راهنما، جستجو، فهرست مقالات
و مطالب مورد توجه خوانندگان

۱۴۰۴ آبان ۲۵, یکشنبه

آرشیو فیس‌بوک – سال 2021

جولان سیما ثابت و یک ییشنهاد به ایران‌اینترنشنال

اگر هزار و یک ایراد بر بی‌بی‌سی فارسی وارد باشد که هست، تاثیر این رسانه را در ارتقاء سلیقه ببینده ایرانی نمی‌توان نادیده گرفت. مثلاً اجراهای بسیار حرفه‌ای مهدی پرپنچی در برنامه صفحه دو حقیقتاً کم‌نظیر بود. مردم ایران تا آن تاریخ عموماً محروم از یک رسانه با استانداردهای حرفه‌ای بودند.

متاسفانه خصیصه روده‌درازی را به وفور داریم. بعضاً ساعت‌ها حرف می‌زنیم و در انتها هم می‌گوئیم فرصت نشد اصل مطلب را بگویم. همین خصیصه در کانالها آرواره‌محور بیدا می‌کرد. مجری و مهمان ساعت‌ها فک می‌زدند. از این منظر کسانی مثل پرپنچی و عنایت فانی در ارتقاء سلیقه مصاحبه‌کننده‌ها و مصاحبه شونده‌ها نقش مهمی داشتند.

گویا ایران‌اینترنشنال قصد دارد این مهمترین تاثیر مثبت بی‌بی‌سی فارسی را هم به مخربترین شکل ممکن از بین ببرد. جولان سیما ثابت بارزترین نمونه این کارکرد است.

سیما ثابت زنی زیبا و شیک‌پوش و باسواد است. لحن خوبی دارد. به چند و چون کار خود مسلط است. خوب هم می‌داند مردم ایران از چه رنج می‌برند و چگونه باید با این روحیات مانور کرد. در عین حال مجری کانال ثروتمندی است که توان بالائی برای جذب روزنامه‌نگاران و کارشناسان دارد. خلاصه اینکه شرایط سمعی و بصری و ابر و باد و مه و خورشید دست به دست هم داده‌اند تا سیما ثابت هر چه دل تنگ‌اش می‌خواهد به نام مصاحبه به خورد بیننده بدهد.

سیما ثابت فقط مجری برنامه چشم‌اندار نیست، عملاً مهمان و کارشناس اول این برنامه هم هست. خیلی وقت‌ها یک طرف دعواست و چون مجری است بعضاً به کمک مهمان هم‌فکر از خجالت مهمان مخالف هم در می‌آید. بعضی وقت‌ها هم مصاحبه‌شونده‌ها وسط مصاحبه ایرونی‌بازی‌شان گُل می‌کند و او را "خانم دکتر ثابت" خطاب می‌کنند تا احیاناً علیاحضرت هیچ تردیدی در حاکمیت مطلق خود نداشته باشد.

سیما ثابت در همه برنامه‌ها به عنوان ناطق قبل از دستور و ضمن دستور و بعد از دستور کلی حرّافی می‌کند. اما این همه نطق اندکی از شهوت اظهار نظر او در قالب طرح سؤال کم نمی‌کند. بعضاً یک سؤال یک کیلومتری را ظرف چند دقیقه بیان می‌کند و به مهمان برنامه هم می‌گوید ظرف سی ثانیه پاسخ دهد. ریش و قیچی هم دست خود اوست. وسط برنامه لازم باشد تز هم صادر می‌کند. خيلى وقت‌ها چندان به ادامه بحث مهمان گوش نمى‌کند، حوصله‌اش سر می‌رود و  "به هر حال" گویان مدام بله بله مى‌کند تا طرف کات کند و خود میکروفن را دست گیرد و داد سخن سر دهد.

لابد مشارکت در این برنامه برای کارشناسان و سیاستمداران و حتی اصلاح‌طلبان حکومتی خیلی اهمیت دارد که این مجری طلبکار و مدعی را این اندازه تحمل می‌کنند.

یکی از همین برنامه‌ها بر سر اعدام شادروان روح‌الله زم بود. سؤال برنامه از مهمانان این بود که آیا زم روزنامه‌نگار بود یا نه؟ مهمانان برنامه آقای فرج سرکوهی و یک اصلاح‌طلب حکومتی بود.

در این برنامه اظهارات اصلاح‌طلب حکومتی کمابیش انسجام درونی داشت و همانی بود که از ابتدا این باند حکومتی امنیتی در خصوص پرونده زم می‌گفتند. اتفاقاً نظرات آقای فرج سرکوهی با نظرات قبلی او آشکارا تناقض داشت و باید به چالش کشیده می‌شد که نشد. سرکوهی مدتی قبل از اعدام زم در اظهارنظری نالازم و به گمان من خودخواهانه و از موضع بالا صراحتاً گفت روح‌الله زم را روزنامه‌نویس نمی‌داند.

روح‌الله زم اغلب ویژگی‌های یک روزنامه‌نگار جنجالی در دنیای دیجیتال امروز را داشت. خیلی‌ها می‌گویند کارهای زم  بیشتر از جنس رورنامه‌نگاری زرد بود. کسانی می‌گفتند تحلیل‌ها و آرزوهای خود را به جای فکت ارائه می‌کرد و به اعتماد عمومی لطمه می‌زد. بدبختانه این مسئله در فضای رسانه‌ای ایران امر غریبی نیست. صداقت و وفاداری به واقعیت امری کمیاب است. چهل است کسانی مثل علیرضا نوری‌زاده و مسعود بهنود و حتی خود فرج سرکوهی مرتکب همین رفتارها می‌شوند و به اعتماد عمومی لطمه می‌زنند.

به هر حال اظهارات قبلی فرج سرکوهی در خصوص زم کاملاً به ضرر این روزنامه‌نگار اسیر بود که در نهایت هم اعدام شد. اگر یک اصلاح‌طلب حکومتی یا یک ماله‌کش حکومتی مثل فرخ نگهدار چنین خطائی مرتکب می‌شد، چه بسا همین خانم سیما ثابت او را سؤال پیچ می‌کرد. اما در این برنامه خانم ثابت بدیهیات بی‌طرفی را هم رعایت نکرد. سرکوهی را به چالش نکشید. بیشترین سؤال‌های چالشی را از اصلاح‌طلب حکومتی پرسید.

شایان ذکر است این اصلاح‌طلب حکومتی هر عیبی داشته باشد، که مثل هم‌تباران حکومتی‌اش سرشار از عیوب نکبت‌بار است، در هنگام مصاحبه آدم محترمی است و به این راحتی هم از کوره به در نمی‌رود. فرج سرکوهی هم هزار نکته مثبت داشنه باشد، هنگام مصاحبه خیلی دربند زمان‌بندی مجریان برنامه‌ها نیست. زیاد هم به میان صحبت دیگر مهمانان می‌رود. ماشاالله از همه بیشتر حرف می‌زد و آخر سر هم وقت کم می‌آورد و بعضاً طوری برخورد می‌کند که گویا به ایشان فرصت کافی داده نشده است.

اما در این مصاحبه سیما ثابت همین اصلاح‌طلب حکومتی را چنان عصبی کرد که جائی گفت خانم شما به من اتهام وارد می‌کنید. خنده‌دار اینکه سیما ثابت هم از همین آقای سرکوهی پرسید : «آقای سرکوهی به نظر شما من به ایشان اتهام زدم؟» جل‌الخالق!!

همین سؤال نشان از مافی‌الضمیر سیما ثابت دارد. سیما ثابت عملاً خود را مهمان برنامه‌ای می‌داند که فرمان آن برنامه هم در دست اوست. در قالب سؤالهای طولاتی نظر می‌دهد و بر نظرات مخالفان نظارت استصوابی می‌کند و لازم باشد در حین برنامه جناح خاص خود را هم تشکیل می‌دهد.

و یا در برنامه دیگری و در جریان همین سخنرانی‌ها مثلاً حاوی سؤال بالاخره سیما ثابت میکروفون را به عمار ملکی سپرد تا جواب دهد. عمار قبل از جواب گفت مایل است نکته‌ای را در خصوص انتخابات شوراها در روستاها بگوید. بعد که تمام شد در اتفاقی بی‌سابقه سؤال از یاد عمار رفت و گفت ببخشید سؤال شما را فراموش کردم. سیما ثابت هم گفت مهم نیست و مجدداً شروع به سخنرانی کرد. فی‌الواقع چنان بر اظهار فضل متمرکز بود که خود هم سؤال را فراموش کرده بود. بعد از کلی فک زدن سؤال دیگری مطرح کرد. البته در ادامه برنامه عمار سؤال قبلی را به یاد آورد.

در یکی دیگر از این برنامه‌ها که کامبیز غفوری و فرزانه روستائی شرکت داشت، سیما ثابت به قدری حرّافی کرد که از یاد برد نوبت کدام مهمان است. از خود مهمانان پرسید نوبت کیست. اعتماد به نفس منحطی هم هنگام این خبط و خطاها دارد و پیداست دست او در این رسانه خیلی باز است. در همین برنامه جائی فرزانه روستائی مجبور شد بگوید : «سیما جان یک دقیقه اجازه بده همین را می‌خواهم بگویم» لابد با هم دوست هستند که او را چنین مخاطب قرار داد. اگر از این تعارفات رفاقتی بگذریم و حرف روستائی را به فارسی باستانی ترجمه کنیم منظور اصلی چنین است : «اگه یک دقیقه زر نزنی و دندون روی جیگر بگذاری و جفت پا وسط حرفم نپری میخام همین را بگیم»

بعضاً سیما ثابت گوئی بازجوئی است که بر میکروفن دیگران هم حاکمیت مطلقه دارد. اخیراً حکم حکومتی صادر کرده است تا مهمانان برنامه حتماً میان "جمهوری اسلامی" و "ایران" فرق بگذارند. با گستاخی تمام وسط کلام مهمان می‌پرد و شیرازه کلام او را به هم می‌ریزد تا حکم خود را اجرائی کند.

منظور من این نیست که این دو پدیده با هم یکی هستند، اما صدور چنین حکمی از طرف یک خبرنگار برای مهمان برنامه نهایت گستاخی است. در عین حال از زمان قاجارها  تا کنون هر مقامی هر چه در محافل بین‌المللی امضاء بکند به نام ایران است و مردم ایران در آینده حتی با یک حکومت کاملاً دمکراتیک هم سرخود نمی‌توانند زیر این پیمان‌ها بزنند. هیچ متر و معیاری هم دست ما نیست تا نشان دهد رژیم مقدس کمتر از دو رژیم قبلی میان مردم طرفدار دارد. با این اوصاف خیلی طبیعی است که در گرماگرم یک تحلیل حتی دشمن قسم خورده رژیم هم این تفکیک را لحاظ نکند.

و بدا به حال تحلیل‌گرانی  که لابد به خاطر چند صد یورو و یا عشق دوربین این گستاخی‌ها را بی‌پاسخ می‌گذارند.

به نظر می‌رسد سبک و سیاق ایران‌اینترنشنال همین است و حالا حالاها جولانگاه امثال سیما ثابت خواهد بود و کاری نمی‌توان کرد. اما در چهارچوب همین ایران‌اینترنشنال هم شاید بشود مهاری بر شهوت حرّافی و گستاخی سیما ثابت زد.

خوشبختانه چشم‌انداز را همیشه سیما ثابت اجرا نمی‌کند. ایران‌اینتل می‌تواند یک روز در میان او را به همین برنامه چشم‌انداز به عنوان کارشناس دعوت کند. بحمدالله از طب تا نجوم هم صاحب‌نظر است. اگر در برنامه‌هائی که مجری نیست، به عنوان یک مهمان ثابت و حتی دارای حق وتو و با زمان کمابیش نامحدود دعوت شود، در این صورت برنامه چشم‌انداز از دو منظر ممکن است با وحود این خانم ثابت‌الوجود هم قابل تحمل‌تر بشود.

اول اینکه سیما ثابت اندکی تخلیه روانی می‌شود و شاید کمی از شهوت حرّافی او کاسته شود. در ثانی به نظر می‌رسد سردبیر برنامه چشم‌انداز فهمی از سردبیری ندارد و شاید هم سیما ثابت او را آدم حساب نمی‌کند و برنامه عملاً بدون سردبیر است. در این برنامه  سیما ثابت کمی فرصت خواهد کرد خود را تماشا کند و به شکل سلف‌کنترل وجود یک سردبیر فهیم را حس کند و شاید بالاخره متوجه بشود اغلب نظرات او اتفاقاً ابلهانه است. شاید بفهمد اگر رانت رسانه نبود فهم او و امثال او از مسائل ایران چیزی در حد و حدود فهم شعبان بی‌مخ‌های فرشگرد است. هیچ جریان جدی هم در ایران برای این حرفها و معرکه‌گیری‌ها تره خورد نمی‌کند.

لینک‌ها و توضیحات در کامنت

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

یکی از قدیمی‌ترین فعالان زن آذربایجانی که معتقد به برابری زن و مرد بود، کُرونا را شکست داد.

در دهه چهل شمسی که هنوز باغات انگور اورمیه رونق داشت، یکی از مهمترین و فنی‌ترین مشاغل "باغ‌کَسمَق" بود. به کسانی هم که در این کار استاد بودند "باغ‌کَسَن" می‌گفتند. باغ‌کسمق به فارسی همان هرس کردن است. اما هرس باغ انگور حقیقتاً استادی خاصی لازم داشت.

خیلی از باغ‌کَسن‌ها برای خود برندی بودند. بعضی روستاها حتی باغ‌کَسَن نداشتند و از روستاهای دیگر دعوت می‌کردند. باغ‌کَسَن فقط هرس نمی‌کرد، هنری به خرج می‌داد تا باغ همه ساله محصول بدهد و همیشه هم باطراوات باقی بماند. درخت مو وقتی رو به پیری می‌رفت باید در سال مناسب یکی از شاخه‌های آن در محل مناسب "گؤوارا " می‌شد تا وقتی از کار افتاد به موقع جانشین داشته باشد و باغ هم یکدستی خود را از دست ندهد. نمی‌دام گؤوارا (Güvara) از ریشه چه کلمه‌ای است، شاید هم تُرکی نیست. اما گؤوارا  عبارت از دوباره کاشتن شاخه‌ای از درخت مو در زمین بود که همچنان متصل به بدنه اصلی باقی می‌ماند. تشخیص محل و زمان گؤوارا به تجریه زیادی نیاز داشت.

باغ‌کَسمَق شغلی کاملاً مردانه بود. کسانی هم دستیار باغ‌کَسَن‌ها بودند و هر چه آنها می‌بریدند را جمع می‌کردند. این اشخاص هم عموماً زن بودند. اما این میان یک استثناء وجود داشت : مادرم خانم عفت نوری بارجوق

ایشان همه توانائی‌ها و دانش باغ‌کَسَن‌ها را داشت، گؤوارازن قهاری هم بود. اینکه می‌گویم استثناء بود خیلی دور از واقعیت نیست. اواخر دهه چهل شمسی از رادیو اورمیه به بالانج آمده بودند و به دنبال مصاحبه با زنی بودند که در این شغل کاملاً مردانه مهارت دارد. متاسفانه چند و چون آن برنامه را هیچکدام به یاد نداریم و طبعاً آن موقع امکان ضبط هم نداشتیم. به ظن قوی برنامه‌ای که تهیه کردند اکنون در آرشیو رادیو اورمیه باقی است.

غیرت مردانه در بالانج هم مثل همه جای جهان یافت می‌شد و به این راحتی نمی‌پذیرفت "یک زن" ممکن است بهتر از آنها کاری را بلد باشد. اما این غیرت انباشته خیلی زود فلج می‌شد و فرو می‌پاشید. چون و خوشبخاته آثار کیفی تشخیص باغ‌کَسَن به فاصله چند سال به وضوح خود را نشان می‌داد.

مادر وقتی می‌گفت فلان ریشه هنوز نیازی به گؤوارا ندارد و مرد باغ‌کَسَن نمی‌پذیرفت، و یا وقتی خود ناچار می‌شد در جائی گؤوارا کند که باغ‌کَسَن‌های حرفه‌ای قبول نداشتند، فقط دو سه سال فرصت بود تا غیرت مردانه عقل "یک زن" را دست بگیرد. بعداً معلوم می‌شد به هوش و دانش کار برآید و به مردانگی نیست.

وقتی همین چند وقت پیش مادر کُرونا گرفتند و بعد معلوم شد بیست درصد ریه ایشان هم درگیر است، همه ما حسابی ترسیدیم. اما گفتند : «الله اذنینن باغی کَسَن کیمی کُرونانی‌دا کَسَرم / به اذن خدا همانطور که درخت مو را هرس می‌کردم گردن کُرونا را هم می‌زنم»

و به فضل الهی همینطور هم شد. یکی از قدیمی‌ترین زنان این کشور که قبول نداشت بعضی کارها فقط مختص مردان است کُرونا را شکست داد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

امروز اول مهر رسماً سال تحصیلی جدید شروع شد. بعد از سیزده سال اندکی احساس آرامش می‌کنم که دست‌کم به طور مستقیم سر و کاری با این سیستم ویران نخواهم داشت.

در این سیستم از همان ابتدائی مسابقه راهیابی به مدارس تیزهوشان راه می‌افتد که مطابق فهم آدم‌های فاقد فهمی مثل حدادعادل ابداع شده است. در سیستم‌های مدرن آموزشی ارزیابی با نمره را هم از مدارس ابتدائی حذف می‌کنند، اما در ایران پای کنکور و تست‌زنی را به کلاسهای ابتدائی هم کشانده‌اند. اغلب والدین هم رؤیای قبولی فرزندشان در این مدارس را دارند.

مدارس خصوصی عموماً بالاشهری با شهریه‌های نجومی دو برابر تیزهوشان سوهان روح است. در این تیپ مدارس علاوه بر کنکورهای سخت ورودی، پدر و مادر و سطح تحصیلات و شغل و درآمد خانواده هم معاینه فنی می‌شود تا مبادا از طبقات فرودست جامعه کسی به این اماکن طبقاتی راه یابد.

مدارس خصوصی مستقیماً وابسته به حکومتی‌های رانت‌خوار از این هم افتضاح‌تر است، خانواده‌ها را معاینه مذهبی هم می‌کنند.

داستان مدارس مزخرف عمیقاً کنکوری تیپ دبیرستان کوشش را قبلاً نوشتم که فجایع همه این مدارس را یکجا دارند. مدارس معمولی دولتی هم عملاً برای اقشار ضعیف باقی مانده است.

با فاجعه "مرگِ مدرسه" در ایران مواجه شده‌ایم. مقصر اصلی کیست؟ رژیم مقدس؟ قطعاً رژیم مقدس بالاترین مسئولیت را دارد، اما این جواب صورت مسئله را ساده‌سازی می‌کند. رژیم مقدس از همان ابتدا دشمن موسیقی بود و هست. در این نگرش طالبانی حمل و نقل ساز کمابیش در حکم حمل مواد مخدر بود. اما فشار جامعه تعداد آموزشگاه‌های موسیقی در تهران را چنان بالا برده است که بعید نیست تعداد آنها از وین پایتخت موسیقی اروپا هم بیشتر باشد.

همین خانواده‌هائی که بر خود واجب کفائی می‌دانند فرزندشان حتماً یک ساز غربی یاد بگیرد، ترجیحاً پیانو هم باشد که هم گران‌قیمت است و هم به خانه جلوه اشرافی می‌دهد، تا مشت محکمی بر دهان نگرش طالبانی امثال حداد عادل بکوبند، تمام سعی خود را می‌کنند تا فرزندشان در همین سیستم آموزشی حدادعادل‌ساز بالاترین جایگاه را کسب کنند.

برای والدین جوانتر فقط یک آروز دارم. امیدوارم شانس بیاورند و اساساً توجه آنها به عمق فاجعه جلب نشود و مطابق نُرم جامعه عمل کنند. در غیر اینصورت نتیجه ماجرای پیاز و کتک خواهد شد. راه فراری نیست.

تابستان سال 98 طالبان مقیم وزارت آموزش و پرورش یک دستور‌العمل به غایت ارتجائی و ضدزن را با شداد و غلاظ به مدارس انتقاعی دخترانه اعلام کرد. مدارس در صورت عدم اجرا تهدید به لغو امتیاز شدند.

می‌دانم حوصله خواندن مطلب طولانی را ندارید. لطفاً به انتهای این مطلب بروید. در پانویس شماره دو با عنوان "دو تجریه متفاوت در دبیرستان خرد" خیلی کوتاه اصل ماجرا را نوشتم. ببیند والدین دکتر مهندس‌پرور چطور طرز فکر کنکوری خود را به کرسی نشاندند تا این مدارس ناچار از مقاومت در مقابل طالبان هم بشوند. موفق هم شدند. ای کاش برای حقوق اولیه دختران خود چنین همتی داشتند.

shorturl.at/lrHVY

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در هر واکسن دو نعمت است

خوشبخانه سرعت واکسیناسیون در سراسر کشور خیلی بهتر شده است و عموماً هم واکسن چینی سینوفارم استفاده می‌شود. متخصصان کمابیش اتفاق نظر دارند که این واکسن قادر است جلوی کشتار مردم را بگیرد. 

با این حساب و با اقتباس از سعدی شیرین‌سخن باید گفت در هر  واکسن دو نعمت است.  وقتی سوزن واکسن در دست مردم بی‌پناه ایران فرو می‌رود امیدوار می‌شویم که دیگر به ندرت شاهد مرگ عزیزانمان خواهیم بود. و چون سوزن واکسن بر می‌آید دقیقاً بر خلاف انتظار گروگان‌گیران سلامت و جان مردم رفتار می‌کند و اسباب آبروریزی و نفرین هر چه بیشتر آنها می‌شود.

به هر بامبولی متوسل شدند تا مبادا مردم ایران هم مثل سایر کشورها به موقع واکسینه شوند. این اقدام حیاتی را برای این روزها گذاشته بودند تا نمدی برای اعتبار اجرائی دُردانه خود بدوزند. خودشان هم خوب می‌دانند که به قول حسن روحانی این علامه دهه شصت برای برای حل مشکلات فقط یک راه حل بلد است. کُرونا را هم با این روش نمی‌توان معدوم کرد.

اما امروز که مثلاً دارند "ناز" مردم را می‌کشند تا قومپوز توانمندی در کنند، دشوار بتوان حتی یک نفر پیدا کرد که متوجه نباشد سلامت او گروگان بوده است. اینها گمان می‌کردند مردم از آنها تشکر خواهند کرد و به حساب بی‌کفایتی دولت قبلی خواهند گذاشت. اما مردم ایران خیلی خوب متوجه ماجرا هستند که اگر نماد دولت قبلی آن یارو وزیر بهداشت چاپلوس و بی‌مایه بود، اینها خود عطاءالله مهاجرانی هستند. مردم ایران خیلی خوب متوجه هستند که دعوا از کجاست و بر سر چیست.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

چرا به یکباره گفتند ورود واکسن امریکائی و انگلیسی ممنوع؟ چرا ما را آشکارا به چنین حال و روزی انداختند؟ یعنی این نظام به اندازه کافی تجربه نداشت که بداند در قافیه این مدعا خواهد ماند؟ کمااینکه اکنون و در روز روشن و بی‌هیچ خجالتی می‌گویند هیچ محدودیتی برای ورود هیچ واکسنی نداریم.

به نظر من جواب بسیار ساده است. از فرط غرب‌ستیزی و از فرط دشمنی با غرب که در حال حاضر عالی‌ترین نماد آن دنیای انگلیسی‌زبان است ذوق‌زده شدند و چنین حرفی زدند. بهتر است به فضای آن روزها برگردیم.

در آن تاریخ ایران موج اول کُرونا را رد کرده بود. دولت‌های امریکا و انگلیس در مقابله با کُرونا بدترین کارنامه را داشتند. مخصوصاً شخص ترامپ یکی از نمادهای حماقت در مقابله با کُرونا بود. بیشترین کشته‌های کُرونا متعلق به امریکا بود. فرانسه و آلمان و ایتالیا هم درمانده شده بودند. غرب زمین‌گیر شده بود. استانداردهای بسیار بالای نظارتی غرب هم اجازه نمی‌داد شرکتهای داروئی ره چند ساله را یک شبه طی کنند.

در همین حیص و بیص کشور محبوب آقایان یعنی روسیه به یک باره مدعی کشف اولین واکسن کُرونا شد. روسیه تحت حاکمیت تزار گازی هیچ آمار درست و حسابی هم از کشته‌های این کشور و عمق بحران نمی‌داد. چین که خود منشاء  ویروس بود از پشت دیوار بسته چنان تصویری به جهان مخابره کرد که گوئی همه چیز را با سیستم کارآمد و دیکتاتوری خود تحت کنترل دارد و پرونده کُرونا در این کشور در حال بسته شدن است. در عین حال چینی‌ها گفتند عنقریب واکسن کُرونا را هم راهی بازار خواهند کرد.

چه فضائی بهتر از این برای غرب‌ستیزان ناکام و درجه دو جهان؟ در اقصی نقاط جهان همین غرب‌ستیزان با ذوق‌زدگی فراوان معرکه گرفتند تا دلی از عزا در بیاورند و مخصوصاً امریکا و انگلیس را تحقیر کنند. مسئله به همین سادگی بود و محدود به ایران هم نبود. تنها تفاوت ایران دُز بالای ذوق‌زده‌گی بود که به پشت دوربین هم منتهی شد.

نتیجه هم پیشاپیش مشخص بود. ایرانیان در میان کشورهائی با حاکمان غرب‌ستیز سنگین‌ترین تاوان را دادند و همچنان تاوان می‌دهند. و خدا عالم است کی خواهند فهمید غرب فقط ترامپ نیست. (کامنت اول)

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت اول : ببخشید که شما را هم با اخبار وحشتناک کُرونا ناراحت می‌کنم. در دوران دبستان و در روستای بالانج یک رفیق ارمنی داشتم. اخیراً او را دوباره پیدا کرده بودم. چند ماه پیش کلی تلفنی گپ زدیم. ساعتی پیش شنیدم پسر جوانش را دفن کرده است. ویران شدم. اصلاً نمی‌دانم چطور باید به او زنگ بزنم و تسلیت بگویم.

 

***

 

در این نزدیک به دو سال شیوع کُرونا از شهر اورمیه این همه خبر ابتلاء نشنیده بودم. در خصوص واکسن هم انشاالله هر چه می‌گویند درست است و زدن هر واکسنی در هر حال بهتر از نزدن است.

متاسفانه تجربه ما چیز دیگری است ولی انشاالله این فقط یک اتفاق است. تقریباً همه خانواده من در اورمیه مبتلا شدند. مادر سالخورده با دو دُز واکسن سیفوفارم در خانه بستری است. متاسفانه بیست درصد ریه ایشان هم درگیر است. خواهرم نسرین و برادرم حمزه یک ماه پیش برای دُز اول با آسترازنکا واکسینه شدند، اما اکنون هر دو در خانه بستری هستند و با تب و درد دست و پنجه نرم می‌کنند. منشاء آلودگی همه آنها هم اسماعیل برادر دیگرم بود که تا کنون هیچ واکسنی استفاده نکرده است.

اسماعیل مترصد فرصتی بود تا آسترازنکا بیاید که می‌بیند اندکی بدحال است و شک می‌کند. تست می‌دهد و چند روزی در خانه می‌ماند اما بعد می‌بیند حال او کاملاً عادی است. فقط یکی دو روز مثل یک سرماخوردگی بسیار ساده  احساس مریضی می‌کند. در اورمیه چنان بلبشوئی است که یک هفته بعد جواب را آزمایش را می‌دهند. وقتی می‌فهمد کُرونا مثبت بوده است که عملاً دوران قرنطینه هم طی شده بود. دوبازه آزمایش داد و اینبار تست منفی شد.

در هر حال فعلاً سرحال‌ترین شخص در این خانواده تنها واکسن‌نزده‌ای است که یک تنه همه واکسن‌زده‌ها را زمینگیر کرده است و اکنون فرصت سرخاراندن هم ندارد و همه آنها را پرستاری می‌کند.

خوشبختانه همه چیز نشان از این دارد که مادرم پیک بیماری را طی کرده است و انشاالله به زودی خوب خواهد شد. و همچنان باید امیدوار بود هر چه راجع به کارآئی واکسن‌های موجود در ایران می‌گویند درست باشد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

اکنون در ایران دشوار بتوان خانواده‌ای پیدا کرد که مصیبت کُرونا مستقیماً گریبان آنها را نگرفته باشد. همین خود نشانه‌ای از پرت بودن آمارهای رسمی سیستم بی‌کفایت است. هر روز خبر از دست دادن عزیزی را می‌شنویم. بعضاً رنج ناشی از دست دادن آنها خیلی دیر التیام می‌یابد.

رفتن رفیق دور و درازم محمدرضا نوبهاری شبستری برای من چنین حالتی دارد. کُرونا روز 28 مرداد رضا را از ما گرفت، رفتن رضا و یا دقیق‌تر کشتن رضا چنان دردناک و غیرقابل باور بود که بعید می‌دانم حالا حالاها رنج آن الیتام بیاید.

یک هفته قبل از فاجعه با او تماس گرفتم. می‌خواستم راجع به دانشگاه و مخصوصاً دانشگاه صنعتی شریف از رضا سؤال کنم. رضا و همسرش شهین هر دو مهندس برق هستند. در عین حال رضا یک مهندس واقعی الکترونیک بود. همچنان در کار طراحی مدار بود و با قطعات الکترونیکی سر کار داشت که امثال من سالهاست فراموش کردیم.

وقتی تماس گرفتم رضا گفت همه خانواده کُرونا گرفتیم، ولی حالمان رو به بهبودی است. بعد گفت بهتر است این مسائل از شهین بپرسی. بعدازظهر همان روز شهین زنگ زد و کلی حرف زدیم. حالشان خوب بود. گفت دوران قرنطینه رُژین در حال اتمام است و منتظر تست منفی است تا عازم سفر دور و دراز شود.

