمی پردازند و مسائل مختلف را مطمح نظر دارند و درباره آن می نویسند و جدی هم هستند. این افراد به لیست نهایی راه یافتند. نیما، محمد بابایی، سهند ایرانمهر، محمد ایزدی، سامان رسول پور، فهمیه خضرحیدری. دیدم اینها افرادی هستند که من بدون هیچ دلیل خاصی به صفحه شان سر می زنم. وقتی به صفحه شان می روم انتظار ندارم مانند صفحه آرش نراقی مطلبی در حوزه نواندیشی دینی بخوانم یا مانند صفحه یاسر دنبال مطلب و نگاه و کتاب و مقاله ای درباب الهیات بگردم. دیدم این دوستان فیس بوکی که هیچ کدامشان را از نزدیک ندیده ام به معنای واقعی یک شهروند مسئول ایرانی هستند. یعنی قلم هوشیاری دارند و جالب این است که پیداست اکثر این دوستان روی پاکیزگی قلمشان حساسیت هم دارند. حالا شخصی مانند فهمیه خضرحیدری روان تر می نویسد و شخصی مانند نیما عمیق تر. انتخاب نهایی واقعا سخت بود. بالاخره تصمیم گرفتم انتخاب کنم و نهایتا برآن شدم محمد بابایی را برگزینم. به یک دلیل روشن. محمد بابایی تقریبا درباره همه چیز نظر می دهد و جالب اینکه هیچ گاه هم قافیه بر او تنگ نمی آید. محمد بابایی دقیقا یک شهروند است. یک شهروند ترک ایرانی که بر خواسته های مدنی اش اصرار می ورزد اما صفحه شخصی اش پنجره ایست برای دیدگاه های مختلف. من فکر کنم صفحه آقای بابایی در کنار یکی دو صفحه دیگر تنها صفحه ای باشد که من تقریبا کامنت ها را هم دنبال می کنم. محمد بابایی به شوخی می گوید "از طب تا نجوم" می نویسد و من دقیقا نیز به این دلیل او را انتخاب کرده ام. چون وی در عین بی ادعایی و اذعان به عدم تسلط کامل، می تواند بر تو یک چشم انداز جدید راجع به آن مساله بگشاید. قلم بسیار روانی هم دارد. از طنز بسیار هنرمندانه در کلامش استفاده می کند. کاملا بارز است که تحت تاثیر محمد قائد است و البته تاثر باشکوهی ست. امیدوارم همیشه مانا باشد. همیشه نویسا باشد. به خواسته های مدنی به حقش برسد(برسیم) و در کنار خانواده اش، شاد و سالم زندگی کند.
ارادت خالصانه ما خدمت همه دوستان

چون مطلب پابلیک نبود، با اجازه علیرضا کپی و پیست کردم و لینک مطلب او را در کامنت اول میگذارم.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

این نوشته را از صمیم قلب به جوانان آذربایجان تقدیم میکنم. همان جوانانی که جور نیاکان را هم بر دوش میکشند. بی هیچ ادعائی و با دست خالی، شبانهروز مشغول خدمت به زبان و ادبیات تُرکی آذربایجانی هستند. پاداش و دستمزدی  برای آنها در کار نیست، اما صمیمانه و خالصانه آموختههای خود را با دیگران به اشتراک میگذارند و آموزش میدهند. بدترین توهینها را تحمل میکنند، اما خم به ابرو  نمیآورند. سختی میکشند و زندان میروند، اما حتی اخبار آنها هم منعکس نمیشود. زخم‌زبانها و بیمهریها و تهمتها، فقط آنها را مصممتر میکند.

اگر روزی در سرزمین پهناور ما ایران، زبان تُرکی رسمی شود، و همه تُرکان ایرانی آن را در حد کامل بخوانند و بنویسند و سواد درست و حسابی تُرکی داشته باشند، به ظن قوی، یکی از بزرگترین برندگان چنین شرایطی، تاجران آذربایجانی خواهند بود. آنها با تسلط بر دو زبان بزرگ منطقه یعنی تُرکی و فارسی، با کمترین زحمت از شرق چین تا سواحل مدیترانه را به بازار خود تبدیل خواهند کرد. گارگزاران آنها به راحتی و با اندکی زحمت، با ازبکها و قزاقها و ترکمنها و قیرقیزها و تاجیکها و ایغورها و تاتارها قادر به رابطه رودرو خواهند بود. بعید نیست گوی رقابت را از همه کشورهای مهم خاورمیانه بربایند، و شهرهای ایران را به مرکز تجارت منطقه تبدیل کنند. زبان در عرضه تجارت پارامتر بسیار مهمی است. اکنون بسیاری از شرکتهای بزرگ بین المللی از کارمندان و مدیران خود میخواهند ماندارین و سایر زبانهای مناطق پرچمعیت جهان را یاد بگیرند.

آیا این تاجران، فقط شریک روزهای خوش آینده خواهند بود؟

اصلاً اجازه بدهید موضوع را کلیتر در نظر بگیریم. اگر یک بنگاه بزرگ اقتصادی در ایران، به راحتی و با کمترین هزینه قادر باشد دهها کارمند مسلط به فارسی و عربی و تُرکی و کُردی و بلوچی استخدام کند، کشور چه فرصتهائی بینظیری که نخواهد داشت. لطفاً نگویئد که هماکنون این شرایط زبانی مهیاست. در دنیای مدرن و باسواد، زبانی که آموزش داده نشود، در نهایت محکوم به مرگ است. آنچه هم که از این زبانها هنگام محاوره باقی میماند، شباهت به زبان هیچ ملت باسوادی نخواهد داشت. جوانان آذربایجانی، تُرکی حرف زدن مسئولان را به طنز "فاذری" میگویند. فاذری نه برای فارسیزبانهای ایران قابل فهم است، و نه برای کسانی که تُرک آذربایجانی هستند، اما سواد فارسی ندارند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

یک طنز بسیار زیبا

مدتها بود چنین طنزی نخوانده بودم. واقعاً این متن و این طنز به نویسنده الهام شده است. چون حاوی موضوعات متنوعی  است که معمولاً یک جا جمع نمیشوند. مجله الکترونیکی را که قرار است در آن منتشر شود، مورد نقد قرار میدهد. انتخاب تیترهای جذاب را به طنز میگیرد. علائق مردم ایران را که از جمله رکوردداران جستجو برای کلمات خاص هستند، به چالش میکشد. اما آنها را تحقیر نمیکند. تمام آن کلمات خاص را هم در متن میآورد، بیآنکه اندکی از ادب متعارف خارج شود. جملاتی که باید حاوی آن کلمات باشند، زرورکی سرهم‌بندی نشدهاند. حتی اگر کسی متوجه چاشنی طنز جمله نشد، عبارت همچنان واجد معنا و منظور مناسب است. از همه جالبتر اینکه با خواننده و مدیران مجله درد دل هم میکند. حال و روز روزنامهنگاران مستقل که نمیخواهند فقط برای کلیک بیشتر بنویسند، در متن کاملاً پیداست. همه اینها به طور جدی و در شرایطی بیان میشود که کل متن حتی یک جمله غیرطنز هم ندارد. انتخاب عکس زیباست. همه چیز عالی است.

همین قدر برای شما بگویم، به قدری این ظنر به دلم نشست که حاضرم تا سیزدهبدر سال بعد مواضع سیاسی نویسنده در خصوص سوریه و رژیم اسد را کُلّهم فراموش کنم. دست مریزاد محمود.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

من گزارشهای ایرانوایر از تهران را معمولاً میخوانم و اغلب لذت میبرم. اما به نظرم و اخیراً گزارشهای آن از تهران خیلی منفی شده است. این مطلب اخیر راجع به تهران "شهر آزار" حسابی من را به فکر فرو برد. شاید از بیاطلاعی زیاد من است. ولی هر چه به دور بر خودم و دوستان و آشنایان نگاه میکنم، میبینم شهر اینقدر هم افتضاح نیست. یک خانم فرانسوی که مدیر واحدی در شرکت مشترک ایرانی فرانسوی برای تولید خودرو بود، به یکی از دوستان ما میگفت در تهران بیشتر از پاریس احساس امنیت میکند. البته ایشان با خیلی از زوایای زندگی در تهران آشنا نیست. و به عنوان یک اروپائی در شهر اسنوبپرور تهران از مزایای زیادی برخوردار است.

بحرانهای بزرگ تهران اغلب ریشه در تصمیمهای کلان کشورداری حضرات دارد. که به همه زوایای زندگی شخصی مردم کار دارند. بعضی وقتها فکر میکنم اگر این همه بی سر و سامانی در لندن بود، احتمالاً به شهر آدمربایان تبدیل میشد. اگر دزدی به خانه ما بیفتد و یا خدای نکرده فاجعهای انسانی روی دهد، و به نیروی انتظامی مراجعه کنیم، تازه متوجه عمق فاجعه میشویم. اگر این حضرات انتظامی اختیار هامبورگ را این همه مدت در دست داشتند، بعید نبود آلمانیها هر شب یک کشتی را روی آب اوراق کنند و در بازار سید اسماعیل برلین بفروشند. تهران ظرفیتهای مثبت زیادی دارد. هنوز نتوانستهاند ریشه اخلاق را کاملاً در این شهر بخشکانند. ما هم بشتر بر همین اخلاقیات تکیه داریم و در این شهر زندگی میکنیم. و زنده باد مردم تهران.

تهران شهر خوبی  است. و یا اینقدر که بعضی گزارشهای میگوید، سیاه نیست. و البته به شدت شهر تناقضهاست. برداشت من از این شهر بی در و پیکر، در این گزارش کوتاهی است که بهار امسال  نوشتم.  در همه مسائل شاهد چنین تناقضهائی شگرفی هستیم.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

روسیه به عنوان یک کشور، و نه به عنوان ممالک تحت قیمومیت ولادیمیر پوتین، و روسها به عنوان یک ملت بزرگ، و نه به عنوان یک همسایه با پیشینه تجاوز و استعمار، کاملاً حق دارند که نگران تحولات همسایه غربی خود، اوکراین باشند. از هر منظر که نگاه کنیم، متوجه نگرانی مشروع آنها در چهارچوب روابط متعارف بینالملل خواهیم شد. اما غرب میگوید که نگران دموکراسی و حقوقبشر و این حرفهاست. این ادعا، گزافهای بیش نیست. اگر لازم باشد، حتی حرف آن را هم نخواهند زد. 

با ذکر مثالهائی از اوکراین و افغانستان و آذربایجان و ارمنستان و سوریه، سعی کردهام نشان دهم که سیاست در روسیه امر بسیار کثیفی است. حتی اگر محق هم باشد، مثل خالهخرسه عمل میکند. سیاست روسی جز لوله تنفگ راه دیگری نمیشناسد. و بدا به حال کسانی که روی خشم و محبت خرس، حساب ویژه باز کردهاند.

پیش از این بحثی در این صفحه باز شد که کامنتهای بسیار پرباری داشت. این مطلب را با همکاری و راهنمائی دوستان همان بحث تکمیل کردم. از لطف آنها بینهایت سپاسگزارم.

به وطور ویژه از دوستانی که به بهانه القاعده، عملاً حامی سیاست روسیه در سوریه هستند، دعوت میکنم بر من منت بگذارند و این مطلب را حتماً بخوانند.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

حدود بیست و چهار ساعته که با نهال و سارا شبهه قهر هستم. چند سالی است که میخواهند گوشهای خود را سوراخ کنند و گوشواره داشته باشند. یک درخواست بسیار متداول که مامانشون هم کاملاً موافق بود. هر وقت به من میگفتند، یک نگاهی به لاله گوش آنها میانداختم و میگفتم حیف نیست وضع طبیعی اینها را به هم بزنید و سوراخ کنید؟ بعد مثلاً دموکراتبازی در میآوردم و میگفتم میل خودتان است و حق خودتان است، ولی من همینجوری بیشتر دوست دارم.

دیروز یعنی نوزدهم اسفند، سه تائی بیرون رفتند و وقتی برگشتند دیدم از این گوشواره ها کوچولو که در مطبها موجود دارد، زده اند و بعله!... غمگین شدم.

