منتقدان ایرانی سیاست خارجی امریکا
روابط کوبا و امریکا از زمان روی کار آمدن اوباما روز به روز به سمت عادی شدن پیش رفت. کوبا از لیست کشورهای حامی تروریست خارج شد. قبل از آن نیز اوباما گفته بود دوران دخالت امریکا در امور کشورهای امریکای لاتین سپری شده است. اکنون این پروژه به سرانجامی رسیده و سفارت دو کشور در پایتختهای طرفین بعد از پنجاه سال قهر و خشم و تحریم افتتاح شده است.
این تصمیمات دولت اوباما از همان ابتدا در داخل امریکا با انتقادات بسیار تند جمهوریخواهان مواجه بود. گویا خیلی از کوبائیهای مقیم امریکا هم شدیداً معترض این تصمیمات بودند. از سواحل امن فلوریدا همچنان بر طبل جنگ جنگ تا پیروزی میکوبیدند و از امریکا میخواستند تا نابودی کامل رژیم کمونیستی کوبا مام میهن را همه جانبه تحریم بکند.
سیاستهای خاورمیانهای دولت باراک اوباما نیز در داخل و خارج امریکا و در میان ایرانیان منتقدان بسیاری قدرتمندی دارد. بسیاری از این منتقدان سیاست دولت اوباما در سوریه را افتضاح محض میدانند. کسانی حتی میگویند اوباما بیلیاقت است. بعضی از هممیهنان توافق هستهای را بیش از آنکه به نفع ایران بدانند، به نفع نظام میدانند. منقدان سیاست اوباما در سوریه میگویند پوتین یکهتازی خود را مدیون بیعملی اوباماست.
این اوبامائی که در خاورمیانه چنین عمل میکند، همان اوبامائی است که با کوبا تجدید رابطه کرد. مخالفان داخلی او در امریکا هم در هر دو جبهه اشک او را درآوردند. اما نکته اینجاست که تقریباً هیچ تحلیلگر ایرانی در نقد و مخالفت با تصمیم اوباما در خصوص کوبا چیزی ننوشت. کوبا هم یک کشور معمولی نیست که بگوئیم در قیل و قال حوادث بیپایان خاورمیانه تحولات آن فراموش شده باشد. کوبا و فیدل کاسترو در ایران بسیار شناخته شده است. از آن گذشته فعلاً در ایران ضدیت با چپ و خاصه آخرین بازمانده کمونیسم مُد روز است و مخالفت با آن از اوجب واجبات است. ولی چرا همین جریانها هم سکوت کردند؟ حتی ممکن است از این گشایش استقبال هم کرده باشند. چه حکمتی در این کار است؟
به نظر من دلیل اصلی این است که ما از خیلی دور دورها رابطه امریکا و کوبا را نظاره میکنیم. به اندازه کافی هم بیطرف هستیم که بپرسیم یعنی چه که امریکا پنجاه سال کوبا را تحریم کرده است؟ این چه سیاست است که ابرقدرتی به بزرگی امریکا همچنان به ادامه آن اصرار دارد؟ و به همین جهت ضدکمونیستترینهایمان هم از تجدید رابطه امریکا و کوبا عملاً استقبال میکنند.
اما در خصوص خاورمیانه اینطور نیست. ما در درون بحران هستیم و ابداً هم بیطرف نیستیم . یک نمونهاش خود من. حتی حمایت تلویحی از رژیم بمب بشکهای اسد به بهانه تبهکاران داعشی هم آزارم میدهد.
شاید و فقط شاید ناظرانی هم که از آن دور دورها و مثلاً از توکیو و بوینسآیرس و مکزیکوسیتی بدون هیچ منافعی و علائقی به سیاستهای خاورمیانهای دولت اوباما نگاه میکنند، در اینجا هم باراک اوباما را سیاستمداری خردمند و دوراندیش بدانند که فاصله مناسب را از آشوب خاورمیانه گرفته و مثل تزار گازی و جرج دبلیو بوش وسط معرکه نپریده است. معرکهای که اسیر نزاعهای قومی و مذهبی و کینههای دیرین قبیلهای است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اورمیه، برف خوب و برادرزادهام سینا و آدمبرفی غولپیکر او
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
این مقاله را 21 آذر سال گذشته نوشتم. محور مقاله حول شخصیت میرجعفر پیشهوری و قاضی محمد و رضاشاه و محمدرضاشاه بود. بیآنکه مطالعه چندانی در این خصوص داشته باشم، تعمداً مطلب را طور طراحی کردم تا حتی به کسانی که عمری در این حوزه مطالعه هم دارند نشان بدهم که همه ما سخت قبیلهگرائیم. سوزنی به خودم و به همه دوستانم زدم. و به نظرم موفق شدم.
چه بسیار دوستانی که مطلب را خواندند و رسماً کامنت گذاشتند که من مستخدم شوونیسم فارس هستم. دوستانی که فرقه دمکرات را ساخته و پرداخته اتحاد شوروی میدانستند و سالها در این حوزه مطالعه هم کردهاند، مطلب را پسندیدند و کامنت گذاشتند و ابراز خوشحالی کردند و حتی به اشتراک گذاشتند. هیچکدام از این دوستان مطلب را تا آخر نخواندند. چون در همان دو سه پاراگرف اول به اندازه کافی به قبیله مورد نظر آنها خدمت و یا خیانت شده بود.
پیشهوری متعلق به نحله فکری چپ بود که در آن تاریخ بالندهترین جنبش فکری جهان بود. پیشهوری با اتحاد شوروی ارتباط داشت که در آن تاریخ دل از روشنفکران جریانسازترین کشورهای غربی هم ربوده بود. سلطنت پهلوی به تفکری و ابرقدرتهائی منتسب بود که بدنامترین در عصر خود بودند. اگر قرار است با چنین پیشینهای کارنامه رضاشاه و محمدرضاشاه منصفانه بررسی شود، چرا باید این انصاف را از پیشهوری و قاضی محمد و یا شیخ خزعل دریغ داشت؟ همین یکجانبهنگری گسترده به خوبی نشان میدهد که هیچ تعریف و هیچ اتفاق نظر مشخصی از خدمت و خیانت به وطن نداریم.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دوستی این کامنت فوقالعاده را در نهالستان گذاشته است. متاسفانه خیلیها در وبلاگ کامنت را به صورت ناشناس میگذارند. راستی چرا ناشناس؟
کامنت مربوط به بند 9 مطلب پانآذریهاست. سایت پر سر و صدائی شاعر نامدار آذربایجان را به دلیل سُنّیمذهب بودن ایرانستیزی معرفی میکند که اکنون توسط پانتُرکها علم شده است. و بعد (احتمالاً بعد از انتشار پانآذریها) مطلب را حذف میکند. در این کامنت هم لینک مطلب اصلی هم لینک نسخه آرشیو گذاشته شده است. شایان ذکر است که نگرش من به چنین سایتهائی مثل نگرش آدمهای مؤمن و مذهبی به نجاسات است. هرگز لینکی از آنها را در صفحه و وبلاگم نمیگذارم که پاک بماند. اما این یکی خیلی جالب بود. چنین اشخاصی را هم به صفحهام راه نمیدهم. بگذریم که پیوسته و با چراغ خاموش صفحه را بالا و پائین میکنند.
بد نیست ایراندوستان واقعی هم به ماهیت اصلی گردانندگان این جریانها بیشتر بیندیشند. این روزها هگلشناس آنها هم خیلی فعال شده است. جریانی که تنگنظرانهترین و قرون وسطائیترین دیدگاه را نسبت به ایران دارد و مدام برای دیگران پروندهسازی میکند.
لینک مستقیم کامنت :«اینجا»
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
ویروس H1N1 را باید کاملاً جدی گرفت. خانم دکتر نیکا نیکزاد در صفحه فیسبوک فعال خود طی چند روز اخیر مطالب بسیار مفیدی در این خصوص نوشته است. پیشنهاد میکنم نوشتههای ایشان را فالو کنید. این بار از مرگ یک زن باردار نوشته که ابتدا هیچکدام از همکاران او فکر نمیکردند ویروس عامل مرگ باشد.
داخل پرانتر بگویم که من منتقد سرسخت اشرافیت ویرانگر پزشکی هستم. اما در پی ماجرای بخیه حتماً باید گفت که پزشکان متخصص مثل نیکا اصلاً کم نداریم. کامنت اول لینک یکی از مطالب ایشان در خصوص عذابی است که پزشکان از دست ما میکشند و میدانیم که این عذاب هم کاملاً درست است. لینک را نگه داشتهام تا روزی نقدی بر نتیجهگیری آخر نیکا بنویسم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
عادتی داریم که همیشه جامعه خودمان را با کشورهای پیشرفته غربی مقایسه میکنیم و حسرت میخوریم. طوری که گویا همه چیز در اینجا شرّ مطلق و در غرب فوقالعاده است. محمد قائد در خصوص این نوع مقایسهها میگوید همیشه بدترینهای خودمان را با بهترینهای غرب مقایسه میکنیم.
با اقتباس از این جمله ایشان باید گفت وقتی پای همسایه به میان میآید، موضوع برعکس میشود. یعنی بهترینهای خودمان را با بدترینهای همسایه مقایسه میکنیم.
دونالد ترامپ فعلاً کاندید اول جمهوریخواهان است. گفته ورود مسلمانان به امریکا باید ممنوع شود. فرض کنید معادل نرمتر این سخنان را یک سیاستمدار ترکیهای و یا عربستانی در خصوص ایرانیها به زبان میآورد. اکنون چه الم شنگهای به پا بود؟
سیاهی مطلق دیدن دیگران و خود را اصیل و صالح و بیگناه پنداشتن، از اصلیترین شرایط لازم برای دونالد ترامپ شدن است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
سال 91 دولت ویرانگر احمدینژاد به یک باره تصمیم گرفت که وقتی از طریق سیستم پوز در فروشگاهی و یا بیمارستانی پول پرداخت میکنیم، از حساب ما در جا کم شود، اما با 48 ساعت تاخیر به حساب مقصد واریز شود. این قانون هنوز پابرجاست و البته تاخیر واریز حدود چهار ساعت است. خیلی از صرافیها که معاملات آنها لحظه ای است، پرداخت با سیستم پوز را نمیپذیرند.
از بد حادثه فردای روزی که این تصمیم را گرفتند، در بیمارستان پارس تهران یکی از بستگان نزدیک من عمل قلب داشت. بیمارستان در کمال تعجب پرداخت پول با کارت را نپذیرفت. ناچار شدیم یک گونی پول نقد را در بدترین شرایط تهیه کنیم. قصهاش را در این مطلب نوشتهام.
آن پزشک و پرستاری که در بیمارستان دولتی اصفهان مرتکب فاجعهای باور نکردنی شدند و بخیه طفل معصوم را کشیدند، اخلاق پزشکی را از بین نبردهاند. چه بسا آنها خود قربانی این سیستم هستند. صحبت از اخلاق هم در این شرایط بیمعنی است. اخلاق پزشکی را دهههاست اشرافیت پزشکی از بین برده است. اشرافیت طلبکار پزشکی ایران قانون دریافت پول را پا به پای صرافها رصد میکند. از پزشکان آلمانی و فرانسوی هم به مراتب ثروتمندتر است.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
تابستان امسال سر دخترم سارا به پنجره باز اتاق خورد و خونی شد. سریع او را به بیمارستان آتیه رساندم. گفتند چیزی نیست، ولی محض احتیاط بهتر است چند تا بخیه بزنیم. هزینه را دویست هزار تومان اعلام کردند. فیشی به من دادند تا پرداخت کنم و بعد بخیه بزنند. به نظرم مبلغ خیلی زیاد رسید و منصرف شدم. به مطب دکتری که میشناختم مراجعه کردم و هزینه هم صد و پنجاه هزار تومان شد. خیلی فرق نکرد، فقط سارا را اذیت کردم. موضوع فقط صرفهجوئی نبود، به سیستم پزشکی کشور و مخصوصاً بیمارستانهای خصوصی بدبین هستم.
اگر بخیه را میزدند و قدرت پرداخت نداشتم و بعد بخیههای سارا را باز میکردند.... حتی تصورش هم ویرانم میکند. در اصفهان این اتفاق افتاده است. وزیر بهداشت هم تائید کرد.
واقعاً فکر نمیکنم این فاجعه فقط نتیجه سقوط جامعه پزشکی کشور باشد. نمیگویم پزشک تا این اندازه بیشرم نداریم، ولی پزشکان هم چیزی مثل خودمان هستند.
اگر در بیمارستانی عزیزی را از دست بدهید، تا تسویهحساب نکنید جنازه را تحویل نمیدهند. معنای مستقیم آن گروگان گرفتن جنازه است. اما این گروگانگیری جنازه رویه دیگری هم دارد. بیمارستانها تجربههای تلخی کردهاند و به این راهحل غیراخلاقی رسیدهاند. جنازه را میبرند و بعد مراجعه نمیکنند.
این بچه قربانی است. قربانی دولت و قربانی ملت و قربانی همه کسانی که با جراحت او درگیر هستند. شاید و فقط شاید در آن لحطه پدر این طفل هم مقصر بوده و چنان حرفی به پزشک زده که .... بگذریم
هیچ چیزی درد این کودک را توجیه نمیکند. به قول شاهد علوی همه ما در این فاجعه سهم داریم. بیانصافی است که فقط گردن پزشک و پرستار بیندازیم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
سوم سپتامبر و دوازده آذر روز جهانی معلولان بود. نوشته بابک را دیدم و تازه متوجه این روز شدم. اغلب ما کسانی را از نزدیک میشناسیم که با مشکلات بسیار ابتدائی معلولان مثل وضعیت پیادهروها و حمل و نقل شهری درگیر هستند. ما وظیفه و بلکه تکلیف داریم تا از طب تا نجوم در حوزههائی نظر بدهیم که چندان تاثیری هم در آن نداریم. اما دریغ از یک نوشته در خصوص چنین موضوع بااهمیتی.
بابک نوشته : «28 سال است که با معلولیت جسمی در اندام های فوقانی و تحتانی زندگی می کنم. طی این مدت با غرور خاص معلولیت زندگی کرده ام و سر بر کسی خم ننموده ام؛ هم بخاطر خودم و هم برای عزت نفس و کرامت انسانی سایر هم نوعان معلول هم که شده، من چنین حقی نداشتم تا به عوام اجازه بدهم تا به کلیشه های نادرست در مورد معلولیت دامن بزنند. باور بفرمایید معلولیت ناتوانی نیست، تفاوت در شیوه ی زندگی است»
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
ترورهای وحشتناک پاریس به اتحاد مبارکی منجر شده و غرب دست از بیعملی برداشته است. انگلیس و آلمان هم به جنگ علیه داعش پیوستند. فرانسه هم به شدت مشغول کوبیدن داعش است. این یک اتحاد جدی است. و سیهروی خواهد شد هر که در او غش باشد. سیهروی هم شدهاند. دولت بمب بشکهای اسد گفته که حمله انگلیس نمایشی است. کیست که نداند داعش یک موهبت بزرگ برای رژیم بمب بشکهای اسد و حامیانش بود. و کیست که نداند اتفاقاً حملههای روسیه نمایشی بود و ارتش تزار گازی به بهانه داعش سایرین را میزد. در واقع اسد و حامیانش خوب میدانند که کوبیدن واقعی تبهکاران داعشی، کوبیدن اتحاد نامبارک آنها هم هست.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
گزارش آژانس انرژی اتمی آماده شد و بحمدالله ایران هم راضی است. اما یک سوال اساسی همچنان بیجواب ماند. چه توافق محرمانهای بین ایران و آژانس انجام شده که نوکیو آمانو اینگونه راضی است؟ آمانانو بر عکس رئیس قبلی آژانس هیچ میانه خوبی با ایران نداشت و حتی نزده میرقصید و گزارش پشت گزارش رد میکرد.
از طرف دیگر مطابق توافق محرمانه بین ایران و آژانس مقرر شده بود نمونهبرداری از مراکز حساس و نظامی به عهده کارشناسان ایرانی باشد. همین موضوع لج مخالفان سرسخت توافق هستهای را در آورده بود. با همه اینها آمانو همیشهناراضی کاملاً راضی به نظر میرسید. هر بار هم که از او توضیح میخواستند، میگفت توافق محرمانه است. اما یک حرفهای درگوشی هم با مخالفان میزد. چون بعداً همه سر و صداها میخوابید.
یک منبع آگاه که اصرار داشت نام او فاش شود حرفهای درگوشی آمانو از توافق محرمانه را استراق سمع و در اختیار این صفحه قرار داد. ایران و آژانس محرمانه توافق میکنند که کارشناس آژانس و کارشناس ایرانی با هم سر صحنه نمونهبرداری حاضر شوند. بعد کارشناس آژانس وسیله مورد نظر را در اختیار کارشناس ایرانی قرار بدهد و بگوید بیست قدم از من دور شو و این دگمه را بزن و سریع برگرد. جاهائی هم که قرار است از خاک نمونهبرداری شود، کارشناس آژانس یک بیل و یک توبره با خود میبرد و بعد در نقطه مورد نظر بیل را دست کارشناس ایرانی میدهد و میگوید ده متر بیشتر از جلوی چشم من دور نشو و یک بیل خاک بردار و بدو بیار بریز توی این توبره. و چنین شد که همه چیز بُرد بُرد شد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
{این را به عنوان کامنت زیر پست قبلی منتشر کردم}
دست از تهمتزدن بردارید، دستکم دغدغههای من را گوش بدهید. کسانی که میرحسین موسوی را با محمود احمدینژاد یکی میدانند، کسانی که حزب مشارکت و جبهه پایداری را با یک چوب میرانند، مسئله آنها در نهایت چیز دیگری است. مسئله قاطبه مردم ایران نیست. حتی اگر استدلال محکمی هم در خصوص اصلاحناپذیری نظام داشته باشند.
کسانی که اسحاق رابین را با بنیامین نتانیاهو یکی میدانند و نسخه میپیچند که هر دو باید به دریا ریخته شوند، دل در گرو حل معضل فلسطین ندارند. مسئله آنها چیز دیگری است.
بیست سال پیش آوردن کلمه کُرد در ترکیه و صحبت به این زبان در محافل رسمی، حکم زندان داشت. اکنون در آتاتورکیترین شهر ترکیه یعنی ازمیر، کُردها با پرچم کردستان کمپن برگزار میکنند و سرود کُردی میخوانند و در نهایت دهها نماینده با هویت دقیقاً کُردی به مجلس ترکیه میفرستند. کسانی که آن ترکیه و این ترکیه را با یک ادبیات در ایران تحلیل میکنند، و مدام با زبان حماسی دم از فاشیسم تُرکی میزنند، و به تحریک احساسات دیگران میپردازند، در پی حل مسئله کُرد در ترکیه نیستند، مسئله آنها چیز دیگری است.
آبشخور فکری این جریانها، حزب ناسیونال سوسیالیست و ذاتاً ستیزهجوی پکاکاست. مسئله گردانندگان و متحدان قدرتمند منطقهای و خارج منطقهای پکاکا هم حل مسئله کُرد در ترکیه نیست. مسئله آنها سوریهای کردن جنگ داخلی ترکیه است.
من این جریان را میشناسم. دست از نقد آن نیز برنخواهم داشت. این جریان غیر از آن چیزی است که ما در کُردستان شناختهایم. شوربختانه هژمونی این جریان، سایر جریانهای کُردی را در مناطق کردنشین ایران به حاشیه برده است. هر کسی را هم که دست به نقد آن بزند، نقداً کُردستیز معرفی میکند.
فقط کسانی قادر به تحلیل پیچیدگیهای این جریان و حامیان آن هستند، که همزمان شکافهای قومی و مذهبی در منطقه را خوب بشناسند. تفکر چپ و راست این میان نقشی ندارد. پکاکا شعارهای چپگرایانهای میدهد که در فرانسه هم آوانگارد محسوب میشود، اما در عمل از حوزهای نیرو جذب میکند که با بدنه اصلی تُرک و سُنّیمذهب ترکیه مسئله دارند. متحدان منطقهای و خارج منطقهای پکاکا هم که به تحریک و سازماندهی آن میپردازند، با یکی و یا هر دوستون هویتی بدنه اصلی جامعه ترکیه مشکل دارند. این بدنه در گذشته مرتکب اشتباهات فاحشی شده و سالهاست که تلاش دارد آرام آرام مسائل خود را با بخشهای دیگر جامعه حل کند.
با چنین زمینههای قومی و مذهبی است که برعکس احزاب سنتی کردستان ایران که اغلب از بدنه کُرد و سُنّیمذهب نیرو جذب میکردند، پکاکا میان کُردهای شیعهمذهب و اهل حق ایران هم نفوذ پیدا کرده است. این حزب طرفداران شناسنامهدار کُردی دارد که سایر احزاب کُردی را تجزیهطلب و عامل بیگانه میدانند، اما عاشق دلخسته پکاکا هستند.
در چنین فضائی است که ولادیمیر پوتین در مسکو و روزنامه کیهان در تهران به ستایش پکاکا برخاستهاند. مخالفت با اردوغان هم بهانه است. هم ترکیه دموکراتیکتر از روسیه است، هم تزار گازی روی هر دیکتاتوری را سفید کرده است. ادعای دخالت ترکیه در سوریه هم بهانه است. ترکیه هنوز پیادهنظام به کشوری که هزار کیلومتر با آن مرز مشترک دارد و میلیونها پناهجوی آن را پذیرفته نفرستاده است. ترکیه روسیاهتر از بقیه در سوریه نیست.
من وکیل مدافع ترکیه نیستم. این جریان در ایران هم نفوذ زیادی دارد. من وکیل مدافع ایران هم نیستم. بحمدالله ایران به اندازه کافی وکیل مدافع دارد. من دقیقاً نگران شهر و روستای آبا و اجدادی خودم هستم که وجب به وجب آن با بحران مینگذاری شده است. این جریان که تا دیروز اسم آن به گوش کسی نخورده بود، اکنون در روستای من هم حضور دارد. کیست که نداند مسئله نظام، لزوماً مسئله ایران نیست. آقایان رسماً گفتند که سوریه را به خوزستان ترجیح میدهند. بعله! من کابوس کانتون بالانج با پرچم پکاکا را دارم. اسم این را هر چه میگذارید، بگذارید.
انتقادهای من را دوست ندارید و یا این رویکرد را کُردستیزانه میدانید و خوشتان نیست، دگمه آنفالو و آنفرند و بلاک را برای چنین روزهائی گذاشتهاند. در غیر اینصورت سوزنی هم به خودتان بزنید و مطالبی بنویسید تا نشان دهید این دغدغهها و کابوسها بیمورد است و شما را با شهر و روستای دیگران کاری نیست. من در این دغدغهها تنها نیستم. میلیونها همسایه شما چنین دغدغههائی دارند که من صادقانه آن را با شما در میان میگذارم. نمیشود که همه ما مشتی فاشیست راستگرای بیسواد باشیم و شما جملگی گاندی و کبوتر صلح و آشتی و مدافع حقوق همه خلقها. دستکم دغدغههای من را گوش بدهید. دست از تهمتزدن بردارید. «اینجا»
***
اخبار جنگ خونین ترکیه و پکاکا را از سالها پیش دنبال کردهام. بعضی اخبار مهم آن مربوط به ایران بود و بعدها فاش شد. مثل زمانی که ترکیه در آستانه اقدام نظامی در خاک ایران بود و نظامیانی مثل ژنرال عثمان پاموکاوغلو و سلیمان دمیرل اختلاف نطر داشتند. شنیده بودم که اصل فرمان مخالفت سلیمان دمیرل بعدها منتشر شده است. اصرار داشتم آن را بیابم و در متن بیاورم. چون خیلی برای بیان منظور این مقاله مهم بود. برای یافتن لینکهای قابل استناد از کمک سخاوتمندانه علیرضا قولونجو بهره بردم.
در این مقاله به شرایط متفاوت ترکیه با سایر همسایهها و محاصره آن توسط پکاکا و چرائی تلفات بالای ارتش ترکیه پرداختهام. و در نهایت استدلال کردهام که جنگ سوریه باعث شد پکاکا ناخواسته استراتژیکترین خدمتی را به ترکیه بکند که تصور آن هم ناممکن بود.
میدانم بسیاری از دوستان کُرد خوش ندارند که وصفی جز کبوتر صلح از پکاکا بشنوند. به ظن قوی این نوشته را هم یک تحلیل صرف ارزیابی نخواهند کرد. قسم و آیه هم فایده ندارد تا بگویم این تحلیل حاوی یک آسیبشناسی صادقانه و مبتنی بر شناخت است. و در ایران هم کارکرد مخرب آن دو اصل نانوشته و ویرانگر پکاکا که در متن آوردهام، خیلیها را بشدت نگران کرده است.
در خصوص کامنتهای توهینآمیز در کامنت اول توضیحی نوشتم.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
نوشتهای خواندنی در فضیلت محافظهکاری از دوست عزیزم بهمن محیطی که خوشبختانه قصد ادامه آن را دارد. بهمن در این نوشته به تشریح این موضوع پرداخته که محافظهکاری با ماجراجوئی هیچ میانهای ندارد. اغلب از محافظهکاری برداشت منفی داریم. این جمله را از صفحه گرانقدر آقای محمد سعید حنائی کاشانی یادداشت کردهام (لینک کامنت اول) و به نظرم پیش از خواندن مطلب بهمن، خواندن تعریفی دیگر از آن حتماً مفید خواهد بود.
«محافظهکاری به معنای واقعیش این نیست که مردم را سرکوب کنید تا وضع موجود را حفظ کنید، محافظهکاری به معنای واقعی، یعنی کاری نکنید که مردم انقلاب کنند و این از دو راه ممکن است: 1) اصلاحات سیاسی از بالا؛ 2) متقاعد کردن روشنفکران به اصلاحات و گشودن راه برای حضور همۀ مردم و برابری همه در برابر قانون و حکومت قانون.»
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
فیسبوک و شبکههای اجتماعی را این روزها اصلاً از دست ندهید. بسیار بعید است که چنین فرصتی را بار دیگر از نزدیک شاهد باشیم. ملیگرایان و پانایرانیستها و پانآذریها و پکاکاچیها و فرقهگرایان مذهبی اینوری، بدجوری با تزار گازی دل و قلوه رد و بدل میکنند و قربون صدقه قد و قامت خان بزرگ ولادیمیر پوتین شجاع میروند. احتمال مشاهده معاشقه همزمان معجون مذکور با معشوق واحد آن هم در روز روشن، از احتمال مشاهده مجدد ستاره دنبالهدار هیل باپ با چشم غیرمسلح هم کمتر است. این فرصت تاریخی بینظیر را از دست ندهید.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دانشکده شیمی یکی از دانشگاههای تهران برای استخدام یک نفر با مدرک دکترای شیمی آلی آگهی داده بود که حدود صد و ده نفر درخواست فرستاده بودند. سال گذشته و در همین دانشکده برای استخدام یک نفر، پنجاه درخواست فرستاده شده بود. (کامنت اول)
با کسی که مسئول رسیدگی به این درخواستها بود صحبت میکردم. میگفت اغلب آنها تحقیقتات عالی و درخور توجهی دارند و انتخاب یک نفر از بین این همه متقاضی باسواد، واقعاً کار دشواری است. با این روال هیچ بعید نیست که سال دیگر متقاضیات به دویست نفر هم برسد. حدود بیست سال پیش بعضی از اساتید دانشگاههای معتبر هم مدرک دکترا نداشتند.
باید توجه داشت که استخدام در دانشگاههای دولتی تهران به گونهای است که بسیاری حتی شانس خود را هم امتخان نمیکنند. چون میدانند که اگر فارغالتحصیل دانشگاهی معتبر نباشند و یا با استاد اسم و رسمداری کار نکرده باشند، احتمال کمی دارد که برای مصاحبه دعوت شوند. با این حساب بعید نیست که داوطلب جویای کار و دارای مدرک دکترا، به مراتب بیش از این باشد.
فکر نمیکنم رشد آموزش عالی در این سطح و در این تعداد چندان خبر جالبی باشد. و فکر هم نمیکنم که فقط دولت مقصر این رشد ناموزون باشد. میل به تحصیلات عالی و مدرکگرائی و گریز از مشاغل معمولی متاسفانه فرهنگی نهادینه است که حتماً جامعه را با مشکلات بزرگی مواجه خواهد کرد. انبوه کسانی که با عالیترین تحصیلات کار مناسبی پیدا نمیکنند، فقط یکی از این معضلات است.
یک رپرتاژی از تلویزیون کشور فوقپیشرفته سوئیس پخش میشد که میگفت از هر سه دانشآموز سوئیسی دو نفر جذب مراکز فنی و حرفهای میشوند و نهایتاً به عنوان برقکار و مکانیک و جوشکار و آشپز و آرایشگر به بازار کار برمیگردند. فقط یک سوم این دانشآموزان دنبال تحصیلات عالیه میروند. چنین چیزی در جامعه ما تقریباً امری محال است.
کارهای مهمی مثل جوشکاری و برقکاری کمافیالسابق و اغلب به شکل سنتی انجام میشود. با کمال تاسف بسیاری از جوانان حتی چنین مشاغلی را کسر شأن خود میدانند. بعضی از آنها به هر ضرب و زوری هم که شده دانشگاه رفتهاند و یک فوقلیسانسی هم مثلاً در رشته آبیاری گیاهان دریائی گرفتهاند و اکنون دنبال شغلی میگردند که درخور مدرک تحصیلیشان باشد. فقط کافی است کسی به آنها پیشنهاد جوشکاری بدهد. در جا خواهند گفت : «من؟ با فوقلیسانس بروم دنبال جوشکاری؟»
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دیروز تولد نهال بود. این تابلو را خواهرش سارا به او هدیه داد. سه ماه تمام روی کشیدن تابلو وقت گذاشته بود. هیچ اطلاعاتی هم نمیداد تا نهال را غافلگیر کند. و حسابی هم غافلگیر کرد. راستش من و همسرم چندان موافق این همه زحمت و هنرنمائی سارا نبودیم. تجربه ثابت کرده که در اولین دعوای خواهرانه تابلو عودت خواهد شد. دیدن اشکهای سارا در آن لحظه واقعاً نهنه اورهیی(دل مادر) میخواهد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در پست قبلی سوال کردم که چرا درد فلسطین کهنه نمیشود؟ چرا اخبار زجر فلسطینیها تکراری نمیشود؟ مصاحبه یکی از میانهروترین مقامات فلسطینی دقیقاً جواب همین سوال است. او رسماً اعلام میکند که به کلی امید خود را از دست داده است.
غرب تمام ارزسهای خود از قبیل دموکراسی و آزادی و برابری و حقوق بشر را جهانی کرده است. اما اسرائیل همه این ارزشها را در روز روشن به سخره میگیرد و طلبکار هم میشود. اسرائیل تمدن غرب را تحقیر میکند اما چوب آن را فلسطینی میخورد. اسرائیل آپارتاید مسلم است. اسرائیل صبح تا شب از هولوکاست حرف میزند، اما خود به مرگ ملتی نشسته است.
اسرائیل با بیشرمی تمام جوانان یک ملت را چنان عاصی میکند که به چاقو پناه ببرند. و بعد با وقاحت تمام از حکومت خودگردانی توضیح میخواهد که به کلی آن را بیخاصیت ساخته است. اسرائیل هرگز خجالت نمیکشد.
آن یارو شعار میداد که قطعنامههای سازمان ملل کاغد پارهای بیش نیست. دیدیم که همین کاغذپارهها چه کارها که نکرد. اما اسرائیل کل سازمان ملل و بیشمار قطعنامههای آن و توافقهای بینالمللی را در عمل را به سخره میگیرد و به ریش بشریت میخندد، اما هیچ اتفاقی نمیافتد.
اسرائیل طلبکاری است که پیشه آن زورگوئی و قتل و کشتار و آپارتاید و آواره ساختن دیگران است. اسرائیل یهودیهای داعشی را از گوشه و کنار عالم جمعآوری میکند و در خانه فلسطینیها برای آنها شهرک میسازد. اما اگر فلسطینی به این داعشیهای گیسبلند آخرالزمانی چپ نگاه بکند، آنها را تروریستهای بنیادگرا مینامد.
درد فلسطین برای همه آشناست. چون هر کسی در هر نقطه از جهان از هر دردی که رنج میبرد، فلسطینی با آن درد آشناست.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
فرانسه و فلسطین
پس از حادثه تروریستی فرانسه، بحثهای خوبی در خصوص چرائی اهمیت این خبر در مقایسه با اخبار کشورهای همسایه شکل گرفت. یکی از استدلاهائی که گمان نمیکنم کسی با آن مخالف باشد، عادی شدن خبر ترور در شهرهائی مثل کابل و بغداد است. اگر در شهری مانند نیویورک هر چند روز یک بار شاهد عملیات تروریستی حتی با تلفات بالا باشیم، بالاخره این خبر هم اهمیت خود را از دست خواهد داد.
حالا یک سوال، چرا دهها سال است که خبر حوادث تلخ نوار غزه و کرانه باختری و مردم فلسطین تکراری و بیاهمیت نمیشود؟ هر اتفاقی در فلسطین میافتد، حتی همزمانی با جام جهانی فوتبال هم قادر نیست که آن را به حاشیه ببرد.
قدرت رسانه و نفوذ یهودیها در شبکههای خبری مهم جهان هم اصلاً جواب این سوال نیست. اتفاقاً مقامات اسرائیل خیلی وقتها بزرگترین مشکل خود را حضور در راس اخبار میدانند. حرفشان هم کاملاً درست است. اگر رسانهها توجه نکنند، آنها کار خودشان را بهتر پیش میبرند. بزرگترین سلاح فلسطینیها توجه جهانی است.
از وقتی خودم را شناختم دلم با فلسطین بوده و مطمئن هستم تا وقتی هم که زندهام، همچنان دل و جانم با مردم مظلوم فلسطین خواهد بود. اما اگر احساس و علائق خود را دخیل نکنیم، حقیقت این است که مسئله فلسطین بزرگترین بیعدالتی جهان نیست. دردهای بزرگتر از فلسطین هم در جهان امروز کهنه شده است. اما این درد همیشه زنده و خبرساز است. از آن گذشته، ظلم و جنایت و کشتار خیلی از حاکمان جلاد عرب طوری است که اگر قربانیان آنها فرصت میداشتند، از دست این جانیان به آویگور لیبرمن اسرائیلی هم پناه میبردند.
پس چرا درد فلسطین کهنه نمیشود؟ هر بار که تصویر سربازان اسرائیلی را در حال آزار و شکنجه فلسطینیها میبینیم، کهنهگی درد بیشتر هم آزارمان میدهد. من سالهاست به جواب این سوال فکر میکنم. راستش جوابی قانع کنندهتر و سرراستتر از این به نظرم نرسیده که دلیل اصلی یهودی بودن طرف مقابل است.
افکار عمومی دنیای اسلام نسبت به یهودیها کمابیش مشخص است. آیا هنوز بخش اعظم دنیای مسیحی هم که ثروت و قدرت اصلی جهان در دست آنهاست، همچنان در دل با یهودیها مهربان نیستند؟ آیا موفقیت و ثروت و نفوذ این اقلیت تاریخساز، لج همه جهانیان را درآورده است؟ اگر مسئله ربطی به یهودی بودن اسرائیل ندارد، پس دلیل اصلی چیست؟
کامنت اول را هم ملاحظه بفرمائید.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
مادر آقای مرتضی نگاهی عزیز به رحمت خدا رفت. آقای نگاهی از نویسندگان و روزنامهنگاران قدیمی کشورمان هستند. ایشان را به واسطه نوشتههایشان میشناسم. در حوزه وبلاگ، جزو پیشکسوتهای وبلاگنویسی محسوب میشوند. دلنوشتههای آقا مرتضی در وبلاگ "یولداش" بسیاری خواندنی بود. از جمله این نوشتهها مطالب و خاطراتی بود که در خصوص مرحوم پدرشان و مادر بزرگوارشان مینوشتند. به همین جهت این مادر و این عزیز تازه درگذشته را انگار از نزدیک میشناختم.
وقتی پدرم به رحمت خدا رفت، نصف شب مطلع شدم و تا از تهران به اورمو و بالانج برسم، ساعتی از خاکسپاری پدر گذشته بود و هنوز ناراحتم. برای همین احساس آدم با احساسی مثل آقا مرتضای عزیز کاملاً دور از وطن را درک میکنم، و از صمیم قلب به ایشان تسلیت عرض میکنم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
من اوز تجربهمی کی چوخودا ایشتباهلارمنان حاصل اولوب، سیزین خدمتیزه عرض ائلرم. علیالاخصوص او یولداشلارا عرض ائلیرم کی بو جامعهده تورک فعالی حساب اولورلار. تجریهمی کی ایسترم عرض ائلیم، کورد و فارس مدنی حامعهسینن اختلاف لارمیزین موردنده دانشماقین بیر مهم شرطلرنندی.
تجربه منه اورگدیب کی بو دانشیق گرک ایکی طرفدن و برابر موضعدن اولا. ساده عرض ائلیم، امکانی یوخدی بیر کورد و یا فارس یولداشیمین صفحهسینده کامنت قویام، او منه بیاحتراملیق ائلیه و یا آیری بیاحتراملیق ائلیننلرنن برخورد ائلمیه، آمما بو دانشیقا ادامه وئرم. انصافاً کورد دوسلاریمز بو مورده بیزه چوخ احترام قائلدیلر. حتی بیزینن دانشماقدان استقبال دا ائلیرلر. آمما تاسفله فارس دوسلاریمزین چوخی بیزه اوستن باخیر. صراحتاً عرض ائلیرم کی بو باخیشی، تورکی دیلنن احترامینا خاطر، نطفهده بوغمالیق. من شخصاً بو اوستن باخلارینان درجا برخوردی باشلیرام. هر کیم ده اولور اولسون. من کی تورک دیلنی بیر ملی دیل بیلیرم، بو دیلینن احترامینا گوره، او یئرده کی تورک فعالی تانلیرام، تشریفاتی کامل رعایت ائلیرم.
ایراندا بیزیم هامیمیزین بیربیره احتیاجیمیز وار. وقتی گئدرم بیر فارس یازارین مطلبینن آلتندا کامنت قویورام و دئیرم کی مثلاً فلان موضوع بئله دئیل، او صفحهیه ارزش قائل اولورام. نهقدرده درویش آدام اولسام، کی دئیلم، تورکونون احترامی منی موظف ائلیر کی متقابل احترام ایستیم.
ممکندی دئیسیز فلان مترجمنن ائله نئچه گون بوننان قاباق یولداشیدن و داوا ائلیبسن بو سوزی دئیسن. اصلاً بئله دئیل. اتفاقاً او آقا آرتیق دانشدی، سسن کسدیم. بونان قاباقدا بو ایشی گورموشدوم. نئچه پست قویدی و پیغام و پسغام یوللادی، سورا باغیشلادیم. یعنی دوزون خبر آلاسیز، باغیشلامادیم، ماخوذ به حیا اولدم. سورادا فقط منی اوز صفحهسینه منشن ائلیردی کی اونون صفحهسینه گئدردیم.
ایندی باخین یولداشلار، بعضی بوجور آدملاری تحویل آلیسیز، و سورا اولارین آنتیتورک یولداشلاری گلیر هاوا سوزلر دانشیر، مثلاً یازیر "بازم این پان ترکها پیداشون شد" بیزه عیبدی کی دوباره گئدق اوردا کامنت قویاق و بئله آداملارا کردیت وئرق. من دئمیرم بیزیم اولارا احتیاجیمیز یوخدی، ولی اولاریندا بیزه احتیاجی وار. تورک اوشاقلارینن فارسی یازانلارینا، لاب دا چوخ احتیاجلاری وار. حتی آیری لاریننددا احتیاجی وار که رسماً بیزینن دشمندیلر. بعضاً اولارین تانلمیش پانآذری و پانایرانیستلری گلیر سونموش چراغنان منیم صفحهمی اوخور، بیردن گوروسن ایشتباهیده لایک وورور و قورخودان تئز سلیب قاچیر.
الحمدالله فیسبوکو امریکا گویوب بیزیم هامیمیزین اختیاریندا. شُکر آللاها کی اختیاری دا هئچ بیریمیزنده النده دئیل. گلین هر کیمه مفتهسینه کردیت وئرمیق.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
بعد از حوادث تروریستی پاریس این بحث خیلی دامنگیر شده که چرا کسی به حوادث بیروت و بغداد و کابل به اندازه پاریس اهمیت نمیدهد؟
شایان ذکر است که حتی مقامات رسمی جمهوری اسلامی ایران هم بیروت را فراموش کرده بودند. بعد از حادثه پاریس همه مقامات ارشد جهان بلافاصله در صفحه توئیتر خود مطلبی همدلانه نوشتند. حتی بعضیها مثل جان کری و احمد داوداوغلو که فرانسه میدانستند، پیام خود را به فرانسه نوشتند. آقای روحانی هم بر همین سیاق خواسته چیزی در صفحه توئیتر خود بنویسد که گویا تازه یاد مشاوران ایشان افتاده برای حادثه بیروت هیچ واکنش توئیتری نداشتهاند.
اما خود سؤالکنندگان یک چیز مهمتر دیگری را فراموش میکنند. تلخترین و فجیعترین حادثه چند روز اخیر منطقه، کشف گور دستهجمعی صدها زن بیپناه یزدیدی است که تبهکاران داعشی معلوم نیست که بلائی سر آن نازنین ها آوردهاند و بعد دفنشان کردهاند. بیخ گوش ما این اتفاق افتاده است. ولی چقدر نوشتیم؟ دختر ایزدی به اندازه دختر پاریسی انسان نیست؟
اما اگر به کُنه قضیه بپردازیم، اصل این سوال خطاست. منطقه درگیر جنگ فرقهای است. جان و ارزش آدمیزاد در جنک فرقهای ارزانتر از هر چیز دیگری است. بسیاری از این فرقهگرایان نیروهای خودی را تعمداً به کشتن میدهند تا نظر دیگران به سرکوب حریف جلب بشود.
چنین فضائی را با پاریس مقایسه کردن که جان انسان در آنجا فارغ از هر ایده و رنگ و مذهب ارزش دارد، قیاس عجیب و غریبی است. حمله به پاریس، از جنس جنگ فرقهای نیست، حمله به تمدن است. بعد از این حادثه نوشتهای از بهزاد وفاخواه در فضای مجازی بسیار مورد استقبال قرار گرفت. و جملهای از آن کولاک کرد : «خیلی بد است داعش چیزی را بفهمد و روشنفکر نفهمد» (کامنت اول)
من هم قبلاً مطلبی نوشتهام و خاطرهای را نقل کردهام که در داخل هواپیما به چشم خود دیدهام. از جمله بهزاد اقتباس میکنم و میگویم حیف است این آقای ملچ ملوچی فرق پاریس و لندن را با جاهای دیگر بداند، ولی خیلیها ندانند و یا اصرار کنند که فرقی نیست.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دوستی مقیم اروپا دارم که زیاد سفر میکند. الان هم پاریس است. معمولاً هتل نمیرود و اتاق و خانه معمولی کرایه میکند. هم هزینه کمتری دارد و هم بهترین فرصت برای ارتباط و گفتگوی احتمالی با مردم عادی است. کمی نگرانش شدم و با او تماس گرفتم. از اوضاع پاریس هم پرسیدم. چیزی بیش از آنچه در اخبار شنیدیم نگفت، اما از خانه معمولی یک انسان معمولی پاریسی گفت که برای چند روز کرایه کرده است :
«خانه متعلق به یک دختر حدود بیست ساله است. با دوست پسرش قرار داشت که عازم سفری بشوند. چون خانه کمی دور بود و او هم فرصتی نداشت، در مرکز شهر با هم قرار گذاشتیم. کلید را تحویل داد و کمی راهنمائی کرد. گفت اگر حوصلهات سر رفت در نزدیکی خانه یک بار خوبی هم هست. معمولاً افراد سالمند به این بار میروند ولی همصحبتهای خوبی میتوانی پیدا کنی. پیدا بود که زیاد با آنها مصاحبت داشته است.
خانه یک آپارتمان کوچک و تیپیکال پاریسی است. طبقه اول هال و آشپزخانه دارد. اتاق خواب کوچکی هم با یک میز کار جمع و جور چند پله بالاتر است. کل خانه پر از فیلم و کتاب است. از شکل و رنگ و روی کتابها کاملاً پیداست که همه را خوانده. کاملاً پیداست که همه فیلمها را دیده و یادداشتهائی هم کرده است. روی یخچال و دیوار آشپزخانه و بخشهائی از هال جملاتی از فیلمها و کتابها را چسبانده که بیشتر دوست داشته است. بعضی قسمتها خانه را هم به سلیقه خود رنگ کرده است»
دوستم میگفت ساعاتی بعد از جمعه شب که پاریس مورد حمله تبهکاران قرار گرفت، به من ایمیل زد و حالم را پرسید. به دوستم گفتم اینجا خانه یک دختر بیست ساله است یا خانه عبارس کیارستمی؟ میگفت هر بار که در پاریس خانهای گرفته و یا با خانوادهای بوده، وضع کمابیش همین است.
همه انسانها در همه کره خاکی با هم برابرند. ولی در کمتر خانهای چون این خانه برابری و آزادی و فرهنگ و کرامت انسان اینگونه ارج دارد. از تبهکاران داعشی تا رژیم بمببشکهای و حامیان بیوطن وطنیاش که امروز تیتر زدند "بفرمائید شام"، دشمن این خانه هستند. خانه انسانی که حقوق بشر را نوشت.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
عجب مقالهای نوشته است امید رضائی، خواندنی و پر از مثالهای زیبا. دست مریزاد به امید. بخوانند توجیهگرانی که کلاً خارج میزنند. امید خیلی زیبا و رسا نوشته است.
لطفاً کامنت اول را هم ملاحظه بفرمائید. «اینجا»
***
یک دلنوشته شخصی
اصولاً من آدم بدبینی نیستم. به همین جهت خیلی دیر به افراد مشکوک میشوم. دستکم در حوزه فعالیت حرفهای خودم سرمایه اصلی من کار و رفتار صادقانه بوده است. همین موضوع، هم به اندوخته بزرگی برای من تبدیل شده، و هم باعث شده است که واقعاً در بدترین شرایط هم بدبینی سراغ من نیاید. چون بسیار کم اتفاق افتاده که چوب صداقت را بخورم.
با این مقدمه کوتاه، من واقعاً باورم نمیشد که مترجم کتاب بیشعوری به بهانه مخالفت با افکار من، دست به هر کار رذیلانهای بزند.
قصهاش را بعضی خوانندگان این صفحه میدانند. چند ماه پیش بیحیائی را از حد گذراند و او را بلاک کردم. بعد از آن نکاتی نوشت و دوستان به من گفتند و دیدم بهتر است او را از بلاک خارج کنم. بلافاصله برای من درخواست دوستی فرستاد. در حد بسیار معمولی با صفحه ایشان ارتباط داشتم. در قریب به اتفاق موارد هم منشن میشدم و شرط ادب نبود که بیتفاوت از کنار آن بگذرم.
اما امروز آقای دکتر عباس جوادی پستی نوشتند (کامنت اول) و از من سوال کردند که آیا اتفاقات باشگاه اورمیه واقعیت دارد یا نه. بعد از چندین روز، و عکسالعمل واضح و آشکار و بیپرده من در خصوص آن موضوع، طرح چنین سوالی واقعاً خود یک سوال است. خاصه که همین دو روز پیش به شنیعترین شکل ممکن از تلویزیون رسمی کشور به تُرکها اهانت شده است. علیالاصول انتظار داشتم که در این باره از من نظری خواسته باشند.
اما وقتی آن پست را میخواندم به کامنتی به غایت بیشرمانه از همین مترجم رسیدم. نوشته بود : «بنده بسیار بعید میدانم خود آقای محمد بابایی طراح این شعارها باشند. شان ایشان اجل از این حرفهاست و در زمینه تئوری فعال هستند.»
جالب اینجاست که زیر این پست و در صفحه شخصیت محترمی مثل دکتر جوادی، دهها تهمت و افتراء دیگر نیز نصیب من شده بود که با سکوت ایشان مواجه شده است. دکتر جوادی وقتی چند نفر در غرب کشور به هویت شخص محترمی توهین میکنند، بلافاصله نگران آینده ایران میشوند که البته نگرانی مبارکی است. اما به دیگران هم حق بدهند که نثار دهها تهمت و الفاظ ناشایست در صفحه ایشان از طرف آدمهای با نام و نشان و بینان نشان، به یک شهروند ساکن تهران که حتی آدرس محل کار و سکونت او را هم خیلیها میدانند، خود نگرانی دیگری است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
برای دوستان عزیزی که طی این دو روز مهربانانه و با احساس مسئولیت از من سوال کردند چرا راجع به این توهین آشکار چیزی نمینویسم، کمابیش عرض کردم که واقعاً نمیدانم چه بگویم. این برنامه به غایت توهینآمیز و شرمآور، به معنای واقعی کلمه من را فتیلهپیچ کرد. هر تعبیری مثل نژادپرستی و حماقت و بیشعوری از این ویدیو رواست. اما هر کدام از این تعبیرها هم بلافاصله با یک سؤال بزرگ مواجه میشود. اتفاقاً انتشار مطلب اخیر آقای محمد قائد کمک کرد تا بهتر بتوانم موضوع را توضیح بدهم.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
این نوشته درخشان آقای محمد قائد را باید یک نفس خواند که روایتی غمانگیز از یک نگرش ریشهدار گروگانگیر است. خواندن چنین مطلبی در چنین روزهائی از اوجب واجبات هم هست. چون اینطور که شرایط پیش میرود، عنقریب "عارف"کاران به بهانه داعش و سایر تبهکاران، فرنگیکاران سابق را هم تبرئه و بلکه انکار خواهند کرد.
دو نکته حاشیهای هم عرض بکنم. نکته اول اینکه اگر مطالب محمد قائد را دقیق دنبال کرده باشید، ملاحظه خواهید فرمود که انسجام و نکتهسنجی و زیبائی سحرانگیز نوشتههای اخیر ایشان بیشتر هم شده است. بعضی از چهرههای سرشناس از همان ابتدا با نگرش ایشان زاویه داشتند. اما بخشی از پیگیرترین خوانندگانشان که بعضاً آدمهای سرشناسی هم هستند، اخیراً و آشکارا با نوشتههای قائد زاویه گرفتهاند. اینها تغییر کردهاند، بدجوری هم تغییر کردهاند. حتی بعضی از آنها مبتذل هم شدهاند. در دامی افتادهاند، و یا اینگونه بودند و نشان نمیدادند، که گوئی باید یکسره ایرونی را ستود. جنگ فرقهای روز به روز بیشتر نوعی ملیگرائی آریائیمزاج را آشکار میکند. فیالواقع اینها میگویند وقتی داعش و عربستان و ترکیه و جمهوریخواهان امریکا هست، چرا باید از ایرانی ایراد گرفت؟ ایرانی "عارف"اش هم خوب است.
نکته دوم اینکه گویا آقای محمد قائد در صفحه فیسبوک خود دیگر مطلبی نمیگذارند. برای عکسی هم که گذاشتند توضیحی ننوشتند.
شایان ذکر است که اخیراً چند نفر در زیر پست قبلی ایشان بیادبی و یاوهسرائی کرده بودند. در فضای عمومی چنین گستاخی به یک روشنفکر درجه یک کمسابقه است. امیدورام فیسبوک تسهیلاتی را پیشبینی بکند که کمی بیشتر بتوان روی کامنت کنترل داشت.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
پیشنهاد مشخص اشتون کارتر وزیر دفاع امریکا به کشورهای عربی برای تقویت نیروی زمینی به چه معناست؟ چرا این کشورها را با ایران مقایسه میکند؟ مگر مشکل کشورهای عربی منطقه مقابله با نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران است؟ مگر ایران در عراق و سوریه با نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران وارد عمل شده است؟ حتی اگر اینطور هم باشد، مگر کویت، امارات، قطر، بحرین و حتی عربستان سعودی میتوانند نیروی زمینی چند صد هزار نفری تشکیل بدهند؟
امریکا مرکز جهان است و از همه چیز خبر دارد. اما آشنائی با الفبای تنشهای ویرانگر منطقه هم کافی است تا بدانیم عمق استراتژیک ایران در درجه اول به واسطه نفوذ بیپایان در میان شیعیان است. و مقابله به مثل واقعی با ایران یعنی دقیقاً و رسماً کاشتن چندین حزبالله سُنّی در عراق و لبنان و سوریه و یمن که رسماً از طرف کشورهای عربی سنیمذهب حمایت بشوند.
پاکستان هم در افغانستان خیلی نفوذ دارد. مگر ارتش جمهوری اسلامی پاکستان در افغانستان وارد شده است؟ پاکستان در افغانستان طالبان را دارد.
اگر کشورهای عربی منطقه یک میلیون عیب هم داشته باشند، که ماشاالله سرشار از عیوبند، یک نکته مثبت دارند و آن این است که ذاتاً محافظهکارند. این کشورها حتی اگر بخواهند هم نمیتوانند ماجراجوئی کنند.
در گذشته سه کشور عربی عراق و سوریه و لیبی به درجات مختلف ماجراجو بودند، که اکنون دیگر کشور محسوب نمیشوند. بزرگترین ارتش عربی هم متعلق به مصر است. مصر هم خیلی سابقه ماجراجوئی ندارد.
امریکا عملاً به کشورهای عربی پیشنهاد میکند که در منطقه سرشار از بحران خاورمیانه مستقل بشوند و شیوه نبرد را از حریف منطقهای خود یاد بگیرند و راساً تصمیم بگیرند که در کجا و چگونه باید بجنگند.
اینکه کشورهای عربی در شرایط فعلی بدون حمایت امریکا نمیتوانند کاری موثر بکنند، اتفاقاً یک امتیاز مثبت منطقه است. چرا امریکا همین خصیصه مثبت را نشانه رفته است؟ و آنها را وادار به کاری میکند که مسئله از این هم بحرانیتر بشود؟
وقتی صدام در جنگ کویت به سمت اسرائیل موشکپرانی کرد، امریکا، اسرائیل را واداشت تا خویشتندار باشد. نگران بود که ماجراجوئی صدام به اهداف خود برسد و جنگ کویت به جنگ عربها و اسرائیل تبدیل بشود. مگر امریکای امروز ادامه همان امریکا نیست؟ یا در آنجا هم انقلاب شده و ما خبر نداریم؟
یک توضیح ضروری و لینکها در کامنت اول
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
مصاحبه علیرضا کیانی با حسین پاشائی بسیار خواندنی و هوشمندانه است. علیرضا در انتهای مصاحبه راز جذابیت تحولات ترکیه برای جامعه مدنی ایران را میپرسد. حسین در جواب از تجزبه تحصیلاتی و شخصی خود در دانشگاه آنکارا میگوید. به گمان من این مصاحبه نمونهای موفق و کمیاب از نگاه غیرایدئولوژیک و ایرانی به تحولات ترکیه است. کمی در این خصوص توضیح میدهم.
ایرانیان زیادی به دلایلی موقتاً مقیم ترکیه میشوند. این توقف موقتی بعضاً چند سال طول میکشد. با بعضی از این هموطنان در فیسبوک آشنا شدم و بعضی از آنها هم نویسندگانی بودند که از قبل مطالبشان را دنبال میکردم. به چند نفر از آنها که صفحات فعالی دارند، دقیقاً به خاطر آینده ایران پیشنهاد مشخصی دادهام. البته به دو شرط، اول اینکه فعال کُرد و یا تُرک نباشند. دوم گفتگوی انتقادی خوبی میان ما شکل بگیرد، و در پی آن من احساس کنم این اندازه برای آنها اعتبار دارم که حتی اگر به پیشنهادم توجه هم نکنند، حمل بر موضوعات آزاردهنده دیگری نخواهند کرد. به همین خاطر تعداد این دوستان از تعداد انگشتان یک دست هم کمتر است.
پیشنهاد من این بود که فرصت را غنیمت شمارید و تُرکی را یاد بگیرید و با سرزندهترین جامعه مدنی خاورمیانه مستقیماً ارتباط برقرار کنید. در بیرون از حوزه تمدنی غرب، دشوار بتوان نظیری برای جامعه مدنی ترکیه یافت. جامعه مدنی این کشور در اوج اقتدار نظامیها هم تسلیم نشده است. ترکیه، فرانسه و انگلیس نیست که همواره با حسرت به آنها نگاه کردهایم، ترکیه بیشترین اشتراکات را با ما دارد و شناخت دقیق تحولات این کشور حاوی تجارب بسیار ارزندهای است.