رضا و شهین دو دختر بسیار باهوش و درس‌خوان و موفق بنامهای رُژین و رُومنیا دارند. رژین دختر بزرگ رضا از نوابغ کشور و از بهترین‌های دانشگاه شریف است. چهار سال پیش رُژین به راه پدر و مادر رفت و مهندسی برق دانشگاه شریف را انتخاب کرد، اما از همان سال دوم تغییر رشته داد و کامپیوتر خواند. امسال با موفقیت تحصیلات خود را به پایان رساند و از یک از دانشگاه کانادا برای ادامه تحصیل پذیرش گرفت.

رژین بلافاصله بعد از بهبودی راهی سفر شد. همه خانواده هم خوب شدند، اما رضا با مشکل تنفس مواجه شد. ریه او درگیر بود. چند روز قبل از ابتلا واکسن سینوفارم زده بود. زیاد در صف مانده بود. یک احتمال این است که همانجا به کُرونا مبتلا شده باشد. با همه اینها به نظر می‌رسید او هم مثل سایر اعضاء خانواده از کُرونا جسته است، اما نظر به سطح پایین اکسیژن پزشک معالج مصلحت دید بستری شود. 

بدن او ضعیف شده بود. متاسفانه همین که در بیمارستان بستری شد قارچ سیاه به سراغ او آمد. ترکیب کُرونا و قارچ سیاه در سیستم بی در و پیکر درمانی کشور با انبوه مدیران نالایق و پُررو و چاپلوس و پُر ادعا خیلی سریع کار خود را کرد. ابتدا بینائی رضا مختل شد و بعد نوبت جان شیرین او رسید.

رضا غریبانه دفن شد. شهین و خانواده رضا برای چند روز اصلاً نمی‌دانستند چه باید بکنند. رومنیا در خانه منتظر برگشت پدر از بیمارستان بود. رُژین هم چند روزی بود که به تورنتو رسیده بود. کلی کارهای عقب افتاده داشت. مدتی هم آنها را در آنجا قرنطینه می‌کنند.

چه باید کرد؟ چگونه باید گفت؟ چطور باید بچه‌ها را در جریان گذاشت؟ هیچکس قادر به اتخاذ تصمیم درست نبود. یک خانواده خوشبخت و موفق با مصیبتی باورنکردنی مواجه شد.

من و رضا یک روحیه مشترک داشتیم، خیلی اهل رفت و آمد نبودیم. اما خانواده من در اورمیه و خانواده رضا در شبستر درست نقطه مقابل ما بودند. از همان سالهای اول دهه شصت که اسباب آشنائی دو خانواده شدیم، خودمان بلافاصله به حاشیه این ارتباط مستحکم خانوادگی رفتیم. این دو خانواده اورموری و شبستری مدام و در هر فرصتی به دیدن هم می‌رفتند. شگفت اینکه وقتی مادرم و قبل‌ترها پدر مرحومم و یا پدر و مادر رضا به تهران می‌آمدند، اسباب تازه کردن دیدار من و رضا هم می‌شدند.

مادر من رضا را مثل پسر خودش می‌دانست. اکنون و در این وضعیت من قادر نبودم رفتن رضا را به ایشان بگویم. حال چطور باید به پدر و مادر پیر رضا در شبستر گفت؟ آنها بیشتر در حال و هوای اخبار خوش بهبودی بچه‌ها و سفر موفق رُژین بودند.

اکنون و نزدیک یک ماه است که دیگر این پدر و مادر حرف نمی‌زنند. نه می‌توان به دیدن آنها رفت و نه می‌توان تماس گرفت. متاسفانه این رنج التیام نخواهد یافت.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

عکس بازسازی شده سفیر انگلیس و روسیه بسیار معنادار است. به راستی سفرای انگلیس و روسیه و سفارت‌خانه‌هائی در این سطح چطور مرتکتب چنین رفتار غیردیپلماتیک و توهین‌آمیزی شدند؟ خوشبینانه‌ترین تفسیر ناخواسته "نادیده" گرفتن مخاطب ایرانی و دولت ایران است. ممکن است در آن لحظه این دو سفیر فقط جایگاه کشور خود را دیدند و اساساً یادشان نبوده است که در اینحا هم مردمی زندگی می‌کنند و مثلاً دولتی حاکم است.

تصویر اصلی مربوط به پایان جنگ دوم برای ایرانیان فقط یادآور اشغال نیست، در ان تاریخ دولت و ملت ایران حتی به شکل تشریفاتی هم دیده نشدند. بعد از پایان کنفرانس تهران استالین تنها رهبری بود که به دیدن شاه سابق ایران رفت. رهبران انگلیس و امریکا این اندازه هم او را داخل میوه‌جات حساب نکردند. شاه هم مرحمت استالین را هرگز فراموش نکرد. اما در خصوص تصویر اخیر دو نکته مهم وجود دارد.

اولین نکته بدبینی من به سفیر روسیه است. نام سفیر "لوان جاگاریان" به وضوح نشان از تبار او دارد. همین سفیر گویا یک بار هم گفته بود طرفدار تیم تراکتورسازی است. خیلی خیلی بعید است چنین آدمی نداند چه می‌کند و چه می‌گوید. بر جماعت ایرانشهری حرجی نیست که نفهمند و یا خود را به نفهمی بزنند، اما دیگران بهتر است این سؤال را بکنند :  روسیه کمبود سفیر دارد که این آقا را به تهران فرستاده است؟

در ضمن فقط یک آذربایجانی به این ناسیونالیست‌های کاتولیک‌تر از پاپ روسیه بدبین نیست، در یادداشت کامنت اول کلمه "جاواختیا" را جستجو کنید. این منطقه جائی نظیر قره‌باغ در آبخازیای به زور جدا شده از گرجستان است. ببینید گرجی‌های مسیحی پیرو کلیساهای شرق چه دل خونی از این روس‌تر از روس‌ها دارند.

نکته دوم حال و روز فعلی مردم درمانده ایران است که شاید دلیل اصلی "نادیده" انگاشتن باشد. این روزها شعار "رضاشاه روحت شاد" یک شعار عادی چهار جوان عاصی در خیابان‌ها نیست. با کمال تاسف در بستر بخش مهمی از جامعه ایران این شعار نفوذ دارد. شگفت اینکه تصویر استالین و روزولت و چرچیل در سفارت روسیه تفسیر توان واقعی همین رضاشاه است.

طرفداران پر سر و صدای پهلوی‌ها می‌گویند این دو شاه کارهای بزرگی کردند. اولاً این روایات سرشار از اغراق است و فقط در این روزهای واماندگی می‌تواند مورد اقبال قرار گیرد. به هر حال هر وضعی در گذشته بهتر از وضع موجود بود. اما در عالم واقع دانشگاه کابل و خیلی از دانشگاههای شهرهای مهم منطقه قدمتی بیش از دانشگاه تهران دارد که بزرگترین افتخار پهلوی‌چی‌هاست.

با همه اینها فرض کنیم هر چه در خصوص کارهای سازنده پهلوی‌ها می‌گویند درست باشد. یک رهبر بزرگ فقط وقتی قدرت دارد کارهای بزرگ نمی‌کند، اتفاقاً وقتی در محاصره بحران است بزرگی واقعی خود را نشان می‌دهد. در چنین هنگامه‌ای و به گواهی تاریخ رضاشاه و پسرش از ناتوان‌ترین و بی‌اراده‌ترین رهبران جهان بودند. فقط کافی بود سفرای خارجی اندکی به آنها کم‌محلی کنند تا به کلی از هم بپاشند و برای بدیهیات هم نتوانند درست تصمیم بگیرند.

رضاشاه را به تبعید فرستادند. پسرش را به جای او نصب کردند. در تهران و در باغ سفارت روسیه  فاتحان جنگ دوم کنفرانش تشکیل دادند. دولت ایران را هم هیچ حساب نکردند.

وقتی بعد از دهها سال سرنوشت مردم چنین رقم خورده است که یاد همان رضاشاه و محمدرضاشاه بی‌اراده و ناتوان و ذلیل را بکنند، چرا سفیر روس و انگلیس به یاد داشنه باشند چه عکسی را کجا می‌گیرند؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

منتشر نکردم

امروز شنبه 16 مرداد لینوی آشرام برنده مدال طلای المپیک توکیو در رشته ژیمناست ریتمیک شد. لینوی ژیمناست عمیقتاً مورد علاقه دختر من ساراست. همه بازیهای او را طی این چند سال دنبال کرده است. همه آهنگهائی که لینوی با آن می‌رقصد را هم دارد. سارا المپیک را به ناچار با اینترنت و از یک سایت فیلترشده و به زحمت دنبال می‌کند. نگران شکست لینوی بود. در مسابقات مقدماتی و در دقایق آخر خطائی کرد که سارا می‌گفت از او سابقه نداشت. نگران بود استرس المپیک باز هم لینوی را در حسرت مدال بگذارد. می‌گفت سالهاست در انواع تورنمنت‌های اروپائی و جهانی قهرمان می‌شود اما طلای المپیک ندارد و این مدال حق اوست. برای لینوی دست به دعا بود. به ما هم می‌گفت دعا کنید. من هم که اصلاً نمی‌دانم کی به کیست و بازی بر سر چیست به خاطر دل سارا خدا خدا می‌کردم لینوی قهرمان شود. در جریان بازی‌ها فهمیدم یک دختر آذربایجانی هم بود که متاسفانه حذف شد.

امروز حدود ساعت دو به وقت تهران بالاخره لینوی مدال طلا گرفت و شادی سارا به اوج رسید. پرسیدم روس بود یا بلاروس؟ چون یکی دیگر از ژیمناستهای مورد علاقه او هم بلاروس است. گفت نخیر!...

ای داد! یعنی ناحیه مقدسه طب تا نجوم همزمان با سه‌گانه بنیامین نتانیاهو و آویگدور لیبرمن و محمد بن‌زاید برای قهرمانی لینوی دست به دعا شده بودند؟

بعد به خودم گفتم باباجان بس کن این همه سیاست‌زده‌گی را و کمی با سارا همدل باش

 

***

 

زاگرس در آتش، آبپاش در آنتالیا

دوستان عزیز، عاجزانه از شما یک خواهشی دارم. پیش از آن یک نکته‌ای بگویم. سال 68 هاشمی رفسنجانی وقتی کابینه اول خود را به مجلس معرفی کرد از او ایراد گرفتند این کابینه چندان سیاسی نیست. رفسنجانی اگر بیت سعدی شیرین‌سخن را هم می‌خواند لحن و شخصیت او آزاردهنده بود. اما معلوم نیست چه معجره‌ای در آنجا رخ داد که یک حرف حسابی را با چاشنی طنر زد. این حرف هم تاثیر گذاشت و هم ماندگار شد. چیزی با این مضمون گفت که کشور نیاز به سازندگی دارد و  من هم در کابینه هستم و خودم به اندازه کافی سیاسی هستم.

در جریان آنش‌سوزی‌های گسترده ترکیه کشورهای زیادی کمک فرستادند. یونان در همسایگی و اروپا کمک فرستاد. جمهوری آذربایجان یک لشگر آتش‌نشان فرستاد. آذربایجان یک هواپیمای آبپاش روسی به ترکیه فرستاد که روی دریا می‌نشیند و آب‌گیری می‌کند و بلند می‌شود. آتش‌نشان‌های آذربایجان چنان به دل آتش زده‌اند که گوئی باکو آتش گرفته است.

ایران هم حق همسایگی را به جا آورد و به داد ترکیه رسید. یک هواپیمای آبپاش فرستاد. اما ایران همین الان هزار درد بی‌درمان بابت آتش‌سوزی دارد. آتش در زاگرس را مردم عادی با دست خالی خاموش می‌کنند. کسانی جان خود را از دست می‌دهند. از کشوری هم کمکی نیامده است.

سؤال فنی من این است : آیا مشکل فنی برای پرواز آن هواپیما در فراز زاگرس وجود داشت؟ آیا مشکل تامین آب داشت؟ اگر اینطور است یعنی این هواپیما را برای مهار آتش در کویر خریده بودند؟

آیا هواپیما را به تازگی خریدند؟ به تازگی آماده شده است؟ ممکن است قبل از آتش سوزی‌های زاگرس آماده شده باشد و اولین فرصت بهره‌برداری آن کمک به همسایه بوده است که در این صورت کار فوق‌العاده‌ای است. 

سخت مشتاق کسب اطلاعات در خصوص این مسائل فنی هستم. اگر اطلاعی دارید و یا در جائی چیزی خواندید ممنون می‌شوم کامنت کنید. خواهش می‌کنم تحلیل را بگذارید برای وقتی که من هم نظرم را در پُست مستقلی  نوشتم. در پست پیشین که از احتمال تعمدی بودن آتش‌سوزی پرسیدم کسی وسط معرکه پرید و حرفی زد  و بحث را به کلی به انحراف برد. دست‌بردار هم نبود، اعصابم را خورد کرد و محبور شدم به کلی حذف کنم.

ناحیه مقدسه طب تا نجوم خود اِند تحلیل است. برای این مسئله تحلیل دارم. تحلیل کاملاً متفاوت هم دارم. گرچه ممکن است تحلیل دقیقی نباشد، اما حدس می‌زنم نوع نگاه برای شما هم جالب خواهد بود.  پیش از آن نیاز دارم جواب این چند سؤال فنی را بدانم.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

از دوستان سؤالی دارم. آیا منبع معتبر و قابل استنادی خبری منتشر کرده است تا نشان دهد آتش‌سوزی‌های گسترده جنگل‌های ترکیه ممکن است تعمدی باشد؟ و یا کاملاً تهمدی است؟ متاسفانه چندین نفر هم در این فاجعه جان خود را از دست دادند.

باید دو نکته را لحاظ کرد.  نکته اول اینکه این آتش‌سوزی‌ها فقط در ترکیه نیست، در یونان و کشورهای دیگر هم هست. در جنگل‌های کالیفرنیا هم از این اتفاقات بسیار خسارت‌بار میافتد. اما به نظر می‌رسد دولت ترکیه آمادگی مناسبی برای چنین آتش گسترده‌ای نداشته است. حتی یک هواپیمای آب‌پاش هم نداشتند. شاید یک دلیل گسترش آتش همین باشد.

نکته دوم اینکه در همین ایران خودمان به وضوح جریان‌هائی را می‌بینیم که حتی نمی‌توانند خوشحالی خود را از این آتش‌سوزی‌ها پنهان کنند. در چنین فضائی بدیهی است که اذهان خیلی زود سراغ گروههائی برود که از هر اقدام تروریستی و آدم‌کشانه در ترکیه خوشحال می‌شوند. بدیهی است که دولتها هم بخواهند از چنین فضای کینه‌جویانه‌ای استفاده ابزاری بکند.

اخبار را نتوانستم دنبال کنم. هدفم از این نوشتن این مطلب کسب آگاهی بیشتر است. متاسفانه اغلب اظهارنظرها از جنس تحلیل است و تحلیل‌ها هم عموماً متاثر از فضای بشدت قطبی است.

مثلاً همین اعزام هواپیمای آبپاش ایران به آنتالیا را ملاحظه بفرمایئد. عده‌ای کاملاً معترض هستند و حتی کمک به مهار آتش را بی‌هیچ خجالتی کمک به دولت اردوغان می‌دانند. اینها کم مانده است مثل محافل آشکارا نژادپرست و نفرت‌پراکن اطلاعیه بدهند و از این آتش‌سوزی‌ها ابراز خوشحالی هم بکنند. به هر حال خیلی از این جریان‌ها شناخته شده‌اند. اگر دولتی به استانبول بمب اتم هم بزند کسانی از آنها قادر به پنهان کردن خوشحالی خود نخواهند شد. اما عده‌ای هم همین معترضان به اعزام آبپاش را نژادپرست می‌دانند. 

موضوع در اینجا درستی و یا نادرستی نظرات در خصوص اعزام هواپیما نیست. خیلی از این نظرات حاوی نکات کاملاً منطقی هم دارد. مثل این سؤال که هنگام آتش‌سوزی در ایران این هواپیما کجا بود؟

مسئله چیز دیگری است. اگر همین آتش‌سوزی به همین گستردگی در ارمنستان اتفاق افتاده بود، و ایران هم هواپیمای آبپاش اعزام کرده بود، به ظن قوی جای این دو دسته کاملاً با هم عوض می‌شد.

خلاصه اینکه در حجم نفرت هزار ماشاالله هیج کم و کسری نیست، اما بدبختانه از اطلاعات دقیق و مستند هم تقریباً هیچ خبری نیست.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

نتایج کنکور اعلام شد و ما از مصیبت کنکور رها شدیم. (کامنت اول) اما هزاران هزار خانواده دیگر حالا حالاها گرفتار این سیستم هستند. ای کاش دلخوش به رتبه خوب بچه‌ها بودم و ای کاش نمی‌فهمیدم این سیستم منحط چه بر سر بچه‌هایمان می‌آورد.

مافیای کنکور سبک خود را به مدارس ابتدائی هم تحمیل کرده است. دنیا به سمتی می‌رود که در مدارس ابتدائی کُلّهم نمره را حذف کنند، در ایران بچه‌ها از همان ابتدائی آموزش مسابقه تست‌زنی می‌بینند تا در اولین کنکور خود برای مدرسه راهنمائی موفق شوند. این سیستم منحط تا کلاس دوازدهم ادامه می‌یاید و بر سر راه خود مدام از بچه‌ها تلفات می‌گیرد.

دم و دستگاه بی‌کفایت آموزشی کشور اساساً شایسته ارزیابی استعداد بچه‌هایمان نیست. هر بچه‌ای  بالاخره در یک زمینه استعداد دارد. طی این چند سال حتی یک نفر را هم از نزدیک ندیدم که در این سیستم آموزشی استعداد و علاقه خود را کشف کرده باشد. بچه‌ها به ماشین تست‌زنی تبدیل شده‌اند. در رشته ریاضی فعلاً همه می‌خواهند کامپیوتر بخوانند. در تجربی هم که ابدالآباد دکتر شدن در دستور کار است.

اینکه در جریان ماراتن کنکور چند دانش‌آموز خودشان را از بین می‌برند و یا اتفاقات ناگوار دیگر برای آنها می‌افتد و خبر آن رسانه‌ای می‌شود، فقط نوک قله یخ است. ای کاش و ای کاش توان این را داشتم تا مشاهداتم را بهتر از این برای شما بنویسم و نشان دهم چه گُل‌هائی در این مسیر پرپر می‌شوند.

به راستی! فقط رژیم مقدس حداد عادل‌پرور مقصر این فاجعه است؟

محکوم کردن رژیم مقدس دردی را درمان نمی‌کند. بحمدالله تپه گُل‌کاری نشده باقی نمانده که در خصوص سیستم آموزشی هم درست عمل کرده باشند. وانگهی! این رژیم کجا موفق شده است سبک خود را در این سطح به مردم تحمیل کند؟

از همان ابتدا نگاه داعشی به موسیقی داشتند، حمل ساز جرم تلقی می‌شد. آیا موفق شدند نسل جدید را ضدموسیقی تربیت کنند؟ با یکی دو رشته ورزشی مثل اسب سواری میانه خوب داشتند، موفق شدند جامعه ایران را ضد ورزش تربیت کنند؟ دشمن رقص و آواز و عروسی‌های مختلط بودند، موفق شدند؟ خواهان وحدت حوزه و دانشگاه بود که معنای اصلی آن تسلط نگرش حوزوی بر نگرش دانشگاهی بود، نه تنها موفق نشدند، تاغار تاغار دامت افاضاته هم هوس دکتر شدن پیدا کردند.

پس چرا در کُشتن مدرسه و تاسیس انواع بنگاههای پر سر و صدای کنکور این همه موفق شدند؟ جواب خیلی ساده است. چون نگاه سطحی و عقب‌مانده ما والدین را با خود داشتند و همچنان دارند. فهم ما از یک مدرسه خوب هیچ فرقی با فهم امثال حداد عادل ندارد.

طی این سالها وقتی فهمیدم ماجرا از چه قرار است، و بابت فشار به بچه‌ها برای کسب رتبه بهتر مدام معترض می‌شدم، از هر چیزی عذاب‌آورتر والدین "تماشائی" بودند که می‌گفتند آقا سخت نگیر! همه این سخت‌گیری‌ها به خاطر بچه‌های خودمان است. و نمی‌دانستند به دست خود بر سر شادابی بچه‌های خود چه بلائی می‌آورند.

می‌دانم حوصله خواندن یادداشت طولانی ندارید. ولی اگر در خانواده خود محصلی دارید که به زودی وارد دبیرستان خواهد شد، فقط چند پاراگراف اول این یادداشت را بخوانید تا به بخش "خطای بزرگ از خوشبینی شروع شد" برسید. در همان ابتدا لینک مدرسه را گذاشتم. حتماً روی آن کلیک کنید و صفحه اول این بازار مکاره را ببینند.

بعد لطفاً از خود سؤال کنید، چه بر سر ما آماده است که عزیزترین‌هایمان را به دست خود به چنین ویرانه‌ای می‌سپاریم؟

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

به سبک "نام من قرمز" : عباسعلی کدخدائی خواهند گفت مرا؟

برای اطمینان از آنچه در انتهای این نوشته آورده‌ام، از یک استاد صاحب‌نام حقوق بین‌الملل دانشگاه تهران وقت گرفتم و بیش از یک ساعت تلفنی با ایشان صحبت کردم. وقتی مطمئن شدم تصمیم گرفتم برای شما دوستان هم بنویسم.

ماجرا از کلاب‌هاوس شروع شد. موضوع جنگ قره‌باغ و کریدور زنگه‌زور بود. قرار بود آقای علیرضا اردبیلی از سوئد و آقای اصلانلی از جمهوری آذربایجان سخن بگویند. مهمان آذربایجانی با مشکلات فتی مواجه شد. اما در ادامه یک کارشناس ترکیه‌ای امور قفقاز به گروه پیوستد که آگاهی‌های بسیار خوبی از منطقه داشتند.

آقای اردبیلی ابتدا از تاریخچه مناقشه گفتند. به جنگ اول و دوم قره‌باغ پرداختند. در ادامه به توافقنامه سه جانیه ارمنستان و روسیه و آذربایجان اشاره کردند و آن را در مجموع یک پیروزی برای آذربایجان قلمداد کردند.

آقای اردبیلی دستاورد جمهوری آذربایجان را ایده‌آل نمی‌دانستند، اما معتقد بودند در دنیای واقعی و با لحاظ کردن شرایط بین‌المللی موفقیتی بیشتر و بهتر از این برای آذربایجان ممکن نبود. معتقد بودند مطابق توافقنامه آذربایجان موفق شد سه رایون بسیار دشوار از منظر جغرافیائی یعنی کلبجر و لاچین و آغدام را بدون هیج هزینه‌ای پس بگیرد.

تحلیل‌شان این بود که اگر بعد از آزادی شوشا، و شکست و مضمحل شدن ارتش ارمنستان، جنگ به داخل خانکندی گسترش می‌یافت، و تصاویر دهها خبرنگار غربی مستقر در این شهر از سرنوشت حدود چهل هزار ارمنی به جهان مخابره می‌شد، آذربایجان در شرایط بسیار دشواری قرار می‌گرفت و ممکن بود با تحریم‌های شدید بین‌المللی مواجه شود.

فرصت کوتاهی هم به من داده شد تا نظر آقای اردبیلی در خصوص این توافقنامه را به چالش بکشم. با سایر توضیحات آقای اردبیلی موافق بودم، اما در مورد توافقنامه نظر من این بود که شباهتی به توافقنانه صلح میان برنده و بازنده جنگ ندارد. مطابق این توافقنامه مهمترین خواسته‌های ارمنستان بلافاصله اجرائی شد. کریدور لاچین با استقرار نیروهای روس فعال شد، اما هیچ صحبتی از تنها امتیاز واقعی آذربایجان یعتی کوریدور زنگه‌زور در میان نبود و نیست. 

بعد اشاره کردم تسلیم سه رایون از طرف ارمنستان دده‌سی‌خئیرنه نبود، ارتش ارمنستان مضمحل و زمین‌گیر شده بود، سخت‌ترین شهر شوشا بود که با جنگ تن به تن آزاد شد، فتح سه رایون دیگر کاری برای ارتش آذربایجان نداشت.

شایان ذکر است که در جنگ اول قره‌باغ هم ارتش اشغالگر ارمنستان چنین موفقیتی داشت. در آن تاریخ همه بیست درصد خاک آذربایجان با جنگ اشغال نشد، ارتش آذربایجان فرو پاشیده بود، ارمنستان از شمال و جنوب حمایت می‌شد. ترکیه توان تحویل یک هلی‌کوپتر هم به آذربایجان نداشت. اگر مناسبات جهانی ارتش ارمنستان را متوقف نمی‌کرد، ممکن بود نخجوان هم اشغال شود.

اما آقای اردبیلی از توافقنامه دفاع کردند و در ادامه صحبت به من هم اندکی طعنه زدند که از موضوع چندان اطلاعات دقیقی ندارم. از جواب ایشان قانع نشدم، بعد از پایان نشست هم بحث درازدامنی یین ما شکل گرفت.

علیرضا اردبیلی هم سابقه زندگی در جمهوری آذربایجان دارد،  هم زبان روسی را به خوبی می‌داند، و هم با جزئیات این مسئله را دنبال کرده است. درست است که اطلاعات من قابل مقایسه با دانش کم‌نظیر ایشان نبود، اما من هم عقل دارم و سره را از ناسره تشخیص می‌دهم و هر مدعای تبلیغاتی را قبول نمی‌کنم. بر همین اساس گفتم آنچه در این مصالحه به آذربایجان داده شد فی‌الواقع روغن ریخته‌ای بود که نذر امام‌زاده کردند. اما از تنها دستاورد واقعی آذربایجان یعنی کریدور زنگه‌زور هیج صحبتی در میان نیست. یک جای این کار حسابی می‌لنگد.

آقای اردبیلی من را به واقع‌گرائی دعوت کرد و از فشارهای بین‌المللی سخن گفت که ممکن بود برای آذربایجان گران تمام شود. در ادامه نقل قولی هم از یک مقام آذربایجانی آوردند که قدرتهای جهانی از جمله فرانسه در حال تدوین قطعنامه‌ای بودند تا طرفین جنگ را مجبور کنند به شرایط قبل از سال 2020 برگردند.

به اینجا که رسید بحث من آتشین شد. ایشان را حسابی زیر حملات سنگین توپخانه‌ای گرفتم. گفتم حقوق بین‌الملل هم ساختاری دارد که علی‌الاصول نباید با بدیهیات در تعارض باشد. بعد گفتم شما دارید همه کارهای دولت آذربایجان را توحیه می‌کنید. گفتم با هر متر و معیاری آذربایجان حق داشت خاک اشغالی خود را آزاد کند. گفتم حتی ارمنستان هم به خود اجازه نداد مناطق اشغالی را خاک خود بداند. همه حامیان ارمنستان یعنی روسیه و فرانسه و ایران آریائی هم مطابق بدیهیات روابط بین الملل جنگ را در داخل خاک آذربایجان می‌دانستند. حال روسیه و فرانسه قطعنانه علیه آذربایجان صادر کنند که در داخل خاک خودش عقب‌نشینی کند؟  تا دل نازک اشغالگر از ادامه اشغالگری به درد نیاید؟

و بعد خطاب به آقای اردبیلی خیلی محکم گفتم جنگ آذربایجان کاملاً مشروع و در داخل خاک خودش بود و اگر شما بتوانید ثابت کنید امکان صدور چنین قطعنامه‌ای علیه آذربایجان وجود داشت، من اسم خودم را می‌گذارم عباسعلی کدخدائی!

نمی‌دانم تاثیر عباسعلی بود و یا هر چیز دیگر، اما علیرضا اردبیلی چند روزی سکوت کرد. سپس پیامی فرستاد و گفت محافل ارمنی را که به زبان روسی تحلیل می‌کنند دنبال می‌کند. گفت از همین محافل مطلبی شنیده است که مطمئن نیست درست باشد و ضرورت دارد به طور مستقل بررسی شود. ارمنی‌ها می‌گویند آذربایجان و ارمنستان قرارداد رسمی آتش‌بس داشتند، بر همین اساس و مطابق منشور شورای امنیت سازمان ملل، قدرتهای جهانی قانوناً می‌توانستند ارتش آذربایجان را وادار کنند به شرایط سال 2020 برگردد.

وقتی این خبر را شنیدم، پیش از آنکه از درستی آن مطلع شوم، همه اخبار این یکی دو سال اخیر به یک خوانش جدید منتهی شد.

چرا در تمام این مدت آذربایجان اصرار داشت جنگ را ارمنستان شروع کرده است؟ پرواضح است ارمنستان هیچ منافعی در شروع یک جنگ مجدد نداشت. و پرواضح است که دولت آذربایجان از طرف ملت تحت فشار بود تا برای آزادی خاک اشغالی اقدامی کند. مذاکرات صلح نزدیک سی سال طول کشید و ارمنستان حتی آذربایجان را تحقیر کرد و پاشینیان غربگرا با روس‌گرایان مسلح در شوشا رقصید.

قبلاً دو نوبت جنگ محدود در شمال مناطق اشغالی شکل گرفته بود، در آنجا هم آذربایجان مدعی بود ارمنستان جنگ را شروع کرده است. چرا باید ارمنستان چنین کاری می‌کرد؟ به ظن همان دو جنگ محدود هم مانوری برای سنجش توان ارتش ارمنستان بود. ارمنستان وقتی هم آذربایجان را تهدید کرد جنگ کنید خاک بیشتری از دست می‌دهید، فی‌الواقع رجز می‌خواند تا بلکه جنگی در نگیرد.