بعد به فکر فرو رفتم. با این روحیه محافظهکار، خدای نکرده و زبانم لال و زبانم لال، اگر چند سال دیگر اینها با دوستپسری مشاهده شوند و هزار بار زبانم لال آن اتفاق افتاده باشد.....یا ابوالفضل.....واویلاست!!!!!!... خون جلوی چشم‌هایم را خواهد گرفت. قطعاً نخواهم توانست کاری با آن یاردانقلی بکنم. فقط میدونم که با همین دستهای خودم محمود فرجامی را خفه خواهم کرد. از حالا گفته باشم!

ببخشید پریسا، ببخشید سهراب، دست خودم نیست. لامصب این رگ غیرت شوخیبردار نیست! بالاخره باید کسی قربانی میشد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

دوستان یک خواهش و بلکه یک التماس از شما دارم. من در اوج گرفتاری کاری پایان سال، کار و زندگی خودم را ول کردم و یادداشتی راجع به اوضاع اوکراین نوشتم. از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان! به نظر من در این مناقشه، کاملاً حق به جانب روسیه است. تردید ندارم که اگر امریکا و انگلیس و فرانسه به جای روسیه بودند، به مراتب بیشتر در اوضاغ اوکراین دخالت میکردند. منتهی در یادداشت نوشتهام که ظاهراً عرصه سیاست در روسیه، تا ابدالدهر دو روی رفتار یک خرس خواهد بود، که دوست و دشمن را به یک اندازه میآزارد.

در فضائی که اغلب دوستان هر روز پست همدری با مردم اوکراین میگذارند، چنین اظهار نظری فقط ممکن است با دو عکسالعمل مواجه شود. اول اینکه خیلی بیشرمانه ارزیابی شود. چون ماهر اسد و این یارو صفروف هم اینگونه فکر میکند. از این بابت حسابی شرمندهام و حرفی برای گفتن ندارم. دوم اینکه بگویند آخر تو چه اطلاعاتی از این اوضاع داری که چنین قمپوز در میکنی؟  در این خصوص باید عرض کنم که اصلاً اینطور نیست. سالهاست که هر چه بدستم میرسد و مربوط به شکاف قومی و مذهبی در جاهائی مثل اوکراین و بلژیک و کانادا و شرق اروپا و یوگسلاوی است، با اشتیاق میخوانم.

هر فرصت گفتگوئی هم پیش آمده چنان غرق آن شدم که باورتان نمیشود. در سفر ترکیه که با یک تور روسی دیدنیهای آنتالیا را میدیدیم. با یک دختر روس و اهل استونی آشنا شدم که دانشجوی زبان و ادبیات تُرکی بود. در تمام مدت تور، با او در خصوص وضعیت روسها در استونی صحبت میکردم. باور کنید او تعجب میکرد که چرا اینقدر مواضع استونییائیها در خصوص روسها برای من آشنا بود. همسرم معترض شد و گفت این طفلکی چه گناهی کرده که به تور تو در این تور خورده؟ من هم گفتم بعید است چنین فرصت دست اولی دوباره نصیب من شود. سرم برای سر درآوردن از این مسائل خیلی درد میکند. وقتی هتل رسیدیم، و داشتم از صحبتها یادداشت بر میداشتم، تازه یادم افتاد که عجب دختر زیبا و خوش قد و بالائی بود.

آیا در بین شما دوستان عزیر، کسی هست که اوضاع اوکراین را به انگلیسی و یا احیاناً به روسی و تُرکی و عربی دنبال کند؟ و یا به طور کلی علاقهمند به این موضوع باشد؟ میخواهم مطلب را قبل از نشر بفرستم تا ملاحظه کنید. خلاصه روسها در اوکراین حق دارند و حسابی هم حق دارند. اما پنهان نمیکنم که در این فضا آدم میترسد مطلبی حسن نصرالله پسند بنویسد، و خطای فاحش هم داشته باشد. البته منظور خطای ناشی از کمبود اطلاعات است. و گرنه بعید میدانم کسی با تحلیل من موافق باشد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

ویدیوئی در شبکههای اجتماعی منشر میشود که در آن آیت الله مهدوی کنی رئیس مجلس خبرگان رهبری، اظهار میکنند آلبرت انشتین مسلمان بوده است. آیتالله کنی گریزی هم به بحث نسبیت و حرکت جوهری ملاصدرا و معراج پیامبر بزرگوار اسلام میزنند و میفرمائید مذهب انشتین شیعه و پیرو امام صادق بود. بدیهی است که این اظهارات محیرالعقول است. باید امیدوار بود دفتر آیتالله، احمدینژادوار اصل فیلم را انکار نکنند.

اما به نظر من اتفاق جدیدی نیفتاده است. اگر حضرت آیتالله، مرجع تقلید انشتین و شیوه پرداخت وجوهات ایشان را هم ذکر میکردند، و همچنین میفرمودند که باقیات و صالحات ایشان چه بوده و چه بخشی از اولاد و صبیهها همچنان به مذهب حقه باقی ماندهاند، تازه این اظهارات به پای سایر مطالبی میرسید که بخشهای غیرمذهبی جامعه سالهاست در خصوص دکتر حسابی و کوروش و داریوش و هوش سرشار ایرانی و اولین اعلامیه جهانی حقوق بشر و خیل دانشمندان ایرانیتبار ناسا و نقطه پرگار تمدن بودن پارسیان و مسائلی از این دست میبافد و به طور گسترده هم باور میکند. آیت الله نیز یکی از اعضای همین جامعه است. یحتمل در یکی از مجلات دم دستی چنین حرفی را دیده، و یا از بیسوادی شنیده، و از آنجائی که دین و مذهب خود را حق مطلق میپندارد، آن را بدیهی شمرده و در یک سخنرانی که ضبط می شده، اظهار هم کرده است.

مگر مدتها عکس سفره هفت سین همین انشتین با پروفسور دکتر حسابی منتشر نمیشد که در آن انشتین تحت تاثیر آداب و سنن ایرانی قرار گرفته بود؟

مگر روز جهانی کوروش همه ساله جشن گرفته نمیشود؟ و مدعیان آشکارا اظهار نمیکنند که این روز را سازمان ملل تعیین کرده است؟

مگر به طور گسترده مطالبی منتشر نمیشود که گویا از کتیبههای کشف شده ایران باستان کاشف بعمل آمده، کارگران تختجمشید بیمه و بازنشستگی و حداقل حقوق داشتهاند؟

مگر شوخی شوخی نوشتههای استوانه منتسب به بنیانگذار سلسله هخامنشی را در یک سطح بسیار گسترده، اولین اعلامیه جهانی حقوق بشر نمیپندارند؟

مگر در نظرسنجی بیبیسی فارسی،  کورش هخامنشی موثرترین چهره تاثیرگذار این کشور معرفی نشد؟ گردانندگان آن برنامه  آدمهائی مثل مسعود بهنود و رامین جهانبگو بودند. و در ضمن تا همین صد سال پیش ایرانیان حتی اسم کوروش را هم نشنیده بودند.

مگر این یارو مشنگ، شاهکار بینش پژوه با ارکستر فلارمونیک ارمنستان از نژاد پاک آریائی نخواند؟

مگر جملههای در حد کنفسیوس حکیم و بودا، از قول کوروش و داریوش مدام دست به دست نمیشود؟ 

مگر نامه یزدگرد سوم به خلیفه دوم بارها به اشتراک گذاشته نشده است؟

مگر در میان بسیاری از آذربایجانیها، اطلاعیه منتسب به یونسکو، که زبان فارسی را لهجه پنجاه و چندم عربی میداند، باور نشد؟

آیت الله هم یکی از همین مردم است. اساساً بر ایشان حرجی نیست. جز درس حوزه چیزی نخواندهاند. رئیسجمهور مورد حمایت ایشان که میگفت دکتر است و مهندس است و استاد دانشگاه است، در قلب نیویورک هاله نور دید و چشم بصیرت غلامحسین الهام حقوقدان هم به درستی آن شهادت داد. حالا چرا ایشان در منبر خود یک دانشمند مرده را مسلمان شیعه نپندارد؟

باید دید چرا هر گزافهای در این جامعه اینگونه فراگیر میشود. کافی است کسی سخنی زیبا را به شخصیت مورد علاقه بخشی از جامعه منتسب کند، تا بلافاصله فراگیر شود.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

فیلمهای هالیوودی به محض اکران عمومی، با کیفیت بسیار بالا  در سایتهای روسی منتشر میشود. اینترنت خوب و شخص وارد لازم دارد که بلافاصله دانلود کند. خوشبختانه من چنین دوستی دارم. و البته دانلود غیرقانونی از سرزمین تزار گازی بر مسلمین ایرانی از ماهی اوزونبورون هم حلالتر است. این بار با علاقه نشستم و فیلم جاذبه را به هوای صحنههای جداب آن دیدم که اخیراً کلی اسکار گرفت. در حاشیه فیلم نکته جالبی به نظرم رسید که برای شما هم مینویسم.

دانشمندان چنان پرده از راز تمدنهای قدیمی برداشتهاند که بعضاً برای انسان عادی نتایج آن باورکردنی نیست. خط و زبان ماندارین بیش از یک میلیارد گویشور دارد، که در حال حاضر به این زبان میخوانند و مینویسند. اما برای ما ذرهای قابل درک نیست. لابد خط و زبان ما هم برای چینیها چنین ویژگی دارد. با این اوصاف تصور کنید که باستانشناسان چه پشتکار و نبوغی داشتهاند، تا توانستهاند خطوط میخی و هیروگلیف، مربوط به هزاران سال پیش را بخوانند. در حالی که تمام گویشوران آنها از بین رفته، و بعضاً چند سنگنوشته بیشتر از این زبانها باقی نمانده است. منطق کشف رمز این خطوط، اطلاعات بسیار کمی بوده که از حواشی آن نوشتهها داشتهاند. و البته منطق خود زبان که بسیار قدیمی است. مثلاً در خواندن سنگ نوشته بیستون، علاوه بر حروف رابط، انتظار دیدن کلماتی مانند "داریوش" به کاشفان خیلی کمک کرده است. یا از سنگ نوشته اورخون کلی اطلاعات نسبت به الفبای تُرکی باستان کشف کردهاند که باور کردنی نیست. همه این کشفیات، فقط به دلیل نبوغ و پشتکار کاشفان نیست. یک فرض بسیار مهم موتور محرکه این کشفیات تاریخی است. تمام این آثار حتماً از یک منطق خاصی برخوردار بودهاند، که بوجود آمدهاند.

با این توضیحات، فرض کنید همین امروز شهاب سنگ بزرگی به کره زمین برخورد کند و کل تمدن بشری از بین برود. از نسل معدود انسانهای باقی مانده، هزاران سال بعد تمدن جدیدی شکل بگیرد. آنها آثاری بیابند که نشان دهد نیاکانشان متمدن بودهاند و حتی نوشتن میدانستهاند. و یک دفعه! همین فیلم جاذبه با کیفیت اچدی از روی هارد دیسک من در دامنه ویرانههای سلسله جبال البرز پیدا شود. و باز فرض کنید که پخش کننده مناسب هم بیابند و به تماشای فیلم بنشینند. منطق هالیودی حاکم بر فیلم چنان آنها را دچار فلانگیجه خواهد کرد که کُلّهم بیخیال کاوشهای باستانشناسی شده و خواهند گفت : «بابا ولش کنید! از تمدن پمدن خبری نیست و همش فیلم بوده و نیاکان غارنشین ما قصد شوخی داشتهاند و می خواستهاند آیندگان را فیلم کنند» بر فرض اگر به نسخ دیگری از سیمای هالیود هم دسترسی پیدا کنند، احتمالاً بزرگترین مسئله منطقی آنها این خواهد بود : «چرا فیلم به نیمه نرسیده جرج کلونی مُرد؟»

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

مثل الفبایت دوست میدارم تو را عرب من

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

رپرتاژی در خصوص سوئیس از یک تلویزیون پخش میشد که حسابی نظرم را جلب کرد. از هر سه دانشآموز سوئیسی دو نفر جذب مدارس فنی و حرفهای میشوند. و ترجیح میدهند یک حرفهای مانند برقکار و  مکانیک را خوب یاد بگیرند.

همین الان سخت درگیر مدرسه راهنمائی نهال هستیم. سال بعد، همین وضعیت را برای سارا داریم. چیزی شبیه کنکور، عملاً به مدارس ابتدائی هم راه یافته است. سیستم آموزشی و روحیه دکتر مهندسپرور والدین، بخواهی نخواهی تو را هم با خود میبرند.  ما خیلی سعی کردیم وارد این مسابقه نشویم، اما عملاً چاره دیگری نداریم.