چرا این پیشنهاد را به این دوستان میکنم؟ چون و با کمال تاسف تحولات ترکیه در زبان فارسی اغلب از سه منظر ایرانشهریها و فعالان کُرد و فعالان تُرک معرفی میشود، که هر سه نگاهی ائدیولوژیک به این کشور دارند. ایرانشهریها کمابیش در چالدران جا ماندهاند و گوئی تحقیر ترکیه و زبان و فرهنگ تُرکی رسالت تاریخی آنهاست. اغلب فعالان کُرد با کمال تاسف تحت تاثیر فرهنگ ستیزهجوی پ کا کا چنان عنادی با ترکیه دارند که اگر در مطلبی بنویسند امروز آسمان استانبول آفتابی است، احتیاط واجب آن است که این خبر را از منبع دیگری هم چک کنیم. فعالان تُرک هم از ترکیه یک مسئله ناموسی ساختهاند و کوچکترین انتقاد از این کشور را به تُرکستیزی تفسیر میکنند.
به نظر من علیرضا کیانی تمام سعی خود را کرده تا این مصاحبه بیرون از فضای این سه حوزه انجام بگیرد.
از متن :
«در دانشگاه آنکارا که من در آن تحصیل میکنم بیش از ۲۰ سال است ۳ واحد درسی تحت عنوان “بحران کردها” در آن تدریس میشود. اسماعیل بشیکچی جامعه شناس و تئوری پرداز ترک که تئوری مبارزه مسلحانه کردها را از آنِ او میدانند بیش از دو دهه پیش این واحد درسی را در یکی از مهمترین مراکز آموزشی ترکیه راه اندازی کرده است. عبدالله اوجالان دانش آموخته این دانشکده است. طوری که به جوانان کُرد توصیه میکند اگر کوههای قندیل را هم از دست دادید دانشکده علوم سیاسی آنکارا را از دست ندهید. در همین کلاس استاد ترک من بدون هیچ واهمه و ترسی از استقلال کردستان دفاع میکند و در راستای آن کتاب و مقاله مینویسد. این آزادی آکادمیک که تأثیر مستقیمی بر روند اجتماعی – سیاسی دارد، در منطقه نمونه است. شکافهای فرهنگی اجتماعی و قومیتی موجود بین دو کشور تا حدودی شبیه یکدیگر هستند. از این رو ترکیه به نظر من میتواند آینده ایران باشد.»
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دوستان صفحه دوی این هفته بیبیسی در خصوص انتخابات اخیر ترکیه را از دست ندهید. (کامنت اول) در این برنامه دکتر کامران متین از همان منظری وارد گفتگو شدند که متاسفانه امری فراگیر میان روشنفکران کُرد است. عملاً میگویند در هر حال و در هر موقعیتی گروههای مسلح کُرد کبوتر صلح هستند و بقیه شمر ابن ذالجوش. همه اشتباهها و جنایتها هم مال دیگران است. البته و خوشبختانه مضمون اظهارات گذشته خود را تکرار نکردند که پ کا کا را نقطه پرگار کبوتران صلح جهانی میدانستند. صحبتهای ایشان بیشتر تبلیغاتی بود و چیز جدیدی نداشت.
علیرضا جوانبخت (قولونجو) از زوایهای کاملاً متفاوت به مواضع پ کا کا پرداخت و دید جدیدی از اهداف این حزب در اختیار بیننده گذاشت که کمتر به آن توجه میشود. او گفت پ کا کا بعد از پیروزیهای سوریه، و استفاده مناسب از کارت نبرد با داعش، نوعی مشروعیت بینالمللی کسب کرد و فرصت را فراهم دید تا از ترکیه هم یک سوریه دیگر بسازد. در ادامه حرفهایش به کشتار پیشمرگههای حزب دمکرات کردستان ایران از طرف پ کا کا پرداخت که در جریان همین حوادث رخ داد. در این خصوص جزئیات بیشتری در منابع بیطرف نخواندهام. اما خواندههای متفرقه حاکی از آن است که بسیار ناجوانمردانه هم این پیشمرگهها را کشتهاند.
بارها در همین صفحه برای دوستانم نوشتم که پ کا کا یک حزب ناسیونال سوسیالیستی است و اهداف آن زمین تا آسمان با احزاب سنتی کردستان ایران و عراق فرق دارد. اگر کردستان عراق تا این لحظه توانسته از همه بحرانها عبور کند و امنترین و آبادترین منطقه فعلی عراق باشد، یکی از دلایل مهم آن عدم حضور تفکر پ کا کا در این اقلیم است. چیزی را که داوداغلو برای ترکیه دنبال میکرد و عملاً شرایط منطقه سیاستهای او را ناکام گذاشت، اقلیم بی سر و صدا در عمل پیاده کرده و تقریباً تنش صفر با دو همسایه مهم خود یعنی ایران و ترکیه دارد. البته همین سیاستها برای اقلیم گران تمام شده و حتی به شکافهای عمیقی میان اربیل و سلیمانیه منجر شده است. و متاسفانه اختلافات اخیر دو طرف را به طرز خطرناکی رودرو قرار داده است.
داخل پرانتز عرض بکنم که یک حس غریزی به من میگوید بحران فعلی را بزرگان اقلیم در نهایت حل و فصل خواهند کرد. اقلیم به شکل خطی و گام و به گام رشد میکند. در اقلیم سنت و مدرنیته و چپ و راست و ریشسفیدی همه حضور دارند و در حال تعامل هستند. در اقلیم کسی هارت و پورتی نمیکند که در فرانسه هم شعار آوانگارد محسوب میشود. در اقلیم کسی نمیگوید هم صدای همجنسگرایان و هم صدای مردم کُرد است، اما میخواهد قریب به اتفاق آراء خود را از کُردهائی بگیرد که گویا فقط همین یک درد را کم دارند که همجنسگرایان ازمیر و استانبول کمی بیشتر آزاد باشند.
"در نقد روشنفکران کُرد" انشاالله این مسئله را بیشتر باز خواهم کرد که متاسفانه روشنفکران کُرد بیشترین انتقادات را از اقلیم میکنند، اما عاشق دلخسته ماجراجوئیها و افکار فانتزی پ کا کا هستند. این روشنفکران به همان بلائی دچار هستند که خیلی از روشنفکران ایران در سال 57 دچار بودند. محمد قائد میگوید بعد از ترور مرتضی مطهری، در شورای سردبیری روشنفکرترین روزنامه کشور نمیدانستیم که فرقان کیست و به قول روزنامههای خارجی آیتالله ماطاهاری ترور شده چه افکاری داشت.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اینها توی ذهنم بود ها! ولی این پسر گوئی همه را ربود. تحلیلی با این همه زیبائی و ایجاز از روند انتخابات ترکیه را دیگر نخواهم یافت. چون به تعبیر سعدی شیرینسخن حد همین است سخندانی را. دست مریزاد بهزاد، گاردین که هیچ! در حد سرمقالههای لوموند است این نوشته.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
انتخابات ترکیه به خوبی نشان داد که سیاست همچنان در کردستان حرفی برای گفتن ندارد. گوئی کُردها طلسم شدهاند و حالا حالاها قرار نیست سیاستمداری در حد و اندازه دردهای این ملت از میان آنان برخیزد. دشمنان واقعی کُردها هم این نکته را خوب میدانند. تا سیاستمداری بزرگ طهور میکند، به نحوی از انحا سر او را زیر آب میکنند تا همچنان تفنگ و دخالت بیگانه و سیاست همه یا هیچ برای این ملت مظلوم تعیین تکلیف کند.
با اندکی خرد و سیاست و خویشتنداری و پرهیز از قومپوز درکردنهای جهان سومی، اکنون دمیرتاش دستکم دو وزیر در کابینه و هشتاد نماینده در مجلس داشت و بتدریخ وارد عرصه اجرائی سیاست کشور خود میشد. در ترکیه و در میان جامعه تُرک این کشور، اردوغان تنها چیزی که کم ندارد، دشمن خونی است. اما دمیرتاش شوخی شوخی فکر کرد کبوتر صلح است و در دشمنی با اردوغان از دو حزب دیگر هم پیشی گرفت. اتفاقاً تنها حزبی که فضا را برای رقابت کُردها باز کرد عدالت و توسعه بود. اما دمیرتاش مدام از سرکوب و زندان گفت و منفیبافی کرد. این اندازه نفهمید که همین اردوغان چند سال پیش به جرم گفتن "مسجد سنگر ماست" زندانی بود. دولت اسلامگرای قبلی با یک کودتای غیررسمی سرکوب شد. مبارزه مدنی همین است. ترکیه هم فرانسه نیست.
نزدیک 35 سال است تحولات کردستان را دنبال میکنم. دردهای این ملت را در فیلمهای بهمن قبادی ندیدهام، این دردها را از نزدیک لمس کردهام. جلوی چشم من دبه ده لیتری نفت را در سرمای وحشتناک چندین درجه زیر صفر از دست یک مرد کُرد گرفتند و غرور او جلوی همسر و فرزندانش شکستند. کردستان سرشار از این دردهاست.
کُردها همیشه ضرر کردهاند. بعضاً به جنایتبارترین شکل ممکن سرکوب و قتلعام شدهاند. اما یک بار هم به طور فراگیر خودشان را نقد نکردهاند و از خود نپرسیدهاند که چرا دهها سال است میبازیم؟ چرا هم سرکوب میشویم و هم هیچ همسایهای ما را دوست ندارد؟ چرا این اندازه دشمنتراشیم؟
کُردهای به غایت مظلوم سوریه هم چوب ماجراجوئیها و کانتونبازیها و فرصتطلبیهای همزاد پ کا کا را خواهند خورد و چیزی گیرشان نخواهد آمد. معلوم نیست سوریه چه سرانجامی پیدا کند. اگر همین وضع ادامه پیدا کند، که همه سوریها آواره و گرفتارند. اما اگر به سرانجامی برسد، اکثریت عرب و سنی سوریه ممکن است مسئله خود را با علویها حل بکند، اما زخمی را که از همزاد پ کا کا به تن دارد، حالا حالاها فراموش نخواهد کرد. گروههای کُرد استاد تبدیل هر مخالف به دشمنی کینهجو هستند تا بعداً اسم او را فاشیست بگذارند و خود را کبوتر صلح نشان بدهند و دل از اسلاوی ژیژیک ببرند.
بدبختانه هر چه اشتباه میکنند، پکاکائیتر هم میشوند. تفصیل این موضوع را میگذارم برای مطلبی با عنوان "در نقد روشنفکران کُرد". برادرانه و از موضع انتقادی این مطلب را نوشتهام. اما میدانم چه عکسالعملی نشان خواهند داد. در ایران اگر به زبان تُرکی کمی بیش از حیدربابای شهریار علاقه نشان دهید، به شما پانتُرک میگویند. وضع روشنفکران کُرد از این هم خرابتر است. تا عکس دمیرتاش و اوجالان را در پروفایل خود نچسبانید و عکس گریلاها را مدام منتشر نکنید و روزی پنجاه بار ترکیه و آتاتورک و اردوغان را لعن و نفرین نکنید، هرگز شما را به انصاف و برادری قبول نخواهند کرد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
حدود ده شب هفت آبان سال 1390 به یک بازه دیدیم که شهرداری تهران از برج میلاد آتشبازی را شروع کرد. یعنی سردار دکتر خلبان قالیباف هم به لشگر هخامنشی پیوسته و روز جهانی کوروش را گرامی میدارد؟ نگو آنها دارند سالگرد ازدواج را جشن میگیرند و من در فکر ملت آریائی هستم. قصهاش را در اینجا نوشتهام و برای دوستانی که ملاحظه نکردند دوباره به اشتراک میگذارم.
راستش من یکی دو سالی است که واقعاً فکر میکردم آریاپرستی و کوروشبازی کم کم به حاشیه میرود. اما هفت آبان امسال نشان داد که حرف آریائی یکی است. ضمناً پیشبینی باستانشناسانه من برای "هفده آذر" هم خیلی کارشناسانه است.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
انگلیس و ترکیه
دور اولی که دیوید کامرون نخستوزیر انگلیس شد، اتفاق نه چندان متداولی در دموکراسی انگلیس افتاد. هیچکدام از دو حزب اصلی به تنهائی نمیتوانستند دولت تشکیل دهند. حزب سوم لیبرال آراء قابل ملاحظهای کسب کرده بود و باید دولت ائتلافی شکل میگرفت. سنت دموکراسی انگلیس بر خلاف فرانسه معمولاً دو حزبی است و خیلی دولت ائتلافی سابقه ندارد. ظرف چند روز همه چیز مشخص شد و حزب محافظهکار با حزب لیبرال ائتلاف کرد که بیشترین اختلاف نظر را با آن داشت. دیوید کامرون در زمان رقابتهای انتخاباتی نیک کلرک رهبر حزب لیبرال را جدی نمیگرفت. یک بار هم کسی نظر کامرون را در مورد او پرسیده بود که خیلی صریح گفته بود : نیک کلرک یک جُکه
نیک کلرک معاون دیوید کامرون شد. در اولین کنفرانس مطبوعاتی این دو، حبرنگاری به کامرون اظهارات او در دوران رقابتهای انتخاباتی را یادآوری کرد و سوالی با این مضمون پرسید که حالا با یک جُک چطور میخواهد کار کند؟ درست در همین لحظه نیک کلرک با تکیه بر همان منش سرشار از طنز انگلیسها گفت پس من دیگه باید بروم. راه افتاد و چند قدمی هم از تریبون فاصله گرفت که دیوید کامرون گفت : «هی برگرد، کار داریم» خبرنگاران خندیدند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد و دولت ائتلافی هم تا پایان دوره به کار خود ادامه داد.
حالا بر گردیم به انتخابات چند ماه پیش ترکیه که اتفاقاً کلی سنت دولتهای ائتلافی دارد. اگر از فضای پرتنش سیاسی و قومی ترکیه صرفنظر کنیم، دو بازیگر مهم یعنی اردوغان و دمیرتاش وضعیتی کمابیش شبیه کامرون و کلرک داشتند. احزاب آنها بیشترین و کمترین رای را کسب کردند. نیک کلرک هم نسبت به دو حزب دیگر سیاستهای به غایت متفاوت داشت. او سخت طرفدار اروپا و حتی خواهان پیوستن به حوزه پولی یورو بود. برای محافظهکاران انگلیس حفظ پوند یک مسئله حیاتی است. تازه زمزمه جدائی از اروپا را هم سر دادهاند.
در ترکیه اردوغان ثابت کرد که حزب یعنی خودش، و خودش هم مثل یک مار زخمی عمل کرد. هر کاری که از دستش بر میآمد انجام داد تا ائتلافی شکل نگیرد. خلاصه دعوای اردوغان با کل ملت و علیالخصوص کُردها این بود که شما بیخود میکنید قدر من را نمیدانید و چرا به جز حزب من، به حزب دیگری رای دادید؟ ملت هم در جواب میگفتند آخه اردیجان! شما دو روز فرصت میدی و کنار میری که آدم یادت بیفته و دلش برات تنگ بشه؟
صلاحالدین دمیرتاش هم که در قامت یک سیاستمدار مدرن ظاهر شده بود، در نهایت معلوم شد یک جُک واقعی است. در اتحاد شوروی سابق شعار صلح گوش فلک را کر کرده بود. از ایستگاه فضائی تا کلی موسسه و انتشاراتی نام "میر" یعنی صلح داشت. اما تا یک کشور اقماری بیاجازه آب میخورد تانکهای شوروی خیابانهای آن کشور را بلافاصله فتح میکرد تا "صلح" را پیاده کند. حکایت دمیرتاش هم کمابیش شبیه همین تناقض تلخ است. به چندین زبان مدام فریاد میزند صلح و آشتی. یکی نیست بپرسد آخه پسرجان! با کی میخوای صلح کنی؟ این شعارها را برای مصالحه با اسلاوی ژیژیک سر دادهای؟ این همه دنگ و فنگ صلح و آشتی علیالاصول باید با برای مصالحه با سه حزب دیگر باشد که نماینده نود درصد همین ملت هستند.
اما دمیرتاش حرف آخر را همان اول زد و عملاً دست و پای خودش را بست. گفت ائتلاف با عدالت و توسعه هرگر! با سوسیال دمکراتها هم درصدشان برای تشکیل دولت کفایت نمیکرد. با حزب ملیگرا هم که انکار هم هستند و ائتلاف معنی ندارد. همه این اتفاقات دقیقاً پیشبینی شده بود، اما قبل از انتخابات این تازهکار سیاسی فرمان بنبست را صادر کرد. با همین فرمان که میرود هیچ بعید نیست در اولین سخنرانی مجلس بعدی هم در حالی که پرچم پ کا کا را در دست دارد، فریاد بزند : «ما صلح میخواهیم ..... میکشم میکشم آنکه برادرم کشت»
نگاه ما به کشوری چون انگلیس توام با حسرت است. گوئی خمیرمایه این ملت از چیز دیگری است. همین الان دهها تجزیهطلب اسکاتلندی در مجلس نشستهاند و آب از آب تکان نمیخورد. حتی اگر دچار بحران بزرگ هم بشوند، پیشاپیش مطمئن هستیم که اتفاقی نخواهد افتاد. اصلاً خودمان را با آنها مقایسه نمیکینم.
اما نگاه ما به ترکیه همواره مبتنی بر مقایسه است. تاریخ و فرهنگ و زبان و سنتهای مشترک ما را به طرزی باورنکردنی شبیه هم کرده است. هر مشکلی را که ترکیه بتواند از راه مسالمتآمیز حل کند، حتی اگر بزرگترین مشکلات عالم هم باشد، یک اطمینان قلبی اعتماد به نفس کافی را به ما هم خواهد داد تا بگوئیم : «ما هم می توانیم». و اگر این کشور شکست بخورد، یاس ناشی از آن خواهی نخواهی به ما هم سرایت خواهد کرد. خاصه که کلی معضلات مشابه داریم.
شخصاً خیلی به حل مسالمتآمیز و دموکراتیک مسئله کُردها در ترکیه دل بسته بودم. فعلاً که باید گفت همه ما به طرز غمانگیزی خاورمیانهای هستیم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
یورونیوز فارسی پنج ساله شد. از همان ابتدا مشتری پر و پاقرص این رسانه بودم و همان موقع هم این مطب را نوشتم. اگر عمری باقی باشد در مطلبی با عنوان "زبان فارسی نیازی به دشمن ندارد" استدلال خواهم کرد که فارسی به ایدئولوژیکترین زبان منطقه تبدیل شده است. زبانی که زمانی بی هیچ حاشیهای از کشمیر تا استانبول نفوذ داشت، امروز انبوه تولیدات پرهزینه رسانهای آن برای چند صد هزار شیعه عرب بحرینی به مراتب جذابتر از فارسیزبانهای سمرقند و بخارا و دوشنبه و هرات و حتی ایران است. مدافعان ایرانشهری این زبان هم با نفرتپراکنیهای مداوم خود روز به روز بیشتر موقعیت آن را تضعیف میکنند. تفصیل این موضوع بماند برای آن مطلب.
اما به نظرم یورونیوز فارسی هم بعضی مواقع از این فضای استثنائی که در مطلب پیوست نوشتم فاصله میگیرد. و اگر به این روال ادامه بدهد، از این منظر وجهه آن آسیب خواهد دید. یک مثال میزنم. میدانیم که نام خلیج فارس در منطقه بسته به مخاطب کاملاً حساب شده به کار میرود. وقتی باراک اوباما در کمپ دیوید برای سران کشورهای عربی صحبت میکرد، فقط از عنوان "خلیج" استفاده کرد. اما یورونیوز در همه گزارشهای خود از قول اوباما "خلیج فارس" نقل میکرد. این موضوع را با این استدلال که در فارسی همین نام متداول است، اصلاً نمیتوان توجیه کرد. کیست که نداند در دو طرف خلیج چه بحرانی بر سر این نام جریان دارد. اوباما هم در حضور رهبران آن سوی خلیج سخن میگفت. تُرکی یورونیوز را هم دنبال کردم و دقیقاً آنچه اوباما گفته بود را نقل میکردند. یورنیوز فارسی باید مراقب وجهه خود برای تماشاگر کنجکاو ایرانی باشد که دوست دارد خبر و حواشی احتمالی آن را بی هیچ حاشیهای از این شبکه معتیر اروپائی دریافت کند.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در منطقه بیصاحب و سرشار از فرقهگرائی خاورمیانه، احتمال بروز هر گونه جنگ و تنش و ویرانی و درگیری و خونریزی و قتلعام را به خانه و کاشانه و شهر و روستا و دیار آرام تو میکشانم که عاشق آن هستی، اما وقتی از کوره در رفتی به تو میگویم کمی آرامتر! چرا ناراحت میشوی؟ داریم با هم بحث میکنیم.
ای کاش دوستی از کرانه باختری و نوار غزه داشتم و دردم را برای او فریاد میزدم. هر چه بیشتر سر او داد میزدم، تردید ندارم که هیچ نمیگفت و سکوت میکرد و من آرام میشدم.
با عرض معذرت لطفاً زیر این پست کامنت نگذارید.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
آنچه که در روز 29 مهر و در ورزشگاه الغدیر اورمیه اتفاق افتاد، لکه ننگی است که دشوار بتوان آن را فراموش کرد.
بحثهای احساسی یا بلافاصله به روندی توهینآمیز منتهی میشود، و یا در سطح قربونصدقه رفتنهای سطحی صدا و سیمائی باقی میماند که آی ما برادریم و از این مشکلات نداریم و فلان و بهمان. این روشها دردی را دوا نمیکند. بحمدالله خوب به همدیگر نشان دادهایم که چقدر ظرفیت گفتگو و تحمل عقیده مخالف را داریم.
من نه آدم بیطرفی هستم و نه چنین ادعائی دارم و نه دل خوشی از این بیطرفبازیهای تصنعی دیگران دارم. در این یادداشت با تمرکز بر سرنوشت دو برادر نامدار کُرد، نهایت تلاش خود را کردهام که فقط راوی وضع گذشته و حال شهر باشم، و از هر تحلیل شخصی خودداری بکنم. تا خودم و همه دوستان فارس و تُرک و کُردی را که صمیمانه به سرنوشت اورمیه و ایران و آذربایجان و کردستان اهمیت میدهند، دعوت کنم سوزنی به خود بزنیم و به جواب چند سوال واضح دستکم پیش خود فکر کنیم.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
مقاله رضا عبدی در خصوص ارتباط فعالان آذربایجانی با رسانههای فارسیزبان بسیار خواندنی است و گفتنیها را گفته است. یک مقدمهای برای معرفی آن نوشتم اما بعداً منصرف شدم که در اینجا قرار بدهم. در کامنت اول میگذارم که میتوان به کلی از خواندن آن صرفنظر کرد. درست نبود که اصل بحث به حاشیه برود. چون مقاله رضا پس از بررسی علمی رسانه در جهان معاصر به نقد رابطه فعالان آذربایجانی با این پدیده پرداخته است.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت اول : هویت اتنیکی و مذهبی کارکردهای ناخواسته و البته فوقالعادهای دارند. بعضی وقتها ترکیب آنها سخت مکمل هم هستند. مثل ارمنیها که تاریخ بسیار پرفراز و نشیبی داشتهاند، اما هویت ارمنی و مسیحی هر کدام در لحظه مناسب به دادشان رسیده است. و از این نظر خوش به سعادت رشکبرانگیز ارمنیها که در غیر اینصورت با این همه اتفاقات بعید بود چیزی از ارمنی بودن آنها باقی بماند. بعضی وقتها هم این دو هویت دست به دست هم میدهند تا با سرعتی باورنکردنی همه چیز را به تاریج بسپارند. به ظن قوی پنجاه سال دیگر چیزی به عنوان فرهنگ و زبان گیلگی و لُری را باید در تاریخ جستجو کرد.
از این مثالها زباد میتوان زد. اما به گمان من یک استثناء هم در جهان وجود دارد که مدام به رفتارهای استثنائی منجر شده است و آن آذربایجان است. آذریابجان در چهارچوب ایران نه فرهنگ اقلیت دارد و نه فرهنگ اکثریت. عالم را با چراغ قوه بگردید بعید میدانم نظیری برای آن بیابید. چوب این پدیده استثنائی را هم بیش از همه زبان تُرکی میخورد. اگر روزی این زبان مظلوم زبان در بیاورد، هیچ بعید نیست که بگوید کاش زبان یک قبیله 400 نفره در افریقا بودم تا دستکم یونسکو به داد گرفتاریهای من میرسید.
یکی از همین کارکردهای استثناهی بدبینی باور نکردنی فعالان آذربایجانی به رسانههای فارسیزبان است. گوئی همه این رسانهها را کمیته مرکزی حزب پانایرانیست اداره میکند که مبادا یک تُرکی مطلبی برای آنها بفرستد.
واقعاً باید از این فعالان سوال کرد که شما یک مطلب درخور توجه و در چهارچوب اصول شناخته شده مقالهنویسی برای این نشریات فرستادهاید که منتشر نکرده باشند؟ باید توجه داشت که خیلی از صاحبنظران در سایر حوزهها هم مقاله میفرستند که مناسب انتشار تشخیص داده نمیشود. در اینجا منظور عدم انتشار به دلیل فعال تُرک بودن است. و یا تلاشی برای مشارکت در بحثهای بیبیسی فارسی داشتهاید که به دلیل تُرک بودن شما را راه نداده باشند؟. اگر بیبیسی چنین رفتاری میکرد، چیزی مثل صدا و سیما و یا تلویزیون ایران آریائی و یا نشریات تحت کنترل پانآذریها میشد. یک سوزنی هم بابد به خود زد.
***
راز تصمیمات متناقض قالیباف لَلَشُوون یانندا
بعد از حادثه منا شهردای تهران در یک نمایش به غایت مضحک جنازههای نمادین را در پارک نهجالبلاغه تهران به نمایش گذاشت. به راستی این همه شلختگی و زشتی را چطور مرتکب شدند؟ مگر این همان شهرداری نیست که تابستان امسال خیابانهای تهران را "نگارخانهای به وسعت یک شهر" کرده بود؟ این همه تضاد در زیبائیشناسی و سلیقه ناشی از چیست؟ (لینکها در کامنت اول)
باید در نظر داشت که اهمیت هر دو موضوع به گونهای است حتماً و قطعاً زیر نظر مستقیم شخص دکتر خلبان سردار قالیباف صورت گرفته است. برای کشف راز این تناقض اصلاً راه دور نروید، فرمول دقیق آن با قطعیت توابع پاسکال لَلَشُوون یانندا ( پیش رفیقته).
بخش مهمی از مدیران نظام جمهوری اسلامی که بعد از جنگ به سرعت کت شلواری شدند، همواره از یک موضوع در عذاب بودند. نزد طبقات حسابی و باسواد و آدابدان جامعه کم میآوردند و خیلی عجله داشتند که با هر ضرب و زوری شده این فاصله را طی کنند و به طبقات بالای جامعه پرتاب شوند.
مثلاً در لایههای مدیریتی متوسطی که من به آنها دسترسی داشتم، بلافاصله روی میز جلسه حاجآقا مدیران پر شد از آلات و ادوات قهوه و نسکافه و انواع شکلاتهائی که در همان بسته کارخانه روی میز ولو بود. هنگام شروع جلسه خیلی اتفاق میافتاد که میهمان با این سوال مواجه شود : «آقای مهندس قهوه میل دارید یا نسکافه؟»
برای من اتفاق افتاده که در این جلسات چنان در رودرباستی ماندهام که از سر ناچاری نسکافه را انتخاب کردهام. نسکافهای که نه دوست دارم و نه درست و حسابی میدانم که با یک لیوان آب جوش و این همه ادوات روی میز تکلیفم چیست. و غمانگیزتر محرومیت از چائی است. خاصه که در جوار نوشیدنیهای باکلاس میتوانستم با کلی چاشنی مزاح، طلب چائی را به استحضار حاجآقا مدیر برسانم. گویا جلسه در جزیرهای به کلی جدا از ایران برگزار میشود و این نوشیدنی محبوب ناشناخته است.
در این روند شتابناک باکلاسشنوندگی چیزی جلودار حاج آقاها مدیرها نبود. بعضاً کت و شلوارهای رنگی و جوراب سفید هم میپوشیدند که دیدن داشت. اگر منع شرعی نبود، شاید یک سگ کوچولو هم با خود به اداره میآوردند تا همه شاهد این هوا صعود طبقاتی باشند.
اما کسانی هم در بیرون از حوزه این مدیران بودند که موضوع کاملاً دستگیرشان شده بود. اگر روزی این اشخاص خاطرات خود را بازگو کنند، چه بسا پرده از خدماتی برداشته شود که از همین روزنه نصیب کشور شده است. در خصوص طرح نگارخانه هیچ بعید نیست که یک هنردوست و هنرشناس کارکشته در سازمان زیباسازی شهرداری تهران با همین مکانیزم حاج باقر را در شرایطی قرار داده که احساس کند به زودی هنردوستترین شهردار دنیا شناخته خواهد شد. پس از پیشنهاد اصل طرح، چنین گفتگوئی بین آنها صورت گرفته است :
هنردوست : آقای دکتر قالیباف، هیچ شهری در منطقه این کار را نکرده. شهرداری دبی و استانبول هم چنین کاری نکردهاند.
قالیباف : اونا رِ ولش، آمستردام دِره؟ پاریس زِدِه؟ لندن اِی کار رِ کِرده؟
هنردوست : بله کاپیتان، پاریس رکوردار است. سال گذشته که با خلبانی خودتان رفتیم پاریس، دویست تابلوی نفیس در شانزلیزه به نمایش گذاشته بودند.
قالیباف : یَره شما هِزار تا بِزِن، همه تهران رِ تابلو بِزَن، مُو مُوخوام تهران بِیِتَرِین شهر دِنیا بشه.
بعد از این گفتگو و خروج کارشناس هنردوست از دفتر شهردار، حاج باقر خظاب به خودش میگه : «بعدش مُرُم طُرقِبهِ به ِرفِیقام مُگُم حالا دیدِن مَمَد باقر کِیه و چِهِ کارا مِتنهِ کُنه؟ از پاریس هم ِزدُم جِلو»
اما این یک روی قضیه است. روی دیگر قضیه زمانی است که بخش کارشناس جامعه کاری به علائق حاجآقا دکترها ندارد. و یا حتی به اندازه کافی مورد اعتماد نیستند که طرف مشورت قرار بگیرند. در چنین مواردی حداکثر سلیقه و درک این مدیران همین جنازههای کفنپیچ شده در پارکهای تهران و یا ماکت مقوائی بنیانگذار نظام است. البنه گفتنی است که بعضاً کسانی شیطنتهائی هم مرتکب میشوند و رد گم میکنند. کاش روزی این آدمها هم خاطرانشان بنویسند.
شایان ذکر است که این موضوع فقط مربوط به کارهای هنری نیست. خیلی وقتها کارشناسان میخواهند کاری بکنند اما توان تصمیمگیری ندارند. ایده را میپزند و هلو برو تو گلو سند آن را چنان به نام حاجآقا میزنند که اجرای پروژه به امری ناموسی برای او تبدیل میشود. شخصاً در حوزه کارهای تخصصی خودم.....بگذریم.
حالا که راز مدیریت و تصمیمگیری حاجآقا مدیران افشا شد. شایسته است روزی دلاوری به داد پیادهروهای تهران برسد. اگر کارشناسی شهرشناس و دنیادیده، هندوانه شیرینی زیر بغل شهردار تهران هل بدهد و بگوید : «آقای دکتر سردار، شهر فقط اتوبان و پل و زیرگذر لازم ندارد. البته کارهای شما شاهکار است. ولی در بعضی شهرهای اروپا این پلها را خراب میکنند و میگویند خیابان که جاده بینشهری نیست. پیادهروها را توسعه میدهند. حتی بعضی خیابانها را به کلی روی ماشین میبندند. پیادهروهای تهران اصلاً در شأن شهردار هنرشناسی چون شما نیست.» تردید نکنید که در چنین فضائی سردار دستورات لازمه را بلافاصله صادر و خطاب به او خواهد گفت : «اگه مِتِنی مِسمِس نِکُن دِگه»
پینوشت :
کامنت دوستی من را یاد سالهای اول دهه شصت انداخت که از سیاهترین دوران موسیقی در این کشور بود. حتی با موسیقی سنتی هم کلی مشکل داشتند.
اما درست در همان ایام اشخاص گمنامی در صدا و سیما بودند که واقعاً بر گردن ما حق دارند. آنها موسیقی جهان را خوب میشناختند. مرز فهم مدیران عموماً موسیقینشناس را میدانستند و خطر نمیکردند. اما بهترین موسیقیهای روز را در قالب تیتراژ برنامهها و بین برنامهها پخش میکردند. تقریباً تمام آهنگهای ژان میشل ژار به همین طریق برای شنونده ایرانی معرفی میشد. نسخه بدون کلام آهنگهای پاپ و راک روز دنیا را به طریقی گیر میآوردند و پخش میکردند. آهنگهای لایت مثل مونامو و لاو استوری را در برنامهها میگنجاندند. موسیقی متن فیلمهای معروف و روز دنیا را پخش میکردند.
کجا هستند آن گمنامان صدا و سیما؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
قابل توجه کسانی که میگویند همه اختلافات در این نظام ظاهرسازی است. سر قضیه برجام و به هر دلیلی قرار شد عدهای عصاره برای مدتی خوش خوشانشان بشود که بعله! ما هم سناتور هستیم و هیشکی نمیتونه مثل ما سناتور بشه. ظرف "بیست دقیقه" همه چیز مالید و به یک آبروریزی بزرگ تبدیل شد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در ستایش نجابت
صدها دوست کُرد در فیسبوک دارم. مدتی است که پی در پی پُستهای مفصل و در نقد پکک مینویسم. در همه این نقدها پکک را متهم اصلی روند تخریب صلح در ترکیه دانستهام. صلاحالدین دمیرتاش را هم که قبلاً دوست داشتم، با الفاظی چون سادهدل به تندترین شکل ممکن نقد کردهام. حتی نوشتهام که او باید تحت تعقیب قضائی قرار بگیرد.
اما تا این لحظه از صدها دوست کُرد حتی یک کامنت توهینآمیز هم دریافت نکردهام. هیچکدام از این دوستان در صفحه خود با اندکی طعنه هم چیزی علیه من ننوشتهاند. هیچ ایمیل مشکوک و با کامنت ناشناس در وبلاگم دریافت نکردم. میدانم که این مطالب را میخوانند. میدانم که ناراحت هم میشوند. اما خویشتنداری و نجابت شگفتانگیزی از خود نشان دادند. صمیمانه میگویم که رفتار این دوستان سخت من را تحت تاثیر قرار داد. به روش مستقل خودم ادامه خواهم داد. قرار نیست که مثل هم فکر کنیم. اما قرار هم نیست که به همدیگر اتهام بزنیم. این اولین تجربه پرچالش من در فیسبوک بود که چنین پیامد شیرینی داشت.
تجارب بسیاری تلخی از مدعیان فرهنگ دارم. مثلاً بعد از نوشتن مطلب "پانآذریها" در وبلاگ و از طریق ایمیل پیامهای توهینآمیز و حاوی بدترین اتهامات را دریافت کردم. حتی در رسانههای خود اتهاماتی باور نکردنی زدند. بیشتر نمیخواهم به جزئیات بپردازم، حتی ترجیح دادم چند عکس که از بچههایم در فیسبوک گذاشته بودم و حاوی کامنتهای مهربانانه دوستانم بود را بردارم. بعضی توهینها حاوی اطلاعات شخصی بود که جائی ننوشته بودم. بدیهی است که در چنین شرایطی هزار فکر به سر آدم میزند. در مواردی کسانی که فکر میکردم دوست من هستند و صادقانه آنها را دوست داشتم، کامنتهائی از من به نمایش گذاشتند که خود نیز خبر نداشتم کجا و در جواب چه کسی نوشتهام.
بعضی وقتها تحولات خیلی بزرگ و یا معمولی تجربههای شخصی ماندگاری برای انسان دارد. روز 25 بهمن سال 88 به گمان من تهران برای ساعاتی متمدنترین شهر جهان بود. مردمی سرشار از امید به یک باره دیده بودند که مجسمه نفرت چهار سال دیگر به ویرانی ایران ادامه خواهد داد. میلیونها انسان خشم خود را خوردند و در کمال سکوت راهیپمائی کردند. درست در همان روز من به یک باور شخصی رسیدم که هنوز به آن وفادارم. چنین ملتی از هر تیره و تباری بالاخره خواهد توانست به روش مسالمتآمیز مشکلات خود را بین خود حل و فصل کند. ملتی که اینگونه خشم خود را میخورد، حتماً ظرفیت نهان و نجابت فوقالعادهای دارد که در روز مبادا به داد این کشور خواهد رسید.
اکنون هم در یک تجربه متفاوت و در همین فضای شخصی خودمان به یک امیدورای شخصی دیگر دست یافتم که هرگز فراموش نخواهم کرد. به این باور رسیدم که در هر شرایطی و به فضل الهی نجابت بین ما حرف اول و آخر را خواهد زد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
بدون تردید شهرام ناظری یکی از اسطورههای موسیقی ایران است. فرض کنید سی سال پیش و در تالار رودکی هنگامی که شروع به خواندن آهنگ کُردی میکرد، نه ماموران دولتی مستقر در تالار، بلکه مردم فارسیزبانی که پای کنسرت او نشستهاند، به نشانه اعتراض و توهین به ایران و زبان فارسی او را از سن به پائین میکشیدند. حتی تصور و باور چنین موضوعی هم برای ما ممکن نیست. اما در استانبول دقیقاً همین کار را با احمد کایا یکی از ستارههای موسیقی منطقه انجام دادند. تنش و دشمنی و نفرت تا این حد در ترکیه بالا بوده است.
در انتخابات پیش روی مجلس ایران، معلوم نیست که صلاحیت دکتر جلال جلالیزاده برای کاندیداتوری سنندچ تائید بشود. ایشان همیشه در چهارچوب قانون فعالیت کرده و قبلاً هم نماینده مجلس بودهاند. در مجلس ششم به دلیل سُنّی بودن به اصلاحطلبان اجازه ندادند تا ایشان را به عنوان منشی مجلس انتخاب بکنند. فرض کنید در چنین فضای سیاسی و امنیتی، به یک باره تغییرات برقآسائی در فضای کشور رخ بدهد و رهبران حزب دمکرات و کومله در سنندج و مهاباد و سقز و بانه و پاوه برای همین انتخابات پیشرو آزادانه کمپینهای تبلیعاتی تشکیل بدهند. همه نظر سنجیها هم حاکی از آن باشد که نمایندگان مناطق کُردنشین از این دو حزب انتخاب خواهند شد، و دستکم دو وزیر دولت اتئلافی از دمکرات و کومله خواهند بود. تصور این موضوع هم برای ما در ایران حالا حالاها ممکن نیست.
اما دقیقاً در ترکیه و ظرف همین ده سال گذشته این اتفاق افتاده است. سرعت روند آشتی این دو ملت با آن کینه و عداوت غیرقابل تصوری که ذکر شد، از سرعت آشتی ایرلندیها و انگلیسیها هم بیشتر بود. شادروان احمد کایا خیلی سیاسی نمیخواند. ورود او به ترکیه هم ممنوع نبود. رجب طیب اردوغان دست سیاسیخوانترین و چپترین خواننده جهان کُرد یعنی شیوان پرور را در دیاربکر بالا برد که سالها حق ورود به کشور را نداشت. کُردها هشتاد نماینده با هویت کُردی به مجلس فرستادند که بسیاری از آنها آشکارا تمایلات پ کا کائی داشتند. و در هیچ کدام از گردهمائیهای خود پرچم ترکیه را استفاده نمی کردند و عکس اوجالان و پرچم پ کا کا حرف اول و آخر را میزد.
حالا فرض کنیم اردوغان همان البغدادی است و داعش هم دقیقاً حقوق خود را از ترکیه میگیرد. و سیاست خارجی ترکیه در سوریه هم تمام و کمال تروریستی است. در اینصورت این فاجعه مشکل همه مردم ترکیه است و نه اختصاصاً کُردهای ترکیه، در ثانی از داعش به مراتب وحشیتر و آدمکشتر رژیم بمببشکهای سوریه است. کینههای هزار ساله در خاورمیانه سر برآورده و همه داعش خود را دارند. و بابت این دواعش هزینه سنگینی خواهند داد و میدهند. داعش عصاره رذیلتهای خاورمیانه است. اما همین اردوغان با فرض قبول همه این اتهامات سنگین، بانی و باعث این صلح تاریخی است. بزرگترین تحول اقتصادی را در ترکیه به وجود آورده است. اکنون در یک رفتار کاملاً جهان سومی که ریشه در تفرعن او هم دارد، مثل مار زخمی شده که احساس میکند کسی سپاسگزار او نیست. جامعه مدنی قدرتمند ترکیه بالاخره این مسئله را به سامان خواهد کرد. اردوغان زمانی که با کُردها در دیاربکر پالوده میخورد، از طرف دو حزب رقیب دیگر سخت فشار بود. بابت سیاستهایش در سوریه بشدت مورد انتقاد رقیبان قرار میگرفت. در حالی که کشور دیگری تا عالیترین رده نظامی در سوریه حضور آشکار دارد، و کسی هم دم نمیزند، رونامههای ترکیه پرده از کمکهای پنهانی اردوغان به مخالفان اسد را برملا میکردند.
پس چرا در مخالفت با اردوغان، پ کا کا و دمیرتاش تازهکار کاسه داغتر از آش شدهاند؟ گوئی کُردها همین مشکل را کم دارند که مسائل آنکارا و استانبول و سیاست خارجی ترکیه را به سامان کنند. اگر بخواهیم از ایران مثال بزنیم، مثل این میماند که دبیر کل کومله عبدالله مهتدی بگوید در انتخابات آتی مجلس شرکت نمیکنم چون مهدی کروبی در حصر است. خندهدار نیست این استدلال؟ و یا مردم محروم بلوچستان دست به اعتصاب گسترده بزنند و دولت روحانی را زمینگیر بکنند که چرا به خشکیدگی زایندهرود و دریاچه اورمیه اهمیت کافی نمیدهد؟ یعنی بلوچها همین یک قلم گرفتاری را کم دارند؟
امر سیاست در کلیت ترکیه یکی از بدترین و بحرانیترین دوران خود را سپری میکند. اگر درک سیاسی جریان دمیرتاش اندکی عمق داشت، باید حداکثر تلاش خود را میکردند تا حتیالامکان از کانون نزاع دور بمانند. نه اینکه وسط بحران بپرند تا در نهایت وجهالمصالحه سایر بازیگران کارکشته قرار بگیرند. باید بدانند که یکی از فشارهای بزرگ مخالفان بر اردوغان بابت مصالحه با کردها بود. اگر او را به هر دلیلی پشتیبانی نمیکنند، دیگر چرا در دشمنی با اردوغان از دیگران سبقت گرفتهاند؟ اردوغان در ترکیه به تنها چیزی که نیاز ندارد دشمن است. دشمنی با او به قدری بالاست که حتی گفته میشد جریان اسلامگرای فتح الله گولن به طور غیررسمی از طرفداران خود خواسته بودند تا به حزب چپگرای دمیرتاش رای بدهند تا اردوغان سقوط کند. در چنین شرایطی بالا و پائین پریدنهای این تازهکار سیاسی برای چیست؟
رادمرد جهان کُرد، و به گمان من اولین اصلاحطلب واقعی ایران، جان خود را برای به دست آوردن یک دهم آن چیزی فدا کرد که امروز کُردها در ترکیه به آن دست یافتهاند. او در شرایطی به مذاکره تن داد و ترور شد که بی سر و صدا اتفاقات و فجایع بزرگی در زندانهای پایتخت اتفاق میافتاد. پس چرا در ترکیه نیروهای سیاسی کُرد فقط اندکی دندان روی جگر نمیگذارند تا پای صندوق رای بار دیگر آزادانه ابراز وجود بکنند و جواب محکمتری به اردوغان بدهند؟ این حرف دمیرتاش که میگوید متینگهای ما امن نیست و رقیب هر جائی خواست متیگ برگزار میکند، اگر واقعاً درست باشد حرف مزورانهای است. در ایران برای احمدینژاد همه کار کردند و همه مملکت در اختیار او بود، اما مهندس موسوی چنان آرائی داشت که دیدیم چه شد. خیلی وقتها رفتار ناعادلانه با رقیب اسباب نقض غرض و از هر متینگی برای او موثرتر است.
اما چرائی اتفاقات اخیر ترکیه و تخریب روند صلح را دیدهبان حقوق بشر کاملاً برملا کرد. معلوم شد که پ کا کا اساساً برنامه دیگری دارد و به فکر مردم کردستان ترکیه نیست. بک حزب پانکُردی با افکار ناسیونال سوسیالیستی به تمام معناست که خود را مسئول جهان کُرد میداند. قبلاً در اقدامی پانکُردی به اردوغان اخطار داده بود که پروسه صلح در گرو نجات کوبانی است. کوبانی شهری در خارج مرزهای ترکیه است. معلوم شد درست در زمانی که پ کا کا فریاد داعش داعش سر داده بود، و دل از مردم کوچه بازار استکلهم و پاریس ربوده بود، شریک او در سوریه مشغول جنایت جنگی و کوچاندن ترکمانها و عربهای سوریه از خانه و کاشانه خود بوده است. جالب اینجاست که همان موقع هم بسیاری از روزنامههای ترکیه این اخبار را منتشر کردند. اما کسی از جمله من باور نکرد که پ کا کا در این حد جنایتکار باشد.
امروز مشخص شده که پ کا کا هم فرصت داعش را از دست نخواهد داد. داعش برای همه مشروعیت میآورد. خاصه که اکنون روسیه و رژیم بمب بشکهای سوریه هم همدست آنهاست. اگر لازم باشد پ کا کا برای رسیدن به آبهای آزاد در شلم شوربای سوریه یک میلیون تُرک و عرب را هم آواره و از هستی ساقط خواهد کرد. پ کا کا همان کاری را میکند که از ناسیونال سوسیالیستهای بعثی یاد گرفته است. صدام برای تغییر بافت جمعیتی شمال عراق، هزاران عرب را از جنوب به شمال کوچاند. امروز هم ناسیونال سوسیالیستهای علوی سوریه دنبال زمین سوخته و خالی از عرب سنی هستند. نامبارک اتحاد شوم و جنایتکارانهای در منطقه شکل گرفته است.
فیالواقع در پیشگاه تاریخ این ترکمانها و عربهای بیپناه سوریه هستند که باید سیاستهای ترکیه را به محاکمه بکشند که چرا از آنها را در مقابل سه نیروی جنایتکار جنگی حمایت نکرد. عثمانی رو به زوال در فاجعه جیلولوق دعوت علمای منطقه را پذیرفت و اینگونه مردم بیپناه خوی و اورمیه را تنها نگذاشت که امروز هفدهمین اقتصاد جهان و دومین ارتش افشانزدهدار ناتو مرزنشینان سوریه را تنها گذاشته است.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت اول (منتشر نکردم اما بماند): این یک تحلیل است. شما می توانید با آن مخالف باشید و بر من منت بگذارید و دلایل مخالفت خود را بنویسید. بنده کُرد و کردستان را خیلی خوب میشناسم. اگر کسی انتقاد بسیار تند و حتی غیرمنصفانه از پ کا کا را به منزله دشمنی و نفرت از کُردها بداند، خود اسیر قبیلهگرائی است و احترام دهها میلیون انسان را در یک گروه چریکی خلاصه کرده است. توهینی بدتر از این به ملت کُرد سراغ ندارم. و به چنین نظراتی هم اهمیت نمیدهم.
کامنتهای توهینآمیز را پاک خواهم کرد. این کامنتگذران را از لیست دوستان حذف و یا در صورت ضرورت بلاک خواهم کرد. اصلاً و ابداً ادعای بیطرفی ندارم. اتقافاً بسیار آدم باطرفی هستم. شبی و روزی هم نیست که به شهر و روستای خودمان فکر نکنم. سعی میکنم انسان باشم و هر جنایتی را به بهانه همقبیله بودن جنایتکاران توجیه نکنم. تحولات ترکیه آئینه تمام تمائی است که حقیقت ما را بهتر به همدیگر نشان میدهد. فعلاً و بحمدالله که خود از این حوادث بدوریم. بدنیست به بهانه همسایه گرفتار ترور و وحشت با هم گفتگو کنیم. من حالا حالاها ول کن مسئله تُرک و کُرد نخواهم بود. این سرنوشت در انتظار ما هم هست. خوشتان نیست هیچ اجباری به دنبال کردن مطالب این صفحه ندارید.
***
بعد از فاجعه تروریستی آنکارا اتفاقی در ترکیه افتاد که فقط در کشورهای فروپاشیده مثل سوریه و عراق اتفاق میافتد. حتی در افغانستان هم که هزار درد بیدرمان دارد شاهد چنین صحنهای نبودهایم. صلاحالدین دمیرتاش به عنوان یک مقام رسمی و عضو پارلمان و رئیس یک حزب رسماً اعلام کرد که دولت این قتلعام را در قلب آنکارا مرتکب شده است.
مطابق ادعای دمیرتاش در شهری که اتفاقاً دولت اسلامگرا در بدنه آن نفوذ زیادی ندارد، همه دم و دستگاه امنیتی و پلیس شهری و اورژانس در یک اقدام هماهنگ دست به کار شدند تا در پایتخت هفدهمین اقتصاد دنیا گردهمائی چپها و سندیکاهای کارگری را به کمک دو تروریست انتحاری از هم بپاشانند و بیشترین کشته را از آنها بگیرند.
وقتی حادثه یازده سپتامبر هم اتفاق افتاد کسانی دست دولت امریکا را پشت آن دیدند. اما هرگز هیچ مقام مسئولی چنین سخنی به زبان نیاورد. البته در خارج از امریکا کم نبودند مقامات احمدینژادی که این حرف را زدند. در جامعه چندپاره و جنگزده افغانستان بسیاری دولت دکتر اشرف غنی را حامی غیررسمی طالبان میدانند. اما بعد از سقوط قندوز هم هیچ مقام مسئولی چنین سخنی به زبان نیاورد. یعنی ترکیه به حال و روز سوریه و عراق افتاده است؟
همه شواهد نشان میدهد که ترور کار داعش بوده است. کشورهای منطقه بابت رشد داعش هزینه سنگینی خواهند داد. ترکیه که جامعهای باز و توریستی دارد، بیش از همه هزینه خواهد داد.
مسئولیت و عواقب اظهارات دمیرتاش در درجه اول متوجه شخص اردوغان است. اردوغان چند سالی است که با تکیه بر تفرعن ذاتی و سلطانی خود موافق و مخالف را به موافق و دشمن تبدیل کرده است. حتی در دورن حزب خود هم این کار را کرده و جامعه ترکیه چنان دچار شکاف شده که به تعبیر دوستی سکولارها و چپها و اسلامگراها مشغول جنگ تمدنها هستند.
اما اتهامات سنگین دمیرتاش نشان داد که اردوغان نهادهای ریشهدار کشور را از هم پاشانده و به کلی بیاعتبار ساخته است. دمیرتاش باید مورد تعقیب قضائی قرار میگرفت. او با کشور خود همان کاری را کرد که کشورهای در حال جنگ با هم میکنند. در هر کشوری پس از فاجعه تروریستی آن هم در چنین ابعاد وحشتناک، موافقان و مخالفان یک صدا پشت دولت قرار میگیرند. گرچه مثل سایر کشورها سایر احزاب هم پشت سر دولت منتسب به این برج زهرمار قرار نگرفتند ، اما دمیرتاش کلیت ترکیه را به سطح سوریه تنزل داد. به سیستم سیاسی کشوری که خود بخشی از آن است، همان نسبتی را داد که مخالفان به رژیم بشار اسد نسبت میدهند. بعد از آن ککاش هم نگزید. راست راست راه میرود و هیچ باکی هم از هیچ نهادی ندارد.
سیستم قضائی اردوغانزده ترکیه با روزنامهنگاران و طرفداران حزب سابقهدار CHP که بنیانگذار آن آتاتورک است، به بهانه افشای اسرار ملی برخورد میکند، اما جرات برخورد قانونی با دمیرتاش را هم ندارد. این یعنی ترکیه گروگان پ کا کاست. این یعنی هر کاری هم با دمیرتاش بکنند، اوضاع بدتر خواهد شد. حتی اگر فردا دمیرتاش رای هم نیاورد، ترکیه با دردسر بزرگتری مواجه خواهد شد.
زمانی چنان امر بر اردوغان مشتبه شده بود که خود را در جایگاه آتاتورک و بانی جمهوری دوم ترکیه میدید. اکنون نهادهای جمهوری اول ترکیه هم فلج شده است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
بیبیسی فارسی در گزارش تحولات کاملاً قطبی شده ترکیه، بعضاً حتی استانداردهای خود را هم رعایت نمیکند. کمی توضیح میدهم.
در ترکیه حتی شیوه تلفظ نام احزاب هم میتواند بار سیاسی شدید داشته باشد. مثلاً CHP با تلفظ رسمی Ce-He-Pe نام حزب جمهوری خلق ترکیه است. اما اردوغان با لحنی معنادار و بلکه تحقیرآمیز به آن CeHaPe میگوید. و یا MHP را MeHaPe و HDP را HaDePe (ها دِ پِ) تلفظ میکند، که اصلاً محترمانه نیست. خاصه که او رئیسجمهور است و باید کاملاً مراقب بار سیاسی کلماتی باشد که به کار میبرد. البته مخالفان هم بیکار ننشستهاند و AKP را AKaPe میگویند.
اما ژیار گُل در بیبیسی فارسی دست اردوغان را هم از پشت بسته است که به هر حال یک چهره سیاسی است. نام رسمی حزب طرفدار کُردها HDP است که به شکل HeDePe تلفظ شود. اما ژیار به وضوح آن راHaDaPa (هَه دَ پَ) تلفظ میکند که اساساً کُردی است و تُرکی را به کلی کنار میگذارد. کُردها نام احزاب خود را کُردی تلفظ میکنند که البته کار درستی است. اما HDP حتی رسماً نیز خود را یک حزب کُردی نمیداند. نام رسمی این حزب به تُرکی و به معنای حزب دموکراتیک خلقهاست. بیان نام رسمی این حزب به کُردی در چنین فضای سیاسی بار ملیگرایانه دارد که شایسته یک گزارشگر حرفهای چون ژیار گل نیست.
ترکیه کشوری است که تحولات آن را هر گروهی در ایران از منظر خود و با حساسیت دنبال میکند. رسانه پرمخاطب بیبیسی فارسی باید مراقب این پیچیدگیها باشد. بعضاً به ظرفیتهای خود هم در این زمینه توجه ندارد. مثلاً وقتی نفیسه کوهنورد از کوبانی گزارش میکرد، در ایران فعالان تُرک و کُرد همزمان او را مورد انتقاد قرارد میدادند که به نوعی نشانه موفقیت نفیسه هم بود.
دعوت از کارشناسان دیگر نوبر است. بعضی کارشناسان کُرد دعوت شده رعایت ظاهر را هم نمیکنند. در گذشته و در ترکیه حتی مطرح کردن عنصر کُرد هم یک بار امنیتی داشت. اکنون بیبیسی از کارشناسانی دعوت میکند که در بیرون از فضای بیبیسی نوشتههای آنها بوی افکار ناسیونال سوسیالیستی هم دارد و آشکارا از عنصر تُرک بیزارند. اما از بیاطلاعی دستاندرکاران بیبیسی فارسی نهایت بهره را میبرند و این بیزاری را به عنوان تحلیل با اندکی پیچیدگی تحویل مخاطب بیبیسی میدهند.
مثلاً از موفقیت پ کا کا در نبرد با نیروهای امنیتی و ارتش ترکیه میگویند و اینکه پ کا کا موفق شده نبرد را به داخل شهرها بکشاند و حکومت ترکیه تلفات سنگینی داده است. این در حالی است که پ کا کا در داخل شهرها پزشک و مامور پلیس راهنمائی و معلم را هم کشته و بعضاً آش چنان شور شده که به اشتباه خود اذعان هم کرده است. در مواردی بمبی کنار جادهای و بسیار قوی منفجر شده که بعضی تحلیلگران معتقدند در زمان صلح این تلههای انفجاری تعبیه شده است. چون محال است پ کا کا هنگام جنگ و با حضور ارتش بتواند یک تن مواد منفجره را کنار جاده کارسازی کند و دهها نفر را بکشد.
شیوه گزارش این تحلیل گران از نبردهای شهری پ کاکا به این میماند که یک کارشناس طرفدار داعش به تحلیل نبرد رمادی بپردازد و در آن از کشته شدن دهها رافضی و شیعیان صفوی مقیم رمادی به دست دلاوران دولت اسلام سخن بگوبد. این ادبیات داعشی حتی کمحاشیهتر هم هست. چون هر مخاطبی میداند که در فرهنگ داعش شیعه مستحق مرگ است. اما هر تُرکی در کشور ترکیه و در کردستان ترکیه نیروی استخباراتی و مستحق مرگ نیست. انفجار اتوبوس حامل مسافر آنها هم حکم نبرد با رافضیها را ندارد. با اجازه این کارشناسان تُرک بیگناه هم در ترکیه زندگی میکند.