در طول این جنگ سیاست‌مدار کهنه‌کاری مثل الهام علی‌اف هرگز رجز نخواند که ما جنگ را شروع کردیم و ال کردیم و بئل کردیم و حق داشتیم. علی‌اف شخصاً به این تبلیغات نیاز داشت، همیشه در مظان این اتهام بود که رهبری شایسته برای میدان نبرد نیست. هنوز هم آذربایجان به طور رسمی نپذیرفته است شروعکننده جنگ برای آزادی مناطق اشغالی بود.

در واقع مسئله اصلی و بسیار مهم همین بوده است. آنچه آقای اردبیلی از محافل ارمنی شنیده بود کاملاً درست بود. پرس و جوهایم از حقوق‌دانها هم این را تائید کرد. مثال ساده می‌زنم. فرض کنید میان ایران و عراق جنگی در بگیرد و عراق به خاک ایران حمله کند و تا شیراز پیشروی کند. در این شرایط ایران برای دفاع از خود حتی اگر به سلاح اتمی هم متوسل شود تحت عنوان حق دفاع مشروع نمی‌توان ایران را محکوم کرد.  اما اگر در ادامه جنگ و با وساطت دیگر کشورها قرارداد آتش‌بسی میان دو کشور امضاء شود، دیگر هیچ کشوری حق شروع جنگی دیگر و حتی پس گرفتن خاک خود با جنگ را هم ندارد. یعنی اگر ایران برای آزادی شیراز در عمق خاک خود هم اقدام کند، مطابق یکی از فصول شورای امنیت سازمان ملل محکوم است.

آذربایجان و ارمنستان از سالها پیش با هم قرارداد آتش‌بس داشتند. و مطابق همین قرارداد موطف بودند اختلافات خود را از طریق مذاکره حل کنند. ممکن است این قانون سازمان ملل خیلی عادی به نظر نرسد، خاصه اینکه ارمنستان نشان داده بود همسایه شایسته‌ای برای مذاکرات صلح نیست. بیست درصد خاک آذربایجان را در اشغال داشت و مدام قلدری می‌کرد. اما برای نهادهای بین‌المللی اولویت اول پیشگیری از هر جنگ دیگری است.

غرب و شرق دنیای مسیحی از روسیه تا فرانسه و تا امریکا سر هر چیزی با هم اختلاف داشنه باشند، چشم بسته حامی ارمنستان بودند و هستند. ایران آریایی مهمترین همسایه جنوبی ارمنستان و آذربایجان بود که فقط به آذربایجان اعلام جنگ نکرد.

ترکیه تنها متحد پای کار آذربایجان وارث عثمانی است و اگر در محافل غربی بگوید نام کشور ارمنستان با الف شروع می‌شود، قبل از اینکه آنها چیزی بگویند، در ایران خودمان کلی ایرانشهری یقه در می‌کنند که 24 آوریل چی شد. در غرب هم امانوئل مکرون مثل یک شوالیه بالای ایفل می‌پرد و جار می‌زند ترکیه با 300 سوری می‌خواهد یک نسل کشی دیگر راه بیندازد.  بعد هم بی‌بی‌سی فارسی سیصد مصاحبه با خانواده سیصد سوری اعزام شده به آذربایجان پخش می‌کند.

جایگاه ارمنستان و حامیانش و جایگاه آذربایجان و حامیانش در محافل بین‌المللی چنین بود. در عین حال مطابق قوانین بین‌المللی آب خوردن امکان محکومیت آذربایجان و حتی برقراری شدیدترین تحریم‌ها هم وجود داشت. تردیدی در این نیست که آذربایجان جنگ را شروع کرد، احیاناً اگر خطائی هم ارمنستان مرتکب شده باشد و سربازی گلوله ای شلیک کرده باشد، امری شناخته شده در مناطق پرتنش است و برای شروع یک جنگ تمام عیار دلیل قانع‌کننده‌ای نیست.

در چنین فضائی، اتحاد آذربایجان و ترکیه یکی از پیشرفتهترین جنگ‌ها را با یک دیپلماسی بی‌نهایت کارآمد و بسیار پیچیده و چندلایه پیش بردند و پیروز هم شدند. برآوردی که از فضای بین‌المللی داشتند بسیار دقیق و نبوغ‌آمیز بود. اشتباهات ارمنی‌ها در نزدیکی به غرب و مخصوصاً نزدیکی به فرانسه بی‌خاصیت و دوری از روسیه بسیار باخاصیت را خیلی خوب ارزیابی کردند. با اسرائیل رابطه بسیار خوبی برقرار کردند. به شرایط کُرونائی جهان واقف بودند. به حامیان غربی ارمنستان حتی فرصت به خود آمدن هم ندادند. جنگ را به موقع و طوفانی شروع کردند و پیش رفتند. درست لحظه‌ای که شوشا را فتح کردند و در آستانه ورود به مناطقی قرار گرفتند که واقعاً ارمنی‌نشین بود، بلافاصله به قرار مصالحه تن دادند.

مطابق این مصالحه آذربایجان نه تنها سه رایون باقی مانده بدون جنگ را پس گرفت، بلکه ارمنستان را متعهد کرد در ازاء کریدور لاچین کریدور زنگه‌زور را در اختیار آذربایجان قرار دهد. رابطه دو کشور هم در استتوس جدیدی قرار گرفت. از این به بعد آذربایجان قانوناً حق دارد کریدور زنگه‌زور را مطالبه کند و حتی می‌تواند ارمنستان را تهدید کند که کریدور لاچین را خواهد بست. ارمنستان هر گونه اقدام نظامی هم بکند در وضعیت بدتری  قرار خواهد گرفت. هم آتش‌بس و هم تمامیت ارضی آذربایجان را نقض خواهد کرد. چه دستاوردی بالاتر از این؟

رفقا! تردیدی نباید داشت که این جنگ فقط از منظر تکتیک‌های جنگی شاهکار نبود، از منظر سیاسی و استفاده بهینه از کمترین فرصت‌های بین‌المللی هم یک شاهکار بزرگ در تاریخ روابط بین‌الملل بود. بی‌هیچ شک و شبهه‌ای می‌توانیم به آنچه اتفاق افتاد از صمیم قلب افتخار کنیم و به روح شهدای بهشتی‌ این جنگ  درود بفرستیم.

و اما در خصوص عباسعلی! باید عرض بکنم حرفی ندارم. سی سال بود که داغ قره‌باغ را به دل داشتم. اشغال قره‌باغ فقط یک شکست برای نسل من نبود، در اوج جوانی ما اتفاق افتاد و ما را ویران کرد. باورمان نمی‌شد ارمنی که روی تخم چشم آذربایجانی جا داشت، با آذربایجانی چنین کاری بکند و مرتکب جنایات در شهرهائی مثل خوجالی هم بشود. باورمان نمی‌شد که در وطنمان ایران نکبت ایرانشهری و آریائی‌گری حرف اول را بزند و آشکارا و با وقاحت تمام جانب اشغالگر را بگیرد.

بعد از چنین پیروزی درخشانی شاید عباسعلی کدخدائی شدن هم هزینه ای باشد که باید پرداخت. اما نیک که بنگریم، بینی و بین الله چنین ستمی منصفانه نیست. خود آقای اردبیلی هم زیر آتش توپخانه نقد من و سؤالات بی‌رحمانه و بی‌امان من به دنبال جوابی قانع‌کننده گشت و با شک و تردید این مطلب را یافت. اما من در عالی‌ترین سطح دانشگاهی ایران پی‌گیر مسئله شدم.

شاید راه حل میانه مناسب باشد و دور از جان آقای اردبیلی ایشان علیرضا کدخدائی و من هم عباسعلی بابائی نامیده بشوم. شاید منصفافه‌تر این باشد که کُلّهم از خیر ماجرای عباسعلی کدخدائی بگدریم. در هر حال من سر حرف خود هستم. تا نظر دوستان چه باشد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

زنده باد میثم که بسیار  عالی نوشته است. میثم در این نوشته کوتاه ابتدا نوع نگرش خود را به وضوح بیان می‌کند. من البته با بخشی از این نگرش که تاج‌زاده علمدار آن است هیچ  میانه‌ای ندارم. اما هدف میثم چیز دیگری است. ابتدا می‌خواهد بگوید چطور فکر می‌کند و با چه کسانی زاویه دارد، و بعد یادآور شود اتفاقاً این حکومت فقط یک حکومت مذهبی نیست. این حکومت یک ناسیونالیسم بسیار افراطی را هم پرورانده است.

به این نکته ارزشمند میثم میخواهم نکاتی را اضافه کنم و نشان دهم اتفاقاً این ناسیونالیسم یک ناسیونالیسم واقعی هم هست و حاوی هیچ توهمی نیست.

در تمام دنیا ناسیونالیسم با دین پیوند مستقیم دارد. ناسیونالیسم تُرکی در ترکیه مبنتی بر زبان تُرکی و دین اسلام است.(کامنت اول) یکی از ارکان مهم ناسیونالیسم روسی و ناسیونالیسم یونانی کلیسای ارتدکس است. در غرب هم هینطور است. اصلاً شما ناسیونالیسمی سراغ دارید که در تضاد با دین مردم شکل گرفته باشد؟

ناسیونالیسم ایرانی از این نظر نوبر بود. حتی شاید بتوان گفت تُحفهای بود که از ترکیه به ایران صادر و ماندگار شد. بعید می‌دانم در جهان نظیری داشته باشد. ناسیونالیسم ایرانی در تضاد با دین اسلام شکل گرفت. به جای دین واقعی مردم، باستانگرائی پیشه کرد. به کوروش و داریوش متوسل شد. اما همه این امامزاده‌های باستانی در بستر جامعه ارزنی بُرد نداشتند و ندارند.

ناسیونالیسم ایرانی در همان زمان پهلوی هم در بیرون از حوزه شیعه تقریباً هیچ موفقیتی کسب نکرد. از شگفتی‌های تاریح است که این ناسیونالیسم نان مذهب را خورد اما نمکدان آن را شکست. این ناسیونالیسم بدون شیعه قادر به اداره یک نانوائی هم نبود. بعد از انقلاب همین که حاکم شیعه از دست آنها عصبانی شد آب خوردن همه آنها را کُلّهم مرتد اعلام کرد و پی کار خود فرستاد. اکنون هم اگر دوباره سری توی سرها پیدا کرده‌اند، فیالواقع نان ناکارآمدی مطلق حکومت فعلی را می‌خورند. به حال خود رها شوند همچنان قادر به اداره یک نانوائی هم نخواهند بود.

ناسیونالیسم مسلط واقعی در ایران دو ستون کاملاً واقعی دارد : زبان فارسی و مذهب شیعه! هر دو ستون هم موجودیتی کاملاً تاریخی است و حاوی ذره‌ای توهمات آریائی‌بازانه نیست. حکومت فعلی هر دوی این موجودیت را نمایندگی می‌کند.

از این نظر، پزشک فرقه‌گرا علی اکبر ولایتی و خودفیلسوف‌پندار فرهنگستانی غلامعلی حداد عادل، به مراتب ناسیونالیست‌تر از داریوش همایون و داریوش فروهر است. غیرفارس‌ها و غیرشیعیان ایران هم، معمولاً ناسیونالیست‌های این نظام را بسیار جدی‌تر می‌گیرند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت اول : البته ترکیه هم این تاریخ را از سر گذراند. فی الواقع تاثیر ترکیه هم بود که در ایران این نوع ناسیونالیسم وبال گردن مردم ایران شد. اما خیلی زود ناسیونالیسم ترکی به مسیر اصلی خود برگشت. شخص آتاتورک به عنوان معمار ترکیه مدرن و رهبری میهن پرست همچنان در ترکیه بسیار محبوب است، اما ناسیونالیسم عملاً اسلام ستیزی که این نگرش آن را نمایندگی می کرد، یک ناسیونالیسم سواحلی بود. در متن جامعه خریدار نداشت. از این نظر اردوغان و دولت اردوغان به مراتب ملی گراتر از آتاتورک است.

 

***

 

درخواست نویسنده عرب و عضو کانون نویسندگان ایران از هم‌وطنان خود :

صریح و رُک با همکاران و هموندان ایرانی خودم صحبت می‌کنم و از آنها می‌خواهم نقد بکنید این گفتمان نژادپرستی و عرب‌ستیزی در ایران را،

نقد بکنید این ستم ملی و نژادی علیه تُرک و کُرد و عرب و بلوچ را،

نقد بکنید این تخریب و ویرانی را که در عربستان ایران رخ می‌دهد،

نترسید! در طول تاریخ بارها عربستان جزو ایران بوده است، بارها هم‌پیمان خاندان‌های حاکم بر ایران بوده است. زبان بگشائید، نترسید.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

برای اینکه بدانیم سیستم مبتنی بر تبعیض و فساد قادر نیست هیچ تبعیض و فسادی را در کشور ریشه‌کن کند، یکی از بهترین مثال‌ها مشاهده سرنوشت قانون تسیهلات فرزندان اعضاء هیئت علمی دانشگاههاست که چند روز پیش لغو شد. پیش‌بینی من این است که لغو این قانون در نهایت به جائی نخواهد رسید. چون در این تبعیض‌آباد فاسد، خانه از پای بست ویران است. (کامنت اول)

استادان دانشگاه از چندین سال پیش موفق به کسب تسهیلاتی برای پذیرش راحت‌تر فرزندان خود در یکی از دانشگاه‌های شهر محل خدمت خود شدند. این تسهیلات به شدت مرکزمحور بود. عموماً برای استادان دانشگاههای تهران و یکی دو شهر دیگر خاصیت داشت. برای شهرهای دیگر حتی ضرر داشت. چون اعضاء هیئت علمی برای استفاده از این موقعیت تمام سعی خو را می‌کردند تا به دانشگاهی در تهران منتقل شوند.

کاملاً پیداست این تسهیلات را لابی استادان حکومتی دانشگاههای تهران کسب کرده‌اند. استاد عادی قادر به این کارها نیست، اما فرزند او هم از این توفیق اجباری نصیب می‌برد. در ضمن نیک که بنگریم، استدلال صنف استادان برای دریافت این تسهیلات هیچ فرقی با استدلال مثلاً صنف نانوایان برای خرید نان نداشت. یک نانوا وقتی برای خانواده خود نان تهیه می‌کند، دیگر در صف نان نمی‌ایستد. استادان هم گفتند ما شاطران زحمت‌کش دانشگاه‌های کشور هستیم و کمترین حق مسلم ما این است که نان مصرفی خود را برشته‌تر کنیم. 

اما نکته اینجاست که این تسهیلات از منظر نامشروع بودن، در مقایسه با انبوه سهمیه‌ها،  کمترین اشکال را داشت. فرض کنید فرزند استاد دانشگاه تهران از منطقه یک در رشته پزشکی دانشگاه فسا قبول می‌شود. اگر فرزند او نود درصد امتیاز آخرین قبولی پزشکی از منطقه یک هر کدام از دانشگاههای تهران را کسب کند، سازمان سنجش او را در همان دانشگاه پذیرش می‌کند. یعنی اگر امتیاز آخرین نفر پذیرفته شده از منطقه یک دانشگاه تهران 18 بوده باشد، فرزندان این استاد هم برای قبولی در فسا حداقل 16.2 امتیاز کسب کرده باشد، می‌تواند از این تسهیلات انتقالی استفاده کند.

نکته دیگر اینکه این تسهیلات بعد از کنکور اعمال می‌شود. به عبارت ساده‌تر این دانشجو دست‌کم پیش از کنکور جای کسی را نمی‌گیرد، یک صندلی برای او در دانشگاه اضافه می‌شود. در کورس رقابت با کسانی از منطقه خود هم موفق بوده است. با همه اینها این تسیهلات هم یک امتیاز و یک رانت محسوب می‌شود.

ملاحظه بفرمائید! سی و سه سال از پایان جنگ  سپری شده است. هنوز حدود سی درصد سهمیه دانشگاهها اختصاص به فرزندان شهدا و جانبازان و بسیجیان و بعضاً کسانی دارد که وقتی جنگ به پایان رسید حتی به دنیا نیامده بودند. این سی درصدی‌ها هم فقط با خودشان رقابت می‌کنند. پیش از کنکور هم سی درصد صندلی‌های بهترین رشته‌های بهترین دانشگاههای کشور برای آنها رزرو می‌شود.

در ضمن با امکانات فراوان کامپیوتری نتایج کنکور ظرف چند روز مشخص می‌شود. اما بیش از یک ماه اعلام نتایج را طول می دهند. در این فاصله طولانی از ما بهتران مدام لابی‌گری می‌کنند و حتی مرتکب خرید صندلی برای دردانه‌های خود هم می‌شوند.

آنوقت در سرزمین دکترستان دکترهای فله‌ای! اولین بی‌عدالتی که حذف کرده‌اند، حذف کمترین و تقریباً بی‌تاثیرترین نوع بی‌عدالتی است. 

مطمئن باشید همین الان در بالا مشغول زد و خورد هستند و حتی حریفان را به "بگم بگم" هم تهدید می‌کنند و می‌گویند : «آخر فلان فلان شده‌ها! یعنی فقط ده درصد از رقابت عقب ماندن بچه‌های ما برای کسب یک صندلی اضافه بی‌عدالتی بود؟ رزرو جا برای ورود فله‌ای انبوه نوابغ شما به دانشگاهها عادلانه است‌؟ سی سال است نان شش ماه حضور در جبهه را می‌خورید بس نیست؟ در ضمن کدام جبهه؟ رئیس‌تان در حوالی همان تاریخ داشت دکترای اقتصاد می‌گرفت، معجزه هزاره سومتان هم استاندار نمونه کشور در اردبیل بود و هم در تهران دکترا می‌گرفت و بعد هم استاد دانشگاه شد. آن یکی دکتری و خلبانی و چتربازی را با هم گرفت. حالا برای ما از عدالت دم می‌زنید؟ اووهوی با تو هستم! بگم چطور از کلاس ششم پریدی دکترا؟»

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

این مطلب را آقای اردبیلی از استقبال از نوشته آقای قائد منتشر کردند. گویا نالازم بودن دیلماج محدود به ایران نیست. در اتحاد شوروی کلمات فاشیسم و نازیسم هم با چنین سرنوشتی مواجه شدند. دلایلی که آقای اردبیلی نوشتند حاوی نکات بسیار جالبی است.

یک نکته را هم من اضافه کنم. یادم نیست کجا خواندم که در جنگ دوم جهانی ارتش ایتالیا عملاً سربار ارتش آلمان بود. فاشیسم موسولوینی حتی متحد کارآمدی هم برای نازیسم هیتلری نبود. اما بیا و ببین کلمه "فاشیستم" چه رواجی در جهان و در ایران خودمان دارد.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

از طرف دکتر رئیسی به مبایل دکتر زیدآبادی که معمولاً سایلنت است زنگ زدند و گفتند هر پیشنهادی برای دولت دکتر رئیسی دارید را بنویسید. دکتر زیدآبادی هم پرسیده است اگر بنویسم دکتر رئیسی می‌خوانند؟ مأمور دکتر رئیسی به دکتر زیدآبادی گفته است : دکتر زیدآبادی خیالتان راحت! دکتر رئیسی حتماً می‌خوانند. دکتر زیدآبادی هم خیالش راحت شده است و عین خارجی‌ها گفته است : چرا که نه؟ چه چیزی بهتر از این؟ پیشنهاداتم را برای دکتر رئیسی می‌نویسم و بعداً هم اگر لازم شد برای دکتر ملت منتشر می‌کنم.

جناب آقای زیدآبادی! این ره که می‌روید به دکترستان نیست؟ دست‌کم به اندازه مهدی نصیری شفافیت به خرج دهید و علنی بنویسید. خیلی دارید دکتر میشید ها!

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

دیروز یکی از دشوارترین کنکورهای ریاضی طی سالهای اخیر برگزار شد. از یک جامعه آماری حدود صد نفری خبر دارم که جملگی آنها با ناراحتی و عصبیت کنکور را تمام کردند. اغلب سؤالات ریاضی به گونه‌ای بوده است که آماده‌ترین دانش آموزان هم قادر نشدند با اطمینان بگویند بیش از پانرده درصد را درست زدند.  چند دبیر نامدار ریاضی هم در حل این سؤالات ماندند.

انبوه آموزشگاه‌ها و مدارس قدرقدرت کنکوری، مثل مؤسسات حرفه‌ای نظرسنجی غرب، به چنان تجربه بالائی دست بافتند که قادرند با کنکورهای آزمایشی متعدد پانصد نفر اول را با خطای بسیار کم پیش‌بینی کنند. در مواردی حتی چند نام از ده نفر اول را هم پیش‌بینی می‌کنند.

دختر من سارا خوشبختانه روحیه خوب و آرامی دارد و همین باعث شد چندان نگران فشار بی‌امان کنکور نباشیم. اهل استرس نیست، بعضی وقتها هم که در آزمونی موفق نمی‌شد اصلاً به روی خود نمی‌آورد. سارا تصمیم داشت خودش را برای کنکور آماده کند و خوب هم آماده کرد. مطابق پیش‌بینی همین مؤسسات که مدرسه با آنها کار می‌کند، سارا در مواردی رتبه دو رقمی و در اغلب موارد بیین دویست نفر اول کنکور پیش‌بینی می‌شد.

اما دیروز وقتی از جلسه کنکور بیرون آمد کاملاً به هم ریخته بود. نظر به اعتمادی که به او داشتم از خیلی‌ها دیگر هم پرسیدم. در گروه والدین نظرات را خواندم. از چند دوست دبیر پرس و جو کردم. نتیجه همان بود که در ابتدا نوشتم. سؤالات را چنان معماگونه طراحی کردند که لابد فقط پنجاه نفر اول بتوانند با هم رقابت کنند و بقیه چندان فرقی با هم نداشته باشند.

یک نکته از دروس آشنا خدمت شما عرض بکنم. اغلب سؤالات صنعت کنکور فی‌الوقع برآمده از یک خط تولید مافیائی است. مثلاً یک استاد ادبیات فارسی هم قادر نیست به همه این سؤالات جواب درستی بدهد. بچه‌ها این همه ادبیات فارسی برای کنکور می‌خوانند، اما به سواد فارسی آنها چیزی اضافه نمی‌شود. دختر من نهال سواد عربی خوبی دارد و زبان عربی را هم کمابیش در حد تکلم می‌داند، اما هرگز مثل یک کنکوری درجه یک قادر نبود به این سؤالات پاسخ دهد. تعلیمات دینی ایدئولوژیک‌ترین دروس مدارس است. طلبه آموزش تا  سطح اجتهاد مدرسه حقانی قم هم قادر نیست نمره خوب از این سؤالات بگیرد. دروس تخصصی هم از همین قاعده تبعیت می‌کنند.

حتی اعلام نتایج هم یک روند مافیائی دارد. مؤسسات کنکوری هر هفته از صدها هزار نفر در سراسر کشور کنکور آزمایشی می‌گیرند و ساعتی بعد همه رتبه‌ها را به تفکیک اعلام می‌کنند. اما سازمان سنجش بیش از یک ماه دانش‌آموزان را برای اعلام نتایج منتظر نگه می‌دارد. چرا؟

طبعاً کامپیوتر برای گرفتن رتبه‌های خاص و تعیین جایگاه از ما بهتران وسیله قابل اعتمادی نیست. تاغار تاغار حاج آقا دکتر در این مملکت داریم که سخت مشغول خدمت هستند و وقت سر خاراندن ندارند. ماشاالله فرزندان زیادی هم دارند که همه می‌خواهند در آینده مثل بابا دکتر شوند. علی‌الاصول اینها باید فرصت کافی برای کشف ظرفیت‌های درون باندی و دیدارهای ضروری برای تضمین آینده فرزندان خود را داشته باشند. (کامنت اول)

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

با کمال تاسف از اوایل خرداد ماه گرفتار شکنجه عذاب‌آوری شدم که مثل بختک بر سرم آوار شد و آرامش من را به کلی به هم ریخت. زندانی این عذاب الیم شدم. ساعتی هم که فراموش می‌کردم مثل خُروپُفی نابهنگام سراغ من می‌آمد. امروز پرونده این مصیبت بسته شد. تصمیم گرفتم گزارش آن را خدمت شما تقدیم کنم. یک عذرخواهی هم به عزیزان بدهکارم.

توضیح موقت : خواهشی از رفقا دارم. در اولین دقایق نهم تیر این پُست منتشر می‌شود. ممنون می‌شوم اگر نظری دارید، بر من منت بگذارید و حدود 12 ساعت پس از انتشار کامنت کنید. متاسفانه چند دوست ناباب که فعلاً امکان بلاک آنها نیست در این شکنجه نقش داشتند. اگر کامنتی بگذارید نابابان به نقش ویرانگر و خائنانه خود پی خواهند برد و با زغال خیلی خوبی که در دست دارند این صفحه را خط خطی خواهند کرد و معرکه خواهند گرفت. از ساعت دو بعدازظهر به بعد به کامپیوتر دسترسی خواهم داشت و به این دوست‌نمایان اجازه هیچ "خُروپُفی" را نخواهم داد.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در یک روم کلاب‌هاوسی صحبت از خبرنگاران تصادف اورمیه بود. جمع سوگوار بود. اغلب انتقادات از مسئولان بود. اینکه یکسره از مسئولان معمولاً بی‌کفایت و یا کم‌کفایت ایراد بگیریم حق مسلم ماست، اما کافی نیست. در این روم فرشید فاریابی که خود روزنامه‌نگار است نکته بسیار مهمی را یادآور شد. فرشید گفت روزنامه‌نگاران جزو اقشار مرجع جامعه محسوب می‌شوند، اما این عزیزان هنگام سوار شدن به آشکارا استاندارد نبودن اتوبوس دقت نکردند. اعتراض جمعی این عزیزان حتماً تاثیر داشت.

الان در جاده‌های ایران بستن کمربند کاملاً اجباری است. اینکه بعضی کمربندهای این اتوبوس کار نمی‌کرده است، این سؤال را مطرح می‌کند که چرا قشر مرجع جامعه هم هیچ اعتراضی نکرده است. فرشید در ادامه می‌گفت همه اقشار باید مسئولیت‌پذیر باشند و مطالبه‌گری را ترویج کنند.

مطالبه‌گری و مخصوصاً مطالبه‌گری اقشار مرجع فهم مسئولان عموماً کم‌فهم را بالاخره ارتقاء می‌دهد. این همه اعتراض به سخن نسنجیده استاندار آذربایجانغربی حتی ممکن است آدمی مثل او را هم اندکی سر عقل بیاورد. و یا آن آن مردکی که گَله‌گشاد نشسته بود، با این همه اعتراض حتی ممکن است در آینده کمی اهلی و کمی تربیت هم بشود.

قدرت جامعه مدنی بسیار مؤثر است. رفتار مدنی تک تک ما هم بسیار مؤثر است. یک مثال دیگر در خصوص ماشین‌ها بزنم. طی ده سال گذشته وضع تهران از منظر بوق زدن‌های بی‌امان رانندگان به طرز محسوسی بهتر شده است. قبلاً احوالپرسی و خداحافظی‌هایمان هم با بوق بود. سالهاست شهر دیگری جز استانبول در خارج از کشور ندیدم، در مقام مقایسه فکر می‌کنم وضع تهران از این نظر بهتر از استانبول است. آیا این وضعیت مرهون  مدیریت آدم‌های بوقی مثل کرباسچی و سردار دکتر خلبان و یا گماشتگان آنهاست؟ ابداً اینطور نیست. تک تک ما نقش داشتیم.

قبلاً هر وقت به آژانس زنگ می‌زدیم، راننده آژانس همین که به کوچه و نزدیک خانه می‌رسید اعلام وصول خود را با دو تا بوق به سمع و نظر همه کوچه می‌رساند. تا سال 86 و قبل از اینکه به این خانه فعلی بیائیم، هر وقت به آژانس سر کوچه زنگ می‌زدم بلافاصله می‌گفتم لطفاً وقتی رسیدند بوق نزنند، خودمان داریم آماده می‌شویم تا پائین بیائیم. اکنون چنین پدیده‌ای بی‌معناست. لابد خیلیها دیگر از این دست کارها کردند که تهران شهر بهتری شده است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

برای اینکه فرق چین و غرب را بدانیم، یکی از بهترین مثال‌ها ماجرای واکسیناسیون در ترکیه است. این روزها ترکیه یکی از پیشروترین کشورهای جهان در حوزه واکسیناسیون است. بعضاً روزانه بیش از یک و نیم میلیون دُز واکسن فایزر تزریق می‌کنند. رقم شگفت‌انگیزی است.

تقریباً از همان زمانی که واکسن به بازار آمد، ترکیه با همین سرعت واکسیناسیون را با یک واکسن چینی شروع کرد. تُرک‌ها در مراحل تولید این واکسن با چینی‌ها همکاری هم می‌کردند. اما وقتی مسئله ایغورها پیش آمد، چین آشکارا ترکیه را تحت فشار گذاشت و ادامه تامین واکسن را عملاً منوط به تغییر مواضع دولت ترکیه در تنها موضوع مهم منجر به تنش میان دو کشور کرد.

کار به جائی رسید که بعضاً طرفداران دولت خطاب به مخالفان دولت کمابیش التماس می‌کردند دندان روی جگر بگذارند و زیاد به چین اعتراض نکنند تا واکسن همچنان تامین شود.

در ضمن مسئله ایغورها حقیقتاً یک نسل‌کشی است، کشورهای اسلامی هم در این خصوص عملاً خفه‌خون گرفتند. تنها معترض ترکیه بود. اعتراض ترکیه هم چندان تعیین‌کننده نبود. اعتراض و فشار واقعی از طرف امریکا و اروپا بود. با همه اینها چین به همین اندازه اعتراض ترکیه هم رحم نکرد.

اگر هیچ قضاوتی نکنیم و فقط شدت تنش‌ها را اندازه بگیریم، بدون هیج تردیدی تنش میان ترکیه و کشورهای غربی به مراتب بیش از تنش با چین است. تقریباً حوزه‌ای نیست که ترکیه عضو ناتو با سایر کشورهای غربی روابط مبتنی بر تنش نداشته باشد. چند ماه پیش رابطه ترکیه با یونان و فرانسه حتی به ناوکِشی طرفین هم کشید.