به عنوان پدر دو دختر، فقط تجربهام را به شما میگویم. اگر در خارج از کشور هستید، و بچه مدرسهرو دارید، فکر بازگشت را به کلی از سر خود بیرون کنید. سیستم آموزشی ایدئولوژیک و روحیات مدرکدوست اغلب والدین و مسابقه بیامان کنکور، حالا حالاها درست شدنی نیست.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

یک آقائی که نمیخواهم اسمش را ببرم، این طنز را در کمال بدجنسی به من تقدیم کرده!! چون میداند که چه ارادتی به خاندان حافظ اسد دارم.

اما من در کمال خوشجنسی باید به عرض ایشان برسانم که اعتراضات مردم سوریه حتی از جنس اعتراضات مردم مصر هم نبود. از جنس اعتراضات مردم تونس بود. اگر این مردم را به حال خود میگذاشتند، اکنون به ظن قوی به راه تونس میرفتند. رهبر آنها برهان غلیون بود، جبهه النصره نبود. شاید بزرگترین درگیری آنها مسئله کُرد و عرب بود. القاعده به همان اندازه در سوریه محبوبیت داشت، که رژیم آدم کش اسد دارد.

و باز در کمال خوشجنسی عرض میکنم، حال که نویسنده به درگاه باریتعالی متوسل شده ، کاش آن مقام مظلوم القاعده هم فراموش نمیشد. روزنامه بیاعتبار واشنگتنپست چند وقت شایعهای را پخش کرد و مدعی شد آخرین مقام القاعده که در امالقری تشریف داشت، از کشور خارج شده است. بالاخره او هم محتاج دعاست!!

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

به نظر میرسد در یک مورد آروزی سی و چند ساله مقامات کاملاً به نتیجه رسید. بانک ملت از وزارت دارائی بریتانیا به سیستم قضائی آن کشور شکایت کرده، و در آستانه دریافت غرامت سنگین از دولت بریتانیاست. این وزارتخانه بدون شواهد کافی بانک ملت را در لیست تحریمها قرار داده بود. گویا بانک ایرانی متحمل خسارات زیادی از این بیعدالتیها شده است.

اشتباه نشود! منظور دریافت غرامت نیست. فوقش چند میلیاردی میگیرند، که فدای سر شیوه مدیریت آن هالهبهسر نورانی و بقای خاندان اسد سوری و ارزانی حزب مسلح لبنانی و اموال بیشمار بابک زنجانی. ما که برای مادیات انقلاب نکردیم. اوایل انقلاب میگفتند که وقتی نظام قضائی اسلامی پیاده شد، غرب و شرق تازه خواهد فهمید که عدالت یعنی چی! و بالاخره این سیستم پیاده شد و غرب و شرق هم فهمید.

حتی انگلیس هم که قرنها به سیستم قضائی خود میبالید، حقیقت را پذیرفت و اولین حکم عادلانه خود را بیآنکه از ملکه الیزابت حساب ببرد، صادر کرد. بسیاری معتقدند که این موفقیت نتیجه سه دهه تلاش قاضیان مستقل کشور است. اما بعضیها بر این باور هستند که وقتی قوه قضائیه در کمال استقلال، حتی از خطای کوچک یکی از شریفترین قضات جهان، یعنی دکتر قاضی مرتضوی در قضیه کهریزک گذشت نکرد، و او محکوم به پرداخت دویست هزار تومان جریمه شد، حتی انگلیس چشمچپ و لجوج هم معنای عدالت را فهمید. آگاهان پس از این واقعه مدام از خود میپرسند : قاضی موتضوی! تو دیگه کی هستی؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

کامنت : «اینجا»

 

***

 

با احترام به همه شهرهای والیبالی کشورمان از جمله گنبد، عرض کردم و همچنان عرض میکنم خدمتتان که اورمیه پایتخت والیبال ایران است. این هم سندش :

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

دیروز در والیبالیترین شهر ایران بودم. در اغلب مغازهها و خانهها تلویزیون روشن بود و مردم نتیجه مسابقه را دنبال میکردند. والیبال شهرداری اورمیه در یک رقابت نفسگیر، باریج اسانس کاشان را شکست داد و به دور بعدی راه یافت. جوانان شهر شور و حالی عجیبی داشتند و بعد از بازی خوشحالی میکردند و شعار میدادند. هفت هزار نفر به استادیوم شش هزار نفری شهر رفته بودند. اگر استادیوم بزرگتر بود، هزاران نفر دیگر هم میرفتند.

ساعت ده شب که برمیگشتم، بازیکنان تیم باریج در همان پرواز بودند. چهره چند نفر از آنها کاملاً آشنا بود. این تیم ثروتمند، چندین ملیپوش دارد. مردم حاضر در فرودگاه هم خیلی به آنها اظهار علاقه میکردند و شرط مهماننوازی به جا میآورند. و البته همه این بازیکنان صاحبنام میدانستند که در شهر یدالله کارگرپیشه، همان قدر میتوان برنده والیبال بود، که در ریودوژانیرو بتوان تیم فوتبال برزیل را شکست داد. خلاصه خواستم عرض بکنم که آذربایجان فقط تراختور ندارد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

یک بار یورونیوز با یک اوکراینی مصاحبه میکرد. او با لبخند گفت : «بالاخره ما از نسل قزاق هستیم و به این سادگی تسلیم نمیشویم». دنبال این مطلب می‌گشتم که اوکراینیها چه ارتباطی به قزاقها دارند، و البته چیزی نیافتم. اما امروز معنی حرف آن شهروند اوکراینی را فهمیدم. رئیسجمهور مورد حمایت تزار گازی روسیه متواری است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

نه یک نفر، نه دو نفر، نه سه نفر .... بلکه بیش از صد نفر را در شهر اهر دستگیر کردند. آن هم در روز جهانی زبان مادری! آذربایجان رکورد زد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

اوکراین و سوریه

پایتخت اوکراین صحنه نبرد خیابانی است. رژیم مورد حمایت تزار گازی روسیه، به جان معترضان افتاده است. معترضان هم سلاح گرم به دست گرفتهاند. یورونیوز گفت حدود سیزده نیروی پلیس جزو کشته شدگان است. میدان استقلال کیف، نسخه اروپائی حوادث چند سال گذشته سوریه است. رژیم یاناکوویچ در مقابل اعتراضات مردم ایستاد و دست به کشتار هم زد، تا وضع به اینجا رسید. حتی صحبت از تجزیه کشور هم میشود. یک اعتراض مسالمتآمیز را به نبرد حیثتی روستبارها و اوکراینیتبارها تبدیل کردند.

مردم سوریه هم بعد از هر نماز جمعه، غریبانه و مسالمتآمیز به رژیم وحشی و سرکوبگر خاندان اسد اعتراض می‌کردند. کاری به علوی و ایران نداشتند. اما با خشونت تمام از طرف درندهخوئی به نام ماهر اسد سرکوب شدند و هزاران شهید دادند. چارهای به جز مسلح شدن برای آنها باقی نماند. در نهایت وضع همین شد که میبینیم.

نگریستن به حوادث سوریه از موضعی همسو با آن جنگجوی لبنانی که بیش از القاعده دستش به خون مردم سوریه آلوده است، و مدام خطر القاعده و داعش و کوفت و زهرمار را یادآوری کردن، طوری که انگار رژیم اسد مظلوم هم واقع شده است، فقط یک اشتباه تاریخی نیست، یک بیشرمی بزرگ هم هست. مگر در اوکراین هم القاعده حضور دارد؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

گمان نمیکنم این دو فرشته بلوچ، یعنی یسنا و یمنا را جز به زبان تُرکی بتوان توصیف کرد. طوری که حقیقتاً حق مطلب ادا شود : ایکی بلوچ مارالی

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

اندر حکایت دکتر عباسعلی کدخدائی

به محض اینکه وضعیت آلودگی هوای تهران خوب شد، حدود چهل کیلومتر در پارک پردیسان پیادهروی کردم. حتی یک روز هوای سالم را هم از دست ندادم. چون پیادهروی زیاد، به شدت اوریک اسید را پائین میآورد. طی سه روز گذشته چند ده لیتر آب خوردهام. آب زیاد برای فشار خون بالا ابداً خوب نیست. اما موقتاً کرانتنین خون را پائین نشان میدهد. من لبه مرز مجاز هستم. و همینطور ابداً غذای چرب نخوردم. باید هنگام آزمایش آخرین وعده غذائی حدود دوازده ساعت قبل باشد، ولی من از بیست ساعت پیش، حتی میوه هم نخوردم. و امروز صبح در کمال آمادگی به آزمایشگاه دانش تهران رفتم.

وقتی هم که پیش دکتر میروم، خیلی خیلی کم آب میخورم. باید روزی صد میلیگرم قرص فشارخون بخورم، اما آن روز سهمیهام را یکی دو ساعت قبل از رفتن پیش دکتر، یکجا بالا میاندازم. دکتر برومند، فوقتخصص کلیه و فشارخون، معاینهام میکند و فشار خونم را میگیرد و نتیجه آزمایشها را میبیند و میگوید آفرین پسر خوب! سپس یک نگاه معناداری به شکم مبارک میاندازد و میفرماید : مواظب باش! اضافهوزن داری. من هم در دلم میگویم به شکم شما که نمیرسد، و بعد بلافاصله به عرض میرسانم : چشم دکتر!

من راضی، دکتر برومند راضی، خانواده راضی، حتی باریتعالی هم راضی! چون بندهاش مدام به درگاه او از درد و مرض عجز و لابه نمیکند. این همه خوشحالی و این رضایت همگانی را فقط از دولتی سر "نظارت استصوابی" بر نتایج آزمایشگاهی دارم. حالا شما هی بگوئید که نظارت استصوابی خوب نیست و واقعیتها را میپوشاند و خلاف دموکراسی است و خلاصه از این دلایل بنیاسرائیلی که ماشاالله تمامی هم ندارد.

امروز وقتی از آزمایشگاه برگشتم، ابتدا با مقدار مناسبی روغن کرمانشاهی دو عدد تخممرغ را نمیرو، و با اشتهای وصفناپذیری خوردم. بعد با این هوا پنیر متخلخل و پرنمک تبریز، یک عدد نان سنگگ تازه را از هستی ساقط کردم. در پی آن چندین فقره چای داغ و پررنگ، هورت کشان تقدیم شکم مبارک شد. و سپس در کمال صحت و سلامت و امنیت و عقلانیت، این پُست را برای شما نوشتم.

در گذشته وقتی عُلما از نقش خودشان در جامعه صحبت می‌کردند، در کمال فروتنی میگفتند که هر گلّهای چوپان لازم دارد. بعدها که تکنولوژی پیشرفت کرد، آن همه تواضع و شغل چوپانی را مناسب ندیدند. و با یک برداشت پویا و مدرن و روزآمد از اسلام فرمودند : ما پزشک جامعه هستیم! و نباید اجازه دهیم هر عفونتی و اوریک اسیدی و چربی خونی و کراتنینی در بدن شما که سرمایه اسلام و مسلمین هستید، نفوذ کند.

به راستی! هنوز حقایق را تکذیب میکنید و ایمان نمیآورید؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

روزنامه شرق به نقل از خبرگزاری فارس و آن هم به نقل از واشنگنپست نوشته که یک مقام ارشد القاعده پس از سالها زندگی در ایران، کشور را ترک کرد. و به نقل از همان منبع آورده که "تیروات شیهاتا" تبعه مصر و 53 ساله و معاون ایمن الظواهری رهبر کنونی القاعده، آخرین مظنون تروریستی است که ایران را ترک میکند.

شرق، البته یک رونامه زنجیرهای است. واشنگتن پست هم یک ورقپاره امریکائی بیش نیست. این میان تنها منبع قابل اعتنا خبرگزاری فارس است که آن هم نوشته به ادعای واشنگتن پست! باید منتظر  نظر منابع مستقل و حرفهای و دقیق نظیر روزنامه کیهان بمانیم. چون خبر خیلی مهمی است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

اگر اعصابتان از دست آن مجسمه دروغ و وقاحت خورد است، که باید در دادگاه حاضر میشد و بابت ویرانی کشور جواب میداد، اما رئیسجمهور را به مناظره دعوت میکند تا دهانش را باز کند و چشمانش را ببندد و بگم بگم راه بیندازد.