و یا در تحلیلهای خود از کردستان ترکیه به راحتی از اصطلاحی مثل روژآوا و روژهلات استفاده میکنند که به وضوح بار سیاسی دارد. مثل این میماند که کسی از تبریز گزارش بدهد و آن را مرکز آذربایجان جنوبی بنامد. حتی وقتی به جمهوری آذربایجان هم آذربایجان شمالی گفته میشود بار سیاسی دارد. نوشتن آذربایجان به شکل آزربایجان هم بار سیاسی دارد. نوشتن تراختور و تورک و کورد هم با خود نشانهها دارد.
اصلاً چرا راه دور برویم. حزب کارگران کردستان را به شکل پ کا کا نوشتن هم عاری از شائبه نیست. ولی وقتی تمام جهان متمدن جریان معلمکش قندیل را تروریست میداند، نمیتوان که دست روی دست گذاشت و بعد از ذکر نام آن صلوات هم فرستاد.
در پایان حتماً لازم است که بگویم درک پیچیدگیها و بار سیاسی شیوه تلفظ نام احزاب در ترکیه را مدیون نوشتهها و راهنمائیهای رضا عبدی و علیرضا قولونجو هستم. رضا و علیرضا تحولات ترکیه را با دقتی باور نکردنی دنبال میکنند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
برای نوشتن مقاله "نفرتپراکنی مذهبی فراتر از نزاغ فرقهای" خیلی زحمت کشیدم. باید میتوانستم منظور خودم را خوب بیان کنم. کاملاً فهمیده بودم که فرقهگرایان کار خود را بسیار خوب میدانند. رگ خواب اقشار پیشرو جامعه هم دست آنهاست. اگر فرصت بیابند در چشم بهمزدنی پای سکولارها را هم به جنگ شیعه و سنی میکشانند.
نتیجه را به وضوح میبینیم. در خارج از کشور کسانی که هنوز دستبندهای سبزشان در جیبشان است و تا دیروز شعار علیه روسیه میدانند، امروز چنان دل به آل اسد بستهاند که مثل یک بچههیئتی متعصب در رثای پهلوانیهای پوتین هم قلمفرسائی میکنند. این همه بیخردی و ترویج کینه و تشویق کشتار، جنگ فرقهای و مذهبی نیست، پس چیست؟ در حالی که بزرگترین مرجع شیعه از دخالتهای نابجای فلان سردار ابراز نگرانی میکند، این حضرات عاشق دلخسته ماجراجوئیهای فلان "عارف" شدهاند.
بهزاد وفاخواه در این نوشته از منظری دیگر و بسیار زیبا به موضوع پرداخته است. وقتی به انتهای درخشان مطلب رسیدم، یک آن احساس کردم که باید نوشته قبلی خودم را اینگونه ادامه میدادم. و میگفتم پیروزی هیچکدام از فرقهگرایان پیروزی ما نیست. و بهزاد چقدر زیبا وظیفه روشنفکر خاورمیانهای را بیان کرده است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در این مقاله آرش سبحانی خواننده و شاعر و آهنگساز گروه کیوسک به بررسی و تعریف موسیقی زیرزمینی در ایران پرداخته است. اصل نوشته را از دست ندهید که بسیار خواندنی است.
اما آنچه که برای من جالب بود تصمیمی است که در انتهای نوشته قول آن به خواننده داده میشود. قرار است از این به بعد آرش به طور مرتب فعالان کمتر شناخته شده این نوع موسیقی را معرفی کند. خبر بسیار خوبی است. واقعاً در رسانهها جای چنین ستونی به قلم کسی که خود یکی از سابقون است، خالی بود.
در غیاب رادیو و کانالهای متنوعی که در سبکهای مختلف موسیقی پخش کنند و به راحتی هم قابل دسترسی باشند و افراد حرفهای هم آنها را اداره کنند، کشف موسیقی خوب کار دشواری است. من خودم با کیوسک که گروه محبوب من است به واسطه همین معرفیها و قبل از اینکه خیلی معروف شوند آشنا شدم. و تقریباً همه کارهای آنها را گوش کردهام. هیچ بعید نبود که اگر کسی به من معرفی نمیکرد، تا مدتها از کارهای ارزشمند این گروه بیخبر میماندم.
شایان ذکر است که اخیراً کیوسک ده ساله شد و این موضوع در ایران بعد از انقلاب احتمالاً یک رکورد محسوب میشود. امیدوارم کیوسکیها بیست سالکی را هم جشن بگیرند که یکی از دلایل موفقیت آنها استمرار است و استمرار هم در این سرزمین گوهری است بسیار کمیاب. و امیدوارم به واسطه این ستون با گروههای خوب دیگری آشنا بشویم.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
آیا مردم ایران واقعاً عربستیز هستند؟
بعد از سخنان سخیف و لمپنی اکبر عبدی آن هم در رسانه به اصطلاح ملی واقعاً مطرح کردن چنین سؤالی دل شیر میخواهد. من نه دل شیر دارم و نه دقیقاً جواب این سوال را میدانم. اما جوابهای متعارف و حیّ و حاضر هم قانعام نمیکند. تجربههائی کردهام و تحلیلی هم از چرائی این اتفاقات دارم که با شما در میان میگذارم. تا نظر دوستان چه باشد.
ابتدا عرض بکنم که منظورم از مردم ایران، مردم غیرعرب ایران است. جمعیت عربهای ایران از جمعیت بومی خیلی از کشورهای خلیج فارس هم بیشتر است.
به کُنه دیگرستیزی یک قوم وقتی میتوان آشکارا پی برد که از پیشرفتهای دیگری ناراحت و از تحقیر آنها در شرایطی خوشحال بشود که این پیشرفت و تحقیر هیچ ارتباطی به حال و روز ندارد. ضدیت واقعی و عمیق یک مابازاء محسوس و همیشگی دارد. مثلاً بیرودربایستی ما یک مقدار اسرائیلستیز هستیم. حتی اگر فرض کنیم که اسرائیل هیچ کاری هم به کار ما نداشته باشد، و مسئله فلسطین هم به خوبی و خوشی حل بشود، چندان از پیشرفتهای این کشور پیشرفته خوشحال نمیشویم. حتی کسانی پنهان هم نمیکنند که چرا هیتلر کار را تمام نکرد.
آیا در مورد عربها هم چنین است؟ وسط دعوا درست نیست که نرخ تعیین بکنیم. اما اگر فردا رابطه ایران و عربستان به خوبی و خوشی منتهی شد، و سالها بعد در جنگی نابرابر که هیچ ارتباطی هم به منافع ایران ندارد، روسیه عربستان را شکستی سخت داد و تحقیر کرد، آیا همچنان ایرانیان خوشحال خواهند شد؟ اگر چنین بود، واقعاً میتوان گفت که ایرانی عربستیز است. ولی من در این مورد سالهاست که تردید جدی دارم.
عربها هم خیلی علیهالسلام نیستند. ایرانستیزی میان آنها هم هست. اگر بخواهیم یک عرب در جهان بیابیم که به معنای واقعی و مشخص کلمه ضد ایران و علیالخصوص ضد فارس بود، بدون تردید او صدام حسین است. صدام دستش به خون هزاران جوان ایرانی هم آلوده بود. وقتی صدام را شیعیان عراقی به دار آویختند، بهترین فرصت برای من بود که دست به یک تحقیق شخصی بزنم. آن موقع اوج کار من بود و بعضاً هفتهای به سه شهر مختلف میرفتم.
سعی میکردم به اندازهای که در توان دارم سر بحث را به گونهای باز بکنم که کسی منظورم را متوجه نشود. دلم میخواست بدانم در آن لحظهای که صدام بالای دار رفت، دوستانی که در اقصی نقاط ایران با آنها کار میکردم چه احساسی داشتند. به شخصه کسی را از نردیک ندیدم که بابت به دار آویختن صدام خوشحالی و شیرینی پخش کرده باشد و یا خیلی محکم بگوید دلم خنک شد. مشخصاً در شهرهای فارس دنبال این موضوع بودم. دیدم وقتی صدام از اسب افتاده و تحقیر شده، دیگر این ملت چندان کینهای هم از او بدل ندارند. از مرگ حقیرانه دشمن خونی خود خیلی شاد نشدند. کسانی حتی دل و جرات او را پای دار ستودند. یعنی این ملت این اندازه مهربان و دلرحم است؟
پس این اکبر عبدیبازیهای گسترده نتیجه چیست؟ عبدی آدم بیمغزی نیست. او مظنه بازار را دارد و حساب شده این حرفها را به زبان آورد. خیلیها هم از ته دل به او خندیدند. در کوچه و بازار هم چپ و راست از این حرفها میشنویم. از خواص هم میشنویم. محدود به عربها هم نیست.
واقعاً دشوار میتوان در این خصوص نظر دارد. من شخصاً باورم نمیشود که عربستیزی در ایران عمق و سابقه دیرینه داشته باشد. حتی فردوسی را هم که میگویند اشعار ضد عرب و ضد تُرک دارد باید نسبت به فرهنگ همعصران خود سنجید. فردوسی را باید با نگرش های بسیار تاثیرگذارتر مذهبی سنجید که از همان ابتدا خود را مطلقاً پاک و دیگری را جمیعع رذایل عالم و حتی حرامزاده میدانستند. فردوسی با پاکیزهترین ادبیات از دشمنانی که با قهرمانان محبوب او میجنگیدند یاد کرده است. ادبیات فردوسی ابداً از جنس رجزخوانی و تحقیر نیست. حالا چهار تا بیت هم دارد که اگر واقعاً به او منسوب باشد، معلوم نیست به کدام عرب و کدام تُرک اشاره میکند. فردوسی قرنها محبوب دربارهای تُرک بود.
من فکر میکنم عربستیزی در ایران یک امر سطحی و مضحک است. در حالی که نژادپرستان واقعی چپ و راست تظاهر به انساندوستی میکنند، گوئی شبحی مسخره بر این کشور نازل شده تا مردم را وادار کند آشکارا خود را سرشار از نفرتی نشان بدهند که در شرایط عادی هیچ عمقی ندارد.
برداشت من این است که این شبح خطرناک نتیجه صد سال آریائیبازی سطحی و مضحک است. صد سال است که تعریفی تخیلی از ایران ارائه کردهاند و آن را به عرش بردهاند و دیگری را به هیچ انگاشتهاند. صد سال است ملتی که عرب و عربی بر گردن زبان و شعر و فرهنک و دین و مذهب و مقدسات او تاثیری به سزا دارد، حتی از محافل رسمی هم میشنود که عرب وقتی به ایران آمد متمدن شد.
ایلبر اورتایلی مورخ تُرک در ستایش زبان فارسی میگوید که فارسی برای تُرکی نقشی مثل یونانی برای زبانهای اروپائی داشت. این در حالی است که همه میدانند تُرکها چه خدمات کمنظیری به فارسی کردهاند و آن را گسترش دادهاند. اما در اینجا صد سال است که میگویند حتی زبان عربی هم مدیون ایرانی است. در مجلات رسمی کشور مینویسند که زبان عربی با مفاهیم دون متعلق به جزیرهالعرب است، و آن عربی فاخر پس از آبستنی با مفاهیم فارسی و در حوزه نفوذ ایرانیان عربی شد. همین چند وقت پیش عضو فرهنگستان این کشور در نوشتهای سخیف زبان پشتو را زبانی پشتکوهی معرفی کرد و کسی هم معترض نشد. صد سال است که اصرار دارند ایران نقطه پرگار تمدن است و همسایهها هر چه دارند از دولتی سر ایران است.
نتیجه این همه بیمسئولیتی و مضحکهنویسی و ترویج بیفرهنگی که خیلی از نویسندگان مشهور هم آن را پشتبابی کردند و همچنان پشتیبانی میکنند، باید هم هم منجر به ظهور چنان معجونی بشود که دهانش را در تلویزیون رسمی کشور آنگونه باز کرد و تاپالهاش را به رخ کشید. تاریخ رسمی این کشور به مغول هم رحم نکرده است و هنوز برای تحقیر دیگری اکبر عبدیوار در منابع رسمی شخص را مغول مینامند و حتی نمیفهمند که مغول نام یک ملت محترم است (کامنت اول) همان جزیرهالعربی هم که قرنی است فرهنگ آن مورد هجمه آریائیکاران نابکار است، چنین سنتهای پیوسته و زیبائی دارد که باید در غرب اروپا نظیر آن را سراغ گرفت :
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
از دوستانی که تحولات ترکیه و مسئله تُرک و کُرد را دنبال میکنند یک سوال دارم. ممنون میشوم که راهنمائی بکنند و نظر بدهند. به نظر شما صلاحالدین دمیرتاش چگونه سیاستمداری است؟ خیلی واضح است که منظورم موافقت و یا مخالفت با افکار ایشان نیست. منظورم شیوه و توان سیاستورزی اوست. نظر و برداشت خودم را مینویسم. تا نظر دوستان چه باشد.
دمیرتاش مثل اوباما و بسیار باشکوه وارد صحنه سیاسی ترکیه شد. اما بعد از اینکه سد را شکست، معلوم شد فقط کمی بهتر از صادق خرازی است.
قبل از باراک اوباما یک سیاهپوست دیگر به نام جسی جکسون هم تلاش کرده بود تا کاندید ریاستجمهوری دمکراتها بشود، اما در همان مراحل اولیه شکست خورد. منتقدان گفتند که رفتار انتخاباتی جکسون بیشتر روی سیاهپوست بودن او متمرکز بود، و نتوانست نظر غیرسیاهان را جذب کند. اما باراک اوباما به عنوان یک جنتلمن امریکائی و دمکرات وارد عرصه شد که سیاهپوست هم بود.
تا آنجا که من دنبال کردم کمپین باراک اوباما از منظر مسائل نژادی بسیار حساب شده عمل کرد و فقط یک بار دچار اشتباه شد. میشل اوباما سخنی نسنجیده با این مضمون گفت که اکنون میتواند به امریکائی بودن خود افتخار کند. مخالفان نتیجه گرفتند که تا دیروز خیلی به امریکا تعلق خاطر نداشته است.
دمیرتاش هم به عنوان یک کُرد یا تُرک یا سُنّی یا علوی وارد صحنه نشد. او به عنوان یک ترکیهای خود را نماینده تمام خلقهای ترکیه نامید. گرچه بیشترین آراء او در مناطق کُردنشین و بیشترین یاران او سابقاً دل در گرو پ ک ک داشتند، ولی نظر سایرین را هم جلب کرد و سد سنگینی را که نظامیان سابقاً حاکم بر ترکیه تعبیه کرده بودند، شکست.
اما در جریان رقابتها و بعد از پیروزی به جای اینکه صبر کند تا دیگران برای او خط قرمز بکشند، پیشاپیش برای حزبی خط قرمز کشید که با هر متر و معیاری فعالیت آزاد خود را مدیون دوران حاکمیت همان حزب بود. یک سیاستمدار به این راحتی دست و پای خود را نمیبندد و حرف آخر را همان اول نمیزند. اما دمیرتاش همه حرفهای مربوط و نامربوط را زد و دیگر حرفی برای گفتن نماند. عملاً هیچ تاثیری هم در روند ائتلاف نداشت. دو حزب باتجربه ملیگرا و سوسیال دمکرات که دشمنی خونی با اردوغان دارند، دست او را خواندند و استادانه همه هزینه عدم ائتلاف را به گردن اردوغان انداختند.
اما دمیرتاش زمانی موضوع را فهمید که کار از کار گذشته بود. فیالواقع به جز حزب عدالت و توسعه امکان دیگری برای ائتلاف نداشت. این حزب خیلی از آرای ملیگرایان تُرک را به خاطر مصالحه با کُردها از دست داده بود. از این نظر رفتار دمیرتاش نوعی نامردی سیاسی هم تلقی شد. البته بخش مهمی از این رفتار تحت تاثیر پ ک ک بود. تاریخ پ ک ک همین است. یک حزب چپ قرن نوزدهمی (نه حتی قرن بیستمی) مسلح و شدیداً ملیگرا که هر وقت ترکیه را در وضع آشفته میببیند با شیطان هم معامله میکند تا ضربه بزند.
دمیرتاش این شانس را هم که خیلیها از بغض اردوغان به او رای داده بودند از دست داد. او برای حزب حاکمی که بیشترین مصالحه را با کُردها کرده بود، خط قرمز کشید. اما در شرایط فعلی حتی قادر نیست با دار و دسته پلیسکش پ ک ک هم تکلیف خود را مشخص بکند. به ظن قوی آرای غیرکُردها را کاملاً از دست خواهد داد. با همه اینها در دور بعد اگر بیست درصد هم رای بیاورد، هیچ حزبی با او ائتلاف نخواهد کرد. سه حزب مهم ترکیه بالاخره با هم کنار خواهند آمد و سر دمیرتاش بیکلاه خواهد ماند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
از روسیه ولادیمیر پوتین این تزار گازی حتماً باید هراسید. از سرنوشت ارمنستان باید درس گرفت. وقتی کریمه برخلاف روابط بینالملل به روسیه الحاق شد، فقط دو کشور در جهان از آن حمایت کرد، ارمنستان و بلاروس. حکایت بلاروس چیز دیگری است، اما ارمنستان فقط به این دلیل از الحاق کریمه حمایت کرد و اوکراین را سخت عذاب داد، چون راه دیگری نداشت. ارمنستان عملاً مستعمره روسیه است. دشمن روسیه حتماً باید دشمن ارمنستان هم باشد. ارمنستان حتی همسایه بیآزار و مسیحی ارتدکس خود گرجستان را هم رنجاند. در دعوای نابرابر این کشور با روسیه، جانب روسیه را گرفت.
این در حالی است که ملت ارمنی اساساً آرزوهای دیگری داشتند. ارمنستان کشور بسیار با استعدادی است. با فرهنگ دیرینه و پیشینه مسیحی و پیویندی ریشهدار با کشورهای غربی و علیالخصوص فرانسه، به مراتب بیش از هر کشوری در منطقه استعداد ادغام در جامعه جهانی را داشت. اما همچنان اسیر روسیه مانده است.
دلیل آن نیز بسیار واضح است. رهبران ارمنی در طول تاریخ همیشه در بدترین شرایط فریب روسیه را خوردهاند. این بار هم با حمایت روسیه اشغال یک چهارم خاک جمهوری آذربایجان میسر شده است. حتی به نظر میرسد دولت جمهوری آذربایجان در سیاستی هوشمندانه از این خبط بزرگ ارمنستان بهره هم میبرد. تمام فرصتهای منطقه ای را از ارمنستان ربوده و عملاً مخالفتی با تداوم وضع فعلی ندارد. ارمنستان روز به روز فقیرتر و وابستهتر و آذربایجان روز به روز ثروتمندتر میشود. همه محافل بینالمللی هم ارمنستان را اشغالگر میدانند. ارمنستان نه راه پس دارد و نه راه پیش.
از سرنوشت ارمنستان باید درس گرفت. روسیه در سوریه دست به ماجراجوئی جدید و پیچیدهای زده است. پیادهنظام لازم دارد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
طالبان نتوانست قندوز را به موصلی دیگر تبدیل کند و شکست خورد. هر طور که حساب بکنیم طالبان قویتر از داعش است. به همان اندازه هم وحشی و ضد تمدن است. داعش نابودی پالمیرا را از بامیان یاد گرفته بود. بدبختانه طالبان پایگاه مردمی نسبتاً خوبی هم دارد. نیروهای آن اغلب بومی است. مدتها حاکم افغانستان بود. مناسبات دولتی را کاملاً میشناسد. در میان نیروهای نظامی کلی جاسوس دارد. از همه اینها مهمتر، مورد حمایت یکی از مخوفترین سازمانهای امنیتی جهان یعنی آی اس آی ارتش پاکستان هم هست.
با همه اینها طالبان حتی یک هفته هم نتوانست قندوز را نگه دارد. اما بیش از یک سال است که موصل دومین شهر عراق محل خلافت داعش است. داعش بر سرزمینی بزرگ حکومت میکند. نفت صادر میکند و دفتر و دستک و کارمند دارد. حقوق آنها را هم با ارزهای بینالمللی پرداخت میکند. چرا داعش خیلی موفقتر از طالبان است؟
دلیل اصلی واضح است. همانطور که طالبان و حامیانش مصمم هستند، دشمنان طالبان هم مصمم هستند. اما دشمنان داعش دقیقاً عاشق دلخسته چشم و ابروی خلیفه بغدادی هستند. داعش یک دل و هزار دلبر دارد. داعش برای دشمنانش معجزه میکند و حالا حالاها باقی است.
همه دشمنان داعش با کارت داعش بازی میکنند. آنها که دشمنترند؛ اتفاقاً بیشتر بازی میکنند و حریفان اصلی خود را به بهانه داعش میکوبند. فرمول هم ساده است، داعش رفتنی است اما حریف ماندنی است. ولادیمیر پوتین هم عاشق داعش است. تزار گازی حتی ملاحظه ظاهر را هم نکرد. روز افتتاحیه برای خواستگاری هم که شده سراغ داعش نرفت.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
حرفهای دیشب عطاءالله مهاجرانی در شصت دقیقه بیبیسی را جدی نگیرید. این بار حرفهایش کاملاً شخصی و حول محور دریافت پول از سفارت عربستان برای تحصیل پسرش بود. وقتی ویکی لیکس این اسناد را منتشر کرد، مهاجرانی قول داده بود که در فرصت مناسب توضیح بدهد. متناسب با سبک و منش و سیاق خود فرصت را مناسب دید و به قول خود عمل کرد.
حتی اگر موافق حرفهای او هستید، باز او را جدی نگیرید. چون اگر اسنادی منتشر میشد که نشان میداد خرج و مخارج سالها اقامت و تحصیل دردانه ایشان در لندن را محافل "دلواپس" در تهران تامین میکردهاند، این بار تحلیل دیگری میکرد. حتی از کُردها هم نام میبرد و میگفت : «من گمان میکنم که نظام باید در سیاست هلال شیعی خود تجدید نظر بکند و از ظرفیت آیتالله هاشمی رفسنجانی برای تجدید رابطه با سعودی بهره ببرد و گوشه چشمی هم به سیاست موفق کُردها در مبارزه با داعش داشته باشد و .... »
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دست مریزاد به آقای علی افشاری برای این مقاله درخشان. ایشان در تحلیلی بسیار خواندنی به نقش مستقیم حکومت ترور و وحشت صدام در حمایت از تروریسم القاعده و اشخاصی مثل ابومصعب الزرقاوی پدر تبهکاران داعش امروزی پرداخته است. در خصوص اصل این مقاله درخشان و کمنظیر حرفی نمیزنم و به دوستان موکداً خواندن آن را توصیه میکنم. اما چرا در چنین شرایطی این مقاله سخت به دلم نشست کلی حرف دارم که در کامنت اول میگذارم. و شاید روزی در قالب یک یادداشت مستقل منتشر کردم.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت اول :
اغلب بدبختیهائی که اکنون گرفتار آن هستیم، دقیقاً زیر سر حکومتهای ماجراجو مثل رژیمهای صدام و قذافی و حافط اسد و سرویسهای امنیتی مخوف مثل آی اس آی ارتش پاکستان و قس علی هذا هست. و چنانکه افتد و دانی امان از این قس الی هذا که به قول آقای هاشمی رفسنجانی در دوره ریاستجمهوری او موشک هم به بلژیک میفرستاد.
ما معمولاً گرفتار آدرسهای اشتباهی هستیم. یکی از همین آدرسهای اشتباهی که فرقه گرایان بخش بزرگی از جامعه را درگیر آن کردهاند عربستان سعودی است که اتفاقاً خود قربانی همین القاعده و داعش است. این روها وقتی صحبت از عربستان سعودی میشود، به طرز حیرتانگیزی رجب صفروف و نصرالله پورجوادی و بخش بزرگی از ملت و دولت و اپوزوسیون به همدیگر شباهت پیدا می کنند.
ما تقریباً هیچ شناختی از جامعه عربستان نداریم. این موضوع به خودی خود و به اندازه کافی غمانگیز است. چون عربستان کشور همسایه و بسیار مهمی است. اما فاجعه اینجاست که بسیاری از تحلیلگران بدون هیچ درنگی نظرات قطعی در مورد عربستان هم صادر میکنند. گوئی عربستان امالفساد منطقه است. گوئی عربستان یک سیستم امنیتی بسیار قدرتمند دارد که در سراسر منطقه ماجراجوئی میکند. و اگر بر بیفتد همه چیز حل خواهد شد. من به چند نمونه از آنها اشاره میکنم تا ببینید اوضاع تا چه اندازهای افتضاح است.
آقای آرش غفوری یکی از رسانهایترین اعضاء جبهه مشارکت است. در برنامه صفحه دوی بیبیسی و در گفتگو با نیما راشدان در خصوص توافق هستهای حرف میزدند. وسط برنامه اشارهای به عربستان کرد و با طعنه گفت نمیدانم اصلاً عربستان روزنامهنگار دارد که زندانی بشود یا نه؟ سری هم به نشانه تحقیر تکان داد. (اینجا) هیچ کس هم اعتراض نکرد. یعنی یک چهره سیاسی و مطلع ایرانی هنوز خبر ندارد که سعودیها یکی از بزرگترین دارندگان رسانه در منطقه هستند. از رونامه بینالمللی الشرقالاوسط تا شبکه بسیار قدرتمتد امبیسی متعلق به سعودیهاست. العربیه هم که در رقابت همیشگی با الجزیره است. جالب اینجاست که دکتر علیرضا نوریزاده که خلیج همیشه فارس از دهان او نمیافتد روزنامهنگار الشرقالاوسط عربی است. یکی از نفرتپراکنترین و بشار اسد دوستترین و ضد عربترین (عرب سنی البته) روزنامهنگاران ایرانی هم در شرق پارسی که وابسته به الشرق عربی است کار میکند. از آخور سعودیها و توبره سیاستهای آقایان هم زمان تناول میفرماید. تصور چنین چیزی حتی در روزنامه های اپوزوسیون ایران هم ممکن نیست.
همه ساله در خصوص مراسم قربانی در حج مطالبی در ایران منتشر میشود که باور نکردنی است. از همان حرفهای درگوشی و خالهزنکی که بیدلیل و مدرک به زبان میآید. اینکه صدها هزار گوسفند و گاو قربانی در مراسم حج عملاً نفله میشوند. این در حالی است که گوشتهای قربانی کاملاً حساب شده از طریق سازمان کنفرانس اسلامی و بانک توسعه اسلامی وابسته به آن در کشورهای مختلف پخش میشود. مرکز بانک توسعه اسلامی در جده است. عربستان از قویترین اعضاء آن است. یکی از کارهای این بانک تامین هزینه استادان دانشگاههای کشورهای اسلامی برای فرصت های مطالعاتی در کشورهای پیشرفته است. دهها استاد دانشگاه ایرانی هم برای دورههای پُستدکترا از همین بانک تسهیلات گرفتهاند و میگیرند. و جالب اینجاست این مطلب که عربستان گوشتهای قربانی را نفله میکند، در صفحه یک استاد دانشگاه هم دیدم. گوئی وقتی حرف از عربستان است اصلاً لازم نیست اندکی فکر شود. کافی است چشمها را بست و دهان را باز کرد.
در مورد داعش و القاعده هم اینطوری است. عربستان خود قربانی القاعده است. عربستان کشوری به غایت محافظهکار است. تفکر اسلامی عربستان را در جهان شیعه شاید بتوان با انجمن حجتیه مقایسه کرد. حجتیه هر رذالتی که داشت اهل اسلحه و ترور فیزیکی نبود.
عربستان کلی مسلمان تحصیلکرده دارد. اتفاقاً یکی از بزرگترین دشمنان عربستان اخوانالمسلمین است. تمام قرائن نشان میدهد که در شرایط آزاد اخوانیها بالاترین رای را در عربستان دارند. اخوان هم جریان میانهرو در جهان اسلام سنیمذهب است. از حزب جماعت اسلامی افغانستان و عبدالله عبدالله در افغانستان تا عدالت و توسعه در ترکیه و النهضه در تونس شاخههای اخوان هستند. در میان اهلسنت ایران هم اخوان کلی طرفدار دارد. حتی کسانی هم عضو حزب مشارکت و هم عضو اخوان بودند. رژیم عربستان چنان عنادی با اخوان دارد که تمام و کمال از کودتا در مصر علیه اخوان حمایت کرد. اما در این مملکت طرف فرق اخوان و داعش و القاعده و سلفی و وهابی و حنبلی و شافعی را نمیداند، اما نظر قاطع هم میدهد. او خبر ندارد که در دام فرقهگرایانی افتاده که مشکل آنها با عربستان اساساً چیز دیگری است و لزوماً ربطی به ایران هم ندارد.
مسئله جنگ شیعه و سنی هم ربطی به نهادهای محافظهکار در طرف شیعه (به رهبری معنوی آیتالله سیستانی) و طرف سنی ندارد. جالب اینجاست که در درون عربها تقریباً این مسئله وجود نداشت. راه دور نرویم. ایران هم قبایل شیعه و هم قبایل سنی عرب دارد. همسایه هم هستند. شیعیان در خوزستان و سنیها در هرمزگان و کلاً جنوب هستند. یک مثال هم نمی توان زد که این قبایل طی صدها سال گذشته با هم جنگ شیعه و سنی داشته باشند. در بحرین و قطیف و عراق هم اینطور بود. مسئله وهابی در تاریخ شبه جزیره چیز دیگری است و ربطی یه شیعه ندارد. چون وهابی با شافعی و خیلی از سنیها هم مسئله داشت و دارد. عربها 1400 سال پیش جنگهای مذهبیشان را کردهاند و شیخوخیت سنتی آنها دیگر مجالی برای این جنگها نمیگذارد. از دوستان مطلع عرب خودم شنیدم که حتی زمانی شیخ عرب شیعه خوزستان در اختلافات میان امرای عرب سنی منطقه میانجیگری هم میکرده است.
***
ادبیات نصرالله پورجوادی چهره ادبی و فرهنگی کشور در خصوص مردم عربستان سعودی : «عربستان لانه زنبور است و تو سر سگ بزنید واقی میکند و میگوید انا داعش»
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
خانم هما روستا درگذشت. از شنیدن این خبر خیلی غمگین شدم. چندان اهل تئاتر و سینما نیستم اما از بازیهای درخشان ایشان که دیدهام، کلی خاطره دارم.
زمانی همسرم هر دو سه روز یک بار من را هم به تئاتر میبرد. یکی از بهترین خاطراتم از بازی خانم هما روستا در تئاتر شهر است. این تئاتر رفتنهای زیاد آن ایام نزدیک بود نقد هنری را در مرکز ثقل و توجه ناحیه مقدسه طب تا نجوم قرار بدهد. اما خوشبختانه جبر روزگار به بهترین نحو ممکن ختم به خیر شد و اختیارات فردی به روال عادی بازگشت.
متاسفانه در این کشور قدر نظرات متفاوت را نمیدانند. اگر حمل بر خودستائی نشود، بعید میدانم کسی در ایران از این منظر کار شادروانان حمید سمندریان و هما روستا را بررسی کرده باشد. این مطلب کوتاه را سال 91 و به هنگام درگذشت حمید سمندریان همسر خانم هما روستا نوشتم.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
یک یشنهاد به دوستان روزنامهنگار در خصوص حوادث تلخ مکه
چندین سال پیش عبارت "ما ایرانیها" بشدت مُد شده بود. هر اتفاق تلخی میافتاد همه تحلیلگر میشدیم و زمین و زمان را به هم میبافتیم و از طب تا نجوم نظر میدادیم که بعله! همه این حوادث ریشه در فرهنگ ایرانی دارد و ایرانی همین است. البته دو سه تا فحش آبدار به عربهای 1400 سال پیش هم نمک تحلیل بعضیها بود. هیچ لازم هم نبود که فقط به کشورهای همسایه نظری بیندازیم و ببینیم که کلی از این گرفتاریها در آن کشورها هم وجود دارد. در ممالک توسعهیافته هم وجود دارد.
اکنون هم مُد شده است تا کسی از ایرانی انتقاد میکند، وطنپرستان دلاور از آن ور بام میافتند و مثبتاندیش حرفهای شدهاند. گوئی قرار نیست هیچ انتقادی از ایران و ایرانی صورت بگیرد و فقط باید نکات مثبت گفته شود. بعضیها انتقاد از دولت را هم بر نمیتابند. وقتی میتوان سر عربستانِ عرب فریاد کشید، چه ضرورتی دارد که از ملت و دولت اصیل ایران انتقاد بشود؟ این دو رویکرد دو روی یک سکه است. همان "ایرونیبازی" است که دردی را هم دوا نمیکند.
کار به جائی رسیده که یک عصاره امنیتی مجلس هم عربستان را در حوادث اخیر بیعرضه دانست. این نماینده باعرضه همانی است که به زینالدین زیدان نامه نوشت و از عرضه او تمجید کرد که حق مارکو ماتاراتزی مسیجی ایتالیائی را خوب کف دستش گذاشته و خوب ضربه سری به او زده است.
چرا در هر حادثهای این همه حاجی ایرانی کشته میشود؟ چه دلیلی دارد؟ در حادثه تلخ اخیر فقط پنج حاجی از ترکیه کشته شده است. در بسیاری از ایام سال تعداد حجاج ترکیه بیشتر از ایران است.
کاش دوستان روزنامهنگار که خوشبختانه خیلی از آنها اهل "ایرونیبازی" نیستند این موضوع را بررسی و با آمار کشورهای مختلف مقایسه بکنند و از مسئولان جواب بخواهند. در گزارشها بود که حاجیها مسیر برگشت را اشتباهی رفتهاند. به علامتها توجه نکردهاند. پس این همه رئیس کاروان که مفت میخورند و کلی هم هزینه روی دست حجاج ایرانی میگذارند، کجا بودند؟ باید اوقاف ایران جواب بدهد.
این نگرش هم که که حاجیها آدمهای بیسواد و فلان و بهمان هستند تحلیلی یکجانبه و بعضاً عقدهگشایانه علیه عقاید و سنتهای مذهبی است. با کمال تاسف یک رفتار زشت گلهای در همه ما نهادینه شده است. حاجی و غیرحاجی هم ندارد. کافی است یک بار به عروسی ثروتمندان تهرانی در بالای شهر برویم که همه پولدار هستند و هیچ نیازی هم ندارند. ولی تا اعلام میشود که شام آماده است انگار فرمان حمله صادر شده است. تا دیر بجنبی گرسنه برمیگردی.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
آلمان شریف، آلمان خبیث
"این صفحه برای شما جای نیست"، نام مقالهای فوقالعاده از محمد قائد است که شروع بسیار درخشان آن اتفاقاً متناسب با تصویر امروز مجارستان نزد جهانیان است :
«در سال 1956 نیروهای پیمان ورشو وارد بوداپست شدند. و پس از زد و خوردی کوتاه اما خونین دولت ایمره ناگی نخستوزیر مرتد مجارستان را برکنار کردند. جانشین او یانوش کادار یکی از برنامههای دولت خود را بیرون بردن کشور از صفحه اول روزنامههای جهان ذکر کرد. در بطن حرف کادار این نکته نهفته بود که صفحه اول روزنامه معمولاً جای مشاهیری است مانند بازیگران سینما و خوانندگان پاپ که به حکم حرفه خویش ناچارند حتی بدنامی را به گمنامی ترجیح بدهند...و جای سیاستمداران و سران قدرتهای بزرگی که یا سرگرم مشکل درست کردن برای مردم دنیا، یا در تلاشند تا وانمود کنند مشغول حل چنین مشکلاتیاند. کشوری کوچک و معمولی مانند مجارستان اگر وارد صفحه اول روزنامهها شود یا باید برای خبر بحران سیاسی و اقتصادی و جنگ داخلی باشد یا برای وقوع بلایای طبیعی. بنابراین غیبت چنین کشوری از صفحه اول علامتی است برای این معنی که خبر بدی از آن سو در راه نیست.»
در دهه پنجاه و اوج جنگ سرد مجارستان چنین رهبران خردمندی داشته است. اکنون همه جا صحبت از رفتار وحشیانه مجارها با پناهجویان است. فرض کنیم واقعاً ضدمسلمان هستند. دولتی راستگرا هم دارند، ولی مگر در مغز آنها سیبزمینی کاشتهاند که تن به چنین بیحیائی میدهند؟ هیچکدام از این مهاجران هم نمیخواهند در مجارستان بمانند. مسئله فقط اجازه عبور از خاک مجارستان است. اگر پناهجو مطابق قوانین شنگن نمیخواهد در مجارستان ثبت نام بکند، مشکل خود او و کشور مقصد مهاجران است. چرا مجارستان کاسه داغتر از آش شده است؟ هر مشکلی قانونی هم که باشد، این همه بیحیائی در حق پناهجویان سوری از یک کشور اروپائی جلوی چشم دهها دوربین تلویزیونی واقعاً شرمآور است. یعنی بدنامی را به گمنامی ترجیح دادهاند؟
از چندین دوست روزنامهنگار که تحولات را دنبال میکنند این سوال را کردهام. زحمت کشیده و توضیحات بسیار مفیدی هم دادهاند. اما راستش قانع نشدهام. سواد لازم برای پیگیری مطلب از منابع اصلی را هم ندارم. این رفتار مجارستان در تحلیل من نمیگنجد. پس حتماً کاسهای زیر نیمکاسه است.
فکر میکنم آلمان نقش پلیس خوب و شریف را برای خود برداشته و نقش بزن بهادر را به متحدان نیازمند شرقی واگذار کرده است. دولت آنگلا مرکل خیلی علیهالسلام نیست. بعید نیست که چهره خبیثی هم پشت این ماجرا داشته باشد. آلمان آقای اروپاست. انگلیس و فرانسه هم در مقابل آلمان خیلی قدرت مانور ندارند. کشورهای عموماً گرفتار شرق اروپا چیزی شبیه مستعمرات اقتصادی آلمان هستند. به آنها طوری فرمان سختگیری داده که اجازه عرض اندام هم نداشته باشند. به هر حال افکار عمومی مهربان اروپا و از جمله آلمان اجازه نمیدادند که دولتهایشان در مقابل سیل بیپناهان بیتفاوت بمانند. حال که آلمان مسئولیت بزرگی پذیرفته، لازم است با یک تیر دو نشان هم بزند. ورود پناهجویان سخت کنترل بشود، اما هزینه بدنامی آن برای دیگران بماند. پناهجوئی هم که به آلمان میرسد، مصیبت مجارستان را ببیند و قدر عافیت را تا قیامت بداند.
کجائی مش قاسم که این بار کار کار آلمانیهاست.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
فیلمی کوتاه و طنزی بسیار شیرین از روند توسعه آمرانه در ترکیه. اگر ملاحظه نکردید همه فیلم و مخصوصاً دقیقه یک و پنجاه ثانیه را اصلاً از دست ندهید. اگر تُرکی نمیدانید زیرنویس انگلیسی هم دارد. ممنون از بابک پرهام عزیز که من را با این ویدیو آشنا کرد.
جمعی هنرمند و هنرشناس نشستهاند و تُرکی میخوانند. فرمان میرسد که از این به بعد آهنگ تُرکی ممنوع است. همه باید آهنگهای غربی بنوازند، همه باید شاد باشند، همه باید لبخند بزنند...... و بعد ... این موتزارته؟ این غربی است؟ پس چرا من خوشم میاد؟ بتهوون هم به این زیبائی میشه؟
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
بالانج مادر مهربان خود را از دست داد.
خانم مارگارت الیاسی را همه ما از زبان خواهرزادهها و برادرزادههایش "لابِت" صدا میکردیم. ابتدا فکر میکردم لابت کلمهای آشوری است. بعداً از آنتوانت بزرگترین خواهرزادهاش شنیدم که میگفت وقتی بچه بوده مثل خیلی از بچههای دیگر از فرط علاقه به خاله این کلمه را همیجوری به زبان آورده و سر زبانها مانده است.
لابت در ایام جوانی زیباترین دخترین بالانج و بلکه محال باراندوزچای بود. آشوریها مردمانی بسیار تمیز و شیکپوش هستند. دختران آشوری بهترین لباسها را میپوشیدند. در محیط روستائی دختر معمولی آشوری هم زیبا به نظر میرسید. لابت ذاتاً زیبا و خوش قد و بالا هم بود. نیکول کیدمن بالانج بود. در زمان جوانی اغلب جوانان مسیحی و مسلمان بالانج عاشق دلخسته لابت بودهاند.
خانه لابت چسبیده به یکی از سه مسجد بالانج بود. یکی از درهای خانه او به حیاط مسجد باز میشد. باغدار بسیار ماهری هم بود. جزو معدود باغداران بالانج بود که تسلیم سیب نشد. از انگور همان استفادهای را میکرد که خیام گفته بود. و محصول او به همان استفادهای میرسید که خطیب مسجد دیوار به دیوار در هر خطبهای استفاده از آن را منع میکرد.
لابت تنها زندگی میکرد. همه اقوام او مهاجرت کرده بودند. فقط یک خواهر در اورمیه داشت که از او هم بزرگتر است. جوانی او صرف مراقبت شبانهروز از مرحوم مادرش اسلی خانیم شد. گویا به همین دلیل هم ازدواج نکرد. اما مرحوم پدر من نظر دیگری داشت. میگفت مشکل اصلی مارگرت زیبائی سحرانگیز او بود. میگفت در ایران و توران پسری نبود که شایسته همسری او باشد.
پدرم وقتی بیمار بود، لابت مرتب به عیادت او میآمد. در یکی از همین ملاقاتها که هنوز آلزایمر امانش را نبریده بود، پدر راز نگفتهای را در خصوص زیبائی لابت برملا ساخت. لابت مشغول دلداری دادن پدرم بود. میگفت خودش از از او مریضتر است. از ناراحتی قلبی و پادردی که عذابش میداد حرف میزد. واهمه داشت که آخر عمری زمینگیر بشود. به پدرم میگفت ناشکری نکن خوب میشوی و تازه چندین نفر هم از تو مراقبت میکنند، من را بگو که تنها هستم.
همه انتظار داشتند که مطابق معمول پدر نیز ار او دلجوئی بکند. اما نه گذاشت و نه برداشت و رو به لابت کرد و با جدیت تمام گفت : «گونوین قالیبسان، بونناندا پیس گونه قالاجاقسان، هله یئردده قالاجاقسان/حقته، روزهای بدتری هم در انتظار توست، زمینگیر هم خواهی شد»
همه از این برخورد تعجب کردند و شوکه شدند. اما لابت فهمیده بود که منظور پدر چیست. چیزی نگفت و پدرم ادامه داد : «یادت هست که هیچکس را تحویل نمیگرفتی؟ یادت هست یک بار کنار رودخانه بهت گفتم مارگرت اگر محل نمیگذاری لااقل یک فحش بده تا بفهمم مزاحم هستم؟ آخه لامصب تو فحش هم به ما نمیدادی! مگر مسلمان دل نداشت؟ انتظار داری در این دنیا تاوان پس ندهی؟»
همه از این شوخی خندیدند. لابت هم در جواب پدرم گفت : «خیالت راحت، من تا آخر عمر سرپا خواهم بود. دعای مادرم پشتیبان من است»
همینطور هم شد. چند سالی از پدر من بزرگتر بود و حدود نود سال داشت. تا آخرین لحظات عمر سرپا بود. اتاق نشیمن او در طبقه بالای خانهاش بود که چندین پله میخورد. هیچوقت برای بالا رفتن از پلهها محتاج کسی نشد. هوش و حواس لابت هم تا آخرین لحظات کمابیش سر جای خود بود. ماها را بچههای خودش میدانست. همسر من بعضاً ساعتها با او گپ میزد. چند هفته پیش که بالانج بودیم و همسرم به دیدنش رفته بود، ابتدا او را به جا نمیآورد. همسایهها توضیح میدهند که فلانی است. وقتی فهمیده بود ناراحت شده و گفته بود عروسم را نشناختم و دیگر رفتنی هستم.
روز قبل از درگشت در حیاط خانه به زمین میخورد. همسایهها او به بیمارستان میرسانند و عصر روز 25 شهریور نود و چهار مادر مهربان بالانج به رحمت خدا میرود.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
فیسبوک دیسلایک را به زودی فعال خواهد کرد. خبر هیجانانگیزی است. اصولاً این پرطرفدارترین شبکه اجتماعی همواره پدیدههای مثبت مثل لایک و کامنت را گزارش میکند. اما وقتی پشیمان میشویم و با چراغ خاموش لایک و کامنت خود را بر میداریم، و یا دوستی خود را با کسی قطع میکنیم، فیسبوک ساکت میماند و آبروداری میکند. اهل روایت بیمهریها نیست. و برای گزارش کارهای نه چندان دوستانه شبکهای بسیار محافظهکار است. با این حساب اضافه شدن دیسلایک را باید کاری انقلابی ارزیابی کرد.
چند وقت پیش ریپلای را اضافه کرد. من که خوشم نیامد. در این روش کامنت گم میشود. کاش به جای آن تسهیلاتی ایجاد میکرد که در روش معمولی به راحتی امکان منشن کردن و پاسخ دادن به کامنتی خاص مهیا میشد.
یکی از چیزهائی هم که به نظر من از اوجب واجبات است و فیسبوک باید در آینده فکری برای آن بکند، آگاهی از تعداد کسانی است که به پُست توجه کردهاند. لایک و دیسلایک و کامنت نشانه کاملی نیست. بسیاری بدون هیچ عکسالعملی مطلب را میبینند.
علیایحال به عنوان کاربر فیسبوک که افتخار دوستی با صدها موافق و مخالف افکار خودم را دارم، و همه پُستهایم نیز پابلیک است، از دیسلایک کاملاً استقبال میکنم. آگاهی از تعداد دوستانی که مطلب را نپسندهاند هیجان خاص خود را دارد. به نظر من هر کسی که اهل مدارا باشد باید از دیسلایک استقبال کند. فقط از آنجائی که بعضی کارها برای اولین بار شگون ندارد، استثنائاً و فقط در یک مورد بسیار خاص، فشاردهنده اولین دگمه دیسلایک در این صفحه به اشد مجازات فیسبوکی محکوم خواهد شد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در دفاع از مرد ایرانی
در ایران قوانین مربوط به نهاد خانواده معمولاً به ضرر زنان و در اغلب موارد به نفع مردان است. در این قوانین تبعیض بین زن و مرد نیز اظهر منالشمس است. بعضی از این قوانین آشکارا بر خلاف کرامت زنان است. مثل همین قانونی که مجوز رسمی شوهر برای خروج از کشور را ضروری میداند.
با وجود انبوه این قوانین تبعیضآمیز، زنان ایرانی طی سالیان گذشته پیشرفتهای تحسینبرانگیزی داشتهاند. قریب به نصف نوازندگان ارکستر سمفونی تهران دختران جوان هستند. دختران نصف بیشتر دانشجویان کشور را تشکیل میدهند، طوری که صدای حضرات حاکم نیز درآمده است. چند سال دیگر بعید نیست که اکثریت مطلق دندانپزشکان معروف تهران زن باشند. بخش مهمی از استادان دانشگاه زن هستند. در عرصه ورزش هر روزنهای که برای زنان باز میشود و اجازه حضور پیدا میکنند بلافاصله میدرخشند. دهها مثال در این خصوص میتوان زد. هر جا که مستقیماً پای حکومت در میان نیست و یا حضرات حساسیت زیادی نشان نمیدهند و تصمیمگیر اصلی خود مردم هستند، زنان سنگ تمام میگذارند.
بعضی تبعیضها جلوی چشم ماست. اینکه زنان نصف مردان ارث میبرند و یا دیه آنها به اندازه بیضه چپ مردان است، همیشه در سطح جامعه مطرح بوده است. چون با مسئله وراثت همیشه درگیر هستیم. اما بعضی تبعیضها خیلی سر و صدا نمیکند. چون اجرای آن با حکومت نیست، با مردان جامعه است. بخش مهمی از مردان مدرن جامعه نه تنها پشیزی برای این قوانین ارزش قائل نیستند، بلکه اجازه ندادهاند که چنین معضلی خود را نشان بدهد. میلیونها زن ایرانی همه ساله به خارج از کشور میروند. اما قبل از اینکه خانم نیلوفر اردلان عضو تیم فوتبال بانوان مسئله اجاره شوهر خود را مطرح نکرده بود، گوئی چنین معضلی وجود نداشت. اگر مرد ایرانی بخواهد از چنین حقوق لاحقی که قانون در اختیار او قرار داده استفاده بکند، با کمال تاسف دست او باز است. اما نه تنها چنین نمیکند، بلکه شرافتمندانه همدل و یار و یاور پیشرفت زنان هم هست.
میدانیم که مسائل مادی بحث بسیار پیچیدهای است. در زمان جنگ کسانی داوطلبانه به مناطقی از جبهه میرفتند که احتمال کشته شدن آنها زیاد بود. اما بعضی از همین آدمها وقتی اموالشان به خطر می افتاد بیشتر محافظهکاری به خرج میدادند. بشر همین است. خیلی وقتها مالش را به جانش هم ترجیح میدهد. با همه اینها کم نیستند برادرانی که داوطلبانه با خواهر خود مال پدری و یا مادری را مساوی تقسیم میکنند. چه بسیارند پدرانی که وقتی در قید حیات هستند مسئله حقوقی تساوی دختر و پسر خود را حل میکنند.
در خصوص مسئله خانم نیلوفر اردلان هم نمیخواهم بدون دلیل و اطلاع نظر بدهم. بدیهی است که کرامت نیلوفر با چنین تصمیمی پایمال شده است، اما سخت باور دارم که مسئله سویه دیگری هم دارد. در جامعهای با قوانین مردسالار اگر مساعدت و یاری صمیمیانه شوهر نیلوفر نبود، او به این راحتی نمیتوانست هم بچهدار شود و هم در این سطح به فوتبال ادامه بدهد. فراموش نکینم که فرزند ایشان قرار است امسال به مدرسه برود. اینجا قوانین مدنی فرانسه حاکم نیست. مردی که بخواهد جلوی پیشرفت همسر خود را آن هم در زمینه ورزش بگیرد، متاسفانه به اندازه کافی اختیارات دارد. چطور و با چه انگیزهای چنین شوهری به یک باره چنین تصمیمی گرفته و سر زبانها افتاده سوال بزرگی است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اگر در تبریز و اورمیه هستید و یا امکان حضور در تبریز را دارید، کنسرتهای ارکستر فیلارمونیک تبریز را از دست ندهید. 26 و 27 شهریور ماه ساعت نه شب در سالن آمفی تاتر مجتمع پتروشیمی ارکستر سمفونی تبریز آثاری از تلمان و مارچلو و هایدن را به رهبری آقای یاشار شادپور اجرا خواهد کرد.
از دوست بزرگوارم جناب آقای تقی قیصری که از نیکمردان این شهر تاریخی هستد و برای شکلگیری ارکستر سمفونی تبریز بسیار فعالیت کردهاند شنیدم که برنامه مدونی برای اجرای دورههای تاریخی موسیقی کلاسیک در تبریز دارند. فرصت کمنظیری در اختیار شهروندان تبریزی قرار گرفته که گنجینه چند صد ساله این موسیقی را در شهر خود و از نزدیک تجربه کنند. اجرای شهریورماه مربوط به مهمترین آثار دوران باروک است.
یک نکته حاشیهای هم از برنامهریزی حسابشده دست اندرکاران ارکستر تبریز خدمت شما عرض بکنم. کاری که در تهران به تازگی شروع شده (کامنت اول) در تبریز از همان ابتدای شکلگیری ارکستر سمفونی و در بروشورهائی که چاپ میشود، تماشاگر را با سنتهای موسیقی کلاسیک غربی آشنا میکنند. در این بروشورها توضیحات کوتاه و دقیقی راجع به توقف میان موومانها و سنن تشویق ارائه شده که برای تماشاگر ایرانی از ضروریات است. با ظرافت درخور تحسینی نیز سعی کردهاند که نوشته ابداً لحن آمرانه نداشته باشد و خواننده به عنوان اطلاعات عمومی با علاقه آن را مطالعه بکند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
"دانشگاه باید دانشگاه باشد. دانشگاهی که دانشگاه نباشد دانشگاه نیست." از صحت و سقم این جمله و اینکه چقدر واقعیت دارد و چقدر ساخته و پرداخته مخالفان است بیخبر هستم. نمیخواهم هم باخبر بشوم و لطفاً شما هم زیاد مته به خشخاش نزیند. چون در عالم واقع و از چند ده سال پیش و با همین ادبیات باید به یکی از دانشگاهیترین و روشنفکرترین اقشار جهانی توصیه میشد که : «چپ باید چپ باشد، چپی که چپ نباشد چپ نیست».
تفکر چپ در جهان سالهاست که به حاشیه رفته است. چپها، چپ شعار میدهند و راست عمل میکنند. نمونه واضح آن مهد تفکر چپ فرانسه است. سوسیالیستها در فرانسه حتی حاضر نیستند اسم حزب خود را مثل آلمان به سوسیال دمکرات تغییر بدهند و میگویند همچنان انقلابی هستند. اما در عمل مهمترین فرق سیاستهای اقتصادی دولت سوسیالیست فعلی با دولت قبلی فراری دادن کلی سرمایهدار از فرانسه است. مزاحم تفکر بازار آزاد واقعی هم هستند. نیکلا سارکوزی از معدود رهبران فرانسه بود که خیلی محکم در مقابل سندیکاهای کارگری ایستاد و سن بازنشستگی را تغییر داد. اما نهایتاً انتخابات بعدی را به چپها باخت تا کمابیش همان کارهای اقتصادی او را ادامه بدهند.
اکنون در انگلیس کسی رهبر حزب کارگر شده که گفته میشود یک چپ واقعی است. اتفاق مبارکی است. خاصه در کشور بقالها که با معیارهای فرانسوی و اروپائی کمونیستهای آنها هم اهل چرتکه و بازار هستند. جهان متمدن به تفکر واقعی و دموکراتیک چپ نیاز دارد. بسیاری از دستاوردهای شگرف این جهان مدیون چپ است.
در حال حاضر دنیای تجارتمحور عرصه را بر چپ تنگ کرده است. یکی از شعارها و کارکردهای مهم سرمایهداری مخالفت با انحصار است. شگفت اینکه خود سرمایهداری عملاً به تفکری انحصاری در جهان تبدیل شده است. تا در کشوری چپ واقعی به قدرت میرسد، پولدارها شال و کلاه میکنند و عازم لندن و بروکسل میشوند و کمر دولت را میشکنند و طلبکار هم هستند که آزادی در کشور آنها نیست.
ظهور چپ واقعی در یکی از کانونهای مهم سرمایهداری ممکن است روزنه امیدی باشد تا جهان از دست این مدل انحصاری نجات بیابد. فعلاً همه راهها به وال استریت و دلار ختم میشود. نسل کشورهای بزرگ و ثروتمند و صنعتی و درست و حسابی غربی در حال انقراض است. طوری شده که حتی دیک چینی هم ابوعطا میخواند. یادم نیست کجا خواندم ولی یک بار آلمانیها را نصیحت کرده بود که زیادی از قوانین بازار آزاد فاصله گرفتهاند. همه این ابوعطا خواندنها نتیجه این است که چپ دیگر چپ نیست. لکن چپ باید چپ باشد چپی که چپ نباشد چپ میکند، همانطور که چپ کرد. آخر تونی بلر هم شد چپ؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
عزیز یولداشلاریم، اگر تورکیهده سیز و خبرلری تورکی اوخوسوز و تحولاتین دالنی یوخوننان توتوسوز، بیزلریننده پایلاشین. فکت وئرن، لینک پایلاشین، مختلف جناحلارین نظرلرین یازین. بیر بالاجا توضیحنن بیزلرده کی چئتین تورکی اوخویا بیلیریق یاردیم ائدن. بو تبلیغاتی پُستلاردان و اونا بونا سویوش ائلمقدن چورک چئخماز.
بیردن گوروسن فیلان مقام یا فیلان روزنامهیازان دولتین سیاستنن اینتقاد ائلیب، 50 نفر فارسجا اونو پایلاشیر. بیزمکیلرده اوزلرنی اولارا ازدیریر و دستک وئرر و باشلیر ادا و اطواری کی مثلاً من چوخ لیبرال آدامام. بیرنه یازدیم گئد آتلماقین دالجا یانی اوبیرسی طرف خالیص علیهالسلامدی؟ منه تانیدیرسان؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
مطلبی که در مورد شادروان هابیل علیائو نوشتم و در آن از قیژقیژ کمانچه گفتم، مورد انتقاد دوستان قرار گرفت (کامنت اول). دوست بزرگوارم تقی قیصری کامنتی عالمانه در نقد آن نوشتند. با سپاس و کسب اجازه از ایشان دلم نیامد سایر دوستان آن را ملاحظه نکنند.