اینکه حق با کدام طرف است اساساً موضوع این نوشته نیست. مسئله اینجاست که هم اکنون احدی و گروهی در ترکیه حتی به این موضوع فکر هم نمی‌کند که ادامه این تنش‌ها ممکن است در تامین واکسن بیون‌تک فایزر تاثیر بگذارد. چنین بحثی اساساً موضوعیت ندارد.

بدیهی است که غرب مطهر نیست، اما در مقام مقایسه فرق چین با غرب به همین سادگی است. و خود حدیث مفصل بخوان اگر چین در حوزه‌ای به انحصار برسد با جهان چه خواهد کرد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

پایان زندگی انگلی

28 خرداد 1400 از روز دوم خرداد 76 هم برای سونوشت مردم ایران تاثیرگذارتر خواهد بود. در این روز ربع زندگی انگلی اصلاح‌طلبان نکبت حکومتی به پایان رسید. نظام به اصل خود بازگشت. دیگر مضحکه بد و بدتر هزینه‌های کلان روی دست مردم بی‌پناه ایران نخواهد گذاشت. دیگر شهردار پُررو و دزد و بی‌سواد زمان رفسنجانی، و یا فرماندار لمپن و اسبق مهاباد و زالوی او در لندن، و یا مالک فربه ماهان‌ایر برای مردم دم از آزادی نخواهند زد. دیگر پوفیوزی مثل عطاءالله مهاجرانی از مردم حامی اصلاحاتشان نخواهد گفت.

این کاسبان اصلاحات هیچ نسبتی با امر شریف اصلاح‌طلبی نداشتند و ندارند. هیچ نسبتی با حقوق بشر و دمکراسی و انسانیت نداشتند. هیچ نسبتی با پذیرش تکثر ندارند. هیچ نفوذ واقعی هم در جامعه نداشتند و ندارند. فقط انگل‌وار از مضحکه بد و بدتر ربع قرن ارتزاق کردند و ادای آدمهای حسابی را درآورند. توان واقعی این انگل‌ها زیر آراء باطله بود و هست. شخصیت واقعی این انگل‌ها عطاء‌الله مهاجرانی بود.

انگل‌ها چهار سال پیش با اشاره به فاجعه 67 به پرونده سیاه حریف متوسل شدند و گفتند همه چیز با اعدام درست نمی‌شود. اما چنان بی‌شرم بودند که نگفتند حریف فقط یکی از کارگزاران آن هیئت بود. به گفته آیت‌الله منتظری رئیس و همه‌کاره هیئت مرگ پیر و مُراد اصلاح‌طلبان حکومتی یعنی جناب "یادگار" بود.

اتفاقاً اگر همان یادگار رهبر دوم نظام می‌شد، شرایط برای اصلاح‌طلبان حکومتی به منزله تداوم دوران "طلائی" بود. و لابد باند فعلی قدرت به کاسبی اصلاح‌طلبی رو می‌آورد. در زمان خمینی کمابیش اینطور هم بود. روزنامه رسالت وابسته به جناج قدرت فعلی در آن تاریخ به شرایط اعتراض می‌کرد و بعضاً حرف‌های منطقی هم می‌زد.

اصلاح‌طلبان فعلی در اصل با رهبر دوم نظام مسئله دارند. برای من و شما چه فرقی می‌کند که اینها بر سر کدام بخش قدرت و ثروت با هم دعوا دارند؟ برای من و شما چه فرقی می‌کند قدرت اصلی دست کدام جناح رژیم باشد؟ آخر با هر متر و معیاری هم که دست به مقایسه بزنیم، دور از جان آدم فقط باید اصلاح‌طلبی حکومتی باشد و در ماهان‌ایر و کرمان‌خودرو سهم داشنه باشد تا دهه سیاه شصت را "بد" و دهه‌های بعدی را "بدتر" ارزیابی کند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

مصاحبه با امثال فرخ نگهدار و ملیحه محمدی ضرورت کار رسانه‌های حرفه‌ای است. نباید از این رسانه‌ها زیاد خُرده گرفت که چرا مرتب این آدم‌ها را به برنامه‌های خود دعوت میکنند. نگهدار و محمدی به طور نیابتی از وضعیتی دفاع می‌کنند که نقش بسیار پررنگی در سرنوشت کشور دارد. از این منظر حتی اصلاح‌طلبان حکومتی هم چندان مناسب نیستند، چون به هر حال انتقاداتی به نظام دارند. اگر روزی مثلاً حسین شریعتمداری حاضر به گفتگو با این رسانه‌ها شود، عمراً کسی دنبال ملیحه و فرخ برود.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

دیشب در کلاب‌هاوس دوستی به نام علیرضا تحلیل بسیار متفاوتی از اظهارات حیدر مصلحی در خصوص رد صلاحیت هاشمی رفسنجانی کرد.

اگر قبل از این شنیدن تحلیل کسی از من می‌پرسید چرا وزیر سابق اطلاعات چنین حرفی را در چنین هنگامه‌ای زد، می‌گفتم حرف نابهنگام که مالیات ندارد. اوضاع چنان آشفته شده است که یک روحانی درجه 3 هم هوس عرض اندام می‌کند تا بگوید من آنم که اجازه کاندیداتوری به هاشمی رفسنجانی ندادم.

اما علیرضا می‌گفت این کار بسیار بسیار حساب‌شده بود. می‌گفت حیدر مصلحی به میدان آمد تا سینگالی برای اصلاح‌طلبان حکومتی بفرستد و شرایط سال 92 را برای آنها تداعی کند تا با همان مکانیزم وارد انتخابات شوند و زیر میز بازی بزنند.

می‌گفت سال 92 وقتی نظام هاشمی رفسنجانی را رد صلاحیت کرد، به اصلاح‌طلبان حکومتی پیام داد بالاتر از رفسنجانی ندارید و دیگر هیچ کاری از شما ساخته نیست. اصلاح‌طلبان حکومتی هم به کُما رفتند. اما در روزهای آخر به خود آمدند و با حمایت بسیار گسترده از سخنران مراسم 23 تیر 78 که با هیچ متر و معیاری به امر اصلاح‌طلبی نمی‌چسبید و آدم خوشنامی هم نبود زیر میز بازی زدند و برای هشت سال دیگر در حکومت ماندند.

مطابق نظر علیرضا اکنون حیدر مصلحی این سیگنال را با موفقیت منتقل کرده است. اصلاح‌طلبان حکومتی انفعال را کنار گذاشتند و در روزهای آخر تقریباً با تمام قدرت و با اغلب شخصیت‌های خود به حمایت از همتی برخاستند تا بازی را به هم بزنند.

اما آنطور که علیرضا می‌گفت این سیگنال فی‌الواقع یک دام است. اصلاح‌طلبان حکومتی دوباره از سروش تا گوگوش خود را به میدان آوردند، به تحریم نپوستند، اما نظام مطمئن است دیگر هیچ اقبالی میان مردم ندارند. این بار شکست سخت آنها بسیار معنادار خواهد بود.

اصلاح‌طلبان حکومتی وقتی 24 میلیون رای هم می‌آوردند، نظام در موارد حساس همچنان آنها را به بازی نمی‌گیرد و حتی تحقیر می‌کند. حال اگر در خود انتخابات هم تحقیر شوند، به کلی و برای همیشه پرونده آنها بسته خواهد شد.

چنین تحلیلی نشنیده بودم. خواستم شنیده‌ام را با شما هم در میان بگذارم. در بدترین حالت این تحلیل به این سؤال جواب می‌دهد که چرا آدم مطلعی مثل حیدر مصلحی در چنین هنگامه ای یک گُل نالازم به خودی‌ها زد. دوستی همانجا می‌گفت مصلحی کسی است که به خاطر او نظام رئیس‌جمهور محبوب خود را خانه‌نشین کرد.

به علیرضا گفتم اگر این نظر درست باشد نوبل تحلیل انتخابات به تو  تعلق می‌گیرد. باید منتظر ماند و نتیجه را دید.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

از بلوچستان تا آذربایجان

در گذشته مواضعی از مولوی عبدالحمید منشتر شده است که نشان می‌دهد ایشان فقط یک رهبر دینی بانفوذ نیست، از هوش سیاسی و ذکاوت بسیار بالائی هم برخوردار است. خیلی سنجیده موضع می‌گیرد و هرگز در دام بازی‌های چندلایه جناج بسیار افراطی رژیم نمی‌افتد. در قضیه وساطت مولوی برای آزادی چند سرباز، باند قدرتمند و امنیتی کیهان ایشان را متهم به همکاری با گروگانگیران هم کرد، اما مولوی با سکوت و بی‌اهمیت جلوه دادن این مواضع و اینکه فقط می‌خواست سربازان وطن به آغوش خانواده خود برگردند، برای خود محبوبیت بیشتر هم خرید.

مولوی جربانهای مرکز را هم خیلی خوب می‌شناسد. یک بار گفت کاری به دین و مذهب هم نداشته باشیم و فقط به فکر ایران باشیم. با همین سخن دل خیلی‌ها  را ربود. حال چطور چنین شخصیتی با آن همه نفوذ و هوش سیاسی اعلام می‌کند به رئیسی رای خواهد داد؟

آیا مولوی چوب حراج به اعتبار خود زده است؟ آیا مولوی پشت پرده به توافقات بزرگی با مرکز قدرت دست یافته است؟  آیا مولوی تصمیم هوشمندانه‌ای گرفته است؟

با این به اصطلاح انتخابات حکومت به سمتی می‌رود که از همان چهل سال پیش باید در همین مسیر می‌بود. قدرت و مسئولیت یکی می‌شود و این امر بسیار مهمی است. هر اصلاح واقعی احتمالی هم فقط از این مسیر امکان دارد. خاتمی هفتاد میلیون رای هم بیاورد در نهایت می‌تواند معاون زن داشته باشد. اما احمدی‌نژاد وزیر زن وارد کابینه کرد. اگر برگزیده بعدی مثل احمدی‌نژاد ماجراجوئی نکند و واقعاً ذوب در ولایت باقی بماند، قطعاً نظام اجازه تصمیم‌های مهم به او خواهد بود. رئیسی چنین کسی است.

در ضمن معلوم شد این اصلاح‌طلبان حکومتی از همان ابتدا نگران پست و مقام بودند و هستند. نگران ماهان‌ایر هستند که کُرونا را به ایران آورد و به سوریه سلاح و فرقه‌گرای مسلح حمل کرد. نگران کرمان‌خودرو هستند. نگران رانده شدن از حوزه قدرت و ثروت هستند. اینها از فرخ نگهدار هم پوفیوزتر هستند، اینها هر کدام یکی یک عطاالله مهاجرانی هستند.

با نظر داشت این موضوع و نظر به سابقه مولوی، این احتمال هم اصلاً بعید نیست که دست به کار بسیار هوشمندانه‌ای زده باشد. خبری منتشر نشده است تا نشان رئیسی چه قولی به مولوی عبدالحمید داده است. اما هر قولی داده باشد به ظن قوی عمل خواهد کرد. اگر رئیسی قول استاندار سُنّی‌مذهب واقعی هم داده باشد عمل خواهد کرد.

سُنّی واقعی را از این نظر می‌نویسم که بعضی نمایندگان سُنّی‌مذهب فعلی چنات غرق در ولایت هستند که به  شیعیان اصفهان هم درس ولایت فقیه می‌دهند. دوستی اهل جنوب می‌گفت وقتی نظام به جنوب سفر کرد، یکی از اینها فاصله دو شهر را پای پیاده برای استقبال رفت و البته بعد نماینده مجلس شد. از این نظر رفتاری مثل پان‌آذری‌های آذربایجان دارند که به تُرک‌ستیزان غیرتُرک در ضرورت "طرح بسندگی زبان فارسی" برای بچه‌های آذربایجان منبر هم می‌روند.

اگر واقع‌گرایانه به مسئله نگاه کنیم، و اگر واقعاً توافقات میان رئیسی و مولوی عملی شود، چه بسا از این به بعد و با این تصمیم وزن سیاسی جامعه‌ای که مولوی برای آنها مرجعیت دارد افزایش قابل توجهی هم پیدا بکند. باید منتظر ماند و نتیجه را دید.

خیلی خیلی بعید می‌دانم جناب شیخ‌الاسلام عبدالحمید تحولات آذربایجان را دنبال کنند، اما بسیاری از کنشگران بانفوذ آذربایجان هم از سالها پیش و بی سر و صدا چنین رویکردی نسبت به رقابتهای درون رژیم اتخاذ کرده‌اند. خیلی زودتر پی به ماهیت و قدرت و کارآئی اصلاح‌طلبان حکومتی بردند. حتی با جنبش سبز هم چندان همدلی نشان ندادند و ترجیح دادند سکوت کنند.

اینکه نگاه دو جریان کاملاً متفاوت، یکی بسیار مذهبی و سُنّی‌مذهب، دیگری کاملاً سکولار در بستر یک جامعه با اکثریت مطلق شیعه، در دو گوشه به غایت دو از هم کشور، و به ظن قوی بی‌خبر از یکدیگر، به یک نتیجه مشابه رسیده باشند، نکته بسیار مهمی است.

دو روز است همه ذهن من درگیر این تشابهات شده است. آنچه اکنون می‌نویسم ممکن است خام باشد، فقط خواستم توجه دوستان را به این مسئله جلب کنم. به نظرم در آینده باید با دقت بیشتری به تحلیل این مسئله نشست.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

هفت‌دکترانِ غنی شده با فایزر، از آن فرد خاص تا آسپیران بوتاکس‌آبادی اسباب خجالت، از حیدرباباخوانان تا متخصص فرصت و ظرفیت و دو نخودیِ برای خودی‌ها هم کم‌اهمیت، هر کدام بارقه امیدی برای گشایش در گره فروبسته این کشور هستند.

دکترها! مبادا دکتر بروید، به این راه مقدس تا روز آخر ادامه دهید.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

اینجا

 

***

 

دوست ندارم از ایرانشهری جماعت با احترام یاد کنم، حوصله نصایح گاندی‌گونه هم ندارم. ویرانشهری‌ها تشابه عجیبی با اصلاح‌طلبان حکومتی دارند. بیهوده نیست که روز به روز هم بیشتر به هم نزدیک می‌شوند.

صدای اصلاح‌طلبان حکومتی وقتی بلند شد که نخبگان ایران یا روانه خاوران شدند و یا آواره از وطن. اغلب اینها هم حاکمان دهه "طلائی" شصت بودند و بیشتر در رده "فالانژها" دسته‌بندی می‌شدند.

تشت رسوائی جریان ایرانشهری هم در هر فرصت برابر از بام خواهد افتاد. صدای تمامیت‌خواهان ایرانشهری وقتی بلند است که همه رسانه‌ها و ارگان‌ها و کل نهادهای کشور در اختیار آنها باشد و گاهی هم از سر بزرگواری توجهی به حاشیه بفرمایند.

تا زمانی که ایرانشهری‌ها خود را مالک ششدانگ ایران می‌دانند، عدم گفتگو با آنها عین فضیلت است، عین ایران‌دوستی است. وقتی برابری را قبول کردند و یا جبر روزگار به آنها قبولاند و حد خود دانستند، در چنین شرایطی نادیده گرفتن آنها در پهنه ایران هیچ فرقی با نادیده گرفتن تُرک و عرب و بلوچ و کُرد نخواهد داشت و می‌تواند عین فاشیستم هم باشد.

فعلاً بهترین کار ممکن تلاش برای اهلی کردن ایرانشهری‌هاست، تا بفهمند ایران جنگل نیست که یکی از آنها هم سلطان این جنگل باشد.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

تا زمانی که ایرانشهری‌ها خود را مالک ششدانگ ایران می‌دانند، عدم گفتگو با آنها عین فضیلت و وطن‌دوستانه است. وقتی برابری را قبول کردند و یا جبر روزگار به آنها قبولاند و حد خود دانستند، قطعاً می‌توانند جریان مهمی برای گفتگو باشند. فعلاً بهترین کار تلاش برای اهلی کردن ایرانشهری است.  «اینجا»

 

***

 

این همه ذکر مصیبت رئیسی عملاً به بازی در زمین اصلاح‌طلبان فرصت‌طلب حکومتی منجر خواهد شد. خوب بلدند در دقایق آخر مردم را بترسانند و مضحکه بد و بدتر را احیا کنند و یک مهرعلی و همتی و کوفتعلی دیگری عَلم کنند. یکدست شدن رسمی قدرت و مسئولیت تنها فرصت مثبت این مناسک حکومتی است.  «اینجا»

 

***

 

این همه ذکر مصیبت رئیسی و اینکه نظام قصد دارد حتماً رئیسی رئیس بشود، عملاً به بازی در زمین اصلاح‌طلبان حکومتی منتهی خواهد شد. این باند فرصت‌طلب در آستانه اخراج از قدرت است. اینها خیلی خوب بلدند در دقایق آخر مضحکه "بد و بدتر" را مجدداً احیا کنند و مردم را بی‌جهت بترسانند.

مگر رئیسی رئیس بشود چه می‌شود؟ رئیسی‌ها هم‌اکنون هم حاکمان واقعی هستند. اتفاقاً یکدست شدن رسمی قدرت و مسئولیت فرصت بی‌نظیر این نمایش است. طی این سالها بیشترین دستاورد مضحکه "بد و بدتر" نصیب حاکمان شده است. ربع قرن است هم حکومت می‌کنند و هم طلبکارانه نقش اپوزوسیون را بازی می‌کنند.

اصلاح‌طلبان حکومتی در ظاهر خیلی تحرک ندارند، اما ماله‌کشان جدید اجاره‌ای و لابی‌های سابقه‌دار خارجی آنها مدام ضجّه‌ می‌زنند و در پی فرصت هستند. باید در نظر داشت اندک طرفداران صادق نظام هم خسته از امثال رئیسی هستند. بخش قابل توجهی از پایگاه نظام هم از انحصار مطلق قدرت خسته است. ممکن است در دقایق آخر موفق شوند برای چندمین بار یکی مثل مهرعلی و همتی را عَلم کنند.

راه‌های گذشته امتحان خود را پس داده‌اند، برای عبور از این بحران ابتدا باید قدرت و مسئولیت رسماً یکی شود و دارد می‌شود.

مگر شما حق انتخاب دارید که صبح تا شب رئیسی رئیسی می‌کنید؟ کسی شما را به این نمایش دعوت کرده است؟ در نمایش یکی دو هفته پیش سوریه روشنفکران این کشور مدام از احتمال انتخاب مجدد بشار اسد ابراز نگرانی می‌کردند؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

تنها سؤال محکم محسن رضائی این بود که پرسید تحصیل در رشته مکانیک من هم به زور اسلحه بود؟ تنها جائی که نشد همتی را زیر سؤال ببرند و ضایع کنند تحصیلات دانشگاهی او بود. هر دو مورد هم ریشه در قبل از انقلاب داشت. خود حدیث مفصل بخوانید طی این چهل سال چه بر سر مملکت و دانشگاه آورده‌اند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

اینجا

 

***

 

اکانت ندارم، پس نیستم

سال گذشته دوستی کریمانه اکانت توئیتر خود را در اختیار من قرار داد و گفت چند صباحی دوری با این بزن شاید خوشت آمد. دیدم این "انفرادی کلمات" با هیچ متر و معیاری جای من نیست. حتی خطر جانی دارد، ممکن است در آن فضای صد و چند کاراکتری جوانمرگ هم بشوم. اگر برای لینکی به "کامنت اول" هم ازجاع دهم ده کاراکتر خواهد سوخت.

اما روز نهم خرداد 1400 تسلیم شدم. خیلی هم غمگین شدم. چرائی آن را عرض می‌کنم، ظاهراً از انواع و اقسام شبکه‌های اجتماعی گریزی نیست.

این شبکه‌ها دو هزار و یک ایراد دارند. فیس‌بوک احتمالاً یکی از پرعیب‌ترین آنهاست، اما برای من یک مائده آسمانی بود و هست. در عالم واقع محال بود چنین رفقائی پیدا کنم که اکنون دارم. بعضی از دوستان را گوئی دهها سال است از نزدیک می‌شناسم. با لذت مطالب آنها را می‌خوانم. هیچ کم و کسری از این بابت ندارم. کم و کسر هم داشته باشم طبعاً در آن انفرادی دنبال آن نمی‌گردم.

فیس‌بوک یک دلخوشی بزرگ دیگر هم برای من داشت. خواننده مطالب سایت/لاگم "نهالستان" چندین برابر شد. وقتی مطلبی می‌نوشتم و لینک آن را در فیس‌بوک می‌گذاشتم، همان روز اول بیش از پانصد نفر می‌خواند. ظرف چند روز بعضاً هزاران نفر می‌خواند. متوسط خواندن مطالب کمتر از دو هزار نبود. از عکس‌العمل‌ها و کامنت‌ها می‌فهمیدم مطلب واقعاً خوانده می‌شود. خدای خودمان که جای خود داشت، انبوه خدایانِ انبوه ادیان دیگر را هم شاکر بودم. این تعداد خواننده از سر من هم زیاد بود. همه چیز بر وفق مراد بود تا اینکه فیس‌بوک از رونق افتاد.

فیس‌بوک دیگر یک فضای عمومی نیست. این موضوع خوبی‌های شایان توجهی هم دارد و اتفاقاً باید قدر آن را هم بدانیم. فضای فیس‌بوک خاص و بسیار کیفی شده است. اما راستش رونق نهالستان من بر باد رفته است. بعضاً جنازه اشتراک مطلب بیش از دو هفته روی صفحه فیس‌بوک می‌ماند و پانصد نفر هم نمی‌خواند.

دوستانی می‌گویند کسی حوصله خواندن مطلب طولانی را ندارد. با این مسئله چندان همدل نیستم. مطلب اگر واقعاً حاوی نکته باشد، و آب قاطی آن نشده باشد، حتماً خواننده را تا انتها می‌برد و از خواندن آن خوشحال هم می‌شود. دوستی می‌گفت آمار قبلی بیشتر کلیک بود و خیلی از آنها اساساً نمی‌خواندند. این استدلال درخور توجه است، اما همین کلیک‌ها در نهایت مخاطب واقعی نوشته را ببشتر می‌کرد و یا دست‌کم اجازه نمی‌داد کمتر شود.

با امکانان فراوان دنیای امروز اگر کسی حرفی برای گفتن داشته باشد، بالاخره مخاطب خود را پیدا می‌کند. دوستان زیادی هم در جاهائی مثل توئیتر و اینستاگرام صفحات پررونقی دارند، فکر کردم لابد حرفی برای گفتن نیست تا مطلب در آنجاها معرفی شود. چند باری هم که این اتفاق افتاد مثل روزهای پررونق فیس‌بوک در نهالستان جشن عروسی برپا شد. اما وقتی همین مسئله را با دوست باذوقی مطرح کردم تعبیر جالبی به کار برد.

ایشان گفت در فضای مجازی هر کدام از ما یک اکانت هم هستیم. وقتی اکانت داریم حضور داریم. وقتی اکانت نداریم حضور هم نداریم. به عبارت دیگر یا باید نویسنده صاحب‌نام و معروفی بود، یا برای جاهای پرخواننده مطلب نوشت. در غیر اینصورت باید آستین بالا زد و اکانت خود را داشت و گلیم خود را از آب بیرون کشید.

این اکانت توئیتر من است. به خودم شش ماه فرصت دادم ببینم هستم یا نیستم. بدیهی است از راه نرسیده هم نمی‌توانستم آنجا فریاد بزنم هدف من استفاده ابزاری از توئیتر است و مرا راهی به انفرادی صد و چند کاراکتری نیست.

دنبال اکانت دوستانم می‌گردم تا فالو می‌کنم. ممنون می‌شوم شما هم هوای این صفحه جدیدالتاسیس را داشته باشید.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

اولین توئیت :

سابقه قابل دفاعی در خصوص شبکه‌های اجتماعی ندارم. به فیس‌بوک با اکراه پیوستم، اکنون از آن دل نمی‌کنم. تلگرام را تحویل نمی‌گرفتم، بعد شیفته آن شدم و ضمناً فهمیدم یک شاهکار مهندسی است.

حقیقتاً راز جذابیت این "انفرادی کلمات" را نمی‌فهمم. باید به خودم شش ماه فرصت بدهم. «اینجا»

اولین کامنت در توئیتر که گذاشتم :

سلام آقای پرپنچی، این را که دیدم بیشتر شگفت‌زده شدم. اتفاقاً از این مسئله نفع می‌برند. کدام رژیم مشابه چنین موفقیتی دارد؟ از ترامپ تا مرکل فکر می‌کنند حسن روحانی هم سطح آنهاست. شاید این رد صلاحیت‌ها جهان را بیدار کند و به نفع مردم ایران تمام شود. من هم مطلبی در اینجا نوشتم «اینجا» و «اینجا»

 

***

 

حتماً روزی فرا خواهد رسید تا این نوشته به روح پرفتوح حضرت آیت‌الله العظمی شهید حاج دکتر سید نظارت استصوابی تقدیم شود. چند صباحی قبل از شهادت خدمت بزرگی به مردم درمانده ایران کردند و معضل دو دروغ رایج را به بهترین شکل ممکن حل و فصل فرمودند و بالاخره گشایشی در کار کشور حاصل شد.

دروغ اول سالهاست به طرز شگفت‌انگیزی موفق شده است مردم ایران و رهبران تراز اول جهان را قانع کند. شگفتا که اتحاد جماهیر شوروی هم در این امر مطلقاً ناکام ماند. دروغ دوم را اصلاح‌طلبان حکومتی بر سر زبانها انداختند. این دروغ دوم بی‌شرمانه هم بود.

دست‌مریزاد به این سطح از نظارت استصوابی که هر دو مسئله را حل کرد.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

کُرونا بیش از یک سال است دانشگاه‌ها و مدارس را خلوت کرده است. اما این موضوع برای پیشی‌های تهران چندان هم بد نشده است. اکنون دست بازتری برای پیدا کردن گوشه خلوت دارند تا نی‌نی‌های خود را به دنیا بیاورند.

یکی از این خانم‌ها برای به دنیا آوردن بچه‌های خود گوشه‌ای را در یک لابواتور شیمی دانشکده علوم دانشگاه خواجه نصیر انتخاب کرد. اکنون فقط استادان و دانشجویان فوق‌لیسانس و دکترا به شکل کنترل شده به لابراتوارها رفت و آمد دارند. آنها هم تمام سعی خود را کردند تا آرامش ایشان به هم نخورد. در نهایت سه تا دختر خانم به دنیا آوردند.

اما متاسفانه از چندین روز پیش یک اتفاق بسیار غم‌انگیز افتاد. خانم مامان دیگر برنگشت و می‌توان حدس زد چه اتفاقی برای او افتاده است.

خوشبختانه دختر خانم‌های داغ‌دیده تنها نماندند. اکنون یک پدر مهربان و درس‌خوانده و استاد دانشگاه دارند. پدر روزهای تعطیل هم به فکر آنهاست. همین که بزرگ شدند و جون گرفتند، راهی محوطه دانشکده خواهند شد. اگر شانس بیاورند و تا آن تاریخ دانشجوها هم به دانشگاه‌ها برگردند، روح مامان در آرامش کامل خواهد بود و همه چیز نور علی نور خواهد شد.

چند عکس را هم در کامنت ملاحظه بفرمائید.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

اسماعیل خوئی و نقش روشنفکران در جامعه ایران

در مورد انقلاب 57 و نقش روشنفکران خیلی حرفها زده می‌شود. دیواری کوتاهتر از دیوار روشنفکران هم نیست. بعضاً چنان روشنفکران را محکوم می‌کنند که گوئی چهل سال است آنها در این کشور حکومت می‌کنند.

زیباترین تفسیری که از نقش روشنفکران در انقلاب 57 خواندم از آقای محمد قائد است. ایشان مطلبی با این مضمون دارند که اگر رژیم سابق در میان اقشار درس‌خوانده و دانشگاهی و اهل قلم نفوذی داشت، محال بود تفکر چاله میدانی موفق شود. به عبارت دیگر باید پرسید چرا چنین مخالفت گسترده‌ای با شاه وجود داشت که کسانی هم توانستند کار خود را پیش ببرند.

از وقتی این تعبیر را خواندم بیشتر توجهم به ظرفیت و قدرت تاثیرگذاری بالای روشنفکران در جامعه ایران جلب شد. نظام مقدس هم این ظرفبت را بهتر از هر جریان دیگری می‌شناسد. برای پیشبرد پروژه‌های بزرگ خود همیشه و به درستی روشنفکران را مانع بزرگی دیده‌اند. هر موفقیتی را یا در غیاب توجه جامعه روشنفکری کسب کرده‌اند، و یا به شدیدترین شکل ممکن روشنفکران را سرکوب کرده‌اند. چرائی قتل‌های زنجیره‌ای و اتوبوس ارمنستان را با این نگاه بهتر می‌توان توضیح داد. وگرنه دلیلی ندارد جریانی خود را برای قتل فجیع شاعری که بسیاری نام او را هم نشنیده بودند چنین به دردسر بیندازد.

در مواردی هم که جامعه روشنفکری ایران توجه کافی نداشت و یا ساکت بود و یا بعضاً همدلی نشان داد، عروسی نظام مقدس بود و توانست بزرگترین موفقیت‌ها را کسب کند. فاجعه سوریه مشخص‌ترین مثال از این دست است. در سوریه همه حریفان خود را شکست دادند و خونریزترین رژیم قرن هم پابرجا ماند. اما سوریه فقط رژیم اسد نیست، سوریه سرزمین میلیونها مردمی است که در بیرون از سوریه هم جمعیت چند صد میلیونی هم‌تبار دارند و هرگز  گریبان ایران را ول نخواهند کرد. آنها که شهوت داعش داعش گفتن داشتند، آن هم در حالی که خبری از داعش نبود، خوب بلد بودند پروژه فرقه‌گرایانه خود را در غیاب بی‌توجهی و بعضاً همدلی اقشار درس‌خوانده جامعه پیش ببرند و پیش هم بردند.