اگر از اوضاع و احوال اقتصادی کشور ناراحت هستید که چرا هشت سال سکان آن دست شمساللهی افتاد که یک بقالی را هم نمیتوانست درست اداره کند.

اگر از خشکی دریاچه ارومیه آزرده هستید، که مدیران بیکفایت به جای جوابگوئی، هر کدام دیگری را مقصر این فاجعه میداند و خود طلبکار میشود.

اگر ناراحت هستید که بیش از هزار روز است صدای آن ستاره شرف را نشنیدهاید، اما دزدان بیتالمال طلبکار شدهاند و صدای "رسائی" هم دارند.

اگر ناراحت هستید که هنرمندان واقعی در انتظار مجوز یک کنسرت باید منت هزار نفر را بکشند و در نهایت آواره دیار غربت شوند. اما آن دیگری در بزرگراه هفتتیر میکشد و سُر و مُر گنده مدعی هم میشود.

اگر ناراحت هستید که چرا سعید متینپور در میان شما نیست، اما آن قاضی نوار پر کن و نوار پخش کن، همچنان میگردد و میبلعد.

اگر ناراحت هستید که رمالان و فالبینان و خرافاتیان و مرتجعان، همچنان دهانشان باز است و مصونیت آهنین دارند. اما دلسوزان و باسوادان و واقعبیننان جرات حرف زدن هم ندارند.

اگر ....

اگر ....

اگر ....

و اگر .... ناراحت هستید که هیچ چیزی در این کشور سر جای خود نیست. امروز را خوشحال باشید و آب زنید راه را و شادی کنید. بالاخره اتفاق افتاد و در روز عشق طلسم شکست و یک چیزی در این مملکت سر جای خود قرار گرفت. تراختور قهرمان جام حذفی شد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

یک از صد ترانهای که من از سایر ملتها شنیدهام، از زبان روسی نشنیدهام. روسها به هر چیزی هم که در جهان شهره باشند، به عشق و عاشقی معروف نیستند. با همه این اوصاف، یکی از خاطرهانگیزترین آهنگهای عاشقانه برای من، متعلق به یک بانوی هنرمند روس است.  قصه آشنائی خودم با این آهنگ را سال گذشته و در همین روز نوشتم.

حدود دو سال پیش وقتی یک آهنگ قدیمی و خاطرهانگیز به اشتراک گذاشتم، شاعر گرانقدر مازندرانی سرکار خانم مهناز چالاکی آن را پسند کردند. احساس  ایشان را سوال کردم. جوابی کوتاه و زیبا و شاعرانه دادند : «ناگهان دلم بارانی شد و بارید».

در روز عشق! چندین و چند بار به این آهنگ گوش کردم. تعبیر زیبای شاعر تداعی شد. یادآوری خاطرات گذشته دل آدم را ناگهان بارانی میکند. اگر متن را ملاحظه کردهاید، خود آهنگ بسی عاشقانه است و بارها ارزش شنیدن دارد. و شما دلتان شاد و عاشق باد.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت : «اینجا»

 

 

***

 

به توصیه دوستم اکبر پاشائی گوش کردم و روی لبتاپم گوگل کروم را دانلود و نصب کردم. اکنون در فیسبوک برای لایک و کامنت هیچ مشکلی ندارم.  فیلتر کلافهام کرده بود. بعد از سالها از فایرفاکس دل کندم و به نظرم کروم از این نظر خیلی بهتر است. اگر شما بدانید که من چقدر تحت داس هستم، حتماً قبول خواهید کرد که این تغییر و تحول کم از انقلاب، آن هم در آستانه 22 بهمن نداشت.

حالا دو تا مشکل دارم. اگر دوستان میدانند، لطفاً جوانی را از عذاب دوری فایرفاکس نجات دهند. فایرفاکس امکانی به نام "اد آن" داشت که دو تای آنها برای من کلیدی بود. یکی دانلودهلپر بود که تقریباً هر ویدیوئی را با آن دانلود میکردم. متاسفانه در کروم نتوانستم نصب کنم. و دیگری نواسکریپت بود. که بصورت پیش فرض جاوا اسکریپت را برای صفحات میبست و خیلی ابزار خوبی برای مقاومت در مقابل ویروسها بود.

پیشاپیش سپاسگزارم و سبد کالائیتان پُر باد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

یک مقاله درخشان در خصوص انقلاب و زبان از شاهد علوی در بیبیسی فارسی.

نویسنده خوشبختانه به مسئله مذهب هم در میان کُردها و آذربایجانیها و سایر اقوام اشارات درخورتوجهی کرده است. من در اینجا برای دوستانم بارها نوشتهام که ایران به اندازه یک دهم افغانستان مذهبی نیست، ولی ده برابر افغانستان از مذهب تاثیر پذیرفته است. مباحثی مانند روشنفکری دینی و یا اسلام سنتی، برای یک هویتطلب، نه لازم است و نه جذاب. و بحمدالله گوش فلک نیز از این بحثهای پایانناپذیر و عموماً بیفایده، پُر است. به نظر من برای یک هویتطلب ایرانی و علیالخصوص آذربایجانی، بررسی کارکردها و پیامدهای ناخواسته مذهب، باید به طور جدی در دستور کار قرار گیرد. ستون و خیمه تحولات قومی در ایران، ریشه در این بحث دارد. من هم مطلب "در خدمت و خیانت به وطن" را در دست نوشتن دارم، و به طور ویژه روی این موضوع متمرکز شدهام.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

فیسبوک! این میعادگاه عاشقان لایک، ده ساله شد.

به همین مناسب این عکس را به اشتراک میگذارم. به نظر شما چند تا لایک داره؟ ها! چند تا؟

اگه نکته رو گرفتی، لطفاً تو دلت نگه دار و بزن اون لایک قشنگه رو

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

از این نوشته هم پشیمان شدم (فیسبوک ده ساله شد. به راستی این درآمد میلیاردی فیسبوک از کجاست؟ میدانم که از آگهی است. اما کدام آگهی؟ جز پیشنهاد لایک بعضی صفحات، که آن هم معلوم نیست تبلیغ محسوب بشود، من تا کنون حتی یک آگهی هم ندیدهام. پس این آگهیهای فیسبوک کجاست؟ شاید هم کاربران ایرانی را تحویل نمیگیرد. شما که در ممالک راقیه هستید، آگهی میبینید؟ این کهنه سؤال برای من از همان ابتدا مطرح بود. دوستان هم جواب دادند، ولی راستش قانع نشدم. تبلیغ یک شامپو گلرنگ و یا پاوه هم در اینجا نیست، که پشت هر وانت و در هر کانال صدا و سیما هم  هست. از مثال شامپو مصلحت! این است که بگذریم، ولی این ساعتی نهصد میلیون دلار درآمد از کجاست؟ در کامنت اول لینک مطلب قبلی هست.)

 

***

 

نیمه بهمن، یک روز شاد برفی

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

راستی! کجای تهران برف آمده؟ امروز مدارس ابتدائی منطقه دو تعطیل بود. طبق معمول و نظر به محبوبیت صدا و سیما، متوجه تعطیلی نشدیم. بچهها را بردم مدرسه و دیدم در بسته است. ارادتمندان صدا و سیما همه ساله زیاد میشوند. افرادی که خبر نداشتند امسال بیشتر از سال گذشته بود. ولی برفکی در حد نیم سانتیمتر هم روی زمین نبود، که دچار تردید شویم و از در و همسایه بپرسیم و به اینترنت سر بزنیم. گرچه هوا سرد و چهار درجه زیر صفر بود.

از بالای سیدخندان تا گیشا را خبر دارم که از برف خبری نیست. الان هم برف نمیبارد. آنطور که هواشناسی گفت، فردا هم قرار نیست که ببارد. زمین هم خشک و خالی یخ نمیبندد. پس چرا سهشنبه هم مدارس را تعطیل کردند؟ آن هم همه مناطق نوزده گانه تهران!

شاید می‌خواهند در مصرف گاز صرفهجوئی شود. پس چرا گردن برفی که نباریده میاندازند؟ شاید هم مسئولان فعلی و مستضعفان سابق، جملگی در دربند زندگی میکنند. و فراموش کردهاند آنجا همه تهران نیست. شاید هم در برف شمال گیر کردهاند. علی ای حال، در منطقه دو تهران که ما هستیم، خبری از برف نیست.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

نبرد پروچستا، با جواد و منیژه

آقای محمد سعید حنائی کاشانی، در صفحه فیسبوک خود به بحث نامها پرداختهاند که بسیار خواندنی است. لینک مطالب ایشان را در کامنت اول میگذارم. پابلیک هست و همگان میتوانند ببینند. امیدورام این بحث ادامه، و به صورت مطلب مستقلی در آید. من سالهاست این مسئله را دنبال میکنم. و از نامهای عجیب و غریب یادداشت برمیدارم.

از طریق اخبار و رسانهها، پیگیر موضوع در کشورهای همسایه تُرک و عرب و فارس هم هستم. نامهای اروپائی هم که برای همه جهانیان آشناست. آنچه از این کشورها متوجه شدهام، معضلی به نام "نامسازی" مختص ایران است. در ترکیه بازگشت به نامهای اسلامی زیاد دیده میشود، که البته هیچکدام برای فرهنگ آن کشور غریبه نیست. نامهای جدید تُرکی هم که در قرون گذشته کمتر استفاده میشد، در کلام عادی مردم محفوظ بود و ناآشنا نیست. در جمهوری آذربایجان گرفتار این مسئله نشدند و به خاطر تقابل با فرهنگ روسی بسیاری از اسامی اسلامی و سنتی، حفظ شد. در افغانستان بعضاً اسامی با ریشههای آریائی به چشم میخورد، که به نظرم بیشتر میان پشتونهاست. آنها هم یک مقدار معضل آریائیبازی و خود آلمانیپنداری دارند. عربها و تُرکها، از این نظر بیشتر به هم شبیه هستند و موفق عمل کردهاند. اسامی شیک و کوتاه و جدید استفاده میکنند، اما هیچکدام از عصر حجر و یا دوران فنیقیها به دوره معاصر پرتاب نشده است. اسامی جدید در این کشورها از جنس اسم دختر من نهال است. "نهال"هم در گذشته نامی متداول نبود، اما اصل کلمه در زبان فارسی کاربرد داشت و غریبه نیست.

به نظر من این معضل خیلی جای بررسی دارد. کاش صاحبنظران بیشتری به موضوع بپردازند. این نامها، نشانهها با خود دارد. مسابقه سختی در گرفته است. مسئله حتی تفکیک هویت اسلامی و ایرانی هم نیست. به نامهای شاهنامهای هم رحم نمیکنند. کمتر کسی اسم دختر خود را منیژه میگذارد. حتی "منیژه" به نسخه مونث "جواد" هم تبدیل شده است. جالب اینجاست که هر نام جدیدی هم متداول میشود، باز مردم از آن فرار میکنند.

من این مسئله را به اعیاننشینی در شهرهای کشورمان تشبیه میکنم. در تهران زمانی منیریه منطقه اعیانی بود. به محض باز شدن پای دیگران به آنجا، منطقه "جواد" شد. عباسآباد و وزرا و تجریش و نیاوران مناطق بعدی بودند. اکنون هم به سلسله جبال البرز برخوردهاند، و گرنه نهضت ادامه داشت. انگار طبقات اجتماعی از دست همدیگر فرار میکنند و آرام و قرار ندارند. در شهر ما اورمیه هم حکایت اینگونه بود. خیابان خیام قبل از انقلاب منطقه اعیانی محسوب میشد. بعداً خیابان دانشکده اعیانی شد. بعد گفتند ابتدای دانشکده هم قدیمی است و بعد از سه راه برق و سپس به پل قویون رسید و اکنون هم روستای بند فتح شده است. در میان شهرهائی که من دیدهام، اصفهان از این نظر وضع بهتری دارد. مثلاً خیابان عباسآباد آن همچنان اعیاننشین است.