هابیل علیائو (که بهاشتباه علیاف یا علیف نوشته میشود) موسیقیگر و موسیقیدان خاصی است. اما در باب این مطلبی که در بارهی کمانچه نوشتهای میخواهم به چند موضوع اشاره کنم:
- از دیدگاه اتنوموزیکولوژی،جایگاه کمانچه، از نظر رنگ و حالت صدا با ویولون متفاوت است. مقایسهی کمانچه با ویولون مانند مقایسهی لوت (سازی شبیه عود) با گیتار و گرفتن این نتیجه است که گیتار از لوت برتر است. اما یقین بدانید که در هر کجای دنیا اگر در یک رپرتوار موسیقی باروک، به جای لوت از گیتار استفاده شود، همهگان به آن رهبر ارکستر خواهند خندید.
- از جنبهی صداشناسی (سازشناسی) حتی به قول شما آن قیژوقیژ کمانچه نیز از ویژهگیها آکوستیکی این ساز است و نه ایراد آن. اگر توجه کنید در صدای «اروس رامازوتی» نوعی خش وجود دارد که اهل موسیقی آن را نه ایراد بلکه از ویژهگیهایی قلمداد میکنند که کیفیت صدای او را بهمراتب ارتقا میدهد و نه فروکاهش. این موضوع در مورد بعضی سازهای قدیمی و ابتدایی نیز صادق است.
- هابیل علیائو در ژانر موسیقی مقامی بسیار چیرهدست است. اما برای مشاهده قابلیتهای دیگر کمانچه از شما دعوت میکنم در یوتیوب به اجرای سولوی کمانچه توسط «عدالت وزیرووْ» در ارکستر سمفونیک گوش بدهید. ببینید چگونه کمانچه را نه مثل ویولون که مثل کمانچه مینوازد و هیچ تلاشی برای شبیه کردن آن به ویولون نمیکند. اما این ترکیب (کمانچه + ارکستر سمفونیک) در حال و هوای خاص ساز کمانچه (به عنوان ساز پاسخگو به کل ارکستر و موسیقی نوشته شده برای جغرافیای طبیعی و انسانی کوه و دشتهای قفقاز) نواخته میشود. یا در لینک پیوست به اجرای سولوی «ائلنور احمدووْ» گوش دهید که چگونه ساز را به شیرینزبانی وامیدارد.
- مسألهی سنتور کمی متفاوت است. در سنتور هر بار که مضراب به سیم میخورد کشند (طول زمان) ارتعاش سیم چنان طولانی است که با صدای نتهای متعاقب خود مخلوط میشود. این مسأله را در پیانو با افزودن نمد [پدال خفهکن] حل کردهاند. در یکی از کنسرتهای «یانی»، سیستم نمد را با مکانیزمهایی به سنتور اضافه کرده و نواختهاند. اگر بعضی استادان تأیید کنند همین کار را با سنتور ما هم میتوان انجام داد و حتی در ارکستر سمفونیک وارد کرد. به رغم این، نواختن سنتور در ارکستر سنتی هیچ مسألهای ایجاد نمیکند [یعنی کشند صوتی در سنتور با ساختار صوتشناختی ارکستر سنتی تعارضی ندارد]. در مورد نظری که در بارهی سنتورنوازی مشکاتیان دادهاید البته به نظر من موضوع روانی است و نه آکوستیکی، و نقصان سنتور از جنبهی فیزیک صوت، بدون مکانیزم خفهکن نمدی یا مشابه آن با هیچ مضراب چیرهدستی نمیتوان پوشاند.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
روزنامهنگاران و گویندگان رسانههای معتبر بعضاً جملههای فیالبداهه و بامزهای میان اخبار میگویند. میزان بامزه و مرتبط بودن این جملات بستگی زیادی به تسلط و احیاناً روحیه طنز آنها دارد.
بعد از توافق هستهای کاخ سفید سناتور به سناتور دنبال موافق میگشت تا بلکه قدرت وتوی باراک اوباما تضمین شود. هر روز خبر میرسید که سناتور فلان ایالت به موافقان و بهمان ایالت به مخالفان پیوست. خطر بیخ گوش کاخ سفید بود. یکی از زیباترین و بامزهترین جملهها را نادر سلطانپور در بیبیسی فارسی و در همین خصوص گفت : «از این سناتور به آن سناتور فرج است» و بالاخره باراک اوباما کاملاً موفق شد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
ادای آدمهای دموکرات و اهل مدارا را در نمیآورم، واقعاً صادقانه خدمت شما عرض میکنم. یکی از آرزوهایم این است که چیزی بنویسم و علیرضا اردبیلی از منظر مخالف به نقد آن بنشیند. بس که این نیکمرد خاک نخبهپرور اردبیل نوشته را عالمانه و متمدنانه نقد میکند. این مطلب را هم کمابیش در نقد مطلبی از مرتضی نگاهی نوشته است که او را هم میشناسیم و از نیکان دوستداشتنی روزگار است.(کامنت اول)
اول با نوشته آقا مرتضی موافق بودم. الان هم مخالف نیستم. اما نوشته علیرضا باعث شد به زوایای دیگری هم از این معضل بسیار پیچیده توجه بکنم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
استقبال و همدلی تمام و کمال از عملیات پ کا کا در ترکیه، و سکوت کمابیش مطلق در مقابل اقدامات خشونتبار همزاد آن پژاک در ایران، رویکرد کلی فعالان مدنی کُرد است که مطالب آنها را در فیسبوک دنبال میکنم.
شایان ذکر است که در ترکیه و به تازگی یک حزب طرفدار کُردها به یاری سایر برادران تُرکشان از سد آهنینی که در گذشته و تعمداً ملیگرایان تُرک در مقابل آنها قرار داده بودند، به طرز باشکوهی عبور کردهاند. در ایران هم شالکه کلی جامعه مدنی از عملیات خشونتبار در حد نشان دادن یک کارد میوهخوری علیه کسی که نام او با کهریزک و زهرا کاظمی گره خورده هم بیزار است.
خواستم دوستان کُرد سوزنی هم به خود بزنند و برای یک بار هم شده از خود بپرسند چرا در میان تُرکهای ایران که مهمترین همسایه آنها هستند، این همه نگرانی وجود دارد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
به یاد هابیل علیاف
اهل موسقی در خصوص کیفیت نوازندگی شادروان استاد پرویر مشکاتیان میگفتند که سنتور ساز چندان مناسبی برای تکنوازی طولانی نیست، اما وقتی پرویز مشکاتیان پشت این ساز بنشیند، همه چیز فرق میکند. این سخن توصیف زیبائی از سنتور و کار مشکاتیان است. سنتور فقط صدای دلنشین تولید نمیکند. یک طنین کمابیش آزار دهنده هم همیشه همراه این ساز است که نمیشود به مدت طولانی آن را گوش داد. اما "آستان جان" را که سنتور مشکاتیان همه کاره آن بود، بارها گوش کردهایم و لذت بردهایم.
کمانچه هم کمابیش چنین است. روی کمانچه و سنتور کمی تعصب داریم و البته حق هم داریم. ولی واقعیت این است که یک قیژ قیژ آزاردهندهای در کمانچه هم هست. حتماً اشکال از خود این ساز است، چون وقتی بزرگان هم کمانچه میزنند سر و صدای این قیژ قیژ اضافی پیداست.
اما وقتی هابیل علیاف کمانچه میزد، دیگر کمانچه، کمانچه نبود تا بگویئم مثل سنتوری است که مشکاتیان پشت آن نشسته باشد. ساز دیگری بود و صدای دیگری داشت. بارها در کلاسهای موسیقی از اهل فن که کمانچه و موسیقی سنتی و مقامی آذربایجان را میشناسند، از چرائی این صدای متفاوت سؤال کردهام. همه روی استادی مسلم هابیل تاکید میکردند. اما بعضاً میگفتند تغییراتی هم در کمانچه داده بود. این جوابها قانعکننده نیست. وقتی صدای یک ساز با چنین تغییراتی به اوج میرسد، چرا دیگر اساتید از آن بهره نمیبرند؟ حتی در جمهوری آذربایجان هم چنین صدائی را از هیچ استاد دیگری نشنیدهایم.
کمانچه در دستان هابیل کاملاً شخصیت شرقی خود را حفظ کرده بود. اما مثل ساز غربی و کامل ویولون صدائی زلال و شفاف و منحصر به فرد داشت. به عنوان یک شنونده علاقهمند خیلی با این سخن موافق نیستم که کمانچه به بعد و قبل از هابیل علیاف تقسیم شده است. چون آنچه او مینواخت کمانچه نبود. خود و ساز را در هم ادغام میکرد و چشمها را میبست و با همه وجود هابیل را مینواخت. این صدا و این ترکیب دیگر تکرار نخواهد شد. هابیل علیاف برای همیشه خاموش شد و یادگارهای ضبط شدهاش را برای ما باقی گذاشت.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
با حرکت مدنی 18 شهریور به واسطه ویدیوی دردمندانه و مسئولانه آقای بابک احمدی آشنا شدم. ایشان در این ویدیو به نقش ما شهروندان اشاره میکنند (کامنت اول). اجازه میخواهم دقیقاً به نقش خودم به عنوان یک شهروند اشاره کنم. با یک تلفن ساده شاید میتوانستم کار مهمی بکنم و نکردهام.
تهران یکی از ماشینمحورترین شهرهای جهان است. پیادهرو اولین قربانی خیابان و ساخت و سازهای بیامان شهری است. شهرداران شهرندیده خیلی از شهرهای بزرگ چندان تقصیری در این خصوص ندارند. اتفاقاً در مسائل غیرسیاسی و غیرحکومتی اغلب از خواست و علائق مردم دنبالهروی میکنند. بعضاً خودشان را زیادی هم برای مردم لوس میکنند. مثلاً در همین تهران هر سال که زمستان سر میرسد شهرداری در کاری به غایت عبث و بیخود در نقاط مختلف شهر کیسههای نمک قرار میدهد. تا اگر برفی بارید خیابانها راهبندان نشود. مگر چقدر در تهران برف میبارد؟ کسی نیست به سردار دکتر خلبان بگوید ای کاش در این خشکسالی و خشکیدگی برف سنگین در تهران ببارد، یک روز هم راهبندان هم پیشکش! اما شهردار کار درستی میکند. چون اگر یک روز راهبندان شود مدتها در خصوص آن حرف میزنیم و از شهرداری انتقاد میکنیم. اما به پیادهرو اهمیت نمیدهیم.
عکسهای دوم و سوم این مطلب را ملاحظه بفرمائید. چندین سال است در یکی از گرانترین و اعیانیترین خیابانهای تهران پیادهرو چنین بیرحمانه مورد تجاوز قرار گرفته است. در این خیابان یک طرفه هر آن ممکن است خودرو با عابر پیاده تصادف کند. دفتر دهها شرکت بزرگ و کوچک در این خیابان قرار دارد. کوچههای اطراف آن پر از خانههای مسکونی است.
چند نفر از اهالی این منطقه به شهرداری شکایت کردهاند؟ در عکس کاملاً مشخص است که اگر جای پارک فقط پنج ماشین به پیادهرو اختصاص یابد، مسئله پیادهرو به همین راحتی حل خواهد شد. عرض ماشینرو هم کم نخواهد شد. پس چرا شهرداری سالهاست دست روی دست گذاشته و کاری نمیکند؟ دلیل آن خیلی ساده است. چون من و شما نمیخواهیم. چندین سال است که به دفتر مرکزی پپسی در این خیابان میروم و هر بار از دیدن این صحنه حرص میخورم. اما یک بار به شهرداری محل مراجعه نکردهام و زنگ هم نزدهام تا پیشنهاد خودم را مطرح بکنم. فقط غُر زدن که مسئلهای را حل نمیکند.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
چرا بحران پناهجویان به یک باره تشدید شد؟ تغییر کلانی طی چند ماه گذشته در سوریه اتفاق نیفتاده است. اما موج پناهجو به سمت غرب اروپا در راه است. من فکر میکنم ترکیه انتقام بحران کوبانی و سوریه را از غرب میگیرد. هیچ سند و مدرکی هم برای این حرف ندارم. فقط یک تحلیل است.
در بحران سوریه و مخصوصاً در بحران کوبانی ترکیه از همه طرف تحت فشار قرار گرفت. تمام اهالی کوبانی را پناه داد، اما بازنده اخلاقی ماجرا معرفی شد. اوضاع در کوبانی بقدری پیچیده بود که اگر به جای داوداوغلو، صلاحالدین دمیرتاش رهبر حزب متمایل به کُردها هم نخستوزیر بود، و به مصلحت همه ترکیه فکر میکرد، باز نمیتوانست در کوبانی دخالت کند. ترکیه در کوبانی کاملاً آچمز شده بود. تبهکاران محاصره کننده کوبانی هم وحشیترین و ضد زنترین موجودات فعلی کره خاکی بودند و هستند. پ ک ک و گروه همسو در کردستان سوریه تصویر مدرنی از خود نشان دادند. گریلاهای زن و مرد دل از دنیای غرب ربودند و سرسختانه به نبرد با این گروه تبهکار پرداختند. جالب اینجاست که اغلب امکانات آنها هم از ترکیه تدارک میشد. با همه اینها ترکیه حتی متهم به حمایت از داعش شد. درست در لحظهای که ترکیه آچمز شده بود و کاری هم نمیتوانست بکند، پ ک ک انتقام سختی گرفت. حتی پروسه صلح را هم گروگان کوبانی ساخت. امریکا هم به حمایت کمابیش رسمی از گروه همسوی پ ک ک در سوریه پرداخت.
اکنون ترکیه انتقام میگیرد. بحران سوریه را به مرز غرب اروپا برده است. صدها هزار پناهده دارد و هزاران کیلومتر مرز دریائی و هزاران قاچاقچی انسان که نادیده گرفته میشوند. یونان هم دل خوشی از غرب و خاصه آلمان ندارد و اینبار همدل ترکیه است. کسی هم حرفی نمیتواند بزند. سالهاست ترکیه به تنهائی میزبان صدها هزار پناهجوست.
اگر تحلیل من درست باشد، ایبنار ترکیه غرب را در بد مخمصهای قرار داده است. حتی قادر است دو میلیون پناهجو روانه غرب کند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اخبار غمانگیز پناهجویان اغلب به واسطه سه گروه گزارش میشود. طرفداران حقوق بشر و انسانهای شریفی که با تابلو "خوش آمدید" به استقبال پناهجویان میروند. راستگرایان ضدمهاجری که اصولاً با هر غیرخودی مسئله دارند. و دولتها که نمیدانند با این بحران چه بکنند. اما مسئله سویههای دیگری هم دارد که گزارش نمیشود.
وقتی "عزیز" از اهالی شنگال را خانوادهاش در صحرای بیآب و علف به امان خدا رها کردند، برای دوستانم نوشتم که مسئله به کابوسی برای من تبدیل شده است. (کامنت اول)
اما نقش پدر بیمسئولیت "ایلان" را درک نمیکنم. خاصه که سُر و مُر و گنده جلوی دوربینها حرف میزد. بدیهی است که در آن شرایط دشوار کاری از دست کسی بر نیاید. اما مسئله فقط این نیست. احتمالاً سویههای دیگری هم دارد.
در همین تهران پدری را میشناسم که شش ماه تمام از کار بیکار و بیپول شد. صبح زود بلند میشد و مثل همیشه خود را آماده میکرد تا به سر کار برود. اما در پارکی مینشست و روزنامهها را ورق میزد و دنبال کار میگشت. با سیلی صورت خود را سرخ نگه داشت تا بچههایش عذاب نکشند. بعضی وقتها به عنوان اصافهکاری دیرتر هم به خانه میآمد. با قرض و هزار بدبختی ادامه داد تا بالاخره بعد از شش ماه تلاش مداوم کاری نه چندان مناسب ولی شرافتمندانه پیدا کرد.
و در همین تهران چندین نفر را از نردیک دیدهام که کارفرما به دلایلی آنها را اخراج کرده بود. اما هر روز بچه ششماهه خود را بغل کرده و به کارگزینی مراجعه میکردند تا ترحم دیگران را برانگیزند. بارها به چشم خود این موضوع را دیدهام.
رئیسجمهور راستگرای مجارستان که در اتحادیه اروپا به او دیکتاتور هم میگویند، یک حرف راست زد و گفت هیچکدام از این پناهجویان نمیخواهند در مجارستان و اسلواکی و ... بمانند و همه میخواهند به آلمان بروند. این سخن همه حقیقت نیست. ولی کذب محض هم نیست. باید توجه داشته باشیم که در میان پناهجویان ایرانی و افغان هم وجود دارد. پدر ایلان هم برای رسیدن به کانادا بچه کوچک خود را از سواحل امن بودروم ترکیه سوار قایق کرده بود.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اورمو، بالانج، در آستانه فصل انگور و در خانهای پر از انگور
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
سعید متینپور آزاد شد. خبر بسیار خوشحال کنندهای است. چون به اینترنت دسترسی نداشتم، اجازه میخواهم یک خبر خوش از اورمیه را ضمیمه تبریک دیرهنگام خودم بکنم. و به سعید و همسر صبورش عطیه خانم تقدیم کنم که بیتردید وضع درباچه از مهمترین نگرانیهای آنهاست.
در اورمیه نهضت آبیاری قطرهای با سرعتی باورنکردنی در حال پیشرفت است. زمستان سال گذشته یکی از این پروژهها در بالانج ما شروع شد. همه و از جمله بستگان من فکر میکردند از همان طرحهائی است که سالها طول خواهد کشید. اما دیروز پنجم شهریور بهرهبرداری از آن شروع شد. چاه عمیقی که شبانهروز شیرازه زمین را میکشید و طی پنجاه روز 120 طناب (حدود 51 هکتار) باغ سیب را آبیاری میکرد، اکنون با آبیاری قطرهای طی شش روز همان مساحت را آبیاری خواهد کرد.
حدود هشتاد و پنج درصد هزینه این پروژهها را دولت تقبل میکند و مرتب در مناطق مختلف استان این طرحها افتتاج میشود. چاههای غیرمجاز نیز خشکانده میشوند. کار عاقلانه دولت اینجاست که ابتدا لولهکشی و طرح آبیاری را اجرا میکنند و سپس در خصوص خشکاندن چاههای غیرمجاز سختگیری میکنند. لولهکشی برای زمینهائی هم که با آبهای جاری آبیاری میشوند شروع شده است. هر جا و هر باغی که دیدم آبیاری قطره ای داشت. با همین سرعت و با همین همت اگر ادامه بدهند، هیچ بعید نیست که تا دو سال دیگر همه باغات زیر پوشش این سیستم بروند.
باید این کارها سی چهل سال پیش انجام میگرفت. غفلت کردیم و اکنون تاوان سختی میدهیم و زیباترین دریاچه کشورمان جلوی چشم خودمان به یک باره خشکید. اما به هر حال نباید دست روی دست گذاشت. برداشت من مطابق مشاهداتم این است که دولت طرح نجات دریاچه را کاملاً جدی گرفته و واقعاً هزینه میکند. دستکم در زمینه آبیاری قطرهای انقلابی به راه انداختهاند و هیچ بعید نیست که عنقریب بخش مهمی از سهم آب دریاچه به آن عودت بشود. و شاید دریای ما و اقیانوس ما هم دوباره آبی شود.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
برنامه اخیر پرگار در خصوص جُکهای قومیتی بسیار عالی بود (کامنت اول). هر سه مهمان برنامه به موضوع تسلط کافی داشتند. دو نفر از میهمانان خود طنزپرداز بودند. پرگار در موضوعات عمومی کمتر سراغ کارشناسان افغان میرود. این انتقاد را خودشان هم مطرح کرده و پذیرفته بودند. در این برنامه حضور طنزپرداز افغان باعث شد که موضوع از زاویه دیگری هم بررسی شود. در افغانستان چند قومی فکاهیها بیشتر جنبه شهری و منطقهای دارد تا جنبه قومیتی. نکته بسیار جالبی بود. در میان کشورهای همسایه کمی از ترکیه خبر دارم که فکاهیهای آنها کمابیش مثل خودمان است. گویا بیشترین جُکها در این کشور برای لازها ساخته میشود. و هزار بار زنده باد افغانستان که در این زمینه هم بهتر از ایران و ترکیه عمل کرده است.
نکته تلخ قضیه این بود که دو طنزپرداز ایرانی و افغان از طنزهائی که برای لهستانیها و ایرلندیها و مکزیکیها ساخته میشود خیلی بیشتر خبر داشتند تا از جریان طنز در کشور همسایه و برادر. از مقایسه دو کشور کاملاً عاجز بودند. حتی نتوانستند یک مثال مقایسهای دقیق و روشن از ایران و افغانستان چندقومی ارائه کنند. البته این موضوع بسیار فراگیر است و خیلی از هم بیخبریم.
یک نکته هم در مورد آقای بما ناشریکمنش طنزپرداز افعان گفتنی است که خیلی شمرده و بدون حاشیه حرف میزد. سر اصل مطلب میرفت و کلام را به موقع منعقد میکرد و توی حرف دیگران هم نمیپرید. خیلی دلم سوخت که در انتها برنامه داریوش کریمی به ایشان گفت کمی کوتاه لطفاً. در حالی که عمده وقت برنامه را دو کارشناس ایرانی گرفته بودند.
خوبی دیگر این برنامه برای من هم آشنائی با خانم مهری جعفری بود که بسیار زیبا و منتقدانه و درست به موضوع طنزهای قومیتی و آسیبهای آن پرداخت. اینکه کسی جُک قومیتی در جامعه ایران را به این زیبائی و کارشناسانه بشناسد و خود نیز زن و فعال حقوق زنان هم باشد، واقعاً عالی است. زنان در جامعه مردسالار ایران و افغانستان فارغ از اینکه چه قومیتی داشته باشند، بهتر میتوانند آسیب جُکهای قومیتی را تحلیل کنند. چون از منظری دیگر مدام در معرض چنین آسیبهائی هستند. اگر روزی مطالعه درستی در ایران صورت بگیرد، هیچ بعید نیست که مشخص شود جُکهای قومیتی بیشتر امری مردانه است.
در این برنامه هم مشخص شد که هیچ فرمول مشخص و جهانشمولی برای تعیین خطوط قرمز جُکهای قومیتی وجود ندارد. راهکار اصلی مسئولیتپذیری است. شخصی که مسئولیتپذیر باشد و نخواهد سفسطه کند، با یک مشابهسازی ساده و قرار دادن خود در جای دیگری، جواب دقیق بسیاری از سؤالها را پیدا خواهد کرد.
اگر شخص اول برای قومیت و زبان و فرهنگ و جنسیت و لهجه شخص دوم جُک میسازد، فارغ از اینکه جُک او بامزه و یا برخورنده و یا مضحک باشد، آیا برای شخص دوم هم مقدر هست متقابلاً و متناسباً جُکی برای شخص اول بسازد؟ میدانیم که در بسیاری از موارد چنین امکانی مهیا نیست. و این موضوع به باذوقی و کمذوقی و باظرفیتی و کمظرفیتی جوامع هیچ ارتباطی ندارد.
اگر مسئولیتپذیر نباشیم، در هر حال به سفسطه خواهیم افتاد. جوابی برای سؤالهای بسیار بدیهی نخواهیم یافت. مثل این سؤال که چرا عوام مشهدیها هم از مسخره کردن لهجه خود توسط دیگران نمیرنجند، اما پیش خواص شهری مثل تبریز هم باید مراقب بود که سخن نسنجیدهای بر زبان جاری نشود؟
این موضوع را به تفصیل در این یادداشت و با ذکر مثالهای متفاوت از جوامع مختلف نوشتهام.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
یک ضربالمثل بسیار معروف ایرانی میگه : زخم شمشیر خوب میشه، ولی زخم زبان هرگز!
گویا انگلیسها اینگونه فکر نمیکنند. چون مادر فلیپ همند وزیر امور خارجه انگلیس گفته : سنگ میتواند به شما آسیب بزند، اما کلمات هرگز!
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
روز پانزده مرداد ارکستر سمفونی تهران در آخرین کنسرت از مجموعه کنسرتهای چند ماهه خود میهمان ویژهای داشت. الکساندر رودین نوازنده صاحبنام روس که یکی از برجستهترین نوازندگان ویلنسل در جهان است، میهمان ارکستر بود. اما قبل از اینکه اعضای ارکستر به روی سن بیایند، از بلندگوی تالار پیغام کوتاهی پخش شد که لحنی محترمانه و مفهومی آمرانه داشت. اما کاملاً تاثیرگذار و مثبت بود.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در خصوص پزشکی
چند مثال به گمان خودم به غایت شیرین و جالب از صنف خودمان برای شما میزنم تا نشان چگونه از بی اطلاعی مردم و مدیران عامل شرکتها نهایت سوء استفاده را می کردیم. و بعد جواب دوستانی را می دهم که تصور می کنند من در خصوص اشرافیت پزشکی دچار تئوری توطئه شده ام.
از اواخر دهه شصت که کامپیوترهای شخصی متداول شد، کم کم در همه شرکتها و صنایع واحدی به نام کامپیوتر و یا انفورماتیک و آی تی شکل گرفت. قبل از آن وجود این واحدها در انحصار وزارت خانهها و شرکتهای بزرگ مثل تولیددارو بود. حتی قسمت کامپیوتر شرکت معظمی چون راه آهن هم در یکی از ساختمانهای وزارت راه مستقر بود و راه آهن به تنهائی قادر نبود سایت کامپیوتری راه اندازی کند.
وقتی کامپیوهای شخصی شکل گرفت، استفاده از آنها به سرعت فراگیر شد. اغلب شرکتها هم .احدی به نام کامپیوتر تشکیل دادند. من از اولین نسل مدیران این واحدها هستم.
اولین مسئله در شکل گیری این واحدها نگرش
زیر شلواری راه راه و عرق گیر رکابی هم در مرکز کامپیوتر تنتان کنید.
همه شما تحت نفوذ اشرافیت پزشکی هستید
کولر گازی و خط تلفن انحصاری و اشرافیت پرشکی
والله و بالله و به قول ترکها سیمه والله اشرافیت پزشکی از وضع آشفته پزشکی در کشور نهایت بهره را می برند و صدایش را در نمی آورند. کمتر دولتی در جهان طی نیم قرن گذشته ان همه در پزشکی سرمایه گذاری کرده و این همه کادر پزشکی تربیت کرده و همچنان در بر همان پاشنه می چرخد.
***
***
سخنان اخیر آرامش دوستدار، و یک پیشنهاد به دوستان پژوهشگر
هم ویدیوی گفتگوی آقای آرامش دوستدار با کیهان لندن را گوش کردم و نوشته را خواندم. حتی یک نکته درخور توجه هم در کل این مطالب نیافتم. پس چرا به سخنان اخیر آقای آرامش دوستدار این همه واکشن نشان داده شد؟اما توجه و انتقاد دوستان صاحبنظری که مطالب آنها را دنبال میکنم خیلی زیاد بود.
کسی مثل من که هیچ آشنائی با افکار و آثار آرامش دوستدار ندارد و به یک باره با چنین سخنان پریشانی از ایشان مواجه میشود، لاجرم باید فرض کند که ایشان شخص صاحبنظری هستند که اینگونه مورد توجه صاحبنظران دیگر قرار گرفتهاند. سخن هر شخصی اینگونه عکسالعمل پیدا نمیکند. مثلاً آقای بهرام مشیری هم مدام بالا و پائین اسلام و فرهنگ عربی را مورد عنایت قرار می دهند و از عظمت ایران باستان می گویند و کلی هم ببیننده دارند، اما من تا کنون ندیدیم اظهارات ایشان در میان اهل قلم مورد توجه قرار بگیرد.
مثال دیگری بزنم. در خصوص زبان و فرهنگ تُرکی سخنان بی پایه و اساس فراوانی زده میشود که حتی ارزش توجه هم ندارد. اما وقتی آقای جواد طباطبائی آن سخنان بی سر و ته و توهینآمیز را با ادبیات ویژه خود به زبان آورد، با عکسالعمل گستردهای مواجه شد. حق هم همین بود. ایشان در حوزه کار خود اندیشمندی شناخته شده هستند. پس باید این سخنان نقد میشد. من شخصاً سه مطلب متفاوت نوشتم که خوشبختانه مورد استقبال خوب دوستانم قرار گرفت. بهترین نوشتهها هم از آن حیدرین (بیات و شادی) بود که انصافاً نقد آنها ماندگار خواهد بود.
پس مسئله اینجاست که بخش مهمی از صاحبنظران در ایران همچنان مشغول نبرد ایران و اسلام هستند.
حتی آقای محمد قائد هم در یک نوشته خود به هزار سال نبرد بی حاصل ایران و اسلام اشاره کرده بود. کدام نبرد؟
در صد سال گذشته خیلی اتفاقات دیگر هم افتاده و فرهنگ ما را از این رو به رو کرده و حتی ممکن است باعث نابودی سرزمین ما بشود. مثلاً ما ملت به غایت صرفه جوئی بودیم. در فرهنگ ما اسراف معنی نداشت. اکنون یکی از مسرف ترین ملت های جهان هستیم. سرانه مصرب آب در کشور تشنه ما از توسعه یافته ترین و پرآب ترین کشورهای جهان هم بالاست. این فرهنگ اسراف چنان نهادینه شده که گوئی هزاران سال در این سرزمین اینگونه زیسته ایم. در حالی که امری کاملاً جدید است.
یا امیر عرب اصطلاحی شناخته شده برای ماست. حتی کسانی نام بچه های خود را عرب می گذاشتند. نامهای ترکیبی مثل عربعلی هم متداول بود. نام خانوادگی عربشاهی و عرب باغی خوشبختانه نشانه های خوبی هستند که در گذشته با کلمه عرب مسئله ای نداشتیم.
09153149009
***
هیچ چیز مثل آموزشی کشور من را به بن بست نرسانده است.
گوئی این سیستم تعمداً طوری هدایت می شود که جمیع رذایل عالم باشد. از دوستان معلم خودم خیلی عذر می خواهم از بی علاقگلی معلمها گرفته که تا فاصله طبقائی در مدارس خصوصی و تا بی کیفیتی مدارس دولتی و سیستم ایدئولوژیک و ... همه و همه در این سیستم جمع هستند.
عملاً از دوران ابتدائی بچه ها در مسابقه گنکور به سر می برند. با سیستم دانشگاهی کشور هم بی ارتباط نیستنم به آنجا هم که می رسند اغلب دلسرد و دنبال نمره و ...
هیچ معیار مشخصی نیست که یک مدرسه معمولی و خوب را تشخیص دهیم. مدارس پرآوزاره هم اغلب درس محور هستند. برای ورود به مدارس چنان امتحاناتی از بچه ها امتحانات بسیار سخت و سوالات سخت می گیرند. من که در دوران تحصیل 21 واحد ریاضیات خواندم عضی از آها را نمی توانم حل کنم. عده ای از بچه ها واقعاً تیزهوش هستند ولی اغلب بچه هائی که قبول می شوند از چندین سال قبل به کلاسهای آمادگی می روند و مدام تست می زنند. که اگر یکیپرآوزاه هم نان امتحانات سخی
بعضی از این مدارس با بچه ها و پدر مادرها هم مصاحبه می کنند. در واقع وضع مالی و موقعیت اجتماعی والدین را برانداز می کنند. یک نکته هم هست که بچه بزرگترین نقطه ضعف والدین هم هست. یعنی واقعاً به این راحتی نمی توان از اینها انتقاد کرد. این احتمال همیشه وجود دارد که هر انتقادی غیرمستقیم به بچه منتقل شود.
یک نکته مثبت و درخور توجه در این سیستم نمی بینم که به آن دلخوش باشم.
با بچه ها و پدر و مادر جداگانه مصاحبه می کنند که یادآور بازجوئی های جاده چالوس است.
***
***
***
***
***
***
***
***
***
بعد از ماجرای فاجعهبار قتل پزشک متخصص سرطان در اردبیل، فاجعه اخلاقی دیگری نیز رخ داد. اشرافیت پزشکی و نهادهای پر سر و صدای آن که همچنان "دلواپس" انتقادهای سریال "در حاشیه" مهران مدیری هستند، آشکارا دست به استفاده ابزاری از این حادثه تلخ زدند.
اولین روایت از این حادثه اتفاقاً مشکوکترینِ روایتها بود اما بلافاصله مورد استقبال اشرافیت پرشکی قرار گرفت. دوستی در اردبیل دارم که میگفت اکنون پزشکان عمومی نیز به ندرت برای معاینه مریض به خانه آنها میروند. آنوقت در شهری مثل اردبیل که گویا مبتلایان زیادی هم در آنجا با سرطان دست و پنجه نرم میکنند، تنها فوقتخصص سرطان برای معاینه بیمار به منزل او میرود و توسط یکی از بستگان مریض به قتل میرسد. شاید هرگز ندانیم که دلیل اصلی چه بود، خاصه نهادهائی در این خصوص اظهار نظر کردهاند که حرف راست آنها را هم کسی به راحتی باور نمیکند. اما برای اشرافیت پزشکی این چیزها مهم نبود. مهم فرصتی بود که به دست آوردند و باید به منتقدان میتاختند و رسماً میگفتند که تافتهای جدا بافته هستند و باید امنیت آنها هم به طور ویژه و خاص تامین شود.
چرا یکی از باهوشترین اقشار کشور چنین بیمهابا میخواهد که هیچکس علیه آنها طنزی ننویسد و انتقادی نکند؟ چرا ریاکارانه پشت سلامت مردم سنگر میگیرند و درخواستهای به غایت زیادهخواهانه خود را مطرح میکنند؟ علیالقاعده باید ظرفیت بالائی داشته باشند، پس چرا هر حرفی به تریج قبای این قشر برخوردار بر میخورد؟ یعنی اینها متوجه نیستند که مردم از سیستم پزشکی کشور ناراضی هستند و آنها به عنوان قشری که بیشترین بهره را از این سیستم میبرند، باید از همه بیشتر احساس مسئولیت بکنند؟ چرا این همه طلبکارند؟ یعنی نمیدانند که طلبکاری در عین برخورداری نتیجه عکس دارد؟
به نظر من همه چیز را میدانند. اما از این آشفتهبازار نهایت بهره را میبرند. سرمایههای غنی ایران در حوزه پزشکی اسیر اشرافیت طلبکار پزشکی است. هر وقت لازم باشد، هر نوع اخلاقی را هم زیر پا میگذارند. در حادثه اردبیل مشکوکترین شایعه را بسیار جدی گرفتند و در بوق و کرنا کردند. اما اکنون حرفهای دیگری هم زده میشود و آنها ساکت هستند. بدیهی است که در مقابل حرفهای دیگر اشرافیت حسابگر سری را که درد نمیکند دستمال نخواهد بست و دیگر دلواپس هیچ شایعهای نخواهد شد و صم و بکم فاجعه را به مرور زمان حواله خواهد کرد.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
بو "عرفان قانعیفرد" کی پرگار برنامهسینه گلمشدی و ساواک موردنده دانشیردی، بیزیم کورد عزیز دوسلارمیزین یامان اعصابن خاراب ائلیردی. آمما آللاهدان گیزیل دئیل سیزدن نه گیزلین، بو مسئله منه بئله خوش گلیردی که ائله بیل یورگون آراباچیا دئیسن دایان. عرض ائلیم نئیه
هر کورد کی ایکی کلمه کوردی موردنده دانشسا، اوندا گورورسن کی قانعیفرد بو پانآذریلر کیمین آتیلا آتیلا اوزون یئتردی بیر میدیایا و باشلادی هاوار کووه کی آی توتون بو تجزیهطلبلری و خائلنری. بیز دئیریق اؤلوسو اؤلن پخیل اولار. ایندی اوز آرامیزدی، گوی بیر آزدا بو جَر جَنوارلارین النن بولار چکسیندا نه اولار؟
بئلیسیز کی کوردلر بوجور آداملارلا آیری بیر ایصطلاح ایشدلر کی چوخدا مؤدبانه دئیل و اصلاً پانآذرینین یئرن وئرمز (آمما هانی قدیرن بئلن؟). بیرده کی کوردلر ایچینده بئله آدام چوخدی آمما سسلری آزدی. قانعیفردین پانآذریلر کیمی سس کووده چوخدی.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
قولاغیمدان سسینی،
گوزلریمدن خیالینی،
آتامام آه آتامام سن اولماینجا یاپامام ....
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
مجدداً کسی پیدا شده که در صفحات دیگران و بعضی صفحات پرخواننده مدام نوشتهها و کامنتهای من را به اشتراک میگذارد و استاد استاد گویان و با تعریف و تمجیدهائی بیجا و بیمورد و مخرب دیگران را دعوت به خواندن آنها میکند. من این اشخاص را تروریستهای فیسبوکی میدانم و اطمینان دارم که چنین اشخاصی نخواهند توانست فضای سالم گفتگوی ما را تخریب کنند.
شخص اخیر نام و عکس هم دارد. نه جزو دوستان من هست و نه صفحه من را فالو میکند. اما گوئی از همه نوشتهها و کامنتهای من یک بانک اطلاعاتی درست کرده که خودم نیز به این راحتی آنها را پیدا نمیکنم. به هر مناسبتی دیگران را به خواندن مطالب "استاد محمد بابائی" دعوت میکند. کاملاً پیداست که بیش از خود من روی صفحه من وقت میگذارد. در روند تخریب دیگران زیاد شنیدهایم که عناوینی مانند تجزیهطلب و پانتُرک و امنیتی و وابسته به بیگانه و حقوقبگیر محافل خاص و بیسواد و مشکوک و .... فلان و بهمان به کار رود. اما فعلاً نصیب من یک لا قبا از این روند لفظ "استاد" شده است.
دوستان عزیز، مثل همیشه دست یاری به سمت شما دراز میکنم. آدرس صفحه طرف را در کامنت اول میگذارم. بر من منت میگذارید اگر در صفحهای استاد استاد راه انداخت او را به صاحب صفحه معرفی کنید و بسیار ممنون خواهم شد که این صفحه ساختگی و تقلبی را بلاک کنید.
فقط بر اساس حدس و گمان و بیآنکه دلیل قانعکنندهای داشته باشم، خود نیز چارهای جز این ندارم که چند نفری را مجدداً بلاک کنم.
با تقدیم احترام – استاد محمد بابائی
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
این هم از داستان شاگرد اول کنکور سال نود و چهار که به دوستان قول آن را داده بودم. کمی طولانی شد و در نهالستان گذاشتم. قرار بود نتایج کنکور نیمه مرداد اعلام شود که زودتر اعلام شد و غافلگیر شدم و متن را با عجله نوشتم. اما همه چیز همانگونه بود که عرض کرده بودم.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
عید فطر مبارک،
مدتی است با دو آلبوم کامل موسی اراوغلو به لطف و عنایت فرید روزبه عزیز آشنا شدم. از جمله آلبوم "ددم قورقوت" که تک تک آهنگهای آن فوقالعاده زیباست. موسی اراوغلو صدائی بینهایت دلنشین و عاطفی مثل احمد کایا دارد. اگر بگویم در این مدت پانصد بار آهنگ "چوبان یلدیزی" را گوش دادهام خیلی اغراق نیست. شما را به شنیدن آن دعوت میکنم که بسی زیباست. و به قول فرید نوش گوشتان باد.
یک موضوع حاشیهای هم عرض بکنم. در بعضی از آهنگهای موسی اراوغلو و البته در بخشهای بسیار کوتاهی به یک باره نغمه موسیقی راک و گتیار هم شنیده میشود. من که تا نصف تاریخ نادرشاه را خواندم، رمز و راز این کار را نفهیمدم و به نظرم هم نرسید که آهنگی با مایههای کاملاً اصیل را چنین ترکیبی زیباتر کرده باشد. اگر احیاناً شما نصفه بعدی تاریخ نادر را مطالعه فرمودید، و با کارهای ایشان بیشتر آشنا هستید، لطفاً فطریه دانش خود را به این فقیر بپردازید که نمیداند و سخت مستحق است که بیشتر در خصوص سبک استاد بداند.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
بیبیسی پوشش فوقالعادهای به روند مذاکرات داد. حضور آقای حسین رسام به عنوان تحلیلگری که بر روند چندین ساله مذاکرات اشراف کامل داشت واقعاً مغتنم بود. به تعبیر آقای مهدی جامی (کامنت اول) ایشان مثل یک آگاه سیاسی مسئله را تحلیل میکند و نه مثل یک فعال سیاسی. این شیوه تحلیل در فرهنگ سیاسی ما موضوع کمیابی است.
از تحلیلهای ایشان خیلی لذت میبرم. از چهرهاش هم پیدا بود که پا به پای مذاکره کنندهها شبانه روز تمام جزئیات منتشر شده را دنبال میکرده است. از اولین تحلیلگرهائی بود که متن اصلی توافق را تحلیل کرد. طرفین اصلی قراداد هر کدام ساز خود را میزدند. آنطور که باراک اوباما بعد از توافق گفت گوئی ایران به طور کامل تسلیم شده است. و آقای حسن روحانی هم "روحانی" واقعی شده بود و پس از سلام و صلوات طولانی و خستهکننده چنان داد سخن سر داد که گوئی دنیای کفر تمام و کمال تسلیم اسلام و مسلمین شده است. قابل درک هم هست که همه طرفین برای ساکت کردن مخالفان خود تفسیر موسعی از امتیازات کسب شده ارائه کنند. اما عموم تحلیلگران و خبرنگاران فقط نظر آنها منتشر میکردند و این وسط شنونده عادی سرگردان میماند که بالاخره کی چی داد و چی گرفت.
پیدا بود که آقای رسام بلافاصله بعد از انتشار متن اصلی توافقنامه آن را کامل خوانده و بر همان مبنا تفسیری از شرایط طرفین داد. برداشت من از سخنان ایشان این بود که تحریمها کاملاً لغو نخواهد شد ولی معنای آن صرفاً تعلیق مدتدار هم نیست. عملکرد ایران و گزارش آژانس نقش مهمی در روند اجرای توافق خواهد داشت.
به عبارت دیگر خوشحالی مقامات ایرانی در خصوص لغو همه تحریمها چندان هم بیراه نیست، چون دلواپسهایشان هم خوب میدانند که این تو بمیری دیگر از آن تو بیمریها نیست و تصمیم جای دیگری گرفته شده است و باید نهایت همکاری را با آژانس بکنند. خوشحالی مقامات امریکائی هم بیراه نیست، چون روند توافق را به گونهای طراحی کردهاند که بعید است ایران ذرهای از آن تخطی کند.
حالا که از آقای رسام تعریف کردم اشکال کارش را هم از دید خودم بگویم. در تمام مدت مدام به یادداشتهایش نگاه میکند. این موضوع به خودی خود اشکالی ندارد، خاصه که نظرات جناحهای مختلف طرفین را به خوبی دستهبندی میکند و بیآنکه حاشیه برود در کمترین زمان ممکن آنها را اظهار میکند. پس بدیهی است که برای پرهیز از اشتباه کلی یادداشت همراه خود داشته باشد. اما به لحاظ شکلی مثل شاگرد تنبلهائی میماند که وسط جلسه امتحان و در حالی که ممتحن تمام حواسش به اوست مدام این ور و آن ور سرک میکشد اما مرتکب هیچ تقلبی نمیشود و فقط حرص ممتحن را در میآورد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
معروف است که نروژ درآمدهای نفتی خود را برای نسلهای آینده ذخیره میکند. درآمد نفتی نروژ هرگز صرف اقتصاد و بودجه جاری کشور نمیشود. در اقتصادهای نفتی مثل ایران حتی روزمرگی مردم هم به فروش نفت بستگی دارد. چند سالی است که ایران به خاطر تحریمهای هستهای نفت میفروشد اما پول آن را به سختی میتواند بگیرد. میلیاردها دلار دارائی ایران بلوکه شده است. این توفیق اجباری و ناخواسته ایران را از منظر درآمدهای نفتی برای چند سالی هم که شده شبیه پیشرفتهترین کشور نفتی جهان یعنی نروژ کرده بود. خاصه که بخش عمدهای از این درآمدها در دولت پاچهورمالیدهها بلوکه شد. اگر این پول هم بلوکه نمیشد، سرنوشتی مشابه صدها میلیارد دیگر پیدا میکرد. و یا صرف سیاستهای پرهزینه خارجی در منطقه میشد.
من با این موضوع که رای مردم به روحانی در این مذاکرات تاثیر داشت مخالفم. با عرض معذرت از دوستانی که اینگونه فکر میکنند آن را نوعی سادهاندیشی سیاسی هم میدانم. در همان دولت قبلی جلیلی به حاشیه رفته بود و مذاکره مستقیم با امریکا را شروع کرده بودند. ولایتی با همین پشتوانه جلیلی را در مناظرهها سکه یک پول کرد. خودشان بریدند و بعد که دیدند توان ادامه این بازی پرهزینه و بیفایده هستهای را ندارند تصمیم گرفتند که سر و ته قضیه را هم بیاورند.
اما رای مردم به دولت روحانی در یک موضوع بسیار مهم تاثیر داشت و آن بازگشت مدیران کارکشته و کاربلد به عرصه مدیریت اقتصادی کشور بود. با جلیلی و ولایتی و قالیباف این اتفاق نمیافتاد. دولت روحانی در عرصه اقتصادی واقعاً گامهای خوبی برداشته است. مدیران توانمندی را هم به خدمت گرفته است. عمق ویرانه اقتصادی دوران احمدینژاد اجازه نمیدهد که نتایج اقدامات این دولت دیده شود. دولت مصمم است و تلاش درستی هم میکند که سیستم مالیاتی کشور را درست کند.
اکنون قرار است بیش از یک صد میلیارد دلار سرمایه بلوکه شده ایران آزاد شود. دهها میلیون بشکه نفت سرگردان ایران روی آبها آزاد آماده فروش است. همه اینها فردا و پسفردا اتفاق نخواهد افتاد. یکی دو سال طول خواهد کشید. صندوق ارزی پُر و پیمان در چنین شرایطی خیلیها را وسوسه خواهد کرد. تفکر ویرانگر احمدینژادی محصول همین دلارهای بادآورده نفتی بود که به اقتصاد کشور رشوه میداد و رای میخرید و جولان میداد. دلواپسانی که کشور را به چنین روزی انداختند همچنان طلبکار هستند و دنبال فتنه میگردند. مردی که برای پیشگیری از این فجایع به صحنه آمده بود در حصر است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در خصوص برنامه "هویتطلبی در آذربایجان" پرگار بیبیسی
داریوش کریمی برنامه را با تماشاگران تراکتورسازی شروع کرد. من هم نوشتهام با سؤالی در خصوص تراکتورسازی شروع میکنم. حال که بازیهای تراکتور فرصتی برای طرح مطالبات زبانی و هویتی فراهم آورده، چرا این تیم همچنان از طرف نهادهای قدرت حمایت مالی میشود؟ در مطلب "تراکتور سازی موج نوی فوتبال ایران" به تفصیل در این خصوص نوشتهام. فکر میکنم یکی از دلایل اتفاقاً فوتبالی است. واقعیت این است که فوتبال دو قطبی پرسپولیس و استقلال دیگر هیچ جذابیتی در میان نسل جدید آذربایجان ندارد. اگر به هر دلیلی تراکتورسازی از لیگ اخراج شود، پیچ تلویزیونها در آذربایجان به سمت پیگیری نتایج آبیته و قرمزته نخواهد پیچید. به ظن قوی پیگیری فوتبال باشگاهی جذاب و ثروتمند کشور همسایه جایگزین لیگ برتر کشور خواهد شد. از ما بهتران خیلی خوب میدانند که در آذربایجان چه خبر است. مطالبات نسل جدید به کلی تغییر کرده و حتی در ورزش هم خود را درگیر رقابتهای سطحی فلان امپراتور با بهمان سلطان خودخوانده فوتبال نمیکند.
در عرصه رسانههای تصویری این موضوع حتی نیاز به تحقیق هم ندارد. وقتی در تهران نتایج مسابقات آکادمی موسیقی گوگوش به طرزی باور نکردنی از طرف مردم پیگیری میشد، با کمال تعجب متوجه شدم که در شهر خودمان اورمیه تقریباً کسی در جریان این مسابقه نیست. اما بسیاری از همین مردم رقابت شرکتکنندگان "اوسس" استار تیوی را با جزئیات دنبال میکردند.
در خصوص رسانههای خبری و تحلیلی اما واقعیت چیز دیگری است. با کمال تاسف دو زبان تُرکی و فارسی حتی در سطح منطقهای هم فاقد رسانه تصویری فراگیر و تاثیرگذار است. وضع ایران را که خوب میدانیم. در جمهوری آذربایجان تلویزیونهای عموماً دولتی و یا شبهدولتی این کشور وقتی راجع به موسیقی موغام هم حرف میزنند با مثلت حیدر و الهام و مهربان سوهان روح میشوند و بدجوری روی اعصاب بیننده راه میروند. ترکیه هم با آن همه دبدبه و کبکه و کلی کانالهای خصوصی جذاب، در عرصه رسانههای خبری ناموفق است. در قضیه کوبانی به خوبی این مسئله خود را نشان داد. سیانان تُرکی از قابل اعتمادترین تلویزیونهای خبری زبان تُرکی است. به عبارت دیگر مردم تُرک ایران هم مثل هممیهنان فارس خود در حوزه رسانه تصویری و خبری گزینه معتبری دیگری در اختیار ندارند. خوش به حال هممیهنان عرب و گُلی به جمال کشورهای عربی که با تاسیس شبکههای خبری حرفهای اعتماد مردم عرب منطقه را تا حدود زیادی کسب کردند.
فیالواقع پیگیری و رصد دقیق برنامههای بیبیسی فارسی در ایران لزوماً به خاطر کیفیت این برنامهها نیست. بیبیسی رقیب ندارد. ما در فضای شدیداً بیرسانهای زندگی میکنیم. بودجه و امکانات و تولیدات و ساعات پخش بیبیسی عربی بسیار بیشتر از بیبیسی فارسی است، ولی چنین اقبالی در کشورهای عربی ندارد.
از این نظر باید اقدام شجاعانه پرگار بیبیسی را ستود. گردانندگان بیبیسی نباید تحت تاثیر گفتمانهای افراطی مرکزمحور قرار بگیرند و باید به تولید چنین برنامههائی ادامه بدهند. با کمال تاسف بخش بزرگی از روزنامهنگاران و نویسندگان فارسزبان تمایل جدی به طرح مسائل زبانی و قومی ندارند و حتی به نظر می رسد حذف صورت مسئله برای آنها بیشتر خوشایند است. خیلی از آنها معتقدند که این مسائل از طرف جمع محدودی پانتُرک مطرح میشود و نباید به آنها تریبون دارد.
اما در عالم واقع موضوع خیلی فراتر از این حرفهاست. اگر از دوستان و آشنایان خود در دانشگاههای تبریز و اورمیه سوال کنید، به راحتی متوجه خواهید شد که گفتمان هویتطلبی در میان اکثریت مطلق دانشجویان تُرک طرفداران بسیار جدی و پر و پاقرص دارد. نسل جدید به نقد کوتاهیهای نیاکان خود در خصوص زبان و فرهنگ آبا و اجدادی نشستهاند و وضع به کلی تغییر کرده است. رسانه حرفهای مثل بیبیسی اگر میخواهد اخبار و تحولات همه ایران را پوشش بدهد، باید تحولات آذربایجان را با دعوت از کارشناسان به طور ویژه مورد بررسی قرار بدهد.
بعد از پخش همین برنامه کسانی اتهامات دمدستی را تکرار کردند که هدف سیاست انگلیس از تهیه این برنامهها تجریه ایران است. آنها کمابیش شبیه آخرین شاه ایران رفتار میکنند که گمان میبرد اگر رادبو بیبیسی روزی چند ساعت برنامه خود را تعطیل کند، اوضاع عادی خواهد شد. در دانشگاههای زمان شاه و میان اقشار فرهیخته جامعه طرفداری از سلطنت اسباب شرمساری بود. رژیم شاه به کلی پایگاه خود میان روشنفکران و صاحبنظران را از دست داده بود. این که بیبیسی عامل انقلاب بود، حرف کودکانهای است که هنوز سلطنتطلبها آن را تکرار میکنند. محمدرضا شاه پهلوی فکر میکرد همه چیز در گوادولوپ رقم خورد و قدرتهای بزرگ او را زمین زدند. در واقع اگر بخواهیم کارنامه بیبیسی در جریان انقلاب را درست ارزیابی کنیم، باید عملکرد آنها را تحسین کنیم که تسلیم فشار نشدند و جریان انقلاب را گزارش کردند و محبوبیت بالائی هم میان مردم کسب کردند. ژنرالهای ارتش هم اخبار واقعی را از بیبیسی میگرفتند.
در حال حاضر انقلابی در کار نیست. اما هویتطلبی گفتمان اصلی جامعه آذربایجان است. این موضوع به قدری گسترده است که با اطمینان زیاد میتوان گفت که فقط دو جریان در شهرهای مهم آذریجان قدرت تحرک اجتماعی دارد : «طرفداران حکومت و هویتطلبان». جنبش سبز تمام تلاش خود را کرد اما جریان فعالی در شهر جریانساز تبریز شکل نگرفت. یک رسانه حرفهای هرگز از این گفتمان به غایت جدی و تاثیرگذار غفلت نمیکند.
اگر بیبیسی فارسی تحت تاثیر بلندگوهای پُر های و هوی بررسی این مسائل را کنار بگذارد، به ضرر جریان هویتطلب نخواهد بود. سایر هممیهنان از موضوع بیاطلاع خواهند ماند. بالاخره روزی هم رسانهای پیدا خواهد شد که تحولات دقیقتر بخشهای مختلف ایران را بررسی کند. بیبیسی دنبال مخاطب بیشتر با حفظ اصول حرفهای است. همین الان اگر بیبیسی تُرکی آذربایجانی راهاندازی شود، بیبیسی فارسی در آذربایجان فقط برای نسل قدیم باقی خواهد ماند. مخلص کلام اینکه آذربایجان واقعی به طور جدی درگیر این مسئله است. رسانهای که از این تحولات غفلت و یا احیاناً آن را بایکوت میکند، در اولین فرصت مناسب بخش مهمی از مخاطبان خود را از دست خواهد داد.
و اما در خصوص سخنان شرکت کنندگان
دکتر فرهنگ جهانپور در این برنامه بسیار متمدنانه مواضع خود را بیان کردند. به وضوح معلوم بود که دغدغه اصلی ایشان حفظ یکپارچگی ایران است. اگر این دغدغه توام با به رسمیت شناختن همه تفاوتها باشد، میتوان گفت مبارک دغدغهای است. این نقد بسیار بزرگ بر هویتطلبان کشور وارد است که گفتمان خود را به گونهای شکل ندادهاند که اطمینان سایر هممیهنان واقعبین خود را کسب کنند و آنها را نگران تجزیه کشور نسازند. مسئله اصلی آذربایجان جایگاه شایسته زبان و فرهنگ تُرکی است. تجزیهطلب واقعی جریانهای پر سر و صدائی هستند که زبان و فرهنگ میلیونها ایرانی تُرک را غیرایرانی و این میراث بزرگ را وارداتی و متعلق به بیگانه می پندارند و به طور رسمی در رسانههای خود هم آن را تبلیغ میکنند.
در این برنامه داریوش کریمی و فرهنگ جهانپور چندین بار از نفوذ فراوان تُرکها در ایران سخن گفتند. این سخن به غایت خطاست. تُرکها با حفظ هویت تُرکی خود حتی در سطح یک بخشدار هم در ایران نفوذ ندارند. جواب آقای صالح کامرانی و خانم دکتر صبری به نظر من درست نبود. در اینجا باید به نقش مذهب توجه شود. حکومت ایران یک حکومت تقریباً فراقومی و بر مبنای مذهب است. در این حکومت، عرب متولد عراق و لبنان از فارس اصیل متولد تربتجام به مراتب خودیتر محسوب میشود. در میان بعضی خودیها حتی حسن نصرالله لبنانی از حسن خمینی نواده بنیانگذار جمهوری اسلامی هم خودیتر است. مجموعهای از عوامل باعث شده که حکومت فعلی در خدمت زبان فارسی و بیتوجه به سایر زبانها باشد که این بحثی جداست. اما فارس نامیدن حکومت خطاست. زبان فارسی الویت اول این حکومت نیست.
در نوشته جداگانهای با نام "زبان فارسی نیازی به دشمن ندارد" با ذکر چند مثال از رفتار حاکمان سعی خواهم کرد نشان بدهم که فارسی با توجه به تاریخ درخشان خود و با در نظر داشت شرایط عصر جدید، اتفاقاً در بدترین دوران خود به سر میبرد. فارسی در ایران به زبانی ایدئولوژیک تبدیل شده است. این فارسی برای چند صد هزار شیعه بحرینی جذابتر از میلیونها فارسیزبان خارج از ایران است. فارسی در مقایسه با دو زبان عربی و تُرکی روز به روز فرصتهای بیشماری را در منطقه از دست میدهد. بعضی از این فرصتهای از دسترفته مختص زبان فارسی بود و بعید به نظر میرسد برگشتپذیر باشد.