اینها را نوشتم تا عرض بکنم به نظر من روشنفکران در جامعه ایران نقش بسیار تاثیرگذاری دارند. همه چیز را نباید با تیراژ کتاب سنجید. رضاشاه اگر در ابتدا موفق شد، چون در آن زمان بسیاری از روشنفکران به چنین رویکردی روی خوش نشان می‌دادند. محمدرضاشاه اگر شکست خورد، چون روشتفکران با او مخالف بودند. نظام مقدس اگر پابرجاست، چون خیلی خوب بلد است خدمت روشنفکران برسد.

ایران فعلی مسائلی دارد که علی‌الاصول باید ممالک محروسه ایران صد سال پیش با آن مواجه می‌شد، به دلایلی نشد. در ایران بعد از رژیم مقدس هم هیچ چاره‌ای جز حل این مسائل نیست. هیچ قشری هم به اندازه روشنفکران صلاحیت و توان پرداخت به مسائل آینده ایران را ندارد. 

تا زمانی که حتی یک نفر در ایران خود را روشنفکر بنامد، و در میان جامعه روشنفکری ایران ارج و قرب داشنه باشد، و کتابی منتشر کند و برای آن عنوان "عرب‌زده است انیران به چشم من، نه عرب" انتخاب کند، آن هم در کشوری که وطن عربی هم هست و جمعیت بومی عرب آن از بسیاری از کشورهای جنوب خلیج فارس بیشتر است، و بعد از مرگ هم عموماً مورد تکریم قرار گیرد، فقط باید دعا کرد شرایط فعلی همچنان دوام داشته باشد. با این اوصاف جامعه ایران بعید است قادر به یافتن حتی یک راه‌حل برای انبوه شکافهای بزرگ خود در آینده داشته باشد. (لینک‌ها در کامنت اول)

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

فراموشی شیرین

قطع برق معضلی سراسری است. کلاسهای آنلاین و دانشگاه‌ها و مدارس و برگزاری امتحانات دچار مسئله شدند. سر جلسه امتحانات نهائی مدارس برق می‌رود. این میان در وسط تهران چنان بخت به ما رو کرده است که نگو و نپرس، طی این چند روز برق ما یک بار هم قطع نشده است. گوئی فراموشی شیرینی نصیب ما شده است. نام محله را نمی‌نویسم که هم چشم نخورد و هم به گوش مأمور فراموشکار نرسد. ظریفی هم می‌گفت احتمالاً مزرعه اصلی ماینینگ در همین محله ماست.

اما هر چه هست، این قطعی برق هیچ شباهتی به موارد گذشته ندارد. مصرف برق در کشور به یکباره شتاب نگرفته است، اما این برق رفتن‌های سراسری تقریباً به یکباره اتفاق افتاد. حساب و کتاب چندانی هم ندارد. 

احساسی سرشار از تناقض دارم. چند ده سال است آروز دارم یک لحظه هم قیافه اینها را نبینم، اما هر وقت حس میکنم کنترلی بر اوضاع نیست وحشت سراغم می‌آید.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

موسیقی پاپ و راک و نمایش یک برابری واقعی

قوانین مترقی و در مواردی تبعیض مثبت یکی از مناسب‌ترین راه‌ها برای مقابله با تبعیض‌های ریشه‌دار و تاریخی است. تمدن بشری هزاران سال سابقه مردسالاری و زن‌ستیزی دارد، طبیعی است که برای مقابله با این سابقه طولانی یکی از راهها تبعیض مثبت باشد.

جهان سابقه ننگین برده‌داری دارد، بزرگترین قدرت فعلی جهان به طرز شرم‌آوری افریقائی‌ها را به بردگی گرفته است. طبیعی است که علاوه بر قوانین سفت و سخت، تبعیض مثبت هم بتواند روند برابری را تسریع کند. تبعیض علیه دگرباشان جنسی که دیگر واویلاست و در بسیاری از کشورها و از جمله کشور خودمان حتی قوانین هم رسماً علیه آنهاست.

اما به نظر می‌رسد سهمیه‌بندی جایگزین تبعیض مثبت شده است. بعضاً حتی علائق و تفاوت‌های زن و مرد هم نادیده گرفته می‌شود. در بعضی کشورهای بسیار آزاد اسکاندیناوی هم از این سهمیه‌بندی‌ها وجود دارد. مثلاً فلان کشور می‌گوید باید حداق سی درصد اعضاء هیت مدیره شرکت‌ها زن باشند. دور از انتطار نیست که این سهمیه‌بندی‌های باسمه‌ای به نقض غرض منتهی شود و حتی نتایج زن‌ستیزانه هم داشته باشد.

این سهمیه‌بندی‌ها به فیلم و سریال هم راه یافته است. گوئی هر قشری از جامعه که در گذشته و در حال حاضر تبعیضی علیه آنها وجود داشت، حتماً باید یک سهمیه‌ای در این آثار داشته باشند و حتماً نقش مثبت هم داشته باشند. آیا این روش لزوماً به برابری واقعی منتهی خواهد شد؟

موسیقی و مخصوصاً موسیقی پاپ و راک نشان می‌دهد که چنین کارهائی هیچ ضرورتی ندارد. در دنیای امروز رقابت برای موفقیت در عرصه پاپ و راک از دشوارترین کارهاست. همه چیز باید در بالاترین سطح فراهم باشد. ابتکار فوق‌العاده و آهنگ متفاوت و کیفیت اجرای چشم‌گیر و رقص و زیبائی ظاهری و مهندسی نور و صدا و انبوهی از توانائی‌هائی دیگر دست به دست هم می‌دهند تا یک هنرمند و یا یک گروه موسیقی توان درخشش داشته باشد.

آیا در میان انبوه ستاره‌های راک و پاک تبعیضی میان زن و مرد و سیاه و سفید مشاهده می‌شود؟ در این ژانر موسیقی حتی اقتدار حوزه انگلیسی‌زبان هم به چالش کشیده شده است. بلیط کنسرت گروه موسیقی BTS در استادیوم ویمبلی لندن ظرف چند ساعت سولدآوت شد. موفقیتی که قبلاً فقط ستاره‌هائی مثل مایکل جکسون و مادونا و بیتل‌ها کسب کرده بودند، اکنون نصیب یک گروه کُره‌ای با آهنگهای به زبان کُره‌ای آن در پایتخت این نوع موسیقی می‌شود.

به برندگان یوروویژن ظرف چند سال گذشته نگاه کنید. تا به حال برای کسی چنین سؤالی مطرح بوده است که چه تعداد از برندگان زن و یا همجنسگرا و یا غیرسفیدپوست بودند؟  چرا در حوزه بسیار دشوار و بسیار رقابتی موسیقی راک چنین عدالتی برقرار است؟

دلیل این برابری واقعی است دو چیز است. دلیل اول قوانین دمکراتیک و مبتنی بر حقوق بشر و برابری است. اما دلیل دوم هم بسیار مهم است. زن و مرد و سیاه و سفید و اروپائی و افریقائی و چینی و کُره‌ای و مسلمان و مسیحی و بودائی و همه و همه تقریباً به یک اندازه به این ژانر موسیقی علاقه دارند. طبیعی است که در جوامع آزاد موفقیت‌های آنها هم کمابیش متناسب با این علائق باشد.

رقابت‌های بسیار دشوار در عرصه موسیقی راک و پاپ نشان می‌دهد اگر زنان و مردان به یک اندازه به موضوعی علاقه داشته باشند، تدوین قوانین مترقی برای پرهیز از هر نوع دیگرستیزی و در مواردی حتی تبعیض مثبت، به مراتب بهتر از دستورالعمل‌های سهمیه‌ای جوابگوست.

در همین موسیقی راک قریب به اتفاق نوازندگان درام مرد هستند. حالا اگر یک قانون باسمه‌ای در همین مسابقات یوروویژن تصویب شود که باید تعداد درامرهای زن حدود سی درصد کل درامرهای مسابقات باشد، چه نتایجی حاصل خواهد شد؟

در بیرون از حوزه راک و پاپ شرایط برعکس هم داریم. در موسیقی جمهوری آذربایجان قریب به اتفاق نوازندگان ساز قانون زن هستند. قانونی و سهمیه‌ای و تبعیضی در کار نیست، لابد زنان بیش از مردان به این ساز علاقه دارند.

شایان ذکر است که این نوع برابری فقط مختص کشورهای دمکراتیک نیست. همین که راه برای زنان کاملاً بسته نبوده است بعضاً به اندازه مردان درخشیده‌اند. در همین منطقه خودمان پرآوازه‌ترین خواننده ام‌‌کلثوم است. یک کانال اروپائی از تسلط سحرانگیز ام‌کلثوم به صحنه و ارکستر گزارشی پخش می‌کرد و می‌گفت رهبر واقعی ارکستر هم ام‌کلثوم بود. می‌گفت بعضاً ام‌کلثوم وسط اجرا در آهنگ و شعر هم دست می‌برد و ارکستر را با خود همراه می‌کرد. تقریباً همه نوازندگان ارکستر هم مرد بودند.

در کشور خودمان صدای زن ممنوع است، اما همچنان زنان راهی برای درخشیدن پیدا می‌کنند. این موضوع نشان می‌دهد که در جهان امروز قرون وسطائی‌ترین قوانین هم نمی‌توانند علائق زنان را کاملاً خفه کنند.

کامنت اول را هم در خصوص علائق دخترم سارا نوشتم.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت اول :

دختر من سارا اکنون برای رفتن به دانشگاه آماده می‌شود. خوشبختانه اضطراب کنکور و از این معضلات که متاسفانه زیاد هم شده است را ندارد و با آرامش درس می‌خواند. مطابق نتایج کنکورهای آزمایشی حتی ممکن است رتبه دو رقمی هم کسب کند. اما راستش هیچ علاقه ای ندارد دکتر و مهندس و حقوق‌دان و موسیقی‌دان بشود. در کشوری که زنان حق رفتن به استادیوم ورزشی را هم ندارند، شغل مورد علاقه سارا گزارشگری و تفسیر مسابقات فوتبال است که در کشورهای آزاد هم عموماً دست مردان است.

دیشب اتلتیکو مادرید تیم شدیداً مورد علاقه سارا قهرمان لیگ اسپانیا شد. جشن و سرور در خانه ما به ظن قوی هیچ دست کمی از خانه مادریدی‌ها نداشت. وقتی آنخل کوره‌آ اولین گُل اتلتیکو را زد، ظرف چند دقیقه با حرارت تمام گزارش دقیقی از گُل‌های چند سال اخیر کوره‌آ ارائه کرد و بعد آخرین گُل او را تحلیل کرد. این همه اطلاعات و این همه علاقه سارا به فوتبال شگفت‌انگیز است.

در ایام کُرونا که فوتبال تعطیل بود، روزی ده بیست دقیقه بازی اتلتیکو با لیورپول را نگاه می‌کرد و از پیروزی شیرین و طوفانی اتلتیکو در خانه حریف لذت می‌برد. هر بار هم اطلاعات و تفسیر جدید و شنیدنی از بازی ارائه می‌کرد و بعد سراغ درس و مشق می‌رفت.

حقیقتاً خیلی غمگین هستم که سارا با موانعی باور نکردنی در کشور خود مواجه است. اما اگر در کشور گشایشی شود و برای دختری با این همه شور و علاقه فرصت گزارشگری از استادیوم فراهم شود، برای دختر خودم هم با سهمیه‌بندی تصنعی مخالفت خواهم بود. بعید است خود او هم دوست داشنه باشد به عنوان یک گزارشگر سهمیه‌ای خود را به دیگران تحمیل کند. فقط آروز می‌کنم در شرایط مساوی او را به گزارشگر مرد ترجیح دهند.

 

***

 

پُست موقت

از دوستان من كسى با زبان جاوا برنامه مى نويسد؟ چند سؤال و كمى نياز به رفع اشكال دارم. اگر اندكى فرصت و طبعا حوصله داريد، لطفا به من پيام بدهيد

پى نوشت : دوستان ممنون مى شوم همينطور هم اين پست را لايك بفرماييد تا بالا بماند و ديده شود. بلكه جوانى از راه برسد و دست اين پير از رده خارج را بگيرد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

اکنون که اسرائیل اوج انسانیت و صلح‌دوستی خود را به نمایش گذاشته است، بهترین فرصت ممکن برای محمد بن زاید است تا نشان دهد آنها که او  را "حقیر بن زاید" می‌نامند هیچ درکی از عظمت و سرعت سیاست‌های آوانگارد امارات ندارند. بن زاید با بنیامین چنان به سرعت نرد عشق باخت که به محض برقراری روابط به دار و دسته خود دستور داد سهام یک باشگاه فوتبال آشکارا نژادپرست و عرب‌ستیز اسرائیل را بخرند. اکنون هم بهترین زمان ممکن برای بن زاید  است تا دستور انتقال سفارت امارات از تل‌آویو به بیت‌المقدس را صادر کند. احیاناً اگر مثل کانال خجالتی ایران اینترنشنال بیت‌المقدس را هم اورشلیم بنامد، همه چیز دست خواهد شد. حتی ممکن است بن زاید و بنیامین کاندید جایزه صلح نوبل هم بشوند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

قابل توجه دوستان علاقه‌مند به تحولات قره‌باغ

نشست «آیندهی زنگه‌زور و بررسی آخرین تحولات قاراباغ» در کلاب‌هاوس

یکشنبه 26 اردیبهشت ساعت نه و نیم شب به وقت تهران

با حضور آقای آراز اصلانلی از جمهوری آذربایجان و آقای علیرضا اردبیلی از سوئد

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

به همه دوستان اهل ادبیات پیشنهاد می‌کنم این مطلب کوتاه درخشان سید حیدر بیات را از دست ندهند. از دو روز پیش درگیر این سؤال هستم : چرا این نوشته قدیمی را تا کنون ندیدم؟

آقای بیات در این نوشته به اولین تجربه‌های شعری خود در دو زبان تُرکی و فارسی اشاره می‌کند. می‌گوید ناخواسته در هر زبان به رویکردی کاملاً  متفاوت هدایت می‌شده است. از خود می پرسد چرا در فارسی رها بودم اما در تُرکی اسیر قالب‌هائی مثل قوشما می‌ماندم؟ و بعد بخشی از هویت روشنفکران آذربایجان را نقد می‌کند و آن را هویت قهوه‌خانه‌ای می‌نامد. در انتها یک سؤال بسیار کلیدی را با روشنفکران ایران در میان می‌گذارد.

این روزها سرعت تحولات خیلی زیاد است، طی ده سال گذشته تغییرات بسیار زیادی رخ داده است. چنین نگاهی آن هم در  سال 87 و در حوزه زبان تُرکی حقیقتاً شاهکار است. هنوز علائق خیلی‌ها در اسارت "سکینه دایی قیزی نای نای" باقی مانده است. از دو روز پیش که این نوشته درخشان را دیدم، با دو احساس متفاوت مواجه شدم.

سالیان سال در انزوا به سرنوشت زبان تُرکی فکر می‌کردم. در انزوا بعضاً آدم ناچار می‌شود برای جواب بسیاری از سؤالات چرخ را هم از نو برای خود ابداع کند. این آزاردهنده است. متاسفانه در میان دوستانم کسی نبود تا به واسطه آنها با ابن بزرگان آشنا شوم. در این نوشته آقای بیات از آقای مرتضی نگاهی نام می‌برد، شگفت اینکه من هم به واسطه آقای نگاهی با آقای بیات آشنا شدم.

اما از جهتی دیگر احساس خوبی دارم و اجازه می‌خواهم اسیر افتادگی‌های تصنعی نمانم و حرف دلم را بزنم. چه بسا اگر همین انزوا نبود، نمی‌توانستم بحث‌هائی مثل "زبان تفکر و زبان مستعمراتی" را پیش ببرم.

سید حیدر بیات به عنوان یک شاعر در این نوشته از خود می‌پرسد چرا شاعر تُرک ایرانی در شعر تُرکی و فارسی ناخواسته دو رویکرد مختلف را تجربه می‌کند. من هم با این سؤال مواجه بودم : نقاش و صافکار و پزشک و نویسنده و معمار و مهندس و آخوند و فارماکولوژیست و شاعر و جوشکار و سینماگر هنگام صحبت کردن و نوشتن، چه تاثیری از زبان تفکر و زبان مستعمراتی می‌پذیرند؟ (کامنت اول)

چه بسا اگر همان دوران انزوا نبود، ممکن بود ذهن فرمت شده من سراغ زبان امثال خودم نرود و نگاهی دیگر به دو زبان فارسی و تُرکی را تجربه نکنم. بحث من ابداً در حوزه ادبیات نبود، اما خوشبختانه مورد عنایت دوستان اهل ادب هم قرار گرفت. در آن بحث و از منظر برون‌زبانی، به تاثیرپذیری کاملاً برعکس فارسی و تُرکی از همدیگر در دو دوران کلاسیک و دوران مدرن پرداختم و استدلال کردم زبان تُرکی نیازی به نجات ندارد، نیاز به یاد گرفتن دارد.

نوشته آقای بیات را با تاخیر فراوان خواندم، اما عمیقاً احساس کردم هر دو از دو منظر مختلف گوئی سالها یک دغدغه مشترک را دنبال کرده‌ایم. مجدداً فهمیدم بی‌جهت نیست این شخصیت را این اندازه دوست دارم و جمله‌ای از ته دل باید در خصوص ایشان بگویم.

دهه چهل مرحوم پدربزرگم به تازگی با صدای عبدالباسط آشنا شده بود. نمی‌دانم چرا در آن تاریخ ایشان فکر می‌کرد عبدالباسط به رحمت خدا رفته است. عبدالباسط تلاوت می‌کرد و پیرمرد احساساتی می‌شد و می‌گفت : «کیشی الله سنین یانیندا یاتانلاردا رحمت ائلسین»  یعنی خود که بهشتی هستی و غرق رحمت الهی، خداوند به آنهائی که در جوار تو خوابیدند هم رحمت کند.

سید افندی! الله سنین آتاین یانیندا یاتانلارادا رحمت ائلسین کیشی

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

عاطفی‌ترین خاطره ماه مبارک رمضان را از مرحوم مادر بزرگ پدری دارم. روز بعد از پایان ماه رمضان هم برای سحری بلند می‌شد، تا سر کوچه می‌رفت و بر می‌گشت و می‌گفت : «اوباشدانلیقی یولا سالدیم /  سحری را بدرقه کردم»

الوداع رمضان، عید مبارک رفقا

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

ایهالدیرلی یوداشلار، 

بیر اؤنه‌ری واریمدی. کلاب‌هاوسی‌دا بیر روم یارادساز و اؤردا زنگه‌زور کانالی و آذربایجان ارمنستان سوزلشمه‌سی و بو کانالین گلجک‌ده ناسیل اولونماسی و نَدَن ایندی اجرا اولونماماسی‌نی و باشلانلانماماسی‌نی بحثه قویساز، هابئله آذربایجان جمهویت‌نن نئچه مدنی فعال و ژورنالیستی دعوت ائله‌سز و بیزلری اؤلارنان تانیش ائلسز، بیلین و اینانین کی بو دونیادا و اؤ دونیادا ایکی مکه ثوابی ثوابلاریزا یازیلاجاق و حاجی‌لارین حاجی‌سی اولاجاق‌سیز. نیه کی منیم کیمی ال‌سیز ایاق‌سیز آداملار تاسفله چوخ چوخدی. بیر طرف‌دنده آذربایجان و تورکیه‌نین سولو ساغی فمینیستی اسلام‌چی‌سی ملتچی‌سی انسان حاقلاری چالیشانی و کُلّهُم مدنی فعال‌لارینان تانیش اولماق بیزه بش نامازداندا واجب‌دی. بیزلر دانیشاندا لنین‌نن برلین‌نن پکن‌نن افریقانین بورنوزوننان پاریسین شانزه‌لیزه‌سینن دانیشریق، آمما عمله گلنده بللی اؤلور اؤز کلبئجرمیزی‌ده دوزگون تانیمیریق. ایندی خوی‌لولار دئمیگشن بئیجالم (بیرجه عالم) اشتیاقی‌میز وار بو قونودا دوزگورن بیلگی‌لریمیز اولسون، آمما امکانی‌میز یوخدی، یاداکی باشارمیریق. کلاب‌هاوس بیر فورصتدی. الغوث یولداشلار الغوث.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

حدود یک سال بعد از شروع جنبش سبز عکس‌های برهنه گلشیفته فراهانی منتشر شد و فضای رسانه‌ای فارسی‌زبان را ترکاند. اخبار جنبش سبز و کشتارها و سرکوب‌های در پی آن که همین جوری هم به تدریج اهمیت خود را از دست می‌داد، این بار زیر سایه پستان‌های گلشیفته برای چند روز به کلی محو شد. طرفداران جنبش سبز ناراحت شدند، بعضی از آنها هم که بعدها معلوم شد بیشتر کاسبان جنبش سبز بودند، به مردم طعنه زدند چنین سرنوشتی حق‌تان است.

در آن تاریخ آقای مهدی جامی مطلبی در حد یک پاراگراف نوشتند که جوابی روزنامه‌نگارانه و عالمانه به این انتقادها بود. مضمون مطلب اینگونه بود که نمی‌توان از مردم انتظار داشت موضوعی را که به آن اهمیت می‌دهند کنار بگذارند و به مسئله‌ای بپردازند که دیگر قادر به تولید خبر و مطلب جدید و جذاب نیست.

اکنون در افغانستان جناینی بزرگ رخ داده است. بدبختانه جنایت در افغانستان به قدری تکرار می‌شود که در خود این کشور هم اخبار این جنایت‌های هولناک بعد از چند روز به حاشیه می‌رود.

یکی از همان کاسبان جنبش سبز فرصت را مغتنم دیده و با اشاره به پوشش گسترده اخبار آزارهای جنسی محسن نامجو مطلبی در این خصوص نوشته است. ابتدا این آزارها را بی‌ادبی کلامی مردی نسبت به زنی در فضای خصوصی‌شان ارزیابی کرده است و بعد پرسیده است چرا همین رسانه‌ها به کشتار دختران بی‌گناه به اندازه این بی‌ادبی‌های کلامی اهمیت نمی‌دهند؟

آقای جامی این نوشته را پسندیده‌‌اند و این بخش از آن مطلب را به اشتراک گذاشته‌اند :

«برایم پذیرفتنی نیست کسانی و جریانهایی و رسانه‌هایی درباره‌ی بی‌ادبی مردی نسبت به زنی در فضای خصوصی‌شان ماهها بحث کنند و فیلم بسازند و صدها دقیقه بر رسانه‌هایی فراگیر پرگویی کنند، و بعد وقتی نوبت به مرگ پنجاه و چند دختربچه‌ی به کلی بیگناه به دست چند جنایتکار مطلقا گناهکار می‌رسد، موضوع به خبری در میان خبرهای دیگر فروکاسته شود.»

جناب آقای جامی عزیز! دست‌کم استدلال‌های گذشته خود را در چنین مواردی لحاظ کنید. چنین تناقض‌هائی و چنین فراموشی‌هائی حتی اگر "در اواخر عمر" اهل قلم هم رخ بدهد، حتماً و باید از آنها پرسیده شود : شما را چه شده است؟

لینک در کامنت اول

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت اول :

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

در ضمن "در اواخر عمر" اشاره دارد که کامنتی از ایشان در زیر پست آقای قائد و جوابی که من نوشتم. در این لینک :

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

چه معرکه‌ای گرفته‌اند علیه اقلیم کردستان، و چه عاملانی در خارج از کشور دارند و در چنین مواقعی کُنه ناپاک خود را نشان می‌دهند.

شگفت اینکه در اقلیم کردستان گروهی متهم به همکاری با موساد شده است که نزدیک‌ترین رابطه را با اینها دارد. حتی اگر همه چیز هم درست بوده باشد و کسانی از اقلیم با اسرائیل همکاری مستقیم کرده باشند، تازه همان اتفاقی افتاده است که بارها در تهران و سایر مراکز مهم امنیتی ایران افتاده است.

از چندین گاوصندوق در تهران یک کامیون سند را به مقصد اسرائیل بار زدند. مهمترین فرد هسته‌ای را با دقت بی‌نظیری کشتند و حتی به راننده و زن او هم آسیب نرساندند. چندین بار در نظنر و جاهای به غایت تحت کنترل انفجارهای مهیب راه انداختند. همین اواخر سیستم برق مرکز غنی‌سازی نظنز را نابود کردند.

حالا همان موساد از اقلیم کردستان و از میان نزدیکترین متحدان حضرات نمی‌تواند نیرو بگیرد؟ معرکه‌گیران این را نمی‌فهمند؟ می فهمند! چاره‌ای جز معرکه‌گیری ندارند. و گرنه این گوی و این هم "میدان"، اسرائیل را نه ببخشند و نه فراموش کنند و تسویه حساب هم بکنند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

گزارش یک جلسه دلنشین کلاب‌هاوسی

پانزده اردیبهشت پنحم ماه می، 42 امین سال انتشار مجله وارلیق در ایران به همت شادروان دکتر جواد هیئت بود. اهمیت این مجله از مرزهای ایران فراتر رفت، چند سال پیش دانشگاه آنکارا روز انتشار وارلیق را روز تورکولوژی نامید.

به همین مناسب و به همت آقای دکتر محمدرضا هیئت صاحب امتیاز حال حاضر وارلیق در کلاب‌هاوس و در کلوب "وارلیق درگیسی" (کامنت اول) نشستی برگزار شد. جلسه را آقای بابک شاهید مدیریت کردند. قرار شد اهل نظر در خصوص آینده و نام زبان تُرکی در ایران نظر دهند. جلسه از ساعت ده شب شروع شد و تا سه و نیم صبح روز بعد ادامه یافت. 

این بحث طولانی حاوی نظرات مختلف بود، اما چالشی و تند و تیز نبود. این موضوع می‌توانست بحث را کسالت‌بار هم بکند، اما بحث به طرز باورنکردنی جذاب پیش رفت. متمدانه هم مدیریت می‌شد.

طبعاً هر کسی از ظن خود یک بحث را جذاب می‌یابد. فقط برای اینکه خدمت شما عرض بکنم این بحث چقدر برای من جذاب بود، باید وضعیت خودم را تشریح کنم تا نشان دهم چه ذوقی کردم. (کامنت دوم)

در این جلسه ابتدا آقای دکتر هیئت از تاریخچه مجله وارلیق و روز تورکولوژی گفتند. در ادامه بحث بر سر نام برای زبان تُرکی در ایران بود که می‌دانیم امر بسیار مهمی است. چون در بیرون از ایران این زبان نام‌های متفاوتی دارد. هر نامی هم حاوی نگرش خاصی است.

همه دوستان اصالتاً از آذربایجان ایران نبودند، از همه ایران و جمهوری آذربایجان و ترکیه دوستانی حضور داشتند. سخنوران دانش روزآمدی از زبان در جهان داشتند. به جایگاه زبان تُرکی در ایران و منطقه واقف بودند. نظرات مختلف مطرح و نقد میشد.

خوشبختانه نام جعلی و مستعمراتی "آذربایجانجا/آذربایجانی" هیچ طرفداری نداشت و بعید هم می‌دانم کسی در ایران چنین اشتباه فاجعه‌باری مرتکب شود.

اتفاق نظر بود که نام زبان باید همانی باشد که ملت به کار می‌برد. در ایران همه تُرک‌ها در همه گویش‌ها زبان خود را تُرکی می‌نامند. همه غیرتُرکهای ایران هم این مسئله را رعایت می‌کنند. اما به هر حال باید با پسوندی این تُرکی از سایر تُرکی‌ها تفکیک شود. تقریباً بر سر تُرکی آذربایجانی کمترین اختلاف وجود داشت. پیشنهاد من "تُرکی ایرانی" بود، اما با انتقاداتی مواجه شد.

به جز من، همه دوستان تُرکی را خیلی زیبا صحبت می‌کردند. مخصوصاً تُرکی حرف زدن آقای اورال حاتمی و دکتر هیئت خیلی لذت‌بخش بود. حتماً زبان اصلی تفکرشان هم تُرکی است. در مورد خودم مطلقاً اهل افتادگی باسمه‌ای نیستم، متاسفانه "فاذری‌ترین" زبان متعلق به من بود. اندکی خجالت هم کشیدم. اما شدیداً دغدغه زبان تُرکی را دارم، سالها به این مسئله فکر کردم، و فکر می‌کنم حرفی برای گفتن دارم، نوشتم و باز هم خواهم نوشت.

معمولاً دوستان وقتی شروع به صحبت می‌کردند می‌گفتند زبان‌شناس نیستند و واقعاً هم زبان‌شناس نبودند. اما دکتر هیئت نکته بی‌نهایت مهمی را متذکر شدند. گفتند این بحث فقط مربوط به زبان‌شناس‌ها و تورکولوگ‌ها نیست. متاسفانه در کلاب‌هاوس نمی‌شود بدون آنکه وسط حرف کسی پرید، سخن را تائید و لایک کرد. در دل گفتم جانا سخن از زبان ما می‌گوئی و بیگ‌لایک.

هر وقت من راجع به زبان تُرکی مطلبی می‌نویسم و روندهای موجود را آسیب‌شناسی می‌کنم، بعضی از دوستانم در دل، و یکی دو نفر هم آشکارا می‌گویند : تو برو سعدی‌ات را بخوان!

یعنی تو که بلد نیستی دو خط تُرکی بنویسی، بهتر است خیلی در کار بزرگان دخالت نکنی. خوشبختانه هرگز یا این دوستان دعوایم نمی‌شود. چون دل به دل راه دارد. من هم معتقدم زبان تُرکی نزد خیلی‌ها در "سکینه دایی قیزی نای نای" منجمد شده است، و خود خبر ندارند. بعضی‌ها حتی می‌خواهند نهتگ خاورمیانه را نجات هم بدهند. جل‌الخالق!!