در این نوشته قدیمی هم بعضی از این نامها را جمع آوری کرده و توضیحاتی دادهام. برای دوستانی که ندیدهاند، لینک مطلب را اینجا میگذارم. لطفاً نگوئید این اسامی خیلی هم وجود ندارد، نام بعضی از دوستان بچههایم را حتی قادر نیستم درست تلفظ کنم. "نامسازان" یکی دو تا که نیستند.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

چندی پیش با یک استاد با سابقه دانشگاه که کمی هم سابقه دوستی داریم، صحبت میکردم. ایشان مباحث پستمدرن هم درس میدهند. تا آنجا که متوجه شدم، مسقیماً به فلسفه و فلاسفه پستمدرن مثل میشل فوکو کاری ندارند، بیشتر از منظر فیزیکمدرن و کوانتممکانیک به این مباحث میپردازند. ذهن سادهاندیش من خیلی قادر به درک چنین مسائل سطح بالائی نیست. اما یک بار از دوستم احمد تابعی دعوت کردم که به اتفاق در یکی از سمینارهای ایشان شرکت کنیم. احمد مؤلف کتاب "پسامدرن و عدم تعین" است و در این زمینه مینویسد و ترجمه میکند و حسابی پستمدرنچی است. وقتی از چرائی سوختن زبان در اثر بلعیدن سیبزمینی داغ سرخکرده هم با احمد صحبت شود، حتماً از مکتب حقه پستمدرنیسیم دلیلی خواهد آورد که مثلاً سیبزمینی سرد بود! ولی اراده معطوف به قدرت اسباب سوزش شد. من هم گفتم شاید به کمک رفیقام چیزی از این سمینار فهمیدم، اما توضیحات او هم افاقه نکرد و چیزی دستگیرم نشد.

در ملاقات اخیر، استاد می‌گفت کل جهان اسیر کسانی است که زمان را درک نمیکنند. سران امریکا پستمدرنیسم را نمیفهمند، و کشورهائی مثل ایران هم در درک مدرنیته ماندهاند. گفتم آقای دکتر اینطور که میفرمائید ظاهراً همه دنیا اسیر نادانهاست. سپس سطح خیلی بالای صحبتها را بهانه قرار دادم و گریزی به صحرای کربلا زدم و فیلام یاد هندوستان کرد و گفتم من از این مسائل پیچیده سر درنمیآورم. اما به نظر من مشکل آینده ایران مسائل قومی و قبیلهای و عشیرهای و زبانی و....خلاصه از این قبیل معضلاتی است که افغانستان دههها از ما جلوتر است. پیشامدرن و مدرن و پسامدرن بودنشان را هم نمیدانم.

ایشان در جواب گفت : «این مسائل که پیش و پا افتاده است. همه جا از این مسائل قومی وجود دارد. انزلیچیها با رشتیها بدند. شما ارومیهایها با تبریز مشکل دارید. در خارج هم هست. اینها حل شدنی است و اصلا مهم نیست! فکرت را خراب نکن»

یکّه خوردم! و سخت تحت تاثیر نحوه تحلیل ایشان قرار گرفتم. اما خودم را از تَک و تا ننداختم و نشان دادم که چیزهائی در این خصوص میدانم و گفتم : «فکر نمیکنم موضوع به این سادگی قابل حل باشد. چون مشکل اعراب و اسرائیل هم حل بشود، مشکل این مشهدیها با تربتیها حل نخواهد شد قربان! بدبختی در ایران یکی دو تا که نیست»

دیشب به تشویق همسرم و بنا به علاقهای که به کارهای سعید شنبهزاده دارم، پای برنامهای در تلویزیون نشستم که در خصوص مسائل قومی و احیاناً نژادپرستی ایرانیان بود. دیدم در همچنان بر همان پاشته میچرخد. برنامه بیش از حد سطحی و آبکی بود. اظهارات شنبهزاده از مجریان برنامه هم سطحیتر بود. با کمال تاسف بخش قابل توجهی از بدنه خوشحال جامعه، از شهروند عادی تا هنرمند و موزیسین و استاد دانشگاه صاحبنظر، موضوعی با چنین اهمیت را در سطح جُکهائی تحلیل میکنند که مثلاً تبریزیها برای اردبیلیها و اصفهانیها برای نجف آبادیها و تهرانیها برای لهجه تُرکی تُرکها، میسازند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

نامه سرگشاده استاد ایواز طاها، در خصوص سخنان اخیر اعضاء فرهنگستان زبان فارسی، به روشنفکرانی چون دکتر سروش و رضابراهنی و محمد قائد و داریوش آشوری، بسیار بسیار خواندنی و مسئولانه است.

من همیشه معتقد بودم و هستم که آینده سرزمین عزیز ما ایران، از شهرهائی چون تبریز و سنندج رقم نخواهد خورد. دقیقاً سرنوشت آینده این سرزمین، بستگی به نگاه شهرهائی چون اصفهان و شیراز به بقیه ایران خواهد داشت. هر چقدر گرفتاریهای اصلی را درست متوجه بشوند، و به درستی با آن درگیر شوند، در آینده نیز خواهند توانست با هموطن خود گفتگو کنند، و به راه حل مناسبی برسند.

بگذارید یک مثال واضح بزنم. خاورمیانه عملاً درگیر جنگ جهنمی و قرون وسطائی شیعه و سنی شده است. با هر متر و معیاری که به تحلیل این معضل بنشینیم، ایران یکی از طرفین اصلی این مناقشه است. اما نکته امیدوار کننده قضیه اینجاست که بدنه جامعه ایران که میلیونها سنی مذهب دارد، تا این لحظه از این بحران به کنار مانده است، و انشاالله به کنار هم خواهد ماند. دلیل اصلی آن بیداری و هوشیاری و رفتار عمیقاً انسانی جامعه مدنی ایران است. این جامعه در هر فرصتی از حقوق اهل سنت ایران دفاع میکند. از اصلاحطلبان نزدیک به حکومت تا اپوزوسیون خارج از کشور منتقد این تبعیض هستند. اصلاحطلبان سعی کردند یک کُرد سنی مذهب را به مقام معاون رئیس مجلس برسانند. دیگران در تلویزیونهای خود منتقد نداشتن مسجد برای اهل سنت در تهران هستند. هیچکدام موفق نشدهاند. اما موفقیت اصلی را کسب کردهاند، و آن سرمایه بزرگ برای آینده میهنمان است. این موضوع در خصوص اقلیت های غیرمسلمان هم صادق است. دفاع حضرت آیتالله منتظری به عنوان مرجع تقلید مسلم شیعه، از حقوق شهروندی یک اقلیت غیرمسلمان، تغییری در سرنوشت آنها نداد. اما همین دفاعیه، اتفاقاً سرمایه بزرگ برای آینده روحانیتی است، که با سؤالهای دشواری مواجه خواهند شد.

حالا من یک سوال دارم. در خصوص زبانهای غیرفارسی، چنین ظرفیتی در جامعه مدنی فارسی زبان ایران وجود دارد؟ آیا ما در آینده درگیر منازعه خطرناک تُرک و فارس خواهیم شد؟ جواب همه این سؤالها به برخورد مبتنی بر حقوقبشر و غیرسیاسی این جامعه بستگی دارد. با کمال تاسف خیلی وقتها احساس میشود که از برخورد خشن و نژادپرستانه بخشی از اپوزوسیون حکومت، باید به حکومت پناه برد. این وضع اسفناک ما را به کجا خوهد برد؟ من به طور مشخص در خصوص زبان تُرکی میگویم که مدافعان این زبان از حقوق پایمان شده و بدیهی خود در صد سال گذشته هرگز عقب نخواهد نشست. این حق ابتدائی آنهاست. آیا هممیهن ما این حق ابتدائی را به رسمیت میشناسد؟ اگر میشناسد، برای احقاق آن تلاش میکند؟ چه سرمایهای برای آینده اندوخته است؟ تاریخ ایران روشنفکرانی را که به نقد سخنان امثال حداد عادل نشستهاند، فراموش نخواهد کرد. و به طریق اولی، خیل عظیم کسانی را که سکوت معنادار کردند، هرگز از یاد نخواهد برد.

لطفاً نامه دلسوزانه دکتر طاها به روشنفکران ایرانی را بخوانید.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

کدام قدرت؟

در اقدامی بسیار انسانی و تحسینبرانگیر، خواهری قاتل برادرش را پای چوبه دار میبخشد. بیبیسی جریان را از زبان همین خواهر بزرگوار پخش کرد. ایشان مصمم به قصاص بوده، و با خدای خود عهد بسته از میان خودش و قاتل برادرش یکی زنده بماند. گویا وقتی پای چوبه دار میرسند، جوان زیر هیجده ساله دیگری هم قرار بوده به دار آویخته شود. مادر جوان آه و ناله میکرده، که توجه این خواهر به او جلب میشود. جوان پیش از اعدام درخواست میکند فرصتی در اختیارش قرار گیرد تا نوای نی سر دهد. نی مینوازد و همه تحت تاثیر قرار میگیرند. این خواهر از آن مادر میخواهد که قاتل را ببخشد. نهایتاً، آن جوان و قاتل برادر هر دو بخشیده میشوند. خواهر گفت که در آنجا خداوند قدرت دیگر خود را به من نشان داد. و فهیمدم  اوست که جانها را میگیرد و زنده نگه میدارد.

با احترام عمیق به اعتقادات این خواهر پر از احساس و مهربان و بخشنده، باید گفت که این نوای حزین نی بوده که از جدائیها شکایت کرده و قدرت اصلی خداوند را نشان داده است. چنین قدرتی دارد این موسیقی، و چنین دلها را به هم نزدیک میکند این نوای آسمانی. فقط کسانی که دلشان سیاه است با موسیقی مسئله دارند. چون خدا را هم با موسیقی بهتر میتوان شناخت.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

یک سؤال از دوستانی که داخل کشور هستند. فیسبوک شما هم دچار اشکال شده است؟ من هر مطلبی، و یا کامنتی را لایک میکنم، مدام پیغام زیر ظاهر میشود. کامنتها یکی در میان پست نمیشود، لایکها بیتاثیر میشود، خلاصه وضع اسفانگیزی است.

Please Try Again Later  , 

An error occurred. Please try again in a few minutes.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

آقای یونسی و یا یکی از مقامات حرفی با این مضمون زد که در مناطقی مثل کردستان و بلوچستان، مدیران شایسته بومی یافت نشد، و مجبور شدیم از مدیران غیربومی استفاده کنیم. تمام دوستان کُرد و بلوچ که در فیسبوک با آنها افتخار آشنائی پیدا کردهام، بلافاصله معترض شدند که بعله! به ما توهین شده است. کدام توهین؟ خیلی هم بیراه نمیگوید بنده خدا.

میان این همه کُرد و بلوچ تحصیلکرده، یک دلاور اقتصاددان پیدا نشد که تمام مفاسد اقتصادی عهد خلیفه سوم را مطابق روایات شیعه، جمع آوری کرده و به دلار امریکا تبدیل کند. آن هم نه بر طبق روایات شیعهای که امثال دکتر سروش و دکتر پیمان مدعی آن است، بلکه طابق النعل بالنعل بر طبق روایاتی که "مهدی دانشمند" میگوید. کار دشواری هم نیست. دارائی های آن موقع شتر و دینار و قالی و نخلستان و خدم و حشم بود. سهام داوجونز نبود که مدام بالا و پائین برود. سپس این مفاسد اقتصادی را با گزارش مختصر اختلاسات ارزی و ریالی و ملکی و بانکی پاکترین دولت تاریخ ایران، که تمام و کمال مورد تائید جناب مصباح یزدی بود، در کنار هم بگذارد. و  برای استحضار جناب مصباح به دفتر آیتالله در قم ارسال کند. آن هم نه بر اساس گزارش نهادهای بیاعتبار مثل بانک جهانی! بلکه بر اساس گزارش نهادهای همین نظام که مورد تائید حاج آقا هستند.