زبان فارسی یک بدبختی بزرگ دیگری هم دارد که من نظیری برای آن سراغ ندارم. در میان حامیان اصلی این زبان فرهنگی، کسانی دست بالا را دارند که گوئی از فرهنگ نصیبی نبردهاند. چنان به تحقیر دیگران و سایر زبانها میپردازند که افکار نفرتپراکنانه آنها دامن این میراث گرانبها را هم میگیرد و عملاً به فارسیستیزی منتهی میشود. آقای دکتر نصرالله پورجوادی که چهره فرهنگی کشور محسوب میشود، در نوشتهای عاری از فرهنگ، زبان پشتو را رسماً زبانی پشتکوهی مینامد. (کامنت اول) سایر همقطاران ایشان در خصوص تُرکی هم چنین سخنانی به زبان آوردهاند و زبان فارسی را نقطه پرگار تمدن میدانند. فارسی با وجود چنین دوستانی حقیقتاً نیازی به دشمن ندارد.
نکته دیگر در این برنامه بحث از فدرالیسم بود. اینکه چقدر این مدل مناسب ایران است بحث دیگری است. وضع ایران به لحاظ تنوع زبانی و قومی به افغانستان بیشتر شباهت دارد تا به کشورهائی مثل کانادا و بلژیک و سوئیس. متاسفانه جنگ داخلی و ارتجاع مذهبی و دخالت خارجی چنان چهره افغانستان را مخدوش کرده که صحبت از تجارب مثبت این کشور توجه کسی را جلب نمیکند. افغانستان و به طور ویژه روشنفکران پشتونتبار آن صد سال پیش دست به تجربهای زدند که در منطقه بینظیر بود. این تجربه انتخاب را به خود مردم وا گذاشت. افغانستان دو زبان رسمی سراسری و چند زبان رسمیمنطقهای دارد. در افغانستان وزن زبانها به شکل طبیعی تعیین میشود. چون فارسی پیشینه قدرتمندی دارد، همچنان زبان اول این کشور است. شاید شرکت کنندگان برنامه هم نگران وضع افغانستان بودند و اگر از دستاوردهای این کشور سخن می گفتند، منتقدانی که نزده میرقصند بلافاصله شروع به اتهامزنی میکردند که اینها میخواهند وضع ایران مثل افغانستان بشود. مشکل افغانستان چیز دیگری است. فقط برای اینکه ببینیم جامعه مدنی افغانستان در حوزه زبان چقدر از کشورهائی مثل ایران و ترکیه پیشرفتهتر و با سابقهتر است، کافی است به همین پست آقای نصرالله پورجوادی توجه کنیم. با کمال تاسف جمعی از باسوادترین فعالان مدنی این کشور این مطلب را پسند کردهاند، اما کسی به عبارت ضدفرهنگی "زبان پشتکوهی" انتقاد نکرده است. جالب اینجاست که بعضی دنبالکنندگان افغانستانی و دریزبان صفحه ایشان معترض شدهاند که ما با پشتونها برادرانه زندگی میکنیم و نباید از این عبارات توهینآمیز استفاده شود. شهروند عادی افغانستان هم در این خصوص درک بهتری از آقای نصرالله پورجوادی دارد.
در خاتمه عرض میکنم که تاکید بر زبان تُرکی امری به غایت بدیهی است و هیچ شخص منصف و ایراندوست واقعی در مقابل آن ایستادگی نخواهد کرد. شیوه بحث خانم دکتر سیمین صبری با آقای دکتر فرهنگ جهانپور هم این موضوع را به خوبی نشان داد. به نظر من درسی که از این گفتگو میتوان گرفت، همان درسی است که در این مطلب نوشتهام و برای دوستانی که ملاحظه نکردهاند مجدداً به اشتراک میگذارم. ادبیات شوونیستی و بعضاً لمپنی دشمنان زبان تُرکی میان اقشار فرهیخته غیرتُرک ایران دیگر خریداری ندارد. همه هممیهنان فارس را با چوب این افراد راندن، دقیقاً برآورده کردن آرزوی این شوونیستهای ضدتُرک و ضدآذربایجان است.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت اول :
این نوشته را دوست عزیزی برای من فرستاد. در این نوشته آقای پورجوادی عربی را زبان تازی مینامد. رسماً زبان پشتو را زبان پشتکوهی مینامد که هرگز به جائی نخواهد رسید. به افغانها توصیه میکند نام عوضی افغانستان را از کشور خود بردارند. توصیف زبان پشتو در این این نوشته چیزی مثل کاکاسیاه نامیدن اوباما از طرف آن یکی جواد یعنی جواد لاریجانی است. وقتی عرض میکنم که افغانستان در این خصوص قرنی از ما جلوتر است همین نوشته خود نشانه است. اگر در این نوشته پورجوادی اوباما را کاکاسیاه مینامید همه اعتراض میکردند. اما به زبان پشتو گستاخی میکند و کسی چیزی نمیگوید.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
تا آنجائی که اخبار چند دهه گذشته را از ماجرای گروگانگیری تا بحران اخیر دنبال کردهام، همینقدر دستگیرم شده که در اینجا فقط یک زبان خیلی خوب درک میشود و آن زبان زور است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
توضیح : ظریف در مذاکرات هسته ای گفته ایرانیها را نباید تهدید کرد.
***
هیچکس به اندازهی کسی که به تازگی از تعطیلات برگشته به تعطیلات نیاز ندارد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
امروز ششم تیرماه و حدود ساعت شش عصر به اتفاق همسرم و دخترم رفته بودیم از فروشگاه سپه واقع در چهارراه امیرآباد و فاطمی خرید کنیم. من بیرون و نرسیده به چهارراه نزدیک یک دکه روزنامه فروشی و در جای نه چندان قانونی پارک کردم و منتظر آنها ماندم. جوانی با سیگار خاموش به لب و در حالی که قلاده سگ کوچولوئی را هم در دست داشت و هر آن ممکن بود شلوار بسیار گشاد او از پایش بیفتد به من رسید و گفت : آتیش دارید؟ با لحن شوخی گفتم یعنی اصلاً احتمال نمیدهی که من روزه باشم؟ و بعد گفتم که متاسفانه ندارم. سراغ دکهدار رفت و پیرمرد دکهدار هم گفت ندارد. بعد از اینکه او رفت با پیرمرد کلی گپ زدیم. میگفت آقا اون زمانها روزه و رمضان احترام داشت و اینطوری نبود که.....
درآن لحظه اگر این پست حسین باستانی را دیده بودم به پیرمرد میگفتم امان از دست این انگلیسها! گوئی هنوز در "اون زمانها"ی ما به سر میبرند. اما الان که پست را دیدم خدمت شما چیز دیگری عرض میکنم. این انگلیسها با آن چشمهای چپشان همه چیز ما بردهاند. همین کشور انگلیس را هم از روی بالانج ما ساختهاند. باور کنید راست میگویم. قصهاش را برای شما خواهم نوشت. معروفترین بانوی آشوری مشروبفروش بالانج محال بود به من مشروب بفروشد. چون نیک میدانست که من تربیتشده یک خانواده مذهبی هستم.
پینوشت : در کامنتها گفتگوی خوبی با دوستان داشتم و حتماً لازم است در اینجا هم توضیح بدهم که در مجموع مذهبیها خیلی بیشتر به غیرمذهبیها بیاحترامی میکنند. لزوماً هم ربطی به حکومتهای مذهبی ندارد. روحیه طلبکاری در افراد مذهبی جامعه ما بیشتر است. گوئی با عبادت خود به بشریت خدمت میکنند و دیگران موظف هستند که قدر خدمات آنها را بدانند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
داعش از آن پدیدههای بسیار عجیب و پیچیدهای است که شاید تا دهها سال دیگر نیز چگونگی شکلگیری آن آشکار نشود. تمام بازیگران منطقه از رژیم بمب بشکهای سوریه گرفته تا ترکیه و کُردها و ایران و عربستان و قطر از داعش اعلام کراهت میکنند، اما آشکارا در نبرد با حریفان خود از کارت داعش نهایت بهره را میبرند. منطق همه آنها هم یکی است : داعش رفتنی است، اما حریف ماندنی است.
در منطقه هیچ قدرتی مستقیماً از داعش متضرر نشده است. بعضی از آنها منتفع هم شدهاند. مردم عادی بزرگترین قربانیان این گروه به غایت تبهکار هستند. به جز گروههای بیپناه مثل یزیدیها و مسیحیها و ترکمنهای سوریه که عملاً هیچ نقشی در تحولات منطقه ندارند و فقط آوارگی و غارت و بدبختی نصیب آنها شده است، اتفاقاً بزرگترین قربانیان این گروه عربهای سُنّیمذهب هستند. شهری مثل موصل به عهد حجر پرتاب شده و حتی به آثار باستانی آن هم رحم نکردهاند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
کامبیز غفوری مطلبی با عنوان "واکنشها به اسناد ویکیلیکس (شوخی و جدی با چهرهها)" نوشته است که بینهایت زیباست. مطایبهای چنین نکتهسنجانه با افکار دوستان واقعاً خواندنی است. مطلب ابشان پابلیک نبود و اجازه گرفتم تا با اندکی ویرایش بازنشر کنم. از اینکه کامبیز من را هم داخل میوهجات منظور کرده خیلی خوشحالم، اما در مورد نهالستان بیمزه نوشته و رسماً جسارت کرده است. چون خواننده گمان میکند که رابطه لوموند و نهالستان احیاناً شوخی است، در حالی که این مسئله اساساً شوخیبردار نیست. البته ناحیه مقدسه طب تا نجوم اهل مداراست.
در انتهای مطلب و در استقبال از این نوشته، آرش سبحانی و مرتضی نگاهی و ناصر کرمی و خود کامبیز غفوری را هم من اضافه کردم. چون اشاره او در خصوص شاهد علوی فوقالعاده بود، سعی کردم آن را اندکی بیشتر بسط بدهم.
علی مهتدی: یک سند درباره مهاجرانی نبود! پنج تا بود!
فرهمند علیپور: علی مهتدی عربی بلد نیست! مهاجرانی پول داده بود تا عربها تحصیل کنند و باسواد بشوند. علی اشتباه ترجمه کرد!
آیدا قجر: اگر راست میگی دو پاراگراف عربی از رو بخون فرهمند!
سید ابراهیم نبوی: ریشه این اتفاق در دهه ۶۰ بود. لطفاً همه فراموش کنند. تازه منم میخوام برم دانشگاه. بازم بورسیه هست؟
ابراهیم مهتری: آیا «درت رو بذار» فحشه؟
بیبیسی: با بیطرفی کامل میگوییم که دکتر عطا جان حتماً سر فرصت جواب میدهد.
مهدی جامی: بیبیسی هم اگر اشتباه کند، من میگویم خاک بر سر ایرانوایر و خودنویس که غیرحرفهای عمل میکنند!
نیکآهنگ کوثر: به جان خودم عاقبت یک سند از مهدی هاشمی داخل اینها در میآید.
مهدی هاشمی: اوهو! فکر کردی! به بابا جونم میگم جولی آسانژ رو بفرسته بغل دومارژری دفنش کنن...
محمود دلخواسته: بنیصدر قبلاً هشدار داده بود! عمداً الان منتشر کردند تا کودتای ۳۰ خرداد برود زیر سوال.
هادی خرسندی: «اما دل من برای تو تنگ شده» بختیار!
نوریزاده: آه اگر شاپور سرنگون نمیشد ما پنجرهمان به خانه پدری باز میشد، جای ایران فردا، شوی میخک نقرهای را با فرخزاد اجرا میکردیم.
مسعود بهنود: من هم خاطره دارم، بگم؟ بگم؟ بگم؟
احمدینژاد: آقا اجازه؟ اینا ادای منو در میارن!
رفسنجانی: مسعود! بدان که بعضی خاطرات کپیرایتش مال منه
سیامک زند: رضا منتظرالسلطنه هم از عربها پول گرفته، اونم بگید!
سعید سکویی: #@%)-#^&# Error
مجید تفرشی: چقدر بدم به روحانی رأی میدید؟
تریتا پارسی: نرخ فقط دست منه!
حسن داعی: نگفتم چیکارهس؟
عرفان ثابتی: این اسناد ثابت میکنند که حق با آیین بهاییت بوده و تا خاورمیانه بهایی نشود، هیچ چیزی درست نخواهد شد.
عبدالکریم سروش: حیف که اول «انقلاب» نیست تا به صورت «فرهنگی» خودم قبض و بسط تئوریکش کنم! بعد بگم من نقشی نداشتم!
پژمان اکبرزاده: تا عربستان به ایرانیها نگه پارسی، من کوتاه نمیام. به این سیدی هایده قسم!
فرید روزبه: از هنر موسیقی هم هیچی بلد نیستن خاک تو سرا!
مهناز هدایتی: «که من بودم که من بودم که من عاشق ترین عاشق»
بهروز کاظمی: از نامبرده مصاحبه بگیرم؟
نتانیاهو: عربها هم اجازه ندارند جین بپوشند.
علیرضا کیانی: اینجاست که تنها دموکراسی خاورمیانه، اسراییل عزیز است.
محمد بابایی: در نهالستان که لوموند فارسی است، تو را از طب تا نجوم به چالش خواهم کشید.
سام محمودی سرابی: چنین بر میآید که عربها کمر به ریشهکنی مارکسیسم بستهاند.
رضا رفیعی: نخیرم کل فجایع شش قرن اخیر تقصیر چپهاست! اون عکس مجله حزب توده کو؟
سعید آگنجی: هر چی اسطادمون بگه
روزبه بوالهری: کسی منو صدا کرد؟ رضا باز تو از پینوشه دفاع کردی؟
شاهد علوی: عربستان غیردموکراتیک است زیرا طبق اسناد ویکیلیکس آنجا اقلیت غیرعربی نیست که به آنها اجازه ندهند تا به زبان مادری تحصیل کنند. آخر ما چطور اعتراض کنیم؟
سوده راد: آقا شما زنستیز هستید! اگر نیستید، پس چرا بیشتر سر به سر مردها گذاشتید؟ بدم صفحه «شش رنگ» کپک تون کنه؟
مسیح علینژاد: الان ازش مصاحبه میگیرم.
دریا صفایی: ایشان زنستیز نیستند زیرا به کمپین پیش به سوی ورزشگاهها پیوستهاند!
مژگان غفاری: دعوا بده! فقط گفتوگوی سازنده! دیلی دوز گوش کنین دلتون وا شه!
شادیار عمرانی: این حرکتها سکتاریستی است، چپ درست و درمون باشید.
بهرنگ زندی: همین که شادی گفت!
امید حبیبینیا: تودهای و اکثریتی باشه من از در نمیام تو!
آرش کمانگیر (آبادپور): حرف بزنیم!
روحانی: طبق اسناد افشاشده، دولت به وعدههای خود پایبند اس...
جماعت: تو دیگه ببندددددددددددددددددددد
و کامبیز و شاهد و آرش و مرتضی و ناصر از من :
کامبیز غفوری : این اسناد هنوز بررسی نشدهاند. چرا امیر مقرن زیر نامهای را که علیالقاعده مخاطب آن وزارت خارجه است "الخادم" امضا کرده؟ یعنی زیر نفوذ سعودالفیصل بود؟ و یا مخاطب او مستقیماً ملک عبدالله بوده و اشتباهی نامه را به وزارت خارجه فرستاده است؟ آیا سدیریها نقشی در این ماجرا دارند؟ هنوز خیلی چیزها نامعلوم است. تازه! اول باید غلط املائی و شیوه نگارش اسناد را بررسی کرد و سپس به تحلیل دقیق آنها نشست.
شاهد علوی : من نمیخواستم قضیه را به کُرد و فارس و تُرک و عرب و عجم و آموزش زبان ماردی ارتباط بدهم. کامبیز شروع کرد و ناچارم توضیحاتی بدهم. بررسی دقیق اسناد نشان میدهد که حتی یک ریال هم گروهها و شخصیتهای سیاسی و مذهبی کُرد از عربستان دریافت نکردهاند. همین آقائی که زمان جنگ پاوه نماینده مجلس بود، بورس فرزند خود در لندن را هم از سعودیها دریافت کرده است.........صبر کن آقا دارم حرف میزنم ...... چی گفتی؟ .... دریافت کمک از صدام؟ ..... شما مثل اینکه زمان و مکان حالیتان نیست ها! لابد زمان جنگ در امریکا زندگی میکردید. باباجان آن موقع شرایط فرق میکرد. در جنگ و اقتصاد کوپنی که نمیشد زندگی کرد. تازه!! آن گروهها که پول نگرفته بودند تا به تحصیل بپردازند و احیاناً زندگی راحتی داشته باشند. مبارزه خرج داشت. شما مثل اینکه دیسکورس حالیتان نیست.
آرش سبحانی : اوضاع قاراشمیش است مرتضی!
مرتضی نگاهی : با من بودی آرش؟ بیخیال ... نوش!
ناصر کرمی : چی چی را نوش؟ با کدام آب؟ ویکیلیکس کدومه؟ عربستان کیه؟ ول کن بابا کلوخ شدیم و خلاص
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
پست آخر من در خصوص بازیهای باکو را خوشبختانه یکی از روزنامهنگاران بیبیسی ملاحظه کردند و توضیحی برای من نوشتند. چون انتقاد از بیبیسی در این خصوص زیاد است، از ایشان اجازه گرفتم که منتشر کنم.
«بی بی سی فارسی اصولا پوشش چندان قوی از اینگونه مراسم ندارد. دلیل عمده اش نداشتن حق پخش است. برای مثال ما فقط حق پخش دو دقیقه از همه مراسم اسکار را داریم. اما به دلیل علاقه عمومی با عکس و گفتگو پوشش میدهیم. ما نمیتوانستیم بازیهای المپیک لندن را نشان بدهیم. چون حق آن را بی بی سی داخلی خریده بود و بی بی سی جهانی حقی نداشت. حتی اجازه نشان دادن تصویر زنده از لوگوی آن یعنی پنج حلقه را هم نداشتیم. اما همه تلاش را کردیم که با عکس و گفتگو آن را پوشش بدهیم چون ورزشکارانی از سه کشور مخاطب ما آنجا شرکت داشتند. بازیهای باکو حتی در بریتانیا هم مورد توجه قرار نگرفته. دلایل زیادی هست که چرا خبری تحت پوشش قرار نمیگیرد. به دلایل ساده مثل نداشتن حق پخش تصویر، ارزیابی ما که برای مخاطب جالب نیست، تا اشتباه و سهل انگاری از طرف مسولان روز اتاق خبر»
ضمن سپاس از ایشان این نکته را هم من اضافه بکنم که مسابقات و نتایج بازیهای باکو در سایر رسانهها هم خیلی مورد توجه نیست. به نظر میرسد زمان زیادی لازم است تا در تقویم پر از مسابقات ملل اروپائی جائی برای توجه به المپیک اروپائی باز شود. یورونیوز که پربینندهترین شبکه خبری اروپاست، به ندرت نتایج این مسابقات را گزارش میکند. از این نظر المپیک اروپائی به کلی با مسابقات پر سر و صدائی مثل یوروویژن فرق دارد که بیبیسی فارسی برای پوشش آن گزارشگر ویژه به باکو فرستاده بود. یک نظر خوشبینانه میتواند این باشد که رسانههای زیادی غافلگیر شدهاند و حدس نمیزدهاند که افتتاحیه چنین باشکوه طراحی شده باشد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
المپیک اروپائی باکو و رسانههای فارسیزبان
امروز در مشهد و به یاری دوستانی که هم اینترنت خوب و هم برنامههای کمکی مناسب داشتند، مراسم افتتاحیه المیپک اروپائی باکو را با کیفیت بسیار خوب دانلود کردم. و شب در هتل نشستم و به دقت آن را تماشا کردم. مراسم افتتاحیه فوقالعاده بود. بسیار زیبا بود. باور کردنی نبود. از منظری زیبائی و تناسب و نمایش فرهنگ مردمی، بخشهائی از آن در حد افتتاحیه المپیک لندن بود.
بعضی وقتها از مردم سرزمینی که صد سال پیش بزرگانی چون عوزیر حاجی بیکاوف را به بشریت تقدیم کردهاند، دلسرد میشوم. از خودم می پرسم حال که این سرزمین مستقل شده چرا دیگر از آن بزرگان خبری نیست؟ باکوی رشید بهبودف را چه شده است؟ در گذشته کارهای موسیقائی و نمایشی بزرگان آذربایجان به لحاظ کیفی در سطح بهترینهای جهان بود.
تو گوئی این افتتاحیه نوید شروع مجددی بود که هنر آذربایجان ظرفیتهای جهانی خود را نشان بدهد. وقتی عالیم قاسماوف نشسته بر قالیچه وارد صحنه شد و ضمن آواز به میهمانان خوشآمد گفت، همه چیز باشکوه و متناسب و زیبا بود. ترکیب موسیقی مدرن و موسیقی آذربایجان و صحنههای نمایشی مبتنی بر فرهنگ آذربایجان بسیار شگفتانگیز بود و ببیننده را مسحور میکرد. به نظر من اجرای دو بخشی که عالیم قاسماوف در آن حضور داشت، زیباتر و متناسبتر از افتتاحیه المپیک زمستانی تورین بود که پاواروتی آواز آن را خواند (و بعداً هم معلوم شد که لبخوانی کرده است)
چرا کاری به این عظمت هیچ انعکاس شایستهای در رسانههای فارسیزبان ندارد؟ چرا بیبیسی فارسی که به مهمترین منبع خبری ما تبدیل شده صمم و بکم نشست و هیچ گزارشی از این مراسم پخش نکرد؟ در هنگام مسابقات یوروویژن باکو، بیبیسی گزارشگر ویژه در این شهر داشت و گزارشهای درجه یکی هم پحش میکرد و به حواشی این مسابقات هم میپرداخت. چرا اکنون ساکت است؟ گرچه خود مسابقات جدید است و نتایج آن در صدر اخبار ورزشی رسانه اورپائی مثل یورونیوز هم نیست. اما افتتاحیه را خیلی از رسانههای مهم پخش کردهاند.
شعار بیبیسی و اصولاً هر رسانهای که برای مردم یک منطقه برنامه پخش میکند، نگاه محلی به تحولات جهانی است. برگزاری المپیک اروپائی در باکو هم برای ما محلی است و هم خود مسابقات جهانی است و هم در همسایگی ماست. یعنی به اندازه گزارش درجه حرارت سمرقند و بخارا هم این موضوع اهمیت ندارد؟ آذربایجان کشوری است که بیشترین اشتراکات فرهنگی را با ایران دارد. با بخشی از مردم ایران اساساً هیچ مرز فرهنگی ندارد. یعنی بیتوجهی به این همه اتفاقات مهم در کشور همسایه و همفرهنگ و همزبان با بخش مهمی از مردم ایران کاملاً تصادفی است؟
من قبلاً این مطلب را در خصوص ترکیه نوشتهام. اگر امروز مینوشتم از کسی نام نمیبردم و به شیوه گزارش جهتدار خبرنگاران بیبیسی اشاره میکردم. ما وقتی به پاریس میرویم، با حسرت به تاریخ آن شهر مینگریم. اما وقتی به استانبول میرویم، همه چیز این شهر برای ما آشناست. ما تحولات استانبول و باکو و دمشق و بغداد و قاهره و کابل را با همان چشمی دنبال نمیکنیم که تحولات پاریس و لندن و نیویورک را دنبال میکنیم. آنچه امروز در باکو اتفاق افتاده، یقیناً برای ما اهمیت دارد. حواشی آن هم اهمیت دارد. مخارج سنگین آن هم اهمیت دارد. این سکوت نمیتواند تصادفی باشد. اصلاً خود این سکوت سرشار از ناگفتههای ساکتین است.
یک نکته شخصی هم در کامنت اول نوشتم
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
گرمای طاقتفرسای تهران شروع شده است. طبقات مختلف اجتماعی هر کدام روش خود را برای فرار از این گرما دارند. طبقه اول اعیان و اشراف هستند که در فصل گرما به شمال اروپا تشریف میبرند و از آنجا عازم قطب شمال میشوند. طبقه دوم کسانی هستند که رفیق کاردرستی از طبقه اول دارند که لحظه به لحظه برای آنها از قطب شمال عکس میفرستند تا حظ بصری ببرند. طبقه سوم هم کسانی هستند که رفیقی از طبقه دوم در فیسبوک دارند که اهل تکخوری نیست و عکس دریافتی را بلافاصله پایلاش میکند.
قطب شمال، دقایقی پیش
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
جملهای از فرید زکریا نقل میشود که گفته نباید نگران تولید سلاح هستهای توسط عربستان سعودی بود، چون : "عربستان یک خودرو هم نمی تواند تولید کند چه به برسد به سلاح هستهای"
واقعاً فرید زکریا چنین حرفی زده؟ هر چه کتاب از او به فارسی ترجمه شده خواندهام. آدم بسیار متفکر و باسوادی است. چنین تعبیری از او خیلی بعید به نظر میرسد. یعنی مثالی احمدینژادیتر از این برای تحقیر عربستان پیدا نکرده است؟
در انتخابات سال 84 و در یکی از برنامههای تلویزیونی و تبلیغاتی، مجری از احمدینژاد در خصوص مشکلات صنایع خودروسازی سوال کرد. احمدینژاد در جواب گفت که ما وقتی تکنولوژی هستهای داریم، نباید در صنایعی مثل خودروسازی گرفتار بمانیم. سپس با لحنی سرشار از تحقیر عملکرد مسئولان گذشته به سرعت از مشکلات صنایع خودروسازی عبور کرد و گفت این مسائل برای دانشمندان ما پیش و پا افتاده است.
اتفاقاً صنایع خودروسازی یکی از پیشرفتهترین صنایع جهان امروز است. اتحاد جماهیر شوروی سابق فضا را تسخیر کرد و زرادخانه هستهای هولانگیزی هم داشت. اما خودروی تولیدی آن لادا بود که در مقایسه با خودروهای غربی اسباببازی یوغوری بیش محسوب نمیشد.
اتفاقاً در دنیای امروز تکنولوژی هستهای بسیار قدیمی و دهه شصتی است. این تکنولوژی روی دست بسیاری از کشورهای پیشرفته مانند آلمان مانده و در کمال بیرغبتی از آن استفاده میکنند تا جایگزین روزآمدی برای آن بیابند.
اتفاقاً در دنیای امروز تکنولوژی هستهای جزو معدود تکنولوژیهائی است که استفاده از آن فقط منوط به یک تصمیم سیاسی است. مخالفت قدرتهای بزرگ با این تصمیم هم سیاسی است.
از کره شمالی گرسنه که عمل آب مروارید در آن یک جراحی فوقپیشرفته محسوب میشود، تا اسرائیل ثروتمند و مجهز به پیشرفتهترین تکنولوژیها، صنایع هستهای دارند. در چنین فضائی اگر دلارهای خوش رنگ هم چاشنی تصمیم سیاسی باشد و تنش ویرانگر فرقهای و مذهبی نیز آن را پشتیبانی کند، ژنرال عبدالقدیرخان با سرعتی بیپایان و به دستور مستقیم ارتش پاکستان خود را به پایتخت عربستان میرساند و بشمار سه بساط هستهای و سانتریفیوژهای خود را پهن میکند.
فرید زکریا چه منظوری دارد و از چه رویکردی در امریکا دفاع میکند، بحث دیگری است. اما یقیناً نفس او از جای گرم بر میآید و در سرزمین آزادی زندگی میکند و میتواند هر تحلیلی ارائه دهد. وضع ما به کلی فرق دارد. این جمله به رئیسجمهور خردمند هند کشور زادگاه فرید زکریا و در مقابله با پاکستان منتسب است که گفت : «ما میتوانیم دوستانمان را عوض کنیم، ولی نمیتوانیم همسایههای خود را عوض کنیم»
این حرفهای تحقیرآمیز و غیرمسئولانه چه خاصیتی مثبتی دارد که مدام تکرار میشود؟ باید به عواقب آن فکر کرد. این حرفها ژنرالهای ناکام و مدعی دیروز را شیر میکند و دست به ماجراجوئی میزنند. یکی از آنها رسماً تهدید کرد که عربستان سعودی را به دوران پیشاصنعتی برخواهند گرداند. تعبیر پرتاب عربستان به دوران پیشاصنعتی در جنگ با ایران هم منتسب به یک تحلیلگر امریکائی بود. بینانگذار جمهوری اسلامی عملکرد همین فرمانده ناکام جنگ را با چنان تعبیری تشریح کرد که علیالقاعده و به خاطر آبروداری هم شده باید خود را بازنشسته میساخت. اما استقبال از چنین سخنانی چنان امر را بر او مشتبه ساخته که میپندارد ژنرال کالین پاول منطقه است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
جمله ای از فرید زکریا نقل میشود که گفته نباید نگران تولید سلاح هستهای توسط عربستان سعودی بود چون : "عربستان یک خودرو هم نمی تواند تولید کند چه به برسد به سلاح هستهای" نظیر این سخن را سال 84 احمدی نژاد هم زد و گفت که ما وقتی تکنولوژی هسته ای داریم نباید در صنایعی مثل خودروسازی گرفتار بمانیم. با لحنی سرشار از عقده و تحقیر گذشتگان گفت که این مسائل و این مشکلات پیش و پا افتاده است. سخن فرید زکریا هم به همین اندازه بی مایه و سطحی و احمدی نژادی و حتی احمقانه و به قصد تحقیر بیان شده است. هر چه کتاب از فرید زکریا به فارسی ترجمه شده خوانده ام و از چنین متفکری چنین حرف احمقانه ای را خیلی عجیب می دانم.
در فضای ضدعربی فعلی که نماد اصلی عربی آن عربستان سعودی است و تنش فرقهای مذهبی شیعه و سنی که باز یک طرف آن عربستان سعودی است، هر اظهار نظری باید مبتنی بر شناخت دقیق باشد. خاصه که برای من مسلم شده ما از مردم عربستان سعودی تقریباً هیچ شناختی نداریم. کل آن کشور را در قالب وهابیت خلاصه کرده ایم. حتی نگاه بسیاری از سکولارهای ایرانی هم با فلان آخوندی که صبح تا شب مشغول نبرد با حریف وهابی خود در خصوص حوادث صدر اسلام است، چندان فرقی ندارد. عربستان هم کشور متنوعی است جمله طبقه متوسط و اصلاح طلب و درس خوانده ای دارد که کاملا برای ما ناشناخته است. چون می خواستم حرف تند و منفی در خصوص این کشور بزنم و بعد حرف ناچار شدم با این مقدمه مثلاً از این فضا فاصله بگیرم.
***
کنکور سال 94 برگزار شد. من شاگرد اول این کنکور را با نام و نشانی کامل میشناسم. اجازه بدهید تا نتایج اولیه منتشر شود تا قصه کامل آن را برای شما بنویسم. فعلاً همین قدر خدمت شما عرض بکنم که خانم شاگرد اول کنکور اهل شهر سنندج است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
بعد از تحولات 22 خرداد سال 88 یک سایتی فعال شد که به نظرم اسم آن موج سبز آزادی بود. ساختاری مثل بالاترین داشت. اما مختص جنبش سبز بود و مهمترین خبرهای جنبش در آن داغ میشد. رفته رفته خبرهای داغ آن کم شد. چند ماه که گذشت، به یک باره مطلبی کاملاً بیارتباط در صفحه اول آن دیدم. متاسفانه دقیقاً یادم نیست که چند ماه بعد از شروع جنبش سبز بود. ارزش نمادین داشت و کاش تصویر آن را نگه میداشتم. لینک دانلود آلبوم Aphrodite کایلی مینوگ داغ شده بود و توضیحی با این مضمون داشت که از دست ندهید. آلبوم تازه به بازار آمده بود و معمولاً در چنین مواقعی پیدا کردن لینک دانلود مجانی همه آهنگهای خوانندههای سرشناس و جهانی آن هم در یک فایل تر و تمیز و مرتب کار بسیار دشواری است. فرصت را از دست ندادم و سریع دانلود کردم و با خود گفتم دیگر کار تمام است. حوصله جوانان پیگیر و علاقهمند سر میرفت و همه چیز در حال بازگشت به روال سابق بود.
ابتدای سال جاری هم سایت جرس رسماً به فعالیت خود پایان داد. با همه اینها گاهگاهی به این سایت تعطیل شده سر میزنم و غمگین میشوم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در تهران متولد شد. دوران تحصیلات خود را در تهران و شیراز گذراند و موفق به اخذ فوقلیسانس فیزیک و دکترای فلسفه گردید و به تدریس فلسفه اسلامی و .... در دانشگاه صنعتی شریف پرداخت.
پس از انقلاب اسلامی به معاونت وزارت آموزش و پرورش و ریاست سازمان پژوهش و برنامهریزی آموزشی نایل آمد. در طول یازده سال خدمت، در جهت اصلاح و تألیف کتابهای درسی و انتشار مجلات کمک آموزشی رشد، سعی وافر به کار برد. همچنین به ریاست فرهنگستان زبان و ادب فارسی (در سال 1373) انتخاب شد. از جمله آثار او میتوان به کتاب ترجمه "کتاب تمهیدات" اثر ایمانوئل کانت، «فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی» اشاره کرد.
منبع : کتاب فارسی پایه هفتم دوره اول متوسطه. بخش معرفی بزرگان ایران و زبان و ادبیات فارسی که در این کتاب اثری از آنها منتشر شده است. مدخل دکتر غلامعلی حداد عادل (1324 ه.ش)
یک نکته جالب هم در خصوص کلمه برهنگی در نام کتاب آقای حداد عرض بکنم. اغلب همکلاسیهای دخترم و از جمله خود او برهنگی را بر وزن فرهنگی و به شکل Barhangi حفظ کرده بودند. متاسفانه بچهها این درسها را کاملاً حفظ میکنند و لابد معلم آنها هم از وجود چنین کتابی خبر نداشته تا اندکی بیشتر توضیح دهد. اما نکته مهمتر خود کلمه برهنگی است. در این سیستم آموزشی ایدئولوژیک وجود کلمه مسئلهداری چون برهنگی اصلاً متعارف نیست و احتمالاً دلیل اصلی اشتباه بچه همین است. البته واضح و مبرهن است که در این مدخل نام مبارک جناب حداد به عنوان مولف این کتاب از هر شبههای شبههزدائی میکند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
الان در بیبیسی دیدم که برنامه امشب پرگار هم اختصاص به موضوع پزشکان دارد. پس بشتابید و این مطلب درست و حسابی را بخوانید و کلی هم نظر بدهید.
در خصوص اهمیت این نوشته دقایقی پیش آلن سوشون به فرانس 24 عربی گفت که عمراً کارشناساسان پرگار بیبیسی بتوانند به زیبائی نهالستان این موضوع را آنالیز کنند.
در ضمن! انتخابات ترکیه تمام شد. ول کنید این م ه پ و چ ه پ و ه د پ را و نگذارید این گاردینیها و وال استریتژورنالیها به ریش لوموند بخندند. لطفاً از من نخواهید که از آنها نام ببرم. با لایکهای معنادار بعضی کامنتها خودشان را معرفی خواهند کرد.
اصلاً و ابداً شایسته نیست ناحیه مقدسه طب تا نجوم که به تعبیر سعدی شیرینسخن بیفضول او کار جهان برنیاید در خصوص موضوعی نظر بدهد و فقط 150 نفر آن را بخوانند. خاصه اگر این موضوع ابتدای حوزه استحفاظی طب تا نجوم هم باشد!
اگر در روزنامه تشرین ارگان دولت بمب بشکهای بشار اسد مقالهای در خصوص مقام علمی و فرهنگی و هنری ایرج حسابی مینوشتم بیشتر از این خوانده میشد. آخر غیرت آریائی تورانی سامی شما را چه شده است؟ اصلاً یک وضعی شد که در پست قبلی جواب کامنتهای عزیزانم را هم نتوانستم بنویسم. مملکته ما داریم؟
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
مشاور سازمان نظام پزشکی اعلام کرد که هفت هزار پزشک آماده حضور در یک تجمع اعتراضی علیه به قول خودشان سریال هتاکانه در حاشیه هستند. وزیر بهداشت که نخود هر آشی است و به قول آقای اسماعیل کهرم هر جا دوربین هست او هم آنجاست، از صدا و سیما رسماً خواست که پخش در حاشیه را متوقف کند. یعنی پزشکان کشور که گروه فائق هم محسوب میشوند این اندازه بیجنبه و کمظرفیت بودند و هستند؟
سریال در حاشیه یکی از بهترین کارهای گروه مهران مدیری بود. دوستان صاحبنظری در نقد اعتراضات پزشکان گفتند که این کار ضعیف بیش از آنکه به پزشکان لطمه بزند، به خود مدیری لطمه زده است. جسارتاً به این دوستان عرض میکنم که اتفاقاً نقد شما بیش از آنکه نشانه ضعف سریال باشد، نشانه ناآشنائی شما با یکی از بزرگترین دردهای جامعه است. پزشکان باهوشتر و با جنبهتر از این حرفها بودند که علم و کُتل بردارند و به جان یک سریال بیفتد و خود را چنین ضایع کنند. در حاشیه آب در خوابگه مورچگان ریخته بود.
به عنوان یک مریض که پیوسته از این سیستم عذاب کشیدهام، و به عنوان شهروندی که برای عیادت نزدیکان مدام گذرم به بیمارستانها می افتد و عذاب مضاعف مردم را از نزدیک میبینم، و بعنوان کسی که اندکی هم از سایر کشورها اطلاع دارم و پرس و جو زیادی هم کردهام، خدمت شما عرض میکنم که برعکس تصور عمومی خدمات درمانی ایران از بهترین کشورهای جهان چیز چندانی کم و کسر ندارد. اما این سیستم را اشرافیت کاسبکار و طلبکار پزشکی به دلایلی که در این مطلب نوشتهام به گِل نشاندهاند و مثل بختک روی آن آوار هستند.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
این مقاله با زبانی بسیار ساده و خواندنی به مقوله فارس و فارسیزبان در ایران پرداخته است. مطابق اظهار نویسنده مقاله نزدیک یک سال در انتظار نشر توسط سایتهای پربیننده فارسیزبان بوده که در نهایت هم از نشر آن خودداری میکنند. این موضوع نشان از حساسیت بسیار بالا و البته کاملاً بیجهت این موضوع دارد.
حتماً این مقاله بحثانگیز خواهد بود و بسیار هم مورد استقبال قرار خواهد گرفت. باید به نقد آن نشست. من در حال نوشتن نظر خودم هستم و چون میترسم از اصل مقاله هم طولانیتر باشد، جداگانه و فردا نظرم را پایلاش میکنم. عجالتاً پیشنهاد میکنم اصل مطلب را از دست ندهید.
پینوشت : (نقد خودم بر این مطلب را سه روز بعد اضافه کردم. بیش از 90 دوست تا این لحظه مطلب را لایک کردهاند که صد البته لایک آنها به معنای تائید نقد من نیست)
پرداختن به مقوله فارس و فارسی و فارسیزبان در ایران بدون لحاظ کردن پیشینه تاریخی زبان فارسی مهمترین انتقادی است که من از این مقاله دارم. خوشبخانه ثابت شده که زبان یک قبیله دویست نفری رو به انقراض به لحاظ ساختاری هیچ کمبودی از زبان جهانی انگلیسی ندارد. هیچ زبانی هم بر زبان دیگر برتری ندارد و هیچ انسان متمدنی هم زبان خود را برتر از زبان دیگری نمی داند. اما پیشینه تاریخی با خود مشروعیت میآورد و از این مشروعیت به راحتی میتوان استفاده و یا سوءاستفاده کرد.
اگر این موقعیتی که در صد سال گذشته نصیب زبان فارسی شده، نصیب زبان لُری و کُردی و بلوچی و گیلکی هم میشد، آنها هم اکنون موقعیت فارسی را داشتند. این تبلیغ گسترده که قدرت فعلی فارسی مدیون سعدی و حافظ و فردوسی است متاسفانه بسیار موفق بوده است. چندین زبان میتوان مثال آورد که در همین صد سال گذشته از صفر شروع کردند و اکنون موقعیت آنها به مراتب بهتر از فارسی است. در اروپا زمانی که به یونانی شعر و فلسفه میگفتند آلمانیها و انگلیسها اصلاً نمیدانستند نوشتن چیست. همین زبان انگلیسی تا چند صد سال پیش زیر سلطه لاتین و فرانسه بود و زبان عوام محسوب میشد. زبان فنلاندی حتی الفبا هم نداشت و همه چیز را از ابتدا شروع کردند و کیست که از موفقیتهای بزرگ این زبانها خبر نداشته باشد. اصلاً چرا راه دور برویم، بر عکس عربی و فارسی که زبانهائی کلاسیک هستند، در ترکیه زبان پراعوجاج و دری وری عثمانی را کُلّهم به کناری گذاشتند و به زبان خلق برگشتند و اکنون می دانیم که تُرکی استانبولی چه موقعیت درخشانی در ترکیه و در منطقه دارد.
من نمیگویم که همه مردم ایران در شرایطی دموکراتیک و داوطلبانه فارسی را به عنوان زبان مشترک انتخاب کردند، اما فارسی به زور هم تحمیل نشد. مثلاً اگر به جای فارسی، کُردی و یا بلوچی را به عنوان زبان سراسری و ملی انتخاب میکردند حتماً باید به زور متوسل میشدند. تجربه گرانقدر افغانستان پیش روی ماست. صد سال پیش روشنفکران درجه یک پشتون در افغانستان کاری کارستان کردند و در دام تاریخ زبان فارسی نیفتادند و تعریف زبان ملی را از زبان ملت اخذ کردند و به همان راهی رفتند که تمام ملل توسعهیافته اروپائی رفتهاند. اما در خصوص سراسری کردن زبان خود ناکام ماندند. پشتونها خیلی دوست داشتند و دارند که زبانشان مثل فارسی میان همه اقوام افغانستان گسترش یابد اما زبان پشتو تقریباً محدود به پشتونها باقی مانده است. پیشینه تاریخی در گسترش و مشروعیت یک زبان نقش بسیار مهمی دارد. نقش مخرب برای گویشوران و علاقهمندان این زبانها هم دارد. یکی از این موارد اشتباه گرفتن تاریخ زبان با تاریخ کشور است.
بسیاری تاریخ زبان فارسی را با تاریخ ایران اشتباه گرفتهاند. حتی ابراهیم گلستان هم که از این نظر آدم آگاهی است در مصاحبه ای میگوید ایران جائی در خجند است چون شعر سعدی قبل از سعدی آنجا رفته. این چه حرفی است؟ مگر فرهنگ مرز دارد؟ شعر سعدی بر در و دیوار عمارتهای باشکوه استانبول و دهلی هم چشم خواننده را نوازش میدهد، هند و ترکیه هم جرو ایران است؟ با این حساب عربها باید اندونزی را جزو خاک خود بدانند و انگلیسها هم باید ساکنان کره زمین را به دو دسته انگلیسی و مهاجرانی که از کره مریخ آمدهاند تقسیم کنند. چون فقط مریخیها نمی دانند انگلیسی چیست و شکسپیر کیست.
یکی دیگر از این تاثیرات مخرب، زیادهخواهی و قومگرائی مخرب است. از افغانستان مثال میزنم. در همه کشورهای خاورمیانه فعالان قومی وجود دارند که برای احیای زبان و فرهنگ خود تلاش میکنند. در تمام این موارد یک موضوع مسلم و مشترک است. و آن تبعیض علیه فرهنگ و زبان مادری این فعالان است. ممکن است کسی در ترکیه دشمن پ ک ک هم باشد، اما تبعیض علیه کُردها و بطور ویژه زبان کُردی را هیچ آدم منصفی انکار نمیکند. در ایران به طور سیستماتیک طی صد سال گذشته زبان تُرکی تحقیر و حتی انکار شده است. اما در میان این کشورها وضع فعالان قومی افغانستان به کلی فرق میکند. بسیاری از آنها به معنای واقعی کلمه قومگرا و اغلب از میان کسانی هستند که زبانشان مسلط است. برعکس تصور عمومی ما اتفاقاً در افغانستان پشتونها نگاه ملی به کل کشور دارند و اتفاقاً قومگرائی زیادهخواهانه زبانی شدیداً در میان فارسیزبانها رایج است. آنها به همین وضیعت زبان پشتو هم راضی نیستند و یک کلمه پوهنتون از زبان پشتو برای نامیدن دانشگاهها را هم بر نمیتابند و همچنان در دوران طلائی فارسی به سر میبرند و هنوز نفهمیدهاند که زمان عوض شده و دیگران هم حق حیات دارند. البته چوب این زیادهخواهی را هم خواهند خورد و هیچ بعید نیست که در آینده ای نه چندان دور پشتونها به راه پاکستان بروند و رو به انگلیسی بیاورند که فارسی ابداً یارای مقاومت در مقابل این رویکرد جدید را نخواهد داشت.
امروز و با مشاهده تجربه سایر ملل همه می دانند که قدرت واقعی زبان در چیست. و از آن مرحله عبور کردهایم که صرفاً تاریخ و پیشینه زبان ملاک تصمیمگیری باشد. متاسفانه زبانهای غیرفارسی در ایران ضربات سهمناکی طی صد سال گذشته خوردهاند. در شمال ایران ادامه حیات سه زبان تالشی و گلیگی و طبری در آستانه خطر است.
نکته بعدی بررسی پدیده فارس و فارسیزبان بدون لحاظ کردن مسئله تُرک و تُرکزبان در این مقاله است. این دو مقوله در دوران معاصر تقریباً همزاد یکدیگرند که با دو منظور کاملاً متفاوت بسط یافتهاند. کسی در ایران نمیگوید ما گیلک نداریم و گیلکزبان داریم و کُرد نداریم و کُردزبان داریم و بلوچنداریم و بلوچزبان داریم. این موضوع دقیقاً و تحقیقاً مختص سه حوزه فارسی و تُرکی و عربی است. جمعیت عربها در ایران نسبت به ترکها و فارسها بسیار کم است. بیشتر به تُرک و فارس می پردازم.
مسئله تُرک و تُرکزبان و فارس و فارسزبان پدیده جدیدی نیست. دو کلمه تُرک و فارس از مناقشهبرانگیزترین کلمات در تاریخ این منطقه هستند. مثلاً در شهر ما اورمیه و در گذشته دو کلمه تُرک و فارس به کلی از گفتار مردم غایب بود. در دور و بر خودمان که اصلاً فارس نداشتیم. به کسی هم تُرک نمیگفتند. نامگذاریها ریشه مذهبی داشت. اما اسم زبانمان در میان همه مردمان منطقه بلااستثناء تُرکی بود. اکنون صحبت از آذری و زبان آذری است که بطور مطلق برای ما ناآشنا بود و کاملاً جعلی است و با اهداف سیاسی خاصی بیان میشود.
وجود اقوام فارس و تُرک و به دنبال آن فارسزبان و تُرکزبان در دوران معاصر بشدت مورد بهرهبرداری سیاسی قرار گرفتهاند. به عبارت دیگر فقط قوم فارس در ایران انکار نمیشود، تُرک و عرب هم مشمول این وضعیت است. اما اهداف انکار متفاوت است. میگویند در ایران فارس نداریم و فارسزبان داریم. معنای مستقیم آن این است که همه پارس هستیم و لابد نواده حشاریاشاه هخامنشی. به تعبیر جلال آلاحمد چنان در باستانگرائی تند رفتند که گوئی قبل از قاجاریه ساسانیان در ایران حکومت میکردند. میگویند تُرک نداریم و تُرکزبان داریم. بی هیچ رودربایستی منظورشان این است تُرک زبانها خودشان خوب هستید و زبانشان اشتباهی است. در خصوص عربها موضوع از این هم پیچیدهتر است.
روابط کوبا و امریکا روز به روز عادی تر می شود. پرزیدینت اوباما کوبا را از لیست کشورهای حامی تروریست هم خارج کرد. قبل از آن نیز رسماً گفته بود که دوران دخالت امریکا در امور کشورهای امریکای لاتین سپری شده است. این تصمیمات اوباما در داخل امریکا با اتقادات بسیار تند جمهوری خواهان مواجه شده است. گویا خیلی از کوبائی های مقیم امریکا هم شدیداً معترض این تصمیمات هستند و همچنان اصرار دارند که تا نابودی رژیم کمونیستی کوبا امریکا باید این کشور را همه جانبه تحریم کند.
من تا این لحظه حتی یک تحلیل از طرف تحلیل گران ایرانی ندیدم که با این تصمیم اوباما مخالفت کند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
شرکت سایپا ماشین هاچبک کوچولوئی به نان "تیبا دو" روانه بازار کرده که حقیقتاً زیباست. طراحی بسیار دلنشینی دارد و مورد استقبال مردم و مخصوصاً خانمها قرار گرفته است. اغراق نیست که بگویم زیبائی آن در حد پژو 206 است و مثل 206 هم در هر رنگی زیباست.
اصولاً مردم ایران (از جمله خود من) ماشین بدون صندوق عقب را به سختی میپذیرند. مثلاً پراید هاچبک خیلی زود فراموش شد و مردم سراغ پراید صندوقدار رفتند. سایپا "نسیم سفری" را هم تولید کرد که نوع جادارتر پراید هاجبک بود، اما مورد استقبال قرار نگرفت و تولید آن در همان سالهای اول متوقف شد.
بعید میدانم تعداد اتومبیلهای بدون صندوق عقب که تا کنون مورد استقبال مردم ایران قرار گرفتهاند، از انگشتان یک دست هم فراتر برود. از این نظر میتوان گفت که ایرانیها بسیار مشکلپسند هستند. فقط شاهکارهای طراحی و زیبائی مثل پژو 206 را مورد تفقد قرار میدهند. با همه اینها صندوق عقب چنان محبوبیتی در ایران دارد که ایران خودرو با همکاری پژو نوع صندوقدار 206 را هم تولید کرد. جالب اینجاست که مدل صندوقدار و هاچبک تیبا همزمان روانه بازار شد. اما به نظر میرسد نوع هاچبک آن حتی بیشتر هم مورد استقبال قرار گرفته که امری بیسابقه است.
طراحی تیبا دو کلاس ماشینهای فرانسوی را دارد. ماشین فرانسوی ممکن است از نظر فنی درجه یک نباشد، اما اگر دقت کرده باشید همه ماشینهای سرزمین مُد زیبائی خاص خود را دارند. این را با تولیدات تویوتا مقایسه کنید که هنگام طراحی بعضی مدلهای آن به نظر میرسد واحد زیبائیشناسی کمپانی کلاً در مرخصی بودهاند. حتی ماشین آلمانی هم بعضاً زیبا نیست. مثل اغلب مدلهای بامدبلیو شانسیبلند که حتی میتوان گفت زشت هستند.
راستش برای من دیدن یک ماشین وطنی با طراحی زیبا به یک آرزوی دست نیافتنی تبدیل شده بود. البته داخل تیبا دو را ندیدهام و از کیفیت فنی آن هم خبر ندارم. منظورم زیبائی آن است که هیچ کم و کسری از نمونههای مشابه کمپانیهای معروف ندارد. دست مریزاد به طراحان خوشفکر آن. (عکسها در کامنت اول)
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
رسانههای پرطرفدار فارسیزبان که در داخل کشور اجازه فعالیت ندارند، عملاً شبکههای اجتماعی را جایگزین مردم ایران کردهاند. هر موضوعی که در این شبکهها داغ میشود مورد توجه آنها قرار میگیرد و بلافاصله برنامههای مفصلی ترتیب میدهند و از کارشناسان مربوطه نظر میخواهند. نشریات داخلی هم که طی چند سال گذشته با بگیر و ببندهای متوالی از نفس افتادهاند، کمابیس همین وضعیت را دارند.
در عالم واقع شبکههای اجتماعی لزوماً منعکس کننده حساسیتهای اقشار مختلف مردم نیست. حتی بعضی وقتها غلط انداز هم هست و موضوع داغ این شبکهها چندان انعکاسی در سطح جامعه ندارد. به نظر میرسد موفقیت بزرگی نصیب دشمنان رسانههای غیرحکومتی شده و عملاً ارتباط رسانه و مردم را به فیسبوک محدود کردهاند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
چقدر زیبا گفته سرور و سالار و دُردانه زبان فارسی سعدی شیرازی، اصلاً کدام سخن خداوند سخن زیبا و شیرین نیست؟ میفرماید : «چو کاری بیفضولِ من برآید / مرا در وی سخن گفتن نشاید»
یعنی خانمها آقایان! مگر شما تکلیف شرعی دارید که چپ و راست از طب تا نجوم نظر میدهید؟
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
بیحوصله پای کامپیوتر نشستم و حوصله هیچ کاری را هم ندارم. معروف است که آرایشگرها وقتی بیکار میشوند سر همدیگر را اصلاح میکنند. لابد آرایشگری که آرایشگر او باریتعالی باشد و دهها کار نکرده هم داشته باشد، در وبلاگ خود میچرخد.
دو سه سال پیش جلالالدین فارسی اولین کاندید حزب جمهوری اسلامی برای ریاستجمهوری در مصاحبهای گفته بود که از خواندن کتابهای قدیمیاش خیلی چیزهای جدید میآموزد. گویا استاد آخر عمری بدجوری شیفته آثار خود شده بود. دور از جان خودم من هم به این مطلب کوتاه واگنهای خالی در نهالستان رسیدم و جلالوار یادآوری آن کلی اسباب انبساط خاطر شد. تازه برای شما هم نسگیل کردم.
مخصوصاً اظهارات تمجیدآمیز یک مامور باسابقه قطار در همان تاریخ یادم افتاد و کلی خندیدم. معمولاً هنگام نهار در رستوران او را میدیدیم. به ما میگفت : «شما واقعاً از سرمایههای این کشور هستید و کار بزرگی کردید و ما قدردان زحمات شما هستم». البته من در این پروژه چندان تاثیرگذار نبودم ولی به اندازه کافی جوان بودم که حسابی از این اظهارات خوش بحالم شود. لامصب چقدر جملات خود را حساب شده انتخاب کرده بود.
شایان ذکر است که برای اغلب همکارانم در صنعت نوشابه این خاطره را تعریف کردهام که به "واگن خالی" اشتهار دارد. هر وقت مشکلی پیش میآید و من اصرار میکنم که الا و بلا اشکال از خودتان است، یکی از آن گوشه به واگن خالی اشاره میکند و صورت مسئله به کلی عوض میشود.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در استقبال از پیشنهاد یک هموطن عرب
در میان کشورهای منطقه و کشورهای غربی که تا حدودی فرهنگ آنها را میشناسیم، گمان نمیکنم بتوان کشوری یافت که مردمان آن این اندازه از نام فامیل استفاده کنند. مثلاً در ترکیه و آذربایجان همه همدیگر را به اسم کوچک صدا میکنند. جالب اینجاست که وقتی با مدیران تُرکیهای در صنایع نوشابه همکاری میکردیم، ما آنها را به اسم کوچک و آنها ما را با نام فامیل صدا میکردند. چرا ما اینطور شدیم بحث مفصلی است. مطلبی هم قبلاً نوشتم که لینک آن را در انتها میگذارم.
شخصاً با هر دوستی که در فیسبوک آشنا میشوم بلافاصله دوستی را با اسم کوچک شروع میکنم. خیلی هم ملاحظه نمیکنم که دوست جدید به من چنین اجازهای میدهد یا نه. وقتی دوست شدیم فرض بر این است که اجازه دارم. به استادی و روشنفکری و دکتر مهندسی افراد هم کاری ندارم. اگر بتوانم آب خوردن همه این عناوین کسالتبار را بیخیال میشوم. تنها موضوع مهم برای من سن و سال است. در خصوص خودم ممکن است دل من از خیلیها جوانتر باشد، اما در شناسنامه چیز دیگری نوشتهاند.
در خیلی از موارد راه فرعی پیدا میکنم. مثلاً بعضی دوستان کُرد را با عنوان کُردی کاکه خطاب میکنم که هم دوستانه و برادرانه است و هم مشمول تشریفات بیجهت نامخانوادگی نمیشود. در خصوص دوستان تُرک هم که پیشاپیش به خودم اختیارات تام دادهام و اصلاً با آنها مشکلی ندام. اما این فرهنگ چنان نهادینه شده که برای بعضی دوستان حتی راه فرار هم پیدا نمیکنم.
به هر دلیلی من هم دوستان جوانی دارم که رعایت یکی دو دهه اختلاف سن را میکنند. خیلی وقتها به من مهندس میگویند که احساس میکنم در دفتر مرکزی کوکا کولا نشستهام. تقصیر همکارانم هست که این عنوان را در اینجا بکار بردند. بعضی وقتها هم عنوانی به کار میبرند که نشانه نهایت بزرگواری آنهاست، اما از نوشتن آن عنوان هم خجالت میکشم.
بهترین کار را وادی عبیات دوست عرب و اهوازی من میکند. او با تکیه بر سنتهای اصیل عربی به من "ابوسارا" میگوید. از این ابوسارا لذتی میبرم که مپرس. سارا اسم دختر کوچک من است. من هم از وقتی خودم را شناختم و با این پدیده مضحک و ویرانگر آریائیبازی آشنا شدم، دلبستگیام به عربها بیشتر شد. اگر شما هم به هر دلیلی با نام من راحت نیستید، لطفاً ابوسارا خطابم کنید.