من نظرم را در این مطلب به تفصیل نوشتم، برای دوستانی که حوصله خواندن آن را ندارند، در کامنت سوم خلاصه مطلب را می‌گذارم.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت اول «اینجا»

کامنت دوم

اصولاً از ساعت دوازده شب به بعد دیگر توانی برای ادامه بقا ندارم. از ساعت ده شب به بعد عملاً  حکومت نظامی در خانه ما برقرار است. بعد از ده شب اهل منزل کاملاً آزاد هستند بخوابند. اما اگر هر به دلیلی نتوانند بخوابند، در کمال آزادی فقط باید نفس بکشند. صدای تایپ کیبورد هم ممکن است حکم اقدام علیه نظام حاکم را داشته باشد. کسی ساعت چهار صبح هم بخوابد، طبیعتاً اول صبح هم باید برای مراسم صبحگاه بیدار شود.

با همه همینه حکومت ژنرالها، من در تمام مدت نشست کلاب‌هاوس کاملاً بیدار بودم. در شرایط عادی متاسفانه آدم کم‌حرفی نیستم، اما در اینحا یکسره به اظهارات سخنوران گوش می‌کردم و نُت بر می‌داشتم تا سؤال کنم. به یک باره دیدم ساعت دو بعد از نصف شب است و دنبال گوشه‌ای در خانه می‌گردم تا از چند دقیقه وقت خودم برای اظهار نظر استفاده کنم. بحث چنین برای من جذاب و شیرین بود. زنده باشند جناب آقای دکتر هیئت که راه عموی بزرگوار خود را ادامه دادند.

کامنت سوم :

خلاصه نظر من از که کُره شروع می‌شود و در تاجیکستان و آذربایجان و اقلیم کردستان و افغانستان لنگر می‌اندازد، مطابق ده فرمان زیر است :

     1-            ابتدا باید بدانیم کدام هدف را برای تُرکی در نظر داریم. آیا می‌خواهیم تُرکی در ایران جایگاهی نظیر عربی، تُرکی در ترکیه، فارسی در ایران، کره‌ای، و ژاپنی داشته باشد؟ یا به سرنوشت بدخیم زبانهای مستعمرانی مثل هندی، اردو، فارسی در تاجیکستان، تُرکی در آذربایجان و ازبکستان دچار شود؟

     2-            باید یک موضوع همیشه مد نظر ما باشد که فقط یک زبان تُرکی در صد سال بسیار مهم گذشته زبانی خودبنیاد بوده است و آن تُرکی در ترکیه است. بقیه زبانهای مستعمراتی بودند و همچنان هستند.

     3-            باید در نظر داشت که پیشینه کلاسیک زبان‌ها می‌تواند بسیار فریبنده باشد، سه زبان فارسی و عربی و ترکی در ترکیه در درجه اول نان صد سال گذشته را می‌خورند. شاهد مدعای من جایگاه درخشان فارسی در افغانستان و جایگاه مصیب‌بار این زبان در تاجیکستان است.

     4-            باید در نظر داشت که زبانهای غیررسمی منطقه به این خاطر احیاناً مشکل ندارند که مثلاً شکسپیر و سعدی در چند صد ساله گذشته نداشته‌اند، دقیقتاً این خاطر عقب مانده‌اند که همین صد سال گذشته را از دست داده است. زبان فنلاندی هم تقریباً از همین صد سال پیش شروع کرد، قبلاً صد برگ نوشته نداشت.

     5-            سبک زندگی بشر در صد سال هزاران هزار برابر بیشتر از طول تمدن بشر تغییر کرده است. پس لاجرم زبان هم کاملاً تحت تاثیر این تعییرات بوده است.

     6-            ما مردم این منطقه در پیدایش مدرنیاه نه سر پیاز بودیم و نه ته پیاز. همه این تغییرات را از غرب اقتباس کردیم، حتی از دین و فرهنگمان هم به کمک دانش غربی شناخت بهتر و متفاوت‌تر پیدا کردیم.

     7-            صد سال پیش نه جوامع ما حرف چندانی برای گفتن داشتند و نه زبانهایمان. به عبارت دیگر هم خودمان بی‌سواد بودیم و هم زبانهایمان. زبانها رسمی منطقه یعنی فارسی و عربی و تُرکی هم بی‌سواد بودند. برای این زبانها همه چیز ترجمه و اقتباس شده است. از حوزه این سه زبان طی پانصد سال گذشته پانصد ورق فکر مدرن تراوش نکرده است تا مدرنیته یکی دو قدم به جلو را هم مدیون متفکران این زبانها باشد. اینکه می گویند فارسی موقعیت فعلی خود را مدیون سعدی و حافظ و فردوسی است، هارت و پورتی فریبنده بیش نیست. از نظر من سعدی قله‌ای دست نیافتنی است، اما جایگاه فعلی فارسی بیشتر مدیون تحقیقتات لاوازیه فرانسوی و آثار کانت آلمانی است.

     8-            این ترجمه و اقتباس و آموزش همگانی برای هر زبان دیگری هم طی صد سال گذشته اتفاق می‌افتاد، اکنون همان جایگاهی را داشت که فارسی و عربی و تُرکی دارند.

     9-            اکنون با وضعیتی مواجه هستیم که در طول تاریج بشر سابقه نداشت. همه ما زبان‌باخته‌ها در زبانی غیر از زبان مادری باسواد شدیم، اما زبان مادری ما حتی در حد همان بی‌سوادی صد سال پیش خود هم باقی نمانده است، از یمین و یسار مورد حمله زبان غالب قرار گرفته و تخریب شده است.

10-            تقریباً امر بسیار دشواری است و حتی فکر می‌کنم کمابیش محال به نظر می‌رسد این اختلاف فاز صد ساله را بتوان جبران کرد. این اتفاق اکنون در اقلیم کردستان در جریان است. باید از صمیم قلب برای آنها آروزی موفقیت کرد، اگر موفق شوند کاری خواهند کرد که در تاریخ معاصر دشوار بتوان نظیری برای آن یافت.به جامعه نمی‌توان دستور داد چند سالی متوقف شود تا زبان توسعه یابد.

 

***

 

آپارتاید کشوری

از اول انقلاب تا کنون خیلی‌ها در ایران با اتهام جاسوسی برای امریکا و انگلیس و اسرائیل مواجه شدند. اینکه چقدر در کشف جاسوسان واقعی این کشورها موفق بودند، بحث دیگری است. اما نهادهای امنیتی قدرتمند امریکا و اسرائیل جاسوسی در ایران را انکار نمی‌کنند. مشخصاً اسرائیل در ایران کامیونی جاسوس دارد و کامیونی هم سند بار می‌زند و به تل‌آویو می‌برد و نمایش هم می‌دهد.

اروپائی‌ها هم در ایران جاسوس دارند و کسانی به اتهام جاسوسی برای فرانسه دستگیر شدند. در میان کشورهای منطقه کسانی متهم به همکاری با نهادهای امنیتی ترکیه شدند. اینکه این اتهامات چقدر سیاسی است بحث دیگری است، اما ترکیه سیستم امنیتی قدرتمندی دارد و حتماً در ایران جاسوس واقعی دارد. عربستان سعودی و جمهوری آذربایجان گرچه سیستم امنیتی قدرتمندی ندارند، اما زیاد اتفاق افتاده است کسانی متهم به همکاری با این دو کشور شوند.

به هر حال همه این کشورها در ایران منافع دارند، و قطعاً بیکار هم نمی‌نشینند. همانگونه که ایران هم ماشاالله از اروپا تا مکزیک و تا امریکا آدم کاشته است. حتی دیپلمات‌های ایرانی هم حین عملیات دستگیر  و محاکمه شده‌اند.

در مورد اتحاد شوروی سابق هم همین قاعده صادق بود. قبل از انقلاب از بزرگترین متهمان به جاسوسی در ایران بود. بعد از انقلاب حزب توده متهم به جاسوسی برای شوروی شد. از سازمان مجاهدین خلق محمدرضا سعادتی را به جرم جاسوسی برای شوروی اعدام کردند.

اما شگفت‌انگیز است که تا کنون حتی یک نفر هم در ایران به اتهام جاسوسی برای روسیه و چین دستگیر نشده است. کسی حتی متهم هم نشده است. ممکن است گفته شود چین بیشتر در حوزه اقتصاد فعال است و همسایه نیست، اما روسیه هم جاسوس ندارد؟

روسیه وارث کاگ‌ب است و یکی از قوی‌ترین سیستم‌های امنیتی جهان را دارد. پوتین خود یک افسر امنیتی است. پرونده روسیه در اغلب کشورها تباه و ناپاک است. روسیه در وسط شهر لندن آدم می‌کشد.

روسیه منافع کلانی در ایران دارد. روسیه مخالفان و موافقات زیادی در بدنه جامعه ایران دارد. روسیه در درون حکومت هم مخالفان و موافقان زیادی دارد. روسیه یکی از بزرگترین (و شاید بزرگترین) سفارتخانه‌ها را در تهران دارد.  اما به نظر می‌رسد فرمانده بخش ایران دستگاه امنیتی عریض و طویل روسیه را یکی از حواریون عیسی مسیح اداره می‌کند.

ممکن است گفته شود ایران و روسیه متحد هستند و متحدان از هم جاسوسی نمی‌کنند. کیست که نداند روسیه چقدر در ایران دشمن هم دارد. وانگهی کشورهای متحد هم از هم جاسوسی می‌کنند. ماجرای جاسوسان اسرائیل در امریکا و یا شنود مبایل آنگلا مرکل برملا شده است. اینها هم که ماله‌کش زیاد دارند تا در صورت کشف جاسوس روس بگویند بین متحدان غربی هم از این اتفاق‌ها می‌افتد.

ممکن است گفته شود جاسوسان روسیه دستگیر می‌شوند، اما نظر به رابطه با روسیه این دستگیری‌ها علنی نمی‌شود و بین خودشان رتق و فتق می‌کنند. باندهای قدرت هنگام جنگ بر سر قدرت، بعضاً فیهاخالدون هم را افشا می‌کنند. مذاکره کننده هسته‌ای را متهم به جاسوسی برای غرب کردند. دُز این اتهامات و دشمن دشمن گفتن خاصه برای امریکا چنان زیاد است که معمولاً در سطح جامعه این اتهامات تکراری گوش شنوائی پیدا نمی‌کند. اما در خصوص روسیه جامعه ایران نزده می‌رقصد و آماده پذیرش هر گونه افشاگری است. باندهای قدرت هم از این امکان هم هیچ استفاده‌ای علیه یکدیگر نمی‌کنند. گوئی پرونده روسیه در ایران پاک پاک است.

یعنی در حوزه کشف جاسوس هم با آپارتاید کشوری مواجه هستیم؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

اصطلاح "ماله‌کش" را اول بار فنلاندی‌ها در زمان استالین وارد حوزه سیاست کردند. تعبیر "ظریف" ی هم برای آن به کار بردند : کوکتل مولوتوف

این هم داستان کوکتل مولوتوف :

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

عباس عبدی چند سال پیش نوشته بود وقتی در دفتر ریاست‌جمهوری با محمد خاتمی صحبت می‌کردم، رئیس‌جمهور در دفتر کار خود راحت نبود و صدای رادیو را زیاد کرد تا شُنودکننده‌های احتمالی همه چیز را نشنوند. جلسات معروف سونای زغفرانیه مقامات امنیتی را هم خیلی‌ها شنیدند. کاملاً پیداست همه مقامات این نظام همیشه و در همه حال نگران حریفان خود هستند و فرض را بر شنود می‌گذارند.

آنوقت آدمی مثل محمد جواد ظریف، با چهل سابقه در وزارت‌خانه‌ای که خود می‌گوید اغلب مقاماتش سابقه امنیتی دارند، روبروی دوربین سعید لیلاز می‌نشیند و حرفهای باورنکردنی می‌زند و جابجا هم تاکید می‌کند که این قسمت را اجازه پخش نخواهم داد. و حالا هم که منتشر شده است سعید لیلاز می‌گوید باید چوب تو آستین کسی کرد که فایل را منتشر کرده است.

اصل ماجرا چیست بر ما معلوم نیست. اما حقا که مهارت فوق‌العاده‌ای در بازی دادن مردم دارند. و ای کاش فقط اندکی از این مهارت را در به سامان کردن انبوه معضلات مردم داشتند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

بسیار عالی : مصاحبه لیلازی

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

دوستان روزنامه‌نگار و مطلع، خاطرتان هست خبر بیش از دویست بار حمله اسرائیل به نیروهای ایرانی در سوریه اولین بار کی منتشر شد؟ من تا آنجا که به یاد دارم در زمان مذاکرات برجام چنین خبری منتشر نشده بود. اسرائیل هم به این گستردگی حمله نمی‌کرد تا جان کری عددی را لو بدهد.  آن هم دقیقاً عدد 200 که بعدها خیلی نمادین شد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

ظریف برای که می‌گوید؟

افشاگری غلیط جواد ظریف در خصوص نقش روسیه در برجام و سوریه بسیار بسیار عجیب و غیرمتعارف بود. از آن عجیب‌تر اینکه تقریباً هیچ اشاره‌ای به نقش چین  نکرد.

دیپلمات‌ها چنین سخنانی را معمولاً سالها بعد به زبان می‌آورند. اکنون ظریف و لاوروف بر سر کار هستند، پوتین هم حالاحالاها حاکم روسیه است. آخر کدام وزیر خارجه عاقلی در چنین شرایطی چنین سخنانی را حتی با اطمینان از اینکه منتشر نخواهد شد، در خصوص قدرت بسیار مهمی مثل روسیه بر زبان می‌آورد؟ آنچه ظریف افشا می‌کند هم عجیب است.

یعنی لاوورف این اندازه پخمه است که وزیر خارجه کشور متحد روسیه را در شرایطی قرار بدهد تا جان کری وزیر خارجه امریکا به حمایت از او برخیزد؟

یعنی لاوورف این اندازه پخمه است که نفهمد چهار کشور مهم غربی که خود هزار و یک مسئله با روسیه دارند، به اندازه کافی به ایران فشار می‌آورند و لازم نیست چنین آشکارا مافی‌الضمیر روسها را عیان کند؟ مثلاً بگوید اجازه نمی‌دهیم سوخت نظنر را در بوشهر استفاده کنید؟

ایران سالهاست می‌گوید فقط برای سوخت نیروگاهایش اورانیوم غنی می‌کند، غرب هم هرگز این استدلال را قبول نمی‌کند. آنوقت لاورف این اندازه پخمه است که پیش قدرتهای غربی چنین حرف مسخره‌ای را به زبان آورد؟

در جریان مذاکرات برجام، اخبار مخالف‌خوانی‌های فرانسه چنان بالا گرفت که به مطبوعات هم راه یافت، اما در این مصاحبه خیلی به نقش فرانسه اشاره نمی‌شود، فقط لاوورف سکه یک پول می‌شود، از نقش چین هم هیچ صحبتی به میان نمی‌آید.

باید دو مسئله را همزمان در نظر داشت. اول اینکه حساسیت افکار عمومی ایران به چین در حال حاضر به مراتب بیشتر از روسیه است. و مسئله دوم هم اینکه ظریف خیلی باهوش‌تر از این حرفهاست که مقدسات اهل "میدان" بی‌ترمز و "مستعان‌ساز" را آب خوردن متهم به همکاری با روسیه بکند و نفهمد چه می‌گوید.

به راستی ظریف چه می‌گوید؟ برای که میگوید؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

خدای کودکان حلب خیرالماکرین است

دوبار به طور کامل این مصاحبه طولانی را گوش کردم. من هم مثل خیلی‌ها معتقدم مصاحبه و افشای آن کاملاً حساب شده بود. اما هنوز باورم نمی‌شود چنین مصاحبه‌ای را با گوش خود شنیده‌ام. 

آخر چطور ممکن است دو کارکُشته برای ساعت‌ها وقیحانه خنده سر بدهند و مافی‌الضمیر خود را چنین آشکارا بر سر هر کوی و برزن جار بزنند؟

چه کس دیگری جز "دیپلمات برجسته‌" می‌توانست به این وضوح از ماهیت  خود و حریفان "میدانی"اش پرده بردارد؟ چه کس دیگری می‌توانست به این وضوح از نقش روسیه در ایران بگوید و کسی را یارای تکذیب نباشد؟

آن یکی یاور که اقتصاددانشان هم هست و خود را روزنامه‌نگار هم می‌داند، چه کار دیگری باید می‌کرد تا نشان دهد لمپنی بی‌مایه بیش نیست؟

فقط باید معجزه‌ای رخ می‌داد که رخ داد. و به راستی که خدای کودکان حلب خیرالماکرین است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

24 آوریل و قره‌باغ

آیا ما یک ملت واحد و متحد هستیم؟ اگر نیستیم، می‌توانیم به سمتی حرکت کنیم که مثل یک ملت واحد و متحد عمل کنیم؟

من نه دوست دارم و نه راستش خیلی درست می‌دانم برای جواب به چنین سؤالهائی کلی کتاب فلسفی و تاریج و جغرافیا را شخم بزنیم و به جوابی برسیم که معلوم نیست با شخم زدنی دیگر جوابی دیگر برای آن پیدا نشود. از بحث‌های پیچیده بهتر است پرهیز شود، چون موضوع خیلی ساده‌تر از این حرفهاست.

ملت واحد منافع ملی واحد دارد. منافع ملی را هم در آزادترین کشورهای جهان همچنان بر اساس منفعت ملت تعریف می‌کنند. حتی حساسیت نسبت به حقوق بدیهی بشر را هم از فیلتر منافع ملی عبور می‌دهند و بعد موضع می‌گیرند. در جهان امروز هر جا سخن از حقوق بشر است، سوئد‌ هم نخود آش است. اما اگر منافع ملی ایجاب کند، همین سوئد نخست‌وزیرش را به پکن می‌فرستد تا برای رهبر سرکوبگرترین سیستم جهان لامبادا هم برقصد.

برای جواب به این سؤال ابتدا باید پرسید در شهرهای مهم آذربایجان مثل تبریز و اورمیه و اردبیل و زنجان چه خبر است؟ کدام جریانها در بدنه جامعه دست بالا را دارند؟

هر جوابی به این سؤال مبتنی بر حدس و گمان و تحلیل است. در غیاب انتخاباتی آزاد و منصفانه هیچ کس حتی جواب تقریبی این سؤال را هم نمی‌داند. اما خیلی دشوار بتوان در یک نکته تردید کرد. چندین سال است که در آذربایجان فقط دو جریان عمده قدرت تحرک اجتماعی دارند.

جریان اول طیف‌های مختلف هویت‌طلب است. بخشی از آنها فقط خواهان رسمی شدن زبان تُرکی هستند، بخشی فدرالیست و بخشی جدائی‌خواه هستند. اغلب این طیف‌ها حرکت خود را حرکت ملی می‌نامند. حداقل مطالبات هم رسمی شدن کامل زبان تُرکی است. جریان دومی که در آذربایجان قدرت تحرک اجتماعی دارد، نظام جمهوری اسلامی است.

در آذربایجان جریان‌های ایرانشهری و ملی‌گرا و اصلاح‌طلب هم فعالیت گسترده‌ای دارند. کسی نمی‌داند چقدر و در کدام بخش جامعه نفوذ دارند، اما هیچکدام از انها قدرت تحرک اجتماعی ندارند. در تبریز و به طور خاص در بازی‌های تراکتورسازی اتفاقاتی افتاده است و شعارهائی داده شده است، که جریانهای ایرانشهری و پان‌آذری برای مقابله با آن حاضر بودند انتحاری هم عمل بکنند تا بلکه بتوانند یک جمعیت پنجاه هزار نفری غیرحکومتی را به خیابان بکشند. موفق نشدند.

ملی‌گرایان و ایرانشهری‌هائی که در تهران بعضاً برای مبارزه با حکومت هزینه هم می‌دهند، در تبریز برای مقابله با جریان هویت‌طلب روز به روز بیشتر آویزان حکومت می‌شوند. چون توان تحرک اجتماعی ندارند.

اتفاقاً این واقعیت که در آذربایجان فقط دو جریان قدرت تحرک اجتماعی دارد، بیش از همه طیف موسوم به اصولگرایان حکومتی درک کرده است. طبعاً در رقابتهای درون نظام هم از این دانش خود هوشمندانه بهره می‌برد. در ایام انتخابات محلی مثل شورای شهر و یا انتخابات مجلس، اصول‌گرایان حکومتی خیلی خوب می‌دانند که روی چه شعارهائی باید بیشتر تاکید کنند و چه شعارهائی را بهتر است اساساً به زبان نیاورند. اصلاح‌طلبان حکومتی به خاطر سر و سرّی که با ایرانشهری‌ها دارند، معمولاً در این صحنه‌ها از پیش بازنده می‌شوند. در آذربایجان از میان حکومتی‌ها دشوار بتوان منفورتر از امثال جلائی‌پور یافت.

یک توضیح در خصوص طیف‌های مختلف آذربایجانی هم ضروری است. قبلاً مبسوط نوشتم که تُرک‌ها در ایران جایگاهی دارند که شاید نتوان نظیری برای آن در جهان یافت. تُرک‌ها در ایران نه فرهنگ اقلیت و نه فرهنگ اکثریت دارند (کامنت اول). برعکس آن هم صادق است، هم فرهنگ اقلیت هم فرهنگ اکثریت دارند. یا صاحب قدرت بوده‌اند و یا شریک قدرت، در عین حال هیچ زبانی هم در ایران به اندازه زبان تُرکی تحقیر و سرکوب سیستماتیک نشده است. کنش‌گری در آذربایجان هم متأثر از همین وضعیت خاص است. یکی از پیامدهای این وضعیت به حاشیه رفتن ملاحظات سیاسی است. در آذربایجان خواست هر گروه کمابیش همانی است که می‌گوید. جدائی‌خواه هم آشکارا می‌گوید جدائی‌خواه است. اما در جاهائی که به طور تاریخی فرهنگ اقلیت داشته‌اند، معمولاً خواست جدائی‌خواهی کتمان می‌شود و بر اساس پاره‌ای ملاحظات سیاسی هیچ گروهی رسماً خود را جدائی‌خواه نمی‌نامد. چه بسا خواست جدائی ریشه‌دارتری هم از جریانهای جدائی‌خواه آذربایجان داشته باشند.

حال برگردیم به سؤال اصلی این نوشته، بهترین و در عین حال نمادین‌ترین تصویر را بررسی دو موضوع 24 آوریل و قره‌باغ به ما خواهد داد.

از حوادث 24 آوریل هر تعبیری که بکنیم، آن را نسل‌کشی و یا کوچ اجباری ارمنی‌ها بدانیم، در یک چیز نباید تردید داشت و آن وقوع فاجعه انسانی است. در آن تاریخ وضعیت ایرانیانی که در مرز عثمانی بودند، کاملاً متاثر از این فاجعه انسانی بود.

ارمنی‌های رانده شده از خانه و کاشانه همه به سمت اروپا نرفتند، به آذربایجان ایران و جمهوری آذربایجان فعلی هم رانده شدند. تبریز و اورمیه و باکو و شوشا و خانکندی میزبان هزاران خانواد آواره ارمنی شدند.

اگر با چراغ قوه میان داشناک‌ها چهارطبقه هم بگردید، حتی یک داشناک هم یافت نخواهید کرد که مدعی شود با ارمنی آواره در  آذربایجان بدرفتاری شد. نه اینکه داشناک انصاف و انسانیت داشته باشد، خود جامعه ارمنی به ریش چنین آدمی خواهد خندید. ارمنی روی تخم چشم آذربایجانی‌ها جا داشت.

اما آذربایجان درگیر جنگ و کشتار هم شد. دسته‌جات مسلح مسیحی که عموماً از شرق عثمانی آمده بودند، و چند گروه ارمنی اعزامی از ایروان، بلائی بر سر شهرهای خوی و سلماس و اورمیه آوردند که در تاریخ این شهرها نظیر نداشت. (کامنت دوم)

از دولت تانوان مرکزی خبری نبود. حجم این جنایت‌ها چنان گسترده شد که مردم و عُلمای شهر اورمیه دست به دامان عثمانی شدند، به عثمانی‌ها نامه نوشتند و گفتند چه نشسته‌اید که جیلوها به کوچک و بزرگ رحم نمی‌کنند و برادران ایرانی شما را فوج فوج می‌کشند.

عثمانی که در آن تاریخ هزار درد بی‌درمان داشت، دعوت علما را بی‌پاسخ نگذاشت و سنت برادرانه‌ی "چاغیرسان گَلَرم" را در سخت‌ترین شرایط به جا آورد و نیروئی به سمت آذربایجان فرستاد. وقتی خبر آمدن سپاه عثمانی رسید، مردم درمانده اورمیه هزار هزار به استقبال ناجیان خود شتافتند و این شعر را خواندند که هنوز اغلب قدیمی‌ها اورمیه به یاد دارند :

ایرانلی‌لار، ایرانلی‌لار / ایرانی‌ها، ایرانی‌ها

ای اوره‌یی دولی قانلی‌لار / ای که دلتان پر زخون است

گلن گئداخ پیشوازا / بیائید پیشواز برویم

گلیر مهربان عثمانلی‌لار / عثمانی‌های مهربان - برای نجات ما – می‌آیند

همه طیف‌های جریان هویت‌طلب که امروز در آذربایجان قدرت تحرک اجتماعی دارند، به حوادث شرق عثمانی از منظر فاجعه جیلولوق هم نگاه می‌کنند. مثل نیاکان خود سپاسگزار سپاهی هم هستند که خوی و اورمیه را از دست جیلوها نجات دادند.

متوجه هستم که ایران بحمدالله ایران پر از گرتا تومبرگ است و لازم باشد به سوئدی‌های نخود هر آش  درس حقوق بشر هم می‌دهند و نباید حتی صحبت از قدردانی بشود، اما دست‌کم از هیئت عزاداران 24 آوریل ایرانی انتظار می‌رود به مردم قربانی خودشان هم عنایتی داشنه باشند. اتفاقاً همان عثمانی به داد این مردم رسید.

با این حساب منافع ملی ایران برای موضع‌گیری در خصوص حوادث شرق عثمانی چه چیزی را ایجاب می‌کند؟ قطعاً آن چیزی نیست که اکنون شاهد آن هستیم. چرا؟ آذربایجانی ایرانی محسوب نمی‌شود؟ یا درد مشترک و علائق مشترک در میان نیست؟ تا بر اساس این علائق مشترک از منافع ملی تفسیر واحدی صورت گیرد؟

حوادث قره‌باغ هم که تقریباً جلوی چشممان اتفاق افتاد. یک میلیون آذربایجانی را در روز روشن از خانه و کاشانه خود آواره کردند. گروههای ارمنی در شهرهائی مثل خوجالی دست به جنایت‌های وحشتناک زدند. وقتی هم ارتش آذربایجان بعد از سی سال تصمیم به آزادسازی خاک اشغالی خود گرفت، این اقدام چنان مشروعیت داشت که حتی امانوئل مکرون فرانسوی و ولادیمیر پوتین روس هم نتوانستند به آذربایجان ایراد قانونی بگیرند. خاک اشغالی آزاد شد. ارمنی‌ها اکنون هم در قره‌باغ هستند و در قره‌باغ هم تا زمانی که خود بخواهند باقی خواهند ماند. آذربایجان هم حقوق آنها را کاملاً به رسمیت می‌شناسد و باید هم بشناسد.

کارنامه تباه ناسیونالیسم ستیزه‌جوی ارمنی طی سی سال گذشته تاثیر بسیار مخرب بر آذربایجانی  گذاشته است که صد سال پیش آواره ارمنی را مهربانانه در آغوش گرفته بود. در قتل‌عام خوجالی بعضی از خانواده‌ها می‌توانستند فرار کنند، اما ماندند و بی‌رحمانه کشته شدند. بازماندگان آنها نقل می‌کنند که باور نداشتند ارمنی آنها را بکشد. آذربایجان چنین احساسی نسبت به ارمنی داشت.

اما اگر همین امروز دولت ترکیه یادداشت رسمی بدهد و نسل‌کشی ارامنه را کاملاً به رسمیت بشناسد، وجدان عمومی آذربایجان قادر به پذیرش چنین چیزی نخواهد بود و خواهد گفت این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار. آذربایجانی چطور مدعیان صد سال پیش اینها را بپذیرد؟ ناسیونالیسم ارمنی در اواخر قرن بیستم و جلوی چشم دوربین‌ها همین که فرصت را معتنم دید، آذربایجانی را هزاز هزار کشت و میلیونی آواره کرد و سپس نزد دیگران به امام‌زاده نسل‌کشی دخیل بست.

متوجه هستم که در جریان جنگ آزادسازی قره‌باغ ملی‌گرایان بیشعوری هم در ایران بودند که خواهان اعزام به جبهه نبرد داشناک علیه آذربایجان شدند. متوجه هستم که هسته مرکزی ملی‌گرائی ایرانی دل در گرو ارمنستان داشت. اما در بیرون از آذربایجان، حتی جریانهای مترقی و عدالت‌خواه چپ هم سکوت کردند. شخصیت چپ و عدالت‌خواه و آزاده‌ای مثل فرج سرکوهی هم سکوت کرد. با تمام دقت صفحات مختلف را می‌خواندم، دریغ از حتی یک همدلی با آذربایجانی که یکی از مشروغ‌ترین جنگ‌ها را در مقابل جنایتکاران و اشغالگران پیش می‌برد. چرا؟

چرا در ایران شاهد این همه همدلی با اشغالگران و حتی کمک به ارمسنان بودیم، اما کمترین همدلی را با آذربایجان ندیدیم؟ منافع ملی ایران ایجاب می‌کرد؟ این چه منافعی است که دقیقاً با خواست و علائق میلیونها ایرانی دیگر در تضاد است؟ اگر منافع ملی این است، پیشاب شفیعی کدکنی شایسته آن است.