غرض از طرح این پیشنهاد، خدای نکرده فتنهانگیزی نیست. چون همانطور که میدانیم و در کتابها خواندهایم و از صدا و سیما شنیدهایم، پیوند شیعه و سُنی را در آسمانها بستهاند. در روی زمین هم از سوریه تا عراق و عربستان و ایران و پاکستان و افغانستان و بحرین کلی برای آن شواهد وجود دارد، که هر ورقش دفتری است معرفت کردگار! تازه؛ سند این پیوند آسمانی را هم برای محکمکاری همه ساله آیات عظام و علمای اعلام و حجج اسلام، در هفته وحدت تجدید میفرمایند، تا مبادا دشمنان اسلام و مسلمین قصد فتنه کنند. هدف از این پیشنهاد، این است که مبادا همین مختصر تخفلات در دولت پاکان هم از طریق نفوذیهای وهابی صورت گرفته باشد، که آبروی دولت آخرالزمانی را ببرند. چون جناب شیخ که خلاف نمی‌فرمایند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

تونس یکی از پیشرفتهترین قوانین اساسی منطقه را در کمال آرامش به تصویب رساند. اما در خصوص مصر چی فکر میکردیم چی شد؟ به نظر میرسد بزرگترین، و بلکه تنها دستاورد انقلاب مصر با دهها کشته و میلیاردها هزینه، ممانعت از ریاستجمهوری جمال مبارک، پسر حسنی مبارک بود. در سایر موارد آش همان آش و السیسی همان المبارک، رای هم همان رای نود و هشت درصدی! البته از حق نگذریم فرقهائی هم هست. مثلاً اسم پسر ارشد السیسی، جمال نیست.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

سعقلیم یوخدی، سؤزوم گئشمیر. گؤرورسوز بو فرهنگستان فضلاسی نه دئیر؟ حداد عادلی دئمیرم ها! کی باش قولاغی بیر قیرانا دئیمز و اؤنشا اعتباری یوخدی. اوستاد خرمشاهیده فرهنگستاندا اؤلار. فاضللرن بیرسیده تبریزلیدی

آز ایستک، یوخاری مقاومت! اؤز ایشن گؤرر. ایکی کیلاس آنادیلنده درس اوخوماق اؤسته دایانئلسا، اؤندا گؤررسن علی معلم دامغانی تومانن چئکه چئکه تبریزی باسدی. نه اؤلوب علی معلم؟ والله بو صحرانشینلره اؤز وردق آستارئن ایستللر، رئیسجمهورودا پانتورک ائلیبلر، آخی تورکیده دئیلدی؟

الله سنئه آند وئرمشم یوز یرمی یددی مین پیغمبرن حقنه، بو "معلم"لری بیزه چوخ گؤرمه و عومورلرن اؤزون ائله. آمین یا ربالعالمین

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

تو مهربان من، بیار کنار پنجره

مرا به خواب اول جوانیام رجوع دادهای

به من بگو چگونه من جوان شوم

بگو چگونه این جهان جوان شود

بگو چگونه راز عاشقان عیان شود

عطش برای دیدن تو سوخته زبان من

به من بگو، عطش

چگونه بیزبان، بیان شود

92/11/07

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

یکی از یادداشتهای قدیمی خودم را دیدم، و دوباره فیلام یاد هندوستان کرد. سمرقند و بخارا جزو ازبکستان است. عموم مردم آنجا سواد درست و حسابی فارسی ندارند. مثل ما که سواد تُرکی نداریم. اگر هم داشته باشند، فارسی ایران را به دشواری متوجه میشوند. اگر هم متوجه بشوند، و سواد فارسی هم داشته باشند، با الفبای عربی آشنا نیستند. چون به سیرلیک میخوانند. اگر همه اینها را داشته باشند، و الفبای عربی را هم بشناسند، احتمالاً در حوزههای علمیه آنجا درس قرآن میخوانند و هرگز بیبیسی فارسی نمیبینند. آنوقت این تلویزیون روزی چندین بار آب و هوای سمرقند و بخارا را با الفبای عربی مینویسد، تا مبادا اهالی این دو شهر، در روز بارانی چتر خود را فراموش کنند و با سر و وضع نامرتب سر کار خود حاضر شوند.

ما در روستای بالانج به این پدیده پانبالانجیسم میگوئیم. راستی! شما شهریها چه اصطلاحی برای این مسئله دارید؟

این یادداشت منظورم بود :

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

آقای علی آلیاسین که در فضای فیسبوک با ایشان افتخار آشنائی پیدا کردهام، بر من منت گذاشته و نقدی بر نهالستان نوشتهاند. عنوان مطلب ایشان "حاشیه بر نهالستان" است. در این مطلب، دوگانه "تُرک و فارس" نهالستان را نقد کردهاند. و به پروژه ملتسازی در ایران و جهان و اروپا و علیالخصوص ممالک جدا شده از عثمانی پرداختهاند. و به الگوی تکراری یک گذشته طلائی دور، و یک مهاجم نابودگر در این کشورها پرداختهاند.

معمول چنین گفتگوهائی این است که من هم نظرم را برای ایشان بنویسم. اما در بخشی از نوشته، ایران را با هندوستان مقایسه کرده بودند، که من از آن میهندوستی و ایراندوستی لطیفی برداشت کردم. و برای همین اجازه خواستم در نهالستان منتشر شود، تا دوستان صاحبنظر هم مشاهده کنند، و ما را از نظرات خود بهرهمند سازند. 

آقای آلیاسین با تاکید نوشتهاند که "راه حل را نمیدانم". متاسفانه از موفقترین تجربهها تا درگیرترین آنها، به روشنی نشان میدهد که راه دشواری پیش رو داریم. ولی من بر عکس ایشان راه حل را میدانم. و آن ورود بسیار جدی خردمندان و بزرگان و روشنفکران همه کشور به این بحث است. بیآنکه کسی را متهم کنند، و از پیش برای دیگری نسخه بپیچند. در این صورت و با تکیه بر میراث گذشته، حتماً راهحلی خواهند یافت.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

تصاویر دلخراش و ترجیحات وطنی

اگر در پاریس و لندن و نیویورک هم ناامنی به وجود آید، مردانی از القاعده در آنجا پیدا خواهند شد که گردن بزنند و اندیشه یکسره تباه خود را حاکم کنند. سوریه و عراق و افغانستان که جای خود دارد. القاعده! این وبای واگیردار، بلای جان جهان متمدن شده است. البته کارکردهای دیگری هم دارد. آخ که چقدر قذافی آروزی دخالت آشکار القاعده در نبرد بنغازی را داشت! او حسرت به دل مُرد، اما برای دیگران تجربه شد.

در ایران کم نبودند کسانی که رودربایستی داشتند و به صلاح خود نمیدیدند که برای حزب مسلح لبنانی و دخالتهای آشکار آن در جنگ داخلی سوریه هورا بکشند و آروزی موفقیت کنند. ارتش این حزب، از ارتش لبنان هم بزرگتر است. متهم به قتل نخستوزیر سابق آن کشور هم هست. خیلی از کشورهای غربی آن را تروریست میدانند. لبنان گروگان قدرت نظامی این حزب است و اکنون قصد دارد ناجی یکی از آدمکشترین رژیمهای جهان باشد.

اما همان کسان! مدام تصاویری از جنایات القاعده و داعش و کوفت و زهرمار پخش میکردند که بعله! دستکم رژیم اسد اینگونه نیست. بد نیست کمی هم با منتقدان خود رودربایستی داشته باشند. و تصاویر بسیار دلخراش سه حقوقدان شناخته شده بین المللی از جنایات وحشیانه رژیم بیشرم اسد را هم منتشر کنند. قرار نیست هیچ رژیمی خود را با القاعده مقایسه کند. ولی به نظر میرسد رژیم اسد دست القاعده را هم از پشت بسته است. دستکم القاعده ادعائی ندارد. مسیحی و یهودی و شیعه و علوی را پیشاپیش مستحق مرگ میداند.

در ضمن! رژیم اسد هم جنایتکار امروز و دیروز نیست. پدر این بیپدرها، زمانی که اسامه بنلادن در قنداق بود، هزاران نفر را در حماء سر به نیست کرد. ظاهراً بعضیها نوعی ترجیحات وطنی دارند که صدام حسین را هم به خودی و غیرخودی تقسیم میکند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

من که شخصاً چشمم از این دولت آب نمیخورد، و نظرم را در کامنت اول مینویسم. اما آقای وادی عبیات از تغییر رویکرد دولت در سفر به خوزستان خیلی استقبال کردهاند. جالب اینجاست که خیلیها از عربی صحبت کردن آقای روحانی ایراد گرفتند. اما آقای عبیات که خود عرب هستند و دانش کلاسیک زبان عربی را هم در سطح بالائی دارند، اشکال چندانی در سخنان عربی ایشان ندیدهاند.

کاش دوستانی که این موضوع را دنبال کردهاند، در خصوص تغییر رویکرد دولت نظر دهند. آن را مثبت میبینید؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

مطلبی که در خصوص پنجسالگی بیبیسی فارسی نوشتم، خوشبختانه مورد استقبال دوستان قرار گرفت، و به بحثهای شیرینی دامن زد. از جمله این بحثها شیوه گزارش بیبیسی و شخص آقای ژیار گُل از تحولات ترکیه بود. به دوستان قول داده بودم، مشاهدات شخصی خودم را بنویسم. و سپس به شیوه گزارش ژیار بپردازم. همراه با عکس‌های آماتوری مشاهداتم، تقدیم می‌کنم.

چون پست پابلیک است، بعضاً کسانی که اصلاً نمیشناسم، و در لیست دوستان من نیستد، کامنتهای توهینآمیزی میگذارند. البته به محض مشاهده پاک میکنم. و امیدوارم مطلقاً شاهد چنین مواردی نباشیم.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

بنیانگذار جمهوری اسلامی ناچار شد پایان جنگ را بپذیرد. و اقدام خود را به نوشیدن جام زهر تشبیه کرد. جنگ که تمام شد، فرماندهان همان جنگ به پستهای بالای حکومتی رسیدند، و حتی برای ریاستجمهوری هم کاندید شدند. وقتی از آنها سؤال میشد که چگونه کشور را از این همه بحران نجات میدهید، همگی یک جواب داشتند : «همانطور که جنگ را بردیم»

یک حقوقدان، سرداران را شکست داد و رئیسجمهور شد. و میگوید توافق ژنو یعنی تسلیم تمام قدرتهای جهان در مقابل خواست ملت ایران.

یک چیزهائی ذاتی است، اصلاً نمیشه کاریش کرد. حقوقدان و سرهنگ و سردار و هالهدار هم نمیشناسد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

چه صدائی دارد این بانوی زیبا و محجوب! از صبح تا بحال بارها گوش کردهام. در یک مراسم عروسی ساده و بیتکلف، نجیبانه گوشهای ایستاده و موغام سر میدهد.

کی رها خواهد شد این صدا؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

بیبیسی فارسی پنجساله شد. این تلویزیون در وانفسای تلویزیونهای بیکیفیت و تبلیغاتی داخلی و خارجی، واقعاً اتفاق مهمی در زبان فارسی بود. من مشتری پر و پا قرص آن هستم. و به همین مناسبت پنج نفر از بهترینهای بیبیسی را از منظر خودم معرفی کردهام. اگر حوصله دارید و این تلویزیون برای شما اهمیت دارد، پیشنهاد میکنم شما هم نظرتان را بنویسد. اگر هم حوصله ندارید، دستکم نظر من را بخوانید. لطفاً کامنت اول و دوم را هم ملاحظه کنید.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

زنده باد فرانسه

فرض کنید این اتفاقی که برای رئیسجمهور فرانسه افتاد، برای باراک اوباما میافتاد. چه میشد؟

یکی از بدبختیهای معاصر این است که نسخه فرانسوی تمدن غربی جای خود را به نسخه انگلیسی و امریکائی داد. حتی فرانسه هم دنبالهرو امریکائیها شده است. این فرانسوهای قورباغهخور هر چی که هستند، و هر چقدر هم که گند دماغ باشند، همه چیزشان مثل آدمیزاد است. مثل آدمیزاد انقلاب کردند، مثل آدمیزاد خشونت ورزیدند و مخالفان را به گیوتین سپردند، مثل آدمیزاد روشنفکر دارند، و حقوق بشر مینویسند، و جنگ مذهبی راه انداختهاند، و استعمار کردهاند، و به آزادیخواهان کمک میکنند، و احزاب چپ و لیبرال درست و حسابی دارند، و مرکز مُد هستند، و سینمای فوق العادهای دارند، احزاب ملیگرا دارند،  و هزار جور غذای خوشمزه دارند، و حتی قورباغه را هم میخورند، و در نهایت به همین جا که هست رسیدهاند. همه هم میتوانند از آنها یاد بگیرند. اغلب جهانیان هم از آنها یاد گرفتهاند.