بیائید در جمع کوچک خودمان سنتهای آبا و اجدادی را احیا کنیم و این نام فامیل و عناوین شغلی مثل دکتر مهندس را به کناری بگذاریم و حداکثر در گفتگوهای رسمی و محل کار به کار ببریم و امیدوار باشیم که در ادارات هم عادت استفاده افراطی از عناوین پرطمطراق بربیفتد.
و یک نکته : حدس میزنم در میان همسایهها افغانستان هم به درد ما مبتلاست. مثال بهتری از بیبیسی فارسی به نظرم نمیرسد. در قلب بریتانیا که فامیل ملکه را هم کمتر کسی میداند، مهدی پرپنچی و حسین باستانی و جمالالدین موسوی حتی همه همکاران خود را هم به راحتی با اسم کوچک صدا نمیکنند. جمال چه عذابی میکشد وقتی با حسین گفتگو میکند.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دوستان بزرگوارم،
بعد از مطلب "پانآذریها..." که گویا درست به هدف اصابت کرده، در وبلاگ و صفحه فیسبوک خودم و دوستانم و صفحات بزرگوارانی که افتخار آشنائی با آنها را ندارم، مطالب کاملاً مخربی بر علیه من منتشر میشود. جائی که اختیار آن با من است، بلافاصله با این اشخاص برخورد میکنم. اخیراً حدود ده نفر را بلاک کردهام که صفحات بینام و نشان دارند و بعضاً هیچ دوست مشترکی هم با آنها نداشتم. حدس شخصی من این است که این چند نفر از طریق صفحهای اقدام میکنند که ابتدا استاد محمود فرجامی زحمت معرفی آن را کشید. قبلاً در صفحاتی کامنت میگذاشت که من با نویسندگان آنها رابطه فعال فیسبوکی دارم. عکسی را که در کامنت اول میگذارم، دوستی برای من فرستاد. در این متن جناب آقای باقرلو که افتخار آشنائی با ایشان را ندارم، به خاطر لایک مطلبی که از چند و چون آن هم خبر ندارم، تهدید شدهاند و بعد راهنمائی شدهاند که مطالب فلانکس را بخوانند.
مطمئن هستم که با لطف و عنایت شما، تروریستهای فیسبوکی قادر نخواهند بود که به فضای گفتگوی سالم ما لطمه بزنند. این فضای آزاد را ممالک آزاد در اختیار جهانیان قرار دادهاند. از تبهکاران داعشی ضدبشر تا پزشکان بدون مرز و فعالان حقوق بشر قادر هستند که از آن بهره ببرند. تفکر داعشی حتماً به این فضا لطمه میزند، اما قادر نیست که آن را متوقف کند.
برای افراد معمولی مثل من هم از این مزاحمتها پیش میآید. سه نوبت صفحه جعلی به نام من درست کردند، و مطالب کذب نشر دادند، که با عنایت و ریپورت جمعی از دوستان، فیسبوک آنها را بست. مطمئن هستم دوستانی که حتی با افکار من مخالف هستند، و اما دوست دارند که فضای سالم گفتگوی ما ادامه یابد، به این تروریستهای فیسبوکی اجازه عرض و اندام نخواهند داد. من چارهای جز بلاک کردن آنها را ندارم. اگر در صفحهای چنین مطالبی دیدید، ممنون میشوم که به صاحب صفحه اطلاع دهید. و اگر برخورد بکنید و احیاناً چنین اشخاصی را بلاک بکنید، دیگر تشکر خشک و خالی در میان نخواهد بود. آتش به مال شرکتهای نوشابه خواهم زد. در اولین دیدار یک بسته کوکا یا پپسی یا عالیس و یا زمزم به انتخاب خودتان تقدیم خواهد شد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
ژیار گل گزارش فوقالعادهای از کردستان عراق تهیه کرده بود (کامنت اول). به قهوهخانهای در سلیمانیه رفته بود که پاتوق روشنفکران و نویسندگان کُرد است. گفتگوئی مهربانانه با رئیس حزب خران داشت. ایشان مدافع پر و پا قرص حقوق این حیوان نجیب بود. میگفت مردم اسم بچههاشون را شیوکوه میگذارند نه خرکوه، شیردل میگذارند نه شیردل، چون که شیر حیوان درنده و خر مظلوم است. میگفت مردم به شیر احترام میگذارند، مثلاً اگر مدیر ادارهای ظالم باشد همه برایش چاپلوسی میکنند، اما اگر کسی مظلوم و یا فقیر باشد همه میخواهند سوار گردن او بشوند. میگفت ما ظالمپرستیم.
همه مردم مناطق ما خر را مظهر نادانی و حماقت میدانند. میگفت همسر و فرزاندنش هم از افکار او در عذاب هستند. ابراز امیدواری میکرد که روزی مردم آگاه شوند و این حیوان به غایت نجیب را درک کنند. با همت ایشان شهرداری سلیمانه دو مجسمه خر را هم در پارکهای شهر نصب کرده بود. معتقد بود که اگر همه مثل خر باشند دیگر کسی به کسی ظلم نخواهد کرد. ابیاتی هم سروده بود، مثلاً : ای خر من و تو هر دو همدردیم – هر دو گرفتار دست نامردیم.
چه لذتی بردم از دیدن این گزارش. واقعاً دست مریزاد به ژیار گل که ما را با این انسان نازنین آشنا کرد. خیلی از مطالب ایشان را من هم پنج سال پیش نوشتهام. کاش به نقش آموزههای دینی هم اشاره میکردند که اصلاً با خر مهربان نیست.
من تا این لحظه بیرحمانهتر از برخوردی که تورات با خر کرده در هیچ متن دینی نه دیده و نه شنیدهام. وقتی تورات میخواندم و برای اولین بار به آیاتی رسیدم که در ابتدای این مقاله آوردهام، واقعاً آه از نهادم بلند شد که خالق هم با مخلوق خود چنین برخورد خشن و تحقیرآمیزی دارد. در ضمن خواندن این آیات خشن برای بیماران قلبی توصیه نمیشود.
لطفاً اگر با ژیار در فیسبوک دوست هستید این مطلب من را برای ایشان هم بفرستید که برسد به دست رئیس نازنین حزب خران در سلیمانه، و بدانند که دلی دیگر در این ور مرز هم سالهاست برای مظلومیت خر میسوزد و امیدوار است که بالاخره روزی "زمانی برای درک خرها" فرا برسد.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
تراکتورسازی واقعاً موج نوی فوتبال ایران است. دیروز کاملاً آماده جشن قهرمانی در فیسبوک بودم. متنی نوشته بودم تا این مطلب را دوباره به اشتراک بگذارم. کلی سر به سر دوستان مشهدی و اصفهانی و استقلالی و پرسپولیسی گذاشته بودم که باید از مکتب تبریز فوتبال باشگاهی یاد بگیرند و کمی به خود بیایند از این فوتبالفارسی شیریاخطی دست بردارند و و ... که نشد.
در عوض شاهد نوع جدیدی از دروغ بودیم که در صحن علنی سازمان ملل هم کسی چنین دورغی به زبان نیاورده است. کاش میدانستیم آن سخنسرای سازمان ملل وقتی این دورغ را شنید به اسفندیار خود چه گفت؟ و اگر گفت آدم جلوی این همه دوربین و با این همه رسانه که دقایقی بعد همه چیز را روشن خواهند کرد، چنین دروغ وقیحانهای را به خورد مردم نمیدهد، از اسفندیار خود چه شنید؟
با همه اینها دوباره این مطلب را برای دوستانی که ملاحظه نکردهاند به اشتراک میگذارم. چون دوستان زیادی نوشته بودند که شیوه مدیریت تراکتور هم چیزی شبیه سایر تیمهاست و حتی نظامیتر هم هست. در این مطلب استدلال کردهام که حرف آنها درست است، اما موضوع به کلی فرق میکند.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
جدی گرفتن مزاحمت آدمهای بینام و نشان و یا مسئلهدار در فیسبوک را کار درستی نمیدانم. به آنها جواب هم نمیدهم. اما وقتی شخص شناختهشده و آگاهی مثل آقای محمود فرجامی نوشته همین آدمها را به پست مستقلی تبدیل میکند، و عملاً به چنین کسانی میدان میدهد، به من اجازه بدهید که مسئله را با شما هم مطرح کنم. (کامنت اول)
لازم است عرض بکنم که من برای محمود احترام زیادی قائل هستم. در فضای فیسبوک بهترین دوستانم را کسانی که با من موافق هستند تعریف نکردهام. بهترین دوستانم کسانی هستند که خواندن مطالبشان را دوست دارم و در صورت نیاز با خیال راحت میتوانم با آنها مخالفت کنم بیآنکه نگران عواقب این مخالفت باشم. به گمان من محمود جزو کسانی است که براحتی میتوان با او مخالفت کرد. اما از رفتار اخیر او به شدت آزرده شدهام. فعلاً چیزی نمیگویم تا کمی زمان سپری شود.
ولی گویا همین آدم که نوشته سرتاپا مخرب او مورد استناد محمود قرار گرفت، در صفحات دیگر از جمله صفحه صدرا محقق عزیز هم بساط "استاد بابائی نخبه ملت تورک" را دوباره راه انداخته است. از چندین آیدی هم این کار را میکنند. بعد از مقاله پانآذریها تعداد این صفحات زیاد شده است. تا آنجائی که از طریق سایر دوستان خبر میشوم این آدمها را بلاک میکنم. از صدرا به طور ویژه سپاسگزارم که این آدم را بیجواب به حال خود رها کرده است. کاش همه دوستان که دوست دارند در فضای سالمی با هم گفتگو کنیم، چنین آدمهای ناسالمی را بیجواب بگذارند و محمودوار به فضای گفتگوی سالم خودمان راه ندهند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
خوشحالی زایدالوصف بازیکنان تراکتور بعد از پایان بازی خیلی عجیب بود. گویا نتیجه بازی سپاهان را طوری در استادیوم اعلام کردهاند که نشانه قهرمانی تراکتور بوده است. بعد از دقایقی هم گفتهاند که اشتباه شده و تراکتور نایبقهرمان است. من از دوستانی که در استادیم بودند این خبر را شنیدم. ورزش سه هم این خبر را اعلام کرده است (کامنت اول). در واقع با احساس مردم بازی کردهاند. باید منتظر خبرهای دقیقتر ماند. به نظر می رسد دستاندرکارن مرتکب کاری بسیار بیشرمانه شدهاند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
به دوستان اصفهانی قهرمانی لیگ برتر را تبریک عرض میکنم. نتیجه ار یک نظر خوب شد که یک باشگاه پرطرفدار قهرمان و بارسلونای ایران هم نایبقهرمان شد. خیلی فاجعه بود اگر این تیم نفت تهران قهرمان میشد. از این باشگاهائی که به اندازه بازیکنان خود هم تماشاگر ندارند خیلی بدم میاد. در بعضی دموکراسیها اگر کسی کاندید ریاستجمهوری و یا حتی مجلس بشود، و چهره سیاسی معروفی هم نباشد، باید صدها هزار امضاء از مردم جمع کند تا انتخابات با مشارکت هر یارادانقلی به سخره گرفته نشود. کاش چنین قانونی هم در فوتبال باشگاهی بود و این باشگاههای ساختگی مثل نفت با پول نفت میدانداری نمیکردند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
مقدمه برای "سیستم پزشکی ایران، زیر تیغ پزشکان" (4)
یکی از همکاران من که مقیم پاکدشت ورامین است، حدود دو هفته پیش سکته مغزی سختی کرد. از طریق درمانگاه محلی به اورژانس بیمارستان امام حسین اعزام شد. نه روز در این بیمارستان بستری بود. طی این نه روز شش بار از ایشان MRI گرفتند. سه بار سیتیاسکن و در نهایت آنژیوگرافی مغز شد. اکنون در منزل استراحت میکند و خوشبختانه حال ایشان رو به بهبودی است. کارگر و بیمه تامین اجتماعی است. کل هزینه بیمارستان طی این نه روز نهصد هزار تومان شد. یک صد و پنج هزار تومان از این مبلغ نیز مربوط به هزینه همراه بود. به عبارت دیگر تمام اقدامات بالا چیزی حدود 230 دلار امریکا در یکی از مجهزترین بیمارستانهای تهران هزینه برداشت.
شما دوستان عزیز که در اقصی نقاط جهان زندگی میکنید، چند کشور سراغ دارید که طی نه روز برای این همه اقدامات پرهزینه پزشکی چنین هزینه ناچیزی دریافت کند؟ به هیچ وجه منظورم توجیه کمبودها و یا گل و بلبل نشان دادن وضعیت بیمارستانهای کشور نیست. در ضمن همین خانواده نهصد هزار تومان را هم به دشواری تهیه کردند.
پس چرا مردم از این سیستم این اندازه ناراضی هستند؟ این نارضایتی به هیچ وجه ریشه در ناشکری و غُرزدنهای متداول ما هم ندارد. وضع واقعاً خراب است. فقط کافی است با یک بیماری غیرمتعارف مواجه بشویم تا ببینیم که سیستم پزشکی کشور چه وضع آشفتهای دارد.
دولت چه کاری دیگری باید بکند تا اندکی رضایت حاصل شود؟ منظورم این دولت و این نظام نیست. طی نیمقرن گذشته دولتهای ایران انصافاً هزینه زیادی صرف سلامت مردم کردهاند. اواسط دهه چهل که بالانج ما برق هم نداشت، درمانگاهی در این روستا ساختند که هنوز ساختمان و امکانات آن درخور توجه است. واحد تولید برق هم داشت و شبها از تماشای عمارت نورانی آن خیلی لذت میبردیم. همیشه یک پزشک هندی و یا پاکستانی هم در درمانگاه بود. اکنون پزشک متخصص هم دارد.
بزرگترین و مهمترین دلیلی که این سیستم بزرگ و پرهزینه را زمینگیر کرده، اشرافیت از خودراضی و طلبکار پزشکی است که چون بختک روی این سیستم افتاده و آن را فشل ساخته است. منافع اشرافیت پزشکی به این وضع نابسمان گره خورده و محال است اجازه بهبود کارآئی سیستم را بدهند. این اشرافیت در دولت هم نفوذ فراوانی دارد.
البته نباید ناامید بود. چون این سیستم با سرعتی درخور توجه دچار یک تضاد درونی شده است. طی سالهای گذشته در مقابل اشرافیت بیرحم پزشکی، طبقه دیگری از پزشکان شکل گرفته که من به آنها پرولتاریای پزشکی میگویم. با توجه به میزان درسی که این طبقه نوظهور خوانده، اغراق نیست که بگویم وضع آنها بعضاً از پرولتاریای صنعتی هم بدتر است.
اصل مطلب به زودی در لوموند فارسیزبان
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
تقریباً از طرف تمام صاحبنظران پذیرفته شده که آذربایجان در اصل تُرک نیست، بلکه تُرکزبان است. با بررسیهای دقیق علمی ثابت شده که مردم آذربایجان از نژاد آذری هستند و قبل از گسترش تُرکی به زبان باستانی آذری صحبت میکردند. اما با کمال تاسف نتایج مثبت و یا حتی منفی این بحث علمی کمتر مورد بررسی قرار میگیرد. وقتی میلیونها آذری در ایران داریم، به طریق اولی کسانی هم تمایلات پانآذری خواهند داشت. شاهد دهها سایت و نشریه و رسانه ثروتمند هستیم که گردانندگان آنها تمالایلات پانآذری خود را آشکارا فریاد میزنند. در این نوشته 21 ویژگی بنیادین تفکر یک پانآذری اصیل با استناد به منابع معتبر جمعآوری شده است. در متن توضیح داده شده که در مکتب پانآذری عدد 21 به دلایلی از تقدس بسیار بالا برخوردار است. کامنت اول هم توضیحاتی در خصوص اصل ایده و منابع دارد.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
نگارخانهای به وسعت یک شهر و یادی از احمد زیدآبادی
آلودگی هوا و ترافیک سنگین از آزاردهندهترین ویژگیهای کلانشهر تهران است. اما چند روزی است تهران به شهری تبدیل شده که در گوشه گوشه آن شاهد نصب یک اثر فاخر هنری هستیم و هوس راندن در اتوبانهای شهر را داریم. ربطی هم به محلات فقیر و غنی ندارد. امروز به شرکتی رفته بودم که مرکز پخش آن در پاسگاه نعمتآباد است. در ورودی این منطقه از اتوبان آزادگان تابلوی از موزه آمستردام به نمایش گذاشته بودند که عقل از سر آدم میربود. باور کردنی نیست و هنوز فکر میکنم همه اینها خواب و خیال است. مگر اینجا پایتخت کشوری نیست که همین یکی دو هفته پیش مهمترین بحث آن اظهار نظر فاضلی در خصوص اپیلاسیون بود؟ چطور به یک باره آثار لوور و ارمیتاژ را در این سطح به نمایش گذاشت؟
احمد زیدآبادی که هر کجا هست خدایا به سلامت دارش، در توصیف ترکیب حکومت حرفی تاریخی زد. جائی نوشته بود که درک این حکومت برای سایرین کار دشواری است. از وضعیت خود مثالی زده بود. نوشته بود صبح به دادگاه انقلاب فراخوانده شده بودم که به اتهام اقدام علیه ملی و تشویش اذهان عمومی جوابگو باشم. بعدازظهر همان روز در رادیو فرهنگ صدا و سیما دعوت داشتم که راجع به مسائل فرهنگی صحبت کنم.
قابل توجه کسانی که میگویند اینها همه سر و ته یک کرباسند. اصلاً اینطور نیست. بعضاً حتی از جنبس کرباس هم نیستند. بعضیهایشان هم کُلهم کرباسچی تشریف دارند. کسانی هم از جنس دیگری هستند و در تشکیلات بُر خوردهاند. اینجا همه چیز درهم است. یک وقت دیدید بزرگترین کنگره بررسی آثار میشل فوکو در قزوین و در شهر همان کارشناس اپیلاسیون تشکیل شد. و یا در مشهد کنگرهای بینالمللی به یاد قربانیات هولوکاست برگزار کردند. همه چیز ممکن است و اگر باور ندارید ساعتی در خیابانهای تهران گشت بزیند، حتماً باورتان خواهد شد. در پاریس هم مفت و مجانی چنین مناظری را نمیتوان دید.
اگر در تهران هستید فرصت را از دست ندهید. ارزش آن را دارد که حتی از شهرهای دیگر هم سری به تهران زد که نگارخانهای به وسعت یک کلانشهر شده است. یادمان نرود که در گوشه گوشه این شهر عصارههای دلواپس هم نصب هستند که شکر خدا چند روزی است آنتن نمیدهند. به یکباره دیدید خوابنما شدند و مرغ از قفس پرید.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
تهران "نگارخانهای به وسعت یک شهر" شده است. سازمان زیباسازی شهرداری تهران چند روزی است که صدها اثر مهم هنرمندان ایران و جهان را روی بیلبوردهای بزرگ تبلیغاتی در سراسر شهر نصب کرده و به اتوبانهای شلوغ پایتخت جلوهای هنری و بسیار دیدنی داده است. به جای تبلیغات فلان محصول و یا سخنانی که از این و آن نقل میشود و مدام مردم را نصیحت میکنند، هر روز آثاری از هنرمندان ایرانی و فرانسوی و هلندی و روس و ژاپنی و ... را در سطح شهر میبیینم. باید اهل فن نسبت به این کارها و تاثیر آن روی مردم نظر دهند، برای یکی مثل من که هیچکدام از این آثار را ندیدهام واقعاً عالی و دلپسند است. اسم تابلوی "ساحل ولگا" را هم نشنیده بودم، اما هر روز در اتوبان همت تصویر بزرگی از آن میبینیم. در ورودی محله ما هم کاری دیدنی از هوشنگ سیحون را نصب کردهاند. اطلاعی ندارم که از سایر شهرهای جهان ایده گرفتهاند، و یا خودشان مبتکر چنین طرحی بودهاند. دوستان اگر اطلاع دارند، لطفاً توضیح بدهند. ولی هر چه هست خیلی زیباست و راستش باور کردنی هم نیست و حسابی دست مریزاد دارد.
چند عکس البته بیکیفیت از داخل ماشین و با مبایل گرفتهام که در کامنتهای اولی میگذارم. نمیخواهم از این طرح زیبا ایراد بگیرم. ولی متاسفانه دیدن اغلب این کارها با ماشین میسّر است. متاسفانه تهران شهر بسیار ماشینمحوری است. عابر پیاده در این شهر تقریباً جایگاهی ندارد و حتی در اجرای چنین طرحهائی هم فراموش میشود. از یک نظر چارهای هم نداشتند، چون اغلب بیلبوردهای تبلیغاتی کنار اتوبانهای شلوغ شهر نصب است. کاش این کارها در مناطقی هم نصب میشد که عابر پیاده بتواند با خیال راحت تماشا کند. در یک اتوبان شلوغ دیدن و دقیق شدن روی یک تابلو و خواندن توضیحات آن کار خطرناکی هم هست. با همه اینها خدا خیرشان بدهد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
ببار ای باران
از اورمیه خبرهای خوب میرسد. بیش از 24 ساعت و تقریباً به طور پیوسته باران باریده و در حال باریدن است. بارانی سیلآسا که بعضی خیابانها و کوچههای شهر را پر از آب کرده است. آنطور که مادر میگفت سابقه نداشت در حیات خانه ما آب باران بقدری بالا بیاید که ناچار شوند با سطل خالی کنند تا زیرزمین پر از آب نشود. کشاورزان در دامنه کوههای مسیر اورمیه بالانج گندم و جو هم میکارند که همه آنها در آستانه خشکیدن بود. دیمهای این مسیر و جاهای دیگر جانی دوباره گرفتهاند. مادر که اینها را تعریف میکرد خیلی احساساتی بود. خدا را شکر میکرد و میگفت خیر و برکت از آسمان میبارد و یکی از به موقعترین بارانهائی است که در این فصل انتظار داشتیم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
این تابلو را خیلی دوست دارم. بسیار زیبا رنگهای دلنشین پائیزی را تصویر کرده است. متاسفانه نقاش محترم قیمت گزاف چند میلیونی روی آن گذاشته و طوری هم از هنرنمائیهای خود صحبت میکرد که من یک آن فکر کردم از دانشگاه پاریس فارغالتحصیل شده و تازه به تهران تشریف آوردهاند. کنجکاور شدم و کمی در خصوص تحصیلات او جستجو کردم. گویا مادمازل فقط چند ماه در همین تهران و در خانه کرمانشاه کلاس نقاشی رفته و ماشاالله این اندازه دک و پُز دارد. ولی از حق نگذریم که تابلو خیلی زیباست. هر طور شده باید بخرم. این عکس را از نمایشگاه شخصی ایشان گرفتم تا شما را هم در لذتی که از آن میبرم شریک سازم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
نمیدانم شما به فارسی چطور میگوئید، من همینقدر میدانم که :
نهنه اوریئی ایستر طیبهنن بو یازیسنی آخیراجان اوخویا، آمما گوزونون یاشینی باهارن بولودی کیمی آخمیا
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
عرض سلام خدمت جمعی از دوستان
یک اکانت جعلی که آدرس آن را در کامنت اول میگذارم، با نام و عکس پروفایل صفحه من در صفحات دوستان کامنت میگذارد و یا مطالبی را لایک میکند. اگر فرصت دارید بسیار ممنون میشوم به بخش ریپورت این صفحه جعلی رفته و با مراحل زیر آن را ریپورت فرمائید :
Report this account
This timeline is pretending to be me or someone I know
Someone I know
که بعد از گزینه "سام وان آی نو" آدرس اکانت اصلی صفحه من داده میشود. فقط یک وقت اشتباهی خودم را ریپورت نفرمائید
توضیح بیشتر :
در نوبت قبلی دوستان عزیزی چون ونداد زمانی و شاهد علوی از من ایراد گرفتند که عکس پروفایل را ثابت نگه میدارم و این باعث می شود افراد مریض راحتتر سوءاستفاده کنند. اولاً من به تازگی و حدود چهار سال پیش این عکس را گذاشتهام. در ثانی افراد مریض کار خود را میکنند و اگر تغییرات هم زیاد باشد، به سبکی دیگر از آن بهره میبرند. به هر حال فیسبوک باید مراقب صفحات مردم باشد. با همه اینها انشاالله در نظر دارم که در اسرع وقت و پس از تبدیل سیستم تحت داس صنایع نوشابهسازی به ویندوز نسبت به تهیه و نصب عکس جدید پروفایل اقدام عاجل به عمل بیاورم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
کامنت اول :
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
چندین بار و اغلب بصورت تصادفی این امکان برای من فراهم شده که پای درد دل زنان بینام و نشان کارگری بنشینم که در روز کارگر هم فراموش میشوند. و کاش این امکان فراهم نمیشد و کاش هیچ نمیدانستم.
فکر میکنم اگر روزی در ایران بخشهای مختلف جامعه مورد مطالعه قرار گیرند، احتمالاً این زنان کارگر درستکارترین و زحمتکشترین بخش جامعه تشخیص داده خواهند شد. اغراق نیست که بگویم حتی امتیاز آنها از کارگر نجیب افغان هم بالاتر خواهد بود.
و اگر گرفتارترین قشر جامعه ایران نیز مورد مطالعه قرار گیرد، دیگر هیچ تردیدی ندارم که این زنان حتی بالاتر از آن کارگر افغان خواهند نشست که امروز در روز کارگر خانه کارگر هم به آنها رحم نکرد و در تظاهرات شعار دادند : کارفرما حیا کن، افغانی را رها کن.
بسیاری از این بانوان از بابت شوهر و فرزند و فامیل و ... حتی اندکی هم بخت یارشان نبوده است. چرائی این همه تناقض در کار و زندگی سراسر طاقتفرسای آنها را سال گذشته در این مطلب کوتاه و به مناسبت روز کارگر نوشتم.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در خصوص وزیر خارجه و با اقتباس از نجف دریابندری
سبک نوشتن نجف دریابندری را خیلی دوست دارم. هنگام مصاحبه با مطبوعات اظهارات ایشان خواندنیتر هم هست. فارغ ار اینکه موافق یا مخالف ایشان باشیم، بسیار صریح نظر میدهد و معمولاً نظرات ایشان حاوی نکات جدیدی است. سال 68 که از سفر امریکا برگشته بود، سیروس علینژاد و فرج سرکوهی و مسعود خیام گفتگوئی را با ایشان ترتیب دادند و از چند و چون سفر و چرائی برگشت به ایران و ادبیات و نویسندگان معاصر و بوف کور و هدایت و ... سوال کردند. حاصل مصاحبه به یک گفتگوی خواندنی تبدیل شد. دریابندری بوف کور را اثری منحط میدانست و بعد تعریف جالبی از انحطاط ارائه میکرد. مثالهای بسیار مفرحی هم در این مصاحبه میزد. جائی در خصوص "ملکوت" بهرام صادقی از ایشان سوال شد. چون مضمون مطلب کاملاً یادم مانده، گشتم و از آرشیو خودم مصاحبه را پیدا کردم و عیناً برای شما تایپ میکنم.
«
س : در باره "ملکوت" بهرام صادقی هم همینطور فکر میکنید؟
ج : در باره "ملکوت" عرض میشود چند سال پیش یک شب هوشنگ گلشیری به من تلفن زد و گفت بهرام صادقی مرده، فردا ختمش برگزار میشود. من فردا صبح در مجلس ختم حاضر شدم. آقای گلشیری رفت پشت میز خطابه و اولین حرفی که زد این بود که بهرام صادقی نمرده است. بعد هم مطالب زیادی گفت که خلاصهاش این بود که این مجلس یکی از شوخیهای بهرام صادقی است. من البته فهمیدم که این یکی از شوخیهای گلشیری است. شکی نبود که بهرام صادقی مرده است. در میان میراث مختصری که از او به جا مانده، چند داستان کوتاه به چشم میخورد. "ملکوت" از آن خرت و پرتهائی است که معمولاً روی دست وراث میماند. اول به نظر خیلی گران میآید ولی چون مصرفی برایش ندارند یواش یواش به زیر زمین منتقل میشود، بعد هم سر از زبالهدانی در میآورد. الان گویا توی زیر زمین باشد.
س : شما فکر نمیکنید که این داوری شما بیانصافانه است؟
ج : نه، فکر میکنم مغرضانه است و غرض از آن هم بیارزش شمردن "ملکوت" است.
»
من هیچ اثری از شادوران بهرام صادقی نخواندهام. اما تقریباً هر مصاحبه و یا مقالهای که از نجف دریابندری منتشر بشود را با علاقه میخوانم. کلاً دوستدار نجف دریابندری هستم. نظر به همین آشنائی با نوشتههای ایشان، از این کلمه "مغرضانه" نوعی صداقت برداشت میکنم. ظاهر تند این کلمه به گونهای است که میتواند بیانگر یک تنش شخصی در روابط این دو باشد، شاید هم اینگونه بوده است، با همه اینها صادقانه بیان میشود. گوئی دریابندری از بزرگنمائی چیزی که به نظر او خرت و پرتی بیش نیست به تنگ آمده و چنین بیمحابا به آن میتازد.
کلمه "مغرضانه" را به شکلی که معرفی شد در این نوشته کار میبرم. بدیهی است که هیچکدام از اشخاص شباهتی به هم ندارند و به قول معروف در مثل مناقشه نیست.
آقای محمد جواد ظریف وزیر امور خارجه :
من به عنوان یک شهروند ایرانی به طرز مغرضانهای از حرفها و اظهارات غیرهستهای تو حالم به هم میخورد. چون مثل احمدینژاد به دوربین نگاه میکنی و روز روشن را انکار میکنی اما هزاران نفر برای تو هورا میکشند و دیپلمات برجستهات میدانند. مگر با احمدینژاد مسابقه گذاشتهای؟ دلمان خوش بود که کسی از احمدینژاد دل خوش نداشت. گویا دروغ کراهت خود را در این کشور از دست داده است. از هوراکشان هم به طرز مغرضانهای بدم میاد، که این دروغها را میشنوند و به بهانه مذاکرات همچنان با تو دل و قلوه رد و بدل میکنند. حرفهای بیمایه و صد من یک غاز میزنی، دست ندادنت با کاترین اشتون را با ادبیات لمپنی دستمایه شوخی قرار میدهی، از نبود زندانیان سیاسی و آزادی عقاید در ایران سخن میگوئی .... چه خبرته؟
میدانیم که مذاکرات مهمی را پیش میبری، ولی بچه که نیستیم، این را هم میدانیم که این مذاکرات برای نجات کشور نیست، چون دغدغه اصلی و اوجب واجبات جناح پرقدرتی که به تو اجازه داده بلبلزبانی کنی چیز دیگری است. تو از همان اول خودی محسوب میشدی، آن موقع هم که جنگ بود، تو در خانه بقول خودتان شیطان بزرگ با خیال راحت مشغول درس و مشق بودی که در آینده دیپلمات برجسته و انگلیسیدان بشوی، در دولت ویرانگرترین دولت تاریخ معاصر ایران هم پست داشتی، با همه اینها آرزو میکنیم که نتیجه این مذاکرات به نفع اقتصاد ویران کشوری تمام شود که میخواهیم در آن زندگی کنیم.
حالا ما باید در مقابل اظهارات بیمایه غیرهستهای تو هم سکوت کنیم که مبادا دل دلواپسان به درد آید و به تو فشار بیاورند و مذاکرات لطمه بخورد؟ اگر اینطوری است تو هم این اندازه روی اعصاب ما راه نرو و همان هستهایات را ادامه بده و رضایت آقایان را با همان چربزبانی که خوب بلدی جلب کن و خلاص!
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
مقدمه برای "سیستم پزشکی ایران، زیر تیغ پزشکان" (3)
این خاطره را قبلاً در همینجا گذاشتم. چون به موضوع پزشکی و سریال در حاشیه مرتبط هست، مجدداً با ویرایشی مختصر تقدیم میکنم.
سال 1372 دفتر نرمافزاری ما در خیابان جمهوری تهران بود. تازه از شرکت همکاران سیستم جدا شده بودیم. بازار هدف را فروشگاهها و مغازههای این خیابان قرار دادیم و قصد داشتیم که طرحی نو در سیستم حساب و کتاب و فروش مکانیزه آنها دراندازیم.
بهترین تجربهام در آنجا آشنائی با بازار کلان وسائل صوتی و تصویری بود. آن موقع یک تلویزیون خوب سونی حدود شصت هزار تومان قیمت داشت. شاهد بودم که مردم به مغازهها مراجعه میکردند و اگر تصمیم به خرید میگرفتند، طبق معمول تخفیف میخواستند. صاحبان مغازه و یا فروشگاه و نمایندگی، با مردم خوب برخورد نمیکردند. حداکثر حاضر بودند پانصد تومان تخفیف بدهند. این سوال را با آنها مطرح کردم که مشتری بالاخره تخفیف میخواهد، چرا سرسنگین برخورد میکنید؟ چرا سعی در راضی کردن آنها نمیکنید؟
خلاصه و شیرازه جواب مغازهداران این بود : «اینها میروند و چند دور میزنند و قیمت دستشان میآید و نهایتاً مراجعه میکنند. حوصله جرُ و بحث هم نداریم، اینها فکر میکنند ما نصف این مبلغ را استفاده میکنیم. حالا هی بیا و توضیح بده! کیست که باور کند؟»
راست میگفتند. من وقتی وارد حساب و کتاب آنها شدم، دیدم در هر تلویزیون حداکثر دو هزار تومان سود میکنند. رقابت خیلی سنگین بود. ولی چرا کسی قبول نمیکرد که اینها در شصت هزار تومن حدود دو هزار تومن سود میکنند؟ جواب ساده بود و به آنها هم مدام میگفتم : «بدبینی مردم به جای خود، شما هم کم به آنها دروغ نگفتهاید!»
بین بازار و مردم یک دیوار بلندی از بیاعتمادی است. من هم اگر به چشم خود نمیدیدم و در آن تاریخ وارد جزئیات حساب آنها نمیشدم، باورم نمیشد که دستشان خیلی برای تخفیف باز نیست.
حکایت پزشکان هم همین است. فکر میکنند که مردم به آنها بدبین هستند. تلاش و کوشش آنها را در نظر نمیگیرند. این موضوع حتی اگر درست هم باشد، که نیست، باید از خود سوال کنند که چرا مردم به آنها اینگونه بدبین شدهاند؟ ممکن است جامعه پرستارها و ماماها و دیگران بیشتر از آنها خلاف بکنند، ولی چرا مردم با ظنزی که مضمون آن جامعه پزشکی را کُلّهم خلافکار نشان میدهد، دلشان خنک میشود؟
جراح معروفی که فقط یک فیل در ویلا خود کم دارد، وقتی در ساعتی که بانکها تعطیل است، مبلغ زیرمیزی را داخل آسانسور و توی پاکت از من میگیرد و بعد به اتاق عمل میرود، نمیخواهد به این موضوع فکر کند که چرا مردم به این بخش بسیار مهم جامعه بدبین هستند؟
اشکال از جای دیگری است. اما اشرافیت پزشکی در یک هماهنگی کامل صنفی و با نفوذ فراوانی که دارند، حالا حالاها اجازه نخواهد داد که مردم درگیر این مسائل بشوند. طاقت آنها برای طنز کم نیست، اسرار نباید هویدا شود.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
یکی از این سفرهای دور و دراز در 1968، ابتدا حضور در اجلاس شرکتهای ملی نفت عضو اوپک در اندونزی بود و سپس باید بیدرنگ با سوابق و پروندههای اداری در وین به جمشید آموزگار و دکتر فلاح میپیوستم که برای شرکت در نشست مهمی به کنفرانس سران اوپک میرفتند. روز موعود وارد جاکارتا شدم و همراه نمایندگان سایر ملل با هواپیمای ویژه شرکت نفت اندونزی به جزیزه بالی رفتیم. در فرودگاه به گرمی استقبال شدیم و حلقه گل به گردنمان آویختند. فصل زمستان بود، از توریست خبری نبود و هتل مجلل جزیره دربست در اختیار ما بود. آن روزها ایران و عربستان دو عضو برجسته اوپک و رقیب یکدیگر بودند......از این رو جر و بحث اصلی در اینگونه گردهمائیها، معمولاً بین نمایندگان این دو کشور بود. در این اجلاس هم طبق معمول من و نماینده عربستان سعودی به پر و پای هم پیچیدیم. ولی از برخوردهای جلسات رسمی که بگذریم در بیرون، در گفتگوهای شخصی، در بسیاری مسائل فکری و فرهنگی، همسلیقه از آب در آمدیم و اغلب در اینگونه موارد با دیگر نمایندگان، که همه نفتی حرفهای بودند، اختلاف نظر داشتیم.
شب آخر، جشن و سرور بود و همه تا دیروقت بیدار ماندیم. هواپیمای شرکت نفت اندونزی ساعت هفت بامداد ما را به جاکارتا باز میگرداند و پرواز من به وین برای شامگاه ترتیب داده شده بود. صبح که از خواب پریدم ساعت هشت بود. دوان دوان به سرسرای هتل شتافتم، آب از آب تکان نمیخورد، جویای یاران شدم، مدیر هتل حیرتزده گفت :
- حدود دو ساعت پیش رفتند!
هراسان پرسیدم :
- پرواز بعدی....؟
نگذاشت جملهام را تمام کنم :
- در زمستان پروازی به جزیره نمیشود.
- قایق ... ؟
- قایق باید صدها جزیره کوچک و بزرگ را پشت سر بگذارد، سفر با کشتی به پایتخت در این فصل دو سه ماهی طول میکشد!
به عقلم رسید تلفنی به فرودگاه بکنیم، تلفن فرودگاه مشغول بود، و تلاش پی در پی آقای مدیر بیثمر. مستأصل از ناگزیری با ماشینی کرایهای به سوی فرودگاه تاختیم. جادهها خلوت بودند، انگار به خاطر من قرق شده بود! اما به مقصد که رسیدیم، گفتند هواپیما نیم ساعت پیش رفت. درمانده نشستم، نمیدانستم چه کنم. ماموران فرودگاه دورم حلقه زده بودند و تند تند به زبان خود ور میزدند. در این اثنا ناگهان صدای موتور یک هواپیما شنیده شد، گروهی به پشت پنجرهها دویدند، چند تائی با اشاره دست مرا بدان سو خواندند. هواپیما را میشناختند، همه گفتند :
- هواپیمای شرکت نفت است.
چند دقیقه بعد کمکخلبان دوان دوان به داخل آمد و مرا برد. وارد هواپیما که شدم مسافران همه دست میزدند. سرافکنده خود را در اولین صندلی خالی انداختم. معلوم شد نماینده عربستان سعودی هوس کرده گفتگوی روز پیش را با من ادامه دهد، هر جا گشته مرا پیدا نکرده، از این و آن پرسیده، مسلم شده که نماینده محترم ایران جا مانده است. قضیه را به خلبان اطلاع دادهاند، و او بیدرنگ سر طیاره را کج کرده و به فردوگاه برگشته است. مرد اعرابی که به داد من رسید، شاهزاده سعودالفیصل، پسر ملک فیصل، بود. شاهزاده در امریکا در دانشگاه پرینستون اقتصاد خوانده بود و در آن هنگام مشاور اقتصادی وزارت نفت و منابع طبیعی کشورش بود. سعودالفیصل در 1975 وزیر خارجه عربستان سعودی شد و هنوز پس از گذشت سی و اندی سال، همچنان وزیر خارجه آن کشور است. این را می گویند ثبات. من دیگر شاهزاده را جز بر صفحه تلویزیون ندیدم.
از جلد اول کتاب حدیث نفس، خاطرات مترجم معروف آقای حسن کامشاد
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
یوتیوب و عباسآباد دشت مغان
یوتیوب ده ساله شد. تقریباً از زمانی که یوتیوب فراگیر شد، یک سؤال فنی بسیار ساده راجع به آن داشتم که مدام از اهل فن میپرسیدم. با کمال تاسف یا از جواب آنها قانع نمیشدم و یا میگفتند که اصلاً به این مسئله فکر نکردهاند. یکی از دوستانم که از بهترین نرمافزارنویسهای این کشور بود و اکنون در امریکا برای یک شرکت نفتی نرمافزار مینویسد، از جمله کسانی بود که مدام این سؤال را از او میپرسیدم. حدود دو ماه پیش خبر داد که با یک مهندس ارشد شرکت هاردیسکسازی سیگیت آشنا شده و سؤال را مطرح کرده است. جواب سؤال بسیار سادهتر از آنی بود که فکر میکردم.
سؤال این است : یوتیوب این همه ویدیو را کجا و با چه ابزار و مکانیزمی ذخیره میکند؟ چه تکنولوژی خاصی دارند که میتوانند این هوا دیتا را آنلاین مدیریت کنند؟
از چند سال پیش ذخیرهسازی فیلمهای سینمائی و کارتونهائی که با کیفیت خوب برای بچههای خودم تهیه میکردم، به مسئلهای برای من تبدیل شد. ابتدا یک هارددسیک کتابی پانصد گیگابایتی خریدم که بعد از یکی دو سال پر شد. فایلهای تصویری فضای زیادی برای ذخیرهسازی لازم دارد. یک هارد دیگر هزار گیگابایتی خریدم. کلکسیون بچهها روز به روز کامل میشد، ولی برای ذخیرهسازی جا کم میآوردم و اکنون این هارد هم در حال پر شدن است. ضمن اینکه جائی که برای استقرار آنها در نظر گرفتم و پلیری که فیلمها را پخش میکند، ظرفیت بیش از دو هارد را ندارد. دو تا هارددیسک با یک عالمه ظرفیت جوابگوی فیلمهای مورد علاقه دو نفر نیست. یوتیوب یک میلیارد کاریر دارد که در هر دقیقه صدها ساعت فیلم روی آن آپلود میکنند.
سال 62 با دوستی از اهالی مغان آشنا شدم که خاطرهها از یک روستای بسیار کوچک و محروم آن منطقه به نام عباسآباد تعریف میکرد. میگفت یکی از اهالی روستا برای کاری ناچار میشود به تهران بیاید. پیش از آن گِرمی بزرگترین شهری بود که به چشم خود دیده بود. بزرگی تهران او را سخت تحت تاثیر قرار میدهد. وقتی به عباسآباد برمیگردد برای دوستان خود عظمت شهر را اینگونه توصیف میکند : «آی کیشی! تهران چوخ چوخ بویوکدی. سن دئیسن بئکه تهران بیر عاباسآباد؟ ایکی عاباسآباد؟ اؤچ عاباسآباد؟ .... یوخ بابا! تهران اؤن عاباسآباد / تهران خیلی خیلی بزرگه، یعنی فکر کردی تهران یک برابر عباسآباد؟ دو برایر عباسآباد؟ سه برابر عباسآباد؟.... نه بابا! تهران ده برابر عباسآباد»
وقتی به حجم باور نکردنی اطلاعات یوتیوب فکر میکنم، دیگر مقیاسی برای ارزیابی ندارم. نکند یوتیوب هم ده تا هارددیسک دارد؟
لازم است توضیح بدهم که ما در نرمافزارهای کاربردی هم با این مسئله مواجه هستیم. مثلاً اطلاعات شرکتی را که از بیست سال پیش نرمافزار دارد، عملاً نمیتوان روی یک دیتابیس قرار دارد. شرکتها به طور معمول اطلاعات چند سال مالی را لازم دارند. از طرف دیگر اداره کردن بانکی با دهها میلیون رکورد واقعاً کار طاقتفرسائی است و مراکز آیتی بسیار کاربلدی لازم دارد. ریسک بالائی هم دارد. اگر نرمافزار هم خوب نوشته نشده باشد، همه چیز قوزبالاقوز میشود. معمولاً در چنین مواقعی دیتا را بیات و از گردونه سرور اصلی جدا میکنند تا در صورت لزوم به آنها مراجعه شود. اما در یوتیوب هیچ لینکی از بین نمیرود. ویدیوئی که ده سال پیش آپلود شده، با همان سرعت ویدیوی جدید در دسترس است. این به آن معناست که همه فیلمها تر و تازه و آنلاین در دسترس هستند. چیزی در یوتیوب بیات نمیشود.
جواب مهندس شرکت سیگیت دقیق و معتبر بود. از منظر سختافزاری شیوه ذخیرهسازی آنها هیچ تکنیک خاصی ندارد. یوتیوب هم دقیقاً از همین هارددیسکهای کتابی استفاده میکند که بنده و جنابعالی به فروشگاه لوازم کامپیوتری مراجعه و خریداری میکنیم. و اگر به هر روشی دیگری متوسل شوند، و مثلاً هارددیسکهای اختصاصی بسیار حجیم سفارش دهند، هزینه آن به مراتب بیشتر خواهد بود. میگفت سیگیت در سال گذشته سیصد میلیون عدد از همین هارددیسکهای کتابی فروخته است. یوتیوب هم از جمله مشتریان بزرگ آن است. یا یک حساب سرانگستی و با فرض اینکه در هر دقیقه حدود سیصد ساعت فیلم در یوتیوب آپلود میشود، باید هر سال حدود سیصدهزار هارددیسک هزار گیگابایتی توسط یوتیوب خریداری شود.
سیصدهزار هارددیسک برای یک سال عدد خیلی بزرگی است. هاردها را نمیتوان روی هم قرار داد. فضای مناسب و کلی انرژی لازم است. 24 ساعت هم باید صدها سرور گردنکلفت آنها را اداره کنند و در حال کار باشند.
وقتی جواب را از یک منبع مطمئن شنیدم، این بار سؤال بزرگتری مطرح شد. راستی اینها را کجا جا میدهند؟ هر سال باید یوتیوب به اندازه مساحت عباسآباد فضا به این کار اختصاص دهد. در آینده چه میخواهند بکنند؟ یک عباسآباد، دو عباسآباد، و شاید هم ناچار شوند به اندازه ده برابر فضای عباسآباد به محل استقرار میلیونها هارد و سرور یوتیوب اختصاص دهند. جل الخالق!! صد سال دیگر چه خواهند کرد؟ موتور جستجوی گوگل و فیسبوک هم خیلی کم از یوتیوب ندارد. اینطور که پیش میرود کره زمین باید به هارددیسک تبدیل شود!
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
برف بهاری در مراغه،
برف همیشه زیباست، اما برای کشاورزی در این فصل سمّ مُهلک است.
عکس از حامد مُرسلی
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
حکومت اهل حساب و کتاب و هزینه و فایده است. مصلحت نظام از اوجب واجبات آن است. با این حساب چه ضرورتی دارد که همچنان بابت حصر آن سه عزیز در محافل بینالمللی و حقوقبشری هزینه میدهند؟ مثلاً اگر مهندس موسوی آزاد بشود و بیانیهای صادر کند اتفاقی میافتد؟
گذشت آن زمان! انقلابی در این کشور رخ داده است. فرماندهای که تا دیروز برای تفکر سرو سبز خط و نشان میکشید، اکنون محبوب دل خیلیهاست. روسیه که منفور بود، امروز متحد منطقهای بعضی از همان سبزهاست. فعلاً بزرگترین دغدغه ملی سرنوشت دو جوان به حج رفته است. ماشاالله ملت و دولت از فرانسه هم در اهمیت دادن به سرنوشت شهروندان جلوتر زدهاند. بزرگترین شادمانی ملی هم پس دادن اوراق زیارت خانه خدا توسط یک پیرمرد بویراحمدی است.
شهر بحمدالله امن و امان است و زیاده خبری نیست و همه چیز آرام است. بگذارید آن بانوی فاضل و این دو پیرمرد خانواده خود را در آغوش بگیرند. برنده این بازی دردناک هم شما هستید.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
برای "سیستم پزشکی ایران، زیر تیغ پزشکان" (...)
یک ضرب المثل چینی میگه : آدمی که جز وبلاگ جائی برای نوشتن نداره، و یا به مصلحت او نیست که داشته باشه، خودش برای وبلاگ خودش پپسی یا کوکا یا عالیس یا زمزم باز نکنه پس کی باز بکنه؟
و یک ضرب المثل فرانسوی هم می گوید : لوموند همان نهالستان فرانسه زبان است.
***
مقدمه برای "سیستم پزشکی ایران، زیر تیغ پزشکان" (2)
کارآئی بخشی از مجموعه سیستمهای بهداشتی و درمانی ایران که وظیفه واکسیناسیون و به طور ویژه واکسیناسیون اطفال را دارد، حقیقتاً باورنکردنی است. اغراق نیست که بگوئیم این بخش با استانداردهای پیشرفتهترین کشورهای غرب اروپا برابری میکند. از طریق پیگیری واکسیناسیون بچههای دوستان و آشنایان در غرب اروپا و اندکی هم تجربه شخصی به این نتیجه رسیدم که سیتسم واکسناسیون ایران هیچ کم و کسری از کشورهای پیشرفته ندارد.
من بچههایم خودم را پیش دکتر مرتضی لسانی یکی از خوشنامترین و شریفترین پزشکان اطفال تهران میبرم. انسان وارسته و فرد بسیار مطلعی است. وقتی این مسئله را به ایشان گفتم جواب دادند که ایران در این زمینه از امریکا هم جلوتر است. در اقصا نقاط کشور درمانگاهها با کمترین هزینه و به طور مرتب کودکان را واکسینه میکنند. همه این دستاوردها نتیجه دهها سال سرمایهگذاری دولتهای ایران در قبل و بعد از انقلاب است.
اما حقیقت این است که همین دولتها در سایر زمینههای بهداشتی و درمانی هم سرمایهگذاری کلانی کردهاند. انبوه بیمارستانها و مراکز درمانی قدیمی و تازهتاسیس را در همه شهرهای ایران به وفور میتوان دید. تعداد و امکانات بیمارستانهای شهر ما اورمیه بیش از رشد جمعیت پیشرفت داشته است. تهران هم که شهر بیمارستانهاست. در هر گوشه آن یک بیمارستان دولتی و خصوصی بزرگ و مدرن وجود دارد.
اما فقط کافی است که کار کسی مثلاً به بیمارستان شریعتی تهران و یا رازی رشت بیفتد. آرزوی ارتحال زودهنگام خیلی زود بر سر او آوار میشود. چرا چنین است؟ چرا هیچ پیشرفت درخور توجهی در بخش درمان صورت نمیگیرد؟ چرا همه ناراضی هستند؟ دولت باید چقدر بیمارستان بیشتر بسازد تا وضع بهتر شود؟ دانشگاههای کشور چقدر بابد کادر درمان و پزشک تربیت کنند تا کمبود نداشته باشیم؟ تجربه نشان میدهد که اگر امکانات دو برابر هم بشود، لزوماً مشکلات نصف نخواهد شد و در بر همان پاشنه خواهد چرخید.
سیستم معیوب است؟ پس چرا سیستم واکسیناسیون ایران که به میلیونها کودک سرویس میدهد، و بسیار هم هزینهبر است، در حد سیستم سلامت بریتانیا کارآئی دارد؟
دلیل آن برای من واضح است. به هر دلیلی و خوشبختانه اشرافیت پزشکی نتوانسته واکسیناسیون را اختصاصیسازی کند. نمیصرفیده و یا دلایل دیگر داشته نمیدانم. میدانیم که پزشکان تلاش زیادی کردند و میکنند تا واکسیناسیون را هم به مطبها منتقل کنند. اما خوشبختانه اغلب مردم درمانگاههای دولتی را ترجیح میدهند و معتبرتر میدانند. مسئله لزوماً ارزان بودن هم نیست. من و همسرم بچهها را به انستیو پاستور میبردیم و خیالمان هم راحت بود. این در حالی است که هزینه رفت و آمد و وقتی که میگذاشتیم به مراتب بیش از هزینه مطبها بود.
هم درد و هم درمان سیستم پزشکی به دست اشرافیت پزشکی است. واکسیناسیون را که مثال زدم، به هر دلیلی زیر بلیط آنها نیست و یا خوشبختانه نیازی به آن ندارند. برای همین سرمایه گذاریها نتیجه داده و بسیار موفق است. مطلب "سیستم پزشکی ایران، زیر تیغ پزشکان" در لوموند فارسیزبان، به چرائی نفوذ ویرانگر اشرافیت پزشکی خواهد پرداخت.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دیروز اول اردیبهشت ماه محاکمه سارقان منازل ما شروع شد. من اولین بار بود که در عمرم به دادگاه میرفتم. نکاتی دیدم که به نظرم جالب رسید. بخشهائی از آن را مینویسم، اگر حوصله دارید شاید برای شما هم جالب باشد. از همه جالبتر در این دادگاه مشاهده میل شدید مالباختگان به اجرای حکم اسلامی قطع ید بود. اگر به چشم خود نمی دیدم باور نمیکردم.
من با یکی از "همسارقان" که در آگاهی آشنا شدم قرار گذاشتم و با هم رفتیم. (کامنت اول) حدس من و همسارق این بود که احتمالاً بیش از ده خانه دیگر را این گروه چهار نفری سرقت کردهاند و دادگاه شلوغ خواهد شد. اما معلوم شد اشتباه میکردیم. این گروه 54 خانه را از فرمانیه تا شهرآرا سرقت کرده بودند. جلسه بسیار شلوغ بود.
پس از شروع دادگاه اتهام متهمان 54 فقره سرقت و نگهداری مشروبات الکلی اعلام شد. اولین سارق وقتی شروع به دفاع از خود کرد گفت فقط حدود 32 مورد سرقت را قبول دارم و بقیه را در آگاهی گردن گرفته است. میگفت در تاریخ بعضی از موارد زندان بودم و حبس سرقتهای قبلی را تحمل میکردم. حرفهایش به شدت متناقض بود. اما سرحال بود و به نظر نمیرسید که در مقابل قاضی و انبوه مالباختگان از این همه تناقضگوئی خجالت میکشد. قاضی هم گفت افسران آگاهی زرنگتر از این حرفها هستند که چنین خبطی بکنند. از او خواست سرقتهائی را که واقعاً در آن مشارکت کرده بشمارد. دو بار شمرد و در هر دو بار اعداد مختلفی داد. کاملاً پیدا بود که شماره از دستش در رفته و سارق حرفهای است.
اما در خصوص نگهداری مشروبات الکی شگرد عجیبی به کار برد. با قاطعیت از خود رفع اتهام کرد و گفت آن مشروبها را از یکی از همین خانههای سرقت شده به همراه سایر وسایل برداشتهاند و متوجه نبودهاند که مشروب است (و لابد مال حرام!!). گفت در هنگام دستگیری هم مشروبات آکبند بوه و هیچ اتهامی در این خصوص متوجه آنها نیست. قاضی کمی پرس و جو کرد تا بداند مشروب را از کدام خانه آوردهاند که خوشبختانه تناقضگوئیهای او یکی از مالباختگان در جلسه را نجات داد. اول گفت آجودانیه و دقایقی بعد گفت از خانهای در فرمانیه برداشتیم.
در خصوص زمان سرقت میگفت همه سرقتها را از حدود هشت شب به بعد، و بعد از اینکه هوا تاریک شد انجام دادهاند. خانه ما را هم در چنین ساعتی زده بودند. گویا در این ساعات شلوغی خیابانها و کوچههای شهر حاشیه امنیت آنها را بالا میبرد و بر خلاف تصور بسیاری به ندرت بعد از نصف شب اقدام به سرقت منازل میکنند.
بعد قاضی به مردم فرصت داد که حرفهایشان را بزنند. کسی پرسید درِ ضدسرقت ما را چطور باز کردید؟ سارق هم در جواب گفت باز کردیم دیگه! و بعد قاضی خواست شوخی کند که شوخی او بسیار بیمزه و بیمورد و حتی مسئلهدار از آب درآمد و خوشبختانه خنده حاضران باعث شد که سوالکننده حرف قاضی را نشنود. قاضی گفت اگر روش باز کردن در ضدسرقت را بگوید که تو هم میری این کار را میکنی. مثلاً خوشمزگی کرد.
اما سوالات بعدی خشمگیانه بود. کسی خواهان قطع دست دزدها شد که تقریباً با استقبال همه مواجه شد. یکی دیگر از مالباختگان گفت که اینها وارد حریم خصوصی و اتاق خواب ما شدهاند و آثار روحی آن هنوز پابرجاست. که البته حرف کاملاً درستی است و هنوز ما هم در خانه خودمان از این مسئله کاملاً خلاص نشدهایم. بعد گفت که این سارقان حرفهای هستند و نه یک بار و دو بار، بلکه 54 بار این کار را کردهاند. نتیجه گرفت که اینها مفسد فیالارض هستند و باید به اشد مجازات برسند و اعدام شوند. از این سخنان استقبال شد. طوری که قاضی ناچار شد توضیح دهد مطابق قانون عمل میکند و محاکمه مفسد فیالارض هم مربوط به دادگاه انقلاب است و نه دادسرای عمومی. دوباره کسان دیگری مسئله قطع دست را مطرح کرد. کسی گفت که در عربستان دست دزد را قطع میکنند و به همین دلیل دزدی در آن کشور ریشهکن شده است. پیشنهاد اجرای حکم قطع دست خیلی مورد استقبال قرار گرفت. کسانی هم از تعطیلی حکم خداوند ابراز ناراحتی میکردند. جالب اینجاست که اکثریت مالباختگان هم بالا شهری بودند و به نظر نمیرسید که در سایر موارد خیلی دربند اجرای احکام شرع باشند. و جالبتر اینکه یکی از کارمندان دادگاه قبل از شروع دادگاه وقتی فضا را اینگونه دید میگفت در عربستان هم فقط چند مورد معدود قطع دست وجود داشته و اینطور نیست که در اخبار میگویند.