بعضی‌ها مُهمل هم گفتند. مثلاً حکومت آذربایجان دیکتاتوری است و مورد حمایت اردوغان است و جنگ افروزی می‌کند و از این خزعبلات. به قول آقای علیرضا اردبیلی اگر حکومت آذربایجان دمکراتیک بود خاک آذربایجان اشغال نمی‌شد؟ اگر آذربایجان دمکراتیک بود، اشغالگران دو دستی خاک اشغالی را تقدیم می‌کردند؟

فی‌الواقع دغدغه اصلی هیچ کدام از طرفین، مثل اغلب کشورهای جهان، در درجه اول حقوق‌بشر نیست، منافع مردمی است که به آن تعلق خاطر دارند. وقتی در کشوری بر سر منافع مردم چنین تفسیر متضادی وجود دارد، تو خود حدیث مفصل بخوان که کشور با چه گسل تاریخی بزرگی مواجه شده است. مسئولیت این گُسل هم بر عهده کسانی است که بخشی بزرگی از مردم کشور را نه تنها نایده می‌گیرند، بلکه با آنها عناد می‌ورزند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

در ادامه بحث اذان

در پُست مربوط به اذان (کامنت اول) دوستان لطف کردند و لینک‌های مختلفی گذاشتند. اذان مرحوم مصطفی اسماعیل و مخصوصاً حی علی الصلاه  دوم و حی علی الفلاح دوم نفس را در سینه حبس می‌کند. دهها بار گوش کردم (کامنت دوم)

البته من یادم رفت در متن بنویسم که اساساً منظورم قاریان و مؤذنان مصر نیست. مصر دنیای دیگری است. از این نظر مقایسه مصر با سایر کشورهای اسلامی، مثل مقایسه بهترین سرآشپزهای فرانسوی با سرآشپزان بریتانیائی است. و یا مثل مقایسه سرآمدان موسیقی راک بریتانیائی با سایر کشورهای اروپائی است. 

کنجکاوی برای یافتن جواب یک سؤال هم همچنان برای من می‌ماند. نظر به اختلاف معنادار متن اذان در جهان اسلام بعید است بتوان جوابی برای آن یافت. در ایران مردم عادی با یک برداشت و پیش‌زمینه معنوی از قاریان و مؤذنان مصری بسیار لذت می‌برند، آیا در مصر هم از اذان مرحوم مؤذن‌زاده اردبیلی مردم عادی چنین لذتی می‌برند؟ یا صرفاً موسیقی آن مورد توجه اهل فن قرار می‌گیرد؟

اما از میان ویدیوهائی که دوستان گذاشتند، جناب آقای آیاز عبادی مؤذن یشیل جامع بورسا در ترکیه را معرفی کردند. اذان و سبک رجب اویار مؤذن جامع بورسا برای من کاملاً تازگی داشت،  بسیار دلنشین و غیرمنظره هم بود. این ویدیو باعث شد چندین ویدیوی دیگر هم از رجب اویار ببینم. گویا در ترکیه مؤذن معروفی است.

البته بعید می‌دانم بتوان صدای رجب اویار را با مؤذنان نامدار ایرانی در یک سطح ارزیابی کرد، اما خیلی خوب و زیبا توانائی‌های خود را ارائه می‌کند. از سنت‌هائی می‌گوید که در دوران عثمانی بسیار رواج داشته است. گویا تعداد این مؤذنان در ترکیه فعلی بسیار کم است. 

در این ویدیو رحب اویار می‌گوید تمام هدف ما این است که از شهرمان بورسا و از دین‌مان و از مساجدمان تصویری دوست داشتی به مخاطبان ارائه کنیم. می‌گوید خیلی از غیرمسلمانها هم از این قرائت‌ها لذت می‌برند. بعد می‌گوید پنج نوبت اذان را در پنج مقام مختلف می‌خوانیم. نام این مقام‌ها هم برای ما آشناست.

می‌گوید اذان صبح را در مقام صبح (صاباح) می‌خوانیم. اذان ظهر را در مقام حجاز و اذان عصر را در مقام راست می‌خوانیم. اذان مغرب را در مقام سه‌گاه به شکل کوتاه و کمی با سرعت می‌خوانیم. اذان عشاء را هم در مقام عشاق می‌خوانیم.

خیلی لذت بردم از این ویدیو و برای شما هم نسگیل کردم و تصمیم گرفتم کمی حرفهای او را ترجمه و پایلاش کنم. در این ویدیو مؤذن از هر مقامی بخشی را می‌خواند.

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

واکسن جانسون اند جانسون امریکائی عارضه داشت و بلافاصله استفاده از آن در امریکا متوقف شد. واکس آسترازنکا در چند مورد عوارض جانبی داشت و منجر به لخته شدن خون شد. بعضی کشورها استفاده از این واکسن را متوقف کرده‌اند. خیلی از کشورها هم این عوارض را بسیار اندک و طبیعی می‌دانند و همچنان استفاده می‌کنند.

تا این لحظه در کشورهای روسیه و چین و ترکیه و امارات و برزیل دهها میلیون دُز واکسن چینی و روسی استفاه شده است. فقط ترکیه بیست میلیون دُز واکسن چینی تزریق کرده است. یعنی واکسن‌های چینی و روسی هیچ عوارضی نداشته‌اند؟ یعنی تا کنون هیچ مشکلی رخ نداده است که دست‌کم برای چند روز استفاده از این واکسن‌ها متوقف شود؟ یعنی باور کنیم؟ (کامنت اول)

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت اول :

بعد از اینکه نشریه معتبر لنست کارآئی واکسن روسی را تائید کرد، حتی در ایران هم خیلی از شبه‌عالمان معرکه گرفتند که بعله! روسیه کشور قدرتمندی در ساخت واکسن است.

معلوم است که روسیه و چین دانشمندان صاحب نامی دارند. در همین ایران خودمان هم دانشمندان درجه یکی وجود دارند. ایران یکی از بهترین سیستم‌های واکسیناسیون جهان را دارد و سابقه خوبی هم در تولید واکسن دارد.

اما روسیه کشور مافیای پوتین هم هست. چین کشوری است که بی‌رحمترین سیستم سرکوبگر جهان را دارد. همین الان همه جهان اسیر ویروس کُروناست که از ووهان چین به همه جهان سرایت کرده است. کشته‌های فرانسه از مرز یکصد هزار نفر فراتر رفت و دوباره کشور قفل شده است. اما در چین همه چیز بر وفق مُراد است و گوئی ویروس به کلی از این کشور پهنار میلیاردی پر کشیده است.

ساخت و ارائه واکسن فقط کار دانشمندانی نیست که در آزمایشگاه بنشینند و تحقیقات علمی بکنند و بعد شرکتها بسازند و بفروشند. واکسن قرار است به میلیونها انسان تزریق شود و باید به اندازه کافی شفافیت پشت سر آن باشد. تائید واکسن نیاز به نهادهای کنترلی مستقلی دارد که معتبر و مورد اعتماد مردم باشند.

در امریکا آدمی مثل ترامپ با مقاصد انتخاباتی هر کاری کرد نتوانست پروسه تائید واکسن را اندکی تسریع کند. این در حالی است که همان دولت نهایت حمایت را از شرکتهای بزرگ واکسن‌ساز امریکائی  کرده بود. در روسیه خود روسها هم برای ادعای ولادیمیر پوتین تره خورد نکردند، تا اینکه یک نشریه معتبر علمی گفت واکسن روسی کارآئی دارد.

اگر به واکسن غربی اعتماد  بیشتری هست، به خاطر دانشمندان دانشمندتر غربی نیست، چه بسا چین دانشمندان بیشتری هم داشته باشد، آنچه واکس غربی را بیشتر مورد اعتماد می‌کند همین شفافیت های فوق‌العاده در سخت‌ترین شرایط است.

کُرونا اقتصاد کشورها را ویران کرده است. اگر نظارت نهادهای مستقل نباشد، دولت‌ها به هر ذلتی تن می‌دهند تا از این بحران خلاص شوند. در چنین فضائی خدا عالم است چین چه شرایطی را به کشورهای طرف قرارداد تحمیل می‌کند تا از عوارض واکسن چینی دم نزنند. 

 

***

 

بهترین اذان در جهان اسلام کدام است؟

رمضان مبارک رفقا، به نظر من در دین اسلام هیج پدیده‌ای دلنشین‌تر و زیباتر از روزه و افطار و مناسک ماه مبارک رمضان نیست. هیچ دلیل عقلانی برای این ادعا ندارم، قطعاً فضائی که در آن تربیت شدم نقش اول و آخر را در این احساس دارد. در این ماه مبارک آرزو می‌کنم ما رمضان‌دوستان علائق خود را اسباب عذاب دیگران قرار ندهیم و طلبکارانه از زمین و زمان انتظار نداشته باشیم احترام روزه‌داری ما داشته باشند.

یک سوال از دوستان دارم. به نظر شما بهترین اذان و یا بهترین اذان‌ها در جهان اسلام کدام است؟ اگر لینکی از اذان مورد علاقه خود هم دارید لطفاً در کامنت بگذارید.

اگر دوستان افغانستانی این مطلب را می‌بینند، ممنون می‌شوم بهترین و معروف‌ترین مؤذنان افغانستان را معرفی فرمایند. در پاکستان هم حتماً مؤذنان خوش‌صدای زیادی وجود دارد.

در ایران بعید است کسی را بتوان یافت که معتقد باشد زیباتر از اذن مرحوم مؤذن‌زاده اردبیلی و ربنای استاد مرحوم شجریان وجود دارد. حقیقتاً هم کار آنها شاهکار و ماندگار است. سلیقه شنیداری ما ایرانیان را هم حسابی ارتقاء داده‌اند. روح هر دو استاد شاد و قرین رحمت الهی باد.

یکی از عجایب روزگار برای من این است که تا کنون اذان درجه یک از ترکیه نشنیدم. ترکیه کشور هنرمندان خوش‌صدا و مردمی پایبند دین و مذهب است. چرا چنین است؟ یا من نشنیدم؟ یا سلیقه شنیداری امثال من درست تشخیص نمی‌دهد؟

جمهوری آذربایجان یکی از سکولارترین کشورهای جهان است. بدیهی است خیلی هم نباید انتظار مؤذنان نامدار از این کشور داشت. عالیم قاسم‌اوف چند بار اذان گفته است. در کامنت اول لینک یکی از این اذان‌ها را می‌گذارم. عالیم با نوازندگانی تار و کمانچه به دست به همراه دخترش فرغانه داخل کلیسائی نوای الله‌اکبر سر داده است. آذربایجان است دیگر،

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

از متن :

اکنون که این یادداشت را می‌نویسم، حتی اپلیکشن کلاب‌هاوس را هم روی گوشی مبایل خودم نصب نکردم. تمام اطلاعات من از خواندن چند مطلبی است که در رسانه‌ها منتشر شده است. از یک دوست هم در خصوص چند و چون کارکرد آن پرسیدم. هر چه خواندم و شنیدم، بیشتر متوجه شدم کلاب‌هاوس به کلی با علائق و روحیات من ناسازگار است. اما فکر می‌کنم در پیوستن به آن لحطه‌ای هم نباید درنگ کرد. شاید لازم باشد کمی از روحیات خودم بگویم تا بهتر نشان دهم چرا  کارکرد کلاب‌هاوس را این اندازه مهم و جدی ارزیابی می‌کنم...ادامه در لینک :

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

هم میهمان و هم میزبان         

وزرای امور خارجه ایران و چین قرارد همکاری استراتژیک و بلندمدت میان دو کشور را در تهران امضاء کردند. اطلاعات دقیقی از مفاد این قرارداد پُرحاشیه منتشر نشده است. اما تصاویری که از این دیدار منتشر شد، حاوی چند نکته غیرمتعارف بود. نظر به نوع رابطه دو کشور و دو وزیر، تصاویر ارزش نمادین زیادی دارد.

در دیدار مقامات کشورهای مختلف، علاوه بر وظایف اصلی میزبانی، مطابق عرف بین‌الملل بسیاری از وظایف نمادین هم در صورت ضرروت بر عهده میزبان است. مثلاً وقتی میزبان از میهمان استقبال می‌کند و با هم دست می‌دهند، میزبان از میهمان می‌خواهد به اتقاق لبخندی هم رو به دوربین‌ها بزنند تا عکاسان از این لحظه عکس بگیرند.

بعد از دیدار ابتدائی، همواره میزبان میهمان را به نشستن روی صندلی خاص و یا رفتن به داخل اتاق جلسه دعوت می‌کند.

وقتی هم قراردادی امضاء شد، و لازم بود عکاسان از مقاماتی عکس بگیرند که متون امضاء شده را در دست دارند، باز هم میزبان از میهمان دعوت می‌کند رو به دوربین‌ها لبخند بزنند و از توافق به عمل آمده ابراز خوشحالی کنند.

محمد جواد ظریف و وزیر خارجه چین بارها و بارها در چنین موقعیت‌هائی قرار گرفته‌اند و وظایف خود را خیلی خوب می‌شناسند. اما اگر به تصاویری که از ملاقات‌های این دو مقام در تهران منتشر شد دقت شود، در این موقعیت‌ها وزیر چینی وزیر ایرانی را به اقدام نمادین بعدی دعوت می‌کند. گوئی وزیر بیگانه در پایتخت ایران هم میهمان و هم میزبان است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

توضیح : در اورمیه و خونه ممی با گوشی نوشتم.

 

***

 

مُدلِ رومانی

آقای مهرک کمالی پُستی نوشتند و از اینهائی انتقاد کردند که گوئی از خانواده قربانیان وکالت تمام و کمال دارند تا در آینده تکلیف قاتلان عزیزانشان را مشخص کنند. بعضی از این خودنماینده‌پندارها نفسشان از جای گرم می‌آید، بعضاً گوشه چشمی هم به نگاه از ما بهتران در استکهلم و اسلو دارند. مدام از کیسه خلیفه می‌بخشند و می‌گویند اهل انتقام نیستند و می‌بخشند و فراموش نمی‌کنند و خلاصه چپ و راست مرتکب گاندی‌بازی‌ها و نلسون ماندلا‌بازی‌های مُد روز می‌شوند.

اما مهرک در نوشته خود از هشتگی مناقشه‌برانگیز استفاده کرد. بعد در پُست دیگری توضیح کوتاه دیگری داد. زیر همین پست جدید آقای محمد قائد کامنت عالمانه‌ای گذاشتند و دوستان دیگر به بحث‌های جالب دیگری پرداختند. (کامنت اول)

خیلی درگیر این بحث‌ها نیستم و بیشتر می‌خوانم. در عین حال دلم خون است و حوصله نصایح تصنعی این گاندی‌کاران را هم ندارم. متوجه هستم که دادرسی عادلانه در جهان امروز چه نعمتی است، اما تصور اینکه قاتلان برای سالها با پرورئی و وقاحت تمام و دهها وکیل برای خود زمان بخرند تا به مرگ طبیعی مُردار شوند، خیلی آزارم می‌دهد. به هر حال همه مردم که گاندی نیستند، خیلی‌ها مثل من عامی هستند.

همین الان که ماشاالله نتایج کارنامه درخشان حضرات بر سر هر کوی و برزن است، توله‌هایشان و ماله‌کشانشان و نایاکی‌هایشان در خیابانهای لندن و تورنتو جولان می‌دهند و از ملت طلبکارند و بعضاً برای خانواده قربانیان خط و نشان هم می‌کشند. فردا روز چقدر طلبکارتر خواهند شد؟ خاصه که آشکارا می‌گویند ویرانه‌ای از این ویرانه‌تر هم از خود باقی خواهند گذاشت. شاید در آن روزهای دشوار فرصت بیشتری هم برای سوءاستفاده داشته باشند. باید توجه داشت که خیلی از زالوزاده‌ها و ماله‌کشان فقط مال و اموال را به غارت نبرده‌اند، از همین الان برای روز مبادا تدارک دکان دو نبش حقوق بشر را هم دیده‌اند.

بهترین مُدل، مُدلِ رومانی است.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

نوروز، از تغذیه رایگان تا شام غریبان

بخش بزرگ و شاید هم اکثریت ساکنان تهران، شرایطی مثل من دارند. یعنی ممکن است قریب به چهل سال هم ساکن تهران بوده باشند، اما همچنان ریشه‌های خانوادگی آنها در شهری است که از آنجا به تهران آمده‌اند.

بخشی از ساکنان تهران هم، تهرانی هستند. منظور از تهرانی در اینجا لزوماً یک تهرانی به قول معروف اصیل نیست که اجداد او از عهد آقا محمد خان قاجار ساکن تهران بوده باشند. حتی معلوم نیست از این تهرانی‌ها چند نفر در این شهر درندشت باقی مانده است. در اینجا تهرانی به کسی گفته می‌شود که حتی اگر یکی دو نسل قبل هم به تهران آمده باشند، اکنون ریشه‌های خانوادگی آنها در نهران است.

تفاوت این دو نوع ساکنان تهران در ایام تعطیلات طولانی و مخصوصاً تعطیلات عید به وضوح خود را نشان می‌دهد. امثال من حتی اگر کمترین امکانات و درآمد را هم داشته باشند، همواره برنامه طولانی مدت سفر عید برای آنها مهیاست. تقریباً نیاز به هیچ امکاناتی هم نیست. در بدترین حالت سوار اتوبوس می‌شویم و به شهر خود می‌رویم. به تعبیر یک رفیق تالشی این سفرها نه تنها هزینه چندانی ندارد، بلکه درآمدزاست و حکم تغدیه رایگان برای یک مدت طولانی را هم دارد.

هر کسی در تهران لابد به کاری مشغول است. تعطیلات واقعی و آموزشی عید هم ماشاالله از هفته آخر اسفند شروع و به چند روز بعد از 13 فروردین منتهی می‌شود. اما تعطیلات رسمی حدود پنج روز است. ممکن است به این راحتی نتوان از محل کار مرخصی گرفت، چون همه مایل هستند از همه این تعطیلات طولانی استفاده کنند. اداره و شرکت را هم که کُلّهُم نمی‌توان تعطیل کرد.

اما نیک که بنگریم، در واقع همه مایل نیستند از همه تعطیلات استفاده کنند، اتفاقاً بخش قابل توجهی عزای این تعطیلات طولانی را می‌گیرند ولی خود را از تک و تا نمی‌اندازند و همرنگ کسانی می‌شوند که شور و شوق سفر و تعطیلات طولانی را دارند.

این بخش عموماً از همان تهرانی‌هائی هستند که سطح درآمد و سطح برخورداری آنها معمولاً از متوسط به پائین است. حتی ممکن است تعطیلات طولانی نوروز در شهر خودشان برای آنها حکم شام غریبان را هم داشته باشد. این تهرانی‌ها در شمال ویلا ندارند که بلافاصله عازم ییلاق کلاردشت شوند. در شهرهای دیگر هم فامیلی نزدیکی ندارند که بتوانند مدت طولانی از تغذیه رایگان بهره ببرند.

سفر معمولی کلی هزینه دارد. بدون ماشین شخصی سفر در ایام عید دشوار است. بدون ماشین شخصی با دوستان دیگر برای یک سفر جمعی هم نمی‌توان برنامه‌ریزی کرد. باید چشم به کَرَم دوستی داشت که برای یکی دو نفر جا داشته باشد. اقامت در مقصد هم کلی هزینه و دردسر دارد. وقتی وضع مردم اندکی خوب شد و خیلی‌ها ماشین‌دار شدند، چادر صحرائی با خود می‌بردند و در مقصد از هزینه اقامت بی‌نیاز می‌شدند. اما این نوع سفر هم بیش از چند روز قابل دوام نبود، همراهی آب و هوا را هم لازم داشت و در نهایت کفاف تعطیلات دور و دراز عید را نمی‌کرد.

غم‌انگیزترین صحنه زمانی است که به این تهرانی‌ها یک همکاری غیرتهرانی، و یا همکار تهرانی برخوردار، پیشنهاد می‌کند به جای او در تعطیلات دور و دراز بر سر کار آید. بعضاً این پشنهادها را اصلاً نمی‌توان رد کرد، چون شامل اضافه‌کاری و مزایای دیگر رسمی و غیررسمی است.

تهرانی بینوا در دل از دریافت این پیشنهاد بسیار خوشحال می‌شود، چون هم فال است و هم تماشا. هم از اقامت کسل‌کننده در خانه و شام غریبان تهران نجات می‌یابد، و هم سر کار می‌رود و درآمدی کسب می‌کند. اما چنان که افتد و دانید خیلی خیلی دشوار است این خوشحالی را بروز دهد. بعضاً ناچار می‌شود تظاهر هم بکند و بگوید : اه! این هم از تعطیلات ما!!

عید سال گذشته کُرونا تازه شروع شده بود و گرم این حادثه بودیم. شخصاً ماندن در تهران را چندان حس نکردم. اما این روزها کاملاً حس و حال همان تهرانی‌ها را دارم. کاری هم ندارم، بالطبع پیشنهادی هم دریافت نمی‌کنم. گرچه اغلب در خانه هستم، و علی‌الاصول شرایط برای من چندان فرقی نباید داشته باشد، خاصه که از زمان شروع کُرونا هر چهار نفرمان عموماً در خانه هستیم. اما نمی‌دانم چرا این روزها این تهران سوت و کور حسابی حوصله‌ام را سر برده است.

تقریباً همه راههای سفر زمینی به شهر کُرونازده اورمیه بسته است. نزدیک دو سال است مادر بزرگوارم را درست و حسابی ندیدم. فی‌الواقع تنها مزیت امثال من به تهرانی‌های کاملاً از حیّز انتفاع افتاده است. در قریب به چهل سال گذشته این اندازه احساس تهرانی بودن به من دست نداده بود. تعطیلات برای من همیشه تعطیل تمامی ندارد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

هنرمندان نامداری مثل روح‌الله خالقی و اسنفدیار منفردزاده و مرضیه و دلکش و فرید زولاند و داریوش و گوگوش و مشکاتیان و علیزاده و شجریان و چندین نام دیگر در حوزه زبان فارسی، و در سبک‌های مختلف، آثاری حقیقتاً به یاد ماندنی از خود به یادگار گذاشته‌اند. بعضی از این آثار در سطح منطقه هم شناخته شده است.

حال فرض کنید در شهرهای قاهره و باکو و آنکارا و استانبول و بغداد و تاشکند هر وقت صحبت از موسیقی فارسی می‌شود، همواره کسی از خراسان وسط معرکه بپرد و بخواند : لیلا در واکن مایوم...

همین بلا را در کشور خودمان و به دست خودمان بر سر ما می‌آورند. موسیقی آذربایجان در صد سال گذشته آثاری آفریده است که معادل آن را در تهران و استانبول هم دشوار بتوان یافت. کلاس این موسیقی بعضاً در سطح آثار بزرگان موسیقی روسیه است.

شخصاً هم به موسیقی فولکلور علاقه دارم، و هم ملت بدون موسیقی موسیقی فولکلور غیرقابل تصور است. اما محدود کردن موسیقی یک ملت به موسیقی فولکلور معنای دیگری دارد. انتظاری از فهم جریان تمامیت‌خواه مسلط ندارم. حاملان این جریان یا نادان هستند و از هنر مدرن آذربایجان چیزی نمی‌دانند، و یا مغرضانه دوست دارند موسیقی آذربایجان را به چهار تا آهنگ فولکلور محدود سازند.

مسئله من با هنرمندان آذربایجانی است که تا به این رسانه‌ها عوت می‌شوند، به نام موسیقی آذربایجان با "سکینه دایی قیزی نای نای" و  "پنجره‌دن داش گلیر آی بری باخ بری باخ" برای بالا دستی‌ها معرکه می‌گیرند.

خانم‌ها و آقایان هنرمند آذربایجانی! شما هم نمی‌فهمید به نمایندگی از کدام موسیقی برای این کوتوله‌ها معرکه گرفته‌اید؟

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

پیش‌بینی من این بود که رضا پهلوی اواخر سال 98 از این نئو شعبان بی‌مخ‌های کراواتی تبری بجوید. یک سال تاخیر افتاد. یک اشتباه هم کرد، خطاب به آنها گفت : «دوستان کمی فکر کنید»

شعبان بی‌مخ و فکر؟ شعبان بی‌مخ به ثریا هم برود قرار نیست فکر کند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

غزل صدر :

روز جهانی زن است و اهمیت‌ش برای ما کمی بیش از ساکنان ممالک متوسع و متمدن. پوسترها و فیلم‌های جالبی هم تهیه شده و دست می‌شود که خیلی زیباست. شخصن امیدوارم از فردا صبح فراموش نکنیم که

وقتی با مردی می‌رویم رستوران، وحی منزل نیست که او کل محتویات میز را بپردازد.

وقتی با مردی به میل خود می‌خوابیم، وحی منزل نیست که ما را «بگیرد».

وقتی او کار می‌کند و خرج می‌کند، معنایش این نیست که باید پول رنگ‌مویمان را هم از او بگیریم. ما باید کار کنیم و استقلال مالی داشته باشیم.

شستن و رفتن و رتق و فتق کارهای خانه و بچه فقط وظیفه‌ی ما نیست. همه با هم در خانه زندگی می‌کنند ضمن این که هر فرزند از تلفیق اسپرم و تخمک به‌وجود می‌آید پس وظایف هم در قبال کودک برابر باید باشد.

سه بار در روز غذا پختن کاری بی‌هوده است و سبب می‌شود زن همیشه بوی پیازداغ بدهد.

اتو کردن لباس مردان جزو وظایف قانونی زنان نیست.

زن‌ها مجبور نیستند همیشه‌ی خدا به دعوت مردان به رختخواب لبیک بگویند.

شستن توالت و حمام اشتباهی افتاده گردن زن‌ها.

در مهمانی در آشپزخانه به هم نچسبیم و پلو و قرمه سبزی نکشیم و شرشر عرق نریزیم. آن طرف‌تر در اتاق پذیرایی مردان به مباحث سیاسی سنگین درباره تغییر وضعیت جهان مشغولند.

بوسیدن هم جلوی کودکان خیلی هم کار قشنگی است و عشق را به بچه‌ها یاد می‌دهد.

در نهایت لعنت به این لباس‌های تورتوری که بعضی‌ها شب بر تن می‌کنند و به توصیه کانال خانم‌های قری، مقابل آقاشون عربی می‌رقصند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

امریکای دمکرات، امریکای جمهوری‌خواه

هر وقتی خودم یا هر دوست دیگری از شاخ افریقا تا آینده قدرت امریکا و یا برآمدن چین نظر می‌دهد، بلافاصله یاد اظهارات شادروان مهندس بازرگان در مجله آدینه می‌افتم. در آن تاریخ موضوع آینده اتحادشوروی مطرح بود. بازرگان می‌گفت ما نه سرپیازیم و نه ته پیازیم و در کار کشور خودمان ماندیم، حالا چطور راجع به آینده شوروی نظر دهیم؟ 

اما خوشبختانه بازار پررونق توجیه در چنین لحظاتی همواره فریادرس است. سی سال پیش کسی در آسیای میانه که اندک آشنائی با الفبای لاتین داشت، اشکال به غایت خنده‌دار و بسیار ابتدائی و البته کاملاً خسارت‌باری را از یک اقتباس فوق‌العاده زیبای طراحان ایرانی کشف کرد. در این لینک :«اینجا»

بر همین اساس شاید نظر شهروند شش کلاس سواد کشورهای منطقه در خصوص سیاست خاورمیانه‌ای امریکا، حاوی زوایائی باشد که در اتاقهای غرق در فکر امریکا حتی دیده هم نمی‌شود.

رویکرد رؤسای جمهور امریکا بر کل جهان تاثیر می‌گذارد. بر کشورهای منطقه ما هم به طور خاص تاثیر می‌گذارد. این موضوع مختص ایران نیست، بادی در امریکا می‌وزد سعودی را طوفان می‌برد. رئیس‌جمهور امریکا توئیتی می‌کند، ارزش لیر ترکیه کلی بالا و پائین میشود.

اغلب صاحبنظران بر این باور هستند که طی چهل سال گذشته، باراک اوبامای دمکرات یکی از باشخصیت‌ترین رؤسای جمهوری امریکا بود. در عین حال خیلی از جمهوری‌خواهان هم در بی‌شخصیتی دونالد ترامپ تردید ندارند. اتفاقاً مقایسه عملکرد این دو رئیس‌جمهور خیلی از مسائل را روشن می‌کند.

بنیانگذار رژیم جمهوری اسلامی وقتی گفت امریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند، لابد خیلی فرق دمکرات و جمهوری‌خواه را نمی‌دانست، چون راست می‌گفت، جیمی کارتر دمکرات حقیقتاً نتوانست غلطی بکند.

جیمی کارتر متحد درجه یک امریکا یعنی شاه سابق ایران را حتی با اکراه به امریکا راه داد و خیلی تحویل نگرفت، اما مدام دنبال مذاکره با تیم خمینی بود که هیچ محلی به آنها نمی‌گذاشت.

همین که هفت تیرکش جمهوری‌خواه یعنی ریگان، کارتر را شکست داد، قبل از اینکه پا به کاخ ریاست‌جمهوری بگذارد، اراده‌ کرد بهزاد نبوی نماینده ایران خود را به الجزیره برساند و زیر یک غلط‌کردم‌نامه‌ای را با عجله امضا کند تا دیگر کسی از غلط‌ها نکند.

برگردیم به مقایسه اوباما و ترامپ. در دوران اوباما امریکا بدترین رابطه را با اسرائیل داشت، در عین حال بیشترین کمک‌ها را هم به اسرائیل کرد. اوباما هیچ کاری هم برای فلسطینی‌ها نکرد. حتی سرعت شهرک‌سازی اسرائیل در خاک فلسطینی‌ها بیشتر هم شد. فلسطینی‌ها از اوباما فقط حرف شنیدند، نتانیاهو هم برای او تره خورد نمی‌کرد. اسم این کار شکست مفتضحانه نیست، پس چیست؟

عربستان سعودی کشور بسیار محافظه‌کاری است. شادروان ملک عبدالله پادشاه پیشین سعودی به میانه‌روی اشتهار داشت، شخصیت بسیار تاثیرگذاری هم بود. یک بار وسط مکالمه تلفنی با باراک اوباما همه آداب دیپلماتیک را کنار می‌گذارد و گوشی تلفن را در حالی که اوباما بالای منبر بوده است قطع می‌کند.