اما این انگلیسی‌ها هیچ چیزشان مثل آدمیزاد  نیست. لازم نیست که از میشل فوکو و ویگتنشاین برای این مدعا دلیل بیاوریم. دو دانشمند بزرگ ایرانی حرف آخر را زدهاند. استاد مش قاسم غیاثآبادی در کتاب مقدس دائی جان ناپلئون، به کرات فرمودهاند که این انگلیسی‌ها چشمشان چپ است. شادروان کسروی هم یک بار مطلبی نوشته بود که منتقدان نپسندیده بودند. و گفته بودند این مسئله در انگلیس فلان طور است. جزئیات یادم نیست ولی به نظرم راجع به حقوق زنان بود. کسروی در جواب میگوید آن انگلیس را ولش کنید که در اروپا هم کسی حوصله آنها را ندارد، شما هم کاری به کارشان نداشته باشید که تقلید کردنی نیستند. راست هم میگفت. هیچ چیز این ملت مثل آدمیزاد نیست. لیبرالترین جامعه غربی است، اما ملکه دارد و از محل نمایش ملکه پول هم در میآورد. نوه شاه بچهدار میشود و اینها کلی با آن کاسبی میکنند. پادشاهان در هر کشوری ازدواج میکنند، کلی خرج روی دست ملت خود میگذارند. ولی عروسی نوه ملکه، میلیونها پوند برای لندن درآمد داشت. همه دنیا از راست میراندند، اینها از چپ میرانند. ولی با هر چه چپ در جهان است، مسئله دارند. کلی مستعمره سابق را هم اسیر مقررات خودشان کردندهاند. ورزش اصلی آنها فوتبال است، ولی به رعایا تکیف کردهاند که تا قیامت با کریکت مشغول شوند. با اندکی تخفیف و به قول ناپلئون بزرگ، اساساً انگلیس کشور بقالهاست.

فرانسوا اولاند که کشورش هزار تا مشکل دارد، کار و زندگی را ول کرده و با پری‌روئی مشغول معاشقه بوده که توسط یک نشریه پرده از راز آنها میافتد. اولاند، از سگولن رویال که معلوم نیست اصلاً با هم ازدواج کرده بودند و یا نه، چندین فرزند دارد. از او جدا شده و اکنون با زن دیگری زندگی میکند. در همین شرایط هوس این بانوی جدید هم به سرش زد. فرص کنید همین اتفاق آن طرف کانال مانش میافتاد، و دیوید کامرون مرتکب این هوس بهشتی میشد. به هر حال او هم خوشتیپتر است و هم اینقدر گیچ نمیزند. و یا باراک اوباما چنین خبطی میکرد. برای سال‌ها جهانیان سر کار میرفتند. صدر اخبار هزاران کانال تلویزیونی تبدیل میشد به شیوه آشنائی این دو نگونبخت. و اینقدر ادامه مییافت تا به ماجراهای شیرین رختخواب منتهی شود. احتمالاً اولین خبر روزنامههای پرتیراژ انگلیسی، لو رفتن رنگ تُنُکه نخستوزیر در اولین شب ملاقات بود. در امریکا مجلس سنا وارد جزئیات معاشقه میشد، و رئیسجمهور را وارد میکرد مراحل عشقبازی را هم تعریف کند. و تا فیلم صحنه منتشر نمیشد، دست از سر باراک اوباما بر نمیداشتند.

در فرانسه قریب به هشتاد و پنج درصد مردم گفتهاند این مسئله شخصی است. افکار عمومی آن کشور بیشتر ناراحت امریکائی شدن فرانسه هستند، که مدام در زندگی شخصی سیاستمداران فضولی میکنند. فرانسوا میتران، رئیس جمهور اسبق فرانسه دختری داشت که بعداً معلوم شد حاصل معاشقه خارج از ازدواج اوست. اما آب از آب تکان نخورد. آلمان هم تا حدودی اینطوری است. ویلی برانت صدراعظم افسانهای آشکارا گفته بود که ولدالزناست. کلیسای کاتولیک و پاپ اعظم جرأت حرف زدن در اینگونه موارد ندارد. پاپ اگر در این شرایط حرفی به اولاند بزند، فرانسویها خشتک او را پاره میکنند که به تو چه! بنشین و پاپیات را بکن و حرف زیادی نزن. در امریکا اگر رئیسجمهور به چیزی متهم شود، باید کشیشی که پدر و مادر او را عقد کرده شهادت بدهد، تا دست از سر او بردارند و قبول کنند که مسیحی مؤمنی است. اگر کشیش مرده باشد، احتمالاً رئیسجمهور هم باید دقمرگ شود. در انتخابات گذشته امریکا، وقتی معلوم شد دختر سارا پیلین دوست پسر دارد و از او حامله است، بلافاصله ناچار شد آنها را به صحنه آورد و قول دهد که با هم ازدواج خواهند کرد.

این امریکا و انگلیس در درون خودشان فوقالعادهاند، ولی بیرونشان برای جوامع توسعهنیافتهای مثل ما کلی بدآموزی دارد. تا به مذهبیهای دوآتشه حرفی میزنیم که مزاحم ما نشوید، میگویند پنجاه درصد امریکائیها کلیسا میروند. کلی مسیحی بنیادگرا دارند. خوب به جهنم که دارند. تا از سنتهای زشت و آزار دهنده صحبت میکنیم، میگویند انگلیس هم شاه دارد و هم مدرن است و همه احترام ملکه را دارد. خوب؛ به ما چه که دارند! این چه ربطی به سلاطین مادامالعمر خاورمیانه دارد؟

تمدن را باید از فرانسویها یاد گرفت، نه از چشمچپهای بقال انگلیسی! و همچنان زنده باد فرانسه

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

من تا این لحظه متنی چنین تاثیرگذار برای مادری با موقعیت "حاجی ننه" نخوانده بودم. من حاجی ننه را در واقع از نزدیک دیده بودم شنیده بودم و حتی از نزدیک دیده بودم، اما نخوانده بودم. مادر بزرگ پدری من هم موقعیت "حاجی ننه" را داشت. حاجی ننه الان در آسمانهاست. او خیلی مادر خوشبختی است. به پسرش افتخار میکند. 

 

من تا این لحظه متنی چنین تاثیرگذار برای مادری با موقعیت "حاجی ننه" نخوانده بودم. شنیده بودم و حتی دیده بودم، اما نخوانده بودم. مادر بزرگ پدری من هم موقعیت "حاجی ننه" را داشت. حاجی ننه که الان در آسمانهاست، خیلی برای من آشناست.  و چقدر دلم تنگ او شد...

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

کلیسای حضرت یوحنا در بالانج (اورمیه)

در بالانج ارمنیها و آشوریها جمعیت قابل ملاحظهای با مذاهب مختلف کاتولیک و شرق آشور و گریگوری داشتند. اما فقط یک کلیسای آباد باقی مانده است. جمعیت آنها خیلی کم شده و اغلب جوانان و تحصیل کردهها مهاجرت کردهاند. هر چه از متولی فعلی کلیسا سؤال کردم که اصل این کلیسا از آن کیست، متوجه جواب ایشان نشدم. مردم محل هم که ماشاالله به هر کسی مسیحی باشد، از جرج دبلیو بوش تا پاپ فرانچسکو تا قبطیهای مصر، ارمنی میگویند. در کامنت اول عکس تابلوی کلیسا را گذاشتهام. اگر از دوستان کسی توانست تابلو را بخواند، ممنون میشوم من را هم در جریان بگذارد. دارم تنبلی را کنار میگذارم و مطلب مربوط به بالانج را مینویسم. میخواهم مدعی شوم که در سوئیس هم یک همچین روستائی پیدا نمیکنید.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

یک سؤال از برادران و خواهران تهرانی و کلاً داخل کشور دارم که جزو مرفهین بیدرد محسوب میشوند. اما سینهای مالامال از درد دارند و ای دریغا مرهمی! چون کسی آنها را درک نمیکند. آیا برای شما هم اپلیکیشنهای مربوط به رادیوی آیتیونز فیلتر شده است؟ اکنون روی آیفون و آیپد، سرویس رادیو بدون فیلترشکن کار نمیکند. این رادیوها فوقالعاده هستند. یک شهروند درجه سه تهرانی در جوار این رادیو احساس یک شهروند درجه یک نیویورکی را پیدا میکند. میتوان مشغول کار بود و موسیقی روز پاپ و راک را با کیفیت عالی گوش داد. متاسفانه بعد از اینکه فیلتر بعضی اپلیکیشنهای چت سر و صدا کرد، این رادیو هم قطع شد. مسئولان باید رسیدگی کنند.

من از سرویس اینترنتی شاتل استفاده میکنم. فکر میکنم اشکال از این موسسه است. اهالی اورمیه در توصیف شهر خودشان میگویند که این شهر آخر خیر و اول شر است. هر مصیبتی بیاید اول به اورمیه نازل میشود و برای هر امر مثبتی در انتهای لیست است. شاید خیلیهای دیگر هم این حرف را در خصوص شهر خودشان بزنند. ولی این شاتل در خصوص فیلتر حقیقتاً آخر خیر و اول شر است. و باید یک فکری به حال اینترنت خودم بکنم.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

هفته گذشته خیلی به موضوع کُرد و تُرک مشغول بودیم، موافق هستید با این موسیقی زیبا و صدای جادوئی آینور و کمانچه کیهان کلهر، هفته پیش رو را، هفته وحدت تُرک و کُرد اعلام کنیم؟ 

البته این کلمه وحدت مزاح بود، چون من با این کلمه حسابی مشکل دارم. اتفاقاً همین آهنگ کُردی و کارهائی که کیهان کلهر با موسیقیدانهای ترکیه میکند، به نظر من خیلی معنادار است. کلهر یکی از جهانیترین موسیقیدانهای فعلی ایران است. در سطح جهان از شبهقاره هند تا چین و ژاپن و امریکا و اروپا، دغدغه او همکاری با سایر بزرگان و تولید آثار جدید است. و قطعاً تنها چیزی که برای او اهمیت ندارد، دین و مذهب و نژاد و زبان، همکاران اوست. اما در سطح منطقه و علیالخصوص ترکیه، معمولاً با کسانی کار مشترک میکند که به نوعی کُرد و علوی هستند. و به نظر من کار خیلی خوبی هم میکند. او خود به این فرهنگ تعلق دارد و دردهای مشترک را بهتر متوجه میشود.

هفته گذشته و در پی مطرح شدن آن صفحه مضحک و فاشیستی ضد کُرد، جمعی از دوستانم را از دست دادم. این به این معنا نیست که به وحدت اعتقاد دارم و احساس میکنم که چنین صفحاتی به هم زننده وحدت است. و یا شیفته شعارهای شیک و سطحی مثل زندگی مسالمتآمیز همه در کنار یکدیگر با رهبری مهاتما گاندیهای وطنی هستم. نخیر! من اتفاقاً به تنوع باور عمیق دارم و بعضی وقتها حسرت مناطقی را میخورم که کمتر دچار تنوع هستند. این که می گویند تنوع سرمایه است و فلان و بهمان، در اغلب موارد تعارفی بیش نیست. این همه تنوع و تکثر، وقتی با آگاهی قومی از یک طرف و شعار باسمهای وحدت از طرف دیگر مواجه شود، هیچ بعید نیست که به فاجعه منتهی شود.

اصلاً به کلمه وحدت حساسیت پیدا کردهام، بس که ماشاالله منادیان آن صادق هستند. وقتی می گویند وحدت، بی رودربایستی منظور اصلی "وحدت با من" است. وحدت ملی، یعنی وحدت همه با زبان فارسی. وحدت حوزه و دانشگاه، یعنی وحدت دانشگاه با حوزه. وحدت شعیه و سنی، یعنی وحدت سنی با شیعه. وحدت  سیاسی، یعنی وحدت همه با تفکر عصاره رسائی. و خلاصه اگر به موقع متوجه عواقب مخرب این وحدت باسمهای نباشیم، و ندانیم که چقدر متنوع هستیم، با عواقب دشواری مواجه خواهیم شد. و صد البته مسئولیت اصلی بحران بر عهده کسانی است که تا حرف مخالفی میشنوند، بلافاصله ساز خود را برای نواختن مقام "خلاف وحدت است!" کوک میکنند و همه چیز را به خارج نسبت میدهند و طرف را میکوبند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

چند روز پیش این افتخار را داشتم که با آقای دکتر احمد صدری عزیر در خصوص اوضاع سوریه گفتگوی فیسبوکی بکنم. از آنجائی که یک طرف گفتگو من بودم، حتی اگر موضوع گفتگو شیوه اندازهگیری قطر کهکشان راه شیری هم بود، طبیعی است که بحث بلافاصله به آذربایجان و تُرک و فارس و کُرد و عرب و عجم منتهی شود، سوریه که جای خود دارد. خلاصه گفتگوی خیلی مفیدی بود. اما سایتی که بعید میدانم از آقای دکتر صدری اجازه داشته باشد، کلمه به کلمه این گفتگو را رصد میکرده، تا فشردهای جهتدار از جوابهای دکتر صدری را منتشر کند. امروز به طور تصادفی در صفحه من دوستی لینک مطلب را گذاشت که در کامنت اول میتوانید ملاحظه کنید. جالب اینجاست که سخنان دکتر صدری در نقد بعضی افکار فاشیستی، اساساً سانسور شده است.