قاضی ناچار شد بیشتر توضیح دهد. گفت که قطع دست چندین شرط دارد که تقریباً محال است در یک نفر جمع شود. با همه اینها کسی دست بلند کرد و حکم خدا را به عربی یادآوری کرد. در اینجا قاضی اصل مطلب را گفت. گفت اگر در موارد استثنائی شرایط قطع ید هم مهیا باشد محاکم تفسیر را به سمتی میبرند که چنین حکمی صادر نکنند، چون حقوق بینالملل حسابی برای کشور دردسر درست میکند. و بعد اشاره کرد که خوشبختانه کشور ما از کشور آنها خیلی امنتر است. در کشور ما یک نفر پنجاه تا خانه را میزند و در آنجا یک نفر پنجاه نفر را به رگبار میبندد. بعد از این استدلال همگی نفس راحتی کشیدیم و خدا را شکر کردیم که در پاریس و لندن و مخصوصاً شهر هفتتیرکشها یعنی نیویورک زندگی نمیکنیم.
یکی از مالباختگان میگفت سرویس برلیان همسرش را همین آقایان بردهاند که دست کم صد و پنجاه میلیون تومان ارزش داشت. و بعد برای مالخر که در جلسه غایب بود، درخواست مجازات سنگینتری کرد. میگفت او مشوق اصلی سارقان است. قاضی گفت که برای مالخر ابلاغیه فرستاده شده اما به دادگاه نیامده است. کسی دیگری از دادگاه شکایت کرد که چرا در دفعات گذشته این آقایان حکم سنگین دریافت نکردهاند که دوباره دزدی کنند. خانمی چادری نگران نوههایش بود. به فرزند سارقان اشاره کرد و گفت دادگاه باید مسئله را ریشهای حل کند. او گفت من که بچهام و نوهام با نان حلال بزرگ شده نباید با فرزند این دزد که با نان حرام بزرگ شده در یک مدرسه درس بخوانند. درخواست کرد که فکری به حال این قضیه هم بشود. فضا عصبی بود ولی خوشبختانه اسم بچه که آمد کسی از این اظهارات استقبال نکرد.
من هم میخواستم دست بلند کنم و بگویم اینها خودشان هم قربانی هستند و میلیاردها هم که دزدیده باشند انساناند و .... بعد به خودم نهیب زدم و گفتم بشین سرجات پسر! دادگاه جای گاندیبازی نیست. تازه! این حرفها و این اسنوببازیها در این فضای تند لایکخور هم نیست و ضایع میشوی. اصلاً از سرجام بلند نشدم که بنشینم.
سارقان وکیل هم داشتند و من فکر میکردم عین تو فیلمها بیشتر وکلا حرف خواهند زد و سارقان هم پس از مشورت با آنها چیزی خواهند گفت که دستکم این اندازه تناقض آشکار در سخنان آنها نباشند. اما وکلا فقط هنگام معرفی خود به عنوان وکیل چند کلامی حرف زدند و بعد شاهد و ناظر بودند.
و یک نکته حاشیهای :
در نشریات از وضع آشفته سیستم قضائی زیاد مطلب نوشته میشود. و اینکه قریب به نصف ایرانیها در محاکم قضائی پرونده دارند. درست که در دادگاهها جای سوزن انداختن نیست، ولی این مسئله کمی برای من عجیب بود. به دور و بر و همکاران و آشنایان خود نگاه میکردم و می دیدم این آمار هم مثل رای 25 میلیونی احمدینژاد است. قبول که ایشان معجزه هزاره سوم بود، ولی بیست و پنج میلیون هم عدد خیلی بزرگی بود. خاصه که قبلاً عدد بیست میلیون خاتمی را تجربه کرده بودیم و از هر کسی در شهر و روستا میپرسیدیم میگفتند به خاتمی رای دادند. اما در مورد معجزه هزاره وقتی همین انتقاد را میکردیم، میگفتند که شما از جامعه خبر نداری و همه ایران شمال شهر تهران نیست.
شاید حکایت آمار بالای پرونده محاکم قضائی هم اینگونه باشد. به نظرم رسید که احتمالاً بخش بسیار بزرگی از این آمار مربوط به همین سرقتهاست. وگرنه این اندازه هم با هم درگیر نیستیم. مثلاً من که تا این لحظه پایم به دادگاه نرسیده بود، اکنون یک پرونده شکایت در محاکم قضائی دارم. در هر مجلسی هم که بنشینید، بعید است کسی از سرقت حرف نزند. یا شخص خود مالباخته است و یا منزل یکی از نزدیکانش به سرقت رفته است. اگر مملکت اندکی رونق اقتصادی پیدا کند و کلیت حکومت هم به جای شمارش تعداد سانتریفیوژها و سیاستهای منطقهای بشدت هزینهبر رونق اقتصادی را الویت اول کشور قرار دهد، تعداد پروندههای محاکم هم با سرعتی وصفناپذیر رو به کاهش خواهد نهاد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
مقدمه برای "سیستم پزشکی ایران، زیر تیغ پزشکان" (1)
سریال "در حاشیه" از نظر من کار فوقالعادهای است و امیدوارم ادامه یابد و به بیراهه نیفتد. اهل نظر میگویند که این سریال به لحاظ هنری جزو کارهای سطح پائین گروه مهران مدیری است. اینطور هم به نظر میرسد. خیلی از جاها گفتگوها لوس و بیمزه است. اما مضمون سریال و طنزی که به کار رفته، یکی از بزرگترین دردهای کشور را مطرح میکند. در خصوص خودم و علاقهام به این سریال همینقدر بگویم که برای شنیدن خبر تعطیلی مدارس هم به صدا و سیما میلی مراجعه نمیکنم. اما با علاقه در حاشیه را دنبال میکنم.
سه سال است که تجربیات عموماً تلخ خودم و نزدیکانم را از مراجعه به پزشکان و بیمارستانها نوشتهام. اما عنوان مناسبی که هم توهینآمیز نباشد و هم منظور را برساند برای آن نمییافتم. و دقیقاً به همین خاطر منتشر نکردم. (توضیح بیشتر در کامنت اول) سریال در حاشیه سر ذوقم آورد و به نظرم عنوان "سیستم پزشکی ایران، زیر تیغ پزشکان" برای آن نوشته کاملاً رساست. چند پُست فیسبوکی به عنوان مقدمه مینویسم و بعد اصل مطلب را در نهالستان میگذارم.
گویا در اثر فشار پزشکان قرار است سریال در حاشیه متوقف شود. کسان زیادی نظر دادند و از کمتحملی پزشکان انتقاد کردند. اما من معتقدم پزشکان هم طاقت طنز و شوخی را دارند و هم این اندازه بیجنبه نیستند که چنین خود را ضایع کنند. درد جای دیگری است. برای من کاملاً قابل پیشبینی بود که اشرافیت حریص پزشکی طاقت نخواهد آورد. سریال پرطرفدار است و روی نقطه حساسی انگشت گذاشته و منافع صنفی آنها را تهدید میکند.
طی نیمقرن گذشته هر دو حکومت پهلوی و اسلامی تا توانستهاند برای سیستم درمان و آموزش پزشکی سرمایهگذاری کردهاند و انصافاً موفیقتهای زیادی هم کسب شده که چند نمونه آن را خواهم نوشت. از بعضی جنبهها ایران با کشورهای بسیار پیشرفته قابل مقایسه است. اما سیستم موفق نیست، چرا؟
پزشکان طی هماهنگی صنفی نانوشته و قدرتمند اجازه نمیدهند کسی از بلائی که آنها سر سیستم آوردهاند، سر دربیاورد. منظورم این نیست که سازمان یافته عمل میکنند. اتفاقاً و اگر لازم باشد پزشکان خیلی هم برای همدیگر سوسه میآیند و پشت سر هم صفحه میگذارند. اما منافع صنفی چیز دیگری است. و هیچ ضرورتی ندارد که اعضاء یک صنف با هم خوب باشند و یا از طریق یک مرکزیتی دستور هماهنگی دریافت کنند.
نفوذ مصیببار اشرافیت پزشکی با هیچ رشته دیگری قابل مقایسه نیست. استادان هیچ رشتهای در دانشگاههای کشور اینگونه بیشباهت به جامعه و تقریباً یکدست نیستند. چند سالی است که آقای دکترهای تهریشدار و خانم دکترهای سخت محجبه به عنوان یک لایه نئوحزباللهی تقریباً تمام جایگاههای هیئت علمی دانشگاهها را پر کردهاند. این حرفه سخت به کاسبی آلوده شده و سیستم درمانی کشور را علیرغم سرمایهگذاریهای کلان ناکارآمد کرده است. نگاه کاسبکارانه در حرفهای که با سلامت مردم سر و کار دارد، نوعی رذالت هم هست.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
بیاعتباری معنای کلاسیک نژادپرستی که بر فرض نابرابری نوع بشر بود، به علائق نژادپرستانه در جهان معاصر پایان نداده است. در این مقاله عربستیزی ایرانیان غیرعرب، از این منظر به زیبائی تحلیل شده است. البته این نکته را هم باید اضافه کرد که با کمال تاسف هنوز در ایران جریانهای اسم و رسمدار آریائیباز و پانایرانیست وجود دارد که آشکارا نژادپرستی آنها بر فرض نابرابری نوع بشر استوار است.
از متن :
«نژادپرستی در معنای کلاسیک آن، مبتنی بر فرض نابرابری جنس بشر از لحاظ بیولوژیک است و نتیجه آن، نسبت دادن پیشرفت یا عقب ماندهگی ملتها به خصوصیات ژنتیکی غیر قابل تغییر است. تمایزی که از رهگذر این نگاه نژادی جعل میشود، در مناسبات قدرت و روابط اجتماعی بین طرفین بازتاب مییابد و یکی را در جایگاه فرداست و دیگری را در جایگاه فرودست مینشاند. اما از دهه ٥٠ میلادی قرن پیش، در پرتو مطالعات مردم شناسی و تحقیقات زیست شناسی، هم در این تمایزات بیولوژیک و نظریاتی که بر مبنای آن شکل گرفته بود تردید ایجاد شد و به تدریج مفهوم نژاد و تفاوتهای بیولوژیک گروههای بشری در جهان علم بیاعتبار شد.
اما بیاعتبار شدن مفهوم نژاد در جهان معاصر، به انگارهها و علایق نژادپرستانه پایان نداد و رفتارهای تبعیض آمیز مبتنی بر کلیشههای برخاسته از باورهای نژادی همچنان در کشورهای مختلف مشاهده میشود. مساله اساسی این است که مردم بسیاری در جهان هنوز به وجود نژادها و برتری ژنتیکی نژادی که خود را به آن متعلق میدانند، باور دارند.»
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
بیبیسی مجموعه مقالاتی از لیلی نیکونظر، شاهد علوی، حمید مافی، یاسر میردامادی و علی معموری در خصوص نژادپرستی و عربستیزی منتشر کرده است. همه مقالات خواندنی است. اما نوشته علی معموری چیز دیگری است. در خصوص ریشهیابی عربستیزی ایرانیان غیرعرب، یکی از بهترین مقالاتی است که تا کنون خواندهام.
من "در خدمت و خیانت به وطن" برای دوستانم نوشتم که شاید بتوان گفت مردم ایران به اندازه یک دهم مردم افغانستان هم مذهبی نباشد، اما هویت ایرانی چندین برابر بیش از افغانستان تحت تاثیر مذهب بوده است. بخش مذهبی جامعه و از جمله حکومت خیلی بهتر از بخش سکولار جامعه این ویژگیها را میشناسد، و سر بزنگاه چنان از آن بهره میبرد که متوجه کردن جامعه خود به مصیبتی مضاعف تبدیل میشود.
دست مریزاد به علی معموری که یکی از آگاهان به تحولات منطقه و شکافهای قومی و مذهبی است. و چقدر عالی است که این نویسنده عرب و عراقی با شناخت عمیقی که از جامعه ایران دارد، به فارسی چنین مطالب درجه یکی مینویسد و ما هم بهره میبریم. حقیقتاً سیر نمیشوم از خواندن این مقاله.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
معروفترین عکسی که از فاجعه جیلولوق باقی مانده، همین عکسی است که در این نوشته گذاشتهام. وقتی این مطلب را در خصوص 24 آوریل نوشتم و خوشبختانه مورد استقبال دوستانم قرار گرفت، با خود گفتم این بار که به اورمیه میروم، حتماً دنبال محل این عکس تاریخی خواهم رفت. تا بدانم آیا از این مسجد اثری باقی مانده است؟
باورتان نمیشود که با چه حقیقت تلخ و غمانگیزی مواجه شدم. اینجا حیاط مدرسه راهنمائی تحصیلی اسلامی است. من سه سال تمام در این مدرسه درس خواندهام. این مدرسه در خیابان اصلی و در مرکزیترین نقطه شهر بود. اکنون به سازمان تبلیغات اسلامی واگذار شده است. این مدرسه قبل از انقلاب هم یک مدرسه مذهبی بود. داخل این مسجد مدام نماز جماعت میخواندیم. دو تا روحانی استخدام آموزش و پروش هم در آن تاریخ معلم دینی مدرسه بودند و همواره از گسترش فساد در جامعه شکایت میکردند. سال تحصیلی پنجاهوهفت پنجاهوهشت من کلاس سوم راهنمائی بودم و ایام انقلاب بود. به جز یک معاون و چند معلم، بقیه همه انقلابی بودند و از طب تا نجوم نظر میدادند.
دهها معلم طی این سه سال به ما درس دادند. حتی یک نفر! تاکید میکنم حتی یک نفر از همان معلمان و از جمله هر دو حجتالاسلام، یکبار هم اشاره نکردند که حیاط این مدرسه مدفن دهها قربانی جنایت جیلیولوق است. هیچ بعید نیست که کُلّهم از این ماجرا بیخبر بوده باشند. همانطور که من تا چند وقت پیش از مدرسه خودم هم بیخبر بودم.
چنین ملت شاهکاری هستیم ما! وقتی عرض میکنم که آذربایجان نه فرهنگ اکثریت دارد و نه فرهنگ اقلیت، نشانههای آن همین است. در همان شهر اورمیه اگر از دهها نفر بپرسید ممکن است با جزئیات راجع به 24 آوریل برای شما سخن بگویند. ولی بعید میدانم همین الان هم همه کارمندان سازمان تبلیغات اسلامی بدانند که دفترشان در چه محلی واقع شده است.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دوستان اگر در خصوص محاکمه سارق دستگیر شده منزل خود و یا بستگانتان تجربهای دارید، لطف من را هم راهنمائی کنید. روز اول اردیبهشت قرار است سارق منزل ما محاکمه شود. اندکی شرح ماجرا را خدمت شما مینویسم. تجربهای ندارم و واقعاً نمیدانم چه برخوردی باید بکنم.
روز سیام شهریور تابستان گذشته مأموران آگاهی اطلاع دادند که سارقین منزل شما بعد از دو سال دستگیر شدهاند. سارق اصلی را دم در آوردند و تائید کرد که از همین خانه سرقت کردهاند. آنطور که در اداره آگاهی به ما میگفتند، همین فرد و گروهش به پنجاه فقره دزدی در منطقه ما اعتراف کرده بود. در این مراجعات با یک مالباخته دیگر در آگاهی آشنا شدم که منزل ایشان چند کوچه پائینتر از ما بود. به قسمتهای مختلف که میرفتیم دیگران فکر میکردند ما با هم آشنائی قبلی داریم. من هم میگفتم ما "همدزد" هستیم، و تازه متوجه هممحله بودن شدیم.
حدود یک ماه قبل از این سرقت، طبقه اول ساختمان ما را هم دزد زده بود. به افسر آگاهی گفتم شاید منزل همسایه را هم همین دزد زده باشد. در جواب گفتند سرکرده این گروه برای سومین بار است که دستگیر میشود. تخصص اصلی او طبقات آخر است. درست میگفتند، همه مالباختگانی هم که آنجا میدیدیم و برای همین مسئله مراجعه کرده بودند، مثل ما طبقه آخری بودند. بحمدالله روز به روز کارها تخصصیتر میشود.
چیزی که من دیدم، احترام و ادب ماموران آگاهی به مالباختگان بود. با دقت همه چیز را توضیج میدادند. از ما میخواستند به این راحتی رضایت ندهیم. بعضی از این دزدها را با ماشینهای مدل بالا دستگیر کرده بودند. گویا قوه قضائیه آب خوردن این دزدها را با وثیقهای ساده آزاد میکند. به هر حال وثیقههای سنگین اختصاص به زندانیان خاص!! دارد.
همدزد من معتقد است که نباید رضایت بدهیم. از طرف دیگر بعید میدانم که ما چیزی دستگیرمان بشود. سارقین چند ماهی زندان میمانند و بعد آزاد میشوند. به نظر میرسد بیش از همه مأموران آگاهی از این اوضاع ناراحت هستند. دزدها را دستگیر میکنند و بعد از مدتی با رضایت مالباختگان و وثیقه و یا هر ترفند دیگری آزاد میشوند و این دور باطل همچنان ادامه دارد. ممنون میشوم که اگر تجربهای دارید، لطف کرده و در اینجا بنویسید. (کامنت اول را هم مشاهده کنید)
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
سپاس بیکران از آقای عبدالسلام سلمیی که نوشتن در این خصوص را شروع کردهاند. از دوستان عزیز و فاضل عربیدان مثل دکتر علی معموری و جناب وادی عبیات و جناب رضا حکمت هم تقاضا دارم که در این خصوص روشنگری کنند و بنویسند.
لطفاً نگوئید که این مسئله مهم نیست. ما اکنون درگیر جنگ فرقهای هستیم. عملاً بسیاری از سکولارهای جامعه با فرقهگرایان همآوا شدهاند و به کلی نمیدانند موضوع از چه قرار است. فرقهگرایان از حداکثر ظرفیت تنش فرقهای بهره میبرند و ناآگاهی ما به این موضوع دامن میزند. آنها با استادی تمام مذهب و قومیت را به هم گره زدهاند و جنگی ویرانگر را شروع کردهاند.
در طرف فرقهگرایان سنی با محوریت تفکرات افراطی سلفی، هر کسی که به حضرت علی و خاندان ایشان عشق بورزد، حتی اگر پیرو مذهب شافعی هم باشد، عملاً شیعه تلقی شده و حکم رافضی دریافت میکند.
در طرف فرقهگرایان شیعه هر کس به نوعی دلبسته حضرت علی باشد، در مقابل سنی قرار گرفته و شیعه معرفی میشود. این به غایت غلط است. در جهان اهل سنت مثل ترکیه و کردستان، محبوبیت حضرت علی با پیامبر اسلام قابل قیاس است. قداست امام حسن و امام حسین و امام رضا در شهری مثل سنندج باورکردنی نیست.
در ایران بشار اسد جنایتکار در این وانفسای جنگ فرقهای شیعه معرفی میشود. اما اهلحق و یارسان که بیشترین نزدیکی را به علویها در سوریه و ترکیه دارند، کاملاً غیررسمی هستند و در بسیاری از مواقع به آنها بیاحترامی میشود. یارسانی که عبادتشان با تنبور است و آزارشان به مورچه هم نمیرسد.
در زبان فارسی منابع در این خصوص بسیار محدود است. اغراق نیست که بگویم منابع دست اول در خصوص شیعه اثنی عشری هم محدود است. اگر اینطور نبود کتاب "مکتب در فرآیند تکامل" اینگونه یکهتازی و گُل نمیکرد. من شخصاً مدتها دنبال این بودم که بدانم شاخههائی از شیعه که کمتر از شش امام را قبول دارند و علیالاصول جعفری مذهب نیستند، و یا اباضیه (که ما آنها را با عنوان نه چندان محترمانه خوارج میشناسیم) از منظر فقهی پیرو کدام مذهب هستند؟ از دوستان تحصیلکرده در حوزه علوم دینی هم سوال کردم و بسیاری از آنها به این مسئله برنخورده بودند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
زنده باد پاکستان
عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگوی. تصمیم پارلمان پاکستان به بیطرفی در بحران یمن حقیقتاً ستایشبرانگیز است. یکی از دلایل اصلی که در اخبار هم ذکر میشد، جمعیت بزرگ و بیست درصدی شیعیان پاکستان است. پاکستان به عنوان یک کشور اسلامی هر عیبی هم که داشته باشد، درگیر مناقشه شیعه و سنی نبود. همسایهها این کینههای قبیلهای را به پاکستان صادر کردند. بینظیر بوتو و آصف علی زرداری و حتی یوسف رضا گیلانی بالاترین مقامهای پاکستان شیعه بودند. بلندپایهترین مقام سنیمذهب در ایران مرحوم یحیی صادقوزیری بود که چند روزی در دولت شاپور بختیار وزیر دادگستری شد.
باید توجه داشت که پاکستان متحد سنتی عربستان سعودی است. از آن کشور کمکهای مالی فراوانی دریافت میکند. وقتی ملک عبدالله در زمان حیات خود به پاکستان سفر کرد، کشور به حالت نیمهتعطیل درآمد و باشکوهترین استقبالی که از یک مقام خارجی تصور میشد، از ایشان به عمل آوردند. در بحران یمن هم حوثیها را جامعه جهانی به رسمیت نمیشناسد. در بهترین و دمکراتیکترین حالت حوثیها نماینده اقلیت شیعیان زیدی هستند. با همه اینها پاکستان ترجیح داد که دخالت نظامی نکند.
ایران هم وضعی مشابه پاکستان دارد. به همان درصدی که پاکستان شیعه دارد، ایران هم سنی دارد. کاری به حکومت ندارم که کار خود میکند. اما کاش به اندازه جامعه پاکستان، جامعه ایران هم متوجه عواقب تلخ این حمایتها میشد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
این مقاله حواندنی گزارش درخشانی از یک کنش مدنی و بسیار متمدنانه در سقز کردستان است. معلمان آن دیار در چهارچوب اصل پانزده قانون اساسی اقدام به تدوین کتابی برای آموزش زبان کُردی کردهاند.
اما از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان، من این روش را نه تنها الگوی مناسبی برای زبان تُرکی در ایران نمیدانم، بلکه خدا خدا میکنم که زبان مظلوم تُرکی برای چندمین بار به یک مصیبت تقریباً جبرانناپذیر دیگر مبتلا نشود. و آن پدیده تاجیکستانیزه شده زبان تُرکی در ایران است.
زبان تُرکی در ایران یک پدیده کاملاً سیاسی است که با نگاه امنیتی به آن نگریسته میشود. مخالفان و دشمنان و حتی دوستداران این زبان باستانی کاری با آن کردهاند که در خصوص بدیهیترین معضلات آن هم باید دست به عصا حرف زد تا متهم به بیگانهپرستی و بیوطنی و فلان و بهمان نشد. هیچ زبانی در ایران چنین موقعیت دشواری ندارد.
فقط کافی چند مقاله راجع به موقعیت زبان فارسی در تاجیکستان و افغانستان امروز مطالعه کنیم تا پی به عمق فاجعهای ببریم که در انتظار زبان تُرکی است. موقعیت زبان فارسی در این دو کشور به وضوح نشان میدهد که تمام قدرت زبانهای مطرح منطقه در همین صد سال گذشته ایجاد شده است. پیشینه و میراث مشترک و درخشان زبان فارسی، مشروعیتی به آن داده بود که به راحتی مورد قبول همگان قرار گرفت. در صد سال گذشته با هیچ ضرب و زوری نمیشد مثلاً چنین موقعیتی را در اختبار زبان بلوچی قرار داد. اما اکنون ما میدانیم که اگر زبان مهجور بلوچی هم از این خوان نعمت برخوردار بود، به همان اندازه فارسی رشد میکرد. تاکید افراطی بر ادبیات و میراث کلاسیک یک نکته کاملاً انحرافی است که دامنگیر همه ما شده است. زمانی که به یونانی شعر و فلسفه میگفتند، و درخشانترین تمدن جهان را میساختند، آلمانها و انگلیسها اساساً با چیزی به نام نوشتن آشنا نبودند.
اگر اهمیت ادبیات کلاسیک نشانه قدرت یک زبان در جهان معاصر بود، اکنون باید موقعیت زبان فارسی در تاجیکستان دستکم به اندازه افغانستان بود. این که گفته میشود اتحاد شوروی کمر زبان فارسی را شکست، سخن گزافی است. تولیدات فرهنگی و سینمائی و موسیقائی فارسی زبانها در اتحاد شوروی سابق، هیچ کم از افغانستان نداشت. تاجیکستان هم هرگز شکافهای قومی افغانستان را نداشت.
درد اصلی تاجیکستان جدائی از دنیای اصلی فارسیزبان است. در ایران و تاجیکستان بسیار از دوستداران زبان فارسی این موضوع را متوجه شدهاند و حتی بازگشت به الفبای نیاکان در آن کشور طرفداران بسیار زیادی پیدا کرده است. اما اگر همین درد و همین گرفتاری برای زبان مظلوم تُرکی در ایران عنوان شود، حتی دوستداران زبان تُرکی هم آن را جدی نمیگیرند. دشمنان و مخالفان قدرتمند تُرکی هزاران اتهام در آستین دارند و البته روی سخن با آنها نیست.
من با بسیاری از بزرگان زبان تُرکی در فضای مجازی این موضوع را به بحث گذاشتهام. حداکثر چیزی به من گفتهاند، این است که حدود ده درصد این آسیبشناسی را جدی میگیرند. آن ده درصد را هم برای رعایت سن و سال میگویند. دوستان من انسانهای فرهیخته و آدابدانی هستند. وقتی میبینند پسری با بیش از نیم قرن سن و سال و با حرارت از این آسیب بزرگ حرف میزند، ترجیح میدهند دل او را نشکنند. ولی در دل قبول ندارند که تاجیکستانیزه شده کمر زبان تُرکی را خواهد شکست. و اهمیت آن را رسماً و اینبار به دست دوستدارانش به یک زبان محلی فرو خواهد کاست. حداکثر فعالیتی هم که با تُرکی خواهد شد خواندن حیدربابا و سرودن شعر و غزل و قصیده و ترنم بیپایان سکینه دایی قیزی نانای خواهد بود.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
مذاکرات لوزان نشان داد که جان کری سیاستمدار و دیپلمات برجستهای است. با هیچ جنگی امریکا قادر نبود برنامه هستهای ایران را اینگونه و محترمانه تعطیل کند. قطعاً نقش ظریف هم در این میان بسیار پررنگ است. اما میدانیم که ایران هیچ گزینه دیگری جز توافق نداشت. آثار دوران ویرانگر احمدینژاد به این زودیها جبرانشدنی نیست. اگر غیر از این بود و ایران گزینه دیگری داشت، در راس وزارت خارجه دیپلماتی که زبان سیاست و جهان را میداند، هرگز تحمل نمیشد. حداکثر ظرفیت تحمل دستگاه دیپلماسی ایران چیزی در حد و حدود منوچهر متکی و صالحی و جواد لاریجانی و اکبر ولایتی است. اما دولت امریکا راهحل دیپلماتیک را با گرفتاریهای فراوان داخلی به کرسی نشاند. وزیر خارجه سختکوش آن هرگز میز مذاکرات را ترک نکرد. این در حالی است که امریکا در کلیت خود چندین گزینه دیگر هم داشت.
سال 2004 نزدیک بود جان کری جرج بوش را شکست داده و رئیسجمهور امریکا بشود. این ویدیوی دیدنی و مفرح مربوط به رقابتهای آن دوران است. در آن تاریخ اغلب کشورها و اشخاص صاحبنام جهان آرزوی پیروزی جان کری را داشتند. طوری که در بخشی از این ویدیو، جرج بوش جان کری را سگ دستآموز رهبران اروپا معرفی میکند. و کلاً طرفین تیکههای بامزهای مثل بیسوادی و روشنفکری و افکار لیبرالی و ثروت زیاد نثار همدیگر میکنند. یک نکته حاشیهای هم عرض بکنم که در ایران و در آن تاریخ محمدعلی ابطحی از جرج بوش حمایت میکرد. چرائی آن هنوز برای من یک سوال است.
اما برای خاورمیانه بوش بهتر بود یا کری؟ سوال دشواری است، و صد البته بستکی دارد از چه کسی پرسیده شود. در حال حاضر و به نظر من سیاست دولت اوباما و وزیر خارجهاش در خصوص خاورمیانه و علیالخصوص سوریه افتضاح است. ولی متاسفانه به جز لوموند فارسیزبان و همین صفحه ناقابل و نرمافرار توزیع و فروش صنایع نوشابه مابقی جهان و از جمله ینگهدنیا مطابق نظرات من اداره نمیشود.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
مذاکرات هستهای به حساسترین مراحل خود رسیده است. اما هنوز تحلیل مشخصی ارائه نشده که راز جذابیت خانم فدریکا موگرینی نسبت به خانم کاترین اشتون را نشان بدهد. زیبائی راز این جذابیت است؟ خوشتیپ و شیکپوش است؟ به هر حال موگرینی ایتالیائی است و مثل این انگلیسیهای چشمچپ محافظهکار نیست. کاترین اشتون برای خوشامد آقایان نزدیک بود چادر هم سر بکند. اما فرهنگ حاجآقاپرور برای موگرینی جذاب و جوان و زیبارو جرات ساختن جُکهای لمپنی را هم ندارد. واقعاً مذاکرات پیچیدهای است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
احتمالاً جذابترین بخش شبکههای اجتماعی در مقایسه با وبلاگ، گذاشتن کامنت است. در فیسبوک به راحتی میتوان کامنت گذاشت و با موافقان و مخالفان بحث کرد. اکنون به ندرت در وبلاگها شاهد چنین بحثهائی هستیم. در جنین شرایطی وقتی دوستی در نهالستان و زیر نوشته من کامنت میگذارد، قابل توصیف نیست که با چه اشتیاقی و پیش از هر کاری شروع به خواندن آن میکنم.
امروز کامپیوتر را روشن کردم. و از چند لایه فیلتر با اینترنت به شدت کند عبور کردم. دیدم مطلبی مربوط به چهار سال پیش خیلی خوب خوانده شده است. خوشحالکنندهتر کامنتهای جدید بود. بیدرنگ و با اشتیاق سراغ آنها رفتم. اما فقط همین یکی قابلیت انتشار داشت.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در اورمیه و در این ایام عید، با اکثر باغداران آشنا که صحبت میکنم، همه از آبیاری تحت فشار و بستن بیشمار چاههای غیرمجاز آب صحبت میگفتند. به نظر میرسد موضوع جدی است. گویا بیش از هشتاد درصد هزینه را هم دولت تقبل کرده است. اگر عمری باقی بود، شاید سال دیگر همین موقع خبرهای بهتر هم داشتیم. شاید رنگ دریا آبیتر هم بشود.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اینجا کابل است، شهر فرخنده
سال 89 و بعد از تاثیرات آن روز معروف 25 بهمن، در کابل و در اعتراض به بدرفتاری با افغانهای ساکن ایران، تظاهرات اعتراضی تندی مقابل سفارت ایران صورت گرفت. آقایان که فوقتخصص ویژه در شناسائی عوامل امریکا و اسرائیل دارند، به سفیرشان در افغانستان دستور دادند که از دولت افغانستان بخواهد تا تظاهرکنندهها را بازداشت کنند. چون به مقدسات مردم ایران توهین کردهاند. جواب دولت افغانستان به سفیر ایران تاریخی بود : «اینجا کابل است، کابل تهران نیست، هر کسی حق دارد معترض باشد»
فرخنده در آتش جهل مردان سوخت، اما زنان افغان سنگ تمام گذاشتند. تابوت او را خود به دوش گرفتند. ملاهای دینفروش را رسوا کردند. کاش میتوانستد مردان را به کناری بزنند و نماز میت فرخنده را هم خود بخوانند.
در خرمشهر یونس عساکره طاقت فقر و بیکاری را نیاورد و خود را آتش زد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
با همین فرمون که مسعود بهنود میره، در برنامه پایانی صفحه دوی امسال بیبیسی، از اینکه تنها نواده حقیقی بنیانگذار جمهوری اسلامی و فرزند برومند ایران زمین سید حسن نصرالله در لبنان عملکرد قابل قبولی دارد ابراز خوشحالی خواهد کرد. ضمن اندکی گلایه از هاشمی رفسنجانی، از بصیرت پنهان او سخن خواهد گفت که در نهایت قادر است جهت منافع ملی را درست تشخیص دهد. از احمدینژاد به شدت انتقاد خواهد کرد که بازی نظام را به هم ریخت و از اعتماد آن سواستفاده کرد. مواضع دکتر حجتالاسلام رسائی تولیت مادامالعمر نهم دی را در مناظره آخر با دکتر صادق زیباکلام خواهد ستود که فقط 63 بار کلمه فتنه را بکار برد. کاری به کار کیهان نخواهد داشت. به رهنورد و موسوی و کروبی هم توصیه خواهد کرد تندروی نکنند و به تصمیم نظام برای پرهیز از فتنه احترام بگذارند و روی گذشت نظام حساب کنند. و بعد در حالی که سرمست از عمری سیاستورزی است، پلکی فاتحانه خواهد زد و رو به کارشناس دیگر برنامه که مبهوت عمق سخنان اوست خواهد گفت : «پیشبینی میکنم و نظام هم ثابت کرده که در چنین مواردی معمولاً گذشت میکند... آره!... خیلی سخت نمیگیرند»
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
برای همه دوستان و عزیزان سال خوبی را آرزو می کنم. و امیدوارم از این آهنگ نورزوی گلنارجون لذت ببرند.
راستش ما پایان سال خوبی نداشتیم. در تُرکی میگوئیم خیرنن شر قارداشدی. مفهوم آن این است که مرگ و زندگی و شادی و غم، همزاد هم هستند. چند روز مانده به عید در تالش عزیزی بینهایت دوست داشتنی به نام واحد فرازنده را سرطان از جمع خانواده و دوستان ما گرفت. چند روز پیش هم متوجه شدم که همین سرطان بیرحم گلنار شهباززاده را از جامعه موسیقی کشور گرفته است. گوئی سرطان هم استصوابی عمل میکند، و البته گلها را با خود میبرد.
با گلنار آشنائی داشتم. بچهها او را گلنارجون صدا میکردند. گلنازجون خواننده گروه کُر ارکستر سمفونیک تهران بود و در یکی از آموزشگاههای تهران آواز و فلوت ریکوردر و موسیقی ارف را به سنین مختلف درس میداد. دختر من نهال موسیقی را با گلنارجون شروع کرد (عکس کامنت اول). نهال کوچولو بود و خیلی شلتاق میکرد. در کلاس موسیقی بیقرار بود. احساس میکردم که موسیقی به او تحمیل میشود. اما گلنارجون با تجربه و دانشی که داشت اینطور فکر نمیکرد. با خوشروئی و خندههای زیبا و صبر و تحمل انرژی مثبت میداد. من را هم داخل کلاس میبرد تا نهال بیقراری نکند. تشخیص او کاملاً درست بود. اکنون نهال در ویولنسل پیشرفت کرده و کاملاً به موسیقی علاقهمند است. وقتی دوره نهال با گلنارجون تمام شد، به او گفت : «مطمئن هستم پیشرفت خواهی کرد. وقتی بزرگ شدی و کنسرت گذاشتی من را هم دعوت کن»
گلنارجون! نوروز تو راهه، خیلی دلمون برات تنگ میشه
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در شبکههای اجتماعی اظهارات یک استاد سابق و مَرد دانشگاه خواجه نصیر مرتباً منتشر میشود که گویا به دلیل داشتن صدای زنانه از دانشگاه اخراج شدهاند. موضوع اینگونه نیست و پایان همکاری ایشان تقریباً هیچ ربطی به کیفیت صدای مردانه یا زنانه ندارد.
شنیدههای من از قول کسی است که استاد بسیار باسابقه و صاحبنام دانشگاه خواجه نصیر است. افتخار دوستی با ایشان را هم دارم. نه میخواهم نامی از ایشان ببرم و نه دوست دارم کسی به حرف من استناد کند و یا این نوشته را به اشتراک بگذارد. به اندازه کافی به منبعی که ذکر کردم اعتماد شخصی دارم که این پست را برای شما بنویسم. بررسی صحت و سقم این مسئله کار روزنامهنگاران است.
استادی که همکاری ایشان با دانشگاه خواجه نصیر پایان یافته، المپیادی بودهاند و در صنعتی شریف درس خواندهاند و دکترای خود از دانشگاه تحصیلات تکمیلی زنجان گرفتهاند. رابطه کاری ایشان با دانشگاه خواجه نصیر پیمانی بوده است. استاد پیمانی حق و حقوق خاصی دارد. ارتباط اداری استاد پیمانی غیر از استاد رسمیآزمایشی و رسمیقطعی است. مشکلاتی در مدت همکاری با دانشگاه داشتهاند که خیلی هم متداول نیست. حق دانشگاه هم هست که با استاد پیمانی مجدداً قراداد همکاری امضاء نکند که ابداً به معنای اخراج نیست. اتفاقاً به دلیل المپیادی بودن استاد بیشتر هم مدارا کردهاند. نمرهدهیهای کاملاً غیرمتعارف منجر به سوال و جوابهائی در سطح دانشکده شده که البته این موضوع ممکن است برای هر استادی پیش بیاید. در بگومگوهائی هم که احتمالاً متعاقب همین اختلافات در گروه مربوطه پیش آمده، شخص بیمسئولیتی گفته که کیفیت صدای فلانکس چنین است و چنان است. این موضوع به هیچ وجه مربوط به دانشگاه و دانشکده نیست. گوینده حتماً حرف بسیار زشتی زده و آنطور که من فهمیدم مثل این میماند که وسط یک رابطه تنشآلود کسی به کله کچل دیگری طعنهای بزند که البته امری خارج از ادب است. در اینجا موضوع بار جنسیتی هم داشته است که به طریق اولی زشتتر است.
دلیل اینکه پرس و جو کردم، در درجه اول این بود که امکان چنین پرس و جوئی تصادفاً برای من کار راحتی بود. در ثانی از همان ابتدا نسبت به این دلایل نسنجیده تردید داشتم. دانشگاههای کشور این اندازه هم بیحساب و کتاب نیست. انتشار گسترده این سخنان از طرف مخالفان، همان کاری است که رسانهها و جریانهای شناخته شده و قدرقدرت با هر مخالفی میکنند و به هیچ اصولی هم پایبند نیستند. برای کارکرد کیهانگونه این سیستم هم باید عمیقاً متاسف بود که باعث شده هر سخنی و هر ادعائی علیه آنها بدون هیچ دلیل محکمهپسندی بلافاصله فراگیر شود.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
از همان سال اولی که با اکراه فراوان به فیسبوک پیوستم و بعد مشتری پر و پا قرص آن شدم، طرح نوشتهای در راستای طب تا نجوم به نظرم رسید که راز جذابیت فیسبوک را عیان میکرد. رازی که زاکربرگ هم از آن خبر ندارد. متاسفانه بقدری امروز وفردا کردم که نوشته به تاخیر افتاد.
به بهزاد عزیز بابت فرمانروائی شایسته قلمرو شخصیاش تبریک عرض میکنم. لوموند و گاردین را با هم مقایسه نمیکنم. چون دائیجان از قول ناپلئون و احتمالاً خطاب به حاکمان کشور بقالها فرمود : «حق با کسی است که توپخانهاش قویتر است»
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
از امریکا، نروژ، اورمیه، مشهد، تربتحیدریه، تربتجام، سیلویو برلوسکونی، کوچکاوف، محمود فرجامی، محسن رنانی و محسن نامجو و ... نقل قول آوردهام تا بلکه بتوانم نشان دهم که جُکهای قومیتی را چگونه باید تحلیل کرد. تا نظر دوستان چه باشد؟
از متن : چند سال پیش بانوی نویسنده خانم شهرنوش پارسیپور در رادیو زمانه خاطرات خود را منتشر میکرد. در بخشی از این خاطرات به زندگی مجردی خود و دوستش در تهران اشاره کرده بود. از طعنههائی نوشته بود که دو زن بدون شوهر از مردان میشنیدند. دستآخر این دو تصمیم میگیرند که برای مدتی از تهران بروند. بیآنکه شناخت قبلی داشته باشند، رشت را برای زندگی انتخاب میکنند. در ادامه این خاطره خانم پارسیپور از خود میپرسد چرا در آن تاریخ رشت را انتخاب کردیم؟ بعد جواب میدهد.....
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
برنامه صفحه دو این هفته بیبیسی در خصوص زبان مادری بسیار بسیار دیدنی بود. سؤالهای سنجیده و دقیق و ساده مهدی پرپبچی و جوابهای دو کارشناس برنامه هزار نکته باریکتر از مو دارد. شایان ذکر است که در این برنامه آقای بابک امیرخسروی تُرک تبریزی و یک پانآذری به تمام معناست. جائی میگوید که ما پانصد سال پیش تُرکزبان شدیم و در جای دیگر اظهار میکند که تُرکها طی نهصد سال حکومت بر ایران زبان فارسی را گسترش دادهاند. فرج سرکوهی هم نویسندهای شیرازی و همشهری سعدی شیرینسخن و سردبیر سابق آدینه و خلاصه یک فارس به تمام معناست که امیرخسروی میگوید منطق بلد نیست.
دو نکته را خدمت شما عرض بکنم. آقای امیرخسروی در این برنامه جواد طباطبائیوار خلاف میگوید که ما در آموزش به زبان فارسی مسئله نداشتیم. نسل ایشان که خیلی بیش از نسل من مسئله داشت. اما چون همه تُرک بودیم، متوجه عمق فاجعه نمیشدیم. دقیقاً یادم هست که سوم ابتدائی با بچههای عموی خودم که در مناطق فارس بزرگ شده بودند و مادرشان کاشمری بود، حتی یک کلمه هم نمیتوانستم فارسی حرف بزنم. مثل کر و لالها با هم بازی میکردیم. تازه من شاگرد اول مدرسه بودم.
اما کاش آقای پرپنچی سوال دیگری هم از آقای سرکوهی میکردند. اکنون شرایط به واسطه رسانهها و آموزش عمومی در بسیاری از مناطق فرق اساسی با گذشته کرده است. به عبارت دیگر بچههای ما مخصوصاً در شهرهای بزرگ، بعضاً تُرکی را نمیدانند. بنابراین پارامتر دیگری وارد ماجرا شده است. و آن حذف سیستماتیک زبانهای غیرفارسی در ایران است که پانآذریهائی چون امیرخسروی دقیقاً به دنبال آن هستند.
یک توضیح : مقاله "پانآذریهای ایران چه کسانی هستند؟" را نوشتم و تقدیم به ابولفضل بجانی خواهم کرد که این ترکیب زیبا را اول بار به کار برد. متاسفانه هنوز فرصت ویرایش نهائی را پیدا نکردهام.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دکتر محسن رنانی یک سخنرانی در خصوص جُکهای قومیتی کرده که با کمال تاسف به غایت سطحی است. محمود فرجامی در این نوشته به خوبی آن سخنرانی را نقد کرده است. اما در ادامه و علیالخصوص با نقل و قولی که از دکتر احمد صدری آورده، با عرض معذرت از هر دو بزرگوار، من ماندهام که نقد آنها به حساسیت در خصوص جُکهای قومیتی فاجعهبارتر است؟ و یا دلسوزی آبکی و آکواریومی دکتر رنانی؟ سعی میکنم نظر و دلایلم را امروز و فردا بنویسم. «اینجا»
یک نکته کاملاً حاشیهای در خصوص دکتر رنانی عرض بکنم که اخیراً به آن برخورد کردم. ایشان اقتصاددان مطرح کشورمان است. مقالات ارزشمند و خواندنی و بحثانگیز هم در روزنامهها منتشر میکنند. به همین جهت کنجکاو شدم کتاب اخیر ایشان را بخوانم که گویا چند سال پیش برای مقامات فرستادهاند. اما در همان فصول اول حوصلهام سر رفت. کتاب مبتنی بر یک تحلیل کاملاً جهان سومی از دنیای بزرگ و پرتلاطم و متکثر غرب است. دکتر رنانی در این کتاب فرض را بر این گذاشته که به تعبیر محمد قائد غرب برای صد سال آینده برنامههای خود را مدون میکند و در صندوقچهای میگذارد و فارغ از اینکه جرج بوش و یا باراک اوباما رئیسجمهور بشود، سری به آن صندوقچه میزند و نه تنها امریکا، بلکه کل جهان غرب را رو به سوی آینده هدایت میکند. یک مقدمه هم بر ترجمه کتاب معروف سرمایه توماس پیکیتی نوشتهاند که الان در دست خواندن دارم. مقدمه ایشان حاوی چند نکته نسبتاً درخور توجه هم بود، اما بخش اعظم مقدمه یک انشای نالازم و نوعی درازگوئی بود که آن هم حوصلهام را سر برد و نتوانستم تا انتها بخوانم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
سخنرانی بنیامین نتانیاهو در کنگره امریکا حاوی یک روایت بسیار بنیادگرایانه از دین یهود و پادشاهی پارس بود. استناد به این روایت توراتی در عصر حاضر علاوه بر بنیادگرایانه بودن، بیشرمانه و غیرانسانی هم به نظر میرسد. فقط باید برای حال و روز جوامع اسلامی تاسف خورد که چنان بخت از آنها برگشته که اگر در مساجد خود هم از چنین حکایت مشابهی دفاع کنند، بلافاصله متهم به بنیادگرائی و ترویج خشونت و نفرت قومی خواهند شد. اما نتانیاهو در کنگره امریکا این سخنان به غایت بنیادگرایانه را به زبان آورد و مدام نیز تشویق شد. اجازه بدهید خلاصه داستان هامان و استر را دقیقاً از کتاب مقدس روایت کنیم که اصل قضیه بهتر مشخص شود.
خشایارشاه پادشاه مقتدر پارس ملکهای به نام وشتی داشت که بسیار زیبارو بود. در یک مهمانی مجلل شاه دستور شرفیابی ملکه را میدهد که دیگران نیز زیبائی او را ببینند. اما ملکه وشتی از فرمان او سرپیچی میکند و شاه خشمگین میشود و تصمیم میگیرد که ملکهای دیگر برای خود برگزیند.
معتمدان به سراسر مملکت میروند تا زیباترین دختران را به دربار دعوت کنند. از جمله این دختران یک دختر زیبا و یتیم یهودی به نام استر بود که با پسرعموی خود مردخای زندگی میکرد. نهایتاً استر به عنوان ملکه مورد پسند شاه قرار میگیرد و مردخای هم به دربار راه پیدا میکند. مردخای به استر تاکید میکند که پنهانکاری پیشه کند و از یهودی بودن خود هرگز سخن به میان نیاورد. مردخای و استر به پادشاه خوش خدمتی میکنند و در یک نوبت کسانی را لو میدهند که گویا قصد جان شاه را داشتهاند. شاه نیز دستور قتل آنها را میدهد و موقعیت استر و مردخای در دربار بیشتر تثبیت میشود.
خشایارشاه وزیر قدرتمندی به نام هامان داشت. همه مقامات دربار در مقابل هامان سر تعظیم فرو میآوردند. اما مردخای از این کار اکراه داشت. و میگفت نمیتواند در مقابل هامان تعظیم کند. هامان و مردخای درگیر میشوند و هامان تصمیم به قتل مردخای و تمام تیر و طایفه او در سراسر کشور میگیرد. از پادشاه نیز حکم گرفته و به تمام زبانهای رایج ولایات ارسال میکند که در روز خاصی خود را آماده کشتار یهودیان بکنند.
مردخای استر را در جریان میگذارد. استر ترتیب یک میهمانی میدهد و از پادشاه و هامان تقاضا میکند که در میهمانی او شرکت کنند. در این میهمانی پادشاه به استر میگوید هر درخواستی داری بگو حتی اگر نصف مملکت را هم بخواهی به تو خواهم داد. استر یهودی بودن خود را افشا میکند و از پادشاه میخواهد که از قتل یهودیان صرفنظر کند. پادشاه تازه متوجه میشود که اوضاع از چه قرار است. خشمگین شده و دستور قتل هامان را میدهد. مردخای را به سبب خدمات گذشته بر جای هامان مینشاند.
مردخای حکمی از طرف شاه تنظیم و به ولایات میفرستد که در آن از یهودیان میخواهد هر چه زودتر دشمنان خود را بکشند. در شوش پانصد غیریهودی قتلعام و ده پسر هامان نیز کشته میشود. استر از شاه درخواست میکند که جنازه پسران هامان به دار آویخته شود. روز بعد جنازه پسران هامان را به دار میآویزند و یهودیان سیصد نفر دیگر را در شوش میکشند. طبق دستور مردخای در سایر ولایات هم یهودیان جمع شده و هفتاد و پنج هزار نفر را به قتل میرسانند. مردخای دستور میدهد که یهودیان این پیروزی را به عنوان عید پوریم جشن بگیرند. جزئیات کامل این داستان در کتاب استر به تفصل بیان شده است.
اگر همه روایت را درست فرض کنیم، فیالواقع اصل قضیه جنگ قدرت میان دو مقام درباری است. هامان برای قتل مردخای و یهودیان برنامه ریخته بود که موفق نمیشود و طبق دستور و حمایت پادشاه پارس مردخای همان کارها را با غیریهودیان و هامان و پسرانش انجام میدهد. در واقع حرف زدن راجع به هامان قصاص قبل از جنایت است. و در عمل مردخای و استر مرتکب قتلعام غیریهودیان شدهاند.
این موضوع و عید پوریم برای یهودیها اهمیت دارد. ما نیز باید به آئین و مناسک آنها احترام بگذاریم. ولی تعریف این قصه به عنوان سند تاریخی در یک مجلس رسمی، مثل این میماند که یک فرد یهودی با افتخار از افشا یک توطئه ضدیهودی در دو هزار سال پیش به دست یک مرد ناصری به نام عیسی سخن بگوید. و اینکه چگونه بزرگان یهود با نفوذ در حکومت رومیها او را به صلیب کشیدند و ملتی را از بدبختی نجات دادند. تاریخی جلوه دادن قضیه پوریم و ارتباط آن به مسائل روز، به همین اندازه بیشرمانه است. اما چه توان کرد که قلم دست بنیادگرایان مدعی صلح جهانی است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
سه جلد خاطرات زندان دکتر محمدرضا رحیمی بسیار خواندنی است. علیالخصوص نامههائی که از زندان برای دختر خود نوشته و در اواخر جلد سوم گردآوری شده، سرشار از عاطفه و شور زندگی است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
فیسبوک به ما نمیگوید که یک نوشته را چند دوست میخواند. تنها آمار ممکن تعداد لایکهاست. بسیاری ممکن است مطلب را درخور خواندن تشخیص بدهند، اما با آن موافق نباشند و لایک نکنند. کسانی هم ممکن است علاقه داشته باشند نوشتههای یک صفحه را دنبال کنند، اما هیچ همفکری با نویسنده آن صفحه نداشته باشند.
یک خواهش از شما دوستان دارم. اگر مطالب این صفحه را میخوانید، فارغ از اینکه با آن موافق یا مخالف هستید، لطفاً روی این نوشته موقت و خالی نهالستان فقط یک بار کلیک کنید. اظهار لطف اخیر یک دوست روزنامهنگار بسیار خوشحال و البته بسیار کنجکاوم کرد که این آمار را بدانم. و بعداً برای شما هم توضیح خواهم داد.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
سیصد نفر کلیک کردند
***
مدتی است نمرهگذاری ماشین در تهران به ایران 99 و در واقع به بنبستی غمانگیز رسیده است. به گمان من همین مسئله به تنهائی قادر است عمق فاجعه برنامهریزی و توسعه در کشور را به خوبی نشان دهد. اندکی توضیح میدهم.
حدود ده سال پیش تصمیم گرفتند که نمرهگذاری ماشینها را به کلی تغییر دهند و مثل ممالک توسعه یافته نمره نه به ماشین، بلکه به شخص اختصاص یابد. برای همین از حروف الفبا و پنج عدد و دو کاراکتر ابتدائی که نشانه محل سکونت است استفاده کردند. مثلاً ایران 17 را به اورمیه اختصاص دادند. تهران از ایران 11 شروع شد. بگذریم که فلسفه نام "ایران" در این نمرهگذاری همچنان برای من مبهم است. انگار در کشور خودروهای ممالک مختلف در حال تردد است و ماشینهای ایرانی باید با پلاک خاص تفکیک شوند. هیچ بعید نیست که هنگام برنامهریزی از کشورها عربی خلیج فارس ایده گرفته باشند که با توجه به جمعیت کم و تردد ماشین در کشورهای مختلف چنین سیاستی در نمرهگذاری دارند.
چون در نمره ماشین از صفر استفاده نمیشود، با پنج رقم دستکم میتوان هشتاد هزار شماره داد. اگر فرض کنیم که فقط از بیست حرف الفبا استفاده شود، با یک حساب سرانگشتی مشخص خواهد شد که در بدترین شرایط هر سری قادر است که به حدود یک میلیون و ششصد هزار نفر پلاک خودرو اختصاص دهد. در تهران پس از پایان ایران 11، به 22 و 33 و ... نهایتاً به ایران 99 رسیدند. به عبارت دیگر تا کنون در تهران برای دستکم پانزده میلیون نفر پلاک اختصاصی خودرو صادر شده است. این پلاکها کاملاً واقعی است و پس از صدور روی ماشین نصب میشود. کارت ماشین نیز از طریق پست و در آدرس واقعی تحویل دارنده ماشین میشود. شایان ذکر است که این میزان شماره به ساکنین مناطق مختلف شهرداری شهر تهران اختصاص دارد و مثلاً شامل ری و اسلامشهر و ورامین و رباط کریم و شمیرانات نیست.
مگر تهران چقدر جمعیت بالای هیجده سال دارد؟ چقدر از این جمعیت بالای هیجده سال جزو مرفهین بیدرد هستند که همزمان چندین ماشین را در تملک خود دارند؟ این نکته را هم باید در نظر داشته باشیم که نمره برای شخص باقی میماند و اگر ماشین خود را عوض کند، همان نمره به ماشین جدید او اختصاص خواهد یافت. البته یک مسئله مهم هم هست که بخشی از مردم سایر شهرهای ایران که در تهران اقوام درجه یک دارند، دوست ندارند که ماشین آنها در شهرستان نمره شود. از تهران و به آدرس اقوام پلاک خودرو دریافت میکنند و به شهر خود برمیگردند و همه چیز رنگ و بوی پایتخت به خود میگیرد. دیده شده کسانی با همین مکانیزم بچهتهرون هم شدهاند.
ظرف بیست سال گذشته این سومین تغییر بزرگ و بنیادین در پلاک خودروهاست. جالب اینجاست که اداره راهنمائی نیروی انتظامی نسبت به سایر ادارات این کشور جای نسبتاً منظم و با برنامهای است. ولی برنامهریزی آن در کمتر از ده سال به بنبست رسیده است. به هر حال قرنی است که در ممالک توسعه یافته و در کلان شهرهائی مثل پاریس و لندن و نیویورک مردم پلاک خودروی اختصاصی میگیرند و این همه هم تغییرات ندارند.
هر اشتباهی هم که در این طرح صورت گرفته باشد نباید ظرف ده سال به بنبست میرسید. به نظر من که خود دستی در برنامهریزی برای بعضی صنایع متوسط کشور دارم، این موضوع بیانگر یک نشانه خطرناک است. گویا زیرساختهای صنعتی و خدماتی کشور از کلان تا خُرد قابلیت برنامهریزی خود را از دست دادهاند. گویا برای هیچ پدیدهای در این کشور نمیتوان برنامهریزی کرد. چون بلافاصله موضوعات پیشبینی نشده و یا غیرقابل پیشبینی اصل برنامه را به حاشیه میبرند.
در یک شهر کوچک صد هزار نفری و کمتر از صد مغازه بقالی پس از سالها تلاش موفق نمیشویم که چند ویزیتور و فروشنده را با هم هماهنگ کنیم که کارشان را به موقع انجام دهند. هر تلاشی میکنیم نهایتاً کار خودشان را میکنند و چون به خلوت میروند به ریش ما میخندند. بعضی شرکتهای بزرگ بنا را بر این گذاشتند که ما برنامهریزان ایرانی اشکال داریم و مشاور خارجی گرفتند. چند سال پیش یک مدیر اهل ترکیه با لحنی نه چندان خوشایند به من میگفت که در استانبول فلان برنامهریزی موفق را کرده و با زبان نه چندان بیزبانی میگفت که کسانی چون من کار خود را بلد نیستم. انصافاً او در کار خود خبره بود. اما پس از سالها تلاش موفقیتی بیش از ما کارشناسان ایرانی پیدا نکرد. نهایتاً با هم رفیق شدیم و دور همی مینشستیم و نسبت به امر برنامهریزی در این کشور غُر میزدیم. من به او میگفتم ایمان بیاور و بلکه اسلام ناب بیاور که در اینجا برنامهریز حقیقی امدادهای غیبی است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دیشب و در روز جهانی زبان مادری کنسرت گروه دالغا در تالار بزرگ وزارت کشور برگزار شد. سبک گروه عاشیقی است، اما کار آنها نوآوریهای زیادی دارد. عاشیق چنگیز ستاره و رهبر گروه تحولی در نوازندگی ساز قوپوز ایجاد کرده است. تا آنجا که شنیدم در جمهوری آذربایجان هم کار ایشان نظیر ندارد. همه گروه با هم هماهنگ بودند و کاملاً پیدا بود که برای کنسرت زحمت زیادی کشیدهاند.