رابطه امریکا با جهان اسلام در دوران اوباما که تبار اسلامی هم داشت، به مراتب بدتر از دوران جرج بوش به غایت مسیحی بود. در منطقه خلیج فارس اوباما تمام متحدان عرب خود را رنجاند. رابطه امریکا با ترکیه که بزرگترین متحدش در منطقه و در ناتوست، روز به روز بدتر شد. در مصر و لیبی هم که اصلاً نمی‌دانستند چه می‌کنند. در دوران اوباما کشوری به نام سوریه نابود شد و نیم میلیون کشته داد و میلیونها شهروند آن آواره شدند.

رژیم ایران هم خیلی اوباما را تحویل نمی‌گرفت. حرفهای نژادپرستانه هم علیه او ‌می‌زدند. دولت اوباما حتی توان یک موضع‌گیری درست و حسابی در جنبش سبز را هم نداشت و چنان کَر بود که شعار "باراک حسین اوباما یا با اونا یا با ما" را نشنید. دولت اوباما بابت لاس زدن با سرکوبگران جنبش سبز و همینطور سلطان حجتیه‌ای دروغ نزد بسیاری از ایرانیان بی‌اعتبار شد. تصور می‌شود تنها موفقیت اوباما در منطقه حل مسالمت‌آمیز مسئله هسته‌ای ایران بود که بعدها معلوم شد آن هم به موئی بند بوده است. اکنون دولت جو بایدن هم بی‌قید و شرط حاضر نیست به آن موافقت‌نامه برگردد.

این کارنامه را مقایسه کنید با کارنامه دونالد ترامپ. ترکیه با همه فراز و نشیب‌ها رابطه خوبی با ترامپ داشت. سعودی و امارات و اسرائیل عاشق دلخسته ترامپ بودند. حتی مصالحه‌های باور نکردنی میان اسرائیل و کشورهای عربی صورت گرفت. تکلیف حکومت ایران هم کاملاً مشخص بود که با چه کسی طرف است.

در یک کلام همانقدر که سیاست اوبامای باشخصیت در منطقه بی‌شخصیت بود، اتفاقاً سیاست ترامپ بی‌شخصیت به مراتب تشخُّص داشت و هر کشوری با هر سیاستی و هر منافعی می‌دانست که با امریکا باید چگونه رفتار خود را تنظیم کند. در خارمیانه دوست و دشمن امریکا می‌دانستند با امریکا چه باید بکنند.

حالا بایدن آمده است. اولین کاری که کرده است گیر دادن به ثروتمندترین متحد امریکا در منطقه یعنی سعودی است. پرونده قاشقچی را علم کرده است. هر کس تحولات سیاسی را در منطقه دنبال کند، می‌داند که تنها فرق بن‌سلمان با سایر حکومتها در این بود که او مخالف خود را در استانبول به شکل وحشیانه و ناشیانه سلاخی کرد. وگرنه شهر زیبا و رؤیائی استانبول با کمال تاسف شهر ترورهای سیاسی دولت‌های منطقه و دولت تروریست ولادیمیر پوتین است. پوتین مگر در استانبول کم آدم کشته است؟

"اینها" عاشق استانبول هستند و معمولاً تلاش بی‌وقفه‌ای می‌کنند تا پای مخالفان خود را برای یک پذیرائی داغ به استانبول بکشانند. ترکیه برای کدام یک از این قتل‌ها و ترورها به اندازه قتل قاشقچی اعتراض کرد؟ به ظن قوی دست ترکیه برای رو کردن اسناد این ترورها، حتی بیش از قتل وحشینانه قاشچقی پُر بوده است، اما معمولاً به جز چند اعتراض خشک و خالی کاری نکرده است.

ترکیه با این کارنامه صلاحیت چندانی برای اعتراض گسترده به پرونده سلاخی قاشقچی نداشت. اتفاقاً این از معدود مواردی بود که اردوغان سیاست ایدئولوژیک اختیار کرد و به همراه قطر علیه سعودی معرکه گرفت. هر سه کشور ترکیه و سعودی و قطر هم بابت آن توحش و این معرکه‌گیریی‌های سیاسی متضرر شدند.

حالا امریکای از مرحله پرت بایدن، وارد همین بازی شده است که اتقاقاً بازیگران اصلی آن یعنی ترکیه و قطر از کرده خود پشیمان به نظر می‌رسند. امریکا متحد خود را به خاطر یک قتل در شهری تحت فشار گذاشته است که با کمال تاسف حیات خلوت دشمنان امریکا یعنی پوتین و رفقا برای کشتار مخالفان است. حتی بشار بشکه هم که تنبان‌اش را باید صاحبانش برای او نگه دارند، وسط جنگ یکی از مخالفان خود را در استانبول کشت.

در خاورمیانه کارنامه بایدن هم بهتر از اوباما نخواهد بود. عنقریب اغلب کشورهای منطقه‌ از قبیل ترکیه و قطر و سعودی و امارات و بحرین و کویت و حتی اسرائیل اختلافات خود را موقتاً کنار خواهند گذاشت تا بایدن هیچ غلطی نتواند بکند. همانطور که سر امریکای جیمی کارتر در منطقه بی‌کلاه ماند، همانطور که اوباما مضحکه همه رهبران و بعضا ملل منطقه شد، از کارنامه بایدن هم بیشترین بهره را بزرگترین دشمنان امریکا خواهند برد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

برای اینکه بدانیم بر بلوچ‌های سُنّی‌مذهب در بلوچستان چه می‌گذرد، یکی از بهترین راهها این است که جایگاه زابلی‌های شیعه و یا دقیق‌تر جایگاه شیعیان سیستان و بلوچستان را، نه با بلوچ‌ها، بلکه با جایگاه اکثریت شیعه در سایر نقاط ایران مقایسه کنیم.

مهاجرت بلوچ‌ها به شهرهائی مثل مشهد برای حکومت کاملاً به یک مسئله تبدیل شده است. بعضاً مقامات عالی‌رتبه مذهبی حتی طاقت از کف می‌دهند و این را به زبان هم می‌آورند. یعنی بلوچ غیرخودی همان بهتر که در بلوچستان محروم بماند.

شگفت اینکه مهاجرت شیعیان زابل هم از طرف حکومت ممنوع اعلام شده است. شیعه زابلی نیروی خودی است، حق مهاجرت ندارد و حتماً باید در زابل بماند تا مراقب غیرخودی‌ها باشد.

اما به آب و هوا و طوفان‌های سهمگین گرد و خاک نمی‌توان فرمان داد کاری به کار خودی‌های بلوچستان نداشته باشند. لاجرم باید  این بخش جامعه را راضی کرد و به هر کدام از آنها جایگاهی داد تا نه تنها خود را شهروند درجه یک و ممتاز بدانند، بلکه در نقش حاکمان و اربابانی باشند که برای کنترل رعیت چاره‌ای جز اقامت در منطقه ندارند.

در این نگرش، هر شیعه‌ی بومی استان سیستان و بلوچستان عملاً به چشم یک سردار خیبر دیده می‌شود که نباید اجازه بدهد عمق نفوذ اغیار در خاک کشور شیعه بیش از این گسترش یابد.

این تبعیض ساختار یافته به چنان شکافی دامن زده است که تقریباً در هر اتفاقی، حتی انتخابات بی‌خاصیت حکومتی هم، شاهد رفتار یک دست طرفین هستیم. اکثریت بلوچ‌ها به هر روزنه‌ی امیدی که نشان از کمترین اصلاح را داشته باشد روی خوش نشان می‌دهند. اما طرف مقابل دقیقاً رفتاری به عکس دارد و به تقابل با هر روزنه‌ای برمی‌خیرد که ممکن است اندکی بلوچ را هم شهروند این کشور بداند و جایگاه انحصاری آنها را در منطقه به خطر اندازد.

در انتخابات دوم خرداد 76 شیعه‌ترین شهرهای ایران هم به یک سیّد شیعه با هفت جدّ و آباد شیعه، یعنی محمد خاتمی رای دادند، بلوچ ها هم به خاتمی رای دادند، اما شیعیان سیستان بلوچستان نگران تضعیت مرکزیت تشیع شدند و جانب ناطق نوری را گرفتند. این فرمول در هر انتخاباتی صادق است. (کامنت اول)

در تحصیلات عالی جوانان منطقه هم این مسئله مشهود است. جوانان سیستان و بلوچستان را به نام منطقه محروم برای دوره‌های عالی فوق‌لیسانس و دکترا بورس می‌کنند. و اگر همین جوانان درست درست و حسابی درس نخوانند، نهادهای خاص از آنها حمایت می‌کنند و می‌گویند اینها از مناطق محروم آمدند و باید به مناطق محروم بگردند و خدمت کنند و بهتر است چندان با سخت‌گیری مواجه نشوند. اما نیک که بنگرید می‌بینید این هم یک رانت بزرگ برای تقویت همان شکافی است که ذکر شد. از بلوچ در چنین جاهائی با بورس دستگاه‌های دولتی و شبه‌دولتی منطقه بلوچستان خبری نیست، نباید هم باشد، بلوچ بهتر است هنگام سوخت‌بری مراقب جان خود باشد.

بررسی جایگاه شیعیان استان به خوبی نشان می‌دهد بلوچ سُنّی‌مذهب در این کشور چه جایگاهی دارد. شیعه زابلی بودن و شیعه سیستان و بلوچستانی بودن آن هم در منطقه محروم کشوری با اکثریت شیعه و با مناطق بسیار برخوردار شیعه، عملاً به یک رانت بزرگ تبدیل شده است.

در اینجا صحبت از کارکرد ویرانگر تبعیض ساختاریافته است. وگرنه در یک شرایط کمابیش  برابر بلوچ هم یک شهروند عادی است و طبعاً هر نوع آدمی میان بلوچها پیدا می‌شود. شیعیان فارسی‌زبان سیستان و بلوچستان هم علی‌الاصول چندان فرقی با سایر هم‌تباران خود ندارند. اتقاقاً اگر خیلی بلندمدت به قضیه نگاه کنیم، حتی ممکن است شیعه زابلی خود بزرگترین قربانی همین تبعیض نهادینه هم بشود، چون این وضع قطعاً قابل دوام نیست.

آنچه در این شرایط بلوچ را وادار به سوخت‌بری کرده است تا جان شیرین خود را هم بر سر این کار طاقت‌فرسا بگذارد، و آنچه شیعه زابلی را به سردار خیبر تبدیل کرده است، دقیقاً انعکاس همین نگرش و همین تبعیض ساختار یافته‌ای است که بر مرکز و بر تهران حاکم است.

برای این نگرش، بلوچ غیرفارس و غیرشیعه همیشه یک سوژه امنیتی است. از منظر این نگرش، بلوچ حق مشارکت در قدرت را ندارد و همواره باید مأمورانی از نیروهای خودی بر آنها حاکم باشد تا مبادا امنیت و کلیت کشور شهروندان درجه یک به خطر افتد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

ساوالانین ایگید اوغلو! الله سنین آتایان رحمت ائلسین و قبرینی نورونان دولدورسون، الله سنین او گؤزل و آذربایجان مارالی اولان آنایان صحت بدن وئرسین. چوخ چوخ  لذت آپاردیم بو گؤزل یازیدان، من به‌یهنن بیر یازی، کاش منده بئله یازا بیلسهیدیم.

8 ایل قزوین‌ده بیر کارخانه‌یه ایشلمیشم کی ایشلینلرینین چوخ پایی قزوین تورکویدو. دانیشاندا و مَثَل‌ ایشلدنده، ائله بیلردیم اورمودا و بالانیشدایام. اؤزومنن سوروشاردیم کوئین هارا بالانیش هارا؟  بو قدر شباهت حتی سو آرخینین مثل‌لرینده ده واریدی. بو شباهت‌لر هاردان گلیر؟ 

نیه بیز بئله صاحابسیز ملتیک کی مَثَل‌لر، داستانلار و اسطوره‌لریمیزینده کؤکونو تانیمیرق؟

ایندی بو گؤزل یازی، گؤزل آچیقلاما و گؤزل مثال‌لارنان حسرتیمه جواب وئریر. (لطفاً ایلک کامنته‌ده باخین)

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

ایلک کامنت : بیر معترضه‌ده عرض ائلیم. کاش بو گوزل یازی‌نین اولینده و آخریندا هئچ او افلاطون پفلاطونان سؤز گئتمزدی. عذر ایسترم ابراهیمنان و بیلیرم بو سوزلر اؤنا یاراشماز و بو یازی دادا انصافاً بیر گؤزل مسئله‌یه افلاطوننان ایشاره ائلیب. من شخصاً بو فلسفه‌یه حساس اولموشام. هی فیلسوفلاردان فکت گتیرمک منه اولوب توکان بازار، اولوب نماد "ایرونی‌بازی". اینانمیرام آدام بیر آلمانلی یازیچی‌نین یازی سیندا بیر بئله کانت و هگل دن نقل قول گؤره کی اکبر گنجی یازیلاریندا گؤرورو. کانت بئله دئییر، هگل ائله دئییر و فوکودا کی اصلاً معلوم دئییل نه دئییر. کانت غلط ائلیر هگل‌نن، یتیم سوزیون دانیشدا

 

***

 

نوع جهش یافته ویروس جدید را همه جا "ویروس انگلیسی" مینامند. اعوان و انصار و مقامات و بنگاههای تبلیغاتی رژیم ایران هم گوئی شهوت استفاده از این نام را دارند. هیچ حرفی هم از احتمال نژادپرستانه بودن و یا احیاناً توهین‌آمیز بودن این نام در میان نیست. بعید است خود انگلیس‌ها هم از این بابت ناراحت شوند.

اما بعد از یک سال هنوز نمی‌توان به راحتی از "ویروس چینی" حرفی به میان آورد و به چین‌ستیزی متهم نشد. در همین فیسبوک خیلی‌ها معترض می‌شوند که اینگونه نامگذاری‌ها از کارهای امثال ترامپ است و اهانت به مردم چین است و خوبیت ندارد و از این دست نصایح.

اتفاقاً تا این لحظه تمام کارشناسان و نهادهای صاحب صلاحیت متفق‌القول هستند که منشاء این ویروس چین بوده است. شگفت اینکه اتفاق نظری در خصوص منشاء جهش موسوم به ویروس انگلیسی وجود ندارد.

یک کانال تلویزیونی فرانسوی (ترجمه آن را شنیدم و یادم نیست کدام کانال و کدام برنامه بود) گزارشی از قابلیت‌های سیستم درمانی انگلیس پخش کرد و گفت در بریتانیا خیلی دقیق‌تر از آلمان و فرانسه سابقه این ویروس را ثبت و ضبط می‌کنند. به هیمن جهت دست دانشمندان بریتانیائی برای کشف جهش جدید بازتر از بقیه کشورهای اروپائی بود. و ممکن است جهش در جای دیگری اتفاق افتاده باشد.

به هر حال در یک چیز نمی‌توان تردید کرد. اگر سر و کله این ویروس از همان ابتدا در آلمان و فرانسه و انگلیس پیدا می‌شد، بلافاصله عالم و آدم خبر می‌شدند و هزاران گزارش پخش می‌شد. (کامنت اول)

جهان هزینه سنگینی بابت رذالت و پنهانکاری حکومت جنایتکار و کثیف و به غایت تمامیت‌خواه چین پرداخت کرد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

یاد فدائیان خلق

شاملو شعری دارد که در آن مرگ "درسته" ژنرال‌های جنگی و "سینه‌های دریده" متنفران از جنگ را به زیبائی توصیف می‌کند :

عصر پشت و رو،

که ژنرال‌ها درسته می‌میرمد

بی‌آنکه ککی حتی گزیده باشدشان

و مردان متنفر از جنگ،

با سینه‌های دریده

و پوستی که به کیسه‌های انباشته از سرب می‌ماند.

آقای ناصر اشجاری عزیز در صفحه فیسبوک خودشان مطلبی در خصوص پنجاه سالگی سازمان چریک‌های فدائی خلق نوشتند (کامنت اول). پنجاه سال پیش مردان و زنانی سرشار از شور و آرمان عدالت این سازمان را بنیان گذاشتند. خیلی از آنها جان شیرین خود را هم بر سر همین آرمان گذاشتند.

امروز باید به طور گسترده در نوشته‌های خود به بزرگذاشت شراره‌های متنفر از جنگ خود می‌پرداختیم که در جنگ نابرابر با ژنرال‌ها جان عزیز خود را با سینه‌های دریده فدای آرمان بلند عدالت کردند. روی شانه‌های پیشینیان پیش‌رو خود ایستادیم و از اشتباهات آنها بسیار آموختیم، امروز باید به نقد اشتباهات بعضاً فاحش آنها می‌پرداختیم.

اما این روزها عوضی‌ها حقیقتاً روزگاری عوضی و پشت و رو برای ما رقم زده‌اند. در این روزگار عوضی، شراره‌ها غریب مانده‌اند و شعبان بی‌مخ‌های تازه به دوران رسیده میدان یافته‌اند. در این روزگار عوضی، نئوشعبان‌بی‌مخ‌های کراواتی با لحنی بی‌شرمانه و طلبکارانه مدام معرکه میگیرند و همان ژنرال‌ها را به کم کاری هم متهم می‌کنند و می‌گویند باید هر چه بیشتر زنان و مردان متنفر از جنگ را می‌کشتند.

آخ ...

عصر کثیف‌ترین دندان‌ها در خنده‌یی،

و مستاصل‌ترین ناله‌ها در نومیدی

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

کامنت اول :

شاید لازم باشد که عرض بکنم من نه فدائی بودم و نه حتی برای یک لحظه هم مارکسیست بودم. با خود آقای اشجاری عزیز هم اختلاف نظرهای زیادی دارم.

اگر امروز فضا دست شعبان بی‌مخ‌های جدید نبود، و دل و دماغی می‌ماند، اتفاقاً دوست داشتم تجربه و برداشت خودم را از اشتباهات کلان این گروهها از جمله فدائیان در گذشته بنویسم.

در ضمن فدائیان هم طیف‌های بسیار متفاوتی بودند. از مالشه‌کشانی مثل فرخ نگهدار و ملیحه محمدی، تا انسان آزاده‌ای مثل ناصر اشجاری، سابقه فدائی بودن دارد.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

از وقتی مدافع حقوق بشرِخودی نوشته چندش‌آور خود را منتشر کرد، متاسفانه من بیشتر درگیر انبوه انتقادهای منتقدان شدم. به هر حال خیلی خوب می‌دانم کشور چقدر عماد باقی دارد، اما از اینکه ماشاالله این همه مدافع حقوق همجنسگرایان داشتیم که به میشل فوکو هم درس مدارا می‌دهند خبر نداشتم.

آدم بهتر است دست‌کم با خودش صادق باشد. من هم کمابیش مثل انبوه ایرانیان در یک محیط مبتنی بر آداب و سنن مذهبی بزرگ شدم. همجنسگراهراسی، مخصوصاً نوع مردانه آن، ریشه های عمیقی در تربیت ما دارد. آدم هم که یک شبه میشل فوکو نمی‌شود. شاید از اینکه نظر منتقدان فوق پُست مدرن بیشتر توجهم را جلب کرد، ریشه در همین مسئله داشنه باشد. چیز بیشتری نمیدانم، ادعائی هم ندارم، درگیر مسائل همجنسگرایان هم نیستم.

اما من سخت درگیر بحث پذیرش تنوع قومی و زبانی و ملی و فرهنگی هستم. در جهان امروز پذیرش تنوع یک امر بدیهی است،  پس چرا ما این همه بر سر پذیرش بدیهیات دچار مسئله هستیم؟

شاید یکی از دلایل همین میشل فوکو بازی‌های کاملاً تصنعی باشد. بسیاری از منتقدان طوری از اظهارات عماالدین باقی اعلام کراهت کردند که گوئی خود از دهها سال پیش در ناف پاریس مشغول حمایت از حقوق همجنسگرایان بودند.

حسّ حقارت و حسّ خودبرتربینی همزمان در ایران اسباب گرفتاری است. آقای محمد قائد جائی مطلبی با این مضمون نوشته بودند که ایرانی وقتی خود را با اروپائی و امریکائی مقایسه می‌کند، معمولاً بدترین‌های ایران را با بهترین‌های آنها مقایسه می‌کند. این جمله در زمینه‌های مختلف قابل بسط است. ایرانی وقت خود را با همسایه عرب و افغان مقایسه می‌کند، این بار بهترین‌های خود را با بدترین‌های آنها مقایسه می‌کند تا مبادا در حسّ برتری‌جوئی تردیدی حاصل شود.

در خصوص پذیرش تنوع هم همین قاعده صادق است. وقتی پای حقوق من در میان است، باید آن دیگری به اندازه ناف خارجه دیگرپذیر باشد. اما وقتی حقوق دیگری مطرح است، همه ما نقطه پرگار تمدن هستیم و اجازه داریم از حقوق دیگری در حد و حدود جواد طباطبائی و محمد قوچانی و عماد باقی و دور از حضور خوانندگان حتی در حد عطاالله مهاجرانی فهم و درک داشته باشیم.

این نوشته کوتاه و گرانقدر محقق و نویسنده عزیز ما سید حیدر بیات وسط این ماجراها متولد شد. از خواندن آن بسی لذت بردم و آموختم.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

اصل نوشته حیدر :

مشکل امثال آقای باقی آن است که ‍‍نتوانسته‌اند پذیرش تکثر را درونی کنند و فقط به دلایلی از لحاظ حقوقی به آن قائل هستند. از این روی همیشه در بزنگاه‌ها به مشکل بر میخورند و مشکل ایجاد میکنند.

باقی به خاطر حقوق بشر و اعتقاداتش هزینه داده و و من از این حیث به او احترام قائلم. اما مسئله شخص باقی نیست. او در بستر کدام تجربه زیسته پروسه فکری خود را طی کرده است و آن بستر تا چه اندازه میتواند به تلورانس و دیگرپذیری درونی راهگشا باشد. و امثال او در میان هم نسلانش چه قدر است و برای عبور از این پارادایم غیر از نقد گزنده و شیطانی سازی چه کارهای میشود انجام داد؟

بسیاری از مسائل جهان مدرن یا باید از طریق تجربه زیسته در کشورهای آزاد برای انسان حل شود و یا از طریق ادبیات و هنر. یکی از اساسی ترین مشکلات در کشور ما در غیاب تجربه زیسته، غیاب ادبیات و هنر است. یعنی این نوع انسانها مجبور نیستند با ادبیات مدرن مواجه شوند و کسی که فی المثل با تمامی جریانهای فمنیستی از لحاظ نظری و تئوریک آشناست اما با ادبیات آنها با محصولات فرهنگی آنها هیچ آشنایی ندارد. در صورتی که آشنایی و شناخت واقعی و همدلی از طریق هنر و ادبیات بیشتر امکانپذیر است تا از طریق تئوری صرف

 

***

 

کمتر از دو ماه دیگر سال 1400 و قرن جدید هجری شمسی شروع می‌شود، اما برعکس مشکل سال 2000 میلادی که کمترین ارتباط را به ایران داشت، در فضای رسانه‌ای کشور خبری از تغییر قرن نیست.

از متن : «سال 1400 شمسی بسیاری از نرم‌افزارهای قدیمی ایرانی ممکن است با مشکل مواجه شوند .... مسئله فقط ذخیره‌سازی نیست، محاسبات هم ممکن است در نرم‌افزارهای خیلی قدیمی و حتی نه چندان قدیمی حاوی خطا باشد. در کشورهای غربی وقتی نرم‌افزارهای کاربردی گسترش می‌یافت، هنوز کسانی از متولدین قرن پیشین میلادی در ادارات و شرکت‌ها بر سر کار بودند. در ایران از اوایل دهه هفتاد هجری شمسی تولید نرم‌افزارهای کاربردی تحت داس و بعدها تحت ویندوز گسترش یافت. در این سالها برنامه‌نویسان به ندرت با کسانی مواجه می‌شدند که متولد قرن گذشته هجری شمسی باشند....»

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

از دیالوگ‌های ماندگار سیمنای کلاسیک و موزیکال آذربایجان، خودانتقادی "مشدی عباد" در فیلمی است که به همین نام شهره است. مشدی عباد در صحنه‌ای می‌گوید : «هر چه به خودم می‌نگرم می‌بینم فقط یک ایراد دارم، و آن هم این است که هیچ ایرادی ندارم».

الاحقر میانه‌ای با این نگرش مشدی عباد ندارد و ایرادی نیست که نداشته باشد و به آن معترف هم نباشد. اما هنگام تحلیل از یک اعتماد به نفس ویرانگر سخت در عذاب است. یعنی وقتی خبری حتی عالم‌گیر با تحلیل من نخواند، در کمال افتادگی چاره‌ای جز این برای ناحیه مقدسه طب تا نجوم باقی نمی‌ماند تا بگوید : لابد خبر درست نیست! 

یکی از این خبرها، اخراج ترکیه از ابرپروژه اف‌35 بود که به یک معما برای من تبدیل شد. محال است رهبران ترکیه شراکت در پروژه‌ای با این اهمیت را به خاطر خرید چهار تا موشکی که معلوم نیست کجا و چگونه به درد آنها خواهد خورد، از دست بدهند.

این معما وسط جنگ قره‌باغ برای من حل شد. اگر مایل بودید لطفاً بخوانید

برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

جورج اورول، و ماجرای جدائی انگلیس از اروپا

برگزیت کلاف سردرگم عجیبی بود. انگلیس با اروپا ماهها مذاکره می‌کرد، اما همچنان در دقیقه نود بلاتکلیف می‌ماند و بیشتر مهلت می‌خواست. آخر چطور ممکن است در یک کشور بسیار پیشرفته و آزاد، این تصمیم بی‌نهایت بزرگ، بی‌هیچ برنامه‌ای و فقط با قیام و قعود اهالی طی یک رفراندوم اتخاذ شود؟

در این رفراندوم موافقان خروج یکی دو درصد بیشتر رای آوردند. شهرهای مهم و بزرگ مثل لندن مخالف خروج بودند. حزبی عوام‌گرا کارزار رفراندوم را رهبری کرد که در پارلمان انگلیس هم هیچ حضور معناداری ندارد.

نتیجه رفراندوم نظر همه بخش‌های کشور پادشاهی متحد هم نبود. اسکاتلند به وضوح خواهان ماندن در اتحادیه اروپا بود و هست. رهبر حزب جدائی‌خواه اسکاتلند گفت بریتانیا یک اتحادیه است. این اتحادیه فقط یک اکثریت ندارد، چند اکثریت دارد، و باید همه اکثریت‌ها از جمله اکثریت اسکاتلند موافق خروج باشند.

ماجراهای رُمان بسیار معروف 1984 جورج اورول در شهر لندن اتفاق می‌افتد. رُمان سال 1949 منتشر شد، اما داستان از سال 1984  شروع می‌شود. در واقع جورج اورول آینده جهان را پیش‌بینی می‌کند. در این داستان کُل جهان به سه ابرکشور و یا حتی ابرقاره تقسیم شده است. هر سه ابرقاره در تسخیر افراطی‌ترین نوع کمونیسم استالینی است.

روسیه، اروپا را بلیعده و ابرقاره‌ای به نام اوراسیا را اداره می‌کند. در شرق آسیا چین همه کشورهای مجاور را تسخیر کرده و ایست‌ائیشا بوجود آمده است. امریکا و استرالیا و بریتانیا و افریقای جنوبی هم اقیانوسیه نامیده می‌شوند. سه ابرکشور مدام در حال جنگ با هم هستند.

حتی در این داستان کاملاً تخیلی هم انگلیس تافته جدا بافته از اروپاست. روسیه کُلّ اروپا از جمله آلمان و فرانسه و ایتالیا و تا آن دور دورها اسپانیا و پرتقال را تصرف میکند، اما حساب انگلیس از بقیه جدا می‌ماند. انگلیس در حوزه ابرقاره‌ای است که لندن مهمترین شهر آن و بلکه پایتخت آن است. وسعت این ابرقاره انگلیسی‌زبان هم  کمابیش مبتنی بر متصرفات امپرتوری بریتانیاست. در اروپا قدرت مطلق متعلق به روسیه است، اما قلم در دست یک انگلیسی است و باید کمونیسم استالینی انگلیس هم سرنوشت متفاوتی از کمونیستم استالینی اروپا داشته باشد.

ماجرای جدائی انگلیس از اروپا هم در اصل همین است. حتی فلسفه انگلیس هم با فلسفه اروپا فرق دارد. در عالم واقع زمانی که اروپائی‌ها سنگ بنای اتحادیه اروپا را می‌گذاشتند، ژنرال دوگل گفت بریتانیا جزو اروپا نیست. در یک داستان کاملاً تخیلی هم نویسنده انگلیسی کل اروپا را تسلیم روسیه می‌کند، اما حساب انگلیس را جدا نگه می‌دارد.

دلایلی مثل قوانین مهاجرت اتحادیه اروپا و فلان و بهمان که قابل مذاکره و اصلاح هم بود، بیشتر حرف و حدیث است. فی‌الواقع در این رفراندوم عوام انگلیس فقط حرف خود را نزد، مافی‌الضمیر خواص انگلیس را هم بیان کرد که لابد قادر به تصمیم‌گیری نبود. اگر خواص انگلیس و احزاب بزرگ واقعاً مصمّم به ماندن در اروپا بودند، چندین و چند راهکار کاملاً قانونی دیگر برای ماندن پیدا می‌کردند و تن به این همه گرفتاری و بلاتکلیفی نمی‌دادند.

پُست و کامنت‌ها در فیس‌بوک

 

***

 

 


ارسال یک نظر