من سالهاست که برای شرکتهای دولتی نوشابه کار میکنم. همه مدیران ارشد آنجا مورد وثوق نظام هستند. تقریباً هر وقت فرصتی پیش آید، به همین وضوح که در اینجا مینویسم، با آنها گپ میزنم. تا این لحظه کسی به من نگفته بالای چشمت ابروست. جز یکبار که به تور کاسه داغتر از آش خوردم. با هم حرفمان شد. میگفت چون در شرکت به نوعی نماینده نظام محسوب میشود، برخورد با او، مثل برخورد ایرانیان ضدانقلاب خارج از کشور با دکتر ولایتی است. آن موقع ولایتی وزیر خارجه بود، و در یک کشوری به سمت او گوجهفرنگی پرتاب کرده بودند. خیلی حق به جانب توضیح می‌داد که آن آدمها با ولایتی مشکل شخصی ندارند، بلکه با نظام مسئله دارند. بعد خطاب به من گفت که تو هم با من مسئله شخصی نداری، و لابد کُلّهم مسئله داری. من از آن شرکت بیرون آمدم و یا بیرونیده شدم.  درست سه سال بعد این مدیر محترم به جرم ساخت و پاخت از کار خود معلق شد. قدیمیهای شرکت از سوابق او در قبل از انقلاب، زیاد سخن میگفتند.

خلاصه این کاسههای داغتر از آش خیلی خطرناکند. شما را به خدا اگر در این جمع کسی هست که برای این سایت کار میکند، جسارتاً خودش را معرفی کند تا من ایشان را بلاک کنم. یک در دنیا هزار در آخرت خداوند به تو جوان رعنا عوض خیر دهد که صادقانه خودت را معرفی میکنی. چرا که از قدیم گفتهاند : من از نگات میترسم....نکن رصد که از اون چشات میترسم.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

من اگر این مطلب را مستقیماً در صفحه استاد جلال جلالیزاده نمیدیدم، باور نمیکردم. اولاً و با تاکید عرض میکنم که رعایت حقوق خلق ستمدیده کُرد، از اوجب واجبات است. در خصوص درخواست تغییر نام استان آذربایجان غربی هم هیچ نمیگویم. گرچه به نام نامیرای آذربایجان حساسیت دارم، اما همانطور که دوست ندارم ایران به نام پرشیا و به نام یک زبان و یک قوم شناخته شود، برای دیگران هم این حق را باید قائل بود که معترض باشند. ولی این چه شیوه استدلالی است که ماموستا جلالیزاده، اصلاحطلبی که به انصاف و مدارا شهره هست، در پیش گرفتهاند؟

اگر بنا بر استدلال از طریق نامهاست، از مهاباد تا بوکان اغلب روستاها همین الان نام تُرکی دارند. قبل از اشنویه مهمترین و بزرگترین منطقه کردنشین، آغبلاق است. اگر بر اساس نامها بخواهیم استدلال کنیم، سنگ روی سنگ بند نمیشود. خود مهاباد را دونسل قبل سویوقبولاق میگفتند. خیلی نامهای دیگر هم هست و چون ممکن است مناقشه برانگیز باشد ذکر نمیکنم. از همه تعجب برانگیزتر عنوان مطلب است که سخت دلآزار است. "آذربایجان ترکستان نیست"، خیلی توهینآمیز است. مثل این میماند که بگوئیم کرمان، فارسستان نیست. اگر توضیح بعدی را نمی نوشتند، میشد خوشبینانه برداشت کرد که استان آذربایجان غربی فقط تُرک نیست. اما با کمال تاسف شیوه استدلال افراطیترین محافل ضدتُرک پانایرانیست را پیش گرفتهاند.

استاد گرامی! شما که درد تبعیض را دو قبضه تحمل کردهاید، و حتی در مجلس ششم فراکسیون اکثریت نتوانست شما را به معاونت مجلس هم برساند، چرا اینگونه استدلال میکنید؟ باید توجه داشت که تنش میان تُرک و کُرد، مهمترین ابزار فشار محافلی است که هیچ میانهای با این دو مردم ندارند. و میخواهند همه را به ادامه وضع موجود راضی سازند. معضل امروز نسل جدید آذربایجان مذهب نیست که کسی را نگران سازد. درد آنها هویت تُرکی و آذربایجانی آنهاست. این درد مشترک است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

چند سال پیش که اقتصاد مالزی دچار بحران شد، آقای مهاتیر محمد صحبت از توطئهای سازمان یافته کرد. مضمون سخنان ایشان که در مطبوعات ایران منتشر شد، یادم مانده است. به نظرم حتی به توطئه محافل یهودی هم اشاره کرد که به طور حساب شدهای سرمایههای خود را جابجا میکنند، تا این کشور اسلامی الگوی پیشرفت سایرین نباشد. الان هم اقتصاد موفق ترکیه دچار مشکلات عدیده‌ای است. فساد میلیاردی که ظاهراً بخش عمده آن هم از کیسه ملت ایران است، دامنگیر دولت اردوغان شده است. ولی او مدام از توطئه خارجی سخن میگوید و حتی از کشورهائی مثل اسرائیل نام هم میبرد.

آیا این مرض توطئهبینی مختص جوامع اسلامی است؟ وقتی هند دچار بحرانهای به مراتب بزرگتر میشود، چرا چنین سخنانی از مقامات آنجا نمیشنویم؟ هند حتی علیه تروریسم هم به این وضوح و یا دستکم به دفعات، کشوری دیگر را متهم نمیکند. تروریسمی که همه میدانند ارتش پاکستان متهم درجه یک آن است. در خصوص اسرائیل مشخصاً میدانیم که همه کشورهای منطقه علیه آن توطئه میکنند، خدا هم یارشان باد و انشاالله این اقدامات مقدس به نتیجه برسد و پرچم اسلام در تل آویو به اهتزاز در بیاید. ولی چرا این لامصبها یک بار هم از توطئه خارجی برای بیثبائی نظام اسرائیل سخن نمیگویند؟ تا ما هم دلمان خوش باشد که این مرض جهانی است و مختص جوامع اسلامی نیست.
چرا کسی علیه ژاپن توطئه نمی
کند؟ لااقل دست چین را در نیروگاه فوکوشیما میدیدند که آبروی استانداردهای بالای صنعت ژاپن را برد. علیه اسپانیا و پرتقال و یونان توطئهای در کار نیست؟ اقتصاد یونان که به خاک سیاه نشسته است.

خدایا به حق این ایام کریسمس و ژانویه، کشورهای مسیحی اتحاد جماهیر شوروی سابق و در رأس آنها روسیه و شخص شخیص ولادیمیر پوتین و همینطور نوه نابغه کیم ایل سونگ در کره شمالی را از ما نگیر! اگر اینها نبودند که مدام از توطئه غرب سخن بگویند، راهی جز دیندرمانی برای فتنه توطئهپنداری باقی نمیماند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

برای دوستان مشترکی که این صفحه را لایک کردند، من نه تُرک خوبی هستم و نه دوست خوبی. لطفاً از طریق دوستان دیگر نپرسند که چه اتفاقی افتاد. (آدرس صفحه در کامنت اول)

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

زمانی که ولادیمیر پوتین نخستوزیر روسیه بود، به قدری فعالیت میکرد و در صدر اخبار بود که بعضیها میگفتند او روسیه را میچرخاند، و رئیسجمهور کارهای نیست. البته که چنین سخنانی مغرضانه بود. پوتین نخستوزیری بود مثل سایر نخستوزیران جهان. او حتی یک رئیسجمهور هم برای خودش داشت. حرف و حدیث بدخواهان هیچوقت پایان ندارد. الان هم که رئیسجمهور شده و یک نخستوزیر به نام دیمتری مدودیف دارد، کسانی میپرسند چرا از این نخستوزیر هیچ خبری در اخبار نیست؟

کامنت : یورونیوز گزارش داد که خرید و فروش ماشین سواری شخصی در کوبا آزاد شد. و از این به بعد مردان و زنان کوبائی میتوانند بدون اجازه دولت ماشین بخرند. 

فیالواقع بیش از نیم قرن ناسپاسی مردم کوبا، و فشار مداوم امپریالیستها، باعث عقبنشینی دولت کمونیستها شد.  خوشبختانه به زودی خواهند فهمید که خوشبختی سوسیالیستی چه بود و مردم در کشورهای سرمایه داری چقدر بدبخت و بیچاره هستند. چون بر اساس تعرفههای نظام عدالتپرور، برای خرید یک نوع مدل پژو باید حدود 240 هزار دلار پرداخت کرد. این در حالی است که  حقوق ماهانه یک کارمند کوبائی حدود 20 دلار در ماه است. قیمت این خودرو در بازار فرانسه هم 46 هزار دلار است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

عبارت "حالک بانک" این روزها زیاد به گوش میرسد. این بانک ترکیهای یکی از طرفهای مهم پرونده فساد اقتصادی آن کشور است. خیلی از رسانههای فارسیزبان عبارت "یا همان خلق بانک" را هم ضمیمه اخبار خود میکنند. و یا به کلی "خلق بانک" را به کار میبرند، که حاوی نکات جالبی است. "خلق" کلمهای عربی است و بانک هم غربی است. اما در ترکیه به سبب ابداع الفبای خاص با اقتباس از لاتین، در واقع همه کلمات خارجی با آوای تُرکی، و به نفع زبان تُرکی به کار میرود. این کلمات بیآنکه به تُرکی آسیب برسانند، ثروت آن را افزایش میدهند. در فارسی هم این موضوع صادق است و کلمات و مفاهیم عربی زبان فارسی را توسعه دادهاند. اما  در فارسی حتی نمیدانیم که تلفظ کلمه عربی "خلق" با آوای فارسی چه میتوانسته باشد. در واقع مسئله فقط "خلق" نیست. هزاران لغت پرکاربرد عربی در فارسی همین سرنوشت را دارد. وقتی زبانی بشدت تحت تاثیر زبان دیگر قرار میگیرد، مانند فارسی و تُرکی که بدون کلمات عربی مشکل بتوان آنها را حرف زد. و وقتی الفبای این زبانها هم همان الفبای زبان تاثیر گذارنده انتخاب می‌شود، که در اینجا عربی است، آوای نوشتار اصلی کلمات کم کم به زبان مقصد هم سرایت میکند. شاید در ترکیه فقط اهل ادب بدانند که "حالک"  همان "خلق" عربی است. ولی همین الان که این مطلب را مینوشتم، از دختر دوازه ساله خودم همخانواده "خلق" را پرسیدم که بلافاصله خالق و مخلوق را برای آن ذکر کرد. تغییر الفبا در ترکیه بزرگترین پروژه خدمت به زبان تُرکی بود. البته مثل هر پروژه مهندسی دیگر اشتباهاتی هم داشت، اما دستاوردهای آن باور کردنی نیست. علیالخصوص که در بهترین زمان ممکن انجام شد.

این هم نوشته قبلی من در این خصوص برای دوستانی که ملاحظه نکردهاند.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

نوشته آقای مرتضی نگاهی

تقدیم به محمد بابائی:دلی شئیطان دئییر کی بو ایلین آخیر گون لرینده بیر شعر یازیم آنا دلینده کی مئشه لر قلم اولسون و دریالر مورکب و منیم احولاتمی یازسین لار... حئییف کی بوردا تک قالمیشام و بوتون یار یولداشلاریم انگلیس جه یا باشقا دیل لرده دانیشیرلار. من بو سایت دا فارسجا یازیرام کی دیلی فارس دیر. واختیندا تورکی دیلینده ده یازارام. منیم بوتون شعرلریم آنا دیلینده ده دیر. تعصوب معصوب یوخوم دور. بو ایل ده کئچیر گئدیر... بیزیم مرحوم عیسا بالا اخوردو: سو گلر آخار گئدر.... یاندیریب یاخار گئدر... بو دونیا بیر گوزگو دور... هر گلن باخان گئدر....

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

 

 

ارسال یک نظر