گروه سه خواننده داشت که به نوبت میخوانند. بعضی از قطعات ساخت عاشیق چنگیز و بعضی از آنها فولکلور بود. اما همه اجراها طراوت خاص گروه را داشت. قطعهای را که صدها بار شنیدهایم همچنان تازه به نظر میرسید. جلیل حمیدی بسیار عالی بالابان میزد. کار امیر آل نبی نوازنده پرکاش کم از رهبر گروه نداشت. در یک قطعه جلیل حمیدی سرنا و امیر آل نبی دهل دست گرفتند و به همراه ارکستر سالن را به وجد آوردند. سالها بود که چنین اجرای زنده و پرشوری از سرنا و دهل نشنیده بودم. بینهایت زیبا بود.
در بخشی از کنسرت عاشیق چنگیز به تنهائی ساز جادوئی خود را دست گرفت و قطعهای را با یک اجرای حماسی بسط داد. تصویر کوههای سبلان پشت صحنه بود و هماهنگ با اجرای عاشیق چنگیز کار نور هم انجام شده بود. رعد و برق و طلوع و غروب متناسب با ضرباهنگ قوپوز صحنه را بسیار حماسی میکرد. ماشاالله عاشیق چنگیز بسیار خوشتیپ و خوش قد و قامت هم هست. سبیل پرپشت ظاهر او را بیشتر جداب میکند. تو گوئی کور اوغلو در چنلیبیل با غرور ایستاده و ساز میزند و یاران خود را به حماسه فرا میخواند.
قطعه عاشیقی "جنگ کوراوغلو" پایان بخش اجرا بود. صدای عاشیق جواد در این قطعه محشر بود. من دهها بار این قطعه حماسی را شنیدهام و به وجد هم آمدهام اما این اجرا چیز دیگری بود و ویرانم کرد. جای همه دوستان در این شب به یاد ماندنی خالی بود.
البته اشکالاتی کوچکی هم بود. از طراحی لباس گروه سر درنیاوردم. به نظرم هیچ ربطی به پوشش متعارف عاشیقها در آذربایجان نداشت. بیشتر شبیه لباس خوانندههای موسیقی سنتی مثل استاد شجریان بود. وقتی بهنام ملکی در اوج و با قدرت میخواند سیستم پخش صدا در سالن کیفیت خود را از دست میداد و به زیبائی کار بهنام لطمه میزد. نور آزاردهنده سبزی هم از بالای سن روی اعصاب و توی چشم تماشاگر بود.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
ازجمله زبانهای پشتو، دری، ازبکی، ترکمنی، بلوچی، پشهيی، نورستانی، پاميری وساير زبانهای رايج درکشور، پشتو و دری زبانهای رسمی دولت ميباشند.
درمناطقی که اکثريت مردم به يکی از زبانهای ازبکی، ترکمنی، پشهيی، نورستانی، بلوچی و يا پاميری تکلم مینمايند آن زبان علاوه بر پشتو و دری به حيث زبان سوم رسمی میباشد و نحوهء تطبيق آن توسط قانون تنظيم میگردد.
دولت برای تقويت و انکشاف همه زبانهای افغانستان پروگرامهای موثر طرح و تطبيق مینمايد .
نشر مطبوعات و رسانههای گروهی به تمام زبانهای رايج در کشور آزاد میباشد.
مصطلحات علمی و اداری ملی موجود در کشور حفظ ميگردد.
ماده شانزدهم قانون اساسی افغانستان
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
گزارش یک نوشته
یکی از بهترین دستاوردهای فیسبوک برای من آشنائی با دوستی جوان و باسواد و پژوهشگر و خوشقلم و خوره کتاب به نام روزبه امین بود. روزبه روزنامهنگار مستقلی است که در حوزه رسانه هم پژوهش میکند. آشنائی من با او از مقاله "فارسی از جدائیها حکایت میکند" شروع شد. روزبه خواننده دقیقی هم هست. استعداد و علاقه خاصی به ویراست درست و حسابی مطلب دارد. چندین بار با ملاحظه و احتیاط و احترام فراوان اشکالاتی را در نوشتههایم به من تذکر داد. و البته همین موضوع بدون هیچ ملاحظهای و احتیاطی بلای جانش شد. بعد از آن زیاد اتفاق افتاده که از او خواهش کنم نوشتهای را پیش از انتشار ببیند و نظر دهد و اشکالات آن را بگوید. همیشه لطف او شامل حال من شده و نکات ارزنده را یادآوری کرده است.
اما وقتی "در خدمت و خیانت به وطن" را مینوشتم به این هم راضی نشدم. از او خواهش کردم که به منزل ما بیاید و من را از دست این مطلب طولانی نجات دهد. گفتم مدتهاست که نمیتوانم مطلب را کوتاه کنم. هر پاراگرافی را که میخواهم حذف و یا خلاصه کنم، دست و دلم میلرزد و دل از آن نمیکنم. گفتم شاعر محبوب من سعدی است که به گزیدهگوئی معروف است. گویا هیچ از استاد سخن یاد نگرفتهام که الفبای مکتب او پرهیز از درازگوئی است. به روزبه گفتم بیا و ریش و قیچی را دست بگیر و مطلب را بخوان و به سلیقه خودت کوتاهش کن که حوصله دوستانم سر نرود و مطلب را تا انتها بخوانند. چون امر بر من مشتبه شده که در این نوشته حرف جدیدی برای گفتن دارم.
روزبه قبول کرد و به منزل ما آمد و امر به پرینت مطلب فرمود. فیالفور در اختیارش گذاشتم. دقایق طولانی ساکت بود و میخواند و حاشیه مینوشت. وقتی تمام شد، یک هندوانه شب چله زیر بغل من گذاشت و گفت یک نفس خواندم و مطلب عالی و جذاب است. هیچ بخشی از آن هم زیادی نیست. چند اصلاحیه هم پیشنهاد کرد. و بعد جملهای تاریخی گفت : «تا زمانی که نویسنده یک مقاله احساس میکند حرفی برای گفتن دارد، باید بنویسد و نگران مطول شدن آن نباشد. مطلب اگر واقعاً حاوی نکته باشد و نویسنده آب قاطی آن نکرده باشد، حتماً خواننده را تا انتها میبرد و از خواندن آن خوشحال هم میشود»
مثل کسانی که خوشاشتها هستند و خوب میخورند و لذت میبرند و سپس شکم برآمدهای پیدا میکنند و پیش هر متخصصی هم میروند آنها را از پرخوری منع میکند اما فقط سخن تنها متخصصی ورد زبان آنها باقی میماند که میگوید بخور تا توانی به قاشق و چنگال خویش که شکم برآمده بخشی از طبیعت توست و مبارزه زورکی با اشتها عوارض روانی دارد، من هم فتوای روزبه را فصلالخطاب فتاوای علمای نگارش قرار دادم و تا قیامت نصبالعین است. رواج روحیه فستفودی نشریات را که از آن ور بام افتادهاند چندان دوست ندارم و انگار منتظر این جمله بودم.
مطلب "در خدمت و خیانت به وطن" را بدون هیچ دوپینگی هزار و سیصد نفر خواندند. دهها نظر خواندنی در خصوص مطلب داده شد. دوستان اهل نظر آن را پایلاش کردند. برای آن مقدمه و توضیحات عالی نوشتند. از رویکرد مقاله هم استقبال و هم انتقاد کردند. اما مهمترین مسئلهای که گفته شد، نحوه انتشار آماتور آن بود.
مطلب با ذکر مثالهای واضح و آشنا سعی دارد نشان دهد که مردم ایران از خدمت و خیانت به کشور تعریف یکسانی ندارند. ابتدا جنگ ایران و عراق و نقش گروههای معارض دو طرف مورد بررسی قرار میگیرد. و بعد به جنگ در آذربایجان غربی میپردازد و نقش رهبران کُرد را بررسی میکند. و سپس از تاریخ معاصر ایران و افغانستان و نقش کاملاً متفاوت مذهب در این دو کشور سخن میگوید. همه این مطالب به هم مرتبط هستند ولی باید با لید و خلاصهای مناسب از هم تفکیک میشدند که خواننده متن به یکباره با مثالها و مطالب متفاوت مواجه نشود. در وبلاگ چنین امکانی وجود ندارد و یا من بلد نیستم. پیش از نشر روزبه هم این نکته را تذکر را داد اما امکان آن فراهم نبود. گویا تمپلیتهای جدید و مدرن بلاگاسپات چنین امکانی دارد. روزبه نظر به شناختی که از من داشت، در کمال ناامیدی پیشنهاد کرد تغییراتی در وبلاگ بدهم. میدانست که دردسر و دشواری تغییر تمپلیت و پلاتفرم برای من کمتر از گرفتاریهای آغاز مذاکرات جدی صلح میان فلسطین و اسرائیل نیست.
از نظرات و مطالبی که دوستان نوشتند و به بخشهای مختلف مطلب اشاره کردند، برآورد میکنم که دستکم پانصد نفر مطلب را به طور کامل و با دقت خواندهاند. آقای محمد قائد در مطلبی نسبتاً طولانی مینویسند : «رونق انواع کانالهای تلویزیونی آروارهمحور هم در رواج آسمانریسمان اثر داشته است. اگر صد نفر حوصله کنند مطلب حاضر را تا آخر بخوانند برای این نگارنده موفقیت بزرگی است. همین حرفها را اگر در برابر دوربین تلویزیون بزند به خورد صد(ها) هزار نفر داده خواهد شد. حرفزدن از تاریخ هم مانند تعریفکردن خاطرات شخصی نشخوار آدمیزاد است.»
البته در اینجا تاکید ایشان بر صد نفر خواننده احتمالاً برای توجه دادن بیشتر به رواج رسانههای آروارهمحور و فرهنگ به غایت شفاهی است. وگرنه هر کتابی و مقالهای که از ایشان منتشر میشود، جزو پرخوانندههاست. با همه اینها و نظر به شرایط موجود، خواندن مطلبی طولانی که در رسانهای پرمخاطب منتشر نشده و نویسنده آن تریبونی جزو وبلاگ خود ندارد و مصلحت او هم همین است که نداشته باشد، بسیار اسباب خوشحالی و افتخار است. صمیمانه و خاضعانه سپاسگزار دوستانی هستم که مطلب را خواندند و در خصوص آن نظر دادند و به بیشتر خوانده شدن آن یاری رساندند.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
جمعی از هزارههای شیعه با پرچم زرد در کابل راهپیمائی کرده و ضمن تاکید بر شایستهسالاری در انتخاب وزرا و اعتراض شدید به قومگرائی در کابینه، خواستار افزایش سهمیه خود از پنج وزیر به شش وزیر شدند تا با تاجیکها سهمیه برابر داشته باشند.
بیبیسی این اعتراضها را گزارش میکرد (کامنت اول). راهپیمائی گستردهای به نظر نمیرسید. در سایر رسانهها هم خبری ندیدم. اما اگر اعتراض گسترده و جدی باشد از دو حال خارج نیست. یا نسیم یمن و ندای امدادهای غیبی و بوی خوش حرکت حوثیها به مشام این زردجامگان در افغانستان خسته از طالبان رسیده، و یا کلاً زدهاند تو کار طنز. که در اینصورت طنزشان تمسخری بیش نبود.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
روز بیست و هشت بهمن 93 و ساعت ده صبح به وقت تهران.
این پست را بدون ویپیان و فیلترشکن نوشتم. احتمالاً مامور مربوطه دگمه را اشتباهی زده و به زودی همه چیز به روال عادی باز خواهد گشت. گفتم آرزو به دل نمانم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
چقدر زیباست این طنز، درود بر آیطنز
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اینجا هتل آرام زابل است. اما دیدن ساختمان به غایت زشت هتل آرامش را از انسان میستاند. به راستی چطور توانستهاند این ساختمان را طراحی کنند؟ مالک هتل به ظن قوی یک نهاد حکومتی است. حتی با معیارهای متعارف زشتسازی انبوه بعضی نهادهای بدسلیقه اما ثروتمند، باز این ساختمان گوی زشتی را از همه ربوده و حقیقتاً نوبر است. یعنی به تنهائی این کار را کردهاند؟ از لوله بخاری ایده گرفتهاند؟ و یا مسابقه زشتترین طرح خاورمیانه را راه انداختهاند؟
مسئله فقط زشتی ساختمان نیست. نمای تمام شیشهای آن در شهر گرم و سوزان زابل دیگر چه صیغهای است؟ هتل سیستم گرمایش و سرمایش مرکزی دارد. اما بعداً متوجه شدهاند که برای هر اتاق باید یک کولر گازی مجزائی نصب کنند. تا نهایت اتلاف انرژی از نهایت زشتی چیزی کم نیاورد و همه چیز دست شود. (توضیح عکس در کامنت اول)
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
داریوش آشوری کلمه "همرسانی" را به جای Share پیشنهاد داده است. به نظر خیلی معادل خوبی نمیرسد. دستکم به اندازه کلمه عربی "اشتراک" گویا نیست. البته گذشت زمان فراگیر شدن و یا نشدن آن را مشخص خواهد کرد. اما اجازه بدهید از منظر دیگری به قضیه نگاه کنیم.
وقتی به فیسبوک پیوستم و با نوشتههای دوستان تُرک آشنا شدم، زیباترین کلمهای که به عنوان معادلShare دیدم، "پایلاش" بود. فقط باید تُرکی دانست تا متوجه شد که چقدر این کلمه متناسب است. اغراق نیست که بگویم پایلاش از Share هم شئیرتر است. کلمهای ساختگی و فرهنگستانی مثل همرسانی هم نیست. در تُرکی روزمره ما به وفور استفاده دارد.
حالا که قرار است از زبانهای غیرایرانی کمتر استفاده کنیم، چه اشکالی دارد که فارسی کلمه بسیار زیبا و فوقالعاده متناسب پایلاش را از تُرکی قرض بگیرد؟ مثل صدها کلمه زیبای فارسی که در تُرکی وجود دارد. مگر تُرکی زبانی ایرانی نیست؟
زبان ملی، یعنی زبان ملت. زبان ملت هم زبانی است که میان مردم ساری و جاری است. ایران هم کشوری چند زبانی است. با این حساب اغراق نیست که بگوئیم تُرکی یکی از ملیترین زبانهای ایرانی است. ملیونها تُرک ایرانی این زبان را از خراسان تا گیلان تا فارس تا آذربایجان صحبت میکنند. جالب اینجاست که اگر یک اصفهانی و نطنزی سواد فارسی نداشته باشند، احتمالاً برای مفاهمه کلی دردسر خواهند داشت و حتی شاید نتوانند با هم صحبت کنند. در خصوص گویشهای مختلف کُردی و عربی هم همینطور است. عربهای خوزستان به دشواری عربی هرمزگان را متوجه میشوند. اما تُرک اورمیهای و قشقائی و قوچانی برای مکالمه و مفاهمه تقریباً هیچ مشکلی با هم ندارند. زبان از این ایرانیتر؟
وقتی میگویم به لحاظ مسائل زبانی افغانستان دههها از ما جلوتر است، کسی این ادعا را از من قبول نمیکند. و میگویند آنجا در آتش اختلافات قومی میسوزد. درست که در افغانستان سر کلمه جاافتاده "پوهنتون" جان پشتونها را به لب رساندند، ولی در اینجا از شر "تومان" خلاص نشده صحبت از "پایلاش" بعید نیست که حکم محاربه هم داشته باشد.
***
مصاحبه علیرضا کیانی با شاهد علوی بسیار خواندنی است. اغلب این مصاحبهها که با صاحبنظران مختلف در تقاطع صورت میگیرد خواندنی است. هم کوتاه است و هم سؤالها دقیق انتخاب میشود. خوشبختانه صاحبنظران هم صریح جواب میدهند.
در این مصاحبه شاهد علوی به زبان فارسی و قوم فارس پرداخته که بحثانگیز شده است. بسیاری معتقدند که در ایران فارس نداریم و فارسیزبان داریم. این نگرش کلاً از آن ور بام افتاده و به اسم قوم و ملت حساسیت پیدا کرده است. میگویند تُرک هم نداریم و تُرکزبان داریم. بعضاً عربهای ایران را هم فقط عربزبان میدانند. یعنی چه که در این سرزمین رنگارنگ فارس نداریم و تُرک نداریم و عرب نداریم و ... ؟ به یک باره بفرمائید که از قوم یاجوج و ماجوج هستیم و خیالمان را راحت کنید. چرا صورت مسئله را پاک میکنید؟
شاهد علوی یک مقاله بسیار عالمانه و مفصل در این خصوص نوشته است. متاسفانه هنوز منتشر نشده و گویا سایتهای پرخواننده فارسیزبان مایل به نشر آن نیستند. احتمالاً از عواقب آن واهمه دارند. من این شانس را داشتم که مقاله را بخوانم. واقعاً باعث تاسف است که از دست هوچیگری پانآذریها و پانایرانیستها و سایر تمامیتخواهان، نشریات پرخواننده فارسیزبان برای نشر یک دیدگاه متفاوت این اندازه احتیاط به خرج میدهند. علیایحال من خودم را آماده کردهام که پس از نشر توضیح مفصلی برای آن مقاله بنویسم که جنبه انتقادی هم دارد. وقتی انتشار مقاله به تاخیر افتاد، تصمیم گرفتم آن توضیخ را الان بنویسم. خوشبختانه آقای علوی گفتند که به زودی منتشر خواهد شد.
من به این نتیجه رسیدهام که مشکل ما در جوابهای مختلفی نیست که به سؤالهائی نظیر فارس داریم یا فارسیزبان میدهیم. اصولاً قرنی است که سؤالهای اشتباهی ما را به بیراهه میبرد و لاجرم جوابها هم هویت ما به جزایز یاجوج ماجوج هدایت میکند. اتفاقاً بیشترین صدمه را از این سؤالهای اشتباهی و گاه مغرضانه، زبان مظلوم تُرکی دیده است. به گمان من همین سؤالها و نگاه اشتباهی، همچنان گریبان زبان تُرکی را گرفته و ممکن است به دست خود بچههای عاشق زبان تُرکی بلای تاجیکستانیزه شدن را هم سر آن بیاورد و گُل بود به چمن نیز آراسته شود. خوشبختانه زبان کُردی دستکم از این منظر حاشیه امن بهتری دارد.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
قابل توجه دوستانی که چپ هستند و از پیروزیها چپها در یونان خوشحال شدند. نخستوزیر جدید یونان گفته که در حال حاضر نیازی به کمک روسیه نداریم و فعلاً ترجیح میدهیم با شرکای اروپائی در خصوص بخشش بدهیها مذاکره و توافق بکنیم. قبل از او هم وزیر دارائی یونان در حالی که مثل یک انقلابی پیراهنش را روی شلوار خود انداخته و دست در جیب و لبخندی هم بر لب داشت، به یروم دایسل بلوم رییس گروه وزیران دارایی حوزه پولی یورور گفت که شما غیرقانونی هستید.
با توجه به جنگ اوکراین و تحریمهای سنگین روسیه توسط اتحادیه اروپا که مثلاً یونان هم یکی از اعضاء بیستگانه آن است، اظهارات نخستوزیر یونان مثل آبروریزی بچهپرروئی میماند که به پدر و مادرش میگوید اگر پول بیشتر برای الواتی به او ندهند، صاف در خانه همسایه نابکار آنها خواهد رفت و طلب قرض خواهد کرد. همسایهای که مترصد چنین فرصتی است تا پشت سر این خانواده آبرومند صفحه بگذارد و بگوید از عهده اداره فرزند خود هم بر نمیآیند.
اکثریت یونان مثل روسیه مسیحی ارتدوکس است. یونان تنها کشور اتحادیه اروپاست که در قانون اساسی آن تبلیغ هر دینی غیر از ارتدکس ممنوع است. دادگاه اروپائی حقوق بشر به علت فقدان آزادی دینی این کشور را محکوم کرده است. بگذریم که اگر یک کشور اسلامی عضو اتحادیه اروپا بود و چنین قوانین قرون وسطائی داشت چه بلاهائی که بر سرش نمیآورند. به خاطر همین علائق مذهبی پیوند یونان با روسیه بسیار مستحکمتر از پیوند با آلمان و فرانسه لائیک است. در قضیه ورشکستگی بانکهای بخش یونانی قبرس هم بیشترین خارجیهائی که پول خود را به این بانکها سپرده بودند، نوکیسههای روس بودند.
این رویکرد رهبران یونان ربطی به چپ و راست ندارد. به شارلاتانیسم و میل وافر برای تناول همزمان از آخور و توبره ربط دارد. اقتصاد یونان صد و هفتاد و پنج درصد تولید ملی از اروپا پول قرض گرفته و رکورد جدیدی از ولنگاری گذاشته است. آنوقت که جیکجیک مستانشان بود و المپیک پر زرقوبرق برگزار میکردند، فکری به حال زمستانشان نکردند. اما حالا چپ خداناباور این کشور متعصب مذهبی به یکباره دچار مکاشفه شده و یاد کلیسای مقدس ارتدکس و پدر ولادیمیری افتاده که اروپا چشم دیدنش را ندارد. (لینکهای مرتبط در کامنت اول)
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
ممکن است روزی ثابت پلانک که یکی از ارکان مهم فیزیک کوانتومی است تغییر کند، اما حالا حالاها در ایران این ثابت تغییر نخواهد کرد :
(مقدار ثابت) = (قیمتنفت) ضربدر (عقلانیت)
به هر دلیلی اکثریت مردم نتوانستند حداقلی از خواستهای اصلاحطلبانه خود را در چهارچوب همین شرایط اعمال کنند. در حال حاضر که اوضاع کشور و منطقه بسیار پیچیدهتر هم شده، تحقق اصلاحات واقعی و مردمی به طریق اولی دشوارتر است. اما نفت همه معادلات را تغییر میدهد. هر دلاری که ارزان میشود، فیالواقع مُمدّ شرایطی است که اصلاحات واقعی در پی خواهد داشت. بزغاله و خس و خاشاک و توطئهگر و فتنهگر هم به خرجش نمیرود.
با نفت سی دلاری نمیتوان امورات مهم کشور را دست عصارههای طلبکار و خطبائی که هر معترضی را چهار تا عوضی میدانند و یک بقالی را هم نمیتوانند درست اداره کنند، سپرد. ولی با نفت صد دلاری میتوان سپرد. نفت بزرگترین اصلاحطلب است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
یک تحلیل صدرصد کارشناسیشده از اوضاع یونان
در یونان چپها پیروز شدند. این چپها هم خیلی چپ و گویا کمونیست هستند. برنامه آنها تقابل با اتحادیه اروپا و درخواست بخشش بیشتر بدهیها است. حتی اروپا را تهدید به خروج از حوزه پولی یورو کردهاند. فعلاً توپشان پر است. اروپا هم نگران گسترش این رویه به سایر کشورهاست.
اگر مشکلات عمیق اقتصادی یونان را از رسانهها دنبال کنید دو نظر بیشتر وجود ندارد. اقتصاددانهای با تمایلات لیبرالی همان جوابی را میدهند که از زمان حضرت آدم اسکاتلندی به آن قائل بودند. میگویند یونانیها کم کار کردند و زیاد خوردند و اکنون باید تاوان پس بدهند و ریاضیت بکشند. فعلاً هر چقدر پول دارند باید آش بخورند. اصلاً آش هم نخورند و فقط قرضشان را بدهند تا بدانند که یک من ماست چقدر کره دارد.
کارشناسان چپ اعم از اقتصاددان و غیراقتصاددان یک جواب ثابت و فرمول مادامالعمر برای چنین مشکلاتی دارند. دویست سالی هم میشود که این جواب را تکرار میکنند و فوت آب شدهاند. میگویند سرمایهداری بیرحم و سیستم بانکی پدر خلق یونان را در آورده و خلاصه از همین حرفهای آشنا که زیاد شنیدیم.
اما اگر این سؤال را روانه ناحیه مقدسهای بکنید که از طب تا نجوم نظر میدهد، جواب کاملاً کارشناسیشدهای دریافت خواهید کرد که مو لای درز آن نمیرود. او از چپ و راست زیاد سر در نمیآورد. در عین حال شیفته ملتی است که از ویرانههای جنگ دوم با دهها میلیون کشته و زخمی ظرف کمتر از سی سال دوباره اقتصاد اول اروپا را ساخت. عظمت و پشتکار و سختکوشی و نظم و انضباط و وجدانکاری دقیق این ملت در مخیلهاش هم نمیگنجد. لذا بیدرنگ به شما جواب خواهد داد : اقتصاد فاسد و تنپرور یونان بیشتر دنبال گدائی است و اساساً سایز این حرفها نیست. اما در نهایت یک نانخور آلمان کمتر، وضع اروپا بهتر
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
الله اکبر
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
کوه با نخستین سنگها آغاز میشود
و انسان با نخستین درد.
در من زندانیِ ستمگری بود
که به آوازِ زنجیرش خو نمیکرد ــ
من با نخستین نگاهِ تو آغاز شدم.
ای پریوارِ در قالبِ آدمی
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دکتر حجتالاسلام حمید رسائی تولیت مادامالعمر آستانه مقدسه نهم دی با اشاره به فاجعه پیادهروی وزیر خارجه ایران با وزیر خارجه شیطان بزرگ فرمودند : «والله اگر بمیریم جا دارد!»
حاج آقا! انصافاً پیشنهاد راهگشائی است. مردم ایران هرگز ایثار و ایمان شما را فراموش نخواهند کرد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دکتر ایواز طاها نویسنده و روزنامهنگار برجسته کشورمان پروفایل جدیدی ایجاد کردهاند که صرفاً به نوشتهها و استتوسهای فارسی ایشان اختصاص دارد. اغلب آثار دکتر طاها به تُرکی است. آثار و همینطور سبک نوشتار تُرکی ایشان در میان نویسندگان تُرک ایرانی بسیار مورد توجه است. شخصیت و منش دکتر طاها نیز بسیار دوستداشتنی و بزرگوارانه است.
پیشنهاد میکنم برای دنبال کردن فعالیت نویسندگان بزرگی چون ایشان که آثار اصلی آنها به زبان تُرکی آذربایجانی است، به این صفحه به پیوندید.
پُست و کامنتها در فیسبوک
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
این مطلب را به مناسبت پنج سالگی نهالستان نوشتهام. در آنجا از سیر تا پیاز را توضیح دادهام و گفتهام که چرا وبلاگ را زمانی شروع کردم که دوران افول آن شروع شده بود. نهالستان از پپسی مشهد شروع شد و به همین مناسبت حسابی برای خودم پپسی باز کردهام. حتی با استناد و نقل قول از مقدمه معروف نجف دریابندری، تصویر کمیاب منصف را هم نصب کردهام. و یک پیشبینی در خصوص آینده وبلاگنویسی کردهام. فکر میکنم و در واقع امیدوارم که به خواندنش بیارزد.
چون مطلب راجع به وبلاگ است آن را تقدیم میکنم به همه کسانی که وبلاگ را جدی میگیرند. و مایلم به طور ویژه به چند دوست مرتبط با وبلاگ/سایت هم تقدیم کنم که جملگی جزو دوستان نادیده من هستند.
1- در درجه اول تقدیم میکنم به مرتضی نگاهی که از نخستین نویسندگان و روزنامهنگاران این کشور بود که به طور جدی و فعال وبلاگ نوشت. "یولداش" با قلمی شیرین از پیشکسوتان وبلاگ در ایران است.
2- به مصطفی عزیزی که در حال حاضر یکی از فعالترین وبلاگها را دارد. در فیسبوک هم بسیار فعال است. مصطفی از معدود نویسندگانی است که وبلاگ را فدای فیسبوک نکرده است. جدیترین مطالب خود را حتی اگر دو پاراگراف هم باشد، در "غوزک پلاتینی" منتشر میکند.
3- به شاهد علوی که در پربینندهترین سایتهای کشور مطالب تحلیلی و پرخواننده مینویسد. بسیار جدی در فیس بوک هم فعال است. اما وبلاگ "گزارش اقلیت" را به امان خدا ول کرده است.
4- به علیرضا کیانی که یک روز وبلاگ را جدی میگیرد و روز دیگر پشیمان میشود و یا تنبلی میکند.
5- به محمود براهوئینژاد که با قلم منصف خود ما را با استان سیستان و بلوچستان و تحولات آن به خوبی آشنا میکند. محمود وبلاگ/سایت پرباری دارد که به نظر میرسد آن را فراموش کرده است.
6- به توس طهماسبی که اخیراً تصمیم بسیار خوبی گرفته تا مطالب کاملاً جدی و تحقیق شده و خواندنی خود را در وبلاگ قرار دهد و فقط به فیسبوک اکتفا نکند. بدین وسیله به ایشان تبریک میگویم.
7- به زیتون، بانوی کاملاً ناشناسی که زمانی یکی از پربینندهترین وبلاگهای این کشور را داشت. وبلاگ زیتون که خود به برندی تبدیل شده بود، به نظر من قربانی فیسبوک شده است.
8- "دبش" یکی از بهترین ابتکارات وبلاگنویسی در ایران بود. هم وبلاگ بود و هم چند نویسنده با سلایق و عقاید کاملاً متفاوت داشت. زمانی تقریباً همه مطالب دبش رامیخواندم. آرزو میکردم من هم جزو دبش بودم. دبشیها متاسفانه خیلی زود جدا شدند. گمان نمیکنم خوانندهای به اندازه من از این موضوع ناراحت شده باشد. محمود فرجامی را هم که میشناسید. او علیرغم اینکه مدام در حال تالیف است و تحقیق میکند و برای نشریات مختلف طنز مینویسد، اما همچنان چراغ دبش را روشن نگه داشته است. متاسفانه اخلاق او به گونهای است که اگر این مطلب را به او هم تقدیم کنم، اینجا ظاهر می شود و یک کامنت ناجور میگذارد و در میرود.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
از دوستانی که به شبکههای معمولی کامپیوتری تسلط دارند یک سؤال دارم. جواب سؤال علاوه بر ثواب اخروی، اجر دنیوی شامل یک بسته از محصولات شرکتهای کوکا کولا و پپسی کولا و عالیس و زمزم نیز دارد.
میخواهم یک دستور کلی با استفاده از کامند Net Use بنویسم که در یک شبکه پورت LPT1 یک ورک استیشن مشخص را فارغ از اینکه کدام یوزر از طریق آن به دُمین لاگین کرده به پرینتر خاصی که شیئر است ریدایرکت کند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
مطالبی که آینده را پیشبینی میکنند همیشه جذاب است. این نقاشیهای بسیار دیدنی مربوط به قرن نوزدهم است. در آنها دورانی پیشبینی شده که اکنون ما زندگی میکنیم. البته توضیحات مربوط به دوران ملکه ویکتوریا و گسترش ثروت در انگلیس است. و اینکه انسان انگلیسی سرخوش از ثروت به فکر تغییر آینده میافتد. اما نقاشیها فرانسوی است. ارتباط را متوجه نشدم اما تصویر آینده در این نقاشیها خیلی جالب است
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
وطن و جنازه
نخستوزیر فرانسه در پارلمان این کشور بسیار مصمم و با حرارت گفت که با یهودیستیزی در جامعه فرانسه شدیداً مبارزه خواهد شد. از سگولن رویال نقل کرد که فرانسه بدون یهودیها فرانسه نیست. از مسلمانان هم شدیداً حمایت کرد. و گفت نباید در جمهوری فرانسه کسی به خاطر این جنایات از مسلمان بودن خود احساس شرم کند. شایان ذکر است که جامعه یهودیها در فرانسه سابقه چند صد ساله دارد. اما مسلمانان اغلب از مهاجرین هستند.
در جنایت اخیر چهار یهودی بیگناه به قتل رسیدند. سه تن از آنها فرانسوی و دیگری یک یهودی مهاجر تونسی بود. اما جنازه هر چهار تن به اسرائیل حمل و در تلآویو تشییع و سپس دفن شد. بنیامین نتانیاهو در تشییع جنازه حضور داشت و گفت که آنها به علت یهودی بودن کشته شدهاند. نتانیاهو با اشاره به مراسم خاکسپاری یهودیهای فرانسوی در خاک اسرائیل گفت که یهودیها در هر جای جهان باشند، وطن اول آنها اسرائیل است.
در مغازه یهودیها یک مسلمان مالایائی به نام لسانا باتیلی هم به عنوان کارگر کار میکرد. لسانا راه مخفیانه فرار از مغازه را میدانسته و به گروگانها پیشنهاد میکند که به اتفاق او فرار کنند. اما گروگانها ترسیده بودند و شاید هم نتوانسته بودند به او اعتماد کنند، و ترجیح میدهند در مغازه بمانند. مسلمان مالایائی به تنهائی فرار و همه اطلاعات مغازه و گروگانگیر را در اختیار پلیس قرار میدهد. دولت فرانسه به خاطر این فداکاریها از او تجلیل به عمل آورد و به او شهروندی فرانسه اهدا کرد.
در همین ترورها یک پلیس هم با تیر خلاص و به طرز بیرحمانهای در جلوی دفتر شارلی ابدو به قتل رسید. نام او احمد مرابه بود. احمد از مسلمانان فرانسه و الجزایریتبار بود. رئیسجمهور فرانسه به او لقب شوالیه داد. شوالیه احمد در خاک فرانسه دفن شد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
مراسم تشییع جنازه برنارد ورلک کاریکاتوریست شارلی ابدو با اسم هنری تینیوس حال و هوای واقعاً منحصربفردی داشت. روی تابوت او همکارانش کلی کاریکاتور بامزه کشیده بودند. همه مراسم رسمی را به طنز و سخره گرفته بودند. (لینک تصاویر در کامنت اول)
کسی که امضای او زیر کاریکاتور اسم زنانه داشت، قسمت خصوصی مردان را برای تینویس کشیده و مطلبی با این مضمون نوشته شده بود : «میبینی چقدر خوشگل برات کشیدم ای مرد! به خاطر همه آن زنانی که تو برای من کشیدی» گویا متوفی در زمان حیات به کشیدن کاریکاتور زنان خیلی علاقه داشته است.
کسی دیگر نوشته بود : «این تابوت از جنس بامبو است، خورده نشود». کاریکاتور یک پاندا را هم کنار آن کشیده بود که میگفت : عجب روز گُهی!
از همه بامزه تر جلوی تابوت بود که نوشته شده بود : شکستنی! انگار محموله حاوی جنس حساسی است.
خلاصه اینها اینطوری هستند. به تابوت مُرده خودشان هم که قربانی یک حمله تروریستی شده رحم نمیکنند. مقدسات و این حرفها سرشان نمیشود. معترضان و ناصحان عرض خود میبرند و زحمت آنها و حتی ما را میدارند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
تصور کنید که به عنوان یک علاقهمند مشتاق پای کنسرت دو اسطوره شرق یعنی عالیم قاسماوف و دختر بزرگوارش فرغانه نشستهاید. این دو شروع به خواندن ساری گلین میکنند و حسابی آن را بسط میدهند. خود را برای شنیدن یک اجرای بینظیر آماده میکنید. اما در نهایت موفق نمیشوید که کمترین ارتباط را با آن برقرار کنید.
به راستی چرا این مرد وارسته تن به چنین اجراهائی میدهد؟ او شهره عالم است. بلبل شرق است. اغراق نیست که بگوئیم عالیم قاسماوف بیشترین طرفدار را در کلانشهر تهران دارد. خیلی ببشتر از باکو و شاید بیشتر از استانبول. پس ما حق داریم که شاهد اجرای ماندگاری از او در تهران باشیم. اجرای تالار رودکی حق ما نبود.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
دوستان عزیز،
این اکانت جعلی با نام و عکس پروفایل و تایملاین صفحه من در صفحات دوستان کامنت میگذارد و یا مطالبی را لایک میکند. بسیار ممنون میشوم اگر برخوردی را که به نظرتان شایسته چنین صفحات جعلی است، با آن بکنید. لطفاً اگر شما هم به مورد مشابهی برخوردید، زحمت کشیده و به من اطلاع دهید تا برای پرهیز از هر گونه سوءتفاهمی با سایر دوستان مطرح کنم.
پُست و کامنتها در فیسبوک
پینوشت : با راهنمائی دوستان بهترین راه ریپورت از طریق گزینههای زیر است
Report this account
This timeline is pretending to be me or someone I know
Someone I know
که بعد از گزینه "سام وان آی نو" آدرس اکانت اصلی صفحه من داده میشود.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
اگر کسی از من سؤال کند که آروز داشتی و داری که کنسرت کدام یک از بزرگان درگذشته و فعلی موسیقی مشرق زمین را از نردیک میدیدی؟ بیدرنگ جواب خواهم داد که از درگذشتگان امکلثوم و از بزرگان فعلی عالیم قاسماوف.
امکلثوم علاوه بر ایبکه هنرمند بینظیری بود، هنگام اجرا استیل منحصر بفردی هم داشت. وقتی پرده کنار میرفت و کنسرت شروع میشد، ستاره مشرقزمین آرام و موقر نشسته بر روی یک صندلی دیده میشد. ارکستر پیشدرآمدی مینواخت و لحظاتی بعد بانوی موسیقی عرب بلند میشد و به سمت میکرونی میرفت که معمولاً از سقف آویزان بود. با دستمالی نمادین در دست، و در میان تشویقها و ابراز احساسات مداوم مردم، سرفراز و با غرورئی تماشائی آواز را شروع میکرد.
عالیم قاسماف بلبل شرق است. عالیم موسیقی مقامی و سنتی میخواند، اما به مخدهای تکیه نمیهد تا دو ساعت دلایدلای کند و حوصله شنونده را سر ببرد. این مرد وارسته و خاکی و شوخطبع، شور و حالی هنگام اجرا دارد که هوش از سر ببیننده میرباید.
اردیبهشت امسال هم در سالن برج میلاد تهران کنسرت داشت. فاصله منزل ما تا محل کنسرت را حتی با پای پیاده هم میشد رفت. از یک ماه قبل تبلیغات کنسرت در ورودی محله ما نصب بود. اگر بلیط جای با کیفیت پنج میلیون تومان هم بود، به هر ترتیبی و با هر گرفتاری هم که شده تهیه میکردم و میرفتم. اما نرفتم!
استعداد ویژهای در پیچیده کردن هر مسئله ساده دارم. اما اگر مسئله اندکی هم پیچیده باشد، بدجوری میپیچم. از عالیم قاسماوف تصویری در ذهن دارم که اگر حدس بزنم به هم خواهد خورد، ترجیح میدهم که هرگز اجرای او را از نزدیک نبینم. برج میلاد کلاً هیئتی اداره میشود. در سالن برج میلاد کنسرت گروه رستاک را از نزدیک دیدهام. برداشت من این بود که درک و فهم گردانندگان این سالن از موسیقی و صدا، چیزی در حد و حدود بالا و پائین کردن ولوم آمپلیفایرهای غولپیکر عروسی است.
چند نفر از دوستان و از جمله اکبر پاشائی لطف کرد و از من هم خواست که با هم برویم. برای اکبر کلی منبر رفتم و گفتم دچار خوددرگیری شدهام. تا کنون قسمت نشده کنسرت استاد را از نزدیک ببینم و میترسم در سالن برج میلاد بیشتر درگیر حواشی بشوم و آن تصویری که عرض کردم به هم بخورد. این نکته را هم داخل پرانتز بگویم که ذهنیت خوبی از بزرگان موسیقی آذربایجان در این خصوص ندارم. متاسفانه این بزرگان به جایگاه خود توجه ندارند. در همین تهران هابیل علیاف و عاریف بابایف داخل سینما هم کنسرت دادند. از نزدیک دیدهام که میکروفن عاریف بابایف هنگام خواندن باز نبود و مانده بود که چه بکند.
بدبینی من کار خودش را کرد و گویا همین اتفاق در برج میلاد هم افتاده بود. اکبر پاشائی لطف کرد و قضیه را برای من نوشت. استاد قاسماوف وسط اجرا متوجه اشکالات بدیهی در صدا میشود و رو به حضار میگوید که اینجا یک اشکالی هست و اجازه بدهید آن را برطرف کنم. از مسئولان سالن به تُرکی و با اشاره درخواست میکند که اگر زحمتی نیست صدای باس ناقاره را کم کننند. کسی متوجه نمیشود و دوباره میگوید ای برادر صدای بم ناقارا را کم کن بگذار صدای موسیقی خوب باشد. به انگلیسی هم توضیح میدهد اما افاقه نمیکند. بعد میگوید اگر کسی میتواند به فارسی برای مسئول صدا توضیح دهد. مدتی بعد برای میکروفن او هم مشکل پیش میآید و دوباره درخواست رسیدگی میکند و میگوید اجازه بدهید یک شب تاریخی برای حاضران در سالن باشد.
ساعت ده امشب بیست و دوم دی ماه دومین شب اجرای عالیم قاسماوف در تالار رودکی تهران است. جای بسیار خوبی در همان ردیفهای اول گرفتهام. به یکی از بزرگترین آروزهای خودم خواهم رسید. میخواهم یک دل سیر هنر استاد را از نزدیک ببینم و صدای او را بشنوم. اگر این ساعات بگذرد و اگر ....
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
داستان آشنائی با راننده تاکسیهای فرودگاه مشهد و نگاه خاص آنها به مردم سایر نقاط ایران را قبلاً خدمت دوستانم نوشتهام. در همین سفرها با استاد حسن راحتی سبزواری آشنا شدم که در ایام بازنشستگی با تاکسی هم کار میکردند.
استاد راحتی دبیر بازنشسته زبانهای عربی و فارسی دبیرستانهای مشهد و سبزوار و از شاگردان ادیب نیشابوری بود. همه قرآن را بر وزن شاهنامه به نظم سروده بود. قبلاً از ایشان شنیده بودم که قصد دارند کلیله و دمنه را به نظم در بیاورند. ولی در سفر قبلی متوجه شدم که میخواهند بحارالانوار را شروع کنند. با احتیاط و اندکی مزاح به استاد گفتم که کلیله و دمنه بهتر است. و گمان نمیکنم خواننده بحارالانوار خیلی اهل فارسی خواندن باشد. گفتند میترسم عمرم کفاف ندهد و اگر من این کار را نکنم، بعید است دیگر کسی روی این مسائل وقت بگذارد.
همکاران فرودگاهیاش از احوال ایشان خبر داشتند. امروز اول صبح که به مشهد رسیدم و سوار تاکسی شدم و احوال استاد را پرسیدم و گفتم میخواهم به ایشان زنگ بزنم و تجدید دیدار کنم، راننده تاکسی گفت چند ماهی است که به رحمت خدا رفتهاند. خیلی غمگین شدم. مرد نازنین و وارستهای بود. به معنای واقعی کلمه خراسانی بود. روحش شاد و قرین رحمت الهی باد.
برای مشاهده مطلب «اینجا» کلیک کنید
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
پلیس فرانسه چه کار میکند؟ تروریستها در روز روشن و در شهر شلوغ پاریس دوازده نفر را کشته و با کلی دم و دستگاه سوار ماشین شده و فرار کردند. بیش از چهل هشت ساعت است که گوئی آب شده و توی زمین فرو رفتهاند. آخرین بار تا خرخره مسلح در یک پمپبنزین مشاهده شدهاند. لابد بنزین هم زدهاند. اگر کارت شناسائی یکی از تروریستها در همان سیتروئن سیاه جا نمانده بود احتمالاً همین اندازه هم پلیس از هویت آنها خبر نمیشد. آن یک نفری هم که خود را به پلیس معرفی کرده، هیجده سال داشت و وقتی تصاویر خود را در تلویزیونها دیده مراجعه کرده و گفته بیگناه است و هنگام ترور در دبیرستان و سر کلاس بود. یورونیوز می گفت پلیس فرانسه امیدوار است که تروریستها خسته شوند. تا اینجای کار پلیس فرانسه فقط کشته داده است.
در حادثه تروریستی مترو لندن، انگلیسها با آن چشمهای چپشان سه شماره همه ویدیوها را بررسی کردند و صاف سراغ بمبگذار رفتند که از شهری دیگر عازم لندن شده بود. پلیس فرانسه مثل فیلمهای لوئی دوفونس این ور و آن ور میچرخد و چیزی نمییابد. بعید نیست فردا و پس فردا آنها هم مثل ارتش عراق مستشار لازم داشته باشند.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در مقاله "ریشهیابی دوشواری دشوار نیست" و در جواب آقای محمود فرجامی به تفصیل نوشتهام که مثلاً مقایسه لهجه مشهدی با لهجه تُرکی به غایت خطاست. اینکه مشهدیها از کوره به در نمیروند و حتی خود نیز با دست انداختن لهجهشان صفا میکنند، ولی تُرکها زیادی حساس هستند، خطای فاحشی است که خیلیها مرتکب میشوند (کامنت اول)
حساسیت به کاریکاتور از مقدسات اسلام و مسیحیت در کشورهای غربی باید از چنین منظری هم تحلیل شود. توضیحات خانم پروانه حسینی بسیار درخور توجه است.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
«من حق دارم به عنوان یک مسلمان از کاریکاتوری که پیامبر ما را با بمبی در عمامه نشان میدهد، ناراحت شوم. اما مجله شارلی ابدو هم حق دارد که چنین کاریکاتوری بکشد. چون اینجا فرانسه است و فرانسه مهد آزادی است» این سخنان را یک جوان فرانسوی عربتبار به خبرنگار کانال فرانس 24 میگفت. او عصر روز حمله تروریستی دستهگلی در دست و به یاد قربانیان، در تجمع خودجوش میدان جمهوری پاریس شرکت کرده بود.
«این اقدامات بربریت است. این تروریستها مسلمان نیستند. خدا و پیامبر به ما چنین حرفهائی نزده که مخالفان را بکشید. پیامبر به ما گفته که جواب نوشته را با نوشته بدهید. اینها پیرو شیطان هستند.» ساعاتی بعد در استودیوی همان کانال، یک روحانی کت شلواری که عرقچین سفیدی هم بر سر داشت، این سخنان را به زبان آورد.
حاج آقا! لازم نیست شما به فرانسویها درس دیانت بدهید تا سره را از ناسره تشخیص دهند. آنها دهها دانشگاه دارند که ختم دینشناسی و اسلامشناسی و عیسیشناسی و توراتشناسی است. خیلی چیزهای اسلام را هم ما از آنها یاد گرفتهایم. بالا و پائینمان را بهتر از خودمان میشناسند. چرا پای شیطان را وسط میکشید؟ پاریس نیازی به مؤعظه ندارد. آن جوان گُل بدست در میدان جمهوری، هم پیامبر بزرگوار اسلام را دوست دارد و هم موضوع را خیلی خوب گرفته است.
شما اگر نگران هستید که حتماً هستید، دست به اقدام مناسب بزنید که گفتهاند دو صد گفته چون نیم من کردار نیست. بیشمار مساجد خود را در لندن و پاریس و فرانکفورت برای یک روز هم که شده تعطیل کنید. مسلمانان اروپا را به تظاهرات میلیونی در پایتخت آزادی فرا بخوانید. برای قربانیان دعا کنید و فاتحه بخوانید و از عملکرد وحشیانه این تروریستها که به هر حال متعلق به جامعه اسلامی هستند، اظهار شرمساری بکنید. شرایطی فراهم بیاورید که تروریستها فرصت اختفا در میان مسلمانان را نداشته باشند. صاف پوست کنده و رو به دوربین بگوئید که ما تافته جدا بافته نیستیم. بگوئید که مجله طنز شارلی ابدو در مهد دموکراسی و آزادی، فقط به ما مشغول نیست. عیسی و موسی و تورات و انجیل و مارکس و دوگل و پمپیدو و شیراک و سارکوزی را هم سکه یک پول میکند و آب از آب تکان نمیخورد. به مسلمانان بگوئید که در دوران و اعصاری موسوم به قرون وسطی پاریس و لندن هم تفسیر متفاوت از حضرت یونس و داوود را بر نمیتابید و برای مفسر حکم مرگ صادر میکرد. ولی آن دوران را لولو بُرد. اکنون رئیسجمهور بزرگترین قدرت غربی برای حفظ منافع امریکا هم که شده اجازه ندارد و حق هم ندارد که یک کشیش روانپریش را از آتش زدن کتاب مقدس مسلمانان باز بدارد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
بنیامین نتانیاهو نخستوزیر اسرائیل ضمن ابراز انزجار از حملات تروریستی به دفتر نشریه فکاهی شارلی ابدو گفته که تروریسم اسلامی قصد نابودی تمدن ما را دارد. نتانیاهو گفته که برای مبارزه با تروریسم همکاری و عزم جهانی لازم است. دولت سوریه هم از اینگونه حملات تروریستی ابراز انزجار کرده و گفته که سالهاست در خط مقدم مبارزه با تروریسم است. دولت سوریه پیشتر نیز اعلام کرده بود که آماده همکاری بینالمللی برای مبارزه با تروریسم است. در شرایط سختی که تروریسم قلب آزادی و تمدن غربی را نشانه رفته، دولت فرانسه باید غرور اروپائی و فرانسوی خود را کنار بگذارد، و پیشنهاد هر دو دولت را جدی بگیرد. راهکارهای عملی نیز وجود دارد.
میدانیم که شمال پاریس عمدتاً مهاجرنشین و مهاجران نیز عموماً مسلمان و عرب هستند. دولت اسرائیل میتواند برای مبارزه با تروریسم در این مناطق شهرکهای یهودینشین ایجاد کند. خوشبختانه کتاب مقدس و مخصوصاً عهدجدید سرشار از استاد و مدارک کافی است که نشان میدهد پاریس در اصل شهری یهودینشین بوده است. انجیل بخش مهمی از یهودیان را فریسی و فریسیان مخاطب قرار میدهد. اصل این کلمه "پاریسی" است. چون عربها حرف پ نداشتند، پاریسی را به فاریسی تغییر دادهاند که در محاوره به "فریسی" تبدیل شده است. بنابراین میتوان با مراجعه به کتاب مقدس و به یاری خوخمای اعلام در پاریس شهرکهای یهودینشین ایجاد کرد، تا به مرور مسلمانان از آن مناطق اخراج شوند.
در صورتی که پروژه شهرکسازی با مشکلی مواجه شد، میتوان از دانش دکتر بشار اسد در مبارزه با تروریسم بهره برد که خود چشمپزشک حاذقی هم هست. دولت سوریه با ابداع ابزار بسیار مدرن و فوقپیشرفتهی بمب بشکهای، تجارب و موفقیتهای شایان توجهی در مبارزه با تروریسم داشته است. میتوان مناطق مسلماننشین پاریس را مثل حلب و حمص به بمب بشکهای بست و چشم فتنه را کُلّهم کور کرد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
کسانی که آرزو دارند کشور از وضع فلاکت اقتصادی احمدینژادی رها شود، باید عملکرد دولت آقای حسن روحانی را دقیق و منصفانه و همهجانبه نقد کنند. دولت روحانی در عرضه سیاسی و فرهنگی کوتاه میآید. حرفهای متناقض میزند و برای خوشایند نمایندگان مجلس مدام فتنه فتنه میکند و بدجوری روی اعصاب راه میرود. اما همین دولت به آرامی و بی سر و صدا مشغول یک تحول بسیار بزرگ و ملی در اقتصاد کشور است.
روحانی وقتی پای اقتصاد کشور در میان است، بسیار قاطع و از موضع محکم حرف میرند. از مدیران خود حمایت میکند. دولت مشغول یک تحول بزرگ در سیستم مالیاتی کشور است. اگر در صنایع متوسط هم این پروسه را دنبال کنیم، به همین نتیجه خواهیم رسید. من تجربه خودم را از صنعتی که در آن مشغول هستم برای دوستانم خواهم نوشت. طی بیست سال گذشته این همه حرکت خردمندانه و آرام و سیستماتیک و کارشناسیشده در صنایع و تجارتهای متوسط ندیدهام. این موضوع را وقتی با صنعتگر درستکاری مطرح کردم، بحث مشترک ما به نتیجه جالبی رسید. در تمام دوران جمهوری اسلامی به اندازه دوران احمدینژاد، اقتصاد کشور به دست عدهای شمسالله و حمداللهی کارنشناس و پرادعا نیفتاده بود. آنها اللهبختکی مدیریت کردند و صدها میلیارد دلار سرمایه کشور را بر باد دادند. نیتجه ویرانگر آن دوران را هم دیدیم. و در تمام دوران همین نظام، به اندازه دولت روحانی هم صنعت و اقتصاد کشور این همه مدیر خردمند و کارشناس به خود ندیده بود.
ممکن است کسانی بگویند که بدون توسعه سیاسی و فرهنگی این کارها بیفایده است. دولت فعلی از سر ناچاری تحمل میشود تا وضع را رو به راه کند. و وقتی آبها از آسیاب افتاد و نفت صد دلار شد، دوباره سر و کله ویرانگر گداپروی چون احمدینژاد پیدا میشود که از کیسه خلیفه سیبزمینی پخش کند و برای خود رای بسازد. تجربه ثابت کرده که جواب قانعکننده و محکمهپسند برای این منتقدین کار آسانی نیست. اینکه این همه آدم خردمند و کارشناس فعلاً سرِ کار هستند، بیدلیل نیست. فقط باید دعا کنیم که قیمت نفت همچنان پائین بماند. و در خصوص کارهای مثبت دولت که مستقیماً اطلاع داریم، به سهم خود مطلب بنویسیم. چون کار دیگری از دست ما بر نمیآید. نفت یامفت صد دلاری مجدداً پای پرداعاها را به اقتصاد کشور باز خواهد کرد. منطقه که جای خود دارد، دوباره مدعی مدیریت جهان خواهند شد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
در خصوص عکس منتشر شده از گلشیفته فراهانی، متاسفانه یک نکته بسیار مهم کاملاً نادیده ماند. و آن نام عکاس این عکس یعنی پائولو روسی است که هیچ تحلیلگری به آن نپرداخت. پائولو روسی ایتالیائی است و اصولاً در کشور ایتالیا با پدیدهای به نام پائولو روسی مواجه هستیم. این پدیده در زبان فارسی چندان شناخته شده نیست.
در جام جهانی هشتاد و دو اسپانیا به یک باره بازیکن لاغر اندامی به نام پائولو روسی ظهور کرد. او قبلاً بازیکن ذخیره بود. مربی در شرایط خاصی ناچار شد این بازیکن را در ترکیب اصلی تیم قرار دهد. اما به یک باره درخشید. کار خاصی در زمین بازی نمیکرد، فقط گل میزد. جالب اینجاست که پای او به گلزنی هم در مقابل برزیل باز شد. برزیلی که ادر و سوکراتس و زیکو و فالکائو را داشت و یکی از بهترین تیمهای تاریخ فوتبال بود.
پائولو روسی در مقابل برزیل به تنهائی سه گل زد. وقتی گل دوم او را فالکائو جبران کرد و بازی دو دو شد، تمام سلولهای صورت فالکائو هم خوشحال بود. این شادابترین تصویری است که در تمام عمرم از خوشحالی زننده گل دیدهام. اما دقایقی بعد تیم مُردهخور ایتالیا و همین پائولو روسی گل سوم را هم زد. برزیل حذف شد. ایتالیا تا فینال رفت و آلمان را هم از سر راه برداشت. پائولو روسی تا فینال سه گل دیگر هم زد و بهترین گلزن جام شد. جالب اینجاست که پائولو روسی جزو معدود بازیکنانی بود که خیلی سریع در جام جهانی درخشید و بعد از جام خیلی سریع از یادها رفت. در مسابقات باشگاهی چندان موفق نشد. گوئی ظهور کرده بود که برزیل را بسوزاند و خود نیز از صحنه فوتبال خارج شود.
مباحث حول محور عکس گلشیفته بیش از اندازه پستمدرن بود. برای آدم سادهاندیشی مثل من درک و فهم آن سایه روشنها و آن نقد و بررسیها، از درک فلسفه میشل فوکو هم سختتر بود. خود گلشیفته هم در سرزمین میشل فوکوپرور فرانسه زندگی میکند. و غرق فرهنگ تام کروزپرور امریکا نیست. خلاصه برای حوزه مقدسه طب تا نجوم اصلاً شایسته نبود که در خصوص این عکس ساکت بماند و برداشت خود را ننویسد.
پُست و کامنتها در فیسبوک
***
ارسال یک نظر